در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ گفته است: اين آيه در مكه و قبل از هجرت نازل شده.
و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابو الشيخ از ابن جريح روايت كردهاند كه گفت: آيه ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ مكى است.
مؤلف: اين معنا از ظاهر آن روايتى كه نيز الدر المنثور از عبد بن حميد از معاوية بن قره نقل مىكند استفاده مىشود، ليكن خواننده محترم بخاطر دارد كه گفتيم سياق آيات مساعد با اين معنا نيست.
و نيز در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، احمد، عبد بن حميد، ابن منذر، طبرانى، ابو الشيخ، ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل و خطيب همگى از ابن عباس (رضى الله عنهما) روايت كردهاند كه در باره آيه ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ﴾ گفته است: قريش شبى در مكه مجلس شور تشكيل داده برخى از ايشان گفتند: وقتى صبح شد او را گرفته و در بند كنيد مقصودشان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بود بعضى ديگر گفتند: بلكه او را بكشيد، و عدهاى رأى دادند كه بايد او را از مكه بيرون كنيد. خداوند رسول گرامى خود را از تصميم ايشان آگاه كرد، و آن شب على (رضى الله عنه) در بستر پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شبانه از شهر خارج شد تا به غار رسيد، مشركين اطراف خانه را محاصره كرده و على (علیه السلام) را به خيال اينكه پيغمبر است تحت نظر گرفتند، صبح كه شد يكباره به درون خانه يورش برده و وقتى با على (رضى الله عنه) روبرو شدند فهميدند كه خداوند نقشه ايشان را خنثى كرده، از على (علیه السلام) پرسيدند، رفيقت كجا است؟ فرمود: نمىدانم، ناچار اثر پاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را گرفته و هم چنان پيش مىرفتند تا به كوه رسيدند، در آنجا اثر را گم كرده و ناگزير به بالاى كوه رفته و به در غار رسيدند، ديدند عنكبوت به در غار تار تنيده با
خود گفتند: اگر وارد اين غار شده باشد معقول نيست كه عنكبوت به در آن تار تنيده باشد، به ناچار برگشتند. و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سه شب در آنجا توقف كرد.
و در تفسير قمى مىگويد: سبب نزول اين آيه آن بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در مكه دعوت خود را علنى كرد دو قبيله اوس و خزرج نزد او آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان فرمودند: آيا حاضريد از من دفاع كنيد و صاحب جوار من باشيد، و من هم كتاب خدا را بر شما تلاوت كنم و ثواب شما در نزد خدا بهشت بوده باشد؟ گفتند: آرى، از ما براى خودت و براى پروردگارت هر پيمانى كه خواهى بگير، فرمود: قرار ملاقات بعدى شب نيمه ايام تشريق، و محل ملاقات عقبه، اوس و خزرج از آن جناب جدا شده و به انجام مناسك حج پرداختند آن گاه به منى برگشتند، و آن سال با ايشان جمع بسيارى نيز به حج آمده بودند.
روز دوم از ايام تشريق كه شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان فرمود: وقتى شب شد همه در خانه عبد المطلب در عقبه حاضر شويد، و مواظب باشيد كسى بيدار نشود، و نيز رعايت كنيد كه تك تك وارد شويد، آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به ايشان فرمود: آيا حاضريد از من دفاع كنيد و مرا در جوار خود بپذيريد تا من كتاب پروردگارم را بر شما بخوانم و پاداش شما بهشتى باشد كه خداوند ضامن شده؟.
از آن ميان اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبد الله بن حزام گفتند: آرى، يا رسول الله، هر چه مىخواهى براى پروردگارت و براى خودت شرط كن. حضرت فرمود: اما آن شرطى كه براى پروردگارم مىكنم اين است كه فقط او را پرستش كنيد، و چيزى را شريك او نگيريد، و آن شرطى كه براى خودم مىكنم اين است كه از من و اهل بيت من به همان نحوى كه از خود و اهل و اولاد خود دفاع مىكنيد، دفاع كنيد. گفتند: پاداش ما در مقابل اين خدمت چه خواهد بود؟ فرمود: بهشت خواهد بود در آخرت، و در دنيا پاداشتان اين است كه مالك عرب مىشويد و عجم هم به دين شما درمىآيند، و در بهشت پادشاه خواهيد بود. گفتند: اينك راضى هستيم.
حضرت فرمود: دوازده نفر نقيب را از ميان خود انتخاب كنيد تا بر اين معنا گواه شما باشند، هم چنان كه موسى از بنى اسرائيل دوازده نقيب گرفت. به اشاره جبرئيل كه مىگفت: اين نقيب، اين نقيب، دوازده نفر تعيين شدند، نه نفر از خزرج، و سه نفر از اوس، از خزرج اسعد بن
زراره، براء بن معرور، عبد الله بن حزام (پدر جابر بن عبد الله)، رافع بن مالك، سعد بن عباده، منذر بن عمر، و عبد الله بن رواحه، سعد بن ربيع و عبادة بن صامت و از اوس ابو الهيثم بن تيهان كه از اهل يمن بود، اسيد بن حصين و سعد بن خيثمه تعيين گرديدند.
وقتى اين مراسم به پايان رسيد و همگى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيعت كردند، ابليس در ميان قريش و طوايف ديگر عرب بانگ برداشت كه اى گروه قريش و اى مردم عرب! اين محمد است و اين بى دينان مدينهاند كه در محل جمره عقبه با وى براى محاربه با شما بيعت مىكنند، و فريادش چنان بود كه همه اهل منى آن را شنيدند، قريش به هيجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روى آوردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم اين صدا را شنيد، و به انصار دستور داد تا متفرق شوند، انصار گفتند: يا رسول الله، اگر دستور فرمايى با شمشيرهاى خود در برابرشان ايستادگى كنيم، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من به چنين چيزى مامور نشدهام، و خداوند اذنم نداده كه با ايشان بجنگم، گفتند: آيا تو هم با ما به مدينه مىآيى؟ فرمود: من منتظر امر خدايم.
در اين ميان قريش همگى با اسلحه روى آوردند، حمزه و امير المؤمنين (علیه السلام) در حالى كه شمشيرهايشان همراهشان بود بيرون شده و در كنار عقبه راه را بر قريش گرفتند، وقتى چشم قريشيان به آن دو نفر افتاد گفتند: براى چه اجتماع كرده بوديد؟ حمزه گفت: ما اجتماع نكرديم و اينجا كسى نيست، و اين را هم بدانيد كه به خدا سوگند احدى از اين عقبه نمىگذرد مگر اينكه من به شمشير خود او را از پا درمىآورم.
قريش اين را كه ديدند به مكه برگشته و با خود گفتند: ايمن از اين نيستيم كه يكى از بزرگان قريش به دين محمد درآمده و او و پيروانش به همين بهانه در دار الندوة اجتماع كنند، و در نتيجه مرام ما تباه گردد و قانون قريشيان چنين بود كه كسى داخل دار الندوة نمىشد مگر اينكه چهل سال از عمرش گذشته باشد لذا به منظور پيشگيرى از چنين پيشامدى بى درنگ در دار الندوة مجلس تشكيل داده و چهل نفر از سران قريش گرد هم جمع شدند، و ابليس به صورت پيرى سالخورده در انجمن ايشان درآمد، دربان پرسيد تو كيستى؟ گفت: من پيرى از اهل نجدم كه هيچ گاه رأى صائبم را از شما دريغ نداشتهام و چون شنيدهام كه در باره اين مرد انجمن كردهايد آمدهام تا شما را كمك فكرى كنم. دربان گفت: اينك در آى، ابليس داخل شد.
بعد از آنكه جلسه وارد شور شد ابو جهل گفت: اى گروه قريش! همه مىدانند كه هيچ طايفه از عرب به پايه عزت ما نمىرسد، ما خانواده خدائيم، همه طوائف عرب سالى دو بار بسوى ما كوچ مىكنند، و ما را احترام مىگذارند، علاوه، ما در حرم خدا قرار داريم كسى را
جرأت آن نيست كه به ما طمع ببندد ما چنين بودهايم تا اينكه محمد بن عبد الله در ميان ما پيدا شد، و چون او را مردى صالح و بى سر و صدا و راستگو يافتيم به لقب امين او را ملقب كرديم، تا آنكه رسيد به آنجا كه رسيده، ما هم چنان پاس حرمتش را داشتيم، ولى از اين رفتار سوء استفاده كرد و ادعا كرد كه فرستاده خدا است، و اخبار آسمان را برايش مىآورند، عقايد ما را خرافى دانست، و خدايان ما را ناسزا گفت و جوانانمان را از راه بيرون كرد، و ميان جماعتهاى ما تفرقه انداخت، هيچ لطمهاى بزرگتر از اين نبود كه پدران و نياكان ما را دوزخى خواند و من اينك فكرى در باره او كردهام، گفتند: چه فكرى كردهاى؟ گفت: من صلاح مىبينم مردى از ميان خود انتخاب كنيم تا او را بكشد، اگر بنى هاشم به خون خواهى او برخاستند به جاى يك خونبها ده خونبها به ايشان مىپردازيم.
خبيث (ابليس) گفت: اين رأى ناپسند و نادرستى است، گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه قاتل محمد را خواهند كشت، و آن كداميك از شما است كه خود را به كشتن دهد؟، آرى اگر محمد كشته شود بنى هاشم و هم سوگندان خزاعى ايشان به تعصب درآمده و هرگز راضى نمىشوند كه قاتل محمد آزادانه روى زمين راه برود، و قهرا ميان شما و ايشان جنگ واقع خواهد شد و در حرمتان به كشت و كشتار وادار مىگرديد.
يكى ديگر از ايشان گفت: من رأى ديگرى دارم، ابليس گفت: رأى تو چيست؟ گفت: او را در خانهاى زندانى كنيم و قوت و غذايش دهيم تا مرگش برسد، و مانند زهير و نابغه و امرء القيس بميرد. ابليس گفت: اين از رأى ابو جهل نكوهيدهتر و خبيثتر است. گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه بنى هاشم به اين پيشنهاد رضايت نمىدهند، و در يكى از موسمها كه همه اعراب به مكه مىآيند نزد اعراب استغاثه برده و به كمك ايشان محمد را از زندان بيرون مىآورند.
يكى ديگر از ايشان گفت: نه، و ليكن او را از شهر و ديار خود بيرون نموده و خود به فراغت بتهايمان را پرستش مىكنيم. ابليس گفت: اين از آن دو رأى نكوهيدهتر است. گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه شما زيباترين و زبانآورترين و فصيحترين مردم را از شهر و ديار خود بيرون مىكنيد، و او را بدست خود به اقطار عرب راه مىدهيد، و او همه را فريفته و به زبان خود مسحور مىكند، يك وقت خبردار مىشويد كه سواره و پياده عرب مكه را پر كرده متحير و سرگردان مىمانيد.
بناچار همگى به ابليس گفتند: پس تو اى پير مرد بگو كه رأى چيست؟ ابليس گفت: جز يك پيشنهاد هيچ علاج ديگرى در كار او نيست، پرسيدند آن پيشنهاد چيست؟ گفت: آن
اين است كه از هر قبيلهاى از قبائل و طوائف عرب يك نفر انتخاب شود، حتى يك نفر هم از بنى هاشم، و اين عده هر كدام يك كارد و يا آهن و يا شمشيرى برداشته و نابهنگام بر سرش ريخته همگى دفعتا بر او ضربهاى وارد آورند، تا معلوم نشود به ضربه كداميك كشته شده، و در نتيجه خونش در ميان قريش متفرق و گم شود، و بنى هاشم نتوانند به خون خواهى او قيام كنند، چون يك نفر از خود ايشان شريك بوده، و اگر بناچار مطالبه خونبها كردند شما مىتوانيد سه برابر آن را هم بدهيد، گفتند: آرى، ده برابر مىدهيم، آن گاه همگى رأى پير مرد نجدى را پسنديده و بر آن متفق شدند، و از بنى هاشم ابو لهب عموى پيغمبر داوطلب شد.
از طرفى جبرئيل به رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شد و براى وى خبر آورد كه قريش در دار الندوة اجتماع نموده و عليه تو توطئه مىكنند، خداوند اين آيه را نازل كرد: ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اَللَّهُ وَ اَللَّهُ خَيْرُ اَلْمَاكِرِينَ﴾.
آن شبى كه قريشيان مىخواستند آن حضرت را به قتل برسانند اجتماع كرده به مسجد الحرام درآمدند، و شروع كردند به سوت زدن و كف زدن و دور خانه طواف كردن، خداوند در اين باره آيه ﴿وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِنْدَ اَلْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَ تَصْدِيَةً﴾ را نازل كرد، كه منظور از «مكاء» سوت زدن و منظور از «تصدية» كف زدن است، و اين آيه بدنبال آيه ﴿وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ نازل شده، هر چند بعد از آيات بسيارى در قرآن نوشته شده است.
وقتى خواستند بر آن حضرت درآمده و به قتلش برسانند، ابو لهب گفت: من نمىگذارم شبانه به خانه او درآييد، براى اينكه در خانه زن و بچه هست، و ما ايمن نيستيم از اينكه دست خيانتكارى به آنان نرسد، لذا او را تا صبح تحت نظر مىگيريم وقتى صبح شد وارد شده و كار خود را مىكنيم، به همين منظور آن شب تا صبح اطراف خانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيدند.
از طرفى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود تا بسترش را بگستردند، آن گاه به على بن ابى طالب (علیه السلام) فرمود: جانت را فداى من كن، عرض كرد: چشم يا رسول الله، فرمود: در بستر من بخواب و پتوى مرا به سر بكش، على (علیه السلام) در بستر پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيد و پتوى آن حضرت را بر سر كشيد.
آن گاه جبرئيل آمد و دست رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را گرفت و از منزل بيرون برد، و از ميان قريشيان كه همه در خواب بودند عبور داد، و اين در حالى بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آيه ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ
يُبْصِرُونَ﴾را مىخواند. جبرئيل گفت: راه ثور را پيش گير، و ثور كوهى است بر سر راه منى و از اين جهت ثور (گاو) ناميدهاند كه كوهانى نظير كوهان گاو دارد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وارد غار ثور شده و در آنجا چه شد بماند.
وقتى صبح شد قريش به درون خانه ريخته و يكسره بطرف بستر رفتند، على (علیه السلام) از رختخواب پريد و در برابرشان ايستاد و گفت: چكار داريد؟ گفتند: محمد كجا است؟ گفت: مگر او را به من سپرده بوديد؟ شما خودتان مىگفتيد: او را از شهر و ديار خود بيرون مىكنيم، او هم (قبل از اينكه شما بيرونش كنيد) خودش بيرون رفت، قريش رو به ابى لهب آورده و او را به باد كتك گرفته و گفتند: اين نقشه تو بود كه از سر شب ما را به آن فريب دادى.
به ناچار راه كوهها را پيش گرفته و هر يك بطرفى رهسپار شدند، در ميان آنان مردى بود از قبيله خزاعه به نام «ابو كرز» كه جاى پاى اشخاص را خوب تشخيص مىداد، قريشيان به او گفتند: امروز روزى است كه تو بايد هنرنمايى كنى، ابو كرز به در خانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و به قريشيان جاى پاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را نشان داد و گفت: به خدا سوگند اين جاى پا مانند جاى پايى است كه در مقام است - منظور جاى پاى ابراهيم (علیه السلام) است. مترجم - و چون آن شب ابو بكر به طرف منزل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مىآمد و حضرت او را برگردانيد و با خود به غار برد ابو كرز گفت: اين جاى پا مسلما جاى پاى ابى بكر و يا جاى پاى پدر او است، آن گاه گفت شخص ديگرى غير از ابى بكر نيز همراه او بوده، و هم چنان جلو مىرفت و اثر پاى آن حضرت و همراهش را نشان مىداد تا به در غار رسيد.
آن گاه گفت از اينجا رد نشدهاند، يا به آسمان رفته و يا به زمين فرو شدهاند، چون احتمال نمىداد وارد غار شده باشند، زيرا خداوند عنكبوت را مامور كرد تا دهنه ورودى غار را با تار خود بپوشاند، علاوه سوارهاى از ملائكه در ميان قريشيان گفت: در غار كسى نيست، لذا قريشيان در درههاى اطراف پراكنده شدند، و خداوند بدين وسيله ايشان را از فرستاده خود دفع كه، آن گاه به رسول گرامى خود اجازه داد تا مهاجرت كند.
مؤلف: روايتى قريب به اين مضمون بطور خلاصه الدر المنثور از ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابى نعيم و بيهقى با هم در دلائل از ابن عباس روايت كرده، و ليكن مطالبى كه در آن روايت به پير مردى نجدى نسبت داده بود به ابى جهل نسبت داده و گفته است كه پير مرد نجدى ابو جهل را در حرفهايش تصديق مىكرده، و در نتيجه قريشيان همه گفتار او را پسنديدند.
و مساله درآمدن ابليس در آن انجمن به صورت پير مردى از اهل نجد در روايات از طرق شيعه و سنى آمده.
و اما اينكه داشت «ابو كرز بعد از آنكه جاى پاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را پيدا كرد گفت: اين جاى پاى محمد و اين جاى پاى پسر ابى قحافه است، و در اينجا غير از پسر ابى قحافه شخصى ديگر هم بوده» در بعضى از روايات دارد آن شخص ديگر هند پسر ابى هاله ربيب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بوده كه مادرش خديجه دختر خويلد (رضى الله عنها) است.
شيخ در امالى به سند خود از ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر از پدرش و همچنين عبيد الله بن ابى رافع همگى از عمار بن ياسر، و همچنين از ابى رافع و از سنان بن ابى سنان از پسر هند بن ابى هاله حديث مفصلى راجع به هجرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده، ولى روايت عمار و روايات ابى رافع و روايت هند در اين حديث مخلوط بهم شده، و در آن دارد:
ابو بكر و هند بن ابى هاله خواستند همراه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشند، حضرت دستور داد تا قبلا در فلان نقطه از راه غار كه برايشان معلوم كرده بود بروند، و در آنجا بنشينند تا آن حضرت برسد، و خودش با على (علیه السلام) در منزل ماند و او را امر به صبر مىكرد تا نماز مغرب و عشا را خواند، آن گاه در تاريكى اوايل شب بيرون آمد در حالى كه قريشيان در كمينش بودند و اطراف خانهاش قدم مىزدند و منتظر بودند تا نصف شب شود و مردم بخواب روند، او در چنين وضعى بيرون شد در حالى كه مىخواند: ﴿وَ جَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ﴾ و كفى خاك در دست داشت، آن را به سر قريشيان پاشيد، و در نتيجه هيچ يك از ايشان او را نديدند و او هم چنان پيش مىرفت تا به هند و ابى بكر رسيد، آن دو تن نيز برخاسته در خدمتش به راه افتادند تا به غار رسيدند، و هند به دستور آن حضرت به مكه برگشت، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ابو بكر وارد غار شدند.
و بعد از ادامه داستان آن شب مىگويد: تا آنكه از شب بعد يك ثلث گذشت او يعنى
على (علیه السلام) و هند بن ابى هاله به راه افتاده و در غار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ديدار كردند، حضرت به هند دستور داد تا دو شتر براى او و همراهش خريدارى كند. ابو بكر عرض كرد: من دو راحله تهيه ديدهام كه با آن به يثرب برويم، فرمود: من آنها را نمىگيرم مگر اينكه قيمتش را از من بستانى، عرض كرد: به قيمت برداريد، حضرت به على (علیه السلام) فرمود: قيمت مركبهاى ابو بكر را به او بده، او نيز پرداخت، آن گاه به على (علیه السلام) در باره بدهىها و تعهداتى كه از مردم مكه به عهده داشت و امانتهايى كه به وى سپرده بودند سفارشاتى كرد.
آرى، قريشيان در ايام جاهليت، محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را امين مىناميدند، و به وى امانت مىسپردند، و او را حافظ اموال و متاعهاى خود مىدانستند، و همچنين اعرابى كه از اطراف در موسم حج به مكه مىآمدند، و اين معنا هم چنان تا ايام رسالت آن حضرت ادامه داشت، و در هنگام هجرت امانتهايى نزد آن حضرت گرد آمده بود و لذا به على (علیه السلام) فرمود تا همه روزه صبح و شام در مسيل مكه جار بزند كه: هر كس در نزد محمد امانتى و يا طلبى دارد بيايد تا من امانتش را به او بدهم.
سپس اضافه كرده است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على مردم مكه به تو آسيبى نمىرسانند تا به مدينه نزد من آيى پس امانتهاى مرا در جلو انظار مردم به صاحبانش برسان، و من فاطمه دخترم را به تو و تو و او را به خدا مىسپارم، و از او مىخواهم كه شما را حفظ كند، سپس فرمود: براى خودت و براى فاطمهها و براى هر كس كه بخواهد با تو هجرت كند راحله و مركب خريدارى كن.
ابو عبيده مىگويد: من به عبيد الله يعنى ابن ابى رافع گفتم: مگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن روز پولى كه بتواند اينطور خرج كند داشت؟ گفت: من نيز همين سؤال را از پدرم در موقعى كه اين حديث را برايم مىگفت پرسيدم، او در جوابم گفت: مگر از ثروت خديجه (علیها السلام) غافلى.
عبيد الله بن ابى رافع مىگويد: على (علیه السلام) به ياد آن شبى كه در بستر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خوابيد و به ياد آن سه شبى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در غار بود اين اشعار را مىسرود:
وقيت بنفسى خير من وطىء الحصا *** و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر
محمد لما خاف أن يمكروا به *** فوقاه ربى ذو الجلال من المكر
و بت اراعيهم متى ينشروننى *** و قد وطنت نفسى على القتل و الاسر
و بات رسول الله فى الغار آمنا *** هناك و فى حفظ الاله و فى ستر
اقام ثلاثا ثم زمت قلائص *** قلائص يفرين الحصا اينما تفرى و
الدر المنثور همين ابيات را با مختصر تفاوتى از حاكم از على بن الحسين (علیه السلام) نقل كرده است.
در تفسير عياشى از زراره و حمران از ابى جعفر و ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله ﴿خَيْرُ اَلْمَاكِرِينَ﴾ فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از قومش بلا و ستم فراوانى ديد، حتى كار را به اينجا رساندند كه در حال سجده رحم گوسفندى را بر روى او انداختند، دخترش نزد او آمد و او هم چنان در سجده بود و آن رحم را از روى آن جناب برداشت، و كثافات را از او پاك كرد.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين ستمها را تحمل نمود تا آنكه خداوند او را به آرزوها و آنچه كه دوست مىداشت رسانيد، آرى، در جنگ بدر همراه او از سوارگان بيش از يك سوار نبود، ولى در فتح مكه دوازده هزار نفر در ركابش بودند، حتى ابو سفيان و ساير مشركين آن روز به استغاثه درآمدند...
و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از سدى روايت كردهاند كه گفت: نضر بن حارث هميشه به حيره رفت و آمد داشت، و زبان مردم آنجا را كه به سجع تكلم مىكردند شنيده بود، وقتى به مكه آمد و كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و قرآن به گوشش خورد گفت: ﴿قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ﴾.