→ المیزان

حاقه

۶۹ مکی آیات ۵۲ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

حاقه و قارعه؛ هلاکت عاد و ثمود و اذن واعیه در حاقه ۱-۱۲ آیات ۱–۱۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات آغاز حاقه را بر نام‌گذاری قیامت، هلاکت مکذبان و تذکره حمل در سفینه یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ ٱلْحَآقَّةُ
آن رخ دهنده.
مَا ٱلْحَآقَّةُ
چيست آن رخ دهنده؟
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْحَآقَّةُ
و چه دانى كه آن رخ دهنده چيست؟
كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَعَادٌۢ بِٱلْقَارِعَةِ
ثمود و عاد، آن حادثه كوبنده را تكذيب كردند.
فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا۟ بِٱلطَّاغِيَةِ
اما ثمود به [سزاى‌] سركشى [خود] به هلاكت رسيدند.
وَأَمَّا عَادٌۭ فَأُهْلِكُوا۟ بِرِيحٍۢ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍۢ
و اما عاد، به [وسيله‌] تندبادى توفنده سركش هلاك شدند.
سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍۢ وَثَمَٰنِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًۭا فَتَرَى ٱلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍۢ
[كه خدا] آن را هفت شب و هشت روز پياپى بر آنان بگماشت: در آن [مدت‌] مردم را فرو افتاده مى‌ديدى، گويى آنها تنه‌هاى نخلهاى ميان تهى‌اند.
فَهَلْ تَرَىٰ لَهُم مِّنۢ بَاقِيَةٍۢ
آيا از آنان كسى را بر جاى مى‌بينى؟
وَجَآءَ فِرْعَوْنُ وَمَن قَبْلَهُۥ وَٱلْمُؤْتَفِكَٰتُ بِٱلْخَاطِئَةِ
و فرعون و كسانى كه پيش از او بودند و [مردم‌] شهرهاى سرنگون شده [سدوم و عاموره‌] مرتكب خطا شدند.
فَعَصَوْا۟ رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةًۭ رَّابِيَةً
و از امر فرستاده پروردگارشان سرپيچى كردند، و [خدا هم‌] آنان را به گرفتنى سخت، فرو گرفت.
إِنَّا لَمَّا طَغَا ٱلْمَآءُ حَمَلْنَٰكُمْ فِى ٱلْجَارِيَةِ
ما، چون آب طغيان كرد، شما را بر كشتى سوار نموديم.
لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةًۭ وَتَعِيَهَآ أُذُنٌۭ وَٰعِيَةٌۭ
تا آن را براى شما [مايه‌] تذكرى گردانيم و گوشهاى شنوا آن را نگاه دارد.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَـٰنِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى ٱلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ (٧)

حسومعادصرعىنخل خاویةسیاق هلاکت عاد در آیه.عقوبت قوم.

بيان آيات تسميه قيامت به «حاقه» و «قارعه» و اشاره به هلاكت اقوامى كه آن را تكذيب كردند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره مساله «حاقه» يعنى قيامت را به ياد مى‏آورد، در اينجا قيامت را حاقه ناميده، در جاى ديگر قارعه و واقعه خوانده است، و در اين آيات سخن را در سه فراز سوق داده، در فصلى به طور اجمال سرانجام امت‏هايى را ذكر مى‏كند كه منكر قيامت بودند، و خداى تعالى آنان را به «اخذى رابيه» (عقوبتى شديد) بگرفت. و در فصلى اوصاف حاقه را بيان مى‏كند، و اينكه در آن روز مردم دو گروهند، يكى اصحاب يمين، و يكى اصحاب شمال، يكى اهل سعادت و ديگرى اهل شقاوت. و در فصل سوم در راستى و درستى خبرها و سخنان قرآن تاكيد نموده، آنها را حق اليقين معرفى مى‏كند، و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.

﴿اَلْحَاقَّةُ مَا اَلْحَاقَّةُ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا اَلْحَاقَّةُ﴾

گفتيم: مراد از كلمه «الحاقه» روز قيامت كبرى است و اگر به اين نامش ناميد، براى اين بود كه روزى است حق و ثابت، و غير قابل تخلف و ترديد ناپذير، و كلمه «الحاقه» از مصدر «حق» است، كه به معناى ثابت و مقرر واقعى است، و كلمه «ما» در جمله‏ ﴿مَا اَلْحَاقَّةُ﴾ استفهامى است كه به منظور بزرگ شمردن قيامت آمده، (در فارسى هم مى‏گوييم فلانى دانشمند است و چه دانشمندى) و درست به همين جهت بود كه با آوردن ضمير اكتفاء نكرد، و نفرمود: «الحاقة و ما هى» بلكه دو باره كلمه «الحاقه» را تكرار كرد. و اين جمله استفهاميه خبر است براى كلمه «الحاقة».

بنابراين، جمله‏ ﴿اَلْحَاقَّةُ مَا اَلْحَاقَّةُ﴾ به غير از بزرگداشت قيامت چيز ديگرى نمى‏خواهد بفهماند، و با تكرار نام آن اين تفخيم و بزرگداشت را افاده مى‏كند.

﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا اَلْحَاقَّةُ﴾ خطاب در اين جمله به هر كسى است كه قابل خطاب

باشد، و در آن علم به حقيقت روز قيامت را از همه مخاطبين نفى مى‏كند، مى‏فرمايد: تو نمى‏دانى قيامت چيست؟ و اين تعبير كنايه است از كمال اهميت آن روز و نهايت درجه عظمتش، و شايد منظور از روايتى هم كه از ابن عباس نقل شده همين باشد، او گفته: هر جا در قرآن جمله «ما ادراك - تو نمى‏دانستى» آمده رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را درك كرده و هر جا جمله «ما يدريك - تو نمى‏دانى» آمده آن جناب آن مطلب را واقعا نمى‏داند خلاصه كلام اينكه اولى كنايه است از عظمت مطلب و دومى تصريح است.

﴿كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عَادٌ بِالْقَارِعَةِ﴾

كلمه «قارعه» نيز يكى از اسامى قيامت است، و بدين جهت آن را «قارعه - كوبنده» ناميده كه آسمانها و زمين را به هم مى‏كوبد، و به آسمان و زمينى ديگر تبديل مى‏كند، كوه‏ها را به راه مى‏اندازد، خورشيد را تيره و ماه را منخسف مى‏كند، ستارگان را مى‏ريزد و تمامى اشيا به قهر خداى تعالى دگرگون مى‏شوند، كه قرآن به همه اينها ناطق است، چيزى كه هست مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد: «كذبت ثمود و عاد بها - عاد و ثمود به آن تكذيب كردند»، ولى به جاى ضمير، كلمه «قارعه» را آورد، تا باز هم امر قيامت را بزرگ جلوه دهد.

اين آيه و آيات بعدش تا نه آيه هر چند در صدد بيان اجمالى از داستان نوح، عاد، ثمود و فرعون و طاغوتهاى قبل از او و مؤتفكات، و هلاكت آنان است، و ليكن در حقيقت مى‏خواهد به پاره‏اى از اوصاف «الحاقه - قيامت» اشاره كند، و بفرمايد: خداى تعالى امت‏هاى بسيارى را به خاطر تكذيب قيامت هلاك كرد، پس در حقيقت اين آيات جواب «ما» ى استفهاميه است، هم چنان كه جمله‏ ﴿فَإِذَا نُفِخَ فِي اَلصُّورِ...﴾ جواب ديگرى است.

و حاصل معنا اين است كه قيامت همان كوبنده‏اى است كه ثمود و عاد و فرعون و طاغوتهاى قبل از او و مؤتفكات و قوم نوح تكذيبش كردند، و خدا به اخذى شديد ايشان را بگرفت، و به عذاب انقراض هلاكشان كرد.

﴿فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ﴾

اين جمله اثر تكذيب ثمود را به طور مفصل بيان مى‏كند، و در اينكه مراد از «طاغيه» چيست، آيا صيحه آسمانى است و يا زلزله است و يا صاعقه؟ آيات قرآن مختلف است، در سوره هود سبب هلاكتشان را صيحه دانسته، فرموده: ﴿وَ أَخَذَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلصَّيْحَةُ﴾ و در سوره

اعراف زلزله دانسته فرموده: ﴿فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ﴾ و در حم سجده صاعقه دانسته فرموده:

﴿فَأَخَذَتْهُمْ صَاعِقَةُ اَلْعَذَابِ اَلْهُونِ﴾.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «طاغيه» مانند كلمه «طغيان» و كلمه «طغوى» مصدر است، نه اسم فاعل. و معناى آيه اين است كه: اما ثمود به سبب طغيانشان هلاك شدند. آيه شريفه «كذبت ثمود بطغويها» نيز مؤيد اين سخن است. و ليكن وجه اول با سياق آيات بعدى مناسب‏تر است، چون آيات بعد در مقام بيان كيفيت هلاكت آنان است، كه از ميان چند طريقه اهلاك زير يعنى اهلاك به وسيله باد، و يا اخذ رابيه و شديد، و يا طغيان آب، با كدام طريق هلاك شدند. پس آيه مورد بحث هم بايد در مقام بيان اهلاك ثمود به وسيله عذاب طاغيه باشد، و بخواهد كيفيت اهلاك آنان را بيان كند، در نتيجه كلمه «طاغيه» صفت عذاب است، نه صفت مردم ثمود.

﴿وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ﴾

كلمه «صرصر» به معناى بادى سخت سرد و بسيار تند است، و كلمه «عاتية» از مصدر «عتو» به معناى طغيان و سرپيچى از اطاعت و ناسازگارى است.

﴿سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَ ثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى اَلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعىَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ﴾

تسخير باد صرصر بر قوم عاد به معناى مسلط كردن آن بر آنان است، و كلمه «حسوم» جمع حاسم است، هم چنان كه كلمه «شهود» جمع شاهد است، و حاسم از ماده «حسم» است، كه به معناى داغ كردن مكرر چند بار پشت سر هم است، و اين كلمه صفت است براى كلمه «سبع»، و جمله را چنين معنا مى‏دهد: باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پشت سر هم بر آنان مسلط كرد و كلمه «صرعى» جمع صريع (به خاك افتاده) است، و كلمه «اعجاز» - با فتحه همزه - جمع «عجز» - با فتحه عين و ضمه جيم - (آخر و دنباله هر چيز) است، و كلمه «خاوية» به معناى چيز تو خالى است كه آن را دور انداخته باشند، و معناى آيه اين است كه خدا باد صرصر را در هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنان مسلط كرد، و تو (اگر بودى) آن مردم را مى‏ديدى كه مانند ريشه‏هاى تو خالى درخت خرما به زمين افتاده‏اند.

﴿فَهَلْ تَرىَ لَهُمْ مِنْ بَاقِيَةٍ﴾

يعنى «من نفس باقية»، اين جمله كنايه است از اينكه عذاب تمامى آنان را فرا گرفت، مى‏فرمايد: «آيا هيچ نفسى از آنان را باقى مانده مى‏بينى؟» يعنى حتى يك نفر را نمى‏بينى كه زنده مانده باشد.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «باقيه» هر چند به شكل اسم فاعل است، ليكن به معناى مصدر است، و گاهى به معناى «بقيه» استعمال مى‏شود، ليكن معنايى كه ما كرديم به ذهن نزديك‏تر است.

﴿وَ جَاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ اَلْمُؤْتَفِكَاتُ بِالْخَاطِئَةِ﴾

منظور از كلمه «فرعون» خصوص فرعون زمان موسى است، و منظور از «من قبله» امت‏هاى قبل از وى هستند، كه چون او خدا را تكذيب مى‏كردند، و مراد از كلمه «مؤتفكات» دهات قوم لوط و اهالى آن قريه‏ها است، و كلمه «خاطئة» باز مصدر در قيافه اسم فاعل است، و مراد از اينكه فرمود: فرعون و امت‏هاى قبل از او و قريه‏نشينان قوم لوط خاطئه آوردند، اين است كه طريق عبوديت را به خطا پيمودند، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رَابِيَةً﴾

ضمير در (عصوا) به فرعون و آن دو طايفه ديگر برمى‏گردد، و مراد از رسول جنس رسول است، و كلمه «رابيه» از مصدر «رباء» به معنى زياده است، و منظور «از گرفتن آنان به گرفتنى رابيه» عقوبت شديد است.

بعضى‏ گفته‏اند عقوبتى زيادتر از ساير عقوبت‏ها است.

بعضى‏ گفته‏اند: منظور از آن عقوبتى خارق العاده است.

﴿إِنَّا لَمَّا طَغَى اَلْمَاءُ حَمَلْنَاكُمْ فِي اَلْجَارِيَةِ﴾

اين آيه اشاره است به طوفان نوح، و كلمه «جاريه» به معناى كشتى است، در اين جمله خطاب را متوجه افرادى كرده كه در كشتى نوح سوار بودند، كه در حقيقت خطاب به عموم بشر است، كه نياكانشان همانها بودند كه به وسيله كشتى نوح از غرق نجات يافتند، چون اين اخلاف و آن اسلاف يك نوعند، و مى‏توان حال بعضى از آنان را به همه نسبت داد، و بقيه الفاظ آيه روشن است. (مى‏فرمايد: اين ما بوديم كه آن زمان كه آب طغيان كرد شما را سوار كشتى كرديم، و از غرق نجات داديم).

حاقهقارعهعادثمودصرصرفرعونجاریةحاقه و قارعه نام‌های قیامت.تکذیب عاد و ثمود.اخذ ظالمان.معنای حاقه به‌عنوان حق واقع.حمل در کشتی نجات.

توضيحى در باره اينكه يكى از سنن الهى به كمال رساندن همه موجودات است و انسان علاوه بر كمال تكوينى، با سنت تشريع به سوى كمال هدايت شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾

اين آيه بيان مى‏كند كه چرا ايشان را در كشتى‏هاى نجات سوار كرد، پس ضمير در «نجعلها» به كلمه «حمل» كه از جمله «حملناكم» استفاده مى‏شود برمى‏گردد، به اعتبار اينكه حمل مذكور رفتارى است از خدا با بشر، پس در حقيقت معناى جمله اين است كه اگر ما اين رفتار را با شما كرديم براى اين بود كه اين رفتار خود را تذكره‏اى - مايه تذكرى - براى شما قرار دهيم، تا از آن عبرت بگيريد، و اندرز شويد.

و كلمه «تعيها» از مصدر «وعى» است، و «وعى» به معناى ريختن چيزى در ظرف است، و مراد از «وعى اذن براى آن حمل» اين است كه: مردم داستان حمل كشتى نوح را در گوش و هوش خود جاى دهند و از يادش نبرند، تا اثر و فايده‏اش كه همان تذكر و اندرز گرفتن است مترتب شود.

در اين آيه با هر دو جمله‏اش به هدايت ربوبى به هر دو نوعش يعنى «ارائه طريق» و «رساندن به مطلوب» اشاره شده است، توضيح اينكه يكى از سنت‏هاى عامه ربوبى كه در سراسر عالم جارى است اين است كه هر نوع از انواع موجودات را به كمال لايقش و آن هدف نهايى كه بر حسب وجود خاص به خودش متوجه آن است برسد، و به همين منظور آن موجود را به جهازات و ابزارى مجهز كرده كه او را در رسيدن بدان هدف كمك كند، هم چنان كه قرآن كريم فرمود: ﴿اَلَّذِي أَعْطىَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىَ﴾، و نيز فرموده: ﴿اَلَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ اَلَّذِي قَدَّرَ فَهَدىَ﴾، كه توضيح آن در تفسير دو سوره طه و اعلى و غير آن دو گذشت.

انسان هم در اينكه استكمالى تكوينى و راهى به سوى كمال وجوديش دارد، مانند ساير انواع موجودات مادى است، كه همه به هدايت ربوبى به سوى كمال وجوديشان سوق داده مى‏شوند، چيزى كه هست انسان به هدايت ديگرى اختصاص يافته، و آن هدايت تشريعى است، آرى نفس انسانى استكمالى از طريق افعال اختيارى خود دارد، چون اين افعال اختيارى در اثر تكرار، اوصاف و حالات درونى در او پديد مى‏آورد، و در زندگى دنيائيش داراى ملكات و احوالى مى‏شود كه همين ملكات غايت و نتيجه زندگى او است، و با اين ملكات سرنوشت زندگى ابديش معين مى‏شود.

و همين معنا باعث شده كه در بين تمامى موجودات خصوص او، مورد عنايت بيشترى

قرار بگيرد و از راه ارسال رسولان و انزال كتب آسمانى برايش سنت دينى مقرر كنند، و به سوى آن سنت راهنماييش كنند، تا بعد از فرستادن رسولان، ديگر مردم عليه خداى تعالى حجتى نداشته باشند، ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اَللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ﴾ كه تفصيل اين معنا در بحث‏هايى كه پيرامون مساله نبوت (در جلد دوم اين كتاب، و در جاهاى ديگر) داشتيم گذشت.

و همه اينها، هدايت به معناى راه نشان دادن و اعلام صراط مستقيم است، كه خود انسان بدون راهنمايى خداى تعالى نمى‏تواند آن را پيدا كند، هم چنان كه فرمود: ﴿إِنَّا هَدَيْنَاهُ اَلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً﴾، حال اگر اين راه را دنبال بكند، و از آن منحرف نشود، به زندگى طيب و سعيدى خواهد رسيد، و اگر از دستش بدهد و از آن اعراض كند به شقاوتى دائمى مى‏رسد، و حجت خدايى به هر حال عليه او تمام مى‏شود، هم چنان كه فرمود: ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىَ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾.

حال كه اين معنا روشن شد معلوم گرديد كه يكى از سنت‏هاى الهى اين است كه بشر را از راه ارائه طريق به سوى سعادت حياتش هدايت كند. جمله‏ ﴿لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً﴾ به همين معنا اشاره مى‏كند چون تذكره به معناى اين است كه راه سعادت او را به يادش بياورند، و اين مستلزم آن نيست كه آدمى تذكر هم پيدا بكند، و حتما راه سعادت را پيش بگيرد، ممكن است تذكر در او اثر بكند، و ممكن هم هست اثر نكند.

يكى ديگر از سنت‏هاى الهى اين است كه همه موجودات را به سوى كمالشان هدايت كند، و به سوى آن نقطه به حركتشان در آورد، و به آن نقطه برساند، جمله‏ ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ به همين معنا اشاره دارد، چون «وعى» - فرا گرفتن - يكى از مصاديق هدايت شدن به هدايت ربوبى است و اگر خداى تعالى اين وعى را به خودش نسبت نداد، همانطور كه تذكره را به خود نسبت داد، براى اين بود كه منظور از تذكره اتمام حجت است كه كار خداست، و اما وعى و فرا گرفتن، كار مستقيم او نيست، هر چند كه هم ممكن است به او نسبت داده شود و هم به خود انسان، و ليكن سياق آيه سياق دعوت و بيان اجر و ثواب است، اجرى كه بر اجابت دعوت مترتب مى‏شود، و اجر و مثوبت از آثار وعى است البته بدان جهت كه فعل

انسان و مستند به اوست، نه بدان جهت كه توفيقى الهى و منسوب به آن جناب است.

از آيه شريفه برمى‏آيد كه حوادث خارجى در اعمال انسان اثر مى‏گذارد، هم چنان كه از آيه شريفه‏ ﴿وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىَ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ﴾.

عكس اين مطلب استفاده مى‏شود، يعنى از آن برمى‏آيد كه اعمال انسان در حوادث خارجى اثر دارد كه در تفسير همين آيه در سوره اعراف مقدارى در اين باره سخن رفت.

تذکرهاذن واعیةهدایتسنت الهیکمالهدایت تکوینی و تشریعی.تذکره بودن واقعه حمل.اتمام خلق و هدایت موجودات.اتمام حجت با رسل.شاکر یا کفورا.اذن واعیة.

بحث روايتى (رواياتى متعدد دال بر اينكه امير المؤمنين (عليه السلام) ﴿أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ بوده است)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه: ابن منذر از ابن جريح روايت كرده كه در تفسير آيه‏ ﴿لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً﴾ گفته است: اين تذكره براى امت محمد (صلوات اللَّه عليه) است، و چه بسيار كشتى‏ها كه در گذشته در دريا غرق شده بود، و آثارى كه از بين رفته بود، و بعد از قرنها امت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) آن آثار را يافتند، مثلا آثار كشتى نوح را در كوه جودى يافتند.

مؤلف: در تفسير سوره هود در خلال داستان نوح (علیه السلام) مطالبى رفت كه مؤيد اين روايت است.

و در همان كتاب است كه سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از مكحول روايت كرده‏اند كه گفت: وقتى آيه: ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ نازل شد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من از پروردگارم خواستم اين اذن واعيه را على بن ابى طالب قرار دهد، مكحول مى‏گويد: بعد از اين دعاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على (علیه السلام) بارها مى‏گفت: هيچ نشد چيزى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بشنوم و فراموش كنم‏.

و نيز در همان كتاب است كه ابن جرير، ابن ابى حاتم، واحدى، ابن مردويه، ابن عساكر، و ابن النجارى همگى از برده روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به على فرمود: خدايم دستور فرموده تو را نزديك كنم و دورت ندارم، و به تو تعليم دهم و تو فراموش نكنى، و اين حق برايت ثابت شده كه آنچه را تعليمت مى‏دهم فرا بگيرى، به

دنبال اين فرمايش آيه‏ ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ نازل شد.

و در همان كتاب است كه ابو نعيم در كتاب حليه از على (علیه السلام) نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: يا على خدا مرا دستور داده كه تو را نزديك كنم، و تعليمت دهم تا تو فرا بگيرى، پس از آن اين آيه نازل شد: ﴿وَ تَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ﴾ پس اى على تو هستى اذن واعيه (گوش فرا گيرنده) علم من‏.

مؤلف: اين معنا در تفسير برهان هم از سعد بن عبد اللَّه آمده كه او به سند خود از امام صادق (علیه السلام) آن را روايت كرده‏. و نيز از كلينى‏ است كه او به سند خود از آن جناب نقل كرده. و نيز از ابن بابويه‏ است كه او هم به سند خود از جابر از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است.

و باز همين مطلب را از ابن شهرآشوب از حلية الاولياء از عمر بن على آورده، و از واحدى در كتاب اسباب النزول از بريده آورده، و از ابى القاسم بن حبيب، در تفسير خود از زر بن حبيش از على (علیه السلام) نقل كرده است‏.

و كوتاه سخن اينكه: صاحب غاية المرام اين مطلب را از طرق شيعه و سنى در شانزده حديث آورده‏. و صاحب تفسير برهان گفته: محمد بن عباس در اين باره سى حديث از طرق شيعه و سنى آورده است‏.

اذن واعیةامیرالمؤمنینروایتتذکرهنوحروایات اذن واعیة و علی.تذکره برای امت محمد.امت محمد در روایت ابن جریح.

نفخ صور، عرضه و نامه راست و چپ آیات ۱۳–۳۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان وقایع حاقه را از نفخ صور تا احوال اصحاب یمین و شمال می‌خواند.

فَإِذَا نُفِخَ فِى ٱلصُّورِ نَفْخَةٌۭ وَٰحِدَةٌۭ
پس آنگاه كه در صور يك بار دميده شود.
وَحُمِلَتِ ٱلْأَرْضُ وَٱلْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ
و زمين و كوه‌ها از جاى خود برداشته شوند و هر دوى آنها با يك تكان ريز ريز گردند.
فَيَوْمَئِذٍۢ وَقَعَتِ ٱلْوَاقِعَةُ
پس آن روز است كه واقعه [آنچنانى‌] وقوع يابد.
وَٱنشَقَّتِ ٱلسَّمَآءُ فَهِىَ يَوْمَئِذٍۢ وَاهِيَةٌۭ
و آسمان از هم بشكافد، و در آن روز است كه آن از هم گسسته باشد.
وَٱلْمَلَكُ عَلَىٰٓ أَرْجَآئِهَا ۚ وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍۢ ثَمَٰنِيَةٌۭ
و فرشتگان در اطراف [آسمان‌]اند، و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته ] بر سر خود بر مى‌دارند.
يَوْمَئِذٍۢ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَىٰ مِنكُمْ خَافِيَةٌۭ
در آن روز، شما [به پيشگاه خدا] عرضه مى‌شويد، [و] پوشيده‌اى از شما پوشيده نمى‌ماند.
فَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَٰبَهُۥ بِيَمِينِهِۦ فَيَقُولُ هَآؤُمُ ٱقْرَءُوا۟ كِتَٰبِيَهْ
اما كسى كه كارنامه‌اش به دست راستش داده شود، گويد: «بياييد و كتابم را بخوانيد.
إِنِّى ظَنَنتُ أَنِّى مُلَٰقٍ حِسَابِيَهْ
من يقين داشتم كه به حساب خود مى‌رسم.
فَهُوَ فِى عِيشَةٍۢ رَّاضِيَةٍۢ
پس او در يك زندگى خوش است:
فِى جَنَّةٍ عَالِيَةٍۢ
در بهشتى برين،
قُطُوفُهَا دَانِيَةٌۭ
[كه‌] ميوه هايش در دسترس است.
كُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ هَنِيٓـًٔۢا بِمَآ أَسْلَفْتُمْ فِى ٱلْأَيَّامِ ٱلْخَالِيَةِ
بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش‌] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.
وَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَٰبَهُۥ بِشِمَالِهِۦ فَيَقُولُ يَٰلَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتَٰبِيَهْ
و اما كسى كه كارنامه‌اش به دست چپش داده شود، گويد: «اى كاش كتابم را دريافت نكرده بودم.
وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ
و از حساب خود خبردار نشده بودم.
يَٰلَيْتَهَا كَانَتِ ٱلْقَاضِيَةَ
اى كاش آن [مرگ‌] كار را تمام مى‌كرد.
مَآ أَغْنَىٰ عَنِّى مَالِيَهْ ۜ
مال من، مرا سودى نبخشيد.
هَلَكَ عَنِّى سُلْطَٰنِيَهْ
قدرت من از [كف‌] من برفت.
خُذُوهُ فَغُلُّوهُ
[گويند:] «بگيريد او را و در غل كشيد.
ثُمَّ ٱلْجَحِيمَ صَلُّوهُ
آنگاه ميان آتشش اندازيد.
ثُمَّ فِى سِلْسِلَةٍۢ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًۭا فَٱسْلُكُوهُ
پس در زنجيرى كه درازى آن هفتاد گز است وى را در بند كشيد.
إِنَّهُۥ كَانَ لَا يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ
چرا كه او به خداى بزرگ نمى‌گرويد.
وَلَا يَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ
و به اطعام مسكين تشويق نمى‌كرد.
فَلَيْسَ لَهُ ٱلْيَوْمَ هَٰهُنَا حَمِيمٌۭ
پس امروز او را در اينجا حمايتگرى نيست.
وَلَا طَعَامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍۢ
و خوراكى جز چركابه ندارد،
لَّا يَأْكُلُهُۥٓ إِلَّا ٱلْخَٰطِـُٔونَ
كه آن را جز خطاكاران نمى‌خورند.

بيان آيات پاره‏اى از نشانه‏ها، مقدمات و وقايع قيامت : نفخ در صور، كوبيده شدن زمين، كوه‏ها، انشقاق آسمان، و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات فصل دومى است كه حاقه را با پاره‏اى از نشانيها و مقدماتش و شمه‏اى از وقايعى كه در آن روز رخ مى‏دهد معرفى مى‏كند.

﴿فَإِذَا نُفِخَ فِي اَلصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ﴾

در سابق گفتيم كه تعبير «دميدن در صور» كنايه است از مساله قيامت (هم چنان كه رسم است براى اعلان مردم به اينكه مثلا فلان مال التجاره آمده، و يا فلان سفر در پيش است، همه حاضر شويد شيپور مى‏زنند)، دميدن در شيپور نيز كنايه است از حاضر كردن مردم براى رسيدگى به حسابهايشان، و اگر آن را به صفت «واحدة» توصيف كرده، براى اشاره به اين معنا بوده كه مساله حتمى است و قضائش رانده شده و امر معلقى نيست كه احتياج به تكرار نفخه داشته باشد، و آنچه از سياق آيات به ذهن مى‏آيد اين است كه منظور از اين نفخه واحده، نفخه دوم است كه در آن مردگان زنده مى‏شوند.

﴿وَ حُمِلَتِ اَلْأَرْضُ وَ اَلْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً﴾

كلمه «دك» - با تشديد كاف - مصدر فعل مجهول «دكتا» است، و معنايش كوبيدن سخت است، به طورى كه آنچه كوبيده مى‏شود خرد گشته به صورت اجزايى ريز در آيد، و منظور از حمل شدن زمين و جبال اين است كه قدرت الهى بر آنها احاطه مى‏يابد، و اگر مصدر «دك» را (با تاى وحدت «دكة» آورد، و علاوه بر آن) با كلمه «واحدة» توصيف كرد، براى اين بود كه به سرعت خرد شدن آنها اشاره كند، و بفهماند خرد شدن كوه‏ها و زمين احتياج به كوبيدن بار دوم ندارد.

﴿فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ اَلْوَاقِعَةُ﴾

يعنى در چنين روزى قيامت بپا مى‏شود.

﴿وَ اِنْشَقَّتِ اَلسَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ﴾

كلمه «انشقاق» در هر چيز استعمال شود معناى جدا شدن قسمتى از آن را مى‏دهد، و كلمه «واهيه» از ماده «وهى» است، كه به معناى ضعف. و به قولى به معناى پاره شدن چرم و جامه و امثال آن است.

ممكن هم هست آيه شريفه ﴿وَ اِنْشَقَّتِ اَلسَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا﴾ در معناى آيه زير باشد كه مى‏فرمايد: ﴿وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ اَلسَّمَاءُ بِالْغَمَامِ وَ نُزِّلَ اَلْمَلاَئِكَةُ

تَنْزِيلاً﴾.

﴿وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾

راغب مى‏گويد: «رجاى چاه» و «رجاى آسمان» و رجاى هر چيز ديگر به معناى كناره آن است، و جمع آن أرجاء مى‏آيد، يعنى اطراف، هم چنان كه در قرآن آمده: ﴿وَ اَلْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائِهَا﴾ و كلمه «ملك» به طورى كه گفته شده، هم در مورد يك نفر اطلاق مى‏شود، و هم در مورد جمع، و مراد از آن در اين آيه جمع است، و ضمير «هم» در جمله ﴿وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾ به طورى كه از مقتضاى سياق ظاهر مى‏شود به ملائكه برمى‏گردد. ولى بعضى‏ گفته‏اند به همه خلائق برمى‏گردد.

و از ظاهر كلام خداى تعالى برمى‏آيد كه عرش در آن روز حاملينى از ملائكه دارد، هم چنان كه از ظاهر آيه زير نيز اين معنا استفاده مى‏شود مى‏فرمايد: ﴿اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا﴾، و در روايات آمده كه اين حاملان عرش چهار فرشته‏اند، و از ظاهر آيه مورد بحث برمى‏آيد حاملان عرش در آن روز هشت نفرند، و اما اينكه اين چهار نفر و يا هشت نفر از جنس ملائكه بودند، و يا غير ايشان؟ آيه شريفه ساكت است، هر چند كه سياق آن از اشعار به اينكه از جنس ملك مى‏باشند، خالى نيست.

ممكن هم هست - همانطور كه اشاره كرديم - غرض از ذكر انشقاق آسمان، و بودن ملائكه در اطراف آن، و اينكه حاملين عرش در آن روز هشت نفرند، اين باشد كه بفرمايد در آن روز ملائكه و آسمان و عرش براى انسانها ظاهر مى‏شوند، هم چنان كه قرآن در اين باره فرموده: ﴿وَ تَرَى اَلْمَلاَئِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ اَلْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ﴾.

نفخصورارضعرشواقعهواقعهحملة عرشنفخ صورمقدمات قیامت

مقصود از اينكه فرمود در قيامت عرضه مى‏شويد، بروز و افشاى حقايق است در آن روز

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لاَ تَخْفىَ مِنْكُمْ خَافِيَةٌ﴾

از ظاهر كلام برمى‏آيد كه مراد از جمله «تعرضون - عرضه مى‏شويد» عرضه شدن بر خداى تعالى باشد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ عُرِضُوا عَلىَ رَبِّكَ صَفًّا﴾، و كلمه «عرض» در لغت به معناى اين است كه فروشنده جنس خود را جلو مشترى بگسترد و به او نشان دهد، در نتيجه معناى عرض بر خداى تعالى در روز قيامت كه روز جدايى حق از باطل، و روز داورى است اين است كه: آنچه نزد هر انسان از عقيده و عمل هست براى خداى تعالى فاش و سفره دل آدمى باز مى‏گردد، به طورى كه هيچ عقيده و هيچ فعلى از او براى خدا پنهان نماند، و همه غيب‏ها شهادت و همه سرها علن و آشكار گردد، و اين از خصائص قيامت است، آرى قيامت‏ ﴿يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرَائِرُ﴾ است، و ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ﴾ است، روزى است كه سريره‏ها آشكار و همه مردم براى خدا ظاهر مى‏شوند، و از آنان چيزى بر خدا پوشيده نمى‏ماند.

و ما در بحث‏هاى سابق خود گفتيم كه آنچه در قرآن از خصائص قيامت آمده اختصاص به قيامت ندارد، مثلا اگر فرموده روز قيامت ملك مخصوص خداست، معنايش اين نيست كه در دنيا غير خدا كسانى ديگر نيز مالك باشند، و اگر فرموده: آن روز امر به دست خداست، و يا از عذاب او براى كسى پناهگاهى نيست، و يا خلائق برايش بارز و ظاهر مى‏شوند و يا چيزى از خلائق بر او پوشيده نمى‏ماند، و خصائص ديگر، معنايش اين نيست كه خدا تنها در روز قيامت چنين است، زيرا اين صفات دائما براى خدا هست، بلكه مراد اين است كه: مردم آن روز فاش و هويدا مى‏بينند كه خداى تعالى چنين خدايى است‏. پس معناى آيه اين مى‏شود كه: در آن روز براى شما آشكار مى‏شود كه در دنيا هم، در معرض علم خدا بوديد، و آن روز همه فعل‏هايتان ظاهر مى‏گردد، و هيچ يك از آنها پنهان نمى‏ماند.

عرضخافیهقیامتافشاعرضه بر خدابروز حقایقعدم خفاافشا

وصف حال آن كس كه در آن روز كتابش به دست راستش داده مى‏شود و آنكه كتابش به دست چپش داده مى‏شود، و نقل آنچه مى‏گويند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتَابِيَهْ﴾

در مجمع البيان گفته: كلمه «هاؤم» امر به چند نفر است و به منزله «هاكم» است، و اگر طرف مرد باشد، مى‏گويى «هاء يا رجل»، و به دو مرد مى‏گويى «هاؤما يا رجلان»، و به جمعيتى مى‏گويى «هاؤم يا رجال»، و به يك زن مى‏گويى «هاء يا امرأة» - و همزه را كسره مى‏دهى و بعد از همزه حرف «ياء» نمى‏آورى - و به دو زن مى‏گويى «هاؤما»، و به چند زن مى‏گويى «هاؤن»، و اين لغت اهل حجاز است.

و اهل نميم و قيس، در مفرد مذكر مثل اهل حجاز مى‏گويند: «هاء» و به دو نفر مى‏گويند: «هاءا» و به جماعت مردان مى‏گويند: «هاؤا»، و به يك زن «هاءى»، و به چند زن «هاؤن».

و بعضى از قبايل عرب بجاى همزه كاف مى‏آورند، مى‏گويند: «هاك، هاكما، هاكم، هاك، هاكما، هاكن» و در همه اين زبانها اين كلمه به معناى «بگير» است، و اين امرى است كه نهى ندارد.

اين آيه شريفه و ما بعدش تا كلمه «خاطئون» بيان تفصيلى اختلاف حال مردم در روز قيامت است، اختلافى كه از حيث سعادت و شقاوت دارند، و ما در سابق در تفسير ﴿مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ﴾گفتارى در معناى دادن كتاب به دست راست اصحاب يمين داشتيم، و ظاهرا خطاب در جمله‏ ﴿هَاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتَابِيَهْ﴾ به ملائكه باشد، و هاء در كلمه «كتابيه» و همچنين در آخر همه آيات بعدى، هاى وقف است، كه اصطلاحا آن را هاى استراحت مى‏نامند.

و معناى آيه اين است كه: اما كسى كه كتابش به دست راستش داده شده رو به فرشتگان مى‏كند و مى‏گويد: بياييد نامه عمل مرا بگيريد و بخوانيد كه چگونه به سعادت من حكم مى‏كند.

﴿إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاَقٍ حِسَابِيَهْ﴾

كلمه «ظن» در اينجا به معناى يقين است، و آيه مورد بحث آنچه را از آيه قبل فهميده مى‏شد تعليل مى‏كند، و حاصل اين تعليل اين است كه اگر گفتم كتاب من كتاب يمين است، و به سعادت من حكم مى‏كند، براى اين بود كه من در دنيا به چنين روزى يقين داشتم، و يقين داشتم كه به زودى حساب خود را ملاقات مى‏كنم، و به پروردگارم ايمان

آوردم، و عمل خود را اصلاح كردم.

﴿فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ﴾

يعنى چنين كسى زندگى مى‏كند به عيش راضيه، به عيشى كه خودش آن را بپسندد، پس اگر رضايت را به عيش نسبت داده از باب مجاز عقلى است.

﴿فِي جَنَّةٍ عَالِيَةٍ... اَلْخَالِيَةِ﴾

يعنى او در بهشتى است كه داراى مقامى عالى است، و او در آن بهشت لذاتى دارد، كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد، و نه بر قلب كسى خطور كرده باشد.

﴿قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ﴾ كلمه «قطوف» جمع قطف - به كسره قاف و سكون طاء - است، كه به معناى ميوه‏اى است كه به حد چيدن رسيده باشد، و معناى جمله اين است كه ميوه‏هاى آن بهشت به وى نزديك است، به طورى كه هر جور بخواهد مى‏تواند بچيند.

﴿كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيَّامِ اَلْخَالِيَةِ﴾ يعنى به ايشان گفته مى‏شود: بخوريد و بنوشيد، از همه آنچه خوردنى و نوشيدنى در بهشت است، در حالى كه گوارايتان باشد، و اين پاداش آن ايمان و عمل صالحى است كه در دنياى گذرا و ناپايدار براى امروزتان تهيه ديديد.

﴿وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ وَ لَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ﴾

صاحبان اين سخن طايفه دومند، يعنى اشقياى مجرم كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى‏دهند، و معناى اينكه چرا نامه اعمال مجرمين را به دست چپشان مى‏دهند، در سوره اسراء گذشت، اين طايفه در قيامت آرزو مى‏كنند كه اى كاش نامه اعمال خود را نمى‏ديدند، و نمى‏فهميدند حسابشان چيست، و اين آرزويشان از اين جهت است كه مى‏بينند چه عذاب اليمى برايشان آماده شده.

﴿يَا لَيْتَهَا كَانَتِ اَلْقَاضِيَةَ﴾

مفسرين‏ گفته‏اند: ضمير در «ليتها» به «موتة الاولى» ى تقديرى برمى‏گردد، آن مرگ اولى كه انسان را از دنيا خارج مى‏كند.

و معناى آيه اين است كه: اى كاش همان مرگ اول كه ما آن را چشيديم و از دنيا خارج شديم كار ما را يكسره كرده بود، و ما را نابود مى‏ساخت و ديگر مبعوث نمى‏شديم، و در

اين ورطه عذاب هميشگى قرار نمى‏گرفتيم و آنچه را مى‏بينيم نمى‏ديديم.

﴿مَا أَغْنىَ عَنِّي مَالِيَهْ هَلَكَ عَنِّي سُلْطَانِيَهْ﴾

اين دو جمله دو كلمه حسرت است كه در آن روز بعد از بى‏نتيجه ديدن كوشش‏هاى دنيايى خود مى‏گويد، چون او تا در دنيا بود مى‏پنداشت كليد سعادتش در زندگى مال و قدرت است، و اين دو تمامى ناملايمات احتمالى را از او دفع مى‏كنند، و بر هر محبوب و لذتى مسلطش مى‏سازند، و به همين خيال خام بود كه تمامى سعى و توان خود را صرف به دست آوردن مال و قدرت كرد، و قهرا از ياد پروردگار خود و از هر سخن حقى كه به سوى آن دعوت مى‏شد اعراض نمود، و دعوت كننده را تكذيب مى‏كرد، همين كه سر از قبر برداشت، و ديد كه تمامى سبب‏ها از كار افتاده‏اند، و امروز ديگر مال و فرزندان بكار نمى‏آيند، مى‏فهمد كه مالش فايده‏اى نداشت، و قدرتش هم باطل شد، لذا از در حسرت و درد اين دو جمله را مى‏گويد، اما چه سودى از گفتن؟!

﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ... فَاسْلُكُوهُ﴾

اين جملات دستور خدا به ملائكه را حكايت مى‏كند، كه بگيريد او را و در آتش بيفكنيد. پس تقدير كلام «يقال للملائكة خذوه...» است، يعنى «به ملائكه گفته مى‏شود بگيريد او را...» و كلمه «غلوه» امر از مصدر «غل» است، كه به معناى بستن با غل و زنجير است كه دست و پاى اسير را به گردنش مى‏بندد.

﴿ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ﴾ يعنى او را داخل آتش عظيم كنيد، چون جحيم به معناى آتش عظيم است، و «صلوا» امر از ماده «صلو» است، كه به معناى ملازم قرار دادن آدمى است با آتش.

﴿ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُكُوهُ﴾ كلمه «سلسله» به معناى زنجير و قيد است، و كلمه «ذرع» به معناى طول است، و كلمه «ذراع» به معناى فاصله بين آرنج و نوك انگشتان است، كه خود يك واحد طولى است، و سلوك مجرم در سلسله‏اى كه طولش هفتاد ذراع باشد به معناى آن است كه وى را در چنين زنجيرى بپيچند. و حاصل كلام اين است كه او را در چنين قيدى مقيد كنيد.

﴿إِنَّهُ كَانَ لاَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ اَلْعَظِيمِ وَ لاَ يَحُضُّ عَلىَ طَعَامِ اَلْمِسْكِينِ﴾

مصدر «حض» كه فعل «يحض» مضارع از آن است، به معناى تحريك و تشويق كردن است، و دو آيه مورد بحث در مقام بيان علت دستور قبلى (بگيريد و ببنديد و در آتش بيفكنيد) است، مى‏فرمايد بدين علت چنين دستور داديم كه وى به خداى عظيم ايمان نمى‏آورد، و مردم را به اطعام مسكينان تشويق نمى‏كرد، بلكه در اين باره مسامحه مى‏كرد، و از رنج بينوايان احساس ناراحتى نمى‏نمود.

﴿فَلَيْسَ لَهُ اَلْيَوْمَ هَاهُنَا حَمِيمٌ... اَلْخَاطِؤُنَ﴾

كلمه «حميم» به معناى دوست است، و آيه شريفه به خاطر حرف «فاء» كه در آغاز آن آمده نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿إِنَّهُ كَانَ لاَ يُؤْمِنُ...﴾ است. و حاصل كلام اين است كه او از آنجا كه به خدا ايمان نمى‏آورد در نتيجه امروز در اين عرصه، دوستى كه سودش ببخشد يعنى شفيعى كه برايش شفاعت كند ندارد، چون كافر آمرزش ندارد، در نتيجه شفاعتى هم نخواهد داشت.

﴿وَ لاَ طَعَامٌ إِلاَّ مِنْ غِسْلِينٍ﴾ كلمه «غسلين» به معناى چركاب است، و گويا مراد از آن چرك و كثافاتى است كه از تن اهل دوزخ مى‏ريزد، و آيه شريفه عطف است به كلمه «حميم» در آيه قبلى، و نتيجه‏گيرى از جمله‏ ﴿وَ لاَ يَحُضُّ...﴾ است، و حاصل معنايش اين است كه او از آنجا كه كسى را به اطعام مسكينان تشويق نمى‏كرد، امروز طعامى به جز غسلين اهل دوزخ ندارد، و جمله‏ ﴿لاَ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخَاطِؤُنَ﴾ كلمه «غسلين» را تعريف مى‏كند، و خاطون عبارتند از كسانى كه گناه و خطا كارى، عادتشان شده باشد.

کتابیمینشمالحسابسلسلهکتاب اعمالاصحاب یمیناصحاب شمالحسابنامه اعمالمجرم

بحث روايتى (رواياتى راجع به حمله عرش در قيامت، كسانى كه كتابشان به دست راست يا چپ داده مى‏شود، و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن جرير، از ابن زيد روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در معناى آيه‏ ﴿وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾ فرمود: امروز عرش خدا را چهار نفر حمل مى‏كنند، و روز قيامت هشت نفر.

مؤلف: در اينكه خداى تعالى حاملين عرش را در آيه شريفه مقيد كرده به «يومئذ

امروز» اشعار و بلكه ظهور روشنى است در اينكه هشت نفر بودن حاملان مخصوص آن روز است.

و در تفسير قمى آمده كه امام (علیه السلام) در حديثى ديگر فرمود: عرش را هشت نفر حمل مى‏كنند، چهار نفر از اولين و چهار نفر از آخرين، اما چهار نفر اولين عبارتند از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى (علیه السلام)، و اما چهار نفر آخرين عبارتند از محمد و على و حسن و حسين (علیه السلام).

مؤلف: در روايات بسيارى آمده كه هشت نفر مخصوص روز قيامت است، و در بعضى آمده كه حاملين عرش خدا - با در نظر گرفتن اينكه عرش خدا همان علم او است - چهار نفر از ما هستند و چهار نفر از هر كس كه خدا بخواهد.

و در تفسير عياشى از ابى بصير از امام صادق (علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: چون روز قيامت بشود هر دسته از مردم به نام امامشان خوانده مى‏شوند، امامى كه در عصر آن امام مرده‏اند، اگر نام امام خود را بدانند و او را به امامت شناخته باشند نامه عملشان به دست راستشان داده مى‏شود، براى اينكه خداى تعالى فرموده: ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتَابَهُمْ﴾ و كلمه «يمين» به معناى معرفت و اثبات امام است، چون كتاب او همان امام او است، كه مى‏خواند - تا آنجا كه امام فرمود - و كسى كه امام خود را نشناسد، از اصحاب شمال است، همان كسانى كه خداى تعالى در باره‏شان فرموده: ﴿وَ أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ اَلشِّمَالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ...﴾.

مؤلف: و در برخى از روايات، آيه‏ ﴿فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ...﴾ بر على (علیه السلام) تطبيق شده، و در بعضى بر آن جناب و بر شيعيانش، و همچنين آيه‏ ﴿وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ...﴾ بر دشمنان آن جناب تطبيق شده، كه همه اين روايات از باب تطبيق كلى بر مصداق است، نه از باب تفسير.

و در الدر المنثور است كه: حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: اگر يك دلو از غسلين به روى دنيا بريزند، تمام اهل دنيا را مى‏گنداند.

و در همان كتاب است كه بيهقى در كتاب شعب ايمان از صعصعة بن صوحان روايت كرده كه گفت مردى باديه‏نشين به حضور على بن ابى طالب رسيد، و پرسيد: اين آيه چه معنا دارد كه مى‏فرمايد: ﴿لاَ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخَاطِؤُنَ﴾، با اينكه تمامى مردم خطوه و قدم زدن دارند، على (علیه السلام) تبسمى كرد و فرمود: اى اعرابى: ﴿لاَ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخَاطِؤُنَ﴾ نه «الا الخاطئون»، مرد عرب عرضه داشت: بله به خدا درست فرمودى اى امير المؤمنين، خداوند بنده خود را تسليم عذاب نمى‏كند.

آنگاه رو كرد به جانب ابى الاسود و فرمود: عجم‏ها همه داخل دين شدند، تو براى مردم قاعده‏اى وضع كن تا به وسيله آن سخن گفتن خود را اصلاح كنند، و غلط حرف نزنند. ابو الاسود هم برايشان حركت ضمه و نصب و جر را ترسيم كرد، و معين كرد در كجا كلمه با ضمه خوانده شود و كجا با فتحه و كجا با كسره‏.

و در تفسير برهان از ابن بابويه نقل كرده كه در كتاب «الدروع الواقعية» از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اگر يك ذراع از آن سلسله‏اى كه خدا در كتاب خود يادآور شده بر روى همه كوه‏هاى دنيا بگذارند، از شدت حرارت آن آب مى‏شوند.

روایتعرشیمینشمالحملة عرشنامه اعمالروایات

سوگند به مرئی و نامرئی: قرآن قول رسول کریم، نه شعر و کهانت آیات ۳۸–۵۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

فصل سوم الحاقه: تصدیق قرآن و تهدید تقول بر خدا.

فَلَآ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ
پس نه [چنان است كه مى‌پنداريد]، سوگند ياد مى‌كنم به آنچه مى‌بينيد،
وَمَا لَا تُبْصِرُونَ
و آنچه نمى‌بينيد،
إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍۢ كَرِيمٍۢ
كه [قرآن‌] قطعاً گفتار فرستاده‌اى بزرگوار است.
وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍۢ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تُؤْمِنُونَ
و آن گفتار شاعرى نيست [كه‌] كمتر [به آن‌] ايمان داريد.
وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍۢ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَذَكَّرُونَ
و نه گفتار كاهنى [كه‌] كمتر [از آن‌] پند مى‌گيريد.
تَنزِيلٌۭ مِّن رَّبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
[پيام‌] فرودآمده‌اى است از جانب پروردگار جهانيان.
وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ ٱلْأَقَاوِيلِ
و اگر [او] پاره‌اى گفته‌ها بر ما بسته بود،
لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ
دست راستش را سخت مى‌گرفتيم،
ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ ٱلْوَتِينَ
سپس رگ قلبش را پاره مى‌كرديم،
فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَٰجِزِينَ
و هيچ يك از شما مانع از [عذاب‌] او نمى‌شد.
وَإِنَّهُۥ لَتَذْكِرَةٌۭ لِّلْمُتَّقِينَ
و در حقيقت، [قرآن‌] تذكارى براى پرهيزگاران است.
وَإِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنكُم مُّكَذِّبِينَ
و ما به راستى مى‌دانيم كه از [ميان‌] شما تكذيب‌كنندگانى هستند.
وَإِنَّهُۥ لَحَسْرَةٌ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ
و آن واقعاً بر كافران حسرتى است.
وَإِنَّهُۥ لَحَقُّ ٱلْيَقِينِ
و اين [قرآن‌]، بى‌شبهه، حقيقتى يقينى است.
فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ
پس به [پاس‌] نام پروردگار بزرگت تسبيح گوى.

بيان آيات قسم به «آنچه مى‏بينيد و آنچه نمى‏بينيد» سوگند به مجموع خلائق است. چند وجه ديگر در باره اين قسم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين دسته از آيات، فصل سوم از آيات سوره است كه مطالب سابق مربوط به حاقه را به لسان تصديق قرآن تاكيد مى‏كند، تا با تصديق قرآن حقانيت خبرهايى كه از مساله قيامت داد ثابت شود.

﴿فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ وَ مَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾

از ظاهر آيه برمى‏آيد كه با سوگند خوردن به آنچه ديدنى و آنچه ناديدنى است، و يا به عبارت ديگر به غيب و شهادت، در حقيقت به مجموع خلائق سوگند خورده، ليكن اين سوگند شامل ذات متعاليه خداى تعالى نمى‏شود، زيرا از ادب قرآن به دور است كه خداى تعالى و خلائق او را در يك صف قرار دهد، و هر دو را به يك نحو و در عرض واحد تعظيم كند.

به طور كلى در سوگند خوردن به هر چيزى، نوعى تعظيم مورد آن سوگند است، و خلق خدا كه در اين آيات مورد سوگند قرار گرفته بدان جهت كه دست‏پرورده خدا است، جليل و جميل است، چون خود او جميل است، و به جز جميل نمى‏آفريند و چگونه چنين نباشد با اينكه خود او خلقت و فعل خود را ستوده، و خويشتن را بدان ثنا گفته و فرموده: ﴿اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾، و نيز فرموده: ﴿فَتَبَارَكَ اَللَّهُ أَحْسَنُ اَلْخَالِقِينَ﴾، پس موجودات از ناحيه خداى تعالى جز خوبى ندارند، و هر بدى كه در آنها باشد از ناحيه خودشان است، و يا از ناحيه مقايسه يكى با ديگرى است.

در اينكه براى اثبات حقانيت قرآن در ميان همه سوگندها سوگند به «ما تبصرون و ما لا تبصرون» را انتخاب فرموده، مناسبتى با مقام هست، كه بر كسى پوشيده نيست، براى اينكه نظام واحد حاكم بر عالم، نظامى كه اجزاى جارى آن همه به هم مربوطند، حكم مى‏كند بر اينكه صانع همه يكى است، و همه به سوى او در حركتند، و نيز حكم مى‏كند به صحت همه آثار و احكام توحيد، از مساله بعث رسل و انزال كتب گرفته، تا اينكه قرآن بهترين كتاب آسمانى است، چون تمامى دعوت‏هايش به سوى حق و به سوى طريق مستقيم است.

از آنچه گذشت روشن شد كه آنچه بعضى از مفسرين در تفسير جمله‏ ﴿بِمَا تُبْصِرُونَ وَ مَا لاَ تُبْصِرُونَ﴾ گفته‏اند، و ذيلا از نظر خواننده مى‏گذرد، درست نيست.

بعضى‏ گفته‏اند: منظور از جمله اول خلائق، و از جمله دوم خالق است. ولى سياق با اين تفسير سازگارى ندارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از اولى نعمت‏هاى ظاهرى، و از دومى نعمت‏هاى باطنى است.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از اولى جن و انس و از دومى ملائكه و يا مراد از اولى اجسام و از دومى ارواح است، و يا از اولى دنيا و از دومى آخرت، و يا از اولى آثار ديدنى قدرت خدا و از دومى آثار نديدنى قدرت او و اسرار خلقت است. وجه نادرستى اين اقوال اين است كه لفظ آيه از همه اينها عمومى‏تر است.

قسمغیب و شهادتخلائقنظامقرآنسوگند به مجموع خلائقما لا تبصروننظام واحد دلالت بر صانع واحدحقانیت قرآن

وجه اينكه قرآن را قول رسولى كريم خواند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ﴾

ضمير «انه» به قرآن برمى‏گردد، و آنچه از سياق برمى‏آيد اين است كه منظور از «رسول كريم» پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و اين آيه مى‏خواهد در مقابل سخنان كفار كه او را شاعر و يا كاهن مى‏خواندند رسالت آن جناب را تصديق كند.

و اگر قرآن را قول رسولى كريم خوانده، باعث هيچ اشكالى نمى‏شود چون اين نسبت به شخص آن جناب نيست، بلكه به عنوان رسالت او است، و معلوم است كه رسول بدان جهت كه رسول است سخنى از خود ندارد، آنچه مى‏گويد از ناحيه فرستنده خود مى‏گويد، و اين معنا را با بيانى بيشتر در جمله‏ ﴿تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ توضيح داده.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از رسول كريم، جبرئيل است. ليكن سياق آن را تاييد نمى‏كند، براى اينكه اگر مراد جبرئيل بود جا داشت بفرمايد: اين قرآن را شيطانها نازل

نكرده‏اند، همان طور كه در سوره شعرا اينطور فرمود، علاوه بر اين آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اَلْأَقَاوِيلِ﴾، و همچنين آيات بعدش كه سخن از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دارد با اين احتمال مناسبت دارد، كه منظور از رسول كريم، پيامبر عظيم الشان باشد.

﴿وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ﴾

در اين آيه شعر بودن قرآن را نفى مى‏كند، چون آورنده آن كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است تا به آخر عمر حتى يك شعر نسرود، تا چه رسد به اينكه شاعر باشد، و جمله‏ ﴿قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ﴾ توبيخ مجتمع ايشان است، كه اكثريت آنان ايمان نداشته، و بجز اندكى از ايشان ايمان نياوردند.

﴿وَ لاَ بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ﴾

در اين جمله كهانت بودن قرآن و كاهن بودن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) انكار شده است، و «كهانت» به عقيده كاهنان عبارت است از اينكه كاهن پيامها و اطلاعاتى را از جن دريافت كند. و جمله‏ ﴿قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ﴾ نيز توبيخ مجتمع مشركين است.

﴿تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾

يعنى قرآن از ناحيه رب العالمين نازل شده است، نه اينكه خود رسول آن را پرداخته و به دروغ به خدا نسبت داده باشد، كه در سابق هم به اين معنا اشاره فرمود.

رسول کریمشاعرکاهنتنزیلقرآنقول رسول کریم = تنزیل از ربرسول نه شاعر و نه کاهنقرآن تنزیل من رب العالمینقلیلا ما تؤمنون

مفاد تهديد پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) به اينكه ﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اَلْأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اَلْأَقَاوِيلِ... حَاجِزِينَ﴾

وقتى كسى مى‏گويد: فلانى بر من «تقول» كرد، معنايش اين است كه سخن و قولى از ناحيه خود تراشيد و به من نسبت داد. و كلمه «وتين» - به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى رگى است كه به جگر، خون وارد مى‏كند، و اگر قطع شود صاحبش مى‏ميرد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به معناى رگ قلب است.

و معناى اين آيات اين است كه: اگر اين پيامبر كريم كه ما رسالت خود را به دوش او نهاديم، و با قرآن كريم به سوى شما فرستاديم، پاره‏اى اقوال را از پيش خود بتراشد و به ما نسبتش دهد، ﴿لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ﴾ ما او را مانند مجرمين دست بسته مى‏كنيم، و يا ما دست راست او را قطع مى‏كنيم، و يا با دست خود كه همان قدرت ما است او را گرفته انتقام از او

مى‏ستانيم. كه اين احتمال اخير در روايت قمى هم آمده‏. ﴿ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ اَلْوَتِينَ﴾ و سپس او را به جرم اينكه دروغ به ما بسته مى‏كشيم، ﴿فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ﴾، آن وقت هيچ كس از شما نيست كه بتواند او را از ما پنهان كند، و ما را از انتقام گيرى از وى مانع شود، و در نتيجه از عقوبت و اهلاك ما برهاند.

اين آيات تهديدى است به پيامبر بر فرضى كه آن جناب سخنى را كه از خدا نيست به خدا نسبت دهد، و چگونه ممكن است اين فرض تحقق يابد، با اينكه او فرستاده‏اى است از ناحيه خدا، و خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته و به رسالت خود برگزيده؟!

پس آيات مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لَوْ لاَ أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً إِذاً لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ اَلْحَيَاةِ وَ ضِعْفَ اَلْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيراً﴾، و نيز در معناى آيه زير كه بعد از ذكر نعمت‏هاى بزرگى كه به انبيايش داده مى‏فرمايد: ﴿وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾.

پس ديگر ايراد نشود كه مقتضاى آيات اين است كه هر كس به دروغ ادعاى نبوت كند و سخنانى به خدا نسبت دهد خدا او را هلاك مى‏كند، و در دنيا به شديدترين عقاب گرفتار مى‏سازد، و اين با آنچه در خارج مى‏بينيم منافات دارد، زيرا چه بسيار كسانى كه به دروغ ادعاى نبوت كردند، و به چنين عقابى هم مبتلا نشدند.

نادرستى اين ايراد بدين جهت است كه تهديد در آيه مورد بحث متوجه شخص رسول صادق است، چنين رسولى كه در ادعاى رسالتش صادق است، اگر چيزى به دروغ به خدا نسبت دهد خدا با او چنين معامله‏اى مى‏كند، نه تهديد به مطلق مدعيان نبوت، و مفتريان بر خدا در ادعاى نبوت و در خبر دادن از ناحيه خداى تعالى.

﴿وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ﴾

در اين جمله كرامت تقواى آنان، و كرامت معارف الهى و معاد و حقائق آن را خاطرنشان ساخته، درجاتى را كه متقين نزد خدا و در آخرت در بهشت دارند يادآورى مى‏كند، و قرآنى كه سخنش اين است تقول و افترا نيست، بنابراين آيه شريفه در مقام بيان

حجتى است بر اينكه قرآن منزه از تقول و افترا است.

﴿وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى اَلْكَافِرِينَ﴾

يعنى ما مى‏دانيم كه بعضى از شما تكذيب‏گرند، و همين تكذيبشان حسرتى خواهد بود براى آنان، كه اين حسرت را در روزى كه محشور مى‏شوند احساس خواهند كرد.

﴿وَ إِنَّهُ لَحَقُّ اَلْيَقِينِ فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلْعَظِيمِ﴾

در آخر سوره واقعه نظير اين دو آيه گذشت، و در باره‏اش سخن گفته شد، و اين دو سوره يعنى واقعه و حاقه هر دو يك غرض را دنبال مى‏كنند، و آن بيان اوصاف روز قيامت است، سياق هر دو و آخر آنها نيز يكى است، و آيه مورد بحث سوگندى است بر حقانيت قرآن، كه از روز قيامت خبر مى‏دهد، و اين دو سوره هر دو با اين نكته ختم مى‏شوند كه قرآن و آنچه خبر داده كه در قيامت واقع مى‏شود حق اليقين است، و آنگاه رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد به اينكه اسم پروردگار عظيم خود را تسبيح گويد، يعنى منزه بدارد از اينكه عالم را به باطل بيافريند، و براى آن هدفى به نام معاد قرار ندهد، و از اينكه معارف حقى را كه قرآن در امر مبدأ و معاد بيان مى‏كند باطل سازد.

تقولیمینوتینتذکرهمتقینتهدید رسول صادق در صورت تقولحفاظت وحی از افتراتذکرة للمتقینحقانیت قرآن و قیامت