→ المیزان

بلد

۹۰ مکی آیات ۲۰ بازه‌ها ۱

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

قسم به بلد، کبد انسان، عقبه ایمان و انفاق، و میمنه و مشأمة آیات ۱–۲۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

سوره بلد با سوگند و حقیقت رنج خلقت و اقتحام عقبه یک واحد موضوعی است.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ لَآ أُقْسِمُ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ
سوگند به اين شهر،
وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ
و حال آنكه تو در اين شهر جاى دارى؛
وَوَالِدٍۢ وَمَا وَلَدَ
سوگند به پدرى [چنان‌] و آن كسى را كه به وجود آورد؛
لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ
براستى كه انسان را در رنج آفريده‌ايم.
أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌۭ
آيا پندارد كه هيچ كس هرگز بر او دست نتواند يافت؟
يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًۭا لُّبَدًا
گويد: «مال فراوانى تباه كردم.»
أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ
آيا پندارد كه هيچ كس او را نديده است؟
أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ
آيا دو چشمش نداده‌ايم؟
وَلِسَانًۭا وَشَفَتَيْنِ
و زبانى و دو لب.
وَهَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ
و هر دو راه [خير و شر] را بدو نموديم.
فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ
و[لى‌] نخواست از گردنه [عاقبت‌نگرى‌] بالا رود!
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْعَقَبَةُ
و تو چه دانى كه آن گردنه [سخت‌] چيست؟
فَكُّ رَقَبَةٍ
بنده‌اى را آزادكردن،
أَوْ إِطْعَٰمٌۭ فِى يَوْمٍۢ ذِى مَسْغَبَةٍۢ
يا در روز گرسنگى، طعام‌دادن:
يَتِيمًۭا ذَا مَقْرَبَةٍ
به يتيمى خويشاوند،
أَوْ مِسْكِينًۭا ذَا مَتْرَبَةٍۢ
يا بينوايى خاك‌نشين.
ثُمَّ كَانَ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْمَرْحَمَةِ
علاوه بر اين از زمره كسانى باشد كه گرويده و يكديگر را به شكيبايى و مهربانى سفارش كرده‌اند؛
أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلْمَيْمَنَةِ
اينانند خجستگان.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا هُمْ أَصْحَٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ
و كسانى كه به انكار نشانه‌هاى ما پرداخته‌اند، آنانند ناخجستگان شوم.
عَلَيْهِمْ نَارٌۭ مُّؤْصَدَةٌۢ
بر آنان آتشى سرپوشيده احاطه دارد.

بيان آيات[ حقيقتى در باره خلقت انسان كه سوره مباركه بلد بيان مى‏كند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره بيانگر اين حقيقت است كه خلقت انسان بر اساس رنج و مشقت است، هيچ شانى از شؤون حيات را نخواهى ديد كه توام با تلخى‏ها و رنج‏ها و خستگى‏ها نباشد، از آن روزى كه در شكم مادر روح به كالبدش دميده شد، تا روزى كه از اين دنيا رخت بر مى‏بندد هيچ راحتى و آسايشى كه خالى از تعب و مشقت باشد نمى‏بيند، و هيچ سعادتى را خالص از شقاوت نمى‏يابد، تنها خانه آخرت است كه راحتى‏اش آميخته با تعب نيست.

بنابراين، چه بهتر به جاى هر تلخى و ناكامى و رنج، سنگينى تكاليف الهى را تحمل كند، در برابر آن‌ها صبر نمايد صبر بر اطاعت و بر ترك معصيت، و در گسترش دادن رحمت بر همه مبتلايان كوشا باشد، كسانى را از قبيل ايتام و فقرا و بيماران و امثال آن‌ها كه دچار مصائب شده‏اند مورد شفقت خود قرار دهد، تا جزو «اصحاب ميمنه» شود، و گرنه آخرتش هم مثل دنيايش خواهد شد، و در آخرت از «اصحاب مشئمه» خواهد بود كه‏ ﴿نَارٌ مُؤْصَدَةٌ﴾ مسلط

بر آنان است.

و سياق آيات اين سوره شبيه به سياق سوره‏هاى مكى است، و همين سياق مكى بودن آن را تاييد مى‏كند.

و اينكه بعضى‏ آن را مدنى دانسته‏اند، با سياق آن نمى‏سازد.

بعضى‏ اين احتمال را هم داده‏اند كه همه سوره به جز چهار آيه اول آن مدنى باشد، و به زودى تفصيل قول در بحث روايتى آينده خواهد آمد ان شاء الله تعالى.

﴿لاَ أُقْسِمُ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾

مفسرين‏ گفته‏اند منظور از ﴿بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾ مكه است، مؤيد اين احتمال سياق سوره است كه گفتيم سياق سوره‏هاى مكى را دارد، و نيز آيه بعدى يعنى آيه‏ ﴿وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾ آن را تاييد مى‏كند، البته بنابراينكه منظور از «والد»، ابراهيم (علیه السلام) باشد، كه بيانش مى‏آيد.

کبدانسانرنجمشقتبلدخلقت انسان در رنج.حیات توأم با مشقت.شؤون حیات با تلخی.دنیای رنج.

سه وجه در معناى آيه: ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾

اين جمله حال است از كلمه «بلد» در آيه قبل، و با اينكه مى‏توانست به آوردن ضمير آن اكتفاء نموده، بفرمايد: «لا اقسم بهذا البلد و انت حل بها» چنين نكرد، و دوباره خود كلمه بلد را ذكر كرد، براى اين بود كه به عظمت شان آن، و اعتنايى كه به امر آن دارد اشاره كرده باشد، چون بلد مذكور با ساير بلاد فرق دارد، اين بلد حرام است، و كلمه «حل» مانند كلمه «حلول» به معناى اقامت و استقرار در مكان است، و مصدر در اينجا به معناى اسم فاعل (حلول كننده) است.

و معناى دو آيه اين است كه (هر چند قسم لازم ندارد ولى) سوگند مى‏خورم به اين شهر، شهرى كه تو در آن اقامت دارى، و اين تعبير توجه مى‏دهد به اينكه مكه به خاطر اقامت آن جناب در آن و تولدش در آن شرافت يافته.

بعضى‏ گفته‏اند: جمله‏ ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾ جمله‏اى است معترضه كه بين سوگند و متعلق سوگند فاصله شده، و مراد از كلمه «حل» حلول و اقامت نيست، بلكه مراد كسى است كه مردم پاس حرمتش را نگه ندارند.

در تفسير كشاف گفته‏: جمله معترضه‏اى كه بين قسم و متعلق آن قرار گرفته ﴿وَ أَنْتَ

حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾ مى‏باشد، يعنى بعد از آنكه به شهر مكه سوگند خورد، به عنوان جمله معترضه مى‏فرمايد در دشمنى مشركين با تو همين بس كه مثل تو پيامبرى با عظمت و حرمتى كه دارى، و مكه به حرمت تو حرمت يافته، و سكنه آن به خاطر آن حرمت، صيد را شكار نمى‏كنند، و برگ درخت را براى چريدن حيوانات خود نمى‏ريزند در آن شهر حرمت ندارى، شكار را حرام مى‏دانند، ولى بيرون كردن تو و كشتنت را حلال مى‏دانند، (نقل از شرحبيل راوى حديث) و در اين جمله معترضه علاوه بر معرفى كه به كفار مكه شده، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را هم به ثبات قدم وامى‏دارد، و آن جناب را تشويق مى‏كند به اينكه دشمنى‏هاى اهل مكه را تحمل كند، و هر شنونده را وادار مى‏كند به اينكه از شدت دشمنى آنان شگفتى كند.

آن‌گاه مى‏گويد: ممكن هم هست بگوييم: نخست با سوگند خوردن به مكه، شهر ولادت پيامبر او را تسليت داده، خاطرنشان ساخته كه هيچ انسانى خالى از تحمل شدايد نيست، و آن‌گاه به عنوان جمله معترضه و به منظور تكميل تسليت و تخفيف اندوه آن جناب فرموده: ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾ يعنى تو به زودى در اين شهر رحل اقامت مى‏افكنى، در حالى كه هر بلايى كه بخواهى بر سر دشمنان مى‏آورى، هر كه را بخواهى مى‏كشى، و يا اسير مى‏كنى، (تا آخر بيانى كه اين مفسر آورده)، و حاصلش اين است كه كلمه «حل» را در مقابل «حرم» بگيريم، و چون حل به معناى اسم فاعل است، قهرا معنايش «محل» (با ضمه ميم و كسره حاء) در مقابل «محرم» خواهد بود، و معنايش اين مى‏شود كه ما به زودى در فتح مكه اين بلد حرام را براى مدتى محل قرار مى‏دهيم، تا بتوانى با كفار مقاتله نموده، هر كه را بخواهى به قتل برسانى.

بلدمکهحلقسمپیامبرحضور پیامبر در مکه.بلد الحرام مکه.حرمت بلد و حل بودن پیامبر.ارتباط با ابراهیم در سیاق بعد.

بيان اينكه سوگند ﴿وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾ سوگند به ابراهيم و اسماعيل (عليهما السلام) است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾

از آنجا كه از نظر ادبيت رعايت تناسب بين سوگند و بين چيزى كه مى‏خواهيم با سوگند اثبات كنيم لازم است، لذا بايد بگوييم مراد از ﴿وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾ كسى است كه بين او و بين بلدى كه مورد سوگند واقع شده نسبت روشنى بوده، و اين معنا با ابراهيم خليل (علیه السلام) و فرزندش اسماعيل (علیه السلام) منطبق است، كه سبب اصلى در بناى اين شهر و بانيان خود بيت الحرام بودند، و خداى تعالى در باره آنان فرمود: ﴿وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ اَلْقَوَاعِدَ مِنَ اَلْبَيْتِ وَ إِسْمَاعِيلُ﴾، و ابراهيم (علیه السلام) بود كه از خداى تعالى درخواست

كرد مكه را شهر امن قرار دهد: ﴿وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً﴾.

و نكره آوردن كلمه «والد - پدرى» به منظور تعظيم و بزرگداشت آن پدر بوده، و اگر نفرمود: «و والد و من ولد - و پدرى و فرزندى كه پديد آورد»، و به جايش فرمود: ﴿وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾ و پدرى و آنچه پديد آورد، براى اين بود كه آن فرزند را مدح نموده، بفهماند فرزندى عجيب بوده، نظير آيه‏ ﴿وَ اَللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ﴾كه در پاسخ به مادر مريم كه گفت من دختر زاييدم فرمود: خدا بهتر مى‏دانست كه چه زاييده، با اينكه مى‏توانست بفرمايد: خدا بهتر مى‏داند كه دختر زاييده، ولى عبارت «چه زاييده» عظمت و اهميت آن طفل را مى‏رساند.

والدولدابراهیماسماعیلقسموالد = ابراهیم.نسل ابراهیم و ذریه نبوت.تناسب قسم با اثبات.

چند قول ديگر در باره مراد از ﴿وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه مورد بحث هم اين است كه: سوگند مى‏خورم به پدرى عظيم الشان كه ابراهيم باشد، و به آنچه برايش متولد شد، يعنى پسرى عجيب كه امرى شگفت‏آور و اثرى مبارك داشت، و آن اسماعيل پسرش بود، سوگند به اين دو تن كه بانيان اين شهر بودند، در نتيجه مفاد آيات سه‏گانه سوگند به مكه معظمه و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه در آن شهر مى‏زيست، و به ابراهيم و اسماعيل است، كه بنيانگذار آن شهر بودند.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «والد»، ابراهيم (علیه السلام) و مراد از «ما ولد» تمامى اولاد عرب او است، ولى اين نظريه درست نيست، براى اينكه بسيار بعيد است كه خداى تعالى پيغمبر اسلام و ابراهيم (عليهما السلام) را با امثال ابو لهب و ابو جهل و ساير پيشوايان كفر در سوگند خود جمع نموده، در سياقى واحد به همه سوگند ياد كند، با اينكه خود ابراهيم (علیه السلام) از كسانى كه پيرويش نكنند و دين توحيد را نپذيرند بيزارى جسته بود، و به حكايت قرآن كريم از خداى تعالى درخواست كرده بود كه‏ ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾.

پس كسى كه منظور از «ما ولد» را اولاد ابراهيم گرفته ناگزير است كلام خود را تخصيص بزند، و بگويد منظورم از اولاد ابراهيم خصوص مسلمانان از ايشان است، هم چنان

كه خود ابراهيم و اسماعيل در دعايى كه هنگام ساختن كعبه كردند، بنا به حكايت قرآن كريم گفتند: ﴿رَبَّنَا وَ اِجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَ تُبْ عَلَيْنَا﴾.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از ﴿وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾ آدم (علیه السلام) و همه ذريه او است، به اين بيان كه اين آيات مى‏خواهد به خلقت انسان در رنج سوگند ياد كند، و خداى تعالى در ابقاى وجود اين نوع يعنى نوع انسانى سنت ولادت را مقرر فرموده، در اين آيات به محصول اين سنت كه همان پدرى و فرزندى است سوگند خورده، به اينكه انسان در تلاش و تعب و رنج است، و اين مقتضاى نوع خلقت او از زمان ولادت تا روز مرگ است.

و اين وجه فى نفسه وجه بدى نيست، و ليكن صاحب اين نظريه بايد به اين سؤال پاسخ دهد كه مناسبت ميان سنت ولادت با شهر مكه چيست؟ با اينكه تمامى مولودهاى عالم داخل در سوگند هستند؟ بعضى‏ گفته‏اند: مراد آدم، و صلحاى از ذريه او است، و گويا اين هم خواسته همان نظر قبلى را بگويد، با اين تفاوت كه اشكال قبلى ما را هم رفع كرده باشد، كه گفتيم چگونه ممكن است خداى تعالى به صالحان و صالحان يك جا سوگند ياد كند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن دو همه پدران و همه فرزندان است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «والد»، متولد و از «ما ولد» غير متولد است و قائل اين وجه كلمه «ما» را نافيه گرفته، نه موصوله.

بعضى‏ مراد از «والد» را رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مراد از «ما ولد» را امت او دانسته‏اند، به اين دليل كه آن جناب به منزله پدر امت است، ولى همه اين وجوه از نظر لفظ و سياق، وجوه بعيدى است.

اقوالوالدآدمابراهیمنسلپدر عظیم‌الشان.قول والد = آدم.قول جنس پدر و فرزند.اقوال درباره ذریه.

خلقت انسان در «كبد» و آميخته بودن حيات او با رنج و خستگى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ﴾

كلمه «كبد» به معناى رنج و خستگى است، و جمله مورد بحث جواب قسم است، و اين تعبير كه «خلقت انسان در كبد است» به ما مى‏فهماند كه رنج و مشقت از هر سو و در تمامى شؤون حيات بر انسان احاطه دارد، و اين معنا بر هيچ خردمندى پوشيده نيست، كه انسان در پى به دست آوردن هيچ نعمتى بر نمى‏آيد، مگر آنكه خالص آن را مى‏خواهد،

خالص از هر نقمت و دردسر، و خالص در خوبى و پاكيزگى، ولى هيچ نعمتى را به دست نمى‏آورد مگر آميخته با ناملايماتى كه عيش او را منغص مى‏دارد، و نعمتى مقرون با جرعه‏هاى اندوه و رنج، علاوه بر مصائب دهر كه حوادث ناگوارى كه چون شرنگى كشنده كام جانش را تلخ مى‏كند.

﴿أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ﴾

اين آيه به منزله نتيجه حجتى است كه آيه قبل اقامه كرده بود، به اين بيان كه بعد از آنكه گفتيم خلقت انسان بر پايه رنج است، و ظرف وجودش تعب، و تعب مظروف او است، هيچ چيزى به دست نمى‏آورد مگر كمتر و ناقص‏تر و ناخالص‏تر از آنچه توقعش را دارد، و نتيجه گرفتيم كه پس انسان در اصل خلقتش طورى آفريده شده كه خواستش همواره مغلوب و شكست خورده، و همه امورش مقهور مقدرات است، و آن كس كه اراده او را شكست مى‏دهد و از هر سو و در هر جهت از جهات و شؤون زندگيش دخل و تصرف مى‏كند خداى سبحان است كه از هر جهت بر او قادر است، پس او حق دارد كه در انسان به هر نحو كه بخواهد تصرف كند، و هر وقت خواست او را به عذاب خود بگيرد.

پس انسان نمى‏تواند اين پندار را به خود راه دهد كه احدى بر او قادر نيست، و اين پندار او را وادار كند به اينكه بر خدا تكبر بورزد، و از عبادت او عارش آيد، و يا در بعضى از دستوراتش اطاعتش بكند، مثلا در راه رضاى او انفاق بكند، ولى انفاق خود را زياد پنداشته، بر خداى تعالى منت بگذارد، و يا عملى را كه در باطن به عنوان ريا و خودنمايى انجام داده به خيال خود خدا را فريب دهد و وانمود كند كه به خاطر رضاى خدا انجام داده، آن‌گاه بگويد: ﴿أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾ من مال بسيارى را نفله كردم.

کبدرنجانسانقدرتمالخلقت در کبد.رنج ذاتی حیات.ایحسب ان لن یقدر علیه.پندار ناتوانی دیگران بر او.اهلکت مالا لبدا.

حكايت منت گذارى كسى كه مقدارى از مال خود را انفاق نموده، مى‏گويد: مال هنگفتى را تلف كردم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾

كلمه «لبد» به معناى بسيار است، سياق اين آيه و ساير آيات تا آخر سوره چنين مى‏رساند كه در آن روزها شخصى اظهار اسلام و يا تمايل به اسلام نموده، مقدارى از مال خود را هم انفاق نموده و آن را بسيار دانسته، و منت نهاده و گفته‏ ﴿أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾، و در پاسخ اين منت كه نهاده آيات مورد بحث نازل شده، و سخن او را چنين رد كرده كه: رستگارى و رسيدن به حيات طيب و ميمون دست نمى‏دهد، مگر با تحمل سختى انفاق در راه خدا، و دخول در زمره كسانى كه به راستى ايمان آورده يكديگر را به صبر و مرحمت سفارش مى‏كنند، با اين بيان رواياتى كه ان شاء الله در بحث روايتى آينده مى‏آيد تاييد مى‏شود.

مال لبدانفاقمنتاهلاكمنت‌گذاری در انفاق.اهلاک مال.فخر به انفاق.ادعای اسلام با منت.

رد و انكار لازمه سخن كسى كه انفاق از مال بر او گران آمده گفت : ﴿أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ﴾

اين آيه انكار لازمه گفتار و پندار انسان است، كه مى‏گويد: ﴿أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾، و آن را با لحن كنايه انكار مى‏كند، و حاصل معناى آن اين است كه: لازمه اينكه انسان مى‏گويد مالى بسيار نفله كردم، اين است كه او خيال كرده باشد ما از انفاق او غافل و جاهليم، و او در اين خيال خطا كرده، چون خداى سبحان آنچه را او انفاق كرده ديده ولى اين مقدار انفاق در رسيدن به آن رستگارى و به ميمنت حيات كافى نيست، بلكه كسى كه چنين زندگى را طالب باشد، بايد از مشقت عبوديت بيش از آن را تحمل كند، و از گردنه‏هاى دشوارترى عبور كند و در مجاهداتى كه مؤمنين دارند گام به گام با ايشان باشد.

﴿أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِسَاناً وَ شَفَتَيْنِ وَ هَدَيْنَاهُ اَلنَّجْدَيْنِ﴾

كلمه «نجد» به معناى راهى است به سوى بلندى، و مراد از «نجدين» راه خير و راه شر است و اگر راه خير و شر را نجد خوانده، براى اين بوده كه هر دو مستلزم رنج و مشقت است.

ولى بعضى‏ از مفسرين آن را به دو پستان مادر تفسير كرده‏اند، كه از ظاهر لفظ به دور است.

﴿أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ﴾ يعنى آيا بدن او را مجهز به دو دستگاه عكاسى كه همه ديدنى‏ها را ببيند نكرديم؟ تا بدين وسيله آن علم به ديدنى‏ها با آن وسعت كه دارد برايش حاصل شود، ﴿وَ لِسَاناً وَ شَفَتَيْنِ﴾ يعنى آيا ما برايش زبان و دو لب قرار نداديم، تا به وسيله آن‌ها تواناى بر سخن گفتن شود، آن هم با وسعت دامنه‏اى كه دارد و به وسيله سخن گفتن هر يك بر باطن و ضمير ديگرى آگاه گردد، علم خود را به او منتقل كند، و آن ديگرى از اين راه به امورى كه غايب از ديدگان است راه يابد.

﴿وَ هَدَيْنَاهُ اَلنَّجْدَيْنِ﴾ يعنى ما راه خير و شر را با الهامى از خود به او تعليم داديم، در نتيجه او به خودى خود و به الهام ما خير و شر را تشخيص مى‏دهد، پس آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾.

در خلال اين آيات سه‏گانه حجتى نهفته است بر اثبات مضمون آيه‏ ﴿أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ﴾، و آن مضمون اين است كه خداى تعالى اعمال بندگان و ضمائر آنان را مى‏بينند، خير

آن را از شرش، و حسنه آن را از سيئه‏اش تشخيص مى‏دهد.

و حاصل حجت مذكور اين است كه خداى سبحان كسى است كه ديدنى‏ها را به وسيله دو چشم - يا به عبارتى دو عدسى - به انسان‌ها نشان داد، و چگونه تصور مى‏شود كه هر ديدنى را به انسان نشان بدهد، ولى خودش آن‌ها را نبيند، و نيز خداى تعالى كسى است كه هر انسانى را از راه سخن گفتن به منويات انسان‌هاى ديگر آگاه مى‏كند، و چگونه تصور دارد كه خود او از باطن بندگانش آگاه نباشد، و چگونه ممكن است براى بندگانش پرده از اسرارى بردارد كه براى خودش مستور باشد، و خداى عز و جل كسى است كه با الهام خود به انسان تشخيص خير و شر را داده، و آيا ممكن است با اين حال خود او خير و شر و حسنه و سيئه را تشخيص ندهد؟

﴿فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ﴾

كلمه «اقتحام» به معناى داخل شدن به سرعت و با فشار و شدت در چيزى است، و كلمه «عقبة» به معناى راه سنگلاخى و دشوار است كه به طرف قله كوه منتهى مى‏شود، و «اقتحام عقبه» اشاره است به انفاقهايى كه براى انفاقگر بسيار دشوار باشد، كه بعدا هم به اين معنا تصريح مى‏كند.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: (نمى‏خواهد بفرمايد انسان نامبرده راه دشوار انفاق را نمى‏رود، بلكه) نفرين بر او است، كه مى‏گفت: مال بسيارى را از دست دادم. ولى اين وجه درستى نيست.

﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا اَلْعَقَبَةُ﴾

تعبير اينكه تو نمى‏دانى، كنايه است از عظمت شان عقبه، همانطور كه اين تعبير در هر جا همين معنا را افاده مى‏كند.

﴿فَكُّ رَقَبَةٍ﴾

يعنى آزاد كردن برده، ممكن هم هست تقدير كلام «هى (عقبة) فك رقبة» باشد، يعنى عقبه عبارت است از آزاد كردن برده، پس مراد از عقبه، خود آزاد كردن است، كه عملى از اعمال آدمى است، و مراد از اقتحام اين عمل، آوردن آن است، و معلوم است كه آوردن عمل همان عمل است.

با اين بيان فساد گفتار بعضى‏ از مفسرين روشن مى‏شود كه گفته‏اند: فك رقبه،

اقتحام عقبه است، نه خود عقبه، پس بايد مضافى در اينجا حذف شده باشد، كه ضميرى به آن برگردد، و خلاصه تقدير كلام «و ما ادريك ما اقتحام العقبه، هو - اى الاقتحام - فك رقبه - و تو نمى‏دانى اقتحام عقبه چيست، آن - يعنى اقتحام عقبه - عبارت از بنده آزاد كردن است» مى‏باشد.

و تفسير كردن «عقبه» به‏ ﴿فَكُّ رَقَبَةٍ﴾ و «اطعام در روز قحطى» جنبه مثال دارد، نه اينكه عقبه تنها اين دو باشد، بلكه اين دو به خاطر اهميتى كه دارد اختصاص به ذكر يافته، هم چنان كه ذكر فك رقبه قبل از آن ديگرى، باز به خاطر مهم‏تر بودن آن بوده، چون خداى تعالى به اين عمل خير عنايت بيشترى دارد.

﴿أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ يَتِيماً ذَا مَقْرَبَةٍ أَوْ مِسْكِيناً ذَا مَتْرَبَةٍ﴾

كلمه «مسغبة» به معناى گرسنگى و قحطى است، و كلمه «مقربة» به معناى قرابت نسبى است، و كلمه «متربة» از ماده «تراب» (خاك) گرفته شده و معنايش خاك‏نشينى از شدت فقر است.

و معناى آيه اين است كه: انسان مورد بحث به هيچ عقبه‏اى قدم ننهاد، نه بنده‏اى آزاد كرد، و نه در روز قحطى طعامى داد، نه به يتيمى خويشاوند، و نه به مسكينى خاك‏نشين.

﴿ثُمَّ كَانَ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ﴾

كلمه «مرحمة» مصدر ميمى از ماده رحمت است، و كلمه «تواصوا» از مصدر «تواصى» است، و «تواصى به صبر» سفارش كردن اين به آن و آن به اين به صبر كردن در برابر اطاعت خدا است، و نيز سفارش كردن يكديگر به ترحم كردن بر افراد فقير و مسكين است.

و جمله‏ ﴿ثُمَّ كَانَ...﴾ عطف است بر جمله «اقتحم»، و تقدير كلام «فلا اقتحم العقبة و لا كان من الذين امنوا... - نه در عقبه‏اى قدم نهاد، و نه از كسانى بود كه ايمان آوردند...» است، و مفسرين ديگر در باره اين جمله و اينكه به كجا عطف مى‏شود سخنان بى‏فايده‏اى گفته‏اند كه به همين جهت از نقلش خوددارى مى‏شود.

﴿أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلْمَيْمَنَةِ﴾

كلمه «ميمنة» از ماده يمن، ضد شوم است، و اشاره «اولئك» به كسانى است كه سياق آيات قبل بر آنان دلالت دارد. و معناى آيه اين است كه: اينان كه به هر عقبه دشوارى قدم نهادند، و از كسانى بودند كه به خدا ايمان آورده، يكديگر را به صبر و مرحمت سفارش كردند، مردمى صاحب يمن و شگونند، و ايمان و اعمال صالحى كه از پيش براى آخرت خود مى‏فرستند چيزى به جز شگون و مباركى و زيبا و مرضى نمى‏دانند.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «ميمنة» طرف دست راست است، و اصحاب دست راست كسانى هستند كه در قيامت نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى‏شود، ولى اين سخن درست نيست، زيرا در مقابل اصحاب ميمنه به اين معنا اصحاب مشئمه قرار نمى‏گيرد.

﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا هُمْ أَصْحَابُ اَلْمَشْأَمَةِ﴾

آيات موجود در خارج وجود انسان در پهناى جهان و آيات موجود در داخل ذات انسان آيات و ادله‏اى است كه بر يگانگى او در ربوبيت و الوهيت و لوازم اين يگانگى دلالت مى‏كند، و رد اين ادله كفر به آيات خدا و به خود خدا است، و نيز كفر به قرآن كريم و آيات شريفه آن است، و نيز كفر به هر حكمى است كه از طريق رسالت نازل شده و ظاهرا مراد از آيات، مطلق آيات است، و «مشئمه» ضد ميمنت است.

﴿عَلَيْهِمْ نَارٌ مُؤْصَدَةٌ﴾

يعنى آتشى مستولى بر آنان است كه از هر سو احاطه‏شان مى‏كند.

عقبهنجدینفك رقبةاطعاممیمنةمشأمةخدا می‌بیند.هدایت به نجدین.اطعام و فک رقبه عقبه.ایمان پس از اقتحام.اصحاب میمنه.اصحاب مشأمة.نار مؤصدة.عینین و لسان و شفتین.

بحث روايتى (رواياتى در باره قسم به شهر مكه، مراد از ﴿وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾، كسى كه گفت: ﴿أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾، اطعام مسكين و آزاد كردن برده)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در تفسير آيه‏ ﴿وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾ نقل مى‏كند كه بعضى گفته‏اند معنايش اين است كه: تو در اين شهر محل (به ضمه ميم در مقابل محرم) هستى، و مراد اين است كه براى تو حلال است كه هر كس را كه از كفار بخواهى به قتل برسانى، و اين فرمان مربوط به روز فتح مكه است كه آن جناب مامور به قتال با كفار بود، و خداى تعالى قتال و كشتن كفار را برايش حلال كرد، و خود آن حضرت فرمود: اين عمل براى احدى قبل از من حلال نبود، و براى احدى بعد از من نيز حلال نخواهد شد، و براى من نيز بيش از ساعتى از روز حلال نشده، (نقل از ابن عباس و مجاهد و عطاء).

و نيز در ذيل همين آيه نقل كرده كه بعضى گفته‏اند: معناى آيه‏ ﴿لاَ أُقْسِمُ بِهَذَا اَلْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾ اين است كه: من ديگر به اين شهر سوگند نمى‏خورم كه تو در آن حلال و بى حرمت شدى، و با اينكه مردمش پاس حرمت عرض تو را نگه نداشتند، ديگر اين شهر هم حرمتى ندارد، (نقل از ابى مسلم). و نيز از امام صادق (علیه السلام) روايت شده.

سپس مى‏گويد: قريش احترام مكه را رعايت مى‏كردند، ولى حرمت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را پاس نمى‏داشتند، و بدين جهت بود كه خداى تعالى فرمود: ﴿لاَ أُقْسِمُ بِهَذَا اَلْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا اَلْبَلَدِ﴾، و منظورش اين است كه مردم اين شهر تو را در اين شهر بى حرمت كردند، رسالتت را تكذيب نموده دشنامت گفتند، با اينكه اگر كسى پدرشان را مى‏كشت آن قاتل را تعقيب و دستگير نمى‏كردند، قاتلان شاخه‏اى از درخت حرم را به گردن مى‏انداختند و از خطر انتقام ايمن مى‏شدند، و ليكن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را (كه حرمت مكه به طفيل وجود او بود)، بى احترامى مى‏كردند آن هم به نحوى كه با هيچ كس آن طور بى حرمتى روا نمى‏داشتند، و لذا خداى تعالى اين رفتار را بر آنان خرده گرفت‏.

باز در همان كتاب در تفسير آيه‏ ﴿وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ﴾ نقل كرده كه بعضى گفته‏اند:منظور از والد حضرت آدم، و از «ما ولد» همه انبياء و اوصياى انبياء و پيروان ايشان است، (نقل از امام صادق ع).

مؤلف: چند معنايى كه نقل شد از طرق اهل سنت هم در احاديثى موقوف‏ روايت شده است‏.

و قمى هم دو معناى اخير را در احاديثى كه نه سند دارد و نه نام امام برده شده آورده است‏.

و نيز در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً﴾ گفته: كلمه «لبد» به معناى مجتمع است‏.

و در مجمع البيان در تفسير همين آيه از مجاهد نقل كرده كه گفته است: صاحب اين سخن حارث بن نوفل بن عبد مناف بود، و قصه چنين بود كه گناهى را مرتكب شد و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) راه چاره پرسيد، حضرت فرمود تا كفاره دهد. حارث گفت اى واى از روزى كه بدين محمد در آمدم همه اموالم در كفارات و انفاقات از بين رفت‏.

و باز در مجمع البيان است كه شخصى به امير المؤمنين (علیه السلام) عرضه داشت:بعضى پنداشته‏اند كه منظور از كلمه «نجدين» در آيه‏ ﴿وَ هَدَيْنَاهُ اَلنَّجْدَيْنِ﴾ دو پستان مادر است. فرمود: نه چنين نيست بلكه منظور خير و شر است‏.

و در اصول كافى به سند خود از حمزة بن محمد از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه از آن جناب پرسيدم: معناى‏ ﴿وَ هَدَيْنَاهُ اَلنَّجْدَيْنِ﴾ چيست؟ فرمود: راه خير و راه شر.

مؤلف: در الدر المنثور هم اين معنا به چند طريق از على (علیه السلام) و انس و ابى امامه و ديگران از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده‏. و قمى هم آن را در تفسير خود آورده، اما بدون سند و بدون ذكر امام‏.

و در كافى به سند خود از جعفر بن خلاد روايت كرده كه گفت: امام ابو الحسن رضا (علیه السلام) را رسم چنين بود كه وقتى غذا مى‏خورد ظرفى در كنار سفره‏اش مى‏گذاشت، و نخست از بهترين طعامى كه برايش آورده بودند بر مى‏داشت و در آن ظرف مى‏گذاشت، آن‌گاه دستور مى‏داد آن را به مسكينان بدهند، بعد اين آيه را مى‏خواند: «فلا اقتحم العقبة».

و سپس مى‏فرمود: خداى عز و جل مى‏دانست كه همه مردم قادر بر بنده آزاد كردن نيستند، و لذا راه ديگرى به سوى بهشت برايشان باز كرد، و آن اطعام مسكين است‏.

و در مجمع البيان روايتى رسيده كه اوائل سندش ذكر نشده، و آخر سندش براء بن عازب است كه گفته: مردى عرب نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شد و عرضه داشت: يا رسول الله مرا علمى بياموز كه داخل بهشتم كند. فرمود: اگر من كمتر سخن گفتم و منبر را زود ختم كردم تو در عوض مساله خود را پرسيدى، يا بنده‏اى را آزاد كن و يا رقبه‏اى را فك كن. عرضه داشت: مگر اين دو يكى نيستند؟ فرمود: نه، عتق رقبه اين است كه انسان همه بهاى آن را خودش به تنهايى بپردازد، و فك رقبه اين است كه ديگرى را در پرداختن بهايش كمك كند. و سوم آشتى كردن با كسى كه از ارحام است و به تو ستم كرده.

و اگر اين هم نشد گرسنه‏اى را سير و تشنه‏اى را سيراب كنى، امر به معروف و نهى از منكر كنى، اگر اين را هم نتوانستى زبانت را باز بدارى مگر از خير.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿أَوْ مِسْكِيناً ذَا مَتْرَبَةٍ﴾ مى‏گويد: يعنى مسكينى كه جامه خوابى ندارد كه او را از آلودگى به خاك نگه بدارد.

روایتمکهوالدعقبهعتقحرمت مکه و حل پیامبر.تفسیر والد.عقبه اطعام و عتق.تطبیق‌های روایی.