→ المیزان

عبس

۸۰ مکی آیات ۴۲ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

عتاب اعراض از نابینا، تذکرة قرآن، و سفرة وحی آیات ۱–۱۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات عتاب درباره رویگردانی از نابینا، ارزش تذکرة، صحف مکرمه، و سفرة کرام.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ
چهره در هم كشيد و روى گردانيد،
أَن جَآءَهُ ٱلْأَعْمَىٰ
كه آن مرد نابينا پيش او آمد؛
وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ
و تو چه دانى، شايد او به پاكى گرايد،
أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكْرَىٰٓ
يا پند پذيرد و اندرز سودش دهد.
أَمَّا مَنِ ٱسْتَغْنَىٰ
اما آن كس كه خود را بى‌نياز مى‌پندارد،
فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ
تو بدو مى‌پردازى؛
وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ
با آنكه اگر پاك نگردد، بر تو [مسؤوليتى‌] نيست.
وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسْعَىٰ
و اما آن كس كه شتابان پيش تو آمد،
وَهُوَ يَخْشَىٰ
در حالى كه [از خدا] مى‌ترسيد،
فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ
تو از او به ديگران مى‌پردازى.
كَلَّآ إِنَّهَا تَذْكِرَةٌۭ
زنهار [چنين مكن‌] اين [آيات‌] پندى است.
فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ
تا هر كه خواهد، از آن پند گيرد.
فِى صُحُفٍۢ مُّكَرَّمَةٍۢ
در صحيفه‌هايى ارجمند،
مَّرْفُوعَةٍۢ مُّطَهَّرَةٍۭ
والا و پاك‌شده،
بِأَيْدِى سَفَرَةٍۢ
به دست فرشتگانى،
كِرَامٍۭ بَرَرَةٍۢ
ارجمند و نيكوكار.

بيان آيات [اشاره به شان نزول اين آيات و غرض سوره كه عبارتست از عتاب هر كس كه ثروتمندان را بر ضعفاء و مساكين مقدم مى‏دارد]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

رواياتى از طرق اهل سنت وارد شده كه اين آيات درباره داستان ابن ام مكتوم نابينا نازل شد، كه روزى بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد شد در حالى كه جمعى از مستكبرين قريش نزد آن جناب بودند و با ايشان در باره اسلام سخنان سرى داشتند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از آمدن ابن ام مكتوم چهره در هم كشيد، و خداى تعالى او را مورد عتاب قرار داد كه چرا از يك مردى تهى‏دست چهره در هم كردى؟.

از طرق شيعه هم رواياتى به اين معنا اشاره دارد.

ولى در بعضى‏ ديگر از روايات شيعه آمده كه مردى از بنى اميه نزد آن جناب بوده، و او از آمدن ابن ام مكتوم چهره درهم كشيد، و آيات، در عتاب او نازل شد، كه - ان شاء الله - بحث مفصل اين معنا در بحث روايتى آينده از نظرتان خواهد گذشت.

و به هر حال غرض سوره، عتاب هر كسى است كه ثروتمندان را بر ضعفاء و مساكين از مؤمنين مقدم مى‏دارد، اهل دنيا را احترام مى‏كند و اهل آخرت را خوار مى‏شمارد، بعد از اين عتاب رشته كلام به اشاره به خوارى و بى‏مقدارى انسان در خلقتش و اينكه در تدبير امورش سراپا حاجت است و با اين حال به نعمت پروردگار و تدبير عظيم او كفران مى‏كند كشيده شده، و در آخر سخن را با ذكر قيامت و جزاء و تهديد مردم خاتمه مى‏دهد، و اين سوره بدون هيچ ترديدى در مكه نازل شده است.

﴿عَبَسَ وَ تَوَلَّى﴾

يعنى چهره در هم كشيد و روى بگردانيد.

﴿أَنْ جَاءَهُ اَلْأَعْمىَ﴾

اين جمله علت عبوس شدن را بيان مى‏كند، و لام تعليل در تقدير است و تقدير آن «لان جاءه الاعمى» است.

﴿وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ اَلذِّكْرىَ﴾

اين آيه حال از فاعل فعل‏ ﴿عَبَسَ وَ تَوَلَّى﴾ است، و كلمه تزكى به معناى در پى پاك شدن از راه عمل صالح است. كه بعد از تذكر يعنى پندپذيرى و بيدارى و پذيرفتن عقائد حقه دست مى‏دهد، چون «نفع ذكرى» همين است كه آدمى را به تزكى دعوت مى‏كند، يعنى به ايمان و عمل صالح مى‏خواند.

و حاصل معنا اين است كه آن شخص چهره در هم كشيد، و از آن شخص نابينا كه نزدش آمده بود روى بگردانيد، با اينكه او خبر نداشت آيا مرد نابينا مردى صالح بود، و با اعمال صالح ناشى از ايمان خود را پاكيزه كرده بود يا نه، شايد كرده بود، و يا آمده تا با تذكر و اتعاظش به مواعظ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بهره‏مند شده، در نتيجه به تطهير خود موفق گردد.

عبسنابیناتذکرةشأن نزول ابن ام مکتوم.مستکبران قریش.غرض تذکرة سوره.کرامت نابینا طالب هدایت.

خبرى عتاب آميز حاكى از روى گرداندن از يك مرد نابينا و عنايت و توجه به توانگران‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات چهارگانه عتاب شديدى بكار رفته، و اين شدت از اين جهت بيشتر مى‏شود كه دو آيه اول در سياق غيبت آمده، كه مى‏فهماند خدا از او روى گردانيده، رو در رو با او سخن نگفته، و دو آيه اخير را در سياق خطاب آورده، چون توبيخ در مخاطبه حضورى بيشتر است، و حجت و استدلال هم وقتى رو در رو گفته شود الزام‏آورتر است، آن هم بعد از روى‏گردانى، و مخصوصا با سركوبى خود خدا و بدون واسطه غير.

و در اينكه از آن شخص تعبير به اعمى - كور - كرد توبيخى بيشتر استفاده مى‏شود، براى اينكه محتاجى كه به انسان مراجعه مى‏كند اگر نابينا باشد و حاجتش هم حاجتى دينى باشد، و خلاصه ترس از خدا او را وادار كرده باشد كه با نداشتن چشم به ما مراجعه كند، ما بيش از ساير مراجعه كنندگان بايد به او ترحم كنيم، و بيشتر به او روى آورده مورد عطوفتش قرار دهيم، نه اينكه چهره در هم بكشيم و روى از او برتابيم.

بعضى‏ گفته‏اند: بنابراينكه شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله

و سلم) باشد تعبير از آن جناب به ضمير غايب براى اين بوده كه به قداست ساحت آن جناب اشاره كند، و بطور كنايه بفهماند گويا آن كسى كه چنين عملى كرده رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نبوده، چون مثل چنين عملى از مثل آن جناب سر نمى‏زند، و در نوبت دوم كه از آن جناب به ضمير خطاب تعبير كرده نيز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده، چون هميشه اقبال بعد از اعراض، اجلال و احترامى از طرف است.

و ليكن اين حرف درست نيست، چون با خطاب‏ ﴿أَمَّا مَنِ اِسْتَغْنىَ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى...﴾ نمى‏سازد، و توبيخ در آن از توبيخ در آيه‏ ﴿عَبَسَ وَ تَوَلَّى﴾ بيشتر است، و بطور قطع هيچ ايناسى هم در آن نيست.

﴿أَمَّا مَنِ اِسْتَغْنىَ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى وَ مَا عَلَيْكَ أَلاَّ يَزَّكَّى﴾

كلمات «غنى» و «استغناء» و «تغنى» و «تغانى» بطورى كه راغب گفته به يك معنى مى‏باشند. پس مراد از ﴿مَنِ اِسْتَغْنىَ﴾ كسى است كه خود را توانگر نشان دهد، و ثروت خود را به رخ مردم بكشد. و لازمه اين عمل اين است كه بخواهد از سايرين سر و گردنى بلندتر باشد، و رياست و عظمتى در چشم مردم داشته باشد، و از پيروى حق عارش بيايد، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَيَطْغىَ أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنىَ﴾و كلمه «تصدى» به معناى متعرض شدن و روى آوردن به چيزى و اهتمام در امر آن است.

در اين آيه و شش آيه بعدش اشاره مفصلى است به اينكه ملاك در آن عبوس شدن و پشت كردن چه بوده، كه به خاطر آن مستوجب عتاب شده، حاصل آن اين است كه: تو خيلى به وضع مستكبران و اعراض كنندگان از پيروى حق مى‏پردازى، و زياد به وضع آن‌ها اعتناء مى‏كنى، در حالى كه اگر او نخواهد خود را پاك كند بر تو تكليفى نيست، و بر عكس از وضع آن كس كه خود را پاك كرده و از خدا مى‏ترسد بى‏اعتنايى مى‏كنى.

﴿وَ مَا عَلَيْكَ أَلاَّ يَزَّكَّى﴾ بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «ما» نافيه است، و معنايش اين است كه: اگر او نخواست خود را تزكيه كند حرج و مسئوليتى بر تو نيست، تا رهايى از آن مسئوليت تو را حريص كند به مسلمان شدن او، و غفلت ورزيدن از آن‌هايى كه قبلا به طيب خاطر مسلمان شده‏اند.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «ما» استفهام انكارى است، و به آيه چنين معنا مى‏دهد:

«چه چيز و چه مسئوليت و ضررى متوجه تو مى‏شود اگر او نخواهد خود را از كفر و فجور پاك كند؟ تو يك رسول بيشتر نيستى، و جز ابلاغ رسالت مسئوليتى ندارى».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «ما» به معناى «لا» ى نافيه است، و معنايش اين است كه: «از عدم تزكيه او از كفر و فجور باكى به خود راه نمى‏دهى»، و اين معنا با سياق عتابى كه قبل از اين آيه و قبل از قبل اين آيه بود سازگارتر است.

﴿وَ أَمَّا مَنْ جَاءَكَ يَسْعىَ وَ هُوَ يَخْشىَ فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى﴾

كلمه «سعى» به معناى سرعت در دويدن است، پس معناى آيه به حسب آنچه مقام دست مى‏دهد اين است كه: آن كس كه به شتاب نزدت مى‏آيد تا بوسيله معارف دين و مواعظى كه از تو مى‏شنود خود را پاك كند، ﴿وَ هُوَ يَخْشىَ﴾ در حالى كه از خدا مى‏ترسد، و خشيت خود آيت و نشانه آن است كه او بوسيله قرآن متذكر شده است، هم چنان كه فرمود: ﴿مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ لِتَشْقىَ إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشىَ﴾، و نيز فرموده: ﴿سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشىَ﴾.

﴿فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى﴾ - اصل كلمه «تلهى» «تتلهى» بوده، يعنى خود را بكار ديگر مى‏زنى، و از چنين مردى كه آمده كه به راستى خود را اصلاح كند غافل مى‏مانى، و اگر ضمير «انت» را در اين آيه و در آيه‏ ﴿فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى﴾ و ضمير «له» و «عنه» را در آن دو مقدم بر فعل آورده، همه براى تاكيد در عتاب و تنبيه است.

﴿كَلاَّ إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾

كلمه «كلا» باز داشتن از همان عملى است كه به خاطر آن عتابش فرمود يعنى عبوس كردن قيافه و روى‏گردانى از كسى كه از خدا مى‏ترسد، و مشغول شدن و پرداختن به كسى است كه خود را بى‏نياز مى‏داند.

و ضمير در جمله‏ ﴿إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ﴾ به آيات قرآنى و يا به قرآن بر مى‏گردد، و اگر آن را مؤنث آورده براى اين بود كه خبر آن «تذكرة» مؤنث بوده، و معناى آن اين است كه: آيات قرآنى - و يا قرآن - تذكره است، يعنى موعظه‏اى است كه هر پند پذيرى از آن متعظ مى‏شود، و يا تذكر دهنده‏اى است كه اعتقاد حق و عمل حق را تذكر مى‏دهد.

﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ - اين قسمت، جمله‏اى معترضه است، و ضمير به قرآن و يا آنچه كه

قرآن تذكر مى‏دهد بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه: هر كس خواست مى‏تواند بياد قرآن و يا معارفى كه قرآن تذكر مى‏دهد بوده باشد، و قرآن اين را تذكر مى‏دهد كه مردم بدانچه فطرت به سوى آن هدايت مى‏كند منتقل شوند، و آن، عقائد و اعمال حقه‏اى است كه در لوح فطرت محفوظ است.

و در اينكه تعبير فرمود به‏ ﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ اشاره است به اينكه در دعوت قرآن به تذكر، هيچ اكراه و اجبارى نيست، و داعى اسلام كه اين دعوت را مى‏كند براى اين نيست كه نفعى عايد خودش شود، تنها و تنها نفع آن عايد خود متذكر مى‏شود، حال اختيار با خود او است.

عتاباستغناءخشیتتصدی برای مستغنی.خشیت طالب.حرص بر هدایت مستکبر.اعراض از نیازمند.

مقصود از اينكه در باره قرآن فرمود: ﴿فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «صحف» جمع صحيفه است، و عرب هر چيزى را كه در آن مطلبى نوشته شده باشد صحيفه مى‏نامد، هم چنان كه كتابش هم مى‏خواند، حال چه اينكه ورقه و كاغذى باشد و يا چيز ديگرى‏.

و جمله «فى صحف» خبرى است بعد از خبر براى كلمه «ان»، و ظاهر آن اين است كه: قرآن به دست ملائكه در صحفى متعدد نوشته شده بوده. و اين ظاهر، سخن آن مفسر را كه گفته: مراد از صحف لوح محفوظ است ضعيف مى‏سازد، چون در كلام خداى تعالى در هيچ موردى از لوح محفوظ به صيغه جمع از قبيل صحف و كتب و الواح تعبير نشده. نظير اين قول در بى‏اعتبارى سخن آن مفسر ديگر است كه گفته: مراد از صحف، كتب انبياى گذشته است. چون اين معنا با تعبير ﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ...﴾ نمى‏سازد، زيرا ظاهر اين تعبير اين است كه صفت صحف باشد.

«مكرمة» يعنى معظم، ﴿مَرْفُوعَةٍ﴾ يعنى رفيع القدر نزد خدا، ﴿مُطَهَّرَةٍ﴾ يعنى پاكيزه از قذارت باطل و سخن بيهوده و شك و تناقض، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿لاَ يَأْتِيهِ اَلْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ﴾، و نيز در اينكه مشتمل بر سخن بيهوده نيست فرموده: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ مَا هُوَ بِالْهَزْلِ﴾، و در اينكه مشتمل بر مطلب مورد شكى نيست، فرموده: ﴿ذَلِكَ

اَلْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾و در اينكه مشتمل بر مطالب متناقض نيست فرموده: ﴿وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاَفاً كَثِيراً﴾.

صحفمکرمهمطهرةصحف مکرمه.مصدر قرآنی.مرفوعة مطهرة.تذکرة.

اشاره به اينكه ملائكه‏اى مخصوص، سفراى وحى و - تحت امر جبرئيل - متصدى حمل و ابلاغ آن به پيامبران بوده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾

اين دو جمله دو صفت بعد از صفت هستند براى صحف، و كلمه «سفرة» جمع سفير است، و سفير به معناى رسول است، و كلمه «كرام» صفت آن رسولان است، به اعتبار ذاتشان و «بررة» صفت ايشان است به اعتبار عملشان، مى‏فرمايد: ذاتا افرادى بزرگوارند، و از نظر عمل داراى احسانند.

و معناى اين چند آيه اين است كه: قرآن تذكره‏اى است كه در صحف متعددى نوشته شده بود صحفى معظم و رفيع القدر، و پاكيزه از هر پليدى و از هر باطل و لغو و شك و تناقض، و به دست سفيرانى نوشته شده كه ذاتا نزد پروردگارشان بزرگوار، و در عمل هم نيكوكارند.

و از اين آيات بر مى‏آيد كه براى وحى، ملائكه مخصوصى است، كه متصدى حمل صحف آن و نيز رساندن آن به پيامبرانند، پس مى‏توان گفت اين ملائكه اعوان و ياران جبرئيلند، و تحت أمر او كار مى‏كنند، و اگر نسبت القاى وحى را به ايشان داده، منافات ندارد با اينكه در جاى ديگر آن را به جبرئيل نسبت دهد، و بفرمايد: ﴿نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ عَلىَ قَلْبِكَ﴾، و در جاى ديگر در تعريف جبرئيل بفرمايد: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي اَلْعَرْشِ مَكِينٍ مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ﴾، بلكه همين آيه مؤيد مطلب ما است، كه مى‏فرمايد دستوراتش مطاع است، معلوم مى‏شود جبرئيل براى رساندن وحى به انبياء، كاركنانى از ملائكه تحت فرمان دارد، پس وحى رساندن آن ملائكه هم وحى رساندن جبرئيل است، هم چنان كه عمل جبرئيل و اعوانش روى هم فعل خداى تعالى نيز هست، و اين انتساب وحى به چند مقام نظير مساله توفى و قبض ارواح است، كه يك جا به اعوان ملك الموت نسبت داده، و يك جا به خود او، و يك جا به خود خداى تعالى كه بحث آن مكرر گذشت.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از كلمه «سفرة» نويسندگان از ملائكه‏اند.

ليكن، معنايى كه گذشت روشن‏تر است.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: قاريان قرآنند، كه آن را مى‏نويسند و مى‏خوانند، كه خواننده محترم به نادرستى آن واقف است.

سفرةملائکهوحیسفرة وحی.تحت امر جبرئیل.بررة.کرام.

بحث روايتى [رواياتى حاكى از اعراض پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از ابن ام مكتوم و نزول آيات: ﴿عَبَسَ وَ تَوَلَّى...﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان است كه بعضى گفته‏اند: اين آيات در باره عبد الله ابن ام مكتوم فرزند شريح بن مالك بن ربيعه فهرى يكى از بنى عامر بن لوى نازل شده.

و جريان چنين بوده كه: وى روزى بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد شد، در حالى كه آن جناب با عتبة بن ربيعه و ابو جهل بن هشام و عباس بن عبد المطلب و ابى و امية بن خلف جلسه كرده بود، و ايشان را به دين توحيد دعوت مى‏كرد، به اميد اينكه اسلام بياورند، ابن ام مكتوم عرضه داشت: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) از قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم، و (چون نابينا بود) مكرر آن جناب را صدا مى‏زد، و متوجه نبود كه آن جناب با آن چند نفر مشغول صحبت است، و تكرار او باعث شد كه كراهت و ناراحتى در سيماى آن جناب هويدا گرديد، چون ابن ام مكتوم مرتب كلام آن جناب را قطع مى‏كرد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در دل خود فكر مى‏كرد كه حالا اين چند نفر كه از بزرگان قريشند، مى‏گويند پيروان او همه از قبيل ابن ام مكتوم يا كورند و يا برده‏اند، لذا از او روى بگردانيد، و رو به آن صناديد كرد، در اينجا بود كه اين آيات در عتاب و سرزنش آن جناب نازل شد.

و از آن به بعد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همواره ابن ام مكتوم را احترام مى‏كرد، هر وقت به او بر مى‏خورد مى‏فرمود: مرحبا به كسى كه خداى تعالى به خاطر او مرا عتاب فرمود، و آن‌گاه مى‏پرسيد: آيا كار و حاجتى دارى؟ و دو نوبت او را در مدينه جانشين خود كرد و خود به جنگ رفت‏.

مؤلف: سيوطى در تفسير الدر المنثور اين قصه را از عايشه و انس و ابن عباس - البته با مختصر اختلافى - نقل كرده‏، و آنچه صاحب مجمع البيان نقل كرده خلاصه‏اى از آن روايات

مختلف است.

روایتابن ام مکتومروایات اهل سنت درباره عتاب.مستکبران.طلب هدایت نابینا.

بيان اينكه آيات عتاب به روشنى متوجه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نيست و نزول آن در مورد روى گرداندن آن حضرت از ابن ام مكتوم از جهات مختلف مخدوش و مردود است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

ليكن آيات سوره مورد بحث دلالت روشنى ندارد بر اينكه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، بلكه صرفا خبرى مى‏دهد و انگشت روى صاحب خبر نمى‏گذارد، از اين بالاتر اينكه در اين آيات شواهدى هست كه دلالت دارد بر اينكه منظور، غير رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، چون همه مى‏دانيم كه صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نبوده، و آن جناب حتى با كفار عبوس نمى‏كرده، تا چه رسد به مؤمنين رشد يافته، از اين كه بگذريم اشكال سيد مرتضى رحمة الله عليه بر اين روايات وارد است، كه مى‏گويد اصولا از اخلاق رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نبوده، و در طول حيات شريفش سابقه نداشته كه دل اغنياء را به دست آورد و از فقراء رو بگرداند.

و با اينكه خود خداى تعالى خلق آن جناب را عظيم شمرده، و قبل از نزول سوره مورد بحث، در سوره «نون» كه به اتفاق روايات وارده در ترتيب نزول سوره‏هاى قرآن، بعد از سوره ﴿اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ نازل شده فرموده: ﴿وَ إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾، چطور تصور دارد كه در اول بعثتش خلقى عظيم (آن هم بطور مطلق) داشته باشد، و خداى تعالى به اين صفت او را بطور مطلق بستايد، بعدا برگردد و بخاطر پاره‏اى اعمال خلقى، او را مذمت كند، و چنين خلق نكوهيده‏اى را به او نسبت دهد كه تو به اغنياء متمايل هستى، هر چند كافر باشند، و براى به دست آوردن دل آنان از فقراء روى مى‏گردانى، هر چند كه مؤمن و رشد يافته باشند؟ علاوه بر همه اينها مگر خداى تعالى در يكى از سوره‏هاى مكى يعنى در سوره شعراء به آن جناب نفرموده بود: ﴿وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ وَ اِخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾، و اتفاقا اين آيه در سياق آيه‏ ﴿وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ﴾ است، كه در اوائل دعوت نازل شده.

از اين هم كه بگذريم مگر به آن جناب نفرموده بود: ﴿لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىَ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِنْهُمْ وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾، پس چطور ممكن است در سوره حجر كه در اول دعوت علنى اسلام نازل شده به آن جناب دستور دهد اعتنايى به زرق و برق

زندگى دنياداران نكند، و در عوض در مقابل مؤمنين تواضع كند، و در همين سوره و در همين سياق او را مامور سازد كه از مشركين اعراض كند، و بفرمايد: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِكِينَ﴾آن وقت خبر دهد كه آن جناب بجاى اعراض از مشركين، از مؤمنين اعراض نموده، و به جاى تواضع در برابر مؤمنين در برابر مشركين تواضع كرده است! علاوه بر اين زشتى عمل مذكور چيزى است كه عقل به زشتى آن حكم مى‏كند، و هر عاقلى از آن متنفر است، تا چه رسد به خاتم انبياء (صلى الله عليه وآله و سلم)، و چنين قبيح عقلى احتياج به نهى لفظى ندارد، چون هر عاقلى تشخيص مى‏دهد كه دارايى و ثروت به هيچ وجه ملاك فضيلت نيست، و ترجيح دادن جانب يك ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقير، و دل او را به دست آوردن، و به اين رو ترش كردن رفتارى زشت و ناستوده است.

با در نظر گرفتن اين اشكالها جواب از گفتار بعضى‏ از مفسرين روشن مى‏شود كه گفته‏اند: خداى تعالى آن جناب را از اين رفتار نهى نكرده مگر در اين مورد، پس اين كار معصيت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن، آن جناب مى‏توانسته چنين رفتارى داشته باشد.

وجه نادرستى اين سخن اين است كه: اولا به چه دليل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام، نه بعدش و نه قبلش؟ و ثانيا گفتيم اين رفتار به حكم عقل ناستوده است، و صدورش از شخصى كريم الخلق كه خدايش قبلا او را به خلق عظيم ستوده محال است، آن هم با بيانى مطلق و بدون قيد وى را ستوده و فرموده: ﴿وَ إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾، علاوه بر اين كلمه «خلق» به معناى ملكه راسخه در دل است، و كسى كه داراى چنين ملكه‏اى است عملى منافى با آن انجام نمى‏دهد.

عتابپیامبرتحلیلتحلیل مخاطب عتاب.ادب خطاب قرآن.عصمت و عتاب.

روايتى ديگر حاكى از نزول آيات عتاب در مورد مردى از بنى اميه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان، از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرموده است اين آيات در باره مردى از بنى اميه نازل شده كه در حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نشسته بود، ابن ام مكتوم آمد، مرد اموى وقتى او را ديد قيافه‏اش را در هم كشيد، و او را كثيف پنداشته، دامن خود را از او جمع كرد، و چهره خود را عبوس نموده رويش را از او گردانيد، و خداى تعالى داستانش را در اين آيات حكايت نموده عملش را توبيخ نمود.

و نيز در مجمع البيان است كه از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه فرموده:رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هر وقت ابن ام مكتوم را ملاقات مى‏كرد مى‏فرمود:

مرحبا مرحبا، به خدا سوگند خداى تعالى ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد كرد، و اين سخن را از در لطف به او مى‏گفت، و او از اين همه لطف شرمنده مى‏شد، «حتى كان يكف النبى (صلى الله عليه وآله و سلم) مما يفعل به - حتى بسيار مى‏شد كه به همين خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خوددارى مى‏كرد».

مؤلف: اشكالى كه به اين حديث وارد است همان اشكالى است كه به حديث قبل وارد بود، و معناى اينكه فرمود: «حتى انه كان يكف...» اين است كه: ابن ام مكتوم از حضور در نزد آن جناب خوددارى مى‏كرد، چون آن حضرت اين سخن را بسيار مى‏گفت، و او سخت شرمنده مى‏شد و خجالت مى‏كشيد.

روایتبنی‌امیهنابینااعراض اموی از نابینا.حضور پیامبر.ابن ام مکتوم.

کفر انسان، خلقت از نطفه، طعام و شدت قیامت آیات ۱۷–۴۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این فصل نفرین کفر انسان، مراحل خلقت و مرگ، تدبیر طعام، و فرار در قیامت را بررسی می‌کند.

قُتِلَ ٱلْإِنسَٰنُ مَآ أَكْفَرَهُۥ
كشته باد انسان، چه ناسپاس است
مِنْ أَىِّ شَىْءٍ خَلَقَهُۥ
او را از چه چيز آفريده است؟
مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُۥ فَقَدَّرَهُۥ
از نطفه‌اى خلقش كرد و اندازه مقررش بخشيد.
ثُمَّ ٱلسَّبِيلَ يَسَّرَهُۥ
سپس راه را بر او آسان گردانيد.
ثُمَّ أَمَاتَهُۥ فَأَقْبَرَهُۥ
آنگاه به مرگش رسانيد و در قبرش نهاد.
ثُمَّ إِذَا شَآءَ أَنشَرَهُۥ
سپس چون بخواهد او را برانگيزد.
كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَآ أَمَرَهُۥ
ولى نه! هنوز آنچه را به او دستور داده، به جاى نياورده است.
فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦٓ
پس انسان بايد به خوراك خود بنگرد،
أَنَّا صَبَبْنَا ٱلْمَآءَ صَبًّۭا
كه ما آب را به صورت بارشى فرو ريختيم؛
ثُمَّ شَقَقْنَا ٱلْأَرْضَ شَقًّۭا
آنگاه زمين را با شكافتنى [لازم‌] شكافتيم؛
فَأَنۢبَتْنَا فِيهَا حَبًّۭا
پس در آن، دانه رويانيديم.
وَعِنَبًۭا وَقَضْبًۭا
و انگور و سبزى،
وَزَيْتُونًۭا وَنَخْلًۭا
و زيتون و درخت خرما،
وَحَدَآئِقَ غُلْبًۭا
و باغهاى انبوه،
وَفَٰكِهَةًۭ وَأَبًّۭا
و ميوه و چراگاه،
مَّتَٰعًۭا لَّكُمْ وَلِأَنْعَٰمِكُمْ
[تا وسيله‌] استفاده شما و دامهايتان باشد.
فَإِذَا جَآءَتِ ٱلصَّآخَّةُ
پس چون فرياد گوش‌خراش دررسد؛
يَوْمَ يَفِرُّ ٱلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ
روزى كه آدمى از برادرش،
وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ
و از مادرش و پدرش.
وَصَٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ
و از همسرش و پسرانش مى‌گريزد،
لِكُلِّ ٱمْرِئٍۢ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍۢ شَأْنٌۭ يُغْنِيهِ
در آن روز، هر كسى از آنان را كارى است كه او را به خود مشغول مى‌دارد.
وُجُوهٌۭ يَوْمَئِذٍۢ مُّسْفِرَةٌۭ
در آن روز، چهره‌هايى درخشانند،
ضَاحِكَةٌۭ مُّسْتَبْشِرَةٌۭ
خندان [و] شادانند.
وَوُجُوهٌۭ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌۭ
و در آن روز، چهره‌هايى است كه بر آنها غبار نشسته،
تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ
[و] آنها را تاريكى پوشانده است؛
أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْكَفَرَةُ ٱلْفَجَرَةُ
آنان همان كافران بدكارند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين فصل نخست انسان را نفرين مى‏كند، و از اينكه در كفر به ربوبيت رب خود اصرار و مبالغه مى‏ورزد تعجب مى‏كند، و آن‌گاه به حدوث و بقاى او اشاره نموده مى‏فهماند كه انسان نه مالك چيزى از آفرينش خويش است، و نه مالك چيزى از تدبير امورش، بلكه خداى سبحان است كه او را از نطفه‏اى بى‏مقدار آفريده و سپس اندازه‏گيرى‏اش كرد، و آن‌گاه راه

را برايش آسان ساخت، و در آخر هم او است كه وى را مى‏ميراند، و به قبر داخلش مى‏كند، و هر وقت كه بخواهد دوباره زنده‏اش مى‏سازد.

پس خداى سبحان يگانه رب و خالق و مدبر امر او است، آن هم نه تنها در حدوثش بلكه در بقايش، و تا آخرين لحظه هستى‏اش مدبر او است، ولى اين انسان كفرانگر، فرمان او را نمى‏برد، و به هدايت او مهتدى نمى‏شود.

و اگر انسان تنها و تنها به طعامى كه مى‏خورد نگاه كند، كه يكى از مظاهر تدبير خدا، و مشتى از درياى رحمت او است، آن وقت به تدبير وسيع پروردگارش و لطيف صنع او پى مى‏برد، آن چنان كه عقلش مبهوت شود، و هوشش از سر بدر رود، در حالى كه نعمت‏هاى خدا تنها طعام نيست، و در اين ميان نعمت‏هاى ديگرى است كه از حيطه شمار بيرون است ﴿وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا﴾.

با اين حال اين عجب است كه انسان تدبير پروردگار خود را نديده مى‏گيرد، و شكر نعمتش را بجا نمى‏آورد، و راستى انسان ظلوم و كفار است، و به زودى آثار خوب و بد شكر و كفران خود را مى‏بيند، كه يا سرور و بشارت است، و يا روسياهى و عذاب.

و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد بيگانه از آيات گذشته نيست، هر چند بعضى‏ها گفته‏اند: علت نزول اين فصل چيز ديگرى بوده، ولى با بيانى كه خواهد آمد اثبات خواهيم كرد كه هر دو دسته سياقى واحد دارند.

انسانکفرربوبیتخلقتاصرار انسان در کفر به ربوبیت.موضوع نفرین و تعجب.کفر به ربوبیت رب.حدوث و بقا.

معناى آيه: ﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ﴾ و مراد از كفر در آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ﴾

اين جمله نفرينى است بر انسان كه طبعش طبع دلدادن به شهوات، و پيروى هواى نفس، و فراموش كردن پروردگار خود، و استكبار ورزيدن از پيروى اوامر او است.

و جمله‏ ﴿مَا أَكْفَرَهُ﴾ شگفت‏انگيزى از اصرار انسان در كفران، و پوشاندن حق صريح است، با اينكه او خودش مى‏بيند و احساس مى‏كند كه مدبر خود نيست، و كسى جز خداى سبحان مالك تدبير امر او نمى‏باشد.

پس مراد از «كفر» در اين جمله مطلق حق‏پوشى است، كه دو مصداق دارد: يكى انكار ربوبيت خدا، و يكى ترك عبادت او است، و مؤيد اين سخن ذيل آيه است كه به جهات تدبير ربوبى اشاره مى‏كند البته آن جهاتى كه با حق‏پوشى و ترك عبادت تناسب دارد. ولى بعضى‏ از مفسرين، كفر در اين آيه را به ترك شكر و كفران نعمت معنا كرده‏اند. و

اين توجيه هر چند در جاى خود صحيح است ولى مناسب‏تر از نظر سياق همان معنايى است كه ما براى كفر كرديم.

در كشاف گفته جمله‏ ﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ﴾ نفرينى است بر انسان و اين نفرين در اصطلاح عرب از هر نفرين ديگر شنيع‏تر است چون كشته شدن، بزرگترين شدائد دنيايى و رسوايى‏هاى آن است و جمله «ما اكفره» شگفت‏انگيزى از افراط انسان در كفران نعمت خداى تعالى است. و آن‌گاه گفته اين دو جمله با همه كوتاهيش خشن‏ترين نفرينى است كه به گوش عرب مى‏خورد و غليظترين اسلوب و پردلالت‏ترين كلام بر سخط و خشم گوينده است و از اين دو جمله با همه تقاربى كه در دو طرف آن است هيچ كلامى در مذمت دامنه‏دارتر از آن ديده نشده و هيچ كلامى جامع‏تر از آن در ملامت يافت نمى‏شود.

بعضى‏ هم گفته‏اند كه: جمله‏ ﴿مَا أَكْفَرَهُ﴾ استفهاميه است، و مى‏پرسد كه چه چيز انسان را كافر كرده. ولى وجه قبلى بليغ‏تر است.

نفرینکفرهواشهواتاستکبارکفر به‌معنای پوشاندن نعمت یا انکار.دلدادن به شهوات و پیروی هوا.فراموشی پروردگار.استکبار از اوامر.طبع انسان مورد نفرین.

نفى عذر از بشر در كفر ورزيدن و استكبارش، با بيان حقارت و ناچيزى مبدأ خلقت او و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾

معناى اين جمله با كمكى كه مقام مى‏دهد اين است كه: خداى تعالى انسان را از چه چيز خلق كرده كه به خود اجازه طغيان و استكبار را مى‏دهد استكبار از ايمان و اطاعت، و اگر فاعل در فعل «خلقه» را در اين جمله و در جملات بعدى حذف كرده براى اين بوده كه اشاره كند به اينكه فطرت هر كسى مى‏داند كه فاعل فعل خلقت و تقدير سبيل كسى به جز خداى تعالى نيست حتى مشركين هم به اين معنا اعتراف دارند.

و اگر مطلب را در قالب استفهام آورد به اين انگيزه بود كه عجيب بودن مفاد ﴿مَا أَكْفَرَهُ﴾ را تاكيد كند - و چون معمولا از چيزى تعجب مى‏شود كه علت و سبب روشنى نداشته باشد - استفهام مذكور قهرا مى‏فهماند كه اولا اين اصرار بشر در كفرش امرى عجيب است و سپس مى‏پرسد آيا در اين خلقت عجيب علتى بوده كه باعث شده اينطور در كفرش افراط كند؟ آن‌گاه خودش پاسخ مى‏دهد به اينكه انسان هيچ دليل و عذرى ندارد كه كفرانگرى خود را مستند بدان كند چون او كسى است كه از آبى پست خلق شده و چيزى از خلقت و تدبير امور زندگى و مرگ و بعث خود را مالك نيست. و كوتاه سخن اينكه: استفهام مذكور زمينه‏چينى است براى پاسخى كه در جمله‏ ﴿مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ...﴾ مى‏دهد.

﴿مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ﴾

نكره آمدن كلمه «نطفة» به منظور تحقير آن است، يعنى از نطفه‏اى خوار و بى‏مقدارش آفريده، پس كسى كه اصل و نسبش آبى چنين پشيز است، حق ندارد با كفر خود طغيان كند، و از اطاعت، استكبار بورزد.

«فقدره» - يعنى به او در ذات و صفات و افعالش قدرت و توانايى داد، پس او نبايد از آن حدى كه برايش مقدر شده تجاوز كند، چون تدبير ربوبى از هر سو به وى احاطه دارد، و او نمى‏تواند خودش مستقلا بخواسته خود برسد، اگر خدا برايش مقدر نكرده باشد.

﴿ثُمَّ اَلسَّبِيلَ يَسَّرَهُ﴾

ظاهر سياق اين آيات كه سياقى نفى عذر از بشر در برابر كفر و استكبارش است، اين است كه مراد از سبيل - آن هم بطور مطلق - راه اطاعت خدا و امتثال اوامر او باشد، و يا به عبارت ديگر راه خير و سعادت باشد.

نطفهخلقتقدیرطغیانحقارت مبدأ خلقت.نفی عذر طغیان و استکبار.استکبار از ایمان و اطاعت.تقدیر خلقت.

اشاره به عدم منافات اينكه خلقت و تقدير از ناحيه خدا است با مختار بودن انسان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در نتيجه آيه شريفه در معناى دفع دخل است، چون وقتى گفته مى‏شود ﴿مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ﴾ ممكن است شنونده پيش خود خيال كند كه وقتى خلقت و تقدير از هر جهت به انسان احاطه دارد، ديگر انسان در افعال ذات و صفاتش اختيارى از خود ندارد، زيرا همه آن‌ها مقدر و از پيش معين شده است، چون با تقدير، ضرورى الوجود و واجب التحقق مى‏شود، و ديگر اختيارى براى انسان باقى نمى‏ماند، پس انسان در كفر و فسقش هيچ دخالتى ندارد اگر فاسق مى‏شود به تقدير الهى است، و اگر كافر مى‏شود به تقدير او است، و انسان آنچه را كه خدا خواسته و امر كرده به كرسى مى‏نشاند، و همين به كرسى نشاندنش نيز به تقدير الهى است، پس ديگر نبايد او را در مورد هيچ عملى ملامت كرد، و دعوت دينى براى او كارى بيهوده است، چون دعوت فرع داشتن اختيار است، وقتى او از خودش اختيارى ندارد، ديگر انبياء به چه منظورى او را دعوت كنند.

به همين جهت اين شبهه را با جمله‏ ﴿ثُمَّ اَلسَّبِيلَ يَسَّرَهُ﴾ دفع نموده و فرمود: خلقت و تقدير هر چند كه خاص خدا است، ولى اين منافات ندارد با اينكه خود انسان هم اختيار داشته باشد، و به همين خاطر صحيح باشد كه خدا هم در آنچه به او امر نموده از ايمان و اطاعت را كه راه رسيدن يك انسان به سعادت خويش است به او ياد دهد، و از او بخواهد كه به اراده و اختيار خودش چنين و چنان كند، پس فعلى كه از انسان سر مى‏زند به اختيار خودش سر مى‏زند، ولى در عين حال همين عمل متعلق تقدير الهى نيز هست، پس انسان در آنچه مى‏كند هم مختار است و هم مسئول، هر چند كه آنچه مى‏كند متعلق قدر هم هست، و ما پيرامون جبر

و اختيار مكرر در ذيل آياتى كه با اين مساله تناسبى داشت بحث كرديم.

بعضى‏ گفته‏اند مراد از «تيسير سبيل» اين است كه خداى تعالى خروج انسان از شكم مادرش را آسان كرده، و معناى عبارت: «سهل للانسان سبيل الخروج من بطن امه» است، يعنى راه بيرون شدن انسان مخلوق از نطفه را كه در شكم مادر جنين شده بود از شكم مادر آسان ساخت.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد هدايت بسوى دين و روشنگرى راه خير و شر است، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿وَ هَدَيْنَاهُ اَلنَّجْدَيْنِ﴾. ولى وجه قبلى بهتر است.

تقدیراختیارسبیلخلقتخلقت و تقدیر از خدا.تیسیر سبیل.عدم منافات تقدیر با اختیار.مختار بودن انسان.

مراد از اينكه فرمود خدا انسان را إقبار (دفن) كرد ﴿ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ﴾

كلمه «اماته» به معناى تحقق دادن به مرگ انسان است، و مراد از «إقبار» دفن كردن مرده آدمى و پوشاندنش در شكم زمين است، البته اين بر اساس غالب است، كه عادت مردم بر آن جارى شده‏، و به همين جهت نسبت در گور كردن را به خداى تعالى داده، چون او (بوسيله كلاغ در داستان هابيل) هدايتشان كرده و يا به دلها الهام كرد كه مردگان خود را دفن كنند پس اين عمل با خداى تعالى نسبتى دارد، همانطور كه به خود مردم هم نسبتى دارد.

بعضى‏ گفته‏اند: منظور از اقبار اين است كه خداى تعالى او را صاحب قبر كرد، يعنى دستور داد زنده‏ها، او را دفن كنند، و با اين عمل مرده او را احترام نموده، از اينكه جيفه‏اش متعفن شود، و مردم از بوى آن متنفر و متاذى گردند جلوگيرى نموده.

ليكن وجه قبلى با سياق آيات مناسب‏تر است، چون آيات در اين زمينه سخن دارند كه تدبير تكوينى خداى تعالى را گوشزد كنند، نه تدبير تشريعى او را، كه يكى از آن تشريع حكم غسل و كفن و دفن اموات است.

﴿ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنْشَرَهُ﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «انشار» به معناى زنده كردن بعد از مرگ به منظور تصرف است، هم چنان كه جامه را بعد از تا كردن و پيچيدن دوباره باز مى‏كنند، (تا در آن

تصرفى كنند) پس مراد از اين جمله اين است كه خداى تعالى هر وقت بخواهد مردگان در قبر را مبعوث مى‏كند، و در اين تعبير اشاره‏اى هم به اين معنا است كه روز بعث را جز خداى تعالى كسى نمى‏داند.

مرگدفناقبارنشراحیااماتة و اقبار.انشار پس از مرگ.نشر در پیوند معاد.دفن غالب انسان‌ها.

معناى آيه: ﴿كَلاَّ لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ﴾ كه متضمن ملامت انسان‏هاى مبتلا به كفر است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كَلاَّ لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ﴾

آنچه از سياق به دست مى‏آيد اين است كه كلمه «كلا» از سؤالى كه از سياق بر مى‏خيزد ردع و جلوگيرى كند، سؤالى كه جمله‏ ﴿لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ﴾ به آن اشاره دارد، گويا بعد از آنكه اشاره شد به اينكه انسان مخلوقى است كه از اولين لحظه وجودش تا به آخر تحت تدبير خداى تعالى است، او است كه وى را خلق مى‏كند و تقدير مى‏نمايد، و راه را برايش هموار مى‏سازد، مى‏ميراند و در قبر مى‏كند، و مجددا از قبر بيرونش مى‏آورد، همه اينها نعمت‏هايى است از خداى تعالى، شخص مى‏پرسد: حال كه جريان بدين قرار است پس انسان چه بايد بكند و چه كرد، آيا در برابر مقام ربوبيت خاضع گرديد يا نه؟ و آيا شكر نعمت را بجاى آورد يا نه؟ در پاسخ فرموده: «كلا»، نه انسان چنين نكرد، آن‌گاه مطلب را چنين توضيح داد كه: ﴿لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ﴾ هرگز آنچه را خداى تعالى دستور داد به انجام نرساند بلكه كفران و نافرمانى كرد.

پس، از آنچه گذشت روشن شد كه ضمير در «يقض» به انسان بر مى‏گردد، و مراد از قضاء نكردن انسان، به انجام نرساندن دستورات الهى است. و بعضى‏ گفته‏اند: ضمير به خداى تعالى بر مى‏گردد، و معناى عبارت اين است كه: خداى تعالى اين قضاء را براى كفار نرانده كه امر او را به انجام برسانند و ايمان آورده اطاعتش كنند، بلكه اگر هم به ظاهر به ايشان امر فرموده از باب اتمام حجت بوده است. ولى اين وجه بعيد به نظر مى‏رسد.

و نيز اين معنا روشن شد كه مذمت و ملامتى كه در آيه آمده متوجه انسان طبيعى است يعنى مى‏خواهد بفرمايد طبع انسان چنين است كه اگر به خودش واگذار شود در كفر افراط مى‏كند، و اين همان مطلبى است كه آيه زير افاده‏اش مى‏كند ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ﴾، كه قهرا با انسان‌هايى منطبق مى‏شود كه فعلا مبتلا به كفر و افراط در آن هستند، و با حق دشمنى مى‏ورزند. و از اين معنا روشن مى‏شود اينكه از بعضى نقل شده كه گفته‏اند:

عموميتى كه در آيه است منظور نظر است، چون هيچ انسانى چه كافر و چه مؤمن آن طور كه بايد

خدا را عبادت نكرده، و دستورات او را به انجام نرسانيده، درست نيست.

و وجه نادرستيش اين است كه: ضمير (به حسب قواعد عربى) به انسان بر مى‏گردد كه در صدر آيات آمده بود، و عموميت آن هم بر حسب طبع انسان منظور است، كه طبعا افراطگر در كفر است، و اما بر حسب فعليت قهرا به انسان‌هايى تطبيق مى‏كند كه فعلا داراى كفر هستند.

کلاقضاامرملامتکفرملامت انسان‌های مبتلا به کفر.عدم قضای امر الهی.موضوع کلا و لما یقض.

انسان با نظر در طعام خود (كه يكى از نعم بى شمار الهى است) سعه تدبير ربوبى را مشاهده خواهد كرد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلْيَنْظُرِ اَلْإِنْسَانُ إِلىَ طَعَامِهِ﴾

اين جمله به شهادت حرف «فاء» كه در اولش آمده، متفرع بر جملات قبل است، البته تفرع تفصيل بر اجمال مى‏باشد، پس در اين صورت، نظر و مطالعه انسان را پيرامون طعامى كه مى‏خورد و با آن سد رمق مى‏كند و بقاى خود را تضمين مى‏نمايد لازم مى‏داند - با اينكه نعمت طعام يكى از ميليونها نعمتى است كه تدبير ربوبى آن‌ها را براى رفع حوايج بشر در زندگيش فراهم كرده - و دستور مى‏دهد اگر در همين يك نعمت مطالعه كند، سعه تدبير ربوبى را مشاهده خواهد كرد، تدبيرى كه عقلش را متحير و مبهوت خواهد كرد، آن وقت خواهد فهميد كه خداى تعالى چقدر نسبت به صلاح حال انسان و استقامت امر او عنايت دارد، آن هم چه عنايتى دقيق و محيط.

و مراد از انسان - بطورى كه گفته شده -غير آن انسانى است كه نامش در اول اين فصل از آيات ذكر شد، چون مراد از آن انسان، خصوص افرادى است كه در كفر ورزيدن مبالغه مى‏كنند، به خلاف انسان در آيه مورد بحث، كه مامور شده به طعام خود نظر كند، چون منظور از آن عموم انسان‌ها است، و همين جهت بود كه دوباره كلمه «انسان» را ذكر كرد، و گر نه اگر منظور همان انسان مى‏بود مى‏فرمود: «فلينظر الى طعامه» يعنى همان انسان كه نامش را برديم بايد به طعام خود نظر كند.

﴿أَنَّا صَبَبْنَا اَلْمَاءَ صَبًّا... وَ لِأَنْعَامِكُمْ﴾

قرائتى كه فعلا دائر در بين مسلمين است كلمه «أنا» را با فتحه همزه مى‏خوانند، كه بنا بر آن جمله مورد بحث بيانى تفصيلى براى تدبير خداى تعالى مى‏شود، كه چگونه طعام انسان را مى‏آفريند، بله البته اين مرحله ابتدايى از آن تدبير تفصيلى است، و گرنه بيان مستوفا و كامل آن خصوصيات كه در نظام آفرينش طعام برقرار است، و نظام وسيعى كه در همه اين امور و روابط كونى كه بين هر يك از آن امور و بين انسان برقرار است، چيزى نيست كه بتوان

در چند آيه بيانش كرد، و عادتا از وسع و طاقت بيان بشرى بيرون است.

و كوتاه سخن اينكه: كلمه «صب» در جمله مورد بحث به معناى ريختن آب از بلندى است، و منظور در اينجا فرو فرستادن بارانها بر زمين براى روياندن گياهان است، و بعيد نيست كه شامل جارى ساختن چشمه‏ها و نهرها نيز بشود، چون آبهاى زير زمينى هم از ذخائرى است كه بوسيله باران پديد مى‏آيد.

﴿ثُمَّ شَقَقْنَا اَلْأَرْضَ شَقًّا﴾ - ظاهر اين آيه اين است كه منظور از «شق» شكافتن زمين بوسيله جوانه گياهانى است كه از زمين سر در مى‏آورند، و به همين جهت اين جمله را با كلمه «ثم» و جمله بعدى را با حرف «فاء» به جمله‏ ﴿أَنَّا صَبَبْنَا اَلْمَاءَ﴾ عطف كرد.

﴿فَأَنْبَتْنَا فِيهَا حَبًّا﴾ - ضمير در «فيها» به كلمه «ارض» بر مى‏گردد، و مراد از حب جنس حبوباتى است كه به مصرف غذاى انسان مى‏رسد، مانند گندم و جو و نخود و عدس و امثال اينها، و همچنين منظور از كلمه «عنب» در جمله بعدى جنس آن است، و همچنين «قضب» و غير اينها.

﴿وَ عِنَباً وَ قَضْباً﴾ - عنب به معناى انگور است، ولى به درخت آن نيز عنب گفته مى‏شود، و شايد در اينجا منظور همين درخت انگور باشد، نظير زيتون كه هم به ميوه درخت گفته مى‏شود، و هم به درخت آن و كلمه «قضب» به معناى سبزيجات تر و تازه است، كه انسان آن را مى‏خورد. و اين كلمه در اصل به معناى قطع است، و سبزيجات را اگر قضب خوانده‏اند بخاطر اين است كه پى در پى قطع مى‏شود. بعضى هم گفته‏اند: منظور همه گياهانى است كه از زمين قطع مى‏شود، حتى علف حيوانات را هم شامل مى‏شود.

﴿وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلاً﴾ - معناى اين دو كلمه معروف است.

﴿وَ حَدَائِقَ غُلْباً﴾ - كلمه «حدائق» جمع حديقه است، كه به معناى بوستانى تفسير شده كه اطرافش ديوار كشيده باشند، و كلمه «غلب» جمع غلباء است، گفته مى‏شود «شجرة غلباء» يعنى درختى بزرگ و كلفت، پس «حدائق غلب» به معناى بوستانى است كه درختانش عظيم و كلفت باشد.

﴿وَ فَاكِهَةً وَ أَبًّا﴾ بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «فاكهة» به معناى مطلق ميوه‏ها است. و بعضى‏ گفته‏اند: همه ميوه‏ها را شامل مى‏شود، الا انگور و انار را. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اگر در بين مصاديق فاكهه، خصوص زيتون و نخل را آورد، براى اين بود كه نسبت به آن دو اعتناى

بيشترى داشته، و كلمه «أب» - با تشديد «باء» - به معناى گياه و چراگاه است.

﴿مَتَاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعَامِكُمْ﴾ - كلمه «متاعا» مفعول له است، مى‏فرمايد: ما آنچه از خوردنيها كه رويانديم براى اين بود كه شما را و چهار پايان را كه شما به خود اختصاص داده‏ايد، بهره‏مند و سير كنيم، و اگر در اين جمله از سياق غيبت‏ ﴿فَلْيَنْظُرِ اَلْإِنْسَانُ﴾ به خطاب «كم» التفات شده، براى آن بوده كه منت تدبير خود و انعام نعمتش را تاكيد كرده باشد.

﴿فَإِذَا جَاءَتِ اَلصَّاخَّةُ﴾

اين جمله اشاره است به سرانجام آن تدبيرى كه در اين آيات ذكر شده بود، تدبير عام ربوبى و تدبير خصوصيش در رابطه با انسان، و اينكه اين تدبير سرانجامش به كجا منتهى مى‏شود، و امرى كه خداى تعالى به انسان‌ها كرد تا او را بندگى كنند، آيا انسان اين امر را به انجام رسانيد يا خير؟ و آن سرانجام همان روز صاخه (قيامت) است، كه انسان جزاى اعمال خود را دريافت مى‏كند.

كلمه «صاخه» به معناى صيحه شديدى است كه از شدتش گوشها كر شود، و منظور از آن نفخه صور است.

طعامماءارضانباتانعامتدبیرطعام و نعمت‌های روییدنی.سعه تدبیر ربوبی.طعام آیه تدبیر.نظر انسان در طعام.لوازم شکر در تدبر نعمت.صب ماء و شق ارض و انبات.

اشاره به شدت و سختى روز قيامت به نحوى كه انسان حتى از كسان و نزديكانش مى‏گريزد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ يَفِرُّ اَلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ﴾

اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مى‏كند، شدت آن روز به حدى است كه اقرباى انسان و نزديكانش كه يك روز طاقت فراقشان را نداشت و آن‌ها را ياور و بازوى خود در زندگى مى‏پنداشت، و همواره به آنان پناه مى‏برد، امروز از همه آنان مى‏گريزد، براى اينكه شدت آن چنان احاطه مى‏كند كه نمى‏گذارد آدمى به ياد چيزى و كسى بيفتد، و اعتنايى بغير خود كند، حال غير خودش هر كه مى‏خواهد باشد، آرى بلا و مصيبت وقتى عظيم باشد و شدت يابد، و بر آدمى چيره گردد، آن چنان آدمى را به خود جذب مى‏كند كه از هر فكر و تلاشى منصرفش مى‏سازد.

دليل بر اين معنا آيه بعدى است كه مى‏فرمايد: ﴿لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ﴾ يعنى براى هر فردى از ايشان، بقدر كفايت كه نگذارد به چيز ديگرى بينديشد گرفتارى هست.

و بعضى در سبب فرار انسان از اقرباء و بستگان نزديك خود در آن روز، وجوه ديگرى آورده‏اند كه چون دليلى بر آن نبود از ايرادش صرفنظر كرديم.

﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ﴾

اين آيه بيان مى‏كند كه در آن روز مردم به دو قسم منقسم مى‏شوند، قسمى اهل سعادت، و قسمى ديگر اهل شقاوت، و اشاره مى‏كند به اينكه هر يك از اين دو طايفه با سيما

و قيافه‏اش شناخته مى‏شود، اهل سعادت چهره‏هايى نورانى و درخشنده دارند، كه فرح و سرور و انتظار آينده‏اى خوش از آن چهره‏ها هويداست، پس معناى «مستبشره» همين است كه از ديدن منزلگاه خود كه به زودى بدانجا منتقل مى‏شوند خوشحالند.

﴿وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ﴾

كلمه «غبرة» به معناى غبار و كدورت است، كه منظور از آن سيما و نشانه‏هاى غم و اندوه است.

﴿تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ﴾ يعنى سياهى و تاريكى بر آن چهره‏ها نشسته. در اين چهار آيه حال دو طايفه را، با بيان حال چهره‏هايشان بيان كرده، چون چهره و قيافه آينه دل است، هم مسرت درونى در آن جلوه مى‏كند و هم اندوه و گرفتارى.

﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلْكَفَرَةُ اَلْفَجَرَةُ﴾

يعنى اين طايفه جامع بين دو صفت كفر و فجورند، كفر كه كار قلب، و فجور كه كار بدنى و به معناى گناهان شنيع است، و ممكن هم هست منظور از كفر، كفران نعمت‏ها، و منظور از فجور همان گناهان باشد، و اين جمله تعريف طايفه دوم است، كه اهل شقاوتند، چيزى كه هست در اين آيات طايفه اول يعنى اهل سعادت را به مثل چنين تعريفى توصيف نكرده، و اين بدان جهت بوده كه سياق كلام و غرض اصلى، بيان حال طايفه دوم بوده، و مى‏خواسته آن طايفه را انذار و از سرانجام وخيمى كه در پيش دارند بيم دهد.

صاخةفرارقیامتوجوهغبرةمسفرةصاخة و فرار از نزدیکان.شدت روز قیامت.غبرة وجوه اشقیا.وجوه مسفرة.شان یغنیه برای هر کس.

بحث روايتى (رواياتى در باره: ﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ﴾، جهل ابو بكر، و عمر به معناى «ابا»، شدت روز قيامت و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيه‏ ﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ﴾ گفته: اين آيه در شان عتبة بن ابى لهب نازل شده، كه وقتى آيه‏ ﴿وَ اَلنَّجْمِ إِذَا هَوىَ﴾ را شنيد، گفت: من كفر مى‏ورزم به پروردگار نجم وقتى كه فرو مى‏ريزد، ناگزير رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را نفرين كرد، و در سفرى كه به شام مى‏رفت شير او را پاره كرد.

و در احتجاج از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى طولانى در

معناى‏ ﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ﴾ فرمود: يعنى انسان لعنت شده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿ثُمَّ اَلسَّبِيلَ يَسَّرَهُ﴾ آمده كه خداوند راه خير را براى بشر آسان كرده است‏.

مؤلف: مراد از اين حديث اين است كه: خداى تعالى انسان را در عملش مختار كرده، بطورى كه راه سعادت و رسيدن به كمالش را آسان ساخته، همان كمالى كه براى رسيدن به آن آفريده شده. پس اين خبر با آن معنايى كه ما در تفسير آيه آورديم منطبق است.

و نيز در معناى كلمه «و قضبا» در همان كتاب آمده كه قضب به معناى «قت» است (گياهى است كه حيوانات علفخوار آن را مى‏چرند).

و نيز در معناى جمله‏ ﴿وَ فَاكِهَةً وَ أَبًّا﴾ فرموده: «أب» به معناى علف خشكى است كه علفخواران مى‏خورند.

و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب «فضائل» خود از ابراهيم تيمى روايت كرده كه گفت: شخصى از ابو بكر صديق پرسيد: «و أبا» يعنى چه؟ در پاسخ گفت به زير كدام آسمان و روى كدام زمين پناهنده شوم، وقتى در باره كتاب خدا چيزى بگويم كه نمى‏دانم‏.

و نيز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن سعد، عبد بن حميد، ابن منذر، ابن مردويه، بيهقى (در كتاب شعب الايمان)، خطيب و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، از انس روايت كرده‏اند كه روزى عمر آيات‏ ﴿فَأَنْبَتْنَا فِيهَا حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً﴾ را تا كلمه «و أبا» قرائت كرد، آن‌گاه گفت: همه اينها را مى‏شناسيم، اما بايد ديد كلمه «أب» به چه معنا است، آن‌گاه چوب دستى‏اى كه در دست داشت از دست انداخت و گفت: عمر بيهوده خودت را به اين در و آن در نزن، اگر تو معناى كلمه اب را ندانى چه گناهى دارى، اى مردم برويد به دنبال كسى كه از خود قرآن شما را به معناى آن هدايت كند، آن‌گاه عمل كنيد، و وقتى چيزى از كتاب خدا را نفهميديد آن را به پروردگار كتاب واگذاريد.

و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد، از عبد الرحمن بن يزيد روايت كرده كه گفت: مردى از عمر پرسيد: معناى كلمه «و أبا» چيست؟ همين كه ديد حضار مجلس به دادن جواب پرداختند، شلاق خود را گرفته به آنان حمله‏ور شد.

مؤلف: اين حديث مى‏خواهد بگويد عمر مردم را از بحث پيرامون معارف قرآن و حتى تفسير الفاظ آن، منع مى‏كرد.

و در ارشاد مفيد آمده كه روايت شده شخصى از ابو بكر از كلام خداى عز و جل كه فرموده: ﴿وَ فَاكِهَةً وَ أَبًّا﴾ پرسيد: ابو بكر معناى كلمه «أب» از قرآن را ندانست، در پاسخ گفت كدام آسمان و كدام زمين مرا پناه مى‏دهد و يا چه خاكى به سر كنم اگر در باره قرآن چيزى بگويم كه بدان علم ندارم، اما كلمه «فاكهة» كه معنايش را همه مى‏دانيم، و اما كلمه «أب» را من نمى‏دانم خدا داناتر است.

اين سخن به امير المؤمنين (علیه السلام) رسيد فرمود: سبحان الله چطور نمى‏داند كه كلمه «أب» به معناى علف و چريدنيها است؟ و اينكه خداى تعالى در اين آيه مى‏خواهد نعمت‏هايى را كه به خلقش داده، و از آن جمله آنچه غذاى آنان و غذاى چهار پايان ايشان است كه بوسيله آن هم جانشان زنده مى‏ماند، و هم جسمشان نيرو مى‏گيرد، به رخ آنان بكشد.

و در مجمع البيان است كه از عطاء بن يسار از سوده همسر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت شده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: مردم پا برهنه و لخت. و ختنه نشده محشور مى‏شوند و عرق آن چنان از ايشان مى‏ريزد كه حتى تا نرمه گوشها مى‏رسد، مى‏گويد عرضه داشتم: يا رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) خاك بر سرم آيا در آن روز مردم لخت و عريان به يكديگر نگاه مى‏كنند؟ فرمود: در آن روز مردم به هيچ چيز جز گرفتارى خود نمى‏انديشند و نمى‏پردازند، آن‌گاه اين آيه را تلاوت فرمود: ﴿لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ﴾.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ﴾ فرموده: يعنى شغلى است كه از هر شغل ديگرى بازش مى‏دارد.

عتبهاباقیامتروایتنجمشأن نزول کفر عتبه.روایات شدت قیامت.ابا از انواع طعام.سیاق نزول.