→ المیزان

فتح

۴۸ مدنی آیات ۲۹ بازه‌ها ۵

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

فتح مبین حدیبیه، غفران ذنب، سکینت و ایمان آیات ۱–۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

صدر سوره فتح با صلح حدیبیه، غفران ذنب متقدم و متأخر پیامبر، نزول سکینت و جنود آسمان‌ها و زمین و وعده جنت پیوند دارد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًۭا مُّبِينًۭا
ما تو را پيروزى بخشيديم [چه‌] پيروزى درخشانى!
لِّيَغْفِرَ لَكَ ٱللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنۢبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَٰطًۭا مُّسْتَقِيمًۭا
تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو درگذرد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى راست هدايت كند.
وَيَنصُرَكَ ٱللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا
و تو را به نصرتى ارجمند يارى نمايد.
هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِى قُلُوبِ ٱلْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوٓا۟ إِيمَٰنًۭا مَّعَ إِيمَٰنِهِمْ ۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًۭا
اوست آن كس كه در دلهاى مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ايمانى بر ايمان خود بيفزايند. و سپاهيان آسمانها و زمين از آن خداست، و خدا همواره داناى سنجيده‌كار است.
لِّيُدْخِلَ ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا وَيُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّـَٔاتِهِمْ ۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عِندَ ٱللَّهِ فَوْزًا عَظِيمًۭا
تا مردان و زنانى را كه ايمان آورده‌اند در باغهايى كه از زير [درختان‌] آن جويبارها روان است، درآورد و در آن جاويدان بدارد، و بديهايشان را از آنان بزدايد؛ و اين [فرجام نيك‌] در پيشگاه خدا كاميابى بزرگى است.
وَيُعَذِّبَ ٱلْمُنَٰفِقِينَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلْمُشْرِكِينَ وَٱلْمُشْرِكَٰتِ ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوْءِ ۚ عَلَيْهِمْ دَآئِرَةُ ٱلسَّوْءِ ۖ وَغَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ ۖ وَسَآءَتْ مَصِيرًۭا
و [تا] مردان و زنان نفاق‌پيشه و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد برده‌اند، عذاب كند؛ بد زمانه بر آنان باد. و خدا بر ايشان خشم نموده و لعنتشان كرده و جهنم را براى آنان آماده گردانيده و [چه‌] بد سرانجامى است،
وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا
و سپاهيان آسمانها و زمين از آن خداست، و خدا همواره شكست‌ناپذير سنجيده‌كار است.

بيان آيات اشاره به مضامين سوره مباركه فتح و انطباق آن با ماجراى صلح حديبيه

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مضامين آيات اين سوره با فصول مختلفى كه دارد انطباقش بر قصه صلح حديبيه كه در سال ششم از هجرت اتفاق افتاد روشن است، و همچنين با ساير وقايعى كه پيرامون اين قصه اتفاق افتاد، مانند داستان تخلف اعراب از شركت در اين جنگ و نيز جلوگيرى مشركين از ورود مسلمانان به مكه، و نيز بيعتى كه بعضى از مسلمانان در زير درختى انجام دادند كه تاريخ، تفصيل آنها را آورده، و ما هم به زودى قسمتى از رواياتش را در بحث روايتى آينده - ان شاء اللَّه - مى‏آوريم.

پس غرض سوره بيان منتى است كه خداى تعالى به رسول خدا نهاده، و در اين سفر فتحى آشكار نصيبش فرموده. و نيز منتى كه بر مؤمنين همراه وى نهاده و مدح شايانى است كه از آنان كرده، و وعده جميلى است كه به همه كسانى از ايشان داده كه ايمان آورده و عمل صالح كرده‏اند. و اين سوره در مدينه نازل شده.

﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾

اين جمله در زمينه منت نهادن قرار دارد. و اگر مطلب را با كلمه «ان» و نسبت دادن فتح به نون عظمت (نا) و توصيف آن به كلمه «مبين» تاكيد كرده، براى اين است كه نسبت به اين فتح عنايتى داشته كه با آن منت گذارده.

فتح مبینحدیبیهسوره فتحهجرتQ48:1فتح برای پیامبر.صلح حدیبیه.گشایش پس از تنگنا.

توضيح و توجيه اينكه مقصود از فتح مبين در آيه: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً‏﴾ صلح حديبيه است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از اين «فتح» به طورى كه قرائن كلام هم تاييد مى‏كند، فتحى است كه خدا در صلح حديبيه نصيب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود.

و توضيح اينكه: تمامى پيشرفتهايى كه در اين سوره اشاره‏اى به آنها دارد، از روزى شروع شده كه آن جناب از مدينه به سوى مكه بيرون رفت و سرانجام مسافرتش به صلح حديبيه منتهى گرديد، مانند منت نهادن بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين، و مدح مؤمنين، و خشنوديش از بيعت ايشان، و وعده جميلى كه به ايشان داده كه در دنيا به غنيمت‏هاى دنيايى و در آخرت به بهشت مى‏رساند، و مذمت عربهاى متخلف كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خواست آنان را به سوى جنگ حركت دهد، ولى حاضر نشدند، و مذمت مشركين در اينكه سد راه رسول خدا و همراهيان آن جناب از داخل شدن به مكه شدند، و مذمت منافقين و تصديق خدا رؤياى رسول گراميش را، و همچنين اينكه مى‏فرمايد: «او چيزهايى مى‏داند كه شما نمى‏دانيد، و در پس اين حوادث فتحى نزديك قرار دارد» همه اينها اگر صريح نباشد نزديك به صريح است كه مربوط به خروج آن جناب از مدينه به سوى مكه كه منتهى به صلح حديبيه شد مى‏باشد.

و اما اينكه اين صلح فتحى مبين است كه خدا به پيغمبرش روزى كرده، دقت در لحن آيات مربوط به اين داستان، سرش را روشن مى‏كند، چون بيرون شدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين به منظور حج خانه خدا، عملى بسيار خطرناك بود، آن قدر كه اميد برگشتن به مدينه عادتا محتمل نبود، و آيه‏ ﴿بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ اَلرَّسُولُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ إِلىَ أَهْلِيهِمْ أَبَداً﴾ به همين معنا اشاره مى‏كند، چون مسلمانان عده‏اى قليل، يعنى هزار و چهار صد نفر بودند و با پاى خود به طرف قريش مى‏رفتند، قريشى كه داغ جنگ بدر و احد و احزاب را از آنان در دل دارند، قريشى كه داراى پيروانى بسيارند و نيز داراى شوكت و قوتند، و مسلمانان كجا مى‏توانند حريف لشكر نيرومند مشركين، آن هم در داخل شهر آنان باشند؟

و ليكن خداى سبحان مساله را به نفع رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين و به ضرر مشركين تغيير داد، به طورى كه مشركين به اين مقدار راضى شدند كه براى مدت ده سال صلح كنند، با اينكه مؤمنين چنين اميدى از آنان نداشتند، ولى سرانجام چنين شد، و صلح كردند كه مدت ده سال جنگ نداشته باشند، و هر يك از قريش به طرف مسلمين رفت، و يا از طرف مسلمين به طرف قريش رفت، آزارش ندهند، و در امانش بدانند. و نيز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن سال را به مدينه برگردد، و سال بعد به مكه وارد شود، و مردم مكه، شهر را براى سه روز براى ايشان خالى كنند.

و اين سرنوشت روشنترين فتح و پيروزى است كه خدا نصيب پيامبرش كرد و مؤثرترين عامل براى فتح مكه در سال هشتم هجرى شد، چون جمع كثيرى از مشركين در اين دو سال بين «صلح و فتح مكه» اسلام آوردند، علاوه بر اين، سال بعد از صلح، يعنى سال هفتم هجرى، خيبر و قراى اطرافش را هم فتح كردند، و مسلمانان شوكتى بيشتر يافتند، و دامنه اسلام وسعتى روشن يافت، و نفرات مسلمين بيشتر شد، و آوازه‏شان منتشر شد، و بلاد زيادى را اشغال كردند. آن گاه در سال هشتم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) براى فتح مكه حركت كرد، در حالى كه به جاى هزار و چهار صد نفر در صلح حديبيه، ده و يا دوازده هزار نفر لشكر داشت.

بعضى از مفسرين‏ در باره «فتح» گفته‏اند: مراد از آن، فتح مكه است، و معناى «﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ‏﴾» اين است كه ما برايت مقدر كرده‏ايم كه مكه را بعدها فتح كنى. اما اين تفسير با قرائن آيه نمى‏سازد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از اين فتح، فتح خيبر است، و معنايش - بنابراينكه سوره در هنگام مراجعت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از صلح حديبيه به مدينه نازل شده باشد - اين است كه ما برايت مقدر كرده‏ايم كه خيبر را فتح كنى. اين تفسير نيز همانند تفسير قبلى است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «فتح» فتح معنوى است، كه عبارت است از پيروزى بر دشمنان از نظر مستدل بودن منطق، و از نظر معجزات درخشان و آشكارى كه كلمه حق به وسيله آنها بر باطل غلبه كرد، و اسلام به وسيله آنها بر كفر غلبه يافت. اين وجه هم هر چند در جاى خود حرف بى اشكالى است، ليكن با سياق آيات درست در نمى‏آيد.

فتححدیبیهصلحپیشرفتسیاقفتح نصیب‌شده در حدیبیه.پیشرفت‌های پس از صلح.فتح الهی.فتح مبین.

شرح مقصود از غفران ذنب متقدم و متاخر پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) در آيه: ﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ...﴾ و ارتباط آن با فتح مبين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً وَ يَنْصُرَكَ اَللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً‏﴾

لام در كلمه «ليغفر» به طورى كه از ظاهر عبارت برمى‏آيد لام تعليل است، ظاهرش اين است كه غرض از اين «فتح مبين» عبارت است از «آمرزش تو نسبت به گناهان گذشته و آينده‏ات» و ما مى‏دانيم كه هيچ رابطه‏اى بين فتح مذكور با آمرزش گناهان نيست و هيچ معناى معقولى براى تعليل آن فتح به مغفرت به ذهن نمى‏رسد، پس چه بايد كرد، و چطور آيه را معنا كنيم؟

بعضى از مفسرين‏ براى فرار از اين اشكال گفته‏اند: «لام» در جمله «ليغفر» در عين اينكه صداى كسره دارد لام قسم است، و اصل آن «ليغفرن» بود كه نون تاكيد از آن حذف شده، و «راء» آن هم چنان به صداى بالا باقى مانده، تا بفهماند نون در اينجا حذف شده. ليكن اين سخنى است غلط چون در ميان عرب چنين استعمالى سابقه ندارد

و همچنين گفتار بعضى‏ ديگر كه براى فرار از اشكال گفته‏اند: علت فتح، تنها آمرزش گناهان نيست، بلكه مجموع «آمرزش» ، «اتمام نعمت» ، «هدايت» و «نصرت عزيز» علت است، پس منافات ندارد كه يكى از آنها به خصوص، يعنى آمرزش گناهان فى نفسه علت فتح نباشد.

اين حرف نيز بسيار بى پايه است و هيچ ارزشى ندارد، چون بخشش گناه نه علت فتح است و نه جزء علت و نه حتى به نوعى با مطالبى كه بر آن عطف شده ارتباط دارد تا بگوييم مساله آمرزش گناه با علل فتح مخلوط شده، پس هيچ مصححى براى اينكه به تنهايى علت معرفى شود، و نه براى اينكه با علل ديگر و ضمن آنها مخلوط شود نيست.

و كوتاه سخن اينكه: اين اشكال خود بهترين شاهد است بر اينكه مراد از كلمه «ذنب» در آيه شريفه، گناه به معناى معروف كلمه يعنى مخالفت تكليف مولوى الهى نيست. و نيز مراد از «مغفرت» معناى معروفش كه عبارت است از ترك عذاب در مقابل مخالفت نامبرده نيست، چون كلمه «ذنب» در لغت آن طور كه از موارد استعمال آن استفاده مى‏شود عبارت است از عملى كه آثار و تبعات بدى دارد، حال هر چه باشد. و مغفرت هم در لغت عبارت است از پرده افكندن بر روى هر چيز، ولى بايد اين را هم بدانيم كه اين دو معنا كه براى دو لفظ «ذنب» و «مغفرت» ذكر كرديم (و گفتيم كه متبادر از لفظ «ذنب» مخالفت امر مولوى است كه عقاب در پى بياورد، و متبادر از كلمه «مغفرت» ترك عقاب بر آن مخالفت است) معنايى است كه نظر عرف مردمان متشرع به آن دو لفظ داده، و گرنه معناى لغوى ذنب همان بود كه گفتيم عبارت است از هر عملى كه آثار شوم داشته باشد، و معناى لغوى مغفرت هم پوشاندن هر چيز است.

حال كه معناى لغوى و عرفى اين دو كلمه روشن شد، مى‏گوييم قيام رسول خدا به دعوت مردم، و نهضتش عليه كفر و وثنيت، از قبل از هجرت و ادامه‏اش تا بعد از آن، و

جنگهايى كه بعد از هجرت با كفار مشرك به راه انداخت، عملى بود داراى آثار شوم، و مصداقى بود براى كلمه «ذنب» و خلاصه عملى بود حادثه آفرين و مساله ساز، و معلوم است كه كفار قريش ما دام كه شوكت و نيروى خود را محفوظ داشتند هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمى‏دادند، يعنى از ايجاد دردسر براى آن جناب كوتاهى نمى‏كردند، و هرگز زوال مليت و انهدام سنت و طريقه خود را، و نيز خون‏هايى كه از بزرگان ايشان ريخته شده، از ياد نمى‏بردند، و تا از راه انتقام و محو اسم و رسم پيامبر كينه‏هاى درونى خود را تسكين نمى‏دادند، دست بردار نبودند.

اما خداى سبحان با فتح مكه و يا فتح حديبيه كه آن نيز منتهى به فتح مكه شد، شوكت و نيروى قريش را از آنان گرفت، و در نتيجه گناهانى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در نظر مشركين داشت پوشانيد، و آن جناب را از شر قريش ايمنى داد.

پس مراد از كلمه «ذنب» - و خدا داناتر است - تبعات بد، و آثار خطرناكى است كه دعوت آن جناب از ناحيه كفار و مشركين به بار مى‏آورد، و اين آثار از نظر لغت ذنب است، ذنبى است كه در نظر كفار وى را در برابر آن مستحق عقوبت مى‏ساخت، هم چنان كه موسى (علیه السلام) در جريان كشتن آن جوان قبطى خود را گناه كار قبطيان معرفى نموده مى‏گويد: ﴿وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ﴾ اين معناى گناهان گذشته رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است گناهانى كه قبل از هجرت كرده بود و اما گناهان آينده‏اش عبارت است از خونهايى كه بعد از هجرت از صناديد قريش ريخت، و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت است از پوشاندن آنها، و ابطال عقوبت‏هايى كه به دنبال دارد، و آن به اين بود كه شوكت و بنيه قريش را از آنان گرفت. مؤيد اين معنا جمله‏ ﴿وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ ... وَ يَنْصُرَكَ اَللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً‏﴾ است.

غفرانذنبپیامبرنعمتنصرغفران ذنب متقدم و متأخر.ذنب در نسبت به پیامبر.معنای ذنب در آیه.و یهدیک صراطا مستقیما.اتمام نعمت.نصر عزیز.

وجوه متعددى كه در بيان معنى و مفاد آيه فوق گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آن معنايى است كه از آيه، به ضميمه سياق به نظر ما رسيد، ولى مفسرين مسلك‏هاى مختلف ديگرى دارند كه هشت نظريه از آنها را در اينجا مى‏آوريم.

۱ - مراد از ذنب رسول خدا گناهانى است كه آن جناب كرد، و مراد از گناهان گذشته گناهان قبل از بعثت، و مراد از گناهان آينده گناهان بعد از بعثت آن حضرت است‏. بعضى ديگر گفته‏اند گناهان قبل از فتح مكه و بعد از آن است‏.

اين مسلك در صورتى صحيح است كه ما صدور معصيت از انبياء را جائز بدانيم، و اين خلاف دليل قطعى از كتاب و سنت و عقل است، چون اين ادله بر عصمت انبياء (علیه السلام) دلالت دارند كه بحثش در جلد دوم اين كتاب و جاهايى ديگر گذشت.

علاوه بر اين، اشكال نامربوط بودن آمرزش گناهان با فتح مبين به جاى خود باقى است.

۲ - مراد از مغفرت گناهان گذشته و آينده، مغفرت گناهانى است كه قبلا مرتكب شده و آنچه كه بعدا مرتكب مى‏شود. و منظور از مغفرت گناهانى كه هنوز مرتكب نشده، وعده به آن است، چون اگر بگوييم خود مغفرت منظور است، اشكال مى‏شود كه گناه ارتكاب نشده مغفرت بردار نيست‏.

اشكال اين وجه همان اشكال وجه قبلى است، علاوه بر اينكه آمرزش گناهان بعدى مستلزم آن است كه تكليف از آن جناب برداشته شده باشد، و اين مخالف نص صريح كلام خداى تعالى است، آن هم در آياتى بسيار، مانند آيه‏ ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ اَلْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اَللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ اَلدِّينَ﴾ و آيه‏ ﴿وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَكُونَ أَوَّلَ اَلْمُسْلِمِينَ‏﴾ و آياتى ديگر كه سياقشان استثناء نمى‏پذيرد.

علاوه بر اينكه بعضى از گناهان قابل آمرزش نيست، مانند شرك به خدا، افتراء و دروغ بر او، استهزاء به آيات خدا، افساد در زمين، و هتك محارم. و آيه مورد بحث بطور مطلق فرموده: گناهان آينده‏ات را آمرزيده، پس بايد اين گونه گناهان براى آن جناب جائز باشد، و اين معقول نيست كه خدا بنده‏اى از بندگان خود را براى اقامه دينش و اصلاح زمين مبعوث كند آن وقت اين پيغمبر، همين كه به نصرت خدا دعوتش ريشه كرد، و خدا او را بر هر چه كه خواست غلبه داد، اجازه‏اش دهد تمامى اوامرش را مخالفت نموده، آنچه را كه بنا كرده ويران سازد و آنچه را كه اصلاح كرده تباه كند، و به او بفرمايد: هر چه بكنى من تو را مى‏آمرزم و از هر دروغ و افترايى كه به من ببندى عفو مى‏كنم، با اينكه عمل آن پيغمبر خود دعوت و تبليغ عملى است، اين از نظر عقل. و اما از نظر قرآن، آيه شريفه‏ ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اَلْأَقَاوِيلِ، لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ اَلْوَتِينَ﴾ صريح در اين است كه چنين ايمنى به رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم) داده نشده.

۱ - مراد از مغفرت گناهان گذشته آن جناب، گناهان پدر و مادرش آدم و حوا، و مراد از مغفرت گناهان آينده‏اش آمرزش گناهان امت و به وسيله دعاى آن جناب است‏. اشكال اين وجه همان اشكال وجه قبلى است.

۲ - اين كلام گفتارى است بر حسب فرض، هر چند كه از نظر سياق به نظر مى‏رسد كلامى تحقيقى باشد نه فرضى، و معنايش اين است كه: تا خدا گناهان قديمى و آينده‏ات را اگر گناهى داشته باشى بيامرزد. اشكال اين وجه اين است كه خلاف ظاهر آيه است و خلاف ظاهر دليل مى‏خواهد كه ندارد.

۳ - اين كلام جنبه تعظيم و حسن خطاب دارد و معناى آن «غفر اللَّه لك» مى‏باشد هم چنان كه چنين خطابى در آيه‏ ﴿عَفَا اَللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ‏﴾ آمده‏. اشكال اين وجه اين است كه در چنين خطابهايى معمولا لفظ دعاء به كار مى‏برند - اينطور گفته‏اند.

۴ - مراد از ذنب در حق رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ترك اولى است، يعنى مخالفت اوامر ارشادى، نه تمرد از امتثال تكاليف مولوى، چون انبياء با آن درجات قربى كه دارند بر ترك اولى مؤاخذه مى‏شوند، همانطور كه ديگران بر معصيت‏هاى اصطلاحى مؤاخذه مى‏شوند، هم چنان كه معروف است كه «حسنات الأبرار سيئات المقربين حسنه نيكان نسبت به مقربين گناه شمرده مى‏شود».

۵ - وجهى است كه جمعى از علماى اماميه آن را پسنديده‏اند، و آن اين است كه مراد از مغفرت گناهان گذشته آن جناب، گناهان گذشته امت او، و مراد از گناهان آينده‏اش گناهانى است كه امتش بعدها مرتكب مى‏شوند و با شفاعت آن جناب آمرزيده مى‏شود و نسبت دادن گناهان امت به آن جناب عيبى ندارد، چون شدت اتصال آن جناب با امت اين را تجويز مى‏كند.

و اين وجه و وجه قبلى‏اش از همه اشكالات گذشته سالم مى‏باشند، ليكن اشكال بى ربط بودن مغفرت با فتح مكه يا حديبيه به حال خود باقى است.

۶ - پاسخى است كه از سيد مرتضى علم الهدى (رحمة اللَّه عليه) نقل شده كه فرموده:

كلمه «ذنب» مصدر است، و مصدر مى‏تواند هم به فاعل خود اضافه شود و هم به مفعول خود، و در اينجا كلمه «ذنب» به مفعول خود اضافه شده، و مراد از «ذنب» گناهانى است كه مردم نسبت به آن جناب روا داشتند، و نگذاشتند آن جناب وارد مكه شود، و مانع از ورود او به مسجد الحرام شدند. و بنابراين، معناى آمرزش اين گناه، نسخ احكام دشمنان آن جناب يعنى مشركين است، مى‏خواهد بفرمايد: خداوند به وسيله فتح مكه و داخل شدنت در آن لكه ننگى كه دشمنان مى‏خواستند به تو بچسبانند زايل مى‏سازد.

و اين وجه خيلى قريب الماخذ با وجهى است كه ما ذكر كرديم، و عيبى هم ندارد، جز اينكه كمى با ظاهر آيه ناسازگار است.

در جمله‏ ﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ...‏﴾ كه بعد از جمله‏ ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾ قرار گرفته، التفاتى از تكلم به غيبت به كار رفته، و شايد وجهش اين باشد كه از آنجا كه حاصل مفاد سوره منت نهادن بر پيامبر و مؤمنين بود، به اينكه فتح را نصيبشان كرد، و آرامش بر دلهايشان افكند، و ياريشان نمود، و ساير وعده‏هايى كه به ايشان داد، در چنين زمينه‏اى مناسب بود نصرت دادن به پيغمبر و مؤمنين را به خدا نسبت دهد، چون نامبردگان، غير خدا را نمى‏پرستيدند، و مشركين، غير خدا را به اين اميد كه ياريشان كنند و هرگز نمى‏كردند مى‏پرستيدند.

و اما اينكه چرا اين سنت را در آيه اول با تعبير «نا ما» ادا كرد، و فرمود: «ما براى تو فتح كرديم» ،براى اين بود كه تعبير به «ما» كه به عظمت اشعار دارد، با ذكر فتح مناسب‏تر است و اين نكته عينا در آيه‏ ﴿إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً...‏﴾ نيز جريان دارد.

﴿وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ﴾ بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند معنايش اين است كه: نعمت خود را هم در دنيا برايت تمام كند، و تو را بر دشمن غلبه داده بلند آوازه‏ات گرداند و دينت را رونق بخشد، و هم در آخرت تمام كند و درجه‏ات را بلند كند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: يعنى نعمت خود را با فتح مكه و خيبر و طائف بر تو تمام كند.

﴿وَ يَهْدِيَكَ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً‏﴾ بعضى‏ گفته‏اند: يعنى تو را بر صراط مستقيم ثابت بدارد، صراطى كه سالك خود را به سوى بهشت مى‏كشاند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند، يعنى: تو را در تبليغ احكام و اجراى حدود به سوى صراط مستقيم رهنمون شود.

﴿وَ يَنْصُرَكَ اَللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً﴾ بعضى‏ در معناى «نصر عزيز» گفته‏اند: آن نصرتى

است كه هيچ جبارى عنيد و دشمنى نيرومند نتواند كارى به ايشان بكند، و خداى تعالى چنين نصرتى به رسول اسلام داد، براى اينكه دين او را خلل‏ناپذيرترين اديان كرد، و سلطنت او را عظيم‏ترين سلطنت قرار داد. بعضى‏ گفته‏اند: مراد از نصر عزيز، آن نصرى است كه در عالم نمونه‏اش نادر و يا ناياب باشد، و نصرت خداى تعالى نسبت به پيامبر اسلام همين طور بوده. و اين معنا با مقايسه حال آن جناب در اول بعثت و با حال او در آخر ايام دعوتش روشن مى‏شود.

دقت در سياق اين دو آيه بر اساس آن معنايى كه ما براى آيه‏ ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾ كرديم، اين معنا را به دست مى‏دهد كه مراد از جمله‏ ﴿وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ‏﴾ مقدمه‏چينى و فراهم شدن زمينه براى تماميت كلمه توحيد است، منظور اين است كه خداوند جو و افق را براى يك نصرت عزيز برايت تصفيه مى‏كند، و موانع آن را به وسيله مغفرت گناهان گذشته و آينده تو (به آن معنايى كه ما كرديم) بر طرف مى‏سازد.

﴿وَ يَهْدِيَكَ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً﴾ هدايت آن جناب بعد از تصفيه جو براى پيشرفت او، هدايت به سوى صراط مستقيم است، چون اين تصفيه سبب شد كه آن جناب بعد از مراجعت از حديبيه بتواند خيبر را فتح كند و سلطه دين را در اقطار جزيره گسترش دهد، و در آخر، پيشرفتش به فتح مكه و طائف منتهى گردد.

﴿وَ يَنْصُرَكَ اَللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً‏﴾ خداى تعالى آن جناب را نصرت داد نصرتى چشمگير، كه يا كم نظير و يا بى نظير بود، چون مكه و طائف را برايش فتح كرد و اسلام را در سرزمين جزيره گسترش داد و شرك را ريشه كن و يهود را ذليل و نصاراى جزيره را برايش خاضع و مجوس ساكن در جزيره را برايش تسليم نمود. و خداى تعالى دين مردم را تكميل و نعمتش را تمام نمود و اسلام را برايشان دينى پسنديده كرد.

وجوه مفسرانذنبغفرانعصمتفتحهشت وجه مفسران در معنای ذنب.عفو و غفران.عصمت و نسبت ذنب.اول المسلمین.

مراد از «سكينت» و انزال آن بر قلوب مؤمنين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ اَلْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ...﴾

ظاهرا مراد از «سكينت» آرامش و سكون نفس و ثبات و اطمينان آن به عقائدى است كه به آن ايمان آورده. و لذا علت نزول سكينت را اين دانسته كه: «﴿لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ‏﴾ تا ايمانى جديد به ايمان سابق خود بيفزايند» .در سابق در بحثى كه راجع به سكينت در ذيل آيه‏ ﴿أَنْ يَأْتِيَكُمُ اَلتَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏﴾ كرديم، گفتيم: اين سكينت با روح

ايمانى كه در جمله‏ ﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾ آمده منطبق است.

بعضى‏ گفته‏اند: سكينت به معناى رحمت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: عقل است. بعضى‏ آن را به وقار و عصمتى معنا كرده‏اند كه در خدا و رسولش هست. بعضى‏ آن را به تمايل به سوى دينى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده معنا كرده‏اند. بعضى‏ گفته‏اند: سكينت نام فرشته‏اى است كه در قلب مؤمن منزل مى‏كند. بعضى‏ گفته‏اند: چيزى است كه سرى مانند سر گربه دارد. و همه اينها اقاويلى است بدون دليل.

مراد از «انزال سكينت در قلوب مؤمنين» ايجاد آن است بعد از آنكه فاقد آن بودند، چون بسيار مى‏شود كه قرآن كريم خلقت و ايجاد را انزال مى‏خواند، مثلا مى‏فرمايد: ﴿وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ‏﴾ و نيز ﴿وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ‏﴾، و نيز ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ‏﴾، و اگر خلقت و ايجاد را انزال خوانده، به اين منظور بوده كه به علو مبدء آن اشاره كند.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از «انزال» اسكان و قرار دادن است، مى‏گويند: «نزل فى مكان كذا فلانى در فلان مكان نازل شد» يعنى بار و بنه خود را در آنجا پياده كرد.

ليكن اين معنايى است كه در كلام خداى تعالى معهود نيست، و يا اينكه موارد استعمال كلمه مذكور در كلام خدا بسيار است در هيچ جا به اين معنا نيامده، و شايد باعث اينكه آقايان را وادار كرده اين معنا را اختيار كنند اين بوده كه ديده‏اند كلمه «انزال» در آيه با حرف «فى» متعدى شده، ولى بايد بدانند كه آوردن كلمه «فى» به عنايت كلاميه‏اى بوده، يعنى در كلام اين معنا رعايت شده كه سكينت مربوط به دلها است، و در دلها مستقر مى‏شود، هم چنان كه در اثر رعايت واقع شدن سكينت در دلها، از جهت علو تعبير كرده به «انزال» ،هم در آيه مورد بحث و هم در آيه‏ ﴿فَأَنْزَلَ اَللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلىَ رَسُولِهِ وَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ از چنين وقوعى

تعبير به انزال كرده است.

و مراد از اينكه فرمود: تا ايمان خود را زياد كنند، شدت يافتن ايمان به چيزى است، چون ايمان بهر چيز عبارت است از علم به آن به اضافه التزام به آن، به طورى كه آثارش در عملش ظاهر شود، و معلوم است كه هر يك از علم و التزام مذكور، امورى است كه شدت و ضعف مى‏پذيرد، پس ايمان كه گفتيم عبارت است از علم و التزام نيز شدت و ضعف مى‏پذيرد.

پس معناى آيه اين است كه: خدا كسى است كه ثبات و اطمينان را كه لازمه مرتبه‏اى از مراتب روح است در قلب مؤمن جاى داد، تا ايمانى كه قبل از نزول سكينت داشت بيشتر و كامل‏تر شود.

سکینتایمانقلوبآرامشزیادتزیادت ایمان با سکینت.سکینت در قلوب.تأیید به روح.آرامش نفس.ثبات بر عقائد.

گفتارى در باره ايمان و زياد شدن آن (بيان اينكه ايمان علم و عمل - با هم - است و شدت و ضعف ايمان ناشى از شدت و ضعف علم و عمل است)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

ايمان، تنها و صرف علم نيست، به دليل آيات زير كه از كفر و ارتداد افرادى خبر مى‏دهد كه با علم به انحراف خود كافر و مرتد شدند، مانند آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ اِرْتَدُّوا عَلىَ أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَى‏﴾ و آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ شَاقُّوا اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدىَ﴾ و آيه‏ ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اِسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ‏﴾ و آيه‏ ﴿وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ‏﴾، پس بطورى كه ملاحظه مى‏فرماييد اين آيات، ارتداد و كفر و جحود و ضلالت را با علم جمع مى‏كند.

پس معلوم شد كه صرف علم به چيزى و يقين به اينكه حق است، در حصول ايمان كافى نيست، و صاحب آن علم را نمى‏شود مؤمن به آن چيز دانست، بلكه بايد ملتزم به مقتضاى علم خود نيز باشد، و بر طبق مؤداى علم عقد قلب داشته باشد، به طورى كه آثار عملى علم - هر چند فى الجمله - از وى بروز كند، پس كسى كه علم دارد به اينكه خداى تعالى، الهى است كه جز او الهى نيست، و التزام به مقتضاى علمش نيز دارد، يعنى در مقام انجام

مراسم عبوديت خود و الوهيت خدا بر مى‏آيد، چنين كسى مؤمن است، اما اگر علم مزبور را دارد، ولى التزام به آن را ندارد، و علمى كه علمش را بروز دهد و از عبوديتش خبر دهد ندارد چنين كسى عالم هست و مؤمن نيست.

و از اينجا بطلان گفتار بعضى‏ كه ايمان را صرف علم دانسته‏اند، روشن مى‏شود به همان دليلى كه گذشت. و نيز بطلان گفتار بعضى‏ كه گفته‏اند: ايمان همان عمل است، چون عمل با نفاق هم جمع مى‏شود، و ما مى‏بينيم منافقين كه حق برايشان ظهورى علمى يافته، عمل هم مى‏كنند، اما در عين حال ايمان ندارند.

و چون ايمان عبارت شد از علم به چيزى به التزام به مقتضاى آن، به طورى كه آثار آن علم در عمل هويدا شود، و نيز از آنجايى كه علم و التزام هر دو از امورى است كه شدت و ضعف و زيادت و نقصان مى‏پذيرد، ايمان هم كه از آن دو تاليف شده قابل زيادت و نقصان و شدت و ضعف است، پس اختلاف مراتب و تفاوت درجات آن از ضرورياتى است كه به هيچ وجه نبايد در آن ترديد كرد.

اين آن حقيقتى است كه اكثر علماء آن را پذيرفته‏اند، و حق هم همين است، دليل نقلى هم همان را مى‏گويد، مانند آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: ﴿لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ﴾ و آياتى ديگر. و نيز احاديثى كه از ائمه اهل بيت (علیه السلام) وارد شده، و از مراتب ايمان خبر مى‏دهد.

ایمانعلمعملشدت و ضعفجحدایمان علم و عمل با هم.علم بدون ایمان کافی نیست.جحد با استیقان.عمل رکن ایمان.شدت و ضعف ایمان.

سخن كسانى كه گفته‏اند: ايمان شدت و ضعف نمى‏پذيرد و عمل ربطى به ايمان ندارد و بيان ضعف و بى‏پايگى اين سخن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

ولى در مقابل اين اكثريت عده‏اى هستند - مانند ابو حنيفه و امام الحرمين و غير آن دو - كه معتقدند ايمان شدت و ضعف نمى‏پذيرد و استدلال كرده‏اند به اينكه ايمان نام آن تصديقى است كه به حد جزم و قطع رسيده باشد و جزم و قطع كم و زياد بردار نيست، و صاحب چنين تصديقى اگر اطاعت كند، و يا گناهان را ضميمه تصديقش سازد، تصديقش تغيير نمى‏كند. آن گاه آياتى كه خلاف گفته آنان را مى‏رساند تاويل كرده گفته‏اند: منظور از زيادى و كمى ايمان زيادى و كمى عددى است، چون ايمان در هر لحظه تجديد مى‏شود، و در مثل پيامبر ايمانهايش پشت سر هم است، و آن جناب حتى يك لحظه هم از برخورد با ايمانى نو فارغ نيست، به خلاف ديگران كه ممكن است بين دو ايمانشان فترتهاى كم و زيادى فاصله شود.

پس ايمان زياد يعنى ايمانهايى كه فاصله در آنها اندك است، و ايمان كم يعنى ايمانهايى كه فاصله در بين آنها زياد است.

و نيز ايمان يك كثرت ديگر هم دارد و آن كثرت چيزهايى است كه ايمان متعلق به آنها مى‏شود، و چون احكام و شرايع دين تدريجا نازل مى‏شده، مؤمنين هم تدريجا به آنها ايمان پيدا مى‏كردند، و ايمانشان هر لحظه از نظر عدد بيشتر مى‏شده، پس مراد از زياد شدن ايمان، زياد شدن عدد آن است‏.

ولى ضعف اين نظريه بسيار روشن است. اما اينكه استدلال كردند كه «ايمان نام تصديق جزمى است» قبول نداريم، براى اينكه اولا گفتيم كه ايمان نام تصديق جزمى توأم با التزام است، مگر آنكه مرادشان از تصديق، علم به التزام باشد. و ثانيا اينكه گفتند «اين تصديق زيادى و كمى ندارد» ادعايى است بدون دليل، بلكه عين ادعاء را دليل قرار دادن است، و اساسش هم اين است كه ايمان را امرى عرضى دانسته، و بقاء آن را به نحو تجدد امثال پنداشته‏اند، و اين هيچ فايده‏اى براى اثبات ادعايشان ندارد، براى اينكه ما مى‏بينيم بعضى از ايمانها هست كه تندباد حوادث تكانش نمى‏دهد، و از بينش نمى‏برد، و بعضى ديگر را مى‏بينيم كه به كمترين جهت زايل مى‏شود، و يا با سست‏ترين شبهه‏اى كه عارضش مى‏شود از بين مى‏رود، و چنين اختلافى را نمى‏شود با مساله تجدد امثال و كمى فترت‏ها و زيادى آن، تعليل و توجيه كرد، بلكه چاره‏اى جز اين نيست كه آن را مستند به قوت و ضعف خود ايمان كنيم، حال چه اينكه تجدد امثال را هم بپذيريم يا نپذيريم.

علاوه بر اين، مساله تجدد امثال در جاى خود باطل شده.

و اينكه گفتند «صاحب تصديق، چه اطاعت ضميمه تصديقش كند و چه معصيت، اثرى در تصديقش نمى‏گذارد» سخنى است كه ما آن را نمى‏پذيريم، براى اينكه قوى شدن ايمان در اثر مداومت در اطاعت، و ضعيف شدنش در اثر ارتكاب گناهان چيزى نيست كه كسى در آن ترديد كند، و همين قوت اثر و ضعف آن كاشف از اين است كه مبدء اثر قوى و يا ضعيف بوده، خداى تعالى هم مى‏فرمايد: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصَّالِحُ يَرْفَعُهُ‏﴾ و نيز فرموده: ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسَاؤُا اَلسُّواىَ أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اَللَّهِ وَ كَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُنَ‏﴾.

و اما اينكه آيات داله بر زياد و كم شدن ايمان را تاويل كردند، تاويلشان درست نيست، براى اينكه تاويل اولشان اين بود كه ايمان زياد، آن ايمانهاى متعددى است كه بين تك تك آنها فترت و فاصله زيادى نباشد، و ايمان اندك ايمانى است كه عددش كم و فاصله بين دو عدد از آنها زياد باشد، و اين تاويل مستلزم آن است كه صاحب ايمان اندك در حال فترت‏هايى كه دارد كافر و در حال تجدد ايمان مؤمن باشد، و اين چيزى است كه نه قرآن با آن سازگار است و نه در سراسر كلام خدا چيزى كه مختصر اشعارى به آن داشته باشد ديده مى‏شود.

و اگر خداى تعالى فرموده: ﴿وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ﴾ هر چند ممكن است به دو احتمال دلالت كند، يكى اينكه ايمان خودش شدت و ضعف بپذيرد - كه نظر ما همين است - و يكى هم اينكه چنين دلالتى نداشته باشد، بلكه دلالت بر نفى آن داشته باشد. الا اينكه دلالت اوليش قوى‏تر است، براى اينكه مدلولش اين است كه مؤمنين در عين حال ايمانشان، مشركند، پس ايمانشان نسبت به شرك، محض ايمان است، و شركشان نسبت به ايمان محض شرك است، و اين همان شدت و ضعف پذيرى ايمان است.

و تاويل دومشان اين بود كه زيادى و كمى ايمان و كثرت و قلت آن بر حسب قلت و كثرت احكام نازله از ناحيه خدا است، و در حقيقت صفتى است مربوط به حال متعلق ايمان، و علت زيادى و كمى، ايمان است نه خودش. و اين صحيح نيست، زيرا اگر مراد آيه شريفه ﴿لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ‏﴾ اين بود، جا داشت اين نتيجه را نتيجه تشريع احكامى زياد قرار بدهد، نه نتيجه انزال سكينت در قلوب مؤمنين - دقت فرماييد.

بعضى‏ ديگر زيادت ايمان در آيه را حمل بر زيادى آثار آن كه همان نورانيت قلب است كرده‏اند. اين وجه نيز خالى از اشكال نيست، چون كمى و زيادى اثر بخاطر كمى و زيادى مؤثر است، و معنا ندارد ايمان قبل از سكينت كه با ايمان بعد از سكينت از هر جهت مساوى است، اثر بعد از سكينتش بيشتر باشد.

بعضى‏ هم گفته‏اند: ايمانى كه در آيه شريفه كلمه «مع» بر سرش در آمده ايمان فطرى است، و ايمان قبليش ايمان استدلالى است، و معناى جمله اين است: ما بر دلهايشان سكينت نازل كرديم تا ايمانى استدلالى بر ايمان فطرى خود بيفزايند. اين توجيه هم درست

نيست، براى اينكه هيچ دليلى نيست كه بر آن دلالت كند. علاوه بر اين، ايمان فطرى هم ايمانى استدلالى است، و متعلق علم و ايمان به هر حال امرى نظرى است نه بديهى.

بعضى‏ ديگر - مانند فخر رازى - گفته‏اند: نزاع در اينكه آيا ايمان زيادت و نقص مى‏پذيرد يا نه، نزاعى است لفظى، آنهايى كه مى‏گويند نمى‏پذيرد، اصل ايمان را مى‏گويند، يعنى تصديق را، و درست هم مى‏گويند، چون تصديق زياده و نقصان ندارد و مراد آنهايى كه مى‏گويند: مى‏پذيرد، منظورشان سبب كمال ايمان است، يعنى اعمال صالح كه اگر زياد باشد ايمان كامل مى‏شود، و الا نه، و درست هم هست، و شكى در آن نيست.

ليكن اين حرف به سه دليل باطل است: اول اينكه خلط است بين تصديق و ايمان، و حال آنكه گفتيم ايمان صرف تصديق نيست، بلكه تصديق با التزام است.

و دوم اينكه اين نسبتى كه به دسته دوم داد كه منظورشان شدت و ضعف اصل ايمان نيست بلكه اعمالى است كه مايه كمال ايمان است، نسبتى است ناروا، براى اينكه اين دسته شدت و ضعف را در اصل ايمان اثبات مى‏كنند، و معتقدند كه هر يك از علم و التزام به علم كه ايمان از آن دو مركب مى‏شود، داراى شدت و ضعف است.

سوم اينكه پاى اعمال را به ميان كشيدن درست نيست، زيرا نزاع در يك مطلب غير از نزاع در اثرى است كه باعث كمال آن شود، و كسى در اين كه اعمال صالح و طاعات، كم و زياد دارد، و حتى با تكرار يك عمل زياد مى‏شود نزاعى ندارد.

ایمانشدت و ضعفعملنقدکلامنقد قول عدم شدت و ضعف ایمان.ایمان آمیخته به شرک.ضعف استدلال ابو حنیفه و امام الحرمین.ربط عمل به ایمان.

معناى اينكه فرمود: جنود آسمان‏ها و زمين از آن خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ كلمه «جند» به معناى جمع انبوهى از مردم است كه غرضى واحد، آنان را دور هم جمع كرده باشد، و به همين جهت به لشكرى كه مى‏خواهند يك ماموريت انجام دهند «جند» گفته مى‏شود. و سياق آيه شهادت مى‏دهد كه مراد از جنود آسمانها، و زمين، اسبابى است كه در عالم دست در كارند، چه آنهايى كه به چشم ديده مى‏شوند، و چه آنهايى كه ديده نمى‏شوند. پس اين اسباب واسطه‏هايى هستند بين خداى تعالى و خلق او، و آنچه را كه او اراده كند اطاعت مى‏كنند، و مخالفت نمى‏ورزند.

و آوردن جمله مورد بحث بعد از جمله‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ...‏﴾ براى اين است كه دلالت كند بر اينكه همه اسباب و عللى كه در عالم هستى است از آن خدا است، پس او مى‏تواند هر چه را بخواهد به هر چه كه خواست برساند، و چيزى نيست كه بتواند بر اراده او

غالب شود، براى اينكه مى‏بينيم زياد شدن ايمان مؤمنين را به انزال سكينت در دلهاى آنان مستند مى‏كند.

﴿وَ كَانَ اَللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً﴾ يعنى خدا جانبى منيع دارد، به طورى كه هيچ چيزى بر او غالب نمى‏شود. و در عملش متقن و حكيم است و هيچ عملى جز به مقتضاى حكمتش نمى‏كند. و اين جمله بيانى است تعليلى براى جمله‏ ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ‏﴾ هم چنان كه بيان تعليلى براى جمله‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ...﴾ نيز هست. پس گويا فرموده: سكينت را براى زياد شدن ايمان مؤمنين نازل كرد، و مى‏تواند نازل كند، چون تمامى اسباب آسمانها و زمين در اختيار او است، چون او عزيز و حكيم على الاطلاق است.

جنودسماواتارضقدرتسکینتجنود آسمان‌ها و زمین.مالکیت الهی بر جنود.علیم حکیم.حکمت در انزال سکینت.

بيان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِيُدْخِلَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ...‏﴾

اين آيه تعليلى ديگر براى انزال سكينت در قلوب مؤمنين است، البته تعليلى است به حسب معنا، هم چنان كه جمله‏ ﴿لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً﴾ تعليلى است به حسب لفظ، گويا فرموده:

اگر مؤمنين را اختصاص داد به سكينت و ديگران را از آن محروم كرد، براى اين بود كه ايمان آنان اضافه شود. و حقيقت اين اضافه شدن اين است كه آنان را داخل بهشت و كفار را داخل دوزخ كند. پس جمله «ليدخل» يا بدل از جمله «ليزدادوا...» است، و يا عطف بيان آن.

و در اينكه متعلق لام در «ليدخل» چيست؟ مفسرين اقوال ديگرى دارند، مثل اينكه متعلق باشد به جمله «فتحنا» يا جمله «يزدادوا» يا به همه مطالب قبل‏ و از اين قبيل اقوالى كه فايده‏اى در نقل آنها نيست.

و اگر مؤمنات را در آيه، ضميمه مؤمنين كرد براى اين است كه كسى توهم نكند بهشت و تكفير گناهان مختص مردان است، چون آيه در سياق سخن از جهاد است، و جهاد و فتح بدست مردان انجام مى‏شود، و به طورى كه گفته‏اند: در چنين مقامى اگر كلمه مؤمنات را نمى‏آورد، جاى آن توهم مى‏بود.

و ضمير در «خالدين» و در ﴿يُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ‏﴾ هم به مؤمنين برمى‏گردد و هم به مؤمنات و اگر تنها ضمير مذكر آورد به خاطر تغليب است.

و جمله‏ ﴿وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اَللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً﴾ بيان اين معنا است كه دخول در چنين حياتى سعادت حقيقى است، و شكى هم در آن نيست، چون نزد خدا هم سعادت حقيقى است و او جز حق نمى‏گويد.

﴿وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنَافِقِينَ وَ اَلْمُنَافِقَاتِ وَ اَلْمُشْرِكِينَ وَ اَلْمُشْرِكَاتِ...‏﴾

اين جمله عطف است بر جمله «يدخل» ،به همان معنايى كه گذشت. و اگر منافقين و منافقات را قبل از مشركين و مشركات آورد، براى اين است كه خطر آنها براى مسلمانان از خطر اينها بيشتر است، و چون عذاب اهل نفاق سخت‏تر از عذاب اهل شرك است، هم چنان كه فرمود: «﴿إِنَّ اَلْمُنَافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنَّارِ‏﴾ منافقين در پايين‏ترين نقطه آتش قرار دارند» .

﴿اَلظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ اَلسَّوْءِ﴾ كلمه «سوء» - به فتحه سين و سكون واو - مصدر و به معناى قبح است، به خلاف كلمه «سوء» - به ضم سين - كه اسم مصدر است، و ظن سوء همان است كه خيال مى‏كردند خدا نمى‏تواند رسول خود را يارى كند. بعضى‏ هم گفته‏اند: ظن سوء اعم از آن و از ساير پندارهاى زشت از قبيل شرك و كفر است.

﴿عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ اَلسَّوْءِ‏﴾ نفرينى است بر منافقين، و يا حكمى است كه خداى تعالى عليه آنان رانده. مى‏فرمايد:به زودى گردونه بلاء كه مى‏گردد تا هر كه را مى‏خواهد هلاك و عذاب كند، بر سرشان بچرخد، و يا به زودى مى‏چرخد.

﴿وَ غَضِبَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ‏﴾ اين جمله عطف است بر جمله ﴿عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ...‏﴾ ، و جمله «و ساءت مصيرا» بيان بدى بازگشتگاه آنان است، هم چنان كه جمله‏ ﴿وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اَللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً﴾ در آيه قبلى بيان خوبى بازگشتگاه اهل ايمان بود.

﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ‏﴾

معناى اين جمله در سابق گذشت، و ظاهرا مى‏خواهد مضمون دو آيه را تعليل كند، يعنى آيه‏ ﴿لِيُدْخِلَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ ... وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ‏﴾ ، طبق همان بيانى كه در نظير اين آيه كه مساله انزال سكينت در قلوب مؤمنين را تعليل مى‏كرد آورديم.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مضمون اين جمله تنها مربوط به آيه اخير است، پس تهديدى است براى منافقين و مشركين، و مى‏فرمايد: شما در قبضه قدرت خدا هستيد، و خدا از شما انتقام خواهد گرفت. ولى وجه اول روشن‏تر است.

جنتسکینتمنافقانفوزسیئاتوعده جنات برای مؤمنان.علت انزال سکینت.تکفیر سیئات.فوز عظیم.عذاب منافقان.درک اسفل.

بحث روايتى [رواياتى پيرامون ماجراى صلح حديبيه و نزول آيات: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً...﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً‏﴾ مى‏گويد: پدرم از ابن ابى

عمير از ابن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: سبب نزول اين آيه و اين فتح چنان بود كه خداى عز و جل رسول گرامى خود را در رؤيا دستور داده بود كه داخل مسجد الحرام شود و در آنجا طواف كند، و با سر تراشان سر بتراشد. و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين مطلب را به اصحاب خود خبر داد، و دستور داد تا با او خارج شوند.

همين كه به ذو الحليفه (مسجد شجره) رسيدند، احرام عمره بسته، و قربانى با خود حركت دادند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم شصت و شش قربانى با خود حركت داد، در حالى كه به احرام عمره تلبيه گفتند، و قربانيان خود را با جل و بى‏جل حركت دادند.

از سوى ديگر وقتى قريش شنيدند كه آن جناب به سوى مكه روان شده، خالد بن وليد را با دويست سواره فرستادند، تا بر سر راه آن جناب كمين بگيرد، و منتظر رسيدن آن جناب باشد. خالد بن وليد از راه كوهستان پا به پاى لشكر آن جناب مى‏آمد. در اين بين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و اصحابش به نماز ظهر ايستادند، بلال أذان گفت، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به نماز ايستاد. خالد بن وليد به همراهان خود گفت: اگر همين الان به ايشان كه سرگرم نمازند بتازيم همه را از پاى در خواهيم آورد. چون من مى‏دانم كه ايشان نماز را قطع نمى‏كنند، و ليكن بهتر است كه در اين نماز حمله نكنيم، صبر كنيم تا نماز ديگرشان برسد كه از نور چشمشان بيشتر دوستش مى‏دارند، همين كه داخل آن نماز شدند حمله مى‏كنيم در اين بين جبرئيل بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شد، و دستور نماز خوف را آورد كه مى‏فرمايد: ﴿وَ إِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ اَلصَّلاَةَ...‏﴾ .

امام صادق (علیه السلام) مى‏فرمايد: فرداى آن روز رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به حديبيه رسيد، و آن جناب در بين راه اعرابى را كه مى‏ديد دعوت مى‏كرد تا به آن جناب بپيوندند، ولى احدى به وى نپيوست، و از در تعجب مى‏گفتند: آيا محمد و اصحابش انتظار دارند داخل حرم شوند با اينكه قريش با ايشان در داخل شهرشان نبرد كرده و به قتلشان رساندند و ما يقين داريم كه محمد و اصحابش هرگز به مدينه برنمى‏گردند....

و در مجمع البيان از ابن عباس روايت كرده كه: گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عزم مكه بيرون آمد، همين كه به حديبيه رسيد شترش ايستاد، و هر چه به حركت وادارش كرد قدم از قدم برنداشت و در عوض زانو به زمين زد. اصحابش پيشنهاد كردند ناقه را بگذار و برويم، فرمود: آخر اين حيوان چنين عادتى نداشت، قطعا همان خدا كه فيل (ابرهه)

را از حركت بازداشت، اين حيوان را بازداشته.

آن گاه عمر بن خطاب را احضار كرد تا او را به سوى مكه بفرستد، تا از اهل مكه اجازه ورود به مكه را بگيرد، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قربانيش را ذبح كند. عمر عرضه داشت من در مكه يك دوست دلسوز ندارم، و از قريش بيمناكم، چون خودم با آنان دشمنم، و ليكن به نزد مردى راهنمايى مى‏كنم كه در مكه خواهان دارد، و در نظر اهل مكه عزيزتر از من است، و او عثمان بن عفان است. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تصديق كرد.

لا جرم عثمان را احضار نموده نزد ابى سفيان و اشراف مكه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد: پيامبر به منظور جنگ نيامده، بلكه تنها منظورش زيارت خانه خدا است، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسيار بزرگ است. قريش وقتى عثمان را ديدند نزد خود نگه داشتند، و نگذاشتند نزد رسول برگردد.

از سوى ديگر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و به مسلمانان رساندند كه عثمان كشته شده، فرمود: حال كه چنين است ما از اينجا تكان نمى‏خوريم تا با اين مردم بجنگيم، آن گاه مردم را دعوت كرد تا بار ديگر با او بيعت كنند، خودش از جاى برخاست نزد درختى كه آنجا بود رفت، و به آن تكيه كرد و مردم با او بر اين پيمان بيعت كردند، كه با مشركين بجنگند و فرار نكنند.

عبد اللَّه بن مغفل مى‏گويد: من آن روز بالاى سر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايستاده بودم، و شاخه‏اى از چوب سمرة در دستم بود كه مردم را از پيرامون آن جناب دور مى‏كردم، تا يكى يكى بيعت كنند، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بيعت كنيد، بلكه فرمود بر اين بيعت كنيد كه فرار نكنيد.

زهرى و عروة بن زبير و مسور بن مخرمه، در روايتى گفته‏اند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مدينه بيرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصحابش با او بودند، تا به ذو الحليفه رسيدند. در آنجا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حسب معمول در حج قران و افراد كفش پاره‏اى به گردن قربانى‏هاى خود انداخت، و كوهان بعضى از آنها را خون‏آلود ساخت و به نيت عمره احرام بست و شخصى از قبيله خزاعه را كه در جنگها پيشقراول او بود پيشاپيش فرستاد تا از قريش خبر گرفته وى را آگاه سازد.

و هم چنان پيش مى‏رفت تا گودال اشطاط كه در نزديكى غسفان است رسيد. در آنجا پيشقراول خزاعى خدمتش رسيده عرضه داشت: من فاميل كعب بن لوئى و عامر بن لوئى را

ديدم كه داشتند در اطراف، لشكر جمع مى‏كردند، مثل اينكه بنا دارند با تو به جنگ برخيزند، و برمى‏خيزند و از رفتن به مكه جلوگيرى مى‏كنند. حضرت لشكر را دستور داد هم چنان پيش برانند. لشكر به راه خود ادامه داد تا آنكه در بين راه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: طليعه لشكر دشمن به سركردگى خالد بن وليد در غميم است شما به طرف دست راست خود حركت كنيد.

لشكر هم چنان پيش رفت تا به ثنيه رسيد، در آنجا شتر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زانو به زمين زد، و برنخاست. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود ناقه قصواء خسته نشده بلكه مانعى او را از حركت جلوگير شده، همان كسى كه فيل ابرهه را جلوگير شد.آن گاه فرمود: به خدا سوگند هيچ پيشنهادى كه در آن رعايت حرمت‏هاى خدا شده باشد به من ندهند مگر آنكه مى‏پذيرم. آن گاه شتر راهى كرد شتر از جاى خود برخاست.

مى‏گويند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مسير را عوض كرد و پيش راند، تا رسيد به بلندى حديبيه كنار گودالى آب كه مردم در آن دست مى‏زدند و ترشح مى‏كردند، و نمى‏شد از آن استفاده كرد. مردم از عطش شكايت كردند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك چوبه تير از تيردان خود كشيد و فرمود: اين را در آب آن چاه بيندازيد، و به خدا سوگند چيزى نگذشت كه آب چاه جوشيدن گرفت، و آبى گوارا بالا آمد تا همه لشكريان سيراب شدند.

در همين حال بودند كه بديل بن ورقاء خزاعى با جماعتى از قبيله خزاعه كه همگى مبلغين اسلام و مامورين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند كه در سرزمين تهامه مردم را با نصيحت به اسلام دعوت مى‏كردند از راه رسيد، و عرضه داشت من فاميل كعب بن لوئى و عامر بن لوئى را ديدم كه علم و كتل معروف به عوذ المطافيل هم با خود داشتند و بنا داشتند با تو كارزار كنند، و نگذارند داخل خانه خدا شوى. حضرت فرمود: ما براى جنگ با آنان نيامده‏ايم، بلكه آمده‏ايم عمل عمره انجام دهيم، و قريش هم خوبست دست از ستيز بردارند، براى اينكه جنگ آنها را از پاى در آورده و خسارت زيادى برايشان بار آورده، و من حاضرم اگر بخواهند مدتى مقرر كنند كه ما بعد از آن مدت عمره بياييم، و با مردم خود برگرديم، و اگر خواستند مانند ساير مردم به دين اسلام درآيند، و اگر اين را هم نپذيرند پيداست كه هنوز سر ستيز دارند، و به آن خدايى كه جانم به دست او است، بر سر دعوتم آن قدر قتال كنم كه تا رگهاى گردنم قطع شود و يا خداى سبحان مقدر ديگرى اگر دارد انفاذ كند. بديل گفت: من گفتار شما را به ايشان ابلاغ مى‏كنم.

بديل اين را گفت و به سوى قريش روانه شد، و گفت من از نزد اين مرد مى‏آيم، او چنين و چنان مى‏گويد. عروة بن مسعود ثقفى گفت: او راه رشدى به شما قريش پيشنهاد مى‏كند، پيشنهادش را بپذيريد و اجازه بدهيد من بديدنش بروم. قريش گفتند: برو. عروه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و با او گفتگو كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) همان مطالبى را كه به بديل فرموده بود بيان كرد.

عروه در اين هنگام گفت: اى محمد اگر در اين جنگ پيروز شوى تازه اهل شهر و فاميل خودت را نابود كرده‏اى و آيا هيچ كس را سراغ دارى كه قبل از تو در عرب چنين كارى را با فاميل خود كرده باشد؟ و اگر طورى ديگر پيش آيد يعنى فاميل تو غلبه كنند، من قيافه‏هايى در لشكرت مى‏بينم كه از سر و رويشان مى‏بارد كه در هنگام خطر پا به فرار بگذارند. ابو بكر گفت ساكت باش آيا ما از جنگ فرار مى‏كنيم، و او را تنها مى‏گذاريم؟ عروه پرسيد: اين مرد كيست؟ فرمود: ابو بكر است. گفت به آن خدايى كه جانم در دست او است، اگر نبود يك عمل نيكى كه با من كرده بودى، و من هنوز تلافيش را در نياورده‏ام، هر آينه پاسخت را مى‏دادم.

راوى مى‏گويد: سپس عروة بن مسعود شروع كرد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفتگو كردن، هر چه مى‏گفت دستى هم به ريش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏كشيد. مغيرة بن شعبه در آنجا بالاى سر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايستاده بود، و شمشيرى هم در دست و كلاهخودى بر سر داشت، وقتى ديد عروة مرتب دست به ريش آن جناب مى‏كشد، با دسته شمشير به دست عروه مى‏زد، و مى‏گفت دست از ريش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پس بكش و گر نه ديگر دستت به طرف تو بر نمى‏گردد (يعنى دستت را قطع مى‏كنم). عروه پرسيد: اين كيست؟ فرمود: مغيرة بن شعبه است. عروه گفت:اى حيله‏باز تو همان نيستى كه خود من در اجراى حيله‏هايت كمك مى‏كردم؟

راوى مى‏گويد: مغيره در جاهليت با يك عده طرح دوستى ريخت، و در آخر همه آنها را به نامردى كشت، و اموالشان را تصاحب كرد، آن گاه نزد رسول خدا آمد و اموال را هم آورد كه مى‏خواهم مسلمان شوم. حضرت فرمود: اسلامت را قبول مى‏كنيم، و اما اموالت را نمى‏پذيريم، چون با نيرنگ و نامردى به دست آورده‏اى.

آن گاه عروه شروع كرد با گوشه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز كردن، و ديد كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستورى مى‏دهد اصحابش در امتثال آن دستور از يكديگر پيشى مى‏گيرند، چون وضو مى‏گيرد بر سر ربودن قطرات آب وضويش با يكديگر نزاع

مى‏كنند، و وقتى مى‏خواهند با يكديگر حرف بزنند آهسته صحبت مى‏كنند، و از در تعظيم زير چشمى به او مى‏نگرند، و برويش خيره شده و تند نگاه نمى‏كنند.

مى‏گويد عروه نزد قريش برگشت و گفت: اى مردم! به خدا سوگند من به محضر و دربار سلاطين بار يافته‏ام، دربار قيصر و كسرى و نجاشى رفته‏ام، به همان خدا سوگند كه هيچ پادشاهى تا كنون نديده‏ام كه مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظيم كنند. وقتى دستورى مى‏دهد، بر سر امتثال دستورش از يكديگر سبقت مى‏گيرند، و چون وضو مى‏گيرد، براى ربودن آب وضويش يكديگر را مى‏كشند، و چون مى‏خواهند صحبت كنند صداى خود را پايين آورده آهسته تكلم مى‏كنند، و هرگز به رويش خيره نمى‏شوند، اينقدر او را تعظيم مى‏كنند. و او پيشنهاد درستى با شما دارد پيشنهادش را بپذيريد.

مردى از بنى كنانه گفت: بگذاريد من نزد او بروم، گفتند: برو. وقتى آن مرد به اصحاب محمد نزديك شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به اصحابش فرمود اين كه مى‏آيد فلانى است، و از قبيله‏اى است كه قربانى كعبه را احترام مى‏كنند شما قربانى‏هاى خود را بسويش ببريد، وقتى بردند و صدا به لبيك بلند كردند. او گفت: سبحان اللَّه! سزاوار نيست اين مردم را از خانه كعبه جلوگيرى كنند.

مردى ديگر در بين قريش برخاست و گفت: اجازه دهيد من نزد محمد روم. نام اين مرد مكرز بن حفص بود. گفتند: برو. همين كه مكرر نزديك رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد حضرت فرمود: اين كه مى‏آيد مكرز است، مردى است تاجر و بى حيا. مكرز شروع كرد با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صحبت كردن، و در بينى كه صحبت مى‏كرد، سهيل بن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از نام او تفال زد، و فرمود: امر شما سهل شد، بيا بين ما و خودت عهدنامه‏اى بنويس.

آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على ابن ابى طالب (علیه السلام) را صدا زد، و به او فرمود: بنويس بسم اللَّه الرحمن الرحيم. سهيل گفت: به خدا سوگند من نمى‏دانم رحمان چيست؟ و لذا بنويسيد «باسمك اللهم» مسلمانان گفتند: نه به خدا سوگند نمى‏نويسيم، مگر همان بسم اللَّه الرحمن الرحيم را. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على بنويس باسمك اللهم. اين نامه حكمى است كه محمد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رانده. سهيل گفت اگر ما تو را رسول خدا مى‏دانستيم، كه از ورودت به خانه خدا جلوگير نمى‏شديم، و با تو جنگ نمى‏كرديم، بايد كلمه رسول اللَّه را پاك كنيد، و بنويسيد اين نامه حكمى است كه محمد بن عبد اللَّه رانده. حضرت فرمود: من رسول خدا هستم

هر چند كه شما تكذيبم كنيد. آن گاه به على (علیه السلام) فرمود: يا على كلمه رسول اللَّه را محو كن على عرضه داشت: يا رسول اللَّه دستم براى پاك كردن آن بفرمانم نيست. رسول خدا نامه را گرفت و خودش كلمه «رسول اللَّه» را محو كرد.

آن گاه فرمود بنويس: اين نوشته معاهده‏اى است كه محمد بن عبد اللَّه با عبد اللَّه سهيل بن عمرو مى‏بندد، و بر اين معنا صلح كردند كه تا ده سال ديگر در بين طرفين جنگى نباشد، و مردم در بين هر دو طرف ايمن باشند، و از آزار يكديگر دست بردارند. و نيز بر اين معنا صلح كردند كه هر كس از اصحاب محمد براى حج يا عمره به مكه آمد و يا جهت كسب وارد مكه شد، بر جان و مالش ايمن باشد، و هر كس از قريش به مدينه آمد، تا از آنجا به مصر و يا شام برود، بر جان و مالش ايمن باشد، و از اين به بعد سينه‏هاى ما از كينه و نيرنگ پاك باشد، نه ديگر به روى هم شمشير بكشيم، و نه يكديگر را اسير كنيم. و اينكه هر كس از دو طرف دوست داشت كه داخل در عقد و بيعت محمد شود آزاد باشد، و هر كس كه از دو طرف خواست داخل در عقد و بيعت قريش شود آزاد باشد.

خزاعة از خوشحالى جست و خيز كردند، و گفتند ما در عقد و عهد محمديم، و بنى بكر به جست و خيز در آمدند كه ما در عقد و عهد قريش هستيم.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: به شرطى كه مانع ما از زيارت و طواف خانه نشويد. سهيل گفت: به خدا سوگند آيا عرب نمى‏نشينند و به يكديگر نمى‏گويند كه قريش را خفه‏گير كردند؟ پس موافقت كنيد سال ديگر اين عمره را انجام دهيد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) موافقت كرد و اين را هم نوشتند. سهيل گفت: من هم شرطى دارم و آن اينكه هر كس از ما به ميان شما آمد، و لو به دين شما باشد به ما برگردانيد، و هر كس از شما به ميان ما آمد ما هم برگردانيم. مسلمانها سر و صدا كردند كه سبحان اللَّه! چگونه ممكن است كسى كه از بين مشركين آمده و مسلمان شده دوباره به مشركين پس داده شود؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: كسى كه از بين ما به طرف مشركين برود بگذار خدا او را دور كند. و كسى كه از مشركين بين ما آيد به آنان برمى‏گردانيم، زيرا اگر خدا اسلامى واقعى در او سراغ داشته باشد، خودش راه نجاتى براى او فراهم مى‏كند.

سهيل گفت: شرطى ديگر دارم و آن اين است كه امسال به مدينه برگردى و از داخل شدن مكه صرفنظر كنى، همين كه سال ديگر آمد، ما شهر مكه را خالى مى‏كنيم شما داخل آن شويد و سه روز در آن توقف كنيد، آن هم به شرطى كه اسلحه با خود نياوريد مگر شمشير در غلاف و آنچه يك سواره بدان محتاج است. و باز به شرطى كه قربانيهاى خود را از اين

جلوتر نياوريد و در همين جا كه از آن جلوگيرى كرده‏ايم بمانند. حضرت فرمود: باشد ما (در راه خدا) قربانى مى‏آوريم و شما آن را رد كنيد.

در اين بين ناگهان ابو جندل بن سهيل بن عمرو در حالى كه پاهايش در زنجير بود از راه رسيد. معلوم شد از پايين مكه بيرون آمده و خود را در بين مسلمانان انداخت. سهيل گفت:اى محمد اين اولين وفايى است كه بايد به عهد خود كنى، و اين شخص را به ما برگردانى، حضرت فرمود: ما كه هنوز عهدنامه را امضاء نكرده‏ايم، و تعهدى نداريم. سهيل گفت: به خدا سوگند حال كه چنين شد ديگر ابدا با تو مصالحه نخواهم كرد. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: پس او را در پناه من قرار بده، گفت هرگز قرار نمى‏دهم، فرمود: قرار بده گفت: هرگز چنين كارى نمى‏كنم. مكرز گفت: باشد قرارش مى‏دهيم، در پناه تو باشد.ابو جندل بن سهيل گفت اى مسلمانان آيا بعد از اين شكنجه‏ها كه به من داده‏اند، و با اينكه مسلمان آمده‏ام مرا به مشركين برمى‏گردانيد؟

عمر بن خطاب مى‏گويد: به خدا من از روزى كه مسلمان شدم هيچ روزى مثل آن روز به شك نيفتادم، لا جرم نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفته عرضه داشتم: مگر تو پيغمبر نيستى؟ فرمود: چرا هستم. گفتم مگر ما بر حق نيستيم و مگر دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود: چرا همين طور است. گفتم: پس چرا در امر دينمان تن به ذلت دهيم؟ فرمود: من رسول خدايم و با اينكه خدا ياور من است من او را نافرمانى نمى‏كنم. گفتم: مگر تو نبودى كه به ما مى‏گفتى به زودى داخل بيت الحرام مى‏شويم و طواف صحيح مى‏كنيم؟ فرمود: چرا، ولى آيا گفتم كه همين امسال داخل بيت الحرام مى‏شويم؟ گفتم: نه فرمود: حالا هم مى‏گويم كه تو داخل مكه مى‏شوى، و طواف هم مى‏كنى. پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يك شتر را قربانى كرد، و سرتراش خواست تا سر خود را بتراشد، آن گاه زنان مسلمان از مكه آمدند، و خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ اَلْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ...‏﴾ .

محمد بن اسحاق بن يسار مى‏گويد: بريدة بن سفيان از محمد بن كعب برايم نقل كرد، كه گفت: كاتب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در اين عهدنامه، على بن ابى طالب بود. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به او فرمود: بنويس اين صلحى است كه محمد بن عبد اللَّه با سهيل بن عمرو كرده، در اينجا على (علیه السلام) دستش به نوشتن نمى‏رفت، و نمى‏خواست بنويسد مگر اينكه كلمه رسول اللَّه را هم قيد كند. رسول خدا فرمود: تو خودت هم يك چنين روزى دارى، و چنين نامه‏اى را امضا مى‏كنى، در حالى كه مظلوم و

ناچار باشى. ناگزير على (علیه السلام) مطابق آنچه مشركين گفتند نوشت.

آن گاه رسول خدا به مدينه برگشت، چيزى نگذشت كه يك نفر از قريش به نام ابو بصير كه مسلمان شده بود از مكه گريخت، و در مدينه به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد، قريش دو نفر را فرستادند مدينه تا ابو بصير را پس بگيرند. عرضه داشتند: به عهدى كه با ما بستى وفا كن، و ابو بصير را به ما برگردان، حضرت، ابو بصير را به دست آن دو نفر داد از مدينه بيرون شدند، و هم چنان مى‏رفتند تا به ذو الحليفه رسيدند، در آنجا پياده شدند تا غذا بخورند، و از خرمايى كه داشتند سد جوعى بكنند. ابو بصير به يكى از آن دو نفر گفت: چه شمشير خوبى دارى؟ راستى بسيار عالى است، آن مرد شمشيرش را از غلاف درآورد و گفت: بله، خيلى خوبست، و من نه يك بار و نه دو بار آن را آزموده‏ام. ابو بصير گفت ببينم چطور است. آن مرد شمشيرش را به دست ابو بصير داد، ابو بصير بيدرنگ شمشير را بر او فرود آورد، و هم چنان فرود آورد تا به قتل رسيد، مرد ديگر از ترس فرار كرده خود را به مدينه رسانيد، و شروع كرد دور مسجد چرخيدن و دويدن، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى او را وحشت زده يافت پرسيد اين چرا چنين مى‏كند، مرد وقتى نزديك آن جناب آمد فرياد زد به خدا رفيقم را كشت، و مرا هم خواهد كشت.

در اين بين ابو بصير از راه رسيد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) خدا به عهد تو وفا كرد، تو عهد كرده بودى مرا به آنان برگردانى كه برگرداندى و خدا مرا هم از آنان نجات داد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: واى بر مادرش اگر او كس و كارى داشته باشد آتش جنگ شعله‏ور مى‏شود. ابو بصير وقتى اين را شنيد فهميد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دوباره او را به اهل مكه برمى‏گرداند، ناگزير از مدينه بيرون شد، و به محلى به نام سيف البحر رفت.

نفر دوم كه از بين اهل مكه فرار كرد، ابو جندل بن سهيل بود، او نيز خود را به ابى بصير رسانيد، از آن به بعد هر كس از مكه فرار مى‏كرد، و به سوى اسلام مى‏آمد، به ابى بصير ملحق مى‏شد، تا به تدريج ابو بصير داراى جمعيتى شد، گفت به خدا سوگند اگر بشنوم قافله‏اى از قريش از مكه به طرف شام حركت كرده سر راهش را مى‏گيرم، و همين كار را كرد و راه را بر تمامى كاروانها گرفت، و افراد كاروان را كشت، و اموالشان را تصاحب كرد.

قريش سفيرى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستادند، و آن جناب را به خدا و به حق رحم سوگند داد كه نزد ابو بصير و نفراتش بفرستد، و آنان را از اين كار باز دارد، و ما از برگرداندن فراريان خود صرفنظر كرديم، هر كس از ما قريش، مسلمان شد، و نزد شما

مسلمين آمد، ايمن است، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد تا ابو بصير را آوردند.

و در تفسير قمى در حديثى طولانى كه اوائل آن را در اوائل همين بحث نقل كرديم مى‏گويد: امام فرمود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از نوشتن عهدنامه حديبيه فرمود: قربانيان خود را ذبح كنيد، و سرهايتان را بتراشيد. اصحاب امتناع كرده گفتند: چگونه قبل از طواف خانه و سعى بين صفا و مروه قربانى كنيم؟ حضرت سخت اندوهناك شد، و اندوه خود را با ام سلمه درد دل كرد. ام سلمه گفت: يا رسول اللَّه! شما خودت قربانى كن، و سر بتراش، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين كرد، مردم هم در بين يقين و شك و دو دلى قربانى كردند.

مؤلف: اين معنا در رواياتى ديگر از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده، و آن روايتى كه طبرسى آورده خلاصه‏اى است از روايتى كه بخارى و ابو داوود و نسايى از مروان و مسور نقل كرده‏اند.

و در الدر المنثور است كه بيهقى از عروه نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) وقتى از حديبيه برمى‏گشت و به طرف مدينه مى‏آمد، مردى از اصحابش گفت: به خدا ما فتحى نكرديم، براى اينكه مانع ما از زيارت خانه شدند، تنها نتيجه كار ما اين شد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حديبيه معطل شود، و دو نفر از مسلمانان اهل مكه را به آنان پس دهد.

اين سخن به گوش رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رسيد كه بعضى از مردم چنين مى‏گويند. فرمود: بسيار بد حرفى زدند، زيرا اين بزرگترين فتح براى ما بود، كه مشركين با آن همه ناراحتى كه از شما ديدند، و خداوند چند نوبت شما را بر آنان ظفر داد، و شما كه در كنار شهر ايشان بوديد سالم و با غنيمت و ماجور برگرداند، و بدون خونريزى از بلاد ايشان دور شديد، و خود آنان تقاضاى صلح نموده براى آمدن به نزد شما از خود رغبت نشان دادند، پس اين بزرگترين فتح بود.

مگر روز احد فراموشتان شده كه به منظور فرار از دشمن به بالاى بلندى‏ها مى‏گريختيد، و صداى من تنها به آخرين نفر شما مى‏رسيد؟ آيا از يادتان رفته جنگ احزاب را كه از بالاى مدينه و پايين آن بر شما تاختند و چشم‏هايتان از شدت ترس از كاسه بيرون مى‏زد، و دلها تا گلوگاهها رسيده، در باره خداى تعالى پندارهايى مى‏پنداشتيد؟

مسلمانان گفتند: خدا و رسولش درست مى‏گويند، راستى ماجراى حديبيه فتحى عظيم و از عظيم‏ترين فتوح بود. به خدا سوگند اى پيامبر خدا ما در آنچه شما فكر كرديد فكر نمى‏كرديم، و تو از ما به خدا و به امور داناترى. در اينجا بود كه سوره فتح نازل شد.

مؤلف: احاديث در داستان حديبيه بسيار است، آنچه ما نقل كرديم قسمتى از آن بود.

حدیبیهفتحروایاتصلحبیعتماجرای حدیبیه.صلح و پیامدها.نماز خوف در سیاق.بیعت در حدیبیه.

دو روايت در بيان معناى آيه: ﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى به سند خود از عمر بن يزيد بياع سابرى مى‏گويد: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتيم: آيه‏ ﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ‏﴾ چه معنا دارد؟ فرمود: ايشان گناهى نداشتند، حتى تصميم بر گناهى را هم نگرفتند، و ليكن خداى تعالى گناهان شيعه‏اش را بر او حمل كرد، و آن گاه آمرزيد.

و در عيون الاخبار در رواياتى كه مجلس مامون با حضرت رضا (علیه السلام) را حكايت مى‏كند، به سند خود كه به ابن جهم دارد روايت كرده كه گفت: در مجلس مامون حاضر شدم، ديدم حضرت رضا (علیه السلام) نزد اوست، مامون از آن جناب مى‏پرسيد: يا بن رسول اللَّه آيا رأى شما اين نيست كه انبياء معصومند؟ فرمود: بله - تا آنجا كه مامون گفت - پس بفرما ببينم معناى اين كلام خداى عز و جل: ﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ﴾ چيست؟

حضرت فرمود: در نظر مشركين عرب هيچ كس گناهكارتر و گناهش عظيم‏تر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نبود، براى اينكه آنها سيصد و شصت خدا داشتند، و رسول خدا كه آمد همه آنها را از خدايى انداخت و مردم را به اخلاص خواند، و اين در نظر آنها بسيار سنگين و عظيم بود، گفتند: «﴿أَ جَعَلَ اَلْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَيْ‏ءٌ عُجَابٌ وَ اِنْطَلَقَ اَلْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ اِمْشُوا وَ اِصْبِرُوا عَلىَ آلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْ‏ءٌ يُرَادُ مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي اَلْمِلَّةِ اَلْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلاَّ اِخْتِلاَقٌ‏﴾ آيا آن همه خدا را يكى كرده اين خيلى شگفت‏آور است بزرگانشان براى تحريك مردم به راه افتادند كه برخيزيد و از خدايان خود دفاع كنيد كه اين وظيفه‏اى است مهم، ما چنين چيزى را در هيچ كيشى نشنيده‏ايم اين جز سخنى خود ساخته نيست» .

اين جاست كه وقتى خداى تعالى مكه را براى پيامبرش فتح مى‏كند، مى‏فرمايد:«﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اَللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ‏﴾ يعنى ما اين فتح آشكار را برايت كرديم، تا تبعات و آثار سويى را كه دعوت گذشته و آينده‏ات در نظر مشركين دارد از بين ببريم تا ديگر در صدد آزارت برنيايند» و همين طور هم شد، بعد از فتح مكه عده‏اى مسلمان شدند، و بعضى از مكه فرار كردند، آنهايى هم كه ماندند قدرت بر انكار توحيد نداشتند، و با

دعوت مردم آن را مى‏پذيرفتند. پس با فتح مكه گناهانى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نزد مشركين داشت آمرزيده شد، يعنى ديگر نتوانستند دست از پا خطا كنند. مامون عرضه داشت. خدا خيرت دهد يا ابا الحسن‏.

و در تفسير عياشى از منصور بن حازم، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: از روزى كه آيه‏ ﴿إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ‏﴾ نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آرام و قرار نداشت، و مرتب از آن سخن مى‏گفت تا آنكه سوره فتح نازل شد، ديگر از آن آيه سخنى نگفت، و آن را مثل سابق مكرر براى مردم نخواند.

مؤلف: اين معنا از طرق اهل سنت نيز روايت شده، ولى حديث خالى از شبهه نيست، چون از آن برمى‏آيد كه قبول كرده كلمه «ذنب» به معناى نافرمانى خدا، و منافى با عصمت است، در حالى كه گفتيم معنايش اين نيست.

غفرانذنبروایتپیامبرعصمتمعنای روایی غفران ذنب پیامبر.ذنب در نظر مردم یا امت.عصمت و تفسیر روایی.

روايتى در باره مراد از «سكينت» و روايتى در باره اينكه ايمان عمل است و شدت و ضعف و زيادت و نقصان دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از معناى آيه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ پرسيدم كه اين سكينت چيست؟ فرمود: ايمان است هم چنان كه دنبالش فرمود: ﴿لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ‏﴾

مؤلف: ظاهر اين روايت چنين مى‏رساند كه جمله‏ ﴿لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ﴾ را تفسير براى سكينت گرفته، و در همين معنا روايتى ديگر نيز هست.

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى عمرو زبيرى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: به حضورش عرضه داشتم: اى عالم مرا خبر ده از اينكه كدام يك از اعمال نزد خدا أفضل است؟ فرمود: آن چيزى كه ساير اعمال جز به وسيله آن قبول نمى‏شود. پرسيدم آن چيست؟ فرمود: ايمان به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين از همه اعمال درجه‏اش بالاتر و منزلتش شريف‏تر و بركاتش بيشتر است.

مى‏گويد: پرسيدم: آيا مرا از ايمان خبر نمى‏دهى كه آيا صرف گفتن شهادتين است و يا عمل كردن؟ فرمود: ايمان همه‏اش عمل است، و گفتن شهادتين هم عمل زبان است كه خدا وجوب آن را در كتابش و نور واضحش بيان كرده، و دليلش از ناحيه عقل هم تمام است. كتاب هم شاهد عقل است، و به سوى رهنمودهاى عقل مى‏خواند. عرضه داشتم: فدايت شوم توضيح بدهيد تا بفهمم. فرمود: ايمان، حالات و درجات و صفات و منازلى دارد، بعضى از آن

مراتب مرتبه تام است، كه ديگر به منتهى درجه رسيده است، و بعضى از آن ناقص است، و نقصانش روشن است، و بعضى از آن نه به آن تماميت است و نه به اين نقص، بلكه از طرف نقصان بسوى كمال ترجيح دارد.

عرضه داشتم مگر ايمان تام و ناقص، و كم و زياد دارد؟ فرمود: بله. پرسيدم: چطور؟ فرمود: براى اينكه خداى تعالى ايمان را بر تمامى اعضاى بنى آدم واجب، و در همه آنها تقسيم كرده، هيچ عضوى از اعضاء نيست مگر آنكه موظف به داشتن ايمانى است غير آن ايمانى كه اعضاى ديگر دارند.

پس هر كس خدا را ديدار كند در حالى كه اعضاى خود را حفظ كرده، و هر يك را در انجام وظيفه‏اى كه داشته به كار بسته، خدا را با ايمان كامل ديدار كرده، و اهل بهشت است. و هر كس كه در يكى از آنها خيانت كرده و يا از حدودى كه خدا معين نموده تعدى كند خدا را ناقص الايمان ملاقات كرده است.

عرضه داشتم: نقصان و كمال ايمان را فهميدم حال بفرماييد اين زيادتى ايمان از كجا مى‏آيد؟ فرمود: از آمادگى، هم چنان كه خداى عز و جل پاسخ اين سؤال را چنين مى‏دهد:

﴿وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَذِهِ إِيمَاناً فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ‏﴾ و چون سوره‏اى نازل مى‏شود، بعضى‏ها مى‏پرسند: كدام يك از شما است كه اين سوره ايمانش را زياد كرده باشد؟ و اما آنهايى كه ايمان دارند، آن سوره ايمانى بر ايمانشان بيفزايد و خوشحال مى‏شوند، و اما آنهايى كه در دل مريضند همان سوره، پليدى جديدى بر پليديشان مى‏افزايدو نيز مى‏فرمايد: «﴿نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ، إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدىً﴾ ما اخبار آنان را به حق برايت نقل مى‏كنيم، آنان جوانمردانى بودند كه به پروردگار خود ايمان آورده بودند، و ما هدايتشان را بيشتر كرديم» .

و اگر ايمان در همه افراد يكى مى‏بود، و هيچ زيادت و نقصانى در بين نبود، ديگر احدى بر ديگرى برترى نمى‏داشت، و نعمت‏ها و مردم همه برابر مى‏شدند، و فضيلتى در كار نمى‏بود، و ليكن اين تماميت ايمان است كه مؤمنين را بهشتى مى‏كند، و اين زيادتى آن است كه مؤمنين را از نظر درجاتى كه نزد خدا دارند مختلف مى‏سازد، و اين كمى ايمان است كه مقصرين را داخل آتش مى‏سازد.

سکینتایمانعملزیادتروایتایمان عمل است و شدت و ضعف دارد.سکینت.ایمان به عنوان عمل.روح و سکینت.

رسول شاهد و مبشر و نذیر؛ بیعت با پیامبر بیعت با خدا آیات ۸–۱۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

فصل دوم سوره فتح: معرفی رسول و بیعت رضوان با تعظیم ید الله فوق ایدیهم.

إِنَّآ أَرْسَلْنَٰكَ شَٰهِدًۭا وَمُبَشِّرًۭا وَنَذِيرًۭا
[اى پيامبر،] ما تو را [به سمت‌] گواه و بشارتگر و هشداردهنده‌اى فرستاديم.
لِّتُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَةًۭ وَأَصِيلًا
تا به خدا و فرستاده‌اش ايمان آوريد و او را يارى كنيد و ارجش نهيد، و [خدا] را بامدادان و شامگاهان به پاكى بستاييد.
إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللَّهَ يَدُ ٱللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِۦ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَٰهَدَ عَلَيْهُ ٱللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًۭا
در حقيقت، كسانى كه با تو بيعت مى‌كنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مى‌كنند؛ دست خدا بالاى دستهاى آنان است. پس هر كه پيمان‌شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مى‌شكند، و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مى‌بخشد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين چند آيه، فصل دوم از آيات سوره است كه در آن خداى سبحان پيامبر خود را از در تعظيم و تكريم چنين معرفى مى‏كند كه او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاده، اطاعت او

اطاعت خدا، و بيعت با او بيعت با خدا است.

فصل اول سوره در اين مقام بود كه بر پيامبر خود منت بگذارد به اينكه فتح و مغفرت و اتمام نعمت و هدايت و نصرت ارزانيش داشته، و بر مؤمنين منت بگذارد به اينكه سكينت را بر دلهايشان افكنده، و در نتيجه داخل بهشتشان مى‏كند، و نيز مشركين و منافقين را تهديد كند به غضب و لعنت و آتش.

﴿إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً‏﴾

مراد از شاهد بودن آن جناب، شهادتش بر اعمال امت، يعنى بر ايمان و كفر و عمل صالح و طالح آنها است. و مساله شهادت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در قرآن كريم مكرر آمده، و قبلا بحث مفصل پيرامون معناى اين شهادت گذشت، و گفتيم كه مراد از آن شهادت حمل در دنيا است، و اما اداء شهادتها جايش در آخرت است.

و مبشر بودن آن جناب به اين بود كه افراد با ايمان و با تقوى را به قرب خدا و ثواب جزيل او بشارت مى‏داد. و نذير بودنش بدين جهت بود كه كفار و اعراض كنندگان را به عذاب دردناك خدا انذار و تخويف مى‏كرد.

﴿لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً﴾

در قرائت مشهور همه فعلهاى چهارگانه با «تاء» كه علامت خطاب است قرائت شده.

و در قرائت ابن كثير و ابو عمرو با «ياء» كه علامت غيبت است قرائت شده، و قرائت اين دو با سياق مناسب‏تر است‏.

و به هر حال لام در جمله «لتؤمنوا» لام تعليل است، مى‏فرمايد: اگر ما تو را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاديم براى اين بود كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد. (و بنا بر قرائت دوم: ايمان بياورند).

و «تعزير» كه مصدر «تعزروه» است - به طورى كه گفته‏اند- به معناى نصرت است. و «توقير» كه مصدر «توقروه» است به معناى تعظيم است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَاراً‏﴾، و ظاهرا ضميرهايى كه در سه فعل آيه آمده همه به خداى تعالى برمى‏گردد. و معناى آيه اين است كه: ما تو را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاديم تا مردم به خدا و رسولش ايمان آورند، و او را با دست و زبان يارى كنند و تعظيم و

تسبيح - كه منظور تسبيح در نماز است - بنمايند هم در بامدادان و هم در عصر.

ولى بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: ضمير در دو فعل «تعزروه» و «توقروه» به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برمى‏گردد، و ضمير در «تسبحوه» به خداى تعالى عود مى‏كند. ولى يك نكته اين توجيه را موهون مى‏سازد و آن اتحاد سياق است كه با وحدت سياق نمى‏شود مرجع ضمائر را مختلف كرد.

شاهدمبشرنذیرتعزیرتسبیحارسالک شاهدا و مبشرا و نذیراشهادت رسول بر اعمال امتلتؤمنوا بالله و رسولهتسبیح در بامداد و عصر

معناى «بيعت» و اينكه بيعت با پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) بيعت با خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ...‏﴾

كلمه «بيعت» يك نوع پيمان است كه بيعت كننده خود را مطيع بيعت شونده مى‏سازد. راغب در مفردات مى‏گويد: وقتى مى‏گويند با سلطان بيعت كرد كه بيعتش متضمن بذل طاعت باشد، البته طاعت به قدر مقدور.

و اين كلمه از ماده «بيع» - كه معناى معروفى دارد - گرفته شده، و چون رسم عرب (و همچنين در ايران) اين بود كه وقتى مى‏خواستند معامله را قطعى كنند، به يكديگر دست مى‏دادند، و گويا با اين عمل مساله نقل و انتقال را نشان مى‏دادند - چون نتيجه نقل و انتقال كه همان تصرف است بيشتر بدست ارتباط دارد - لذا دست به دست يكديگر مى‏زدند، و به همين جهت دست زدن به دست ديگرى در هنگام بذل اطاعت را «مبايعه» و «بيعت» مى‏خواندند، و حقيقت معنايش اين بود كه بيعت كننده دست خود را به بيعت شونده مى‏بخشيد، و به سلطان بيعت شونده مى‏گفت: اين دست من مال تو است، هر كارى مى‏خواهى با آن انجام بده.

پس اينكه فرمود: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ﴾ در حقيقت مى‏خواهد بيعت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به منزله بيعت با خدا قلمداد كند، به اين ادعاء كه اين همان است، هر اطاعتى كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بكنند در حقيقت از خدا كرده‏اند، چون طاعت او طاعت خدا است. آن گاه همين نكته را در جمله‏ ﴿يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ‏﴾ بيشتر بيان و تاكيد كرده مى‏فرمايد: دست او دست خدا است. هم چنان كه در آيه: ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ رَمىَ﴾ نيز دست او را دست خدا خوانده است.

و در اينكه كارها و خصائص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كار خدا و شأن

خدا است، آيات بسيارى در قرآن عزيز آمده، مانند آيه‏ ﴿مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اَللَّهَ‏﴾ و آيه ﴿فَإِنَّهُمْ لاَ يُكَذِّبُونَكَ وَ لَكِنَّ اَلظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اَللَّهِ يَجْحَدُونَ‏﴾، و آيه‏ ﴿لَيْسَ لَكَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ‏﴾.

﴿فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلىَ نَفْسِهِ﴾ كلمه «نكث» به معناى پيمان‏شكنى و نقض بيعت است. جمله مورد بحث تفريع و نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اَللَّهَ‏﴾ است و معناى مجموع آن دو چنين است: حال كه بيعت تو بيعت خدا است پس كسى كه بيعت تو را بشكند شكننده بيعت خدا است، و به همين جهت بجز خودش كسى متضرر نمى‏شود، هم چنان كه اگر وفا كند كسى جز خودش از آن بيعت سود نمى‏برد، چون خدا غنى از همه عالم است.

﴿وَ مَنْ أَوْفىَ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اَللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً﴾ اين جمله وعده جميلى است به كسانى كه عهد و بيعت خدا را حفظ مى‏كنند، و به آن وفا مى‏نمايند.

و اين آيه خالى از اشاره به اين نكته نيست كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در هنگام بيعت دست خود را روى دست مردم مى‏گذاشت، نه اينكه مردم دست روى دست آن جناب بگذارند.

بیعتید اللهنقض عهداطاعت رسولاجربیعت با رسول بیعت با خداعهد و وفا/نقض بیعتید الله فوق ایدیهماعمال رسول شأن خدا

اقوال مفسرين در معناى جمله: ﴿يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ‏﴾ كه در آيه مربوط به بيعت است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين در معناى جمله‏ ﴿يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾ اقوال ديگرى دارند:

بعضى‏ گفته‏اند: استعاره‏اى است تخييليه، كه به منظور تاكيد مطالب قبل آمده، و اين را تقرير مى‏كند كه بيعت با رسول، بيعت با خدا است، بدون هيچ گونه تفاوت، پس كانه اينطور به خيالها انداخته كه خدا هم يكى از بيعت شوندگان است، آن وقت براى خدا دستى اثبات مى‏كند كه بالاى دست بيعت كنندگان جاى دست رسول قرار مى‏گيرد.

ولى چنين توجيهى با ساحت قدس خداى تعالى سازگار نيست، و بزرگتر از آن است كه آدمى او را به وجهى به خيالش اندازد كه از آن منزه است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از كلمه «يد» قوت و نصرت است، پس «يد اللَّه» به معناى نصرت اللَّه و قوت اللَّه مى‏باشد، مى‏خواهد بفرمايد قوت و نصرت خدا فوق قوت و نصرت مردم

است، و يعنى اى پيامبر اعتمادت به نصرت خدا باشد، نه به نصرت آنان.

ولى اين هم با مقام آيه جور نيست، براى اينكه مقام، مقام اعظام بيعت رسول خدا است، و اينكه بيعت مردم با آن جناب آن قدر مهم است كه گويى بيعت با خود خدا است، و اعتماد از نصرت خدا هر چند كار خوبى است، ليكن اجنبى از مقام آيه است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از كلمه «يد» عطيه و نعمت است، يعنى نعمت خدا بر مسلمين كه يا ثواب است و يا توفيق بيعت، فوق نعمت و خدمتى است كه آنها به تو كرده‏اند و با تو بيعت نمودند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: نعمت خدا بر مردم كه هدايتشان كرده عظيم‏تر از خدمتى است كه آنها به تو كردند، و تو را اطاعت نمودند. و از اين قبيل توجيه‏ها كه ما فايده‏اى در بحث پيرامون آنها نمى‏بينيم.

ید اللهاستعارهنصرتبیعتاقوالاقوال در ید الله فوق ایدیهمرد تفسیر صرف قوت/نصرت

بحث روايتى (روايتى در ذيل جمله: ﴿يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾ و روايتى در باره كيفيت بيعت)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن عدى، ابن مردويه، خطيب و ابن عساكر در كتاب تاريخ خود از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده‏اند كه گفت: وقتى آيه‏ ﴿وَ تُعَزِّرُوهُ‏﴾ بر پيغمبر نازل شد، به اصحاب خود فرمود: مى‏دانيد يعنى چه؟ عرضه داشتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: يعنى او را يارى مى‏كنيد.

و در عيون الاخبار به سند خود از عبد اللَّه بن صالح هروى روايت كرده كه گفت: من به على بن موسى الرضا (علیه السلام) عرضه داشتم: يا بن رسول اللَّه! شما در باره اين حديث كه راويان حكايتش مى‏كنند كه مؤمنين خدا را از همان منزلهاى بهشتى خود زيارت مى‏كنند، چه مى‏فرمايى؟ فرمود: اى ابا صلت! خداى تعالى پيغمبر خود را از تمامى خلائق حتى از ملائكه و انبياء برترى داده، و طاعت او را طاعت خود خوانده، و بيعت با او را بيعت با خود خوانده، و زيارتش در دنيا و آخرت را زيارت خود خوانده و در باره اطاعتش فرموده: ﴿مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اَللَّهَ‏﴾ ، و در باره بيعتش فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾ و خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: «هر كس مرا زيارت

كند، چه در حياتم و چه بعد از مرگم، خدا را زيارت كرده» ،و درجه او در بهشت بالاترين درجات است، و كسى كه رسول خدا را در درجه‏اى كه دارد در بهشت و در منزل خودش زيارت كند، خداى تبارك و تعالى را زيارت كرده‏.

و در ارشاد مفيد در حديثى كه بيعت حضرت رضا را حكايت مى‏كند آمده: مامون نشست و براى حضرت رضا (علیه السلام) دو پشتى بزرگ گذاشت، خودش روى فرش نشست و حضرت رضا را در آن جايگاه نشانيد، در حالى كه عمامه‏اى بر سر و شمشيرى حمايل داشت. آن گاه دستور داد به پسرش عباس كه اولين كسى باشد كه با آن جناب بيعت مى‏كند. حضرت رضا دست مبارك خود را طورى بلند كرد كه كف دستش رو به صورت عباس و ساير مردم بود. مامون عرضه داشت دست خود را دراز كن تا بيعت كنند. فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اينطور بيعت مى‏گرفت پس مردم آمدند، و با آن جناب در حالى كه دستش بالاى دست مردم بود بيعت كردند.

بیعتتعزیررضادستروایتکیفیت بیعت دست بالاتعزروه یعنی یاریاطاعت و زیارت رسول

مخلفان اعراب در حدیبیه و وعده قتال در فتح ۱۱-۱۷ آیات ۱۱–۱۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات مخلفان اعراب، عذر اموال و اهل، طمع غنیمت و امر قتال را یکجا در سیاق حدیبیه می‌آورد.

سَيَقُولُ لَكَ ٱلْمُخَلَّفُونَ مِنَ ٱلْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَآ أَمْوَٰلُنَا وَأَهْلُونَا فَٱسْتَغْفِرْ لَنَا ۚ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ ۚ قُلْ فَمَن يَمْلِكُ لَكُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيْـًٔا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًۢا ۚ بَلْ كَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًۢا
برجاى‌ماندگان باديه‌نشين به زودى به تو خواهند گفت: «اموال ما و كسانمان ما را گرفتار كردند، براى ما آمرزش بخواه.» چيزى را كه در دلهايشان نيست بر زبان خويش مى‌رانند. بگو: «اگر خدا بخواهد به شما زيانى يا سودى برساند چه كسى در برابر او براى شما اختيار چيزى را دارد؟ بلكه [اين‌] خداست كه به آنچه مى‌كنيد همواره آگاه است.
بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ ٱلرَّسُولُ وَٱلْمُؤْمِنُونَ إِلَىٰٓ أَهْلِيهِمْ أَبَدًۭا وَزُيِّنَ ذَٰلِكَ فِى قُلُوبِكُمْ وَظَنَنتُمْ ظَنَّ ٱلسَّوْءِ وَكُنتُمْ قَوْمًۢا بُورًۭا
[نه چنان بود،] بلكه پنداشتيد كه پيامبر و مؤمنان هرگز به خانمان خود بر نخواهند گشت، و اين [پندار] در دلهايتان نمودى خوش يافت، و گمان بد كرديد، و شما مردمى در خور هلاكت بوديد.»
وَمَن لَّمْ يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ فَإِنَّآ أَعْتَدْنَا لِلْكَٰفِرِينَ سَعِيرًۭا
و هر كس به خدا و پيامبر او ايمان نياورده است [بداند كه‌] ما براى كافران آتشى سوزان آماده كرده‌ايم.
وَلِلَّهِ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ يَغْفِرُ لِمَن يَشَآءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَآءُ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا
و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست: هر كه را بخواهد مى‌بخشايد و هر كه را بخواهد عذاب مى‌كند، و خدا همواره آمرزنده مهربان است.
سَيَقُولُ ٱلْمُخَلَّفُونَ إِذَا ٱنطَلَقْتُمْ إِلَىٰ مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ ۖ يُرِيدُونَ أَن يُبَدِّلُوا۟ كَلَٰمَ ٱللَّهِ ۚ قُل لَّن تَتَّبِعُونَا كَذَٰلِكُمْ قَالَ ٱللَّهُ مِن قَبْلُ ۖ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا ۚ بَلْ كَانُوا۟ لَا يَفْقَهُونَ إِلَّا قَلِيلًۭا
چون به [قصد] گرفتن غنايم روانه شديد، به زودى برجاى‌ماندگان خواهند گفت: «بگذاريد ما [هم‌] به دنبال شما بياييم.» [اين گونه‌] مى‌خواهند دستور خدا را دگرگون كنند. بگو: «هرگز از پى ما نخواهيد آمد. آرى، خدا از پيش در باره شما چنين فرموده.» پس به زودى خواهند گفت: «[نه،] بلكه بر ما رشگ مى‌بريد.» [نه چنين است‌] بلكه جز اندكى درنمى‌يابند.
قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ ٱلْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَىٰ قَوْمٍ أُو۟لِى بَأْسٍۢ شَدِيدٍۢ تُقَٰتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ ۖ فَإِن تُطِيعُوا۟ يُؤْتِكُمُ ٱللَّهُ أَجْرًا حَسَنًۭا ۖ وَإِن تَتَوَلَّوْا۟ كَمَا تَوَلَّيْتُم مِّن قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًۭا
به برجاى‌ماندگان باديه‌نشين بگو: «به زودى به سوى قومى سخت زورمند دعوت خواهيد شد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند. پس اگر فرمان بريد خدا شما را پاداش نيك مى‌بخشد، و اگر -همچنان كه پيشتر پشت كرديد- [باز هم‌] روى بگردانيد، شما را به عذابى پردرد معذب مى‌دارد.»
لَّيْسَ عَلَى ٱلْأَعْمَىٰ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَى ٱلْأَعْرَجِ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَى ٱلْمَرِيضِ حَرَجٌۭ ۗ وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ يُدْخِلْهُ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ وَمَن يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذَابًا أَلِيمًۭا
بر نابينا گناهى نيست و بر لنگ گناهى نيست و بر بيمار گناهى نيست [كه در جهاد شركت نكنند]؛ و هر كس خدا و پيامبر او را فرمان برد، وى را در باغهايى كه از زير [درختان‌] آن نهرهايى روان است درمى‌آورد، و هر كس روى برتابد، به عذابى دردناك معذبش مى‌دارد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات فصل سومى است از آيات سوره، و در آن متعرض حال عربهايى است كه از يارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تقاعد ورزيدند، و در سفر حديبيه شركت نكردند، و به طورى كه گفته‏اند آنها اعراب و قبائل اطراف مدينه بودند، يعنى جهينه، مزينه، غفار، اشجع، اسلم و دئل كه از امر آن جناب تخلف كرده و گفتند: محمد و طرفدارانش به جنگ مردمى مى‏روند كه ديروز در كنج خانه خود به دست ايشان كشته دادند، و بطور قطع از اين

سفر برنمى‏گردند و ديگر ديار و زن و فرزند خود را نخواهند ديد.

خداى سبحان در اين آيات به رسول گرامى‏اش خبر داد كه اينان به زودى تو را مى‏بينند، و از نيامدنشان اعتذار مى‏جويند كه سرگرم كارهاى شخصى و رسيدگى به اهل و به مالها بوديم، و از تو مى‏خواهند برايشان طلب مغفرت كنى، ولى خدا آنان را در آنچه مى‏گويند تكذيب مى‏كند، و تذكر مى‏دهد كه سبب نيامدنشان، چيزى است غير از آنچه كه اظهار مى‏كنند، و آن سوء ظنشان است و خبر مى‏دهد كه به زودى درخواست مى‏كنند تا دوباره به تو بپيوندند و تو نبايد بپذيرى، چيزى كه هست به زودى دعوتشان خواهى كرد به جنگ قومى ديگر، اگر اطاعت كردند كه اجرى جزيل دارند و گر نه عذابى دردناك در انتظارشان هست.

مخلفوناعرابحدیبیهتخلفتقاعد از یاری رسول.سفر حدیبیه.تخلف از همراهی.

عذرى كه تخلف كنندگان از همراهى با پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) آوردند و گفتند: اشتغال به سرپرستى اموال و خانواده‏هايمان ما را باز داشت و جواب به آنها كه سبب واقعى تخلفشان سوء ظن و ترس از كشته شدن بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿سَيَقُولُ لَكَ اَلْمُخَلَّفُونَ مِنَ اَلْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا...‏﴾

در مجمع البيان گفته: «مخلف» به كسى گفته مى‏شود كه در جاى كسانى كه از شهر خارج مى‏شوند باقى گذاشته شود، و اين كلمه مشتق از ماده «خلف» است، و ضد آن «مقدم» مى‏باشد.

و كلمه «الاعراب» - به طورى كه گفته‏اند - به معناى جماعتى از عربهاى باديه‏نشين است و بر عربهاى شهرنشين اطلاق نمى‏گردد. و اين كلمه اسم جمع است كه از لفظ خودش مفرد ندارد.

﴿سَيَقُولُ لَكَ اَلْمُخَلَّفُونَ مِنَ اَلْأَعْرَابِ﴾ اين آيه از آينده نزديكى خبر مى‏دهد كه متخلفين از داستان حديبيه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين و چنان خواهند گفت. و از عبارت آيه برمى‏آيد كه اين آيات در مراجعت از حديبيه به مدينه و قبل از ورود به آن نازل شده.

﴿شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا‏﴾ يعنى عاملى كه ما را مشغول كرد از حركت با اصحاب، و بازداشت از اينكه در خدمتت باشيم، اموال و زن و فرزندمان بود كه كسى را نداشتيم براى سرپرستى آنان بگذاريم، و بيم آن داشتيم كه در نبود ما دچار حادثه‏اى شوند، لذا مانديم، و تو از خدا براى ما طلب مغفرت كن كه خدا ما را بيامرزد، و به جرم تخلف مؤاخذه نفرمايد.

و از اينكه طلب استغفار كردند، پيداست كه تخلف از جهاد را گناه مى‏دانسته‏اند، و نمى‏خواسته‏اند مساله زن و فرزند و مال و منال را عذر موجهى دانسته، بگويند به خاطر اين

عذر، گناه كرده‏ايم، بلكه خواسته‏اند بگويند: علت اينكه اين گناه را مرتكب شده‏ايم، علاقه به زن و فرزند و مال بوده.

﴿يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ﴾ اين جمله گفتار و اعتذار آنان را تكذيب مى‏كند، و مى‏فرمايد: نه گرفتارى مال و اولاد آنان را بازداشت و نه اعتنايى به استغفار تو دارند، بلكه همه اينها را مى‏گويند تا روپوشى باشد كه به وسيله آن از شر عتاب و توبيخ مردم در امان باشند.

﴿قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اَللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعاً‏﴾ جوابى است حلى از اعتذارى كه مى‏جويند، و خواهند گفت مال و اولاد ما بى‏صاحب بود. و حاصل جواب اين است كه: خداى سبحان، خالق و آمر و مالك و مدبر هر چيز است، غير او ربى نيست. پس هيچ نفع و ضررى نيست جز با اراده و مشيت او، احدى از طرف خدا مالك هيچ چيز نيست، تا قاهر بر آن باشد، و از ضرر آن - اگر بخواهد ضرر برساند - جلوگيرى كند، و يا نفع آن را جلب كند، اگر خدا ضررش را خواسته باشد، و يا از خيرش جلوگيرى كند، اگر اين قاهر خير آن را نخواهد، و چون چنين است پس انصراف شما از شركت در لشكر پيغمبر براى يارى دين، و اشتغالتان به آن بهانه‏هايى كه آورديد شما را از خدا به هيچ وجه بى نياز نمى‏كند، يعنى عذرتان را پذيرفته نمى‏سازد، نه ضررى از شما دفع مى‏كند اگر او ضررتان را خواسته باشد، و نه نفعى بسوى شما جلب مى‏كند و يا در جلبش تعجيل مى‏كند، اگر او خير شما را خواسته باشد.

پس جمله‏ ﴿قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ...﴾ جواب از تعلل آنان است، به اينكه سرگرم زندگى بوديم، تازه اگر در اين دعوى راست گفته باشند. و خلاصه‏اش اين شد كه: دلبستگى شما در دفع ضرر و جلب خير به اسباب ظاهرى - كه يكى از آنها اداره و تدبير امور زن و فرزند است - و ترك يك وظيفه دينى به اين منظور، شما را در دفع ضرر و جلب منفعت هيچ سودى نمى‏دهد، بلكه امر تابع اراده خداى سبحان است. پس آيه شريفه در معناى آيه‏ ﴿قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اَللَّهُ لَنَا‏﴾ است.

و تمسك به اسباب و عدم لغويت آنها هر چند كارى است مشروع، و حتى خدا به آن امر فرموده كه بايد تمسك به اسباب ظاهرى جست، ولى اين در صورتى است كه معارض با امرى مهم نباشد، و چنانچه امرى مهمتر از تدبير امور زندگى پيش آيد، - مثلا دفاع از دين و كشور - بايد از آن اسباب چشم پوشيد و به دفاع پرداخت، هر چند كه در اين كار ناملايماتى هم محتمل باشد. مگر اينكه در اين ميان خطرى قطعى و يقينى در كار باشد، كه با وجود آن خطر ـ

ديگر دفاع و كوشش مؤثر نباشد، در آن صورت مى‏شود دفاع را تعطيل كرد.

﴿بَلْ كَانَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً﴾ اين جمله تعريض و كنايه به متخلفين است، و در آن به اين نكته اشاره مى‏كند كه شما در اين بهانه خود دروغ مى‏گوييد، اصلا علت تخلف شما مساله اشتغال به امور اموال و اولاد نبود.

﴿بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ اَلرَّسُولُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ إِلىَ أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ...‏﴾

اين آيه علت واقعى تخلف را بيان مى‏كند، و مى‏فرمايد تخلف شما از شركت در جهاد براى اشتغال به امور مذكور نبود، بلكه اين بود كه شما پنداشتيد رسول و مؤمنين هرگز از اين جنگ برنمى‏گردند و هر كس در اين سفر شركت كرده به دست قريش كه آن همه لشكر فراهم آورده و آن همه نيرو و شوكت دارد كشته خواهد شد، اين بود علت تخلف شما.

﴿وَ زُيِّنَ ذَلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ و اينكه فرمود: همين بهانه در دل شما است كه بدست شيطان جلوه داده شد، و شما هم طبق آن عمل كرديد، و آن اين بود كه از حركت به سوى جهاد تخلف كنيد، تا مبادا شما هم كشته شويد و از بين برويد.

﴿وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ اَلسَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً‏﴾ كلمه «بور» - به طورى كه گفته‏اند- مصدر و به معناى فساد و يا هلاكت است، كه البته منظور از آن معناى اسم فاعلى آنست، و معنايش:«و شما مردمى هالك و يا فاسد بوده‏ايد» مى‏باشد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «ظن سوء» همان پندارى بود كه پنداشتند رسول و مؤمنين از سفر حديبيه برنخواهند گشت. و بعيد هم نيست، كه مراد از آن، اين پندار باشد كه خدا رسولش را يارى نمى‏كند و دين خود را غلبه نمى‏دهد، كه اين احتمال در ذيل آيه ششم همين سوره گذشت، كه مى‏فرمود: ﴿اَلظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ اَلسَّوْءِ﴾ بلكه اين احتمال روشن‏تر به نظر مى‏رسد.

﴿وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَعِيراً‏﴾

در اين آيات شريفه بين ايمان به خدا و ايمان به رسول جمع شده، و اين براى آن است كه بفهماند كفر به رسول و اطاعت نكردن از او كفر به خدا هم هست، و در اين آيه لحنى است تهديدآميز.

در جمله‏ ﴿فَإِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَعِيراً﴾ مقتضاى ظاهر اين بود كه بفرمايد «أعتدنا

لهم» چون كلمه كافرين قبلا گذشته بود و ضمير كار آن كلمه را مى‏كرد، پس اگر به جاى ضمير، خود كلمه را تكرار كرد براى اين است كه اشاره كند به اينكه آماده كردن سعير دوزخ براى آنان چه علتى داشت، چون در اصطلاح اهل ادب معروف است كه تعليق حكم بر وصف، عليت آن وصف براى حكم را مى‏رساند در نتيجه معنا چنين مى‏شود كه: اگر ما براى كفار آتش دوزخ فراهم كرده‏ايم، بدين علت است كه آنها كافرند، لذا سعيرى، يعنى آتشى، مسعر، يعنى مشتعل، برايشان فراهم كرديم. و اگر كلمه «سعيرا» را نكرده آورده براى اين است كه دلهره بيشترى ايجاد كند.

﴿وَ لِلَّهِ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ وَ كَانَ اَللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً‏﴾

معناى آيه روشن است. و اين آيه مطالب قبل را تاييد مى‏كند. و اگر در ذيل آيه كه راجع به مالكيت مطلق خدا است دو نام «غفور» و «رحيم» را آورده، براى اين است كه اشاره كند به اينكه رحمتش از غضبش پيشى دارد، تا بندگانش به اين وسيله تحريك و تشويق به استغفار و استرحام شوند.

﴿سَيَقُولُ اَلْمُخَلَّفُونَ إِذَا اِنْطَلَقْتُمْ إِلىَ مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ...﴾

در اين آيه خبر از يك آينده‏اى ديگر مى‏دهد، و آن اين است كه مؤمنين به زودى جنگى مى‏كنند كه در آن جنگ فتح نصيبشان مى‏شود، و غنيمت‏هايى عائدشان مى‏گردد، آن وقت آنهايى كه تخلف كردند پشيمان شده درخواست مى‏كنند اجازه دهند به دنبالش به صحنه جنگ آيند تا از غنيمت بهره‏مند شوند. و اين جنگ جنگ خيبر است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين از آنجا گذشتند و آن را فتح نموده غنيمت‏هايى گرفتند. و خداى تعالى آن غنائم را به كسانى اختصاص داد كه در سفر حديبيه با او بودند، و غير آنان را شركت نداد.

و معناى آيه اين است كه: شما به زودى روانه جنگى مى‏شويد كه در آن غنيمت‏هايى به دست خواهيد آورد، آن وقت اين متخلفين خواهند گفت: بگذاريد ما هم به شما بپيونديم.

﴿يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلاَمَ اَللَّهِ‏﴾ بعضى‏ گفته‏اند: مراد از اين كلام خدا كه «مى‏خواهند تبديلش كنند» همان وعده‏اى است كه خدا به اهل حديبيه داد كه به زودى

غنيمت‏هاى خيبر را بعد از فتح خيبر به آنان اختصاص مى‏دهد كه به زودى داستانش در تفسير آيه‏ ﴿وَعَدَكُمُ اَللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ﴾ خواهد آمد. و خدا در اين آيه با جمله ﴿إِذَا اِنْطَلَقْتُمْ إِلىَ مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا‏﴾ به همان داستان اشاره دارد.

﴿قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونَا كَذَلِكُمْ قَالَ اَللَّهُ مِنْ قَبْلُ﴾ در اين آيه به رسول گرامى خود مى‏فرمايد: ايشان را نگذار دنبالت بيايند. و در پاسخ جمله «ذرونا» بگو «لن تتبعونا» .

مخلفوناموالاهلاستغفارسوءظنقول بالالسنة ما لیس فى قلوبهم.ایمان به خدا و رسول.ملک آسمان‌ها و زمین.دوگانگی زبان و قلب.طلب استغفار ساختگی.

مقصود از اينكه در باره متخلفانى كه در خواستشان در مورد پيوستن به مجاهدان براى غنيمت گرفتن رد شد فرمود: جز اندكى نمى‏فهمند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا‏﴾ يعنى متخلفين بعد از اينكه اين درخواستشان كه به دنبال آنها حركت كنند پذيرفته نشود خواهند گفت: شما به ما حسد مى‏ورزيد. و در جمله‏ ﴿بَلْ كَانُوا لاَ يَفْقَهُونَ إِلاَّ قَلِيلاً‏﴾ ، پاسخى است از اينكه گفتند شما به ما حسد مى‏ورزيد، ولى اين جواب را صريحا متوجه خود آنان نكرد و نفرمود: «بل لا تكادون تفقهون...» ،شما حرف به خرجتان نمى‏رود، بلكه فرمود ايشان حرف به خرجشان نمى‏رود، و اين بدان جهت بوده كه حرف به خرجشان نمى‏رفته، و در مقامى كه قرآن ادعاء مى‏كند كه آنها چنين هستند، ديگر معنا ندارد روى سخن را به خود آنان كند، لذا خطاب را متوجه رسول خدا كرد و فرمود: ﴿بَلْ كَانُوا لاَ يَفْقَهُونَ إِلاَّ قَلِيلاً‏﴾ .

و دليل نفهميشان اين است كه اين گفتارشان «شما با ما حسادت مى‏ورزيد» اصلا ربطى به كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ندارد و آن جناب از غيب خبرشان داده بود كه خدا از پيش اينچنين خبر داده كه شما هرگز ما را پيروى نمى‏كنيد، و آنها در پاسخ گفته‏اند اولا شما نمى‏گذاريد ما پيرويتان كنيم و اين معنا از ناحيه خدا نيست. و ثانيا جلوگيريتان از شركت ما در غنائم براى اين است كه مى‏خواهيد غنائم را خودتان به تنهايى بخوريد و به ما ندهيد.

و اين پاسخ كلام كسى است كه نه ايمان دارد و نه عقل. كسى كه اينقدر قدرت تشخيص ندارد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) معصوم است و در هيچ امرى داخل و خارج نمى‏شود مگر به امر خدا، اگر بخواهيم حمل به صحت كنيم حد اقل اين است كه بگوييم مردمانى ساده و كم فهم بوده‏اند، كه با ادعاى اسلام و ايمان اين طور با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سخن گفته‏اند.

از اينجا معلوم مى‏شود كه مراد از «نفهميدنشان مگر اندك» بسيط بودن عقل و ضعف فهم آنان است، كه سخن اشخاص را آن طور كه بايد درك نمى‏كنند، نه اينكه بعضى از قسمتهاى كلام را مى‏فهمند و بعضى را نمى‏فهمند و آنچه مى‏فهمند كمتر و آنچه را نمى‏فهمند بيشتر است. و نه اينكه اقليتى از آنان مى‏فهمند و اكثريتى نمى‏فهمند، كما اينكه بعضى از

مفسرين‏ اين طور معنا كرده‏اند.

﴿قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ اَلْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلىَ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ﴾

مفسرين اختلاف كرده‏اند در اينكه اين قوم داراى باس شديد چه كسانيند؟ بعضى‏

گفته‏اند: قبيله هوازن هستند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ثقيف‏اند. و بعضى‏ گفته‏اند: هر دو طايفه‏اند. بعضى‏ گفته‏اند: مردم روم‏اند كه در دو جنگ موته و تبوك شركت كردند. و بعضى‏ گفته‏اند: اهل رده هستند كه ابو بكر بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با آنان جنگيد. بعضى‏ هم گفته‏اند: ايرانيان هستند. و بعضى‏ گفته‏اند: عربها و كردهاى ايران‏اند.

و از جمله «ستدعون» به نظر مى‏رسد كه منظور، بعضى از اقوامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از فتح خيبر با آنها نبرد كرد، يعنى هوازن و ثقيف و روم و موته. و اينكه خداى تعالى از پيش خبر داد كه «به متخلفين بگو شما ما را پيروى نخواهيد كرد» ناظر به پيروى كردن آنان در جنگ خيبر است - اين طور از سياق استفاده مى‏شود.

و جمله‏ ﴿تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ‏﴾ جمله‏اى است استينافى كه تنويع را مى‏رساند، مى‏فرمايد: يا اين است كه با ايشان نبرد مى‏كنيد، و يا اينكه مسلمان مى‏شوند، شق سوم كه جزيه گرفتن باشد در آنان نيست، چون مشرك‏اند، و جزيه از مشرك قبول نمى‏شود و حكم - جزيه مخصوص اهل كتاب است. مشرك يا بايد مسلمان شود و يا جنگ كند.

و نمى‏شود جمله «تقاتلونهم» را صفت قوم بگيريم، چون مسلمين دعوت مى‏شوند كه - با قومى قتال كنند، نه اينكه با قومى كه قتال مى‏كنند قتال كنند. همچنين نمى‏شود آن را حال از نائب فاعل در «ستدعون» دانست، براى اينكه مسلمين دعوت مى‏شوند تا با قومى قتال كنند نه اينكه در حال قتال دعوت مى‏شوند قتال كنند - آن چنان كه بعضى‏ از مفسرين خيال كرده‏اند.

خداى سبحان سپس كلام خود را با وعده و وعيد خاتمه مى‏دهد. وعده در مقابل اطاعت، و وعيد در مقابل معصيت. مى‏فرمايد: ﴿فَإِنْ تُطِيعُوا﴾ اگر اطاعت كنيد و براى قتال بيرون شويد ﴿يُؤْتِكُمُ اَللَّهُ أَجْراً حَسَناً‏﴾ خدا اجر نيكى به شما مى‏دهد ﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا﴾ و اگر روى

بگردانيد و نافرمانى كنيد و خارج نشويد ﴿كَمَا تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ‏﴾ همانطورى كه بار قبلى رو گردانديد، و در سفر حديبيه خارج نشديد، آن وقت‏ ﴿يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً﴾ خدا در دنيا - به طورى كه از ظاهر مقام استفاده مى‏شود - و يا هم در دنيا و هم در آخرت شما را به عذابى اليم و دردناك معذب مى‏كند.

﴿لَيْسَ عَلَى اَلْأَعْمىَ حَرَجٌ وَ لاَ عَلَى اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاَ عَلَى اَلْمَرِيضِ حَرَجٌ‏﴾

در اين آيه حكم جهاد را از معلولين كه جهاد برايشان طاقت‏فرساست به لسان رفع لازمه‏اش برمى‏دارد، يعنى نمى‏فرمايد اينها حكم جهاد ندارند، بلكه مى‏فرمايد لازمه آن را كه حرج است ندارند.

آن گاه در اينجا نيز مانند آيه قبلى كلام را با وعده و وعيد خاتمه مى‏دهد. در وعده‏اش مى‏فرمايد: و هر كس خدا و رسول او را اطاعت كند خدا در بهشتى داخلش مى‏سازد كه نهرها از دامنه آن جارى است. و در وعيدش مى‏فرمايد و هر كس روى بگرداند خدا به عذابى دردناك معذبش مى‏كند.

غنیمتحسدقتالاطاعتحرجقتال و دعوت به قوم باس.اتهام حسد به مؤمنان.تقاتلونهم او یسلمون.اطاعت و اجر حسن.

رضا در بیعت شجره، کف ایدی، فتح و صلح حدیبیه و کلمه التقوا آیات ۱۸–۲۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات میانی فتح رضا در بیعت رضوان، وعده‌های غیبی، صلح مکه، کلمه التقوا و رؤیای صادق را یکجا می‌نهد.

۞ لَّقَدْ رَضِىَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَٰبَهُمْ فَتْحًۭا قَرِيبًۭا
به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان، زير آن درخت با تو بيعت مى‌كردند از آنان خشنود شد، و آنچه در دلهايشان بود بازشناخت و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى به آنها پاداش داد.
وَمَغَانِمَ كَثِيرَةًۭ يَأْخُذُونَهَا ۗ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًۭا
و [نيز] غنيمتهاى فراوانى خواهند گرفت، و خدا همواره نيرومند سنجيده‌كار است.
وَعَدَكُمُ ٱللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةًۭ تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَٰذِهِۦ وَكَفَّ أَيْدِىَ ٱلنَّاسِ عَنكُمْ وَلِتَكُونَ ءَايَةًۭ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِرَٰطًۭا مُّسْتَقِيمًۭا
و خدا به شما غنيمتهاى فراوان [ديگرى‌] وعده داده كه به زودى آنها را خواهيد گرفت، و اين [پيروزى‌] را براى شما پيش انداخت، و دستهاى مردم را از شما كوتاه ساخت، و تا براى مؤمنان نشانه‌اى باشد و شما را به راه راست هدايت كند.
وَأُخْرَىٰ لَمْ تَقْدِرُوا۟ عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ ٱللَّهُ بِهَا ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرًۭا
و [غنيمتهاى‌] ديگر[ى نيز هست‌] كه شما بر آنها دست نيافته‌ايد [و] خدا بر آنها نيك احاطه دارد، و همواره خداوند بر هر چيزى تواناست.
وَلَوْ قَٰتَلَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَوَلَّوُا۟ ٱلْأَدْبَٰرَ ثُمَّ لَا يَجِدُونَ وَلِيًّۭا وَلَا نَصِيرًۭا
و اگر كسانى كه كافر شدند، به جنگ با شما برخيزند، قطعاً پشت خواهند كرد، و ديگر يار و ياورى نخواهند يافت.
سُنَّةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ ٱللَّهِ تَبْدِيلًۭا
سنّت الهى از پيش همين بوده، و در سنّت الهى هرگز تغييرى نخواهى يافت.
وَهُوَ ٱلَّذِى كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنۢ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا
و اوست همان كسى كه در دل مكه -پس از پيروزكردن شما بر آنان- دستهاى آنها را از شما و دستهاى شما را از ايشان كوتاه گردانيد، و خدا به آنچه مى‌كنيد همواره بيناست.
هُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَصَدُّوكُمْ عَنِ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ وَٱلْهَدْىَ مَعْكُوفًا أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُۥ ۚ وَلَوْلَا رِجَالٌۭ مُّؤْمِنُونَ وَنِسَآءٌۭ مُّؤْمِنَٰتٌۭ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَـُٔوهُمْ فَتُصِيبَكُم مِّنْهُم مَّعَرَّةٌۢ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ ۖ لِّيُدْخِلَ ٱللَّهُ فِى رَحْمَتِهِۦ مَن يَشَآءُ ۚ لَوْ تَزَيَّلُوا۟ لَعَذَّبْنَا ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا
آنها بودند كه كفر ورزيدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند و نگذاشتند قربانى [شما] كه بازداشته شده بود به محلش برسد، و اگر [در مكه‌] مردان و زنان با ايمانى نبودند كه [ممكن بود] بى‌آنكه آنان را بشناسيد، ندانسته پايمالشان كنيد و تاوانشان بر شما بماند [فرمان حمله به مكه مى‌داديم‌] تا خدا هر كه را بخواهد در جوار رحمت خويش درآورد. اگر [كافر و مؤمن‌] از هم متمايز مى‌شدند، قطعاً كافران را به عذاب دردناكى معذب مى‌داشتيم.
إِذْ جَعَلَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُۥ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَعَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ ٱلتَّقْوَىٰ وَكَانُوٓا۟ أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمًۭا
آنگاه كه كافران در دلهاى خود، تعصّب [آن هم‌] تعصّب جاهليّت ورزيدند، پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خويش و بر مؤمنان فرو فرستاد، و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت، و [در واقع‌] آنان به [رعايت ]آن [آرمان‌] سزاوارتر و شايسته [اتصاف به‌] آن بودند، و خدا همواره بر هر چيزى داناست.
لَّقَدْ صَدَقَ ٱللَّهُ رَسُولَهُ ٱلرُّءْيَا بِٱلْحَقِّ ۖ لَتَدْخُلُنَّ ٱلْمَسْجِدَ ٱلْحَرَامَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ ۖ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا۟ فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتْحًۭا قَرِيبًا
حقاً خدا رؤياى پيامبر خود را تحقّق بخشيد [كه ديده بود:] شما بدون شكّ، به خواست خدا در حالى كه سر تراشيده و موى [و ناخن‌] كوتاه كرده‌ايد، با خاطرى آسوده در مسجد الحرام درخواهيد آمد. خدا آنچه را كه نمى‌دانستيد دانست، و غير از اين، پيروزى نزديكى [براى شما] قرار داد.
هُوَ ٱلَّذِىٓ أَرْسَلَ رَسُولَهُۥ بِٱلْهُدَىٰ وَدِينِ ٱلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِۦ ۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۭا
اوست كسى كه پيامبر خود را به [قصد] هدايت، با آيين درست روانه ساخت، تا آن را بر تمام اديان پيروز گرداند و گواه‌بودن خدا كفايت مى‌كند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات فصل چهارم از آيات سوره است كه در آن شرحى از مؤمنين كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به حديبيه رفتند ذكر نموده، و رضايت خود را از آنان كه با آن جناب در زير درخت بيعت كردند اعلام مى‏دارد، آن گاه بر آنان منت مى‏گذارد كه سكينت را بر قلبشان نازل كرده و به فتحى قريب و غنيمت‏هايى بسيار نويدشان مى‏دهد.

و نيز خبرى كه در حقيقت نويدى ديگر است مى‏دهد كه مشركين اگر با شما جنگ كنند فرار خواهند كرد، به طورى كه پشت سر خود را نگاه نكنند. و مى‏فرمايد آن رؤيايى كه در خواب به پيامبرش نشان داد رؤياى صادقه بود، و بر حسب آن، به زودى داخل مسجد الحرام خواهند شد، در حالى كه ايمن باشند و سر خود را بتراشند، بدون اينكه از كسى واهمه‏اى كنند، چون خدا رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده تا دين حق را بر همه اديان غلبه دهد، هر چند كه مشركين كراهت داشته باشند.

بيعتشجرهرضاسياقمؤمنین بیعت‌کننده.بیعت تحت الشجرة.یبایعونک.

اشاره به اينكه مقصود از رضا و سخط خدا ثواب و عقاب او است و آيه: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ...﴾ اخبار از پاداش و ثواب بيعت كنندگان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ‏﴾

«رضايت» حالتى است كه در برخورد با هر چيز ملايم عارض بر نفس انسان مى‏شود، و آن را مى‏پذيرد و از خود دور نمى‏كند. در مقابل رضايت، كلمه «سخط» قرار دارد، و اين دو كلمه وقتى به خداى سبحان (كه نه نفس دارد و نه دل) نسبت داده مى‏شود مراد از آن ثواب و عقاب او خواهد بود، پس رضاى خدا به معناى ثواب دادن و پاداش نيك دادن است، نه آن هيئتى كه حادث و عارضى بر نفس است، چون خداى تعالى محال است در معرض حوادث قرار گيرد. از اينجا اين را هم مى‏فهميم كه رضايت و سخط از صفات فعل

خدايند، نه از صفات ذات او.

و كلمه رضا - به طورى كه گفته‏اند- هم به خودى خود متعدى مى‏شود و مفعول مى‏گيرد، و هم با حرف «عن» .چيزى كه هست اگر به خودى خود متعدى نشود ممكن است مفعولش، هم ذات باشد مثل اينكه بگويى «رضيت زيدا - از زيد خوشنودم» ،و هم ممكن است معنا باشد مثل اينكه بگويى «رضيت امارة زيد - من از امارت و رهبرى زيد خوشنودم» همان طور كه خداوند فرموده: ﴿وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاَمَ دِيناً‏﴾. و اگر با حرف «عن» متعدى شود مفعولش تنها ذات خواهد بود همان طور كه خداوند فرموده: ﴿رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‏﴾. و اگر با حرف «باء» متعدى شود مفعولش تنها معنا خواهد بود مثل اين قول خداوند: ﴿أَ رَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا مِنَ اَلْآخِرَةِ‏﴾.

و چون همان طور كه گفتيم رضايت خدا صفت فعل او و به معناى ثواب و جزاء است، و جزاء همواره در مقابل عمل قرار مى‏گيرد نه در مقابل ذات در نتيجه هر جا ديديم كه رضايت خدا به ذاتى نسبت داده شده، و با حرف «عن» متعدى گشته، همانطور كه در آيه ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ اين طور استعمال شده، بايد بگوييم نوعى عنايت باعث شده كه كلمه «رضا» با حرف «عن» متعدى شود و آن عنايت اين است كه بيعت گرفتن را كه متعلق رضا است ظرف گرفته براى رضا، و ديگر چاره‏اى جز اين نبوده كه رضا متعلق به خود مؤمنين شود.

پس جمله‏ ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ‏﴾ از ثواب و پاداشى خبر مى‏دهد كه خداى تعالى در مقابل بيعتشان در زير درخت به ايشان ارزانى داشته.

و بيعت حديبيه در زير درختى به نام سمرة واقع شد، و همه مؤمنينى كه با آن جناب بودند بيعت كردند. از اينجا معلوم مى‏شود كه ظرف‏ ﴿إِذْ يُبَايِعُونَكَ﴾ متعلق است به رضايت در جمله‏ ﴿لَقَدْ رَضِيَ‏﴾ و لام در اين جمله لام سوگند است.

رضابيعت شجرهثوابسخطمؤمنينبیعت رضوان.رضا عن المؤمنین.رضا به اسلام.رضا و ثواب.

توضيحى راجع به تفريع جمله: ﴿فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ﴾ بر قلبش: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ...‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً وَ مَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَ كَانَ اَللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً﴾

اين آيه به دليل اينكه در آغازش «فاء» تفريع آمده نتيجه‏گيرى از جمله ﴿لَقَدْ رَضِيَ

اَللَّهُ...‏﴾ است، و مراد از ﴿مَا فِي قُلُوبِهِمْ﴾ حسن نيت و صدق آن در بيعتشان است، چون عملى مرضى خداى تعالى واقع مى‏شود كه نيت در آن صادق و خالص باشد، نه اينكه صورتش زيبا و جالب باشد.

پس معناى آيه مورد بحث اين است كه: خداى تعالى از صدق نيت و خلوص آنها در بيعت كردنشان با تو آگاه است.

ولى بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از ﴿مَا فِي قُلُوبِهِمْ‏﴾ ايمان و صحت آن و حب دين و حرص بر آن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: غيرت و تصميم بر نشان ندادن نرمى در برابر مشركين و صلح با ايشان است. و سياق آيه با هيچ يك از اين دو وجه سازگار نيست و اين بر كسى پوشيده نمى‏باشد.

حال اگر بگويى: مراد از ﴿مَا فِي قُلُوبِهِمْ﴾ مطلق آنچه در دلهايشان بوده نيست، بلكه مراد نيت صادق و خالص آنان در خصوص بيعت است، كه قبلا هم گفته شد، و علم خداى تعالى به چنين نيت صادقانه و خالصانه باعث خشنودى او شده، نه اينكه رضا و خشنودى او باعث و سبب علم او باشد، و لازمه اين حرف آن است كه رضايت را تفريع بر علم كرده و فرموده باشد: «لقد علم ما فى قلوبهم فرضى عنهم» نه اينكه علم را متفرع بر رضايت كرده باشد همانطور كه در آيه كرده است.

در پاسخ مى‏گوييم: همان طور كه مسبب متفرع بر سبب است، از اين جهت كه وجودش موقوف به وجود آن است، همچنين سبب هم متفرع بر مسبب هست، حال چه سبب تام و چه ناقص از اين جهت كه انكشاف و ظهور سبب به وسيله مسبب است، و رضايت همانطور كه در سابق گفتيم صفت فعلى خداى تعالى است كه از مجموع علم خدا و عمل صالح عبد منتزع مى‏شود. بايد عبد عمل صالح بكند تا رضايت خدا كه همان ثواب و جزاى او است محقق شود. و آنچه در مقام ما رضايت از آن انتزاع مى‏شود مجموع علم خدا است به آنچه در دلهاى مؤمنين است، و به انزال سكينت بر آن دلها، و به ثوابى كه به صورت فتح قريب و مغانم كثيره به آنان داد، رضايت از مجموع اينها انتزاع شده.

پس جمله‏ ﴿فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ...‏﴾ ، متفرع است بر جمله‏ ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ‏﴾ تا كشف كند حقيقت آن رضايت چيست، و دلالت كند بر مجموع امورى كه با تحقق آنها رضايت متحقق مى‏شود.

و آن گاه جمله‏ ﴿فَأَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ﴾ متفرع شده است بر جمله‏ ﴿فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ‏﴾ و همچنين جمله معطوف بر آن، يعنى جمله‏ ﴿وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً...‏﴾ .

و مراد از «فتح قريب» فتح خيبر است - اين طور از سياق استفاده مى‏شود - و همچنين مراد از ﴿مَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا‏﴾، غنائم خيبر است. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از فتح قريب، فتح مكه است. ولى سياق با اين قول مساعد نيست.

و جمله‏ ﴿وَ كَانَ اَللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً﴾ به اين معنا است كه خدا در آنچه اراده مى‏كند مسلط و غالب است، و نيز آنچه را اراده مى‏كند متقن انجام مى‏دهد نه گزافى و كدره‏اى.

﴿وَعَدَكُمُ اَللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ...‏﴾

مراد از اين‏ ﴿مَغَانِمَ كَثِيرَةً﴾ كه مؤمنين به زودى آنها را به دست مى‏آورند اعم از غنيمت‏هاى خيبر و غير خيبر است، كه بعد از مراجعت از حديبيه به دست آنان افتاد، در نتيجه جمله‏ ﴿فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ‏﴾ اشاره است به غنيمت‏هاى مذكور در آيه قبلى، يعنى غنيمت‏هاى خيبر، كه از شدت نزديكى به منزله غنيمت بدست آمده به حساب آورده.

البته اين در صورتى است كه آيه شريفه با آيات سابق نازل شده باشد، و اما بنا بر احتمالى كه بعضى‏ داده‏اند كه اين آيه بعد از فتح خيبر نازل شده، در آن صورت معناى كلمه «هذه» روشن است. چيزى كه هست معروف همين است كه سوره فتح تمامى‏اش بعد از حديبيه و قبل از رسيدن به مدينه نازل شده.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: كلمه «هذه» اشاره است به بيعت در حديبيه و در زير آن درخت. ليكن خواننده به نادرستى اين قول واقف است.

قلوبسكينهرضاتفريععلمما فی قلوبهم.صدق نیت بیعت.علم خدا به قلوب.انزال سکینه.بیعت.

مقصود از ناس در جمله‏ ﴿وَ كَفَّ أَيْدِيَ اَلنَّاسِ عَنْكُمْ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ كَفَّ أَيْدِيَ اَلنَّاسِ عَنْكُمْ‏﴾ بعضى‏ گفته‏اند مراد از كلمه «ناس» دو قبيله اسد و غطفان است كه تصميم گرفتند بعد از مراجعت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از خيبر به مدينه حمله نموده اموال و زن و بچه مسلمين را به غارت ببرند، و ليكن خداى تعالى وحشتى در دل آنان انداخت كه از اين كار بازشان داشت.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «ناس» مالك بن عوف و عيينة بن حصين با بنى اسد و غطفان است كه در جنگ خيبر آمدند تا يهوديان را يارى دهند ولى خداى تعالى ترس را بر دلهايشان مسلط كرد و از نيمه راه برگشتند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «ناس» اهل مكه و افراد پيرامون مكه است كه دست به جنگ نزدند، و به صلح قناعت كردند.

﴿وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ﴾ اين جمله عطف است بر مطالبى كه در تقدير است، و تقدير كلام چنين است كه: خداى تعالى مسلمانان را به اين فتح و غنيمت‏هاى بسيار و ثوابهاى اخروى وعده داد، براى اينكه چنين و چنان شود، و براى اينكه تو آيتى باشى، يعنى علامت و نشانه‏اى باشى، تا آنان را به حق راهنمايى كنى، و بفهمانى كه پروردگارشان در وعده‏اى كه به پيغمبر خود مى‏دهد صادق، و در پيشگوييهايش راستگو است.

كف ايدیناسآيتحفظکف ایدی دشمن.آیت برای مؤمنان.زمینه جنگ و صلح.مؤمنین.

اخبارات غيبى و پيشگويى‏هايى كه در سوره فتح آمده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره مشتمل بر يك عده پيشگويى و اخبار غيبى است كه همين‏ها هدايتى است براى مردم با تقوى، مثلا جلوتر از آنكه مساله حركت به سوى مكه پيش بيايد فرموده بود: ﴿سَيَقُولُ لَكَ اَلْمُخَلَّفُونَ مِنَ اَلْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا...‏﴾ ، و پيش از آنكه غنيمتى به دست آيد، فرموده بود: ﴿سَيَقُولُ اَلْمُخَلَّفُونَ إِذَا اِنْطَلَقْتُمْ...‏﴾ . و نيز فرموده بود: ﴿قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ اَلْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ...‏﴾ . و همچنين در آيات مورد بحث از به دست آمدن فتح و غنيمت خبر داده بود، و در آيات بعد فرموده: ﴿وَ أُخْرَ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا...‏﴾ و باز بعد از آن مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ صَدَقَ اَللَّهُ رَسُولَهُ اَلرُّؤْيَا...‏﴾ .

﴿وَ يَهْدِيَكُمْ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً﴾ اين جمله عطف است بر جمله «تكون» يعنى همه اينها براى اين بود كه آيتى باشى براى مؤمنين، و براى اين بود كه شما را به سوى صراط مستقيم كه طريقى است رساننده به اعلاء كلمه حق و بسط دين، هدايت فرمايد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: صراط مستقيم ثقه و اعتماد و توكل بر خدا است، در هر كارى كه مى‏كنيد. ولى معنايى كه ما كرديم با سياق موافق‏تر است.

﴿وَ أُخْرىَ لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ اَللَّهُ بِهَا وَ كَانَ اَللَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً‏﴾

يعنى: به شما غنيمت‏هاى ديگرى وعده داده كه خود شما قادر بر به دست آوردن آن نبوديد، خدا به آن احاطه و تسلط داشت، و خدا بر هر چيزى قادر است.

پس كلمه «اخرى» ،مبتداء و جمله‏ ﴿لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا﴾ صفت آن است، و جمله «﴿قَدْ أَحَاطَ اَللَّهُ بِهَا‏﴾» خبر ثانى آن است، و خبر اولش حذف شده، كه تقدير كلام چنين است: «ثمة غنائم اخرى» يعنى: در اين بين غنيمت‏هاى ديگر نيز هست كه خدا بر آن احاطه دارد.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «اخرى» در باطن منصوب است، تا عطف باشد بر كلمه «هذه» و تقدير كلام «و عجل لكم غنائم اخرى» است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منصوب است اما با فعلى كه حذف شده، و تقدير كلام «و قضى غنائم اخرى» مى‏باشد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: در باطن مجرور است و عامل آن كلمه «رب - چه بسا» است كه در تقدير مى‏باشد، و تقدير كلام «و رب غنائم اخرى» است. ولى هيچ يك از اين وجوه خالى از وهن نيست.

و مراد از كلمه «اخرى» در آيه - به طورى كه گفته‏اند- غنيمت‏هاى جنگ هوازن است. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد غنائم فارس و روم است. و بعضى‏ گفته‏اند: مراد فتح مكه است، چيزى كه هست موصوف آن حذف شده، و تقدير كلام «و قرية اخرى لم تقدروا عليها» است، يعنى: و قريه‏اى ديگر كه قادر بر فتح آن نبوديد.

وجه اول از ميان اين وجوه از همه نزديك‏تر به ذهن است.

﴿وَ لَوْ قَاتَلَكُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا اَلْأَدْبَارَ ثُمَّ لاَ يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لاَ نَصِيراً﴾

اين آيه پيشگويى ديگرى است كه در آن خداى تعالى از ناتوانى كفار در قتال با مؤمنين خبر مى‏دهد، و مى‏فرمايد كه: كفار هيچ وليى كه متولى امورشان باشد و هيچ ياورى كه نصرتشان دهد ندارند. و خلاصه اينكه: نه خودشان ياراى قتال دارند و نه كمكى از اعراب دارند كه ياريشان كنند. و اين پيشگويى فى نفسه بشارتى است براى مؤمنين.

﴿سُنَّةَ اَللَّهِ اَلَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللَّهِ تَبْدِيلاً‏﴾

كلمه‏ ﴿سُنَّةَ اَللَّهِ﴾ مفعول مطلق است براى فعلى مقدر كه تقديرش «سن اللَّه سنة» است، و حاصلش اين است كه: ايمان سنتى است قديمى از خداى سبحان كه انبياء و مؤمنين به انبياء را در صورتى كه در ايمان خود صادق و در نياتشان خالص باشند بر دشمنانشان غلبه مى‏دهد، و تو هرگز براى سنت خدا تبديلى نخواهى يافت. هم چنان كه در جاى ديگر فرموده:

﴿كَتَبَ اَللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي‏﴾ و آنچه صدمه و شكست كه مسلمانان در جنگهاى خود ديدند به خاطر پاره‏اى مخالفت‏ها بوده كه با خدا و رسولش مرتكب شدند.

غيبمخلفونمغانمرؤيافتحاخبار غیبی سوره.رؤیای صادق رسول.دخول مسجد الحرام.مغانم و فتح.رؤیا.

بيان آياتى كه راجع به جنگ نكردن با مشركين مكه و صلح با آنان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ...﴾

ظاهرا مراد از نگهدارى دست هر يك از دو طائفه از آزار به طائفه ديگر، همان صلحى

باشد كه در حديبيه واقع شد، چون محل آن را بطن مكه معرفى كرده و حديبيه هم در نزديكى مكه و بطن آن قرار دارد، و حتى آن قدر اتصال به مكه دارد كه بعضى گفته‏اند يكى از اراضى مكه و از حدود حرم آن است. و چون هر يك از اين دو طائفه دشمن‏ترين دشمن نسبت به طائفه ديگر بودند، قريش تمامى قدرت خود را در جمع‏آورى لشكر از داخل شهر خود و از قواى اطراف به كار برده بود، مؤمنين هم با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيعت كرده بودند كه تا آخرين قطره خون خود در برابر آنان مقاومت كنند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم تصميم گرفته بود با آنان نبرد كند، و خداى تعالى رسول گرامى خود و مؤمنين را بر كفار پيروز كرد، براى اينكه مسلمانان داخل سرزمين كفار شده، و به داخل خانه آنان قدم نهاده بودند و در چنين وضعى جز جنگ و خونريزى هيچ احتمال ديگرى نمى‏رفت، اما خداى سبحان دست كفار را از مؤمنين و دست مؤمنين را از كفار بازداشت و در عين حال مؤمنين را بر آنان پيروزى بخشيد، و خدا به آنچه مى‏كنند دانا است.

﴿هُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ وَ اَلْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ‏﴾

كلمه «عكوف» كه مصدر كلمه «معكوف» است - به طورى كه در مجمع البيان‏ گفته - به معناى اقامت در يك جا و ممنوع شدن از رفتن به اين طرف و آن طرف است. اعتكاف در مسجد براى عبادت نيز به همين معنا است.

و معناى آيه اين است كه: مشركين مكه همانهايند كه به خدا كفر ورزيدند و نگذاشتند شما داخل مسجد الحرام شويد، و نيز نگذاشتند قربانيهايى كه با خود آورده بوديد به محل قربانى برسد، بلكه آنها را محبوس كردند. چون محل ذبح قربانى و نحر شتران در مكه است كه قربانيان عمره بايد آنجا قربانى شوند، و قربانيان حج در منى ذبح مى‏شوند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين كه با او بودند به احرام عمره محرم شده و به اين منظور قربانى همراه آورده بودند.

﴿وَ لَوْ لاَ رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾

كلمه «وطا» كه مصدر جمله «تطؤهم» است به معناى لگدمال كردن، و كلمه «معرة» به معناى مكروه و ناملايم است. و جمله «أن تطؤهم» بدل اشتمال است از مدخول

«لولا» ،و جواب «لولا» حذف شده، و تقدير كلام «ما كف ايديكم عنهم» است.

و معناى آيه اين است كه: اگر مردان و زنان مؤمن ناشناسى در بين مردم مكه نبودند، تا جنگ شما باعث هلاكت آن بى گناهان شود، و در نتيجه به خاطر كشتن آن بى گناهان دچار گرفتارى مى‏شديد، هر آينه ما دست شما را از قتال اهل مكه باز نمى‏داشتيم و اگر باز داشتيم براى همين بود كه دست شما به خون آن مؤمنين ناشناس آلوده نشود و به جرمشان گرفتار ناملايمات نشويد.

﴿لِيُدْخِلَ اَللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ﴾ لام در اول جمله متعلق است به كلمه‏اى كه حذف شده، و تقدير كلام «كف ايديكم عنهم ليدخل فى رحمته...» است، يعنى خدا دست شما را از قتال كفار كوتاه كرد تا هر كه از مؤمنين و مؤمنات را بخواهد داخل در رحمت خود كند، مؤمنين و مؤمناتى كه در بين كفارند و مشخص نيستند، و نيز شما را هم از اينكه مبتلا به گرفتارى شويد حفظ كند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: تا خدا داخل در رحمت خود كند هر يك از كفار را كه بعد از صلح، اسلام آورند.

﴿لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِيماً‏﴾ كلمه «تزيل» به معناى تفرق است، و ضمير در «تزيلوا» به همه نامبردگان در قبل از مؤمنين و كفار اهل مكه بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه: اگر مؤمنين مكه از كفار جدا بودند، ما آنهايى را كه كافر بودند عذابى دردناك مى‏كرديم، و ليكن از آنجايى كه اين دو طائفه درهم آميخته بودند عذابشان نكرديم.

﴿إِذْ جَعَلَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ اَلْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ اَلْجَاهِلِيَّةِ...﴾

راغب در مفردات مى‏گويد: عرب از نيروى غضب وقتى فوران كند و شدت يابد تعبير به «حميت» مى‏كند، مى‏گويد: «حميت على فلان» يعنى عليه فلانى سخت خشم كردم. خداى تعالى هم اين كلمه را آورده و فرموده: ﴿حَمِيَّةَ اَلْجَاهِلِيَّةِ‏﴾ و به استعاره از همين معنا است كه مى‏گويند: «حميت المكان حمى» ،يعنى از مكان دفاع كردم و يا آن را حفظ كردم‏.

و ظرف در جمله‏ ﴿إِذْ جَعَلَ﴾ متعلق است به جمله قبلى، يعنى‏ ﴿وَ صَدُّوكُمْ‏﴾ . بعضى‏

هم گفته‏اند متعلق است به جمله‏ ﴿لَعَذَّبْنَا‏﴾ . و بعضى‏ آن را متعلق دانسته‏اند به جمله «اذكر» تقديرى. و كلمه «جعل» به معناى القاء است، و فاعل اين القاء ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ است. و كلمه «حمية» مفعول آن، و ﴿حَمِيَّةَ اَلْجَاهِلِيَّةِ‏﴾ بيان حميت اولى است، و صفت «جاهلية» در جاى موصوف خود نشسته، و تقدير «حمية ملة الجاهلية» است.

و اگر كلمه «جعل» به معناى قرار دادن باشد مفعول دومش بايد مقدر باشد، و تقدير كلام «به ياد آر آن زمان كه كفار حميت را در دل خود راسخ كردند» مى‏باشد. و اگر در جمله‏ ﴿إِذْ جَعَلَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ با اينكه اسم‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا‏﴾ چند كلمه قبل برده شده بود، و مى‏توانست در جمله مورد بحث بفرمايد «اذ جعلوا» مجددا كلمه‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ را تكرار كرد، براى اين بود كه به علت حكم اشاره كرده باشد، (و خواسته بفرمايد: علت فوران حميت كفار كفرشان بود).

و معناى آيه اين است كه: ايشان كسانى هستند كه كفر ورزيدند، و شما را از خانه خدا جلوگير شدند، و دلهاى خود را به خاطر كفرشان پر از خشم كردند.

﴿فَأَنْزَلَ اَللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلىَ رَسُولِهِ وَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ‏﴾ اين جمله تفريع و نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿جَعَلَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ است، و خود نوعى از مقابله را مى‏فهماند، كانه فرموده: آنان حميت در دل راه دادند، خدا هم در مقابل سكينت را بر رسول و بر مؤمنين نازل كرد، و در نتيجه آرامش دل يافتند، و خشم و شجاعت دشمن سستشان نكرد، و بر عكس از خود سكينت و وقار نشان دادند، بدون اينكه دچار جهالتى شوند.

صلحمكهصدحميةرحمتمشرکین مکه.جنگ نکردن و صلح.صد از مسجد الحرام.لیدخل الله فی رحمته.حمیة الجاهلیة.صلح حدیبیه.

مقصود از ﴿كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ‏﴾ و اينكه مؤمنين احق به آن و اهل آن هستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ﴾ يعنى تقوى را ملازم آنان كرد، به طورى كه از آنان جدا نشود. و اين كلمه تقوى به طورى كه به نظر بسيارى از مفسرين‏ رسيده همان كلمه توحيد است. ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن ثبات بر عهد، و وفاى به ميثاق است. بعضى‏ گفته‏اند: همان سكينت است. و بعضى‏ گفته‏اند آن «بلى» است كه در «روز أ لست» گفتند. و اين از همه وجوه سخفيف‏تر است.

و اما از نظر ما بعيد نيست كه مراد از آن، روح ايمان باشد كه همواره آدمى را امر به تقوى مى‏كند. و خداى تعالى در آيه‏ ﴿أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ‏﴾ از

آن خبر مى‏دهد. گاهى هم خداى تعالى لفظ «كلمه» را به روح اطلاق كرده، از آن جمله فرموده: ﴿وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلىَ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ‏﴾.

﴿وَ كَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا﴾ اما اينكه مؤمنين احق و سزاوارتر به كلمه تقوى بودند، علتش اين است كه استعدادشان براى تلقى چنين عطيه‏اى الهى تمام بود. آرى، با اعمال صالح خود استعداد خود را تكميل كرده بودند، پس همانا سزاوارتر به كلمه تقوى بودند تا ديگران. و اما اينكه اهل آن بودند باز براى اين بود كه به غير ايشان كسى اهليت چنين دريافتى را نداشت و كلمه «اهل» به معناى خاصه هر چيز است.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد اين است كه آنان سزاوارتر به سكينت و اهل آن بودند. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: در اين جمله تقديم و تاخيرى به كار رفته، اصل جمله «و كانوا اهلها و احق بها» بوده. ولى خود خواننده مى‏داند كه اين حرف صحيح نيست.

﴿وَ كَانَ اَللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً‏﴾ اين جمله به منزله دامنه كلامى است براى جمله‏ ﴿وَ كَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا﴾ و يا براى همه مطالب گذشته. و معنايش به هر دو تقدير روشن است.

﴿لَقَدْ صَدَقَ اَللَّهُ رَسُولَهُ اَلرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لاَ تَخَافُونَ...‏﴾

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: فعل «صدق» و «كذب» كه فعل ثلاثى مجردش تشديد ندارد، دو جور مى‏تواند هر دو مفعول خود را بگيريد. يك جور با حرف «فى» مثل اينكه بگويى «صدقت زيدا فى حديثه» و يا «كذبت زيدا فى حديثه» و نيز بدون حرف مثل اين كه گفته مى‏شود: «صدقت زيدا الحديث» و «كذبته الحديث» و اما اگر همين دو كلمه به باب تفعيل برود، و تشديد بردارد، آن وقت مفعول دومش را حتما با حرف «فى» مى‏گيرد، مثلا مى‏گويى «صدقت زيدا فى حديثه» و «كذبته فى حديثه» .

لام در اول جمله‏ ﴿لَقَدْ صَدَقَ اَللَّهُ﴾ لام سوگند است. و جمله‏ ﴿لَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرَامَ‏﴾ پاسخ آن سوگند است. كلمه «بالحق» حال از رؤيا، و حرف «باء» در آن باء ملابست است. و آوردن جمله‏ ﴿إِنْ شَاءَ اَللَّهُ﴾ به منظور اين است كه به بندگانش بياموزد. و معناى آيه اين است كه: سوگند مى‏خورم كه خدا آن رؤيايى كه قبلا نشانت داده بود، تصديق كرد، آن رؤيا اين بود كه به زودى، شما اى مؤمنين داخل مسجد الحرام خواهيد شد ان شاء

اللَّه، در حالى كه از شر مشركين ايمن باشيد، و سرها را بتراشيد و تقصير بكنيد بدون اينكه ترسى از مشركين بر شما باشد.

﴿فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحاً قَرِيباً‏﴾ كلمه «ذلك» اشاره به همان مطلب قبل است كه فرمود: به زودى در كمال ايمنى داخل مسجد الحرام مى‏شويد. و مراد از جمله‏ ﴿مِنْ دُونِ ذَلِكَ‏﴾ «اقرب من ذلك» است، و معناى آيه اين است كه: خداى تعالى از فوائد و مصالح داخل مسجد شدنتان چيزها مى‏دانست، كه شما نمى‏دانستيد و به همين جهت قبل از داخل شدن شما به اين وضع، فتحى قريب قرار داد تا داخل شدن شما به اين وضع ميسر گردد.

از اينجا اين معنا روشن مى‏شود كه مراد از «فتح قريب» در اين آيه، فتح حديبيه است، چون اين فتح بود كه راه را براى داخل شدن مؤمنين به مسجد الحرام با كمال ايمنى و آسانى هموار كرد. اگر اين فتح نبود ممكن نبود بدون خونريزى و كشت و كشتار داخل مسجد الحرام شوند، و ممكن نبود موفق به عمره شوند، و ليكن صلح حديبيه و آن شروطى كه در آن گنجانيده شد اين موفقيت را براى مسلمانان ممكن ساخت كه سال بعد بتوانند عمل عمره را به راحتى انجام دهند.

از اينجا اين معنا هم روشن مى‏گردد اينكه بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: «مراد از فتح قريب» در آيه فتح خيبر است، سخنى است كه از سياق آيه به دور است. و اما اينكه بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد از آن، فتح مكه است» از آن قول بعيدتر است و سياق آيه اين معنا را مى‏رساند كه مراد از آن اين است كه شك و ترديد را از بعضى مؤمنين كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند بر طرف سازد، چون مؤمنين خيال مى‏كردند اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در خواب ديده به زودى داخل مسجد الحرام مى‏شوند، در حالى كه سرها تراشيده و تقصير هم كرده‏اند پيشگويى مربوط به همان سال است، و وقتى به اين قصد از مدينه به سوى مكه حركت كردند و مشركين جلو آنان را در حديبيه گرفتند و از ورودشان به مسجد الحرام جلوگيرى نمودند، دچار شك و ترديد شدند، خداى تعالى در اين آيه خواست اين شك و ترديد را زايل سازد.

و حاصل آيه اين است كه: آن رؤياى حقى كه خدا به رسولش نشان داد درست نشان

داد، رؤياى صادقه‏اى بود، ليكن اينكه داخل شدن شما در مسجد الحرام و سر تراشيدن و تقصيرتان را در آن سال عقب انداخت، براى اين بود كه قبلا فتح حديبيه را نصيب شما بكند، تا داخل شدنتان به مسجد الحرام ميسر گردد، چون خدا مى‏دانست در همان سالى كه رؤيا را نشان پيامبر داد شما نمى‏توانستيد بدون ترس داخل مسجد شويد.

﴿هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىَ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ...‏﴾

تفسير اين آيه در سوره توبه آيه 203 گذشت. و معناى اينكه فرمود: «﴿وَ كَفىَ بِاللَّهِ شَهِيداً‏﴾» اين است كه خدا شاهد بر صدق نبوت رسولش است. و نيز شاهد بر صدق اين وعده است كه دينش به زودى بر همه اديان غلبه مى‏كند، و يا شاهد بر اين است كه رؤياى او صادقانه است. پس اين جمله همان طور كه ملاحظه مى‏فرماييد، ذيلى است ناظر به مضمون اين آيه و يا آيه قبلى.

كلمة التقویاحقاهلحميةايمانکلمة التقوی.اهل کلمه.علیم.اهلیت مؤمنان.حمیة در برابر کلمه.

بحث روايتى [رواياتى در باره روز شجره و تجديد بيعت مسلمانان با رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم)]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور در ذيل آيه‏ ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ...‏﴾ آمده: ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از سلمة بن اكوع روايت كرده‏اند كه گفت: روزى در بينى كه دراز كشيده بوديم تا خواب قيلوله‏اى كنيم منادى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرياد زد: ايها الناس! بيعت، بيعت، كه جبرئيل امين نازل شده. ما به عجله پريديم و نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه زير درخت سمرة نشسته بود رفتيم، و با آن جناب بيعت كرديم، در باره اينجا بود كه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ‏﴾ ، و چون آن روز عثمان را به مكه فرستاده بود، خودش يك دست خود را دست عثمان حساب كرد و به دست ديگرش زد، ما گفتيم خوش به حال عثمان، هم بيعت كرد و هم در خانه كعبه طواف كرد، و ما اينجا از طواف محروميم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اگر فلان مقدار صبر مى‏كرد طواف نمى‏كرد مگر بعد از طواف من‏.

و نيز در آن كتابست كه عبد بن حميد، مسلم، ابن مردويه از مفضل بن يسار روايت كرده‏اند كه گفت: بياد دارم كه در روز شجره رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با مردم بيعت مى‏كرد و من شاخه‏اى از درخت را بر بالاى سر آنها گرفته بودم، و ما هزار و چهار صد نفر

بوديم، و ما آن روز بر سر جان بيعت نكرديم، بلكه بر اين معنا بيعت كرديم كه فرار نكنيم‏.

مؤلف: اينكه مسلمانان در آن روز هزار و چهار صد نفر بوده‏اند در رواياتى ديگر نيز آمده. و در بعضى‏ از روايات آمده كه هزار و سيصد. و در بعضى‏ هزار و هشتصد نفر بودند. و همچنين در بعضى‏ آمده كه بيعت بر سر فرار نكردن بوده. و در بعضى‏ ديگر آمده بر سر جان دادن بوده است.

و نيز در همان كتاب است كه احمد از جابر، و مسلم از ام بشر، از خود بشر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه فرمود: احدى از آنان كه در زير درخت بيعت كردند داخل آتش دوزخ نمى‏شود.

باز در همان كتابست كه ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت آورده كه در تفسير آيه ﴿فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ﴾ گفته: اين سكينت تنها به كسانى نازل شد كه خدا در آنان وفايى سراغ داشت‏.

شجرهبيعتروايترضوانبیعت رضوان.رسول و بیعت.مؤمنین.

همه شركت كنندگان در بيعت روز شجره به پيمان خود وفا نكردند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين روايت، روايت قبلى را تخصيص مى‏زند، و مى‏فرمايد چنان نيست كه همه آنهايى كه بيعت كردند داخل آتش نشوند، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين هستند، دليلش هم آيه قبل است كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلىَ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفىَ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اَللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً‏﴾ كه ترجمه‏اش گذشت. و از آن برمى‏آيد كه بيعت كنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند، و بعضى بيعت خود را شكستند، چون شرط كرده بود كسانى اجر عظيم دارند - و در نتيجه خدا هم از آنان راضى است - كه وفا به عهد نموده آن را نشكستند. و قمى‏ هم اين معنا را در تفسير خود آورده، و گويا گفتارش كلام امام باشد.

و نيز در الدر المنثور در ذيل جمله‏ ﴿إِذْ جَعَلَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ آمده كه ابن ابى شيبه، احمد، بخارى، مسلم، نسايى، ابن جرير، طبرانى، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب دلائل - از سهل بن حنيف روايت كرده‏اند كه در روز جنگ صفين گفت: نفس خود را متهم بدانيد (و او را مورد اعتماد قرار ندهيد، چون به زودى مسير خود را تغيير مى‏دهد) ما در روزن حديبيه كوشش مى‏كرديم آن صلحى كه بين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مشركين برقرار شد برقرار نشود، و تاخير افتد، و ميل داشتيم دست به جنگ نزنيم.

عمر نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، عرضه داشت: يا رسول اللَّه! مگر ما بر حق نيستيم، و مشركين بر باطل نيستند؟ فرمود: آرى همين طور است. عرضه داشت: مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند؟ فرمود: بلى همين طور است. عرضه داشت: پس چرا دين خود را لكه‏دار كنيم، و تن به پستى دهيم، و بدون اينكه خدا بين ما و آنان حكم كند برگرديم؟ فرمود: اى پسر خطاب من فرستاده خدايم، و خدا هرگز و تا ابد مرا وا نمى‏گذارد.

عمر برگشت و خشمش فرو نشست، تا آنكه نزد ابو بكر رفت و پرسيد: اى ابو بكر مگر ما بر حق نيستيم، و مشركين بر باطل نيستند؟ گفت: چرا. پرسيد مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند؟ ابو بكر گفت: چرا. عمر گفت پس چرا ننگى در دين خود وارد آورديم. گفت، اى پسر خطاب! او رسول خدا است، و خداى تعالى هرگز او را وا نمى‏گذارد. پس سوره فتح نازل شد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به دنبال عمر فرستاد، و سوره را برايش قرائت كرد. عمر گفت: يا رسول اللَّه! آيا اين صلح فتح است؟ فرمود: بله‏

و در كتاب كمال الدين به سند خود از منصور بن حازم از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيه‏ ﴿لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِيماً‏﴾ فرمود: اگر خدا كفارى كه در پشت پدران مؤمنند و مؤمنينى كه در پشت پدران كافرند بيرون مى‏آورد، آن وقت كفار حاضر را عذاب مى‏كرد.

مؤلف: اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده.

وفابيعتنقضشجرهوفا و نقض پیمان.عدم وفا.صدق بیعت.

چند روايت در باره مراد از ﴿كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ﴾ در جمله‏ ﴿وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت: من از امام صادق (علیه السلام) از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ﴾ فرمود: كلمه تقوى همان ايمان است‏.

و در الدر المنثور است كه ترمذى و عبد اللَّه بن احمد - در كتاب «زوائد المسند» - و ابن جرير و دارقطنى - در كتاب «الافراد» - و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب «اسماء و صفات» - از ابى بن كعب از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه فرمود: منظور از «كلمه تقوى» در جمله‏ ﴿وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىَ‏﴾ كلمه «لا اله الا اللَّه» است‏.

مؤلف: الدر المنثور اين معنا را به طريقى ديگر از على (علیه السلام) و سلمة بن اكوع و ابو هريره روايت‏ كرده. از طرق شيعه نيز روايت شده، هم چنان كه در علل به سند خود از حسن بن عبد اللَّه از آباء و از جدش حسن بن على (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» را تفسير كرده فرموده: لا اله الا اللَّه به معناى وحدانيت خدا است و اينكه خدا اعمال را جز با توحيد قبول نمى‏كند. و همين كلمه، كلمه تقوى است، كه كفه ترازوى اعمال در روز قيامت با آن سنگين مى‏شود.

كلمة التقویروايتتوحيدتقواکلمة التقوی.قول لا اله الا الله در برخی روایات.اهلیت مؤمنان.

رواياتى راجع به ماجراى جنگ و فتح خيبر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان در داستان فتح خيبر مى‏گويد: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از حديبيه به مدينه آمد، بيست روز در مدينه ماند آن گاه براى جنگ خيبر خيمه زد.

ابن اسحاق به سندى كه به مروان اسلمى دارد از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت: با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به سوى خيبر رفتيم، همين كه نزديك خيبر شديم و قلعه‏هايش از دور پيدا شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بايستيد. مردم ايستادند، فرمود: بار الها! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و آنچه كه بر آن سايه افكنده‏اند، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر پشت دارند، و اى پروردگار شيطانها و آنچه گمراهى كه دارند، از تو خير اين قريه و خير اهلش و خير آنچه در آنست را مسألت مى‏دارم، و از شر اين محل و شر اهلش و شر آنچه در آنست به تو پناه مى‏برم، آن گاه فرمود: راه بيفتيد به نام خدا

و از سلمة بن اكوع نقل كرده كه گفت: ما با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به سوى خيبر رفتيم شبى در حال حركت بوديم مردى از لشكريان به عنوان شوخى به عامر بن اكوع گفت: كمى از شِرّ و ورهايت (يعنى از اشعارت) براى ما نمى‏خوانى؟ و عامر مردى شاعر بود شروع كرد به سرودن اين اشعار:

لاهم لو لا أنت ما حجينا *** و لا تصدقنا و لا صلينا

فاغفر فداء لك ما اقتنينا *** و ثبت الاقدام ان لاقينا

و أنزلن سكينة علينا *** انا اذا صيح بنا اتينا

و بالصياح عولوا علينا... ***

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد اين كه شتر خود را با خواندن شعر مى‏راند كيست؟ عرضه داشتند عامر است. فرمود: خدا رحمتش كند. عمر كه آن روز اتفاقا بر شترى خسته سوار بود شترى كه مرتب خود را به زمين مى‏انداخت، عرضه داشت يا رسول اللَّه عامر به درد ما مى‏خورد از اشعارش استفاده مى‏كنيم دعا كنيم زنده بماند. چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در باره هر كس كه مى‏فرمود «خدا رحمتش كند» در جنگ كشته مى‏شد.

مى‏گويند همين كه جنگ جدى شد، و دو لشكر صف‏آرايى كردند، مردى يهودى از لشكر خيبر بيرون آمد و مبارز طلبيد و گفت:

قد علمت خيبر أنى مرحب *** شاكى السلاح بطل مجرب

اذا الحروب اقبلت تلهب... *** ‏

از لشكر اسلام عامر بيرون شد و اين رجز را بگفت:

قد علمت خيبر أنى عامر *** شاكى السلاح بطل مغامر

اين دو تن به هم آويختند، و هر يك ضربتى بر ديگرى فرود آورد، و شمشير مرحب به سپر عامر خورد، و عامر از آنجا كه شمشيرش كوتاه بود، ناگزير تصميم گرفت به پاى يهودى بزند، نوك شمشيرش به ساق پاى يهودى خورد، و از بس ضربت شديد بود شمشيرش، در برگشت به زانوى خودش خورد و كاسه زانو را لطمه زد، و از همان درد از دنيا رفت.

سلمه مى‏گويد: عده‏اى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏گفتند عمل عامر بى اجر و باطل شد، چون خودش را كشت. من نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شرفياب شدم، و مى‏گريستم عرضه داشتم يك عده در باره عامر چنين مى‏گويند، فرمود: چه كسى چنين گفته. عرض كردم چند نفر از اصحاب. حضرت فرمود دروغ گفتند، بلكه أجرى دو چندان به او مى‏دهند.

خيبرفتحجنگروايتجنگ خیبر.رسول در خیبر.فتح.

فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مى‏گويد: آن گاه اهل خيبر را محاصره كرديم، و اين محاصره آن قدر طول كشيد كه دچار مخمصه شديدى شديم، و سپس خداى تعالى آنجا را براى ما فتح كرد، و آن چنين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) لواى جنگ را به دست عمر بن خطاب داد، و عده‏اى از لشكر با او قيام نموده جلو لشكر خيبر رفتند، ولى چيزى نگذشت كه عمر و همراهيانش فرار كرده نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگشتند، در حالى كه او همراهيان خود را مى‏ترسانيد و همراهيانش او را مى‏ترساندند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دچار درد شقيقه شد، و از خيمه بيرون نيامد، و فرمود: وقتى سرم خوب شد بيرون خواهم آمد. بعد پرسيد: مردم با خيبر چه كردند؟ جريان عمر را برايش گفتند فرمود: فردا حتما پرچم جنگ را به مردى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول او، وى را دوست مى‏دارند، مردى حمله‏ور كه هرگز پا به فرار نگذاشته، و از صف دشمن برنمى‏گردد تا خدا خيبر را به دست او فتح كند.

بخارى و مسلم از قتيبة بن سعيد روايت كرده‏اند كه گفت: يعقوب بن عبد الرحمن اسكندرانى از ابى حازم برايم حديث كرد، و گفت: سعد بن سهل برايم نقل كرد كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در واقعه خيبر فرمود فردا حتما اين پرچم جنگ را به مردى مى‏دهم كه خداى تعالى به دست او خيبر را فتح مى‏كند، مردى كه خدا و رسولش را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول او وى را دوست مى‏دارند، مردم آن شب را با اين فكر به صبح بردند كه فردا رايت را به دست چه كسى مى‏دهد. وقتى صبح شد مردم همگى نزد آن جناب حاضر شدند در حالى كه هر كس اين اميد را داشت كه رايت را به دست او بدهد.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: على ابن ابى طالب كجاست؟ عرضه داشتند يا رسول اللَّه او درد چشم كرده. فرمود: بفرستيد بيايد. رفتند و آن جناب را آوردند. حضرت آب دهان خود را به ديدگان على (علیه السلام) ماليد، و در دم بهبودى يافت، به طورى كه گويى اصلا درد چشم نداشت، آن گاه رايت را به وى داد. على (علیه السلام) پرسيد: يا رسول اللَّه! با آنان قتال كنم تا مانند ما مسلمان شوند؟ فرمود: بدون هيچ درنگى پيش روى كن تا به درون قلعه‏شان درآيى، آن گاه در آنجا به اسلام دعوتشان كن، و حقوقى را كه خدا به گردنشان دارد برايشان بيان كن، براى اينكه به خدا سوگند اگر خداى تعالى يك مرد را به دست تو هدايت كند براى تو بهتر است از اينكه نعمت‏هاى مادى و گرانبها داشته باشى.

سلمه مى‏گويد: از لشكر دشمن مرحب بيرون شد، در حالى كه رجز مى‏خواند، و مى‏گفت: «قد علمت خيبر أنى مرحب...» ،و از بين لشكر اسلام على (علیه السلام) به هماورديش رفت در حالى كه مى‏سرود:

انا الذى سمتني امى حيدره *** كليث غابات كريه المنظره

او فيهم بالصاع كيل السندره‏... ***

آن گاه از همان گرد راه با يك ضربت فرق سر مرحب را شكافت و به خاك هلاكتش انداخت و خيبر به دستش فتح شد.

اين روايت را مسلم‏ هم در صحيح خود آورده.

ابو عبد اللَّه حافظ به سند خود از ابى رافع، برده آزاد شده رسول خدا، روايت كرده كه گفت: ما با على (علیه السلام) بوديم كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را به سوى قلعه خيبر روانه كرد، همين كه آن جناب به قلعه نزديك شد، اهل قلعه بيرون آمدند و با آن جناب قتال كردند. مردى يهودى ضربتى به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرتش بيفتاد، ناگزير على (علیه السلام) درب قلعه را از جاى كند، و آن را سپر خود قرار داد و اين درب هم چنان در دست آن حضرت بود و جنگ مى‏كرد تا آن كه قلعه به دست او فتح شد، آن گاه درب را از دست خود انداخت. به خوبى به ياد دارم كه من با هفت نفر ديگر كه مجموعا هشت نفر مى‏شديم هر چه كوشش كرديم كه آن درب را تكان داده و جابجا كنيم نتوانستيم‏.

و نيز به سند خود از ليث بن ابى سليم از ابى جعفر محمد بن على روايت كرده كه فرمود: جابر بن عبد اللَّه برايم حديث كرد كه على (علیه السلام) در جنگ خيبر درب قلعه را روى دست بلند كرد، و مسلمانان دسته دسته از روى آن عبور كردند با اينكه سنگينى آن درب به قدرى بود كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند.

و نيز گفته كه از طريقى ديگر از جابر روايت شده كه گفت: سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش برگردانند.

و نيز به سند خود از عبد الرحمن بن ابى ليلى روايت كرده كه گفت: على

(علیه السلام) همواره در گرما و سرما، قبايى باردار و گرم مى‏پوشيد، و از گرما پروا نمى‏كرد، اصحاب من نزد من آمدند و گفتند: ما از امير المؤمنين چيزى ديده‏ايم، نمى‏دانيم تو هم متوجه آن شده‏اى يا نه؟ پرسيدم چه ديده‏ايد؟ گفتند: ما ديديم كه حتى در گرماى سخت با قبايى باردار و كلفت بيرون مى‏آيد، بدون اينكه از گرما پروايى داشته باشد، و بر عكس در سرماى شديد با دو جامه سبك بيرون مى‏آيد، بدون اينكه از سرما پروايى كند، آيا تو در اين باره چيزى شنيده‏اى؟ من گفتم: نه چيزى نشنيده‏ام. گفتند: پس از پدرت بپرس شايد او در اين باب اطلاعى داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود. من از پدرم ابى ليلى پرسيدم، او هم گفت: چيزى در اين باب نشنيده‏ام.

آن گاه به حضور على (علیه السلام) رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و اين سؤال را در ميان نهاد. على (علیه السلام) فرمود: مگر در جنگ خيبر نبودى؟ عرضه داشتم چرا. فرمود يادت نيست كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ابو بكر را صدا كرد، و بيرقى به دستش داده روانه جنگ يهود كرد، ابو بكر همين كه به لشكر دشمن نزديك شد، مردم را به هزيمت برگردانيد، سپس عمر را فرستاد و لوائى به دست او داده روانه‏اش كرد. عمر همين كه به لشكر يهود نزديك شد و به قتال پرداخت پا به فرار گذاشت.

رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: رايت جنگ را امروز به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول هم او را دوست مى‏دارند، و خدا به دست او كه مردى كرار و غير فرار است قلعه را فتح مى‏كند، آن گاه مرا خواست، و رايت جنگ به دست من داد، و فرمود: بارالها او را از گرما و سرما حفظ كن. از آن به بعد ديگر سرما و گرمايى نديدم. همه اين مطالب از كتاب دلائل النبوة تاليف امام ابى بكر بيهقى نقل شده‏.

طبرسى مى‏گويد: بعد از فتح خيبر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مرتب ساير قلعه‏ها را يكى پس از ديگرى فتح كرد و اموال را حيازت نمود، تا آنكه رسيدند به قلعه «وطيح» و قلعه «سلالم» كه آخرين قلعه‏هاى خيبر بودند آن قلعه‏ها را هم فتح نمود و ده روز و اندى محاصره‏شان كرد.

ابن اسحاق مى‏گويد: بعد از آنكه قلعه «قموص» كه قلعه ابى الحقيق بود فتح شد، صفيه دختر حى بن اخطب و زنى ديگر كه با او بود اسير شدند. بلال آن دو را از كنار كشتگان يهود عبور داد، و صفيه چون چشمش به آن كشتگان افتاد، صيحه زد، و صورت خود را خراشيد

و خاك بر سر خود ريخت. چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين صحنه را ديد فرمود: اين زن فتنه‏انگيز را از من دور كنيد و دستور داد صفيه را پشت سر آن جناب جاى دادند، و خود ردائى به روى او افكند. مسلمانان فهميدند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را براى خود انتخاب فرموده، آن گاه وقتى از آن زن يهودى آن وضع را ديد به بلال فرمود اى بلال مگر رحمت از دل تو كنده شده كه دو تا زن داغديده را از كنار كشته مردانشان عبور مى‏دهى؟

از سوى ديگر صفيه در ايام عروسى‏اش كه بنا بود به خانه كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق برود، شبى در خواب ديد ماهى به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت. كنانه گفت: اين خواب تو تعبيرى ندارد جز اينكه آرزو دارى همسر محمد پادشاه حجاز شوى، و سيلى محكمى به صورتش زد، به طورى كه چشمان صفيه از آن سيلى كبود شد، و آن روزى كه او را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آوردند، اثر آن كبودى هنوز باقى مانده بود. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيد: اين كبودى چشم تو از چيست؟ صفيه جريان را نقل كرد.

ابن ابى الحقيق شخصى را نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد كه در يك جا جمع شويم با شما صحبتى دارم. حضرت پذيرفت. ابن ابى الحقيق تقاضاى صلح كرد، بر اين اساس كه خون هر كس كه در قلعه‏ها مانده‏اند محفوظ باشد، و متعرض ذريه و اطفال ايشان نيز نشوند، و جمعيت با اطفال خود از خيبر و اراضى آن بيرون شوند، و هر چه مال و زمين و طلا و نقره و چارپايان و اثاث و لباس دارند براى مسلمانان بگذارند، و تنها با يك دست لباس كه به تن دارند بروند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم اين پيشنهاد را پذيرفت به شرطى كه از اموال چيزى از آن جناب پنهان نكرده باشند، و گر نه ذمه خدا و رسولش از ايشان برى خواهد بود. ابن ابى الحقيق پذيرفت و بر اين معنا صلح كردند.

مردم فدك وقتى اين جريان را شنيدند پيكى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستادند كه به ما هم اجازه بده بدون جنگ از ديار خود برويم، و جان خود را سالم بدر ببريم، و هر چه مال داريم براى مسلمين بگذاريم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم پذيرفت. و آن كسى كه بين رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و اهل فدك پيام رد و بدل مى‏كرد، محيصة بن مسعود يكى از بنى حارثه بود.

بعد از آنكه يهوديان بر اين صلحنامه تن در دادند، پيشنهاد كردند كه اموال خيبر را به ما واگذار كه ما به اداره آن واردتر هستيم تا شما، و عوائد آن بين ما و شما به نصف تقسيم شود. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم پذيرفت به اين شرط كه هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم اين حق را داشته باشيم. اهل فدك هم به همين قسم مصالحه كردند، در نتيجه اموال خيبر بين مسلمانان تقسيم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولى املاك فدك خالص براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شد، براى اينكه مسلمانان در آنجا جنگى نكرده بودند.

پرچمخيبرعلیفتحدادن پرچم به علی.فتح دژ.وعده رسول.نصرت.

آوردن گوسفند مسموم يك يهوديه براى رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آرامشى يافت زينب دختر حارث همسر سلام بن مشكم و برادرزاده مرحب گوسفندى بريان براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هديه فرستاد، قبلا پرسيده بود كه آن جناب از كدام يك از اجزاى گوسفند بيشتر خوشش مى‏آيد؟ گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدين جهت از سمى كه در همه جاى گوسفند ريخته بود، در پاچه آن بيشتر ريخت، و آن گاه آن را براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورد، و جلو آن حضرت گذاشت. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پاچه گوسفند را گرفت و كمى از آن در دهان خود گذاشت، و بشر بن براء ابن معرور هم كه نزد آن جناب بود، استخوانى را برداشت تا آن را بليسد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود از خوردن اين غذا دست بكشيد كه شانه گوسفند به من خبر داد كه اين طعام مسموم است. آن گاه زينب را صدا زدند، و او اعتراف كرد، پرسيد: چرا چنين كردى؟ گفت براى اينكه مى‏دانى چه بر سر قوم من آمد؟ پيش خود فكر كردم اگر اين مرد پيغمبر باشد، از ناحيه غيب آگاهش مى‏كنند، و اگر پادشاهى باشد داغ دلم را از او گرفته‏ام، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جرم او گذشت، و بشر بن براء با همان يك لقمه‏اى كه خورده بود درگذشت.

مى‏گويد: در مرضى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به آن مرض از دنيا رفت مادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تا از آن جناب عيادت كند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اى ام بشر آن لقمه‏اى كه من با پسرت در خيبر خورديم! مدام اثرش به من برمى‏گردد و اينك نزديك است رگ قلب مرا قطع كند. و مسلمانان معتقدند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) با اينكه خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته بود به شهادت از دنيا رفت‏.

مسموميهودرسولنجاتگوسفند مسموم.نجات رسول.یهودیه.

محمد رسول الله و اوصاف همراهان در فتح ۲۹ آیهٔ ۲۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیه ختام فتح را بر وصف رسول و همراهان و دامنه وعده مغفرت از میانهم یکجا می‌آورد.

مُّحَمَّدٌۭ رَّسُولُ ٱللَّهِ ۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَىٰهُمْ رُكَّعًۭا سُجَّدًۭا يَبْتَغُونَ فَضْلًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنًۭا ۖ سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ ٱلسُّجُودِ ۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِى ٱلْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْـَٔهُۥ فَـَٔازَرَهُۥ فَٱسْتَغْلَظَ فَٱسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعْجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلْكُفَّارَ ۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةًۭ وَأَجْرًا عَظِيمًۢا
محمد [ص‌] پيامبر خداست؛ و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير [و] با همديگر مهربانند. آنان را در ركوع و سجود مى‌بينى. فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت [مشخصّه‌] آنان بر اثر سجود در چهره‌هايشان است. اين صفت ايشان است در تورات، و مثَل آنها در انجيل چون كشته‌اى است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقه‌هاى خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد، تا از [انبوهى‌] آنان [خدا] كافران را به خشم دراندازد. خدا به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده‌است.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ ٱللَّهِ ۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَىٰهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنًا ۖ سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ ٱلسُّجُودِ ۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِى ٱلْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْـَٔهُۥ فَـَٔازَرَهُۥ فَٱسْتَغْلَظَ فَٱسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعْجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلْكُفَّارَ ۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًۢا (٢٩)

محمداشداءرحماءسجودمحمد رسول الله.رحماء بینهم.

بيان آيه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه خاتمه سوره است و پيامبر را توصيف مى‏كند، و نيز آنهايى را كه با اويند به

اوصافى مى‏ستايد كه در تورات و انجيل ستوده. و مؤمنين را كه عمل صالح انجام داده‏اند وعده جميل مى‏دهد. اين آيه متصل به آيه قبل است، چون در آن آيه مى‏فرمود كه او رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده.

ختامتوراتانجیلوعدهرسولوصف پیامبر.مؤمنان همراه.وعده به اهل عمل صالح.مثل در تورات و انجیل.

اوصاف كسانى كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ...﴾

ظاهرا اين جمله مركب است از مبتدا و خبر، و كلامى است تمام. بعضى‏ گفته‏اند: «محمد» خبر مبتدايى است كه حذف شده و آن ضميرى است كه به كلمه «رسول» در آيه سابق برمى‏گردد و تقديرش «هو محمد» مى‏باشد و «رسول اللَّه» عطف بيان و يا صفت و يا بدل است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «محمد» مبتدا و «رسول اللَّه» عطف بيان، يا صفت و يا بدل است و ﴿اَلَّذِينَ مَعَهُ‏﴾ هم عطف بر مبتدا و جمله‏ ﴿أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْكُفَّارِ...﴾ خبر مبتدا است.

﴿وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ‏﴾ اين جمله نيز مركب است از مبتدا و خبر. پس كلام در اين صدد است كه مؤمنين به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را توصيف كند، و «شدت» و «رحمت» كه دو صفت متضاد است از صفات ايشان شمرده شده. و جمله‏ ﴿أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْكُفَّارِ﴾ را مقيد كرد به جمله‏ ﴿رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ‏﴾ تا توهمى كه ممكن بود بشود دفع كرده باشد، و ديگر كسى نپندارد كه شدت و بى‏رحمى نسبت به كفار، باعث مى‏شود مسلمانان به طور كلى و حتى نسبت به خودشان هم سنگدل شوند لذا دنبال «اشداء» فرمود ﴿رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ﴾ يعنى در بين خود مهربان و رحيمند. و اين دو جمله مجموعا افاده مى‏كند كه سيره مؤمنين با كفار شدت و با مؤمنين رحمت است.

﴿تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً‏﴾ كلمه «ركع» و همچنين كلمه «سجد» جمع راكع و ساجد است. و مراد از اينكه فرمود: مؤمنين را راكع و ساجد مى‏بينى اين است كه مؤمنين نماز مى‏خوانند. و كلمه «تراهم» استمرار را مى‏رساند. و حاصل معناى جمله اين است كه: مؤمنين مستمر در خواندن نمازند. و جمله مورد بحث خبر دوم است براى مبتداى گذشته، يعنى كلمه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ‏﴾ .

﴿يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَاناً﴾ كلمه «ابتغاء» كه مصدر «يبتغون» است به معناى طلب است. و كلمه «فضل» به معناى عطيه است كه در اينجا منظور از آن ثواب است. و كلمه «رضوان» به معناى خشنودى است، هم چنان كه كلمه «رضا» به اين معنا است، ولى كلمه رضوان در رساندن اين معنا بليغ‏تر است.

در جمله مورد بحث دو احتمال هست: يكى اينكه بيانى باشد براى نتيجه‏اى كه از ركوع و سجود خود در نظر دارند كه در اين صورت مناسب‏تر آنست كه جمله، حال از ضمير مفعول يعنى ضمير «هم» در جمله «تراهم» باشد. ديگر اينكه بيانى باشد براى نتيجه زندگى مؤمنين به طور كلى، هم چنان كه ظاهرش هم همين است، آن وقت در اين صورت اين جمله نيز خبر سومى مى‏شود براى‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ‏﴾ .

﴿سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ﴾ كلمه «سيما» به معناى علامت است. و جمله‏ ﴿سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ‏﴾ روى هم مبتدا و خبر، و جمله‏ ﴿مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ﴾ حال ضميرى است كه در باطن خبر است و به سيما بر مى‏گردد. و يا بيان است براى سيما، و معنايش اين است كه: سجده آنان براى خدا به عنوان تذلل و تخشع براى او است و اين سجده در چهره آنان اثرى گذاشته، و آن اثر سيماى خشوع براى خداست، كه هر كس ايشان را ببيند با آن سيما ايشان را مى‏شناسد. و قريب به اين معنا روايتى است از امام صادق (علیه السلام) كه فرموده: «منظور شب‏زنده‏دارى به نماز است» .و روايت را صدوق در كتاب فقيه‏، و مفيد در روضة الواعظين‏ بدون ذكر سند از عبد اللَّه بن سنان از آن جناب نقل كرده‏اند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از سيما، اثر خاكى است كه در پيشانى دارند، چون مؤمنين همواره بر خاك سجده مى‏كنند، نه بر فرش و جامه.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد، سيماى مؤمنين در روز قيامت است كه محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ مى‏درخشد و نور مى‏دهد.

﴿ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي اَلتَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي اَلْإِنْجِيلِ‏﴾ كلم «مثل» به معناى صفت است، يعنى اين توصيفى كه ما از ايشان كرديم و گفتيم اشداء بر كفار و مهربانان در بين خود هستند...، همان وصفى است كه ما در دو كتاب تورات و انجيل ايشان را به آن اوصاف ستوده‏ايم.

پس جمله‏ ﴿وَ مَثَلُهُمْ فِي اَلْإِنْجِيلِ﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿مَثَلُهُمْ فِي اَلتَّوْرَاةِ‏﴾ . ولى بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: جمله‏ ﴿وَ مَثَلُهُمْ فِي اَلْإِنْجِيلِ‏﴾ عطف بر ما قبل نيست، بلكه آغاز كلامى ديگر است، و مبتدايى است كه خبرش جمله‏ ﴿كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ...﴾ مى‏باشد، در

نتيجه وصف مؤمنين در تورات همان است كه فرمود: ﴿أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْكُفَّارِ‏﴾ تا جمله‏ ﴿مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ‏﴾ . و وصفشان در انجيل اين است كه: ايشان مانند زرعى هستند كه در اطرافش جوانه زده باشد...

﴿كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوىَ عَلىَ سُوقِهِ يُعْجِبُ اَلزُّرَّاعَ﴾ «شطا گياه» به معناى آن جوانه‏هايى است كه از خود گياه به وجود مى‏آيد و در اطراف آن مى‏رويد، و كلمه «ايزار» كه مصدر «ازره» است، به معناى اعانت و يارى است. و كلمه «استغلاظ» به معناى رو به غلظت نهادن است. و كلمه «سوق» جمع «ساق» است. و كلمه «زراع» جمع «زارع» است.

و معناى آيه اين است كه: مثل مؤمنين مثل زراعت و گياهى است كه از كثرت بركت جوانه‏هايى هم در پيرامون خود رويانده باشد، و آن را كمك كند تا آن نيز قوى و غليظ شده، مستقلا روى پاى خود بايستد، بطورى كه برزگران از خوبى رشد آن به شگفت درآمده باشند.

و اين آيه به اين نكته اشاره مى‏كند كه خداى تعالى در مؤمنين بركت قرار داده، و روز بروز به عده و نيروى آنان اضافه مى‏شود. و به همين جهت دنبال اين كلام فرمود: ﴿لِيَغِيظَ بِهِمُ اَلْكُفَّارَ‏﴾ تا خداوند به وسيله آنان كفار را به خشم آورد.

اشداءرحماءرکعسجدسیمامحمد رسول الله.رحماء بینهم.رکع سجد.اشداء على الکفار.ابتغاء فضل و رضوان.

وعده خدا به مغفرت و اجر عظيم شامل همه كسانى كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند (صحابه) نمى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً﴾ ضمير «منهم» به «الذين معه» برمى‏گردد. و كلمه «من» به طورى كه از ظاهر چنين كلامى برمى‏آيد تبعيض را مى‏رساند، و از اين كلام استفاده مى‏شود كه مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بقائش هم مشروط به ايمان است و هم مشروط است به عمل صالح. پس اگر از كسانى كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند افرادى بوده باشند كه در باطن ايمان نداشته‏اند، و مانند منافقين ايمانشان زبانى بوده، و توانسته‏اند نفاق خود را از ديگران پنهان بدارند، (چون بعضى از منافقين معروف به نفاق بودند، و بعضى از آنها معروف به ايمان)، چنين كسانى مغفرت و اجر عظيم ندارند، هم چنان كه آيه شريفه‏ ﴿وَ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى اَلنِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ‏﴾ از وجود چنين منافقينى خبر مى‏دهد.

و نيز اگر كسانى كه با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند در آغاز ايمان آوردند، ولى بعدا به شرك و كفر گرائيدند، آنان نيز مغفرت و اجر عظيم ندارند، هم چنان كه

آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ اِرْتَدُّوا عَلىَ أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَى ... وَ لَوْ نَشَاءُ لَأَرَيْنَاكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمَاهُمْ﴾ از وجود آنان خبر مى‏دهد.

و نيز اگر كسى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان آورد - و واقعا هم ايمان آورد - و به سوى كفر و شرك برنگشت، ولى عمل صالح هم نكرد، او نيز مغفرت و اجر عظيم ندارد. هم چنان كه از آيات افك هم اين معنا استفاده مى‏شود، چون بعضى از كسانى كه در اين واقعه دست داشتند صحابى بودند، بدرى هم بودند، و در عين حال خداى تعالى در باره‏شان مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَرْمُونَ اَلْمُحْصَنَاتِ اَلْغَافِلاَتِ اَلْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ‏﴾ با اين حال آنهايى كه نسبت زنا به عايشه دادند، جزء مؤمنين بودند ولى در عين حال، مغفرت و اجر عظيم ندارند. و نيز از آيه «﴿إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا﴾ اگر فاسقى برايتان خبرى آورد تحقيق كنيد» كه در باره وليد بن عقبه است برمى‏آيد كه در عين اينكه صحابى بود و جزء مؤمنين به شمار مى‏رفت ولى فاسق شده، و به حكم آيه‏ ﴿فَإِنَّ اَللَّهَ لاَ يَرْضىَ عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْفَاسِقِينَ﴾ خدا از مردم فاسق راضى نمى‏شود.

و نظير اين اشتراط، يعنى شرط ايمان واقعى و عمل صالح، اشتراط وفاء است، كه در آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اَللَّهَ يَدُ اَللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلىَ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفىَ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اَللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً‏﴾ گذشت. و ابن عباس هم در روايتى كه آن نيز گذشت از آيه‏ ﴿فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ اَلسَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ﴾ اين طور فهميد و گفت: سكينت بر كسى نازل مى‏شود كه خدا در دل او وفايى سراغ داشته باشد.

باز نظير آيه مورد بحث در اشتراط، شرايط مذكور در آيه‏ ﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ ... وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلْفَاسِقُونَ‏﴾ است كه مى‏فرمايد «خداى تعالى به كسانى كه ايمان آورده، و عمل صالح

كردند، وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين كند... و هر كس بعد از ايمان آوردن كفر بورزد، آنان فاسقانند» .

منهمتبعيضصحابهمغفرتفاسقشرط ایمان.عمل صالح.وعده مغفرت.عدم شمول فاسق.منافق در میان همراهان.

نقل و رد اين سخن كه وعده مغفرت و اجر عظيم در آيه: ﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ...﴾ شامل همه صحابه است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: كلمه «من» در آيه شريفه بيانيه است، نه تبعيضى، و در نتيجه «وعده» در آيه يعنى وعده مغفرت و اجر عظيم، شامل تمامى افرادى كه با پيامبر بودند، يعنى شامل تمامى صحابه آن جناب، مى‏شود، هر چند كه منافق شناخته شده، يا منافق شناخته نشده و يا فاقد عمل صالح و يا فاسق بوده باشند.

اين حرف صحيح نيست: زيرا به طورى كه ديگران هم گفته‏اند كلمه «من» اگر بيانيه باشد به هيچ وجه داخل بر ضمير نمى‏شود، و در كلام عرب چنين چيزى سابقه ندارد. و اگر اين مفسرين به آيه‏ ﴿لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ‏﴾ استشهاد كنند كه كلمه «من» با اينكه بيانيه است بر ضمير «هم» داخل شده، جواب مى‏گوييم اين استشهاد وقتى درست است كه ضمير در «تزيلوا» تنها به مؤمنين برگردد، و ضمير «منهم» به كفار برگردد، و حال آنكه در تفسير آيه گفتيم هر دو ضمير به مجموع مؤمنين و كفار مكه برمى‏گردد، و در نتيجه كلمه «من» در آنجا نيز تبعيضى است، نه بيانيه، پس استشهاد درست نيست.

و بعد از همه اين حرفها اگر وعده مغفرت يا خود مغفرت شامل همه نامبردگان، به طور مطلق بشود و هيچ شرطى از ايمان و عمل صالح در كار نباشد، و همه آمرزيده باشند - چه ايمان داشته باشند، و چه مشرك باشند، چه عمل صالح كرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند - بايد به طور قطع و به روشنى ملتزم شويم به اينكه تمامى تكاليف دينى در باره غير مؤمنين لغو و بيهوده بوده، و اصلا تكليف از آنان برداشته شده. و اين مطلبى است كه قرآن و سنت آن را به شدت دفع مى‏كند.

پس اشتراط مذكور اشتراطى است صحيح كه فى نفسه هر چند آيه و روايتى آن را نگفته باشد واقعيت دارد. خداى تعالى حتى در باره انبيايش فرموده: ﴿وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ و اشتراط ايمان را حتى در مورد انبيايش با اينكه معصوم بودند اثبات كرده، آن وقت چگونه مى‏توانيم در ديگران آن را معتبر نشماريم.

حال اگر بگويى: اشتراط وعده مغفرت و اجر عظيم به ايمان و عمل صالح، اشتراطى است عقلى، كه بيانش گذشت، و نمى‏شود آن را انكار كرد، و ليكن سياق آيه ﴿وَعَدَ اَللَّهُ

اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ‏﴾ شهادت مى‏دهد به اينكه اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم ايمان داشته‏اند و هم عمل صالح، و خلاصه واجد شرط بوده‏اند. مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه كلمه «منهم» را بعد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ﴾ آورد كه مى‏فهماند عمل صالح. جداى از آنان نبوده، بخلاف آيه‏ ﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ‏﴾ كه به قول بعضى از مفسرين‏ چنين دلالتى ندارد. باز مؤيد اين حرف، مدحى است كه از مؤمنين كرده، و فرموده: ﴿تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَاناً﴾ چون از اين تعبير استمرار در ركوع و سجود استفاده مى‏شود.

در پاسخ مى‏گوييم: اما اينكه كلمه «منهم» در آيه شريفه بعد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ‏﴾ آمده، براى اين نيست كه دلالت كند بر اينكه عمل صالح منفك از اصحاب رسول خدا نبوده، بلكه براى اين است كه موضوع حكم مجموع دو طائفه‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ و ﴿عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ‏﴾ بود، و اثر مغفرت و اجر بر صرف ايمان و بدون عمل صالح مترتب نمى‏شود، و كلمه «منهم» هم از آنجايى كه متعلق به مجموع موضوع است، لذا جا دارد كه بعد از تمام شدن موضوع يعنى بعد از ذكر ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ و نيز ﴿وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ‏﴾ گفته شود.

و اما در آيه شريفه‏ ﴿وَعَدَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ﴾ كه ضمير «منكم» بعد از ذكر ايمان و قبل از ذكر عمل صالحات آمده، براى اين بوده كه وجهه كلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنين است، و در چنين زمينه‏اى مناسب‏تر آنست كه در مخاطب قرار دادن مؤمنين شتاب شود، تا زودتر خرسند گشته و از شنيدن بشارت خوشحال گردند. پس نمى‏توان گفت آيه مذكور دلالت دارد بر اينكه موضوع در آن تنها ايمان است، هر چند عمل صالح نداشته باشند، ولى در آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مؤمنين مورد نظر آن منفك از عمل صالح نيستند.

و اما اينكه گفتند: جمله‏ ﴿تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً...‏﴾ ، دلالت بر استمرار دارد، ما نيز در آن حرفى نداريم، اما استمرار تا روز نزول آيه، نه تا چندى كه زنده‏اند، پس ممكن است افراد مورد نظر آيه تا روز نزول آيه، هم ايمان داشته باشند و هم عمل صالح، ولى بعدا ايمان خود و يا عمل صالح را از دست داده باشند، و اشكالى كه در كار است مربوط است به لغويت احكام در آينده آنان، نه در گذشته، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اينكه همان

آمرزيدگان در آينده نيز مكلف باشند، نه تنها منافات ندارد، بلكه مؤكد آن نيز هست، بخلاف اينكه مغفرت مطلق باشد، و گناهان آينده را نيز شامل شود كه ديگر با بقاى تكليف مولوى نمى‏سازد و ديگر معنا ندارد تكليف باز هم معتبر باشد، ناگزير بايد بگوييم مشمولين اين آيه بعد از نزول آيه، ديگر تكليفى نداشته‏اند، و بطلان اين حرف قطعى است. علاوه بر اينكه ارتفاع تكليف مستلزم آنست كه ديگر معصيتى نباشد، و حتى بزرگترين گناهان، معصيت و نافرمانى نباشد، چون ديگر فرمانى نيست تا مخالفتش نافرمانى باشد، و وقتى نافرمانى نبود، مغفرت معنا ندارد، پس مغفرت اين طورى مستلزم عدم مغفرت است.

بیانیهصحابهحبطایمانعمل صالحایمان شرط وعده.عمل صالح.حبط عمل با شرک.منافقان شناخته و ناشناخته.