→ المیزان

عنکبوت

۲۹ مکی آیات ۶۹ بازه‌ها ۵

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

فتنه و امتحان مؤمنان؛ جهاد، والدین و نفاق زبانی آیات ۱–۱۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز سوره عنکبوت درباره امتحان ایمان، لقای خدا، والدین و منافقان زبانی یکجا تفسیر شده‌اند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ الٓمٓ
الف، لام، ميم.
أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتْرَكُوٓا۟ أَن يَقُولُوٓا۟ ءَامَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ
آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مى‌شوند و مورد آزمايش قرار نمى‌گيرند؟
وَلَقَدْ فَتَنَّا ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۖ فَلَيَعْلَمَنَّ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ صَدَقُوا۟ وَلَيَعْلَمَنَّ ٱلْكَٰذِبِينَ
و به يقين، كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم، تا خدا آنان را كه راست گفته‌اند معلوم دارد و دروغگويان را [نيز] معلوم دارد.
أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ يَعْمَلُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ أَن يَسْبِقُونَا ۚ سَآءَ مَا يَحْكُمُونَ
آيا كسانى كه كارهاى بد مى‌كنند، مى‌پندارند كه بر ما پيشى خواهند جست؟ چه بد داورى مى‌كنند.
مَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ ٱللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَءَاتٍۢ ۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ
كسى كه به ديدار خدا اميد دارد [بداند كه‌] اَجَل [او از سوى‌] خدا آمدنى است، و اوست شنواى دانا.
وَمَن جَٰهَدَ فَإِنَّمَا يُجَٰهِدُ لِنَفْسِهِۦٓ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَغَنِىٌّ عَنِ ٱلْعَٰلَمِينَ
و هر كه بكوشد، تنها براى خود مى‌كوشد، زيرا خدا از جهانيان سخت بى‌نياز است.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّـَٔاتِهِمْ وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ ٱلَّذِى كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ
و كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته كرده‌اند، قطعاً گناهانشان را از آنان مى زداييم، و بهتر از آنچه مى‌كردند پاداششان مى‌دهيم.
وَوَصَّيْنَا ٱلْإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيْهِ حُسْنًۭا ۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَآ ۚ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادر خود نيكى كند، و[لى‌] اگر آنها با تو دركوشند تا چيزى را كه بدان علم ندارى با من شريك گردانى، از ايشان اطاعت مكن. سرانجامتان به سوى من است، و شما را از [حقيقت‌] آنچه انجام مى‌داديد باخبر خواهم كرد.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِى ٱلصَّٰلِحِينَ
و كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‌اند، البتّه آنان را در زمره شايستگان درمى‌آوريم.
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ فَإِذَآ أُوذِىَ فِى ٱللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ ٱلنَّاسِ كَعَذَابِ ٱللَّهِ وَلَئِن جَآءَ نَصْرٌۭ مِّن رَّبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ ۚ أَوَلَيْسَ ٱللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِى صُدُورِ ٱلْعَٰلَمِينَ
و از ميان مردم كسانى‌اند كه مى‌گويند: «به خدا ايمان آورده‌ايم» و چون در [راه‌] خدا آزار كشند، آزمايش مردم را مانند عذاب خدا قرار مى‌دهند؛ و اگر از جانب پروردگارت پيروزى رسد حتماً خواهند گفت: «ما با شما بوديم.» آيا خدا به آنچه در دلهاى جهانيان است داناتر نيست؟
وَلَيَعْلَمَنَّ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَلَيَعْلَمَنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ
و قطعاً خدا كسانى را كه ايمان آورده‌اند مى‌شناسد، و يقيناً منافقان را [نيز] مى‌شناسد.
وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّبِعُوا۟ سَبِيلَنَا وَلْنَحْمِلْ خَطَٰيَٰكُمْ وَمَا هُم بِحَٰمِلِينَ مِنْ خَطَٰيَٰهُم مِّن شَىْءٍ ۖ إِنَّهُمْ لَكَٰذِبُونَ
و كسانى كه كافر شده‌اند، به كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «راه ما را پيروى كنيد و گناهانتان به گردن ما.» و[لى‌] چيزى از گناهانشان را به گردن نخواهند گرفت؛ قطعاً آنان دروغگويانند.
وَلَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالًۭا مَّعَ أَثْقَالِهِمْ ۖ وَلَيُسْـَٔلُنَّ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ عَمَّا كَانُوا۟ يَفْتَرُونَ
و قطعاً بارهاى گران خودشان و بارهاى گران [ديگر] را با بارهاى گران خود برخواهند گرفت، و مسلّماً روز قيامت از آنچه به دروغ برمى‌بستند پرسيده خواهند شد.

بيان آيات [حاصل و خلاصه‏اى از غرض و مفاد سوره عنكبوت و اشاره به مكى بودن آن]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيات اول سوره برمى‏آيد كه بعضى از كسانى كه در مكه و قبل از هجرت، به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان آورده بودند، از ترس فتنه‏اى كه از ناحيه مشركين تهديدشان مى‏كرد، از ايمان خود برگشته بودند، چون مشركين دست از سر مسلمانان برنمى‏داشتند، و مرتب آنان را دعوت مى‏كردند به اينكه از ايمان به آن جناب برگردند، و ضمانت مى‏دادند كه اگر برگرديد هر ضررى از اين بابت ديديد ما جبران مى‏كنيم، هم چنان كه اگر برنگرديد بلا به سرتان مى‏آوريم، و آن قدر شكنجه‏تان مى‏كنيم تا به كيش ما برگرديد.

كه آيه‏ ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّبِعُوا سَبِيلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطَايَاكُمْ...﴾ و آيه شريفه ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اَللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ اَلنَّاسِ كَعَذَابِ اَللَّهِ...﴾ متضمن اين معانى است.

و گويا از اين عده كه از ايمان خود رجوع كرده‏اند كسانى بوده‏اند كه رجوعشان به خاطر مجاهدت و تهديد و تشويق پدر و مادرشان بوده، مانند بعضى از فرزندان مشركين كه از آيه شريفه‏ ﴿وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا...﴾ اين معنا استشمام مى‏شود، و اين سوره در باره اين عده نازل شده است.

پس غرض سوره به طورى كه از اول و آخرش و سياق جارى در سراسرش استفاده مى‏شود، اين است كه: غرض خداى تعالى از ايمان مردم تنها اين نيست كه به زبان بگويند ايمان آورديم، بلكه غرض، حقيقت ايمان است، كه تندباد فتنه‏ها آن را تكان نمى‏دهد، و دگرگونى حوادث، دگرگونش نمى‏سازد، بلكه هر چه فتنه‏ها بيشتر فشار بياورد، پا بر جا و ريشه‏دارتر مى‏گردد.

پس غرض سوره اعلام اين معنا است كه مردم خيال نكنند به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم دست از سرشان برمى‏دارند، و در بوته آزمايش قرار نمى‏گيرند، نه، بلكه حتما امتحان مى‏شوند، تا آنچه در دل نهان دارند ظاهر شود و معلوم شود ايمان است يا كفر، «﴿فَلَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكَاذِبِينَ﴾ پس خدا حتما بايد معلوم كند آن كسانى را كه در دعوى ايمان راست مى‏گويند، و آنهايى كه در اين دعوى دروغگويند».

پس فتنه و محنت يكى از سنت‏هاى الهى است كه به هيچ وجه و در باره هيچ كس از آن گذشت نمى‏شود، همان طور كه در امت‏هاى گذشته از قبيل قوم نوح، عاد، ثمود، قوم ابراهيم، لوط، شعيب و موسى جريان يافت، و جمعى استقامت ورزيده و جمعى ديگر هلاك شدند و در امت‏هاى حاضر و آينده نيز جريان خواهد داشت، و خدا به كسى ظلم نكرده، و نمى‏كند، اين خود امت‏ها و اشخاصند كه به خود ظلم مى‏كنند.

پس كسى كه مى‏گويد من به خدا ايمان آوردم بايد در برابر ايمانش صبر كند، و خداى يگانه را بپرستد و چون قيام به وظايف دينى برايش دشوار و يا غير ممكن شد بايد به ديارى ديگر مهاجرت كند، ديارى و سرزمينى كه در آنجا بتواند به وظيفه‏هاى خود عمل كند، چون، زمين خدا وسيع است.

و هرگز نبايد به خاطر ترس از گرسنگى و ساير امور زندگى از مهاجرت چشم بپوشد، براى اينكه رزق بندگان به عهده خدا است، ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللَّهُ يَرْزُقُهَا وَ إِيَّاكُمْ﴾ و چه بسيار جنبده كه خودش متحمل رزقش نيست بلكه خدا است كه رزق آنها و رزق شما را مى‏دهد.

و اما مشركين كه مؤمنين را آزار مى‏كردند با اينكه مؤمنين بغير از اينكه مى‏گفتند: پروردگار ما الله است، هيچ جرمى مرتكب نشده بودند، آنها هم بايد بدانند كه با اين رفتار خود خدا را عاجز نمى‏كنند، و به ستوه نمى‏آورند، و نمى‏توانند خواست خود را عليه خواست خدا به كرسى بنشانند، بلكه خود اين آزارشان هم كه گفتيم فتنه و آزمايش مؤمنين است، فتنه و آزمايش خودشان نيز هست، و چنان نيست كه از علم و تقدير الهى خارج باشد، بلكه اين خدا است كه آنان را در چنين بوته‏اى از آزمايش قرار داده، و دارد عليه آنان ضبط مى‏كند، تا اگر خواست در همين دنيا به وبال آن گرفتارشان كند، و اگر خواست اين عذاب را تاخير انداخته در روزى كه به سوى او برمى‏گردند، و ديگر راه گريزى ندارند، عذاب كند.

و اما آن چه به عنوان حجت و دليل براى خود درست كرده و دل بدان خوش كرده‏اند، سخن باطل و دليل مردودى است كه هيچ جا به دردشان نمى‏خورد، و حجت عليه آنان تمام است.

اين حاصل و خلاصه‏اى از غرض سوره مورد بحث است، و مقتضاى اين زمينه اين است كه سوره در مكه نازل شده باشد، و اينكه بعضى گفته‏اند: مدنى است كه يا همه‏اش و يا بيشترش و يا قسمتى از آن در مدينه نازل شده - اقوالشان در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت - صحيح نيست، چون مضامين آيات آن جز با روزگار عسرت و شدت قبل از

هجرت وفق نمى‏دهد.

عنکبوتمکیفتنهایمانهجرتایمان در مکه و ترس از فتنه.فتنه مشرکان.امتحان مؤمنان.

بيان سنت الهى مبين بر امتحان و آزمايش امت‏ها

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿الم أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لاَ يُفْتَنُونَ﴾

كلمه «حسب» از ماده حسبان است كه معناى پندار را مى‏دهد و جمله «ان يتركوا» قائم مقام دو مفعول آن است، (چون اين ماده هميشه دو مفعول مى‏گيرد، هم چنان كه در فارسى هم مى‏گوييم: من فلانى را پسر فلانى پنداشتم)، و جمله «ان يقولوا» با تقدير باء سببيت (بان يقولوا) مى‏باشد و كلمه «فتنه» به معناى آزمايش است، و چه بسا بر معناى مصيبت و عذاب اطلاق شود، كه معناى اول با سياق سازگارتر است، و استفهام در آيه استفهام انكارى است.

و معناى آن اين است كه: آيا مردم گمان كرده‏اند كه به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم متعرضشان نمى‏شوند، و با بلاها و مصيبت‏ها آزمايش نمى‏گردند، آزمايشى كه با آن آنچه در نهان دارند از صدق و كذب آشكار شود؟

بعضى از مفسرين در معناى آن گفته‏اند: «و آيا مردم گمان كرده‏اند كه به هيچ بليه‏اى مبتلا نمى‏شوند چون كه گفته‏اند ايمان آورديم و خلاصه بلا و مصيبت مخصوص كفار است اما مؤمنين به خاطر آن كرامت و احترامى كه نزد خدا دارند دچار هيچ مصيبتى نمى‏شوند؟».

و ليكن اين معنا از نظر سياق آيات معناى بعيدى است.

﴿وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكَاذِبِينَ﴾

لام در دو كلمه «فليعلمن» و «و ليعلمن» لام سوگند است، و جمله‏ ﴿وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾ حال از كلمه «ناس» در آيه قبلى است، و يا حال از ضمير جمعى است كه در كلمه «يفتنون» است.

بنا بر احتمال اول، انكار و توبيخ متوجه به ظن و پندار ايشان است، كه گمان كرده بودند آزمايش نمى‏شوند، با اينكه سنت الهى بر آزمايش و امتحان خلق جريان دارد، و بنا بر احتمال دوم اين سرزنش و توبيخ متوجه به اين پندارشان است كه سنت الهى در باره اقوام مختلف است، چون كه قومى را آزمايش مى‏كند، و قومى ديگر را آزمايش نمى‏كند، و بعيد نيست احتمال اول با سياق موافق‏تر باشد.

پس ظاهر اين است كه: مراد از جمله‏ ﴿وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾، اين است كه فتنه و امتحان سنت جارى ما است كه در امت‏هاى قبل از ايشان نيز جارى كرديم، و تو هرگز تبديل و دگرگونگى در سنت ما نخواهى يافت.

امتحانفتنهایمانسنتامتسنت امتحان امت‌ها.صرف ادعای ایمان کافی نیست.فتنه به‌عنوان امتحان.

دو وجه در مورد مراد از اينكه امتحان مردم را تعليل فرمود به اينكه: تا خدا بداند چه كسانى در ادعاى ايمان صادقند و كيان كاذب

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جمله‏ ﴿فَلَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا...﴾، تعليل مطلب قبل است، و مراد از اينكه مى‏فرمايد: تا خداوند بداند كه چه كسانى راست مى‏گويند و چه كسانى دروغ گويند، اين است كه: آثار صدق و كذب آنان به وسيله امتحان در مقام عمل ظاهر شود، چون امتحان است كه باطن انسانها را ظاهر مى‏كند، و لازمه اين ظهور اين است كه: آنهايى كه ايمان واقعى دارند، ايمانشان پاى‏برجاتر شود، و آنها كه ايمانشان صرف ادعا است همان صرف ادعا هم باطل گردد.

چون آن ثواب و سعادتى كه وعده داده‏اند بر ايمان ايشان مترتب شود، بر ايمان واقعى و حقيقت ايمان مترتب مى‏شود، ايمانى كه آثارش در هنگام شدايد و نيز آنجا كه پاى اطاعت خدا به ميان مى‏آيد ظاهر مى‏شود، يعنى صاحب چنين ايمانى در شدايد صبر مى‏كند، و نيز در برابر دستورات الهى صبر نموده آنها را انجام مى‏دهد، و در برابر معصيت‏ها صبر نموده و از آنها چشم مى‏پوشد، چنين ايمانى آن سعادت و آن ثوابها را در پى دارد، نه ايمان ادعايى.

پس معلوم شد كه مراد از دانستن خدا، ظاهر شدن نشانيهاى ايمان واقعى و ادعايى است، ممكن هم هست مراد از دانستن خدا، علم فعلى خدا باشد، كه همان نفس امر خارجى است، چون كه اعمال و امورى كه از ما سرمى‏زند عينا يكى از مراتب علم خدا هستند، و گر نه علم ذاتى او احتياجى به امتحان ندارد. (پس معناى آيه اين مى‏شود كه خدا سنت امتحان را در همه اقوام و هميشه جارى مى‏كند، تا علم فعلى او يعنى راست‏ها و دروغها ظهور پيدا كند).

و بنابراين معناى آيه مورد بحث اين مى‏شود كه: آيا مردم پنداشته‏اند كه رها مى‏شوند، و در بوته آزمايش قرار نمى‏گيرند، و هر ادعايى بكنند از ايشان پذيرفته مى‏شود؟ در حالى كه چنين نيست، يكى از سنت‏هاى ما امتحان است كه در امم قبل از ايشان نيز جريان داشت، در اين امت نيز بايد جريان يابد، تا راستگويان از دروغگويان متمايز و جدا شوند، يعنى آثار راستگويى آنان و دروغگويى اينان ظاهر شود، و در نتيجه ايمان راستگويان پا بر جاتر شده، و ادعاى صورى و دروغى اينان نيز از دلهايشان بيرون شود.

حال ببينيم چرا تا كلمه‏ ﴿فَلَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ﴾ همه جا مى‏فرمود: ما چنين و چنان كرده و مى‏كنيم، و چون به اين كلمه رسيد فرمود: تا خدا بداند، با اينكه جا داشت بفرمايد: تا ما بدانيم، نكته اين التفات چيست؟

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «براى اين است كه آيه شريفه در مقام تهديد

دروغگويان است، و آوردن اسم جلاله (اللَّه) در مهابت و هول‏انگيزى مؤثرتر است». ولى ظاهرا اين التفات در امثال اين مقام براى افاده تعليل است، و مى‏خواهد علت حكم را برساند، و بفرمايد دعوت به ايمان و هدايت به سوى آن و ثواب يافتن از آن از آنجايى كه مربوط به كسى است كه نامش «الله» است يعنى همه عالم ابتداى خلقتش از اوست، و قوام ذاتش به اوست، و به سوى او هم بازگشت مى‏كند، پس لازم و واجب است كه حقيقت ايمان از ايمان ادعايى متمايز شود و مساله از حال ابهام درآمده و صريح بيان شود، و به همين جهت از تعبير مثل «فلنعلمن» به تعبير ﴿فَلَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ﴾ عدول كرد.

علم خداصدقکذبامتحانعلم خدا و ظهور آثار صدق.صدق و کذب در امتحان.

معناى آيه: ﴿أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئَاتِ أَنْ يَسْبِقُونَا...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئَاتِ أَنْ يَسْبِقُونَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ﴾

كلمه «ام» منقطعه است (كه در اصطلاح نحو به معناى بلكه است). و مراد از جمله ﴿اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئَاتِ﴾ كسانى كه گناه مى‏كنند مشركين است، كه مؤمنين را مى‏آزردند، و آنان را از راه خدا جلوگيرى مى‏كردند، هم چنان كه مراد از كلمه «ناس» در جمله‏ ﴿أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ﴾ كسانى هستند كه گفته بودند: «آمنا» ولى در معرض برگشتن از ايمان بودند، چون از فتنه و شكنجه مشركين مى‏ترسيدند.

و مراد از جمله‏ ﴿أَنْ يَسْبِقُونَا﴾ به طورى كه از سياق برمى‏آيد - غلبه و به ستوه آوردن خدا با فتنه مؤمنين، و بازدارى ايشان از راه خدا است.

و جمله‏ ﴿سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ﴾ تخطئه ايشان است، كه گمان كرده بودند مى‏توانند بر خدا غلبه كنند، و با فكر و خدعه خود و بازدارى مؤمنين از راه خدا، و شكنجه دادن ايشان، از او سبقت بگيرند، و حال آنكه همين پندار غلط مكرى است كه خدا به ايشان كرده، و ايشان را از اينكه به راه او كه راه راست است درآيند جلوگيرى نموده و نمى‏گذارد به سعادت خود برسند ﴿وَ لاَ يَحِيقُ اَلْمَكْرُ اَلسَّيِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ﴾.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مفاد آيه توبيخ عاصيان از مؤمنين است، هم چنان كه مراد از جمله قبلى هم كه مى‏فرمود: ﴿اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئَاتِ﴾ همين مؤمنين است، و مراد از «سيئات» گناهانى است كه مرتكب مى‏شوند، نه شرك «ولى خواننده خوب مى‏داند كه سياق با اين احتمال مساعدت ندارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند:» مراد از عمل به سيئات اعم از شرك و ارتكاب ساير گناهان است، و آيه شريفه عام است و جهت ندارد ما آن را مخصوص شرك و يا ساير گناهان بگيريم.

ولى اين درست نيست، چون اعتبار آيه از حيث اينكه در سياق خاصى قرار گرفته يك مطلب است، و اعتبار آن از نظر خود الفاظش مطلبى ديگر است، و آنچه كه اعتبار اولى اقتضاء مى‏كند و از نظر غرض سوره هم اهميت دارد همان است كه ما گفتيم، و اما به اعتبار دوم اقتضايش عموميت است، و هيچ حرفى در آن نيست.

سیئاتسبقحکممکرسیئات و مکر.گمان سبقت از خدا.

مفاد آيه: ﴿مَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اَللَّهِ...﴾ و مراد از ﴿لِقَاءَ اَللَّهِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اَللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اَللَّهِ لَآتٍ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ ... كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾

بعد از آنكه خداى سبحان مردم را سرزنش كرد بر اينكه در امر ايمان به خدا سهل‏انگارند، و به خاطر بلا و اذيت مشركين از ايمان برمى‏گردند و مشركين را سرزنش كرد به اينكه هم چنان مؤمنين را آزار مى‏دهند، و از راه خدا بازمى‏دارند، تا به اين وسيله به خيال خود نور خدا را خاموش كنند، و خدا را بستوه آورند، و جلو خواست او را بگيرند، و نيز بعد از آنكه هر دو طايفه را در پندارشان تخطئه فرمود، اينك در اين آيات لحن كلام را برگردانيده، حق مطلب را بيان مى‏كند، آن حقى كه به هيچ وجه نمى‏شود از آن به سوى چيز ديگرى عدول نمود، و آن واجبى كه به هيچ وجه نمى‏شود از آن شانه خالى كرد.

در اين آيات سه‏گانه بيان مى‏كند كه هر كس به خدا ايمان آورد به اين اميد كه به سوى او بازگردد، و به ديدار او نائل شود، بايد بداند كه روز ديدار او خواهد رسيد و نيز بايد بداند كه خدا گفته‏هايش را مى‏شنود، و به احوال و اعمالش دانا است، پس بايد حواس خود را جمع كند، و احتياط را از دست ندهد، و حقيقتا ايمان آورد، ايمانى كه هيچ فتنه و بلايى او را از آن برنگرداند، و هيچ آزارى از ناحيه دشمنان خدا آن را سست نكند، و بايد كه در راه خدا حقيقتا جهاد كند، و باز بايد بداند كه آن كسى كه از جهاد وى بهره‏مند مى‏شود خود اوست، و خدا هيچ احتياجى به او ندارد، نه به ايمانش، و نه به جهادش، نه به خود او، و نه به احدى از عالميان.

و باز بايد بداند كه اگر ايمان بياورد و عمل صالح كند به زودى خدا گناهانش را مى‏آمرزد و به اعمال خويش پاداش مى‏دهد، و اين دو علم اخير علم اول را تاكيد نموده، و مستوجب ملازمه او با وجوب ايمان و صبر در برابر فتنه‏ها در راه خدا مى‏شوند.

پس جمله‏ ﴿مَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اَللَّهِ﴾ ابتداى برگشتن از لحن كلام سابق به بيان حال كسى است كه مى‏گويد: ايمان آوردم، و مى‏فهماند چنين كسى حتى اگر مختصرى هم راست بگويد ايمان مى‏آورد چون كه اميد دارد روزى به سوى خدا بازگردد، و آن روز قيامت است، زيرا اگر قيامتى در كار نبود دين و ايمان به كلى لغو و بيهوده مى‏شد. پس مراد از جمله

مورد بحث اين است كه: هر كس به خدا ايمان بياورد، و يا هر كس كه به زبان بگويد: من ايمان آوردم، اميد لقاى خدا را دارد، و اگر به جاى اين فرموده: «هر كس اميد لقاى خدا را دارد» از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است.

و مراد از ﴿لِقَاءَ اَللَّهِ﴾ قرار گرفتن بنده است در موقعى كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابى نباشد، هم چنان كه روز قيامت نيز اين چنين است، چون روز قيامت روز ظهور حقايق است، كه قرآن كريم در باره‏اش فرمود: «﴿وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ﴾ آن روز يقين مى‏كنند كه خدا حق آشكار است».

بعضى‏ از مفسرين در معناى «لقاى خدا» گفته‏اند: «مراد از آن، بعث است» بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد از آن رسيدن به عاقبت زندگى، و ديدار ملك الموت، و حساب و جزاء است» بعضى‏ ديگر گفتند: «مراد، ملاقات جزاى خدا، يعنى ثواب و يا عقاب اوست» بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد ملاقات حكم او در روز قيامت است». بنا بر بعضى از اين وجوه كلمه «رجاء» به معناى ترس است.

و اين وجوه خرافه‏گويى و دور از ظاهر كلام است، كه هيچ احتياجى به ارتكاب آنها نيست، مگر آنكه بگوييم خواسته‏اند ﴿لِقَاءَ اَللَّهِ﴾ را به لازمه معنايش تفسير كنند. (پس معناى صحيح همان است كه گفتيم لقاى هر چيز علم يافتن به وجود او است، و روز قيامت مردم به حقانيت خدا علم پيدا مى‏كنند، و لقاى علمى برايشان حاصل مى‏شود).

﴿فَإِنَّ أَجَلَ اَللَّهِ لَآتٍ﴾ كلمه «أجل» به معناى غايت و نهايتى است كه زمان دين و يا هر چيز ديگرى بدان منتهى مى‏گردد، گاهى هم اطلاق مى‏شود به مجموع زمان دين، نه آخر آن، ولى استعمالش غالبا در همان معناى اول است.

و ﴿أَجَلَ اَللَّهِ﴾ عبارت است از آن غايتى كه خدا براى لقاى خود معين كرده. و آن آمدنى است، و هيچ شكى در آن نيست، و در اين جمله خداى تعالى مطلب را در نهايت درجه تاكيد فرموده، و لازمه حتمى بودن اين اجل يعنى روز قيامت اين است كه بنده خدا در باره آن مسامحه روا ندارد، و آن را سبك نشمارد، و در ايمان حقيقى به خدا و صبر در برابر آن، و تحمل فتنه‏هايى كه به خاطر آن رو مى‏آورد كوتاهى ننموده و از دين خدا و ايمان به او برنگردد.

خداى تعالى با جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾ بر اين تاكيد افزوده، چون وقتى خداى

سبحان سميع و شنواى گفتارها و داناى به احوال باشد، ديگر به هيچ وجه صحيح نيست كسى بگويد: ايمان آوردم، آن وقت در برابر فتنه‏ها از ايمان خود برگردد، بلكه جا دارد كه ايمانش از باطن دلش به زبان جارى شود، و در نتيجه در مقابل فتنه‏ها هر قدر هم كه سنگين باشد صبر كند.

از اين جا اين مطلب روشن مى‏شود كه جمله‏ ﴿فَإِنَّ أَجَلَ اَللَّهِ لَآتٍ﴾ از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است، هم چنان كه اين كار را در صدر آيه كرد، و اصل اين است كه بفرمايد: هر كس گفت ايمان آوردم، بايد آن را به طور مستقيم و از صميم قلب بگويد، در حالى كه بر ايمانش صابر باشد و در راه پروردگارش مجاهدت نمايد.

﴿وَ مَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اَللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ اَلْعَالَمِينَ﴾ مجاهده و جهاد مبالغه در جهدند، و جهد به معناى به كار بستن طاقت و قدرت است، پس مجاهده و جهاد، يعنى به كار بستن نهايت درجه قدرت و طاقت، جمله مورد بحث مردم را به اين نكته متنبه مى‏كند، كه مجاهده آنان در راه خدا، يعنى دست برنداشتن از ايمان، و صبر در برابر شدايد، و ناملايمات، چيزى نيست كه نفع آن عايد خداى سبحان شود، تا آنكه مردم در باره آن سهل‏انگارى نموده بگويند شد، شد. نشد، نشد. بلكه نفعش عايد خودشان مى‏شود، چون خداى تعالى از همه عالميان بى نياز است، پس مردم بايد به خاطر سعادت خودشان ايمان خود را محكم نگاه دارند، و به خاطر ناملايمات از آن صرفنظر نكنند.

پس جمله مورد بحث حجتى را كه در آيه قبلى بود تاكيد مى‏كند. و جمله‏ ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ اَلْعَالَمِينَ﴾ تعليل براى ما قبلش مى‏باشد.

در اين آيه التفاتى به كار رفته، چون سياق قبلى سياق تكلم با غير (ما) بود، و سياق در اين آيه سياق غيبت است كه مى‏گويد: خدا چنين و چنان است، و نفرموده: ما چنين و چنانيم، و اين تغيير سياق همان نكته را مى‏رساند كه در آيه‏ ﴿فَلَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا﴾ مى‏رساند، و توضيحش گذشت.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَحْسَنَ اَلَّذِي كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ اين آيه عاقبت ايمان واقعى آنان را كه توأم با جهاد است شرح داده و آن نكته را روشن مى‏سازد كه فرموده بود نفع ايمان عايد صاحبش مى‏شود، نه عايد خدا، و بيان مى‏كند كه ايمان واقعى و لوازم آن خود عطيه‏اى است از خدا، و فضلى است از او.

و بنابراين آيه شريفه خالى از اين دلالت نيست كه جهاد در راه خدا همان ايمان و عمل صالح است، چون در حقيقت همان آيه را به اين لحن آورده، آنجا مى‏فرمود: هر كس

جهاد كند براى خود كرده، اينجا مى‏فرمايد: هر كس ايمان آورد و عمل صالح كند چنين و چنان مى‏شود، پس معلوم شد ايمان و عمل صالح همان جهاد است.

و اما «تكفير السيئات» معنايش عفو از گناهان است، و اصل در معناى تكفير، پوشاندن است. بعضى‏ گفته‏اند: «تكفير السيئات»، تبديل كفر سابق است به ايمان، و تبديل معصيت‏هاى قبلى است به اطاعت. و ليكن اين معنا صحيح نيست.

و اما اينكه فرمود: «ايشان را به بهترين آنچه عمل كرده‏اند جزاء مى‏دهد» معنايش اين است كه: آن قدر درجه ايشان را بالا مى‏برد كه مناسب بهترين اعمال ايشان باشد و يا اين است كه: در هنگام حساب در اعمالى كه كرده‏اند خرده‏گيرى ننموده، جهات نقص و عيبى كه در آنها است به حساب نياورند، در نتيجه با همه آنها معامله بهترين عمل از نوع خودش را بكنند، مثلا نمازشان را به جاى بهترين نماز بپذيرند، هر چند كه مشتمل بر جهات نقص و بديهايى باشد، و همچنين هر عمل ديگر.

لقاء اللهاجلرجاءسمیععلیمرجاء لقاء الله.اجل الله لآت.حق مبین.لقاء و آخرت.

امر به نيكى به والدين و نهى از پيروى ايشان در شرك ورزيدن به خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا﴾

كلمه «وصينا» از مصدر توصيه است كه به معناى عهد سپردن است، ولى در اينجا منظور از آن امر است. و كلمه «حسنا» مصدر است، كه در اينجا معناى وصفى را مى‏دهد، و خود به جاى مفعول مطلقى نشسته، كه در تقدير است، و تقدير كلام: «و وصينا الانسان بوالديه توصية حسنة»، و يا «توصية ذات حسن» مى‏باشد، يعنى ما دستور داديم به اينكه به پدر و مادر احسان شود.

نظير اين تعبير در آيه‏ ﴿وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً﴾ آمده كه تقدير آن «قولوا للناس قولا حسنا» و يا «قولا ذات حسن» است، يعنى به مردم گفتارى نيك بگوييد و يا گفتارى داراى صفت نيكى بگوييد.

بعيد هم نيست كه اگر به جاى صفت مصدر را آورده، براى اين بوده باشد، كه مبالغه را برساند، هم چنان كه به مردى كه بى نهايت عادل است مى‏گوييم: فلانى عدل است، البته تعبير مورد بحث به توجيهاتى ديگر توجيه شده است.

﴿وَ إِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي...﴾ اين جمله تتمه همان توصيه است، كه آن را به انسان خطاب كرده، و انسان را نهى كرده از اينكه پدر و مادر را در شرك اطاعت كند، چون

توصيه قبلى در معناى امر است و ممكن است كسى خيال كند اينكه دستور داده‏اند پدر و مادر را اطاعت كنند، اين اطاعت در صورتى هم كه پدر و مادر فرزند را دعوت به شرك كردند واجب است، لذا دنبالش از اين گونه اطاعت نهى كرده، و فرموده اگر اصرار كردند كه شرك بورزى اطاعتشان مكن.

با اينكه در سابق انسان غايب فرض شده بود، و مى‏فرمود: ما به انسان چنين و چنان توصيه كرديم، در جمله مورد بحث ناگهان انسان مورد خطاب قرار گرفته، مى‏فرمايد: و اگر پدر و مادر تو اصرار كردند، كه چه و چه اطاعتشان مكن و اين التفات بدين منظور به كار رفته كه با انسان صريح‏تر سخن را گفته باشد، و ديگر نقطه ابهامى باقى نماند، و باز به همين جهت فرمود: «﴿لِتُشْرِكَ بِي﴾ كه به من شرك بورزيد» و نفرمود: «لتشرك بالله» - دقت بفرماييد-.

و برگشت معناى جمله به اين است كه: ما انسان را نهى كرديم از شرك هر چند كه شرك ورزيدنش اطاعت پدر و مادرش باشد، و در اين دستور خود هيچ نقطه ابهامى باقى نگذاشتيم.

و در اينكه فرمود: ﴿مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ اشاره است به علت نهى از اطاعت، و حاصل آن اين است كه: اگر گفتيم پدر و مادر را در شرك به خدا اطاعت مكن، براى اين است كه اگر پدر و مادرى فرزند خود را دعوت كنند به اينكه نسبت به خدا شرك بورزد، در حقيقت دعوت كرده‏اند به جهل و نادانى و افتراء به خدا، و خدا همواره از پيروى غير علم نهى كرده، از آن جمله فرموده: «﴿وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾ چيزى را كه بدان علم ندارى پيروى مكن» .

و به همين مناسبت در ذيل جمله مورد بحث فرموده: ﴿إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ يعنى به زودى به شما مى‏فهمانم كه اعمالتان كه يكى از آنها بت‏پرستى و شرك به خداى سبحان بود چه معنا داشت.

و معناى آيه اين است كه: ما به انسان‏ها در خصوص پدر و مادرشان عهد خوبى كرديم، و دستورشان داديم كه به پدر و مادر احسان كنند، و اگر كوشش كردند كه به من شرك بورزيد، اطاعتشان مكنيد، براى اينكه اين اطاعت پيروى چيزى است كه علمى بدان نداريد.

در اين آيه شريفه - همان طورى كه قبلا اشاره كرديم - توبيخ كنايه‏اى است به بعضى از كسانى كه ايمان به خدا آورده و سپس به اصرار پدر و مادر از ايمان خود برگشته‏اند.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي اَلصَّالِحِينَ﴾

معناى آيه روشن است، چيزى كه هست چون دنبال آيه قبلى، و در سياق آن قرار گرفته، بر اين معنا دلالت دارد كه مى‏خواهد به كسانى كه گرفتار پدر و مادر مشركند و آن پدر و مادر اصرار مى‏ورزند كه ايشان را به سوى شرك بكشانند، و ايشان زير بار نرفته، به حكم اجبار ترك پدر و مادر را گفته‏اند، تسليت گفته، با وعده‏اى جميل دلخوش سازد.

مى‏فرمايد: اگر پدر و مادر او را به سوى شرك خواندند، و او به حكم خدا نافرمانيشان كرده، و ناچار از ايشان كناره‏گيرى كرد، و پدر و مادر را به خاطر خدا از دست داد، مسئوليتى از اين بابت ندارد، و ما در برابر پدر و مادرى كه از دست داده بهتر از آن دو به او مى‏دهيم، و به پاداش ايمان و عمل صالحش او را در زمره صالحان در مى‏آوريم، به همان صالحان كه نزد ما در بهشت متنعم هستند، و اين معنا را آيه شريفه‏ ﴿يَا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىَ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي﴾ نيز افاده مى‏كند.

ممكن است بعضى احتمال دهند كه منظور از جمله‏ ﴿لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي اَلصَّالِحِينَ﴾ اين باشد كه در دنيا در جامعه صالح درآورد، ولى اين احتمال از سياق آيات مورد بحث بعيد است.

والدیناحسانشرکاطاعتعلمنیکی به والدین.نهی از اطاعت در شرک.ما لیس لک به علم.

وصف مؤمنان زبانى كه ايمانشان مقيد و محدود به عافيت و سلامت و دورى از دردسر و زحمت است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اَللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ اَلنَّاسِ كَعَذَابِ اَللَّهِ...﴾

افرادى كه ايمان عاريتى دارند، از آنجايى كه ايمانشان مقيد به عافيت و سلامتى، و تا حد ضرر و اذيت نديدن از آن است، لذا قرآن كريم ايمانشان را به طور مطلق ايمان نخواند، و نفرمود: «و من الناس من يؤمن باللَّه - بعضى از مردمند كه به خدا ايمان مى‏آورند» بلكه فرمود: بعضى از مردمند كه مى‏گويند ايمان آورديم.

پس آيه مورد بحث به وجهى شبيه به آيه شريفه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىَ وَجْهِهِ﴾ است.

﴿فَإِذَا أُوذِيَ فِي اَللَّهِ﴾ يعنى و چون به جرم اينكه به خدا ايمان آورده اذيت ببيند،

چون - به طورى كه گفته‏اند - كلمه «فى» براى سببيت است، و در همين كلمه عنايت لطيفى از نظر لفظ هست، كه خداى تعالى را - يعنى ايمان به خدا را - ظرف براى اذيت دادن كفار و اذيت ديدن مؤمنين قرار داده، تا بفهماند كه اين اذيت منتسب و مستند به خداى تعالى است، آن طور كه مظروف منسوب به ظرف است، و اين لطيفه هم با سببيت مى‏سازد، و هم با غرضيت، نظير اين تعبير در آيه‏ ﴿يَا حَسْرَتىَ عَلىَ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اَللَّهِ﴾ و نيز در آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا﴾ آمده است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى «ايذاء» در خدا اين است كه: ايذاء را در راه خدا باشد گويا خواسته‏اند بگويند مضافى در كلام بوده و حذف شده، و آن كلمه «سبيل» است.

ليكن بايد دانست كه عنايت كلامى مختلف است، ايذاء در خدا جايى گفته مى‏شود كه علت آن ايذاء تنها و تنها ايمان به خدا باشد، تا ديگر نگويند «ربنا الله»، و ايذاء در راه خدا در جايى گفته مى‏شود كه علت اذيت طى كردن راه دين باشد، هم چنان كه همين عنايت در آيه‏ ﴿فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي﴾ به كار رفته است.

شاهد بر اختلاف اين دو عنايت و اين دو اعتبار، آيه آخر همين سوره است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾، كه جهاد در راه خدا را، طريقه پيدا كردن سبل خود خوانده، و اگر هر دو به يك معنا بود، ديگر اين آيه معناى صحيحى نداشت.

﴿جَعَلَ فِتْنَةَ اَلنَّاسِ كَعَذَابِ اَللَّهِ﴾ يعنى ايمان آن قدر در نظرش خوار شده كه حكم عقل را بر اينكه از آزار و اذيت بايد دورى جست، در باره اذيت مردم و عذاب خدا به يك اندازه مى‏پندارد، و به همين جهت وقتى ايمانش باعث آزار ديدنش شد، با خود مى‏گويد: هيچ عقلى به من نگفته كه تو خودت را به خاطر ايمان به خدا به زحمت و عذاب بيفكنى، آنگاه از ايمان چشم مى‏پوشد، و به شرك مى‏گرايد، تا مبادا مردم اذيتش كنند.

و حال آنكه اين پندار بسيار غلط است، براى اينكه عذاب و شكنجه‏اى كه كفار به او بدهند اندك و تمام شدنى است، بالأخره روزى از شر آنان خلاص مى‏شود، و لو اينكه زير

شكنجه‏شان بميرد، چون همين كه مرد ديگر شكنجه‏اى نمى‏بيند، به خلاف عذاب خدا كه هم عظيم است، و هم ابدى است، و هلاكت دائمى در پى دارد.

﴿وَ لَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ﴾ يعنى اگر از ناحيه خدا راه نجاتى براى شما مؤمنين واقعى رسيد، بعد از آن شدت و تنگى كه از كفار مى‏ديدند، مؤمنين قلابى به شما مى‏گويند: ما هم با شماييم، يعنى ما هم از اين گشايش سهم مى‏بريم.

كلمه «ليقولن» - با ضمه لام - صيغه جمع است، و ضميرش به مؤمنين قلابى بر مى‏گردد، كه در آيه به لفظ «من» از آنان تعبير شده، خواهى گفت: در آيه ضمائرى ديگر به اين كلمه بر مى‏گردد، كه همه مفرد است، در جواب مى‏گوييم اين ضمير جمع به اعتبار معناى «من»، و ساير ضمائر كه مفردند به اعتبار لفظ آن به آن بر مى‏گردد.

﴿أَ وَ لَيْسَ اَللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِي صُدُورِ اَلْعَالَمِينَ﴾ استفهام در اين جمله انكارى است، كه دعوى آنان را رد مى‏كند، به اينكه شما گمان كرده‏ايد به صرف ادعاى ايمان، خدا را فريب مى‏دهيد؟ نه، خدا به آنچه كه در دلهاى مردم است آگاه است، و مى‏داند كه دلهاى شما ايمان ندارد.

مراد از «عالمين» جماعتهايى از انسان، و يا جماعتهايى از صاحبان عقل است، چه انسان و چه جن، و چه ملك. و اگر مراد از آن تمامى مخلوقات باشد چه ذوى العقول و چه آنان كه عقل ندارند، آن وقت مراد از سينه‏ها باطنها خواهد بود، ولى اين احتمال بعيد است.

﴿وَ لَيَعْلَمَنَّ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْمُنَافِقِينَ﴾

اين جمله تتمه كلامى است كه در آيه قبلى بود، و حاصل معناى آن اين است كه: خدا با همه اين احوال به وسيله امتحان بين مؤمنين واقعى و منافقين جدايى خواهد انداخت، و از يكديگر متمايزشان خواهد كرد.

ایمان زبانیاذیتفتنهعذابعافیتایمان زبانی عاریتی.فتنة الناس.جهاد فی الله.ایمان مقید به عافیت.

بيان اينكه آيات گذشته راجع به مؤمنان زبانى ناظر بر منافقان است كه بعد از امتحان الهى از مؤمنان حقيقى باز شناخته مى‏شوند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در آيه شريفه اشاره است به اينكه طائفه‏اى كه مورد بحث در آيات سابق بودند همان منافقينند، كه ايمان آوردنشان در واقع مقيد بود به اينكه دردسرى برايشان ايجاد نكند، ولى در ظاهر وانمود مى‏كرد كه ما در هر حال ايمان داريم، ولى سنت الهى بر امتحان اشخاص كار خود را كرده، رسواشان ساخت، چون هيچ چيز جلو اين سنت را نمى‏گيرد.

بعضى‏ از مفسرين به اين دو آيه كه گفتيم در باره منافقين است استدلال كرده‏اند به اينكه سوره مورد بحث يا خصوص اين چند آيه در مدينه نازل شده است، چون آيات پيرامون

نفاق و منافقين بحث مى‏كند، كه ظهور و پيدايش منافقين آغازش در مدينه و بعد از هجرت بود، كه اسلام، شوكت و نيرويى به خود گرفت، و اما در مكه كه اسلام در شدت ضعف و ذلت بود، و همواره به مؤمنين اهانت مى‏شد، و در تنور فتنه‏ها و گرفتاريها مى‏سوختند، در آن روز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و جامعه اسلامى نيرويى نداشت، مخصوصا در مقابل قريش عزتى و شوكتى نداشت، تا كسى از ترس شوكتش تظاهر به اسلام كند، و كفر باطنى خود را پنهان بدارد.

علاوه بر اين آيه شريفه‏ ﴿وَ لَئِنْ جَاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ﴾، از نصرت و فتح و غنيمت خبر مى‏دهد، و معلوم است كه همه اينها در مدينه اتفاق افتاده، نه در مكه.

و نظير دو آيه مورد بحث آيه‏ ﴿وَ مَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ﴾ است كه گفتگو از جهاد مى‏كند، و معلوم است كه جهاد و جنگ همه در مدينه، و بعد از هجرت اتفاق افتاده است.

و ليكن اين نظريه سخيف و باطل است، و ادله‏اى كه آورده هيچ دلالت بر مدعايش ندارد، اما داستان منافقين، اتفاقا دليل بر اين است كه آيه شريفه در مكه نازل شده، براى اينكه در آيه گفتگو از آزار و اذيت شده، و در مدينه مسلمانان از كسى آزار و اذيت نديدند، هر چه اذيت و شكنجه ديدند، در مكه ديدند، و اما آن ملاكى كه در آيه براى نفاق ذكر كرد، كه منافقين مى‏گويند ﴿آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِي اَللَّهِ...﴾، يعنى مى‏گويند ايمان آورديم و بر اين دعوى ادامه مى‏دهند، تا آنجا كه به خاطر ايمان به خدا اذيت شوند، آن وقت از حرف خود بر مى‏گردند، اين ملاك، ملاكى است كه هم ممكن است در مكه تحقق پيدا كند و هم در مدينه.

و اما داستان نصرت آنان نيز مستلزم فتح و غنيمت نيست، بلكه مصاديق ديگرى نيز دارد، كه خداوند با آن گشايشى به كار بندگانش بدهد، علاوه بر اين آيه شريفه نمى‏خواهد بفرمايد كه نصرت خدا به ايشان رسيد، بلكه مى‏فرمايد: اهل نفاق ما دام كه اذيتى نديده‏اند دم از اسلام مى‏زنند، همين كه آزار ديدند به عقب برمى‏گردند، و اگر نصرتى از خدا به مؤمنين برسد، آنها نيز خود را جزو مسلمانان قلمداد كرده و براى اينكه از آن پيروزى سهمى ببرند مى‏گويند: ما هم مسلمانيم، و با شماييم، و اين عبارت در باره آزار ديدن دلالت بر وقوع آن دارد، چون مى‏فرمايد: و همين كه اذيت ديدند، ولى در باره نصرت اين دلالت را ندارد، چون فرموده: و اگر نصرتى از خدا به مؤمنين برسد، و معلوم است كه كلمه «اگر» تنها امكان تحقق را مى‏رساند، نه وقوع آن را، ساده‏تر بگوييم كلمه «اگر» تنها دلالت دارد كه چنين چيزى

ممكن است واقع شود، و اما اينكه واقع هم شده، دلالت ندارد.

و اما اينكه استدلال كرده به جمله‏ ﴿وَ مَنْ جَاهَدَ...﴾، اين نيز دلالت ندارد، براى اينكه در سابق توضيح داديم كه مراد از اين جهاد، جهاد با نفس است، نه قتال با كفار، پس حق مطلب اين است كه: آيات شريفه هيچ دلالتى ندارد بر اينكه سوره و يا بعضى از آن در مدينه نازل شده است.

منافقامتحانایمان زبانیجهادمنافقان پس از امتحان.جهاد لنفسه.ایمان مقید.

مشركان گناه و خطاى ديگران را بر دوش نمى‏كشند بلكه به جهت ضلالت و اضلالشان دو عذاب خواهند ديد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّبِعُوا سَبِيلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطَايَاكُمْ وَ مَا هُمْ بِحَامِلِينَ مِنْ خَطَايَاهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾

مراد از جمله آنان كه كافر شدند، مشركين مكه است، كه براى اولين بار نسبت به دعوت حقه اسلام اظهار كفر كردند، و مراد از جمله كسانى كه ايمان آوردند، مؤمنين به آن دعوت است، كه براى اولين بار به آن دعوت ايمان آوردند، و اينكه آن كفار به اين مؤمنين گفتند: اگر راه ما را پيروى كنيد خطاهايتان را گردن مى‏گيريم، در حقيقت نوعى دلجويى از مؤمنين است، خواسته‏اند بگويند اگر به شرك قبلى برگرديد، و راه ما را كه همان شرك است پيروى كنيد، بهر حال ضرر نمى‏بينيد، براى اينكه اگر اين برگشتن خطا نباشد، كه هيچ، و اگر هم خطا و گناه باشد، ما گناهتان را گردن مى‏گيريم، و به همين جهت نگفتند: اگر خطا باشد گردن مى‏گيريم، بلكه به طور مطلق گفتند ما خطاهاى شما را گردن مى‏گيريم.

پس گويا گفته‏اند: به فرض كه پيرويتان از طريقه ما خطا باشد، ما آن را از شما گردن مى‏گيريم، و تمامى لوازمى هم كه بر آن خطا مترتب شود گردن مى‏گيريم، و يا گفته‏اند ما از شما تمامى خطاها را كه از جمله آنها يكى همين خطاى برگشتن به شرك است گردن مى‏گيريم.

﴿وَ مَا هُمْ بِحَامِلِينَ مِنْ خَطَايَاهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ اين جمله رد كلام مشركين است، كه گفتند ما حتما خطاهاى شما را گردن مى‏گيريم، البته ردى است كه محفوف به حجت است، چون اگر پيروى طريقه مشركين و برگشتن از ايمان به خدا به راستى خطا باشد اين خطا نزد خدا محفوظ خواهد بود، و روزى به صاحبش برگشت خواهد كرد، و انتقال اين خطا از عهده مرتكب آن به عهده ديگرى محتاج به اذن خدا است، چون اوست كه در برابر خطا مؤاخذه و كيفر مى‏كند، و خدا هم نه تنها چنين اجازه‏اى نداده، بلكه صريحا فرموده: آنان نمى‏توانند خطاهاى ايشان را گردن بگيرند، و به طور عموم گردن گرفتن تمامى خطاهاى ايشان را از آنان نفى كرده، نه يك خطاى معين.

جمله‏ ﴿إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾ مشركين نامبرده را تكذيب مى‏كند، چون سخن مشركين به طور

ضمنى دلالت داشت بر اينكه اگر حاضر شوند و خطاهاى مؤمنين را گردن بگيرند، آن خطا، به عهده آنان منتقل مى‏شود، و خدا هم چنين اجازه‏اى به ايشان مى‏دهد، جمله مورد بحث مى‏فرمايد كه در اين دعوايشان دروغ مى‏گويند، پس تكذيب جمله مورد بحث مربوط به دعوايى است كه از فحواى كلام آنان استفاده مى‏شد، نه از خود كلامشان، چون در كلامشان دروغى نمى‏گفتند.

﴿وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَمَّا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾

اين آيه تتمه كلام سابق است، كه مشركين را رد مى‏كرد، و جنبه استدراك دارد، و معنايش اين است كه: كفار نمى‏توانند عين خطاهاى مؤمنين را حمل كنند، براى اينكه خطاى هر كسى به گردن خود اوست، و ليكن خطاهاى خود را با مثل وزر و وبال مؤمنينى كه به دست آنان كافر شده‏اند، حمل مى‏كنند بدون اينكه چيزى از وبال خود آن شخص از ايمان برگشته، كم شود، اما از وبال آنان كم نمى‏شود؟ براى اينكه به اختيار خود دست از اسلام برداشتند، و اما مشركين كه مثل خطاهاى آنان را با خطاهاى خود حمل مى‏كنند، براى اينكه باعث گمراهى آنان شدند، پس دو عذاب خواهند ديد يكى براى ضلالتشان و يك عذاب ديگر براى اضلالشان.

پس مى‏توان گفت آيه مورد بحث در معناى آيه‏ ﴿لِيَحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ وَ مِنْ أَوْزَارِ اَلَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾، مى‏باشد.

﴿وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَمَّا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾ اين جمله مى‏فهماند كه شرك مشركين افتراء بر خداى سبحان است، و همچنين اين ادعايشان كه ما مى‏توانيم به آنچه وعده داديم كه خطاياى شما را حمل كنيم وفا كنيم، و خدا چنين اجازه‏اى به ما داده.

خطایاحملمشرکاناضلالکذبپیشنهاد مشرکان به مؤمنان.حمل خطایا دروغ است.اضلال و دو عذاب.

بحث روايتى [رواياتى در معنى و شان نزول آيه: ﴿أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا...﴾ و آيه: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا...﴾ كه ناظر بر عدم كفايت ايمان لفظى و جريان حتمى امتحان و آزمايش مى‏باشند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن ضريس، و نحاس، و ابن مردويه، و بيهقى در دلائل، از ابن عباس، و نيز ابن مردويه، از عبد الله بن زبير، روايت كرده كه گفت: سوره عنكبوت در مكه نازل شد.

مؤلف: در روح المعانى از بحر از ابن عباس روايت آورده كه گفت اين سوره مدنى است‏.

و در مجمع البيان است كه بعضى گفته‏اند: آيه‏﴿أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا﴾ در باره عمار بن ياسر نازل شده، كه در راه خدا شكنجه مى‏ديد، - نقل از ابن جريح -

و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، و ابن ابى حاتم، از شعبى روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿الم أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا﴾ گفته: اين سوره در باره مردمى از مكه نازل شد كه اقرار به اسلام آورده بودند، و اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مدينه به ايشان نامه نوشتند كه آيه‏اى در باب هجرت نازل شده كه به حكم آن هيچ اقرار و اسلامى از شما پذيرفته نمى‏شود مگر وقتى كه هجرت هم بكنيد، - بعد مى‏گويد - پس آن عده با عمد و اختيار خود به مدينه آمدند، ولى مشركين از دنبال تعقيبشان كرده به مكه برگرداندند. پس اين آيه در باره ايشان نازل شد، و اصحاب نامه‏اى به ايشان نوشتند كه چنين آيه‏اى نازل شده، مسلمانان مكه خود گفتند: يك بار ديگر از مكه بيرون مى‏شويم، اگر كسانى ما را دنبال كردند با ايشان مى‏جنگيم.

اين بار چون بيرون شدند مشركين به تعقيبشان برخاستند، در راه با آنان كارزار كردند، بعضى كشته شدند، و بعضى ديگر نجات يافتند، و آيه‏ ﴿ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هَاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا فُتِنُوا ثُمَّ جَاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ در باره آنان نازل شد.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن جرير از قتاده روايت كرده كه گفت: از آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ﴾ تا جمله ﴿وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْمُنَافِقِينَ﴾ در باره آن عده نازل شد كه مشركين آنها را به زور به مكه برگرداندند، و اين ده آيه در مدينه نازل شده‏.

باز در همان كتاب است كه ابن جرير از ضحاك روايت كرده كه گفت: آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ﴾، در باره جمعى از منافقين مكه نازل شده، كه ايمان مى‏آوردند، ولى همين كه خود را در معرض خطر مى‏ديدند، و يا شكنجه مى‏شدند، به كفر سابق خود بر مى‏گشتند، و اذيت مردم را در دنيا با عذاب آخرت خدا يكسان مى‏شمردند.

و نيز در آن كتاب آمده كه ابن منذر، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از سعد بن ابى

وقاص، روايت كرده‏اند كه گفت: مادرم به من مى‏گفت: من لب به هيچ طعام و آبى نمى‏زنم تا آنكه به محمد كفر بورزى، و همين كار را هم كرد، و اين اعتصاب غذا را آن قدر ادامه داد كه دهانش را با عصا بازمى‏كردند، پس اين آيه نازل شد: ﴿وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْناً...﴾.

و در مجمع البيان از كلبى نقل كرده كه گفت آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَقُولُ...﴾، در باره عياش بن ابى ربيعه مخزومى نازل شد، و جريان چنين بود كه وى مسلمان شد و از ترس خاندانش قبل از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مهاجرت كند به مدينه هجرت نمود، مادرش اسماء دختر مخرمة بن ابى جندل تميمى سوگند خورد كه هرگز غذا و آبى نخورد، و سر خود را نشويد، و هرگز در زير سقف قرار نگيرد تا وى به نزدش برگردد، وقتى دو پسر ديگرش كه از شوهر ديگر داشت، يعنى ابو جهل و حارث، پسران هشام از جريان خبردار شدند، و جزع و بى‏تابى مادر را ديدند سوار شدند، و به تعقيب او رفتند، تا به مدينه رسيدند، و در مدينه برادر را ديده، داستان مادر را بدو گفتند، عياش زير بار نمى‏رفت، تا در آخر از برادران پيمان محكم گرفت كه به دين او كارى نداشته باشند، آنگاه با برادران روانه مكه شد، از سوى ديگر مادرش اعتصاب غذا را تا سه روز بيشتر ادامه نداد، و بعد از سه روز غذا خورد، و آب نوشيد.

و اما عياش همين كه از مدينه بيرون آمد برادران او را گرفته و دستها و پاهايش را محكم بستند، و سپس هر يك صد تازيانه به او زدند، كه بايد از دين محمد بيزارى جويى، عياش از شدت ناراحتى بيزارى جست، و آنچه كه نبايد بگويد گفت: پس آيه شريفه نازل شد، از آن دو برادر حارث بيشتر از ابو جهل به عياش بدرفتارى كرد، و عياش سوگند خورد كه هر گاه او را در جايى خارج از حرم مكه گير بياورد گردنش را بزند.

و چون وارد مكه شدند، چند روزى بيشتر نگذشت، كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين به مدينه مهاجرت كردند، عياش نيز مهاجرت نموده اسلامش نيكو گشت، بعد از او حارث بن هشام برادر مادرى او نيز مسلمان شد، و به مدينه هجرت كرد، و با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيعت بر اسلام نمود، در آن هنگام عياش در مدينه نبود و از مسلمان شدن برادرش آگهى نداشت، تصادفا روزى او را در بيرون آبادى قبا، بديد، پس بى درنگ گردنش را زد، مردم گفتند چرا يك مسلمان را كشتى؟ او مسلمان شده بود، عياش گفت: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾، و گريه‏كنان نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)

رفت، و جريان را بازگفت، در باره كار او اين آيه نازل شد: ﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً...﴾.

مؤلف: خواننده عزيز توجه دارد كه چگونه روايت در شان نزول آيات مورد بحث اختلاف دارد، و ما قبلا گفتيم كه آنچه از سياق آيات بر مى‏آيد اين است كه: اين سوره تمامش در مكه نازل شده است.

و در كافى آمده كه عده‏اى از اصحاب ما از احمد بن محمد، از معمر بن خلاد، روايت كرده‏اند كه گفت: من از ابا الحسن (علیه السلام) شنيدم كه مى‏فرمود: ا حسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا بالله و هم لا يفتنون، و كلمه بالله را اضافه مى‏كرد، بعدا به من فرمود: هيچ مى‏دانى فتنه چيست؟ عرضه داشتم: فدايت شوم منظور فتنه در دين است، فرمود: آن چنان آزمايش مى‏شوند، كه طلا مى‏شود، و آن چنان خالص مى‏گردند كه طلا مى‏گردد.

و در مجمع البيان آمده كه بعضى گفته‏اند: معناى كلمه «يفتنون» اين است كه در جان و مالشان دچار بلا و امتحان مى‏گردند، و اين معنا از امام صادق (علیه السلام) نيز روايت شده‏.

و در همان كتاب در ذيل جمله‏ ﴿أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً﴾، و نيز در تفسير كلبى آمده كه وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برخاست و وضوى شادابى گرفت، و به نماز ايستاد و نمازى نيكو به جاى آورد، آنگاه از خداى تعالى درخواست كرد كه عذابى از بالاى سر، و يا از زير پا نفرستد، و مسلمانان را فرقه فرقه نكند، و آنان را به جان هم نيندازد.

در اين هنگام جبرئيل نازل شد، خبر استجابت دعاى آن حضرت را نسبت به دو درخواست اولش آورد، و گفت اما دو درخواست اخيرت مستجاب نيست، پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفت: اى جبرئيل اگر بنا شود خداوند امت مرا به جان يكديگر بيندازد، ديگر از من امتى باقى نمى‏ماند پس برخاست و دوباره دعا را از سرگرفت، در استجابتش آيه‏ ﴿الم أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا﴾ و آيه بعدى‏اش نازل شد، و گفت: هيچ چاره‏اى از فتنه نيست، چون امت بعد از پيغمبرش بايد آزمايش شود، تا راستگو از دروغگو جدا گردد، براى اينكه ديگر وحيى نيست، تا با آن مشخص شوند، ناگزير شمشير مى‏ماند، و اختلاف كلمه تا روز قيامت‏.

و در نهج البلاغه آمده كه مردى در محضر على بن ابى طالب (علیه السلام) برخاست و گفت، ما را از معناى فتنه خبر بده، و بفرما آيا خودت معناى آن را از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيده‏اى؟ على (علیه السلام) فرمود: وقتى آيه‏ ﴿الم أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لاَ يُفْتَنُونَ﴾ نازل شد، من فهميدم كه ما دام كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در بين ما است، فتنه‏اى به ما نازل نمى‏شود، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم، اين فتنه چيست، كه خدا از آن به تو خبر داده؟ فرمود: يا على امت من به زودى بعد از من در بوته فتنه و آزمايش قرار مى‏گيرند.

و در كتاب توحيد از على (علیه السلام) روايت آمده كه در ضمن حديثى طولانى كه در پاسخ سؤالات مردى از آن جناب از آيات قرآنى است، فرموده: در آيه‏ ﴿مَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اَللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اَللَّهِ لَآتٍ﴾، مقصود از «من كان يؤمن» كسى است كه ايمان داشته باشد، به اينكه روزى مبعوث مى‏شود، و وعده خدا از ثواب و عقاب خواهد آمد، پس لقاء در اين آيه به معناى ديدن با چشم نيست، بلكه مراد از آن بعث است، پس هر جا كه در كتاب خدا به كلمه «لقاء - ديدار» برخوردى معنايش را بفهم، و بدان كه منظور آن بعث و قيامت است‏.

مؤلف: مراد امام (علیه السلام) اين است كه ديدن به چشم را نفى كند، و آيه را با لازمه معنا، معنا كرده است، نه اينكه معناى لقاء بعث باشد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿مَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ اَللَّهِ﴾ آمده كه هر كس لقاى خدا را دوست بدارد.

و در معناى جمله‏ ﴿وَ مَنْ جَاهَدَ﴾ آمده كه يعنى بر سر لذات و شهوات و گناهان با نفس خود مبارزه كند: ﴿فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اَللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ اَلْعَالَمِينَ﴾ به نفع خود مبارزه كرده، چون خدا بى نياز از عالميان است، و در معناى جمله‏ ﴿وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْناً﴾ آمده كه مراد از والدين، پدر و مادر تنى است‏.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه‏ ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّبِعُوا سَبِيلَنَا وَ لْنَحْمِلْ خَطَايَاكُمْ﴾ فرمود: كفار به مؤمنين مى‏گفتند بياييد با ما باشيد، و دست از دين خود برداريد، براى اينكه آن قيامتى كه از آن مى‏ترسيد چيزى نيست، و بفرضى هم كه حق باشد، ما گناهان شما را بدوش خود مى‏كشيم، و گردن مى‏گيريم، خداوند هم دو بار ايشان را عذاب

مى‏كند، يكى به خاطر گناهان خودشان، و بارى ديگر به گناهان ديگران‏.

شان نزولفتنهمنافقوالدینروایتامتحان در روایات.شناخت منافقان.

چند روايت در مورد اينكه گمراهان گمراه كننده دو عقوبت خواهند داشت چنانچه فتح باب خير نيز پاداشى علاوه بر پاداش عمل به خبر دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه در كتاب المصنف، و ابن منذر، از ابى حنيفه، روايت آورده‏اند كه گفت ابو جهل و بزرگان قريش افرادى را كه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفته، و مسلمان مى‏شدند، مى‏ديدند، و مى‏گفتند: محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) شراب را حرام كرده، و زنا و هر عملى كه عرب انجام مى‏داد تحريم نموده، از دين او برگرديد، و ما گناه شما را به گردن مى‏گيريم، پس اين آيه نازل شد: ﴿لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾.

و نيز در همان كتاب آمده كه احمد از حذيفه روايت كرده كه گفت: مردى در عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مردم گدايى كرد، مردم چيزى به او ندادند، تا آنكه يك نفر چيزى به او داد، مردم هم دادند، حضرت فرمود: كسى كه كار خيرى را فتح باب كند، و مردم هم آن را انجام دهند، هم اجر خودش را به او مى‏دهند، و هم اجر كسانى كه از او پيروى كردند، بدون اينكه از اجر آنان چيزى كاسته شود. و همچنين كسى كه عمل شرى را فتح باب كند، و ديگران هم به پيروى او آن كار را مرتكب شوند، هم وزر گناه خود او را به او مى‏دهند، و هم وزر كسانى را كه پيروى‏اش كردند، بدون اينكه از وزر آنان بكاهند.

مؤلف: اين مضمون در رواياتى ديگر نيز آمده، و در بعضى از آنها جمله‏ ﴿وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾ به آن تفسير شده است.

اثقالاضلالعقوبتخیردو عقوبت گمراه‌کننده.اضلال دیگران.فتح باب خیر نیز پاداش مضاعف.

داستان‌های انبیا: ابراهیم، لوط، عاد و ثمود و عذاب امت‌ها آیات ۱۴–۴۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این مجموعه آیات عنکبوت هفت داستان انبیا و امت‌ها را در پیوند با سنت فتنه و عذاب تکذیب‌کنندگان یکجا می‌آورد.

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِۦ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًۭا فَأَخَذَهُمُ ٱلطُّوفَانُ وَهُمْ ظَٰلِمُونَ
و به راستى، نوح را به سوى قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد، تا طوفان آنها را در حالى كه ستمكار بودند فرا گرفت.
فَأَنجَيْنَٰهُ وَأَصْحَٰبَ ٱلسَّفِينَةِ وَجَعَلْنَٰهَآ ءَايَةًۭ لِّلْعَٰلَمِينَ
و او را با كشتى‌نشينان برهانيديم و آن [سفينه‌] را براى جهانيان عبرتى گردانيديم.
وَإِبْرَٰهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ وَٱتَّقُوهُ ۖ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌۭ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
و [ياد كن‌] ابراهيم را چون به قوم خويش گفت: «خدا را بپرستيد و از او پروا بداريد؛ اگر بدانيد اين [كار] براى شما بهتر است.»
إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَوْثَٰنًۭا وَتَخْلُقُونَ إِفْكًا ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقًۭا فَٱبْتَغُوا۟ عِندَ ٱللَّهِ ٱلرِّزْقَ وَٱعْبُدُوهُ وَٱشْكُرُوا۟ لَهُۥٓ ۖ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
واقعاً آنچه را كه شما سواى خدا مى‌پرستيد جز بتانى [بيش‌] نيستند و دروغى برمى‌سازيد. در حقيقت، كسانى را كه جز خدا مى‌پرستيد اختيار روزى شما را در دست ندارند. پس روزى را پيش خدا بجوييد و او را بپرستيد و وى را سپاس گوييد، كه به سوى او بازگردانيده مى‌شويد.
وَإِن تُكَذِّبُوا۟ فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌۭ مِّن قَبْلِكُمْ ۖ وَمَا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ
و اگر تكذيب كنيد، قطعاً امّتهاى پيش از شما [هم‌] تكذيب كردند، و بر پيامبر [خدا] جز ابلاغ آشكار [وظيفه‌اى‌] نيست.
أَوَلَمْ يَرَوْا۟ كَيْفَ يُبْدِئُ ٱللَّهُ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥٓ ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌۭ
آيا نديده‌اند كه خدا چگونه آفرينش را آغاز مى‌كند سپس آن را باز مى‌گرداند؟ در حقيقت، اين [كار] بر خدا آسان است.
قُلْ سِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱنظُرُوا۟ كَيْفَ بَدَأَ ٱلْخَلْقَ ۚ ثُمَّ ٱللَّهُ يُنشِئُ ٱلنَّشْأَةَ ٱلْءَاخِرَةَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ
بگو: «در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است سپس [باز ] خداست كه نشأه آخرت را پديد مى‌آورد؛ خداست كه بر هر چيزى تواناست.»
يُعَذِّبُ مَن يَشَآءُ وَيَرْحَمُ مَن يَشَآءُ ۖ وَإِلَيْهِ تُقْلَبُونَ
هر كه را بخواهد عذاب و هر كه را بخواهد رحمت مى‌كند و به سوى او بازگردانيده مى شويد.
وَمَآ أَنتُم بِمُعْجِزِينَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فِى ٱلسَّمَآءِ ۖ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ مِن وَلِىٍّۢ وَلَا نَصِيرٍۢ
و شما نه در زمين و نه در آسمان درمانده‌كننده [او] نيستيد، و جز خدا براى شما يار و ياورى نيست.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَلِقَآئِهِۦٓ أُو۟لَٰٓئِكَ يَئِسُوا۟ مِن رَّحْمَتِى وَأُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ
و كسانى كه آيات خدا و لقاى او را منكر شدند، آنانند كه از رحمت من نوميدند و ايشان را عذابى پر درد خواهد بود.
فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُوا۟ ٱقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَىٰهُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلنَّارِ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَ
و پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: «بكشيدش يا بسوزانيدش.» ولى خدا او را از آتش نجات بخشيد. آرى، در اين [نجات بخشى خدا] براى مردمى كه ايمان دارند قطعاً دلايلى است.
وَقَالَ إِنَّمَا ٱتَّخَذْتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ أَوْثَٰنًۭا مَّوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ ثُمَّ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُم بِبَعْضٍۢ وَيَلْعَنُ بَعْضُكُم بَعْضًۭا وَمَأْوَىٰكُمُ ٱلنَّارُ وَمَا لَكُم مِّن نَّٰصِرِينَ
و [ابراهيم‌] گفت: «جز خدا، فقط بتهايى را اختيار كرده‌ايد كه آن هم براى دوستى ميان شما در زندگى دنياست، آنگاه روز قيامت بعضى از شما بعضى ديگر را انكار و برخى از شما برخى ديگر را لعنت مى‌كنند و جايتان در آتش است و براى شما ياورانى نخواهد بود.»
۞ فَـَٔامَنَ لَهُۥ لُوطٌۭ ۘ وَقَالَ إِنِّى مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّىٓ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
پس لوط به او ايمان آورد و [ابراهيم‌] گفت: «من به سوى پروردگار خود روى مى آورم، كه اوست ارجمند حكيم.»
وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِى ذُرِّيَّتِهِ ٱلنُّبُوَّةَ وَٱلْكِتَٰبَ وَءَاتَيْنَٰهُ أَجْرَهُۥ فِى ٱلدُّنْيَا ۖ وَإِنَّهُۥ فِى ٱلْءَاخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و در ميان فرزندانش پيامبرى و كتاب قرار داديم و در دنيا پاداشش را به او بخشيديم و قطعاً او در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود.
وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِۦٓ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ ٱلْفَٰحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍۢ مِّنَ ٱلْعَٰلَمِينَ
و [ياد كن‌] لوط را هنگامى كه به قوم خود گفت: «شما به كارى زشت مى‌پردازيد كه هيچ يك از مردم زمين در آن [كار] بر شما پيشى نگرفته است.
أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ ٱلرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ ٱلسَّبِيلَ وَتَأْتُونَ فِى نَادِيكُمُ ٱلْمُنكَرَ ۖ فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُوا۟ ٱئْتِنَا بِعَذَابِ ٱللَّهِ إِن كُنتَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ
آيا شما با مردها درمى‌آميزيد و راه [توالد و تناسل‌] را قطع مى‌كنيد و در محافل [اُنس‌] خود پليدكارى مى‌كنيد؟» و[لى‌] پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: «اگر راست مى گويى عذاب خدا را براى ما بياور.»
قَالَ رَبِّ ٱنصُرْنِى عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْمُفْسِدِينَ
[لوط] گفت: «پروردگارا، مرا بر قوم فسادكار غالب گردان.»
وَلَمَّا جَآءَتْ رُسُلُنَآ إِبْرَٰهِيمَ بِٱلْبُشْرَىٰ قَالُوٓا۟ إِنَّا مُهْلِكُوٓا۟ أَهْلِ هَٰذِهِ ٱلْقَرْيَةِ ۖ إِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا۟ ظَٰلِمِينَ
و چون فرستادگان ما براى ابراهيم مژده آوردند، گفتند: «ما اهل اين شهر را هلاك خواهيم كرد، زيرا مردمش ستمكار بوده‌اند.»
قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطًۭا ۚ قَالُوا۟ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِيهَا ۖ لَنُنَجِّيَنَّهُۥ وَأَهْلَهُۥٓ إِلَّا ٱمْرَأَتَهُۥ كَانَتْ مِنَ ٱلْغَٰبِرِينَ
گفت: «لوط [نيز] در آنجاست.» گفتند: «ما بهتر مى‌دانيم چه كسانى در آنجا هستند؛ او و كسانش را -جز زنش كه از باقى ماندگان [در خاكستر آتش‌] است- حتماً نجات خواهيم داد.»
وَلَمَّآ أَن جَآءَتْ رُسُلُنَا لُوطًۭا سِىٓءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًۭا وَقَالُوا۟ لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ ۖ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ إِلَّا ٱمْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ ٱلْغَٰبِرِينَ
و هنگامى كه فرستادگان ما به سوى لوط آمدند، به علت [حضور] ايشان ناراحت شد و دستش از [حمايت‌] آنها كوتاه گرديد. گفتند: «مترس و غم مدار كه ما تو و خانواده‌ات را -جز زنت كه از باقى‌ماندگان [در خاكستر آتش‌] است- حتماً مى رهانيم.
إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَىٰٓ أَهْلِ هَٰذِهِ ٱلْقَرْيَةِ رِجْزًۭا مِّنَ ٱلسَّمَآءِ بِمَا كَانُوا۟ يَفْسُقُونَ
ما بر مردم اين شهر به [سزاى‌] فسقى كه مى‌كردند، عذابى از آسمان فرو خواهيم فرستاد.
وَلَقَد تَّرَكْنَا مِنْهَآ ءَايَةًۢ بَيِّنَةًۭ لِّقَوْمٍۢ يَعْقِلُونَ
و از آن [شهر سوخته‌] براى مردمى كه مى‌انديشند نشانه‌اى روشن باقى گذاشتيم.
وَإِلَىٰ مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًۭا فَقَالَ يَٰقَوْمِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ وَٱرْجُوا۟ ٱلْيَوْمَ ٱلْءَاخِرَ وَلَا تَعْثَوْا۟ فِى ٱلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ
و به سوى [مردم‌] مَدْيَن، برادرشان شعيب را [فرستاديم‌]. گفت: «اى قوم من، خدا را بپرستيد و به روز بازپسين اميد داشته باشيد و در زمين سر به فساد برمداريد.»
فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ ٱلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا۟ فِى دَارِهِمْ جَٰثِمِينَ
پس او را دروغگو خواندند و زلزله آنان را فرو گرفت و بامدادان در خانه‌هايشان از پا درآمدند.
وَعَادًۭا وَثَمُودَا۟ وَقَد تَّبَيَّنَ لَكُم مِّن مَّسَٰكِنِهِمْ ۖ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَكَانُوا۟ مُسْتَبْصِرِينَ
و عاد و ثمود را [نيز هلاك نموديم‌]. قطعاً [فرجام آنان‌] از سراهايشان بر شما آشكار گرديده است، و شيطان كارهايشان را در نظرشان بياراست و از راه بازشان داشت با آنكه [در كار دنيا] بينا بودند.
وَقَٰرُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَٰمَٰنَ ۖ وَلَقَدْ جَآءَهُم مُّوسَىٰ بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَٱسْتَكْبَرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا كَانُوا۟ سَٰبِقِينَ
و قارون و فرعون و هامان را [هم هلاك كرديم‌]. و به راستى موسى براى آنان دلايل آشكار آورد، و[لى آنها] در آن سرزمين سركشى نمودند و [با اين همه بر ما] پيشى نجستند.
فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنۢبِهِۦ ۖ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًۭا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ ٱلصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ ٱلْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا ۚ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَٰكِن كَانُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
و هر يك [از ايشان‌] را به گناهش گرفتار [عذاب‌] كرديم: از آنان كسانى بودند كه بر [سر] ايشان بادى همراه با شن فرو فرستاديم؛ و از آنان كسانى بودند كه فرياد [مرگبار] آنها را فرو گرفت؛ و برخى از آنان را در زمين فرو برديم؛ و بعضى را غرق كرديم؛ و [اين‌] خدا نبود كه بر ايشان ستم كرد بلكه خودشان بر خود ستم مى‌كردند.

بيان آيات [بيان اين آيات شريفه كه به هفت داستان از انبياء گذشته و آزمايش شدن امم ايشان اشاره دارد]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه خداى سبحان در آغاز سوره اين معنا را بيان فرمود كه فتنه، سنتى است

الهى، كه به هيچ وجه و در حق هيچ كس از آن چشم‏پوشى نمى‏شود، در همه امت‏هاى گذشته اجراء كرده، در اين امت نيز اجراء مى‏كند، اينك در اين آيات به هفت داستان از انبياى گذشته، و امت‏هاى آنان اشاره مى‏كند كه ايشان عبارتند از: نوح، ابراهيم، لوط، شعيب، هود، صالح و موسى (علیه السلام) كه خداى تعالى همه امت‏هاى آنان را با فتنه‏هايى كه برايشان پيش آورد، بيازمود، جمعى از آنان نجات يافته، و جمعى ديگر هلاك شدند، چيزى كه هست در باره سه امت اول، هم نجات را ذكر كرده و هم هلاكت را، و در باره چهار امت آخرى تنها هلاكت را ذكر فرموده: ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلىَ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عَاماً فَأَخَذَهُمُ اَلطُّوفَانُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ﴾

در مجمع البيان گفته است: كلمه «طوفان» به معناى آب بسيار زياد و عميق است، و بدين جهت آن را طوفان گفته‏اند كه به خاطر بسيارى‏اش در اطراف زمين طواف مى‏كند، و مى‏گردد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه طوفان به معناى هر چيزى است كه در عين بسيارى و شدتش دور چيزى طواف كند، مانند سيل، باد و ظلمت، و ليكن بيشتر در آب استعمال مى‏شود.

و اگر به جاى اينكه بفرمايد نهصد و پنجاه سال در بين مردم زيست كرد، فرمود، هزار سال مگر پنجاه سال، منظور زياد جلوه دادن مدت دعوت اوست، و از ظاهر آيه برمى‏آيد كه اين مدت يعنى هزار الا پنجاه، مدت دعوت نوح (علیه السلام) بوده، يعنى فاصله بين بعثت او، و وقوع طوفان، كه قهرا چند سال هم قبل از بعثت و بعد از طوفان زندگى كرده، بنابراين فرموده قرآن با گفته تورات در اين باره مغاير است، چون تورات گفته كه نهصد و پنجاه سال مدت عمر او بوده، و ما در تفسير سوره هود، در ضمن داستانهاى آن جناب به اين نكته اشاره كرديم، بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿فَأَنْجَيْنَاهُ وَ أَصْحَابَ اَلسَّفِينَةِ وَ جَعَلْنَاهَا آيَةً لِلْعَالَمِينَ﴾

يعنى ما نوح و ياران او را كه با او سوار كشتى شدند نجات داديم، و آنان عبارت بودند از خانواده نوح، و عده كمى از كسانى كه به وى ايمان آورده بودند، و از ظالمان نبودند.

از ظاهر عبارت برمى‏آيد كه ضمير در «جعلناها» به واقعه، و يا به نجات برمى‏گردد،

و اما اينكه بگوييم به سفينه برمى‏گردد بعيد است، و كلمه «عالمين» به معناى جماعتهاى بسيارى است كه در قرنهاى مختلف و متصل زندگى كرده باشند.

فتنهانبیااممآزمایشQ29فتنه سنت الهی در همه امت‌ها.هفت داستان از انبیا.آزمایش امت‌ها.آزمایش با تکذیب.

توضيح سخن ابراهيم (عليه السلام) به قوم خود در مقام دعوت به توحيد و عبادت خدا و ابطال بت پرستى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اِتَّقُوهُ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾

اين آيه عطف است بر كلمه «نوحا»، يعنى «و ارسلنا ابراهيم الى قومه» و اينكه به قومش فرمود: ﴿اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اِتَّقُوهُ﴾ آنان را به دين توحيد دعوت و از عذاب خدا انذار كرده، به قرينه آيات بعد كه پيرامون همين دو مطلب است، پس جمله مورد بحث فايده حصر را مى‏دهد، يعنى تنها خدا را بپرستيد.

علاوه بر اين اصلا در وثنيت يعنى كيش بت‏پرستى خدا پرستيده نمى‏شود، و وثنى‏ها غير خدا را مى‏پرستند، چون معتقدند كه خدا ممكن نيست پرستيده شود، مگر از طريق سببهاى فعاله در عالم، كه مقرب درگاه خدايند، مانند ملائكه و جن، و بنابراين اگر خود خدا مستقيما پرستيده شود، قهرا بدون شريك پرستيده شده، پس دعوت بت‏پرست به پرستش خدا، دعوت او به دين توحيد است، هر چند كه گفته نشود تنها خدا را بپرستيد، پس جمله «يا قوم ﴿اُعْبُدُوا اَللَّهَ﴾» به همين جهت افاده حصر را مى‏كند، هر چند كه كلمه حصرى در آن نيامده باشد.

﴿إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ أَوْثَاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً...﴾

كلمه «اوثان» جمع وثن - به فتحه واو، و ثاء - است، كه به معناى بت است، و كلمه «افك» به معناى هر چيزى است كه از صورت اصلى‏اش برگشته باشد، چه قول باشد و چه فعل.

اين جمله بطلان بت‏پرستى را بيان مى‏كند، و مى‏رساند كه تنها پرستش خدا عبادت حقيقى است، و خلاصه عبادت حقيقى منحصرا عبادت خدا است، و اگر كلمه «اوثانا - بتهايى» را، نكرده آورده، براى اين است كه دلالت كند بر وهن و بى‏پايگى اين عمل، و اينكه الوهيت بت‏ها صرف دعوى است، و هيچ حقيقتى ندارد، و معنايش اين است كه: شما به جاى خدا نمى‏پرستيد مگر بتهايى كه چنين و چنانند، و لذا دنبال آن فرمود: ﴿وَ تَخْلُقُونَ إِفْكاً﴾ يعنى از خود دروغى را مى‏تراشيد و آنها را آلهه و معبود مى‏ناميد و همين تراشيده‏هاى خود را مى‏پرستيد، درست است كه در اين ميان اله و معبودى هست كه بايد او را بپرستيد، و ليكن آن خدا است نه بت‏ها.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ لاَ يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً﴾ اين جمله مطلب قبلى را، يعنى دروغى بودن بتها و بطلان پرستش آنها را تعليل مى‏كند، و حاصلش اين است كه: اينهايى كه شما به جاى خدا مى‏پرستيد، كه مجسمه مقربين درگاه خدا از ملائكه و جن

هستند، از اين رو معبود شما شده، و شما آنها را مى‏پرستيد كه از شما راضى شوند، و در نتيجه روزى به شما بدهند، و روزيتان را فراوان سازند، و ليكن بايد بدانيد كه اينها مالك رزقى براى شما نيستند، و آن كس كه مالك رزق شما است خدا است، كه سبب امتداد بقاى شماست، چون اوست كه شما را آفريده، و نيز رزقتان را خلق كرده، و آن رزق را سبب امتداد بقاى شما قرار داده، چون ملكيت تابع خلقت و ايجاد است.

و چون برگشت معناى جمله مورد بحث به اين معنا بود، لذا دنبال آن فرمود: ﴿فَابْتَغُوا عِنْدَ اَللَّهِ اَلرِّزْقَ وَ اُعْبُدُوهُ وَ اُشْكُرُوا لَهُ﴾ يعنى حال كه رزق شما نزد خدا است، و غرض شما هم از عبادت رزق است، پس رزق را از خدا بخواهيد، چون اوست كه مالك رزق شماست، پس غير او را نپرستيد، بلكه تنها خدا را بپرستيد، و او را شكر گزاريد كه به شما رزق داده، و به انواع نعمت‏ها بهره‏مند ساخته، و شكر منعم در برابر آنچه انعام كرده واجب است.

﴿إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ اين جمله در مقام بيان علت جمله‏ ﴿وَ اُعْبُدُوهُ وَ اُشْكُرُوا لَهُ﴾ است، و به همين جهت بدون واو عاطفه آمده، و در آن فهمانده كه اين كه گفتيم خدا را عبادت كنيد، نه براى اين كه به شما رزق دهد، بلكه براى اينكه به سويش باز مى‏گرديد، و از شما حساب مى‏كشد، چون اگر قيامتى و رجوعى و حسابى نبود، براى عبادت خدا هيچ علت قانع كننده‏اى وجود نداشت، چون رزق و امثال آن هر يك براى خود اسباب خاص طبيعى دارد، و رزق نه با عبادت زياد مى‏شود، و نه با كفر نقصان مى‏پذيرد، پس تنها ملاك عبادت سعادت اخروى است، كه با ايمان و كفر و عبادت و شكر و ترك عبادت و كفران مختلف مى‏شود، پس بايد مساله رجوع به خدا باعث عبادت و شكر شود، نه طلب رزق.

﴿وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَا عَلَى اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاَغُ اَلْمُبِينُ﴾

از ظاهر آيه برمى‏آيد كه تتمه كلام ابراهيم (علیه السلام) باشد، ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «كلام خدا و خطاب به مشركين قريش است» ولى به نظر ما بعيد است.

و معناى شرط «ان» و جزاء ﴿فَقَدْ كَذَّبَ...﴾ كه در صدر آيه است، اين است كه: تكذيب از شما بعيد نيست، بلكه انتظارش هم مى‏رفت، براى اينكه اين عمل همانند سنت جارى در همه امت‏هاى مشرك است، و بناى مشركين هميشه بر آن بوده، شما هم يكى از آنها و آخرين آن امتهاييد، و در اين ميان هيچ وظيفه‏اى متوجه من نيست، چون من رسول هستم، و بدان جهت كه رسولم جز ابلاغ، هيچ مسئوليتى ندارم.

ممكن هم هست مراد اين باشد كه حال شما، در تكذيبتان مانند حال امتهاى قبلتان است، كه تكذيب هيچ سودى برايشان نداشت، بلكه وقتى عذاب بر آنان نازل شد، نه در زمين توانستند خدا را ناتوان كنند، و نه در آسمان، چون غير از خدا هيچ ولى و ياورى نداشتند، شما هم مانند ايشانيد، اين دو احتمال هر دو با جمله‏ ﴿وَ مَا عَلَى اَلرَّسُولِ﴾ تناسب دارند.

ابراهیمتوحیدعبادتبت‌پرستیدعوت ابراهیم به توحید.عبادت خدا و تقوا.ابطال بت‌پرستی.اتقوه.بت‌پرستی قوم.

احتجاج بر مساله معاد با اشاره به آغاز خلقت خلق‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِئُ اَللَّهُ اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾

اين آيه تا آخر پنج آيه بعدش در وسط داستان ابراهيم واقع شده، با اينكه خود آنها ربطى به قصه آن جناب ندارد، ولى چون مشركين منكر معاد هستند، و آن را بعيد مى‏شمارند، لذا بر مساله معاد اقامه حجت نموده، و استعباد مشركين را برطرف مى‏سازد، چون در آيات قبل گفته شد كه عمده در تكذيب رسل همين است، كه ايشان معاد را قبول ندارند، ابراهيم (علیه السلام) هم در جمله‏ ﴿إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ﴾ به همين معنا اشاره مى‏كند.

پس در جمله‏ ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا...﴾ ضمير به تكذيب كنندگان از همه امت‏ها برمى‏گردد، چه گذشتگان و چه آيندگان، و مراد از رؤيت، نظر كردن علمى است، نه ديدن به چشم، و جمله‏ ﴿كَيْفَ يُبْدِئُ اَللَّهُ اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ﴾، در معناى مفعول كلمه «يروا» است، چون كه كلمه «يعيده»، عطف بر محل «يبدء» شده، و اين گفته ما خلاف گفتار بعضى‏ است كه گفته‏اند: جمله «يعيده» عطف است بر جمله‏ ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا﴾ و به هر حال استفهامى كه در آيه شده توبيخى است.

و معناى آيه اين است كه: آيا چگونگى ايجاد و اعاده موجودات را نمى‏دانند؟ يعنى بايد بدانند، كه كيفيت آن دو، مثل هم است، و آن عبارت است از پديد آوردن چيزى كه نبوده.

و در جمله‏ ﴿إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾، اشاره «ذلك» به اعاده بعد از ايجاد است، و اين جمله مى‏خواهد استبعاد مشركين را برطرف سازد، و بفرمايد: وقتى اعاده عبارت است از ايجاد بعد از ايجاد، براى آن خدايى كه خود شما معتقديد كه عالم را ايجاد كرده، چرا ممكن نيست كه ايجاد بعد از ايجاد هم بكند، و حال آنكه در حقيقت اعاده عبارت است از انتقال دادن خلق از خانه‏اى به خانه ديگر، و جاى دادن آنها در دار القرار.

و اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «مراد از ابداء و سپس اعاده اين است كه خلق

را ايجاد كند، و بعد مثل آنها را پديد آورد» صحيح نيست، براى اينكه ربطى به مساله معاد ندارد، و آيه شريفه در مقام احتجاج بر مساله معاد است، كه عبارت است از اعاده عين آنچه فانى كرده.

﴿قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ اَلْخَلْقَ ثُمَّ اَللَّهُ يُنْشِئُ اَلنَّشْأَةَ اَلْآخِرَةَ إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾

اين آيه تا سه آيه بعد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور مى‏دهد كه مشركين را مخاطب قرار داده، و حجت خود را عليه ايشان تمام كند، و به سير در زمين ارشادشان نمايد تا بفهمند كيفيت آغاز خلقت و ايجاد ايشان با اختلافى كه در طبيعتهاى خود دارند، و تفاوتى كه در رنگها و اشكالشان هست، چگونه بوده، و چگونه خدا آنها را بدون الگو و نقشه قبلى، و بدون حساب و عددى معين، و يا نيرويى مثل هم آفريده، اين طرز فكر دليل قاطعى است بر اينكه قدرت او حساب و اندازه ندارد، وقتى چنين است، نشاه آخرت را هم مانند نشاه اول خلق مى‏كند، پس آيه شريفه در معناى آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُولىَ فَلَوْ لاَ تَذَكَّرُونَ﴾ مى‏باشد.

﴿يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشَاءُ وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ﴾

اين قسمت نيز جزء كلامى است كه گفتيم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده به مردم بفرمايد، و ظاهرا بيان جمله‏ ﴿يُنْشِئُ اَلنَّشْأَةَ اَلْآخِرَةَ﴾، باشد كه اين نشاه آخرت چگونه نشاه است، و جمله «تقلبون» از قلب است، كه به معناى برگرداندن هر چيزى است از وجهه و يا حالى كه بايد داشته باشد، مثل اينكه چيزى را زير و رو كنند، يا پشت و رو نمايند، و معناى پشت و رو كردن، با جمله‏ ﴿يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرَائِرُ﴾، كه آن نيز در معرفى روز قيامت است، مناسب‏تر است.

البته بعضى‏ ديگر از مفسرين كلمه «تقلبون» را به «تردون» معنا كرده‏اند در مجمع البيان گفته: «قلب» به معناى رجوع و رد است، و معناى «تقلبون»، «تردون» مى‏باشد، يعنى شما برگردانده مى‏شويد، از دار اسباب به زندگى در آخرت يعنى، جايى كه جز خدا كسى مالك نفع و ضرر نيست‏، و اين معنايى است لطيف كه رجوع به خدا و رد به سوى او را به آن

تفسير كرده، چون روز قيامت در موقفى قرار مى‏گيرند، كه تمامى سببها از سببيت افتاده، و جز خداى سبحان حاكمى نيست، پس آيه شريفه در معناى اين آيه است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ رُدُّوا إِلَى اَللَّهِ مَوْلاَهُمُ اَلْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾.

و حاصل معناى آيه اين است كه: نشاه آخرت نشاه‏اى است كه خدا هر كه را بخواهد عذاب مى‏كند، و آنان مجرمين هستند، و هر كه را بخواهد رحم مى‏كند، كه آنان غير مجرمين مى‏باشند، و به سوى او برمى‏گرديد، كه ديگر جز او كسى در باره شما حكم نمى‏راند.

معادبدء خلقاعادهقیامتآغاز خلقت دلیل معاد.احتجاج بر معاد.اعاده خلق.ذلک على الله یسیر.اعاده پس از بدء.

نفى تعجيز خدا، غلبه بر او و امتناع و خروج از حكم او توسط خلق‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي اَلسَّمَاءِ﴾

اين آيه وصف آنان را در قيامت بيان مى‏كند هم چنان كه آيه قبل وصف خداى سبحان را در آن روز بيان مى‏كرد. يعنى شما نمى‏توانيد خدا را در آن روز عاجز كنيد، و فرار نموده، و از تحت حكومت و سلطنتش خارج شويد، و در اقطار زمين و آسمان پنهان گرديد، و بنابراين، آيه شريفه جارى مجراى آيه‏ ﴿يَا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ فَانْفُذُوا﴾ است.

بعضى‏ ديگر از مفسرين گفته‏اند: جمله‏ ﴿وَ لاَ فِي اَلسَّمَاءِ﴾ در معناى «و لا من فى السماء» است، و كلمه «من» از اين جهت حذف شده كه كلام بر آن دلالت داشته، و معناى آيه اين است كه: شما زمينى‏ها نمى‏توانيد خدا را در زمين ناتوان كنيد، آنهايى هم كه در آسمانند نمى‏توانند خدا را در آسمان عاجز كنند.

ليكن اين معناى بعيدى است، و اينكه گفت كلام دلالت بر «من» داشت، و لذا حذف شد، به هيچ وجه قابل قبول نيست، و به فرض هم كه مقصود افاده اين معنا بوده باشد، كافى بود خطاب را متوجه انسان كند، و به حكم تغليب جن و ملك را هم اراده نموده و بفرمايد «﴿وَ مَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي اَلسَّمَاءِ﴾ شما نمى‏توانيد خدا را عاجز كنيد، نه در زمين و نه در آسمان».

﴿وَ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاَ نَصِيرٍ﴾ يعنى شما امروز به غير خدا هيچ سرپرستى كه عهده‏دار امورتان باشد، و از خدا بى‏نيازتان كند، و همچنين نصيرى كه شما را با

يارى خود تقويت نموده و كمبود نيرويتان را جبران كند، و شما را بر خداى سبحان غلبه دهد، نداريد.

پس آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد - تعجيز خدا، و غلبه بر او، و خروج و امتناع از حكم او را، با همه اقسامش نفى مى‏كند، و مى‏رساند كه خلق، نه خودشان مستقلا مى‏توانند خدا را عاجز سازند، و نه غير ايشان مى‏توانند اين كار را برايشان انجام دهند، و نه خودشان و غيرشان مى‏توانند به اين غرض نائل آيند، معناى اول را جمله‏ ﴿وَ مَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ...﴾ و معناى دوم را جمله‏ ﴿وَ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ﴾، و معناى سوم را جمله ﴿وَ لاَ نَصِيرٍ﴾ افاده مى‏كند.

﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اَللَّهِ وَ لِقَائِهِ أُولَئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي وَ أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾

خطاب در اين جمله متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و جزء آن مطالبى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور بود به مشركين بگويد، نيست، و منظور از آن اين است كه: حق را در باره آنهايى كه شقى هستند، و روز قيامت هلاك مى‏شوند، براى پيامبر صريح بيان كند، چون در جمله‏ ﴿يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشَاءُ﴾ آن را سربسته و مبهم بيان كرده بود.

دليل بر اين معنا خطاب در «اولئك» است، كه آن را دو مرتبه آورده، چون اگر جمله مورد بحث كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و تتمه ماموريت قبلى بود، مى‏فرمود: «اولئكم».

باز مؤيد اين معنا جمله «من رحمتى» است، چون انتقال از مثل «اولئك يئسوا من رحمة الله»، و يا «من رحمته»، با اينكه مقتضاى سياق همين بود، به مثل‏ ﴿أُولَئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِي﴾ تصديق و اعتراف را در ضمن دادن اصل خبر افاده مى‏كند، و صريحا اهل عذاب را كه قبلا مجمل بيان كرده بود، تعيين مى‏نمايد. مؤيد ديگرش تكرار كلمه «اولئك» و نيز خود سياق است.

و گويا اينكه خبر را به شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏دهد، منظور تقويت نفس شريف آن جناب، و نيز اشاره به اين باشد، كه مردم قابليت و صلاحيت مثل اين كلام را ندارند، و اينكه ايمان نمى‏آورند.

و به طورى كه از اطلاق كلمه «آيات الله» برمى‏آيد، مراد از آن تمامى ادله‏اى است كه بر وحدانيت حق تعالى، و نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و حقانيت معاد

دلالت دارد، چه آيات آفاقى، و چه معجزات نبوت، كه يكى از آنها قرآن كريم است، پس كفر به آيات خدا به عموميتش شامل كفر به معاد نيز مى‏شود، و اگر در عين حال دوباره كفر به لقاى خدا يعنى معاد را ذكر كرده، از قبيل ذكر خاص بعد از عام است، و نكته‏اش اشاره به اهميت ايمان به آن است، چون با انكار معاد، امر دين به كلى لغو مى‏شود.

و مراد از رحمت، چيزى است كه مقابل عذاب باشد، كه قهرا شامل بهشت مى‏شود، و در كلام خداى تعالى اطلاق رحمت بر بهشت مكرر شده، چون بين آن دو ملازمه هست، مانند آيه‏ ﴿فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِهِ﴾، و آيه‏ ﴿يُدْخِلُ مَنْ يَشَاءُ فِي رَحْمَتِهِ وَ اَلظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً﴾.

و مراد از اينكه نسبت نوميدى به ايشان داده، يا اين است كه واقعا نوميد هم هستند، چون حيات آخرت را منكرند، و كسى كه اصلا اعتقادى به آن ندارد، قهرا از سعادت ابدى و رحمت جاودانى نوميد است، و يا كنايه است از قضايى كه خدا در باره بهشت رانده كه هيچ كافرى داخل آن نشود.

و معناى آيه اين است كه: كفارى كه آيات خدا را كه دلالت بر دين حق و مخصوصا بر مساله معاد مى‏كند منكر شدند، ايشان از رحمت خدا و بهشت نوميدند، و ايشان عذابى دردناك دارند.

﴿فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قَالُوا اُقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجَاهُ اَللَّهُ مِنَ اَلنَّارِ...﴾

اين جمله تفريع است بر آيه‏اى كه در صدر قصه بود، و مى‏فرمود: ﴿وَ إِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اِتَّقُوهُ﴾.

و ظاهر جمله‏ ﴿قَالُوا اُقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ﴾ اين است كه: هر يك از دو طرف ترديد (بكشيد و يا بسوزانيد) كلام يكى از دو طايفه قوم ابراهيم است، كه طايفه‏اى گفتند بكشيد، و طايفه‏اى ديگر گفتند بسوزانيد و مراد از كشتن، كشتن با شمشير و امثال آن است، و اين ترديد و اختلاف، مربوط به ابتداى مشورت آنان است، ولى سرانجام حرفها يكى شد، كه بايد او را آتش زد، هم چنان كه در سوره انبياء آيه 68 فرموده: ﴿قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ اُنْصُرُوا آلِهَتَكُمْ﴾.

ممكن هم هست ترديد از همه باشد، و همه با هم ابتداء در باره او گفته باشند، يا بايد او را كشت، و يا سوزانيد، و بعدا همگى تصميم بر سوزاندن گرفته باشند.

در جمله‏ ﴿فَأَنْجَاهُ اَللَّهُ مِنَ اَلنَّارِ﴾ حذف و ايجاز به كار رفته، يعنى سخن را كوتاه كرده، و تقدير آن «ثم اتفقوا على احراقه فاضرموا نارا فالقوه فيها فانجاه الله منها» بوده، يعنى بر سوزاندنش اتفاق كرده، پس آتشى افروختند، و ابراهيم را در آن افكندند، پس خدا او را از آتش نجات داد، كه تفصيل قصه در جاهاى ديگر قرآن آمده.

تعجیزارضسماءسلطنت الهینفی تعجیز خدا.سلطنت الهی در زمین و آسمان.وصف قیامت برای خلق.عدم فرار از حکم خدا.

بت پرستى دليل و مستندى نداشته، منشا آن تقليد و علاقه‏هاى قومى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ إِنَّمَا اِتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ أَوْثَاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا...﴾

از آنجايى كه مردم، بر بت‏پرستى خود هيچ دليلى نداشتند، ديگر بهانه‏اى برايشان نماند، جز اينكه نسبت به كسانى كه مورد احترامشان بود استناد بجويند، مانند پدران براى فرزندان، و رؤساء براى پيروان، و دوستان در نظر دوستان، و بالأخره امت براى تك تك افراد، پس يگانه چيزى كه سنت‏هاى قومى را سر پا نگه مى‏دارد، و باعث مى‏شود كه متروك نگردد همين ملاحظات است.

پس پيروى از سنت بت‏پرستى در حقيقت يكى از آثار علاقه‏هاى اجتماعى است، كه عامه آن را از تك تك افراد مشاهده مى‏كنند، و خيال مى‏كنند كه اين عمل صحيح است، و علاقه قوميت وادارشان مى‏كند كه از آن تقليد كنند، و آن را براى خود نيز سنت قرار دهند، و اين سنت قرار دادن متقابلا آن علاقه قوميت را حفظ مى‏كند، و اتحاد و اتفاق و يك پارچگى يك قوم را محفوظ مى‏دارد.

اين حال و وضع عامه مردم است، و اما خواص قوم، آنها هم چه بسا به حجتى اعتماد كنند كه در حقيقت هيچ حجيت ندارد، مثل اينكه بگويند: خدا بزرگ‏تر از آن است كه حس انسانى بدان احاطه يابد، و يا وهم و يا عقل او را در خود بگنجاند، و چون چنين است، ما نمى‏توانيم در عبادت كه يك نوع توجه است به او توجه كنيم، و لازم است چيز ديگرى را كه مورد عنايت اوست از قبيل جن يا ملائكه بپرستيم، تا آنها ما را به خدا نزديك كنند، و نزد او وساطت و شفاعت ما را كنند.

پس آيه مورد بحث خطابى است از ابراهيم (علیه السلام) به عامه قومش كه: بت‏پرستى شما هيچ دليلى ندارد، مگر علاقه قوميت، شما مى‏خواهيد به اين وسيله امر زندگى خود را اصلاح كنيد.

و لذا مى‏بينيم قوم ابراهيم (علیه السلام)، وقتى آن جناب دليل بت‏پرستى را از ايشان مى‏پرسد در جوابش مى‏گويند: بلكه ما پدران خود را يافتيم كه چنين مى‏كردند ﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ

وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ اَلتَّمَاثِيلُ اَلَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ﴾ و آيه‏ ﴿قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ﴾.

از اين جا معلوم مى‏شود كه نصب كلمه «مودت» در جمله‏ ﴿مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ﴾، هم مى‏شود بخاطر افتادن حرف جر باشد، و تقدير آن «لمودة بينكم» بوده، و لام تعليل از اولش حذف شده باشد، كه در اين صورت مودت سبب بت‏پرستى مى‏شود، و هم ممكن است به خاطر اين باشد كه كلمه مذكور مفعول له است، و مودت غايتى است كه غرض از بت‏پرستى، رسيدن به آن غايت است، و خلاصه بت مى‏پرستيدند براى اينكه مودت پيدا بشود، هر دو جور ممكن است، و ليكن ذيل آيه با وجه دوم مناسب است كه توضيحش خواهد آمد.

بعد از جمله‏ ﴿إِنَّمَا اِتَّخَذْتُمْ...﴾ فرمود: ﴿ثُمَّ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً﴾، و به اين وسيله سرانجام بت‏پرستى را به علت مودت كه باطن و واقعيت آن است بيان نمود، تا بدانند آن علاقه‏هاى اجتماعى كه وادارشان كرد به اينكه تن به بت‏پرستى دهند به زودى واقعيت خود را نشان داده، در روزى كه باطن هر چيز بيرون مى‏افتد، به صورت دشمنى و نفرت از يكديگر جلوه مى‏كند.

آرى مشركين به خاطر رسيدن به اين متاع قليل و اين سود بى ارزش متوسل به شرك شدند، كه بزرگترين ظلم‏ها و هلاك‏كننده‏ترين گناهان است، و آن وقت بر اين بت‏پرستى اتفاق كردند، ليكن به زودى حقيقت عملشان برايشان ظاهر مى‏شود، و وبال آن گردن‏گيرشان مى‏گردد، و در نتيجه از يكديگر بيزار مى‏شوند، و جرم را به گردن يكديگر مى‏اندازند.

و مراد از اينكه فرمود: به يكديگر كفر مى‏ورزند، اين است كه: اين عابد و معبودها، يكديگر را تكفير مى‏كنند، خدايان دروغى به ايشان كفر مى‏ورزند، يعنى از ايشان بيزارى مى‏جويند، هم چنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده: ﴿سَيَكْفُرُونَ بِعِبَادَتِهِمْ وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ﴾.

و اين معنا را در باره هر متبوعى نسبت به تابع خود بيان كرده، و فرموده: ﴿إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِينَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذَابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبَابُ﴾ و مراد از لعن يكديگر اين است كه: اين عده آن عده را لعن مى‏كنند، هم چنان كه باز قرآن كريم مى‏فرمايد: ﴿كُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا﴾.

آنگاه دنبال جمله فوق فرمود: ﴿وَ مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ﴾ و اين جمله اشاره است به اينكه وبال اعمالشان به ايشان مى‏رسد، و كيفر خود را كه همان آتش است و هلاكى ابدى را دنبال دارد مى‏بينند، و هيچ ناصرى كه ياريشان كند، و از آنان دفاع نمايد، ندارند، پس ايشان كه در دنيا متوسل به مودت شدند، تا از يارى يكديگر و تعاون اجتماعى و پشتيبانى از هم بهره‏مند شوند، به همين خاطر شرك ورزيدند، روز قيامت دشمن يكديگر خواهند شد، و بر ضد يكديگر قيام خواهند نمود، و سرانجامشان بيزارى و ترك يارى يكديگر خواهد شد.

﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلىَ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

يعنى لوط (علیه السلام) به ابراهيم (علیه السلام) ايمان آورد و اگر بپرسى بايد فرموده باشد «فامن به لوط» چرا فرمود: ﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ﴾؟ در جواب مى‏گوييم: كلمه ايمان هم با لام متعدى مى‏شود، و هم با باء، و در هر دو صورت معنا يكى است.

بعضى‏ از مفسرين در جمله‏ ﴿وَ قَالَ إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلىَ رَبِّي﴾ گفته‏اند كه: «ضمير در آن به لوط برمى‏گردد، يعنى لوط گفت كه من مهاجرت مى‏كنم». بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «به ابراهيم برمى‏گردد». مؤيد مفسر دوم آيه‏ ﴿وَ قَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾ مى‏باشد.

و گويا منظور از مهاجرت به سوى پروردگار، دورى از وطن، و بيرون شدن از بين قوم و فاميل مشرك، و رفتن به سرزمين غربت براى خداست، يعنى من اين زحمت‏ها را تحمل مى‏كنم، تا در غربت كسى مانع يكتاپرستيم نشود، بنابراين مهاجرت را، مهاجرت به سوى خدا خواندن نوعى مجاز عقلى است.

و منظور از اينكه فرمود: ﴿إِنَّهُ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾، اين است كه: او عزيزى است كه هر كس را يارى كند خوار نمى‏شود و حكيمى است كه هر كس را حفظ كند ضايع نمى‏شود، ذليل نمى‏شود و حكيمى است كه هر كس جانب او را رعايت كند او تنها و بى‏كسش نمى‏گذارد.

﴿وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ﴾

معنى اين جمله ظاهر است.

﴿وَ آتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي اَلدُّنْيَا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾

كلمه «اجر» به معناى جزايى است كه در مقابل عملى قرار گيرد، و عايد صاحب عمل شود، و فرق بين «اجر» با «اجرت» اين است كه: اجرت تنها در پاداش‏هاى دنيايى به كار مى‏رود، ولى كلمه «اجر» هم در پاداشهايى دنيايى استعمال مى‏شود و هم آخرتى.

و نيز فرق بين «اجر» و «جزاء» اين است كه: كلمه «اجر» تنها در پاداش‏هاى خير و نافع استعمال مى‏شود، ولى جزاء هم در خير و هم در شر، هم در نافع و هم در مضر.

اوثانمودةتقلیدبت‌پرستیبت‌پرستی بدون دلیل.مودة قومی منشأ شرک.مودة در حیات دنیا.تقلید از پدران.خطاب ابراهیم به قوم.

معنى و مورد استعمال كلمه «اجر» و مقصود از اينكه در باره ابراهيم (عليه السلام) فرمود: ﴿وَ آتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي اَلدُّنْيَا﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

همان طور كه گفتيم كلمه اجر، هم در پاداشهاى دنيوى به كار مى‏رود و هم اخروى، ليكن در كلام خداى تعالى غالبا در پاداشهاى اخروى به كار رفته، كه خدا براى بندگان مؤمن خود تهيه ديده، كه يا عبارت است از مقامات قرب، و يا درجات ولايت، كه يكى از آنها بهشت است، آرى در بعضى از آيات قرآنى در پاداش دنيايى نيز به كار رفته، مانند آيه‏ ﴿إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللَّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِين﴾ كه حكايت كلام يوسف (علیه السلام) است، و نيز مانند آيه‏ ﴿وَ كَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي اَلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَ لاَ نُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ﴾ كه در اين دو آيه كلمه «اجر» بر پاداش دنيوى اطلاق شده است.

﴿وَ آتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي اَلدُّنْيَا﴾ ممكن است مراد از اين اجر، اجر دنيوى نيكو باشد، آن وقت مناسب‏تر آن است كه بگوييم كلمه «فى الدنيا» متعلق به «اجر» است، نه به «ايتاء - دادن» و اى بسا اين معنا به آيه‏اى ديگر تاييد شود، كه مى‏فرمايد: ﴿وَ آتَيْنَاهُ فِي اَلدُّنْيَا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ چون ظاهرا مراد از «حسنه» همان زندگى و عيش نيكو است، و مراد از

«ايتاء» اعطاى عملى است نه تقدير كردن و كتابت آن. ممكن هم هست مراد از دادن آن، جلو انداختن وعده‏اى باشد كه به عموم مؤمنين داده، و معنايش اين باشد كه ما آن وعده را در حق وى جلو انداختيم، و آن وعده عبارت است از مقامات قرب، هم چنان كه قرآن كريم مقامات او را در ضمن داستانهايش در سوره انعام برشمرده.

﴿وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ - در معناى اين جمله در تفسير سوره بقره آنجا كه مى‏فرمود: ﴿وَ لَقَدِ اِصْطَفَيْنَاهُ فِي اَلدُّنْيَا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾، در جلد اول اين كتاب بحث كرديم.

﴿وَ لُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُمْ بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعَالَمِينَ﴾

يعنى «و ارسلنا لوطا»، و يا «و اذكر لوطا» و جمله «﴿إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلْفَاحِشَةَ﴾ شما عمل زشت به جا مى‏آوريد»، به ظاهر جمله‏اى است خبرى، ولى منظور تعجب و انكار است. و مراد از كلمه «فاحشه» همان عمل لواط است.

و جمله: ﴿مَا سَبَقَكُمْ بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعَالَمِينَ﴾، جمله‏اى است استينافى، كه معناى فاحشه را روشن مى‏كند، و فاحشه بودنش را تاكيد مى‏نمايد، و گويا مراد اين است كه اين عمل به اين صورت كه در بين شما شيوع يافته در هيچ قومى قبل از شما شايع نشده، و يا ممكن است جمله حاليه باشد، از فاعل «لتاتون» كه در اين صورت معنا چنين مى‏شود: شما عمل زشتى مرتكب مى‏شويد، در حالى كه هيچ قومى از اقوام قبل از شما، مرتكب آن نشدند.

﴿أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجَالَ وَ تَقْطَعُونَ اَلسَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نَادِيكُمُ اَلْمُنْكَرَ...﴾

اين استفهام، استفهام از امرى است كه سزاوار نيست هيچ شنونده‏اى تصديقش نمايد و صاحب عقلى آن را بپذيرد، و چون چنين بود، آن را با كلمه «ان» و «لام» در «لتاتون» كه هر دو براى تاكيد است تاكيدش كرد.

اجرابراهیمدنیاآخرتولایتاجر ابراهیم.اجر غالبا اخروی.درجات ولایت.بهشت از مصادیق اجر.اجر دنیوی نیز ممکن است.

مراد از اتيان رجال، قطع سبيل، و اتيان منكر در نادى كه قوم لوط مرتكب مى‏شده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين سياق خود شاهد است بر اينكه مراد از آمدن رجال، عمل لواط است، و مراد از قطع سبيل، اهمال گذاشتن طريق تناسل، و لغو كردن آن است، چون راه تناسل عبارت است از نزديكى و جماع با زنان، و قوم لوط اين راه را قطع نمود، و آن را لغو كردند، پس تعبير به قطع سبيل كنايه است از اعراض از نسوان و ترك مقاربت با آنان، و مراد از «اتيانهم المنكر فى ناديهم» - با در نظر داشتن اينكه كلمه «نادى» به معناى مجلسى است كه جمعى در آن گرد هم باشند، و وقتى گفته مى‏شود: نادى كه همه اهل مجلس حضور داشته باشند -، اين است

كه عمل لواط را و يا مقدمات شنيعه آن را در پيش روى همه انجام مى‏دادند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «قطع سبيل»، بستن راه‏هايى است كه به شهر و ديار ايشان منتهى مى‏شد، چون قوم لوط از شهر بيرون مى‏شدند، و سر راه را بر مسافرينى كه مى‏خواستند به شهر آنان درآيند مى‏گرفتند، و آنگاه هر يك سنگى به طرف آنها پرتاب مى‏كردند، سنگ هر كس به هر كس مى‏خورد، او را مى‏گرفتند و اموالش را غارت مى‏كردند، و با او عمل لواط انجام مى‏دادند، و تازه سه درهم نيز غرامت مى‏ستاندند، و در شهر قاضى داشتند كه او هم همين طور قضاوت مى‏كرد، و حق را به اهل شهر مى‏داد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «قطع سبيل»، اشاره به گناه ديگر آنان است، و آن اينكه علاوه بر عمل زشت مزبور راهزنى هم مى‏كردند «ولى به طورى كه خواننده ملاحظه فرمود، سياق آيه خلاف اين را مى‏رساند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند:» مراد از «اتيان المنكر فى النادى»، اين است كه: مجالسشان همه رقم منكرات و اعمال زشت داشت، به يكديگر ناسزا، و ناملايم مى‏گفتند، و قمار مى‏كردند، و به عابران سنگ مى‏انداختند، و دف و ناى مى‏نواختند، كشف عورت مى‏كردند، لواط مرتكب مى‏شدند. ولى خواننده عزيز آنچه را كه از سياق استفاده مى‏شد فهميد.

و جمله‏ ﴿فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قَالُوا اِئْتِنَا بِعَذَابِ اَللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصَّادِقِينَ﴾ استهزاء و سخريه‏اى بوده از ايشان، كه از آن برمى‏آيد لوط (علیه السلام) ايشان را به عذاب خدا تهديد مى‏كرده، و ايشان در پاسخش از باب مسخره مى‏گفتند: چرا معطلى؟ اگر راست مى‏گويى بياور آن عذاب را، و اين نكته در جاى ديگر به صراحت آمده كه‏ ﴿وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنَا فَتَمَارَوْا بِالنُّذُرِ﴾.

﴿قَالَ رَبِّ اُنْصُرْنِي عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْمُفْسِدِينَ﴾

اين جمله سؤال و درخواست فتح است از لوط (علیه السلام) و هم نفرينى است به قوم بدكارش، كه آنان را مفسد ناميد، چون عملشان زمين را فاسد مى‏كرد براى اينكه نسل بشر را قطع و بشريت را تهديد به فناء مى‏نمود.

﴿وَ لَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرىَ قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هَذِهِ اَلْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا ظَالِمِينَ﴾

اين آيه اجمال سرگذشت هلاكت قوم لوط را بيان مى‏كند، و مى‏رساند كه هلاكتشان به وسيله رسولانى از ملائكه بود، كه خداوند آنان را نخست نزد ابراهيم (علیه السلام) فرستاد، و آن ملائكه آن جناب و همسرش را به تولد اسحاق و يعقوب بشارت دادند، و سپس خبر دادند كه مامور به سوى قوم لوط هستيم، تا هلاكشان كنيم، كه داستان مفصل آن در سوره هود، و سوره‏هايى ديگر آمده.

﴿قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هَذِهِ اَلْقَرْيَةِ﴾ يعنى ملائكه به ابراهيم گفتند: ما اهل اين قريه را هلاك خواهيم كرد، و از اينكه گفتند: «﴿أَهْلِ هَذِهِ اَلْقَرْيَةِ﴾ اهل اين قريه» و لفظ «هذه» كه براى اشاره قريب است آورده برمى‏آيد كه قريه لوط در نزديكى آن محلى بوده كه ابراهيم (علیه السلام) در آنجا منزل كرده بود، و آن سرزمين مقدس فلسطين است.

و جمله‏ ﴿إِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا ظَالِمِينَ﴾ تعليل و بيان علت هلاك كردن ايشان است، مى‏فرمايد: علت اينكه مى‏خواهيم هلاكشان كنيم، اين است كه: ظالمند، و رذيله ظلم در آنها ريشه‏دار شده، در اينجا مقتضاى ظاهر آن بود كه بفرمايد «انهم كانوا ظالمين» ولى به جاى ضمير، اسم ظاهر (اهلها) را به كار برده، و اين اشاره است به اينكه ظلم اين قوم، ظلم مخصوصى بوده، كه آنان را مستوجب هلاكت كرده، نه مطلق ظلم كه آن روز مردم بدان مبتلا بودند گويا فرموده: اهل اين قريه بدان جهت كه اهل چنين قريه‏اى هستند ظالمند.

قوم لوطقطع سبیلمنکرنادیاعمال قوم لوط.قطع سبیل تناسل.اعراض از نسوان.

مقصود ابراهيم (عليه السلام) از اينكه در گفتگوى خود با ملائكه مامور به عذاب قوم لوط گفت: ﴿إِنَّ فِيهَا لُوطاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيهَا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ اَلْغَابِرِينَ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه منظور حضرت ابراهيم (علیه السلام) از اينكه فرمود: لوط در آن قريه است، اين بوده كه عذاب را از آن قوم بردارد، تا لوط هم محفوظ بماند، ملائكه هم در پاسخ گفتند: اين مطلب از ما پنهان نيست، و ما بدان جاهل نيستيم، بلكه نه تنها لوط مشمول عذاب نيست، بلكه هستند كسانى ديگر كه از عذاب مستثنايند، مانند فرزندانش ولى همسرش بايد هلاك گردد.

پس ابراهيم از اين مساله جاهل نبوده كه خداوند لوط را كه پيغمبر اوست با اهل قريه هلاك نمى‏كند، و نيز از تهديد ملائكه اين ترس در او پيدا نشد كه مبادا لوط هم هلاك شود، پس منظورش از اينكه فرمود: آخر لوط در آن قريه است، اين بوده كه به احترام لوط، عذاب را از اهل قريه برگرداند، ملائكه هم در پاسخش گفتند: كه نه، ماموريم به اينكه او را از ميان قوم

بيرون كنيم، و همچنين اهل او را، مگر همسرش را كه او از باقى‏ماندگان در قريه است.

دليل بر اين معنايى كه ما كرديم آيات‏ ﴿فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ اَلرَّوْعُ وَ جَاءَتْهُ اَلْبُشْرىَ يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا ، إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ﴾ است، و از اين آيات به خوبى برمى‏آيد كه در آيات مورد بحث هم منظور ابراهيم دفاع از قوم لوط بود، نه از خود لوط.

ملائكه نيز از كلام او همين را فهميدند، و كلامش را بر ظاهرش باقى گذاشتند، و در پاسخش گفتند ما از هر كس داناتريم كه چه كسانى در آن قريه هستند، و مى‏دانيم كه لوط و خانواده‏اش كسانى نيستند كه سزاوار عذاب باشند، و به زودى او و خانواده‏اش نجات مى‏يابند، به جز همسرش كه او هلاك شدنى است، و چون همان طور كه گفتيم ملائكه از كلام ابراهيم (علیه السلام) دفاع از اهل قريه را فهميدند لذا در پاسخ گفتند: عذاب اهل قريه امرى است حتمى، همان طور كه آيات سوره هود هم به آن اشاره مى‏كند.

مفسرين در معناى جمله‏ ﴿إِنَّ أَهْلَهَا كَانُوا ظَالِمِينَ﴾ و جمله‏ ﴿قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطاً﴾ مشاجراتى طولانى دارند، كه چون فايده از آن عايد نمى‏شد از نقلش خوددارى كرديم، خوانندگان مى‏توانند به تفاسير مفصل مراجعه كنند.

﴿وَ لَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِي‏ءَ بِهِمْ وَ ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قَالُوا لاَ تَخَفْ وَ لاَ تَحْزَنْ...﴾

ضمير جمع در هر دو «بهم» به كلمه «رسل» برمى‏گردد، و حرف «باء» بر سر آن دو سببيت را مى‏رساند، و چنين معنا مى‏دهد كه چون فرستادگان ما نزد لوط شدند به سبب ايشان بد حالى عارضش شد، براى اينكه فرستادگان به صورت جوانانى زيبا و امرد مجسم شده بودند، لوط ترسيد مبادا مردم در باره آنان قصد سوء كنند، كه اگر چنين شود او از دفاع از آنان ناتوان خواهد شد، و در برابر ميهمانان شرمنده خواهد گشت.

﴿وَ قَالُوا لاَ تَخَفْ وَ لاَ تَحْزَنْ﴾ يعنى فرستادگان گفتند: مترس و اندوهناك مباش كه خطر يقينى و احتمال خطرى كه تو را تهديد كند در بين نيست، چون خوف هميشه به خاطر مكروهى پيدا مى‏شود كه احتمال وقوعش برود، و اندوه وقتى مى‏آيد كه آن مكروه واقع شده

باشد.

﴿إِنَّا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ اِمْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ اَلْغَابِرِينَ﴾ يعنى ما تو و خانواده‏ات را نجات خواهيم داد، مگر همسرت را كه از باقى‏ماندگان خواهد بود، يعنى باقى‏ماندگان در عذاب. و اين جمله علت نداشتن ترس و اندوه را بيان مى‏كند.

﴿إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلىَ أَهْلِ هَذِهِ اَلْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ اَلسَّمَاءِ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ﴾

اين آيه بيان است براى جمله‏ ﴿إِنَّا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ﴾ و مى‏فرمايد: غير از تو و خانواده‏ات آنچه در قريه هست به خاطر فسقهايى كه مى‏كردند، دچار عذابى مى‏شوند كه ما آن را از آسمان نازل خواهيم كرد. و كلمه «رجز» به معناى عذاب است.

﴿وَ لَقَدْ تَرَكْنَا مِنْهَا آيَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾

ضمير مؤنث در «منها» به قريه برمى‏گردد، و «ترك» به معناى باقى گذاشتن است، و معنايش اين است كه: ما از اين قريه تنها علامتى روشن باقى گذاشتيم، براى مردمى كه تعقل دارند، تا از ديدن آن عبرت گيرند و از خدا بترسند، و آن علامت همان آثار و خرابه‏هايى است كه بعد از نزول عذاب از قريه باقى مى‏ماند. و ليكن امروز معلوم نيست كه آن آثار كجا است. و چه بسا گفته مى‏شود كه: «بعد از جريان هلاكت آنان، آب دريا آن شهر را گرفت، و آن دريا همان بحر لوط است». و ليكن از ظاهر آيه - بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد - برمى‏آيد كه آثار اين شهر در زمان نزول آيات مورد بحث معروف بوده، و از اين ظاهرتر اين جمله است كه در سوره حجر در باره همين آثار صراحتا فرموده: ﴿وَ إِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ﴾ و در سوره صافات آيه 138 فرموده: ﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾.

﴿وَ إِلىَ مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْباً فَقَالَ يَا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اُرْجُوا اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ لاَ تَعْثَوْا فِي اَلْأَرْضِ مُفْسِدِينَ﴾

در اين آيه حكايت مى‏كند كه شعيب مردم را به عبادت خدا، يعنى به توحيد مى‏خواند، و اينكه به معاد معتقد شوند، چون رجاى آخرت همان اعتقاد به معاد است، و اينكه در زمين فساد نكنند، و - به طورى كه بعضى‏ از مورخين در تاريخ قوم مدين گفته‏اند - عمده‏ترين فسادانگيزى آنان در زمين عبارت بوده از كمفروشى و خيانت در كيل و وزن.

﴿فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ﴾

كلمه «رجفة» به طورى كه راغب گفته به معناى اضطراب و لرزش خيلى سخت است‏. و كلمه «جاثمين» از ماده «جثم» است، و جثم و همچنين جثوم در مكان، به معناى نشستن در آن، و يا زانو نهادن بر آن است، و اين تعبير كنايه است از مرگ و معناى آيه اين است كه: اهل مدين شعيب را تكذيب كردند، پس زلزله سختى ايشان را گرفت، و صبح همه در خانه‏هايشان مرده بودند، و ديگر از جاى خود حركت نكردند.

قرآن كريم در جاى ديگر در باره داستان مدين فرموده: ﴿وَ أَخَذَتِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ﴾ و نيز فرموده: ﴿فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ﴾، و از اين آيات برمى‏آيد كه اهل مدين هم دچار صاعقه شدند و هم زلزله.

لوطابراهیمملائکهنجاتعذابشفاعت‌گونه ابراهیم برای قوم لوط.نجات لوط و اهلش.طلب رفع عذاب.نحن اعلم بمن فیها.

اشاره به امتحان و ابتلاء قوم مدين، عاد و ثمود و... و گرفتار شدنشان به عذاب الهى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ عَاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَسَاكِنِهِمْ...﴾

در اينجا سياق را تغيير داد، تا تفننى در كلام شده باشد، لذا نخست عاد را آورد، و سپس ثمود را، هم چنان كه در آيه بعد، نخست قارون را ذكر كرده، سپس فرعون و بعد از او هامان را، به خلاف داستانهاى اممى كه قبلا ذكر فرمود، زيرا در آن داستانها نخست نام انبياى هر امتى را مى‏آورد، مانند: نوح، ابراهيم، لوط و شعيب، بعدا نام عاصيان آن امت‏ها را.

و دو كلمه «عاد و ثمود» در جمله مورد بحث منصوبند به فعلى تقديرى، و تقدير كلام «و اذكر عادا و ثمود - به ياد آر عاد و ثمود را» مى‏باشد.

﴿وَ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِيلِ وَ كَانُوا مُسْتَبْصِرِينَ﴾ زينت دادن شيطان اعمال ايشان را كنايه به استعاره است از اينكه شيطان اعمال زشتشان را مورد علاقه و محبتشان قرار داد، و علاقه به آن را در آنان تشديد كرد، و معناى اينكه فرمود: از راه بازشان داشت، اين است كه: از راه خدا كه راه فطرت است بازشان داشت، و لذا بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «مراد از مستبصر بودن آنان، اين است كه: قبلا بر فطرت ساده انسانى خود بودند، و ليكن در آخر شيطان آن را از ايشان بگرفت» ولى ظاهر آيه - همان طور كه در تفسير آيه‏ ﴿كَانَ اَلنَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اَللَّهُ اَلنَّبِيِّينَ﴾نيز گفتيم - اين است كه: عهد فطرت ساده و سالم قبل از

بعثت نوح بوده، و عاد و ثمود اقوامى بوده‏اند كه بعد از نوح مى‏زيسته‏اند، پس معلوم مى‏شود مستبصر بودن آنان قبل از فريب شيطان، اين بوده كه پيرو دين توحيد، يعنى دين فطرت بوده‏اند، و تنها خدا را مى‏پرستيدند.

﴿وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مُوسىَ بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ مَا كَانُوا سَابِقِينَ﴾

كلمه «سابقين» استعاره به كنايه است از غلبه، يعنى قارون و فرعون و هامان كه مورد دعوت موسى قرار داشتند، و در برابر دعوتش استكبار كردند با اين عكس العمل خود بر او غالب نيامدند و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿فَكُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ...﴾

يعنى هر يك از امت‏هاى نامبرده را به جرم گناهى كه داشتند گرفتيم، اين اجمال قضيه است، آن وقت شروع مى‏كند به تفصيل آن، و مى‏فرمايد: ﴿فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِباً﴾، بعضى‏ها را حاصبى بر او فرستاديم، و حاصب به معناى سنگ است، بعضى‏ هم گفته‏اند: به معناى بادى است كه سنگريزه ببارد، و بنا به معناى اول جمله مورد بحث با قوم لوط منطبق مى‏شود، و بنا بر معناى دوم با قوم عاد.

﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ اَلصَّيْحَةُ﴾ بعضى از آنها را صيحه گرفت، و اين قوم ثمود، و قوم شعيب است‏ ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنَا بِهِ اَلْأَرْضَ﴾ و بعضى از آنها را در زمين فرو برديم، و اين اشاره به داستان قارون است، ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنَا﴾ بعضى‏ها كسانى بودند كه غرقشان كرديم و اين هم قوم نوح را شامل است و هم قوم فرعون و هامان را.

خداى سبحان بعد از تفصيل آن اجمال، به همه داستانهايى كه تا اينجا بيان كرده بود برگشته، عاقبت امت‏هاى نامبرده را با بيانى عام شرح مى‏دهد، و مى‏فرمايد آنچه اين اقوام را گرفتار ببلايى كرد كه بدان مبتلا شدند، تنها ظلم خود آنها بود، نه ظلم خدا، «﴿وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾ خدا هرگز به آنان ظلم نكرد، و ليكن اين خودشان بودند كه به خود ظلم مى‏كردند» يعنى خدا آن بلاها را به عنوان مجازات بر آنان نازل كرد، چون دنيا دار فتنه و امتحان است، و اين سنتى است الهى كه به هيچ وجه از آن چشم‏پوشى نمى‏شود، پس هر كس هدايت بيابد براى خود يافته، و هر كس گمراه شود آن نيز عليه خود او است.

عادثمودقارونفرعونهامانعذابامتحان عاد و ثمود و مدین.تکذیب و عذاب.فساد در زمین.گرفتار شدن به عذاب.فرعون و هامان در سیاق موسی.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل بعضى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از ابى عمرو زبيرى، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى كه در آن معانى كفر را بيان كرده مى‏فرمايد: وجه پنجم از كفر، كفر براءت است، و آن كفرى است كه در آيه‏ ﴿وَ قَالَ إِنَّمَا اِتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ أَوْثَاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا ثُمَّ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً﴾ بدان اشاره شده است كه معنايش «يتبرأ بعضكم من بعض - بيزارى مى‏جوييد يكى از ديگرى» مى‏باشد. - تا آخر حديث -.

مؤلف: اين معنا در كتاب توحيد از على (علیه السلام) در حديثى طولانى كه به سؤالات اشخاصى در باره تعارض آيات قرآنى پاسخ داده آمده، و فرموده: اين كفر كه در اين آيه هست به معناى بيزارى جستن است، مى‏خواهد بفرمايد: بعضى از بعضى ديگر بيزارى مى‏جوييد، و نظير اين آيه در سوره ابراهيم است كه در حكايت كلام ابليس مى‏فرمايد: ﴿إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ﴾ من به آنچه قبلا مرا در آن شركت مى‏داديد كافرم، يعنى بيزارم، و نيز در حكايت گفتار ابراهيم مى‏فرمايد: ﴿كَفَرْنَا بِكُمْ﴾ يعنى تبرى مى‏جوييم از شما.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه، از جابر روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از خذف - يعنى ريگ و يا هسته خرما را بين دو سبابه نهادن، و آن را به سوى چيزى پرتاب كردن - نهى فرمود، و به آيه‏ ﴿وَ تَأْتُونَ فِي نَادِيكُمُ اَلْمُنْكَرَ﴾ استشهاد فرمود.

مؤلف: اين معنا از عده‏اى از صاحبان كتب حديث از ام هانى دختر ابى طالب (علیه السلام) نيز روايت شده، و عبارت آن چنين است كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) معناى جمله‏ ﴿وَ تَأْتُونَ فِي نَادِيكُمُ اَلْمُنْكَرَ﴾ را پرسيدم، فرمود رسمشان اين بود كه بر سر راه مى‏نشستند، و ريگ به سوى عابرين مى‏انداختند، و عابران را مسخره مى‏كردند.

و در كافى به سند خود از ابى زيد حماد، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديث نزول ملائكه بر ابراهيم، و بشارت دادن وى فرمود: ابراهيم به ملائكه گفت: براى چه آمده‏ايد؟ گفتند: براى هلاك ساختن قوم لوط، پرسيد: حتى اگر صد نفر

مؤمن در ميان آنان باشد باز هلاكشان مى‏كنيد؟ جبرئيل گفت: نه، پرسيد اگر پنجاه نفر باشد چطور؟ گفت: نه، پرسيد اگر سى نفر باشد چطور؟ گفت: نه، پرسيد اگر بيست نفر باشد چطور؟ گفت: نه، پرسيد اگر ده نفر باشد؟ گفت: نه، پرسيد اگر پنج نفر باشد؟ گفت: نه، پرسيد اگر يك نفر باشد؟ گفت: نه، ابراهيم اينجا اتخاذ سند كرد، و گفت: لوط در بين آنان است؟ گفتند: ما از هر كس بهتر مى‏دانيم كه در آنجا چه كسانى هستند، و او و اهلش را نجات خواهيم داد، مگر همسرش را كه از باقى‏ماندگان در قريه است.

حسن بن على (علیه السلام) فرموده: من از كلام ابراهيم غير اين را نمى‏فهمم كه او مى‏خواسته قوم را از عذاب نجات دهد، هم چنان كه قرآن در اين باره فرموده: «﴿يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ﴾ ابراهيم بر سر قوم لوط با ما مجادله مى‏كرد».

کفر براءتاوثانروایاتصادقکفر براءت یکی از وجوه کفر.اوثان و مودة.سیاق آیه ابراهیم.

مثل عنکبوت، صلاة و ذکر، مجادله با اهل کتاب و اثبات وحی قرآن آیات ۴۱–۵۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات ۴۱ تا ۵۵ عنکبوت را از مثل خانه عنکبوت تا نماز، جدال احسن، و احتجاج بر الهی بودن قرآن یکجا می‌خواند.

مَثَلُ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَوْلِيَآءَ كَمَثَلِ ٱلْعَنكَبُوتِ ٱتَّخَذَتْ بَيْتًۭا ۖ وَإِنَّ أَوْهَنَ ٱلْبُيُوتِ لَبَيْتُ ٱلْعَنكَبُوتِ ۖ لَوْ كَانُوا۟ يَعْلَمُونَ
داستان كسانى كه غير از خدا دوستانى اختيار كرده‌اند، همچون عنكبوت است كه [با آب دهان خود] خانه‌اى براى خويش ساخته، و در حقيقت -اگر مى‌دانستند- سست‌ترين خانه‌ها همان خانه عنكبوت است.
إِنَّ ٱللَّهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِۦ مِن شَىْءٍۢ ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
خدا مى‌داند هر آنچه را كه جز او مى‌خوانند، و هم اوست شكست‌ناپذير سنجيده‌كار.
وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ ۖ وَمَا يَعْقِلُهَآ إِلَّا ٱلْعَٰلِمُونَ
و اين مَثَلها را براى مردم مى‌زنيم و[لى‌] جز دانشوران آنها را درنيابند.
خَلَقَ ٱللَّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَةًۭ لِّلْمُؤْمِنِينَ
خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريد. قطعاً در اين [آفرينش‌] براى مؤمنان عبرتى است.
ٱتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ ٱلْكِتَٰبِ وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ ۖ إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ ۗ وَلَذِكْرُ ٱللَّهِ أَكْبَرُ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ
آنچه از كتاب به سوى تو وحى شده است بخوان، و نماز را برپا دار، كه نماز از كار زشت و ناپسند باز مى‌دارد، و قطعاً ياد خدا بالاتر است، و خدا مى‌داند چه مى‌كنيد.
۞ وَلَا تُجَٰدِلُوٓا۟ أَهْلَ ٱلْكِتَٰبِ إِلَّا بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنْهُمْ ۖ وَقُولُوٓا۟ ءَامَنَّا بِٱلَّذِىٓ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَأُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلَٰهُنَا وَإِلَٰهُكُمْ وَٰحِدٌۭ وَنَحْنُ لَهُۥ مُسْلِمُونَ
و با اهل كتاب، جز به [شيوه‌اى‌] كه بهتر است، مجادله مكنيد -مگر [با] كسانى از آنان كه ستم كرده‌اند- و بگوييد: «به آنچه به سوى ما نازل شده و [آنچه‌] به سوى شما نازل گرديده، ايمان آورديم؛ و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم.»
وَكَذَٰلِكَ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ ۚ فَٱلَّذِينَ ءَاتَيْنَٰهُمُ ٱلْكِتَٰبَ يُؤْمِنُونَ بِهِۦ ۖ وَمِنْ هَٰٓؤُلَآءِ مَن يُؤْمِنُ بِهِۦ ۚ وَمَا يَجْحَدُ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَّا ٱلْكَٰفِرُونَ
و همچنين ما قرآن را بر تو نازل كرديم. پس آنان كه بديشان كتاب داده‌ايم بدان ايمان مى‌آورند، و از ميان اينان كسانى‌اند كه به آن مى‌گروند، و جز كافران [كسى‌] آيات ما را انكار نمى‌كند.
وَمَا كُنتَ تَتْلُوا۟ مِن قَبْلِهِۦ مِن كِتَٰبٍۢ وَلَا تَخُطُّهُۥ بِيَمِينِكَ ۖ إِذًۭا لَّٱرْتَابَ ٱلْمُبْطِلُونَ
و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌خواندى و با دست [راست‌] خود [كتابى‌] نمى‌نوشتى، و گر نه باطل‌انديشان قطعاً به شك مى‌افتادند.
بَلْ هُوَ ءَايَٰتٌۢ بَيِّنَٰتٌۭ فِى صُدُورِ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ ۚ وَمَا يَجْحَدُ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَّا ٱلظَّٰلِمُونَ
بلكه [قرآن‌] آياتى روشن در سينه‌هاى كسانى است كه علم [الهى‌] يافته‌اند، و جز ستمگران منكر آيات ما نمى‌شوند.
وَقَالُوا۟ لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْهِ ءَايَٰتٌۭ مِّن رَّبِّهِۦ ۖ قُلْ إِنَّمَا ٱلْءَايَٰتُ عِندَ ٱللَّهِ وَإِنَّمَآ أَنَا۠ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌ
و گفتند: «چرا بر او از جانب پروردگارش نشانه‌هايى [معجزه‌آسا] نازل نشده است؟» بگو: «آن نشانه‌ها پيش خداست، و من تنها هشداردهنده‌اى آشكارم.»
أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَرَحْمَةًۭ وَذِكْرَىٰ لِقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَ
آيا براى ايشان بس نيست كه اين كتاب را كه بر آنان خوانده مى‌شود بر تو فرو فرستاديم؟ در حقيقت، در اين [كار] براى مردمى كه ايمان دارند، رحمت و يادآورى است.
قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ شَهِيدًۭا ۖ يَعْلَمُ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۗ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱلْبَٰطِلِ وَكَفَرُوا۟ بِٱللَّهِ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْخَٰسِرُونَ
بگو: «كافى است خدا ميان من و شما شاهد باشد. آنچه را كه در آسمانها و زمين است مى‌داند، و آنان كه به باطل گرويده و خدا را انكار كرده‌اند همان زيانكارانند.»
وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِٱلْعَذَابِ ۚ وَلَوْلَآ أَجَلٌۭ مُّسَمًّۭى لَّجَآءَهُمُ ٱلْعَذَابُ وَلَيَأْتِيَنَّهُم بَغْتَةًۭ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ
و از تو به شتاب درخواست عذاب [الهى را] دارند، و اگر سرآمدى معين نبود، قطعاً عذاب به آنان مى‌رسيد و بى‌آنكه خبردار شوند غافلگيرشان مى‌كرد.
يَسْتَعْجِلُونَكَ بِٱلْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌۢ بِٱلْكَٰفِرِينَ
و شتابزده از تو عذاب مى‌خواهند، و حال آنكه جهنم قطعاً بر كافران احاطه دارد.
يَوْمَ يَغْشَىٰهُمُ ٱلْعَذَابُ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَيَقُولُ ذُوقُوا۟ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
آن روز كه عذاب از بالاى [سر] آنها و از زير پاهايشان آنها را فرو گيرد، و [خدا] مى‌فرمايد: « [نتيجه‌] آنچه را مى‌كرديد بچشيد.»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات متضمن دنباله‏اى است براى داستانهايى كه از امت‏هاى سابق نقل فرمود، و آن مثلى است كه خداى سبحان براى معبودهاى موهوم آنان آورده، مى‏فرمايد: اينگونه اعتقادات خرافى آنان آن قدر بى اساس و سست بنياد است كه خلقت آسمانها و زمين به بانگ بلند به فساد آن فرياد مى‏زنند، و اعلام مى‏كنند كه بغير از خدا ولى و سرپرستى ندارند، و اين اعلام عالم خلقت همان است كه اين كتاب كريم اعلام مى‏دارد.

و چون سخن بدين جا مى‏رسد ناگهان روى سخن را به رسول گرامى خود نموده دستورش مى‏دهد تا اين كتاب را تلاوت كند، و نماز به پا بدارد، و اهل كتاب را با زبان نرم و مجادله به بهترين وجه به سوى دين اسلام دعوت كند، و مشركين را كه از او خواستند به غير از قرآن معجزه‏اى بياورد، و عذابى را كه وعده مى‏دهد زودتر بياورد پاسخ دهد.

عنکبوتمثلسیاقاتخاذ اولیاء از دون الله.مثل.

[تمثيل اتخاذ ارباب و آلهه و روى آوردن به غير خدا به اتخاذ سست‏ترين خانه‏ها، خانه عنكبوت]‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً...﴾

كلمه عنكبوت معنايش معلوم است، اين كلمه هم بر يك عدد از آن حشره اطلاق مى‏شود، و هم بر جمع آن، هم در مذكر به اين صورت مى‏آيد، و هم در مؤنث، يعنى عنكبوت ماده را هم عنكبوت مى‏گويند.

از آنجايى كه در جمله‏ ﴿مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا﴾ عنايت همه در اين است كه مشركين بغير از خدا اوليايى براى خود گرفته‏اند، لذا همين معنا را در قالب صله و موصول آورد، و نفرمود: مثل مشركين مثل عنكبوت است، بلكه فرمود مثل كسانى كه بغير از خدا اولياء مى‏گيرند مثل عنكبوت است، كه براى خود خانه مى‏گيرد. هم چنان كه در جمله‏ ﴿كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً﴾، نيز عنايت در اتخاذ عنكبوت بيت مزبور است، در نتيجه برگشت معنا به اين مى‏شود كه صفت مشركين در گرفتن اوليايى به غير از خدا، چون صفت عنكبوت است در گرفتن خانه‏اى كه چنين و چنان است و كلمه «بيتا» را نكره آورد تا دلالت كند بر اينكه خانه عنكبوت

خبرى در باره‏اش هست، و آن خبر را بعدا خواهيم گفت.

آن وقت جمله‏ ﴿وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ﴾ بيان آن خبر، و صفت آن بيت است، و اگر نفرمود «و ان اوهن البيوت لبيتها - سست‏ترين خانه‏ها خانه اوست» براى اين است كه خواست جمله مذكور را به عنوان يك مثل رايج به كار برده باشد، و مثل را كسى تغيير نمى‏دهد.

و معناى آيه اين است كه: اتخاذ مشركين اوليايى به غير از خدا، مثل اتخاذ عنكبوت است خانه‏اى را، خانه‏اى كه سست‏ترين خانه‏ها است، چون هيچ يك از آثار خانه به جز اسم بر آن صادق نيست، زيرا خانه را براى اين مى‏سازند كه صاحبش را از سرما و گرما حفظ كند، و چيزى كه اين خواص را ندارد و صاحبش را از هيچ مكروهى حفظ نمى‏كند خانه نيست. اوليايى هم كه مشركين براى خود گرفته‏اند تنها از ولايت، اسمى دارند، براى اينكه نه نفعى مى‏رسانند و نه ضررى، نه مالك مرگى هستند و نه حياتى، و نه نشورى.

مورد مثل، همان مساله اتخاذ آلهه است، پس اگر در آيه مورد بحث به جاى كلمه آلهه اولياء را آورد، براى اين است كه بفهماند كه اصولا داعى مشركين در پرستش خدايان مساله ولايت است، زيرا مشركين مى‏پنداشتند كه بت‏ها در كار آنان ولايت دارند، و امور آنان را تدبير مى‏كنند، خير را به سوى آنان جلب نموده و شر را از ايشان دور مى‏سازند، و در باره آنان شفاعت مى‏كنند.

در آيه مورد بحث علاوه بر نكته‏اى كه گذشت، نكته ديگرى هست، و آن اين است كه: با اطلاقى كه دارد تمامى اقسام شرك را شامل مى‏شود، و روى سخنش با تمامى كسانى خواهد بود كه حتى در يك امرى از امور خود به غير از خدا وليى بگيرند و به آن تكيه كنند، و آن را مستقل در اثر خود بدانند، البته آن اثرى كه از وى توقعش را دارد، هر چند كه آن ولى بت نباشد.

بلكه آيه شريفه شامل ولايت كسى نمى‏شود كه برگشت ولايتش به ولايت خدا باشد، مانند ولايت رسول، و امام و مؤمنين، چون اگر كسى رسول و يا امام و يا مؤمنى را ولى خود بداند، در حقيقت خدا را ولى خود خوانده، براى اينكه ولايت آنان در طول ولايت خدا است، و خود خدا ايشان را ولايت داده، و آيه‏ ﴿وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ﴾ اين اطلاق را تاييد مى‏كند.

﴿لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾ بعضى‏ گفته‏اند: يعنى اگر مى‏دانستند كه مثلشان در گرفتن اولياء مثل عنكبوت است.

عنکبوتاولیاءسستمثلشرکاتخاذ ارباب غیر خدا.اولیاء از دون الله.ضعف ما سوی الله.مثل.یعقلها العالمون.

[معنى و مفاد آيه شريفه: ﴿إِنَّ اَللَّهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ اَللَّهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

ممكن است بگوييم كلمه «ما» در جمله‏ ﴿مَا يَدْعُونَ﴾ موصوله است، يعنى آنچه مى‏خوانند، و ممكن است بگوييم نافيه است، يعنى «و نمى‏خوانند» و نيز ممكن است آن را استفهامى يا مصدرى بگيريم، و كلمه «من» بنا بر احتمال دوم زايد است، كه صرفا براى تاكيد آورده شده، و بنا بر سه احتمال ديگر بيانى است، و از اين چهار احتمال دو احتمال اول قوى‏تر است، و از آن دو، اولى قوى‏تر است.

و بنا بر احتمال دوم معنا چنين مى‏شود كه: خدا مى‏داند مشركين هيچ چيزى به جاى او نمى‏خوانند، يعنى آنچه به عنوان آلهه به جز خدا مى‏پرستند هيچ حقيقتى ندارد، در نتيجه به قول صاحب كشاف‏ آيه شريفه تاكيد همان مثل است و زيادتى است براى اينكه در آن مثل آن آلهه را حد اقل چون خانه عنكبوت دانست، ولى در اين جمله مى‏فرمايد بلكه خانه عنكبوت هم نيست، چون عدم محض است.

و بنا بر احتمال اول معناى آيه چنين مى‏شود: خدا مى‏داند آن چيزهايى را كه به جاى او مى‏پرستند، و جاهل به آن نيست، و بنابراين جمله مورد بحث كنايه مى‏شود از اينكه آن مثلى كه زديم مثلى به جا بود، چون براى اولياى آنان از ولايت چيزى به جز اسم نيست.

اين معنا - همان طور كه گفتيم - از همه احتمالات قوى‏تر است، چون دو كلمه عزيز و حكيم آن را تاكيد مى‏كند، و مى‏فهماند كه وقتى خدايان مشركين از ولايت چيزى به جز اسم نداشتند، پس در نتيجه تنها عزيزى كه هيچ چيز بر او غلبه نمى‏كند، و در تدبير ملكش شريك نيست، و نيز در خلقت و ايجاد شركت ندارد، خدا است، و نيز تنها حكيمى كه هر چه مى‏كند و هر تدبيرى كه به كار مى‏بندد متقن و محكم است، خدا است، و چون تنها او عزيز و حكيم است، هيچ وقت تدبير خلق خود را به كسى واگذار نمى‏نمايد (فراموش نشود كه واگذارى غير از دادن ولايت به انبياء و اولياء است، چون گفتيم ولايت انبياء در طول ولايت خدا است نه به عنوان واگذارى و تفويض مترجم)، آن وقت آيه مورد بحث به منزله زمينه‏اى مى‏شود براى بيان بعد كه مى‏فرمايد ﴿خَلَقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾.

﴿وَ تِلْكَ اَلْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ اَلْعَالِمُونَ﴾

اين جمله به مثلهايى كه در قرآن زده شده اشاره مى‏كند، و مى‏فرمايد كه هر چند آنها را همه مردم مى‏شنوند، و ليكن حقيقت معانى آن و لب مقاصدش را تنها اهل دانش درك مى‏كنند، آن كسانى كه حقايق امور را مى‏فهمند، و بر ظواهر هر چيزى جمود نمى‏كنند.

دليل بر اين معنا جمله‏ ﴿مَا يَعْقِلُهَا﴾ است، براى اينكه ممكن بود بفرمايد: «و لا يؤمن بها»، و يا تعبيرى نظير آن بياورد، پس اينكه فرمود: ﴿مَا يَعْقِلُهَا﴾ دليل بر آن است كه منظور درك حقيقت و مغز آن مثلها است، و گر نه بسيارى از غير دانايان هستند كه به ظواهر آن مثلها ايمان دارند.

پس درك مثلهايى كه در كلام خدا زده شده نسبت به فهم و شعور مردم مختلف است، بعضى از شنوندگان هستند كه به جز شنيدن الفاظ آن و تصور معانى ساده‏اش هيچ بهره‏اى از آن نمى‏برند، چون در آن تعمق نمى‏كنند، بعضى ديگر هستند كه علاوه بر آنچه كه دسته اول مى‏شنوند و مى‏فهمند، در مقاصد آن تعمق هم مى‏كنند، و حقايق باريك و دقيقش را درك مى‏نمايند.

در اين آيه اشاره است به اينكه مثل زدن بت‏پرستى به تار تنيدن عنكبوت، صرف مثل شعرى و ادعاى خالى از دليل نيست، بلكه پايه‏اى از حجت و برهان عقلى دارد، و حقيقت حقه و ثابته‏اى دارد، كه آيه بعد به آن اشاره مى‏كند.

﴿خَلَقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ﴾

مراد از حق بودن خلقت آسمانها و زمين اين است كه: بفهماند در خلقت آنها بازيچه در كار نيست، هم چنان كه جاى ديگر اين معنا را صريحا اعلام نموده و فرموده: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾.

علم الهیدعادون اللهخلقحقعلم خدا به مدعوین.ما یدعون من دونه.عزیز حکیم.خلق به حق.آیه برای مؤمنان.

[خلقت، تدبير و ولايت ملازم يكديگرند و هر سه مختص به خداى تعالى است 196]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس خلقت آسمانها و زمين بر اساس نظامى ثابت و تغيير ناپذير است، و سنت الهى نه اختلاف مى‏پذيرد و نه تخلف، تدبير هم خود از خلقت است، و اين دو با يكديگر اختلاف ندارند، و هيچ كس از ديگرى تخلف نمى‏كند.

براى اينكه تدبير حوادث جاريه در عالم، معنايش اين است كه: يك حادثى را دنبال حادثى ديگر به وجود بياورد، حادثى باشد كه وقتى دنبال حادث اول پديد آورد، نظامى اتم به وجود آيد، و آن چنان حوادث را ترتيب دهد كه به غايت‏ها و نتايجى منتهى شود كه حق و

حقيقت باشد، پس در حقيقت تدبير عبارت شد از خلقت بعد از خلقت، اما خلقت هر چيزى با رعايت خلقت‏هاى قبل و بعد، كه چون تك تك هر ايجادى در نظر گرفته شود خلقت است، و چون رابطه و اتصال بين همه خلقها در نظر گرفته شود تدبير است، پس تدبير، چيزى سواى خلقت نيست.

و چون خلقت و صنع همه به خداى تعالى منتهى مى‏شود، و اين منتهى شدنش ضرورى و غير قابل انكار است، ناگزير تدبير هم منتهى به اوست، و به هيچ وجه نمى‏شود به غير او دانست، و غير خداى تعالى هر چه هست مخلوق خدا، و قائم به خدا، و مملوك او است، خودش مالك هيچ نفعى و ضررى نيست، و محال است كه قائم به غير از او باشد، و آن غير، مستقل در تدبير او، و مستغنى از خدا باشد، و اين همان معناى حق بودن، و بازيچه نبودن، و جد بودن، و شوخى نبودن خلقت است.

پس اگر بعضى از مخلوقات خدا مدبر بعضى از مخلوقات ديگرش بوده باشد، اين ولايت در تدبير ولايت حقيقى نيست، چون ولى نامبرده باز هم مالك واقعى، و به حقيقت معناى كلمه نيست، و به اين معنا چيزى را مالك نمى‏باشد، و در نتيجه آنچه دخل و تصرف مى‏كند جنبه بازى را دارد، و اگر فرضا خدا چنين ولايتى را به بعضى از مخلوقات خود بدهد، او هم با مخلوقات خود بازى كرده است، و ساحت او منزه از لعب و بازى است، و فرض مذكور تنها و تنها فرض است، و حقيقتى نمى‏تواند داشته باشد، و ولايت فرض شده فقط اسمى از ولايت را دارد، و به كلى از حقيقت معناى كلمه تهى است، هم چنان كه تار عنكبوت اينچنين است‏.

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ﴾ در اين جمله آيت بودن خلقت را اختصاص داد به مؤمنين، با اينكه براى عموم مردم آيت است، و اين بدان جهت است كه: تنها مؤمنين از اين آيت سود مى‏برند، و از آن به صاحب آيت يعنى خداى تعالى راه مى‏يابند.

﴿اُتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ اَلْكِتَابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاَةَ إِنَّ اَلصَّلاَةَ تَنْهىَ عَنِ اَلْفَحْشَاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ...﴾

بعد از آنكه اجمال داستانهاى امم سابق را بيان كرد، كه شرك و گناهان و منكراتشان، كارشان را به چه شقاوتى كشانيد، شقاوتى ابدى، و خسرانى دائم، اينك در اين

آيه از آن مطالب منتقل شده به اينكه رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد به تلاوت آنچه به وى وحى شده، - البته در عين حال كلام را استينافى گرفت يعنى به ما قبل عطف نكرد - چون تلاوت قرآن بهترين رادع است از شرك و ارتكاب فحشاء و منكرات، زيرا در آن آيات روشنى است كه متضمن حجت‏هايى نورانى است، كه حق را آن طور كه بايد روشن مى‏سازد، و هم مشتمل است بر داستانهاى عبرت‏آور، و مواعظ و بشارت‏ها و انذار و وعده و وعيدها كه شنونده و خواننده را از گناهان باز مى‏دارد.

و سپس آن امر را ضميمه كرد به امر به نماز كه بهترين اعمال است، چون كه نماز از فحشاء و منكر بازمى‏دارد.

و سياق آيات شاهد بر اين است كه: مراد از اين بازدارى، بازدارى طبيعت نماز از فحشاء و منكر است، البته بازدارى آن به نحو اقتضاء است نه عليت تامه، كه هر كس نماز خواند، ديگر نتواند گناه كند.

خلقتدبیرولایتتوحیدملازمهخلقت.ولایت.تدبیر ربوبی.اختصاص سه امر به خدا.بالحق.

[شرحى در مورد اينكه نماز انسان را - به نحو اقتضاء نه عليت تامه - از فحشاء و منكر باز مى‏دارد و جواب به اين اشكال كه چرا بسيارى از نماز گزاران مرتكب كبائر و منكرات مى‏شوند؟]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خواهى گفت چطور نماز از فحشاء و منكرات نهى مى‏كند؟ در جواب مى‏گوييم اين عمل مخصوصا كه بنده خدا آن را در هر روز پنج بار به جا بياورد، و همه عمر ادامه دهد، و مخصوصا اگر آن را همه روزه در جامعه‏اى صالح به جا بياورد، و افراد آن جامعه نيز مانند او همه روزه به جا بياورند، و مثل او نسبت به آن اهتمام بورزند، طبعا با گناهان كبيره سازش ندارد.

آرى توجه به خدا از در بندگى، آنهم در چنين محيط و از چنين افراد، طبيعتا بايد انسان را از هر معصيتى كبيره و هر عملى كه ذوق دينى آن را شنيع مى‏داند، از قبيل قتل نفس، تجاوز به جانها و به مال ايتام، زنا، و لواط، باز بدارد، بلكه نه تنها از ارتكاب آنها، بلكه حتى از تلقين آن نيز جلوگيرى كند.

براى اينكه نماز مشتمل است بر ذكر خدا، و اين ذكر، اولا ايمان به وحدانيت خداى تعالى، و رسالت و جزاى روز قيامت را به نمازگزار تلقين مى‏كند، و به او مى‏گويد كه خداى خود را با اخلاص در عبادت مخاطب قرار داده و از او استعانت بنما، و درخواست كن كه تو را به سوى صراط مستقيم هدايت نموده، و از ضلالت و غضبش به او پناه ببر.

و ثانيا او را وادار مى‏كند بر اينكه با روح و بدن خود متوجه ساحت عظمت و كبريايى خدا شده، پروردگار خود را با حمد و ثنا و تسبيح و تكبير ياد آورد، و در آخر بر خود و هم مسلكان خود و بر همه بندگان صالح سلام بفرستد.

علاوه بر اين او را وادار مى‏كند به اينكه از حدث (كه نوعى آلودگى روحى است)، و

از خبث يعنى آلودگى بدن و جامه، خود را پاك كند، و نيز از اينكه لباس و مكان نمازش غصبى باشد، بپرهيزد، و رو به سوى خانه پروردگارش بايستد.

پس اگر انسان مدتى كوتاه بر نماز خود پايدارى كند، و در انجام آن تا حدى نيت صادق داشته باشد، اين ادامه در مدت كوتاه به طور مسلم باعث مى‏شود كه ملكه پرهيز از فحشاء و منكر در او پيدا شود، به طورى كه اگر فرضا آدمى شخصى را موكل بر خود كند، كه دائما ناظر بر احوالش باشد، و او را آن چنان تربيت كند كه اين ملكه در او پيدا شود و به زيور ادب عبوديت آراسته گردد، قطعا تربيت او مؤثرتر از تربيت نماز نيست، و به بيش از آنچه كه نماز او را دستور مى‏دهد دستور نخواهد داد، و به بيش از آن مقدار كه نماز به رياضت وادارش مى‏كند وادار نخواهد كرد.

در اينجا لازم است اشكالى كه به آيه شريفه شده، و جوابش را خاطرنشان سازيم، بعضى‏ بر اين آيه اشكال كرده‏اند كه: «اين آيه مى‏فرمايد نماز از فحشاء و منكرات نهى مى‏كند، و حال آنكه ما بسيارى از نمازگزاران را مى‏بينيم كه از ارتكاب گناهان بزرگ پروايى ندارند، چرا نماز آنان از فحشاء و منكرات بازشان نمى‏دارد؟».

در جواب از اين اشكال بعضى‏ از علماء گفته‏اند: اصلا كلمه «صلاة» در آيه شريفه به معناى نماز نيست، بلكه به معناى دعا است، و مراد از دعا هم دعوت به سوى امر خدا است، و معناى آيه اين است كه: اى پيغمبر من، بر دعوت به سوى امر خدا پايدارى كن، كه اگر چنين كنى اين دعوت مردم را از فحشاء و منكرات بازمى‏دارد.ليكن اين جواب اشكال دارد، براى اينكه در حقيقت براى رفع اشكال و فرار از آن، آيه را از ظاهرش برگردانيده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «صلاة» در آيه شريفه در معناى نكره است، و معناى آيه اين است كه يك قسم از نمازها باعث مى‏شود كه نمازگزار از فحشاء و منكرات اجتناب بورزد، و درست هم هست، پس مراد همه نمازها نيست، تا آن اشكال وارد شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «نماز ما دام كه نمازگزار مشغول آن است اين اثر را دارد، يعنى شخص نمازگزار ما دام كه مشغول نماز است كارهاى زشت نمى‏كند، چون همين اشتغال به نماز او را از كارهاى ديگر بازمى‏دارد».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند:«آيه به همان ظاهرى كه دارد معنايى دارد كه آن اشكال

متوجهش نمى‏شود، و آن اين است كه: نماز مانند يك انسانى كه ديگرى را از فحشاء و منكرات نهى مى‏كند، به شخص نمازگزار مى‏گويد: زنا مكن، ربا مخور، دروغ مگو، و... و ليكن همان طور كه در آن انسان لازمه نهى اين نيست كه شنونده گوش هم بدهد، و از گفته او منتهى هم بشود، در نماز نيز چنين است، يعنى نماز مرتب به نمازگزار مى‏گويد كه چنين و چنان مكن، و ليكن لازمه اين نهى اين نيست كه نمازگزار منتهى هم بشود، و از آن كارها دست بردارد. مگر نهى نماز از نهى خدا مهم‏تر و مؤثرتر است، خداى تعالى در آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسَانِ وَ إِيتَاءِ ذِي اَلْقُرْبىَ وَ يَنْهىَ عَنِ اَلْفَحْشَاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ﴾، به عدل و احسان و صله رحم امر مى‏كند، و از فحشاء و منكر نهى مى‏فرمايد، و مع ذلك مردم هم چنان نافرمانى‏اش مى‏كنند، و نهى او باعث انتهاى مردم نمى‏شود، نهى نماز هم مثل آن، پس اشكالى كه بر آيه شده ناشى از اين توهم است كه نهى همواره مستلزم انتهاء است، و اين توهمى است باطل».

از بعضى‏ از مفسرين نقل شده كه در پاسخ از اين اشكال گفته‏اند: نماز را براى اين مى‏خوانند كه به ياد خدا بيفتند، هم چنان كه خود خداى تعالى هم فرموده: «﴿أَقِمِ اَلصَّلاَةَ لِذِكْرِي﴾ نماز را براى ياد من به پا دار»، و كسى كه به ياد خدا باشد، مسلما از اعمالى كه خوشايند خدا نيست پرهيز مى‏كند، و آن اشخاصى كه در اشكال مورد نظرند، اشخاصى هستند كه اگر نماز نخوانند گناه بيشتر مى‏كنند، و نماز در آنها اين مقدار اثر گذاشته كه منكرات را كمتر مرتكب شوند.

ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه هيچ يك از اين جوابها با سياق حكم، و تعليلى كه در آيه شريفه آمده نمى‏سازد، براى اينكه آنچه از سياق برمى‏آيد اين است كه: اگر دستور داده‏اند به اينكه مردم نماز بخوانند، براى اين است كه نماز آنان را از فسق و فجور بازمى‏دارد، و اين تعليل مى‏فهماند كه نماز عملى است عبودى، كه به جا آوردنش صفتى در روح آدمى پديد مى‏آورد كه آن صفت به اصطلاح معروف، پليسى است غيبى، و صاحبش را از فحشاء و منكرات بازمى‏دارد، و در نتيجه جان و دلش را از قذارت گناهان و آلودگى‏هايى كه از اعمال زشت پيدا مى‏شود، پاك مى‏نمايد.

پس معلوم مى‏شود مقصود از نماز رسيدن به آن صفت است، يعنى صفت بازدارى از

گناه، چيزى كه هست در جواب از آن اشكال مى‏گوييم: پيدايش اين صفت اثر طبيعى نماز هست، و ليكن به نحو اقتضاء، نه به نحو عليت، پس اينكه در جواب دومى گفتند در بعضى افراد اثر دارد صحيح نيست، بلكه در همه اثر دارد، و ليكن به نحو اقتضاء و نيز اينكه در جواب سوم گفتند اثرش تا وقتى است كه انسان مشغول نماز است، صحيح نيست، بلكه اثرش در همه احوال است اما به نحو اقتضاء و اينكه در جواب چهارم گفتند: نهى مستلزم انتهاء نيست و گويا در آيه شريفه فرموده نماز بخوان تا نهى نماز را بشنوى صحيح نيست، بلكه نهى مستلزم انتهاء هست چيزى كه هست گفتيم به نحو اقتضاء و اينكه در جواب پنجم گفتند نماز ياد خدا است و ياد خدا انسان را از فحشاء بازمى‏دارد باز درست نيست، براى اينكه اشكال بر گناهكارى نمازگزار است، چه ياد خدا باشد و چه نباشد.

پس حق در جواب همان است كه گفتيم بازدارى از گناه اثر طبيعى نماز است، چون نماز توجه خاصى است از بنده به سوى خداى سبحان، ليكن اين اثر تنها به مقدار اقتضاء است، نه عليت تامه، تا تخلف نپذيرد، و نمازگزار ديگر نتواند گناه كند، نه، بلكه اثرش به مقدار اقتضاء است، يعنى اگر مانع و يا مزاحمى در بين نباشد اثر خود را مى‏بخشد، و نمازگزار را از فحشاء بازمى‏دارد، ولى اگر مانعى و يا مزاحمى جلو اثر آن را گرفت، ديگر اثر نمى‏كند، و در نتيجه نمازگزار آن كارى كه انتظارش را از او ندارند مى‏كند، خلاصه ياد خدا، و موانعى كه از اثر او جلو مى‏گيرند، مانند دو كفه ترازو هستند، هر وقت كفه ياد خدا چربيد، نمازگزار گناه نمى‏كند، و هر جا كفه آن موانع چربيد كفه ياد خدا ضعيف مى‏شود، و نمازگزار از حقيقت ياد خدا منصرف مى‏گردد، و گناه را مرتكب مى‏شود.

و اگر خواننده عزيز بخواهد اين معنا را لمس كند، بايد حال بعضى از افراد كه نام مسلمان دارند، و در عين حال نماز نمى‏خوانند، در نظر بگيرد، كه اگر رفتار آنها را زير نظر قرار دهد، مى‏بيند كه به خاطر نخواندن نماز، روزه را هم مى‏خورد، و حج هم نمى‏رود و زكات هم نمى‏دهد، و بالأخره ساير واجبات را هم ترك مى‏كند، و هيچ فرقى بين پاك و نجس، و حلال و حرام نمى‏گذارد، و خلاصه در راه زندگى هم چنان پيش مى‏رود، هر چه پيش آيد خوش آيد، و هيچ چيزى را در راه خود مانع پيشرفت خود نمى‏بيند، نه ظلم، نه زنا، نه ربا، نه دروغ، و نه هيچ چيز ديگر.

آن وقت اگر حال چنين شخصى را با حال كسى مقايسه كنى كه نماز مى‏خواند، و در نمازش به حد اقل آن يعنى آن مقدارى كه تكليف از گردنش ساقط شود اكتفاء مى‏كند، خواهى ديد كه او از بسيارى از كارها كه بى نماز از آن پروا نداشت پروا دارد، و اگر حال اين

نمازگزار را با حال كسى مقايسه كنى كه در نمازش اهتمام بيشترى دارد، خواهى ديد كه دومى از گناهان بيشترى پروا دارد، و به همين قياس هر چه نماز كاملتر باشد، خوددارى از فحشاء و منكرات بيشتر خواهد بود.

صلاةفحشاءمنکراقتضاءنهینهی اقتضایی از فحشاء و منکر.بازداری.فحشاء و منکر.اقامه صلاة.عمل صالح.

[معناى «ذكر» و مقصود از اينكه در باره نماز فرمود: ﴿وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾ و وجوه مختلفى كه در معناى اين جمله گفته شده است]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾ راغب در مفردات مى‏گويد: كلمه «ذكر» گاهى در معناى «ياد، خاطر» به كار برده مى‏شود، مثلا مى‏گويند «ا فى ذكرك - آيا به ياد دارى و آيا به خاطر دارى». و اين ياد و خاطر هيئتى است در نفس، كه با داشتن آن انسان مى‏تواند آنچه از معلومات كسب كرده حفظ كند، و از دست ندهد، مانند حافظه، با اين تفاوت كه حفظ را در جايى به كار مى‏برند كه مطلبى را در حافظه خود داشته باشد، هر چند كه الآن حاضر و پيش رويش نباشد، به خلاف ذكر كه در جايى به كار مى‏رود كه علاوه بر اينكه مطلب در صندوق حافظه‏اش هست، در نظرش حاضر هم باشد.

و گاهى كلمه ذكر را در حضور قلب و يا حضور در زبان استعمال مى‏كنند، مثلا مى‏گويند: ذكر خدا دو نوع است، يكى ذكر به زبان، و يكى هم ذكر به قلب، يعنى حضور در قلب، و به همين جهت است كه گفته‏اند: ذكر دو نوع است، ذكر از نسيان، - يعنى ذكر به معناى اول -، و ذكر بدون نسيان، - يعنى ذكر به معناى دوم - كه به معناى ادامه حفظ است، معناى سوم ذكر هم عبارت است از سخن، چون هر سخنى را ذكر هم مى‏گويند.

و ظاهرا اصل در معناى اين كلمه همان معناى اول است، و اگر معناى دوم را (نام خدا را بردن) هم ذكر ناميده از اين بابت است كه ذكر لفظى مشتمل بر معناى قلبى نيز هست، و ذكر قلبى نسبت به ذكر لفظى اثرى را مى‏ماند كه بر سبب مترتب مى‏شود، يا نتيجه‏اى است كه از عمل عايد مى‏گردد.

و اگر نماز را ذكر ناميده‏اند، براى اين است كه: نماز هم مشتمل است بر ذكر زبانى از تهليل، و حمد، و تسبيح، و هم به اعتبارى ديگر مصداقى است از مصاديق ذكر، چون مجموعه آن عبوديت بنده خدا را مجسم مى‏سازد، و لذا خداى تعالى نماز را ذكر الله ناميده و فرموده: ﴿إِذَا نُودِيَ لِلصَّلاَةِ مِنْ يَوْمِ اَلْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلىَ ذِكْرِ اَللَّهِ﴾ و هم به اعتبارى ديگر امرى است كه ذكر بر آن مترتب مى‏شود، ترتب غايت بر صاحب غايت، يعنى نتيجه نماز ياد خدا است، هم چنان كه آيه‏ ﴿وَ أَقِمِ اَلصَّلاَةَ لِذِكْرِي﴾ به آن اشاره مى‏كند.

و ذكرى كه گفتيم، غايت و نتيجه نماز است، ذكر قلبى است، البته آن ذكرى كه گفتيم به معناى استحضار است، يعنى استحضار ياد خدا در ظرف ادراك، بعد از آنكه به خاطر فراموشى از ذهن غايب شده بود، و يا به معناى ادامه استحضار است، و اين دو قسم از ذكر بهترين عملى است كه صدورش از انسان تصور مى‏شود، و از همه اعمال خير قدر و قيمت بيشترى دارد، و نيز از همه انحاى عبادتها اثر بيشترى در سرنوشت انسان دارد، چون ياد خدا به اين دو نوع كه گفته شد، آخرين مرحله سعادتى است كه براى انسانها در نظر گرفته شده، و نيز كليد همه خيرات است.

و به هر حال از ظاهر سياق آيه‏ ﴿وَ أَقِمِ اَلصَّلاَةَ إِنَّ اَلصَّلاَةَ تَنْهىَ عَنِ اَلْفَحْشَاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ﴾ برمى‏آيد كه جمله‏ ﴿وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾ متصل به آن است، و اثر ديگرى از نماز را بيان مى‏كند، و اينكه آن اثر، بزرگتر از اثر قبلى است، در نتيجه جمله‏ ﴿وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾ به منزله ترقى دادن مطلب است، و البته منظور از ذكر در آن جمله نيز همان ذكر قلبى است، كه گفتيم از نماز حاصل مى‏شود.

پس گويا فرموده: نماز بگزار تا تو را از فحشاء و منكر باز بدارد، بلكه آنچه عايد تو مى‏كند بيش از اين حرفها است، چون مهم‏تر از نهى از فحشاء و منكر اين است كه: تو را به ياد خدا مى‏اندازد، و اين مهم‏تر است، براى اينكه ذكر خدا بزرگترين خيرى است كه ممكن است به يك انسان برسد، چون ذكر خدا كليد همه خيرات است، و نهى از فحشاء و منكرات نسبت به آن فايده‏اى جزئى است.

البته اين احتمال هم هست كه مراد از «ذكر» همان اذكار زبانى نماز باشد، ولى در اين صورت باز هم جمله مذكور در معناى ترقى است، چون معناى آيه اين مى‏شود: نماز بخوان، تا تو را از فحشاء و منكر بازدارد، بلكه همان اذكارى كه در نماز است، و يا خود نماز، مهمتر از آن بازدارى است، چون بازدارى مذكور يكى از آثار نيك ذكر است، و به هر تقدير كلمه «ذكر الله» بنا بر هر دو احتمال، مصدرى است كه اضافه به مفعول خود شده، و آن چيزى كه ذكر الله از آن بزرگتر است عبارت است از نهى از فحشاء و منكر.

مفسرين در معناى «ذكر»، و اينكه كلمه «الله» فاعل آن است، و يا مفعول آن، و اين كه مفضل عليه خاص است يا عام، (يعنى ذكر خدا از همه اقسام نهى از فحشاء مهم‏تر است، يا بعضى از اقسام آن) اقوال و نظريه‏هايى ديگر دارند.

بعضى‏ گفته‏اند: «معنايش اين است كه: اينكه خدا به ياد بنده‏اش باشد، مهم‏تر از

آن است كه بنده به ياد خدا باشد، براى اينكه هر چند فرموده: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ ولى در اين معامله تنها بنده سود مى‏برد».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «معنايش اين است كه: خدا به ياد بنده‏اش باشد مهم‏تر است از نماز بنده» بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «معنايش اين است كه: خدا به ياد بنده‏اش باشد از هر چيزى مهم‏تر است».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «معنايش اين است كه: ذكر كردن بنده، خدا را در نماز از ساير اركان نماز مهمتر است» بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «ذكر كردن بنده، خدا را در نماز مهمتر است از اينكه او را در خارج نماز ذكر كند» بعضى‏ ديگر چنين معنا كرده‏اند: «كه ذكر كردن بنده، خدا را از ساير كارهايش مهم‏تر است».

بعضى ديگر چنين گفته‏اند: «درست است كه نماز از فحشاء و منكرات نهى مى‏كند، اما اينكه بنده خدا در هنگام رويارويى با گناه به ياد خدا بيفتد كه او را از آن گناه نهى كرده مهم‏تر است».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلمه «اكبر» از معناى برترى عارى است، و با اينكه براى آن درست شده، در اينجا آن را افاده نمى‏كند، پس لازم نيست چيزى باشد كه ذكر الله از آن مهم‏تر باشد، و از اين قبيل «افعل التفضيل» ها در قرآن آمده، كه معناى تفضيل و برترى را نمى‏دهد مانند آيه «﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ﴾ آنچه نزد خدا است از لهو بهتر است»، چون مى‏دانيم لهو خوب نيست، تا آنچه نزد خدا است خوبتر باشد.

اينها اقوال و نظريه‏هايى است مختلف كه ما از بحث پيرامون آنها خوددارى نموديم، چون اختصار را ترجيح داديم، و دقت در آيه براى خواننده كافى است از بحث كردن ما، علاوه بر اين خود خواننده مى‏داند كه بعضى از اين وجوه تحكم و بيهوده حرف زدن است.

﴿وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ﴾ يعنى خدا مى‏داند آنچه را كه شما از خير و شر انجام مى‏دهيد، و چون مى‏داند بر شما لازم است كه مراقب او باشيد، و از او غافل نگرديد، و بنابراين جمله مورد بحث مخصوصا بنا بر قول اول مردم را تحريك و تشويق بر مراقبت مى‏كند.

﴿وَ لاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ اَلْكِتَابِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلاَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ﴾

بعد از آنكه در جمله‏ ﴿اُتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ﴾، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را

مامور كرد تا از طريق تلاوت قرآن دعوت و تبليغ كند، اينك در جمله مورد بحث كيفيت دعوت را بيان مى‏كند، و از مجادله با اهل كتاب - كه اطلاق آن شامل يهود و نصارى مى‏شود، و مجوس و صابئين هم ملحق به آن دو مى‏شوند - نهى مى‏كند، و مى‏فرمايد: با اين طوايف چند گانه مجادله مكن، مگر به طريقى كه بهترين طريق مجادله بوده باشد، و از آن بهتر تصور و امكان نداشته باشد.

ذکراکبرصلاةوجوهمعناذکر الله اکبر.نماز ذکر است.وجوه معنای ذکر.علم خدا به صنع.بازدارندگی ذکر.

مقصود از مجادله نيكو با اهل كتاب كه بدان امر فرموده است

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مجادله وقتى نيكو به شمار مى‏رود، كه با درشتخويى و طعنه و اهانت همراه نباشد، پس يكى از خوبيهاى مجادله اين است كه: با نرمى و سازش همراه باشد، و خصم را متاذى نكند كه در اين صورت مجادله داراى حسن و نيكى است، يكى ديگر اينكه شخص مجادله كننده از نظر فكر با طرفش نزديك باشد، به اين معنا كه هر دو علاقه‏مند به روشن شدن حق باشند، و در نتيجه هر دو با كمك يكديگر حق را روشن سازند، و لجاجت و عناد به خرج ندهند، پس وقتى اين شرط با شرط اول جمع شد، حسن و نيكويى مجادله دو برابر مى‏شود، آن وقت است كه مى‏توان گفت اين مجادله بهترين مجادله‏ها است.

و به همين جهت وقتى مؤمنين را نهى مى‏كند از مجادله با اهل كتاب، مگر آن مجادله كه احسن و بهترين طرق مجادله باشد، از اهل كتاب جمعى را استثناء مى‏كند، و مى‏فرمايد مگر آن عده از اهل كتاب را كه ستم كردند.

و مراد از ستم به قرينه سياق اين است كه: آن اهل كتاب كه شما مى‏خواهيد با او مجادله كنيد معاند نباشد، و نرمى و ملاطفت در سخن را حمل بر ذلت و خوارى نكند، كه در اين صورت مجادله به طريق احسن نيز فايده‏اى به حال آنان ندارد، چون هر چه بيشتر نرمى به خرج دهى، او خيال مى‏كند اين نرمى از بيچارگى و ضعف تو است، و يا مى‏پندارد كه مى‏خواهى با اين خلق خوشت او را به دام بيندازى، و از راه حقش به راه باطل ببرى، اين قسم افراد ظالمند، كه مجادله هر قدر هم احسن باشد سودى نخواهد بخشيد.

و نيز به همين جهت است كه دنبال كلام مساله نزديك شدن با ايشان را بيان كرد، كه چطور با اهل كتاب نزديك شويد، كه هم شما و هم ايشان در روشن كردن حق هم آهنگ شويد، و طرف بحث شما نيز مانند خود شما علاقه‏مند به روشن شدن حق شود، و آن اين است كه نخست به ايشان بگوييد: «﴿وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلَهُنَا وَ إِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ﴾ ما هم به آنچه به ما نازل شده ايمان داريم، و هم به آنچه به شما نازل شده، و ما معتقديم كه معبود ما و شما يكى است، و ما تسليم آن معبوديم».

﴿وَ كَذَلِكَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ اَلْكِتَابَ فَالَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ اَلْكِتَابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هَؤُلاَءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلاَّ اَلْكَافِرُونَ﴾

يعنى اين چنين و بر اين صفت ما كتاب و قرآن را بر تو نازل كرديم، يعنى بر صفت اسلام و تسليم شدن براى خدا، و اينكه ساير كتابهاى آسمانى و پيغمبران او را تصديق داشته باشى.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: همان طور كه كتاب بر موسى و عيسى نازل كرديم، بر تو نيز نازل كرديم كه قرآن است.

و بنابراين جمله‏ ﴿فَالَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ اَلْكِتَابَ...﴾، تفريعى است بر چگونگى نازل شدن قرآن، و معنايش اين است كه: از آنجايى كه قرآن در باره تسليم خدا شدن، و تصديق كتب و پيامبران خدا نازل شده، طبعا اهل كتاب هم به آن ايمان خواهند آورد، براى اينكه اگر ايشان به كتاب آسمانى، و پيغمبر خود ايمان آورده‏اند، به خاطر همين است كه: خواسته‏اند تسليم خدا باشند، و هر دستورى كه خدا بدهد فرمان ببرند.

البته بعضى از اينان يعنى مشركين و بت‏پرستان نيز كسانى هستند كه به اين كتاب ايمان مى‏آورند، و هر كس آيات ما را انكار كند و به آن ايمان نياورد كافر است كه همه جا و همواره مى‏خواهد با باطل روى حق را بپوشاند.

بعضى‏ احتمال داده‏اند كه: مراد از «الذين آتيناهم الكتاب» خود مسلمانان باشند، و مراد از مشار اليه «هؤلاء»، اهل كتاب بوده باشد. ليكن اين احتمال بعيد است، و مانند آن در بعد، اين احتمال است كه بگوييم ضمير در «يؤمن به» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برمى‏گردد.

اين نكته بر خواننده پوشيده نماند، كه جمله «﴿وَ مِنْ هَؤُلاَءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ﴾ و از اينان كسى است كه به آن ايمان مى‏آورد» مى‏فهماند كه اينگونه افراد از ميان مشركين نوعى استقلال دارند.

﴿وَ مَا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَ لاَ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتَابَ اَلْمُبْطِلُونَ﴾

كلمه «تتلوا» از ماده تلاوت است، كه به معناى خواندن است، چه خواندن از روى كتاب، و چه از حفظ، و مراد از آن در آيه مورد بحث به قرينه مقام همان اول است.

كلمه «تخطه» از ماده «خط» است، كه به معناى نوشتن است، كلمه «مبطلون»

جمع مبطل است، و مبطل كسى را گويند كه قول باطلى را آورده باشد، و نيز به كسى مى‏گويند كه حق را باطل كند، يعنى ادعا كند كه باطل است، از اين دو معنا معناى دوم با آيه مناسب‏تر است، هر چند كه ممكن است معناى اول مراد باشد.

و ظاهر تعبير در جمله‏ ﴿وَ مَا كُنْتَ تَتْلُوا...﴾ اين است كه مى‏خواهد عادت را نفى كند، و بفرمايد: عادت تو چنين نبوده كه قبل از اين كتابى بخوانى، و يا بنويسى، و آيه شريفه ﴿فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ﴾، نيز بر اين معنا دلالت دارد.

مجادلهاحسناهل کتابظالمیناهل کتاب.مجادله احسن.الهنا و الهکم واحد.نحن له مسلمون.استثناء الظالمین.

احتجاج بر اثبات اينكه قرآن نازل از ناحيه خداى سبحان است

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله مذكور مى‏خواهد قدرت را نفى كند، و بفرمايد: تو قبل از اين نمى‏توانستى بخوانى، و بنويسى، ولى وجه اول با سياق حجت و استدلال سازگارتر است، چون آيه شريفه در مقام اقامه حجت بر حقانيت قرآن است، و مى‏خواهد اثبات كند كه اين كتاب از ناحيه خدا نازل شده و در اثبات اين مدعا كافى است كه نفى عادت از وى بشود و لازم نيست كه نفى قدرت بشود.

و اگر كلمه «تخطه» را مقيد به قيد «بيمينك» كرد، و فرمود: تو عادت نداشتى كه كتابى را با دست خود بنويسى، خواست تا نوعى تمثيل آورده در نتيجه مطلب را تاكيد كرده باشد، مثل اينكه كسى بگويد: من فلانى را با چشم خود ديدم، و يا فلان مطلب را با اين دو گوش خود شنيدم.

و معناى آيه اين است كه: عادت تو قبل از نزول قرآن چنين نبود كه كتابى را بخوانى، و نيز اين نبود كه كتابى را با دست خود بنويسى - خلاصه تو نه مسلط بر خواندن بودى، و نه مسلط بر نوشتن، چون امى و بى سواد بودى - و اگر غير اين بود يعنى بر خواندن و نوشتن مسلط مى‏بودى، مبطلان كه همواره مى‏خواهند حق را باطل معرفى كنند بهانه به دست آورده، براستى در حقانيت دعوت تو به شك مى‏افتادند، ليكن از آنجايى كه خوب نمى‏توانستى بخوانى و بنويسى، و سالها است كه مردم تو را به اين صفت مى‏شناسند، چون با تو معاشرت دارند، ديگر هيچ جاى شكى برايشان باقى نمى‏ماند، كه اين قرآن كتاب خدا است، و خدا آن را بر تو نازل كرده، از بافته‏هاى خودت نيست، و چنين نيست كه از كتابهاى قديمى، داستانها و مطالبى اقتباس كرده، و به اين صورت درآورده باشى، و ديگر مبطلان نمى‏توانند آن را ابطال نموده، و به اين عذر اعتذار جويند.

﴿بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ وَ مَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلاَّ اَلظَّالِمُونَ﴾

اين آيه اعراض از مطلبى تقديرى است كه از آيه قبل استفاده مى‏شد، چون بعد از آنكه تلاوت و نوشتن را با هم از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نفى كرد، و فرمود تو نه مى‏خواندى، و نه مى‏نوشتى، چنين استفاده مى‏شد كه قرآن كتابى نيست كه جمع‏آورى شده و با خطوطى نوشته شده باشد، لذا اين سؤال پيش مى‏آمد كه پس قرآن چيست؟ از اين سؤال تقديرى و فرضى با كلمه اعراض (بل) پاسخ داده و فرموده: «بل هو - بلكه او - قرآن - آياتى است روشن، در سينه‏هاى كسانى كه بهره‏اى از علم داده شده‏اند».

و در جمله‏ ﴿وَ مَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلاَّ اَلظَّالِمُونَ﴾، مراد از ظلم، بقرينه مقام، ظلم به آيات خدا و تكذيب آنها، و استكبار از پذيرفتن آنها، از روى عناد و تعنت است.

﴿وَ قَالُوا لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا اَلْآيَاتُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾

بعد از آنكه نام كتاب را برد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور داد تا آن را بر مردم بخواند، و به سوى خدا دعوت كند، و نيز بعد از آنكه خاطرنشان ساخت كه بعضى از ايشان به آن ايمان مى‏آورند، و بعضى كه كافر و ظالمند ايمان نمى‏آورند، اينك در اين آيه و دو آيه بعد اشاره مى‏كند به اينكه دسته دوم اعتنايى به قرآن ندارند، با اينكه قرآن آيت و معجزه نبوت است، و از آن جناب معجزه‏اى دلخواه خود مى‏خواهند، و به پاسخ از آن مى‏پردازد.

پس جمله‏ ﴿وَ قَالُوا لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَاتٌ مِنْ رَبِّهِ﴾، همان پيشنهاد ايشان است كه چرا غير از قرآن معجزات ديگرى به او نازل نشد؟ و اين در حقيقت طعنه و تعريضى است كه به قرآن كريم زده‏اند، مى‏خواسته‏اند بگويند: قرآن معجزه نيست، و پيش خود خيال كرده‏اند كه يك فرد وقتى مى‏تواند پيامبر خدا باشد كه نيرويى الهى و غيبى داشته باشد، و با آن بر هر كارى كه بخواهد قادر باشد.

و اگر گفتند «﴿لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ﴾ چرا بر او نازل نشد»، و نگفتند «لو لا ياتينا بآيات - چرا براى ما معجزاتى نمى‏آورد؟» خواستند نوعى استهزاء كرده باشند، هم چنان كه در آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ لَوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلاَئِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصَّادِقِينَ﴾ به اين

سخريه تصريح شده است (چون با اينكه او را ديوانه مى‏خوانند مع ذلك مى‏گويند اى كسى كه ذكر بر او نازل شده).

و جمله «﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْآيَاتُ عِنْدَ اَللَّهِ﴾ بگو تنها آيات نزد خدا است»، پاسخ از آن پندار است، و مى‏فرمايد: اين طور كه شما مى‏پنداريد نيست، كه هر كس دعوى رسالت كند بايد نيرويى غيبى و الهى داشته باشد كه هر كارى دلش خواست بتواند انجام دهد، بلكه آيات تنها نزد خدا است، هر وقت بخواهد و بر هر كس بخواهد و به هر نحو كه بخواهد نازل مى‏كند، و در قدرت بر نازل كردن آن هيچ كس شريك او نيست، پس يك فرد پيغمبر هم هيچ اختيارى و قدرتى ندارد، مگر آنكه خدا بخواهد.

آنگاه در بيان همين معنا اضافه فرمود كه پيغمبر جز انذار هيچ پستى ندارد، تنها وظيفه او انذار است و بس ﴿وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾.

﴿أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ اَلْكِتَابَ يُتْلىَ عَلَيْهِمْ...﴾

اين آيه زمينه چينى مى‏كند براى پاسخ از تعريض و طعنه‏اى كه به قرآن زدند، كه قرآن آيت نيست، و استفهام در آن انكارى، و خطاب در آن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، مى‏فرمايد: آيا براى آنان كافى نيست معجزه بودن اين كتاب كه برايشان خوانده مى‏شود؟ و ايشان آن را با دو گوش خود مى‏شنوند، و معجزه بودنش را به حس درمى‏يابند؟ علاوه بر اين سرشار از رحمت و تذكر براى مؤمنين است؟.

﴿قُلْ كَفىَ بِاللَّهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيداً...﴾

در اين جمله به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تلقين مى‏كند كه اين طور جوابشان بده، و بگو كه خداى سبحان بين من و شما در مساله مورد نزاع يعنى مساله رسالتم گواه است، چون در كتابى كه بر من نازل كرده بر رسالتم شهادت داده، و او خدايى است كه آنچه در آسمانها و زمين است مى‏داند، بدون اينكه چيزى از او پوشيده باشد، و همين شهادت او، در دلالت بر صدق دعوى من كافى است.

با اين حال ديگر نمى‏توانند بگويند قرآن كلام خدا نيست، چون خداى تعالى قبلا چند بار در قرآنش عرب را تحدى كرد كه اگر مى‏پنداريد اين كتاب كلام خدا نيست، همه دست به دست هم دهيد، و يك سوره مثل آن را بياوريد، بنابراين جمله مورد بحث ديگر صرف دعوى و يا كلامى خطابى نيست، بلكه بيانى است استدلالى، و حجتى است قاطع، بر دعوى آن جناب.

در جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْبَاطِلِ وَ كَفَرُوا بِاللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ اَلْخَاسِرُونَ﴾، خسران را

منحصر در كفار مى‏كند، به خاطر اينكه به خدا و كتاب او ايمان نمى‏آورند، با اينكه در آن بر رسالت او شهادت داده كفر مى‏ورزند، و به خاطر كفر به خداى حق قهرا به باطل ايمان مى‏آورند، و در نتيجه در ايمانشان خاسر و بى بهره مى‏شوند.

﴿وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَ لَوْ لاَ أَجَلٌ مُسَمًّى لَجَاءَهُمُ اَلْعَذَابُ وَ لَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاَ يَشْعُرُونَ﴾

اينكه مى‏فرمايد: از تو عذاب فورى مى‏خواهند، اشاره است به كلام ايشان كه مانند گذشتگان خود مى‏گفتند: «﴿اِئْتِنَا بِعَذَابِ اَللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصَّادِقِينَ﴾ براى ما بياور آن عذاب خدا را اگر از راستگويانى» و اين پيشنهاد، و شتاب كردن نسبت به عذاب را خداى تعالى در جاى ديگر نيز از ايشان حكايت كرده، و فرموده: ﴿وَ لَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ اَلْعَذَابَ إِلىَ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُ﴾.

و مراد از ﴿أَجَلٌ مُسَمًّى﴾ همان اجلى است كه خداوند براى يك يك بنى آدم مقدر كرد، و همان روزى كه آدم را به زمين فرستاده به او و ذريه‏اش فرمود: ﴿وَ لَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إِلىَ حِينٍ﴾، و نيز فرمود: ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ يَسْتَقْدِمُونَ﴾.

و اين عذابى كه اجل معين جلو آن را گرفته، آن عذابى است كه به كيفر همه اعمال زشتشان مستحق شدند، چيزى كه هست اجل ميان آنان و آن عذاب حائل شده، هم چنان كه در جاى ديگر كلام بى نظيرش فرموده: ﴿وَ رَبُّكَ اَلْغَفُورُ ذُو اَلرَّحْمَةِ لَوْ يُؤَاخِذُهُمْ بِمَا كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ اَلْعَذَابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً﴾.

اين آيات با آيات ديگرى كه حكايت مى‏كند از فرستادن عذاب به محض تقاضاى

آن، منافات ندارد مانند آيه‏ ﴿وَ مَا مَنَعَنَا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلاَّ أَنْ كَذَّبَ بِهَا اَلْأَوَّلُونَ﴾.

﴿يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ يَوْمَ يَغْشَاهُمُ اَلْعَذَابُ...﴾

تكرار كلمه‏ ﴿يَسْتَعْجِلُونَكَ﴾ براى اين است كه بر كمال جهل و نادانى كفار و تباهى فهمشان دلالت كند، و بفهماند كه استعجال آنان، استعجال به امرى است كه به طور قطع خواهد آمد، و به هيچ وجه دروغ نمى‏شود، چون كيفر اعمالشان است. و كيفر اعمال از صاحب عمل جدا شدنى نيست.

كلمه «يغشيهم» از «غشاوت» و «غشايت» است، و اين دو كلمه به معناى پوشاندن به طور احاطه است، و «يوم» در جمله‏ ﴿يَوْمَ يَغْشَاهُمُ﴾، ظرف براى كلمه «محيطة» است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

قرآنوحیتحدیکفایت کتابصدور عالمانقرآن نازل از خدا.وحی.عدم تلاوت کتاب پیش از وحی.آیات در صدور عالمان.کفایت کتاب به عنوان آیت.درخواست آیات دیگر.رسالت و کتاب.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيه: ﴿إِنَّ اَلصَّلاَةَ تَنْهىَ عَنِ اَلْفَحْشَاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ اَلْعَالِمُونَ﴾ مى‏گويد: واحدى به سند خود از جابر روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين آيه را تلاوت كرد، و سپس فرمود: منظور از «عالمون»، آن كسانى هستند كه وظايف را از خدا الهام مى‏گيرند و به طاعات او عمل و از سخط او اجتناب مى‏كنند.

و در همان كتاب در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ اَلصَّلاَةَ تَنْهىَ عَنِ اَلْفَحْشَاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ﴾، مى‏گويد: انس بن مالك از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: كسى كه نمازش او را از فحشاء و منكر باز ندارد، جز دورتر شدن از خدا اثرى برايش ندارد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از عمران بن حصين، و ابن مسعود، و ابن عباس، و ابن عمر، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏، و نيز قمى در تفسير خود آن را از آن حضرت (نام آن حضرت را نبرده) بدون ذكر سند، روايت كرده‏.

و نيز در مجمع البيان از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه

فرموده: «لا صلاة لمن لم يطع الصلاة و طاعة الصلاة ان تنتهى عن الفحشاء و المنكر - نماز نيست نماز كسى كه نماز خود را اطاعت نمى‏كند، و اطاعت نماز اين است كه از فحشاء و منكر دست بردارد».

مؤلف: اين روايت را صاحب الدر المنثور نيز از ابن مسعود و غير او آورده‏.

و نيز در همان كتاب است كه انس روايت كرده كه جوانى از انصار نمازهاى خود را با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏خواند، و در عين حال مرتكب فحشاء هم مى‏شد اين خبر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد، فرمود نماز او روزى او را از فحشاء باز خواهد داشت‏.

و نيز در همان كتاب است كه علماى اماميه از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده‏اند، كه فرمود: هر كه دوست مى‏دارد بداند نمازش قبول شده يا نه، به خود بنگرد، كه آيا نمازش او را از فحشاء و منكر بازمى‏دارد يا نه؟ به همان مقدار كه بازش مى‏دارد قبول شده‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾ مى‏گويد: در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه آن جناب در معناى اين جمله مى‏فرمود: يعنى، اينكه خدا به ياد نمازگزاران است مهم‏تر است از اينكه نمازگزاران از او ياد مى‏كنند، مگر نشنيدى كه فرمود: «﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ مرا به ياد آوريد تا شما را به ياد آورم» ؟.

مؤلف: اين يكى از همان چند معنايى است كه در ذيل آيه شريفه نقل كرديم.

و در تفسير نور الثقلين از مجمع البيان نقل كرده كه گفته است: اصحاب ما اماميه از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده‏اند، كه فرمود: منظور از «ذكر الله» ياد خدا است، در هنگام برخورد به حلال و حرام او، (يعنى در برابر حلالش شكر گفتن، و از حرامش پرهيز كردن).

و در همان كتاب از معاذ بن جبل روايت كرده كه گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم كدام يك از اعمال محبوب‏ترين عمل نزد خدا است؟ فرمود: اينكه بميرى در حالى كه زبانت از ذكر خداى عز و جل تر باشد.

و نيز در همان كتاب است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به معاذ فرمود: اى معاذ سابقين كسانى هستند كه شبها را با ذكر خدا زنده مى‏دارند، و كسى كه دوست دارد در باغهاى بهشت گردش كند، زياد ذكر خداى عز و جل بگويد.

صلاةذکرروایتفحشاءروایات نهی نماز.ذکر الله اکبر.فحشاء.

چند روايت حاكى از اينكه مراد از ﴿اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ﴾ ائمه (عليهم السلام) هستند و در باره شان نزول آيه: ﴿أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از عبدى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ﴾، فرمود: منظور از اينان كه علم داده شده‏اند، ائمه‏اند.

مؤلف: اين معنا در كافى‏ و در بصائر الدرجات‏ به چند طريق روايت شده، و منظور در همه آنها تطبيق كلى بر فرد بارز آن است، به دليل اينكه در روايت بعدى خواهيد ديد كه آيه را منحصر در ائمه ندانسته‏اند.

و در بصائر الدرجات به سند خود از بريد بن معاويه، از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: من از آن جناب معناى آيه‏ ﴿بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ﴾ را پرسيدم، فرمود: شماييد آن كسانى كه علم داده شده‏اند، شما نباشيد چه كسى ممكن است باشد؟.

و در الدر المنثور است كه: اسماعيلى در معجم خود، و ابن مردويه از طريق يحيى بن جعده، از ابى هريره روايت كرده‏اند كه گفت: مردمى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از تورات چيزهايى مى‏نوشتند اين خبر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد، فرمود: احمق‏ترين احمقان، و گمراه‏ترين گمراهان، مردمى هستند كه از كتابى كه خداوند بر پيغمبرشان نازل كرده، روى‏گردان شوند، و علاقمند به كتابى شوند كه خدا بر غير پيغمبر آنان نازل كرده و براى امتى غير از آنان فرستاده، در همين جريان بود كه آيه شريفه‏ ﴿أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ اَلْكِتَابَ يُتْلىَ عَلَيْهِمْ...﴾ نازل شد.

و در همان كتاب است كه ابن عساكر، از ابى مليكه روايت كرده كه گفت: عبد الله بن عامر بن كريز هديه‏اى براى عايشه فرستاد، عايشه خيال كرد فرستنده آن عبد الله عمر است، لذا هديه را برگردانيد، و گفت: اين پسر عمر قرآن كريم را رها كرده، و كتابهاى ديگر را تتبع مى‏كند، با اينكه خداى تعالى فرمود: ﴿أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ اَلْكِتَابَ يُتْلىَ عَلَيْهِمْ﴾

اطرافيان به او گفتند: هديه از عبد الله بن عامر است، آن وقت هديه را پذيرفت‏.

از ظاهر دو روايت و مخصوصا روايت اخير برمى‏آيد كه آيه شريفه در باره بعضى از صحابه نازل شده، ولى سياق آيه با اين حرف نمى‏سازد.

اوتوا العلمائمهشان نزولآیاتاوتوا العلم ائمه.اهل علم.آیات بینات.درخواست معجزه.

هجرت در ارض واسع و رزق و موت آیات ۵۶–۶۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را تحریض به هجرت و عدم نگرانی از رزق می‌خواند.

يَٰعِبَادِىَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِنَّ أَرْضِى وَٰسِعَةٌۭ فَإِيَّٰىَ فَٱعْبُدُونِ
«اى بندگان من كه ايمان آورده‌ايد، زمين من فراخ است؛ تنها مرا بپرستيد.»
كُلُّ نَفْسٍۢ ذَآئِقَةُ ٱلْمَوْتِ ۖ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ
هر نفسى چشنده مرگ است، آنگاه به سوى ما بازگردانيده خواهيد شد.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَنُبَوِّئَنَّهُم مِّنَ ٱلْجَنَّةِ غُرَفًۭا تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا ۚ نِعْمَ أَجْرُ ٱلْعَٰمِلِينَ
و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، قطعاً آنان را در غرفه‌هايى از بهشت جاى مى‌دهيم كه از زير آنها جويها روان است، جاودان در آنجا خواهند بود؛ چه نيكوست پاداش عمل‌كنندگان!
ٱلَّذِينَ صَبَرُوا۟ وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ
همان كسانى كه شكيبايى ورزيده و بر پروردگارشان توكل نموده‌اند.
وَكَأَيِّن مِّن دَآبَّةٍۢ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا ٱللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ ۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ
و چه بسيار جاندارانى كه نمى‌توانند متحمّل روزى خود شوند. خداست كه آنها و شما را روزى مى‌دهد، و اوست شنواى دانا.

بيان آيات [امر و تحريض به مهاجرت (از سرزمينى كه در آن نمى‏توان خدا را عبادت كرد) و صبر كردن بر مشكلات هجرت و نگران نبودن از بابت رزق و معيشت]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه سخن را در توبيخ مرتدين از دين خود، و كسانى كه از ترس فتنه از دين برگشتند به پايان رسانيد، روى سخن را متوجه وضع بقيه مؤمنان نمود، كه مشركين آنان را در مكه ناتوان كردند، و تهديد به فتنه و عذابشان نمودند، ايشان را دستور مى‏دهد صبر كنند، و بر خداى تعالى توكل كنند، و اگر امر دين‏دارى بر ايشان مشكل شد، و نتوانستند در وطن واجبات دينى را اقامه كنند، از وطن چشم پوشيده مهاجرت نمايند، و در باره معيشت خود نگرانى نداشته باشند، زيرا رزق همه بندگان به عهده خدا است، و او روزيشان را مى‏دهد، اگر مهاجرت بكنند، هم چنان كه در وطن روزيشان مى‏داد.

﴿يَا عِبَادِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ﴾

در اين آيه خطاب را متوجه به مؤمنين كرده، آن مؤمنينى كه در سرزمين كفر قرار دارند، و نمى‏توانند تظاهر به ديندارى كنند، و دين حق را آشكار ساخته و به سنت‏هاى آن عمل كنند، دليل بر اين معنا ذيل آيه است.

آنچه از سياق برمى‏آيد مقصود از كلمه «ارض» در جمله‏ ﴿إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ﴾، همه كره زمين است، كه ما بر پشت آن قرار گرفته، و زندگى مى‏كنيم، و اگر فرموده: زمين من فراخ است، براى اين است كه: بفهماند زمين ملك اوست، و بندگى بندگان هر جا كه باشد براى او فرقى ندارد، و فراخ بودن زمين كنايه است از اينكه در هر جاى زمين از دين حق و عمل به آن جلوگيرى شد، نواحى ديگر آن در اختيار شماست، بدون اينكه در آن نواحى شما را از دين دارى جلوگيرى كنند، پس عبادت خداى يكتا به هر حال ممتنع و محال نيست.

در جمله‏ ﴿فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ﴾، دو بار حرف فاء آمده، كه اولى آنها فاى تفريع است، كه مطلب را متفرع بر وسعت زمين نموده، مى‏فرمايد حالا كه زمين وسيع است پس مرا بپرستيد، و فاى دوم فاى جزاء است، براى شرطى كه حذف شده چون كلام بر آن دلالت مى‏كرده.

و ظاهرا اينكه كلمه «اياى» را جلوتر آورد، و فرمود: پس مرا بپرستيد، براى اين است كه انحصار را برساند، و به اصطلاح ادبى قصر قلب به كار برد، و معناى آيه اين مى‏شود كه غير مرا نپرستيد، بلكه مرا بپرستيد، و جمله «فاعبدون»، قائم مقام جزاء است، - كه خواننده با خواندن معناى آيه متوجه آن مى‏شود.

حاصل معناى آيه اين است كه: زمين من فراخ است، اگر پرستش من براى شما در

يك ناحيه آن غير ممكن شد، در ساير نواحى آن براى عبادت من جا هست، پس حال كه چنين است، مرا به تنهايى بپرستيد، و غير مرا نپرستيد، پس اگر ممكنتان نشد كه مرا در قطعه‏اى از آن بپرستيد، به ساير نواحى آن سفر كنيد، و در آن جا مرا به تنهايى بپرستيد.

﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ﴾

اين آيه شريفه امر سابق را كه مى‏فرمود: ﴿فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ﴾ تاكيد مى‏كند، و در عين حال زمينه را براى آيه بعد كه مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِينَ صَبَرُوا...﴾، آماده مى‏سازد.

و جمله‏ ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾، از باب استعاره به كنايه است (گويا مرگ را تشبيه كرده به چيزى كه چشيدنى باشد آنگاه حكم كرده به اينكه اين چشيدنى را همه خواهند چشيد و خلاصه مرگ عمومى است) و مراد اين است كه هر كس به زودى و به طور قطع خواهد مرد، و اگر دنباله آن فرمود: «﴿ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ﴾ سپس به سوى ما برمى‏گرديد»، اين التفات از «متكلم وحده» به «متكلم مع الغير» به خاطر اين است كه عظمت رجوع به خدا را برساند.

و حاصل معناى آيه اين مى‏شود كه: زندگى دنيا جز ايامى ناچيز نيست، و مرگ دنبال سر است، و دنبال آن رجوع به سوى ما براى حساب، پس زينت و جلوه زندگى دنيا كه يك زينت فانى است شما را از آمادگى براى لقاى خدا باز ندارد، و آن آمادگى اين است كه به خدا ايمان بياوريد، و عمل صالح كنيد، كه سعادت ابدى دارد و محروميت از او شقاوت و هلاكت دائمى دارد.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ غُرَفاً...﴾

اين آيه اجر ايمان و عمل صالح را بيان مى‏كند، البته اجر بعد از مرگ و بازگشت به خدا، و با اين بيان بندگان خدا و مؤمنين را تشويق به صبر در راه او، و توكل بر او مى‏كند، و جملـ «لنبوئنهم» از مصدر «نبوئة» است، كه به معناى جاى دادن، و منزل دادن كسى است براى هميشه، و كلمه «غرف» جمع «غرفه» است، كه به معناى خانه بسيار زيبايى است كه در بلندى قرار داشته باشد.

خداى تعالى در اين آيه نخست پاداش آنهايى را كه ايمان آورده، و عمل صالح كرده‏اند، بيان مى‏كند، و سپس آنان را عامل مى‏خواند، و مى‏فرمايد: «﴿وَ نِعْمَ أَجْرُ اَلْعَامِلِينَ﴾ چه خوب است پاداش عاملان»، آنگاه همين عاملان را تفسير مى‏كند به «﴿اَلَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلىَ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ﴾ كسانى كه صبر مى‏كنند، و بر پروردگار خود توكل مى‏نمايند» و با اين بيان صبر و توكل را دو تا از خصايص مؤمنين دانسته، و با اين اشاره‏ها فهمانده است كه مؤمن

وقتى كه در راه خدا صبر كند، و بر خدا توكل نمايد، از ايمان خود راضى مى‏شود، پس بر هر مؤمن است، كه تا آنجا كه راهى براى دين‏دارى خود مى‏يابد، دين‏دارى را از دست نداده، بر هر اذيت و جفايى صبر كند، و چون كارد به استخوانش رسيد، و ديگر نتوانست مراسم دينى خود را در وطن خود به پاى دارد، آن وقت بايد از وطن بيرون شده و به سرزمينى ديگر مهاجرت كند، و بر دشوارى و تعب و رنج غربت نيز صبر كند.

﴿اَلَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلىَ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ﴾

اين جمله بيان‏گر اوصاف عاملان است، نكته‏اى كه در اينجا تذكرش لازم است، اين است كه: هر چند صبر عمومى است، و شامل صبر بر مصيبت، و صبر بر اطاعت خدا، و صبر بر ترك معصيت او مى‏شود، و ليكن مورد آيه صبر بر مصيبت است، چون مناسب با حال مؤمنينى كه در مكه در چنگ مشركين قرار گرفته بودند، و به حكم اين آيات مامور به هجرت شده بودند، صبر بر مصيبت است.

﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللَّهُ يَرْزُقُهَا وَ إِيَّاكُمْ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾

كلمه «كاين» بسيارى هر چيزى را مى‏رساند، و به معناى «چه بسيار» است و منظور از حمل رزق، ذخيره كردن آن است، همان طور كه انسانها و بعضى از حيوانات مانند مورچه و موش و زنبور عسل رزق خود را ذخيره مى‏كنند.

در اين آيه شريفه مؤمنين را دلخوشى و دلگرمى مى‏دهد، تا اگر خواستند در راه خدا مهاجرت كنند از جهت رزق نگرانى نداشته باشند، و بدانند هر جا باشند خدا رزقشان را در آنجا مى‏دهد، و يقين داشته باشند كه از گرسنگى نخواهند مرد، و بدانند كه رازقشان پروردگارشان است، نه آب و خاكشان، و به اين منظور مى‏فرمايد: چه بسيار از جنبدگانند كه رزق خود را ذخيره نمى‏كنند، بلكه خدا روز به روز رزقشان را مى‏رساند، شما انسانها نيز هر چند كه ذخيره مى‏كنيد، ولى بايد بدانيد كه روزى دهنده شما خدا است، و او شنوا و داناست.

در اينكه دو نام بزرگ از اسامى خدا در خاتمه آيه قرار گرفته، اشاره است به برهان بر مضمون آيه، چون مضمون آيه اين بود كه انسان و ساير حيوانات محتاج به رزقند، و رزق خود را به زبان حاجت (نه زبان سر) از خدا مى‏خواهند، و خدا حاجتشان را برآورده مى‏سازد، براى اينكه او هم داناى به حوائج خلق خويش است، و هم شنواى حاجت آنان است، پس به مقتضاى اين دو اسم آنان را روزى مى‏دهد.

* * *

هجرتارض اللهرزقموتصبرعبادت آزادکاین من دابةکل نفس ذائقة الموتصبر بر هجرتتوکل

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيات: ﴿أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللَّهِ وَاسِعَةً...﴾ و ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾ و ﴿كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى و در روايت ابى الجارود، از امام باقر (علیه السلام) آمده، كه در ذيل آيه‏ ﴿يَا عِبَادِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ﴾، مى‏فرمود: هرگز ملوك ستمگر و فاسق را اطاعت مكنيد، و اگر ترسيديد كه شما را از دين‏داريتان جلوگيرى كنند، زمين من فراخ است، از سرزمينى كه زير سلطه آن فاسق است، بيرون شويد، و در همين معنا است كه خداى تعالى مى‏فرمايد: «﴿فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ در چه حالى بوديد، گفتند در زمين زير دست ستمگران بوديم» مى‏فرمايد «﴿أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا﴾ آيا زمين خدا فراخ نبود كه در آن مهاجرت كنيد، و نقل مكان دهيد».

و در مجمع البيان از امام ابو عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: معناى آيه اين است كه وقتى در زمين خدا عصيان مى‏شود، و تو در آن سرزمين زندگى مى‏كنى، از آنجا بيرون شو و به جاى ديگر نقل مكان كن‏.

و در عيون به سند خود از حضرت رضا (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: وقتى آيه‏ ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ﴾ نازل شد، من عرضه داشتم: پروردگارا آيا همه خلايق تا آخرين نفر مى‏ميرند؟ و انبياء باقى مى‏مانند؟ در جوابم اين آيه نازل شد: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از ابن مردويه، از على (علیه السلام) روايت كرده، ولى متن روايتش بى اشكال نيست، براى اينكه جمله‏ ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ﴾ صريحا مى‏گويد: تو هم مى‏ميرى، انبياى گذشته را هم كه آن جناب مى‏دانست مرده‏اند، ديگر جاى اين سؤال نيست كه بپرسد آيا همه مردم مى‏ميرند، و انبياء باقى مى‏مانند؟ تا در پاسخش آيه نازل شود، كه «﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾ هر كسى چشنده مرگ خواهد بود».

و در مجمع البيان از عطاء از ابن عمر روايت كرده كه گفت: من با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به گردش رفتيم، تا به چار ديوارى بعضى از انصار رسيديم، رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم) خرماهاى ريخته را جمع مى‏كرد و مى‏خورد، پس به من فرمود: اى پسر عمر! چرا نمى‏خورى؟ عرضه داشتم ميل ندارم، فرمود ولى من ميل دارم چون امروز صبح چهارمين روزى بود كه غذا نخورده بودم، با اينكه اگر مى‏خواستم و دعا مى‏كردم كه خدا مانند ثروت كسرى و قيصر را به من بدهد هر آينه مى‏داد، ولى نخواستم، و در مقابل من كسانى خواهند بود و تو آنها را ديدار خواهى كرد كه روزى يك سال خود را زير سر مى‏گذارند، و ذخيره مى‏كنند، به خاطر اينكه نصيبشان كم است، ابن عمر مى‏گويد: به خدا سوگند از آن جا برنخاستيم، تا اينكه آيه‏ ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللَّهُ يَرْزُقُهَا وَ إِيَّاكُمْ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ﴾ نازل شد.

در الدر المنثور هم اين روايت را نقل كرده‏، و سپس در سند آن ايراد گرفته. و علاوه بر ضعف سند، اصلا مضمونش با واقع شدن آيه در سياق آيات قبلش نمى‏سازد.

هجرتموترزقروایترزق دابهذائقة الموت

تناقض شرک، لهو دنیا و جهاد فی الله در عنکبوت ۶۱-۶۹ آیات ۶۱–۶۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان پایان سوره عنکبوت را بر حجت توحید در برابر شرک، حقیقت حیات آخرت و وعده هدایت مجاهدان یکجا می‌آورد.

وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَسَخَّرَ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ
و اگر از ايشان بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را [چنين‌] رام كرده است؟» حتماً خواهند گفت: «الله»؛ پس چگونه [از حق‌] بازگردانيده مى‌شوند؟
ٱللَّهُ يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ وَيَقْدِرُ لَهُۥٓ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ
خدا بر هر كس از بندگانش كه بخواهد روزى را گشاده مى‌گرداند و [يا] بر او تنگ مى‌سازد، زيرا خدا به هر چيزى داناست.
وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّن نَّزَّلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَحْيَا بِهِ ٱلْأَرْضَ مِنۢ بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُ ۚ قُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ
و اگر از آنان بپرسى: «چه كسى از آسمان، آبى فرو فرستاده و زمين را پس از مرگش به وسيله آن زنده گردانيده است؟» حتماً خواهند گفت: «الله.» بگو: «ستايش از آنِ خداست با اين همه، بيشترشان نمى‌انديشند.
وَمَا هَٰذِهِ ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَآ إِلَّا لَهْوٌۭ وَلَعِبٌۭ ۚ وَإِنَّ ٱلدَّارَ ٱلْءَاخِرَةَ لَهِىَ ٱلْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا۟ يَعْلَمُونَ
اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيچه نيست، و زندگى حقيقى همانا [در] سراى آخرت است؛ اى كاش مى‌دانستند.
فَإِذَا رَكِبُوا۟ فِى ٱلْفُلْكِ دَعَوُا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمْ إِلَى ٱلْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ
و هنگامى كه بر كشتى سوار مى‌شوند، خدا را پاكدلانه مى‌خوانند، و[لى‌] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، بناگاه شرك مى‌ورزند.
لِيَكْفُرُوا۟ بِمَآ ءَاتَيْنَٰهُمْ وَلِيَتَمَتَّعُوا۟ ۖ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ
بگذار تا به آنچه بِديشان داده‌ايم انكار آورند و بگذار تا برخوردار شوند، زودا كه بدانند.
أَوَلَمْ يَرَوْا۟ أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا ءَامِنًۭا وَيُتَخَطَّفُ ٱلنَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ۚ أَفَبِٱلْبَٰطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ ٱللَّهِ يَكْفُرُونَ
آيا نديده‌اند كه ما [براى آنان‌] حرمى امن قرار داديم و حال آنكه مردم از حوالى آنان ربوده مى‌شوند؟ آيا به باطل ايمان مى‌آورند و به نعمت خدا كفر مى‌ورزند؟
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ ٱفْتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِٱلْحَقِّ لَمَّا جَآءَهُۥٓ ۚ أَلَيْسَ فِى جَهَنَّمَ مَثْوًۭى لِّلْكَٰفِرِينَ
و كيست ستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بندد يا چون حق به سوى او آيد آن را تكذيب كند؟ آيا جاى كافران [در] جهنم نيست؟
وَٱلَّذِينَ جَٰهَدُوا۟ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلْمُحْسِنِينَ
و كسانى كه در راه ما كوشيده‌اند، به يقين راه‌هاى خود را بر آنان مى‌نماييم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات خطاب از مؤمنين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگشته، ولى در معنا، خطابى است عام، كه همه انسانها را شامل مى‏شود، هر چند از نظر لفظ مخصوص به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، براى اينكه حجت‏هايى كه در آن ذكر شده شامل همه انسانها است.

خطابرسولحجتعموم انسانخطاب لفظی به رسول.عمومیت حجت برای انسان‌ها.سیاق حجت‌های توحیدی.

ضد و نقيض‏ها در اعتقادات مشركين در باره خالق و مدبر عالم

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات ضد و نقيض گويى‏هاى مشركين را كه در عقايد دارند، و در فصل سابق صحيح آن عقايد به مؤمنين عرضه شد، و به آن ايمان آورده‏اند، ذكر مى‏كند، و آن تناقضات اين است كه: مشركين اعتراف دارند كه آفريدگار آسمانها و زمين و مدبر آفتاب و ماه - كه مدار ارزاق بر وجود آن دو است - خداى سبحان است، و نيز اعتراف دارند كه تنها كسى كه آب را از آسمان مى‏فرستد، و زمين را بعد از مردنش دوباره زنده مى‏كند، خداى عز و جل است، و در

عين حال غير خدا را مى‏پرستند، و از آنها رزق مى‏خواهند، و با اينكه وقتى سوار كشتى مى‏شوند خدا را مى‏خوانند، و خدا را مى‏پرستند، ولى همين كه از خطر دريا نجاتشان داد، دوباره پرستش غير خدا را از سر مى‏گيرند، و با اينكه شهر مكه حرم امنى است كه خدا در اختيارشان گذاشته، و اين نعمت بزرگ را به ايشان ارزانى داشته، در همين شهر به باطل ايمان مى‏آورند، و حق را انكار، و نعمت خدا را كفران مى‏كنند.

اين نكته را هم بگوييم كه آخرين آيه سوره يعنى آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾، مناسب با همان آيات اول سوره است، كه مى‏فرمود: ﴿الم أَ حَسِبَ اَلنَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لاَ يُفْتَنُونَ﴾ تا آنجا كه مى‏فرمود: ﴿وَ مَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ...﴾.

﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اَللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾

در اين آيه به دو مساله خلقت و تدبير پرداخته، و هر دو را به خدا نسبت داده است، خلقت آسمانها و زمين راجع به ايجاد است، و تسخير آفتاب و ماه كه به خاطر ما حالات گوناگون به خود مى‏گيرند، طلوع و غروب كرده، و دور و نزديك مى‏شوند، مربوط است به تدبير او، چون پيدايش ارزاق انسانها و ساير حيوانات، همه ناشى از تدبير آفتاب و ماه است، و اين خلقت و تدبير از يكديگر جدا شدنى و قابل انفكاك نيستند، پس كسى كه اعتراف دارد كه خلقت آسمانها و زمين مستند به خدا است، ناگزير بايد اعتراف كند كه تدبير نيز از اوست.

و وقتى خداى تعالى به تنهايى خالق باشد، و تدبير آسمانها و به دنبال آن تدبير زمين، و به دنبال آن پديد آوردن ارزاق، تنها به دست او باشد، لازم است او تنها كسى باشد كه به منظور رساندن رزق، و ساير تدابيرش پرستش شود، و اين حوائج را تنها از او بخواهند، پس اين عجب است كه انسانهايى خدا را كنار گذاشته و از غير خدا رزق بخواهند، از كسى و چيزى كه مالك هيچ چيز نيست، جمله‏ ﴿فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ﴾، اشاره به همين تعجب است، يعنى وقتى خلقت و تدبير آفتاب و ماه مستند به خدا است، پس چگونه اين مشركين در دعاى خود متوجه غير خدا مى‏شوند، و بت‏ها را مى‏پرستند؟

﴿اَللَّهُ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اَللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾

در اين آيه به آنچه در آيه قبلى اشاره كرده بود تصريح مى‏كند و كلمه «يقدر» از ماده (قدر) است كه به معناى تنگ گرفتن، در مقابل «بسط» كه به معناى گشايش دادن است و در آيه مورد بحث منظور معناى اين كلمه نيست. بلكه منظور لازمه معنا است يعنى توسعه، و اگر

در جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾ با اينكه مى‏توانست ضمير بياورد و بفرمايد: «انه بكل شى‏ء عليم» ضمير نياورد و اسم «الله» را آورد، براى اين است كه بر علت حكم دلالت كند و چنين معنا دهد كه او بر همه چيز داناست براى اينكه «الله» است.

و معناى آيه اين است كه: خداوند رزق را بر هر كس بخواهد توسعه مى‏دهد و بر هر كس بخواهد تنگ مى‏گيرد و نمى‏خواهد مگر بر طبق مصلحت براى اينكه او به هر چيزى داناست، چون الله است كه جامع تمامى صفات كمال است.

﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا … لاَ يَعْقِلُونَ﴾

مراد از احياى زمين بعد از مردن آن، روياندن گياهان در بهار، بعد از مردن آنها در زمستان است.

﴿قُلِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ﴾ يعنى خدا را در برابر اينكه حجت را بر دشمنان تمام كرد، و مجبورشان كرد كه اعتراف كنند به اينكه مدبر امور خلقت نيز خداست، حمد بگو، چون با اين تماميت حجت ديگر چاره‏اى ندارند جز اينكه تنها خدا را بپرستند، و بت‏ها و ارباب آنها را رها كنند.

﴿بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ﴾ يعنى بيشترشان در آيات خدا تدبر نمى‏كنند، و عقل خود را قاضى و حاكم نمى‏كنند، تا خدا را بشناسند، و حق را از باطل تميز دهند، پس معناى جمله «لا يعقلون»، اين شد كه آن طور كه سزاوار است تعقل نمى‏كنند.

مشرکینتناقضخالقرزقکشتیاخلاصتناقض عقاید مشرکان.اعتراف به خالقیت و ربوبیت.رزق از خدا.احیای زمین پس از موت.اخلاص موقت در خطر.اکثرهم لا یعقلون.

توضيح اينكه زندگى دنيا لهو و لعب و زندگى آخرت حيات واقعى است

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾

كلمه «لهو»، به معناى هر چيز و هر كار بيهوده‏اى است كه انسان را از كار مهم و مفيدش باز بدارد، و به خود مشغول سازد، بنابراين يكى از مصاديق لهو، زندگى مادى دنياست، براى اينكه آدمى را با زرق و برق خود و آرايش فانى و فريبنده خود از زندگى باقى و دائمى بازمى‏دارد، و به خود مشغول و سرگرم مى‏كند.

و كلمه «لعب»، به معناى كار و يا كارهاى منظمى است با نظم خيالى و براى غرض خيالى مثل بازيهاى بچه‏ها، زندگى دنيا همان طور كه به اعتبارى لهو است، همين طور لعب نيز هست، براى اينكه فانى و زودگذر است، هم چنان كه بازيها اين طورند، عده‏اى بچه با حرص و شور و هيجان عجيبى يك بازى را شروع مى‏كنند، و خيلى زود از آن سير شده و از هم جدا مى‏شوند.

و نيز همان طور كه بچه‏ها بر سر بازى داد و فرياد راه مى‏اندازند، و پنجه بر روى هم

مى‏كشند، با اينكه آنچه بر سر آن نزاع مى‏كنند جز وهم و خيال چيزى نيست، مردم نيز بر سر امور دنيوى با يكديگر مى‏جنگند، با اينكه آنچه اين ستمگران بر سر آن تكالب مى‏كنند، از قبيل اموال، همسران، فرزندان، مناصب، مقامها، رياستها، مولويت‏ها، خدمتگزاران، ياران، و امثال آن چيزى جز اوهام نيستند، و در حقيقت سرابى هستند كه از دور آب به نظر مى‏رسد، و انسان منافع مذكور را مالك نمى‏شود، مگر در ظرف وهم و خيال.

به خلاف زندگى آخرت، كه انسان در آن عالم با كمالات واقعى كه خود از راه ايمان و عمل صالح كسب كرده زندگى مى‏كند، و مهمى است كه اشتغال به آن آدمى را از منافعى بازنمى‏دارد، چون غير از آن كمالات واقعى واقعيت ديگرى نيست، و جدى است، كه لعب و لهو و تاثيم در آن راه ندارد، بقايى است كه فنايى با آن نيست، لذتى است كه با الم آميخته نيست، سعادتى است كه شقاوتى در پى ندارد، پس آخرت حياتى است واقعى، و به حقيقت معناى كلمه، و اين است معناى اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ﴾.

در اين آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد زندگى دنيا را منحصر در لهو و لعب كرده، و با كلمه «هذه - اين زندگى دنيا» آن را تحقير نمود، و زندگى آخرت را منحصر در حيوان يعنى زندگى واقعى كرده، و اين انحصار را با ادوات تاكيدى چون حرف «ان» و حرف «لام» و ضمير فصل «هى»، و آوردن مطلب را با جمله اسميه، تاكيد نموده است.

﴿لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾ يعنى اگر مردمى دانا بودند مى‏دانستند كه مطلب از همين قرار است كه ما گفتيم.

﴿فَإِذَا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ﴾

فاى تفريعى كه در اول آيه آمده مطلب مذكور آيه را نتيجه مطلبى كرده كه از آيات سابق استفاده مى‏شود، چون از آيات سابق برمى‏آيد كه مشركين در شرك خود به خدا دروغ بسته‏اند، و بيشترشان تعقل نمى‏كنند، در اين آيه مى‏فرمايد: حال كه اينان به خدا دروغ مى‏بندند، و از عبادت خدا به عبادت غير خدا مى‏گرايند، و بيشترشان تعقل نمى‏كنند، و در اعتراف به خالقيت خدا، و انكار ربوبيت او، مرتكب تناقض مى‏شوند، پس در نتيجه وقتى سوار كشتى مى‏شوند چنين و چنان مى‏كنند.

كلمه «ركوب» به معناى نشستن بر بالاى چيزى است كه حركت داشته باشد، و اين كلمه خود به خود متعدى مى‏شود، و احتياج به هيچ يك از حروف تعديه ندارد، مثلا مى‏گوييم:

«فلان ركب الفرس - فلانى سوار اسب است»، و اگر در آيه مورد بحث با حرف «فى» متعدى شده، بدان جهت است كه سوار كشتى شدن نوعى استقرار گرفتن يا منزل كردن را متضمن است، و معناى آيه اين است كه: چون با استقرار در كشتى سوار بر آن مى‏شوند، (و يا چون در كشتى مستقر مى‏شوند، در حالى كه سوار بر آنند)، خداى را به خلوص مى‏خوانند، و معناى بقيه آيه روشن است، مى‏خواهد يك تناقض ديگر از تناقض‏هاى مشركين را حكايت كند كه در يك حال خدا را به خلوص مى‏خوانند، و چون بر آنان منت مى‏نهد و نجاتشان مى‏بخشد كفران نعمت مى‏كنند.

﴿لِيَكْفُرُوا بِمَا آتَيْنَاهُمْ وَ لِيَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾

لام در كلمه «ليكفروا» و هم چنين در كلمه «ليتمتعوا» لام امر است، و معلوم است كه وقتى بزرگى زيردست خود را به چيزى امر مى‏كند كه دوست ندارد، مى‏خواهد او را تهديد كند، مثل اينكه خود شما به فرمانبرتان بگوييد: هر چه مى‏خواهى بكن، و نيز مانند اين تهديد خداى تعالى كه فرموده: ﴿اِعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾.

بعضى‏ از مفسرين احتمال داده‏اند كه: «لام مذكور لام غايت باشد، و معناى آيه اين است كه: مشركين اين كارها را مى‏كنند كه كفران نعمت كرده باشند، كفران آن نعمت‏هايى كه ما به ايشان داديم، و نيز اين كارها را مى‏كنند تا به خيال خود لذت برده باشند»، ولى وجه اول با ذيل آيه كه مى‏فرمايد «﴿فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾ به زودى خواهند دانست» بهتر مى‏سازد، و مؤيد آن، اين آيه است كه در سوره روم، آيه 34 مى‏فرمايد: «﴿لِيَكْفُرُوا بِمَا آتَيْنَاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ﴾ كفر بورزند به آن نعمت‏ها كه به ايشان داديم، آرى خوش بگذرانيد كه به زودى خواهيد فهميد» و به همين جهت بعضى‏ از قاريان «لام» در كلمه‏ ﴿وَ لِيَتَمَتَّعُوا﴾ را با سكون خوانده‏اند، چون غير از لام امر هيچ لام ديگرى به سكون خوانده نمى‏شود.

﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ اَلنَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ﴾

منظور از «حرم آمن» مكه و پيرامون آن است، كه خداى تعالى آن را به دعاى ابراهيم (علیه السلام) مامن خلق قرار داد، كلمه «تخطف» مانند كلمه «خطف» به معناى قاپيدن چيزى به سرعت، و دزديدن آن است، چون آن روز عرب كارش غارت يكديگر بود، و از چپاول‏گرى امرار معاش مى‏كرد، و همواره اين قبيله به آن قبيله حمله مى‏كرد، و مى‏كشت و اسير

مى‏گرفت، و ليكن با همه اين احوال شهر مكه را محترم مى‏شمرد، و به ساكنين اين شهر كارى نداشت.

و معناى آيه اين است كه: آيا نمى‏نگرند كه ما حرم امنى درست كرديم، كه ساكنين آن در معرض قتل و اسارت قرار نمى‏گيرند، و اموالشان غارت نمى‏شود، با اينكه بيرون اين شهر مردم مشغول غارت و چپاول يكديگرند؟

﴿أَ فَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اَللَّهِ يَكْفُرُونَ﴾ اين جمله توبيخ ديگرى است به مشركين مكه، كه نعمت بزرگ امنيت مكه را با كفران مقابله مى‏كنند، و در عوض به صنم‏ها كه جز اسم خدا چيز ديگرى ندارند ايمان مى‏آورند، خلاصه حقايق را زير پا نهاده و به موهومات ايمان مى‏آورند.

﴿وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىَ عَلَى اَللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْكَافِرِينَ﴾

اين آيه، مشركين را به آتش دوزخ تهديد مى‏كند، و آنان را به ارتكاب شديدترين ظلم، و بزرگترين ستم معرفى مى‏كند، و آن عبارت است از دو چيز: اول اين است كه به خدا افتراء بسته‏اند، چون خدايانى دروغى را شريك او معرفى نموده‏اند، و دوم اينكه بعد از آمدن حق آن را تكذيب كردند و اين دو صفت هر دو در مشركين وجود داشت، چون هم بت مى‏پرستيدند، و هم رسالت پيامبر و قرآن كريم را تكذيب كردند با اينكه قرآن براى آنان آمده بود، پس به اين دو جهت كافر بودند، و جاى كافران و محل اقامتشان در آخرت، جهنم است.

لهولعبحیواندنیاآخرتحرم آمنلهو و لعب بودن دنیا.دار الآخرة هی الحیوان.حیات واقعی در آخرت.کفر به نعمت پس از نجات.افترا بر خدا.لو کانوا یعلمون.

معناى آيه: ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اَللَّهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اَللَّهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ﴾

كلمه «جاهدوا» از ماده «جهد» است، و «جهد» به معناى وسع و طاقت است، و «مجاهدة» به معناى به كار بردن آخرين حد وسع و قدرت در دفع دشمن است، و جهاد بر سه قسم است، جهاد با دشمن ظاهرى، و جهاد با شيطان، و جهاد نفس. راغب اين طور گفته‏.

و معناى‏ ﴿جَاهَدُوا فِينَا﴾ اين است كه جهادشان همواره در راه ما است، و اين تعبير كنايه از اين است كه: جهادشان در امورى است كه متعلق به خداى تعالى است، چه جهاد در راه عقيده باشد، و چه در راه عمل، و چون جهادشان در راه خدا است هيچ عاملى ايشان را از ايمان به خدا و اطاعت اوامر و نواحى او بازنمى‏دارد.

﴿لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾ در اينجا خداى تعالى براى خود سبيل‏هايى نشان مى‏دهد، و راه‏ها

هر چه باشد بالآخره به درگاه او منتهى مى‏شود، براى اينكه راه را براى اين راه مى‏گويند كه به سوى صاحب راه منتهى مى‏شود، و آن صاحب راه منظور اصلى از راه است. (مثلا وقتى مى‏گويند اين راه سعادت است، معنايش اين است كه: اين راه به سوى سعادت منتهى مى‏شود)، پس راه‏هاى خدا عبارت است از طريقه‏هايى كه آدمى را به او نزديك و به سوى او هدايت مى‏كند، و وقتى خود جهاد در راه خدا هدايت باشد، قهرا هدايت به سوى سبل، هدايت روى هدايت خواهد بود، و آن وقت آيه شريفه با آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ اِهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدىً﴾ منطبق مى‏شود.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه ديگر هيچ احتياج به تقدير گرفتن «شان» نيست، كه بگوييم كلمه «فنيا» فى «شاننا» بوده، و كلمه «شان» حذف شده.

﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ﴾ بعضى‏ گفته‏اند: معناى معيت، و به عبارتى ديگر بودن خدا با محسنين اين است كه: خدا يارى‏شان كند، و اينكه مساله جهاد، كه محتاج به نصرت است جلوتر آمده، خود قرينه است بر اينكه كلمه «مع» به همين معناى نصرتى است كه ما گفتيم. و اين وجه، وجه بدى نيست.

از اين بهتر نظريه آن مفسر ديگر است كه: كلمه «مع» را به معيت رحمت و عنايت تفسير كرده، چون شامل نصرت و يارى او و ساير اقسام عنايات خداى سبحان با بندگان محسن او خواهد بود، چون او كمال عنايت را به ايشان دارد، و رحمتش شامل حال ايشان است، و اين معيت اخص از معيت وجودى است كه در جمله‏ ﴿وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾ آمده، براى اينكه خدا از نظر وجود با تمامى موجودات و انسانها هست، چه نيكان و چه بدان، ولى با محسنين بودنش معيت مخصوصى است كه گفتيم بنا بر تفسير اول معيت نصرت و معونت، و بنا بر تفسير دوم معيت رحمت و عنايت است.

در سابق هم گفتيم كه اين آيه كه سوره با آن ختم مى‏شود، به آيات اول سوره انعطاف دارد، و همان حقيقت را تكرار مى‏كند.

جهادهدایتسبلمحسنینجهاد نفسجهاد فی الله.جهاد نفس در اقسام جهاد.هدایت به سبل.مع المحسنین.جهاد با شیطان.

بحث روايتى (چند روايت در ذيل برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا، و بيهقى، در شعب الايمان، از ابى جعفر

روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: تعجب تمام تعجب از كسى است كه خانه حيات را تصديق دارد، ولى همه سعى و كوشش او براى خانه غرور است‏.

و در همان كتاب است كه: جويبر، از ضحاك، از ابن عباس، روايت كرد كه گفت: مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفتند: تنها مانع ما از اينكه به دين تو درآييم، اين است كه مى‏ترسيم مردم ما را بربايند، چون ما جمعيت كمى هستيم، و جمعيت اعراب از ما بيشتر است، وقتى بشنوند كه ما به دين تو درآمده‏ايم، ما را نابود مى‏كنند، چون ما براى آنان لقمه‏اى بيش نيستيم، خداى تعالى در پاسخ اين بهانه اين آيه را نازل كرد: ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً...﴾.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اَللَّهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ﴾ گفته: در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (علیه السلام) آمده كه فرمود: اين آيه در باره آل محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) و شيعيان ايشان است‏.

روایتحرمخانه غرورجهادخانه غرور در برابر خانه حیات.روایات جهاد.هدایت مجاهدان.