→ المیزان

حج

۲۲ مدنی آیات ۷۸ بازه‌ها ۷

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

افتتاح حج: تقوا و زلزله عظیم ساعت آیات ۱–۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

خطاب یا ایها الناس به تقوا با انذار زلزله قیامت و ذهول مرضعه.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌۭ
اى مردم، از پروردگار خود پروا كنيد، چرا كه زلزله رستاخيز امرى هولناك است.
يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّآ أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى ٱلنَّاسَ سُكَٰرَىٰ وَمَا هُم بِسُكَٰرَىٰ وَلَٰكِنَّ عَذَابَ ٱللَّهِ شَدِيدٌۭ
روزى كه آن را ببينيد، هر شيردهنده‌اى آن را كه شير مى‌دهد [از ترس‌] فرو مى‌گذارد، و هر آبستنى بار خود را فرو مى‌نهد، و مردم را مست مى‌بينى و حال آنكه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره مشركين را مخاطب قرار داده، اصول دين و انذار و تخويف را به ايشان خاطر نشان مى‏سازد، همچنانكه در سوره‏هاى نازل شده قبل از هجرت مشركين مورد خطابند. اين سوره سياقى دارد كه از آن بر مى‏آيد مشركين هنوز شوكت و نيرويى داشته‏اند.

و نيز مؤمنين را به امثال نماز، حج، عمل خير، اذن در قتال و جهاد مخاطب قرار داده، و آيات آن داراى سياقى است كه مى‏فهماند مؤمنين جمعيتى بوده‏اند كه اجتماعشان تازه تشكيل شده، و روى پاى خود ايستاده، و مختصرى عده و عده و شوكت به دست آورده‏اند.

با اين بيان به طور قطع بايد گفت كه اين سوره در مدينه نازل شده، چيزى كه هست نزول آن در اوايل هجرت و قبل از جنگ بدر بوده است. و غرض سوره بيان اصول دين است، البته با بيانى تفصيلى كه مشرك و موحد هر دو از آن بهره‏مند شوند. و نيز فروع آن، ولى بيانش در فروع به طور اجمال است، و تنها مؤمنين موحد از آن استفاده مى‏كنند، چون تفاصيل احكام فرعى در روزگارى كه اين سوره نازل مى‏شده هنوز تشريع نشده بود، و به همين جهت در اين سوره كليات فروع دين از قبيل نماز و حج را بيان كرده است.

و از آنجايى كه دعوت مشركين به اصول دين توحيد از طريق انذار صورت مى‏گرفته، و نيز وادارى مؤمنين به اجمال فروع دين به لسان امر به تقوى بوده، و قهرا سخن از روز قيامت به ميان آمده، لذا گفتار را در آن فراز بسط داده، و در آغاز سوره، زلزله روز قيامت - كه از علامتهاى آن است و به وسيله آن زمين ويران شده، و كوه‏ها فرو مى‏ريزد - را خاطر نشان ساخته است.

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾

كلمه «زلزله» و «زلزال» به معناى شدت حركت است به حالتى كه هول انگيز باشد.

و گويا از طريق اشتقاق كبير از ماده «زل» كه به معناى «زلق» است گرفته شده، و به منظور مبالغه و اشاره به تكرار آن تكرار شده است، و اين در واژه‏هاى مشابه «زل» شايع و زياد است، مثل «ذب» و «ذبذب» ، «دم» و «دمدم» ، «كب» و «كبكب»، «دك» و «دكدك»، «رف» و «رفرف» و... .

خطاب در آيه شريفه كه فرمود ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ﴾ شامل جميع مردم، از كافر و مؤمن، مرد و زن، حاضر و غايب، و موجودين در عصر نزول آيه، و آن‌هايى كه بعدا به وجود مى‏آيند مى‏شود. و حاضرين در عصر خطاب و در مجلس خطاب وسيله پيوستگى با همه است، چون همه در نوع انسانيت مشتركند.

حجتقوامدنیزلزلهاصولاتقوا ربکمزلزلة الساعةاصول دین در مدینه اوایل هجرت

اشاره به مفاد كلى سوره حج و بيان آيات تهديد به قيامت كه زلزله‏اش ﴿شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ است و در آن روز ﴿تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾ و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين خطاب مردم را امر كرده كه از پروردگارشان بپرهيزند، كافر بپرهيزد، ايمان آورد، مؤمن بپرهيزد از كيفر مخالفت اوامر و نواهى او در فروع انديشه كند. و آنگاه امر مزبور را تعليل كرده به اينكه چون زلزله قيامت امر عظيمى است. و ناگفته پيدا است كه دعوت در اين آيه دعوت از راه انذار و تهديد است.

و اگر زلزله را اضافه به ساعت كرد، و فرموده: ﴿زَلْزَلَةَ اَلسَّاعَةِ﴾ بدين جهت است كه زلزله از علامتهاى قيامت است. بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از زلزله ساعت، شدت قيامت و هول آن است. و اين گفتار از جهت عبارت و لفظ آيه خيلى بعيد است.

﴿يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ﴾

كلمه «ذهول» به معناى اين است كه با دهشت از چيزى بگذرى و بروى. و كلمه «حمل» - به فتح حاء - به معناى سنگينى و ثقلى است كه آدمى در باطن حمل كند، مانند فرزند در شكم. و «حمل» - به كسر حاء - به معناى سنگينى و ثقلى است كه در ظاهر بدن حمل شود، مانند بار شتر - اين سخن از راغب است‏.

و در مجمع البيان گفته: «حمل» - به فتح حاء - به معناى آن چيزى است كه در شكم يا بر سر درخت باشد، و «حمل» - به كسر حاء - به معناى آن چيزى است كه بر پشت و يا بر سر آدمى باشد.

در كشاف گفته: اگر كسى بپرسد چرا در آيه شريفه فرموده «مرضعة» و نفرموده «مرضع» ؟در پاسخ مى‏گوييم: براى اينكه «مرضعة» با «مرضع» در معنا فرق دارد. «مرضعة» آن زنى است كه در حال شير دادن باشد و پستان را به دهان كودك گذاشته باشد. و كودكش در حال مكيدن باشد. و اما «مرضع» آن زنى است كه شانيت اين كار را داشته باشد، هر چند كه الآن مشغول شير دادن نباشد. در آيه شريفه كلمه «مرضعة» را به كار برده تا دلالت كند بر اينكه دهشت و هول قيامت، آن چنان سخت است كه وقتى ناگهانى مى‏رسد، مادرى كه پستان در دهان بچه‏اش گذاشته آن را از دهان او بيرون مى‏كشد.

آنگاه گفته: اگر بگويى چرا اول فرمود: «ترون» و سپس فرمود: «ترى» ، اول جمع آورد، و بار دوم مفرد؟ در پاسخ مى‏گوييم: براى اينكه رؤيت در اول مربوط شده به زلزله، كه قبلا آن را به رخ همه مردم مى‏كشيد، لذا به همه فرمود: «ترون: مى‏بينيد» و اما در آخر آيه معلق شده به يك چيز، و آن هم حالت مستى مردم است، پس بايد يك يك مردم را بيننده حال سايرين فرض كرد، لذا آن را مفرد آورده‏.

در جمله‏ ﴿وَ تَرَى اَلنَّاسَ سُكَارىَ وَ مَا هُمْ بِسُكَارىَ﴾ مى‏فرمايد مست نيستند، در حالى

كه خودش قبلا فرموده بود كه «ايشان را مست مى‏بينى» و اين بدان منظور است كه دلالت كند بر اينكه مستى ايشان و اينكه عقلهايشان را از دست داده و دچار دهشت و حيرت شده‏اند، از شراب نيست، بلكه از شدت عذاب خدا است كه ايشان را به آن حالت افكنده همچنانكه خداى عز و جل فرموده: ﴿إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ﴾ .

و ظاهر آيه اين است كه اين زلزله قبل از نفخه اولى صور كه خدا از آن در آيه‏ ﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شَاءَ اَللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرىَ فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ﴾ خبر داده، واقع مى‏شود، چون آيه مورد بحث مردم را در حال عادى فرض كرده كه ناگهانى و بى‏مقدمه زلزله ساعت رخ مى‏دهد، و حال ايشان از مشاهده آن دگرگون گشته، به آن صورت كه آيه شريفه شرح داده، در مى‏آيند. و اين قبل از نفخه اولى است، كه مردم با آن مى‏ميرند، نه نفخه دوم، چون قبل از نفخه دوم، مردم زنده‏اى در روى زمين وجود ندارد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اين آيه شدت عذاب را تمثيل كرده، نه اينكه واقعا همانطور كه فرموده تحقق يابد، و معنايش اين است كه: اگر در اين ميان بيننده‏اى باشد كه صحنه را ببيند، به چنين حالى در خواهد آمد.

و ليكن اين حرف صحيح نيست، براى اينكه با سياق آيه كه سياق انذار به عذاب ناگهانى و بى‏سابقه است نمى‏سازد، و شنونده از انذار به عذابى كه از آن آگاهى ندارد، و تنها به او بگويند: اگر كسى آنجا باشد چنين و چنان مى‏شود، آن طور كه بايد نمى‏ترسد.

زلزلهمرضعهسکاریهولقیامتهول زلزله ساعتذهول مرضعه و وضع حاملسکاری و ما هم بسکاری

بحث روايتى (روايتى در ذيل آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ﴾ و سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از نزول اين آيه)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، احمد، عبد بن حميد، و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته) و نسايى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، و حاكم (وى نيز حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه، از طرقى از حسن و غير او، از عمران بن حصين، روايت كرده‏اند كه گفت: وقتى آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظِيمٌ وَ لَكِنَّ

عَذَابَ اَللَّهِ شَدِيدٌ﴾ نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در سفر بود، پس رو به اصحاب خود كرده فرمود: هيچ مى‏دانيد اين چه روزى است؟ عرضه داشتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: اين روزى است كه خدا به آدم مى‏فرمايد: برخيز برخاستن آتش. مى‏گويد: پروردگارا برخاستن آتش يعنى چه؟ مى‏فرمايد: از هر هزار نفر نهصد و نود و نه نفر به سوى آتش، و يك نفر به سوى بهشت.

مسلمانان شروع كردند به گريه، حضرت فرمود: به هم نزديك شويد و به سوى رشد برويد چون هيچ نبوتى نبود مگر آنكه قبل از آن جاهليتى بوده، آتش هر چه از جاهليت گرفت كه گرفته، و اگر كامل نشد از منافقين مى‏گيرد، و مثل شما نيست مگر مثل رنگ مخالفى كه در بازوى حيوان و يا مثل خالى است كه در پهلوى شتر باشيد. آنگاه فرمود: من اميدوارم كه شما يك چهارم اهل بهشت باشيد. پس ياران تكبير گفتند. آنگاه فرمود: من اميدوارم كه شما يك سوم اهل بهشت باشيد. باز تكبير گفتند. آنگاه فرمود: من خيلى اميدوارم كه شما نصف اهل بهشت باشد. باز تكبير گفتند، راوى مى‏گويد نفهميدم دو ثلث را هم فرمود يا نه‏.

مؤلف: اين روايت به طرق بسيارى ديگر از عمران، ابن عباس، ابى سعيد خدرى، ابى موسى و انس، نقل شده كه البته در متن آن‌ها اختلافى هست، از همه آن متون معتدل‏تر همين روايتى است كه ما ايراد كرديم.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ تَرَى اَلنَّاسَ سُكَارى‏َ﴾ فرمودند: يعنى از شدت اندوه و فزع عقلشان زايل گشته، دچار حيرت مى‏شوند.

روایتآتشبهشتذهولفزعبرخاستن آتش از هر هزارامید نصف اهل بهشتنسبت نجات و آتش

اصناف مردم، بعث، و عبادت علی حرف در حج ۳-۱۶ آیات ۳–۱۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان مجادله باطل و اثبات بعث و صنف متزلزل را در یک سیاق می‌بندد.

وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍۢ مَّرِيدٍۢ
و برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‌كنند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌نمايند.
كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُۥ مَن تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُۥ يُضِلُّهُۥ وَيَهْدِيهِ إِلَىٰ عَذَابِ ٱلسَّعِيرِ
بر [شيطان‌] مقرر شده است كه هر كس او را به دوستى گيرد، قطعاً او وى را گمراه مى‌سازد و به عذاب آتشش مى‌كشاند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢ
اى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده‌ايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مى‌كنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى‌دهيم، آنگاه شما را [به صورت‌] كودك برون مى‌آوريم، سپس [حيات شما را ادامه مى‌دهيم‌] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس‌] مى‌ميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مى‌رسد به گونه‌اى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمى‌داند. و زمين را خشكيده مى‌بينى و[لى‌] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمى‌آيد و نمو مى‌كند و از هر نوع [رستنيهاى‌] نيكو مى‌روياند.
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّهُۥ يُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ
اين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مى‌كند و [هم‌] اوست كه بر هر چيزى تواناست.
وَأَنَّ ٱلسَّاعَةَ ءَاتِيَةٌۭ لَّا رَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ ٱللَّهَ يَبْعَثُ مَن فِى ٱلْقُبُورِ
و [هم‌] آنكه رستاخيز آمدنى است [و] شكى در آن نيست، و در حقيقت، خداست كه كسانى را كه در گورهايند برمى‌انگيزد.
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢ
و از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد،
ثَانِىَ عِطْفِهِۦ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۖ لَهُۥ فِى ٱلدُّنْيَا خِزْىٌۭ ۖ وَنُذِيقُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ عَذَابَ ٱلْحَرِيقِ
[آن هم‌] از سرِ نِخْوت، تا [مردم را] از راه خدا گمراه كند. در اين دنيا براى او رسوايى است، و در روز رستاخيز او را عذاب آتش سوزان مى‌چشانيم.
ذَٰلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّٰمٍۢ لِّلْعَبِيدِ
اين [كيفر] به سزاى چيزهايى است كه دستهاى تو پيش فرستاده است و [گرنه‌] خدا به بندگان خود بيدادگر نيست.
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَعْبُدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍۢ ۖ فَإِنْ أَصَابَهُۥ خَيْرٌ ٱطْمَأَنَّ بِهِۦ ۖ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ ٱنقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِۦ خَسِرَ ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةَ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْخُسْرَانُ ٱلْمُبِينُ
و از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال [و بدون عمل‌] مى‌پرستد. پس اگر خيرى به او برسد بدان اطمينان يابد، و چون بلايى بدو رسد روى برتابد. در دنيا و آخرت زيان ديده است. اين است همان زيان آشكار.
يَدْعُوا۟ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُۥ وَمَا لَا يَنفَعُهُۥ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلضَّلَٰلُ ٱلْبَعِيدُ
به جاى خدا چيزى را مى‌خواند كه نه زيانى به او مى‌رساند و نه سودش مى‌دهد. اين است همان گمراهى دور و دراز.
يَدْعُوا۟ لَمَن ضَرُّهُۥٓ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِۦ ۚ لَبِئْسَ ٱلْمَوْلَىٰ وَلَبِئْسَ ٱلْعَشِيرُ
كسى را مى‌خواند كه زيانش از سودش نزديكتر است. وه چه بد مولايى و چه بد دمسازى!
إِنَّ ٱللَّهَ يُدْخِلُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ
بى‌گمان، خدا كسانى را كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‌اند به باغهايى درمى‌آورد كه از زير [درختان‌] آن رودبارها روان است. خدا هر چه بخواهد انجام مى‌دهد.
مَن كَانَ يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ ٱللَّهُ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى ٱلسَّمَآءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُۥ مَا يَغِيظُ
هر كه مى‌پندارد كه خدا [پيامبرش‌] را در دنيا و آخرت هرگز يارى نخواهد كرد [بگو] تا طنابى به سوى سقف كشد [و خود را حلق‌آويز كند] سپس [آن را] بِبُرَد. آنگاه بنگرد كه آيا نيرنگش چيزى را كه مايه خشم او شده از ميان خواهد برد؟
وَكَذَٰلِكَ أَنزَلْنَٰهُ ءَايَٰتٍۭ بَيِّنَٰتٍۢ وَأَنَّ ٱللَّهَ يَهْدِى مَن يُرِيدُ
و بدين گونه [قرآن‌] را [به صورت‌] آياتى روشنگر نازل كرديم، و خداست كه هر كه را بخواهد راه مى‌نمايد.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

يَـٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَـٰكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْـًٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍ (٥)

اصنافبعثمجادلهسياقاصناف مردم.مؤمنان.بعث.

بيان آيات [وصف الحال سه صنف از مردم: اصرار كنندگان بر باطل، متزلزلان در راه حق و مؤمنان‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات اصنافى از مردم را معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: بعضى مصر بر باطل، و مجادله كنند، در برابر حقند، و بعضى در باره حق متزلزلند، و بعضى ديگر مؤمنند. و در باره هر صنفى وصف الحالى ذكر مى‏كند: دسته اول و دوم را گمراه دانسته و گمراهيشان را بيان مى‏كند و از بدى سرانجامشان خبر مى‏دهد، و صنف سوم را راه يافته در دنيا، و متنعم در آخرت مى‏داند.

﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ﴾

كلمه «مريد» به معناى پليد است. و بعضى‏ گفته‏اند: به معناى كسى است كه يكسره و به كلى فاسد و از خير عارى باشد. و «مجادله در خدا بدون علم» به معناى اين است كه در مسائلى كه برگشتش به صفات و افعال خدا باشد سخنانى بر اساس جهل و بدون علم بزنند و در باره آن اصرار هم بورزند.

﴿وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ﴾ اين جمله بيان مسلك مشركين در اعتقاد و عمل است، همچنانكه جمله قبلى بيان مسلك ايشان در حرف زدن بود، گويى كه فرموده: بعضى از مردم در باره خدا بدون علم حرف مى‏زنند و بر جهل خود اصرار هم مى‏ورزند و به هر باطلى معتقد شده، به آن عمل هم مى‏كنند، و چون شيطان محرك و هادى آدميان به سوى باطل است پس در حقيقت اين گونه اشخاص به اغواى شيطان متمايل به وى شده‏اند، و در هر اعتقاد و عمل او را پيروى مى‏كنند.

در آيه شريفه پيروى شيطان به جاى اعتقاد و عمل به كار رفته، تا دلالت كند بر چگونگى و حقيقت مطلب و در نتيجه زمينه فراهم شود براى آيه بعدى كه مى‏فرمايد: «شيطان از طريق بهشت گمراهش مى‏كند، و به سوى عذاب آتش رهنمون مى‏شود».

و اگر فرمود: ﴿وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ﴾ و نفرمود» و يتبع الشيطان المريد كه همان ابليس باشد، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه شيطان انواع و اقسام و فنونى از ضلالت را دارد، چون ابواب باطل مختلف است، و بر هر بابى شيطانى، از قبيل ابليس، و ذريه‏اش و شيطانهايى از آدميان هستند كه به سوى ضلالت دعوت مى‏كنند، و اولياى گمراهشان از ايشان تقليد و پيروى مى‏كنند، هر چند كه تمامى تسويلات، و وسوسه‏هاى آنان منتهى به استاد همه‏شان ابليس ملعون مى‏شود.

و جمله‏ ﴿وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ﴾ در عين حال كنايه از اين نيز هست كه گمراهان در پيروى باطل به جايى نمى‏رسند كه توقف كنند، براى اينكه استعداد پذيرش حق در آن‌ها كشته شده، و قلبشان مطبوع بر باطل گشته. و خلاصه جمله مذكور به كنايه معنايى را مى‏رساند كه آيه‏ ﴿وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً﴾ در مقام بيان آن است.

مجادلهشيطانمتزلزلمؤمنباطلاصرار بر باطل.اتباع شیطان.مؤمنان.متزلزلان.بغیر علم.مجادله در خدا.

مراد از اينكه در باره پيروى از شيطان فرمود: ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْدِيهِ إِلىَ عَذَابِ اَلسَّعِيرِ﴾

كلمه «تولى» به معناى اين است كه كسى را براى پيروى ولى خود بگيرى. و كلمه ﴿فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ﴾ مبتدايى است كه خبرش حذف شده و معنايش اين است كه: پيروى مى‏كند هر شيطان پليدى را كه از جمله صفاتش يكى اين است كه بر او نوشته شده كه هر كس او را ولى خود بگيرد و پيرويش كند، اضلال و هدايتش او را به سوى عذاب سعير، ثابت و لازم است.

و مراد از اينكه فرمود «بر او نوشته شده كه...» اين است كه قضاى الهى در حق وى چنين رانده شده كه اولا پيروان خود را گمراه كند، و ثانيا ايشان را داخل آتش سازد و اين دو قضا كه در حق وى رانده شده همان است كه آيه‏ ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ آن را بيان مى‏كند، كه توضيح آن در جلد دوازدهم اين كتاب گذشت.

و از آنچه گذشت ضعف كلام بعضى‏ از مفسرين روشن مى‏شود كه گفته‏اند: معناى آيه اين است كه هر كه شيطان را ولى خود بگيرد خدا او را گمراه مى‏كند، زيرا از كلام خداى عز و جل هيچ شاهدى بر اين معنا نيست، و در كلام خدا دليلى كه دلالت كند بر اينكه چنين قضايى عليه پيروان شيطان رانده شده باشد نيست، آنچه در كلام خداى تعالى آمده اين است كه قضاى رانده شده كه هر كس شيطان را ولى خود بگيرد و پيرويش كند خدا شيطان را بر او مسلط كند، تا گمراهش سازد، نه اينكه خداوند خودش مستقيما او را گمراه كند.

علاوه بر اينكه لازمه اين معنا اين است كه مرجع ضميرها مختلف باشد، ضمير «فانه» بدون جهت به خداى تعالى برگردد، در حالى كه اسمى از خداى تعالى قبلا ذكر نشده.

از اين ضعيف‏تر قول كسى است كه گفته: معناى آيه اين است كه: بر اين شخص كه در باره خدا بدون علم جدال مى‏كند نوشته شده كه هر كه او را دوست بدارد او گمراهش كند. خلاصه ضميرها را به موصول در ﴿مَنْ يُجَادِلُ﴾ برگردانده، كه ضعف اين كلام براى خواننده روشن است.

از آيه شريفه بر مى‏آيد كه قضايى كه عليه ابليس رانده شده تنها براى او نيست، بلكه بر او و قبيله و ذريه و اعوان اوست. و ديگر اينكه گمراه كردن آنان و هدايتشان به سوى عذاب سعير همه فعل ابليس است. اين نكته نيز مخفى نيست كه جمع ميان كلمه «يضله» و كلمه «يهديه» در آيه شريفه خالى از لطف نيست.

كتب عليهتولياضلالسعيرتولی شیطان.یضله و یهدیه الی عذاب.تولی.عذاب السعیر.

رفع ريب و ترديد در بعث و نشور، با بيان چگونگى خلقت انسان و گياه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ اَلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ … شَيْئاً﴾

مراد از «بعث» زنده كردن مردگان و بازگشت به سوى خداى سبحان است، و اين روشن است. و كلمه «علقة» به معناى قطعه‏اى خون خشكيده است. و كلمه «مضغة» به معناى قطعه‏اى گوشت جويده شده است، و «مخلقة» به طورى كه گفته‏اند به معناى تام الخلقه است، و ﴿غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ﴾ يعنى آنكه هنوز خلقتش تمام نشده، و اين كلام با تصوير جنين كه ملازم با نفخ روح در آن است منطبق مى‏شود. و بنابراين معنا، كلام كسى كه گفته «تخليق» به معناى «تصوير» است، با آيه منطبق مى‏گردد.

مقصود از جمله‏ ﴿لِنُبَيِّنَ لَكُمْ﴾ بر حسب ظاهر سياق، اين است كه تا برايتان بيان كنيم كه بعث ممكن است، و شك و شبهه را از دلهايتان زايل نماييم، چون مشاهده انتقال خاكى

مرده به صورت نطفه، و سپس به صورت علقه، و آنگاه مضغه، و در آخر انسان زنده، براى هيچكس شكى نمى‏گذارد در اينكه زنده شدن مرده نيز ممكن است، و به همين جهت جمله مورد بحث را در اينجاى آيه قرار داد، نه در آخر آن.

﴿وَ نُقِرُّ فِي اَلْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ يعنى ما در ارحام آنچه از جنين‏ها بخواهيم مستقر مى‏سازيم، و آن را سقط نمى‏كنيم تا مدت حمل شود، آنگاه شما را بيرون مى‏آوريم، در حالى كه طفل باشيد.

در مجمع البيان گفته: يعنى ما شما را از شكم مادرانتان بيرون مى‏آوريم در حالى كه طفليد. و كلمه «طفل» به معناى انسان صغير است. و اگر كلمه مذكور را مفرد آورده با اينكه مقصود جمع است، بدينجهت است كه اين كلمه مصدر است، و در مصدر مفرد به جاى جمع استعمال مى‏شود، مثل اينكه هم مى‏گويند «رجل عدل» و هم مى‏گويند «رجال عدل» .

بعضى‏ از مفسرين در پاسخ اين سؤال گفته‏اند: خواسته بفرمايد ما يك يك شما را طفل بيرون مى‏آوريم. و مقصود از «بلوغ اشد» حالت نيرومند شدن اعضا و قواى بدنى است.

در جمله‏ ﴿وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلىَ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ﴾ مقابله ميان دو جمله به كار رفته، و اين مقابله دلالت مى‏كند بر اينكه جمله اول مقيد به قيدى است كه آن را از دومى متمايز مى‏كند، و آن قيد در تقدير است، و تقدير كلام چنين است: «و منكم من يتوفى من قبل ان يرد الى ارذل العمر و منكم من يرد الى ارذل العمر» و مراد از ﴿أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ﴾ ناچيزتر و پست‏ترين دوران زندگى است كه قهرا با دوران پيروى منطبق مى‏شود، زيرا اگر با ساير دوره‏ها مقايسه شود حقيرترين دوران حيات است.

﴿لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً﴾ يعنى تا به حدى برسند كه بعد از يك دوره دانايى ديگر چيزى ندانند، البته چيز قابل اعتنايى كه اساس زندگى بر آن است. لام «لكيلا» لام غايت است، يعنى امر بشر منتهى مى‏شود به ضعف قوا و مشاعر، به طورى كه از علم كه نفيس‏ترين محصول زندگى است، چيز قابل اعتنايى برايش نماند.

﴿وَ تَرَى اَلْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا اَلْمَاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ﴾

راغب مى‏گويد: وقتى گفته مى‏شود «همدت النار» معنايش اين است كه آتش

خاموش شد، و از همين باب است «ارض هامدة» يعنى بدون گياه و نيز «نبات هامد» يعنى گياه خشك. در كلام خداى تعالى هم آمده كه مى‏فرمايد: ﴿وَ تَرَى اَلْأَرْضَ هَامِدَةً﴾ و قريب به همين معنا است كلام كسى‏ كه آن را به «ارض هالكة - زمين هلاك كننده» معنا كرده است.

راغب مى‏گويد: «هز» به معناى تحريك به حركت شديد است. وقتى گفته مى‏شود: «هززت الرمح» معنايش اين است كه من نيزه را به شدت تكان دادم، و نيز «اهتز النبات» به معناى اين است كه گياه از شدت سرسبزى تكان بخورد.

باز راغب در باره كلمه «ربت» گفته: «ربا» به معناى زياد شد و بلند شد مى‏باشد، همچنانكه در قرآن فرموده: ﴿فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا اَلْمَاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ﴾ يعنى وقتى آب را بر آن نازل مى‏كنيم، تكان مى‏خورد و بلند مى‏شود اين بود كلام راغب البته با تلخيص‏.

﴿وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ﴾ يعنى زمين بعد از آنكه ما بر آن آب نازل كرديم از هر صنف از اصناف گياهان داراى بهجت - يعنى خوش رنگ، و داراى برگ و گل خندان - برويانيد. ممكن هم هست منظور از «زوج» معناى مقابل فرد باشد، براى اينكه در جاهاى ديگر كلام خداى تعالى اين معنا ثابت شده، كه گياهان نيز ازدواج دارند، همچنانكه براى آن‌ها حيات و زندگى اثبات شده و علوم تجربى امروز نيز با آن موافق است.

و حاصل معنا اين است كه: زمين در روياندن گياهان و رشد دادن آن‌ها، اثرى دارد نظير اثر رحم در روياندن فرزند كه آن را از خاك گرفته به صورت نطفه، و سپس علقه، آنگاه مضغه، آنگاه انسانى زنده در مى‏آورد.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيِ اَلْمَوْتىَ وَ أَنَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾

كلمه «ذلك» اشاره به مطالبى است كه در آيه قبلى آمده بود، و آن خلقت انسان و گياه بود. و تدبير امر آن‌ها از نظر حدوث و بقاء، و هم از نظر خلقت و تدبير، امرى است داراى واقعيت كه كسى نمى‏تواند در آن‌ها ترديد كند.

آنچه از سياق بر مى‏آيد اين است كه مراد از «حق» ، خود حق است، يعنى وصفى نيست كه قائم مقام موصوف حذف شده و خبر «ان» بوده باشد، بلكه مى‏خواهد بفرمايد:

خداى تعالى خود حق است، حقى كه هر موجودى را تحقق مى‏دهد و در همه چيز نظام، حق جارى مى‏كند. پس همين كه خداى تعالى حق است و هر چيزى تحققش به او است، سبب شده كه اين موجودات و نظامهاى حقه جارى در آن به وجود آيد، و همه اينها كشف مى‏كند از اينكه او حق است.

جمله‏ ﴿وَ أَنَّهُ يُحْيِ اَلْمَوْتىَ﴾ عطف است به ما قبلش كه در آيه قبلى ذكر شده بود، و آن عبارت بود از انتقال خاك مرده از حالى به حالى و رساندنش به مرحله انسانى زنده. و نيز انتقال زمين مرده به وسيله آب به صورت نباتى زنده، و اين كار هم چنان ادامه دارد، به خاطر اينكه او كارش زنده كردن مردگان است.

و جمله‏ ﴿وَ أَنَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ مانند جمله قبلى عطف است بر جملات سابق. و مراد اين است كه آنچه ما بيان كرديم همه به خاطر اين بوده كه خدا بر هر چيز قادر است، چون ايجاد انسان و نبات و تدبير امر آن‌ها در ايجاد و ابقاء، مرتبط به وجود و نظامى است كه در عالم جريان دارد، و همانطور كه ايجاد وجود و نظام عالم، جز با داشتن قدرت ميسر نمى‏شود، همچنين داشتن قدرت بر آن دو كار جز با داشتن قدرت بر هر چيز ميسر نمى‏شود. پس ايجاد انسان و نبات و تدبير امر آن دو، به خاطر عموم قدرت او است، و به تفسير ديگر: خلقت و تدبير انسان و نبات كشف مى‏كند از عموم قدرت او.

﴿وَ أَنَّ اَلسَّاعَةَ آتِيَةٌ لاَ رَيْبَ فِيهَا وَ أَنَّ اَللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ﴾ .

اين دو جمله عطف است بر «ان» در جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ﴾ .

بعثخلق انساننباتريبحقبعث و نشور.مراحل خلق انسان.رفع ریب.احیای ارض پس از موت.الله هو الحق.نطفه و مضغه.

تفصيلى در مورد استنتاج پنج نتيجه از بيان كيفيت خلقت انسان و نبات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد و آن اين است كه چرا از خلقت انسان و نبات تنها پنج نتيجه‏اى كه در آيه شريفه آمده گرفته شده؟ و نتايج ديگرى - از قبيل ربوبيت خدا و نداشتن شريك، و عليم و منعم و جواد بودن او، و... - كه همه در باب توحيد اهميت دارند را ذكر نكرده؟.

جواب اين سؤال اين است: به طورى كه از سياق - كه در مقام اثبات بعث است - بر مى‏آيد، و نيز به طورى كه از عرضه كردن اين آيات بر ساير آيات مثبته بعث استفاده مى‏شود، مى‏توان گفت اين آيه مى‏خواهد مساله بعث را از طريق اثبات حقيت خدا اثبات كند، البته حقيت على الاطلاق، زيرا از حق محض جز فعل حق خالى از باطل سر نمى‏زند، و اگر عالم ديگرى نباشد كه آدمى در آن يا قرين با سعادتش، و يا شقاوتش زندگى كند، و به همين خلقت و ايجاد و سپس نابودى اكتفاء نموده، يكسره انسان‌هايى را خلق كند و بميراند، كارى لعب و بيهوده انجام داده، و بيهوده كارى باطل است. پس همين كه مى‏دانيم او حق است و

جز حق عمل نمى‏كند، مى‏فهميم كه نشاه‏اى ديگر هست، و اين ملازمه بسيار روشن است، براى اينكه اين زندگى دنيايى با مرگ تمام مى‏شود، پس بايد يك زندگى ديگرى باشد كه باقى باشد و دستخوش مرگ نگردد.

پس آيه شريفه، يعنى جمله‏ ﴿فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍ … ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ در همان مجراى آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ﴾

و آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ و امثال آن - يعنى آياتى كه متعرض اثبات معادند مى‏باشد.

تنها فرقى كه ميان آيه مورد بحث و آن آيات هست، اين است كه گفتيم: آيه مورد بحث مطلب را از راه حق مطلق بودن خدا اثبات مى‏كند، و آن آيات از راه حقيت فعل خدا، هر چند كه حقيت خدا مستلزم حقيت فعل او نيز هست.

آنگاه چون ممكن بود كسى توهم كند كه اصلا زنده كردن مردگان محال است، و در نتيجه برهان سودى نبخشد لذا آن توهم را دفع نموده، فرمود: ﴿وَ أَنَّهُ يُحْيِ اَلْمَوْتىَ﴾ پس اينكه مى‏بينيم خداوند خاك مرده را زنده نموده، انسانى جاندار مى‏كند، و زمين مرده را زنده مى‏سازد، ديگر جاى ترديد در امكان بعث باقى نمى‏ماند.

اين جمله هم جارى مجراى آيه شريفه ﴿قَالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾ و ساير آياتى است كه امكان بعث و احياى بار دوم را از راه وقوع مثل آن در بار اول اثبات مى‏كند، مى‏باشد.

و باز چون ممكن بود كسى توهم كند كه امكان احياى براى بار دوم مستلزم وقوع آن نيست، و بعيد است كه قدرت خدا متعلق چنين كار دشوارى شود، لذا اين توهم را هم دفع نموده، فرمود: ﴿وَ أَنَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ چون در اين جمله قدرت خدا را مطلق و غير متناهى معرفى نموده، و قدرت غير متناهى نسبتش به احياى اول و دوم يكسان است، و نيز نسبت به

كارى كه فى نفسه دشوار و يا آسان باشد به يك حد است، پس قدرت او آميخته با عجز نيست، و دستخوش كندى و خستگى نمى‏گردد.

اين جمله هم جارى مجراى آيه شريفه‏ ﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ﴾ و آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِ اَلْمَوْتىَ إِنَّهُ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ و ساير آياتى است كه بعث را از راه عموم قدرت و نامتناهى بودن آن اثبات مى‏كند مى‏باشد.

پس اين نكته‏ها كه در جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ...﴾ است، سه نتيجه است كه از آيه سابق بر آن استخراج شده، و غرض همه يكى است، و آن يادآورى دليلى است كه بعث را اثبات مى‏كند. و جمله اخير كه مى‏فرمود: ﴿وَ أَنَّ اَلسَّاعَةَ آتِيَةٌ لاَ رَيْبَ فِيهَا وَ أَنَّ اَللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ﴾ متضمن آن است.

آيه قبلى تنها مساله بعث مردگان، و ظرفى كه در آن مبعوث مى‏شوند را ذكر مى‏كرد، ولى بيان نمى‏كرد كه آن ظرف چه وقت است. آيه مورد بحث آن را معين نموده، و فرموده: ظرف آن، ساعت است. و اگر نفرمود: خدا ساعت را مى‏آورد. و آمدن را به خود ساعت نسبت داد، شايد از اين جهت بوده كه ناگهانى بودن آن را در نظر گرفته، كه اعتبار هيچ علمى به آن تعلق نمى‏گيرد. همانطور كه فرموده‏ ﴿لاَ تَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً﴾ .

پس اگر نسبتش را به فاعل (خدا) نداده، مانند تعيين نكردن وقت آن، در آيه‏ ﴿قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ اَللَّهِ﴾ و آيه‏ ﴿إِنَّ اَلسَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا﴾ همه مبالغه در اخفاء آن و تاييد ناگهانى بودن آن است.

و نام قيامت و آمدن ناگهانى‏اش در كلام خداى تعالى بسيار آمده، و در هيچ جا فاعل و آورنده آن ذكر نشده، بلكه همه جا از آن بمانند «آتية - خواهد آمد» ، «تاتيهم - قيامتشان خواهد آمد» «قائمة» ، و «تقوم» ، و مانند اينها تعبير شده.

و اما مظروف را كه عبارت است از احياى انسان‌هاى مرده، در جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ﴾ ذكر كرده.

حال اگر بگويى: نتيجه حجت مذكور بعث همه موجودات است، نه تنها انسان، براى

اينكه فعل بدون غايت لغو و باطل است، و اين لغو اختصاص به خلقت انسان‌ها ندارد، بلكه خلقت غير انسان را هم شامل است، ليكن آيه شريفه اين نتيجه را تنها نسبت به انسان‌ها گرفته است.

در جواب مى‏گوييم: اگر آيه شريفه نتيجه را تنها نسبت به انسان‌ها گرفته، منافات ندارد كه نظير آن نتيجه در غير آدمى هم ثابت باشد، زيرا آيه شريفه در مقام و سياقى است كه بعث انسان‌ها در آن مورد گفتگو و حاجت است. علاوه بر اينكه ممكن هم هست گفته شود: معاد نداشتن غير آدمى مستلزم آن نيست كه خلقت آن‌ها لغو و باطل باشد براى اينكه خلقت آن‌ها به خاطر آدميان بوده پس غايت و نتيجه خلقت همه موجودات وجود آدميان و نتيجه خلقت آدميان بعث آنان است.

اين بود آنچه كه تدبر در آيات سه‏گانه مورد بحث و سياق آن‌ها و نيز عرضه آن‌ها بر ساير آيات داله بر معاد با تفنن بسيارى كه در آن‌ها است آن را دست مى‏دهد. با اين جواب كه ما داديم وجه اينكه چرا از ميان همه نتائج تنها نتائج مذكور كه بر حسب لفظ پنج نتيجه است معلوم گرديد و اين نتائج كه گفتيم بر حسب ظاهر لفظ پنج تاست در حقيقت سه نتيجه است كه در آيه دومى از آيه اول استخراج شده و يك نتيجه هم در آيه سومى از سه نتيجه نامبرده در آيه دومى استخراج شده است.

با اين بيان يك نكته ديگر نيز روشن مى‏شود و آن بيجا بودن شبهه تكرار است كه بعضى دچارش شده‏اند و آن شبهه اين است كه از جمله‏ ﴿وَ أَنَّهُ يُحْيِ اَلْمَوْتىَ﴾ و جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَلسَّاعَةَ آتِيَةٌ﴾ و جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ﴾ و جملات ديگر توهم شده است.

مفسرين در تفسير آيات سه‏گانه و بيان حجت آن‌ها وجوه بسيار مختلفى آورده‏اند كه هيچ فايده‏اى در نقل آن‌ها نيست و در همه آن وجوه مقدماتى اضافه كرده‏اند كه به كلى از مفاد آيه اجنبى است، و علاوه بر اينكه اجنبى است در نظم آيه و سلامت بيان و استقامت حجت آن اخلال نيز وارد مى‏كند و به همين جهت از ذكر آن صرفنظر كرديم اگر كسى بخواهد به آن‌ها وقوف يابد بايد به تفاسير مطول مراجعه كند.

پنج نتيجهاحياءساعةقدرتحققدرت بر احیاء.ساعة آتیة.پنج نتیجه از خلق.یحیی الموتی.کل نفس ذائقة.علی کل شیء قدیر.

مقصود از «علم» و «هدى» در آيه: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدىً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدىً وَ لاَ كِتَابٍ مُنِيرٍ﴾

اين آيه صنف ديگر از مردم روى‏گردان از حق را يادآور مى‏شود. در تفسير كشف الكشاف به طورى كه نقل كرده‏اند گفته: از نظر نظم و مقام روشن‏تر اين به نظر مى‏رسد كه بگوييم اين آيه در باره پيشوايان و مقلدين - به فتحه لام - و آيه قبلى كه مى‏فرمود ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ … مَرِيدٍ﴾ در باره مقلدين - به كسر لام - است. اين بود خلاصه نظريه كشف

الكشاف‏.

و حق هم همان است به دليل اينكه در ذيل آن آيه مى‏فرمايد: ﴿لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ همچنانكه در ذيل آيه قبلى فرمود: ﴿وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ﴾ چون اضلال، كار مقلد - به فتحه لام - و متابعت كار مقلد - به كسر لام - است. ترديدى كه در آيه ميان «علم» و «هدايت» و «كتاب» آمده با اينكه هر يك از آن‌ها شامل دو شق ديگر مى‏شود خود دليل بر اين است كه مراد از علم هر علمى نيست تا شامل هدايت و كتاب هم بشود بلكه مراد علم مخصوصى است، همچنانكه مراد از هدايت، هدايت مخصوصى است. و اما اينكه آن علم چه علمى و آن هدايت چه هدايتى است؟ بعضى‏ گفته‏اند: مراد از علم، علم ضرورى و بديهى است، و مراد از هدايت، استدلال و فكر صحيحى است كه آدمى را به سوى معرفت راه بنمايد، و مراد از ﴿كِتَابٍ مُنِيرٍ﴾، وحى آسمانى است، كه حق را اظهار مى‏كند.

ليكن اين حرف صحيح به نظر نمى‏رسد، زيرا هيچ دليلى نيست بر اينكه علم را در آيه حمل بر علم بديهى و ضرورى كنيم. علاوه بر اينكه مجادله كردن در مساله توحيد، و خداشناسى - چه اينكه مراد از آن اصرار در بحث باشد، و يا مجادله به معناى اصطلاحى، يعنى قياس تشكيل شده از مشهورات و مسلمات - خود يكى از طرق استدلال است، و علم ضرورى به هيچ وجه استدلال نمى‏خواهد.

از اين توجيه كه بگذريم، آنچه ممكن است در باره اين تعبير بگوييم اين است كه: مراد از علم، علم حاصل از حجت عقلى باشد، و مراد از هدايت، علم حاصل از هدايت الهى باشد، كه تنها نصيب كسانى مى‏شود كه در بندگى و عبادت خدا خلوص به خرج داده، دل به نور معرفت او روشن كرده باشند. و يا به عكس، يعنى به عنايتى ديگر مراد از علم، هدايت الهى، و مراد از هدايت، علم از طريق حجت عقلى باشد، و مراد از كتاب منير، وحى الهى، و از طريق نبوت باشد. و اين طرق سه‏گانه به سوى مطلق علم است كه يكى از راه عقل، و دومى از راه چشم، و سومى از راه گوش به دست مى‏آيد، و اين همان است كه در آيه شريفه ﴿وَ لاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً﴾ بدان اشاره مى‏كند، و به هر حال خدا داناتر است.

﴿ثَانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ … عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾

كلمه: «ثنى» به معناى شكستن است و كلمه «عطف» - به كسر عين - به معناى پهلو است. و شكستن پهلو كنايه از روگرداندن است، گويى كسى كه از چيزى روى مى‏گرداند، يك پهلوى خود را خم مى‏كند و مى‏شكند.

جمله‏ ﴿لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ متعلق به جمله «يجادل» است، و لام در آن براى تعليل است، و معناى آن اين است كه: در باره خدا از روى جهل جدال مى‏كند و اظهار اعراض و استكبار مى‏كند، تا به اين وسيله به غرض خود كه اضلال مردم است برسد، و اينها همان رؤساى مشركين هستند كه ديگران از ايشان پيروى مى‏كنند.

جمله‏ ﴿لَهُ فِي اَلدُّنْيَا خِزْيٌ وَ نُذِيقُهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾ تهديد ايشان است به خزى، يعنى خوارى و ذلت و رسوايى در دنيا - همانطور كه ديديم سرانجام كار مشركين قريش، البته رؤساى ايشان به همانجا كشيده شد - و نيز تهديد به عذاب اخروى است.

﴿ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ وَ أَنَّ اَللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ﴾

كلمه «ذلك» اشاره به مطالبى است كه در آيه قبلى بود، يعنى تهديد رؤساى مشركين به خوارى در دنيا و عذاب در آخرت. و حرف «باء» در جمله‏ ﴿بِمَا قَدَّمَتْ﴾ باء مقابله است مثل بايى كه ما در جمله «بعث هذا بهذا - فروختم اين را در مقابل آن» مى‏آوريم. ممكن هم هست باء سببيت باشد. و معناى آيه بنا بر احتمال اول چنين مى‏شود آنچه تو از خزى و عذاب مى‏بينى سزاى همان كارهايى است كه در دنيا كردى. و بنا بر احتمال دومى: به سبب آن مجادله بدون علم و هدايت و كتاب كه در دنيا كردى و در باره خدا بدون علم و هدايت و كتاب اعراض و استكبار ورزيدى تا مردم را گمراه كنى اين خزى و عذاب را مى‏بينى. البته در اين كلام التفاتى از غيبت به خطاب به كار رفته تا ملامت و عتاب را بر آنان تسجيل كرده باشد.

جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ﴾ عطف بر جمله‏ ﴿بِمَا قَدَّمَتْ﴾ است و معنايش اين است كه: (اينكه گفتيم آنچه مى‏بينى سزاى كرده‏هاى خود تو است) بدان جهت است كه خدا بر بنده خود ظلم نمى‏كند بلكه با هر يك از آنان معامله‏اى مى‏كند كه خود مستحق آن باشند و با عمل خود و به زبان حال خواستار آن باشند.

﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ...﴾

كلمه «حرف» و نيز كلمه «طرف» و كلمه «جانب» به يك معنا است. و كلمه «اطمينان» به معناى آرامش و سكونت است و «فتنة» به طورى كه گفته‏اند به معناى محنت

يعنى امتحان است. و كلمه «انقلاب» به معناى برگشتن است.

علمهديكتاب منيرثاني عطفهجدالعلم در برابر جدال.هدی.کتاب منیر.ثانی عطفه.یضل عن سبیل الله.ذوق عذاب.

وصف صنفى ديگر كه دين را براى دنيايشان مى‏خواهند و در آزمايش‏ها روى مى‏گردانند ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه صنف ديگرى از اصناف مردم بى‏ايمان و غير صالح را بر مى‏شمارد و آن‌ها كسانى هستند كه خداى سبحان را مى‏پرستند اما يك طرفى نه از هر طرف، به تعبيرى: به يك فرض و تقدير مى‏پرستند و اما بر ساير تقادير نمى‏پرستند و آن فرضى كه بر آن فرض خدا را مى‏پرستند در صورتى است كه پرستش او خير دنيا برايشان داشته باشد. و معلوم است كه لازمه اين طور پرستش اين است كه دين را براى دنيا استخدام كنند اگر سودى مادى داشت پرستش خدا را استمرار دهند و بدان دل ببندد و اطمينان يابند و اما اگر دچار فتنه و امتحان شوند روى گردانيده به عقب برگردند به طورى كه حتى به چپ و راست هم ننگرند و از دين خدا مرتد شوند و آن را شوم بدانند و يا اگر شوم هم ندانند به اميد نجات از آن آزمايش و مهلكه از دين خدا روى بگردانند و اين روش عادت آنان در پرستش بتها نيز هست يعنى بت را مى‏پرستند تا به خير مورد آرزوى خود برسند و يا به شفاعت آن‌ها از شر دنيايى رهايى و نجات يابند. و اينكه گفتيم از شر دنيايى بدان جهت است كه بت‏پرستان معتقد به آخرت نيستند.

آنگاه مى‏فرمايد: اين سرگردان‏هايى كه تكيه‏گاهى ندارند، و هر دم رو به سويى دارند، به خاطر وقوعشان در محنت و مهلكه، زيانكار در دنيا، و به خاطر روى‏گرداندنشان از خدا و دين، و ارتداد و كفر، زيانكار در آخرت هستند، زيانكارى آشكار.

اين آن معنايى است كه تدبر در معناى آيه آن را دست مى‏دهد. و بنابراين معنا جمله ﴿يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ﴾ ، از قبيل استعاره به كنايه، و جمله‏ ﴿فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ...﴾ تفسير و تفصيل براى جمله‏ ﴿يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ﴾ خواهد بود. و جمله‏ ﴿خَسِرَ اَلدُّنْيَا﴾ اشاره به خسران دنيايى آنان به خاطر دچار شدن به فتنه، ﴿وَ اَلْآخِرَةَ﴾ اشاره به خسران آخرتى آنان به خاطر روى گرداندن از دين است.

﴿يَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُ وَ مَا لاَ يَنْفَعُهُ ذَلِكَ هُوَ اَلضَّلاَلُ اَلْبَعِيدُ﴾

مدعو در اينجا بت است كه به خاطر نداشتن شعور و اراده، هيچ نفع و ضررى براى عابدش ندارد، و عابدش اگر به نفعى و يا ضررى مى‏رسد از ناحيه عبادت است كه فعل خود او است.

﴿يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ اَلْمَوْلىَ وَ لَبِئْسَ اَلْعَشِيرُ﴾

كلمه «مولى» به معناى ولى و ياور است. و كلمه «عشير» به معناى مصاحب و معاشر است.

در تركيب جملات آيه گفته‏اند كه جمله «يدعو» به معناى «يقول - مى‏گويد» و جمله

﴿لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ...﴾ مقول آن قول است، و كلمه «لمن» مبتدايى است كه لام ابتدا بر سرش در آمده، و خود آن كلمه موصوله، وصله آن جمله‏ ﴿ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ﴾ مى‏باشد، و جمله‏ ﴿لَبِئْسَ اَلْمَوْلىَ وَ لَبِئْسَ اَلْعَشِيرُ﴾ جواب قسم حذف شده، و قائم مقام خبرى است كه خود بر آن دلالت مى‏كند.

و معناى آيه اين است كه: كسى كه بتها را مى‏پرستد، روز قيامت خودش بتها را چنين توصيف مى‏كند كه آنچه من در دنيا مولى و عشير خود گرفتم، ضررش بيشتر از سودش بود، و خدايى كه ضررش از سودش بيشتر باشد، بد مولى و بد عشيرى است، سوگند مى‏خورم كه بد مولى و بد عشيرى است.

و اگر فرمود ضررش نزديك‏تر از سودش است، بدين جهت است كه روز قيامت آثار سوء بت‏پرستى را كه همان عذاب جاودان و هلاكت ابدى است مشاهده مى‏كند.

﴿إِنَّ اَللَّهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ...﴾

بعد از آنكه اصنافى از مردم را ذكر كرد كه يك دسته پيشوايان كفرند، كه ديگران را به دنبال خود مى‏كشانند، و در باره خدا بدون علم جدال مى‏كنند، و دسته دوم پيروان ايشانند كه دنبال هر شيطانى را مى‏گيرند و مانند پيشوايانشان جدال مى‏كنند و هر دم در خيالاتى هستند كه خدا را از هر راهى كه سود مادى داشت مى‏پرستند، و آنگاه ايشان را به وصف ضلالت و خسران توصيف نموده اينك در اين جمله در مقابل آنان صنف ديگرى را هم ذكر مى‏كند و عبارتند از مؤمنين صالح كه آنان را به داشتن مثواى كريم و سرانجام نيكو توصيف نموده مى‏فرمايد كه خدا اين سرانجام را براى آنان خواسته است. و ذكر اين اصناف مقدمه و زمينه‏چينى براى قضاوتى است كه در ذيل آيات خواهد آمد.

علي حرففتنهانقلابخسراندنياعبادت علی حرف.ان اصابته فتنة انقلب.دین برای دنیا.دعاء من دون الله.خسران دنیا و آخرت.انقلاب پس از خیر.

معنى و مفاد آيه: ﴿مَنْ كَانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اَللَّهُ...﴾ و وجوهى كه در باره آن گفته‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَنْ كَانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اَللَّهُ فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى اَلسَّمَاءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ مَا يَغِيظُ﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «سبب» به معناى هر چيزى است كه با آن و به وسيله آن چيز ديگرى را به دست مى‏آورند و به همين جهت است كه طناب را سبب مى‏گويند (كه به وسيله آن آب از چاه بيرون مى‏آورند) و طريق را سبب مى‏گويند (چون به وسيله آن به مقصد مى‏رسند) و درب را سبب مى‏گويند (چون به وسيله آن وارد خانه مى‏شوند) و مراد خداى

تعالى از «سبب» در اين آيه همان معناى اول يعنى طناب است. كلمه «قطع» به معناى بريدن و از جمله معانى آن اختناق است و گويا از اين باب اختناق را قطع مى‏گويند كه مستلزم قطع نفس است. مفسرين‏ گفته‏اند ضمير در ﴿لَنْ يَنْصُرَهُ اَللَّهُ﴾ به رسول خدا بر مى‏گردد چون مشركين مكه مى‏پنداشتند دينى كه وى آورده دروغى و نو ظهور است كه اساس محكمى ندارد و به همين جهت دعوتش منتشر نمى‏شود، و نزد خدا هم منزلتى ندارد تا او پشتيبانش باشد. ولى وقتى كه آن جناب به مدينه مهاجرت فرمود و خدا نصرتش داد و دينش عالم‏گير شد و آوازه‏اش همه جا پيچيد اين حادثه غير منتظره سخت ايشان را به خشم آورد لذا خدا در اين آيه ايشان را نكوهش كرده و اشاره مى‏كند كه ياور او خدا است و چون ياور او خداست خشم ايشان پايان نمى‏پذيرد و لو خود را خفه كنند. پس نقشه‏هاى ايشان هم اثرى نخواهد داشت. و معناى آيه اين است كه: هر كه از مشركين خيال كند كه خدا او را يارى نمى‏كند و در دنيا نام پيغمبر خود را بلند نمى‏كند و دين او را گسترش نمى‏دهد و در آخرت او را مشمول مغفرت و رحمت خود نمى‏گرداند و گروندگان به وى را نيز وا مى‏گذارد، آنگاه به خاطر همين خيال وقتى مى‏بيند كه خدا او را يارى كرده دچار خشم مى‏شود، چنين كسى طنابى بگيرد. و با آن به بلندى برود - مثل كسى كه با طناب به درخت بلندى بالا مى‏رود - آنگاه با همان طناب خود را خفه كند، بعد ببيند آيا كيد و حيله‏اش خشمش را مى‏نشاند يا خير؟.

و اين معنا معناى خوبى است كه سياق آيات قبلى، و نزول اين سوره به اندك مدتى بعد از هجرت، يعنى در ايامى كه مشركين هنوز قدرت و شوكت خود را داشتند آن را تاييد مى‏كند.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند كه ضمير مذكور به كلمه «من» بر مى‏گردد، و معناى قطع هم قطع مسافت و بريدن راه است و مقصود از «مد سبب به سوى آسمان» بالا رفتن به آسمان به منظور ابطال حكم خدا است. و معناى آيه اين است كه: كسى كه مى‏پندارد كه خدا در دنيا و آخرت ياريش نمى‏كند، به آسمان بالا رود و آنگاه مسافت را بپيمايد، و سپس ببيند آيا كيد و مكرش حكم خداى را كه مايه خشم او شده از بين مى‏برد يا نه؟.

و اين حرف صحيح نيست و شايد مقصودشان اين باشد كه مراد از آيه شريفه اين باشد كه بفرمايد: بر هر انسانى لازم است كه در امور دنيا و آخرت خود اميدوار خدا باشد، و اگر

اميدوار او نباشد و خيال كند كه خدا او را يارى نمى‏كند و به خاطر همين خيال دچار غيظ شود پس هر نقشه كه مى‏تواند بريزد كه نقشه‏اش سودى به حالش نخواهد داشت.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند كه ضمير مذكور به موصول بر مى‏گردد، همچنانكه در قول سابق به آن بر مى‏گشت، و مراد از «نصرت» رزق است. وقتى مى‏گويند: «ارض منصورة» ، معنايش زمين باران ديده است، و معناى آيه همان معنايى است كه در قول سابق گذشت.

چيزى كه هست قول دومى از قول سابق به اعتبار عقلى نزديك‏تر و بهتر است، ليكن اشكالى بر هر دو قول متوجه است، و آن اين است كه لازمه هر دو قول اين است كه آيه شريفه متصل به آيات قبلش نباشد. اشكال ديگر اينكه اگر اين دو قول صحيح بود جا داشت بفرمايد: «من ظن ان لن ينصره الله...» نه اينكه بفرمايد: ﴿مَنْ كَانَ يَظُنُّ﴾ زيرا تعبير دومى كه در قرآن آمده استمرار ظن در گذشته را مى‏رساند و همين تعبير مؤيد قول اول است.

﴿وَ كَذَلِكَ أَنْزَلْنَاهُ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَ أَنَّ اَللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ﴾

در سابق مكرر گذشت كه كلمه «كذلك: اين چنين» از باب تشبيه كلى به فرد است، با اينكه فرد مصداق كلى است، ولى به اين اعتبار كه ميان كلى و فرد تباين فرض شده باشد، و اين اعتبار به خاطر اين است كه بفهماند حكم جارى در فرد مفروض در ساير افراد نيز جريان دارد، مثل كسى كه به حسن و جواد كه مشغول صحبت كردن، و قدم زدن هستند اشاره كرده بگويد: انسان بايد اينطور باشد، يعنى حكم و طريقه حرف زدن و تكلم كه در اين دو نفر جريان دارد بايد در همه جريان يابد. پس معناى آيه اين مى‏شود كه: ما قرآن را در حالى كه آياتى روشن و واضح الدلاله است نازل كرديم، همچنانكه آيات سابقه بر اين سوره نيز واضح بود.

جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ﴾ خبرى است براى مبتداى حذف شده، و تقدير آن «و الامر ان الله يهدى من يريد» است، و معنايش اين است كه مطلب از اين قرار است كه خدا هر كه را بخواهد هدايت مى‏كند، و اما كسى كه او نخواهد هدايت كند، ديگر هدايت كننده‏اى برايش نخواهد بود. پس صرف اينكه آيات الهى بينات واضحة الدلاله هستند در هدايت شنونده كافى نيست، مگر آنكه خدا بخواهد هدايتش كند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله مذكور عطف است بر ضمير در «انزلناه» و تقدير

كلام‏ ﴿وَ كَذَلِكَ أَنْزَلْنَاهُ ... أَنَّ اَللَّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ﴾ است، ولى وجه اول صدر و ذيل آيه را بهتر متصل مى‏سازد، و اين خود روشن است.

نصرظنآيات بيناتجناتوجوهنصر الله برای رسول.ظن عدم نصر.آیات بینات.مؤمنان در جنات.عمل صالح.ان الله یفعل ما یرید.

بحث روايتى [رواياتى در باره مراد از ﴿مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ﴾ و جمله: ﴿نُقِرُّ فِي اَلْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ در آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ﴾ فرموده: «مريد» به معناى خبيث است‏.

و در الدر المنثور است كه: ابن ابى حاتم از ابى زيد روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ گفته: اين آيه در باره نضر بن حارث نازل شد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور از ابن جرير و ابن منذر از ابن جريح نيز روايت كرده. و ظاهرا منظور وى تطبيق نضر بن حارث با عنوان كلى آيه است، همانطور كه روش راويانى كه متعرض اسباب نزول شده‏اند همين است كه به جاى اينكه بگويند: فلان مورد يكى از مصاديق آيه است، مى‏گويند: آيه در باره فلان مورد نازل شده. و بنابراين، گفتار مجاهد كه گفته است آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدىً﴾ در باره نضر بن حارث نازل شده از روايت گذشته بهتر است، چون شخص مزبور از معاريف قوم خود بوده، و آيه دوم همانطور كه گفتيم در باره بزرگان ضلالت و پيشوايان كفر، و آيه اول در باره پيروان ايشان است.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ﴾ از امام (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: «مخلقة» جنين كامل الخلقه است، و ﴿غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ﴾ جنينى است كه ناقص سقط شود.

و در الدر المنثور است كه احمد، بخارى، مسلم، ابو داوود، ترمذى، نسايى، ابن ماجه، ابن منذر، ابن ابى حاتم، و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از عبد الله بن مسعود روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه پيغمبرى صادق و مصدق

است براى ما صحبت كرد كه خلقت هر يك از شما در شكم مادر بعد از چهل روز در حالى كه نطفه است شروع مى‏شود و به صورت علقه در مى‏آيد، چهل روز هم علقه است، آنگاه به صورت مضغه در مى‏آيد، چهل روز هم مضغه است، آنگاه خداوند فرشته خود را مى‏فرستد تا در آن نفخ روح كند و دستور مى‏دهد تا مقدر او را در چهار جهت بنويسد: يكى رزق، دوم اجل و مدت عمر، سوم عمل، چهارم سعادت و شقاوت.

به آن خدايى كه غير او خدايى نيست، بعضى از شما عمل اهل بهشت را انجام مى‏دهد تا جايى كه ميان او و بهشت بيش از يك ذراع فاصله نماند، ولى آن نوشته از عمل او پيشى گرفته، كار خود را مى‏كند و با ارتكاب چند عمل از اعمال اهل دوزخ او را دوزخى مى‏كند. و بعضى از شما عمل اهل جهنم را مرتكب مى‏شود تا جايى كه ميان او و آتش دوزخ بيش از يك ذراع فاصله نماند، ولى آن نوشته از عمل او پيشى گرفته كار خود را مى‏كند، يعنى او را موفق به چند عمل از اعمال اهل بهشت مى‏سازد و به همان وسيله او را بهشتى مى‏كند.

مؤلف: اين روايت به طرق ديگرى نيز از ابن مسعود، ابن عباس، انس و حذيفة بن اسيد روايت شده‏، البته در متن آن‌ها اختلاف هست. در بعضى از آن‌ها - يعنى روايت ابن جرير از ابن مسعود - آمده كه به فرشته گفته مى‏شود: راه بيفت به سوى ام الكتاب و از روى آن كتاب نسخه‏اى از اوصاف اين نطفه بردار. پس فرشته نزد ام الكتاب مى‏رود و از آن كتاب از مطالبى كه در باره آن نطفه است نسخه برداشته، تمامى صفات آن را مى‏گيرد...

از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (علیه السلام) نيز قريب به اين مضمون رواياتى رسيده، مانند آن روايتى كه در قرب الاسناد حميرى از احمد بن محمد، از احمد بن ابى نصر، از حضرت رضا (علیه السلام) نقل شده كه در آن آمده: پس همين كه چهار ماهش تمام شد، خداى تبارك و تعالى دو فرشته خلاق مى‏فرستد تا او را صورتگرى كنند و رزق و مدت عمرش، و شقاوت و سعادتش را بنويسند....

ما در تفسير اول سوره آل عمران حديث كافى از امام باقر (علیه السلام) را كه در باره تصوير جنين و نوشتن مقدرات او است، نقل كرديم. و در آن داشت كه آن دو ملك تمامى مقدرات آن طفل را از روى لوحى كه در پيشانى مادرش مى‏خورد نسخه برداشته و در آخر هر

مقدرى كه مى‏نويسند شرط مى‏كنند كه اگر بدايى حاصل نشود و گر نه اين مقدر تغيير مى‏كند....

و در اين معنا روايات ديگرى نيز هست و مقتضاى اين حديث و هر حديثى كه بدين معنا باشد اين است كه هر مقدرى كه براى كودك نوشته مى‏شود قابل تغيير است همچنانكه مقتضاى روايات وارده از طرف اهل سنت كه گذشت خلاف اين معنا است ولى به هر حال منافاتى ميان اين دو مدلول نيست براى اينكه براى هر چيز - و از آن جمله براى آدميان - بهره‏اى از لوح محفوظى است كه هرگز دچار تغيير و تبديل نمى‏شود و نيز بهره‏اى از لوح محو و اثبات دارد كه قابل تغيير و تبديل هست و بنابراين، قضاهاى رانده شده دو نوع است قضاى حتمى و غير حتمى كه خداى تعالى در باره آن دو فرموده: ﴿يَمْحُوا اَللَّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتَابِ﴾ .

و ما، در گذشته گفتارى پيرامون معناى قضا گذرانديم و در آنجا روشن كرديم كه لوح قضا هر چه باشد با نظام عليت و معلوليت منطبق است كه به دو سلسله منحل مى‏شود يكى سلسله علل تامه و معلولات آن‌ها كه هيچ قابل تغيير و تبديل نيست و ديگرى سلسله علل ناقصه و معلولهاى آن كه اين سلسله تغيير و تبديل مى‏پذيرد. و گويا طايفه اول از روايات به قضاهاى حتمى جنين و دسته دوم به قضاهاى غير حتمى او اشاره مى‏كنند و ما اين معنا را نيز توضيح داديم كه حتميت قضا منافاتى با اختياريت افعال آدمى ندارد كه خواننده عزيز بايد متوجه اين نكته باشد.

و در كافى به سند خود از سلام بن مستنير روايت كرده كه گفت: از امام ابو جعفر (علیه السلام) از معناى آيه‏ ﴿مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ﴾ پرسش نمودم فرمود: «مخلقه» عبارتند از همان ذره‏هايى كه خدا در پشت آدم قرار داده و از آن‌ها پيمان گرفته و سپس به پشت مردان و رحم زنان روانشان كرد و آنان همان افرادى از انسان‌هايند كه به دنيا مى‏آيند تا از آن پيمان پرسش شوند، و اما ﴿غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ﴾ عبارتند از هر انسانى كه خداوند در هنگام خلقت ذره در پشت آدم قرارشان نداد و در نتيجه يا به صورت نطفه هدر رفته از بين مى‏روند يا اگر هم صورت انسانى به خود بگيرند هنوز به كمال نرسيده و قبل از نفخ روح سقط مى‏شوند.

مؤلف: در گذشته، يعنى در بحث روايتى كه در ذيل «آيه ذر» در سوره اعراف عنوان

كرديم توضيحى براى اين حديث گذشت.

و در تفسير قمى به سند خود از على بن مغيره از امام صادق، از پدر بزرگوارش نقل كرده كه فرمود: وقتى آدمى به سن صد سالگى رسد «به ارذل العمر» رسيده است‏.

مخلقةغير مخلقةارحامجنينمراحل جنین.تقدیر در رحم.روایات طبی.اجل حمل.

چند روايت در ذيل آيه: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ﴾ كه در باره طالبان دين براى دنيا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: در تفسير سوره نحل در ذيل آيه هفتم پاره‏اى روايات در اين معنا ذكر كرديم.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابن مردويه، به سند صحيح از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: مردمى از اعراب بودند كه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏آمدند و اسلام مى‏آوردند، و چون به ديار خود بر مى‏گشتند اگر آن سالشان سال پر باران و پر حاصل و پر نتاج مى‏بود مى‏گفتند: دين ما دين صالحى است و به آن تمسك مى‏كردند. و اگر آن سالشان سال بى‏باران و قحطى و مصيبت‏زا مى‏بود مى‏گفتند: اين دين كه ما اختيار كرديم هيچ خير و بركتى ندارد، و بدين جهت بود كه آيه شريفه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ﴾ نازل شد.

مؤلف: اين معنا به غير اين، از طريق ابن عباس نيز روايت شده.

و در كافى به سند خود از زراره از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب از معناى كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ﴾ فرمود: بله مردمى هستند كه خدا را به يگانگى مى‏پرستند و از پرستش غير خدا دست بر مى‏دارند و از شرك بيرون مى‏شوند، ولى نمى‏دانند كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) رسول خدا است. اينها كسانى هستند كه خدا را به يك طرف مى‏پرستند، يعنى با شك در نبوت محمد و حقانيت آنچه آورده، و مى‏گويند: ما صبر مى‏كنيم ببينيم اموالمان زياد مى‏شود و عافيت در بدن و فرزند مى‏يابيم، يا نه، اگر اموالمان زياد شد و خود و فرزندانمان قرين عافيت شديم آن وقت مى‏فهميم كه اين مرد صادق، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و اما اگر نشد به دين سابق خود بر مى‏گرديم. لذا خداى تعالى در باره آنان مى‏فرمايد: ﴿فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ﴾ يعنى اگر عافيتى در دنياى خود يافت به آن دين اطمينان مى‏يابد ﴿وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ﴾ يعنى اگر دچار بلايى در خود شد ﴿اِنْقَلَبَ عَلىَ وَجْهِهِ﴾ ، با شك خود به سوى شرك قبليش بر مى‏گردد ﴿خَسِرَ اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ اَلْخُسْرَانُ اَلْمُبِينُ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُ وَ مَا لاَ يَنْفَعُهُ﴾ فرمود: مقصود از «انقلاب» همين است كه مشرك مى‏شود، و غير خدا را

مى‏خواند و مى‏پرستد....

مؤلف: اين روايت را صدوق در كتاب توحيد خود با مختصر اختلافى نقل كرده‏.

و در الدر المنثور است كه فاريابى، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه‏ ﴿مَنْ كَانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اَللَّهُ﴾ گفته: يعنى كسى كه بپندارد كه خدا، محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را در دنيا و آخرت يارى نمى‏كند، ﴿فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى اَلسَّمَاءِ﴾ يعنى طنابى به سقف خانه خود بياويزد ﴿ثُمَّ لْيَقْطَعْ﴾ پس خود را خفه كند تا بميرد.

مؤلف: هر چند اين حرف تفسيرى است از ابن عباس و ليكن در حقيقت معناى شان نزول را در بر دارد و به همين جهت ما آن را نقل كرديم.

علي حرفرواياتفتنهاعرابعبادت مشروط.انقلاب در فتنه.ایمان ضعیف.طلب دنیا.

فصل میان ادیان، سجده تکوینی، خصمان، و سرانجام کفر و ایمان در حج آیات ۱۷–۲۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات فصل الهی میان ادیان، سجده موجودات، انحصار اختلافات در دو خصم، و جزای کافران و مؤمنان را پیوسته می‌آورد.

إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلصَّٰبِـِٔينَ وَٱلنَّصَٰرَىٰ وَٱلْمَجُوسَ وَٱلَّذِينَ أَشْرَكُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ
كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه يهودى شدند و صابئى‌ها و مسيحيان و زرتشتيان و كسانى كه شرك ورزيدند، البته خدا روز قيامت ميانشان داورى خواهد كرد، زيرا خدا بر هر چيزى گواه است.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يَسْجُدُ لَهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَن فِى ٱلْأَرْضِ وَٱلشَّمْسُ وَٱلْقَمَرُ وَٱلنُّجُومُ وَٱلْجِبَالُ وَٱلشَّجَرُ وَٱلدَّوَآبُّ وَكَثِيرٌۭ مِّنَ ٱلنَّاسِ ۖ وَكَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ ٱلْعَذَابُ ۗ وَمَن يُهِنِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِن مُّكْرِمٍ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَآءُ ۩
آيا ندانستى كه خداست كه هر كس در آسمانها و هر كس در زمين است، و خورشيد و ماه و [تمام‌] ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى او سجده مى‌كنند؟ و بسيارى‌اند كه عذاب بر آنان واجب شده است. و هر كه را خدا خوار كند او را گرامى‌دارنده‌اى نيست، چرا كه خدا هر چه بخواهد انجام مى‌دهد.
۞ هَٰذَانِ خَصْمَانِ ٱخْتَصَمُوا۟ فِى رَبِّهِمْ ۖ فَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌۭ مِّن نَّارٍۢ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ ٱلْحَمِيمُ
اين دو [گروه،] دشمنان يكديگرند كه در باره پروردگارشان با هم ستيزه مى‌كنند، و كسانى كه كفر ورزيدند، جامه‌هايى از آتش برايشان بريده شده است [و] از بالاى سرشان آب جوشان ريخته مى‌شود.
يُصْهَرُ بِهِۦ مَا فِى بُطُونِهِمْ وَٱلْجُلُودُ
آنچه در شكم آنهاست با پوست [بدن‌]شان بدان گداخته مى‌گردد.
وَلَهُم مَّقَٰمِعُ مِنْ حَدِيدٍۢ
و براى [وارد كردن ضربت بر سر] آنان گرزهايى آهنين است.
كُلَّمَآ أَرَادُوٓا۟ أَن يَخْرُجُوا۟ مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا۟ فِيهَا وَذُوقُوا۟ عَذَابَ ٱلْحَرِيقِ
هر بار بخواهند از [شدت‌] غم، از آن بيرون روند در آن باز گردانيده مى‌شوند [كه هان‌] بچشيد عذاب آتش سوزان را.
إِنَّ ٱللَّهَ يُدْخِلُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ يُحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍۢ وَلُؤْلُؤًۭا ۖ وَلِبَاسُهُمْ فِيهَا حَرِيرٌۭ
خدا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند در باغهايى كه از زير [درختان‌] آن نهرها روان است درمى‌آورد: در آنجا با دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته مى‌شوند، و لباسشان در آنجا از پرنيان است.
وَهُدُوٓا۟ إِلَى ٱلطَّيِّبِ مِنَ ٱلْقَوْلِ وَهُدُوٓا۟ إِلَىٰ صِرَٰطِ ٱلْحَمِيدِ
و به گفتار پاك هدايت مى‌شوند و به سوى راه [خداى‌] ستوده هدايت مى‌گردند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيات سابق اختلاف مردم و خصومت آنان را در باره خداى سبحان نقل كرد كه يكى تابع پيشوايى گمراه كننده است و ديگرى پيشوايى است گمراه كننده كه بدون علم در باره خدا جدال مى‏كند، و يكى ديگر مذبذب و سرگردانى است كه خدا را در يك صورت مى‏پرستد و در ساير صور به شرك قبلى خود بر مى‏گردد و ديگرى به خداى سبحان ايمان دارد و عمل صالح مى‏كند، اينك در اين آيات مى‏فرمايد كه خدا عليه ايشان شهادت مى‏دهد و به زودى در روز قيامت ميان آنان داورى مى‏كند در حالى كه همه خاضع و مقهور او هستند و در برابر عظمت و كبرياى او به سجده در مى‏آيند، سجده حقيقى - و لو اينكه بعضى از اينان يعنى آن‌هايى كه عذاب بر آنان حتمى شده بر حسب ظاهر از سجده امتناع كنند - آنگاه اجر مؤمنين و كيفر غير مؤمنين را بعد از فصل قضاء در قيامت بيان مى‏كند.

اختلافداوریقیامتخصومتداوری روز قیامت میان طوایف مختلف.مؤمن عامل صالح در برابر گمراهان.بازگشت به شرک در یک صورت از خصومت.خضوع همه در برابر عظمت الهی.

مراد از ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾، ﴿اَلَّذِينَ هَادُوا﴾، «نصارى»، «صابئين»، «مجوس» و ﴿اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا﴾ كه فرمود: «خدا در قيامت بين آنان حكم به حق مى‏كند»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هَادُوا وَ اَلصَّابِئِينَ وَ اَلنَّصَارىَ وَ اَلْمَجُوسَ وَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اَللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ...﴾

مراد از ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ به قرينه مقابله كسانى است كه به محمد بن عبد الله (صلى الله عليه وآله و سلم) و كتاب و قرآن ايمان آوردند. و مراد از ﴿وَ اَلَّذِينَ هَادُوا﴾ گروندگان به موسى و

پيامبران قبل از موسى است كه در موسى توقف كردند و كتابشان تورات است. كه بخت نصر پادشاه بابل وقتى در اواسط قرن هفتم بر آنان مستولى شد قبل از مسيح آن را سوزانيد و مدتها به كلى نابود شد تا آنكه عزراى كاهن در اوايل قرن ششم قبل از مسيح در روزگارى كه كورش پادشاه ايران بابل را فتح نموده و بنى اسرائيل را از اسارت نجات داده به سرزمين مقدس برگردانيد آن را به رشته تحرير در آورد.

و مراد از «صابئين» پرستندگان كواكب نيست به دليل خود آيه كه ميان صابئين و مشركين مقابله انداخته بلكه - به طورى كه بعضى گفته‏اند - صابئين عبارتند از معتقدين به كيشى كه حد وسط ميان يهوديت و مجوسيت است و كتابى دارند كه آن را به حضرت يحيى بن زكرياى پيغمبر نسبت داده‏اند، و امروز عامه مردم ايشان را (صابئى) مى‏گويند، و ما در ذيل آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هَادُوا وَ اَلنَّصَارىَ وَ اَلصَّابِئِينَ﴾ بحثى در باره صابئين گذرانديم.

و مراد از «نصارى» گروندگان به مسيح، عيسى بن مريم (علیه السلام) و پيامبران قبل از وى، و كتب مقدسه انجيل‏هاى چهارگانه (لوقا، مرقس، متى و يوحنا) و كتب عهد قديم است، البته آن مقدار از كتب عهد قديم كه كليسا آن را مقدس بداند، ليكن قرآن كريم مى‏فرمايد: كتاب مسيحيان تنها آن انجيلى است كه به عيسى نازل شد.

و منظور از «مجوس» قوم معروفى هستند كه به زرتشت گرويده، كتاب مقدسشان «اوستا» نام دارد. چيزى كه هست تاريخ حيات زرتشت و زمان ظهور او بسيار مبهم است، به طورى كه مى‏توان گفت به كلى منقطع است. اين قوم كتاب مقدس خود را در داستان استيلاى اسكندر بر ايران به كلى از دست دادند، و حتى يك نسخه از آن نماند، تا آنكه در زمان ملوك ساسانى مجددا به رشته تحرير در آمد، و به همين جهت ممكن نيست بر واقعيت مذهب ايشان وقوف يافت. آنچه مسلم است، مجوسيان معتقد هستند كه براى تدبير عالم دو مبدأ است، يكى مبدأ خير، و ديگرى مبدأ شر. اولى نامش «يزدان» و دومى «اهريمن» و يا اولى «نور» ، و دومى «ظلمت» است. و نيز مسلم است كه ايشان ملائكه را مقدس دانسته، بدون اينكه مانند بت‏پرستان براى آن‌ها بتى درست كنند، به آن‌ها توسل و تقرب مى‏جويند. و نيز مسلم است كه عناصر بسيطه - و مخصوصا آتش را - مقدس مى‏دارند. و در قديم الايام مجوسيان در ايران و چين و هند و غير آن‌ها آتشكده‏هايى داشتند كه وجود همه عالم را مستند به

«اهورامزدا» دانسته، او را ايجاد كننده همه مى‏دانستند.

و اما مراد از «مشركين» در ﴿وَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا﴾ همان وثنى‏ها هستند كه بت مى‏پرستيدند، و اصول مذاهب آن‌ها سه است: يكى مذهب وثنيت صابئه، و يكى وثنيت برهمائيه، و يكى بودايى. البته اين سه مذهب اصول مذاهب مشركين است، و گر نه اقوام ديگرى هستند كه از اصنام هر چه بخواهند و به هر نحوى بخواهند مى‏پرستند، بدون اينكه پرستش خود را بر اصل منظمى استوار سازند، مانند بت‏پرستان حجاز، و طوائفى در اطراف معموره جهان، كه گفتار مفصل و شرح عقايدشان در جلد دهم اين كتاب گذشت.

﴿إِنَّ اَللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ﴾ - مقصود از اين «فصل» فصل قضاء و حكم به حق در مسائلى است كه صاحبان اين مذاهب در آن اختلاف داشته‏اند، تا محق آنان از مبطل جدا شود، آن چنان كه هيچ ساترى در ميان نماند، و هيچ حاجبى جلو آن حكم به حق را نگيرد.

و اگر كلمه «ان» در اين آيه شريفه تكرار شده براى تاكيد است، چون ميان «ان» ، اول، و خبرش زياد فاصله شده، لذا دوباره «ان» را تكرار فرموده تا تاكيد، اثر خود را ببخشد.

نظير اين تكرار در سوره نحل آمده: ﴿ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هَاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا فُتِنُوا ثُمَّ جَاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ و نيز در همان سوره اين تكرار آمده، مى‏فرمايد: ﴿ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا اَلسُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ ، وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ .

﴿إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ﴾ اين جمله تعليل آن فصل است كه چگونه فصل به حق است.

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ وَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ وَ اَلنُّجُومُ وَ اَلْجِبَالُ وَ اَلشَّجَرُ وَ اَلدَّوَابُّ...﴾

ظاهرا خطاب در جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ﴾ به همه كسانى است كه مى‏توانند ببينند و صلاحيت خطاب را دارند، و منظور از ديدن در اينجا، دانستن است.

البته ممكن هم هست بگوييم خطاب مختص به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و مقصود از رؤيت، رؤيت قلبى است، همچنانكه در باره آن فرموده: ﴿مَا كَذَبَ اَلْفُؤَادُ مَا رَأىَ أَ فَتُمَارُونَهُ عَلىَ مَا يَرىَ﴾ .

ادیانیهودنصاریصابئینمجوسفصلالذین آمنوا گروندگان به پیامبر و قرآن.الذین هادوا و توقف بر موسی.نصاری در فهرست ادیان.الذین أشرکوا.فصل میان آنان در قیامت.تورات کتاب یهود.

سجده (خضوع و تذلل) تكوينى موجودات در برابر خدا و سجده تشريعى بسيارى از مردم و استكبار بسيارى ديگر كه: ﴿حَقَّ عَلَيْهِ اَلْعَذَابُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اينكه در آيه مورد بحث سجده را به غير عقلا از قبيل خورشيد و ماه و ستارگان و كوه‏ها نسبت داده، خود دليل بر اين است كه مراد از آن، سجده تكوينى است، نه سجده تشريعى و تكليفى. و سجده تكوينى عبارت است از تذلل و اظهار كوچكى در مقابل عزت و كبريايى خداى عز و جل، و در تحت قهر و سلطنت او. و لازمه آن اين است كه كلمه «من» در جمله‏ ﴿مَنْ فِي اَلْأَرْضِ﴾ شامل نوع انسان، از مؤمن و كافر، بشود چون در سجده تكوينى و تذلل وجودى، استثنايى نيست.

و اگر در زمره سجده كنندگان خود آسمان و زمين را نام نبرد، با اينكه حكم سجده تكوينى شامل آن‌ها نيز هست، مى‏فهماند كه معناى كلام اين است كه مخلوقات علوى و سفلى چه آن‌ها كه عقل دارند و چه آن‌ها كه ندارند، در وجودشان خاضع و متذلل در برابر عزت و كبريايى خدايند، و مدام با هستى خود به طور تكوين و اضطرار سجده مى‏كنند.

جمله: ﴿وَ كَثِيرٌ مِنَ اَلنَّاسِ﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ...﴾ و معنايش اين است كه: سجده مى‏كند براى او هر كس كه در آسمان‌ها و زمين است و نيز سجده مى‏كند براى او بسيارى از مردم. و اگر سجده آدمى را به بسيارى از آنان نسبت داد، خود دليلى است بر اينكه منظور از اين سجده نوع ديگرى از سجده و غير از سجده سابق است، چون اگر همان مقصود بود، تمامى افراد بشر در آن سجده شركت دارند. پس اين نوع سجده همان سجده تشريعى، و اختيارى و به رو افتادن به زمين براى تجسم تذلل است، تا آن تذلل و عبوديت تكوينى و ذاتى را اظهار كنند.

و در جمله‏ ﴿وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ اَلْعَذَابُ﴾ با جمله قبلى مقابله افتاده و اين مقابله مى‏رساند كه معناى آن اين است كه مقصود از آن بسيارى كه عذاب بر آنان حتمى شده كسانى هستند كه از سجده سر مى‏تابند، چيزى كه هست اثر سرپيچى كه همان عذاب است در جاى خود آن ذكر شده، و اگر ثبوت عذاب در جاى خوددارى از سجده ذكر شده، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه اين عذاب عين همان عمل ايشان است، كه به صورت عذاب به ايشان بر مى‏گردد. و نيز براى اين است كه زمينه را براى جمله بعدى كه مى‏فرمايد ﴿وَ مَنْ يُهِنِ اَللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ﴾ فراهم سازد، چون جمله مذكور دلالت مى‏كند بر اينكه ثبوت عذاب براى آنان به دنبال سرپيچى آنان از سجده، خوارى و ذلت است كه ديگر دنبالش كرامت و خيرى نخواهد بود.

پس امتناع آنان از سجود، به مشيت خدا عذاب را براى ايشان به دنبال دارد، و آن عذاب هم عبارت است از خوارى و ذلتى كه بعد از آن كرامتى تا ابد نخواهد بود، براى اينكه

همه خيرها، و خير همه‏اش به دست خدا است، همچنانكه فرموده: ﴿بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ﴾ و با اين حال اگر او خير را از شخصى دريغ بدارد، ديگر كسى نيست كه خير را به آن شخص برساند.

جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ﴾ كنايه است از عموم قدرت خدا، و تعليلى است براى مطالب قبل كه يكى اثبات عذاب بود براى مستكبرين از سجده براى خدا، و يكى اهانت آنان بود، اهانتى كه بعد از آن كرامتى نباشد.

پس معناى آيه - و خدا داناتر است - اين مى‏شود كه: خدا در روز قيامت ميان مردمى كه با هم اختلاف داشتند حكم مى‏كند و آن‌ها را از يكديگر متمايز و جدا مى‏سازد. تو كه خوب مى‏دانى كه موجودات علوى و سفلى همه با تكوين و هستى خود در برابر خدا تذلل و خضوع دارند و تنها بشر است كه بسيارى از آنان در مقام عبوديت برخاسته، خضوع و عبوديت ذاتى خود را اظهار مى‏دارند و بعضى از ايشان از اين اظهار استنكاف مى‏ورزند، و اين دسته كسانى هستند كه عذاب بر آنان حتمى شده، و خدا خوارشان مى‏سازد، خواريى كه بعد از آن ديگر كرامتى نباشد، و او بر هر چه بخواهد قادر است و آنچه بخواهد مى‏كند.

با اين معنايى كه براى آيه كرديم وجه اتصالش به ما قبل روشن گرديد.

﴿هَذَانِ خَصْمَانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌ مِنْ نَارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ اَلْحَمِيمُ﴾

اشاره با كلمه «هذان» به دو طايفه‏اى است كه جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ﴾ و جمله بعدى‏اش: ﴿وَ كَثِيرٌ مِنَ اَلنَّاسِ وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ اَلْعَذَابُ﴾ بر آن دو دلالت مى‏كرد.

سجده تکوینیتذللاستکبارمشیتسجده تکوینی تذلل در برابر عزت خداست.شمول سجده تکوینی همه موجودات.استکبار تشریعی بسیاری از مردم.عزت و کبریای الهی مرجع تذلل.من یهن الله فما له من مکرم.

تمامى مذاهب مختلف به دو دسته: «محق» و «مبطل» منقسمند و همه اختلافاتشان به اختلاف در ربوبيت خدا بر مى‏گردد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و از اينكه اختلاف كنندگان بشر را با اينكه اديان آنان و مذاهبشان بسيار است، منحصر در دو طايفه كرده فهميده مى‏شود كه برگشت تمامى اديان مختلف به دو طايفه است، يكى حق و يكى باطل، چون اگر اين دو جامع را در نظر نگيريم، به هيچ معناى ديگرى نمى‏توانيم مذاهب مختلف عالم را در تحت آن معنا دو تا كنيم. و محق و مبطل در عالم دو طايفه هستند در مقابل هم، يكى به حق ايمان دارد و ديگرى به آن كفر مى‏ورزد. پس طوائف مذكور در آيه هم، با همه اختلافى كه در اقوال آنان است منحصر در دو خصمند، و با اينكه دو خصم هستند، اقوال مختلفى بيشتر از دو تا دارند. بنابراين خوب مى‏توان فهميد كه تعبير ﴿خَصْمَانِ اِخْتَصَمُوا﴾ چقدر جالب و پر معنا است. از يك طرف اهل خصومت را تثنيه آورده،

و از سوى ديگر خصومتشان را به صورت جمع تعبير كرده، و آنگاه خصومتشان را در بارها پروردگارشان دانسته و فهمانده كه اختلافشان در وصف ربوبيت خداى تعالى بوده، و در نتيجه فهمانده است كه برگشت تمامى اختلافات مذاهب هر قدر هم كه زياد باشند در يك مساله است، و آن وصف ربوبيت خدا است.

پاره‏اى رب خود را به اسماء و صفاتى توصيف مى‏كنند كه او مستحق و سزاوار آن‌ها است و هم افعالى به او نسبت مى‏دهند كه لايق ساحت اوست، و به آن اوصافى كه گفتيم ايمان دارند. اينها اهل حقند، و بر طبق همين اوصاف، و آنچه آن اوصاف اقتضاء دارند عمل مى‏كنند، و در نتيجه اعمالشان جز صالحات چيزى نيست.

پاره‏اى ديگر او را به آنچه از اسماء و صفات كه مستحق و سزاوار است توصيف نمى‏كنند، مثلا براى او شريك يا فرزند قائل مى‏شوند و در نتيجه وحدانيت او را منكر مى‏گردند، و يا صنع و ايجاد عالم را به طبيعت و يا دهر نسبت مى‏دهند، و يا منكر رسالت و نبوت، و يا رسالت بعضى از رسل، و يا منكر يكى از ضروريات دين حق مى‏شوند، و در نتيجه به حق كفر مى‏ورزند و آن را مى‏پوشانند، (چون كفر همان پوشاندن حق است)، و اين كافر و آن مؤمن به آن معنايى كه گفتيم عبارتند از خصمان

آنگاه شروع كرده، در بيان كيفر و سزاى آن دو خصم، و عاقبت امر هر يك از آن دو، و نخست كيفر كفار را بيان نموده، مى‏فرمايد: ﴿فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌ مِنْ نَارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ اَلْحَمِيمُ﴾ يعنى براى كفار لباس از آتش مى‏برند، و از بالاى سرشان آب جوش بر سرشان مى‏ريزند.

﴿يُصْهَرُ بِهِ مَا فِي بُطُونِهِمْ وَ اَلْجُلُودُ﴾

كلمه «صهر» به معناى آب كردن است، و معناى آيه اين است كه با آن آب جوش آنچه در داخل جوف ايشان، از معده و روده و غيره است، همه آب مى‏شود.

﴿وَ لَهُمْ مَقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ﴾

كلمه «مقامع» جمع «مقمعة» و «مقمعة» به معناى پتك و گرز است.

﴿كُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهَا وَ ذُوقُوا عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾

ضمير «منها» به آتش بر مى‏گردد، و كلمه «من غم» بيان آن است. و ممكن هم هست كلمه «من» به معناى سببيت باشد. و كلمه «حريق» به معناى «محرق - سوزاننده» است، مانند «اليم» كه به معناى «مولم - دردآور» است.

﴿إِنَّ اَللَّهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا...﴾ كلمه «اساور» به طورى كه گفته‏اند جمع «اسورة» است، و «اسورة» خود جمع «سوار» است، و «سوار» به طورى كه راغب‏ گفته معرب «دستواره» است. و بقيه كلمات آيه روشن است.

﴿وَ هُدُوا إِلَى اَلطَّيِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلىَ صِرَاطِ اَلْحَمِيدِ﴾

«قول طيب» كلامى است كه در آن خبائث نباشد. و «كلام خبيث» به معناى كلامى است كه يكى از اقسام باطل در آن باشد، و خداى تعالى قول طيب مؤمنين را يك جا جمع نموده، و فرموده: ﴿دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اَللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلاَمٌ وَ آخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ .

پس معناى اينكه فرمود «به سوى قول طيب هدايت شدند» اين است كه خداوند وسيله را براى چنين سخنى برايشان فراهم نمود. و هدايتشان به صراط حميد - حميد يكى از اسماء خداست - اين است كه از ايشان جز افعال پسنديده سر نزند، همچنانكه جز كلام طيب از دهان ايشان بيرون نمى‏آيد.

ميان آيه مورد بحث و آيه‏ ﴿كُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهَا وَ ذُوقُوا عَذَابَ اَلْحَرِيقِ﴾ مقابله‏اى است، كه خواننده عزيز خود آن را درك مى‏كند.

خصمانمحقمبطلربوبیتجزاءاختصام همه مذاهب در ربوبیت.سرانجام کافران در آتش.سرانجام مؤمنان و هدایت.ثیاب نار و مقامع حدید.وعده بهشت برای مؤمنان.هدایت به قول طیب و صراط حمید.صراط الحمید به‌عنوان مسیر هدایت.

بحث روايتى [روايتى در باره مجوس‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب توحيد به سند خود از اصبغ بن نباته از على (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرموده: قبل از اينكه مرا از دست بدهيد از من پرسش كنيد. اشعث ابن قيس برخاست و گفت: يا امير المؤمنين از مجوس چطور بايد جزيه گرفت، با اينكه آن‌ها اهل كتاب نيستند، و پيغمبرى به سوى ايشان گسيل نشده؟ فرمود: بله اى اشعث خداوند به سوى آنان كتاب و رسولى فرستاد، تا آنكه وقتى پادشاهى در شبى مست شد و با دختر خود هم بستر گرديد.

چون صبح شد خبر در ميان مردم انتشار يافت، همه جلوى خانه او گرد آمده گفتند: تو دين ما را آلوده كرده، و از بين بردى، بايد بيرون شوى، تا تو را با زدن حد پاك كنيم. پادشاه به ايشان گفت همه جمع شويد و به سخن من گوش فرا دهيد، اگر ديديد كه هيچ راهى جز حد زدن نيست آن وقت خود دانيد، هر كارى مى‏خواهيد بكنيد.

و چون همه گرد آمدند به ايشان گفت: هيچ مى‏دانيد كه خداى تعالى هيچ بنده‏اى را گرامى‏تر از پدر و مادر ما، آدم و حوا نيافريده؟ گفتند: بله، درست است. گفت مگر نبود كه او دختران خود را به پسران خود داد؟ گفتند، درست است، و همين دين ما باشد؟ همگى بر پيروى چنين مسلكى هم پيمان شدند، خداوند هر علمى كه داشتند از سينه‏شان محو كرد و كتابى كه در بينشان بود از ميانشان برداشت؟ و در نتيجه مجوس كافر و اهل آتشند كه بدون حساب وارد آتش مى‏شوند، ولى منافقين حالشان شديدتر از ايشان است؟ اشعث گفت: به خدا سوگند مثل اين جواب از كسى نشنيدم، و به خدا سوگند ديگر چنين پرسشى را تكرار نمى‏كنم‏.

مؤلف: اينكه امام (علیه السلام) فرمود: «منافقين حالشان بدتر است» منظورش تعريض به اشعث منافق است. و اما اينكه مجوسيان اهل كتابند، روايات ديگرى نيز بر وفقش هست، و در آن‌ها آمده كه پيغمبرى داشتند و او را كشتند و كتابش را سوزاندند.

و در الدر المنثور در تفسير جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ﴾ آمده كه ابن ابى حاتم، و لالكايى - در كتاب سنت - و خلعى در - كتاب فوائدش - از على (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه شخصى از جنابش پرسيد: در ميان ما مردى است كه در باره مشيت بحث مى‏كند. حضرت فرمود: اى عبد الله خداوند تو را براى آنچه خود مى‏خواست خلق كرد، و يا براى آنچه تو مى‏خواستى؟ عبد الله گفت: براى آنچه كه خودش مى‏خواسته. حضرت فرمود: مثلا اگر تو را مريض مى‏كند، وقتى مريض مى‏كند كه خودش خواسته باشد، و يا وقتى كه تو خواسته باشى؟ گفت: وقتى خودش خواسته باشد. باز فرمود: بعد از آنكه مريضت كرد وقتى بهبوديت مى‏دهد كه خودش خواسته باشد، يا تو خواسته باشى؟ گفت: وقتى خودش خواسته باشد. باز پرسيد تو را وقتى به بهشت مى‏برد كه خودش خواسته باشد، يا تو خواسته باشى؟ گفت: بلكه وقتى خودش خواسته باشد. فرمود: به خدا سوگند اگر غير اين جواب مى‏گفتى آن عضوت را كه ديدگانت در آن است با شمشير مى‏زدم‏.

مجوسجزیهروایتکتابادعای ارسال کتاب و رسول به مجوس در روایت.رسول به مجوس در حدیث علوی.

توضيحى در باره مشيت خداوند و اينكه در روايت آمده است: هر كه معتقد باشد به اينكه خدا از ازل مريد بوده موحد نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين روايت را صدوق هم در كتاب توحيد به سند خود از عبد الله بن ميمون قداح از جعفر بن محمد از پدرش (علیه السلام) روايت كرده، و در آن نام بهشت نيامده، تنها آمده كه «وقتى تو را داخل مى‏كند كه خودش خواسته باشد يا تو خواسته باشى» .

در سابق، در جلد اول اين كتاب، در تفسير آيه‏ ﴿وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ اَلْفَاسِقِينَ﴾ روايت ديگرى در اين معنا با شرحش گذشت.

و در توحيد به سند خود از سليمان بن جعفر جعفرى روايت كرده كه گفت: حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: مشيت يكى از صفات افعال است، پس هر كه معتقد باشد كه خدا از ازل مريد و شائى (خواهنده) بوده موحد نيست‏.

مشیتارادهصفات افعالتوحیدمشیت از صفات افعال است نه ذات ازلی به‌معنای مرید قدیم.باور به مرید ازلی بودن خدا با توحید ناسازگار شمرده می‌شود.اشاره به اضلال فاسقین.

تمامى مذاهب مختلف به دو دسته: «محق» و «مبطل» منقسمند و همه اختلافاتشان به اختلاف در ربوبيت خدا بر مى‏گردد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: در اينكه بار دوم فرمود «پس هر كه معتقد باشد كه خدا از ازل مريد و شائى بوده موحد نيست» اشاره است به اينكه اراده و مشيت يك چيز است، و همين طور هم هست، چون مشيت وقتى آدمى به آن موصوف مى‏شود كه آدمى فاعلى در نظر گرفته شود، كه مى‏داند چه مى‏كند، و چه كرده است، و همين معنا وقتى اراده ناميده مى‏شود كه فاعليت فعل تماميت و كمال يافته باشد، به طورى كه فعل از آن منفك نشود.

و به هر حال اراده و مشيت وصفى است خارج از ذات و عارض بر ذات، و به همين جهت خداى تعالى آن طور كه به صفات ذاتى‏اش از قبيل علم و قدرت موصوف مى‏شود، به اراده و مشيت موصوف نمى‏شود، چون ذات او منزه از تغيير است، و با عروض عوارض دگرگون نمى‏شود. پس اراده و مشيت از صفات فعل او، و منتزع از فعل او، و يا از جمع شدن اسباب ناقصه كه مجموع علت تامه است مى‏شود.

پس اينكه مى‏گوييم خدا اراده كرد چنين و چنان كند، معنايش اين است كه اگر چنين و چنان كرد با علم به صلاحيت آن كرد، و مى‏دانست كه مصلحت انجام آن بيشتر از مصلحت ترك آن است. و يا معنايش اين است كه وسيله و اسباب آن را با علم به صلاحيت آن فراهم نمود.

و چون اراده به آن معنايى كه در خود ما است غير از ذات خدا است، لذا اگر كسى بگويد خدا لا يزال مريد بوده، لازمه گفتارش اين مى‏شود كه غير از ذات خدا چيز ديگرى هم ازلى بوده، چيزى كه مخلوق او نبوده، بلكه با او بوده است، و اين با توحيد منافات دارد.

و اما اگر كسى اراده را به آن معنا كه در خود ما است نگيرد، بلكه بگويد معناى اراده علم به اصلح است، در اين صورت مانعى ندارد كه بگويد خدا از ازل مريد بوده چون علم جزء ذات خداست، چيزى كه هست در اين صورت اراده را صفت جداگانه‏اى در مقابل علم و حيات و قدرت گرفتن وجهى ندارد.

و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، ابن ابى شيبه، عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ترمذى، ابن ماجه، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و بيهقى - در كتاب دلائل - از ابو ذر روايت كرده‏اند كه وى سوگند مى‏خورد كه آيه « ﴿هَذَانِ خَصْمَانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ ... إِنَّ اَللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ﴾»، در باره سه نفر از مسلمانان و سه نفر از كفار نازل شد كه در جنگ بدر با هم روبرو شدند و هماوردى كردند. از مسلمانان حمزة بن عبد المطلب و عبيدة بن حارث و على بن ابى طالب. و از كفار عتبه، و شيبه، فرزندان ربيعه، و وليد بن عتبه بودند.

على (علیه السلام) فرمود: من اول كسى هستم كه در روز قيامت براى خصومت روى زانو مى‏نشينم‏.

مؤلف: صاحب الدر المنثور اين روايت را نيز از عده‏اى از اصحاب جوامع از قيس بن سعد بن عباده و از ابن عباس و ديگران نقل كرده. و در مجمع البيان آن را از ابو ذر و عطاء نقل كرده است‏.

ارادهمشیتصفات ذاتصفات فعلاراده و مشیت وصف خارج از ذات.علم از صفات ذات در برابر اراده فعلی.نفی توحید از معتقد به مرید ازلی.

چند روايت در ذيل آيه: ﴿هَذَانِ خَصْمَانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در خصال از نضر بن مالك روايت كرده كه گفت: من به حسين بن على (علیه السلام) عرضه داشتم: يا ابا عبد الله! در معناى‏ ﴿هَذَانِ خَصْمَانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ﴾ حديثى بفرما. فرمود: منظور بنى اميه و ما هستيم كه در پيشگاه عدل الهى مخاصمه خواهيم كرد. ما خداى را تصديق نموديم و آنان تكذيب كردند. پس «خصمان» در روز قيامت ماييم‏.

مؤلف: اين روايت نمى‏خواهد بفرمايد، شان نزول آيه ما هستيم، بلكه مى‏خواهد بفرمايد يكى از مصاديق «خصمان» ماييم.

نظير اين روايت، روايتى است كه كافى به سند خود از ابن ابى حمزه از امام باقر (علیه السلام) آورده كه فرمود: براى كسانى كه به ولايت على كفر ورزيدند جامه‏اى از آتش

بريده مى‏شود.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ هُدُوا إِلَى اَلطَّيِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ﴾ گفته كه مقصود از «قول طيب» توحيد و اخلاص است. و در معناى جمله‏ ﴿وَ هُدُوا إِلىَ صِرَاطِ اَلْحَمِيدِ﴾ فرموده، صراط حميد ولايت است‏.

مؤلف: و در محاسن به سند خود از ضريس از امام باقر روايتى به اين معنا آورده است‏.

و در مجمع البيان آمده كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت شده كه فرموده:

هيچ كس به قدر خداى عز و جل حمد را دوست نمى‏دارد.

خصمانبنی‌امیهاهل بیتروایتتصدیق حق در برابر تکذیب.تکذیب بنی‌امیه در روایت.هدایت به قول طیب.مخاصمه در پیشگاه عدل الهی.

مسجد الحرام، تشریع حج ابراهیم، مناسک و قربانی و تقوای قلوب آیات ۲۵–۳۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات حج در حج برابرى عاکف و بادی، تطهیر بیت، منافع حج، مناسک و هدی و تقوا را یکجا می‌نهد.

إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ ٱلَّذِى جَعَلْنَٰهُ لِلنَّاسِ سَوَآءً ٱلْعَٰكِفُ فِيهِ وَٱلْبَادِ ۚ وَمَن يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍۭ بِظُلْمٍۢ نُّذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍۢ
بى‌گمان، كسانى كه كافر شدند و از راه خدا و مسجدالحرام -كه آن را براى مردم، اعم از مقيم در آنجا و باديه‌نشين، يكسان قرار داده‌ايم- جلو گيرى مى‌كنند، و [نيز] هر كه بخواهد در آنجا به ستم [از حق ]منحرف شود، او را از عذابى دردناك مى‌چشانيم.
وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَٰهِيمَ مَكَانَ ٱلْبَيْتِ أَن لَّا تُشْرِكْ بِى شَيْـًۭٔا وَطَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّآئِفِينَ وَٱلْقَآئِمِينَ وَٱلرُّكَّعِ ٱلسُّجُودِ
و چون براى ابراهيم جاى خانه را معين كرديم [بدو گفتيم:] «چيزى را با من شريك مگردان و خانه‌ام را براى طواف‌كنندگان و قيام‌كنندگان و ركوع‌كنندگان [و] سجده‌كنندگان پاكيزه دار.»
وَأَذِّن فِى ٱلنَّاسِ بِٱلْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًۭا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٍۢ يَأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍۢ
و در ميان مردم براى [اداى‌] حج بانگ برآور تا [زايران‌] پياده و [سوار] بر هر شتر لاغرى -كه از هر راه دورى مى‌آيند- به سوى تو روى آورند،
لِّيَشْهَدُوا۟ مَنَٰفِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا۟ ٱسْمَ ٱللَّهِ فِىٓ أَيَّامٍۢ مَّعْلُومَٰتٍ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُم مِّنۢ بَهِيمَةِ ٱلْأَنْعَٰمِ ۖ فَكُلُوا۟ مِنْهَا وَأَطْعِمُوا۟ ٱلْبَآئِسَ ٱلْفَقِيرَ
تا شاهد منافع خويش باشند، و نام خدا را در روزهاى معلومى بر دامهاى زبان‌بسته‌اى كه روزىِ آنان كرده است ببرند. پس، از آنها بخوريد و به درمانده مستمند بخورانيد.
ثُمَّ لْيَقْضُوا۟ تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا۟ نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا۟ بِٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ
سپس بايد آلودگى خود را بزدايند و به نذرهاى خود وفا كنند و بر گِرد آن خانه كهن [=كعبه‌] طواف به جاى آورند.
ذَٰلِكَ وَمَن يُعَظِّمْ حُرُمَٰتِ ٱللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌۭ لَّهُۥ عِندَ رَبِّهِۦ ۗ وَأُحِلَّتْ لَكُمُ ٱلْأَنْعَٰمُ إِلَّا مَا يُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ ۖ فَٱجْتَنِبُوا۟ ٱلرِّجْسَ مِنَ ٱلْأَوْثَٰنِ وَٱجْتَنِبُوا۟ قَوْلَ ٱلزُّورِ
اين است [آنچه مقرر شده‌] و هر كس مقررات خدا را بزرگ دارد، آن براى او نزد پروردگارش بهتر است، و براى شما دامها حلال شده است، مگر آنچه بر شما خوانده مى‌شود. پس، از پليدى بتها دورى كنيد، و از گفتار باطل اجتناب ورزيد.
حُنَفَآءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِۦ ۚ وَمَن يُشْرِكْ بِٱللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ ٱلسَّمَآءِ فَتَخْطَفُهُ ٱلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِى بِهِ ٱلرِّيحُ فِى مَكَانٍۢ سَحِيقٍۢ
در حالى كه گروندگان خالص به خدا باشيد؛ نه شريك‌گيرندگان [براى‌] او! و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى‌] او را ربوده‌اند يا باد او را به جايى دور افكنده است.
ذَٰلِكَ وَمَن يُعَظِّمْ شَعَٰٓئِرَ ٱللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى ٱلْقُلُوبِ
اين است [فرايض خدا] و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت، آن [حاكى‌] از پاكى دلهاست.
لَكُمْ فِيهَا مَنَٰفِعُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ مَحِلُّهَآ إِلَى ٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ
براى شما در آن [دامها] تا مدتى معين سودهايى است، سپس جايگاه [قربانى‌كردن آنها و ساير فرايض‌] در خانه كهن [=كعبه‌] است.
وَلِكُلِّ أُمَّةٍۢ جَعَلْنَا مَنسَكًۭا لِّيَذْكُرُوا۟ ٱسْمَ ٱللَّهِ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُم مِّنۢ بَهِيمَةِ ٱلْأَنْعَٰمِ ۗ فَإِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ فَلَهُۥٓ أَسْلِمُوا۟ ۗ وَبَشِّرِ ٱلْمُخْبِتِينَ
و براى هر امتى مناسكى قرار داديم، تا نام خدا را بر دامهاى زبان‌بسته‌اى كه روزى آنها گردانيده ياد كنند. پس [بدانيد كه‌] خداى شما خدايى يگانه است، پس به [فرمان‌] او گردن نهيد. و فروتنان را بشارت ده.
ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَٱلصَّٰبِرِينَ عَلَىٰ مَآ أَصَابَهُمْ وَٱلْمُقِيمِى ٱلصَّلَوٰةِ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ يُنفِقُونَ
همانان كه چون [نام‌] خدا ياد شود، دلهايشان خشيت يابد و [آنان كه‌] بر هر چه برسرشان آيد صبر پيشه‌گانند و برپا دارندگان نمازند، و از آنچه روزيشان داده‌ايم انفاق مى‌كنند.
وَٱلْبُدْنَ جَعَلْنَٰهَا لَكُم مِّن شَعَٰٓئِرِ ٱللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌۭ ۖ فَٱذْكُرُوا۟ ٱسْمَ ٱللَّهِ عَلَيْهَا صَوَآفَّ ۖ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا۟ مِنْهَا وَأَطْعِمُوا۟ ٱلْقَانِعَ وَٱلْمُعْتَرَّ ۚ كَذَٰلِكَ سَخَّرْنَٰهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
و شتران فربه را براى شما از [جمله‌] شعاير خدا قرار داديم: در آنها براى شما خير است. پس نام خدا را بر آنها -در حالى كه برپاى ايستاده‌اند- ببَريد و چون به پهلو درغلتيدند از آنها بخوريد و به تنگدست [سائل‌] و به بينوا[ى غير سائل ]بخورانيد. اين گونه آنها را براى شما رام كرديم، اميد كه شكرگزار باشيد.
لَن يَنَالَ ٱللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَآؤُهَا وَلَٰكِن يَنَالُهُ ٱلتَّقْوَىٰ مِنكُمْ ۚ كَذَٰلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا۟ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمْ ۗ وَبَشِّرِ ٱلْمُحْسِنِينَ
هرگز [نه‌] گوشتهاى آنها و نه خونهايشان به خدا نخواهد رسيد، ولى [اين‌] تقواى شماست كه به او مى‌رسد. اين گونه [خداوند] آنها را براى شما رام كرد، تا خدا را به پاس آنكه شما را هدايت نموده به بزرگى ياد كنيد، و نيكوكاران را مژده ده.

بيان آيات [برابرى همه مؤمنين در عبادت در مسجد الحرام و تهديد كسانى كه راه خدا و مسجد الحرام را مى‏بندند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات مزاحمت و جلوگيرى كفار مشرك از ورود مؤمنين به مسجد الحرام را ذكر مى‏كند، و تهديدى كه به ايشان نموده نقل مى‏كند. و اشاره‏اى دارد به تشريع حج خانه خدا براى اولين بار در عهد ابراهيم، و ماموريت او به اينكه حج را در ميان مردم اعلام بدارد. و نيز پاره‏اى از احكام حج را بيان مى‏كند.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ اَلَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ﴾

كلمه «صد» به معناى جلوگيرى است. و كلمه «سواء» مصدر به معناى فاعل است.

و «عكوف در مكان» به معناى اقامت در آن است. و كلمه «بادى» از «بدو» و به معناى ظهور است. و مراد از آن به طورى كه گفته‏اند كسى است كه مقيم مكه نباشد، بلكه از خارج وارد مكه شود. و كلمه «الحاد» به معناى ميل به خلاف استقامت است، و اصل آن كجى پاى حيوان بوده.

و مراد از جمله‏ ﴿فَالَّذِينَ كَفَرُوا﴾ مشركين مكه است كه به نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كفر ورزيدند و در اول بعثت، يعنى قبل از هجرت، مانع از گرويدن مردم به اسلام مى‏شدند. و مقصود از «سبيل الله» همان اسلام است، و نيز مؤمنين را از داخل شدن به مسجد الحرام، براى طواف كعبه، و نماز خواندن در آن و ساير عبادات باز مى‏داشتند. پس جمله «يصدون» استمرار را مى‏رساند، و عطف آن بر فعل ماضى «كفروا» ضررى به اين افاده نمى‏رساند، و معناى آيه اين است: آن‌هايى كه قبلا كفر ورزيدند و بر جلوگيرى مردم از راه خدا و جلوگيرى مؤمنين از مسجد الحرام مداومت نمودند.

و با اين بيان روشن مى‏شود كه: جمله‏ ﴿وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ﴾ عطف است بر جمله ﴿سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ ، و مراد از جلوگيرى مؤمنين از اداى عبادات، مناسك در كعبه است، و لازمه اين

جلوگيرى اين بوده كه نگذارند كسى هم از خارج وارد مكه شود.

و با اين بيان روشن مى‏گردد كه منظور از جمله‏ ﴿اَلَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ﴾ كه وصف مسجد الحرام است - اين است كه «جعلناه لعبادة الناس - آن را محل عبادت مردم قرار داديم» ، نه اينكه ملك آن را به مردم واگذار نموديم. پس به حكم اين آيه، مردم مالك اين معنا هستند كه در مسجد الحرام عبادت كنند، و كسى نتواند از ايشان جلوگيرى كند. و اگر اينطور تعبير فرموده براى اين است كه بفهماند عبادت مردم در مسجد الحرام حق ايشان است، و جلوگيرى ايشان، تعدى در حق و الحاد به ظلم است. همچنانكه اضافه «سبيل» به كلمه «اللَّه» براى افاده اين معنا است كه جلوگيرى مردم از عبادت در مسجد تعدى به حق خدا است.

مؤيد اين معنا اين است كه بعد از جمله مورد بحث فرموده: ﴿سَوَاءً اَلْعَاكِفُ فِيهِ وَ اَلْبَادِ﴾ يعنى اهل آن و خارجى‏هايى كه داخل آن مى‏شوند، در اينكه حق دارند در آن مسجد عبادت كنند برابرند.

و مراد از اقامت در آن، و در خارج آن، يا اقامت در مكه و در خارج مكه به طور مجاز عقلى است. و يا از اين باب است كه ملازم بودن مسجد براى عبادت آن است كه از خارج وارد آن شوند.

﴿وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ﴾

اين جمله كيفر كسى كه مردم را در اين حق ظلم مى‏كند بيان مى‏فرمايد، و لازمه آن تحريم اين عمل، يعنى بازدارى مردم از دخول مسجد براى عبادت است. و مفعول «يرد» حذف شده تا دلالت بر عموم كند. و حرف «باء» در «بالحاد» براى ملابست، و در «بظلم» براى سببيت است. جمله مورد بحث دلالت مى‏كند بر اينكه خبر «ان» در جمله‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ چيست.

و معناى آيه اين است كه: كسانى كه كافر شدند و همواره مردم را از راه خدا، كه همان دين اسلام است، باز مى‏دارند و مؤمنين را از ورود به مسجد الحرام كه ما آن را معبدى براى مردم قرار داديم كه عاكف و بادى در آن برابرند، جلوگيرى مى‏كنند بدانها از عذاب مى‏چشانيم چون آن‌ها با مردم با الحاد و ظلم مواجه مى‏شوند و كسى كه چنين باشد ما از عذابى دردناك بدو مى‏چشانيم.

مفسرين در اعراب مفردات آيه و جملات آن گفته‏هاى بسيار زيادى دارند، و شايد آنچه ما آورديم مناسب‏ترين وجه نسبت به سياق آيه باشد.

مسجد الحرامعاكفبادیصدالحادالذین کفروا و صد.مسجد الحرام معبد همگانی.الحاد بظلم.حق عبادت در مسجد.برابری عاکف و بادی.

معبد شدن كعبه براى مردم و مقصود از دستور الهى به ابراهيم (عليه السلام): ﴿وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ اَلْبَيْتِ أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ اَلْقَائِمِينَ وَ اَلرُّكَّعِ اَلسُّجُودِ﴾

«بوء له مكانا كذا» معنايش اين است كه براى او فلان مكان را مهيا كرد، تا مرجع و بازگشت گاه او باشد و همواره بدانجا برگردد. و كلمه «مكان» به معناى محل استقرار هر چيزى است. بنابراين «مكان خانه» قطعه‏اى است از زمين كه خانه كعبه در آن بنا شده، و مراد از «قائمين» آن طور كه از سياق استفاده مى‏شود، كسانى هستند كه خود را براى عبادت خدا و نماز به تعب مى‏اندازند. و كلمه «ركع» جمع «راكع» است، مانند «سجد» كه جمع «ساجد» است. و همچنين «ركوع» و «سجود» نيز جمع راكع و ساجد است.

كلمه «اذ» در جمله‏ ﴿وَ إِذْ بَوَّأْنَا...﴾ ظرفى است متعلق به مقدر، و تقدير آن «اذكر وقت كذا» است. و در اين جمله داستان معبد شدن كعبه براى مردم را بيان مى‏كند، تا همه بهتر بفهمند، كه چطور جلوگيرى مردم از عبادت در آن الحاد به ظلم است.

و اينكه خداى تعالى مكان بيت را براى ابراهيم (علیه السلام) تبوئه قرار داد معنايش اين است كه آن را مرجع براى عبادت قرار داد، تا عبادت كنندگان آنجا را خانه عبادت خود قرار دهند. و اين كه خانه را هم به خود نسبت داد، و فرمود: « ﴿وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ﴾ پاك كن خانه‏ام را» اشاره به همين قرار داد دارد.

و بدون ترديد اين قرارداد عبارت بوده از وحى به ابراهيم كه تو اين مكان را مكان و مرجع براى عبادتم بكن. پس معناى‏ ﴿بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ اَلْبَيْتِ﴾ اين است كه: ما وحى كرديم به ابراهيم كه براى عبادتم قصد اين مكان كن. به عبارتى ديگر مرا در اين مكان عبادت كن.

با اين بيان روشن گرديد كه كلمه «ان» در جمله « ﴿أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً﴾» تفسيرى است كه وحى سابق را به اعتبار اينكه از مقوله قول بوده، تفسير مى‏كند و ديگر احتياجى به تقدير «وحى كرديم كه» و يا «گفتيم» و امثال آن نيست.

و نيز روشن شد كه مقصود از جمله‏ ﴿أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً﴾ البته در خصوص اين سياق، نهى از شرك به طور مطلق نيست، هر چند شرك به طور مطلق مورد نهى است، ولى مقصود نهى از خصوص شرك در عبادت است، چون كسى كه به زيارت كعبه مى‏رود مقصودش عبادت است. و به عبارتى روشن‏تر: نهى از شرك در اعمال حج، از قبيل تلبيه براى بتها اهلال براى آن‌ها و امثال آن است.

و همچنين معناى جمله‏ ﴿وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ...﴾ اين است كه وحى كرديم كه خانه مرا براى

طواف كنندگان و نمازگزاران و راكعان و ساجدان تطهير كن. و تطهير هر چيز به معناى اين است كه آن را آن چنان از كثافات و پليديها پاك كنند و به حالتى برگردانند كه طبع اولى اقتضاى آن حالت را دارد. و منظور از اينكه بيت را به خود نسبت داده، فرمود: «بيتى» ، اين است كه بفهماند اين خانه مخصوص عبادت من است.

و تطهير معبد، به همان جهت كه معبد است، اين است كه آن را از اعمال زشت و پليديها كه مايه فساد عبادت است پاك كنند، و چنين پليدى همان شرك و مظاهر شرك يعنى بتها است. پس تطهير خانه خدا، يا منزه داشتن آن از خصوص پليديهاى معنوى است، و ابراهيم (علیه السلام) مامور شده كه طريقه عبادت را به نحوى كه خالى از قذارت شرك باشد به مردم تعليم دهد، همانطور كه خودش مامور به چنين عبادتى شده بود، و يا تطهير آن از مطلق نجاسات، و پليديها چه مادى و چه معنوى است.

ليكن از اين دو احتمال آنكه با سياق آيه نزديكى بيشترى دارد همان احتمال اول است، و حاصل تطهير معبد، از ارجاس و پليديهاى معنوى، براى پرستندگان كه از دور و نزديك قصد آن مى‏كنند، اين است كه عبادتى براى آنان وضع كند كه خالص براى خدا باشد، و مشوب به شائبه شرك نباشد در آنجا تنها خدا را بپرستند و چيزى را شريك او نكنند، پس بنا بر آنچه سياق افاده مى‏كند معناى آيه اين مى‏شود كه به ياد آور زمانى را كه به ابراهيم وحى كرديم كه در خانه من مرا پرستش كن به اينكه آن را مرجع عبادت من كنى و چيزى را در عبادت من شريك نسازى و براى كسانى كه قصد خانه من مى‏كنند عبادتى تشريع كنى كه خالى از شائبه شرك باشد. در اين آيه اشعارى به اين معنا دارد كه عمده عبادت قاصدان كعبه طواف و نماز و ركوع و سجود است و نيز اشعارى به اين معنا است كه ركوع و سجود مثل دو متلازم، هميشه با هم هستند و هيچ وقت از يكديگر جدا نمى‏شوند. از جمله حرف‏هايى كه در تفسير اين آيه زده‏اند يكى اين است كه معناى «بوأنا» (قلنا تبوأ) است يكى ديگر اين است كه گفته‏اند معنايش «اعلمنا» است يكى ديگر اينكه كلمه (ان) در جمله‏ ﴿أَنْ لاَ تُشْرِكْ...﴾ مصدريه است يكى ديگر اينكه مخففه از (ان) با تشديد است يكى ديگر اينكه گفته‏اند: مراد از طائفين طارئين يعنى واردين از خارج و مراد از قائمين مقيمين و اهل مكه است ديگر اينكه مراد از قائمين و ركع و سجود همه نمازگزاران است ولى همه اين اقوال بعيد است.

﴿وَ أَذِّنْ فِي اَلنَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالاً وَ عَلىَ كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ﴾

كلمه «اذن» امر از «تاذين» و به معناى اعلام كردن با صداى بلند است و به همين

جهت ديگران آن را به ندا تفسير كرده‏اند. و كلمه «حج» در اصل لغت به معناى قصد است و اگر عمل مخصوص در بيت الحرام را كه اولين بار ابراهيم (علیه السلام) آن را تشريع نمود و در شريعت محمدى (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز جريان يافت حج ناميده‏اند به همين جهت است كه هر كس بخواهد اين عمل را انجام دهد قصد خانه خدا مى‏كند. و كلمه «رجال» جمع «راجل پياده» است كه در مقابل «راكب - سواره» است. و كلمه «ضامر» به معناى لاغرى است كه از زياد راه رفتن لاغر شده باشد. و كلمه «فج» به طورى كه گفته‏اند به معناى راه دور است.

﴿وَ أَذِّنْ فِي اَلنَّاسِ بِالْحَجِّ﴾ يعنى در ميان مردم ندا كن كه قصد خانه كنند و يا عمل حج را انجام دهند. اين جمله عطف است بر جمله‏ ﴿لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً﴾ و مخاطب در آن ابراهيم (علیه السلام) است. و اينكه بعضى‏ از مفسرين مخاطب به آن را رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دانسته‏اند از سياق آيات بعيد است.

﴿يَأْتُوكَ رِجَالاً...﴾ اين جمله جواب امر است. يعنى در ميان مردم اعلام كن كه اگر اعلام كنى مردم چه پياده و چه سوار بر اشتران لاغر از هر راه دورى خواهند آمد. و لفظ «كل» در امثال اين موارد معناى كثرت را افاده مى‏كند، نه معناى استغراق و كليت را.

﴿لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ...﴾

لام بر سر جمله مورد بحث لام تعليل، و يا لام غايت است. و اين جار و مجرور متعلق است به جمله «ياتوك» يعنى اگر اعلام كنى مى‏آيند، به سوى تو، براى اينكه منافع خود را مشاهده كنند. و بنابراينكه لام غايت باشد معنا اين مى‏شود كه: مى‏آيند به سوى تو و منافع خود را مشاهده مى‏كنند.

كعبهابراهيمتطهيرحجتوحيدماموریت ابراهیم.اعلان حج.لا تشرک بی شیئا.تطهیر بیت از شرک.طائفین و قائمین و رکع سجود.قائمین در نماز.

توضيحى در مورد منافع دنيوى و اخروى حج‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين جمله «منافع» مطلق ذكر شده، و نفرموده منافع دنيايى، و يا اخروى، چون منافع دو نوع است يكى دنيوى كه در همين زندگى اجتماعى دنيا سود بخشيده، و زندگى آدمى را صفا مى‏دهد و حوائج گوناگون او را بر آورده، نواقص مختلف آن را بر طرف مى‏سازد، مانند تجارت، سياست، امارت، تدبير، و اقسام رسوم و آداب و سنن، و عادات، و انواع تعاون و ياريهاى اجتماعى، و غير آن.

و معلوم است كه وقتى اقوام و امتهاى مختلف از مناطق مختلف زمين با همه تفاوتها

كه در انساب و رنگ و سنن و آداب آن‌ها هست در يك جا جمع شده، و سپس يكديگر را شناختند، و معلوم شد كه كلمه همه واحده و آن، كلمه حق است، و معبود همه يكى است و او خداى عز و جل است، و وجهه همه يكى است و آن كعبه است، اين اتحاد روحى آن‌ها به اتحاد جسمى و آن وحدت كلمه، ايشان را به تشابه در عمل مى‏كشاند. اين از آن ديگرى آنچه مى‏پسندد مى‏آموزد، و آن ديگرى نيز خوبيهاى اين را مى‏گيرد، و اين به كمك آن مى‏شتابد و در حل مشكلات آن قوم كمر مى‏بندد و به اندازه مقدور خود ياريش مى‏دهد، در نتيجه جامعه‏هاى كوچك به صورت يك جامعه بزرگ مبدل مى‏شود، آن وقت نيروهاى جزئى نيز به نيروى كلى مبدل مى‏شود كه كوه‏هاى بلند هم در مقابل آن نمى‏تواند مقاومت كند، و هيچ دشمن نيرومندى حريف آن نمى‏شود. و جان كلام اينكه: هيچ راهى به سوى حل مشكلات به مانند تعاضد و تعاون نيست، و هيچ راهى به سوى تعاون چون تفاهم نيست و هيچ راهى به سوى تفاهم مانند تفاهم دينى نيست.

نوع دوم از منافع، منافع اخروى است كه همان وجود انواع تقرب‏ها به سوى خدا است. تقرب‏هايى كه عبوديت آدمى را مجسم سازد، و اثرش در عمل و گفتار آدمى هويدا گردد. و عمل حج با مناسكى كه دارد انواع عبادتها و توجه به خدا را شامل و متضمن است، چون مشتمل است بر ترك تعدادى از لذايذ زندگى، و كارهاى دنيايى و كوششها براى دنيا، و تحمل مشقت‏ها، و طواف پيرامون خانه او، و نماز و قربانى، و انفاق و روزه، و غير آن.

در سابق هم گفتيم كه عمل حج با اركان و اجزايى كه دارد يك دوره كامل مسير ابراهيم خليل (علیه السلام) در مراحل توحيد، و نفى شرك، و اخلاص عبوديت او را مجسم مى‏سازد.

به همين بيان روشن مى‏شود كه چرا فرمود: «در ميان مردم حج را اعلام كن تا به سويت بيايند» ، چون معناى آمدن مردم به سوى ابراهيم، اين است كه مردم به سوى خانه‏اى كه او بنا كرده بيايند و آن را زيارت كنند. و آمدنشان مستلزم اين است كه اين منافع اخروى و دنيوى را مشاهده كنند، و وقتى مشاهده كردند، علاقمند به آن خانه مى‏شوند، چون خلقت انسان به گونه‏اى است كه منفعت را دوست دارد.

منافع حجدنياآخرتتعاونتقربمنافع دنیوی و اخروی حج.تقرب‌های عبادی.وحدت کلمه و معبود.تعاون و تفاهم دینی.یاد نام خدا.

توضيح مفردات و جملات آيات مربوط به مناسك حج‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلىَ مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اَلْأَنْعَامِ﴾

راغب گفته: كلمه «بهيمه» به معناى حيوان بى‏زبان است. و از اين جهت بهيمه‏اش خوانده‏اند كه در صوت آن ابهام است و كسى نمى‏داند از اين صدا كه مى‏كند چه منظورى دارد. و ليكن هر چند در اصل لغت عام است، ولى در متعارف تنها به معناى حيوانات بى

زبان غير درنده به كار مى‏رود و در قرآن كريم هم آنجا كه فرموده: ﴿أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ اَلْأَنْعَامِ﴾ به همين معنا است، يعنى شامل درندگان نيست‏.

و نيز در باره كلمه «نعم» گفته: اين كلمه تنها در خصوص شتر استعمال مى‏شود، و جمع آن «انعام» مى‏آيد. و اگر شتر را به اين نام ناميده‏اند، بدين جهت است كه اين حيوان در نظر اعراب از بزرگترين نعمت‏ها به شمار مى‏رود، اين اختصاصى كه گفتيم در خصوص مفرد اين كلمه است. و اما جمع آن «انعام» در شتر و گاو و گوسفند، هر سه استعمال مى‏شود، البته به شرطى كه شتر هم در ميان باشد، يعنى به گاو تنها و گوسفند تنها، و يا گاو و گوسفند انعام نمى‏گويند، ولى به هر سه انعام مى‏گويند.

پس مراد از ﴿بَهِيمَةِ اَلْأَنْعَامِ﴾ انواع سه‏گانه مذكور يعنى شتر و گاو و گوسفند است، البته گوسفند هم اعم از بز و ميش است، و اضافه‏ ﴿بَهِيمَةِ اَلْأَنْعَامِ﴾ اضافه بيانيه است.

و جمله مورد بحث يعنى جمله «و يذكروا...» ، عطف بر جمله «يشهدوا» است، و معنايش اين مى‏شود: تا ببينند منافع خود را، و تا ياد آرند نام خدا را در ايامى معين يعنى ايام تشريق - روز ده و يازده و دوازده و سيزده ذى الحجه - ائمه اهل بيت (علیه السلام) ايام معلومات را به همين ايام تفسير كرده‏اند.

و ظاهر جمله‏ ﴿عَلىَ مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اَلْأَنْعَامِ﴾ اين است كه متعلق به جمله «يذكروا» باشد، و جمله‏ ﴿مِنْ بَهِيمَةِ اَلْأَنْعَامِ﴾ بيان موصول «ما» بوده باشد. و مراد از «ذكر نام خدا بر بهيمه» ذكر آن در هنگام ذبح گوسفند و يا نحر شتر است. و اين عمل بر خلاف عمل مشركين است كه گوسفند و شتر را در راه بتهاى خود قربانى مى‏كردند.

زمخشرى گفته: جمله‏ ﴿وَ يَذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ...﴾ كنايه از ذبح و نحر است‏ ولى اين گفتار از اين نظر بعيد است كه مى‏دانيم در اين كلام عنايت خاصى به ذكر اسم خداى تعالى هست، و اگر عبارت را كنايه بگيريم، در كنايه عنايت تنها متوجه مكنى عنه (منظور واقعى) است، نه خود كنايه. و از كلام بعضى از مفسرين‏ بر مى‏آيد كه خواسته‏اند بگويند: مراد مطلق ذكر خدا در ايام حج است، نه تنها بردن نام خدا در هنگام ذبح. ولى اين حرف صحيح نيست.

﴿فَكُلُوا مِنْهَا وَ أَطْعِمُوا اَلْبَائِسَ اَلْفَقِيرَ﴾

كلمه «بائس» از «بؤس» است كه به معناى شدت فقر و احتياج است. و اين آيه شريفه مشتمل بر دو نوع حكم است يكى ترخيصى كه همان امر به خوردن از قربانى است و يكى الزامى كه عبارت است از اطعام به فقير.

﴿ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ اَلْعَتِيقِ﴾

كلمه «تفث» به معناى چرك بدن است. و «قضاى تفث» به معناى زايل كردن هر چيزى است كه به خاطر احرام در بدن پيدا شده، مانند ناخن، مو، و امثال آن. و قضاى تفث، كنايه است از بيرون شدن از احرام و مقصود از جمله‏ ﴿وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ﴾ اتمام هر تكليفى است كه با نذر و امثال آن به گردنشان آمده. و مراد از ﴿وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ اَلْعَتِيقِ﴾ بنا بر آنچه در تفسير ائمه اهل بيت (علیه السلام) آمده، طواف نساء است، چون خروج از احرام به طورى كه همه محرمات احرام حلال شود جز با طواف نساء صورت نمى‏گيرد و طواف نساء آخرين عمل حج است كه بعد از آن تمامى محرمات حلال مى‏شود.

و منظور از «بيت عتيق» كعبه است كه به خاطر قديمى بودنش به اين نام ناميده شده، چون اولين خانه‏اى كه براى عبادت خدا در زمين ساخته شد همين كعبه بوده همچنانكه قرآن كريم هم فرموده: ﴿إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَ هُدىً لِلْعَالَمِينَ﴾ و امروز قريب چهار هزار سال از عمر اين خانه مى‏گذرد و هنوز آباد و معمور است. و در آن روزهايى كه آيات مورد بحث نازل مى‏شود بيش از دو هزار و پانصد سال از عمر آن گذشته بود.

﴿ذَلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اَللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ﴾

كلمه «حرمت» به معناى هر چيزى است كه هتك و اهانت به آن جايز نباشد، و رعايت حرمتش لازم باشد. و كلمه «اوثان» جمع «وثن» است كه به معناى «بت» مى‏باشد.

و كلمه «زور» به معناى انحراف از حق است، و به همين جهت دروغ را نيز «زور» مى‏گويند، و همچنين هر سخن باطل ديگرى را.

و كلمه «ذلك» در تقدير «الامر ذلك» است، يعنى آنچه ما براى ابراهيم و مردم بعد از وى تشريع كرديم و مناسكى كه براى حج مقرر داشتيم اين‏ها است كه ذكر كرده و بدان اشاره نموديم. و به عبارت ساده‏تر بعد از آنكه بيان كرد كه مناسك حج عبارت است از

احرام، طواف، نماز، قربانى، اخلاص و اجتناب از شرك، با كلمه «ذلك» فرمود: اين بود آنچه در زمان ابراهيم و به زبان او براى مردم تشريع كرديم.

و جمله‏ ﴿وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اَللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ﴾، تحريك و تشويق مردم است به تعظيم حرمات خدا. و «حرمات خدا» همان امورى است كه از آن‌ها نهى فرموده، و براى آن‌ها حدودى معين كرده كه مردم از آن حدود تجاوز نكنند، و به ما وراء آن‌ها قدم نگذارند، پس تعظيم آن حدود همين است كه از آن‌ها تجاوز نكنند.

آنچه از سياق بر مى‏آيد اين است كه اين جمله مقدمه و زمينه‏چينى باشد براى آيه بعد كه مى‏فرمايد: ﴿وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اَلْأَنْعَامُ إِلاَّ مَا يُتْلىَ عَلَيْكُمْ﴾ ، چون اگر اين جمله را به جمله قبلى ضميمه كنيم اين معنا را مى‏فهماند كه انعام - در عين اينكه از جمله رزقهايى است كه خدا به مردم داده و بر ايشان حلال كرده - حدودى هم براى آن معين نموده كه نبايد از آن تجاوز شود، و جمله استثنايى‏ ﴿إِلاَّ مَا يُتْلىَ عَلَيْكُمْ﴾ به آن حدود اشاره مى‏كند.

و منظور از اينكه فرمود: « ﴿إِلاَّ مَا يُتْلىَ عَلَيْكُمْ﴾ مگر آنچه برايتان خوانده مى‏شود» استمرار تلاوت است، يعنى همه را در همين سوره برايتان مى‏خوانيم، زيرا خوردنيهاى حرام همه در سوره انعام نازل شده و نزول آن در مكه بوده و نيز در سوره نحل كه در اواخر دوره قبل از هجرت و اوائل دوره بعد از هجرت، در مكه و مدينه نازل شده و نيز در سوره بقره آمده كه آن نيز در اوايل هجرت، يعنى شش ماه بعد از هجرت (به طورى كه روايات مى‏گويند) نازل شده و با اين حال، ديگر معنا ندارد ما كلمه «يتلى» را براى استقبال بگيريم و مانند بعضى‏ از مفسرين آن را اشاره به آيه سوره مائده بدانيم كه بعدا نازل مى‏شود.

و آياتى كه گفتيم خوردنيهاى حرام را بيان مى‏كند، هر چند كه يكى از محرمات را، ميته و خون و گوشت خوك و آنچه براى غير خدا ذبح شده، نام برده است و ليكن در آيه مورد بحث به دليل سياق ما قبل و ما بعد آن، عنايت به خصوص ذبح شده براى غير خدا است، چون مشركين در حج خود براى بتها قربانى مى‏كردند، با اينكه از سنن ابراهيم (علیه السلام) تنها سنت حج در ميان آنان باقى مانده بود، آن را هم به اين صورت در آورده بودند كه بتهايى بر بام كعبه، و عده‏اى را بالاى صفا و مروه و عده‏اى را در منى نصب كرده و قربانيهاى خود را به نام آن‌ها ذبح مى‏كردند. پس اجتناب از اين عمل منظور نظر آيه است، هر چند كه خوردن ميته و خون و گوشت خنزير هم از جمله محرمات خدا باشند.

مؤيد اين معنا علاوه بر آنچه گذشت اين است كه كلام را با جمله‏ ﴿فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثَانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ﴾ تعقيب كرده، چون اجتناب از اوثان و اجتناب از سخن باطل هر چند كه از مصاديق تعظيم‏ ﴿حُرُمَاتِ اَللَّهِ﴾ است و به همين جهت آن را بر جمله‏ ﴿وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اَللَّهِ...﴾ تفريع كرده و فرموده: «فاجتنبوا...» ليكن نامبردن اين دو تا از ميان همه محرمات، و حرمات خدا در سياق آيات حج جز براى اين نبوده كه در عمل حج اين دو تا مورد ابتلاى آن روز بوده، و مشركين در باره تقرب به بتها و قربانى كردن براى آن‌ها و به نام آن‌ها اصرار مى‏ورزيدند.

با اين بيان روشن شد كه جمله‏ ﴿فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثَانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ﴾ نهى عامى است از تقرب به بتها و قول باطل كه در مورد خاص حج به كار رفته و به همين جهت بوده كه با فاى تفريع آمده است.

و اگر حكم اجتناب را نخست معلق بر «رجس» كرد، و سپس آن رجس را با جمله «من الاوثان» بيان نمود، و از اول نفرمود: «فاجتنبوا من الاوثان» براى اين بود، كه به علت حكم هم اشاره كرده باشد كه علت وجوب اجتناب اين است كه «اوثان» ، «رجس» هستند.

و نيز اگر اجتناب را معلق بر خود اوثان كرد، نه به عبادت و تقرب و توجه و يا لمس آن‌ها و يا امثال اين عناوين، با اينكه همه مى‏دانيم كه اجتناب در حقيقت متعلق به اين گونه عناوين است نه به عين بتها، براى اين بود كه در تعبير از اجتناب مبالغه فرموده باشد.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه كلمه «من» در جمله «من الاوثان» بيانيه است، ولى بعضى از مفسرين‏ آن را ابتدايى گرفته و گفته‏اند: معناى آيه اين است كه رجس را كه از پرستش بتها شروع مى‏شود اجتناب كنيد، (و خلاصه اولين رجسى كه اجتنابش واجب است پرستش بتها است).

بعضى‏ ديگر آن را تبعيضى گرفته، گفته‏اند معناى آيه اين است كه: بعضى از جهات اوثان را كه همان عبادت آن‌ها است اجتناب كنيد. ولى در اين دو وجه تكلفى است كه بر خواننده پوشيده نيست، و معناى آيه را از استقامت و روانى مى‏اندازد.

﴿حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ اَلسَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ...﴾

«حنفاء» جمع «حنيف» است و حنيف به معناى چيزهايى است كه از دو طرف

(افراط و تفريط)، به وسط مى‏آيند، و بدان سو متمايل مى‏شوند. و معناى اينكه مردمى براى خدا حنفاء باشند اين است كه از اغيار (يعنى آلهه و بتها) به سوى خدا مايل گردند. و لذا اين جمله و جمله‏ ﴿غَيْرَ مُشْرِكِينَ﴾ يك معنا را افاده مى‏كند.

و اين دو جمله، يعنى جمله‏ ﴿حُنَفَاءَ لِلَّهِ﴾ و جمله‏ ﴿غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ﴾ هر دو حال از فاعل «فاجتنبوا» هستند، و آن را چنين معنا مى‏دهند: شما از اوثان و قربانى كردن براى آن‌ها اجتناب كنيد در حالى كه از غير خدا مايل به سوى خدا باشيد، و در حج خود به او شرك نورزيد، چون مشركين در عمل حج اينطور تلبيه مى‏گفتند: «لبيك، لا شريك لك الا شريكا هو لك، تملكه و ما ملك» يعنى لبيك اى خدا، شريكى براى تو نيست، مگر شريكى كه مال خود تو است، تو هم آن را مالكى و هم ما يملك آن را مالكى.

﴿وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ اَلسَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ﴾ يعنى مرغ شكارى آن را به سرعت بگيرد. در اين جمله مشرك را در شرك ورزيدن و سقوطش از درجات انسانيت، به هاويه ضلالت و شكار شيطان شدنش را، تشبيه كرد به كسى كه دارد از آسمان سقوط مى‏كند و عقاب لاشخور او را به سرعت بگيرد.

﴿أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ﴾ و يا باد او را به «مكانى» سحيق يعنى بسيار دور پرتاب كند. اين جمله عطف است بر جمله‏ ﴿فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ﴾ ، و تشبيه ديگرى است از مشركين از نظر دورى از راه حق.

﴿ذَلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اَللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ﴾

كلمه «ذلك» خبر است براى مبتدايى كه حذف شده، و تقدير آن «الامر ذلك - قضيه از اين قرار است» بوده. و كلمه «شعائر» جمع «شعيرة» است، و شعيره به معناى علامت است، و شعائر خدا علامتهايى است كه خداوند آن‌ها را براى اطاعتش نصب فرموده، همچنانكه خودش فرمود: ﴿إِنَّ اَلصَّفَا وَ اَلْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اَللَّهِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ اَلْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اَللَّهِ...﴾.

و مراد از آن، شترى است كه براى قربانى سوق داده مى‏شود، و با شكافتن كوهانش از طرف راست آن را علامت‏گذارى مى‏كنند تا معلوم شود كه اين شتر قربانى است - ائمه اهل بيت (علیه السلام) آيه را چنين تفسير كرده‏اند. ظاهر جمله‏ ﴿لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ﴾ كه بعد از

جمله مورد بحث است نيز آن را تاييد مى‏كند، و همچنين جمله بعد كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ...﴾ ولى بعضى از مفسرين گفته‏اند كه مراد از «شعائر» همه علامتهاى منصوبه براى اطاعت خدا است، ولى سياق با اين گفته مساعد نيست.

مناسكانعامنذورطوافشعائرمناسک حج.ذکر اسم الله.بهیمة الانعام.تعظیم حرمات.طواف بیت عتیق.

اشاره به اينكه «تقوى» امرى معنوى و قلبى است و قائم به اعمال خارجى نيست ﴿فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ﴾ يعنى تعظيم شعائر الهى از تقوى است، بنابراين ضمير در «فانها» به تعظيم شعايرى بر مى‏گردد كه از كلام مفهوم مى‏شود، آنگاه گويى كه مضاف تعظيم حذف شده، و مضاف اليه (شعائر) به جاى آن نشسته، و ضمير مضاف هم به همان قائم مقامش برگشته است.

و اضافه تقوى به قلوب اشاره است به اينكه حقيقت تقوى و احتراز و اجتناب از غضب خداى تعالى و تورع از محارم او، امرى است معنوى كه قائم است به دلها. و منظور از قلب، دل و نفوس است. پس تقوى، قائم به اعمال - كه عبارت است از حركات و سكنات بدنى - نيست، چون حركات و سكنات در اطاعت و معصيت مشترك است، مثلا دست زدن و لمس كردن بدن جنس مخالف در نكاح و زنا، و همچنين بى‏جان كردن در جنايت و در قصاص، و نيز نماز براى خدا و براى ريا، و امثال اينها از نظر اسكلت ظاهرى يكى است، پس اگر يكى حلال و ديگرى حرام، يكى زشت و ديگرى معروف است، به خاطر همان امر معنوى درونى و تقواى قلبى است، نه خود عمل و نه عناوينى كه از افعال انتزاع مى‏شود، مانند احسان و اطاعت و امثال آن.

﴿لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى اَلْبَيْتِ اَلْعَتِيقِ﴾

كلمه «محل» - به كسره حاء - اسم زمان و به معناى وقت حلول، و سر رسيد مدت است. و ضمير «فيها» به شعائر بر مى‏گردد. و بنابراينكه معناى شعائر شتر قربانى باشد، معنا چنين مى‏شود: براى شما در اين شعائر - اين شتران قربانى - منافعى است، از قبيل سوار شدن بر پشت آن‌ها، و نوشيدن شير آن‌ها در موقع احتياج تا مدتى معين، و آن وقتى است كه ديگر بايد قربانى شوند، و سپس وقت رسيدن اجل آن براى ذبح تا رسيدن به خانه كعبه منتهى مى‏شود. و اين جمله معناى جمله‏ ﴿هَدْياً بَالِغَ اَلْكَعْبَةِ﴾ را مى‏دهد. البته اين معنا بنا به رواياتى است كه از ائمه اهل بيت (علیه السلام) رسيده.

و اما بنا بر قول به اينكه مراد از شعائر مناسك حج است، بعضى گفته‏اند: مقصود

منافعى است كه در آن ايام از راه خريد و فروش عايد حاج مى‏شود، كه سرآمد مناسك حج كنار خانه خدا است، چون آنجا آخرين عمل، كه همان طواف است انجام مى‏شود.

﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ عَلىَ مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اَلْأَنْعَامِ...﴾

كلمه «منسك» مصدر ميمى، و اسم زمان و مكان است از «نسك» و در اينجا از ظاهر جمله‏ ﴿لِيَذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ﴾ بر مى‏آيد كه مصدر ميمى و به معناى عبادت باشد، عبادتى كه مشتمل بر قربانى و ذبح هم هست.

و معنايش اين است كه: ما در امتهاى گذشته آن‌هايى كه ايمان داشتند، عبادتى با پيشكش قربانى قرار داده بوديم تا آنان نيز نام خدا را بر بهيمه انعام كه خدايشان روزى كرده بود ببرند. و خلاصه شما پيروان ابراهيم اولين امتى نيستيد كه قربانى برايتان مقرر شده بلكه براى قبل از شما هم مقرر شده بود.

﴿فَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا﴾ يعنى وقتى خداى شما همان خدايى باشد كه براى امتهاى گذشته نيز احكام شما را تشريع كرده، پس بدانيد كه معبود شما و آن امتها يكى است پس اسلام بياوريد، تسليمش شويد به اينكه عمل خود را خالص و تنها براى او به جا بياوريد، و در قربانيهاى خود به خدايى ديگر تقرب مجوييد. بنابراين، حرف «فاء» در جمله «فالهكم» براى تفريع سبب بر مسبب، و در جمله‏ ﴿فَلَهُ أَسْلِمُوا﴾ براى تفريع مسبب بر سبب است.

﴿وَ بَشِّرِ اَلْمُخْبِتِينَ﴾ در اين جمله اشاره‏اى است به اينكه هر كه براى خدا در حج خود اسلام و اخلاص داشته باشد او از «مخبتين» است، و آن وقت خود قرآن كريم «مخبتين» را چنين تفسير فرموده: ﴿اَلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اَللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اَلصَّابِرِينَ عَلىَ مَا أَصَابَهُمْ وَ اَلْمُقِيمِي اَلصَّلاَةِ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ﴾ و انطباق اين چند صفتى كه در آيه شريفه در تفسير «اخبات» آمده با كسى كه حج خانه خدا را با اسلام و تسليم به جا مى‏آورد، روشن است چون صفات مذكور عبارت است از: ترس از خدا، صبر، به پا داشتن نماز و انفاق كه همه‏اش در حج هست.

﴿وَ اَلْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اَللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ...﴾

كلمه «بدن» - به ضم باء و سكون دال - جمع «بدنه» - به دو فتحه - كه عبارت است از شتر چاق و درشت. و در سابق گفتيم كه اگر آن را از شعائر خوانده به اعتبار اين است كه قربانى خدا شده است.

﴿فَاذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ﴾ كلمه «صواف» جمع «صافة» است. و معناى صافه بودن آن اين است كه ايستاده باشد دستها و پاهايش برابر هم و دستهايش بسته باشد.

﴿فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَ أَطْعِمُوا اَلْقَانِعَ وَ اَلْمُعْتَرَّ﴾ كلمه «وجوب» به معناى سقوط است. وقتى مى‏گويند «وجبت الشمس» معنايش اين است كه آفتاب غروب كرد. و كلمه «جنوب» جمع «جنب» است، و مراد از «وجوب جنوب قربانى» اين است كه با پهلو به زمين بيفتد، كنايه از اينكه بميرد.

و امر در جمله‏ ﴿فَكُلُوا مِنْهَا﴾ براى اباحه و رفع ممنوعيت است. و خلاصه معناى «كلوا» اين است كه مى‏توانيد بخوريد. و كلمه «قانع» به معناى فقيرى است كه به هر چه به او بدهند قناعت مى‏كند، چه سؤال هم بكند يا نكند. و «معتر» فقيرى است كه براى سؤال نزد تو آمده باشد. و معناى آيه روشن است.

تقوای قلوبشعائرتوحيداسلاممخبتينتقوای قلوب نه صرف ظاهر عمل.قیام تقوا به قلب.اله واحد.فله اسلموا.هدی بالغ الکعبة.اخبات.

حكمت قربانى كردن براى خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَنْ يَنَالَ اَللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لَكِنْ يَنَالُهُ اَلتَّقْوىَ مِنْكُمْ...﴾

اين جمله به منزله دفع دخل است. به عبارت ساده‏تر: پاسخ از سؤالى است كه ممكن است بشود، چون ممكن است ساده‏لوحى توهم كند كه خدا از اين قربانى استفاده مى‏كند و بهره‏اى از گوشت و يا خون آن عايدش مى‏شود، لذا جواب داد، كه: نه، چيزى از اين قربانى‏ها و گوشت و خون آن‌ها عايد خدا نمى‏شود، چون خدا منزه است از جسميت و از هر حاجتى. تنها تقواى شما به او مى‏رسد، آن هم به اين معنا كه دارندگان تقوى به او تقرب مى‏جويند.

و يا ممكن است كسى كه آن طور ساده‏لوح نيست چنين توهم كند كه با اينكه خدا منزه از جسميت و از هر نقص و حاجتى است و از گوشت و خون قربانى‏ها بهره‏اى نمى‏برد ديگر چه معنا دارد كه ما حيوانات خود را به نام او قربانى كنيم؟.

لذا جواب داده كه مطلب همين طور است، و ليكن اين قربانى‏ها اثرى معنوى براى آورنده‏اش دارد و آن صفات و آثار معنوى است كه جا دارد كه به خدا برسد، به معناى اينكه جا دارد كه به سوى خداى تعالى صعود كند و صاحبش را به خدا نزديك كند آن قدر نزديك كند كه ديگر حجابى بين او و خدا نماند.

﴿كَذَلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اَللَّهَ عَلىَ مَا هَدَاكُمْ﴾ ظاهرا مراد از «تكبير خدا» ذكر او به كبريايى و عظمت باشد كه ما را هدايت فرمود. پس مراد از هدايت هم هدايت به اطاعت و عبوديت خود او است. و معناى آيه اين است كه: خداوند آن حيوان را اين چنين براى شما مسخر نمود تا همان تسخير وسيله هدايت شما به سوى اطاعت و تقرب به سويش شود، شما آن را قربانى كنيد و در هنگام قربانى كردن و ياد كبرياء و عظمت او در برابر اين هدايت بيفتيد. ـ

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «تكبير» معرفت خداى تعالى به عظمت است و مراد از «هدايت» هدايت به سوى تسخير آن حيوان است و معنا چنين است كه: خداوند آن حيوان را مسخر شما كرد تا او را به عظمت بشناسيد و فكر كنيد كه او چقدر بزرگ است كه راه تسخير اين حيوان را به ما نشان داده است.

ولى وجه اول از اين دو وجه بهتر، و با سياق سازگارتر است، چون بنا بر آن وجه، تعليلى كه آمده با مقام (تسخيرش براى قربانى و تقرب) سازگارتر است، چون حاج به ياد كبريايى خدا مى‏افتد و او را در برابر اينكه هدايت به چنين عبادتى شده كه هم رضاى او را دنبال دارد و هم ثوابش را، تكبير گويد.

و بنا بر وجه دوم اين ارتباط با مقام رعايت نمى‏شود، چون تسخير شتر براى آدميان و هدايت ايشان به چگونگى تسخير آن، اختصاصى به حاجيان ندارد.

﴿وَ بَشِّرِ اَلْمُحْسِنِينَ﴾ و بشارت ده نيكوكاران را، يعنى آن‌هايى را كه چنين اعمال نيك به جا مى‏آورند. و يا اين چنين احسان و در راه خدا انفاق مى‏كنند.

قربانیتقواتكبيرهدايتمحسنينرسیدن تقوا نه گوشت و خون.حکمت قربانی.هدایت به عبودیت.محسنین.تقرب با قربانی.

بحث روايتى [رواياتى در باره برابرى مردم در مكه ﴿سَوَاءً اَلْعَاكِفُ فِيهِ وَ اَلْبَادِ﴾ ، ظلم در آن شهر مقدس ﴿وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ...﴾ و منافع مترتب بر حج ﴿لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير ﴿وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ...﴾ ، گفته اين آيه در باره عبد الله بن انيس نازل شد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او را با مردى مهاجر و مردى از انصار به دنبال كارى فرستاد، و اين سه در بين راه به انساب خود افتخار كردند تا آنجا كه عبد الله بن انيس را خشم گرفت و مرد انصارى را كشت و از اسلام مرتد شده به مكه گريخت. آيه شريفه نازل شد كه هر كس در مكه به خاطر ظلمى كه كرده از اسلام ملحد شود، از عذابى دردناك بدو مى‏چشانيم، يعنى هر كس به خاطر الحاد، و اعراضش از اسلام پناهنده به مكه شود....

مؤلف: نازل شدن اين آيه در خصوص اين داستان، نه با سياق سازگارى دارد و نه با رجوع ذيل آيه به صدر آن، تا ذيل متمم معناى صدر شود كه بيانش گذشت.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا … وَ اَلْبَادِ﴾ گفته: اين آيه در باره قريش

آنگاه كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را از مكه جلوگيرى كردند نازل شده، و مقصود از «عاكف» اهل مكه، و مقصود از «بادى» كسانى است كه از خارج مى‏آيند. هيچ كس حق ندارد كسى را از دخول در حرم و منزل كردن در آن ممانعت كند.

و در تهذيب به سند خود از حسين بن ابى العلاء روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) آيه‏ ﴿سَوَاءً اَلْعَاكِفُ فِيهِ وَ اَلْبَادِ﴾ را قرائت كرد و فرمود: مردم مكه هيچ يك از خانه‏هايشان در نداشت، اولين كسى كه براى خانه خود دو لنگه در گذاشت معاوية بن ابى سفيان بود، و حال آنكه براى احدى سزاوار نبود كه حاجى را از خانه و منزلهاى مكه جلوگيرى كند.

مؤلف: روايات در اين معنا بسيار است، و اصل اين مساله بايد در فقه مورد بحث قرار گيرد.

و در كافى از ابن ابى عمير از معاويه روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) معناى كلام خداى عز و جل را پرسيدم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ﴾ فرمود: هر ظلمى الحاد است، حتى زدن خادم بى‏گناه هم از همين الحاد است‏.

و در همان كتاب به سند خود از ابى الصباح كنانى روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معناى آيه‏ ﴿وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ پرسيدم، فرمود: هر ظلمى كه شخص در مكه مرتكب شود، چه ظلم به نفس، و چه ظلم به غير، من آن را الحاد مى‏دانم، و به همين جهت امام از اينكه در مكه سكونت گزيند پرهيز مى‏كرد.

مؤلف: اين روايت را صاحب علل الشرائع هم از ابى الصباح از آن جناب آورده، و در روايت وى آمده: و به همين جهت امام همواره مردم را نهى مى‏كرد از اينكه مجاور مكه شوند. و در معناى اين روايت و روايت قبلش رواياتى ديگر نيز هست‏.

و نيز در كافى به سند خود از ربيع بن خثيم روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) را ديدم كه داشت پيرامون كعبه طواف مى‏كرد، در حالى كه در محملى قرار داشت، چون سخت مريض بود، پس ديدم كه هر وقت به ركن يمانى مى‏رسيد دستور مى‏داد او را به زمين بگذارند، دست خود از سوراخ محمل بيرون مى‏آورد و آن را به زمين مى‏كشيد بعد

مى‏فرمود بلندش كنند.

بعد از آنكه ديدم در هر شوط اين كار را تكرار كرد، عرضه داشتم: فدايت شوم يا بن رسول الله! اين كار براى شما زحمت زياد داشت؟ فرمود: من از خداى عز و جل شنيدم كه مى‏فرمود: ﴿لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ﴾ پرسيدم منظور منافع دنيا است يا آخرت؟ فرمود: همه‏.

و در مجمع البيان در ذيل همين آيه گفته: بعضى گفته‏اند منافع آخرت منظور است، و آن عفو و مغفرت است، و بدين مضمون از امام باقر (علیه السلام) هم نقل شده است‏.

مؤلف: اثبات يكى از اين دو نوع منافع، منافاتى با عموم آيه ندارد.

و در كتاب عيون از جمله مسائلى كه حضرت رضا براى محمد بن سنان و پاسخش به سؤالات او از علل نوشت، يكى علت وجوب حج بوده كه امام نوشته است: علت آن رفتن به ميهمانى خداى عز و جل و طلب حوايج و بيرون شدن از همه گناهان است و براى اين است كه از گناهان گذشته تائب شود و نسبت به آينده‏اش تجديد عمل كند. و نيز در حج، انسان موفق به بذل مال مى‏شود. و تنش به زحمت مى‏افتد، و در مقابل اجر مى‏برد. آدمى را از شهوات و لذات باز مى‏دارد، و به وسيله عبادت به درگاه خداى عز و جل نزديك مى‏شود و آدمى را به خضوع و استكانت و اظهار ذلت در برابر آن درگاه وا مى‏دارد. حج دائما آدمى را دچار سرما و گرما و ايمنى و خوف مى‏كند و آدمى با اين حوادث خو مى‏گيرد.

و نتيجه آثارش اين است كه اميد و ترس آدمى همه متوجه خدا مى‏شود. نتيجه ديگرش اينكه قساوت را از قلب و خشونت را از نفس و نسيان را از دل مى‏زدايد و اميد و ترس از غير خدا را مى‏برد و حقوق خدايى را تجديد مى‏كند و نفس را از فساد جلو مى‏گيرد. منافع شرقيان را عايد غربيان و ساحليان را عايد خشكى‏نشينان كه به حج آمده‏اند و حتى آن‌ها كه نيامده‏اند مى‏سازد چون حج موسم آمد و شد تاجران و وارد كنندگان و فروشندگان و مشتريان و كاسبان و مسكينان است. در حج حوائج محتاجانى كه از اطراف و اماكن مى‏آيند و مى‏توانند بيايند بر آورده مى‏شود. اينها همه منافعى است كه حج براى بشر دارد.

مؤلف: قريب به اين مضمون از فضل بن شاذان نيز از آن جناب روايت شده است‏.

و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از ابى الصباح كنانى از امام صادق

(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير كلام خداى عز و جل كه فرموده: ﴿وَ يَذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ﴾ فرمود: يعنى ايام تشريق‏.

مؤلف: در اين معنا نيز روايات ديگرى از امام باقر و صادق (علیه السلام) رسيده، البته در اين ميان روايات ديگرى نيز هست كه معارض با اين روايات است، مثل آن رواياتى كه‏ ﴿أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ﴾ را دهه ذى الحجه دانسته، يا آن رواياتى كه‏ ﴿أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ﴾ را دهه ذى الحجه و ايام معدودات را ايام تشريق دانسته و آيه شريفه با آن روايتى كه ايام مذكور را ايام تشريق دانسته سازگارتر است‏.

و در كافى به سند خود از ابى الصباح كنانى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ﴾ فرمود: منظور، سر تراشيدن و ازاله مو از بدن است‏.

و در فقيه، در روايات بزنطى از حضرت رضا (علیه السلام) آمده كه فرمود: «تفث» ناخن گرفتن و چرك گرفتن از بدن و افكندن جامه احرام است‏.

و در تهذيب به سند خود از حماد ناب، روايت آورده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معناى جمله‏ ﴿وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ اَلْعَتِيقِ﴾ پرسيدم: فرمود: منظور طواف نساء است‏.

مؤلف: در معناى اين سه روايت، روايات ديگرى از ائمه اهل بيت (علیه السلام) آمده است.

روايتعاكفالحادتفثطواف نساءمناسک در روایات.الحاد بظلم.منافع اخروی عفو.برابری مردم در مکه.

رواياتى ديگر در ذيل آيات راجع به مناسك حج و وجه تسميه خانه كعبه به: «بيت العتيق»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از ابان از كسى كه براى او حديث كرده از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب پرسيدم چرا خداوند خانه كعبه را «بيت العتيق» ناميد؟ فرمود: براى اينكه (هر خانه‏اى در دنيا در قيد ملك مالكى است) و خداوند خانه را از قيد ملكيت انسان‌ها آزاد كرده، هيچ كس مالك آن نشده است‏.

و در تفسير قمى گفته: پدرم از صفوان بن يحيى از ابى بصير از امام صادق (علیه السلام) برايم حديثى كرد و در ضمن آن از داستان غرق شدن قوم نوح گفت، و سپس

فرمود: خانه كعبه از اين جهت بيت عتيق ناميده شده كه از غرق شدن آزاد گرديده‏.

و در الدر المنثور است كه بخارى در تاريخ خود و ترمذى - وى حديث را حسن دانسته - و ابن جرير و طبرانى و حاكم - وى آن را صحيح دانسته - و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب دلائل - از عبد الله بن زبير روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اگر خدا خانه كعبه را بيت العتيق ناميده بدين جهت است كه خداوند آن را از شر جبابره دنيا آزاد كرده، و تا كنون هيچ جبارى بر آن غلبه نكرده است‏.

مؤلف: تاريخ به هيچ وجه اين روايت را تصديق نمى‏كند براى اينكه يكى از جبابره كه اين خانه را خراب كرد خود همين عبد الله زبير و ديگرى حصين بن نمير به دستور يزيد و يكى ديگر حجاج بن يوسف به امر عبد الملك مروان و يكى قوم قرامطه بودند. و ممكن است مراد آن حضرت تاريخ گذشته اين خانه باشد. و اما روايت سابق بر اين روايت كه ثابت نشده است.

باز در همان كتاب آمده كه سفيان بن عيينه و طبرانى و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و بيهقى - در كتاب سنن خود - از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: حجر اسماعيل جزء خانه است براى اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از پشت ديوار حجر طواف مى‏كرد. و حجر را داخل طواف مى‏ساخت، خداى تعالى هم فرموده: ﴿وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ اَلْعَتِيقِ﴾ .

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى از ائمه اهل بيت (علیه السلام) آمده.

باز در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از جبير بن مطعم روايت كرده‏اند كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اى بنى عبد مناف! زنهار كه احدى را از طواف اين خانه و نماز در آن ممانعت مكنيد، هر وقت كه باشد چه شب و چه روز.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثَانِ﴾ گفته: اصحاب ما اماميه روايت كرده‏اند كه بازى شطرنج و نرد و ساير انواع قمار، از اين رجس است. و در ذيل ﴿وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ﴾ گفته: اصحاب ما روايت كرده‏اند كه غنا و ساير سخنان لهو از مصاديق

«قول زور» است‏.

و در همان تفسير آمده كه ايمن بن خزيم از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه روزى ما را مخاطب قرار داد و فرمود: اى مردم! خداوند شهادت بناحق را هم لنگه شرك به خود حساب كرده، و فرموده: ﴿فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثَانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ﴾ .

مؤلف: ذيل اين روايت در الدر المنثور، از احمد، ترمذى، ابن جرير، ابن منذر و ابن مردويه از ايمن روايت شده است‏.

و در كافى به سند خود از ابى الصباح كنانى از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ فرمود: يعنى ما دام كه قربانى نشده، اگر در راه خسته شد مى‏تواند سوارش شود، البته نه اينكه خسته‏اش كند و اگر تشنه شد مى‏تواند از شيرش بدوشد، البته به شرطى كه همه آن را ندوشد.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه از على (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: حاج مى‏تواند سوار شتر خود شود، اما به طور شايسته‏.

مؤلف: نظير اين روايت را از جابر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز آورده‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ اَلْمُخْبِتِينَ﴾ فرموده: يعنى عبادت كنندگان‏.

و در كتاب كافى به سند خود از عبد الله بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿فَاذْكُرُوا اِسْمَ اَللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ﴾ فرمود: اين آن هنگامى است كه شتر براى نحر، مى‏ايستد كه دست و پايش در يك صف قرار گرفته، دستهايش از پا تا زانو بسته شده. و جمله‏ ﴿فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا﴾ مربوط به آن هنگامى است كه به زمين مى‏افتد.

و در همان كتاب به سند خود از عبد الرحمن بن ابى عبد الله، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله‏ ﴿فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا﴾ فرمود: يعنى وقتى به زمين افتاد از آن بخوريد و به «قانع» يعنى كسى كه هر چيزى به او بدهى راضى مى‏شود و ناراحت

نمى‏گردد و قهر نمى‏كند، و به «معتر» يعنى كسى كه از كنار تو عبور مى‏كند بلكه تعارفش كنى، بخوران‏.

و در معانى الاخبار به سند خود از سيف تمار روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: سعيد بن عبد الملك به حج آمد و پدرم را بديد، پس گفت: من شترى سوق داده‏ام (با خود براى قربانى آورده‏ام) حال چه كنم؟ فرمود يك ثلث آن را براى خوردن خانواده‏ات بده، و ثلث ديگر را به قانع بخوران، و ثلث سوم را به مسكين بده. پرسيدم: مسكين يعنى سائل؟ فرمود: بله و قانع آن كسى است كه هر چيز برايش بفرستى هر چند يك تكه گوشت باشد قناعت مى‏كند، و معتر آن كسى است كه به طمع گوشت از كنار تو مى‏گذرد، ولى سؤال نمى‏كند.

مؤلف: در همه مضامينى كه در اين روايات گذشت، روايات بسيار ديگرى هست كه آنچه ما نقل كرديم مختصرى از آن‌ها بود.

و در كتاب جوامع الجامع در تفسير جمله‏ ﴿لَنْ يَنَالَ اَللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا﴾ مى‏گويد: و روايت شده كه مردم جاهليت را رسم بر اين بود كه وقتى شتر را نحر مى‏كردند، خون آن را به ديوار كعبه مى‏ماليدند، پس وقتى مسلمانان به حج رفتند مى‏خواستند همين رسم جاهليت را انجام دهند اين آيه نازل شد.

مؤلف: در معناى اين روايت در الدر المنثور حديثى از ابن منذر و ابن مردويه از ابن عباس آمده است‏.

و در تفسير قمى بعد از جمله‏ ﴿لِتُكَبِّرُوا اَللَّهَ عَلىَ مَا هَدَاكُمْ﴾ گفته: تكبير در ايام تشريق در منى به دنبال پانزده نماز و در شهرها به دنبال ده نماز گفته مى‏شود.

بيت عتيقهدیخونتكبيرجاهليتبیت عتیق و منافع هدی.تقوای قربانی.اجتناب از اوثان.تکبیر ایام تشریق.

اذن جهاد، مدافعه مؤمنان، القای شیطان و روز عقیم آیات ۳۸–۵۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات اذن قتال، حکمت دفع، سیر در زمین، استعجال عذاب، تمنی رسول و نبی، فتنه القای شیطان و حکم قیامت یکجا بحث می‌شود.

۞ إِنَّ ٱللَّهَ يُدَٰفِعُ عَنِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍۢ كَفُورٍ
قطعاً خداوند از كسانى كه ايمان آورده‌اند دفاع مى‌كند، زيرا خدا هيچ خيانتكار ناسپاسى را دوست ندارد.
أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَٰتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا۟ ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ
به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده، رخصت [جهاد] داده شده است، چرا كه مورد ظلم قرار گرفته‌اند، و البته خدا بر پيروزى آنان سخت تواناست.
ٱلَّذِينَ أُخْرِجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن يَقُولُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍۢ لَّهُدِّمَتْ صَوَٰمِعُ وَبِيَعٌۭ وَصَلَوَٰتٌۭ وَمَسَٰجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا ٱسْمُ ٱللَّهِ كَثِيرًۭا ۗ وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ
همان كسانى كه بناحق از خانه‌هايشان بيرون رانده شدند. [آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مى‌گفتند: «پروردگار ما خداست» و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمى‌كرد، صومعه‌ها و كليساها و كنيسه‌ها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار برده مى‌شود، سخت ويران مى‌شد، و قطعاً خدا به كسى كه [دين‌] او را يارى مى‌كند، يارى مى‌دهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكست‌ناپذير است.
ٱلَّذِينَ إِن مَّكَّنَّٰهُمْ فِى ٱلْأَرْضِ أَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَمَرُوا۟ بِٱلْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا۟ عَنِ ٱلْمُنكَرِ ۗ وَلِلَّهِ عَٰقِبَةُ ٱلْأُمُورِ
همان كسانى كه چون در زمين به آنان توانايى دهيم، نماز برپا مى‌دارند و زكات مى‌دهند و به كارهاى پسنديده وامى‌دارند، و از كارهاى ناپسند باز مى‌دارند، و فرجام همه كارها از آنِ خداست.
وَإِن يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍۢ وَعَادٌۭ وَثَمُودُ
و اگر تو را تكذيب كنند، قطعاً پيش از آنان قوم نوح و عاد و ثمود [نيز] به تكذيب پرداختند.
وَقَوْمُ إِبْرَٰهِيمَ وَقَوْمُ لُوطٍۢ
و [نيز] قوم ابراهيم و قوم لوط.
وَأَصْحَٰبُ مَدْيَنَ ۖ وَكُذِّبَ مُوسَىٰ فَأَمْلَيْتُ لِلْكَٰفِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ ۖ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ
و [همچنين‌] اهل مدين. و موسى تكذيب شد، پس كافران را مهلت دادم، سپس [گريبان‌] آنها را گرفتم. بنگر، عذاب من چگونه بود؟
فَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَٰهَا وَهِىَ ظَالِمَةٌۭ فَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا وَبِئْرٍۢ مُّعَطَّلَةٍۢ وَقَصْرٍۢ مَّشِيدٍ
و چه بسيار شهرها را -كه ستمكار بودند- هلاكشان كرديم و [اينك‌] آن [شهرها] سقفهايش فرو ريخته است، و [چه بسيار] چاههاى متروك و كوشكهاى افراشته را.
أَفَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌۭ يَعْقِلُونَ بِهَآ أَوْ ءَاذَانٌۭ يَسْمَعُونَ بِهَا ۖ فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى ٱلْأَبْصَٰرُ وَلَٰكِن تَعْمَى ٱلْقُلُوبُ ٱلَّتِى فِى ٱلصُّدُورِ
آيا در زمين گردش نكرده‌اند، تا دلهايى داشته باشند كه با آن بينديشند يا گوشهايى كه با آن بشنوند؟ در حقيقت، چشمها كور نيست ليكن دلهايى كه در سينه‌هاست كور است.
وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِٱلْعَذَابِ وَلَن يُخْلِفَ ٱللَّهُ وَعْدَهُۥ ۚ وَإِنَّ يَوْمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍۢ مِّمَّا تَعُدُّونَ
و از تو با شتاب تقاضاى عذاب مى‌كنند، با آنكه هرگز خدا وعده‌اش را خلاف نمى كند، و در حقيقت، يك روز [از قيامت‌] نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه مى‌شمريد.
وَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَهَا وَهِىَ ظَالِمَةٌۭ ثُمَّ أَخَذْتُهَا وَإِلَىَّ ٱلْمَصِيرُ
و چه بسا شهرى كه مهلتش دادم، در حالى كه ستمكار بود؛ سپس [گريبان‌] آن را گرفتم، و فرجام به سوى من است.
قُلْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّمَآ أَنَا۠ لَكُمْ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌۭ
بگو: «اى مردم، من براى شما فقط هشداردهنده‌اى آشكارم.»
فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌۭ وَرِزْقٌۭ كَرِيمٌۭ
پس آنان كه گرويده و كارهاى شايسته كرده‌اند، آمرزش و روزىِ نيكو براى ايشان خواهد بود.
وَٱلَّذِينَ سَعَوْا۟ فِىٓ ءَايَٰتِنَا مُعَٰجِزِينَ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلْجَحِيمِ
و كسانى كه در [تخطئه‌] آيات ما مى‌كوشند [و به خيال خود] عاجزكنندگان ما هستند، آنان اهل دوزخند.
وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍۢ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ ثُمَّ يُحْكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ
و پيش از تو [نيز] هيچ رسول و پيامبرى را نفرستاديم جز اينكه هر گاه چيزى تلاوت مى‌نمود، شيطان در تلاوتش القاىِ [شبهه‌] مى‌كرد. پس خدا آنچه را شيطان القا مى‌كرد محو مى‌گردانيد، سپس خدا آيات خود را استوار مى‌ساخت، و خدا داناى حكيم است.
لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَفِى شِقَاقٍۭ بَعِيدٍۢ
تا آنچه را كه شيطان القا مى‌كند، براى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است و [نيز] براى سنگدلان آزمايشى گرداند، و ستمگران در ستيزه‌اى بس دور و درازند.
وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا۟ بِهِۦ فَتُخْبِتَ لَهُۥ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهَادِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ
و تا آنان كه دانش يافته‌اند بدانند كه اين [قرآن‌] حق است [و] از جانب پروردگار توست. و بدان ايمان آورند و دلهايشان براى او خاضع گردد. و به راستى خداوند كسانى را كه ايمان آورده‌اند، به سوى راهى راست راهبر است.
وَلَا يَزَالُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فِى مِرْيَةٍۢ مِّنْهُ حَتَّىٰ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذَابُ يَوْمٍ عَقِيمٍ
و[لى‌] كسانى كه كفر ورزيده‌اند، همواره از آن در ترديدند، تا بناگاه قيامت براى آنان فرا رسد، يا عذاب روزى بدفرجام به سراغشان بيايد.
ٱلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍۢ لِّلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ ۚ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ فِى جَنَّٰتِ ٱلنَّعِيمِ
در آن روز، پادشاهى از آنِ خداست: ميان آنان داورى مى‌كند، و [در نتيجه‌] كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند در باغهاى پرناز و نعمت خواهند بود.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا فَأُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ عَذَابٌۭ مُّهِينٌۭ
و كسانى كه كفر ورزيده و نشانه‌هاى ما را دروغ پنداشته‌اند، براى آنان عذابى خفّت‌آور خواهد بود.

بيان آيات [نخستين آيه نازله در باره جهاد و اذن قتال به مؤمنين]‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات متضمن اذن مؤمنين به قتال با كفار است، و به طورى كه‏ گفته‏اند: اولين

آيه‏اى است كه در باره جهاد نازل شده، چون مسلمانان مدتها بود از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) درخواست اجازه مى‏كردند كه با مشركين قتال كنند، و حضرت به ايشان مى‏فرمود: من مامور به قتال نشده‏ام، و در اين باب هيچ دستورى نرسيده. و تا در مكه بود همه روزه عده‏اى از مسلمانان نزدش مى‏آمدند كه يا كتك خورده بودند، و يا زخمى شده بودند و يا شكنجه ديده بودند، و در محضر آن جناب از وضع خود و ستمهايى كه از مشركين مكه و گردن‏كلفت‏هاى آنان مى‏ديدند شكوه مى‏كردند، حضرت هم ايشان را تسليت داده، امر به صبر و انتظار فرج مى‏كرد تا آنكه اين آيات نازل شد كه در آن‌ها فرمود: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ...﴾ .

ولى بعضى از مفسرين گفته‏اند: اولين آيه‏اى كه در باره اذن به جهاد نازل شد آيه‏ ﴿وَ قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اَلَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ﴾ بوده.

بعضى ديگر گفته‏اند آيه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ اِشْتَرىَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ﴾ بوده است.

ولى اعتبار عقلى اقتضا مى‏كند كه همين آيه سوره حج اولين آن‌ها باشد، براى اينكه صريحا كلمه اجازه در آن آمده، و علاوه در آن زمينه‏چينى شده: و مردم را بر جهاد تهييج، و دلها را تقويت، و با وعده نصرت به طور اشاره و تصريح آنان را ثابت قدم نموده، و رفتارى را كه خدا با اقوام ستمگر گذشته نموده يادآور شده است.

و همه اينها از لوازم تشريع احكام مهم و بيان و ابلاغ براى اولين بار آن است، آن هم حكم جهاد كه بناى آن بر اساس فداكارى و جانبازى است، و از دشوارترين احكام اجتماعى اسلام و مؤثرترين آن‌ها در حفظ اجتماع دينى است. آرى ابلاغ چنين حكمى براى اولين بار بسيار احتياج دارد به زمينه‏چينى و بسط كلام و بيدار كردن افكار، همچنانكه در همين آيات اين روش به كار رفته است.

چون كه اولا كلام را با اين نكته كه خدا مولاى مؤمنين و مدافع ايشان است افتتاح نموده، سپس به طور صريح اجازه قتال داده، و فرموده كه: شما تا كنون مظلوم بوديد، و قتال تنها راه حفظ اجتماع صالح از ظلم ستمگران است، و در اين جمله ايشان را به وصف صلاحيت ستوده، و آنان را شايسته و قابل براى تشكيل يك مجتمع دينى كه در آن اعمال

صالح عملى مى‏شود دانسته، آنگاه رفتار خداى را نسبت به اقوام ستمگر گذشته حكايت كرده، و وعده داده كه به زودى انتقام ايشان را از ستمگران معاصرشان خواهد گرفت، همانطور كه از گذشتگان گرفت.

اذن قتالجهادمکهمظلومیتصبراذن قتال و تشریع جهاد.مظلومیت مؤمنان مکه.تأخیر اذن تا پیش از این آیات.امر به صبر تا فرج.اذن به مؤمنین.

توضيح آيات مربوط به جهاد و قتال: ﴿إِنَّ اَللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ اَلَّذِينَ آمَنُوا...﴾ و ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ اَللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ﴾

كلمه «يدافع» از مدافعه است و مبالغه در دفع را افاده مى‏كند. و كلمه «خوان» اسم مبالغه از خيانت است، و همچنين كلمه «كفور» كه مبالغه كفران نعمت است. و مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ مؤمنين از امت است، هر چند كه بر حسب مورد با مؤمنين آن روز اسلام منطبق است، چون آيات در مقام تشريع حكم جهاد است و حكم جهاد مختص به يك طايفه و اهل يك عصر نيست، و مورد نمى‏تواند مخصص باشد.

و مراد از ﴿كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ﴾ مشركين هستند، اگر آنان را بسيار خيانت‏كار و كفران پيشه خواند بدين جهت است كه خداوند امانت دين حق را بر آنان عرضه كرد، و در ميان آنان اين دين را ظاهر ساخت، و آن را امانت و وديعه در نزد فطرت آنان سپرد تا در نتيجه حفظ و رعايت آن به سعادت دنيا و آخرت برسند، و آن را از طريق رسالت به ايشان شناسانيد، ولى ايشان به آن خيانت كردند، يعنى آن را انكار نمودند. خداوند ايشان را غرق در نعمتهاى ظاهرى و باطنى كرد پس كفران كردند و شكرش را به وسيله عبادت به جا نياوردند.

در اين آيه براى مطالب آيه بعد كه اذن به قتال مى‏دهد زمينه‏چينى شده، مى‏فرمايد خدا از كسانى كه ايمان آورده‏اند دفاع مى‏كند، و شر مشركين را از ايشان دفع مى‏دهد، چون كه او ايشان را دوست مى‏دارد، و مشركين را دوست نمى‏دارد، براى اينكه مشركين خيانت كردند. پس اگر او مؤمنين را دوست مى‏داد بدين جهت است كه مؤمنين امانت را رعايت و نعمت خدا را شكر گزارند. پس در حقيقت خدا از دين خود (كه امانت نزد مؤمنين است) دفاع مى‏كند.

و به همين جهت او ولى و مولاى مؤمنين است كه دشمنانشان را دفع كند، همچنانكه خودش فرموده: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ مَوْلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْكَافِرِينَ لاَ مَوْلىَ لَهُمْ﴾ .

﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ﴾

از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه مراد از جمله «اذن» فرمان به اذن باشد، نه اينكه بخواهد

از اذن سابق خبر دهد. ديگر اينكه از جمله‏ ﴿لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ﴾ بر مى‏آيد كه مراد از اين اذن، اذن به قتال است، و به همين جهت نفرمود: «اذن للذين آمنوا» بلكه فرمود: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ﴾ پس اين كه تعبير را عوض كرد، و فرمود: ﴿لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ﴾ ، خود دليل بر اين است كه به چه كارى اجازه داده شده‏اند.

قرائتى كه در ميان همه مسلمين دائر است اين است كه جمله «يقاتلون» را به فتح تاء و به صيغه مجهول مى‏خوانند، كه معنايش: «كسانى كه مورد كشتار مشركين واقع مى‏شوند» است (يعنى كسانى كه مشركين ايشان را مى‏كشند) و فلسفه اين اجازه هم همين است كه مشركين آغاز به اين عمل كردند، و اصولا خواستار جنگ و نزاعند.

حرف «باء» در جمله‏ ﴿بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا﴾ براى سببيت است، و همين خود علت اذن را مى‏فهماند و مى‏رساند اگر مسلمانان را اجازه قتال داديم، به خاطر همين است كه به آن‌ها ستم مى‏شد، و اما اينكه چگونه ستم مى‏شد جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ...﴾ آن را تفسير مى‏كند.

و اما اينكه فاعل اين اذن را - كه چه كسى اجازه داده - ذكر نكرد «و نفرمود: خدا اجازه داد» ؟به منظور تعظيم و بزرگداشت خدا بوده، نظير جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ﴾ كه قدرت بر يارى را خاطر نشان كرده نمى‏گويد كه خدا ايشان را يارى مى‏كند، تا به اين وسيله اشاره به اين نكته كرده باشد كه او اينقدر بزرگ است كه هيچ اعتنايى به اين موضوع ندارد، و برايش حائز هيچ اهميتى نيست، چون براى كسى كه بر هر چيز قادر است مشكلى نيست كه دوستان خود را يارى كند.

﴿اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اَللَّهُ...﴾

اين آيه همانطور كه گفتيم مظلوميت مؤمنين را بيان مى‏كند، و آن اين است كه كفار بدون هيچ گونه حق و مجوزى ايشان را از ديار و وطنشان مكه بيرون كردند. آن هم نه اين طور كه دست ايشان را بگيرند، و از خانه و شهرشان بيرون كنند، بلكه آن قدر شكنجه و آزار كردند، و آن قدر براى آنان صحنه‏سازى نمودند، تا ناگزير شدند با پاى خود شهر و زندگى را رها نموده در ديار غربت منزل كنند، و از اموال و هستى خود چشم پوشيده، با فقر و تنگدستى گرفتار شوند. عده‏اى به حبشه رفتند و جمعى بعد از هجرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مدينه.

پس معناى «اخراج» در اينجا اين است كه آن‌ها را مجبور به خروج كردند.

جمله‏ ﴿إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اَللَّهُ﴾ استثناى منقطع است كه معناى «لكن» را مى‏دهد يعنى: و ليكن به اين جهت اخراج شدند كه مى‏گفتند پروردگار ما الله است نه بت. و اين

تعبير اشاره مى‏كند به اينكه مشركين آن قدر نفهم و منحرف از حق بودند كه اين كلمه حق را از مسلمانان جرم مى‏دانستند و همان را مجوز اين دانستند كه آن‌ها را از وطن مالوف خود بيرون كنند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: استثناى مزبور متصل و به همان معناى اصليش است و مستثنا منه آن كلمه حق است و معناى آيه اين است كه: بدون حق از وطن اخراج شدند مگر براى اين حق كه مى‏گفتند: ﴿رَبُّنَا اَللَّهُ﴾ و ليكن خواننده عزيز خودش خوب مى‏داند كه اين معنا با مقام هيچ تناسبى ندارد، چون مقام آيه، مقام بيان اين جهت است كه اگر مؤمنين اخراج شدند بدون حق اخراج شدند، نه اينكه بخواهد بفرمايد: به خاطر اين حق (ربنا الله) اخراج شدند نه به خاطر حقى ديگر.

و اگر همه مسلمانان را به اين وصف (كه از ديار خود اخراج شدند) توصيف فرموده از باب توصيف كل به وصف بعض است به عنايت اتحاد و ائتلاف، چون مؤمنين از شدت اتحاد و ائتلاف همه با هم برادر و عليه دشمن يك‏دستند، و اگر همه امتها را به وصف بعضى افراد توصيف كرده، اين در قرآن كريم تازگى ندارد، بلكه از حد شمار بيرون است.

﴿وَ لَوْ لاَ دَفْعُ اَللَّهِ اَلنَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اِسْمُ اَللَّهِ كَثِيراً﴾ كلمه «صوامع» جمع «صومعه» است، و صومعه نام معبدهايى است كه براى عبادت عابدان و زاهدان، در بالاى كوه‏ها و در بيابانهاى دوردست ساخته مى‏شد، و معمولا عمارتى نوك تيز و مخروطى بود. و كلمه «بيع» جمع «بيعة» - به كسر با - است كه نام معبد يهود و نصارى است. و كلمه «صلوات» جمع «صلاة» است كه به معناى مصلا و نمازگاه يهود است و اگر نمازگاه يهود را «صلاة» ناميده، از باب تسميه محل به نام حال است، چون نماز حال در نمازگاه است همچنانكه در آيه « ﴿لاَ تَقْرَبُوا اَلصَّلاَةَ وَ أَنْتُمْ سُكَارىَ﴾ با حال مستى نزديك نماز نرويد» كلمه نماز به معناى نمازگاه است، به دليل اينكه در آخر دارد « ﴿وَ لاَ جُنُباً إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ﴾ و نه در حال جنابت مگر اينكه رهگذر باشيد» كه معلوم است عبور از نمازگاه ممكن است نه عبور از نماز.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «صلاة» كلمه عربى شده كلمه «صلوثا» ى عبرانى است، چون «صلوثا» - با ثاى سه نقطه و الف كوتاه - به معناى «مصلى» است. و كلمه

«مساجد» جمع «مسجد» است كه نام معبد مسلمين مى‏باشد.

مدافعهخوان کفورجهادمعابدمساجدمدافعه الهی از مؤمنان.تشریع جهاد غیرمختص به یک عصر.خوان کفور وصف مشرکان.امانت دین حق نزد فطرت.ودیعه فطری دین.صوامع و بیع و صلوات و مساجد.اخراج از دیار به ناحق.

حكمت تشريع حكم قتال و جهاد: ﴿وَ لَوْ لاَ دَفْعُ اَللَّهِ اَلنَّاسَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه هر چند كه در مقام تعليل، نسبت به تشريع قتال و جهاد قرار دارد و حاصلش اين است كه تشريع قتال به منظور حفظ مجتمع دينى از شر دشمنان دين است كه مى‏خواهند نور خدا را خاموش كنند، زيرا اگر جهاد نباشد همه معابد دينى و مشاعر الهى ويران گشته عبادات و مناسك از ميان مى‏رود، و ليكن در عين حال مراد از دفع خدا مردم را به دست يكديگر، اعم از مساله جهاد است، چون دفاع مردم از منافع حياتى خود و حفظ استقامت وضع زندگى، سنتى است فطرى كه (چه اين آيه بفرمايد و چه نفرمايد) در ميان مردم جريان دارد، هر چند كه اين سنت فطرى هم منتهى به خداى تعالى مى‏شود. اوست كه آدمى را به چنين روشى هدايت كرده، چون مى‏بينيم كه انسان را مانند ساير موجودات مجهز به جهاز و ادوات دفاع نموده، تا به آسانى بتواند دشمن مزاحم حقش را دفع دهد، و نيز او را مجهز به فكر كرده، تا با آن به فكر درست كردن وسايل دفع، و سلاحهاى دفاعى بيفتد، تا از خودش و هر شانى از شؤون زندگى‏اش كه مايه حيات و يا تكميل حيات و تماميت سعادت او است دفاع كند.

چيزى كه هست دفاع، با قتال آخرين وسيله دفاع است وقتى به آن متوسل مى‏شوند كه راه‌هاى ديگر به نتيجه نرسد، مانند آخرين دواء كه همان داغ كردن است وقتى به آن متوسل مى‏شوند كه دواهاى ديگر نتيجه ندهد چون در قتال نيز بشر اقدام مى‏كند به اينكه بعضى از اجزاى بدن يا افراد اجتماع از بين بروند، تا بقيه نجات يابند و اين سنتى است كه در جوامع بشرى جريان دارد، بلكه به انسان‌ها اختصاص نداشته، هر موجودى كه به نحوى شخصيت و استقلال دارد اين سنت را دارد كه احيانا مشقت موقتى را براى راحتى دائمى تحمل كند.

پس مى‏توان گفت كه در آيه شريفه به اين نكته اشاره شده است كه قتال در اسلام از فروعات همان سنتى است فطرى، كه در بشر جارى است. چيزى كه هست وقتى همين قتال و دفاع را به خدا نسبت دهيم آن وقت‏ ﴿دَفْعُ اَللَّهِ﴾ مى‏شود و مى‏گوييم: خداوند به خاطر حفظ دينش از خطر انقراض بعضى از مردم را به دست بعضى دفع مى‏كند.

و اگر تنها معابد را نام برده با اين كه اگر اين دفاع نباشد اصل دين باقى نمى‏ماند تا چه رسد به معابد آن؟ بدين جهت است كه معابد مظاهر دين و شعائر و نشانه‏هاى دين است كه مردم به وسيله آن به ياد دين مى‏افتند، و در آن‌ها نشسته احكام دين را مى‏آموزند و صورت دين را در اذهان مردم حفظ مى‏كنند.

﴿وَ لَيَنْصُرَنَّ اَللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اَللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾ لامى كه بر سر جمله «لينصرن» در

آمده لام قسم است، و علاوه بر اينكه سوگند ياد كرده، وعده خود را با نون تاكيد ثقيله تاكيد هم كرده است، و آن وعده اين است كه هر كس او را با جهاد و قتال با دشمنان يارى كند، او ياريش مى‏كند و خداى تعالى به اين وعده خود در حق مسلمانان وفا كرد و در جنگها و غزوات بر دشمنان پيروزيشان داد، البته اين تا وقتى بود كه مسلمانان دين خدا را يارى مى‏كردند.

و معناى آيه اين است كه: سوگند مى‏خورم كه هر آينه و حتما خدا هر كه را ياريش كند و از دين او دفاع كند، يارى مى‏كند و خدا توانايى است كه احدى او را ضعيف نمى‏كند و عزيزى است كه احدى به ساحت عزت او تجاوز نمى‏كند و چيزى به سلطنت و ملك او بر نمى‏گردد.

از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه در شرايع سابق نيز حكم دفاعى فى الجمله بوده هر چند كه كيفيت آن را بيان نكرده است.

دفعجهادفطرتمعابدنصرتحکمت تشریع قتال حفظ مجتمع دینی.دفاع فطری از منافع حیات.دفع خاموش‌کردن نور خدا.حفظ عبادات و مناسک.عزیز و قوی بودن یاری خدا.

آيه: ﴿اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي اَلْأَرْضِ...﴾ ناظر بر عموم مؤمنين است و اذن قتال مختص به مهاجران صدر اسلام نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي اَلْأَرْضِ أَقَامُوا اَلصَّلاَةَ وَ آتَوُا اَلزَّكَاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ اَلْمُنْكَرِ...﴾

اين آيه توصيف ديگرى است از مؤمنين كه در اول آيات نامشان را برد البته اين توصيف توصيف مجموع است از جهت مجموعيت و به عبارت ساده‏تر: توصيف نوع مؤمنين است و كار به فرد فرد آنان ندارد چون ممكن است فردى از آنان واجد اين اوصاف نباشد.

و مراد از «تمكين آنان در زمين» اين است كه ايشان را در زمين نيرومند كند، به طورى كه هر كارى را كه بخواهند بتوانند انجام دهند، و هيچ مانعى يا مزاحمى نتواند سد راه آنان شود.

در توصيف آنان مى‏فرمايد: يكى از صفات ايشان اين است كه اگر در زمين تمكنى پيدا كنند و در اختيار هر قسم زندگى كه بخواهند حريتى داده شوند، در ميان همه انواع و انحاء زندگى يك زندگى صالح را اختيار مى‏كنند و جامعه‏اى صالح به وجود مى‏آورند كه در آن جامعه نماز به پا داشته، و زكات داده مى‏شود، امر به معروف و نهى از منكر انجام مى‏گيرد.

و اگر از ميان همه جهات عبادى، نماز و از ميان همه جهات مالى، زكات را نام برد، بدين جهت است كه اين دو در باب خود (عبادات) عمده هستند.

و وقتى صفت مؤمنين مذكور در صدر آيات اين باشد، و مراد از اين صفت نيز آن باشد كه در صورت داشتن قدرت و اختيار، اجتماعى صالح به وجود مى‏آورند، و از سوى ديگر حكم جهاد هم مخصوص به يك طايفه معينى نباشد نتيجه مى‏گيريم كه پس مراد از «مؤمنين»

عموم مؤمنين آن روز، بلكه عامه مسلمين تا روز قيامت است، و اين خصيصه و طبع هر مسلمانى است، هر چند كه قرنها بعد به وجود آيد. پس طبع مسلمان از آن جهت كه مسلمان است صلاح و سداد است هر چند كه احيانا بر خلاف طبعش كارى بر خلاف صلاح انجام دهد.

بنابراين، ديگر نبايد توهم كرد كه مراد از اين صفت، صفت خصوص مهاجرين زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، حال چه اين آيات را مكى بدانيم، و چه مدنى گو اينكه مساله اخراج از ديار و مظلوميت، مخصوص آنان است، زيرا مساله اخراج از وطن و مظلوميت، سوژه بحث است، و خلاصه، مورد مخصص نيست، چون مخصص بودن مورد با عموم موصوفين در صدر آيات و عموميت حكم جهاد منافات دارد.

علاوه بر اينكه، جامعه صالحى كه براى اولين بار در مدينه تشكيل شده و سپس تمامى شبه جزيره عربستان را گرفت، عالى‏ترين جامعه‏اى بود كه در تاريخ اسلام تشكيل يافت، جامعه‏اى بود كه در عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آن جامعه نماز به پا مى‏شد، زكات داده مى‏شد، امر به معروف و نهى از منكر مى‏شد، و اين جامعه به طور قطع سمبل و مصداق بارز اين آيه است و حال آنكه مى‏دانيم كه در تشكيل چنين جامعه‏اى انصار عامل مهم بودند نه مهاجرين.

و در تاريخ اسلام در هيچ عهدى سابقه ندارد كه به دست مهاجرين چنين جامعه‏اى تشكيل يافته باشد، به طورى كه انصار هيچ دخالتى در آن نداشته باشند، مگر اينكه كسى بگويد مراد از اين مؤمنين، اشخاص و فرد فرد خلفاء راشدين، و يا فقط على (علیه السلام) - بنا به اختلافى كه در آراء شيعه و سنى هست - بوده باشد، كه در اين صورت معناى همه آيات مورد بحث به كلى فاسد خواهد شد.

از اين هم كه بگذريم، تاريخ از افراد مسلمانان صدر اول، و مخصوصا مهاجرين از ايشان، افعال زشتى ضبط كرده كه به هيچ وجه نمى‏توانيم نام آن را احياى حق، و اماته باطل بگذاريم، حال چه اينكه بگوييم مجتهد بوده‏اند، و به رأى خود عمل مى‏كرده‏اند و مجتهد در رأى خود معذور است يا نگوييم. از اينجا مى‏فهميم كه پس توصيف در آيه توصيف از فرد فرد مسلمانان نبوده، بلكه وصف مجموع من حيث المجموع است.

و جمله‏ ﴿وَ لِلَّهِ عَاقِبَةُ اَلْأُمُورِ﴾ تاكيد وعده نصرتى است كه قبلا داده بود، و نيز چيره كردن مؤمنين است بر دشمنان دين كه به ايشان ظلم كرده بودند.

تمکینصلاةزکاتمعروفمنکراقامه صلاة پس از تمکین.ایتاء زکات در جامعه صالح.امر به معروف و نهی از منکر.وصف نوع مؤمنین نه فرد فرد.تمکین در زمین و حریّت زندگی.احیای حق و اماته باطل.

دلدارى دادن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و تهديد و تكذيب كنندگان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ … فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ﴾

اين آيه تسليت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است. به اين بيان كه تكذيب قوم او

چيز نو ظهورى نيست چون قبل از ايشان امتهاى بسيار بودند كه پيغمبران خود را تكذيب كردند. و هم انذار و تهديد تكذيب كنندگان است. به اين بيان كه سرانجام امتهاى گذشته - به جرم تكذيبشان - هلاكت و ابتلاء به عذاب خداى تعالى بوده.

از جمله امتهاى مذكور يكى قوم نوح و عاد - كه قوم هود پيغمبر بودند - و ثمود - كه قوم صالح پيغمبر بودند - و قوم ابراهيم، قوم لوط و اصحاب مدين - يعنى قوم شعيب - است و نيز تكذيب موسى را نام مى‏برد. بعضى گفته‏اند: اگر نفرمود «قوم موسى» ، بدين خاطر است كه قوم موسى بنى اسرائيل بود كه به وى ايمان آوردند و تكذيب كنندگان موسى فرعون و قوم او بودند.

﴿فَأَمْلَيْتُ لِلْكَافِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ﴾ كلمه «املاء» به معناى مهلت دادن و تاخير اجل است. و كلمه «نكير» به معناى انكار است. و معناى آيه اين است كه: من به كافرينى كه رسول خدا را انكار و تكذيب كردند مهلت دادم، پس آنگاه آنان را گرفتم - كلمه گرفتن كنايه از عذاب است - پس انكار من ايشان را در تكذيب و كفرشان چگونه بود؟ اين تعبير هم كنايه از نهايت درجه انكار، و شدت عقاب است.

﴿فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا وَ هِيَ ظَالِمَةٌ فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلىَ عُرُوشِهَا وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ﴾

«قرية خاوية على عروشها» عبارت است از قريه‏اى كه ديوارهاى آن روى سقفهايش ريخته باشد، يعنى به كلى خراب شده باشد. و ﴿بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ﴾ يعنى چاهى كه ديگر كسى از اهل آبادى كنار آن نمى‏آيد تا آب بردارد، چون كسى در آبادى نمانده. و ﴿قَصْرٍ مَشِيدٍ﴾ يعنى كاخهايى كه با گچ ساخته شده باشد، چون كلمه «شيد» به معناى گچ است.

﴿فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا﴾ ظاهر سياق مى‏رساند كه اين جمله بيان باشد براى جمله‏ ﴿فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ﴾ كه در آيه قبلى بود و جمله‏ ﴿وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ﴾ عطف بر قريه است. و معناى آن اين است كه: چه بسيار قريه‏ها كه ما اهل آن‌ها را به خاطر اينكه ظالم بودند و در حالى كه مشغول ظلم بودند هلاك كرديم در نتيجه آن قريه‏هاى آباد به صورت خرابه‏هايى در آمد كه ديوارها روى سقف‏ها فرو ريخته و چه بسا چاههاى آب كه تعطيل شد چون آيندگان كنار چاه براى برداشتن آب همه هلاك شدند ديگر كسى نيست كه از آب آن‌ها بنوشد و چه بسيار قصرهاى با گچ ساخته شده كه ساكنانش هلاك شدند حتى نشانه‏اى از آن‌ها نمانده و صدايى از آن‌ها به گوش نمى‏رسد. و مقصود از اهل چاهها ده‏نشين‏ها و مقصود از كاخ‏نشين‏ها شهريها هستند.

تکذیبنوحعادثموداملاءتکذیب پیامبران پیشین.تسلیت پیامبر.تکذیب موسی توسط فرعونیان نه بنی‌اسرائیل.قوم ابراهیم در شمار مکذبان.ایمان بنی‌اسرائیل به موسی.املاء و مهلت پیش از اخذ.

توضيحى در مورد اينكه دارا شدن قلوبى كه بدان بيانديشند. و گوش‏هايى كه بدان گوش دهند را از آثار گردش در زمين قرار داد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا...﴾

در اين آيه مردم را وادار مى‏كند به اينكه از سرگذشت اين قراء و شهرها كه هلاك و ويران شدند و از اين آثار معطله و قصور مشيده كه امتهاى گذشته از خود به يادگار گذاشته‏اند عبرت گيرند. در زمين سير كنند كه سير در زمين چه بسا آدمى را وادار به تفكر كند كه چه شد كه اين امم نابود شدند و در جستجوى دليل آن متوجه اين دليل شوند كه هلاكت آنان به خاطر شرك به خدا و اعراض از آيات او و استكبار در مقابل حق و تكذيب رسولان بوده، آن وقت است كه صاحب قلبى مى‏شوند كه با آن تعقل مى‏كنند و همان عقل و قلب ايشان را مانع از شرك و كفر شود.

اين در صورتى است كه سير در زمين ايشان را به تعقل و تفكر وا بدارد و اگر اين مقدار در ايشان اثر نگذارد حد اقل عبرت‏گيرى وادارشان مى‏كند كه به سخن مشفقى خيرخواه كه هيچ منظورى جز خير ايشان ندارد گوش دهند و اندرز واعظى را كه نفع و ضرر و خير شر ايشان را تميز مى‏دهد به جان و دل بپذيرند و هيچ مشفق و واعظى چون كتاب خدا و هيچ ناصحى چون فرستاده او نيست لا جرم كلام خدا و سخن فرستاده او را مى‏شنوند در نتيجه از آنانى مى‏شوند كه داراى گوشى شنوايند كه با آن به سوى سعادت راهنمايى مى‏شوند.

با اين بيان روشن شد كه چرا در آيه مورد بحث هيچ متعرض «چشم» نشد، چون آيه در اين مقام است كه مردم را از نظر قوت عقل به دو قسم تقسيم كند يكى آن‌هايى كه خودشان مستقل در تعقلند و خودشان خير را از شر و نافع را از ضار تميز مى‏دهند و دوم آن‌هايى كه از راه پيروى پيشوايانى كه پيرويشان جايز است خير و شرشان را مشخص مى‏كنند و اين دو قسم اعتبار كار قلب و گوش است و ربطى به چشم ندارد و چون اين دو معنا - يعنى تعقل و سمع - در حقيقت كار قلب، يعنى نفس مدرك است كه آدمى را وادار مى‏كند به اينكه آنچه خودش تعقل مى‏كند و يا از پيشواى هدايت مى‏شنود بپذيرد لذا اين درك را رؤيت قلب و مشاهده آن خواند و فرمود: ديدگان كور نمى‏شوند بلكه كور حقيقى دلهايى مى‏شوند كه در سينه‏ها است.

و با اين تعبير آن كسانى را كه يا تعقل ندارند و يا گوش شنوا ندارند «كور دل» خواند. آنگاه در همين كورى مبالغه نموده فرمود: حقيقت كورى همانا كورى قلب است نه كورى چشم چون كسى كه از چشم كور مى‏شود باز مقدارى از منافع فوت شده خود (راه رفتن و راه جستن) را با عصا و يا عصاكش تامين مى‏كند، و اما كسى كه دلش كور شد ديگر به جاى چشم دل چيزى ندارد كه منافع فوت شده را تدارك نموده خاطر را با آن تسليت دهد. اين است كه مى‏فرمايد: ﴿فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَى اَلْأَبْصَارُ وَ لَكِنْ تَعْمَى اَلْقُلُوبُ اَلَّتِي فِي اَلصُّدُورِ﴾. در اين جمله

سينه‏ها را جايگاه قلب خوانده و اين از باب مجاز در نسبت است و البته در كلام مجاز ديگرى از همين قبيل نيز به كار رفته و آن اين است كه عقل را به قلب نسبت داده در حالى كه عقل از آن نفس است و وجه مجاز بدون آن را مكرر بيان كرده‏ايم.

سیر در زمینقلبتعقلعبرتعمیقلوب یعقلون بها.کوری قلب نه چشم ظاهر.عبرت از هلاکت مشرکان.استکبار و تکذیب رسل.غفلت از آثار قراء.

پاسخ به استهزاى مشركين در باره نزول عذاب، با بيان اينكه زمان كم و زياد نزد خداوند يكسان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اَللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ﴾

مشركين عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن جناب را وقتى وعده عذابشان مى‏داد تكذيب مى‏كردند و از در استهزاء استعجال مى‏نمودند، يعنى مى‏گفتند: پس چرا نمى‏آورى آن عذاب را؟ چه وقت اين وعده تو عملى مى‏شود؟ خداى تعالى با اين جمله ايشان را پاسخ گفته كه «﴿لَنْ يُخْلِفَ اَللَّهُ وَعْدَهُ﴾ هرگز خداوند خلف وعده نمى‏كند»

حال اگر آن وعده عذابى كه داد فقط مربوط به مشركين مكه باشد قهرا مراد از آن همان عذابى خواهد بود كه در جنگ بدر چشيدند. و اگر مراد از آن عذابى باشد كه بعدا خدا در روزى كه ميان پيغمبر خود و امتش داورى مى‏كند عملى مى‏سازد قهرا آن وعده هنوز عملى نشده است. و خدا از آن وعده داده و فرموده: ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ﴾ .

﴿وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ﴾ در اين جمله حكم كرده به اينكه يك روز از روزهايى كه نزد خدا است برابر است با هزار سال از روزهايى كه ما مى‏شماريم و نتيجه مى‏گيرد: پس خدايى كه يك روز نزد خودش طولانى و بسيار نيست و روزهاى ما نزد او كوتاه و اندك نيست و از بلندى آن و از كوتاهى اين متاثر نمى‏شود چنين خدايى ترس از فوت ندارد تا در عذاب آن‌ها عجله كند بلكه او حليم و بزرگوار است، مهلتشان مى‏دهد تا دركات شقاوت خود را تكميل كنند آنگاه ايشان را در روزى كه برايشان مقدر شده مى‏گيرد و آن وقت كه اجلشان رسيد ديگر نمى‏توانند عقب بيندازند و نه نزديك‏تر كنند. و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث در آيه بعدى مى‏فرمايد: ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَهَا وَ هِيَ ظَالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهَا وَ إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ﴾.

پس اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ﴾ رد استعجال ايشان به عذاب است، به اين بيان كه نزد خدا زمان كم و زياد يكسان است. و جمله ﴿لَنْ يُخْلِفَ اَللَّهُ

وَعْدَهُ﴾ تسليت، و تاييد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه از تكذيب آنان نسبت به خبرى كه از وعده خدا به ايشان داد، و نيز از تعجيز و استهزاء ايشان ناراحت نشود.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى جمله‏ ﴿وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ﴾ اين است كه يك روز از روزهاى آخرت كه در آن روزها كفار عذاب مى‏شوند، برابر هزار سال از ايام دنيايى است كه آن را سالهايى چند مى‏شمارند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه يك روز از روزهاى قيامت كه در آن به عذاب الهى گرفتارند، از شدت عذاب به نظرشان هزار سال دنيا مى‏آيد.

ولى اين دو معنا با صدر آيه و نيز با آيه بعدى سازگار نيست.

﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَهَا وَ هِيَ ظَالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهَا وَ إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ...﴾

همانطور كه گفتيم اين آيه متمم جمله‏ ﴿وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ﴾ و به منزله شاهد صدق مدعى است، و معنايش اين است كه: زمان اندك و يا بسيار نزد پروردگار تو يكسان است، به شهادت اينكه بسيارى از قراى ظلم كننده را مهلت داد و بعد از مهلت به عذاب خود بگرفت.

جمله‏ ﴿وَ إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ﴾ بيان علت تعجيل نكردن خدا در عذاب كفار است. به اين بيان كه وقتى بازگشت همه به سوى اوست، ديگر خوف فوت براى او تصور ندارد تا در عقاب ظالمان و كفار عجله كند.

با اين بيان روشن مى‏شود كه مفاد اين آيه تكرار مفاد آيه‏ ﴿فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ...﴾ نيست بلكه هر يك مفاد جداگانه‏اى دارند.

اين را هم ناگفته نگذاريم كه در آيه شريفه التفاتى از غيبت به تكلم وحده به كار رفته (البته غيبت در آيه قبلى بود كه در جمله «نزد پروردگارت» خدا غايب حساب شده بود، و تكلم وحده در اين آيه كه «بازگشت به سوى من است» به كار رفته) و نكته اين التفات اين است كه آيه مورد بحث يكى از صفات خدا را كه حلم است بيان مى‏كند، و در چنين مقامى مناسب اين است كه خدا شخصا خصم كفار به حساب آيد، و بفرمايد: چون با پيامبر من دشمنى كردند خود من دشمن و طرف حساب آن‌ها خواهم بود.

﴿قُلْ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ … أَصْحَابُ اَلْجَحِيمِ﴾

رسول را امر مى‏كند به اينكه رسالت خود را به انذار و بيان نتايج ايمان و عمل صالح

كه همان اجر جميل - يعنى آمرزش گناهان - و رزق كريم - يعنى بهشت با همه نعمتهاى آن - است، و نيز نتايج كفر و انكار و آثار سوء آن - كه همنشينى با جهنميان و خلاصى نداشتن از عذاب است - را اعلام بدارد.

﴿وَ اَلَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ﴾

كلمه «سعى» به معناى تند رفتن، و در اينجا كنايه از جد و جهد عليه آيات الهى و تلاش براى ابطال و خاموش كردن نور آن‌ها است، و تعبير به تكلم با غير (آيات ما) در حقيقت بازگشت به سياق سابق است بعد از آنكه التفات در آيه قبلى در امليت لها - مهلتش دادم كار خود را كرد، و در جمله مورد بحث به سياق قبل مراجعه نمود كه سياق تكلم با غير بود.

استعجالعذابالف سنةوعدهمعاجزهزمان نزد خدا و استعجال عذاب.وعده داوری میان امت و رسول.استهزای وعده عذاب.سعی معاجزه در آیات.خطاب به پیامبر در برابر استعجال.

توضيح مفاد و معناى آيه: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاَ نَبِيٍّ إِلاَّ إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى اَلشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاَ نَبِيٍّ إِلاَّ إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى اَلشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ...﴾

كلمه «تمنى» به معناى اين است كه آدمى آنچه را آرزو دارد و دوستش مى‏دارد موجود و محقق فرض كند، حال چه اينكه ممكن هم باشد يا نباشد، مثل اينكه يك مرد فقير آرزو مى‏كند توانگر شود، يا كسى كه بى‏اولاد است آرزو مى‏كند صاحب فرزند باشد، يا هر انسانى آرزو مى‏كند فنا ناپذير و جاويد باشد يا دو بال داشته باشد و با آن‌ها پرواز كند آن صورت خيالى كه تصورش را مى‏كند و از تصور آن لذت مى‏برد، آن را «امنية - آرزو» مى‏گويند.

و اصل در معناى اين كلمه «منى» - به فتح ميم و سكون نون - است كه به معناى فرض و تقدير است. بعضى‏ از اهل فن گفته‏اند: اين كلمه گاهى به معناى قرائت و تلاوت مى‏آيد، مثلا وقتى گفته مى‏شود «تمنيت الكتاب» معنايش اين است كه كتاب را خواندم. و معناى «القاء در امنية» اين است كه در آرزوى او دخل و تصرف كند، تا آن را از سادگى و صرافت در آورده، فاسدش كند.

و معناى آيه بنا بر معناى اول كه تمنى آرزوى قلبى باشد اين مى‏شود: ما هيچ پيغمبر و رسولى را قبل از تو نفرستاديم مگر اينكه هر وقت آرزويى كرد، و رسيدن به محبوبى را كه يا پيشرفت دينش بود، و يا جور شدن اسباب پيشرفت آن بود، و يا ايمان آوردن مردم به آن بود، فرض مى‏نمود، شيطان در امنيه او القاء مى‏كرد و در آرزويش دست مى‏انداخت، به اينطور كه مردم را نسبت به دين او وسوسه مى‏كرد و ستمكاران را عليه او و دين او تحريك مى‏نمود و

مفسدين را اغواء مى‏كرد و بدين وسيله آرزوى او را فاسد و سعى او را بى‏نتيجه مى‏ساخت، ولى سرانجام خداوند آن دخل و تصرفات شيطانى را نسخ و زايل نموده آيات خودش را حاكم مى‏نمود و كوشش پيغمبر و يا رسولش را به نتيجه مى‏رساند و حق را اظهار مى‏نمود و خدا دانا و فرزانه است.

و بنا بر معناى دوم آن (يعنى قرائت و تلاوت)، معناى آيه چنين مى‏شود: ما قبل از تو هيچ پيغمبر و رسولى نفرستاديم مگر آنكه وقتى چيزى از آيات خدا را مى‏خوانده شيطان شبهه‏هايى گمراه كننده به دلهاى مردم مى‏افكند و ايشان را وسوسه مى‏كرد تا با آن آيات مجادله نموده ايمان مؤمنين را فاسد سازد ولى خداوند آنچه از شبهات كه شيطان به كار مى‏برد باطل مى‏كرد و پيغمبرش را موفق به رد آن‌ها مى‏فرمود و يا آيه‏اى نازل مى‏كرد تا آن را رد كند.

تمنیامنیهالقای شیطانرسولنبیالقای شیطان در امنیه.رسول و نبی در سیاق ارسال.حفظ وحی در برابر القای شیطان.افساد ایمان با شبهه.

فرق بين معناى «نبوت» و «رسالت»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيه دلالت روشنى دارد بر اختلاف معناى نبوت و رسالت، البته نه به نحو عموم و خصوص مطلق همچنانكه نزد علماى تفسير معروف شده كه رسول آن كسى است كه مبعوث شده و مامور به تبليغ هم شده باشد و نبى آن كسى است كه تنها مبعوث شده باشد چه اينكه مامور به تبليغ هم شده باشد يا نه. چون اگر مطلب از اين قرار مى‏بود لازم بود كه در آيه مورد بحث از كلمه «نبى» غير رسول اراده شود يعنى كسى كه مامور به تبليغ نشده و اين با جمله‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا﴾ كه در اول آيه است منافات دارد و ما در مباحث نبوت در جلد دوم اين كتاب، رواياتى از امامان اهل بيت (علیه السلام) نقل كرديم كه دلالت مى‏كرد بر اينكه رسول آن كسى است كه ملك وحى بر او نازل مى‏شود و او ملك را مى‏بيند و با او سخن مى‏گويد، ولى نبى آن كسى است كه خواب مى‏بيند و در خواب به او وحى مى‏شود. و در جلد سيزدهم اين كتاب همين مطلب را از آيه‏ ﴿قُلْ لَوْ كَانَ فِي اَلْأَرْضِ مَلاَئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَلَكاً رَسُولاً﴾ استفاده نموديم.

و اما ساير حرفهايى كه در فرق ميان نبى و رسول زده‏اند مثل اينكه «رسول كسى است كه مبعوث به شرعى جديد شده باشد و نبى اعم از او و از كسى است كه شرع سابق را تبليغ كند» صحيح نيست، زيرا ما در مباحث نبوت اثبات كرديم كه شرايع الهى بيش از پنج شريعت يعنى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست با اينكه قرآن تصريح كرده به رسالت عده بسيارى از پيغمبران. علاوه بر اينكه هيچ دليلى بر اين فرق در

دست نيست. و نيز مانند گفته آن كسى كه گفته رسول كسى است كه داراى كتاب باشد و نبى آن كسى است كه كتاب نداشته باشد. يا قول كسى كه گفته رسول كسى است كه كتاب داشته باشد ولى فى الجمله نسخ شده باشد و نبى كسى است كه چنين نباشد. كه اشكال وجه قبلى بر اين دو قول نيز وارد است.

در جمله‏ ﴿فَيَنْسَخُ اَللَّهُ مَا يُلْقِي اَلشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اَللَّهُ آيَاتِهِ﴾ التفاتى از تكلم با غير به غيبت به كار رفته، اول فرموده «ما نفرستاديم» و در آخر فرموده «خدا نسخ مى‏كند» و وجه اين التفات اين است كه عنايت به ذكر و نام خدا و اسناد نسخ و احكام به قادر على الاطلاق را برساند. و به عين همين جهت بار ديگر لفظ جلاله را تكرار مى‏كند و گر نه مى‏توانست بار دوم ضمير آن را به كار ببرد و بلكه بايد به كار مى‏برد و قاعده آن را اقتضاء مى‏كرد ولى ضمير به كار نبرده وضع اسم در جاى ضمير كرده.

و نيز از همين باب است كه لفظ شيطان را دو باره آورده، با اينكه مى‏توانست و بلكه لازم بود ضمير آن را به كار برد، و اين بدان جهت است كه اشاره به اين نكته كرده باشد كه القاء كننده كه شيطان است خداوند هيچ اعتنايى به او و به كيد او ندارد.

نبوترسالتملک وحیخوابتفاوترسول و رؤیت ملک وحی.فرق وحی رسول و نبی.خواب به‌عنوان مجرای وحی نبی.

القائات و وساوس شيطان وسيله امتحان است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي اَلشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ اَلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ...﴾

«مرض قلب» عبارت است از اينكه استقامت حالتش در تعقل از بين رفته باشد، به اينكه آنچه را بايد به آن معتقد شود نشود و در عقايد حقه كه هيچ شكى در آن‌ها نيست شك كند. و قساوت قلب به معناى صلابت و غلظت و خشونت آن است، كه از «سنگ قاسى» يعنى سنگ سخت گرفته شده و صلابت قلب عبارت از اين است كه عواطف رقيقه آن كه قلب را در ادراك معانى حقه يارى مى‏دهد از قبيل خشوع و رحمت و تواضع و محبت، در آن مرده باشد. پس قلب مريض آن قلبى است كه خيلى زود حق را تصور مى‏كند ولى خيلى دير به آن معتقد مى‏شود. و قلب قسى و سخت، آن قلبى است كه هم دير آن را تصور مى‏كند و هم دير به آن معتقد مى‏گردد، و به عكس، قلب مريض و قسى وسواسهاى شيطانى را خيلى زود مى‏پذيرد.

و اما القائات شيطانى كه زمينه را عليه حق و اهل حق تباه و خراب مى‏كند و در نتيجه زحمات انبياء و رسل را باطل نموده، نمى‏گذارد اثر خود را ببخشد هر چند مستند به خود شيطان است و ليكن در عين حال مانند ساير آثار چون در ملك خدا قرار دارد، بدون اذن او اثر نمى‏كند، همچنانكه هيچ مؤثرى اثر نمى‏كند و هيچ فاعلى بدون اذن او عملى انجام نمى‏دهد مگر آنكه به همان مقدار دخالت اذن مستند به او شود و آن مقدار كه مستند به او مى‏شود داراى

مصلحت و هدف شايسته است.

و به همين جهت خداى سبحان در آيه مورد بحث مى‏فرمايد: اين القائات شيطانى خود مصلحتى دارد و آن اين است كه مردم عموما به وسيله آن آزمايش مى‏شوند، و آزمايش، خود از نواميس عمومى الهى است كه در عالم انسانى جريان دارد، چون رسيدن افراد سعيد به سعادت و اشقياء به شقاوت، محتاج به اين ناموس است، بايد آن دو دسته امتحان شوند، دسته سوم هم كه منافقينى بيمار دلند، به طور خصوص در آن بوته قرار گيرند چون رسيدن اشقياء به كمال شقاوت خود از تربيت الهيه‏اى است كه در نظام خلقت مورد نظر است، همچنانكه خودش فرمود: ﴿كُلاًّ نُمِدُّ هَؤُلاَءِ وَ هَؤُلاَءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَ مَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً﴾ .

و اين است معناى اينكه فرمود: تا آنچه را كه شيطان القاء مى‏كند مايه آزمايش بيماردلان، و سنگدلان قرار دهد و بنابراين، لام در «ليجعل» لام تعليل است كه با آن القائات شيطانى در آرزوهاى انبيا را تعليل مى‏كند و مى‏رساند كه شيطان چنين مى‏كند تا خدا چنان كند. و معنايش اين مى‏شود كه: شيطان هم در شيطنتش مسخر خداى سبحان است و او را در كار آزمايش بندگان و فتنه اهل شك و جحود و دارندگان غرور، آلت دست قرار مى‏دهد.

پس روشن شد كه مراد از «فتنه» ، ابتلاء و امتحان است، امتحانى كه شخص درگير به آن را دچار غرور و ضلالت مى‏كند. و مراد از «بيماردلان» اهل شك از كفار است و مراد از «قاسية قلوبهم» سنگدلان اهل جحود و عناد از كفار است.

و كلمه «شقاق» در جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَلظَّالِمِينَ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ﴾ به معناى ناسازگارى و مخالفت است همچنانكه «مشاقة» نيز به همين معنا است. و اگر شقاق را به دورى توصيف كرد و فرمود «در شقاقى دورند» در حقيقت توصيف شقاق است به حال موصوف شقاق، نه خود آن. و معنايش اين است كه: ستمگران اهل جحود و عناد - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - و يا اهل جحود و اهل شك هر دو، هر آينه در ناسازگارى و مخالفتى هستند كه صاحبان آن مخالفت از حق و اهل حق دورند.

﴿وَ لِيَعْلَمَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ أَنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ...﴾

متبادر از سياق اين است كه جمله مورد بحث عطف بر جمله «ليجعل» باشد و تعليل

براى جمله‏ ﴿فَيَنْسَخُ اَللَّهُ مَا يُلْقِي اَلشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اَللَّهُ آيَاتِهِ﴾ و ضمير در «انه» به آنچه پيغمبر و رسول آرزويش مى‏كنند و جمله‏ ﴿إِذَا تَمَنَّى...﴾ از آن حكايت مى‏كند بر گردد دليلى هم نيست كه دلالت كند بر اينكه مرجع اين ضمير قرآن است.

و معناى آيه چنين مى‏شود: خدا آنچه را كه شيطان القاء مى‏كند نسخ نموده سپس آيات خود را در دلها جايگزين مى‏كند تا القائات شيطان را مايه آزمايش بيماردلان و سنگدلان قرار داده و تا كسانى كه علم روزيشان شده با اين نسخ و احكام بفهمند كه آنچه رسول يا نبى آرزويش را مى‏كردند، حق و از ناحيه پروردگارت بوده، چون مى‏بينند كه القائات شيطان باطل شد پس به آن پيغمبر و يا نبى ايمان مى‏آورند و در نتيجه دلهايشان در برابر او نرم و خاشع مى‏شود.

ممكن است كه جمله «و ليعلم» عطف بر محذوف باشد آنگاه آن محذوف و اينكه بر آن عطف شده در مجموع تعليل بيان آيه قبلى باشد كه چگونه و چرا خداوند اين القاء را فتنه و آزمايش بيماردلان و سنگدلان قرار داد. آن وقت معنا چنين مى‏شود: ما اين حقيقت را بدين جهت بيان كرديم كه چنين و چنان شود و نيز آنان كه علم روزيشان شد بدانند كه روش مزبور حق و از ناحيه پروردگارت بوده... عينا نظير عطف به محذوفى كه در آيه‏ ﴿وَ تِلْكَ اَلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ اَلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ به كار رفته و اين عطف به محذوف در قرآن بسيار است.

﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَهَادِ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ اين جمله در مقام بيان علت اين است كه چطور دانستن و فهميدن آنان كه علم روزيشان شده هدف و غايت روش مذكور خدا شده است. به اين بيان كه اگر خدا بيماردلان و سنگدلان را چنين و چنان كرد تا دسته سوم كه علم روزيشان شده بفهمند براى اين است كه خدا هادى و راهنما است. مى‏خواهد ايشان را قدم به قدم هدايت كند و با اين فهماندن ايشان را به سوى صراط مستقيم راهنمايى فرمايد.

﴿وَ لاَ يَزَالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ...﴾

اين آيه به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد از اين معنا خبر مى‏دهد كه اين گونه كفار تا آخر عمر از ايمان محرومند. پس مقصود از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ همه كفار نيستند، چون مى‏دانيم و مى‏بينيم كه بسيارى از كفار بعد از سالها كفر موفق به ايمان مى‏شوند، پس مى‏فهميم كه مراد

از كفار نامبرده در آيه، همان عده‏اى از صناديد و سردمداران قريشند كه تا آخر عمر موفق به ايمان نشدند، همچنانكه در آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ نيز منظور اينگونه كفارند، كه در حقيقت ريشه فتنه هستند.

فتنهمرض قلبقساوتشیطانامتحانالقای شیطان فتنه قلب بیمار و قاسی.مرض و قساوت قلب.وساوس علیه حق.صنادید کفر ریشه‌فتنه.امتحان با القائات.خشوع مقابل قساوت.

مقصود از اينكه روز قيامت عقيم (نازا) است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى «عقيم بودن روز» اين است كه طورى باشد كه ديگر فردايى از آن متولد نشود، و آن، روز هلاكت و يا روز قيامت است، و مراد در آيه به طورى كه سياق آيه سوم مى‏رساند روز قيامت مى‏باشد.

و معناى آيه اين است كه كسانى كه كافر شدند همواره در شك نسبت به قرآن خواهند ماند تا روز قيامت به سراغشان آيد - و يا عذاب روز قيامت كه روزى است ناگهانى مى‏رسد - و كسى را مهلت چاره‏جويى نمى‏دهد، و فردايى از آن متولد نمى‏شود تا جبران ما فات را كنند.

و اگر ميان روز قيامت و روز عذاب قيامت ترديد انداخته براى اين است كه هر دو در اثر يكسانند، چه روز قيامت برسد و چه عذاب آن، آن وقت اعتراف به حق مى‏كنند و ديگر شك و ترديد ايشان از بين مى‏رود، همچنانكه در باره روز قيامت فرمود: ﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ اَلرَّحْمَنُ وَ صَدَقَ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ و در باره رفع شك و ترديد هنگام مشاهده عذاب قيامت مى‏فرمايد: ﴿وَ يَوْمَ يُعْرَضُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى اَلنَّارِ أَ لَيْسَ هَذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلىَ وَ رَبِّنَا﴾ .

از آنچه گذشت اين نكته نيز روشن گرديد كه چرا در يك آيه روز قيامت را يك بار به قيد ناگهانى بودن مقيد كرد، و بارى ديگر به قيد نازا بودن، چون مى‏خواست دو چيز را بفهماند، يكى اينكه در آن روز هيچ چاره‏اى يافت نمى‏شود، و ديگر اينكه فردايى ندارد كه جبران ما فات را كنند.

﴿اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ … عَذَابٌ مُهِينٌ﴾

در سابق به طور مكرر گفتيم كه مراد از «براى خدا بودن ملك در روز قيامت» ظاهر

شدن حقيقت است در آن روز، و گر نه در دنيا هم ملك براى خدا است، و اين اختصاص به روز قيامت ندارد، و همچنين در نظاير اين اوصاف كه براى روز قيامت در قرآن آمده، از قبيل ﴿اَلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾ ، ﴿اَلْقُوَّةَ لِلَّهِ﴾ ، و مانند آن، كه منظور ظهور آن وصف است.

در اينجا لازم است مطلب را توضيح دهيم تا كسى از خوانندگان عزيز دچار اشتباه نشود: منظور ما از اينكه گفتيم در روز قيامت براى همه روشن مى‏شود كه ملك براى خدا است ملك مجازى نيست، چون ملك دو قسم است، يكى ملك حقيقى و حق، و ديگرى مجازى و صورى. آنچه از مصاديق ملك در اين عالم براى اشياء و اشخاص ملاحظه مى‏كنيم ملك مجازى و صورى است كه خدا به آن‌ها داده، البته در عين اينكه داده باز ملك خود اوست. اين دو قسم ملك همواره هست تا قيامت به پا شود، آن وقت ديگر اثرى از ملك مجازى و صورى باقى نمى‏ماند، در نتيجه ديگر احدى از موجودات عالم صفت مالكيت را ندارند. پس، از معناى مالك باقى نمى‏ماند مگر ملك حقيقى و حق، كه آن هم براى خدا است و بس. پس يكى از خصايص روز قيامت اين مى‏شود كه آن روز ملك براى خدا است، و همچنين آن روز عزت و قدرت و امر براى خدا است.

﴿يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ﴾ يعنى آن روز غير از خدا هيچ حاكمى ديگر غير او نيست، چون حكم راندن از فروعات ملك است، وقتى در آن روز براى احدى هيچ نصيبى از ملك نماند، هيچ نصيبى از حكم راندن هم نمى‏ماند.

﴿فَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ فِي جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا﴾

مقصود از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ معاندين هستند كه از حق استكبار مى‏ورزند.

﴿فَأُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾ اين جمله بيان همان حكمى است كه خداى تعالى در آن روز مى‏راند.

یوم عقیمقیامتملکجناتعذاب مهینروز قیامت عقیم.عذاب مهین کافران.جنات النعیم مؤمنان.ملک آن روز برای خدا.شک کفار تا قیامت.ایمان و عمل صالح.

بحث روايتى [چند روايت در باره اذن قتال و تشريع جهاد با نزول آيه: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ...﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان مى‏گويد: از امام باقر (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هنوز مامور به قتال و ماذون به آن نشده بود كه آيه‏ ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا﴾ نازل، و جبرئيل شخصا شمشير بر كمر آن جناب ببست‏.

و در همان كتاب مى‏گويد: مشركين مسلمانان را اذيت مى‏كردند و هر روز و هر ساعتى با سر شكسته، و يا كتك خورده نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به شكايت مى‏آمدند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏فرمود صبر كنيد، زيرا من هنوز مامور به جنگ نشده‏ام تا آنكه از مكه به مدينه مهاجرت فرمود. آن وقت اين آيه در مدينه نازل شد و اين اولين آيه‏اى است كه در باره قتال نازل شد.

مؤلف: در الدر المنثور هم از جمع كثيرى از صاحبان جامع از ابن عباس و ديگران روايت شده كه اين آيه اولين آيه در قتال است كه نازل شد. چيزى كه هست در بعضى از اين روايات آمده كه آيه در باره مهاجرين از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شده، و اين روايات به فرضى هم كه صحيح باشد اين فقره آن اجتهاد خود راوى آن بوده، چون قبلا هم گفتيم كه آيه مطلق است، و اصلا معقول نيست كه فرمان جهاد با اينكه حكمى است عمومى، متوجه طايفه خاصى از امت شود.

نظير اين حرف در جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي اَلْأَرْضِ...﴾ و بلكه در جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ...﴾ به بيانى كه گذشت، جريان دارد.

باز در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ...﴾ از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: در باره مهاجرين نازل شده، ولى مصداق بارزش آل محمد (علیه السلام) هستند كه از وطن خود بيرون رانده شدند و همواره در ترس بودند.

مؤلف: روايتى هم كه در مناقب از آن جناب در ذيل جمله مذكور آمده كه فرموده: «ماييم و در حق ما نازل گرديده است» و نيز روايتى كه در روضه كافى از آن جناب رسيده كه فرموده: «آيه در حق حسين (علیه السلام) جارى شد» همه بر اين معنا كه گفتيم حمل مى‏شود.

و نيز همچنين است آنچه كه در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ اَلْمُنْكَرِ﴾ از آن حضرت روايت آورده كه فرمود: آن‌هايى كه چنينند ما هستيم‏. و نيز

روايتى كه در كافى‏، و معانى‏، و كمال الدين‏، از امام صادق، و كاظم (علیه السلام) رسيده كه در تفسير ﴿وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ﴾ فرمودند: ﴿بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ﴾ امامى است كه سكوت كرده و ﴿قَصْرٍ مَشِيدٍ﴾ امام ناطق است.

و در الدر المنثور است كه حكيم ترمذى - در نوادر الاصول - و ابو نصر سجزى، در كتاب ابانه، و بيهقى، در كتاب شعب الايمان، و ديلمى، در مسند فردوس از عبد الله بن جراد روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا فرمود: آن كس كه چشمش نبيند كور نيست بلكه كور كسى است كه بصيرتش از كار افتاده باشد.

و در كافى به سند خود از زراره از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: نبى كسى است كه فرشته وحى را در خواب مى‏بيند و صوت را مى‏شنود، ولى در بيدارى ملك را نمى‏بيند و رسول كسى است كه هم صوت را مى‏شنود و هم در خواب مى‏بيند و هم در بيدارى فرشته را مشاهده مى‏كند.

مؤلف: و در اين معنا روايات ديگرى است. و مراد از معاينه و مشاهده ملك - به طورى كه در روايات ديگر آمده - نازل شدن ملك و ظهورش براى رسول و سخن گفتنش با او و رساندن وحى است به او كه ما بعضى از اين روايات را در ابحاث نبوت در جلد دوم اين كتاب نقل كرديم.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه به سندى صحيح از سعيد بن جبير روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) سوره «و النجم اذا هوى» را در مكه خواند تا اين آيه: ﴿أَ فَرَأَيْتُمُ اَللاَّتَ وَ اَلْعُزَّى وَ مَنَاةَ اَلثَّالِثَةَ اَلْأُخْرىَ﴾ همين كه اين آيه را خواند شيطان به زبانش انداخت و گفت: «و غرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى» گفتند: تا كنون خدايان ما را به نيكى ياد نكرده بود و او خودش به سجده افتاد مردم هم سجده كردند.

آنگاه جبرئيل بيامد و گفت: آنچه را كه من بر تو نازل كردم بخوان. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خواند تا رسيد به «تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى» جبرئيل

گفت: من اين جمله را نازل نكرده‏ام، اين از شيطان است، پس اين آيه نازل شد: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاَ نَبِيٍّ...﴾ .

اذن قتالامام باقرمدینهغرانیقروایتنزول اذن قتال در مدینه.بستن شمشیر توسط جبرئیل در روایت.اذیت مشرکان پیش از اذن.اشاره به داستان غرانیق در روایت معارض.

رد و ابطال روايتى كه در ذيل آيه: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاَ نَبِيٍّ...﴾ نقل شده است و با عصمت انبياء (عليهم السلام) منافات دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: اين روايت به چند طريق از ابن عباس و جمعى از تابعين روايت شده، و جماعتى از تابعين از جمله حافظ ابن حجر آن را صحيح دانسته‏اند.

و ليكن ادله قطعيى كه دلالت بر عصمت آن جناب دارد متن اين روايت را تكذيب مى‏كند هر چند كه سندش صحيح باشد، پس ما به حكم آن ادله لازم است ساحت آن جناب را منزه از چنين خطايى بدانيم. علاوه بر اين كه اين روايت شنيع‏ترين مراحل جهل را به آن جناب نسبت مى‏دهد براى اينكه به او نسبت مى‏دهد كه نمى‏دانسته جمله «تلك الغرانيق العلى...» كلام خدا نيست و جبرئيل آن را نياورده و نمى‏دانسته كه اين كلام كفر صريح و موجب ارتداد از دين است. تازه اين نادانى‏اش آن قدر ادامه يافته تا سوره تمام شده، و سجده آخر آن را به جا آورده باز هم متوجه خطاى خود نشده تا جبرئيل نازل شده، دوباره سوره را بر او عرضه كرده و اين دو جمله كفرآميز را هم جزو سوره خوانده است. آن وقت جبرئيل گفته من آن را نازل نكرده‏ام. از همه بدتر اينكه جبرئيل آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ...﴾ را نازل كرده، و نظاير اين كفر را براى همه انبياء و مرسلين اثبات نموده است.

از همينجا روشن مى‏شود كه توجيه و عذرى كه بعضى به منظور دفاع از حديث درست كرده‏اند باطل و عذرى بدتر از گناه است و آن اين است كه «اين جمله از آن حضرت سبق لسانى بوده و شيطان در او تصرفى كرده كه در نتيجه دچار اين اشتباه و غلط شده» براى اينكه نه متن حديث را مى‏گويد و نه دليل عصمت چنين خطايى را براى انبياء جايز مى‏داند.

علاوه بر اينكه اگر مثل چنين تصرفى براى شيطان باشد كه در زبان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) تصرف نموده، يك آيه و يا دو آيه غير قرآنى به عنوان قرآن به زبان او جارى سازد، ديگر اعتمادى در كلام الهى باقى نمى‏ماند، چون ممكن است كسى احتمال دهد بعضى از آيات قرآن از همان تصرفات بوده باشد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن طور كه داستان غرانيق مى‏گويد آن آيات را قرآن پنداشته، آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا...﴾ كاشف دروغ بودن يكى از آن‌ها - يعنى همان قصه غرانيق - و سرپوش بقيه آن‌ها باشد.

و يا احتمال دهد كه اصلا داستان غرانيق كلام خدا باشد و آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا...﴾ و هر

آيه ديگرى كه منافى با بت‏پرستى است از القائات شيطان باشد و بخواهد با آيه مذكور كه داستان غرانيق را ابطال مى‏كند بر روى بسيارى از آيات كه در حقيقت القائات شيطانى فرض شده سرپوش بگذارد كه با اين احتمال از هر جهت اعتماد و وثوق به كتاب خدا از بين رفته رسالت و دعوت نبوت به كلى لغو مى‏گردد. و ساحت مقدس حق تعالى منزه از آن است.

غرانیقعصمتابطال روایتوحیوثوقعصمت پیامبر در برابر روایت غرانیق.نفی القای شیطان در متن وحی.وثوق به کتاب خدا.نسبت کفرآمیز غرانیق.تنزیه ساحت پیامبر.

رزق مهاجران شهید و میت و نصرت مظلوم در حج ۵۸-۶۶ آیات ۵۸–۶۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات هجرت و قتل یا موت، عقاب بالمثل و تعلیل نصرت به حق و قدرت خدا را یکجا می‌آورد.

وَٱلَّذِينَ هَاجَرُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوٓا۟ أَوْ مَاتُوا۟ لَيَرْزُقَنَّهُمُ ٱللَّهُ رِزْقًا حَسَنًۭا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ ٱلرَّٰزِقِينَ
و آنان كه در راه خدا مهاجرت كرده‌اند، و آنگاه كشته شده يا مرده‌اند، قطعاً خداوند به آنان رزقى نيكو مى‌بخشد. و راستى اين خداست كه بهترين روزى‌دهندگان است.
لَيُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلًۭا يَرْضَوْنَهُۥ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌۭ
آنان را به جايگاهى كه آن را مى‌پسندند درخواهد آورد، و شك نيست كه خداوند دانايى بردبار است.
۞ ذَٰلِكَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِۦ ثُمَّ بُغِىَ عَلَيْهِ لَيَنصُرَنَّهُ ٱللَّهُ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌۭ
آرى چنين است، و هر كس نظير آنچه بر او عقوبت رفته است دست به عقوبت زند، سپس مورد ستم قرار گيرد، قطعاً خدا او را يارى خواهد كرد، چرا كه خدا بخشايشگر و آمرزنده است.
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ يُولِجُ ٱلَّيْلَ فِى ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِى ٱلَّيْلِ وَأَنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌۢ بَصِيرٌۭ
اين بدان سبب است كه خدا شب را در روز درمى‌آورد و روز را [نيز] در شب درمى‌آورد، و خداست كه شنواى بيناست.
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلْبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْكَبِيرُ
[آرى،] اين بدان سبب است كه خدا خود حق است و آنچه به جاى او مى‌خوانند آن باطل است، و اين خداست كه والا و بزرگ است.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَتُصْبِحُ ٱلْأَرْضُ مُخْضَرَّةً ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌۭ
آيا نديده‌اى كه خدا از آسمان، آبى فرو فرستاد و زمين سرسبز گرديد؟ آرى، خداست كه دقيق و آگاه است.
لَّهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ اوست، و در حقيقت، اين خداست كه خود بى‌نياز ستوده‌[صفات‌] است.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ وَٱلْفُلْكَ تَجْرِى فِى ٱلْبَحْرِ بِأَمْرِهِۦ وَيُمْسِكُ ٱلسَّمَآءَ أَن تَقَعَ عَلَى ٱلْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ بِٱلنَّاسِ لَرَءُوفٌۭ رَّحِيمٌۭ
آيا نديده‌اى كه خدا آنچه را در زمين است به نفع شما رام گردانيد، و كشتيها در دريا به فرمان او روانند، و آسمان را نگاه مى‌دارد تا [مبادا] بر زمين فرو افتد، مگر به اذن خودش [باشد]. در حقيقت، خداوند نسبت به مردم سخت رئوف و مهربان است.
وَهُوَ ٱلَّذِىٓ أَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ۗ إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ لَكَفُورٌۭ
و اوست كه شما را زندگى بخشيد، سپس شما را مى‌ميراند، و باز زندگى [نو] مى دهد. حقا كه انسان سخت ناسپاس است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات غرض سابق را تعقيب نموده، ثواب كسانى را كه هجرت كرده و سپس در جهاد در راه خدا كشته شدند و يا مردند بيان مى‏كند، البته در خلال اين بيان جملاتى هم در تحريك و تشويق به جهاد، و در وعده نصرت آمده، مانند جمله‏ ﴿ذَلِكَ وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اَللَّهُ...﴾.

و اين آيات خصوصيتى دارند كه در هيچ جاى قرآن كريم اين خصوصيت نيست و آن اين است كه اين هشت آيه كه پشت سر هم قرار دارند هر يك با دو اسم از اسماى حسناى الهى ختم مى‏شوند مگر اسم جلاله كه آن نيامده است.

و در نتيجه اگر ضمير «هو» را هم اسم بدانيم، شانزده اسم در اين هشت آيه آمده است: 1 - هو 2 - خير الرازقين 3 - عفو 4 - غفور 5 - سميع 6 - بصير 7 - على 8 - كبير 9 - لطيف 10 - خبير 11 - غنى 12 - حميد 13 - رؤوف 14 - رحيم 15 - عليم 16 - حليم. و در آيه نهم آمده كه او زنده مى‏كند و مى‏ميراند و نيز او حق است و ملك آسمان و زمين از او است و اين در معناى چهار اسم است: «محيى» ، «مميت» ، «حق» و «مالك» يا «ملك» كه با اين چهار اسم بيست

اسم از اسماى خداى تعالى كه با لطيف‏ترين و بى‏سابقه‏ترين وجهى در اين 9 آيه به كار رفته است.

هجرتجهادثوابنصرتجهاد و هجرت.ثواب و رزق.وعده نصرت.

مژده به مهاجران فى سبيل الله كه كشته شدند يا به مرگ طبيعى درگذشتند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اَللَّهُ رِزْقاً حَسَناً﴾

بعد از آنكه اخراج مهاجرين از ديارشان را بيان كرد دنبالش پاداش مهاجرت و محنتشان در راه خدا را ذكر مى‏كند، و آن عبارت است از وعد حسن و رزق حسن.

و اگر هجرت را مقيد به قيد ﴿فِي سَبِيلِ اَللَّهِ﴾ كرد براى اين است كه اگر هجرت براى خدا نبوده باشد مثوبتى بر آن مترتب نمى‏شود، چون مثوبت متعلق به عمل صالح مى‏شود، و عمل صالح وقتى عمل صالح مى‏شود كه با خلوص نيت باشد، و در راه خدا انجام شود نه در راه غير خدا، از قبيل به دست آوردن مال و جاه و امثال آن‌ها از مقاصد دنيوى، و لذا مى‏گوييم دو جمله «قتلوا» و «او ماتوا» نيز در واقع مقيد به قيد مزبور است، يعنى «قتلوا فى سبيل الله» و «ماتوا فى سبيل الله» و يا «تغربوا فى سبيل الله» در راه خدا كشته شدند، يا مردند يا غربت كشيدند.

﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ اَلرَّازِقِينَ﴾ اين جمله آيه را ختم مى‏كند، و مضمون آن را كه رزق حسن (نعمت اخروى) است تعليل مى‏نمايد، چون بعد از مردن و كشته شدن جز آخرت جايى نيست كه آدمى در آن رزق حسن بخورد. و اصولا در آيات قرآنى اطلاق رزق بر نعمتهاى بهشت شده، مانند آيه‏ ﴿أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ﴾ .

﴿لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً يَرْضَوْنَهُ وَ إِنَّ اَللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ﴾

كلمه «يدخلن» و «مدخل» هر دو از ادخال گرفته شده، و «مدخل» - به ضم ميم و فتح خاء - اسم مكان از ادخال است و احتمال اينكه مصدر ميمى باشد آن طور كه بايد مناسب با سياق نيست.

و در اينكه اين مدخل را كه همان بهشت است توصيف كرده به اينكه «يرضونه - مايه خشنودى ايشان است» «رضاء» را هم مطلق آورده تا منتها درجه آنچه آدمى آرزويش مى‏كند مشمول آن شود همچنانكه فرموده: ﴿لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاؤُنَ﴾ .

و جمله مورد بحث بيان است براى جمله‏ ﴿لَيَرْزُقَنَّهُمُ اَللَّهُ رِزْقاً حَسَناً﴾ و اينكه ايشان را به مدخلى داخل مى‏كند كه مايه خشنوديشان باشد و از آن كراهتى نداشته باشند تلافى اخراج مشركين است كه ايشان را از ديارشان اخراج كردند، اخراجى كه مايه كراهتشان شد و لذا اين

جمله را تعليل كرد به اينكه «چون خدا دانا و بردبار است» ، يعنى مى‏داند كه مايه خشنودى مسلمين چيست، همان را برايشان فراهم مى‏سازد، اما فراهم ساختن شخصى بردبار و لذا در عقوبت دشمنان ستمگر ايشان عجله نمى‏كند.

مهاجرانرزق حسنشهیدموتمدخلرزق حسن.فى سبیل الله.قتل یا موت.حیات عند الرب.مدخل مرضی.

معناى آيه: ﴿ذَلِكَ وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ...﴾ و مراد از نصرت خدا در آن، و وجه آوردن دو صفت «عفو» و «غفور» بعد از وعده نصرت به مظلوم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذَلِكَ وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اَللَّهُ إِنَّ اَللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ﴾

كلمه «ذلك» خبر است براى مبتدايى كه حذف شده و تقدير آن «الامر ذلك الذى اخبرناك» است، يعنى مطلب از اين قرار بود كه برايت گفتيم، كلمه «عقاب» به معناى مؤاخذه انسان است به نحوى ناخوشايند، در مقابل كارى ناخوش آيند كه عقاب شونده مرتكب شده، و اگر اين مؤاخذه را عقاب ناميده‏اند، بدين مناسبت است كه عقيب و دنبال عمل ناخوش آيند قرار دارد.

و «عقاب به مثل عقاب» كنايه از معامله به مثل است و چون اين معامله به مثل، كار خوبى نيست لذا آن را مقيد كرد به قيد «بغى» و جمله «بغى عليه» را با لفظ «ثم» بدان عطف نمود.

﴿لَيَنْصُرَنَّهُ اَللَّهُ﴾ با در نظر گرفتن اينكه مقام، مقام اذن در جهاد است، از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه مراد از «نصر» اظهار و غلبه دادن مظلومان بر ظالمان ستمگر ياغى است به اينكه در جنگ آنان را بر اينان پيروزى دهد. و ليكن ممكن است در جمله‏ ﴿وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً فَلاَ يُسْرِفْ فِي اَلْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُوراً﴾ مقصود از «نصرت» تشريع قانون به نفع مظلوم و عليه ظالم باشد، تا مظلوم بتواند آنچه را كه بر سرش آمده تلافى كند. و مقصود از «اذن در قتال» هم همين قانون باشد، يعنى دست كوتاه مظلوم را دراز كند تا دست درازى ظالم را تلافى نمايد.

و با اين احتمال، ديگر تعليل نصرت به جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ﴾ كاملا روشن مى‏شود، چون اجازه به قتال و مباح كردن آن در موارد اضطرار و حرج، و امثال آن، خود از مقتضيات دو صفت عفو و غفور بودن خدا است همچنانكه مكرر در تفسير امثال: ﴿فَمَنِ اُضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ توضيح داده‏ايم، و مخصوصا در جلد ششم اين كتاب در

بحث «مجازات و عفو» كاملا روشن ساخته‏ايم.

و بنابراين، معناى آيه چنين مى‏شود: هر كس ستم كننده بر خود را عقاب كند به مثل عقابى كه او از در ظلم كرده، خدا او را يارى كرده چون اجازه چنين عملى را به او داده و او را از معامله به مثل ممانعت نفرموده، چون خدا بخشنده و غفور است، و آنچه اثر زشت كه اين معامله به مثل دارد محو مى‏كند، چون اگر محو نكند عقاب و آزار رساندن به خلق در نظام حيات اثر زشت خود را مى‏گذارد، چيزى كه هست خدا در خصوص اين موارد آن اثر زشت و مبغوض را مى‏پوشاند، چون خودش به آن اجازه داده و آن را حرام نكرده.

با اين بيان اين نكته نيز روشن مى‏شود كه به چه مناسبت در آخر آيه قبلى وصف حلم را آورد و نيز روشن مى‏گردد كه كلمه «ثم» تنها براى رساندن بعديت به حسب ذكر است، نه بعديت زمانى.

بعضى از مفسرين‏ در معناى آيه گفته‏اند: هر كس به جنايت كننده بر خود جنايتى وارد آورد و سپس برگردد و او را دوباره مجازات كند خدا آن مظلوم را يارى مى‏كند، كه خدا بخشنده آن عقابى است كه بار دوم به دشمن داده و اين ترك اولى را مرتكب شده، هر چند كه جا داشت كه صبر، و عفو از جانى، و بزرگوارى را ترك نكند، همچنانكه قرآن دستور داده فرمود:

﴿وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوىَ﴾ و نيز فرمود: ﴿فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اَللَّهِ﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ﴾.

در اين تفسير چند اشكال است:

اولا در اين تفسير كلمه «ثم» براى بعديت زمانى گرفته شده، و به همين جهت كلمه «عقاب» با كلمه «بغى» دو معنا پيدا كردند و كلمه عقاب با اينكه معنايش مطلق است هم جنايت را شامل است و هم غير آن را، مختص به جنايت شده و چنين اختصاصى دليل ندارد.

و ثانيا اين مفسرين نصرت را به معناى نصرتى تكوينى (ظفر دادن) گرفته‏اند نه تشريعى (حق قانونى) و در حقيقت آيه را به معناى خبر دادن از نصرت خدا مظلوم را بر ظالم گرفته‏اند و حال آنكه چه بسيار ظالم‏ها را مى‏بينيم كه بعد از انتقام مظلوم از او، دوباره ظلم خود را از

سرگرفته و خدا هم تكوينا ياريش نكرده است.

و ثالثا قتال با مشركين و جهاد در راه خدا به طور قطع از مصاديق اين آيه است، و لازمه معنايى كه براى آيه كردند اين است كه ترك جهاد با كفار، و بخشودن آنان از جهاد اولى و بهتر باشد، و فساد اين قول واضح است ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهَارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهَارَ فِي اَللَّيْلِ وَ أَنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾

«ايلاج» هر يك از شب و روز در ديگرى به معناى حلول آن در محل آن ديگرى است، مانند حلول نور روز در جاى ظلمت شب، گويى كه نور صبح مانند فرو رفتن چيزى در چيزى داخل ظلمت شب مى‏شود، و پس از وسعت يافتن همه آن فضايى را كه ظلمت شب گرفته بود مى‏گيرد، همچنانكه ظلمت عصر مانند چيزى كه در چيزى فرو رود، وارد در نور روز شده در آن وسعت مى‏گيرد، تا همه فضا و جاى نور را بگيرد.

عقابمقابله به مثلبغینصرتعفومقابله به مثل.عفو و غفور.بغی پس از عقاب.عفو اقرب به تقوا.

تعليل نصرت دادن به مظلوم، به حق بودن خداوند و عموم قدرت او عز و جل‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مشار اليه به كلمه «ذلك» بنا بر آن معنايى كه ما براى نصرت كرديم پيروزى مظلوم است كه بر ظالم خود دست قانونى يافته و عقابش نموده است و معنايش اين است كه: اين نصرت به سبب آن است كه سنت خدا بر اين جريان يافته كه همواره يكى از دو نفر متضاد و مزاحم را بر ديگرى غلبه دهد، همانطور كه همواره روز را بر شب، و شب را بر روز غلبه مى‏دهد، و خدا شنواى گفته‏هاى ايشان و بيناى اعمال ايشان است پس مظلوم را كه حقش از دست رفته مى‏بيند و آه و ناله‏اش را مى‏شنود و او را يارى مى‏كند.

در معناى اين آيه وجوه ديگرى ذكر كرده‏اند كه با سياق آيه انطباق ندارد، و ما هم از ذكر آن‌ها خوددارى نموديم.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ اَلْبَاطِلُ وَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾

اشاره به كلمه «ذلك» باز به همان نصرت و يا هم به آن و هم به سببى كه براى آن ذكر كرد مى‏باشد.

دو حصرى كه در جمله‏ ﴿بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ و جمله‏ ﴿وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ اَلْبَاطِلُ﴾ به كار رفته، يا به اين معنا است كه خدا حق است و باطل در او راه ندارد و خدايانى كه براى خود گرفته‏اند باطل محض است و هيچ حقى در آن‌ها نيست پس خدا قادر است بر اينكه در تكوين موجودات تصرف نموده به نفع بعضى و عليه بعضى به آنچه مى‏خواهد حكم كند. و يا به اين معنا است كه خداى تعالى حق است، اما به حقيقت معناى كلمه و غير خدا كسى اينطور حق نيست، مگر كسى و چيزى كه او حقش كرده باشد و خدايانى كه به جاى خدا مى‏پرستند،

يعنى بتها بلكه هر چيزى كه بدان دل مى‏بندند و ركون مى‏كنند باطل است و بس، چون مصداق غير باطل تنها خدا است - دقت فرماييد - و اگر گفتيم باطل است لا غير، بدان جهت است كه خودش مستقلا حقيقت ندارد.

و به هر تقدير، معناى آيه اين است كه: اين تصرف در تكوين و تشريع از خداى سبحان است و سببش اين است كه خداى تعالى خودش حق است و با مشيت اوست كه هر موجود حقى داراى حقيقت مى‏شود، و آلهه مشركين و هر چيزى كه ظالمين ياغى بدان ركون مى‏كنند باطل است و قادر بر هيچ چيز نيست.

﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾ «علو» خداى تعالى به گونه‏اى است كه او علو دارد و هيچ چيز بر او علو ندارد. و كبرش طورى است كه در برابر هيچ چيز كوچك نمى‏شود و ذليل و خوار نمى‏گردد. و اين علو و اين كبر از فروعات حق بودن يعنى ثابت و زوال ناپذير بودن او است.

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً فَتُصْبِحُ اَلْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اَللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ﴾

در اين آيه بر عموم قدرت خداى عز و جل كه قبلا گذشت استشهاد شده به مساله فرو فرستادن آب از آسمان - و منظور از آسمان بالاى سر است - و سر سبز نمودن زمين.

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ﴾ بيان علت سبز كردن زمين با فرستادن باران است، پس نتيجه آن تعليل و اين استشهاد چنين مى‏شود كه گويى فرموده باشد: خدا آب را از آسمان مى‏فرستد، تا چنين و چنان شود، چون خدا لطيف و خبير است و خود به عموم قدرتش گواهى مى‏دهد.

﴿لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ وَ إِنَّ اَللَّهَ لَهُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ﴾

ظاهر اين جمله مى‏رساند كه خبرى بعد از خبر باشد براى كلمه «ان» پس در نتيجه تتمه تعليل در آيه سابق خواهد بود. گويا فرموده: خدا لطيف و خبير و مالك همه موجودات در آسمان و زمين است و در ملك خود هر طور بخواهد به لطف و جبروتش تصرف مى‏كند، ممكن هم هست جمله‏اى غير مربوط به سابق، و تعليلى جداگانه و مستقل باشد.

و جمله‏ ﴿وَ إِنَّ اَللَّهَ لَهُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ﴾ افاده مى‏كند كه هر چند تصرفات او همه جميل و نافع و سزاوار حمد و ستايش است ولى در عين حال خود او هيچ احتياجى به آن تصرفاتش ندارد. پس مفاد دو اسم «غنى» و «حميد» مجموعا اين است، كه خداى تعالى جز آنچه كه نافع است انجام نمى‏دهد، و ليكن آنچه انجام مى‏دهد نفعش عايد خودش نمى‏شود بلكه عايد خلقش مى‏گردد.

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي اَلْأَرْضِ...﴾

اين آيه استشهاد ديگرى بر عموم قدرت خدا است، و مقابله ميان تسخير آنچه در زمين

است و تسخير كشتى‏ها در دريا تاييد مى‏كند كه مراد از زمين، خشكى، در مقابل دريا است و بنابراينكه جمله‏ ﴿وَ يُمْسِكُ اَلسَّمَاءَ...﴾ پس از اين دو جمله واقع شده، مى‏رساند كه حاصل مقصود اين است كه خدا آنچه در آسمان و آنچه در زمين، و آنچه در درياها است مسخر براى شما كرده.

و مراد از آسمان همانطور كه گفتيم جهت بالا، و موجودات بالا است پس خدا نمى‏گذارد كه آن موجودات فرو ريزند، و به زمين بيفتند، مگر به اذن خودش كه با اذن او احيانا سنگهاى آسمانى و صاعقه، و امثال آن به زمين مى‏افتد.

خداوند اين آيه را با دو صفت رأفت و رحمت ختم فرموده تا نعمت را تتميم نموده، منت را بر مردم تمام كرده باشد.

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي أَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَكَفُورٌ﴾

سياق ماضى در «احياكم» دلالت مى‏كند بر اينكه مقصود از آن، حيات دنيا است، و اهميتى كه معاد دارد اقتضاء مى‏كند كه مراد از جمله «ثم يحييكم» حيات اخروى در روز قيامت باشد، نه حيات برزخى.

و اين نعمت حيات و دنبالش نعمت مرگ، و دنبال آن باز نعمت حيات، از نعمتهاى بزرگ الهى است كه خدا با آن منت را بر بشر تمام كرده و به همين جهت در آخر آيه فرموده: به درستى كه انسان به طور مسلم كفران پيشه است

حقباطلقدرتلیل و نهارامساک سماءالله هو الحق.عموم قدرت.ما فى السموات والارض.احیاء و اماتة.ماء و نبات.

بحث روايتى (دو روايت در ذيل آيه: ﴿وَ اَلَّذِينَ هَاجَرُوا...﴾ و آيه: ﴿وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ...﴾)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در جوامع الجامع در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ هَاجَرُوا … لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ﴾ مى‏گويد: روايت شده كه اصحاب گفتند: يا رسول الله! اينان كه كشته شدند فهميديم خدا چه چيزى به آنان عطا فرمود حال كه ما با تو جهاد مى‏كنيم آن طور كه آنان كردند، و اگر شهيد نشويم و به مرگ طبيعى از دنيا برويم نزد خدا چه اجرى خواهيم داشت؟ در پاسخ آنان اين دو آيه نازل شد.

و در مجمع البيان در تفسير آيه‏ ﴿وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ...﴾ مى‏گويد: روايت شده كه اين آيه در باره قومى از مشركين مكه نازل شد كه جمعى از مسلمانان را دو شب از محرم مانده ديدند و با خود گفتند اصحاب محمد در اين ماه قتال را حلال نمى‏دانند پس به آن دو حمله

كردند و آن دو سوگندشان دادند كه در ماه حرام جنگ مكنيد ولى نپذيرفتند و خداوند مسلمانان را بر ايشان پيروزى داد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از ابن ابى حاتم از مقاتل نقل كرده ولى اثر ضعف از سر تا پاى آن هويدا است براى اينكه مشركين نيز مانند مسلمانان قتال در ماه حرام را حرام مى‏دانستند.

و در تفسير آيه‏ ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلشَّهْرِ اَلْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ...﴾ در جلد دوم اين كتاب رواياتى در باره داستان عبد الله بن جحش و اصحاب او گذشت كه ضعف اين روايت را بيشتر مى‏كند.

روایتشهیدموتعقاباصحابرزق شهید و غیر شهید.جهاد با رسول.موت طبیعی.

مناسک امت‌ها، رد شرک، مثل مگس، اصطفای رسل، جهاد و ملت ابراهیم آیات ۶۷–۷۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۶۷ تا ۷۸ حج از مناسک امت‌ها و جدال تا تمثیل آلهه و دستورات عبادی-جهادی امت اسلام را یکجا می‌بندد.

لِّكُلِّ أُمَّةٍۢ جَعَلْنَا مَنسَكًا هُمْ نَاسِكُوهُ ۖ فَلَا يُنَٰزِعُنَّكَ فِى ٱلْأَمْرِ ۚ وَٱدْعُ إِلَىٰ رَبِّكَ ۖ إِنَّكَ لَعَلَىٰ هُدًۭى مُّسْتَقِيمٍۢ
براى هر امتى مناسكى قرار داديم كه آنها بدان عمل مى‌كنند، پس نبايد در اين امر با تو به ستيزه برخيزند، به راه پروردگارت دعوت كن، زيرا تو بر راهى راست قرار دارى.
وَإِن جَٰدَلُوكَ فَقُلِ ٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ
و اگر با تو مجادله كردند، بگو: «خدا به آنچه مى‌كنيد داناتر است.»
ٱللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ
خدا روز قيامت در مورد آنچه با يكديگر در آن اختلاف مى‌كرديد، داورى خواهد كرد.
أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِى ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ ۗ إِنَّ ذَٰلِكَ فِى كِتَٰبٍ ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌۭ
آيا ندانسته‌اى كه خداوند آنچه را در آسمان و زمين است مى‌داند؟ اينها [همه‌] در كتابى [مندرج‌] است. قطعاً اين بر خدا آسان است.
وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِۦ سُلْطَٰنًۭا وَمَا لَيْسَ لَهُم بِهِۦ عِلْمٌۭ ۗ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِن نَّصِيرٍۢ
و به جاى خدا چيزى را مى‌پرستند كه بر [تأييد] آن حجّتى نازل نكرده و بدان دانشى ندارند، و براى ستمكاران ياورى نخواهد بود.
وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا بَيِّنَٰتٍۢ تَعْرِفُ فِى وُجُوهِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱلْمُنكَرَ ۖ يَكَادُونَ يَسْطُونَ بِٱلَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِنَا ۗ قُلْ أَفَأُنَبِّئُكُم بِشَرٍّۢ مِّن ذَٰلِكُمُ ۗ ٱلنَّارُ وَعَدَهَا ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ
و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده مى‌شود، در چهره كسانى كه كفر ورزيده‌اند [اثر] انكار را تشخيص مى‌دهى: چيزى نمانده كه بر كسانى كه آيات ما را برايشان تلاوت مى‌كنند حمله‌ور شوند. بگو: «آيا شما را به بدتر از اين خبر دهم؟ [همان ]آتش است كه خدا آن را به كسانى كه كفر ورزيده‌اند وعده داده، و چه بد سرانجامى است.»
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌۭ فَٱسْتَمِعُوا۟ لَهُۥٓ ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَن يَخْلُقُوا۟ ذُبَابًۭا وَلَوِ ٱجْتَمَعُوا۟ لَهُۥ ۖ وَإِن يَسْلُبْهُمُ ٱلذُّبَابُ شَيْـًۭٔا لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ ٱلطَّالِبُ وَٱلْمَطْلُوبُ
اى مردم، مَثَلى زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مى‌خوانيد هرگز [حتى‌] مگسى نمى‌آفرينند، هر چند براى [آفريدن‌] آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمى‌توانند آن را بازپس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
مَا قَدَرُوا۟ ٱللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ
قدر خدا را چنانكه در خور اوست نشناختند. در حقيقت، خداست كه نيرومند شكست‌ناپذير است.
ٱللَّهُ يَصْطَفِى مِنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ رُسُلًۭا وَمِنَ ٱلنَّاسِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌۢ بَصِيرٌۭ
خدا از ميان فرشتگان رسولانى برمى‌گزيند، و نيز از ميان مردم. بى‌گمان خدا شنواى بيناست.
يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۗ وَإِلَى ٱللَّهِ تُرْجَعُ ٱلْأُمُورُ
آنچه در دسترس آنان و آنچه پشت سرشان است مى‌داند و [همه‌] كارها به خدا بازگردانيده مى‌شود.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱرْكَعُوا۟ وَٱسْجُدُوا۟ وَٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمْ وَٱفْعَلُوا۟ ٱلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ۩
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، ركوع و سجود كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و كار خوب انجام دهيد، باشد كه رستگار شويد.
وَجَٰهِدُوا۟ فِى ٱللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِۦ ۚ هُوَ ٱجْتَبَىٰكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى ٱلدِّينِ مِنْ حَرَجٍۢ ۚ مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَٰهِيمَ ۚ هُوَ سَمَّىٰكُمُ ٱلْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ وَفِى هَٰذَا لِيَكُونَ ٱلرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا۟ شُهَدَآءَ عَلَى ٱلنَّاسِ ۚ فَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَٱعْتَصِمُوا۟ بِٱللَّهِ هُوَ مَوْلَىٰكُمْ ۖ فَنِعْمَ ٱلْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ ٱلنَّصِيرُ
و در راه خدا چنانكه حق جهاد [در راه‌] اوست جهاد كنيد، اوست كه شما را [براى خود] برگزيده و در دين بر شما سختى قرار نداده است. آيين پدرتان ابراهيم [نيز چنين بوده است‌] او بود كه قبلاً شما را مسلمان ناميد، و در اين [قرآن نيز همين مطلب آمده است‌] تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشيد. پس نماز را برپا داريد و زكات بدهيد و به پناه خدا رويد. او مولاى شماست؛ چه نيكو مولايى و چه نيكو ياورى.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور مى‏دهد به دعوت، و اينكه حقايقى از دعوت خود و اباطيل شرك را بيان كند، آنگاه مؤمنين را دستور مى‏دهد به فعل خير كه خلاصه شريعت است و مراد از آن اين است كه خدا را بندگى نموده، عمل خير انجام دهند، و در آخر امر به جهاد در راه خدا مى‏كند، و با همين دستور سوره را ختم مى‏نمايد.

﴿لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكاً هُمْ نَاسِكُوهُ فَلاَ يُنَازِعُنَّكَ فِي اَلْأَمْرِ...﴾

كلمه منسك مصدر ميمى از «نسك» به معناى عبادت است، مؤيد اين مطلب جمله ﴿هُمْ نَاسِكُوهُ﴾ است يعنى همان عبادت را انجام مى‏دادند و اگر مصدر ميمى نبود و اسم مكان مى‏بود - همچنانكه بعضى احتمال داده‏اند - آن وقت برگشت ضمير «هاء» به منسك معناى درستى نمى‏داد.

و مراد از ﴿لِكُلِّ أُمَّةٍ﴾ امتهاى گذشته است كه هر يك پس از ديگرى آمده تا منتهى به امت اسلام شده، نه امتهاى مختلف زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از قبيل امت عرب و عجم و روم، چون مى‏دانيم كه شريعت خدا همواره يكى بوده و نبوت هم جهانى بوده است.

جمله‏ ﴿فَلاَ يُنَازِعُنَّكَ فِي اَلْأَمْرِ﴾ مشركين و منكرين دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را نهى مى‏كند از اينكه در عبادتى كه او آورده با او نزاع نكنند هر چند كه آن‌ها ايمان به دعوت او نداشته باشند و براى امر و نهى او احترامى قائل نباشند. خواهى گفت: با اينكه وقعى به امر و نهى او نمى‏گذارند، نهى ايشان در اين آيه چه اثرى دارد؟ مى‏گوييم: اين در صورتى است كه نهى همراه با دليل نباشد، ولى در اينجا در صدر آيه دليل ذكر شده.

منسکناسکوهمنازعه در امردعوتهدی مستقیممنسک به‌معنای عبادت هر امتهدایت مستقیم پیامبر در دعوتدستور دعوت رسول و بیان حقایق دعوتابطال شرک در چارچوب دستور دعوت

جواب به كفار و مشركين كه به روش مسلمين در عبادت خدا خرده مى‏گرفتند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و گويا كفار از اهل كتاب و يا مشركين وقتى عبادات اسلامى را ديده‏اند و چون براى آن‌ها نوظهور بوده - چون نظير آن را در شريعت‏هاى سابق، يعنى شريعت يهود نديده بودند - لذا در مقام منازعه با آن جناب بر آمده‏اند كه اين نوع عبادت را از كجا آورده‏اى ما اينطور عبادت در هيچ شريعتى نديده‏ايم اگر اين قسم عبادت از شرايع نبوت بود، و به عبارت ديگر اگر تو كه آورنده اين عبادتى پيغمبر بودى بايد مردم خداپرست كه از امتهاى انبياء گذشته‏اند آن را مى‏شناختند. و خداى تعالى جواب داده كه هر امتى از امتهاى گذشته عبادتى داشته‏اند كه آن قسم خدا را عبادت مى‏كردند، و عبادت هيچ امتى به امت ديگر منتقل نمى‏شده چون خداوند با هر شريعت، شرايع قبلى را نسخ مى‏كرد و بهتر از آن را مى‏آورد، چون افكار امتهاى بعدى ترقى يافته‏تر از

قبلى‏ها بود و استعداد عبادتى كاملتر و بهتر از سابق را يافته بودند، پس هميشه عبادت سابقين در حق لاحقين نسخ مى‏شد، پس ديگر معنا ندارد كه شما با پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم) نزاع كنيد كه چرا طريقه عبادتت شبيه به طريقه سابقين نيست.

و چون نهى ايشان از منازعه به معناى دلخوش داشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و نهى آن جناب از اعتنا كردن به اعتراضات آن‌ها است، لذا جمله « ﴿وَ اُدْعُ إِلىَ رَبِّكَ﴾ تو به كار دعوت به سوى پروردگارت بپرداز» را بر آن جمله عطف نموده، گويا فرموده: ناراحت مشو و اعتنايى به منازعت آنان مكن، تو به آنچه مامور شده‏اى - يعنى به دعوت به سوى پروردگارت - بپرداز.

آنگاه همين مطلب را با جمله‏ ﴿إِنَّكَ لَعَلىَ هُدىً مُسْتَقِيمٍ﴾ تعليل كرد، و اگر هدايت را مستقيم خواند با اينكه مستقيم صفت راهى است كه به هدايت منتهى مى‏شود، از باب مجاز عقلى است.

﴿وَ إِنْ جَادَلُوكَ فَقُلِ اَللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾

سياق آيه قبلى تاييد مى‏كند كه مراد از اين جدال، مجادله و بگومگوى در همان مساله طرز عبادت باشد، بعد از آنكه آن حجت مذكور را در پاسخشان آورد، رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد كه (اگر زير بار نرفتند) به حكم خدا ارجاعشان ده. حكم، حكم خدا است، و تو خودت را با ايشان يكى مكن.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از جمله‏ ﴿إِنْ جَادَلُوكَ﴾ مطلق جدال در امر دين است بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد جدال در امر ذبيحه است، ولى سياق سابق با اين احتمال نمى‏سازد.

جمله‏ ﴿فَقُلِ اَللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ زمينه‏چينى است براى اينكه ايشان را به حكم خدا ارجاع دهد و معنايش اين است كه: خدا داناتر است به آنچه مى‏كنيد، و ميان شما حكم مى‏كند حكم كسى كه حقيقت حال را كاملا مى‏داند، چيزى كه هست اين حكم را روز قيامت مى‏كند و در ازاى مخالفتتان با حق و اهل حق به حسابتان مى‏رسد. كلمه «اختلاف» و «تخالف» هر دو به يك معنا است، همچنانكه «استباق» و «تسابق» به يك معنا است.

﴿أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ ذَلِكَ فِي كِتَابٍ إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾

اين آيه تعليل علم خدا است به آنچه مى‏كنند، و معنايش اين است: آنچه كفار مى‏كنند

بعضى از حوادث است كه در زمين و آسمان جريان مى‏يابد، و خدا تمامى حوادث و موجودات زمين و آسمان را مى‏داند پس او به كرده‏هاى شما كفار نيز آگاه است.

جمله‏ ﴿إِنَّ ذَلِكَ فِي كِتَابٍ﴾ مطالب قبلى را تاكيد مى‏كند، و مى‏فرمايد: آنچه را خدا مى‏داند همه در كتابى ثبت است، نه نسخه‏اش گم مى‏شود، نه او فراموش مى‏كند و نه دچار اشتباه مى‏گردد. پس كرده‏هاى ايشان همانطور كه بوده تا روزى كه خدا حكم كند محفوظ مى‏ماند. و جمله‏ ﴿إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾ معنايش اين است كه ثبت و نگهدارى آنچه مى‏داند در كتابى محفوظ براى او آسان است.

منازعه عبادتنسخ شرایعجدالعلم خداکتاب محفوظقیامتاختلاف مناسک امت‌های متوالی و نسخ عبادت سابقرد منازعه با پیامبر بر سر طرز عبادتهدی مستقیم به‌عنوان تعلیل استمرار دعوتعلم خدا به اعمال و ثبت در کتابحکم خدا در اختلاف روز قیامتثبت حوادث در کتاب محفوظ

احتجاج بر اينكه مشركان برهان و علمى بر خدايى «شركاء» ندارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ مَا لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ...﴾

حرف «باء» در «به» به معناى «مع» است و كلمه «سلطان» به معناى برهان و حجت است. و معناى آيه اين است كه: مشركين به جاى خدا چيزى - همان بتى كه شريك خدا مى‏گيرند - را مى‏پرستند كه خداوند هيچ حجت و دليلى نازل نكرده كه آن‌ها بدان متمسك شوند و مشركين به چنين حجتى علم ندارند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اگر جمله «و مشركين به چنين حجتى علم ندارند» را اضافه كرد براى اين است كه آدمى بسيارى از چيزها را مى‏داند و به آن علم دارد، با اينكه هيچ حجتى بر آن ندارد مانند ضروريات بديهى.

و چه بسا نزول سلطان را به دليل نقلى تفسير كرده‏اند. و مراد از «علم» را دليل عقلى گرفته، آيه را چنين معنا كرده‏اند: مشركين به جاى خدا چيزهايى مى‏پرستند كه نه دليل نقلى بر آن دارند و نه دليل عقلى. ولى اين تفسير خودش تفسيرى است بى دليل، و «تنزيل سلطان» همانطور كه شامل دليل نقلى، يعنى وحى و نبوت مى‏شود، شامل ادله عقلى هم هست، چون ادله عقلى را نيز خدا بر دلها نازل كرده.

در خصوص جمله‏ ﴿وَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ﴾ بعضى از مفسرين گفته‏اند: تهديد مشركين است و مراد اين است كه مشركين ياورى ندارند كه ايشان را از عذاب محافظت نمايد.

ولى به طورى كه از سياق بر مى‏آيد ظاهرا جمله مذكور در مقام احتجاج بر اين است كه مشركين برهان و علمى به خدايى شركائشان ندارند، به اين بيان كه اگر چنين حجتى و علمى مى‏داشتند، آن برهان ياور ايشان مى‏شد، چون برهان ياور صاحب برهان است، و علم ياور عالم است، ليكن مشركين ظالمند و براى ظالمان ياورى نيست. پس به همين دليل برهان و علمى هم

ندارند و اين از لطيف‏ترين احتجاجات قرآنى است.

﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْمُنْكَرَ يَكَادُونَ يَسْطُونَ...﴾

كلمه «منكر» مصدر ميمى به معناى انكار است و مراد از «شناختن انكار در روى كفار» شناختن اثر انكار و كراهت است. و كلمه «يسطون» از «سطوت» است كه - بنا به آنچه در مجمع البيان آمده - به معناى اظهار حالتى خشمگين و وحشت‏آور است. مى‏گويند: «سطا عليه، يسطو، سطوة و سطاوة» يعنى خشم گرفت بر او و «و الانسان مسطو عليه» يعنى انسان مورد خشم قرار گرفت. و كلمه «سطوت» و «بطش» هر دو به يك معنا است‏.

و معناى آيه اين است كه: چون آيات مرا برايشان تلاوت كنى، در حالى كه آيات ما واضح الدلاله است در عين حال آثار انكار را در چهره‏هاى كفار مشاهده مى‏كنى، آن قدر كه گويى از شدت خشم نزديك است بر خوانندگان قرآن بشورند.

جمله‏ ﴿قُلْ أَ فَأُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَلِكُمُ﴾ تفريع بر انكار مشركين و احترازشان از شنيدن قرآن است، يعنى به آنان بگو: پس مى‏خواهيد خبر دهم شما را به چيزى كه از شنيدن قرآن برايتان ناگوارتر است، اگر مى‏خواهيد بگوييد شما را از آن خبر دهم كه مواظب خود باشيد و از آن بپرهيزيد اگر اهل پرهيز هستيد.

و جمله‏ ﴿اَلنَّارُ وَعَدَهَا اَللَّهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ بيان همان بدتر است، يعنى آنكه گفتيم برايتان ناگوارتر است. و جمله‏ ﴿وَعَدَهَا اَللَّهُ...﴾ بيان شر بودن آن است.

سلطانعلمشرکاظالمینمنکرنارعبادت غیر خدا بدون سلطان و علمظالمان بی‌نصیر و فقدان برهان برای شرکانبود علم و برهان بر الوهیت شرکاانکار آیات در چهره کفارآتش وعده خدا به کافرانتلاوت آیات بینات و واکنش انکار

تمثيلى براى نفى الوهيت آلهه مشركين و بيان عدم دخالت آن‌ها در خلق و تدبير موجودات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ﴾

كلمه «مثل» به معناى وصفى است كه چيزى را در آن حالى كه هست مجسم كند، چه اينكه آن وصف واقعيت خارجى داشته باشد، و چه اينكه صرف فرض و خيال باشد، مانند مثلهايى كه در قالب گفتگوى حيوانات يا جمادات با يكديگر مى‏آورند. و ضرب مثل، به معناى اين است كه مثل در اختيار طرف بگذارى، و گويى پيش روى او نصب كنى تا در آن تفكر و مطالعه كند مانند زدن خيمه كه معنايش نصب آن است براى سكونت.

و اين مثلى كه آيه مورد بحث از آن خبر مى‏دهد، قول خداوند متعال است كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَ لَوِ اِجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ اَلذُّبَابُ شَيْئاً لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ﴾ و معنايش اين است كه اگر فرض شود كه خدايان ايشان بخواهند يك مگس - كه

ضعيف‏ترين حيوانات است - بيافرينند، به هيچ وجه قادر بر آن نيستند، حتى اگر يك پشه چيزى از ايشان را بردارد نمى‏توانند از او بگيرند.

اين وصف حال خدايان دروغين ايشان را در قدرت بر ايجاد و تدبير امور، ممثل مى‏كند كه نه قادر بر خلق مگس هستند و نه قادر بر آسان‏تر از آن، كه عبارت است از پس گرفتن چيزى كه مگس از ايشان ربوده و ضررى كه به ايشان رسانده است، حال چنين خدايانى چگونه مستحق عبادت و دعا مى‏شوند؟.

﴿ضَعُفَ اَلطَّالِبُ وَ اَلْمَطْلُوبُ﴾

مقتضاى مقام اين است كه مراد از «طالب» آلهه باشد كه بت‏پرستان آن‌ها را مى‏خوانند، چون فرض اين است كه مگس چيزى از آلهه ربوده باشد و آلهه قادر بر پس گرفتن آن نباشند. و نيز طالب خلقت پشه‏اى باشند و آلهه توانايى چنين كارى را نداشته باشند و نيز «مطلوب» مگس باشد كه مطلوب آلهه است يا براى خلق كردن، و يا پس گرفتن چيزى كه ربوده.

اين جمله نهايت درجه ضعف بتها را مى‏رساند، چون در اين جمله ضعف بتها به حدى كه از ضعيف‏ترين حيوانات در نظر مردم ضعيف‏تر باشد اثبات گرديده.

﴿مَا قَدَرُوا اَللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اَللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾

«قدر» هر چيزى، اندازه تعيين مقدار آن است و به طور كنايه در مقام و منزلتى كه اشياء بر حسب اوصاف و خصوصيات دارند استعمال مى‏شود. مى‏گويند: «قدر الشي‏ء حق قدره» يعنى فلان چيز را آن طور كه در خور آن بود و سزاوارش بود معرفى نمود. «و قدر خدا حق قدر» اين است كه ملتزم شود به آنچه كه صفات علياى او اقتضاء دارد، و با او آن طور كه مستحق است معامله كند به اينكه او را رب خود بگيرد و بس، و غير او را ربوبيت ندهد و او را به تنهايى بپرستد، به طورى كه هيچ سهمى از عبوديت به غير او ندهد. ولى مشركين، خدا را اين چنين نشناختند چون اصلا او را نپرستيدند و او را رب خود نگرفتند بلكه اصنام را ارباب گرفته و پرستيدند، با اينكه اقرار دارند كه بتها قادر به خلقت يك مگس نيستند و حتى ممكن است يك مگس آن‌ها را ذليل كند و اين نهايت درجه ضعف و ذلت است و خداى سبحان قوى عزيزى است كه تمامى خلايق و تدبير همه عالم به او منتهى مى‏شود.

پس اينكه فرمود: ﴿مَا قَدَرُوا اَللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ اشاره است به اينكه مشركين ملتزم به ربوبيت خداى تعالى نيستند، و از پرستش او اعراض دارند، و از اين رو است كه اصنام را آلهه و ارباب خود گرفته‏اند، و از ترس و طمع آن‌ها را مى‏پرستند و هيچ ترس و طمعى از خدا ندارند.

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾ تعليل نفى سابق است و اگر قوت و عزت را مطلق آورده

براى اين است كه بفهماند او نيرويى است كه هرگز دچار ضعفى نمى‏شود، و عزيزى است كه هرگز ذلت به درگاه او راه ندارد همچنانكه خودش فرموده: ﴿أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ و نيز فرمود: ﴿فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ و اگر دو اسم مذكور را مختص به ذكر كرد و به جاى آن دو، اسم ديگرى را ذكر نكرد بدين مناسبت است كه در مقابل ضعف و ذلت بتها كه در مثل خاطر نشان شده بود قرار بگيرند.

پس مشركين در باره پروردگار خود سهل‏انگارى كردند كه ميان خداى تعالى - كه نيرويى است كه هر چيزى بخواهد خلق مى‏كند و عزيزى است كه هيچ چيز بر او غالب نگشته ذليل هيچ كس نمى‏شود - و ميان بتها و آلهه - كه از خلقت پشه يا پس گرفتن چيزى از آن‌ها عاجزند - برابرى انداختند و به اين هم قناعت نكردند بلكه خدا را از بتها هم كمتر گرفته آن‌ها را ارباب گرفتند و خدا را رب ندانستند.

﴿اَللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾

كلمه «اصطفاء» به معناى گرفتن خالص هر چيز است. راغب گفته: «اصطفاء» گرفتن صافى و خالص هر چيزى است همچنانكه «اختيار» به معناى گرفتن خير هر چيزى است و «اجتباء» به معناى گرفتن جبايه هر چيزى است‏.

پس «اصطفاء خدا از ملائكه و از مردم رسولانى» به معناى انتخاب و اختيار رسولانى از ميان آنان است، كه آن رسول صافى و خالص و صالح براى رسالت باشد.

اين آيه و آيه بعدش دو حقيقت را بيان مى‏كنند: يكى اينكه مساله قرار دادن رسولان براى بشر بر خدا واجب است، و يكى هم اينكه واجب است كه اين رسولان معصوم باشند. و اين مطلب آيه شريفه را به آيه قبل، كه آن نيز از مساله رسالت بحث مى‏كرد و مى‏فرمود: ﴿لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكاً هُمْ نَاسِكُوهُ﴾ تا اندازه‏اى متصل و مربوط مى‏سازد.

پس همانطور كه اشاره شد اين آيه از دو مطلب خبر مى‏دهد: يكى اينكه خدا را پيامبرانى است از جنس بشر و رسولانى است از ملك. دوم اينكه اين رسالت بدون قيد و شرط نيست كه هر جور شد بشود و هر كس رسول شد بشود بلكه در تحت نظام اصطفاء قرار دارد، و آن كسى را انتخاب مى‏كند كه صالح براى اين كار باشد.

و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾ اصل ارسال رسول را تعليل مى‏كند كه اصلا چرا بايد رسولانى مبعوث شوند، و بيانش اين است كه: نوع بشر به طور فطرى محتاج به اين هستند كه خدا به سوى سعادتشان و كمالشان هدايت فرمايد، همان كمالى كه براى آن خلق شده‏اند همانطور كه ساير انواع موجودات را هدايت كرده. پس مساله احتياج به هدايت حاجتى است عمومى و ظهور حاجت در آن‌ها است. به عبارتى ديگر اظهار حاجت از ايشان همان سؤال و درخواست رفع حاجت است و خداى سبحان شنواى سؤال فطرى (و زبان حال) ايشان و بصير و بيناى به احتياج فطرى ايشان به هدايت است. پس مقتضاى سميع و بصير بودن او اين است كه رسولى بفرستد تا ايشان را به سوى سعادت و كمالشان هدايت كند، چون همه مردم شايستگى اتصال به عالم قدس را ندارند، زيرا اگر يكى از ايشان پاك است دهها ناپاكند و اگر يكى صالح باشد صدها طالح در آن‌ها است پس بايد يكى را خودش برگزيند. و رسول دو نوع است يكى از جنس فرشته كه وحى را از ناحيه خدا گرفته به رسول بشرى مى‏رساند. قسم دوم رسول انسانى است كه وحى را از رسول فرشته‏اى گرفته به انسان‌ها مى‏رساند. و كوتاه سخن، اينكه فرمود: ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾ متضمن حجت و برهانى است بر اصل لزوم ارسال رسولان و اما حجت بر لزوم عصمت و اصطفاء رسل، آن مضمون جمله‏ ﴿يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ﴾ است.

مثل مگسقدر اللهقوی عزیزاصطفاءرسلسمع و بصرنفی الوهیت آلهه با مثل مگسناتوانی آلهه از خلق مگس و تدبیرقدر خدا حق قدر و ربوبیت انحصاریعبادت فقط خدا در مقابل ارباب‌گرفتن اصنامعزت مطلق خدا در برابر ذلت بت‌هاقوت مطلق خدااصطفای رسل از ملائکه و ناساحتیاج فطری بشر به هدایتارسال رسل برای هدایت به سعادترسول ملکی و بشری در انتقال وحی

تقرير حجت و برهانى كه از جمله ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾ براى اصل لزوم ارسال رسل، و از آيه: ﴿يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ...﴾ براى عصمت انبياء (عليهم السلام) استفاده مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ إِلَى اَللَّهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ﴾

از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه ضمير جمع در هر دو كلمه «ايديهم» و «خلفهم» به رسولان از ملك و انس برگردد و آياتى ديگر هست كه شهادت مى‏دهد بر اينكه چنين تعبيرى در باره رسولان شده يكى آيه سوره مريم است كه از ملائكه وحى حكايت مى‏كند كه گفته‏اند: ﴿وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَ مَا خَلْفَنَا﴾ و يكى ديگر آيه‏ ﴿فَلاَ يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ اِرْتَضىَ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ﴾ است و اين آيه به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد به بانگ بلند مى‏فهماند كه منظور از اينكه فرمود: «عالم به ما بين ايدى و ما خلف ايشان است» دلالت بر اين نكته است كه خداى تعالى مراقب روش انبياى خويش است كه مبادا دچار اختلالى گردد نه فى نفسه دچار فراموشى يا تغيير و يا به وسيله كيدهاى شيطانى و تسويلات او دستخوش فساد شود و نه ميان

وحى و مردم اختلالى رخ دهد. همه اينها بدين جهت است كه حاملين وحى از رسولان در برابر چشم و علم او هستند. مى‏داند آنچه پيش روى آن‌ها است و آنچه خلف آن‌ها است و آنان همه در گذر كمين گاه خدا قرار دارند.

از همينجا روشن مى‏شود كه مراد از ﴿مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ﴾ ، ما بين ايشان و بين آن كسى كه وحى را به او مى‏دهند مى‏باشد. پس «ما بين ايدى رسول ملكى» ما بين او و بين رسول انسانى است كه وحى به او مى‏دهد و «ما بين ايدى رسول انسانى» عبارت است از ما بين او بين مردم كه رسول انسانى وحى را به ايشان مى‏رساند. و مراد از «ما خلف ملائكه» ما بين ملائكه و بين خدا است كه همه آنان از جانب خدا به سوى مردم روان هستند. پس وحى از روزى كه از ساحت عظمت و كبريايى حق صادر مى‏شود در مامنى محكم است تا روزى كه به مردم برسد و لازمه آن اين است كه پيغمبران نيز مانند ملائكه معصوم باشند، معصوم در گرفتن وحى و معصوم در حفظ آن و معصوم در ابلاغ آن به مردم.

در جمله‏ ﴿وَ إِلَى اَللَّهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ﴾ در مقام تعليل علم خدا به ما بين ايدى ملائكه و ما خلف ايشان است و معنايش اين است كه چگونه ما بين ايدى ملائكه و ما خلف ايشان بر خدا پوشيده مى‏ماند؟ و حال آنكه بازگشت همه امور به سوى او است. چون اين بازگشت بازگشت زمانى نيست تا كسى بگويد خداوند قبل از بازگشت امور به آن‌ها علمى ندارد بلكه بازگشت ذاتى است چون همه مملوك خدا هستند و از وجود خدا مستقل نيستند در نتيجه پس براى خدا در خفا نخواهند بود - دقت فرماييد.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾

امر به ركوع و سجود در اين آيه امر به نماز است و مقتضاى اينكه ركوع و سجود را در مقابل عبادت قرار داده اين است كه مراد از جمله‏ ﴿اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ﴾ امر به ساير عبادات تشريع شده در دين به غير نماز باشد مانند حج و روزه. باقى مى‏ماند جمله آخرى كه فرمود: ﴿وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ﴾ كه مراد از آن ساير احكام و قوانين تشريع شده در دين خواهد بود، چون در عمل كردن به آن قوانين خير جامعه و سعادت افراد و حيات ايشان است. همچنانكه فرموده: ﴿اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾ و در آيه شريفه به طور اجمال امر فرموده به انجام شرايع اسلامى از عبادات و غير آن.

عصمت انبیاما بین ایدیهمرجوع اموررکوع و سجودفعل الخیرفلاحمراقبت وحی از صدور تا ابلاغعصمت رسل ملکی و انسانی در اخذ و ابلاغاظهار غیب برای مرتضی من رسولعلم خدا به ما بین ایدی و ما خلف رسلرکوع و سجود به‌عنوان امر به نمازسایر عبادات در مقابل رکوع و سجودلعلکم تفلحون غایت امر به خیرفعل الخیر به‌عنوان احکام و قوانین دین

معناى «جهاد» و اينكه فرمود: ﴿جَاهِدُوا فِي اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ﴾ و وجه اينكه ابراهيم (عليه السلام) را پدر مسلمين ناميد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ جَاهِدُوا فِي اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ...﴾

كلمه «جهاد» به معناى بذل جهد و كوشش در دفع دشمن است و بيشتر بر مدافعه به جنگ اطلاق مى‏شود و ليكن گاهى به طور مجاز توسعه داده مى‏شود به طورى كه شامل دفع هر چيزى كه ممكن است شرى به آدمى برساند مى‏شود. مانند شيطان كه آدمى را گمراه مى‏سازد و نفس اماره كه آن نيز آدمى را به بديها امر مى‏كند و امثال اينها. در نتيجه جهاد شامل مخالفت با شيطان در وسوسه‏هايش و مخالفت با نفس در خواسته‏هايش مى‏شود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين قسم جهاد را «جهاد اكبر» ناميد و ظاهرا مراد از جهاد در آيه مورد بحث معناى اعم از آن و از اين باشد و همه را شامل شود مخصوصا وقتى مى‏بينيم كه آن را مقيد به قيد (در راه خدا) كرده به خوبى اين عموميت را مى‏فهميم چون اين آيه جهاد را متعلق كرده بر كارى كه در راه خدا انجام شود پس جهاد اعم است. باز مؤيد اين احتمال آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾ است و بنابراينكه آن معناى اعم باشد معناى اينكه فرمود: جهاد كنيد حق جهاد اين مى‏شود كه جهاد شما در معناى جهاد خالص باشد يعنى فقط جهاد باشد (نه هم جهاد و هم تجارت يا سياحت يا غير آن) و نيز خالص براى خدا باشد و غير خدا در آن شركت نداشته باشد، نظير آن آيه كه مى‏فرمايد: ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾ كه حق تقوى آن است كه فقط پرهيز از خدا باشد نه چيزهاى ديگر.

﴿هُوَ اِجْتَبَاكُمْ وَ مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ﴾ منتى است از خدا بر مؤمنين به اينكه اگر به خود واگذار مى‏شدند هرگز از طرف خودشان به سعادت دين نائل نمى‏شدند، چيزى كه هست خدا بر آنان منت نهاد و ايشان را براى دين حق از ميان خلايق انتخاب نمود و جمع كرد و هر حرج و دشوارى را از سر راه ديندارى ايشان برداشت چه حرج در خود احكام دين و چه حرجهاى عارضى و اتفاقى. پس از اين آيه فهميده مى‏شود كه شريعت اسلام شريعتى است سهل و آسان و شريعت پدرشان ابراهيم حنيف است كه براى پروردگار خود تسليم بود.

و اگر ابراهيم را پدر مسلمين خوانده بدين جهت است كه او اولين كسى است كه براى خدا اسلام آورد، همچنانكه قرآن فرموده: ﴿إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ و نيز

از آن جناب حكايت كرده كه گفت: ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي﴾ كه از تركيب اين دو آيه به دست مى‏آيد: تمامى مسلمانان دنيا از هر جا كه باشند فرزندان ابراهيم و از اويند.

و نيز در دعايش گفت: ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ كه مقصودش «از فرزندانم» مسلمانان است، چون به طور قطع مى‏دانيم كه او براى مشركينى كه از صلب او هستند دعا نمى‏كند، و نيز خداى تعالى فرموده: ﴿إِنَّ أَوْلَى اَلنَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُ وَ هَذَا اَلنَّبِيُّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ .

﴿هُوَ سَمَّاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هَذَا﴾ اين منت دومى است كه خداى تعالى بر مؤمنين مى‏گذارد. و ضمير «هو» به خداى تعالى بر مى‏گردد. و كلمه «من قبل» به معناى قبل از نزول قرآن است و كلمه‏ ﴿وَ فِي هَذَا﴾ به معناى در اين كتاب است. و از اينكه ايشان را مسلمان ناميده معلوم مى‏شود كه خدا اسلام آنان را قبول فرموده.

﴿لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى اَلنَّاسِ﴾

مراد از اين شهادت گواهى بر اعمال است كه بحث مفصل آن، در تفسير آيه 143 از سوره بقره و جاهاى ديگر گذشت، و اين آيه مطالب گذشته، يعنى داستان اجتباء، و مساله نفى حرج و وجه تسميه مسلمين به مسلمين را تعليل مى‏كند.

﴿فَأَقِيمُوا اَلصَّلاَةَ وَ آتُوا اَلزَّكَاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللَّهِ﴾ اين جمله تفريع بر همه مطالب قبل است كه خدا با آن‌ها بر مسلمين منت نهاد، يعنى: پس بنابراين واجب است بر شما كه نماز به پا داريد، و زكات بپردازيد. - كه اين دو اشاره است به واجبات عبادى و مالى - و در همه احوال متمسك به خدا شويد يعنى به آنچه امر مى‏كند مؤتمر شده، از آنچه نهى مى‏كند منتهى گرديد، و در هيچ حالى از او قطع رابطه مكنيد، چون او مولى و سرپرست شما است شايسته نيست كه بنده از مولاى خود ببرد و آدمى را نمى‏رسد كه با اينكه از هر جهت ضعيف است از ياور خود قطع كند. البته اين دو معنا به خاطر اين است كه كلمه مولى دو معنا دارد يكى سرپرست و آقا و ديگرى ياور.

پس جمله‏ ﴿هُوَ مَوْلاَكُمْ﴾ در مقام تعليل حكم قبلى است و جمله ﴿فَنِعْمَ اَلْمَوْلىَ وَ نِعْمَ

اَلنَّصِيرُ﴾ مدح خداى تعالى و هم دلخوش ساختن نفوس مؤمنين و تقويت دلهاى آنان است، به اينكه مولى و ياور ايشان آن خدايى است كه غير او نه مولايى هست و نه ياورى.

اين را هم بايد دانست كه آن معنايى كه ما براى «اجتباء» و همچنين براى «اسلام» و ساير كلمات آيه كرديم معنايى است كه بيشتر مفسرين براى آيه كرده‏اند و مبناى ايشان خطاب ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ است كه در صدر كلام قرار دارد و بيان استدلالشان اين است كه: اين خطاب شامل همه مؤمنين و همه امت مى‏شود. و نتيجه گرفته‏اند كه پس خداى تعالى، اسلام همه مسلمانان آن روز را قبول كرده.

ولى ما مكرر خاطر نشان كرده‏ايم كه حقيقت معناى اجتباء اين است كه خدا، بنده خود را مخلص - به فتح لام - كند و او را مخصوص خود سازد به طورى كه غير خدا در او بهره‏اى نداشته باشد و اين صفت صفت همه مسلمانان آن روز و تمامى افراد امت نيست و هم چنين كلمه اسلام و اعتصام، معنايش آن طور نيست كه همه مسلمين را شامل شود و به طور قطع، معناى حقيقى اين كلمات مورد نظر است.

و بنابراين، نسبت اجتباء و اسلام و شهادت به همه امت دادن، مجاز و توسع و از اين باب است كه در ميان امت افرادى كه داراى اين صفات باشند وجود دارد و در قرآن از اين گونه تعابير مجازى بسيار است همچنانكه همه بنى اسرائيل را پادشاه خوانده، فرموده: ﴿وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً﴾ و همه ايشان را بر عالميان برترى داده است فرموده: ﴿وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى اَلْعَالَمِينَ﴾ .

حق جهادهجهاد اکبرنفی حرجملت ابراهیممسلمینشهدااعتصام باللهجهاد اعم از جنگ و جهاد اکبر با شیطان و نفسمخالفت با نفس اماره در توسعه مجاز جهادابراهیم پدر معنوی مسلمانان و ملت حنیفتسمیه مسلمانین و اسلام ابراهیمینظیر حق تقاته برای حق جهادهاقامه نماز پس از منت‌های الهیرسول شهید بر امتخطاب یا ایها الذین آمنوا و گستره اجتباء

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از كتاب جوامع الجامع نقل شده كه در تفسير آيه‏ ﴿فَلاَ يُنَازِعُنَّكَ فِي اَلْأَمْرِ﴾ گفته: روايت شده كه بديل بن ورقاء و غيره كه از كفار خزاعه بودند به مسلمانان گفتند شما چرا آنچه خودتان مى‏كشيد مى‏خوريد؟ و آنچه را كه خدا مى‏كشد - يعنى مردار - را نمى‏خوريد؟.

مؤلف: سياق آيه با اين حديث سازگار نيست.

فلا ینازع نکذبیحهخزاعهسیاقنقد روایتروایت ذبیحه و منازعه در امر که با سیاق سازگار دانسته نشده

روايتى در اين باره كه آيه‏ ﴿... هُوَ اِجْتَبَاكُمْ...﴾ در باره اهل بيت (عليهم الصلاة و السلام) نازل شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از عبد الرحمن انماط فروش از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: قريش را رسم چنين بود كه مشك و عنبر به بتهاى پيرامون كعبه مى‏ماليدند، و بت «يغوث» برابر در خانه و بت «يعوقطرف دست راست كعبه و بت «نسر» طرف دست چپ آن قرار داشت و چون داخل حرم مى‏شدند براى يغوث سجده مى‏كردند و بدون اينكه سر بلند كرده و منحنى شوند، در همان سجده به طرف يعوق مى‏چرخيدند، و سپس به طرف دست چپ آن به سوى نسر بر مى‏گشتند، آنگاه اينطور تلبيه مى‏گفتند: «لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك الا شريك هو لك، تملكه و ما ملك - يعنى لبيك اى خدا، لبيك اى خدا، تو شريكى ندارى، مگر آن شريكى كه هم خودشان و هم ما يملكشان ملك تو است» خدا براى اينكه به آنان بفهماند بتها مالك چيزى نيستند، مگس سبز رنگ كه داراى چهار بال بود فرستاد، و تمامى آن مشك و عنبر را كه بر بتها بود بخورد و اين آيه را بدين مناسبت نازل كرد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ...﴾ .

و در همان كتاب به سند خود از بريد عجلى روايت كرده كه گفت: به امام ابى جعفر (علیه السلام) عرض كردم معناى آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَ جَاهِدُوا فِي اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ﴾ چيست؟ فرمود: منظور اين آيه ما هستيم، اجتباء شده نيز ماييم، ماييم كه خداى تعالى در دين براى ما حرجى قرار نداده، پس «حرج» مضيقه‏اى است شديدتر از آنچه كلمه «ضيق» افاده مى‏كند.

در جمله‏ ﴿مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ﴾ نيز منظور فقط ماييم، ﴿هُوَ سَمَّاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ﴾ خداى عز و جل ما را مسلمان ناميده‏ ﴿مِنْ قَبْلُ﴾ در كتاب‌هاى آسمانى گذشته، ﴿وَ فِي هَذَا﴾ و در قرآن مسلمان خوانده، ﴿لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى اَلنَّاسِ﴾ رسول را گواه ما كرد. به آنچه كه از ناحيه خداى تبارك و تعالى به ما رسانيد، و ما را گواه مردم قرار داد تا روز قيامت (به آنچه ما به ايشان رسانديم). پس هر كس روز قيامت را قبول دارد ما او را تصديق مى‏كنيم، و هر كه منكر قيامت است ما منكر او خواهيم بود.

مؤلف: روايات از طرق شيعه از امامان اهل بيت (علیه السلام) در اين معنا بسيار رسيده، و در ذيل آيه بيانى گذشت كه معناى اين گونه روايات را روشن مى‏كند.

یغوثیعوقنسراهل بیتاجتباءشهدا علی الناسبت‌های یغوث و یعوق و نسر و تلبیه شرک‌آمیز قریشتطبیق اجتباء و شهادت بر اهل بیتتسمیه مسلمین در کتب سابق و قرآنجاهدوا فی الله در روایت اهل بیتشهادت بر مردم تا روز قیامت

چند روايت متضمن استشهاد به جمله ﴿مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ﴾ براى رفع حكم حرجى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه ابن جرير، و ابن مردويه و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از عايشه روايت كرده‏اند كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از آيه‏ ﴿وَ مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ﴾ پرسيد. حضرت فرمود: مقصود از حرج، ضيق است‏.

و در تهذيب به سند خود از عبد الاعلى مولاى آل سام روايت كرده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم: پايم لغزيد، و ناخن آن افتاد من انگشتم را با پارچه‏اى پيچيدم در اينحال چگونه وضوء بگيرم؟ فرمود: اين مساله و نظايرش از كتاب خداى عز و جل فهميده مى‏شود، چون خداى تعالى فرموده: ﴿مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ﴾ و به حكم اين آيه چون مسح بر بشره انگشت حرج است، تو بايد بر همان پارچه مسح كنى‏.

مؤلف: در معناى اين روايت روايات ديگرى است كه با آيه شريفه به رفع حكم حرجى استشهاد شده، و تمسك به آيه در اين حكم، خود دليل روشنى است بر اينكه آنچه ما در معناى آيه بيان كرديم صحيح بوده.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه - در كتاب مصنف - و اسحاق بن راهويه، در كتاب مسند خود، از مكحول روايت كرده‏اند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود:

خداوند براى خود دو نام نهاده كه همان دو نام را هم به امت من نهاده است، يكى سلام كه امت مرا نيز مسلم خوانده و ديگرى مؤمن كه گروندگان به دين را نيز مؤمنين ناميده است‏.

نفی حرجضیقمسحوضومسلممؤمننام‌گذاری امت به مسلم و مؤمننام مؤمنین هم‌نام با اسم الهی مؤمن