→ المیزان

ابراهیم

۱۴ مکی آیات ۵۲ بازه‌ها ۵

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

اخراج از ظلمات به نور، غرض رسالت، عزیز حمید و ایام الله آیات ۱–۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات گشایش سوره ابراهیم غرض کتاب و رسالت و یادکرد ایام الله را یکجا می‌آورند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ الٓر ۚ كِتَٰبٌ أَنزَلْنَٰهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ ٱلنَّاسَ مِنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَىٰ صِرَٰطِ ٱلْعَزِيزِ ٱلْحَمِيدِ
الف، لام، راء. كتابى است كه آن را به سوى تو فرود آورديم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون آورى: به سوى راه آن شكست ناپذير ستوده.
ٱللَّهِ ٱلَّذِى لَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۗ وَوَيْلٌۭ لِّلْكَٰفِرِينَ مِنْ عَذَابٍۢ شَدِيدٍ
خدايى كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ اوست، و واى بر كافران از عذابى سخت.
ٱلَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ ٱلْحَيَوٰةَ ٱلدُّنْيَا عَلَى ٱلْءَاخِرَةِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ فِى ضَلَٰلٍۭ بَعِيدٍۢ
همانان كه زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح مى‌دهند و مانع راه خدا مى‌شوند و آن را كج مى‌شمارند. آنانند كه در گمراهى دور و درازى هستند.
وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِۦ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ۖ فَيُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا [حقايق را] براى آنان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد بى‌راه مى‌گذارد و هر كه را بخواهد هدايت مى‌كند، و اوست ارجمند حكيم.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَىٰ بِـَٔايَٰتِنَآ أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ وَذَكِّرْهُم بِأَيَّىٰمِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّكُلِّ صَبَّارٍۢ شَكُورٍۢ
و در حقيقت، موسى را با آيات خود فرستاديم [و به او فرموديم‌] كه قوم خود را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون آور، و روزهاى خدا را به آنان يادآورى كن، كه قطعاً در اين [يادآورى‌]، براى هر شكيباىِ سپاسگزارى عبرتهاست.

بيان آيات خلاصه و برداشتى از آيات سوره ابراهيم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آيات كريمه اين سوره، پيرامون اوصاف قرآنى كه بر پيغمبر اسلام (صلوات الله عليه) نازل شده بحث مى‏كند و آن را با اوصاف زير معرفى مى‏نمايد: اين كتاب، آيت و معجزه و نشانه رسالت آن جناب است و مردم را از ظلمت‏ها به سوى نور بيرون مى‏كشد، و به راه مستقيم خدا راهنماييشان مى‏كند، خدايى كه عزيز و حميد است، يعنى غالب و قاهرى است كه هرگز مغلوب كسى نمى‏شود، و غنى و بى نيازى است كه هرگز محتاج كسى نمى‏گردد، خدايى كه در كارهاى خدائيش جميل است، يعنى براى مردم جز خوبى و نعمت منظورى ندارد.

وقتى خدا منعم و غالب و بى نياز و پسنديده كار باشد، بر مردم كه «منعم عليه» او هستند لازم است كه دعوت او را لبيك گويند، تا در نتيجه از نعمتهايى كه او به ايشان ارزانى داشته برخوردار شوند، و آن نعمتها به سعادتشان تمام شود. و نيز لازم است كه از غضب او بر حذر باشند، زيرا پر واضح است كه عذاب خدايى كه هم قوى است و هم بى نياز مطلق، شديد خواهد بود، چرا كه او مى‏تواند از وجود بندگانش چشم پوشيده، همه را دستخوش هلاكت نمايد و به ديار عدم بفرستد، و از نو خلق و بندگان ديگرى بيافريند هم چنان كه همين عمل را در امم گذشته انجام داده است.

آرى، تمامى موجودات ريز و درشت و زمينى و آسمانى اين عالم، با زبان حال، گوياى اين حقيقتند كه «رب العزة» و «ولى حميد» تنها او است، و رب ديگرى غير از او نيست.

اين خلاصه و برداشتى بود از آيات اين سوره كه با آيه زير كه مى‏فرمايد: ﴿هَذَا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبَابِ﴾ ختم مى‏شود.

و شايد مقصود آن مفسرى‏ هم كه گفته است: با در نظر گرفتن آيه﴿لِتُخْرِجَ

اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ كه اولين آيه اين سوره است، مى‏توان گفت: اين سوره با ذكر و بيان غرض از رسالت و فرستادن كتاب، افتتاح شده است همين مطلبى باشد كه ما خاطر نشان ساختيم.

اين سوره - آن گونه كه از سياق آياتش برمى‏آيد - در مكه نازل شده است، هر چند كه به ابن عباس و حسن و قتاده - سه تن از قاريان صدر اسلام - نسبت داده‏اند كه ايشان گفته‏اند: همه آيات اين سوره در مكه نازل شده، بجز دو آيه آن كه راجع به كشته شدگان در جنگ بدر است كه به دست مسلمين كشته شدند، و آن دو آيه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ اَلْبَوَارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَ بِئْسَ اَلْقَرَارُ﴾ است، ولى ما بزودى خواهيم گفت كه اين دو آيه نه تنها صراحتى به اينكه در غير مكه نازل شده باشند ندارند، بلكه ظهور هم ندارند.

﴿الر كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ .

يعنى «هذا كتاب انزلناه اليك» بنابراين، كلمه «كتاب» خبر است براى مبتداى حذف شده كه عبارت است از «هذا: اين »، البته اين معنا را ما از سياق آيه استفاده كرديم و گر نه مفسرين ديگر طورى ديگر معنا كرده‏اند.

کتابظلماتنورهدایتسوره ابراهیمکتاب انزلناه الیک.اخراج از ظلمات به نور.الی النور.من الظلمات.غرض رسالت.

اشاره به عموميت رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم) و اينكه مراد از «ناس» در ﴿لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ﴾ همه مردم است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از ظاهر سياق جمله‏ ﴿لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ﴾ استفاده مى‏شود كه منظور از «ناس» عموم مردم ميباشد نه فقط قوم رسول خدا و مؤمنين از ايشان، چون در ظاهر لفظ آيه هيچ دليلى بر اين تقييد نيست، و كلام خداى تعالى در آياتى ديگر صراحت دارد بر اينكه رسالتش عمومى است، مانند آيه‏ ﴿لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً﴾ ، و آيه ﴿لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ﴾ ، و آيه‏ ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اَللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً﴾ و نيز آيات صريحى كه مربوط به دعوت يهود و ساير اهل كتاب مى‏باشد، و همچنين عمل خود آن حضرت كه همه اقوام و ملتها را دعوت مى‏كرد.

و هر كه از هر قوم و ملتى ايمان مى‏آورد ايمانش را مى‏پذيرفت و نمى‏فرمود: من تنها براى قوم خود مبعوث شده‏ام به شهادت اينكه اسلام عبد الله بن سلام يهودى و سلمان فارسى و بلال حبشى و صهيب رومى و امثال ايشان را پذيرفت علاوه بر اين،

آخرين آيه اين سوره يعنى آيه‏ ﴿هَذَا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ...﴾ در مقابل اولين آيه آن يعنى آيه‏ ﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ﴾ است كه مؤيد اين گفتار ما است كه گفتيم مقصود از «ناس» تنها همان افرادى نيست كه در زمان رسول خدا ايمان آوردند و از تاريكى‏ها به سوى نور بيرون آمدند، بلكه منظور عموم افراد بشر است.

در اين آيه بيرون كردن از ظلمت به سوى نور را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت داده و فرموده است: تا تو مردم را بيرون آورى. اين بدان جهت است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) يكى از اسباب ظاهرى اين اخراج است، و ايمان هر مؤمنى هر چند در هزاران سال بعد و با واسطه‏هاى بسيار باشد بالأخره مستند به آن جناب مى‏شود.

ناسرسالتعمومهدایتپیامبرعموم رسالت.مراد از ناس.رسالت پیامبر اسلام.اخراج الناس.

وجه جمع بين آياتى كه هدايت مردم را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت مى‏دهد و آياتى كه آن را به خدا نسبت مى‏دهد و اشاره به نكته مفرد آوردن «نور» و جمع آوردن «ظلمات»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اينجا ممكن است بپرسيد كه: اين آيه هدايت مردم را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت داده، و حال آنكه آيه‏ ﴿إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾ ، اين معنا را از آن جناب سلب مى‏كند، اين تناقض چگونه بر طرف مى‏شود؟.

در جواب مى‏گوييم آيه‏اى كه هدايت را از آن حضرت، سلب مى‏كند با آيه مورد بحث، منافات ندارد، چون آن آيه اصالت و استقلال رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در هدايت خلق انكار مى‏كند نه مطلق هدايت و حتى هدايت به نحو وساطت و به اذن خداى را، تا منافات داشته باشد. خلاصه اينكه آيه مورد بحث آن جناب را در امر هدايت واسطه ميان خدا و خلق مى‏داند و آيه سوره قصص استقلال او را انكار مى‏كند، به شهادت اينكه آيه‏ ﴿وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾ صريحا هدايت را به او نسبت مى‏دهد، و در آيه مورد بحث هم كه جمله‏ ﴿بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ را اضافه نموده به منظور اشاره به همين جهت است.

منظور از «ظلمات» در آيه شريفه، ضلالت و گمراهى، و منظور از «نور»، هدايت است، و اين تعبير در قرآن كريم مكرر آمده و در موارد بسيارى هدايت را نور، و ضلالت را ظلمت خوانده است. و اگر هدايت را نور، و ضلالت را ظلمات ناميده

(يكى را مفرد و يكى را جمع آورده) براى اشاره به اين جهت است كه هدايت از مصاديق حق است و حق يكى است و هيچ فرق و تغايرى ميان مصاديق آن نيست، به خلاف ضلالت كه مصاديق مختلفى دارد، چون ضلالت ناشى از پيروى هواهاى نفسانى است كه با هم اختلاف دارند، و افراد و مصاديق هوى يك جور نيستند و لذا در آيه‏ ﴿وَ أَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاَ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ﴾ راه خدا و حق را يك راه (سبيل) و راه ضلالت را چند راه (سبل) خوانده است.

هدایتاسناداذنرسولرباسناد هدایت به رسول و به خدا.نقش پیامبر در اخراج.باذن ربهم.اذن الهی.

«لام» در جمله: «لتخرج الناس...» براى افاده غرض است نه عاقبت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

«لام» در جمله‏ ﴿لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ...﴾ «لام غرض» است - بنا بر آنچه گفتيم كه مقصود از ناس عموم مردم است - و اين معنا را افاده مى‏كند كه منظور از فرستادن قرآن، بيرون كردن مردم از ظلمات به سوى نور است، نه اينكه «لام عاقبت» باشد چون اگر لام عاقبت مى‏بود، لازم بود كه تمامى مردم عالم به قرآن ايمان آورده باشند و حال آنكه ايمان نياورده‏اند.

بعضى گفته‏اند كه: ممكن است لام را براى عاقبت بگيريم و بگوييم تربيت الهى و بيرون كردن از ظلمات به سوى نور و رساندن خلق به سعادت و كمال واقعيشان شرايطى دارد، كه يكى آمادگى و استعداد خلق است، و اگر افرادى استعداد نداشته باشند هر چند كه فيض خدا عام بوده و عاقبت و هدف نهايى انزال قرآن هم تربيت عموم مردم است ولى تربيت نخواهند شد. پس هر چند كه عاقبت، عموميت دارد، ليكن مقدارى از آن امكان تحقق دارد، نه همه آن.

ولى اين آقايان غفلت ورزيده‏اند از اينكه برگشت كلامشان به اين است كه مفيد عاقبت بودن لام خلاف ظاهر است، و ظاهر آيه اين است كه لام براى غرض باشد، چون حاصل كلامشان اين مى‏شود كه منظور از «ناس» تنها صاحبان استعداد و قابليت است، و حال آنكه ارسال كتاب، مقيد به طبقه معينى نيست، پس مى‏فهميم كه لام در آيه، لام عاقبت نيست، بلكه لام غرض است و مقصود از غرض هم، غرض تشريع است، به اين معنا كه احكام خدا بخاطر وجود اغراض و مصالحى جعل شده‏اند، يعنى اگر خداى سبحان مردم را به سوى خود دعوت مى‏كند براى اين است كه ايشان را بيامرزد، و اگر به سوى ايمان و عمل صالح راهنماييشان مى‏كند براى اين است كه ايشان را به سعادت خود نايل ساخته و به بهشت واردشان كند، و اگر رسولانى ارسال و كتبى انزال كرده براى اين است كه آنها را از ظلمات به سوى نور درآورد، و اگر امر و نهى كرده باز براى اين است كه آنها را پاك كند و از آلودگى‏هاى شيطان دورشان سازد، و در قرآن آياتى كه اين معنا را بفهماند بسيار است، و همچنين رواياتى هم كه اين معنى را افاده كند شايد از هزارها هم متجاوز باشد، و به همين جهت نمى‏توانيم به نقل آنها بپردازيم.

پس به صرف اينكه مى‏بينيم اكثر مردم جهان از نعمت اين نور محروم مانده‏اند نمى‏توانيم از ظاهر آيه دست برداشته، كلمه «ناس» را مقيد به مستعدين كنيم. آرى ظاهر قرآن براى ما حجت است، به دليل اينكه فرموده: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾ و نيز فرموده است: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اَللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾ . و دلالت اين دو آيه بر حجيت ظاهر قرآن جاى حرف نيست، زيرا در آيه اول صريحا مى‏فرمايد «آنچه از كتاب خدا» و در آيه دوم مى‏فرمايد «آنچه از كلام رسول خدا» مى‏فهميد برايتان حجت است، و بر طبق همان مؤاخذه مى‏شويد.

و ما از آيه‏ ﴿يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ﴾ جز اين نمى‏فهميم كه آمرزش، غرض دعوت است، هم چنان كه از كلام يك مولاى عرفى كه به غلامش مى‏گويد: «برايم

آب بياور تا بياشامم» يا «غذا بياور تا بخورم» يا «فلانى را بپوشان تا عورتش بيرون نيفتد» جز اين نمى‏فهميم كه آشاميدن و خوردن و ستر عورت كردن، غرضهايى هستند كه در دستورات وى منظور شده‏اند، خداى تعالى هم، هر امر و نهيى كه بكند و هر حكم و شريعتى كه بياورد از آن غرض و منظورى دارد.

لام غرضاخراجکتابغایتعاقبتلام غرض در لتخرج.غرض ارسال کتاب.انزال کتاب.

بيان اينكه وجود غرض و مصلحت در افعال خداوند براى رفع نياز يا استكمال نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

البته معناى اين كلام اين نيست كه خداوند محتاج به آن غرض است، زيرا خداوند منزه از احتياج بوده و ساحتش مبراى از هر نقص است، هم چنان كه فرموده است: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ اَلْعَالَمِينَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ رَبُّكَ اَلْغَنِيُّ ذُو اَلرَّحْمَةِ﴾ و نيز فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرَاءُ إِلَى اَللَّهِ وَ اَللَّهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ﴾ .

و به حكم اين آيات، خداى تعالى از هر چيزى بى نياز است و از هيچ چيز - حتى از غرضهاى مورد بحث - نفع نمى‏برد ولى در عين حال، كارهايش هم عبث و گزاف و بيهوده نيست، و چگونه بيهوده باشد و حال آنكه كلام مجيدش او را به حكيم بودن توصيف نموده و از عبث منزهش داشته و فرموده است: ﴿أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً﴾ كه خود مى‏رساند، اوامر و نواهى خداوند - كه گفتيم باعث كمال آدمى است - در حقيقت مكمل خلقت انسانى است.

پس خداوند، هم در خلق كردن انسانها غرض داشته و هم در امر و نهيش، هر چند كه اغراض خداوند مانند اغراض ما از باب استكمال نيست، آرى ما هر كارى كه مى‏كنيم به اين منظور است كه يا نقصى از خود برطرف سازيم و يا كمالى را كه نداريم به دست آوريم، ولى خداى سبحان چنين نيست. اغراض او و حكمتها و مصالحى كه در كارهايش هست، در خود او اثر نمى‏گذارد و مانند ما نيست كه تصور مصالح و منافع عمل، تحريكمان كند تا آن عمل را انجام داده، و انجام آن را بر تركش ترجيح دهيم، زيرا خداى سبحان، قاهرى است كه در هيچ فرضى مقهور نمى‏شود، و غالبى است كه در هيچ وصفى مغلوب نمى‏گردد، او مالك هر چيزى است، و چيزى مالك او نمى‏شود، او بر هر چيزى حكومت مى‏كند و هيچ چيز بر او حكم نمى‏راند، براى

او شريكى در ملك نيست و سرپرستى بخاطر ذليل بودن ندارد، پس مانند ما محكوم به عقل نمى‏شود، بلكه او است كه هر عقلى را به آنچه كه تعقل مى‏كند راهنمايى مى‏نمايد.

اين ما هستيم كه وجود مصلحت، ناگزيرمان مى‏كند تا عمل داراى مصلحت را انجام دهيم، و وجود مفسده، ما را بر آن وامى‏دارد كه عمل داراى مفسده را ترك نماييم، ولى خداوند را هيچ مصلحتى ناگزير نمى‏كند تا فعلى را انجام دهد و هيچ مفسده‏اى وانمى‏دارد تا آن را ترك كند بلكه او است كه مصلحت و مفسده را داراى چنين اثرى كرده است كه يكى ما را وا بدارد و ديگرى بازمان دارد.

پس غرض و مصلحت، امورى هستند كه از مقام فعل او انتزاع مى‏شوند، به اين معنا كه فعل او مشروط و موقوف بر مصلحت است، ولى مصلحت در ذات او حكومت و اثرى ندارد و او را مجبور و مضطر به انجام فعل نمى‏كند، عينا نظير ايجاد و وجود است، وقتى خداى تعالى انسانى را با امر «كن» ايجاد مى‏كند عقل، از همان انسان خارجى اين حكم را انتزاع مى‏كند كه هم ايجاد است و هم وجود، ايجاد خداست و وجود او، و حكم مى‏كند به اينكه وجودش متوقف بر ايجاد خدا است. همچنين از فعل خدا با در نظر گرفتن حكمت و ساير صفات كمال او، اين حكم را انتزاع مى‏كند كه وجود فلان شخص، هم فعل خداست و هم داراى مصلحتى مورد نظر است، آن گاه حكم مى‏كند به اينكه فعل خدا وقتى صورت خارجى به خود مى‏گيرد، و خداوند وقتى فعلى را انجام مى‏دهد كه داراى مصلحت باشد.

اين آن معنايى است كه بعد از تدبر و دقت در كلام خداى تعالى به دست مى‏آيد، و خلاصه‏اش اين است كه: وقتى به حكم كلام خود خداى تعالى مى‏گوييم «كارهاى خداوند از روى حكمت و مصلحت و متوقف بر غرض است نه بيهوده و گزاف »، معنايش اين است كه خداى تعالى در كارهايش غرض‏هايى دارد كه عايد خلقش مى‏شود نه عايد خودش.

غرضمصلحتاستکمالفعل الهیبی‌نیازیافعال خدا بی‌نیاز از استکمال.غرض در فعل الهی.مصلحت در افعال رب.

جهات فرق بين اغراض ما بندگان و اغراض خداى سبحان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و حاصل اينكه ميان اغراض ما بندگان و اغراض خداى سبحان از دو جهت تفاوت است:

اول - از جهت اينكه خداى تعالى، از كارهايش كسب كمال نمى‏كند، بر خلاف ما انسانها و هر حيوان صاحب شعور و اراده، كه هر كارى را كه مى‏كنيم غرضى از آن در نظر مى‏گيريم كه عايد آن غرض جبران كمبودها و به كمال رساندن نواقص است

دوم - از اين جهت كه مصلحت و مفسده بر ما صاحبان شعور، حاكم است و ما را به حركت در آورده و يا از حركت باز مى‏دارد، ولى در خداى سبحان حكومت نداشته و او را مضطر و مجبور به انجام كارى نمى‏كند.

و اما آن نزاع معروفى كه ميان اشاعره و معتزله در خصوص افعال خدا وجود دارد كه: آيا آن افعال معلول غرض هستند يا نه؟ و به معناى روشن‏تر. آيا خدا در كارهايش محكوم مصالح واقعى است، بطورى كه بودن مصلحت در يك عمل، او را محكوم مى‏كند به اينكه انجام آن را بر تركش ترجيح دهد، و اگر آن مصلحت نبود محكوم به چنين چيزى نمى‏شد؟ يا نه اصلا در كارهاى خداى تعالى هدفى نيست، و اگر كارى مى‏كند بيهوده و بدون هدف مى‏كند؟ نزاعى است بى ثمر، كه بحث و دقت، آدمى را به هيچ طرفش رهبرى نمى‏كند، يعنى هيچ يك از دو طرفش صحيح نيست، و هر دو طرف باطل و بر خلاف حق است.

همانطور كه قبلا شرح داديم حق مطلب بر خلاف همه اينها بوده و «امر بين الامرين» است نه به آن صورت كه اشاعره گفته‏اند (افراط) و نه به آن گونه كه معتزله نظر داده‏اند (تفريط) و ان شاء الله در بحثهاى آينده اين كتاب، بحثى مفصل و كافى از نظر عقل و نقل (قرآن و حديث) در پيرامون اين مساله عنوان خواهيم كرد.

در جمله‏ ﴿بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ التفاتى به كار رفته، يعنى سياق كلام از تكلم مع الغير «انزلنا» به جمع غايب‏ ﴿بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ برگشته است، با اينكه جا داشت بفرمايد: «انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذننا...» اما فرمود: ﴿بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ . و نكته اش اين است كه خواسته با همين تغيير سياق و بدون آوردن كلامى اضافى بفهماند كه خداى تعالى پروردگار همين مشركين است، كه براى او شريك‏هايى گرفته‏اند، چون در حقيقت روى سخن با ايشان است هر چند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مخاطب قرار داده است. و نيز خواسته است در همين ابتداى سوره اسمى از ربوبيت او برده شود تا عنوان و آغاز بحث سوره قرار گيرد چون اين سوره درباره توحيد ربوبيت بحث مى‏كند.

غرضبندهخدانیازکمالاغراض بندگان.اغراض خدا.تفاوت ذاتی اغراض.

معناى عزت و عزيز و داراى عزت بودن خداى تعالى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِلىَ صِرَاطِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَمِيدِ اَللَّهِ اَلَّذِي لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ﴾ .

عزت در مقابل ذلت است، راغب گفته: عزت حالتى است در انسان كه نمى‏گذارد مغلوب كسى شود و شكست بخورد، و اصل آن از «ارض عزاز: زمين سفت» گرفته شده است، و در قرآن كريم آمده: ﴿أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ اَلْعِزَّةَ فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ و نيز وقتى مى‏گويند: «تعزز اللحم» معنايش اين است كه گوشت ناياب شده و گويا در زمين

محكمى قرار گرفته كه نمى‏توان به آن دست يافت‏.

بنابراين، عزت عزيز، آن حالتى است كه به خود گرفته و دست يافتن به وى دشوار شده است، و عزيز قوم هم آن كسى است كه بر همه قاهر است، و كسى بر او قاهر نيست، چون مقامى دارد كه هر كه قصد او را كند مانعش مى‏شوند، و از دسترسى به او بازش مى‏دارند تا نتواند مقهورش كند. و باز به همين جهت هر چيز ناياب را عزيز الوجود مى‏گويند، و اگر در قرآن كريم به معناى مشقت هم آمده مانند: ﴿عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ﴾ و مانند: ﴿وَ عَزَّنِي فِي اَلْخِطَابِ﴾ باز به همين مناسبت است، زيرا هر چيزى كه بر انسان گران آيد و مشقت داشته باشد حتما دستيابى به آن مشكل است، پس عزيز مى‏باشد.

و اگر خداى سبحان عزيز است (و بلكه همه عزتها از او است) براى اين است كه او ذاتى است كه هيچ چيز از هيچ جهت بر او قهر و غلبه ندارد، و او بر همه چيز و از هر جهت قهر و غلبه دارد و اگر كس ديگرى از عزت سهمى دارد از او و به اذن او گرفته است، هم چنان كه فرمود: ﴿أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ اَلْعِزَّةَ فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ و نيز فرموده:﴿مَنْ كَانَ يُرِيدُ اَلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ اَلْعِزَّةُ جَمِيعاً﴾ .

كلمه «حميد» كه در آيه مورد بحث آمده بر وزن «فعيل» و به معناى مفعول از ماده «حمد» است، و «حمد» عبارت است از ثناى جميل و مدح بر خوبيهاى اختيارى، و چون تمام جمالها و خوبيها به او منتهى مى‏شوند در نتيجه تمام حمدها مخصوص او خواهد بود، هم چنان كه خودش فرموده: ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ .

از جمله حرفهاى عجيب و غريب، سخنى است كه از امام فخر رازى نقل مى‏كنند، - و ما آن را به زودى بيان مى‏كنيم - كه گفته است: كلمه حميد به معناى داناى بى نياز است‏.

جمله‏ ﴿إِلىَ صِرَاطِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَمِيدِ﴾ بدل از جمله‏ ﴿إِلَى اَلنُّورِ﴾ است كه هدف از كتاب را بيان مى‏كند و در حقيقت بيان بعد از بيان است. در بيان اول اين معنا را مى‏فهماند كه كتاب مذكور، نوريست كه حق را از باطل، و خير را از شر، و سعادت را از شقاوت جدا مى‏سازد، و در بيان دوم، اين معنا را مى‏فهماند كه كتاب مزبور راه روشنى است كه همه راهروان خود را در متن و وسط راه جمع‏آورى نموده، همگى را به سوى خداى عزيز و حميد مى‏برد.

عزتعزیزلغتخداوصفمعنای عزیز.عزت الهی.پیوند عزت و سلطنت.

وجه آوردن دو صفت «عزيز» و «حميد» و تقدم واژه عزيز بر حميد در جمله: ﴿إِلىَ صِرَاطِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَمِيدِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اگر عزيز و حميد را كه دو صفت بزرگى هستند ذكر كرد، بدين جهت است كه اين دو صفت مبدأ و سرمنشا مطالبى هستند كه در اين سوره به مشركين خاطرنشان مى‏كند، چون عمده كلام در اين سوره، تذكر و يادآورى مشركين است به اينكه: خداى سبحان به خاطر ربوبيتش اين همه نعمتهاى بزرگ به ايشان داده و از طريق فرستادگانش آنها را موظف كرده كه شكر او را بجاى آورند و كفران نعمتش نكنند و به فرستادگانش وعده داده كه اگر بندگان من ايمان بياورند، آنها را داخل بهشت مى‏كنم و اگر كفران كنند از ايشان انتقام مى‏گيرم و به شقاوت و عذاب گرفتار مى‏كنم، پس بايد كه از پروردگارشان بترسند و از مخالفت دستورها و كفران نعمتهايش بر حذر باشند، چون تمامى عزتها از آن اوست، و كسى نيست كه بتواند جلو عذاب او را بگيرد، و او در هر حال حميد و سزاوار ثنا است، و كسى نيست او را در پاداش دادن به مؤمنين و كيفر كردن كافران، ملامت و مذمت كند، هم چنان كه در دادن اين همه نعمت به كافران، كسى ملامتش نكرد.

اين سه مطلب، يعنى وحدانيت خدا در ربوبيت، و عزيز بودن، و حميد بودن در كارهايش، و آنچه كه اين صفات اقتضا دارند، يعنى ترس از عزت مطلقه‏اش، و شكر در برابر نعمتهايى كه ارزانى داشته، و وثوق به نعمتهايى كه وعده آن را داده است، و توجه و تذكر به آيات ربوبيتش، مطالب عمده اين سوره هستند.

در تفسير روح المعانى‏ از ابى حيان نقل شده كه او گفته است: وجه ذكر اين دو صفت، و نيز وجه اينكه اول عزيز، و سپس حميد را آورده، رعايت تناسبى است كه اين دو صفت با مساله اخراج از ظلمات به نور دارند، چون اخراج مزبور، مستلزم داشتن عزت و قدرت است تا چنين كتابى را نازل كند كه احدى نتواند نظيرش را بياورد، و نيز

مستلزم حميد بودن است، چون كسى كه به مردم بزرگترين نعمتها را (نعمت بيرون كردن از ظلمت‏ها به نور) انعام كرده البته حميد است.

ليكن نكته‏اى كه ايشان آورده‏اند، هيچ ربطى به سياق آيات اين سوره ندارد و شايد ايشان اين نكته را از آيه ديگرى كه در وصف قرآن مى‏فرمايد: ﴿وَ إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ لاَ يَأْتِيهِ اَلْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ﴾ گرفته است و ليكن مقامى كه آيه مزبور دارد غير مقامى است كه آيات مورد بحث دارند.

و از امام فخر رازى نقل شده كه در تفسيرش گفته است: اگر كلمه «عزيز» را بر كلمه «حميد» مقدم داشته براى اين است كه اولين اطلاعى كه انسان از خداى تعالى پيدا مى‏كند علم به قدرت او است، سپس به عالم بودن، و آن گاه به غنى و بى نياز بودن او است، چون عزت، به معناى قدرت، و حميد، به معناى عالم غنى است، و همانطور كه گفته شد، علم به قدرت خدا مقدم بر پى بردن به علم او به تمام چيزها و غناى او از تمامى آنها است، ناگزير قرآن كريم هم، عزيز را مقدم بر حميد ذكر كرد.

البته اين كلام فخر رازى گزاف گويى عجيبى بيش نيست. و قريب به همين حرف در گزاف گويى، سخن يكى ديگر از مفسرين‏ است كه گفته: مقدم داشتن عزيز بر حميد به خاطر اعتنايى است كه نسبت به صفات سلبيه است، چون كه در هر چيزى «تخليه» بر «تحليه» مقدم است. (اول بايد ظرف را از پليديها و زهرها شستشو نمود، سپس شربت در آن ريخت، و ظرف دل نيز چنين است در صفات خداوندى هم، اول بايد او را از نواقص منزه داشت، بعد صفات ثبوتيه را برايش اثبات نمود) و عزت هم كه از صفات سلبيه است بر حميد (كه از صفات ثبوتيه است) مقدم شد.

و در وجه اينكه چرا از ميان صفات خداوندى اين دو صفت اختصاص به ذكر يافته، بعضى‏ گفته‏اند: براى اينكه مردم را به پيمودن راه دين كه راه عزيز و حميد است تشويق كند، چون سالك راه دين، عزيز و محمود است.

اين وجه، وجه بدى نيست، و ليكن در حقيقت از فوايدى است كه بر ذكر اين دو صفت مترتب مى‏شود، نه اينكه سبب ذكر، اين باشد. بنابراين، جهت اختصاص همان است كه ما گفتيم.

جمله‏ ﴿اَللَّهِ اَلَّذِي لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ﴾ دو صفت عزيز و حميد را بيان مى‏كند، و منظور از «آنچه در آسمانها و زمين است» همه موجودات عالم است، كه شامل خود آسمانها و زمين نيز مى‏شود، زيرا خداى سبحان همانطور كه مالك آنچه كه در آسمانها و زمين است ميباشد، مالك خود آنها نيز هست. آرى، او از هر جهت و به حقيقت معناى كلمه، مالك هر چيز است. و اين جمله به حجت عزيز و حميد بودن خدا اشاره مى‏كند. آرى، هر چند كه خداى تعالى هر دليلى را در دلالتش به نتيجه مى‏رساند، و با كلماتش هر حقى را به كرسى مى‏نشاند، و ليكن با بندگان خود بر طبق فطرتشان سخن مى‏گويد و اين بدان جهت است كه چون خداى تعالى مالك هر خلق و امرى است آنهم به حقيقت معناى ملكيت، قهرا مالك هر عزت و غلبه‏اى نيز هست، و هر عزتى كه تصور شود از او است، پس او عزيز است، چون او در هر چيز و به هر نحو كه بخواهد مى‏تواند تصرف كند، و تصرفش هم به هر نحو كه باشد پسنديده است، پس او محمود است، چون تصرف وقتى ناپسند است كه شخص متصرف، مالك آن نباشد، و عقل يا شرع يا عرف به او اجازه تصرف نداده باشد، و خدا چنين نيست و هر تصرفى را كه عقل و يا شرع و يا عرف به او نسبت دهد او مالك حقيقى آن است، پس او حميدى است كه افعالش پسنديده است.

﴿وَ وَيْلٌ لِلْكَافِرِينَ مِنْ عَذَابٍ شَدِيدٍ﴾ .

اين جمله، مقتضاى صفت عزت را بيان مى‏كند، و مى‏فرمايد كه مقتضاى عزت اين است كه هر كسى دعوت او را رد كند و نعمت او را كفران نمايد مورد عذاب و قهرش قرار مى‏گيرد.

﴿اَلَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا عَلَى اَلْآخِرَةِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً...﴾ .

راغب در مفردات مى‏گويد: «استحباب كفر بر ايمان »، به معناى ترجيح دادن و مقدم داشتن است، و حقيقت معناى «استحباب» اين است كه آدمى جستجو كند تا چيزى را پيدا كند كه دوستش بدارد، و ليكن به خاطر اينكه با كلمه «على» متعدى مى‏شود، معناى ايثار و ترجيح را مى‏دهد و در آيه‏ ﴿وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا اَلْعَمىَ

عَلَى اَلْهُدىَ﴾ نيز به همين معنا است‏.

و معناى استحباب دنيا بر آخرت، اختيار دنيا و ترك كامل آخرت است و در مقابل آن، اختيار آخرت بر دنيا است، و معنايش اين است كه آخرت، غرض و هدف كوشش‏هاى دنيوى باشد و دنيا، مقدمه و پل رسيدن به آخرت دانسته شود چون دنيا را به كلى ترك كردن، علاوه بر اينكه ممكن نيست، باعث اختلال امر آخرت هم مى‏شود، و حتى باعث ترك آخرت مى‏گردد، آرى، زندگى دنيا منقطع و ناپايدار است، و زندگى آخرت دائمى است كه سعادت آخرت، در دنيا كسب مى‏شود، پس هر كه آخرت را اختيار كند، ناگزير است دنيا را هم بگيرد و اثبات كند و منكر آن نگردد، چون در راه رسيدن و اثبات آخرت، بدان نيازمند است. بر عكس، كسى كه دنيا را اختيار كند، چاره‏اى ندارد جز اينكه آخرت را انكار نمايد، چون اگر آخرتى باشد به عنوان هدف خواهد بود و فرض اين است كه اين شخص هدفى ندارد، پس آخرتى ندارد.

عزیزحمیدصراطتقدیماوصافالعزیز الحمید.حمید.صراط العزیز الحمید.هدایت به صراط.

وجود دو راه پيشاروى انسان: استحباب (انتخاب) دنيا بر آخرت يا استحباب آخرت بر دنيا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

حاصل كلام اينكه: پيش روى انسان يكى از دو راه بيشتر نيست:

اختيار آخرت، بر دنيا، و آخرت را هدف دنيا و دنيا را مقدمه آن گرفتن.

اختيار دنيا بر آخرت، و دنيا را هدف قرار دادن و آخرت را به كلى انكار نمودن.

توضيح اين سخن اينكه: در موارد متعددى از اين كتاب اين معنا را روشن كرديم كه آدمى هدف و مقصودى جز سعادت و به نتيجه رسيدن زندگيش ندارد، و علاقه‏اش به اين هدف، فطرى او است، آنچه كه قرآن كريم در امر زندگى، اثباتش مى‏كند اين است كه زندگى آدمى دائمى و زوال ناپذير است، و اينطور كه بعضى فكر مى‏كنند كه با مرگ پايان مى‏پذيرد نيست، و قهرا با در نظر گرفتن مرگ، به دو زندگى تقسيم مى‏شود يكى زندگى موقت قبل از مرگ، و ديگرى زندگى دائمى بعد از آن، كه نيكبختى انسان و بدبختيش در آن زندگى نتيجه زندگى دنيا و ملكاتى است كه از ناحيه اعمالش تحصيل نموده، حال چه خوب و چه بد، و پر واضح است كه انسان بدون عمل هم فرض نمى‏شود، زيرا بشر فطرتا دوستدار زندگى خويش است، و زندگى خالى از عمل هم غير قابل فرض است.

و اين اعمال، يعنى سنتهايى كه انسان در زندگى خود باب نموده و الگو قرار داده است و به وسيله آنها تقوى و يا فجور، حسنه و يا سيئه كسب كرده است، قرآن كريم آن را دين و سبيل ناميده، و بر اين حساب است كه مى‏توان گفت هيچ فردى، مفر و گريزى از سنت نيكو و يا سنت بد ندارد، و احدى نيست كه از دين حق يا دين باطل هيچ يك را نداشته باشد.

و از آنجايى كه گفتيم هيچ انسانى بدون عمل، و در نتيجه بدون سنت حسنه و سيئه يافت نمى‏شود، و نيز از آنجايى كه خداى سبحان هر نوعى از انواع موجودات را به سعادت مخصوص خودش راهنمايى مى‏كند، و چون سعادت بشر در اين است كه اجتماعى زندگى كند، و خواه ناخواه، زير بار قوانين برود، لذا خداى سبحان برايش قانونى درست كرده به نام دين، كه تمامى احكامش از سرچشمه فطرت مايه گرفته همان فطرتى كه خداوند خود انسان را بر آن فطرت آفريده، فطرتى كه در حقيقت راه خدا و دين خداست، حال اگر بر طبق آن سلوك نموده و راهى را كه آفريدگارش برايش باز نموده و فطرتش هم بدان راهنمايى مى‏كند بپيمايد، راه خدا را پيموده و درست هم پيموده است و اگر پيروى هواى نفس بكند و راه خدا را بر خود ببندد، و به چيزهايى كه شيطان در نظرش جلوه مى‏دهد مشغول شود، در حقيقت راه خدا را كج و معوج خواسته و پذيرفته است.

اما اينكه گفتيم: «انسان راه خدا را خواسته»، براى اينكه اين خدا بود كه او را بر فطرت جويايى و طلب راه، خلق كرد و معلوم است كه او را جز به راهى كه مرضى خويش و راه خودش است هدايت نمى‏كند.

و اما اينكه گفتيم: «راه خدا را بطور كج و معوج خواسته و پذيرفته است» جهتش اينست كه شيطان به سوى حق راهنمايى نمى‏كند و بعد از حق هم راه سومى نيست، پس ناگزير هدايتش به سوى باطل است، پس چنين كسى راه فطرى خدايى را كج و معوج گرفته است، و آيات قرآنى هم براى افاده اين معانى بسيار است كه حاجتى به ايراد آنها نيست.

حال كه اين معنا روشن گرديد مى‏توانيم بفهميم كه جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا عَلَى اَلْآخِرَةِ﴾ كه مفسر كلمه «كافرين» است مى‏خواهد چه بگويد؟ مى‏خواهد بگويد: كفار با تمام وجود علاقه‏مند به دنيا هستند، و قهرا از آخرت اعراض نموده و گريزانند، و بعد از اعراض هم انكار آن قهرى است، و بعد از انكار آخرت و كفر به آن هم كفر به توحيد و نبوت مسلم است. ـ

دنیاآخرتاستحبابگزینشانساناستحباب دنیا بر آخرت.استحباب آخرت.کافران و گزینش دنیا.مؤمنان و آخرت.

معناى اينكه كافران راه خدا را كج مى‏خواهند ﴿وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً﴾ مفاد اين جمله اين است كه اينها نفس خود را از پيروى سنت خدا و تدين به دين او و تشرع به شريعت او باز مى‏دارند و به علاوه به سبب عناد و دشمنى كه با حق دارند، مردم را هم از ايمان به خدا و روز جزا و تشرع به شريعت او منصرف مى‏كنند، و در جستجوى اين هستند كه براى سنت و دين و شريعت خدا يك اعوجاج و كجى پيدا كنند (تا دشمنى خود را موجه جلوه دهند) و مردم را راضى كنند تا به هر سنتى از سنتهاى اجتماعى و بشرى هر قدر هم كه خرافى باشد عمل كنند و به اين وسيله، ضلالت براى آنان مسجل و حتمى گردد، و اين همان مرحله‏اى است كه خدا در باره‏اش فرمود: ﴿أُولَئِكَ فِي ضَلاَلٍ بَعِيدٍ﴾ .

از مطالبى كه گذشت معلوم شد كه آنچه بعضى‏ گفته‏اند كه: «مراد از جمله ﴿يَبْغُونَهَا عِوَجاً﴾ اين است كه مى‏چرخند تا براى دين خدا كجى و اعوجاج پيدا نموده آن را معيوب و ناقص جلوه دهند و به اين وسيله مردم را از آن منصرف سازند»، صحيح نيست. و همچنين مطلبى كه بعضى‏ ديگر گفته‏اند كه: «مراد اين است كه مى‏گردند بلكه اعوجاجى در دين ببينند و آن را ده چندان نموده دين خدا را بدان وسيله كج و معوج جلوه دهند، نيز صحيح نيست» .

و همچنين اينكه بعضى‏ ديگر گفته‏اند كه: «مراد اين است كه مى‏خواهند با تبليغات سوء اهل دين را منحرف و كج و معوج بار بياورند و با رواج فساد در ميان مؤمنين، معارف دين را هم فاسد جلوه دهند»، صحيح نيست و وجه صحيح نبودن آنها روشن است.

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ...﴾ .

كلمه «لسان» در اينجا مانند آيه‏ ﴿بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ﴾ به معناى لغت است، و ضمير در كلمه «قومه» به رسول و در كلمه «لهم» به قوم بر مى‏گردد، و حاصل معنا چنين مى‏شود كه: ما هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان مردمش و به لغت و واژه ايشان تا بتواند احكام را براى آنان بيان كند.

ولى بعضى - به طورى كه در كشاف آمده - دچار خبط و اشتباه بزرگى شده ضمير

در «قومه» را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برگردانده‏اند، تا آيه دلالت كند بر اينكه: وحى به تمامى انبياء به زبان پيغمبر اسلام بوده و ليكن غفلت ورزيده‏اند از اينكه معناى آيه غلط مى‏شود، چون با در نظر گرفتن اينكه ضمير «لهم» به قوم بر مى‏گردد، معناى آيه چنين مى‏شود كه: ما هيچ رسولى را نفرستاديم مگر به زبان عربى تا براى قوم رسول خدا بيان كند، و پر واضح است كه تمامى انبياء مبعوث نشده‏اند كه براى قوم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيان كنند.

عوجسبیلکفرانحرافاستقامتیبغونها عوجا.کج‌خواهی راه خدا.عمل کافران.انحراف از استقامت حق.

توضيحى در مورد ارسال رسل به لسان قوم خود ﴿مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس مقصود از ارسال رسل به زبان قوم خود، اين است كه رسولانى كه فرستاده‏ايم هر يك از اهل همان زبانى بوده كه مامور به ارشاد اهل آن شده‏اند، حال چه اينكه خودش از اهل همان محل و از نژاد همان مردم باشد، و يا آنكه مانند لوط از اهالى سرزمين ديگر باشد، ولى با زبان قومش با ايشان سخن بگويد، هم چنان كه قرآن كريم از يك طرف او را در ميان قوم لوط غريب خوانده و فرموده: ﴿إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلىَ رَبِّي﴾ و از طرفى ديگر همان مردم بيگانه را قوم لوط خوانده و مكرر فرموده: ﴿وَ قَوْمُ لُوطٍ﴾ .

حال اين سؤال مطرح مى‏گردد كه آيا پيغمبرانى كه به بيش از يك امت مبعوث شده‏اند يعنى پيغمبران اولوا العزمى كه بر همگى اقوام بشرى مبعوث مى‏شدند چه وضعى داشته‏اند؟ آيا همه آنان زبان همه اهل عالم را مى‏دانسته‏اند و با اهل هر ملتى به زبان ايشان سخن مى‏گفته‏اند يا نه؟

در پاسخ بايد گفت داستان‏هاى زير دلالت مى‏كنند بر اينكه اينها اقوامى كه اهل زبان خود نبوده‏اند را نيز دعوت مى‏كردند، مثلا ابراهيم خليل با اينكه خود، «سريانى» زبان بود عرب حجاز را به عمل حج دعوت نمود، و موسى با اينكه «عبرى» بود، فرعون و قوم او را كه «قبطى» بودند به ايمان به خدا دعوت فرمود، و پيغمبر بزرگوار اسلام هم يهود عبرى زبان و نصارى رومى زبان و غير ايشان را دعوت فرمود، و هر كه از ايشان كه ايمان مى‏آورد ايمانش را مى‏پذيرفت، همچنين دعوت نوح، كه از قرآن كريم، عموميت دعوت او استفاده مى‏شود، و همچنين ديگران.

بنابراين، معناى جمله‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ﴾ (و خدا داناتر است) اين است كه خداى تعالى، مساله ارسال رسل و دعوت دينى را بر اساس

معجزه و يك امر غير عادى بنا نگذاشته، و چيزى هم از قدرت و اختيارات خود را در اين باره به انبياى خود واگذار ننموده است بلكه ايشان را فرستاده تا به زبان عادى كه با همان زبان در ميان خود گفتگو مى‏كنند و مقاصد خود را به ديگران مى‏فهمانند، با قوم خود صحبت كنند و مقاصد وحى را نيز به ايشان برسانند.

پس انبياء، غير از بيان، وظيفه ديگرى ندارند، و اما مساله هدايت و ضلالت افراد، ربطى به انبياء (علیه السلام) و غير ايشان نداشته بلكه فقط كار خود خداى تعالى است.

بنابراين مى‏توان گفت، آيه شريفه، به منزله بيان و ايضاح آيه‏ ﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ بوده و به آن چنين معنى مى‏دهد كه: ما به تو كتاب داديم تا مردم را از ظلمت‏ها به سوى نور بكشانى يعنى همين قدر برايشان بيان كنى كه خدا چه چيز نازل كرده و بس (تنها همين را برسانى كافى است) در اين صورت معناى اين آيه و آيه‏اى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ﴾ يكى خواهد بود.

﴿فَيُضِلُّ اَللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾ اين جمله اشاره به همان مطلبى است كه قبلا گفتيم كه مساله هدايت و ضلالت، تنها به دست خدا است، و هيچ يك از آن دو بدون مشيت خداى سبحان، تحقق نمى‏پذيرد، چيزى كه هست اين است كه خداى تعالى به ما خبر داده كه مشيتش گزاف و نامنظم نبوده، بلكه داراى نظمى ثابت است و آن اين كه هر كه پيروى حق نموده و با آن عناد نورزد، خداوند هدايتش مى‏كند، و هر كه او را انكار نموده و از هواى خود پيروى كند خداوند گمراهش مى‏كند، پس گمراه كردن خدا، از باب مجازات و كيفر، و بعد از كارهاى خلافى است كه آدمى به اختيار خود انجام داده باشد، نه ابتدايى و بى حساب.

و اگر خداوند سبحان در آيه مورد بحث، ضلالت را بر هدايت مقدم داشته بدين جهت بود كه ضلالت به بيان محتاج‏تر است، مخصوصا با در نظر داشتن زمينه كلام كه زمينه بيان عزت مطلقه خدا است پس در اينجا واجب بود روشن بسازد كه ضلالت هر كه گمراه شده و هدايت هر كه هدايت گشته، همه به مشيت خدا است، و كسى بر اراده خدا

غلبه نمى‏كند و در سلطنت او مزاحمت نمى‏نمايد.

آرى جاى بيان اين جهات است تا هر غفلت زده‏اى نپندارد كه خدا از يك سو خود را غالب غير مغلوب و قاهر غير مقهور معرفى مى‏كند، و از سوى ديگر مردم را به راه خود دعوت مى‏كند و امر و نهى مى‏نمايد، و ايشان گوش نمى‏دهند و عصيان مى‏ورزند، آيا اين تناقض نيست و آيا با عصيان بندگان، باز هم قاهر غير مقهور است؟

گويا خداى تعالى جواب مى‏دهد كه معناى دعوت او اين است كه هر پيغمبرى را به زبان مردمش بفرستد، و آن پيغمبر به مردمش برساند كه چه چيزهايى مايه سعادت و چه چيزهايى مايه شقاوت ايشان است، پيغمبران هم اين معنا را ابلاغ مى‏دارند پس تا اينجا خداوند مقهور بندگان واقع نشده، و اما گوش دادن بعضى و عصيان بعضى ديگر، مربوط به پيغمبران نبوده، بلكه به دست خدا و به اذن او و مشيت او است و حاشا كه احدى بدون اذن او در ملك او تصرف كند، و بر سلطنت او غلبه نمايد.

بنابراين، ضلالت گمراهان و عصيان ايشان نه تنها مناقض دعوت او نيست بلكه دليل بر عزت و قدرت او نيز هست، هم چنان كه هدايت راه يافتگان نيز دليل بر قدرت و سلطنت او است، و به همين جهت بود كه در آيه مورد بحث، گفتار را با جمله ﴿وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ خاتمه داد.

پس خداى سبحان عزيز است، يعنى كسى بر او غلبه نمى‏كند، و ضلالت گمراهان هم به او ضرر نمى‏زند، هم چنان كه از هدايت راه يافتگان نفعى عايد او نمى‏گردد. و نيز حكيم است، يعنى آنچه بخواهد بى حساب نمى‏خواهد و مشيتش به كار عبث تعلق نمى‏گيرد بلكه همه بر اساسى متقن و نظامى دائمى است.

﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ...﴾ .

از آنجايى كه گفتار در اين سوره، بر اساس مساله انذار مردم و ترساندن از عزت خداى سبحان (استوار گشته) بود لذا مناسب بود كه خدا روشن‏ترين مصداق و مظهر عزت خود در ميان انبياء را شاهد مثال بياورد. و آن داستان رسالت موسى (علیه السلام) و معجزات او براى هدايت مردمش بود. هم چنان كه درباره آيات و معجزات او فرموده: ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ بِآيَاتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ و نيز از قول خود آن جناب حكايت

نموده و فرموده: ﴿وَ أَنْ لاَ تَعْلُوا عَلَى اَللَّهِ إِنِّي آتِيكُمْ بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ .

بنابراين، موقعيتى كه آيه مورد بحث، نسبت به آيه اول سوره يعنى‏ ﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ﴾ دارد، موقعيت مثالى است كه به منظور تاييد مطلب و دلخوش نمودن مخاطب آورده باشند، هم چنان كه در آيه‏ ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلىَ نُوحٍ وَ اَلنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ﴾ هم خود مطلب آمده و هم مثالى كه به منظور تاييد آن و دلخوش ساختن مخاطب آورده مى‏شود.

اما اينكه بعضى‏ گفته‏اند كه: آيه مورد بحث، تفصيل آن اجمالى است كه در آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ﴾ آمده، صحيح نيست و از سياق آيه بسيار بعيد است. و نظير آن در بعيد بودن، گفتار مفسر ديگرى است كه گفته: مراد از آياتى كه موسى به همراهى آنها فرستاده شد آيات تورات است، نه معجزاتى كه از قبيل اژدها و يد بيضاء و امثال آن آورد.

علاوه بر بعيد بودن، اصولا خداى تعالى در هيچ جاى قرآن مجيدش تورات را جزء آيات رسالت موسى (علیه السلام) نشمرده، و اصلا در هيچ جا نفرموده كه ما موسى را با تورات فرستاديم، بلكه هر جا گفتگو از تورات به ميان آورده، فرموده خداوند تورات را بر او نازل كرده، و يا به او داده است.

اگر در آيه مورد بحث، بيرون كردن از ظلمات به سوى نور را مقيد به اذن پروردگار نكرد ولى در آيه اول سوره كه مربوط به رسالت خاتم النبيين و خطاب به آن جناب بود مقيد كرد، براى اين بود كه در آنجا داشت «﴿لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ﴾ تا مردم را بيرون كنى» ولى در اينجا دارد ﴿أَخْرِجْ قَوْمَكَ﴾ قومت را بيرون كن كه اين تعبير، متضمن معناى اذن است به خلاف آن تعبير.

لسان قومرسولافهامحجتزبانارسال رسل بلسان قوم.زبان وحی.تفهیم معارف.غرض فهماندن.

مراد از «ايام الله» در جمله: ﴿وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اَللَّهِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اَللَّهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ﴾ شكى نيست كه مراد از «ايام»، ايام مخصوصى است، و نسبت دادن ايام مخصوص به خدا با اينكه همه ايام

و همه موجودات از خداست، حتما به خاطر حوادثى است كه در آن ايام مخصوص به وجود آمده و امر خداى تعالى را ظاهر ساخته است، كه در ديگر ايام چنين ظهورى رخ نداده است، پس به طور مسلم مقصود از ايام خدا، آن زمان‏هايى است كه امر خدا و آيات وحدانيت و سلطنت او ظاهر شده، و يا ظاهر مى‏شود، مانند روز مرگ، كه در آن روز سلطنت آخرتى خدا هويدا مى‏گردد، و اسباب دنيوى از سببيت و تاثير مى‏افتند، و نيز مانند روز قيامت كه هيچ كس براى ديگرى مالك چيزى نيست و براى كسى كارى نمى‏تواند بكند، و همه امور، تنها به دست خدا است، و نيز مانند ايامى كه قوم نوح و عاد و ثمود در آن ايام به هلاكت رسيدند، چون اين گونه ايام، ايامى هستند كه قهر و غلبه الهى در آن ظاهر گشته، و عزت خدايى، خودنمايى كرده است.

ممكن هم هست ايام ظهور رحمت و نعمت الهى، جزء اين ايام بوده باشد، البته آن ايامى كه نعمتهاى الهى آن چنان ظهورى يافته كه در ديگر ايام به آن روشنى نبوده است، مانند روزى كه حضرت نوح و يارانش از كشتى بيرون آمدند و مشمول سلام و بركات خدا شدند، و روزى كه ابراهيم (علیه السلام) از آتش نجات يافت، و امثال اينها، زيرا اينگونه ايام، مانند ايام مذكور ديگر، در حقيقت نسبتى به غير خدا نداشته، بلكه ايام خدا و منسوب به اويند، هم چنان كه ايام امتها و اقوام را به آنها نسبت داده، كه از آن جمله است ايام عرب، مانند «روز ذى قار» و «روز فجار» و «روز بعاث» و امثال اينها.

و اينكه بعضى‏ از مفسرين، ايام الله را به ايام ظهور نعمتهاى خدا اختصاص داده، و آيات بعدى سوره را كه درباره نعمتهاى خدا است دليل خود گرفته‏اند و نيز مفسرين‏ ديگرى كه ايام مذكور را به ايام عذابهاى خدا اختصاص داده‏اند، راه درستى نرفته‏اند، چون هيچ وجهى براى اين دو اختصاص نيست، و همانطور كه گفتيم سياق كلام، سياق بيانى است كه عزت خدا اقتضا دارد و مقتضاى عزت خدا، هم نعمت دادن است، و هم عذاب كردن.

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ﴾ اين جمله ختم كلام در آيه است، و «صبار» به معناى بسيار شكيبا، و «شكور» به معناى بسيار شكرگزار است.

ایام اللهذکرنعمتعذابموسیذکرهم بایام الله.ایام الله در سیاق موسی.ایام نعمت و نقمت.ایام به مثابه آیات.

بحث روايتى (رواياتى در بيان مراد از ايام الله)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه: احمد از ابو ذر نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: خداوند هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرده مگر با زبان قومش‏.

و نيز در همان كتاب است كه نسايى و عبد الله بن احمد در كتاب زوائد المسند، و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و بيهقى در كتاب «شعب الايمان» از ابى بن كعب از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏اند كه در تفسير جمله‏ ﴿وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اَللَّهِ﴾ فرمود: يعنى نعمت‏هاى خدا

مؤلف: اين البته بيان بعضى از مصاديق است و نظيرش را طبرسى‏ و عياشى‏ از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده‏اند.

و شيخ در امالى به سند خود از عبد الله بن عباس و جابر بن عبد الله در حديثى طولانى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده كه فرمود: ايام الله نعمت‏ها و بلاهاى خدا است، و آن مثلات خداوند سبحان است‏.

و در تفسير قمى آمده كه امام فرمود: ايام الله سه روز است، روز ظهور قائم (علیه السلام) و روز مرگ و روز قيامت‏.

مؤلف: مراد در اين روايت هم انگشت‏گذارى روى بعضى از مصاديق روشن ايام الله است، نه اينكه ايام منحصر به همان سه روز باشد.

و در معانى الاخبار به سند خود از مثنى حناط از ابى جعفر و ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه فرمودند: ايام الله سه روز است: روزى كه قائم ظهور مى‏كند و روز كرة (رجعت) و روز قيامت‏.

مؤلف: اين روايت نيز مانند روايت قبليش مى‏باشد، و اختلاف روايات در تعداد مصاديق ايام الله مؤيد گفته ما است كه در بيان آيه گفتيم.

ایام اللهروایتذکربلانعمتروایات ایام الله.برخی روایات ایام را اخروی.ایام بلا و نعمت.

شکر و کفر نعمت، امت‌های هلاک‌شده، نبوت و توکل آیات ۶–۱۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این مجموعه از یاد نعمت موسی و شرط شکر تا خبر اقوام گذشته، برهان نبوت، معجزه، توکل رسل و هلاکت ظالمان را یکجا می‌گشاید.

وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ ٱذْكُرُوا۟ نِعْمَةَ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنجَىٰكُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوٓءَ ٱلْعَذَابِ وَيُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ ۚ وَفِى ذَٰلِكُم بَلَآءٌۭ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌۭ
و [به خاطر بياور] هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: «نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد، آنگاه كه شما را از فرعونيان رهانيد، [همانان‌] كه بر شما عذاب سخت روا مى‌داشتند، و پسرانتان را سر مى‌بريدند و زنانتان را زنده مى‌گذاشتند، و در اين [امر] براى شما از جانب پروردگارتان آزمايشى بزرگ بود.
وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ۖ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌۭ
و آنگاه كه پروردگارتان اِعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت‌] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.»
وَقَالَ مُوسَىٰٓ إِن تَكْفُرُوٓا۟ أَنتُمْ وَمَن فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا فَإِنَّ ٱللَّهَ لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ
و موسى گفت: «اگر شما و هر كه در روى زمين است همگى كافر شويد، بى‌گمان، خدا بى‌نياز ستوده‌[صفات‌] است.»
أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا۟ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍۢ وَعَادٍۢ وَثَمُودَ ۛ وَٱلَّذِينَ مِنۢ بَعْدِهِمْ ۛ لَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا ٱللَّهُ ۚ جَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَرَدُّوٓا۟ أَيْدِيَهُمْ فِىٓ أَفْوَٰهِهِمْ وَقَالُوٓا۟ إِنَّا كَفَرْنَا بِمَآ أُرْسِلْتُم بِهِۦ وَإِنَّا لَفِى شَكٍّۢ مِّمَّا تَدْعُونَنَآ إِلَيْهِ مُرِيبٍۢ
آيا خبر كسانى كه پيش از شما بودند: قوم نوح و عاد و ثمود، و آنانكه بعد از ايشان بودند [و] كسى جز خدا از آنان آگاهى ندارد، به شما نرسيده است؟ فرستادگانشان دلايل آشكار برايشان آوردند، ولى آنان دستهايشان را [به نشانه اعتراض‌] بر دهانهايشان نهادند و گفتند: «ما به آنچه شما بدان مأموريت داريد كافريم، و از آنچه ما را بدان مى‌خوانيد سخت در شكّيم.»
۞ قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِى ٱللَّهِ شَكٌّۭ فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ۚ قَالُوٓا۟ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌۭ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ ءَابَآؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَٰنٍۢ مُّبِينٍۢ
پيامبرانشان گفتند: «مگر در باره خدا -پديد آورنده آسمانها و زمين- ترديدى هست؟ او شما را دعوت مى‌كند تا پاره‌اى از گناهانتان را بر شما ببخشايد و تا زمانِ معينى شما را مهلت دهد.» گفتند: «شما جز بشرى مانند ما نيستيد. مى‌خواهيد ما را از آنچه پدرانمان مى‌پرستيدند باز داريد. پس براى ما حجّتى آشكار بياوريد.»
قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلَّا بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَمُنُّ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ ۖ وَمَا كَانَ لَنَآ أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَٰنٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ
پيامبرانشان به آنان گفتند: «ما جز بشرى مثل شما نيستيم. ولى خدا بر هر يك از بندگانش كه بخواهد منّت مى‌نهد، و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براى شما حجّتى بياوريم، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.»
وَمَا لَنَآ أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى ٱللَّهِ وَقَدْ هَدَىٰنَا سُبُلَنَا ۚ وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَىٰ مَآ ءَاذَيْتُمُونَا ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُتَوَكِّلُونَ
و چرا بر خدا توكل نكنيم و حال آنكه ما را به راه‌هايمان رهبرى كرده است؟ و البته ما بر آزارى كه به ما رسانديد شكيبايى خواهيم كرد، و توكل‌كنندگان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُم مِّنْ أَرْضِنَآ أَوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا ۖ فَأَوْحَىٰٓ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ
و كسانى كه كافر شدند، به پيامبرانشان گفتند: «شما را از سرزمين خودمان بيرون خواهيم كرد مگر اينكه به كيش ما بازگرديد.» پس پروردگارشان به آنان وحى كرد كه حتماً ستمگران را هلاك خواهيم كرد.
وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ ٱلْأَرْضَ مِنۢ بَعْدِهِمْ ۚ ذَٰلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِى وَخَافَ وَعِيدِ
و قطعاً شما را پس از ايشان در آن سرزمين سكونت خواهيم داد. اين براى كسى است كه از ايستادن [در محشر به هنگام حساب‌] در پيشگاه من بترسد و از تهديدم بيم داشته باشد.
وَٱسْتَفْتَحُوا۟ وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍۢ
و [پيامبران از خدا] گشايش خواستند، و [سرانجام‌] هر زورگوى لجوجى نوميد شد.
مِّن وَرَآئِهِۦ جَهَنَّمُ وَيُسْقَىٰ مِن مَّآءٍۢ صَدِيدٍۢ
[آن كس كه‌] دوزخ پيش روى اوست و به او آبى چركين نوشانده مى‌شود.
يَتَجَرَّعُهُۥ وَلَا يَكَادُ يُسِيغُهُۥ وَيَأْتِيهِ ٱلْمَوْتُ مِن كُلِّ مَكَانٍۢ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍۢ ۖ وَمِن وَرَآئِهِۦ عَذَابٌ غَلِيظٌۭ
آن را جرعه جرعه مى‌نوشد و نمى‌تواند آن را فرو برد، و مرگ از هر جانبى به سويش مى‌آيد ولى نمى‌ميرد و عذابى سنگين به دنبال دارد.
مَّثَلُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ ۖ أَعْمَٰلُهُمْ كَرَمَادٍ ٱشْتَدَّتْ بِهِ ٱلرِّيحُ فِى يَوْمٍ عَاصِفٍۢ ۖ لَّا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا۟ عَلَىٰ شَىْءٍۢ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلضَّلَٰلُ ٱلْبَعِيدُ
مَثَل كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند، كردارهايشان به خاكسترى مى‌ماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد: از آنچه به دست آورده‌اند هيچ [بهره‌اى‌] نمى‌توانند بُرد. اين است همان گمراهى دور و دراز.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات، مشتمل بر ذكر پاره‏اى از نعمتها و نقمتهاى خدا است كه هر كدام در روز معينى رخ داده است.

از ظاهر سياق اين آيات بر مى‏آيد كه همه اين آيات غير از آيه‏ ﴿وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ...﴾ نقل كلام حضرت موسى (علیه السلام) است، كه موسى بن عمران (علیه السلام) در اين آيات، مردم خود را به پاره‏اى از ايام خداى سبحان كه به مقتضاى عزت مطلقه‏اش، نعمتها و يا عذابهايى فرستاده و هر كدام را به مقتضاى حكمت بالغه‏اش در جاى خود فرستاده تذكر مى‏دهد، و به يادشان مى‏آورد.

﴿وَ إِذْ قَالَ مُوسىَ لِقَوْمِهِ اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللَّهِ عَلَيْكُمْ...﴾ .

كلمه «يسومونكم» از «سوم» است و سوم، بطورى كه راغب گفته به معناى رفتن به طلب چيزى است. در اين صورت، اين كلمه هم رفتن را مى‏رساند و هم طلب كردن را. ولى گويا در آيه شريفه به معناى چشاندن عذاب است، و كلمه «استحياء» به معناى زنده نگهداشتن است.

و معناى آيه اين است كه: اى رسول مابه ياد بياور - و با يادآوريت، ايستادگى و ايمانت را به عزيز و حميد بودن خدا زيادتر كن - آن زمانى را كه موسى به قوم خود (بنى اسرائيل) گفت: اى بنى اسرائيلنعمتهاى خدا را بياد آوريد، آن روز كه از آل - فرعون و مخصوصا از قبطيان نجاتتان داد، قبطيانى كه دائما شما را شكنجه مى‏دادند و عذاب مى‏چشاندند، و اغلب، پسرانتان را مى‏كشتند و دخترانتان را براى كلفتى و رختشويى خود، زنده نگه مى‏داشتند، كه در اين وقايع، بلا و محنت (امتحان) بزرگى از ناحيه پروردگارتان بود.

موسینعمتتاذنقومسیاقسخنان موسی با قوم.یاد نعمت‌های الهی.خطاب به قوم موسی.سیاق شکر و کفر نعمت.نعمت و نقمت.

بيان اينكه آيه: «و إذ تأذن ربكم...» از سخنان موسى (علیه السلام) در ياد آورى ايام الله به بنى اسرائيل است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ﴾ .

در مجمع البيان گفته است: «تاذن» به معناى اعلام است: و «آذن» و «تاذن» معنايشان يكى است، نظير «اوعد» و «توعد» .

جمله‏ ﴿وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ...﴾، عطف است بر جمله‏ ﴿إِذْ قَالَ مُوسىَ لِقَوْمِهِ﴾ و نسبتى كه آيه بعدى‏ ﴿قَالَ مُوسىَ...﴾، با اين آيه دارد همان نسبتى است كه آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ...﴾، با آيه‏ ﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ﴾ دارد، (دقت بفرماييد) و تناسبى كه گفتيم، با سياق كلام سازگارتر از نسبتى است كه ديگر مفسران گفته‏اند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: آيه‏ ﴿وَ إِذْ تَأَذَّنَ﴾، كلام ابتدايى نبوده و همانند ﴿إِذْ قَالَ مُوسىَ﴾ خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست، بلكه بقيه كلام موسى بوده و عطف بر ﴿نِعْمَةَ اَللَّهِ عَلَيْكُمْ﴾ است، و تقدير كلام چنين است كه موسى گفت: «به ياد آوريد نعمتى را كه خدا به شما ارزانى داشت، و به ياد آوريد زمانى را كه پروردگارتان اعلام داشت...» .ولى اين وجه، همانطور كه گفتيم، با سياق كلام مناسبت ندارد، زيرا اگر چنين بود، جا داشت به ملاحظه رعايت ترتيب، اول بفرمايد: «بياد آوريد زمانى را كه پروردگارتان شما را از شر فرعون كه چنين و چنانتان مى‏كرد نجات داد سپس بر شما انعام نمود و آن زمان كه پروردگارتان اعلام كرد كه...» .

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جمله‏ ﴿وَ إِذْ تَأَذَّنَ...﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿إِذْ أَنْجَاكُمْ﴾ و معناى اين دو جمله، روى هم چنين است كه: «بياد آوريد نعمتى را كه خداوند بر شما

انعام نمود، آن زمان كه پروردگارتان اعلام داشت كه...» زيرا همين اعلام داشتن هم خود نعمتى است از خدا، چون تشويق و ترهيب براى رسيدن به خير دنيا و آخرت است.

ليكن اين وجه هم صحيح نيست، زيرا اعلام مذكور، تنها براى شكرگزاران نعمت است، و اما براى كفران كنندگان، نقمت و عذاب است، و با اين حال، در رديف و دنباله ذكر نعمت‏هاى خدا آوردن مناسب و به جا نيست، چرا كه اگر كفران كنندگان را استثناء مى‏كرد، باز ممكن بود بگوئيم: اول آيه تتمه ذكر نعمت‏ها است، و در آخر، كفران كنندگان بوسيله استثناء بيرون شده‏اند. و چون استثنايى در كلام نيست مى‏فهميم كه اين آيه، دنباله كلام موسى (علیه السلام) نيست.

پس ظاهرا اين كلام كلامى ابتدايى است، علاوه بر اين، خداى تعالى در چند جاى از كلامش اين حقيقت را اعلام كرده كه شكر نعمت، كه خود در حقيقت استعمال نعمت است به نحوى كه احسان منعم را يادآورى و اظهار مى‏كند، و در مورد خداى تعالى برگشت به ايمان و تقوى مى‏شود) مايه زياد شدن نعمت، و كفران آن، باعث عذاب شديد است. آرى اگر قبلا اين معنا سابقه نمى‏داشت، ممكن بود بگوييم خداوند بوسيله موسى (علیه السلام) آن را اعلام كرده، و حال آنكه سابقه داشته، مثلا از حضرت نوح حكايت مى‏كند كه گفته است:

﴿فَقُلْتُ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ اَلسَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَ بَنِينَ﴾ و از لطايف كريمه خداى سبحان همان طور كه بعضى از مفسرين‏ بيان كرده‏اند - نكته باريكى است كه آن را در آيه مورد بحث بكار برده، و آن اين است كه وعده زياد كردن نعمت را بطور صريح (آن هم با نون تاكيد) آورده و فرموده: «لأزيدنكم: حتما نعمت را برايتان زياد مى‏كنم» ولى در تهديد عليه كفران كنندگان، به صراحت نفرموده كه عذابتان مى‏كنم، بلكه بطور تعريض و اشاره فرموده: «عذاب من سخت است»، آرى اين، شيوه و روش كريمان است كه در وعده و وعيدشان غالبا تصريح به عذاب نمى‏كنند.

آيه شريفه مطلق است و دليلى نيست كه ما آن را به وعده و وعيدهاى دنيوى

اختصاص دهيم و يا مختص آخرتش بنماييم، وانگهى از آيات كريمه قرآن كاملا استفاده مى‏شود كه ايمان و كفر، و تقوى و فسق، هم در شؤون زندگى دنيا تاثير دارند، و هم در زندگى آخرت.

بعضى‏ بر وجوب شكر منعم به اين آيه استدلال كرده‏اند، ولى حق اين است كه آيه شريفه، بيش از اين دلالت ندارد كه كافر از ناحيه كفر و كفرانش در خطر است، چون همانطور كه گفتيم خطر كفران را بطور صريح وعده نداده و بر فعليت و حتميت آن تصريح نكرده، بلكه فرموده اگر كفران كنيد عذاب من شديد است، آرى اگر مى‏فرمود در برابر هر كفر و كفرانى، عذاب من حتمى است، آن وقت ممكن بود بگوييم آيه شريفه، يكى از دليل‏هاى وجوب شكر منعم است.

شکرکفر نعمتتاذنزیادتموسیشکر موجب زیادت نعمت.کفر نعمت و عذاب شدید.سخن موسی در یادآوری.تاذن ربکم.زیادت نعمت با شکر.

معناى اين كلام موسى (علیه السلام) كه فرمود: اگر شما و تمامى اهل زمين كافر شويد خدا غنى و حميد است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ مُوسىَ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اَللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ﴾ .

بعد از آنكه خداى تعالى در آيه قبل، دستور مى‏دهد كه شكر نعمتهايش را بجاى آورند، و به مقتضاى عزت مطلقه‏اش اعلام مى‏دارد كه اگر شكرگزار باشند نعمتش را برايشان زياد مى‏كند، و اگر كفران كنند عذابش شديد است، اينك در اين آيه، سخن موسى را كه از آيه مورد بحث شروع شده و تا آخر آيات مورد بحث ادامه مى‏يابد بعنوان مثال ايراد مى‏فرمايد.

و علت اينكه فرمود: «او غنى است، هر چند كه شما و تمامى مردم روى زمين كفر بورزيد» .اين است كه غناى او از هر چيز، ذاتى اوست، و او از شكر كسى بهره‏مند، و از كفر كسى متضرر نمى‏شود، بلكه نفع شكر، و ضرر كفر به خود انسانهاى شاكر و كافر بر مى‏گردد.

و جهت اين كه فرمود: «او در همه اين فرضها حميد است»، اين است كه حمد، عبارت از اين است كه: حمد كننده، جمال و زيبايى‏هايى را كه در فعل شخص منعم است اظهار كند، ولى چون افعال خدا از هر جهت زيبا است، پس خداى تعالى جميل، و جمالش هويدا و روشن است، و هيچ چيز نمى‏تواند آن را پنهان سازد، پس او در هر حال، محمود (حميد) است، خواه حامدى او را به زبان حمد بگويد يا نگويد.

علاوه بر اين، چون هر موجودى با تمامى وجودش او را حمد مى‏كند حتى كافر نعمت او، هم چنان كه فرمود: ﴿وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ پس او محمود است چه

كافران با زبان خود، حمدش بگويند يا نگويند، و تمامى حمدها از آن او است، چه اينكه حامدان در حمد خود، او را قصد كنند و يا غير او را قصد كنند.

غنیحمیدکفراستغناءموسیبی‌نیازی خدا از ایمان مخلوق.غنی حمید.کلام موسی.استغناء ذاتی خدا.سیاق پس از امر به شکر.

شرح معناى آيه: ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ...﴾ كه تكذيب انبياء (علیه السلام) توسط اقوام پيشين را حكايت مى‏كند و اقوال مفسرين در معناى اين آيه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ...﴾ .

اين آيه نيز از سخنان موسى (علیه السلام) است كه ايام الهى را كه در امت‏هاى گذشته وجود داشته و در آن ايام، اقوام را دچار عذاب و انقراض نموده و آثارشان را از صفحه وجود محو نموده خاطرنشان مى‏سازد، و نيز اينكه كسى جز خدا بطور تفصيل از سرنوشت آن اقوام خبر ندارد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و اقوام بعد از ايشان. و از همين جا معلوم مى‏شود كه:

اولا - مراد از «نبا» در جمله‏ ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ﴾ خبر هلاكت و انقراض آن اقوام است، چون كلمه «نبا» به معناى خبر مهم و قابل اعتناء است، پس ديگر منافات ندارد كه بعد از آن بفرمايد: ﴿لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ (زيرا در اين جمله، اطلاع از جزئيات داستان اقوام گذشته را به خدا اختصاص مى‏دهد و در آن جمله خبر هلاكت و انقراض را بطور اجمال براى مردم اثبات مى‏كند و آنان را ملامت مى‏كند كه مگر نشنيده‏ايد).

و ثانيا - شمردن قوم نوح و عاد و ثمود، از باب مثال است، و جمله‏ ﴿لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ بيان است براى جمله «من قبلكم» و اينكه فرمود: جز خدا كسى ايشان را نمى‏شناسد و وضع ايشان را نمى‏داند، مقصود ندانستن حقيقت حال ايشان و بى اطلاعى از جزئيات تاريخ زندگى ايشان است.

ممكن هم است جمله‏ ﴿لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ را اعتراضيه گرفت، هر چند كه آنچه ما گفتيم با سياق كلام مناسب‏تر است، و اما احتمال اينكه جمله مذكور خبر جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ بوده و معنى چنين باشد: «و الذين من بعدهم لا يعلمهم الا الله اين‏ها كه پس از ايشان آمدند، احوالشان را كسى جز خدا نمى‏داند» - كما اينكه بعضى‏ از مفسرين ذكر كرده‏اند - احتمالى ضعيف، و معنايى سخيف و باطل است و از آن سخيف‏تر سخنى است كه يكى ديگر گفته و جايز دانسته است كه: جمله مذكور، حال از ضمير «هم »، در جمله «من بعدهم» باشد و آن وقت جمله‏ ﴿جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ﴾ خبر باشد - براى جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ .

﴿جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ ظاهرا مراد از اين آيه، اين

باشد كه پيامبرانشان با حجت‏هايى آمدند كه آن حجت‏ها حق و حقيقت را بدون ابهام برايشان روشن مى‏ساخت، ولى مردم مانع آن شدند كه پيامبران لب به كلمه حقى بگشايند و بالأخره راه حرف زدن را بر روى ايشان بستند.

بنابراين، دو ضميرى كه در كلمه «ايديهم» و كلمه «افواههم» است هر دو، به «رسل» بر مى‏گردد، و جمله «﴿فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ دست‏هايشان را به دهانهايشان بردند» كنايه است از اينكه ايشان را مجبور به سكوت و نگفتن حق مى‏كردند، گويا دست انبياء را مى‏گرفتند و بر دهانهايشان مى‏گذاشتند و به اين وسيله اعلام مى‏كردند كه بايد از سخن حق، صرف نظر كنند.

مؤيد اين هم كه چنين معنايى مقصود آيه است، اين است كه بعد از جمله مورد بحث مى‏فرمايد: ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾ چون ادعاى شك و ترديد، در مقابل حجت روشن و حق صريح، كه جاى هيچ شكى را باقى نمى‏گذارد، از كسى قابل تصور است كه به اصطلاح جاحد و مكابر و متحكم و مجازف، و به اصطلاح فارسى لجباز بوده و اصلا طاقت شنيدن حق را نداشته باشد، و گوينده حق را مجبور به سكوت نمايد مفسرين در معناى اين آيه اقوال مختلفى دارند:

از جمله، بعضى‏ گفته‏اند معنايش اين است كه: «كفار در تكذيب و رد ادعاى رسولان با دست خود جلو دهان ايشان را گرفتند» .اين آقايان، ضمير در «ايديهم: دستهايشان» را به كفار، و ضمير در «افواههم: دهانهايشان» را به رسل برگردانده‏اند. ليكن عمل صحيحى انجام نداده‏اند، زيرا دو مرجع مختلف، براى دو ضمير گرفته‏اند، بدون اينكه قرينه و دليلى در كلام داشته باشند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه: «كفار، دستهاى خود را به دهان هاى خود گرفتند، در حالى كه به انبياء اشاره مى‏كردند كه ساكت باشيد، همانگونه كه مردم با يكديگر انجام مى‏دهند، وقتى كه مى‏خواهند به ديگرى بگويند حرف نزن دست به دهان مى‏گيرند كه حرف نزن» بنابراين نظر، هر دو ضمير به كفار بر مى‏گردد.

و بعضى‏ گفته‏اند: «معناى آيه اين است كه كفار از شدت خشم و عصبانيت، انگشتهاى خود را مى‏گزيدند» .بنابراين معنا هم، دو ضمير مانند وجه قبلى به كفار

برمى‏گردد اشكال اين وجه اين است كه اين معنا كنايه بسيار بعيدى است، كه از لفظ فهميده نمى‏شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «ايدى» حجت‏ها و دليلها است، چون دليل، به منزله دست آدمى است و همان طور كه آدمى با دست خود دفاع و دادوستد مى‏كند با دليل نيز دفاع مى‏كند، اين در صورتى است كه ايدى، جمع «يد» به معناى دست باشد، اما اگر جمع يد به معناى نعمت باشد باز هم مى‏توان آن را به معناى دليل گرفت، زيرا دليل و حجتهاى انبياء، خود يكى از نعمتهاى ايشان به مردم است، و بنابراين، معناى آيه اين مى‏شود كه: مردم دليلهاى انبياء را به دهان ايشان كه از همانجا بيرون شده بر مى‏گرداندند.

قريب به اين معنا، وجه ديگرى است كه بعضى‏ ذكر كرده و گفته‏اند: مراد از ايدى، نعمتهاى رسولان، يعنى اوامر و نواهى ايشان است، و هر دو ضمير به رسل بر مى‏گردد و معنى آيه اين است كه كفار، انبياء را تكذيب كرده، اوامر و نواهى ايشان را انكار كردند.

باز قريب به اين معنى قول عده ديگرى‏ است كه گفته‏اند: مراد از ايدى، نعمتها است، و ضمير در «ايديهم» به رسل بر مى‏گردد، و كلمه «فى» در جمله‏ ﴿فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ به معناى «باء» است، و ضمير در آن به كفار بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه كفار با زبانهاى خود نعمت‏هاى رسولان، يعنى حجتهاى ايشان را انكار كردند.

خواننده محترم به خوبى مى‏داند كه اين چند معنايى كه نقل كرديم معناهاى بعيدى است كه از فهم عرف به دور است، و كلام خداى تعالى برتر از اين است كه به چنين معانى حمل شود.

﴿وَ قَالُوا إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾

اين جمله، به منزله بيان براى جمله‏ ﴿فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوَاهِهِمْ﴾ است و جمله اولى آن، يعنى‏ ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ﴾ انكار شريعت الهى است كه در حقيقت متن رسالت است و جمله دوم يعنى ﴿وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ...﴾ انكار حجتها و معجزات ايشان و اظهار ترديد در آن چيزى است كه بدان دعوت مى‏كنند كه همان توحيد ربوبيت باشد.

﴿قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اَللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ

ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾

كلمه «فطر» بطورى كه راغب گفته‏ است در اصل به معناى پاره كردن از درازاى پارچه و يا چيز ديگر است، وقتى گفته مى‏شود: «فطرت الشي‏ء فطرا» معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم. و وقتى گفته مى‏شود: «افطر الشي‏ء فطورا و انفطر انفطارا» معنايش اين است كه قبول شكافتن و پاره شدن نمود. و در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى تعالى نسبت داده به معناى ايجاد است، ولى در معناى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده، گويا خداى تعالى عالم عدم را شكافته، و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است، و اين موجودات تا زمانى وجود دارند كه خداى تعالى دو طرف عدم را هم چنان باز نگهداشته باشد، و اما اگر آنها را رها كند كه به يكديگر وصل شوند باز موجودات معدوم مى‏شوند، هم چنان كه فرموده‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يُمْسِكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ أَنْ تَزُولاَ وَ لَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ﴾ .

بنابراين، تفسير كردن كلمه «فطر» به خلق، كه عبارت است از جمع آورى اجزاء، تفسير صحيحى نيست، و اگر در بعضى عبارات ديده مى‏شود، در حقيقت اشتباه است، به شهادت اينكه اگر فطر به معناى خلق بود بايد برهانى كه در آيه مورد بحث، يعنى در جمله ﴿فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ كه بر اثبات وجود خالق اقامه شده، برهانى ناقص و اجنبى از مدعا باشد، زيرا بت‏پرست هم وجود خالق را منكر نيست، و قبول دارد كه خالق عالم، همان خداى سبحان است و بس، ليكن توحيد ربوبيت را منكر است، و همچنين معبود را منحصر به يكى نمى‏داند، و در مقابل كسى كه منكر توحيد در ربوبيت و عبادت است، اثبات خالق فائده‏اى ندارد.

از اينجا مى‏فهميم كه جمله مذكور، در مقام اثبات توحيد ربوبيت است، چون اين جمله، در مقابل كلام كفار و مشركين كه گفته بودند: ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾ قرار گرفته، و قبلا هم گفتيم كه مشركين در اين گفتار خود، دو چيز را انكار كرده‏اند، يكى رسالت را و ديگرى توحيد در ربوبيت را، و ناگزير، كلام رسولان هم كه جواب اين گفتار مشركين است، بايد متضمن دو اثبات باشد.

پس بايد جمله‏ ﴿أَ فِي اَللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ برهان بر اثبات توحيد ربوبيت باشد، و جمله‏ ﴿يَدْعُوكُمْ...﴾ برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبياء، زيرا اگر جمله اولى، صرفا عليه انكار كفار بوده و هيچ جنبه برهانى نداشته باشد، ديگر احتياجى نبود كه وصف «فاطر» را بياورد و آوردن وصف مذكور، براى اين است كه شك در ربوبيت او را بكلى از بين ببرد.

توضيح اينكه: در اولين تعقل و دركى كه از اين عالم مشهود مى‏كنيم كه از موجودات تاليف شده و هر يك از آن موجودات، در حد خود، محدود و جداى از غير خود هستند، و هيچ يك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نيست، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مى‏شدند، و نه نابود مى‏گشتند، مى‏فهميم كه اين موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد، از ديگرى و مال ديگرى است، و اين ديگرى همان كسى است كه ما خدايش مى‏ناميم، و او است كه اين عالم و اجزاى آن را ايجاد كرده، و براى هر يك حد و مرزى جداى از ديگرى قرار داده است، پس بايد خود او، موجودى بدون حد باشد، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد، و نيز مى‏فهميم كه او واحدى است كه كثرت نمى‏پذيرد، چون كسى كه در حد نمى‏گنجد، متعدد هم نمى‏شود و باز مى‏فهميم كه او با اينكه يكتا است، تمامى امور را همانطور كه ايجاد كرده تدبير هم مى‏كند، زيرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است، و كسى در هيچ چيز شريك او نيست - زيرا هيچ موجودى غير او، مالك خودش و غير خودش نيست - پس او رب هر چيزى است، و غير او هيچ ربى نيست، هم چنان كه او ايجاد كننده هر چيزى است و هيچ موجودى غير او نيست.

اين برهان برهانى است تمام عيار، و در عين حال ساده و همه كس فهم، و هر انسانى كه با فطرت و و جدان خود بفهمد كه اين عالم مشهود و محسوس، حقيقت و واقعيتى داشته، و آن طور كه سوفسطائيان پنداشته‏اند صرف وهم و خيال نيست، ، با اين برهان، توحيد الوهيت و ربوبيت را به آسانى اثبات مى‏كند، و به همين جهت قرآن كريم در آيات مورد بحث كه در مقام بحث با بت‏پرستان است، اين برهان را ايراد كرده است.

و از همين جا مى‏توان فهميد اينكه بعضى‏ پنداشته‏اند كه جمله﴿أَ فِي اَللَّهِ شَكٌّ

فَاطِرِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ برهانى است كه براى اثبات خالق عالم آورده شده، پندار غلطى است. و همچنين، پندار آنكه پنداشته است، جمله مورد بحث، از راه اتصال تدبير، توحيد ربوبيت را اثبات مى‏كند بطلانش روشن است بلكه همانطور كه گفتيم اين آيه برهانى است بر اثبات وجود خداى تعالى، از راه قيام وجود هر موجودى و آثار آن از هر جهت به ذات او، تا هم وحدانيت ربوبيت را اثبات كند، و هم گفتار آنان را كه به عنوان تاييد شك و ريب خود گفته بودند: ﴿وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ﴾ باطل سازد پس در حقيقت، مضمون اين آيه، قريب به مضمون آيه‏ ﴿قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ لاَ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاَ ضَرًّا﴾ است كه گذشت.

نوحعادثمودنبأتکذیبهلاکتیادکرد امت‌های هلاک‌شده برای قوم.تکذیب پیامبران پیشین.کفر اقوام گذشته.لا یعلمهم الا الله.رسل الیهم.عذاب اقوام.

توضيح برهانى كه از جمله: ﴿يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ...﴾ براى اثبات نبوت عامه استفاده مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

همانطور كه گفتيم: جمله مورد بحث، اشاره است به برهان توحيد ربوبيت، و جمله «يدعوكم...» اشاره است به برهان بر نبوت، كه ايشان آن را انكار مى‏كردند و مى‏گفتند: ﴿إِنَّا كَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ﴾ و مقصودشان اين بود كه اصولا ما دين انبياء و شريعتهاى آسمانى را كه بوسيله وحى آمده باشد انكار مى‏كنيم.

جمله مذكور گفتار ايشان را به اين بيان ابطال مى‏كند كه يكى از سنت‏هاى الهى اين است كه هر موجودى را به سوى كمال و سعادت نوعى‏اش هدايت نمايد، و انسان يكى از انواع موجودات و يكى از مشمولين اين هدايت است، و عنايت الهى، ايجاب مى‏كند كه او را هم به سوى سعادت زندگيش هدايت نمايد، و چون زندگى او، يك زندگى جاودانه و هميشگى است، و محدود به حدود دنيا و ختم پذير به رسيدن مرگ نيست، قهرا سعادت زندگى او هم، به اين خواهد بود كه در دنيا به نحوى زندگى كند كه زندگى او را تا ابد قرين سعادت نمايد، و آن به اين است كه در اين دنيا، بر اساس تعديل قوا، قدم بردارد، يعنى در بهره‏مندى از متاعهاى دنيوى، از خوردنى‏ها و آشاميدنيها و شهوات جنسى و غير ذلك، همه قواى خود را متمتع سازد، نه اينكه يكى را اشباع نموده ديگرى را بى بهره سازد، و اين قسم زندگى را همان عقايد حق و اعمال صالح تامين مى‏كند و در آخرت هم بوسيله همين عقائد و اعمال داراى زندگى خوشى خواهد بود.

و هر چند كه خداوند انسان را مجهز به فطرت كرده، و آن فطرت همواره عقايد حق و اعمال صالح را به او گوشزد مى‏كند، ليكن از آنجايى كه از جهت ديگر، او اين سرشت

را هم دارد كه بايد بطور اجتماعى زندگى كند، و زندگى اجتماعى هم او را وادار بر پيروى هوا و هوسها، و ظلم و فسق مى‏كند، لذا تنها داشتن فطرت كافى نيست، كه او را بر پيروى روش‏هاى حق و عدل وادار سازد، و براى هميشه در عقايد حق و اعمال صالح استوار بماند، و گرنه، بايد اصلا گناهى موجود نشده و هيچ فردى از افراد و اجتماعى از اجتماعات، فاسد نگردد چون همه مجهز به فطرت هستند، پس اينكه مى‏بينيم بعضى از افراد با داشتن فطرت، منحرف مى‏شوند مى‏فهميم كه داشتن فطرت تنها كافى نيست.

و عنايت الهى اقتضاء مى‏كند كه خصوص نوع انسانى را علاوه بر فطرت كه همواره او را به سوى صلاح و سعادت دعوت مى‏كند، به يك داعى ديگر نيز مدد كند كه او هدايت الهى را از درگاه خداى تعالى گرفته، به بندگان مى‏رساند، و آن داعى، همان مقام نبوت است كه دارنده آن، در مقامى از پاكى قرار دارد كه به خاطر آن مقام عقايد حق و عمل صالح، برايش كشف مى‏شود، به اين معنا كه رابطه وحى با او برقرار گشته و با غيب، سر سخن باز مى‏كند، و دستوراتى كه پيرويش ضامن سعادت فرد و اجتماع در دنيا و آخرت است مى‏گيرد.

اما سعادت دنيا، بخاطر اين كه مكررا گفته‏ايم كه: ميان معصيت‏ها و ظلم‏ها، و ميان خوارى و عذاب الهى كه آخرش هلاكت است، رابطه‏اى قطعى وجود دارد، بطورى كه اگر فساد، در اجتماعى راه پيدا نكند، و همواره بر طبق صلاح فطرى قدم بردارند، هرگز دچار هلاكت نمى‏شوند، و عذاب و خوارى بدون خبر، ايشان را گريبان‏گير نمى‏شود، و در نتيجه آن مقدار از عمر طبيعى كه برايشان مقدر شده در كمال خوشى و سعادت مى‏گذرانند.

و اما سعادت آخرت، زيرا پيروى دعوت الهى و به عبارت ديگر، ايمان و تقوى، دل انسان را به هياتى صالح در مى‏آورد، و آلودگى‏هاى نفس را مى‏شويد و در نتيجه زندگى آخرتيش هم قرين سعادت مى‏شود.

پس ربوبيت خداى تعالى براى هر موجودى، همانطور كه اقتضاء مى‏كند آن موجود را به بهترين وجهى تدبير نموده و به سوى بهترين سعادت رهبرى كند، اين اقتضاء را نيز دارد كه در امر آدميان هم اعتنايى نموده، رسولانى از خود ايشان به سويشان گسيل دارد، تا هر قومى را به زبان خودش به سوى ايمان و عمل صالح دعوت كنند، تا بدين وسيله سعادت دنيا و آخرتشان تامين بشود، اما سعادت دنيا به اين است كه از عذاب و انقراض و عقابهاى دودمان برانداز محفوظ باشند و سعادت آخرت به اين است كه، به مقدار ايمان و عمل صالحشان، شامل مغفرت الهى گردند.

حال كه اين معنا روشن گرديد، مطلب ديگرى را نيز به روشنى در خواهى يافت و آن اينكه جمله‏ ﴿يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ كه نقل كلام رسولان است، اشاره به اين است كه حجت و برهان مزبور، برهان بر نبوت عامه است، نه نبوت پيغمبر خاصى، و جمله‏ ﴿لِيَغْفِرَ لَكُمْ...﴾ اشاره به نتيجه اخروى دعوت انبياء است، و جمله‏ ﴿وَ يُؤَخِّرَكُمْ...﴾ اشاره به نتيجه دنيوى آن است، و اگر نتيجه اخروى دعوت را، مقدم بر نتيجه دنيوى آن ذكر كرده، براى اين است كه آخرت خانه دائمى است و مقصود اصلى دعوت است.

و اگر پيامبران، دعوت را در كلام خود به خداى سبحان نسبت دادند براى تنبيه و آگاهى دادن به حقانيت اين كلام بود در مقابل گفتار كفار كه دعوت را به انبياء نسبت داده و گفته بودند: ﴿تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ﴾ .

توحیدنبوتغفراندعوتاجلبرهان توحید ربوبیت.برهان نبوت در یدعوکم.غفران ذنوب هدف دعوت.انکار رسالت.یؤخرکم الی اجل مسمی.دعوت رسل.

معناى جمله: ﴿لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ﴾ و وجوهى كه در مورد حرف «من» در اين جمله گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اگر به جاى اينكه بفرمايد: «ليغفر لكم ذنوبكم تا گناهانتان را بيامرزد» فرمود: «من ذنوبكم از گناهانتان» به اين منظور بوده كه تبعيض را برساند و بفهماند كه بعضى از گناهان آمرزيده مى‏شود. و شايد از اين جهت باشد كه بطور كلى آمرزش بقدر اطاعت است، و چون جامعه بشرى از معصيتى كه موجب مؤاخذه باشد خالى نيست، پس به هر حال، گناهان آمرزيده شده، پاره‏اى از گناهان اجتماع است، نه همه آنها (دقت فرماييد).

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از گناهان مورد آمرزش، حق الله است، نه حق الناس، ليكن اين قول رد شده، چون از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم) به طريق صحيحى روايت شده كه فرموده: اسلام، گناهان قبل را از بين مى‏برد، چه حق الناس و چه حق الله.

بعضى‏ ديگر از مفسرين گفته‏اند: كلمه «من» در «من ذنوبكم» زايد است، و به عنوان تاييد گفتار خود، آيه‏ ﴿يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ را آورده‏اند كه كلمه «من» در آن نيست، و گفته‏اند: پس معلوم مى‏شود در اينجا هم كه هست، زيادى است و معنايى افاده نمى‏كند. اين را ما جواب مى‏دهيم كه حرف «من» تنها در كلام منفى، زائده مى‏شود نه در كلام مثبت، آن هم بطورى كه گفته‏اند به شرطى كه مدخولش نكره باشد نه معرفه، مثلا گفته مى‏شود: «ما جاءني من رجل هيچ مردى نزد من نيامد »، ولى گفته نمى‏شود: «ليغفر من

ذنوبكم» چون هم كلام مثبت است، و هم مدخول «من» معرفه است.

علاوه بر اين، مورد اين آيه، با آيه‏اى كه به عنوان تاييد آورده است تفاوت دارد، چون آيه‏ ﴿يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ كه ظهور در آمرزش همه گناهان دارد، در مورد ايمان و جهاد است، و آيه اش اين است: ﴿تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ … يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ و آيه‏اى كه در مثل مقام مورد بحث، از نوح (علیه السلام) - كه اولين پيامبر از پيامبرانى است كه در آيه ذكر شده - نقل مى‏كند كه گفت: ﴿أَنِ اُعْبُدُوا اَللَّهَ وَ اِتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ و اين آيه با آيه مورد بحث ما موافقت دارد، چون مخصوص به مورد ايمان و جهاد نيست، پس ظاهرا چاره‏اى جز تبعيض نيست.

از جمله توجيهاتى كه براى كلمه «من» در آيه مورد بحث كرده‏اند اين است كه: هر چند كه «من» براى تبعيض است، ليكن در آيه مورد بحث، مقصود از بعض گناهان، همه گناهان است و اين خود يك نوع مجاز است‏.

و از جمله آنها اين است كه: مراد، آمرزش گناهان قبل از ايمان است، و آيه شريفه از گناهانى كه بعد از ايمان ارتكاب مى‏شوند ساكت است و وعده آمرزش آنها را نمى‏دهد و از جمله آن توجيهات اين است كه: مقصود از بعضى گناهان، گناهان كبيره است، و معلوم است كه گناهان كبيره بعضى از گناهان است‏. اين توجيهات، وجوه ضعيفى هستند كه نبايد به آنها اعتناء نمود.

زمخشرى در كشاف، بحثى به صورت سؤال و جواب ايراد كرده و مى‏گويد اگر بپرسى تبعيض در جمله «من ذنوبكم» به چه معنى است؟ در جواب مى‏گويم: هيچ جاى قرآن چنين تبعيضى نديدم، بجز در مواردى كه خطاب به كفار است، مانند آيه‏ ﴿وَ اِتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ﴾ و آيه‏ ﴿يَا قَوْمَنَا أَجِيبُوا دَاعِيَ اَللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ﴾ ولى در مواردى كه خطاب به مؤمنين است، همه جا تعبير ﴿يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ آورده است، مانند آيه‏ ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىَ تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ ... يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾ و امثال اين

آيات كه اگر در قرآن كريم جستجو كنى خواهى يافت، و گويا اين تفاوت و اختلاف در خطاب بخاطر اين است كه دو گروه كفار و مؤمنين را به يك جور مورد خطاب قرار نداده باشد.

گويا مراد زمخشرى از تفاوت در تعبير و خطاب، اين باشد كه گناه قابل آمرزش هر دو طايفه يكى است، و آن عبارت است از همه گناهان. چيزى كه هست، شرافت مقام ايمان اقتضاء دارد كه در خطاب به ايشان تصريح به اين معنا بكند و بفرمايد همه گناهان شما را مى‏آمرزد، و در خطاب به كفار اكتفاء به آمرزش بعضى از آنها بكند و نسبت به ما بقى سكوت كند، و آمرزش بعضى از گناهان منافات با آمرزش بعضى ديگر ندارد. بايد مراد زمخشرى از تفاوت مذكور اين باشد، و گرنه صرف تفاوت در خطاب، هيچگاه باعث نمى‏شود كه گوينده، مرتكب خلاف واقع شود.

﴿وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ يعنى خداوند، در عقوبت و هلاكت شما عجله نمى‏كند، بلكه آن را تا زمانى كه هرگز تاخير ندارد، و براى شما معين كرده است به تاخير مى‏اندازد و قول او تخلف‏پذير نيست و ما در تفسير اول سوره انعام، گذرانديم كه اجل دو تا است:

يكى اجل معلق و موقوف، و يكى اجل مسمى كه هيچ تاخير نمى‏پذيرد، و يكى از ادله اين معنا، گفتار حضرت نوح (علیه السلام) است كه در همين مقام به مردم خود گفته و خداوند آن را چنين حكايت مى‏كند: ﴿وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اَللَّهِ إِذَا جَاءَ لاَ يُؤَخَّرُ﴾ .

منغفرانذنوبتبعيضایمانتبعیض در غفران بعضی ذنوب.ذنوب و حدود آمرزش.ایمان شرط غفران.تقوا و اطاعت.عبادت الله.

توضيحى در باره معجزه در بيان جمله: «فاتوا بسلطان مبين»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ .

در مباحث نبوت در جلد دوم اين كتاب گذشت كه گفتيم: آيت معجزه، حجت و دليلى است عام، بر نبوت هر پيغمبرى، نه حجت عاميانه و مخصوص عوام، مخصوصا معجزه وحى و نبوت كه خود يك نوع اتصال به غيب مى‏باشد امرى خارق العاده در ميان افراد بشر است كه در بين خود، نظير آن را نمى‏يابند، پس هر كه مدعى نبوت باشد بايد ادعاى خود را اثبات كند، و راهى براى اثبات آن ندارد جز از طريق خارق عادت ديگرى كه دلالت بر صحت

اين اتصال غيبى بكند. چون به اصطلاح اهل علم «حكم الامثال واحد حكم مثلها يكى است» و خلاصه، وقتى جايز و ممكن باشد كه كسى ارتباط و اتصال به عالم غيب، كه خود يك خارق عادت است داشته باشد، بايد بتواند خارق عادتهاى ديگرى هم بياورد تا خارق عادت اولى را تاييد و اثبات كند.

پيغمبران بعد از آنكه عليه كفار معاصر خود، بر مساله نبوت عامه احتجاج مى‏كنند و مى‏فرمايند: ﴿يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى﴾ كفار بر مى‏گردند و مطالبه دليل مى‏كنند و عمل خود را چنين توجيه مى‏كنند كه: ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾ آخر شما، جز يك بشرى مثل ما نيستيد، چرا ما بايد ادعاى شما را بپذيريم؟ و بعد از آنكه از عمل خود چنين اعتذار جستند، صراحتا و بدون پرده درخواست دليل نموده مى‏گفتند: ﴿فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ پس حالا كه اصرار مى‏ورزيد معجزه‏اى آشكار بياوريد.

معناى كلامشان اين است كه بر فرض هم بپذيريم كه مقتضاى عنايت الهى اين است كه ما را بسوى مغفرت و رحمت خود دعوت كند، ليكن اين را ديگر نمى‏پذيريم كه اين دعوت را، به دست شخص شما انجام داده باشد، چون شما هم مثل ما يك فرد بشر هستيد و هيچ زيادى بر ما نداريد، و اگر رسيدن به چنين مقامى از آثار و خواص بشريت است ما نيز بشر هستيم و بايد آنچه را كه شما مى‏يابيد ما هم بيابيم، پس اگر شما در دعوت خود راست مى‏گوييد، و قدرتى ما فوق قدرت بشرى داريد، بايد بتوانيد كه كارهايى ما فوق كارهاى بشرى انجام داده و معجزه‏اى آشكار و دندان‏شكن بياوريد كه بر عقل‏هاى ما چيره شود، و ما را به اذعان و اعتراف بر نبوت شما مجبور سازد، و آن معجزه‏اى است كه مانند دعوتتان خارق عادت باشد.

از اين بيان كه ذكر كرديم روشن مى‏شود كه:

اولا - گفتار كفار در آيه مورد بحث، از قبيل انكار ادعاى انبياء است و جمله‏ ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾ سند انكار ايشان است، و جمله‏ ﴿فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ تصريح به در خواست دليل است، (در جمله اول، مى‏گويند: ما به اين دليل قبول نداريم، و در جمله دوم مى‏گويند: دليل مدعاى شما چيست؟).

و ثانيا - جمله‏ ﴿تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا﴾ از قبيل جمله معترضه است كه بين انكار، و سند انكار فاصله انداخته، و معنايش اين است كه شما بشرى مانند ما هستيد و هيچ فضيلت و شرافتى بر ما نداريد، بنابراين، هيچ وجهى ندارد كه ما ادعاى شما را بدون دليل بپذيريم، آن هم ادعايى كه ما در خود و امثال خود سراغ نداريم، و اگر هم از كسى

ديده و شنيده باشيم، از كسانى شنيده‏ايم كه منافع و اغراض مادى محركشان بوده است، اينك حق داريم بگوئيم كه شما مى‏خواهيد ما را از سنت ديرينه و دين آباء و اجدادى‏مان برگردانيد.

معجزهسلطان مبینبشررسالتحجتدرخواست سلطان مبین از مدعیان رسالت.معجزه به‌عنوان حجت عام.بشر مثلنا شبههٔ کفار.صد عن عبادة الآباء.انکار رسالت.

پاسخ انبياء (علیه السلام) در مقابل مكذبان كه گفتند شما چون ما بشر هستيد، و سلطان مبين (معجزه) مطالبه كردند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَمُنُّ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ...﴾ .

در اين آيه، انبياء پاسخ ايراد كفار را مى‏دهند كه مى‏گفتند: شما بشرى مانند ما هستيد و داراى هويتى مانند فرشتگان ملكوتى و متصل به غيب نيستيد چون اگر چنين ادعايى بكنيد، بايد براى صدق ادعاى خود، عملى انجام دهيد كه دلالت بر داشتن قدرت غيبى شما بكند.

حاصل جواب رسولان اين است كه درست است كه ما مانند شما بشر هستيم، و ليكن اين كه گفتيد: مانند شما بشر بودن مستلزم نداشتن امتياز و خصايصى فوق العاده، از قبيل وحى و رسالت است، صحيح نيست، زيرا مماثلت و همانندى در بشريت، باعث همانندى در جميع كمالات صورى و معنوى انسانى نيست، هم چنان كه مى‏بينيم افراد عادى مردم در اعتدال و موزون بودن قد و قامت و زيبايى منظر، مثل هم نيستند، و همچنين در رزانت عقل و درستى رأى و فهم و ذكاوت همانند هم نيستند، در بعضى (اين كمالات ظاهرى و معنوى) يافت مى‏شود و در بعضى نمى‏شود، بنابراين، چه استبعادى دارد كه خداوند به بعضى از افراد بشر، تفضل و عنايت مخصوص كرده، و او را به وحى و رسالت، بر ساير مردم ترجيح داده باشد، و خدا به هر كس از بندگان خويش بخواهد منت مى‏نهد.

دليلى هم كه آورديد و گفتيد: «بايد عملى انجام دهيد كه دلالت بر داشتن قدرت غيبى شما بكند» صحيح و تمام نيست، زيرا اين سخن وقتى صحيح است كه ما ادعاى شخصيت ملكوتى و قدرت غيبى كرده باشيم، قدرتى كه دارنده‏اش هر چه بخواهد مى‏كند، و ما چنين ادعايى نكرده‏ايم، ما خود و ساير انبياء را جز بشرى مانند شما نمى‏دانيم، تنها تفاوتى كه قائل هستيم، اين است كه به ما انبياء وحى مى‏شود، ما را فرمان رسالت مى‏دهند، و اگر معجزه‏اى هم مى‏آوريم به اذن خدا و مشيت او است.

بنابراين، جمله‏ ﴿إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾ در حقيقت تسليمى است از انبياء (علیه السلام) نسبت به كلام كفار كه مى‏گفتند: ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾ يعنى در برابر سخن كفار تسليم شدند تا از همان سخن، عكس آن نتيجه‏اى را كه خود آنان مى‏گرفتند بگيرند و جمله‏ ﴿وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَمُنُّ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ﴾ اشاره به مقدمه‏اى است كه به انضمام آن، نتيجه مطلوب بدست مى‏آيد، و اصل جواب عبارت است از جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ

بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾ كه از بشر بودن خود، نتيجه گرفته‏اند.

و اگر اين بحث را با جمله‏ ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ﴾ خاتمه داده است براى اشاره به مطلبى است كه به منزله دليل ديگرى است كه اختصاص به مؤمنين دارد، و آن اين است كه: ايمان مؤمنين به خداى سبحان، اقتضاء مى‏كند كه معتقد باشند به اينكه آوردن معجزه، امرى است كه به خداى تعالى مربوط مى‏باشد چون حول و قوه همه، مال خدا و مخصوص او است و كسى بدون اذن او مالك چيزى از آن حول و قوه نيست.

توضيح اين كه: بعد از آنكه مؤمنين معتقد شدند كه معبود آنها خدايى است كه تمامى عالم از او مبدأ گرفته و به او منتهى مى‏شود، و قوام هر چيزى به وجود او است، بايد معتقد گردند كه تنها او رب تمامى موجودات و مالك تدبير آنها است، و هيچ موجودى مالك چيزى بدون اذن و عنايت او نيست، پس او وكيل هر چيز، و قيوم تمامى امور مربوط به آن است.

پس مؤمنين، بايد رب خود را وكيل خود در همه امور مربوط به خود بدانند حتى در اعمالى كه به خودشان نسبت مى‏دهند چون گفتيم: حول و قوه همه از اوست، رسول او نيز بايد اعتراف كند كه خودش نمى‏تواند از پيش خود معجزه‏اى بياورد، مگر آنكه خدا اذنش بدهد.

اين آيه شريفه ظهور در اين مطلب دارد كه، انبياء (علیه السلام) چنين ادعايى نكرده‏اند كه: آوردن معجزه، كه آن را سلطان مبين ناميده‏اند، از ايشان محال است، بلكه خواسته‏اند بگويند در آوردن آن، استقلال نداريم، و چنين نيست كه اگر بخواهيم بياوريم، به اذن خدا محتاج نباشيم، و براى بيان اين معنى، دو دليل بالا را آورده‏اند. يكى براى كفار، و يكى براى مؤمنين نه براى امتناع و محال بودن آن.

﴿وَ مَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اَللَّهِ وَ قَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلىَ مَا آذَيْتُمُونَا وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُتَوَكِّلُونَ﴾ .

كلمه «ما» كه در اول اين آيه است استفهامى است، آن هم استفهام انكارى، كه معناى «چرا نبايد چنين باشيم» را مى‏دهد، و جمله‏ ﴿وَ قَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا﴾، حال از ضمير در «لنا» است، و سبل انبياء و رسل، همان شريعتهايى است كه مردم را به سوى آن دعوت مى‏كردند، هم چنان كه فرمود: ﴿قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اَللَّهِ عَلىَ بَصِيرَةٍ﴾ .

بشرمنترسولسلطانتوکلمنت الهی بر گزینش رسول.پذیرش بشر بودن انبیا.توکل مؤمنان.سلطان به اذن خدا.خطاب به مؤمنان.

معناى جمله: ﴿وَ مَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اَللَّهِ ... وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُتَوَكِّلُونَ﴾ در گفتگوى انبياء (علیه السلام) با مكذبان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه اين است كه: ما چه عذرى مى‏توانيم داشته باشيم در اين كه به خدا توكل نكنيم، و حال آن كه خداى تعالى ما را به راههايمان هدايت فرمود، و ما خود در اين سعادت و اين نعمت بزرگ كه بر ما منت نهاده دخالتى نداشته‏ايم، چون كه خداى سبحان، اين كار را با ما كرده و چنين نعمتى كه تمامى خيرات در آن است به ما ارزانى داشته، لازم است در ساير امور خود هم، بر او توكل كنيم.

و اين كلام، در حقيقت حجت دومى است بر وجوب توكل بر خدا چون در اين حجت، مطلب را از راه دلالت ثبوت ملازمى بر ملازم ديگر اثبات نموده است يعنى از راه ثبوت هدايت، وجوب توكل را اثبات كرده هم چنان كه در حجت قبلى از راه خود مؤثر، برهان آورد، بيان اين حجت اين است كه: هدايت خدا ما را به راههايمان، خود دليل بر وجوب توكل ما بر اوست زيرا مى‏دانيم كه او به بندگان خود خيانت نمى‏كند، و جز خير براى ايشان چيز ديگرى نمى‏خواهد، و با اينكه چنين دليلى بر وجوب توكل داريم، ديگر چه دليلى بر عدم آن مى‏توانيم داشته باشيم تا عذر ما باشد. و چون با بودن دليل بر وجوب توكل، معقول نيست دليلى هم بر عدم وجوب باشد، ناگزير هيچ راه و عذرى براى عدم توكل بر خدا، نخواهيم داشت.

پس جمله‏ ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ﴾ به منزله دليل «لمى» و جمله‏ ﴿وَ مَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اَللَّهِ وَ قَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا﴾ به منزله دليل «انى» است. از خواننده گرامى تمنا مى‏شود در اين بيان شيرين و احتجاج «سهل و ممتنع» كه قرآن كريم، در كوتاهترين عبارت، در اختيار متدبرين خود قرار داده است دقت فرمايند.

در جمله‏ ﴿وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلىَ مَا آذَيْتُمُونَا﴾ صبر در برابر آزار و اذيت امت را، فرع بر وجوب توكل بر خدا قرار داده است و معنايش اين است كه: حال كه واجب شد بر او توكل

كنيم، و حال كه ما به او ايمان داريم، و حال كه مى‏بينيم او ما را به راههايمان دلالت و رهبرى فرموده است، جا دارد كه در راه دعوت شما به سوى او، در برابر آزار شما صبر كنيم، تا او به آنچه كه مى‏خواهد حكم فرمايد و هر چه مى‏خواهد بكند، بدون اينكه ما به حول و قوه خيالى خودمان اعتمادى بكنيم.

و جمله‏ ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُتَوَكِّلُونَ﴾ مطلب را ترقى داده، مى‏فهماند كه: نه تنها ما بايد چنين باشيم، بلكه هر كسى كه داراى توكل به خدا است بايد وصفش چنين باشد، چه مؤمن و چه كافر، زيرا غير او دليل و راهنماى ديگرى نيست، هر چند كه غير مؤمن نمى‏تواند متوكل حقيقى باشد، چون كسى كه داراى توكل حقيقى است، فكر مى‏كند كه همه امور به دست خدا است، و با چنين فكرى جز اطاعت در آنچه دستور مى‏دهد و دست بردارى از آنچه نهى مى‏كند و رضا به آنچه كه راضى مى‏شود و خشم بر آنچه كه او را به خشم در مى‏آورد چاره‏اى ندارد، و اين همان ايمان است.

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا﴾ .

اين كلام، تهديدى است كه كفار بعد از درماندن در بحث و مناظره با پيغمبران خود، به ايشان كرده‏اند، و خطاب در «لنخرجنكم... حتما شما را بيرون مى‏كنيم...» به پيغمبران و مؤمنين به ايشان است، و از آن بر مى‏آيد كه حتى به اين مقدار هم راضى نبودند كه پيغمبران از دين خدا دست بردارند ولى مؤمنين هم چنان بر دين توحيد پايدار باشند، بلكه از ايشان خواسته‏اند كه با اتباع خود از دين توحيد دست برداشته، به ملت كفر آنان روى آورند، و خداوند اين معنا را در آيه‏ ﴿قَالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا﴾ تصريح فرموده است.

توکلهدایتصبرایذاءکفاروجوب توکل پس از هدایت.هدایت الهی علت توکل.صبر بر ایذاء.تهدید کفار.توکل المتوکلین.استکبار ملأ.

توضيح معناى «عود» در تهديد كفار خطاب به پيامبران (علیه السلام) و مؤمنان: ﴿أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه «لتعودن» از ماده «عاد» به معناى «صار» است، و به همين جهت، جزء افعال ناقصه است، و معنايش برگشتن از حالى به حال ديگر است، چه اينكه حال دوم را قبلا داشته و يا نداشته، خلاصه، مى‏خواهيم بگوييم: كلمه «عود» در اين آيه، دليل بر اين نيست كه انبياء قبلا در ملت كفر بوده‏اند، و حال به حكم كفار، بايد دوباره به آن آيين برگردند، چون اگر چنين معنايى در كلمه «عود» خوابيده بود بايستى مى‏گفتند: «لتعودن الى ملتنا بايد به ملت ما برگردند» ولى چنين نگفتند بلكه گفتند: «بايد در ملت ما درآييد»

و اين خود، همانطور كه ديگران‏ نيز گفته‏اند دليل بر اين است كه انبياء، قبلا در ملت كفر نبوده‏اند.

و از بيانى كه كرديم فساد گفتار بعضى‏ ظاهر مى‏شود كه گفته‏اند: ظاهر آيه اين است كه رسل، قبل از رسالت در ملت خود بوده‏اند، (بعد از رسالت هم) كفار، ايشان را مجبور كرده‏اند كه دوباره به آنچه كه قبلا در آن بوده‏اند برگردند.

بعلاوه خطاب كفار و روى سخنشان، تنها به انبياء نبوده، بلكه مؤمنين به ايشان را نيز مخاطب قرار داده‏اند، و به خاطر اين كه مؤمنين قبلا در ملت كفر بوده‏اند، قرآن كريم هم تعبير به «عود برگشتن» كرده، چون بيشتر و بلكه همه منهاى يك نفر ايشان قبلا در كفر بوده‏اند.

و از لطايف فصاحتى كه در آيه بكار رفته، اين است كه يك لام قسم و يك نون تاكيد بر يك طرف ترديد يعنى «لنخرجنكم» و يك لام و يك نون تاكيد هم بر طرف ديگر يعنى «لتعودن »، در آورده است، با اين كه كلمه «او» براى استدراك است كه مفيد استثناء مى‏باشد، و اگر كسى پيش خود فكر كند كه معنا ندارد. بگوييم: «به خدا قسم بايد از شهر ما حتما بيرون شويد مگر اين كه به خدا قسم به ملت ما برگرديد» پس قرآن كريم چرا اين طور تعبير كرده است؟.

جوابش اين است كه: با اين عمل، خواسته است، بفهماند، از آنجايى كه برگشتن ايشان به ملت كفر، به اختيار خودشان نبوده، و بر حسب فرض، كفار ايشان را بر مى‏گرداندند، پس در حقيقت طرف ديگر ترديد: «لتعودن شما را به خدا قسم بر مى‏گردانيم» مى‏شود، و وقتى معنا چنين شد، لام قسم و نون تاكيد بر سرش در مى‏آيد، و برگشت معنا باين مى‏شود كه: «به خدا قسم يا از ديار خود بيرونتان مى‏كنيم و يا آن كه به خدا قسم شما را به ملت خود بر مى‏گردانيم» .

﴿فَأَوْحىَ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ اَلظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ...﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه ضمير جمع اولى كه در «اليهم» است و همچنين دومى كه در «ربهم» است به رسل، و ضمير جمع سومى در «من بعدهم» به كفار بر مى‏گردد، و اگر از ايشان به ظالمين تعبير كرده، براى اين بوده كه سبب هلاكت آنان همان ظلمشان

بوده است، چون معروف است كه مى‏گويند: «تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليت وصف است»، هم چنان كه در جمله‏ ﴿ذَلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِي وَ خَافَ وَعِيدِ﴾ مشعر بر اين است كه علت پيروز كردن مؤمنين و اسكانشان در زمين، همان ترس از قيامت است.

كلمه «مقام» مصدر ميمى است كه مقصود از آن، قيام خدا بر همه امور است، و اگر آن را اسم بگيريم، مقصود مرتبه قيموميت خداى تعالى نسبت به همه امور خواهد بود، مراد از «وعيد» هم تهديداتى است كه خداوند به متخلفين از اوامرش نموده است.

پس مراد از: «ترس از مقام خداى تعالى »، ترس از خدا به اين جهت است كه او قائم به همه امور بندگان است، و مقصود از: «ترس از وعيد خدا »، ترس از خدا است به اين جهت كه او كسى است كه بوسيله انبيايش بندگان را از مخالفت اوامرش تهديد نموده، كه البته برگشت اين هم، باز به تقوى و ترس از خدا است، آن وقت همانطور كه كشاف‏ هم اشاره كرده، آيه شريفه بر كلام موسى (علیه السلام) منطبق مى‏شود كه به قوم خود فرموده: ﴿اِسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَلْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ اَلْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ .

عودملتاخراجظالمینوعیدتهدید به اخراج یا بازگشت به ملت کفر.خوف مقام و وعید.هلاکت ظالمین.استعانت و صبر.

پاسخ خداوند در مقابل تهديد كافران مكذب: ﴿لَنُهْلِكَنَّ اَلظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ اَلْأَرْضَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آن اين مى‏شود كه: پروردگار رسولان، به ايشان وحى فرستاد كه - صفت ربوبيت خاصه خدا نسبت به انبياء را به خاطر توكلى كه ايشان كردند و در نتيجه رحمت خدا و عنايت خاصه او را به خود جلب نمودند ذكر كرده - من سوگند مى‏خورم كه اين مردم كافر را - كه شما را بظلم خود تهديد مى‏كنند - هلاك خواهم كرد، و زمين را (آرى همين سرزمينى كه آنها تهديد مى‏كنند شما را از آن بيرون كنند) در اختيار شما قرار خواهم داد، و اين پاداش ترسى است كه از من و از تهديد من داشتيد، و اين خواست ما است كه زمين را به بندگان پرهيزگار خود بدهيم.

﴿وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ﴾ .

«استفتاح»، فتح و پيروزى خواستن، و «خيبه» نااميد شدن و زيان كردن و هلاكت است، «عنيد» هم مانند «معاند» به معناى لجوج است.

ضمير در «استفتحوا» به رسولان بر مى‏گردد، يعنى رسولان وقتى دستشان از همه جا كوتاه شد و ظلم ظالمان و تكذيب معاندين به نهايت رسيد، از خدا طلب فتح و پيروزى

كردند، مانند حضرت نوح كه گفت: ﴿أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ﴾ ممكن هم هست ضمير مذكور را هم به رسولان و هم به كفار برگردانيم، چون كفار هم اصرار داشتند كه انبياء آن نصرتى را كه براى خود پيشگويى كرده بودند نشان دهند و مكرر سركوب مى‏كردند كه پس چه شد نصرتى كه مى‏گفتيد؟ ﴿مَتىَ هَذَا اَلْفَتْحُ﴾ يا ﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ﴾ بنابراين تقدير معناى آيه چنين مى‏شود كه، رسولان از يك سو و كفار از سوى ديگر فتح خدايى را مى‏خواستند، و سرانجام، خيبت و نوميدى و هلاكت نصيب كفار شد.

﴿مِنْ وَرَائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقىَ مِنْ مَاءٍ صَدِيدٍ ... وَ مِنْ وَرَائِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ﴾ .

كلمه «صديد» به معناى چركى است كه از رحم سرازير شود، و اين معرفى آبى است كه كفار در جهنم مى‏نوشند، و كلمه «تجرع» به معناى نوشيدن مشروب بطور جرعه جرعه و دائم است، و كلمه «اساغة» به معناى جريان دادن نوشيدنى‏ها در حلق است، وقتى گفته مى‏شود «ساغ الشراب» معنايش اين است كه نوشيدنى را در حلق خود مى‏ريخت، و وقتى گفته مى‏شود «أسغيته الشراب» معنايش اين است كه من نوشيدنى را در حلق او ريختم، در مجمع البيان‏ چنين آمده، بقيه كلمات اين دو آيه هم روشن است.

﴿مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ...﴾ .

«روز عاصف» روزى را مى‏گويند كه: در آن بادهاى تند بوزد، در اين آيه، اعمال كفار را از اين جهت كه به نتيجه نمى‏رسد و اثر سعادتى براى آنان ندارد به خاكسترى مثل مى‏زند كه دچار بادهاى تند گشته در يك لحظه نابود گردد، مانند آيه شريفه‏اى كه مى‏فرمايد: ﴿وَ قَدِمْنَا إِلىَ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُوراً﴾ پس اعمال كفار، هر يك به منزله يك ذره خاكسترى است كه در برابر تندباد روزى طوفانى قرار گيرد و اثرى از آن باقى نماند.

و از اينجا معلوم مى‏شود كه كلام تمام است و حاجت به تقدير چيزى ندارد و لازم نيست مانند برخى‏ بگوئيم تقدير آيه «مثل اعمال الذين كفروا...»، است و به طورى كه از ظاهر آيه

بر مى‏آيد اين مثال تتمه كلام موسى (علیه السلام) نيست، بلكه نتيجه‏اى است كه از كلام او گرفته شده است.

استفتاحجبارجهنمرمادنصرتخیبت جبار عنید.عذاب پس از دنیا.اعمال کفار چون خاکستر.جبار عنید.وحی نصرت به رسل.هلاکت ظالمین.

بحث روايتى (رواياتى در باره شكر نعمت و چند روايت ديگر در ذيل آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود، از معاوية بن وهب، از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كه خداوند توفيق شكرش داده باشد، نعمتش را هم زياد مى‏كند، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾ .

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا و بيهقى در كتاب «شعب الايمان» از ابى زهير يحيى بن عطارد بن مصعب، از پدرش روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: به هيچ كس چهار چيز ندادند كه از چهار چيزش دريغ كرده باشند، به كسى توفيق شكر ندادند كه از زيادى نعمتش دريغ كرده باشند، زيرا خداى تعالى فرمود: ﴿لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾ و به كسى توفيق دعا ندادند كه اجابت را از وى دريغ كرده باشند چون خداى تعالى فرموده: ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ و به كسى توفيق استغفار ندادند كه از آمرزشش دريغ كرده باشند، زيرا خداى تعالى فرموده: ﴿اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً﴾ و به كسى توفيق توبه ندادند كه از قبول توبه‏اش دريغ كرده باشند، چون خداى تعالى فرموده: ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي يَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ﴾ .

و در همان كتاب است كه ابو نعيم، در كتاب، «حليه» از طريق مالك ابن انس، از جعفر بن محمد بن على بن الحسين روايت كرده كه گفت: وقتى سفيان ثورى به جعفر بن محمد گفت: من از محضرت بر نمى‏خيزم تا اينكه مرا حديث كنى، جعفر بن محمد گفت: پس گوش كن كه براى تو حديثى مى‏گويم كه از احاديث زيادى بهتر باشد، چون حديث زياد، براى تو خوب نيست: وقتى خداوند به تو نعمتى داد و خواستى هميشه برايت بماند شكر و سپاس خداى را بر آن زياد به جاى آر چون خداى تعالى در كتاب مجيدش فرموده: ﴿لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾، و هر وقت محروميت از نعمتى طول كشيد زياد استغفار كن، چون خداى تعالى در كتاب مجيدش فرموده: ﴿اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ اَلسَّمَاءَ عَلَيْكُمْ

مِدْرَاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَ بَنِينَ﴾ - يعنى در دنيا و آخرت - ﴿وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَاراً﴾ اى سفيان اگر از ناحيه سلطان و يا كس ديگرى اندوهى به تو روى آورد زياد بگو «لا حول و لا قوة الا بالله»، كه اين كلمه، كليد فرج و گنجى از گنجهاى بهشت است‏.

مؤلف: در اين معنا، روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى رسيده است.

و در كافى به سند خود، از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم كه مى‏فرمود: شكر هر نعمتى، هر قدر هم كه بزرگ باشد، اين است كه حمد خدا گويى‏.

و در همان كتاب به سند خود، از حماد بن عثمان روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) از مسجد بيرون آمد، ديد مركبش گم شده، فرمود: اگر خدا مركبم را به من برگرداند حق شكر او را ادا خواهم كرد، چيزى نگذشت مركبش را آوردند، حضرت در شكر آن گفت: الحمد للَّه. شخصى پرسيد: فدايت شوم، مگر شما نفرموديد: هر آينه شكر خدا را آن طور كه حق او است بجا مى‏آورم؟ فرمود: مگر نشنيديد گفتم. الحمد للَّه‏.

و در همان كتاب به سند خود، از ابى بصير روايت كرده كه گفت: خدمت امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: آيا شكر خدا حدى دارد كه اگر بنده خدا به آن حد شكر كند، شكر خداى را كرده باشد؟ فرمود: آرى. عرضه داشتم: چيست؟ فرمود: در مقابل هر نعمتى، از اهل و مال كه به او داده، بگويد: الحمد للَّه، و اگر در نعمتى كه خداوند به او داده حقى باشد آن حق را ادا كند، و از همين باب است كه خداى تعالى به ما تعليم داده، در هنگام سوار شدن بر مركب بگوئيم‏ ﴿سُبْحَانَ اَلَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ﴾ و نيز تعليم داده كه بگوئيم: ﴿رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبَارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْمُنْزِلِينَ﴾ و همچنين آيه شريفه ﴿رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اِجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَاناً نَصِيراً﴾ .

و در تفسير عياشى، از ابى ولاد روايت شده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم مگر غير از اين است كه اين نعمتى كه داريم (ولايت اهل بيت) از ناحيه

خدا است؟ حال اگر شكرش را به جاى آورديم آن را زيادتر مى‏كند چون خودش فرموده: ﴿لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾ ؟ فرمود: چرا، هر كس خداى را بر هر نعمتى شكر و سپاس بگويد، و بداند كه نعمتش از ناحيه او است نه غير، خداوند نعمتش را بر او زياد مى‏كند.

مؤلف: دو روايت آخرى به بهترين وجهى شكر را تفسير مى‏كنند، و بيان گذشته ما هم كه گفتيم: شكر، اظهار نعمت است، هم در اعتقاد و هم به زبان و هم به عمل با آن انطباق دارد، زيرا روايت ابى ولاد، شكر اعتقادى، و روايت ابى بصير شكر عملى، و هر دو روايت شكر زبانى را بيان مى‏كنند، و آيه شريفه‏ ﴿وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ﴾ هم آن را تاييد مى‏كند.

و در تفسير قمى مى‏گويد: پدرم مرفوعا و بدون ذكر سند از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) حديث كرد كه ايشان فرمود: هر كه همسايه خود را به طمع منزلش اذيت كند، خداوند خانه خود او را به ارث، به آن همسايه مى‏دهد، و اين كلام خداى تعالى است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ ... فَأَوْحىَ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ اَلظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ﴾ .

و در تفسير مجمع و روح المعانى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت شده كه هر كه همسايه‏اش را بيازارد خداى تعالى خانه‏اش را نصيب همان همسايه‏اش مى‏فرمايد.

و در الدر المنثور است كه ابن ضريس از ابى مجلز روايت كرده كه گفت: مردى خدمت على بن ابى طالب (علیه السلام) عرض كرد: من داناترين مردم به انساب هستم. فرمود: تو نمى‏توانى همه مردم را به دودمانى نسبت دهى؟ عرض كرد: چرا مى‏توانم. فرمود: بگو ببينم، در آيه‏ ﴿وَ عَاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحَابَ اَلرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيراً﴾ مى‏دانى اين قرون بسيار چه كسانى هستند؟ عرض كرد بله، من همه آنها را نسبت مى‏دهم (و مى‏گويم كدام پسر كدام و نوه كدام بود). فرمود: مگر آيه‏ ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاَ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ را نخوانده‏اى؟ آن مرد، ساكت ماند. (زيرا آيه شريفه صريحا مى‏فرمايد كه انسابى هستند كه جز خدا كسى آنها را نمى‏داند).

و در مجمع از ابى عبد الله (علیه السلام) روايت مى‏كند كه فرموده است: كلمه «صديد» به معناى چرك و خونى است كه از عورت زنان فاحشه به آتش دوزخ مى‏ريزد.

و در الدر المنثور است كه احمد و ترمذى و نسايى و ابن ابى الدنيا در كتاب «صفة النار» و ابو يعلى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابو نعيم در كتاب «حليه» (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه و بيهقى در كتاب «البعث و النشور» از ابى امامه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ يُسْقى‏َ مِنْ مَاءٍ صَدِيدٍ يَتَجَرَّعُهُ﴾ فرموده: آن را نزديكش مى‏برند و او خود را پس مى‏كشد، و هر چه نزديك ترش مى‏آورند صورتش از حرارت آن كباب مى‏شود و پوست سرش كنده مى‏شود، و چون آن را مى‏آشامد امعاء و اعضاى داخلى‏اش پاره پاره مى‏گردد و از پايين تنش مى‏ريزد، خداى تعالى هم فرموده: ﴿وَ سُقُوا مَاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي اَلْوُجُوهَ﴾ .

و در تفسير قمى در ذيل همين آيه، از يكى از معصومين (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: چون نزديكش مى‏شوند بدش مى‏آيد، و چون نزديكش مى‏آورند صورتش كباب گشته پوست سرش كنده مى‏شود، و چون آن را مى‏خورد اعضاى داخلى‏اش پاره پاره گشته و نيز كف پاهايش بريده بريده مى‏گردد و از بعضى از ايشان صديد و چرك مانند سيل بيرون مى‏آيد....

و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) چنين آمده: «عنيد» به معناى روى‏گردان از حق است‏.

شکرروایتزیادتدعاتوبهروایات شکر نعمت.زیادت نعمت با شکر.دعا و استجابت.قبول توبه.استغفار.

خلق بالحق، مثل کلمة طیبة و خبیثة و نعمت در ابراهیم ۱۹ تا ۳۴ آیات ۱۹–۳۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات حقانیت خلق، خطاب شیطان در قیامت، مثل دو کلمه و تسخیر نعمت‌ها را در یک محور توحیدی می‌بندد.

أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ ۚ إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍۢ جَدِيدٍۢ
آيا در نيافته‌اى كه خدا آسمانها و زمين را به حق آفريده؟ اگر بخواهد شما را مى‌برد و خلق تازه‌اى مى‌آورد،
وَمَا ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ بِعَزِيزٍۢ
و اين [كار] بر خدا دشوار نيست.
وَبَرَزُوا۟ لِلَّهِ جَمِيعًۭا فَقَالَ ٱلضُّعَفَٰٓؤُا۟ لِلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوٓا۟ إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًۭا فَهَلْ أَنتُم مُّغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذَابِ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ ۚ قَالُوا۟ لَوْ هَدَىٰنَا ٱللَّهُ لَهَدَيْنَٰكُمْ ۖ سَوَآءٌ عَلَيْنَآ أَجَزِعْنَآ أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِن مَّحِيصٍۢ
و همگى در برابر خدا ظاهر مى‌شوند. پس ناتوانان به گردنكشان مى‌گويند: «ما پيروان شما بوديم. آيا چيزى از عذاب خدا را از ما دور مى‌كنيد؟» مى‌گويند: «اگر خدا ما را هدايت كرده بود، قطعاً شما را هدايت مى‌كرديم. چه بى‌تابى كنيم، چه صبر نماييم براى ما يكسان است. ما را راهِ گريزى نيست.»
وَقَالَ ٱلشَّيْطَٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلْأَمْرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ ٱلْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ ۖ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوْتُكُمْ فَٱسْتَجَبْتُمْ لِى ۖ فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓا۟ أَنفُسَكُم ۖ مَّآ أَنَا۠ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَآ أَنتُم بِمُصْرِخِىَّ ۖ إِنِّى كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ ۗ إِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ
و چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت‌] شيطان مى‌گويد: «در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد. من به آنچه پيش از اين مرا [در كار خدا] شريك مى‌دانستيد كافرم». آرى! ستمكاران عذابى پردرد خواهند داشت.
وَأُدْخِلَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ۖ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَٰمٌ
و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند به بهشتهايى درآورده مى‌شوند كه از زير [درختان‌] آن جويبارها روان است كه به اذن پروردگارشان در آنجا جاودانه به سر مى‌برند، و درودشان در آنجا سلام است.
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًۭا كَلِمَةًۭ طَيِّبَةًۭ كَشَجَرَةٍۢ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌۭ وَفَرْعُهَا فِى ٱلسَّمَآءِ
آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشه‌اش استوار و شاخه‌اش در آسمان است؟
تُؤْتِىٓ أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍۭ بِإِذْنِ رَبِّهَا ۗ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ
ميوه‌اش را هر دم به اذن پروردگارش مى‌دهد. و خدا مَثَلها را براى مردم مى‌زند، شايد كه آنان پند گيرند.
وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍۢ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ ٱجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ ٱلْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍۢ
و مَثَل سخنى ناپاك چون درختى ناپاك است كه از روى زمين كنده شده و قرارى ندارد.
يُثَبِّتُ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱلْقَوْلِ ٱلثَّابِتِ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَفِى ٱلْءَاخِرَةِ ۖ وَيُضِلُّ ٱللَّهُ ٱلظَّٰلِمِينَ ۚ وَيَفْعَلُ ٱللَّهُ مَا يَشَآءُ
خدا كسانى را كه ايمان آورده‌اند، در زندگى دنيا و در آخرت با سخن استوار ثابت مى‌گرداند، و ستمگران را بى‌راه مى‌گذارد، و خدا هر چه بخواهد انجام مى‌دهد.
۞ أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ بَدَّلُوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ كُفْرًۭا وَأَحَلُّوا۟ قَوْمَهُمْ دَارَ ٱلْبَوَارِ
آيا به كسانى كه [شكر] نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را به سراى هلاكت درآوردند ننگريستى؟
جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا ۖ وَبِئْسَ ٱلْقَرَارُ
[در آن سراى هلاكت كه‌] جهنم است [و] در آن وارد مى‌شوند، و چه بد قرارگاهى است.
وَجَعَلُوا۟ لِلَّهِ أَندَادًۭا لِّيُضِلُّوا۟ عَن سَبِيلِهِۦ ۗ قُلْ تَمَتَّعُوا۟ فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى ٱلنَّارِ
و براى خدا مانندهايى قرار دادند تا [مردم را] از راه او گمراه كنند. بگو: «برخوردار شويد كه قطعاً بازگشت شما به سوى آتش است.»
قُل لِّعِبَادِىَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُنفِقُوا۟ مِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ سِرًّۭا وَعَلَانِيَةًۭ مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِىَ يَوْمٌۭ لَّا بَيْعٌۭ فِيهِ وَلَا خِلَٰلٌ
به آن بندگانم كه ايمان آورده‌اند بگو: «نماز را بر پا دارند و از آنچه به ايشان روزى داده‌ايم، پنهان و آشكارا انفاق كنند، پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستيى.»
ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَأَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَخْرَجَ بِهِۦ مِنَ ٱلثَّمَرَٰتِ رِزْقًۭا لَّكُمْ ۖ وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى ٱلْبَحْرِ بِأَمْرِهِۦ ۖ وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلْأَنْهَٰرَ
خداست كه آسمانها و زمين را آفريد، و از آسمان آبى فرستاد، و به وسيله آن از ميوه‌ها براى شما روزى بيرون آورد، و كشتى را براى شما رام گردانيد تا به فرمان او در دريا روان شود، و رودها را براى شما مسخّر كرد.
وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ دَآئِبَيْنِ ۖ وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ
و خورشيد و ماه را -كه پيوسته روانند- براى شما رام گردانيد و شب و روز را [نيز] مسخر شما ساخت.
وَءَاتَىٰكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ ۚ وَإِن تَعُدُّوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ لَا تُحْصُوهَآ ۗ إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ لَظَلُومٌۭ كَفَّارٌۭ
و از هر چه از او خواستيد به شما عطا كرد، و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمى‌توانيد آن را به شمار درآوريد. قطعاً انسان ستم‌پيشه ناسپاس است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات، مردم را به مساله خداشناسى تذكر مى‏دهد، ولى خطاب در آنها همه متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه يكى پس از ديگرى مى‏فرمايد: ﴿أَ لَمْ تَرَ...﴾ ، ﴿أَ لَمْ تَرَ...﴾ ، ﴿أَ لَمْ تَرَ...﴾ (آيا نمى‏بينى)؟.

خداى تعالى در اين آيات، اين معنا را تذكر مى‏دهد كه اين عالم بر اساس حق، خلق شده، و تمامى انسانها به زودى مبعوث مى‏شوند، و آنهايى كه در زندگى دنيا، زندگيشان بر اساس حق بوده و به حق ايمان آورده و به آن عمل كرده‏اند به سعادت و بهشت نائل مى‏شوند، و آنهايى كه زندگيشان بر اساس باطل بوده، يعنى باطل را پرستيده و شيطان را پيروى كردند، و طاغيان مستكبر را اطاعت نمودند، چون فريب عزت و قدرت ظاهرى آنان را خوردند، چنين افرادى در آخرت قرين شقاوت خواهند بود و همانهايى كه اينها پيرويشان مى‏كردند از اينها بيزارى مى‏جويند، و شيطانهاى انسى و جنى كه معبود اينها قرار گرفته بودند، اظهار بيگانگى مى‏كنند، و برايشان معلوم مى‏شود كه عزت و حمد، همه از خدا بوده است.

آن گاه اين معنا را تذكر مى‏دهد كه تقسيم كردن مردم به دو قسم، از اين جهت است كه سلوك و رفتار آنان دو قسم بوده است، يكى سلوك هدايت، و يكى سلوك ضلالت، آن كسى كه اولى را دارد، مؤمن، و آن كس كه دومى را گرفته ظالم است، انتخاب دوگانه از قدرت و اختيار خداوند بيرون نبوده و هر چه بخواهد مى‏كند و عزت و حمد مخصوص اوست.

سپس وضع امتهاى گذشته را كه به خاطر كفران نعمت خداى عزيز و حميد دچار هلاكت و انقراض شدند، خاطرنشان ساخته، انسانها را بخاطر ظلم و كفران نعمت خدا كه تمام عالم وجود را پر كرده و آنها را نمى‏توان احصاء نمود، عتاب مى‏فرمايد.

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾ .

مقصود از «رؤيت» و ديدن، علم قاطع است، چون علم است كه مى‏تواند به كيفيت خلقت آسمانها و زمين تعلق بگيرد، نه رؤيت به چشم.

براى روشن شدن معناى آيه ناچاريم قدرى در معناى كلمه «حق» ايستادگى كنيم:

خلقحقكلمة طيبةنعمتسياقخلق بالحق.آسمان و زمین.محور سوره.

اشاره به معناى «حق» و بيان اينكه مراد از حق بودن خلقت آسمانها و زمين هدفدار بودن عالم هستى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

«عمل حق» كه در مقابل «عمل باطل» است، آن فعلى است كه فاعل آن نتيجه‏اى در نظر گرفته كه فعلش خود به خود به سوى آن نتيجه پيش مى‏رود، و چون مى‏بينيم هر يك از انواع موجودات اين جهان از اول پيدايش، متوجه نتيجه و غايتى معين است كه جز رسيدن به آن غايت، هدف ديگرى ندارد، و نيز مى‏بينيم كه بعضى از اين انواع غايت و هدف بعضى ديگر است، يعنى براى اينكه ديگرى از آن بهره‏مند شود به وجود آمده، مانند عناصر زمين كه گياهان از آن بهره‏مند مى‏شوند، و مانند گياهان كه حيوانات از آنها انتفاع مى‏برند و اصلا براى حيوان به وجود آمده‏اند، و همچنين حيوان كه براى انسان خلق شده، و معناى آيه مورد بحث و آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾

و آيه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ همه ناظر به اين معنا هستند.

بنابراين، دائما خلقت عالم، از مرحله‏اى به مرحله‏اى و از هدفى به هدف شريف ترى پيش مى‏رود، تا آنكه به هدفى برسد كه هدفى بالاتر از آن نيست، و آن بازگشت به سوى خداى سبحان است، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿وَ أَنَّ إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾ .

و كوتاه سخن اين كه: فعل و عمل، وقتى حق است كه در آن خاصيتى باشد كه منظور فاعل از آن فعل، همان خاصيت باشد، و با عمل خود به سوى همان خاصيت پيش برود، و اما اگر فعلى باشد كه فاعل، منظورى غير از خود آن فعل نداشته باشد، آن فعل باطل است، و اگر فعل باطل براى خود نظام و ترتيبى داشته باشد، آن فعل را بازيچه مى‏گويند همانند بازى بچه‏ها كه حركات و سكناتشان براى خود، نظام و ترتيبى دارد، ولى هيچ منظورى از آن ندارند بلكه تنها منظورشان ايجاد آن صورتى است كه در نفس خود قبلا تصوير كرده و دلهايشان نسبت به آن صورت شايق شده است.

فعل خداى تعالى هم (خلقت اين عالم) از اين نظر حق است كه در ما وراى خود و بعد از زوال آن فعل اثر و دنباله و هدفى باقى مى‏ماند، و اگر غير اين بود، و دنبال، اين عالم اثرى باقى نمى‏ماند، فعل خداى تعالى نيز باطل بود، و ناچار اين عالم را به منظور رفع خستگى و سرگرمى و تسكين غم و غصه‏ها و يا تفرج و تماشا، يا رهايى از وحشت تنهايى و امثال اينها خلق كرده بود، ليكن از آنجايى كه خداى سبحان عزيز و حميد است، و با داشتن عزت هيچ نوع ذلت و فقر و فاقه و حاجتى در ذاتش راه ندارد، مى‏فهميم كه از عمل خود، يعنى خلقت اين عالم، غرض و هدفى داشته است.

از آنچه گذشت اين معنا روشن مى‏شود كه حرف «باء» در كلمه «بالحق» باء مصاحبت است، و اينكه بعضى‏ گفته‏اند: باء سببيت و يا باء آلت است و معناى آن:«خلق كرد بوسيله قبول حق و يا به غرض حق» مى‏باشد، صحيح نيست.

﴿إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ وَ مَا ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ بِعَزِيزٍ﴾ .

«عزيز» در اينجا به معناى شاق و دشوار است، و خطاب در آيه به عموم بشر است، منتهى اينكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم) را در ﴿أَ لَمْ تَرَ﴾ كه قبل از اين جمله بود، و همچنين بعد از اين آيه مى‏آيد و نيز در كلمه «ذلك» مورد خطاب قرار داده از باب مثال است ولى منظور عموم بشر است.

قبلا گفتيم: حق بودن خلقت، مقتضاى عزت و غنى بالذات بودن خدا است زيرا اگر غناى ذاتى خدا، اين اقتضاء را نداشته باشد، و ممكن باشد كه از خداوند هم، لهو و لعب سر بزند، و خلاصه، اين عالم خلقت كه مى‏بينيم، با اين نظام دقيق و جديدى كه دارد، بازيچه‏اى باشد كه جز آوردن و از بين بردن، منظور ديگرى نداشته باشد، لا بد، بايد مانند ساير بازى‏كنان، دچار شوقى خيالى و حاجتى داخلى، از قبيل تفرج هم، و از بين بردن غم و اندوه و يا بيرون آمدن از وحشت تنهايى و يا خستگى بيكارى، و امثال اينها شده باشد ولى غناى ذاتى خداوند سبحان همه اين حرفها را دفع مى‏كند.

حقهدفخلقتآسمانزمينمعنای حق در خلقت.هدفداری عالم.تدبیر.نظام هستی به مثابه آیت.

بيان جمله: ﴿إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ و پاسخ به يك سؤال در اين مورد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين مطلبى بود كه قبلا هم گفته بوديم، حال مى‏خواهيم بگوييم: شايد اين نكته سبب شده باشد كه دنباله جمله‏ ﴿أَنَّ اَللَّهَ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ﴾ بگويد: ﴿إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ...﴾ پس در حقيقت، جمله‏ ﴿إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ﴾ به منزله بيان جمله قبلى است، و معنايش اين مى‏شود كه: آيا نمى‏دانى كه خلقت اين عالم مشهود، از عزت و غناى خداى تعالى ناشى شده است و اگر بخواهد همه شما را از بين برده، خلقى جديد مى‏آفريند، و آيا نمى‏دانيد كه اين كار براى خداوند دشوار نيست، چطور نمى‏دانيد و حال آن كه او كسى است كه داراى اسماء حسنى، و داراى هر عزت و كبرياء است؟

بنابراين روشن مى‏شود اينكه در جمله «على الله»، كلمه «الله» كه اسم ظاهر است به جاى ضمير آمده، و خلاصه بجاى «عليه» «على الله» آمده براى اين است كه بفهماند، دليل مطلب چيست، و اينكه دشوار نبودن اين كار، دليلش همين است كه او «الله» است.

حال اگر بپرسى، آوردن جمله‏ ﴿إِنْ يَشَأْ...﴾ اگر براى اين بود كه غناى مطلق خدا را برساند و بفهماند كه او با خلق خود، بازى نمى‏كند، جا داشت به آوردن جمله ﴿إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ﴾ اكتفاء كند، و از آوردن جمله‏ ﴿وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ خوددارى نمايد: زيرا از بين بردن خلق قبلى، و آوردن خلق جديد، دليل بر بازى نكردن نيست، بلكه ممكن است، همين كارش هم يك بازى تازه‏اى باشد.

در جواب مى‏گوييم: اين حرف وقتى صحيح است كه مى‏فرمود: «ان يشأ يذهب جميع الخلق و يات بخلق جديد اگر مى‏خواست، تمامى موجودات را از بين مى‏برد و خلق نو مى‏آفريد» .ولى اين طور نفرمود، بلكه فرمود: اگر مى‏خواست شما بشر و يا شما امت خاتم النبيين (صلى الله عليه وآله و سلم) را از بين مى‏برد و خلقى جديد يعنى بشر و يا امتى جديد مى‏آفريد. كه در اين صورت جمله‏ ﴿وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ لازم است، زيرا، ارتباطى كه بين

موجودات جهان برقرار است، و با بودن آن ارتباط، غرض حاصل مى‏شود با نبود يك نوع از آن موجودات، يعنى نوع بشر آن ارتباط جمعى از بين مى‏رود، و روشن‏تر اينكه: اگر فرض كنيم، بشر را از بين مى‏برد ولى زمين و آسمان را هم چنان باقى مى‏گذاشت، تازه باطل و لعب ديگرى را مرتكب شده بود، چون گفتيم يك يك موجودات در نظام جمعى و تحصيل غرض از آن، مدخليت دارند، پس اگر بشر را از بين مى‏برد بايد بشرى ديگر جايگزين آن بكند.

و به عبارت ديگر، وقتى باطل در كارهاى خدا راه نداشت، ديگر فرقى ميان اين باطل و آن باطل نيست هم چنان كه از بين بردن همه خلق، بدون غرض و نتيجه باطل است، از بين بردن انسان به تنهايى و نياوردن انسانى ديگر به جاى آن نيز يك نوع باطل ديگرى است، پس اگر بخواهد غناى خود را برساند، بايد بشرى را از بين برده و بشر ديگرى به جايش بياورد، و اين همان حقيقتى است كه آيه شريفه در مقام فهماندن آن است (دقت فرمائيد).

يذهبكمخلق جديدقدرتعزيزقدرت بر اذهاب و خلق جدید.خلق جدید.استبدال انسان.

معناى جمله: ﴿وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً...﴾ .

«بروز» به معناى بيرون شدن به سوى «براز» - به فتح باء - است كه به معناى فضا است، وقتى گفته مى‏شود: «برز اليه» معنايش اين است كه به سوى او بيرون شد بطورى كه ميان او و طرف مقابل هيچ مانعى وجود نداشت، مبارزه و براز هم، كه بيرون شدن سپاهى از صف لشكر خود، در برابر دشمن هماوردش است، از همين باب است.

كلمه «تبع» - به فتح تاء و باء - جمع تابع است، مانند «خدم» كه جمع خادم است. بعضى‏ گفته‏اند: اسم جمع است. و بعضى‏ گفته‏اند: مصدرى است كه مبالغه را مى‏رساند. و كلمه «مغنون» اسم فاعل از اغناء است، و همانطور كه گفته شد: به معناى افاده‏اى است كه معناى دفع را هم متضمن باشد و به همين جهت با حرف «عن» متعدى شده و دو كلمه «جزع» و «صبر» دو واژه مقابل يكديگرند، و «محيص» اسم مكان از «حاص - يحيص - حيصا و حيوصا» است و به طورى كه مجمع البيان گفته: رهايى يافتن از مكروه و ناراحتى است، بنابراين، محيص، عبارت از مكان رهايى از شدت و مكروه است.

و معناى جمله‏ ﴿وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ اين است كه: براى خدا طورى ظاهر مى‏شوند كه

ميان او و آنان، هيچ حاجب و مانعى وجود نداشته باشد، و اين تفاوت كه ميان دنيا و آخرت است، كه در دنيا از خدا محجوب هستند و در آخرت ظاهر، نسبت به خود بندگان است كه در دنيا گمان مى‏كردند، بين آنها و خدا مانعى وجود داشته و آنها غايب از خدا، و خدا غايب از آنها است، و چون قيامت مى‏شود مى‏فهمند كه در اشتباه بوده‏اند و در دنيا هم براى خدا ظاهر بودند، و اما نسبت به خداى تعالى اين تفاوت در كار نيست، و براى او هيچ مخلوقى در پرده نيست، نه در دنيا و نه در آخرت، هم چنان كه خودش فرمود: ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَخْفىَ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي اَلسَّمَاءِ﴾ .

ممكن هم است جمله مورد بحث، كنايه باشد از اينكه آن روز بندگان براى حساب اعمال، خالص مى‏گردند، و مشيت الهى تعلق گرفته بر انقطاع اعمال و آغاز جزاى موعود هم چنان كه فرمود: ﴿سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ اَلثَّقَلاَنِ﴾ .

﴿فَقَالَ اَلضُّعَفَاءُ لِلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا ... مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ اين قسمت، تخاصم و بگومگوى كفار را در روز قيامت نقل مى‏كند (البته بنا بر آنچه از سياق بر مى‏آيد)، و مقصود از «ضعفاء» آنهايى هستند كه از بزرگان كفار تقليد و اطاعت مى‏كنند، و مقصود از «مستكبرين» همان اولياء و بزرگان كفرند، كه دسته اول، آنها را پيروى مى‏كردند، و قدرت ظاهرى، وادارشان كرد، از ايمان به خدا و آياتش استنكاف ورزند.

و معناى آيه اين است كه: ضعفاء كه كارشان تقليد بود، به مستكبرين خود مى‏گويند: ما در دنيا پيرو و مطيع شما بوديم بدون اين كه از شما مطالبه دليل بكنيم، هر چه مى‏گفتيد، مى‏كرديم، حالا آيا امروز مى‏توانيد فايده‏اى به حال ما داشته باشيد، و مقدارى از اين عذاب خداى را از ما دفع نماييد؟

بنابراين معنا، لفظ «من» در جمله‏ ﴿مِنْ عَذَابِ اَللَّهِ﴾ بيانيه، و در جمله «من شى‏ء» زائده و براى تاكيد خواهد بود هم چنان كه در جمله «ما جاءني من احد» نيز «من» زيادى است و معنا نمى‏دهد، ليكن «نيامدن احدى» را تاكيد مى‏كند، در آيه مورد بحث، هر چند سياق كلام مانند مثال بالا سياق نفى نبوده بلكه سياق استفهام است ليكن نفى و استفهام در اين قضيه نزديك به يكديگرند و حرف «من» زائده، مفاد جمله را تاكيد مى‏كند.

و چنانچه بگويى اگر «من» در ﴿مِنْ عَذَابِ اَللَّهِ﴾ بيانيه بوده و كلمه «شى‏ء» را بيان كند از اين لازم مى‏آيد كه بيان از، از مبين جلوتر قرار گرفته باشد. در جواب مى‏گوييم بله اين لازمه را دارد ولى هيچ عيبى هم ندارد، زيرا كسى دليلى ندارد كه نبايد بيان، قبل از مبين بيايد، آن هم با اتصالى كه در اين مورد بين آنها وجود دارد.

﴿قَالُوا لَوْ هَدَانَا اَللَّهُ لَهَدَيْنَاكُمْ﴾ از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه مراد از «هدايت» در اينجا هدايت به چگونگى رها شدن از عذاب است هر چند كه ممكن است بگوييم به همان معناى اصليش، يعنى راه يابى به دين حق در دنيا باشد، چون نتيجه هر دو يكى است و بين دنيا و آخرت تطابق است، يعنى چيزى در آخرت، بروز نموده و كشف مى‏شود كه در دنيا پنهان بوده است، هم چنان كه خداى تعالى از اهل بهشت حكايت مى‏فرمايد كه مى‏گويند: ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاَ أَنْ هَدَانَا اَللَّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ﴾ بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد هدايت به دين حق را در دنيا با هدايت به سعادت اخروى در آخرت مخلوط كرده و آنها را تقريبا يكى دانسته‏اند.

﴿سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَ جَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِنْ مَحِيصٍ﴾

كلمات «سواء» و «استوا» و «تساوى» به يك معنا هستند و كلمه «سواء» در جمله مورد بحث، خبر براى مبتداى محذوف است، و جمله استفهامى‏ ﴿أَ جَزِعْنَا...﴾، آن محذوف را بيان مى‏كند، و جمله‏ ﴿مَا لَنَا مِنْ مَحِيصٍ﴾ بيان ديگرى براى مبتداى حذف شده است و تقدير كلام اين است كه: هر دو امر، يعنى جزع و صبر براى ما يكسان است، و ما جايى كه از عذاب حتمى به آنجا فرار كنيم نداريم.

برزواقيامتحشرظهوربروز در قیامت.ظهور برای خدا.حشر.

سخن شيطان با پيروان خود، در قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ اَلْأَمْرُ...﴾ .

در مجمع گفته است: كلمه «مصرخ» اسم فاعل از «اصراخ» است كه به معناى پناه دادن و به داد كسى رسيدن و فرياد او را پاسخ گفتن مى‏باشد گفته مى‏شود: «استصرخنى فلان فاصرخته» يعنى او از من كمك خواست من هم به كمكش رسيدم‏ اين جمله، حكايت كلام شيطان است كه در روز قيامت به ظالمين مى‏گويد و

كلام جامعى است از او زيرا در اين عبارت كوتاه، موقعيتى را كه با مردم داشت بيان نموده و رابطه خود و ايشان را در برابر تمام مردم خيلى پوست كنده بيان مى‏كند.

خداى تعالى هم وعده داده بود كه به زودى ايشان را به اختلافاتى كه مى‏كردند خبر مى‏دهد و بزودى در روز قيامت حق هر چيزى را از طرف همانهايى كه در دنيا حق را مى‏پوشاندند ظاهر مى‏گرداند لذا ملائكه از شرك ايشان بيزارى مى‏جويند، شيطانهاى انسى و جنى هم ايشان را طرد مى‏كنند، بتها و خدايان دروغين هم نسبت به شرك و كفر ايشان بيزارى و كفر مى‏ورزند، پيشوايان ضلالت هم جوابشان را نمى‏دهند، خود مجرمين هم به گمراهى خود اعتراف مى‏كنند، و اين معانى همه در آيات بسيارى از قرآن كريم آمده، و چيزى از آن بر اهل دقت و تدبير پوشيده نيست.

كلمه «شيطان» هر چند به معناى شرير است، - چه شريرهاى جنى و چه انسى - هم چنان كه فرمود: ﴿وَ كَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ اَلْإِنْسِ وَ اَلْجِنِّ﴾ . ليكن در خصوص اين آيه، مقصود از آن، همان شخص اولى است كه مصدر تمامى گمراهى‏ها و ضلالت در بنى آدم شد، و نام شخصيش ابليس است، چون از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه، او با كلام خود، عموم ستمكاران را مورد خطاب قرار داده، اعتراف مى‏كند كه خود او بوده كه ايشان را به شرك دعوت مى‏كرده است.

قرآن كريم هم تصريح كرده كه: آن كسى كه در عالم خلقت چنين پستى را قبول كرده همان ابليس است، حتى خود ابليس هم اين معنا را ادعا مى‏كند خداى تعالى ادعايش را رد نمى‏كند، هم چنان كه در آيه‏ ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ ... لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ ادعايش بدون رد، حكايت شده است.

و اما ذريه و قبيله او كه قرآن اسم آنها را برده و در باره قبيله‏اش مى‏فرمايد: ﴿إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا اَلشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾ و نيز در سوره

كهف براى او ذريه معرفى نموده، مى‏فرمايد: ﴿أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ﴾ البته ولايتشان جزئى است، مثلا يكى از ايشان بر بعضى از مردم ولايت و تصرف دارد، ولى بر بعض ديگر ندارد، يا در بعض اعمال دارد و در بعض ديگر ندارد و يا اينكه اصلا ولايت واقعى ندارند بلكه ولايتشان در حدود معاونت و كمك شيطان اصلى است، و ريشه تمامى كارهايى كه از ديگران سر مى‏زند همان ابليس است.

شيطاناتباعقيامتقضي الامرخطاب شیطان به پیروان.پس از قضای امر.اتباع.

معناى اينكه در قيامت شيطان به اتباع خود مى‏گويد: «خدا به شما وعده حق داد و من به شما وعده دادم ولى وفا نكردم»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

گوينده اين جمله: ﴿إِنَّ اَللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ﴾ همان ابليس است و مقصودش از اين حرف اين است كه، ملامت گناهكاران و مشركين را از خود دور سازد، پس اين كه گفت: ﴿إِنَّ اَللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ﴾، معنايش اين است كه: خداوند به شما وعده‏اى داد كه اينك وقوع آن و مشاهده حساب و جنت و نار در امروز، آن وعده را محقق ساخت، و من هم به شما وعده‏اى دادم ولى به آن وفا نكردم، چون خلاف آنچه را كه وعده داده بودم محقق شد. اين آن معنايى است كه مفسرين براى آيه كرده‏اند.

بنابراين، مقصود از وعده‏اى كه داده شد همه چيزهايى است كه، اثباتا و نفيا مربوط به معاد باشد، يعنى خداوند آنها را اثبات، و ابليس آنها را نفى مى‏كرده، و اخلاف وعده هم به معناى روشن شدن دروغ بودن آن است كه در حقيقت ملزوم را گفته و لازمه آن را اراده كرده است.

ممكن هم است - و بلكه وجه صحيح همين است كه - بگوييم وعده‏اى كه داده شد منحصر در پاداش اخروى نيست، بلكه شامل وعده دنيوى هم مى‏شود و تمام افراد مؤمن و مشرك را در بر مى‏گيرد، چون زندگى دنيا و آخرت متطابق هم مى‏باشند و در حقيقت زندگى دنيا الگوى زندگى آخرت است، و خداى تعالى اهل ايمان را به زندگى پاكيزه و با سعادت وعده داده و اهل شرك را كه از ياد او اعراض مى‏كنند، به زندگى تنگ و توأم با اندوه و عذاب درونى در دنيا وعده داده، و آن گاه هر دو گروه را به يك زندگى ديگرى كه در آن حساب و كتاب و بهشت و جهنم است وعده داده است، اين وعده‏اى است كه خداى تعالى به بشر داده است.

از آن سو ابليس هم اولياى خود را به خواسته‏هاى دلپذير و آرزوهاى دور و

دراز، وعده داده، مرگ را از يادشان برده، و از ياد بعث و حساب منصرفشان كرده است، و از سوى ديگر، ايشان را از فقر و ذلت و ملامت مردم ترسانده، و كليد تمامى اين دامها غافل نمودن مردم از مقام پروردگار و جلوه دادن زندگى حاضرشان است، بطورى كه چنين مى‏پندارند كه، اسباب ظاهرى همه مستقل در تاثير، و خالق آثار خود هستند، و نيز مى‏پندارند كه خودشان هم، در استعمال اسباب بر طبق دلخواه خود مستقلند، وقتى اولياى خود را دچار چنين انحرافى نمود آن وقت به آسانى ايشان را مغرور مى‏سازد، تا به خود اعتماد كنند، به خدا، و همه اسباب دنيوى را در راه شهوات و آرزوهاى خود بكار بندند.

كوتاه سخن اين كه خداوند، در آنچه مربوط به زندگى دنيا و آخرت است، به مؤمنين وعده‏هايى داده، كه به آنها وفا كرده، و ابليس هم ايشان را دعوت نمود از راه اغفال و جلوه دادن امورى در برابر اوهام و آرزوهاى بشر كه يا سرانجام بر خلاف واقع در مى‏آيد و آدمى خودش مى‏فهمد كه فريب بوده، و يا اگر به آن رسيده، آن را بر خلاف آنچه كه مى‏پنداشت مى‏يابد، و ناگزير رهايش نموده، باز دنبال چيزى كه آن را موافق خواسته‏اش بيابد، مى‏رود، اين وضع مربوط به دنياى آنها است، و اما در آخرت كه گفتيم همه شؤون آن را از يادشان مى‏برد.

وعد الحقاخلفتكمشيطانخداوعد حق خدا.وعده خلاف.صدق وعده الهی.خلف وعده شیطان.

بيان اينكه شيطان بر مردم سلطه‏اى ندارد و فقط دعوت به گناه مى‏كند و سلطه‏اش فرع و نتيجه اجابت دعوت او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا كَانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي﴾

«سلطان» به طورى كه راغب گفته: «به معناى تمكن از قهر است، و اگر دليل و حجت را هم سلطان گفته‏اند، از اين جهت است كه دليل قدرت و تمكن دارد كه با نتيجه‏هاى خود بر عقول قهر و غلبه كند و عقل‏ها را تسليم خود نمايد، البته بسيار مى‏شود كه وقتى كلمه سلطان را مى‏گويند مقصودشان شخصى است كه داراى سلطنت است، مانند ملك (پادشاه) و غير او» .

و ظاهرا مراد از سلطان، اعم از سلطه صورى و معنوى است، و معناى آيه اين است كه ابليس گفت: من در دنيا بر شما تسلط نداشتم نه بر ظاهر شما و بدنهايتان كه شما را مجبور به معصيت خدا كنم و پس از سلب اختيار از شما خواست خودم را بر شما تحميل كنم و نه بر عقل‏ها و انديشه‏هاى شما، تا به وسيله اقامه دليل، شرك را بر عقول شما تحميل كرده باشم، و عقول شما ناگزير از قبول آن شده در نتيجه، نفوستان هم

ناگزير از اطاعت من شده باشند.

و نيز ظاهرا استثناى‏ ﴿إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ﴾ استثناى منقطع است و معناى آيه اين است كه من چنين سلطنتى نداشتم، ليكن اين را قبول دارم كه شما را به شرك و گناه دعوت كردم، و شما هم بدون هيچ سلطنتى از ناحيه من، دعوتم را پذيرفتيد.

البته هر چند كه دعوت مردم به وسيله شيطان به سوى شرك و معصيت به اذن خدا است، ليكن صرف دعوت است، و تسلط نيست، يعنى خداوند شيطان را بر ما مسلط نكرده چون دعوت كردن به كارى حقيقتش تسلط دعوت كننده بر كارى كه ديگرى را به آن دعوت كرده نمى‏باشد اگر چه شخص دعوت كننده يك نوع تسلطى بر اصل دعوت پيدا كند.

يكى از دلايل اين حرف آيه شريفه‏اى است كه داستان اذن دادن خدا به شيطان را حكايت مى‏كند، و آن اين است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ … وَ عِدْهُمْ وَ مَا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُوراً إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَ كَفىَ بِرَبِّكَ وَكِيلاً﴾ .

كه صريحا مى‏فرمايد: تو اى ابليسسلطنتى بر بندگان من ندارى.

و از همين جا روشن مى‏گردد كه چگونه دليل فخر رازى بر اينكه استثناء در آيه مورد بحث استثناى متصل است دليل باطلى است، براى اينكه او در تفسيرش چنين دليل آورده كه قدرت بر اينكه ايشان را وادار به كارى بكند يك بار به قهر صاحب قدرت است، و يك بار به اين است كه داعى را در دلش قوى‏تر كند، مثلا در دل او ايجاد وسوسه نموده، او را تحريك و تشويق نمايد و اين خود يك نوع تسلط است، پس گويا شيطان در قيامت مى‏گويد: تسلطى كه من بر شما داشتم، تسلط به چوب و چماق و تازيانه نبوده بلكه تسلط از راه وسوسه بود بنابراين ديگر استثناء در آيه، منقطع نبوده، بلكه استثناى متصل است‏.

و وجه باطل بودن اين دليل اين است كه گفتيم كه: صرف دعوت، سلطنت و

تمكن از قهر و غلبه نيست، و كسى در اين شكى ندارد، به همين جهت مى‏گوييم نبايد آن را يك نوع تسلط شمرد، و وقتى از مصاديق تسلط نشد، قهرا استثناء منقطع مى‏شود.

بله اين معنا هست كه گاهى در اثر دعوت، ميل و شوقى در نفس انسان نسبت به عملى كه به آن دعوت شده پيدا مى‏شود، و در نتيجه در پذيرفتن دعوت، رام‏تر مى‏گردد، و دعوت كننده به همين وسيله بر نفس دعوت شونده مسلط مى‏گردد ليكن اين در حقيقت تسلط دعوت كننده بر نفس مدعو نبوده بلكه تسليط خود مدعو است، و به عبارت ديگر اين شخص مدعو است كه با زود باورى خود، دعوت كننده را بر نفس خود تسلط داده و دل خود را ملك او كرده، تا به هر طرف كه مى‏خواهد بگرداند، نه اينكه دعوت كننده از ناحيه خود، تسلطى بر نفس مدعو داشته باشد، و لذا ابليس هم، تسلط از ناحيه خود را نفى نموده و مى‏گويد: من از ناحيه نفس خودم تسلطى بر نفس شما نداشتم. نه اينكه شما دلهايتان را در اختيار من قرار نداديد، به شهادت اينكه دنبالش مى‏گويد: ﴿فَلاَ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ﴾ پس باز هم استثناء منقطع شد زيرا مستثنى از جنس مستثنى منه نيست.

و اين همان نحو تسلطى است كه خداى سبحان در آيه‏ ﴿إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ﴾ و همچنين در آيه‏ ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ﴾ اثبات مى‏كند، و اين آيات همانطور كه ملاحظه مى‏فرماييد، ظهور در اين دارد كه سلطنت ابليس بر مردم فرع پيروى خود مردم، و شرك ورزيدن ايشان است، نه به عكس، يعنى اينگونه نيست كه پيروى مردم از شيطان و شرك ورزيدنشان، اثر سلطنت شيطان باشد.

و چون شيطان، به هيچ وجه سلطنتى بر مردم ندارد، دنبال نفى آن، با بكار بردن فاء تفريع اين نتيجه را مى‏گيرد كه: ﴿فَلاَ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ﴾ يعنى وقتى كه من به هيچ وجهى از وجوه - هم چنان كه از نكره آمدن سلطان در سياق نفى، و نيز از تاكيد كردن مطلب با كلمه «من» در جمله‏ ﴿وَ مَا كَانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ﴾ بر مى‏آيد - سلطنتى بر شما

ندارم، پس هيچيك از ملامتهايى كه به خاطر شرك ورزيدنتان متوجه شما مى‏شود به من نمى‏چسبد، زيرا اختيارتان به دست خودتان بود.

﴿مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ﴾ يعنى امروز من فريادرس شما نيستم، و شما هم فريادرس من نيستيد، من نمى‏توانم شما را نجات دهم شما هم نمى‏توانيد مرا نجات دهيد، نه من شفيع شما هستم و نه شما شفيع من هستيد.

﴿إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ﴾ يعنى من از اينكه شما در دنيا مرا شريك خداوند گرفتيد بيزارى مى‏جويم. و مراد از «شريك گرفتن» شريك در پرستش نبوده بلكه مراد شرك در اطاعت است، هم چنان كه از خطابى كه خداى تعالى به اهل محشر كرده و فرموده‏ ﴿أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾ نيز استفاده مى‏شود.

سلطاندعوتاختيارشيطاناجابتسلطه فقط پس از اجابت دعوت.اختیار انسان.نفی سلطه بر مؤمنین.اجابت دعوت.

بيزارى جستن شيطان و هر متبوع ديگرى از پيروان خود، در روز قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين بيزارى جستن شيطان از شرك ورزيدن پيروان خود، مخصوص به شيطان نيست، بلكه خداى تعالى آن را از هر متبوع باطلى نسبت به تابع خود حكايت نموده كه در روز قيامت اظهار مى‏دارند كه شرك ورزيدن شما جز يك وهم سرابى بيش نبوده و ما در اين بين تقصيرى نداريم، از آن جمله فرموده: ﴿وَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ﴾ .

و نيز فرموده: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمَا تَبَرَّؤُا مِنَّا﴾ . و نيز فرموده: ﴿قَالَ اَلَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْقَوْلُ رَبَّنَا هَؤُلاَءِ اَلَّذِينَ أَغْوَيْنَا أَغْوَيْنَاهُمْ كَمَا غَوَيْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَيْكَ مَا كَانُوا إِيَّانَا يَعْبُدُونَ وَ قِيلَ اُدْعُوا شُرَكَاءَكُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ﴾ .

﴿إِنَّ اَلظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ به طورى كه از ظاهر كلام بر مى‏آيد، اين جمله تتمه كلام ابليس است كه عذاب اليم را براى آنان مسجل مى‏كند و مى‏گويد چون شما

از ستمگران بوديد و ستم شما جز از ناحيه خودتان نبود لذا عذاب دردناك حق شما است.

باز از ظاهر كلام بر مى‏آيد كه جمله‏ ﴿مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ﴾ كنايه از اين است كه ميان من و تابعينم رابطه‏اى نبوده است، چنان كه خداوند اين مطلب را در چند جاى ديگر اشاره مى‏كند، از آن جمله مثلا مى‏فرمايد: ﴿لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مَا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ﴾، و نيز مى‏فرمايد: ﴿فَزَيَّلْنَا بَيْنَهُمْ وَ قَالَ شُرَكَاؤُهُمْ مَا كُنْتُمْ إِيَّانَا تَعْبُدُونَ﴾ .

آرى اگر جمله مذكور را كنايه نگيريم، جمله دومى آن زيادى خواهد بود، چون در موقف قيامت ميان شيطان و مريدانش اين بحث نيست كه شيطان گله كند كه چرا مرا نجات نمى‏دهيد، و پيروانش هم چنين توهمى كه بتوانند او را نجات دهند ندارند، شيطان هم اينچنين توهم و توقعى ندارد، مقام هم چنين مقامى نيست كه چنين توهمى در بين بيايد، پس همانطور كه گفتيم، دو جمله مزبور كنايه است از اينكه ميان من و شما رابطه‏اى نيست، نه پندار دنيائيتان كه من متبوع شما بودم امروز به درد شما مى‏خورد، و نه اينكه شما تابع من بوديد به درد من مى‏خورد، من از شرك شما بيزارم، يعنى من شريك خداى تعالى نيستم، و اگر از شما بيزارى مى‏جويم براى اين است كه شما ستمكار بوديد، و به خود ستم كرديد، و ستمكاران امروز در عذاب دردناك هستند، و ديگر مجوزى براى حمايت از آنان، و نزديكى به آنان نيست.

در اين سياق به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد شاهد بر اين است كه تابعين شيطان در آن روز، وى را به باد ملامت مى‏گيرند، كه تو اين مصيبت‏ها را بر سر ما آوردى، حال بيا با ما شركت كن، او هم در پاسخ مى‏گويد ميان من و شما رابطه‏اى نيست، و ملامت شما، همه به خودتان بر مى‏گردد، و من نمى‏توانم با شما تماس بگيرم و نزديك شما شوم، زيرا من از عذاب دردناكى كه براى ستمكاران آماده شده است مى‏ترسم، و شما هم از آنان هستيد، بنابراين آيه مورد بحث، معانى نزديك به معناى آيه‏ ﴿كَمَثَلِ اَلشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اُكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اَللَّهَ رَبَّ اَلْعَالَمِينَ﴾ .

خواهد داشت.

و شايد از همين جهت بوده كه بعضى‏ گفته‏اند: مراد از جمله‏ ﴿إِنِّي كَفَرْتُ...﴾ كفر شيطان در دنيا است، و كلمه «من قبل» هم متعلق به جمله «كفرت» به تنهايى و يا به آن و به جمله «اشركتمون» به روش تنازع است، و معنا اين است كه: من قبل از اين (در دنيا) هم به شرك شما كه قبلا (در دنيا) مى‏ورزيديد، كافر بودم، و معناى تنازع اين است كه كلمه «من قبل» با اينكه يكى است، اما در دو جا بكار برود.

تبرّيمتبوعاتباعلومقيامتتبرّی از اتباع.لوم انفس.روز برائت.ظلم به خویش.

انسان مختار است و خود مسئول نيك و بد اعمال خويش است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

حال كه بحث پيرامون آيه تمام شد، اينك مى‏گوييم: منظور عمده از اين آيه، فهماندن اين حقيقت است كه انسان خودش مسئول كارهاى خويش است (و نبايد اين كاسه را سر ديگرى بشكند) چون هيچ كس بر او مسلط نبوده است، پس هر وقت خواست كسى را ملامت كند، خودش را ملامت كند، و اما مساله تابع بودن او و متبوع بودن شيطان امر موهومى بيش نيست و حقيقتى ندارد، و بزودى در قيامت، آنجا كه شيطان از انسان بيزارى مى‏جويد و ملامتش را به خود او بر مى‏گرداند، اين حقيقت روشن مى‏شود، همانطورى كه آيه قبلى هم اين معنا را نسبت به ضعفاء و مستكبرين بيان مى‏كرد، آنجا هم مى‏فرمود كه رابطه ميان اين دو طبقه موهوم بود نه حقيقى، و رابطه موهومى با موهوم ديگر هم در روز قيامت كه روز انكشاف حقايق است، به هيچ دردى نمى‏خورد.

مفسرين در تفسير فقرات آيه شريفه، اقوال مختلفى دارند كه از ايراد آنها خوددارى شد، كسى كه بخواهد از آنها مطلع شود بايد به تفاسير بزرگتر مراجعه نمايد.

و در آيه‏اى كه گذشت، دلالت روشنى بر اين معنا بود كه انسان به تمام معنا بر اعمال خود مسلط است، و پاداش و كيفر عمل به خود او مرتبط و از غير او مسلوب است و مدح بر عمل و سرزنش از آن به خودش بر مى‏گردد و اما اينكه آيا او خود در داشتن اين تسلط، مستقل است يا نه؟ آيه شريفه بر آن دلالت ندارد، و ما در جلد اول اين كتاب در ذيل آيه‏ ﴿وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ اَلْفَاسِقِينَ﴾ . در اين باره بحث كرده‏ايم.

﴿وَ أُدْخِلَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ...﴾ .

اين آيه آن مقصدى را كه سعادتمندان از مؤمنين بدانجا منتهى مى‏شوند را بيان مى‏كند، و جمله ﴿تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلاَمٌ﴾ اين معنا را مى‏رساند كه حال سعادتمندان در آن عالم، و وضع برخوردشان با يكديگر، درست عكس آنهايى است كه در آيات گذشته مورد سخن بودند و با يكديگر، بگو مگو داشتند. و هر كدام از ديگرى بيزارى مى‏جستند، اما اينها با يكديگر تحيت و سلام رد و بدل مى‏كنند.

اختيارمسئوليتاعمالنفسمسئولیت اختیار.نیک و بد اعمال.پاداش مؤمنین.ایمان و عمل.

وجوهى كه در مورد تركيب و معناى آيه: ﴿أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً...﴾ گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي اَلسَّمَاءِ تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا﴾

بعضى‏ از علما گفته‏اند كه: لفظ «كلمة» بدل اشتمال است از لفظ «مثلا» و لفظ «كشجرة» صفت بعد از صفت است براى «كلمة» و يا خبر است براى مبتداى محذوف و تقدير آن «هى كشجرة» مى‏باشد.

بعضى‏ هم گفته‏اند: كلمة «مفعول اول» ضرب است كه بعد از مفعول دومش ذكر شده، و لفظ «مثلا» مفعول دوم است كه جلوتر از مفعول اول آمده است تا از اشكال فاصله شدن ميان «كلمة» و صفتش كه همان «كشجرة» باشد جلوگيرى شود. و تقدير آن چنين است: «ضرب الله كلمة طيبة... مثلا - چه كلمه نيكويى را خداوند مثل زده است مانند درخت نيكويى...».

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: لفظ «ضرب» يك مفعول گرفته و آن «مثلا» است «و كلمة» هم اگر منصوب است مفعول است براى فعل ديگرى كه در تقدير است، حال يا آن فعل، «جعل» است و يا «اتخذ» و تقدير چنين است: «ضرب الله مثلا جعل كلمة طيبة كشجرة طيبة» .

و خيال مى‏كنم اين وجه - البته با توجيهى كه خواهيم گفت - از همه وجوه بهتر باشد و آن توجيه اين است كه «كلمة طيبة» (بطور بيان جمله‏اى به جمله ديگر) عطف بيان است براى «ضرب الله مثلا» كه در اين صورت حتما بايد لفظ «جعل» و يا «اتخذ» را در تقدير بگيريم، زيرا مدلول آيه اين مى‏شود كه خدا كلمه (نيك) را به

درخت (نيك) مثل زده و تشبيه كرده است و اين همان معناى «اتخذ كلمة طيبة كشجرة...» است.

و اين كه فرمود: «اصلها ثابت» معنايش اين است كه: ريشه‏اش در زمين جاى گرفته و با عروق خود در زمين پنجه زده است و اينكه فرمود: ﴿وَ فَرْعُهَا فِي اَلسَّمَاءِ﴾ معنايش اين است كه شاخه‏هايى كه متفرع بر اين ريشه هستند، از قسمت بالا از آن جدا شده‏اند، و «آسمان» در لغت عرب، به معناى هر بلندى و سايه‏بان است و جمله‏ ﴿تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا﴾ يعنى همواره و در هر زمان به اذن خدا ميوه‏اش را مى‏چينى، و نهايت درجه بركت يك درخت اين است كه در تمام دوران سال و تا ابد، در هر لحظه ميوه بدهد.

مثلكلمة طيبةشجرةتركيبتمثیل.کلمة طیبة.

موارد اختلاف مفسرين در بيان معنى و مفاد مفردات آيه فوق الذكر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين در اين آيه شريفه از چند جهت اختلاف كرده‏اند:

اول اينكه: مقصود از كلمه «طيبة» چيست؟ يكى‏ گفته: شهادت به وحدانيت خدا است. يكى گفته‏: ايمان است. يكى گفته‏: قرآن است، يكى‏ ديگر گفته: تسبيح و تنزيه است. يكى‏ گفته: مطلق ثناى بر خداست. يكى‏ گفته: هر سخن خيرى است. بعضى‏ گفته‏اند: همه طاعتها است. يكى‏ هم گفته: مؤمن است.

دوم اينكه: مقصود از ﴿كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ﴾ چيست؟ يكى گفته‏، درخت خرما است، كه اين قول بيشتر مفسرين است، ليكن ديگرى‏ گفته: درخت جوز هندى است. يكى گفته‏: هر درختى است كه ميوه پاكيزه دهد، از قبيل انجير و انگور و انار، و بعضى‏

گفته‏اند: درختى است كه داراى اوصافى باشد كه خداى تعالى بيان كرده، هر چند آلان موجود نباشد.

سوم اينكه: مقصود از كلمه «حين» چيست؟ يكى گفته‏: دو ماه است، ديگرى‏ گفته: شش ماه است. يكى‏ گفته: يك سال است. آن ديگرى‏ گفته: يك صبح و شام است. يكى‏ هم گفته: اصلا تمامى اوقات است.

و اما اگر بخواهيم به اين حرفها سرگرم بشويم از مباحث مهمى كه بايد پيرامون معارف كتاب خداوند بكنيم باز مى‏مانيم و نيز از وقوف بر مقاصد و اغراض آيات كريمه قرآن باز مى‏مانيم، لذا به اين حرفها نمى‏پردازيم.

مفرداتاختلافاصلفرعاكلاختلاف مفسران.کلمة.

كلمه طيبه‏اى كه به شجره طيبه مثل زده شده اعتقادات قلبى صحيح (توحيد) است كه اخلاق حسنه و عمل صالح فروع و شاخه‏هايش مى‏باشند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آنچه كه از دقت در آيات به دست مى‏آيد اين است كه: مراد از كلمه «طيبه» كه به «درخت طيب» تشبيه شده و صفاتى چنين و چنان دارد، عبارت است از عقايد حقى كه ريشه‏اش در اعماق قلب و در نهاد بشر جاى دارد زيرا خداى تعالى در خلال همين آيات، به عنوان نتيجه گيرى از مثلها مى‏فرمايد: ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ فِي اَلْآخِرَةِ...﴾ .

و مقصود از «قول ثابت» هم، بيان كلمه است، البته نه هر كلمه‏اى كه لفظ باشد، بلكه كلمه از اين جهت كه بر اساس اعتقاد و عزم راسخ استوار بوده و صاحبش پاى آن مى‏ايستد، و عملا از آن منحرف نمى‏گردد.

و خداى تعالى نزديك به اين معنا را در آيه ديگرى، در چند جاى از كلامش خاطر نشان ساخته است. از جمله فرموده‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اَللَّهُ ثُمَّ اِسْتَقَامُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ﴾ و فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اَللَّهُ ثُمَّ اِسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاَئِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا﴾ و نيز فرموده: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ وَ اَلْعَمَلُ

اَلصَّالِحُ يَرْفَعُهُ﴾ .

و اين قول كه در دو آيه اول بود، و كلمه طيب كه در آيه سوم قرار دارد، چيزى است كه خداى تعالى ثبات قدم اهل آن را در دنيا و آخرت مترتب بر آن قول دانسته، و اثر آن مى‏شمرد هم چنان كه مقابل آن، چيزى است كه گمراهى ظالمان و يا شرك مشركين اثر آن چيز است، و به اين بيان روشن مى‏گردد كه، مراد از آن قول همانا كلمه توحيد، و شهادت از روى حقيقت به يكتايى معبود است.

پس قول به وحدانيت خدا، و استقامت بر آن، قول حقى است كه داراى اصلى ثابت است، و به همين جهت از هر تغير و زوال و بطلانى محفوظ مى‏ماند، و آن اصل، خداى، عز اسمه و يا زمينه حقايق است، و آن اصل داراى شاخه‏هايى است كه بدون هيچ مانع و عايقى از آن ريشه جوانه مى‏زند، و آن شاخه‏ها عبارت است از معارف حق فرعى و اخلاق پسنديده و اعمال صالح، كه، مؤمن، حيات طيبه خود را بوسيله آنها تامين نموده و عالم بشريت و انسانيت، بوسيله آنها رونق و عمارت واقعى خود را مى‏يابد، همين معارف و اخلاق و اعمال هستند كه با سير نظام وجود كه منتهى به ظهور انسان (البته انسان مفطور بر اعتقاد حق و عمل صالح) مى‏گردد سازگارى و موافقت دارند و هر چه كه غير اين معارف باشد از مبدأ عالم، جوانه نزده و با حيات طيبه انسانى و سير نظام وجود سازگار نيست.

مؤمنهاى كاملى كه گفتند: ﴿رَبُّنَا اَللَّهُ﴾ و پاى آنهم ايستاده، و مصداق مثل مذكور در آيه شدند، همانها هستند كه هميشه مردم از خيرات وجوديشان بهره‏مندند و از بركاتشان استفاده مى‏كنند.

و همچنين هر كلمه حق و هر عمل صالحى، مثلش اين مثل است، «اصلى ثابت و فروعى پر رشد و نما، و ثمراتى طيب و مفيد و نافع دارد» .

و مثل در آيه شريفه شامل همه آنها مى‏شود، و شايد نكره (يعنى بدون الف و لام) آمدن‏ ﴿كَلِمَةً طَيِّبَةً﴾ براى اين بوده كه عموميت را برساند، چيزى كه هست، مقصود از آن در آيه شريفه بطورى كه از سياق استفاده مى‏شود عموم نبوده، بلكه همان اصل

توحيد است كه سائر عقايد حق بر اساس آن و روى آن تنه بنا مى‏شوند، و فضايل اخلاقى هم، از آن جوانه‏ها منشعب مى‏شوند و همچنين اعمال صالح به صورت ميوه از آنها سر مى‏زند.

سپس خداى سبحان، آيه شريفه را با جمله‏ ﴿وَ يَضْرِبُ اَللَّهُ اَلْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ﴾ ختم فرمود، تا اهل تذكر، متذكر اين معنا بشوند كه: براى رسيدن و يا بيشتر رسيدن به سعادت هيچ راهى جز كلمه توحيد و استقامت بر آن نيست.

﴿وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ﴾ .

«اجتثاث» به معناى از بيخ بركندن است، وقتى مى‏گوييم «جثثته» معنايش اين است كه آن را از بيخ بر كندم، و كلمه «جث» - به ضم جيم - به معناى بلندى‏هاى زمين مانند تل است، جثه هر چيز، جسد آن است كه خود يكى از برآمدگيهاى زمين است‏.

توحيداعتقاداخلاقعمل صالحشجرهاعتقاد قلبی صحیح.ثمر عمل.ایمان راسخ.اخلاق حسنه.

مقصود از كلمه خبيثه كه به شجره خبيثه تشبيه شده شرك به خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كلمه خبيثه در مقابل كلمه طيبه است. و به همين جهت، همان اختلافاتى كه در كلمه طيبه نقل شد، در كلمه خبيثه نيز وجود دارد، و همچنين در شجره خبيثه اختلاف نموده‏اند بعضى‏ گفته‏اند: مقصود، «حنظلة» (هندوانه ابو جهل) است، و بعضى‏ گفته‏اند: «كشوث» (سريش) است كه گياهى بدون ريشه است و به درخت و بوته‏هاى خار و يا گندم و ساير زراعت‏ها مى‏پيچد و از ساقه آنها مواد مورد احتياج خود را جذب مى‏كند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مقصود از آن سير است. يكى‏ ديگر گفته: بوته خار است، و يكى‏ ديگر گفته خزه آب است آن ديگرى گفته‏: مقصود از آن قارچ است. و بالأخره يكى‏ گفته: هر درخت و بوته‏اى است كه ميوه پاكيزه‏اى نداشته باشد.

ولى از اختلافى كه در آيه قبلى گذشت، وضع اين اختلافات هم روشن شده و خواننده محترم اين را نيز متوجه شد، كه تدبر در معناى كلمه طيبه و مثالى كه قرآن كريم براى آن آورد چه معنايى را مى‏رساند، و لذا به آسانى مى‏تواند، معناى كلمه خبيثه و مثال آن را مو به مو پيدا كند، و بفهمد كه مقصود از كلمه خبيثه شرك به خدا است كه به درخت خبيثى تشبيه شده، كه از جاى كنده شده باشد، و در نتيجه اصل ثابت و قرار و آرام و خلاصه جاى معينى نداشته. و چون خبيث است، جز شر و ضرر اثر ديگرى

ببار نياورد.

كلمة خبيثةشركشجرة خبيثةکلمة خبیثة.بی‌ریشگی.شجره خبیثه.

آغاز و ادامه هدايت مؤمنين از ناحيه خداوند است ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ...﴾ .

ظاهرا كلمه «بالقول» متعلق به «يثبت» است، نه به جمله «آمنوا» و باى آن، باى آلت، و يا سببيت است، نه باى تعدى، و جمله‏ ﴿فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ فِي اَلْآخِرَةِ﴾ نيز متعلق به «يثبت» است نه به «الثابت» .

در نتيجه، معناى آيه به اين برگشت مى‏كند كه: كسانى كه ايمان آورده‏اند، اگر بر ايمان خود ثابت بمانند و استقامت به خرج دهند، خداوند هم ايشان را در دنيا و آخرت بر همان ايمانشان ثابت قدم مى‏كند و اگر مشيت خداى تعالى نباشد، ثبات خودشان سودى نخواهد داشت، و از فوايد آن بهره نمى‏برند، آرى همه امور به خداى سبحان بازگشت مى‏كند، پس جمله‏ ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ﴾ در مقام هدايت همان نكته‏اى را مى‏رساند كه آيه‏ ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اَللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾ در طرف ضلالت، آن را افاده مى‏كند.

فرقى كه ميان اين دو مقام يعنى باب هدايت و ضلالت است، اين است كه، هدايت ابتدا و آغازش از ناحيه خدا است، كه نتيجه‏اش هدايت شدن است ولى ضلالت ابتدايش از خود بنده است، و خداوند به خاطر سوء اختيار بنده او را با ضلالت بيشترى كيفر داده و بر ضلالتش مى‏افزايد هم چنان كه فرمود: ﴿وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ اَلْفَاسِقِينَ﴾ و بسيارى آيات از قرآن اين معنا را خاطر نشان مى‏سازد كه هدايت تنها از خداى سبحان است، و غير او كسى در آن دخالت ندارد.

توضيح اين كه، خداى سبحان، بشر را بر فطرت توحيد آفريده است فطرتى سالم، كه مساله معرفت ربوبيت و خوبى تقوا و بدى كارهاى زشت را در آن به امانت گذارده و معناى اين كه گفتيم: هدايت ابتدايش از خدا است، همين است، آن گاه اين فطرت را بوسيله دعوت‏هاى دينى، كه داعيان آن انبياء و رسل هستند تاييد فرموده است.

پس اگر انسانها بر اساس همين فطرت سالم زندگى نموده، در نتيجه مشتاق معرفت، پروردگار خود و عمل صالح گشته، از فجور و عمل زشت نفرت بورزند، خداوند هدايتشان كرده و به آن معرفتى كه مى‏خواستند، خواهند رسيد. البته اين نكته فراموش

نشود كه، وقتى عمل كردن بر طبق فطرت سالم را اهتداء مى‏ناميم كه خود فطرت سالم را هدايت بدانيم.

اما اگر انسان از راه فطرت منحرف گشته، و با انتخاب بد خود، و به خاطر نشناختن مقام پروردگار و دلدادگى به زندگى خاكى، و پيروى هواى نفسش، از حق متنفر گرديد، خودش، خود را گمراه كرده است، و تا اينجا گمراهيش مربوط به خداى تعالى نيست، ضلالتى است كه منشاش گمراه كردن خدا نمى‏باشد - چون لطف و رحمت پروردگار، مانع از اين است كه، كسى را ابتداء گمراه كند. و ليكن در صورتى كه بنده با آگاهى و توجه بر انحراف خود پافشارى كند، خداى تعالى به عنوان مجازات، رحمت خود را از او قطع، و توفيق را از او سلب نموده، ضلالتش را حتمى مى‏كند، پس اضلال و گمراه كردن خدا مربوط به كسانى مى‏باشد، كه خود آنها راه انحراف را با توجه و آگاهى پيش بگيرند. آرى او خود شروع به مخالفت و انحراف نمود، خداوند هم به عنوان مجازات (كفر نعمت) منحرف‏ترش كرد.

از اين گفتار علت اختلاف در دو آيه‏ ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اَللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾ و آيه‏ ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ﴾ معلوم مى‏شود كه چرا در اولى، انحراف و لغزش را از ناحيه خود منحرفين فرض نموده. سپس ازاغه را به خدا نسبت مى‏دهد. و در دومى نخست ايمانى كه خود مستلزم هدايت خدايى است، (منحرف كردن) فرض نمود. و سپس قول ثابت را كه عبارت است از ثبات و استقامت به حسن اختيار آنان اضافه مى‏كند. آن گاه تثبيت را به عنوان پاداش ثبات اختيارى آنان، كه فعل آنها است ذكر مى‏فرمايد. و خلاصه كلام اين كه: در باب هدايت، نقطه شروع را به خود بندگان نسبت نداده بلكه ثبات بر هدايت فطرى را به ايشان نسبت مى‏دهد و سپس تثبيت خود را به عنوان پاداش ذكر مى‏كند و نويد مى‏دهد كه چنين افرادى را خداوند در خطرهاى زندگى دنيا و آخرت از لغزش و انحراف حفظ مى‏فرمايد. پس نتيجه اين شد كه هدايت اولى و فطرى بشر، مربوط به خود او نبوده، بلكه هدايت اول و دومش همه از خدا است، و تنها آنچه از ناحيه او و به اختيار او است، ثبات بر هدايت اولى است. به خلاف ضلالت، كه نخست، از ناحيه خودش شروع مى‏شود (دقت فرمائيد).

به هر حال تثبيت مذكور در آيه، با در نظر گرفتن مثالى كه برايش آورده، به

منزله محكم كردن درخت طيب است، به طورى، كه ريشه‏اش در زمين جاى‏گيرتر شود. و وقتى ريشه درخت ثابت شد، نمو مى‏كند. و رگهاى مويى و بزرگتر خود را در اطراف دوانيده، در نتيجه ميوه خود را همه وقت مى‏دهد. و اين كه مى‏گوييم همه وقت كه معناى «كل حين» در آيه است، عبارتى است كه با عمر دنيا و آخرت درست منطبق مى‏شود. زيرا عمر دنيا و آخرت كه مى‏گوئيم، تمامى زمانها و دقائق را شامل مى‏شود. و عبارت «كل حين» هم همين طور است و اين معنايى است كه از آيه شريفه، بدست مى‏آيد.

تثبيتقول ثابتهدايتمؤمنينتثبیت مؤمنین.هدایت از خدا.قول ثابت.اضلال ظالمین.

چند معناى ديگر كه براى آيه: ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا...﴾ ذكر كرده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

البته معانى ديگرى هم براى آيه ذكر كرده‏اند. مثلا از آن جمله، بعضى‏ گفته‏اند: معنايش اين است كه خداوند، كسانى را كه ايمان آورده‏اند، تثبيت نموده در كرامت و ثواب خود قرار مى‏دهد، و اين پاداش را به خاطر قول ثابتى كه در ايشان ديد، به ايشان مى‏دهد، و مقصود از قول ثابت هم ايمان است، كه با دليل‏ها و برهانها اثبات مى‏شود پس مراد از تثبيت ايشان، نزديك كردن آنان به خود، و در بهشت منزل دادن است. و ليكن اين حرف از اين جهت باطل است كه موجب تقييد بدون دليل است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معناى آن اين است كه خداوند ايشان را در زمين تثبيت كند، يعنى با يارى خود، ايشان را در زمين تمكين داده و فتح و غلبه بر دشمن را نصيبشان مى‏گرداند. و در آخرت هم، در بهشت جاى مى‏دهد. ولى اين معنا از سياق آيه دور است.

﴿وَ يُضِلُّ اَللَّهُ اَلظَّالِمِينَ﴾ ظاهرا در مقابل هم قرار دادن ظالمين، در اينجا و مؤمنين، در آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ كه در جمله سابق بود، اين است كه مراد از ظالمين، اهل كفر هستند، كه به خدا و آيات او ايمان نياورده‏اند. علاوه بر اين خود قرآن كريم، در بعضى موارد، بطور مطلق، ظالمين را به معنايى نزديك به كفر معنا كرده و فرموده است: ﴿أَنْ لَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلظَّالِمِينَ اَلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ﴾ .

اين جمله، به منزله نتيجه‏اى است كه از مثال دوم يعنى جمله‏ ﴿وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ﴾ استخراج مى‏شود و معنايش اين

است كه، خداى تعالى اهل كفر را، با محروميت از صراط هدايت، گمراه نموده، و ديگر به سوى زندگى سعادتمندانه دنيايى، و نعمتهاى باقى و خوشنودى خدا در آخرت راهنمايى نمى‏كند، بطورى كه اگر پرده از روى دلهايشان بردارى، جز شك و ترديد و كورى و اضطراب و تاسف و حسرت و اندوه و حيرت، در آن نمى‏يابى.

﴿وَ يَفْعَلُ اَللَّهُ مَا يَشَاءُ﴾ يعنى خداوند تثبيت آنها و اضلال اينها را، به مقتضاى خواستش انجام مى‏دهد. و مشيت او مزاحم و مانع و دافعى ندارد. و چيزى ميان مشيت و فعل او حايل نمى‏شود.

از همين جا معلوم مى‏شود كه، مساله اضلال اينها و تثبيت آنها مربوط به مشيت او است و ناگزير، بايد جزو قضاياى حتمى، يكى شقاوت كافر و ديگرى سعادت مؤمن را شمرد و روايتى هم اين معنا را تاييد مى‏كند.

اگر در جمله‏ ﴿وَ يُضِلُّ اَللَّهُ﴾ و جمله‏ ﴿وَ يَفْعَلُ اَللَّهُ﴾ لفظ «الله» به جاى ضمير آمده، به آن جهت است كه بطورى كه گفته‏اند: عظمت و هيبت مقام او را برساند.

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ اَلْبَوَارِ﴾ .

در مجمع البيان گفته است: كلمه «احلال» به معناى نهادن چيزى در محلى است، البته اگر از قبيل اجسام است معنايش مجاور قرار دادن آن جسم يا چيز ديگر و اگر از اعراض است، معنايش داخل كردن آن عرض در چيز ديگر مى‏شود و كلمه «بوار» به معناى هلاكت است. وقتى مى‏گويند: «بار الشي‏ء» يعنى هلاك شد آن چيز و «يبور» يعنى هلاك مى‏شود. «و قوم بور» به معناى «قومى هلاك شده» است‏.

راغب در باره «بوار» گفته به معناى كسادى مفرط است، و چون كسادى مفرط سرانجام به فساد منتهى مى‏شود تا آنجا كه گفته شده «كسد حتى فسد - كساد شد تا آنجا كه فاسد شد» از اين نظر، هلاكت را هم «بوار» خوانده و گفته‏اند: فلان چيز «بار، يبور، بورا» يعنى هلاك شد، خداى سبحان هم فرموده: ﴿تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ﴾ .

تثبيتوجوهتفسيرقول ثابتتثبیت.وجوه تفسیری.

حكايت حال سردمداران و بزرگان ضلالت و ظلم كه كفران نعمت كرده مردم خود را به هلاكت كشاندند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آيه شريفه، وضع پيشوايان كفر و رؤساى ضلالت كه ظلم نموده و كفران نعمت كردند را بيان مى‏كند كه چگونه نعمتها از هر طرف احاطه‏شان كرده، و ايشان به جاى

شكر نعمت خدا و ايمان به پروردگار، كفران نعمت نمودند، با اينكه قبلا تذكر داده بود، كه چگونه خداى تعالى آسمان و زمين را خلق كرده، و هيچ احتياجى به آنها نداشت، و فقط منظور و غرضش انعام بود. و نيز فرموده بود كه كلمه حق، كه انبياء مردم را به آن و به آثار نيكو و ثابت آن مى‏خوانند، نعمتى ديگر است.

اين آيه شريفه مطلق است، و هيچ دليلى نيست كه آن را به كفار مكه و يا كفار قريش اختصاص دهد، گر چه خطاب در آن، مربوط به رسول خدا است، و در ذيلش دارد: «بگو از كفر خود بهره‏مند شويد كه بازگشت شما به سوى آتش است»، و به نظر مى‏رسد كه پس مراد از كفار هم، كفار معاصر آن حضرت است، ليكن اين چيزها باعث نمى‏شوند كه، آيه را، اختصاص به آنان دهيم، زيرا مضمون آن مطلق است، و شامل همه طاغوت‏ها و اعمال ايشان مى‏شود، چه طاغوتهاى اين امت، و چه طاغوتهاى امتهاى گذشته.

پس آيه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً﴾ وضع طاغوتها، يعنى پيشوايان ضلالت امتهاى گذشته و امت اسلام را بيان مى‏كند. به دليل اينكه مى‏فرمايد: ﴿وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ اَلْبَوَارِ﴾ سرانجام كار، قوم خود را به هلاكت كشانيدند كه به خوبى اشعار دارد كه اينها افرادى متنفذ بودند، كه از آنها شنوايى داشتند.

و مقصود از اينكه مى‏فرمايد «نعمت خدا را مبدل به كفر كردند» اين است كه شكر نعمت خدا را مبدل به كفران نمودند. پس در حقيقت كلمه شكر حذف شده، و تقدير آيه چنين بوده: «بدلوا شكر نعمة الله كفرا» .

ممكن است بگوئيم: مراد، تبديل خود نعمت به كفر است، البته در اين صورت بايد يك نوع مجاز مرتكب بشويم، و در قرآن نظير اين تعبير را داريم، آنجا كه مى‏فرمايد: ﴿وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ﴾ .

و لازمه به هلاكت كشاندن قوم، اين است كه خود را هم به هلاكت كشانده باشند، چون پيشواى ضلالت بودند. و پيشواى ضلالت معلوم است كه هم خود و هم ديگران را به گمراهى مى‏كشاند، و ديگران او را در ضلالتى كه دارد پيروى مى‏كنند. و نظير اين تعبير در آيه‏ ﴿يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ اَلنَّارَ﴾ در باره فرعون است.

بنابراين، معناى آيه اين مى‏شود: آيا به پيشوايان و رؤساى ضلالت، چه در امتهاى گذشته و چه در امت خودت نمى‏نگرى كه چگونه شكر نعمت خدا را مبدل به كفران كرده، و مردمى هم پيرويشان نمودند. و در نتيجه هم خود و هم مردم خود را به هلاكت و شقاوت و آتش كشاندند؟.

﴿جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَ بِئْسَ اَلْقَرَارُ﴾ .

اين جمله «دار البوار» را معنا مى‏كند. بعضى‏ احتمال داده‏اند كلمه «جهنم» به عامل اشتغال منصوب شده باشد يعنى تقدير كلام اين بوده: «يصلون جهنم يصلونها»، و جمله مزبور بيان دار البوار نبوده، بلكه جمله‏اى مستانفه باشد. ليكن احتمال ايشان صحيح نيست، چون دليلى ندارد زيرا منصوب بودن كلمه مرجوح است. و مستانفه بودن جمله هم، هيچ نكته اضافى را نمى‏رساند.

و از همين جا فساد گفتار بعضى‏ ديگر، روشن مى‏شود كه گفته‏اند: آيات مورد بحث، در مدينه نازل شده و مقصود از كفار، بزرگان مكه و صناديد قريش است، كه لشكرى فراهم ساخته و در بدر با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جنگيدند و كشته شدند و مردم را هم به كشتن دادند.

و فسادش از اين جهت است كه گفتيم آيه شريفه مطلق است و هيچ دليلى بر تخصيص آن به كشته شدگان در بدر نيست. بلكه آيه شريفه شامل تمامى پيشوايان ضلالت، كه قوم خود را به گمراهى و دار البوار كشانده و مى‏كشانند مى‏شود.

و مراد از حلول دادن در دار البوار، جاى دادن آنان در آتش شقاوت و بدبختى است نه كشته شدن در دنيا و حتى آيه، آنهايى را هم كه هنوز كشته نشده‏اند. و نمرده‏اند و به آتش دوزخ نرفته‏اند، شامل مى‏شود.

علاوه بر اين ظاهر آيه بعدى هم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَاداً لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى اَلنَّارِ﴾ كه ظاهر آن اين است كه، ضمير جمع در آن (واو در فعلهاى جعلوا و ليضلوا) به كفار نامبرده در اين آيه بر مى‏گردد. و معلوم است كه وقتى ضمير به افراد مذكور در آيه قبل، برگشت خطاب‏ ﴿قُلْ تَمَتَّعُوا﴾ به باقيماندگان از كفار است، كه در روز فتح مكه زنده بودند. و تهديد قطعى ايشان به شقاوت و بدبختى

مسلم بدون استثناء مى‏باشد.

بدلوا نعمتكفرضلالتهلاكتجهنمکفران نعمت.بزرگان ضلالت.اضلال مردم.مصیر.کفران در برابر شکر.

انگيزه اصلى مشركين در شرك ورزيدن به عمد و اختيار

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَاداً لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى اَلنَّارِ﴾ .

كلمه «انداد» جمع «ند» و به معناى مثل است. و مقصود از آن، معبودهايى است كه كفار از ميان ملائكه و جن و انس به جاى خدا براى خود، اتخاذ كردند.

و اگر مشركين با اعتراف به اينكه آفريدگار همه جهان و جهانيان و حتى بتها و ارباب ايشان خدا است با اين وصف بت را مانند خداوند قرار دادند، از اين جهت بوده است كه ايشان بتهاى خود را الهه خود مى‏خواندند، به اين معنا كه پاره‏اى از تدابير عالم را به آنها نسبت داده، آن گاه بخاطر طمع به خيرات و ترس از شرشان آنها را پرستش مى‏نمودند (آرى اشتباه و انحرافشان از هدايت فطرى همين جا بود) با اينكه فطرت خود آنان، حكم مى‏كرد كه خلق عالم و امر آن، همه به دست خداست. علاوه بر حكم فطرت، خداوند اين فطرت را به وسيله انبياء و تذكرات ايشان تاييد و فطرتها را بيدار كرده بود، و انبياء (صلوات الله عليهم) براى بيدار كردن فطرت، ادله و حجت‏هاى قاطع آورده بودند.

پس مشركين هم، با داشتن بصيرت در امر توحيد و بدون هيچ غفلت و اشتباهى از روى عمد و اختيار چنين انحرافى را مرتكب شده بودند. آرى، عمدا اشتباه كردند تا از اين راه مردمى را به بندگى و بردگى خود وادار نموده، و ايشان را از راه حق و فطرت منحرف كنند تا اموالشان را بربايند. به همين جهت در اين آيه، علت بت‏پرستى آنان را اينگونه تعليل مى‏كند كه مى‏خواستند مردم را از راه خدا منحرف كنند. آن گاه دنبال اين تعليل رسول خود را دستور مى‏دهد كه به ايشان هشدار دهد راهى كه مى‏روند به آتش دوزخ منتهى مى‏شود، و جز آن بازگشت ديگرى ندارند: «بگو از كار خود بهره بگيريد كه بازگشت شما به سوى آتش است» .

البته طبع كلام و لحن آن اقتضاء داشت بفرمايد: «براى خدا امثال بگيريد و مردم را از راه خدا منحرف بكنيد كه بازگشتتان به سوى جهنم است» .ولى اينطور نفرموده بلكه فرمود: «براى خدا امثال گفتند و مردم را از راه خدا منحرف نمودند. به ايشان بگو از كار خود بهره بگيريد كه بازگشتتان به سوى خدا است» تا در ضمن سخن به غرض فاسد ايشان كه همان بهره‏هاى مادى است و آن را پنهان مى‏كردند تصريح كرده باشد و در نتيجه بهتر رسوا شده باشند.

﴿قُلْ لِعِبَادِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا اَلصَّلاَةَ وَ يُنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَ عَلاَنِيَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاَ خِلاَلٌ﴾ .

بعد از آنكه آنها را به وسيله رسول گراميش و بخاطر گمراه كردن مردم از راه خدا تهديد به عذاب قيامت كرد، اينك به وسيله همان پيامبر بندگان خود را كه ايمان آورده‏اند دستور مى‏دهد كه او را رها نكنند و تا روز قيامت - كه در آن روز ديگر مجالى براى جبران سعادتهاى فوت شده نيست، و ديگر با هيچ وسيله‏اى از وسايل موجود در دنيا كه يا معاوضه، و دادن چيزى و گرفتن چيزى است، و يا دوستى و محبت است، نمى‏توان چيزهايى كه از دست رفته جبران كرد - فرا نرسيده، راه خدا و ريسمان محكم او را از دست ندهند، چون روز قيامت فقط و فقط روز حساب و جزا است و شان آن روز تنها همين است و شان ديگرى در آن نيست.

از اينجا روشن مى‏شود كه جمله‏ ﴿يُقِيمُوا اَلصَّلاَةَ وَ يُنْفِقُوا﴾ بيان از راه خدا است و در معرفى راه خدا، تنها به اين دو اكتفاء كرد، چون ساير وظائف و دستورات شرعى كه هر يك به تناسب خود، شانى از شؤون حيات دنيوى را اصلاح مى‏كند - عده‏اى از قبيل نماز ميان بنده و پروردگار او را، و عده‏اى نظير انفاق، ميان بنده با بندگان ديگر را اصلاح مى‏نمايد - همه از آن دو ركن، منشعب مى‏شوند.

و دو جمله «يقيموا» و «ينفقوا» از اين نظر مجزوم (بدون نون) آمده‏اند كه در جواب امر و مقول قول حذف شده قرار گرفته‏اند و تقدير كلام چنين است: «قل اقيموا الصلاة و انفقوا...، يقيموا الصلاة و ينفقوا...» .

انفاقى كه در آيه شريفه آمده انفاق معينى نيست، بلكه مطلق انفاق در راه خداست، چون سوره مورد بحث مكى است و در مكه هنوز آيه‏اى در باره زكات معين اسلامى نازل نشده بود. و مقصود از انفاق سرى و علنى اين است كه انفاق بر مقتضاى ادب دينى انجام گيرد، آنجا كه ادب، اقتضاى پنهان بودن را دارد، پنهانى انفاق كنند و هر جا كه ادب، علنى آن را مى‏پسندد، علنى بدهند، به هر حال، مطلوب از انفاق اين است كه هر گوشه و شانى از شؤون اجتماع كه در شرف فساد و تباهى است اصلاح شود، و بر جامعه مسلمين خللى وارد نيايد.

اندادشركاضلالاختيارانداد.اضلال عمدی.انگیزه اختیار شرک.در برابر شرک.

وجه جمع بين دو آيه‏اى كه يكى وجود دوستى را در قيامت اثبات و ديگرى نفى مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اگر در اين آيه مى‏فرمايد كه در روز قيامت دوستى و خلت نيست، منافات با آيه‏ ﴿اَلْأَخِلاَّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ﴾ ‏ كه براى آن روز دوستى را اثبات مى‏كند ندارد، زيرا نسبت ميان اين دو آيه به اصطلاح منطقى‏ها نسبت عموم و خصوص

مطلق است، و حاصل مقصود از آن دو اين مى‏شود كه: خلت و دوستى كه جهت تقوى و رنگ آن را نداشته باشد در قيامت منتفى است، و اما خلت و دوستى كه رنگ تقوى داشته باشد، يعنى بخاطر خدا بوده باشد، البته در قيامت ثابت و نافع است. پس انكار دوستى بطور مطلق، و سپس اثبات بعضى از اقسام آن در اين آيه، نظير انكار شفاعت بطور مطلق در آيه‏ ﴿وَ لاَ خُلَّةٌ وَ لاَ شَفَاعَةٌ﴾ و سپس اثبات بعضى از اقسام آن كه شفاعت به اذن خدا باشد در آيه‏ ﴿إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾ مى‏باشد.

و اينكه بعضى‏ در اصلاح و رفع تنافى ميان اين دو آيه گفته‏اند: «مراد از خلت در آيه‏اى كه آن را انكار مى‏كند دوستى‏هاى معمولى دنيوى است، كه بوسيله آن از دست رفته‏ها را جبران مى‏كنند، بخلاف دوستى در آيه ديگر كه آن را اثبات مى‏كند» و بعضى‏ ديگر كه گفته‏اند: «مراد از دوستى در آيه‏اى كه انكارش مى‏كند، دوستى طبيعى و ناشى از فعل و انفعالات نفس است بخلاف آن دوستى ديگر، كه دوستى خدايى است» در حقيقت برگشتش به همان حرفى است كه ما گفتيم.

خلةقيامتدوستيجمع آياتجمع نفی و اثبات دوستی در قیامت.اقامه صلاة.انفاق.عباد مؤمن.

استدلال بر اختصاص ربوبيت براى خدا به اختصاص تدبير عام موجودات به او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَللَّهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ...﴾ .

بعد از آنكه داستان شريك قرار دادن براى خدا را از ناحيه مشركين و اضلال و تهديد ايشان به آتش دوزخ را تمام نمود اينك در اين آيه و دو آيه بعد، استدلال بر اختصاص ربوبيت براى خداى تعالى را ايراد مى‏فرمايد، و آن را از راه اختصاص تدبير عام موجودات، از قبيل نظام خلقت و فرستادن آب از آسمان و بيرون كردن رزق از زمين و تسخير درياها (كشتى‏ها) و نهرها و آفتاب و ماه، و شب و روز، به نتيجه مى‏رساند، و سپس در آخر اين سه آيه، به اين معنا اشاره مى‏كند كه اين نعمتها و ميليونها نعمت ديگرى كه از حد شمارش بيرون است همه از ناحيه خداى تعالى به انسانها داده شده. و همانطور كه گفتيم بيانات اين سوره همه در روشنايى دو اسم از اسامى خداى تعالى، يعنى اسم «عزيز» و «حميد» جريان مى‏يابد.

پس اينكه فرمود: ﴿اَللَّهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ﴾ در معناى اين است كه: بگوييم: خداى تعالى، تنها و يگانه رب عالم است نه اينهايى كه شما براى او شريك

قرار داده‏ايد. در جمله ﴿أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ﴾ مقصود از «سماء» جهت بالا است، يعنى مقصود از اين كلمه، همان معناى لغوى آن است، و مقصود از آب نازل، باران است كه از جهت بالا فرو مى‏ريزد، پس آب در كره زمين كه مايه زندگى جنبدگان و نباتات زمين است، همه از باران است.

ربوبيتتدبيرخلقتوحيداختصاص ربوبیت.خلق و تدبیر.تدبیر عام.ماء و ثمرات.

معناى ﴿سَخَّرَ لَكُمُ اَلْفُلْكَ﴾ و ﴿سَخَّرَ لَكُمُ اَلْأَنْهَارَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْأَنْهَارَ﴾ .

تسخير كشتيها براى مردم به معناى آن است كه آن را وسيله نفع بردن مردم در مقاصدشان قرار دهد، به اين صورت خود آنان و بارهايشان را از جايى بجاى ديگر حمل كند بدون اينكه متوقف شوند، و يا در آب فرو روند.

و اما اينكه بعضى‏ گفته‏اند «تسخير كشتيها براى بشر به معناى قدرت دادن بشر بر ساختن و به كار بستن كشتى است، و منظور اين است كه خداوند بشر را به چنين طريقه‏اى آشنا نمود» معنايى بعيد است، چون ظاهر از تسخير چيزى براى ايشان، اين است كه خداوند در آن چيز تصرفى بكند، و آن را موافق با مقاصد و منافع بشر قرار دهد، نه اينكه در خود انسان تصرف كند، و دل و فهم او را ملهم به ساختن آن چيز بنمايد.

طبع كلام اقتضاء دارد كه بفرمايد: «و سخر لكم البحر لتجرى فيه الفلك بامره و سخر لكم الانهار - دريا را براى شما مسخر نمود تا كشتى‏ها در آن آمد و شد كنند، و رودخانه‏ها را براى شما مسخر نمود» .ولى اينطور نفرمود، بلكه به عكس فرمود «كشتى‏ها را براى شما مسخر كرد تا به امر خدا در دريا آمد و شد كنند» چون در ميان نعمت‏هاى دريايى، كشتى چشم‏گيرترين آنها است، نه اينكه منحصر به آن باشد و شايد همين جهت باعث شده كه مطلب را به عكس بفرمايد، چون مقام گفتار، مقام شمردن نعمتها است، و نعمت كشتى چشم‏گيرتر است، هر چند كه نعمت دريا بزرگتر است.

و اگر جريان كشتى در دريا را به امر خدا نسبت داده با اينكه ظاهرا علتهاى طبيعى، از قبيل باد و بخار و ساير عوامل طبيعى آن را به جريان در مى‏آورند به اين منظور بوده كه بفهماند خداى تعالى يگانه سببى است كه هر سبب ديگرى به او منتهى مى‏گردد.

و مقصود از «انهار» در جمله‏ ﴿سَخَّرَ لَكُمُ اَلْأَنْهَارَ﴾ آبهاى جارى است كه در مكانهاى مختلف زمين جريان دارد. و تسخير «انهار» به اين است كه آنها را رام بشر

كند، تا بشر براى آشاميدن و شستشو و بر طرف كردن كثافات و امثال آن، از آن بهره‏مند شود. و همچنين حيوان و نبات هم كه باز مسخر آدمند، بوسيله آن براى بشر باقى بمانند.

﴿وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دَائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ﴾ .

راغب مى‏گويد: كلمه «دأب» به معناى ادامه سير است، وقتى گفته مى‏شود «فلان دأب فى السير دأبا» معنايش اين است كه فلانى هم چنان راه را ادامه داد، در قرآن كريم هم در آيه‏ ﴿وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دَائِبَيْنِ﴾ به همين معنا آمده و نيز دأب به معناى عادت هميشگى و مستمر است بطورى كه دائما بر يك حال بماند، در قرآن آنجا كه فرموده: ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾ به اين معنا است. يعنى مانند عادت فرعون كه سالها بر آن جريان داشت‏ و معناى آيه روشن است.

سخرفلكانهارشمسقمرتسخیر برای انسان.فلک و انهار.تسخیر الهی.نشانه‌های تدبیر.

معناى سؤال و توضيح مراد از جمله: ﴿آتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ﴾ : خداوند از تمام آنچه از او خواستيد به شما داد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ آتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ﴾ .

«سؤال» به معناى طلب است، و طلب هر چند عالم است ولى طلبى كه در كلمه سؤال اراده شده است طلب كسى است كه با شعور باشد و آدمى وقتى متنبه و متوجه سؤال مى‏شود كه حاجت، او را ناگزير سازد، لا جرم از خدا مى‏خواهد تا حوائجش را بر آورد.

وسيله معمولى سؤال، همين سؤال زبانى و لفظى است، البته به وسيله اشاره و يا نامه هم صورت مى‏گيرد كه در اين فرض هم سؤال حقيقى است، نه مجازى.

و چون بر آورنده حاجت هر محتاجى خداى سبحان است و هيچ موجودى در ذات و وجود و بقائش قائم به خود نيست و هر چه دارد از جود و كرم او دارد حال چه به اين معنا اقرار داشته باشد يا نداشته باشد. و خداى تعالى به آنها و به حاجات ظاهرى و باطنيشان از خود آنان داناتر است. جز خدا هر كسى گداى در خانه او است، سائلى است كه حوائج خود را درخواست مى‏كند، حال چه خداوند تمام آنچه را كه مى‏خواهد بدهد و يا ندهد و بعضى را دريغ دارد.

اين حق سؤال و حقيقت آن است كه مختص به ذات بارى تعالى است و از غير او چنين سؤالى تصور و تحقق ندارد. نوع ديگر سؤال زبانى است - همانطور كه گذشت - كه گاهى به آن وسيله از خداى سبحان سؤال مى‏شود، و گاهى از غير خداى سبحان. بنابراين،

خداى سبحان يگانه مسئولى است كه، تمامى موجودات، هم به حقيقت معناى سؤال از او چيزى مى‏خواهند و هم بعضى از مردم - يعنى مردم با ايمان - به سؤال زبانى از او در خواست مى‏كنند.

اين نسبت به سؤال، و اما نسبت به پاسخ خدا و اعطاى او كه به طور مطلق و بدون هيچ قيد و استثنايى آورده و او را معطى على الاطلاق معرفى نموده كه خود مى‏تواند دليل بر اين باشد كه هيچ سؤالى نيست مگر آنكه خداوند در آنجا عطائى دارد، و همين قرينه است بر اينكه در جمله‏ ﴿وَ آتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ﴾ خطاب به نوع است، هم چنان كه جمله ذيل آيه كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ﴾ مؤيد همين مطلب است.

در نتيجه معناى آيه اينگونه مى‏شود كه: هيچ انسانى در رابطه با انسانيتش به هيچ نعمتى محتاج نمى‏شود مگر آنكه خداوند آن را بر آورده مى‏كند حال يا همه آن را، و يا بعضى از آن را. و خلاصه براى نوع انسان هيچ حاجتى زمين نمى‏ماند هر چند كه ممكن است افرادى از انسان محتاج بوده و حتى سؤال هم كرده باشند ليكن حاجتشان بر آورده نباشد.

اين معنى را جمله‏ ﴿أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾ تاييد مى‏كند. و ما در تفسير آن گفتيم كه خداى تعالى دعاى دعا كننده خود را رد نمى‏كند مگر آنكه در حقيقت دعاء نباشد، و يا اگر دعاء هست، دعاى از خدا نباشد، و يا تنها از خدا نباشد، و چه بسيار مى‏شود كه آدمى زبانش با دلش يكسان نبوده و يا دعايش بيهوده گويى است، ولى نوع انسان دچار هذيان و بيهوده‏سرايى نمى‏شود، و هيچگاه مرتكب نفاق و دورويى نمى‏گردد، و جز خداى سبحان رب و پروردگار ديگرى نمى‏شناسد. در نتيجه هر وقت به حاجتى برخورد، از او به معناى حقيقى كلمه درخواست و سؤال مى‏كند، و از خود او هم سؤال مى‏كند نه از غير او. و لذا مى‏بينيم تمامى حوائجش بر آورده است، و همه سؤالاتش داده شده و تمامى دعاهايش مستجاب است.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه كلمه «من» در جمله‏ ﴿مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ﴾ ابتدائيه است و معنايش اين است كه آنچه كه خداى تعالى مى‏دهد از چيزهايى است كه سؤال مى‏كنند، حال چه همه آنها باشد، و چه بعضى از آنها.

و اگر كلمه «من» تبعيضى مى‏بود چنين معنا مى‏داد كه: خداى تعالى در هر سؤالى، بعضى از آن را مى‏دهد. و حال آنكه مى‏بينيم واقع بر خلاف آن است، و خداوند در پاره‏اى موارد بعضى از خواسته‏ها را مى‏دهد و در مواردى همه آن را عطا مى‏كند. هم چنان كه اگر مى‏فرمود: «و اتيكم كل ما سالتموه - و همه آنچه از او بخواهيد مى‏دهد» نيز بر خلاف واقع بود.

و همچنين اگر مى‏فرمود: «و اتيكم مما سالتموه» باز صحيح نبود، چون معنايش اين مى‏شود كه خداوند بعضى از خواسته‏ها را استجابت مى‏كند و بعضى را استجابت نمى‏كند و به كلى رد مى‏نمايد. علت اينكه اين معنا صحيح نيست اين است كه آيه شريفه در مقام امتنان است و اين معنا با امتنان تناسب ندارد.

كوتاه سخن، معناى آيه چنين است. «خداى تعالى به نوع انسان آنچه كه خواسته است مرحمت فرموده، و هيچ حاجتى نمانده مگر آنكه بر آورده، و بر مى‏آورد، حال يا همه آنها و يا از هر يك مقدارى را كه حكمت بالغه‏اش اقتضاء داشته باشد» .

و گفته شده‏ كه تقدير كلام اين است: «و اتيكم من كل ما سالتموه و ما لم تسئلوه - شما را عطا كرده همه آن چيزهايى را كه درخواست نموده‏ايد و آنها را كه در خواست نكرده‏ايد» ليكن اين معنا مبنى بر اين است كه مراد از «سؤال» سؤال زبانى باشد، و ما قبلا گفتيم كه مطلب خلاف آن است زيرا سياق آيه با سؤال زبانى سازگارى ندارد.

سؤالاعطىحاجترزقمعنای سؤال.اعطاء از هر خواسته.استجابت تکوینی.حاجت فطری.

توضيحى در باره اينكه نعمت‏هاى الهى قابل شمارش نيست ﴿وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا﴾ راغب مى‏گويد كلمه «احصاء» به معناى تحصيل با عدد و بدست آوردن با شماره است و در اصل از «حصا: ريگ» گرفته شده، چون عرب جاهليت، هر چيزى را مى‏خواست بشمارد بوسيله ريگ مى‏شمرد، هم چنان كه ما با سرانگشت خود مى‏شماريم‏.

در اين جمله به اين معنا اشاره شده كه نعمتهاى خدا از محدوده عدد و شماره بيرون است و در نتيجه انسان نمى‏تواند نعمتهايى را كه خداى تعالى به او ارزانى داشته بشمارد.

چگونه مى‏توان نعمتهاى خدا را شمرد و حال آنكه عالم وجود با تمامى اجزاء و اوصاف و احوالش كه همه به هم مرتبط و پيوسته‏اند و هر يك در ديگرى اثر دارد و وجود يكى متوقف بر وجود ديگرى است، نعمتهاى خدا هستند، و اين معنا قابل احصاء نيست.

و شايد همين معنا باعث شده كه نعمت را به لفظ مفرد بياورد و بفرمايد: «نعمة الله» چون هر چه در عالم وجود دارد نعمت او است، و در چنين موردى براى نشان دادن زيادى نعمت احتياجى به جمع نيست چون هر چه با او برخورد مى‏كنيم نعمت او است، البته مراد از «نعمة» جنس آن است كه در نتيجه از نظر معنا با جمع فرقى نمى‏كند.

﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ﴾ كفار - به فتح كاف به معناى كثير الكفران است يعنى كسى كه بسيار كفران مى‏ورزد بخود ستم مى‏كند و شكر نعمت‏هاى خدا را بجا نمى‏آورد و هم چنان كفران مى‏كند تا آنكه كفران، كار او را به هلاكت و خسران منتهى مى‏سازد، و ممكن است معنايش اين باشد كه به نعمت‏هاى خدا زياد ظلم مى‏كند، يعنى شكرش را بجا نياورده كفران مى‏كند.

اين جمله با اينكه استينافى و مستقل است، مطالب قبلى را هم تاكيد مى‏كند، زيرا كسى كه در گفتار ما پيرامون نعمتهاى خدا و چگونگى دادن آنها به انسان تامل كند قطعا خواهد فهميد كه انسان، بخاطر غفلتش از اين همه نعمت ظلم به خودش نموده و نعمتهاى خدا را كفران مى‏نمايد.

نعمتلا تحصوهاشكركفارظلومناشمردنی بودن نعمت.نعمت.ان الانسان لظلوم کفار.ظلوم.

بحث روايتى رواياتى در باره مراد از كلمه طيبه و كلمه خبيثه در آيه ﴿مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ترمذى، نسايى بزار، ابو يعلى، ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن حيان، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه از انس روايت كرده‏اند كه گفت: ظرفى خرما براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آوردند، فرمود: ﴿مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ﴾ تا رسيدند به جمله‏ ﴿تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا﴾ آن گاه فرمود: منظور از شجره طيبه، درخت خرما است، و سپس آيه بعد را تلاوت كردند: ﴿وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ﴾ تا رسيدند به‏ ﴿مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ﴾ و فرمودند مقصود از آن بوته حنظله است‏.

مؤلف: اين معنا كه مقصود از درخت طيب خرما است در روايات ديگرى نيز از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده، ولى بيش از اين دلالت ندارد كه درخت خرما يكى از انواع شجره طيبه است، ذيل اين روايت كه شجره خبيثه را عبارت از حنظله دانسته، با روايتى كه هم اكنون نقل مى‏كنيم منافات دارد.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابى هريره نقل كرده كه گفت: عده‏اى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نشسته بودند، آيه شريفه‏ ﴿اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ﴾ را به ميان آورده، به آن جناب عرض كردند: به نظر ما «شجره خبيثه» همان «كماة» (قارچ) مى‏باشد، حضرت فرمود: كماة كه از «من» (نعمت آسمانى) است و آبش براى چشم شفاء است. و همچنين «عجوة» از بهشت و مايه شفاء از سموم است‏.

مؤلف: مانند اين سخن در حنظله هم مى‏آيد، زيرا آن نيز خواص طبى بسيارى دارد. و در همان كتاب است كه بيهقى در كتاب «سنن» خود از على (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: كلمه «حين» به معناى شش ماه است‏.

مؤلف: اين روايت نيز مانند روايات قبلى مورد اشكال است.

و در كافى به سند خود از عمرو بن حريث نقل مى‏كند كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) در باره آيه شريفه‏ ﴿كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي اَلسَّمَاءِ﴾ سؤال كردم، فرمودند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اصل آن، و امير المؤمنين (علیه السلام) فرع آن، و امامان از ذريه او، شاخه‏هاى آن، و علم امامان ميوه آن، و شيعيان ايشان برگهاى آن است، سپس فرمود: آيا در اين زيادى هست (كه ديگران هم از آن سهمى ببرند) مى‏گويد گفتم: نه به خدا قسم. فرمود: قسم به خدا هر مؤمنى كه متولد مى‏شود، برگى به اين درخت افزوده مى‏گردد، و هر مؤمنى كه بميرد يك برگ از آن مى‏افتد.

مؤلف: اين روايت مبتنى بر اين است كه مراد از كلمه طيبة رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) باشد، و حال آنكه كلمه، در كلام خداى سبحان، بر انسان اطلاق

شده، مانند آيه‏ ﴿بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِيحُ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ﴾ از اين هم كه بگذريم، روايت از نمونه‏هاى تطبيقى كلى بر مصداق است، يعنى خاندان نبوت و پيروانشان، يكى از مصاديق شجره طيبه هستند، دليلش هم، اختلاف روايات در اين تطبيق است در بعضى ها دارد كه، اصل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و فرع على (علیه السلام)، و شاخه‏ها امامان (علیه السلام) و ميوه علم ايشان، و برگ شيعيانند، مانند همين روايتى كه نقل كرديم، و در بعضى دارد: درخت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و فرع آن على (علیه السلام)، و شاخه‏اش فاطمه (علیه السلام)، و ثمره‏اش اولاد فاطمه، و برگ آن شيعيانند، مانند روايتى كه صدوق آن را از جابر از امام باقر (علیه السلام) نقل كرده است‏. و در بعضى ديگر دارد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ائمه (علیه السلام) اصل درخت، و ولايت براى هر كه داخل آن شود فرع آن ميباشد، مانند روايتى كه كافى به سند خود از محمد حلبى از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است‏.

و در مجمع البيان است كه، ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: اين، يعنى جمله‏ ﴿كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ...﴾ مثل بنى اميه است‏.

و در تفسير عياشى از عبد الرحمن بن سالم اشل، از پدرش، از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده كه معناى‏ ﴿ضَرَبَ اَللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ﴾ و آيه بعدش را از آن حضرت پرسيد، در جواب فرمود: اين مثلى است كه خداوند براى اهل بيت پيغمبرش زده، و آن ديگرى مثلى است كه براى دشمنان ايشان زده است، كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ﴾ .

روايتكلمة طيبةخبيثةشجرهکلمة طیبة در روایات.کلمة خبیثة.تطبیقات ولایی.

نقل ورد سخن «آلوسى» كه در روايتى كه بنا بر آن مراد از شجره خبيثه بنى اميه‏اند مناقشه كرده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: آلوسى در تفسير خود روح المعانى مطلبى گفته كه عين عبارتش چنين است: اماميه كه تو خود حال ايشان را مى‏دانى از ابى جعفر (رضى الله عنه) تفسير اين آيه را چنين روايت كرده‏اند: كه منظور از شجره خبيثه بنى اميه، و مراد از شجره طيبه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و على (كرم الله وجهه) و فاطمه (رضى الله عنها)، و آنچه از وى متولد شده ميباشد، و در بعضى روايات اهل سنت تفسير شجره خبيثه به بنى

اميه انكار شده است، از آن جمله: ابن مردويه از عدى بن حاتم نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: خداى تعالى مردم را زير و رو كرده، و عرب را از همه بهتر ديد، و عرب را زير و رو كرده، قريش از همه بهتر بوده و قريش بهترين فاميل عرب بودند، و شجره مباركه‏اى كه خدا در باره‏شان فرموده: ﴿مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ﴾ هم ايشان هستند، زيرا بنى اميه نيز از قريش بودند.

اين سخن خيلى عجيب است، براى اينكه اگر يك امت و يا فاميلى مبارك باشند معنايش اين نيست كه همه آنها و همه دودمان‏هايى كه از آنها منشعب مى‏شوند مبارك باشند، پس روايت آلوسى به فرضى كه صحيح باشد، بيش از اين دلالت ندارد كه قريش شجره مباركه است، و اما اينكه آيا همه شاخه‏هاى منشعب از آن، و حتى بنى عبد الدار، و همه افراد ايشان، كه ابى جهل يكى و ابى لهب يكى ديگر از ايشان است، مبارك باشند از كجا روشن مى‏شود؟ پس اين چه ملازمه است كه آلوسى ميان شجره طيبه بودن قريش و طيب بودن همه فروع آن حتى فاسدهايشان ادعا نموده است وانگهى همين ابن مردويه از عايشه روايت كرده كه او به مروان بن حكم گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم، كه به پدرت و جدت مى‏فرمود: شما شجره ملعونه در قرآن هستيد.

تفسير نويسانى از قبيل طبرى و ديگران، از سهل بن ساعد، و عبد الله بن عمر و يعلى بن مره و حسين بن على، و سعيد بن مسيب، نقل كرده‏اند: كه منظور از آيه‏ ﴿وَ مَا جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ اَلشَّجَرَةَ اَلْمَلْعُونَةَ فِي اَلْقُرْآنِ﴾ بنى اميه هستند.

و عين عبارت سعد اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در خواب ديد، كه بنى فلان، مانند ميمونها بر منبرش جست و خيز مى‏كنند، بسيار ناراحت شد، و ديگر كسى او را خندان نديد تا از دار دنيا رحلت نمود، و بعد از اين خواب بود كه آيه مزبور نازل شد.

و بزودى اين روايت را از عمر و از على (علیه السلام) در تفسير آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً﴾ كه گفته است، منظور از آن، فاجرترين دودمان قريش يعنى

دودمان بنى مغيره و بنى اميه است، نقل خواهيم نمود.

آلوسیبني‌اميهشجره خبيثهتطبيقشجره خبیثه.تطبیق تاریخی.

چند روايت در مورد سؤال قبر و تطبيق آيه: ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا...﴾ بر آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير عياشى از صفوان بن مهران از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: شيطان در هنگام مرگ يكى از شيعيان و دوستداران ما مى‏آيد تا او را از ولايت ما باز بدارد، و از طرف راستش مى‏آيد حريف نمى‏شود، از طرف چپش مى‏آيد همچنين حريف نمى‏شود و همين جا است كه خداى تعالى در باره‏اش مى‏فرمايد: ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ فِي اَلْآخِرَةِ﴾ .

و در همان كتاب از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمودند: وقتى شخصى را در قبرش مى‏گذارند، دو ملك، يكى از طرف راست و يكى از طرف چپ مى‏آيند، و شيطان هم با چشمهايى از مس از پيش رويش پيدا مى‏شود، و فرشتگان مى‏گويند: اين مردى كه در ميان شما پيدا شد چه مى‏گفت و منظورشان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، شخص مدفون، دچار وحشت سختى شده اگر مؤمن باشد مى‏گويد: او محمد فرستاده خدا بود، آن موقع به او مى‏گويد بخواب، خوابى كه در آن هيچ پريشانى نبينى، و قبر او را به مقدار 9 ذراع گشاد مى‏كنند و از همانجا كه خوابيده جاى خود را در بهشت مى‏بيند، و اين است منظور از آيه‏ ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا﴾ و اگر كافر باشد همين پرسش را از او مى‏كنند، و او مى‏گويد: نمى‏دانم آن وقت است كه او را با شيطان مى‏گذارند و مى‏روند.

و در الدر المنثور است كه طيالسى، و بخارى، و مسلم، و ابو داوود، و ترمذى، و نسايى، و ابن ماجه، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و ابن مردويه، از براء بن عازب نقل مى‏كنند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود. وقتى مسلم در قبر مورد سؤال قرار مى‏گيرد گواهى مى‏دهد به اينكه معبودى جز خدا نيست، و اينكه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاده او است و اين همان آيه است كه مى‏فرمايد: ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ فِي اَلْآخِرَةِ﴾ .

و در همان كتاب آمده كه طبرسى در كتاب تفسير اوسط، و ابن مردويه از ابى سعيد خدرى نقل مى‏كنند كه گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم كه

مى‏فرمود: در اين آيه «يثبت الله...»، كلمه آخرت به معناى قبر است‏.

مؤلف: در اين بين روايات بسيارى از شيعه و همچنين از سنى داريم كه در باره جزئيات سؤال قبر، و آمدن دو ملك منكر و نكير و ثبات مؤمن، و لغزش و ضلالت كافر، در دست هست كه در بسيارى از آنها به آيه مورد بحث بعنوان شاهد تمسك شده است.

و ظاهر آنها همين است كه مراد از آخرت، قبر و عالم مرگ باشد، و شايد اين ظهور بر اين اساس مبتنى باشد كه تثبيت، ظاهرش ثبات در غير روز قيامت است، چون خداوند كه اشخاصى را ثبات مى‏دهد در مقامى مى‏دهد كه اگر ندهد دچار لغزش و خطا بشوند، و لغزش و خطا در غير روز قيامت تصور دارد، زيرا روز قيامت روز مجازات به اعمال است، لذا از اين نظر مى‏گوئيم مراد از تثبيت، تثبيت در قبر و عالم مرگ است.

ولى از اين نظر كه تمامى آنچه كه در عالم هستى است چه آنها كه زوال پذيرند و چه غير آنها ثبوتشان بواسطه خداى سبحان است، ديگر فرقى ميان برزخ و قيامت نيست، چه، مؤمن هم در آن عالم و هم در اين عالم ثبوتش بوسيله تثبيت خداى سبحان است، و به همين جهت مى‏گوييم: بهتر اين است كه روايات مذكور را از باب تطبيق گرفته، بگوئيم: يكى از مصاديق تثبيت را بيان مى‏كند.

سؤال قبرتثبيتبرزخروايتتثبیت در قبر.سؤال قبر.قول ثابت.

چند روايت در تطبيق آيه: «الذين بدلوا نعمة الله كفرا...» بر بنى اميه و بنى مغيره‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير عياشى از اصبغ بن نباته نقل مى‏كند كه گفت: امير المؤمنين (صلى الله عليه وآله و سلم) در ذيل آيه: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً﴾ فرمود: مائيم نعمت خدا كه خداوند بر بندگان خود انعام فرموده است‏.

مؤلف: اين روايت نيز از باب تطبيق كلى بر مصداق است.

و در همان كتاب از معصم مسرف از على بن ابى طالب (علیه السلام) نقل كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ اَلْبَوَارِ﴾ فرمود: مقصود دو فاميل از قريش است كه فاجرترين فاميل‏ها بودند، فاميل بنى اميه و فاميل بنى مغيرة.

مؤلف: اين روايت را صاحب برهان نيز آورده، و آن را از ابن شهر آشوب از ابى الطفيل از امير المؤمنين (علیه السلام) نقل كرده است‏.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و طبرانى (در كتاب تفسير اوسط) و ابن مردويه، و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) از طرق مختلفى از على بن ابى طالب (علیه السلام) نقل كرده‏اند كه در ذيل جمله: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً﴾ فرمود: مقصود دو فاميل از قريش است كه فاجرتر از آن دو نيست، بنى مغيره و بنى اميه، اما بنى مغيره كه خدا روز جنگ بدر كارشان را ساخت و اما بنى اميه يك چندى مهلت داده شده‏اند، تا آنچه مى‏خواهند بكنند.

مؤلف: اين روايت از عمر هم نقل شده و بزودى خواهد آمد.

و نيز در همان كتاب آمده كه بخارى در تاريخ خود، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن مردويه، از عمر بن خطاب روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً﴾ گفته است منظور از آنها كه نعمت خدا را كفران كردند دو فاميل از قريش است كه فاجرترين ايشان است، يكى بنى مغيره و يكى بنى اميه كه خدا شر بنى مغيره را در روز بدر، از سر شما كوتاه كرد، و اما بنى اميه چندى مهلت داده شدند.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: به عمر گفتم در باره آيه: ﴿اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللَّهِ كُفْراً﴾ چه مى‏گويى گفت: مقصود از آن دو فاميل از قريش است كه فاجرترين ايشانند، و آنها دايى‏هاى من و عموهاى توأند، اما دايى‏هاى مرا خداوند در جنگ بدر منقرضشان كرد، و اما عموهاى تو، خداوند تا مدتى مهلتشان داده است‏.

و در تفسير عياشى از ذريح از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت شنيدم مى‏فرمود: ابن الكواء خدمت امير المؤمنين (علیه السلام) آمده، از كلام خدا كه مى‏فرمايد: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا﴾، سؤال نمود، حضرت فرمود: مقصود قريشند كه نعمت خدا را مبدل به كفر كرده پيغمبر او را در روز بدر تكذيب نمودند.

مؤلف: اختلافى كه در تطبيق اين روايت و روايات ديگر ديده مى‏شود خود شاهد بر همين است كه مقصود از اين بيانات تطبيق و بيان مصداق است، نه بيان شان

نزول آيه.

بدلوا نعمتبني‌اميهبني‌مغيرهتطبيقکفران نعمت.سردمداران ضلالت.

روايتى در اين باره كه اظهار عجز از شكر نعمت‏هاى الهى شكر است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى از على بن محمد از بعضى از يارانش بطور رفع (يعنى بقيه رجال سند را ذكر نكرده) روايت كرده كه گفته است: على بن الحسين (علیه السلام) هر وقت اين آيه را مى‏خواند: ﴿وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا﴾ مى‏گفت: منزه است آن كس كه به احدى معرفت نعمتهايش را نداده، و تنها معرفت اين معنا را داده كه از معرفت آنها عاجز هستند، هم چنان كه معرفت درك آنها را هم در كسى نگذاشته، تنها معرفت اين معنا را داده كه نمى‏توانند همه نعمتهاى الهى را درك كنند، و خود خداى تعالى هم از عارفين، به اين مقدار قناعت و بلكه سپاسگزارى كرده كه به عجز از معرفت شكرش اعتراف كنند، پس معرفت عجز و تقصير را شكر ايشان دانسته، هم چنان كه اعتراف عالمان به عجز از علم را، علم دانسته است....

شكرعجزنعمتروايتعجز از شکر خود شکر است.نعمت.

دعای ابراهیم برای مکه، دوری از بت‌پرستی و اسکان ذریه آیات ۳۵–۴۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات دعای ابراهیم پس از اسکان اسماعیل در وادی غیر ذی زرع و درخواست‌های مرتبط را یکجا می‌آورند.

وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِيمُ رَبِّ ٱجْعَلْ هَٰذَا ٱلْبَلَدَ ءَامِنًۭا وَٱجْنُبْنِى وَبَنِىَّ أَن نَّعْبُدَ ٱلْأَصْنَامَ
و [ياد كن‌] هنگامى را كه ابراهيم گفت: «پروردگارا، اين شهر را ايمن گردان، و مرا و فرزندانم را از پرستيدن بتان دور دار.
رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلنَّاسِ ۖ فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُۥ مِنِّى ۖ وَمَنْ عَصَانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
پروردگارا، آنها بسيارى از مردم را گمراه كردند. پس هر كه از من پيروى كند، بى گمان، او از من است، و هر كه مرا نافرمانى كند، به يقين، تو آمرزنده و مهربانى.
رَّبَّنَآ إِنِّىٓ أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ ٱلْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ فَٱجْعَلْ أَفْـِٔدَةًۭ مِّنَ ٱلنَّاسِ تَهْوِىٓ إِلَيْهِمْ وَٱرْزُقْهُم مِّنَ ٱلثَّمَرَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ
پروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّه‌اى بى‌كشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان‌] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.
رَبَّنَآ إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِى وَمَا نُعْلِنُ ۗ وَمَا يَخْفَىٰ عَلَى ٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فِى ٱلسَّمَآءِ
پروردگارا، بى‌گمان تو آنچه را كه پنهان مى‌داريم و آنچه را كه آشكار مى‌سازيم مى‌دانى، و چيزى در زمين و در آسمان بر خدا پوشيده نمى‌ماند.
ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى ٱلْكِبَرِ إِسْمَٰعِيلَ وَإِسْحَٰقَ ۚ إِنَّ رَبِّى لَسَمِيعُ ٱلدُّعَآءِ
سپاس خداى را كه با وجود سالخوردگى، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد. به راستى پروردگار من شنونده دعاست.
رَبِّ ٱجْعَلْنِى مُقِيمَ ٱلصَّلَوٰةِ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۚ رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَآءِ
پروردگارا، مرا برپادارنده نماز قرار ده، و از فرزندان من نيز. پروردگارا، و دعاى مرا بپذير.
رَبَّنَا ٱغْفِرْ لِى وَلِوَٰلِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ ٱلْحِسَابُ
پروردگارا، روزى كه حساب برپا مى‌شود، بر من و پدر و مادرم و بر مؤمنان ببخشاى.»

بيان آيات انعام به فرزندان ابراهيم (علیه السلام)، نمونه‏اى ديگر از انعام‏هاى خداى عزيز و حميد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات بعد از تذكرى كه در آيات گذشته يعنى از آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالَ مُوسىَ لِقَوْمِهِ اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ...﴾ به بعد مى‏داد، براى بار دوم نعمتهايى را تذكر مى‏دهد، و نخست نعمتهايى را كه خداى سبحان به عموم بندگان مؤمنش - كه همان بنى اسرائيل از ولد ابراهيم باشند - داده يادآورى مى‏كند و سپس نعمتهاى ديگرش را كه به دودمان ديگر از نسل ابراهيم يعنى فرزند اسماعيل ارزانى داشته خاطرنشان مى‏سازد، و آن نعمتها عبارتست از همان چيزهايى كه ابراهيم (علیه السلام) در دعاى خود از خداى تعالى درخواست نموده و گفته بود ﴿رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً...﴾ كه يكى از آنها طلب توفيق بر اجتناب از بت‏پرستى و يكى نعمت امنيت مكه و يكى تمايل دلها به سوى اهل مكه و يكى برخوردارى آنان از ميوه‏ها، و غير آنست، و همه آنها بدين جهت كه «عزيز» و «حميد» بودن خدا را اثبات كند، خاطر نشان شده است.

﴿وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً﴾ .

يعنى بياد آور آن وقتى كه ابراهيم چنين و چنان گفت. كلمه «هذا» اشاره به مكه است - كه خدا روز به روز بر حرمتش بيفزايد.

خداى تعالى نظير اين دعا را بطور مختصر در جاى ديگر حكايت كرده و فرموده: ﴿وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ قَالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلىَ عَذَابِ اَلنَّارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ .

ابراهیمانعامذریهمکهدعامحور دعا و انعام به ذریه.ولد ابراهیم و نعمت‌های عام.انعام‌های خداى عزیز حمید.تذکر نعمت.

استظهار اينكه ابراهيم (علیه السلام) دو بار از خداوند براى «مكه» امنيت طلبيده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

ممكن هم هست از اختلافى كه ميان اين دو نقل و دو حكايت هست كه از يكى تعبير كرده به «﴿اِجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً﴾ اين را شهر امنى قرار ده» و از ديگرى تعبير كرده به «﴿اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً﴾ اين شهر را ايمن كن» چنين استفاده شود كه ابراهيم خليل (علیه السلام) دو نوبت اين دعا را كرده، يكى موقعى كه مكه صورت شهر به خود نگرفته بوده و بار ديگر موقعى كه به صورت شهر در آمده بود، چون ابراهيم (علیه السلام) مكرر به مكه و به سركشى هاجر و اسماعيل رفته بود. و آن وقت كه اسماعيل و مادرش را در آنجا اسكان داد و به سرزمين فلسطين برگشت، و براى نوبت دوم به ديدن آنها رفت ديد كه قوم «جرهم» دور فرزندش را گرفته و به وى روى آورده‏اند، در اين موقع از خداى تعالى خواسته است كه اين محل را شهرى امن قرار دهد - چون شهر نبود - و مؤمنين از اهلش را از ثمرات روزى فرمايد. و آن وقت كه سرزمين مزبور را به صورت شهرى ديده از خداى خواسته است كه اين شهر را محل امنى قرار دهد.

يكى از مؤيدات احتمال مذكور اختلافات ديگرى است كه در اين دو آيه به چشم مى‏خورد. در آيه بقره براى اهل شهر دعا كرده و برخوردارى از ثمرات را خواسته است، ولى در آيات مورد بحث برخوردارى ثمرات به اضافه چند چيز ديگر را تنها براى ذريه خود خواسته است.

و بنابراين، مى‏توان فهميد كه اين آيات كه حكايت دعاى ابراهيم (علیه السلام) است آخرين مطلبى است كه قرآن كريم از كلام و دعاى ابراهيم نقل مى‏كند. و نيز مى‏توان جزم كرد بر اينكه ابراهيم (علیه السلام) اين دعا را بعد از اسكان اسماعيل و هاجر و جمع شدن قبيله جرهم و ساختن خانه كعبه و پديد آمدن شهرى به نام مكه به دست ساكنينش در آنجا، كرده است. و فقره‏هاى اين آيات همه دليل و مؤيد اين احتمال است.

و بنابراينكه اين احتمال را نپذيريم و بگوييم هر دو دسته آيات يك حكايت است و ابراهيم يك بار دعا كرده بوده آن وقت بايد بگوييم از جمله «رب اجعل...» چيزى حذف شده و تقديرش چنين است: «رب اجعل هذا البلد بلدا آمنا - پروردگارا اين شهر را شهر امنى قرار ده» . ـ

چيزى كه هست در يك نقل مشار اليه «هذا» حذف شده و در نقل ديگر موصوف حذف شده تا كلام كوتاهتر شود.

امنیتمکهبلددعاابراهیمدو نوبت دعای امنیت.درخواست امنیت برای مکه.زمینه بلد آمین.

امنيتى كه ابراهيم (علیه السلام) براى مكه خواست امنيت تشريعى بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مقصود از امنيتى كه آن جناب درخواست كرده امنيت تشريعى است، نه تكوينى. و همانطور كه در تفسير همين مطلب در سوره بقره گفتيم مقصود اين است كه قانونى امنيت اين شهر را تضمين كند، نه اينكه هر كه خواست امنيت آن را بر هم زند - مثلا - دستش بخشكد، و همين امنيت - بر خلاف آنچه شايد بعضى توهم كرده باشند - نعمت بسيار بزرگى و بلكه از بزرگترين نعمتهايى است كه خداوند بر بندگان خود انعام كرده است.

چون اگر قدرى در همين حكم حرمت و امنيت قانونى كه ابراهيم به اذن پروردگارش براى اين شهر تشريع نموده دقت كنيم، و اعتقادى كه مردم در طول چهار هزار سال به قداست اين بيت عتيق داشته و تا امروز هم دارند ارزيابى كنيم، آن وقت مى‏فهميم كه چه خيرات و بركات دينى و دنيوى نصيب مردم آن و نصيب ساير اهل حق كه هواخواه اين شهر و مردم اين شهر بوده و هستند شده است. اگر به تاريخ هم - كه قطعا آنچه را ضبط نكرده بيش از آنى است كه ضبط نموده - مراجعه كنيم خواهيم ديد كه اهل اين شهر از چه بلاهايى كه ديگر شهرها ديده‏اند مصون مانده‏اند، آن وقت مى‏فهميم كه همين امنيت تشريعى مكه چه نعمت بزرگى بوده كه خدا نصيب بندگان خود كرده است.

﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنَّاسِ ... غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ .

وقتى گفته مى‏شود «جنبه» و يا «اجنبه» به اين معنا است كه آن را دور كرد. و درخواست ابراهيم از خداى تعالى كه او را از پرستش بتها دور گرداند، پناهندگى او است به خداى تعالى از شر گمراه كردنى كه او به بتها نسبت داده و گفته است: ﴿رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ...﴾ .

و پر واضح است كه اين دور كردن هر جور و هر وقت كه باشد بالأخره مستلزم اين است كه خداى تعالى در بنده‏اش به نحوى از انحاء تصرف بكند. چيزى كه هست اين تصرف به آن حد نيست كه بنده را بى اختيار و مجبور سازد و اختيار را از بنده سلب نمايد، چون اگر دور كردن به اين حد باشد ديگر چنين دور بودنى كمالى نيست كه شخصى مثل ابراهيم (علیه السلام) آن را از خدا مسألت نمايد.

پس برگشت اين دعا در حقيقت به همان معنايى است كه قبلا خاطر نشان شده بود كه: ﴿يُثَبِّتُ اَللَّهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثَّابِتِ...﴾ و آن اينكه: هر چه از خيرات چه فعل باشد و چه ترك، چه امر وجودى باشد چه عدمى، همه نخست منسوب به خداى تعالى است و پس از آن منسوب به بنده‏اى از بندگان اوست، بخلاف شر كه چه فعل باشد و چه ترك، ابتداء منسوب به بنده است، و اگر هم به خدا نسبت مى‏دهيم آن شرورى را نسبت مى‏دهيم كه خداوند بنده‏اش را به عنوان مجازات مبتلا به آن كرده باشد - كه بيانش مفصل گذشت.

پس اجتناب از بت‏پرستى وقتى عملى مى‏شود كه خداوند به رحمت و عنايتى كه نسبت به بنده‏اى دارد او را از آن اجتناب (دورى) داده باشد. و خلاصه، صفت اجتناب داشتن از بت‏پرستى صفتى است كه بنده بعد از تمليك خداى تعالى مالك آن مى‏شود، و مالك بالذات آن تنها خداست. هم چنان كه هدايت راه يافتگان نيز از خود ايشان نيست، بلكه خداوند به ايشان تمليك نموده. خداى تعالى آن را بالذات مالك است و بنده به تمليك خدا مالك آن مى‏شود، نه اينكه هدايت خدا چيزى و هدايت بنده چيز ديگرى باشد. كوتاهترين و ساده‏ترين بيانى كه اين معنا را افاده كند عبارتى است كه در كلمات اهل بيت عصمت (علیه السلام) آمده كه فرموده‏اند: «خداوند بنده خود را موفق به عمل خير و يا ترك عمل زشت مى‏كند» .

امنیت تشریعیمکهحرمقانوننعمتدرخواست امنیت.حرم و امنیت تشریعی.

توضيحى در مورد اينكه آن جناب از خدا خواست او و فرزندانش را از بت پرستى دور بدارد: ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس خلاصه كلام اين شد كه: منظور از جمله «و اجنبنى» درخواست صنعى است از خدا در ترك بت‏پرستى، و به عبارت ديگر از خداى خود درخواست مى‏كند كه او را و فرزندانش را از پرستش بتها نگهدارى نموده، و در صورتى كه خود آنان بخواهند به سوى حق هدايتشان كند، و اگر از او خواستند تا دين حق را افاضه‏شان فرمايد افاضه‏شان بفرمايد، نه اينكه ايشان را حفظ بكند، چه اينكه خودشان خواهان اين حفظ باشند و يا نباشند، و دين حق را افاضه‏شان بكند، چه اينكه خود آنان خواهان آن باشند و يا نباشند - اين است معناى دعاى آن جناب.

و از آن فهميده مى‏شود كه نتيجه دعا براى بعضى از كسانى است كه جهت ايشان دعا شده هر چند كه لفظ دعا عمومى است، و ليكن تنها در باره كسانى مستجاب مى‏شود كه خود آنان استعداد و خواهندگى داشته باشند، و اما معاندين و مستكبرينى كه از پذيرفتن حق امتناع مى‏ورزند دعا در حق ايشان مستجاب نمى‏شود. و ما به زودى اين معنا را توضيح بيشترى مى‏دهيم ان شاء الله.

اجنبنیبت‌پرستیهدایتصنع الهیاختیاراجنبنی و بنی ان نعبد الاصنام.دوری از پرستش بت‌ها.درخواست هدایت در صورت اراده حق.دعا برای خود و فرزندان.

مقصود از «بنى» كه ابراهيم (علیه السلام) براى خود و آنان دورى از پرستش بتها را درخواست نمود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مطلب ديگر اينكه: ابراهيم (علیه السلام) در اين دعا براى خود و فرزندانش دعا مى‏كند و مى‏گويد: ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ و معلوم است كه كلمه «بنى» تمامى فرزندانى را كه از نسل او پديد آيند شامل مى‏شود، و آنها عبارتند از دودمان اسماعيل و اسحاق. كلمه «ابن» در لغت عرب همانطور كه بر فرزند بلا فصل اطلاق مى‏شود، بر فرزندان پشتهاى بعدى نيز اطلاق مى‏شود، هم چنان كه قرآن كريم ابراهيم را پدر مردم عرب و يهود زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خوانده و فرموده است: ﴿مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ﴾ . و اطلاق بنى اسرائيل (فرزندان يعقوب) هم بر يهوديان عصر نزول قرآن - كه بسيار است و شايد در چهل و چند جاى قرآن اطلاق شده باشد - از همين باب است.

پس ابراهيم (علیه السلام) در اين آيه دورى از بت‏پرستى را براى خودش و براى فرزندانش به آن معنا كه گذشت مسألت مى‏دارد.

ممكن هم هست كه كسى بگويد از قراين حال و گفتار بر مى‏آيد كه دعا تنها براى فرزندان اسماعيل بوده، كه جدشان اسماعيل در حجاز سكونت گرفت، و ديگر شامل حال فرزندان اسحاق نيست.

ابراهيم (علیه السلام) بعد از دعاى‏ ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ افزود: ﴿رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنَّاسِ﴾ و با اين جمله در حقيقت خواسته است دعاى خود را تعليل نمايد. و اگر مجددا نداى «رب» را تكرار كرده به منظور تحريك رحمت الهى بوده است، و اين را مى‏رساند كه: پروردگارا اگر من درخواست كردم كه مرا و فرزندانم را از پرستش بتها دور بدارى بدين جهت بود كه اين بتها بسيارى از مردم را گمراه كرده‏اند. و اگر نسبت گمراه كردن را به بتها داده با اينكه مشتى سنگ و چوبند، از جهت ارتباطى است كه ميان آنان و اضلال خلق هست، هر چند كه ارتباط شعورى نباشد، و لازم هم نيست كه هر فعلى را و يا هر اثرى را به چيزى نسبت بدهيم كه آن چيز شعور داشته باشد و ارتباط فعل با آن چيز ارتباط شعورى بوده باشد.

﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ اين جمله تفريع بر جملات قبلى است، و معنايش اين مى‏شود: حال كه بسيارى از مردم را اين بتها گمراه كرده‏اند چون مايه پرستش و پناه بردن مردم به آنها هستند، و حال كه من خود و فرزندان خود را

به درگاه تو پناه دادم كه تو ما را از عبادت آنها بر حذر بدارى، لا جرم ما بندگانت به دو طائفه منقسم مى‏شويم: يكى گمراهان و منحرفين از راه توحيد، و يكى هم آنهايى كه خود را به دامن لطف تو انداخته‏اند كه در حفظ تو از بت‏پرستى دور باشند، ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي...﴾ .

بنیذریهاسماعیلاسحاقاصنامدعا برای بنی.دوری از اصنام.

مراد از تبعيت در جمله: ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي﴾ پيروى هم در اعتقاد و هم در عمل است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اگر در تفريع خود تعبير «تبعنى» را آورد، با اينكه «اتباع» به معناى پيروى در راه است، و همچنين كلمه «اضلال» را بكار برد كه آن هم اشاره به راه دارد بدين منظور است كه بفهماند مقصود از «اتباع» صرف پيروى در عقيده و اعتقاد به توحيد نيست، بلكه در راه او سير كردن و سلوك طريقه او كه اساسش اعتقاد به وحدانيت خداى سبحان است، و خود را به دامن خداى تعالى انداختن و در معرض او قرار دادن است تا او وى را از پرستش بتها دور بدارد.

مؤيد اين مطلب جمله‏ ﴿وَ مَنْ عَصَانِي﴾ است كه در مقابل جمله «فمن تبعنى» قرارش داده، چون در جمله مذكور عصيان را به خودش نسبت داده، نه به خدا، و نگفته است «و من كفر بك - و هر كه به خدايى تو معتقد نباشد»، و نيز نگفته «و من عصاك - و هر كه تو را عصيان كند»، هم چنان كه در جمله اول هم نگفت: «فمن آمن بك - هر كه به تو ايمان آورد»، و يا «فمن اطاعك - هر كه تو را اطاعت كند»، و يا «فمن اتقاك - هر كس كه از تو بپرهيزد»، و امثال آن.

پس معلوم مى‏شود كه مقصود از پيروى او، پيروى از دين و دستورات شرع او است - چه دستورات مربوط به اعتقادات و چه مربوط به اعمال - هم چنان كه مقصود از عصيان او، ترك سيره و شريعت و دستورات اعتقادى و عملى اوست.

كانه خواسته است بگويد: هر كه در عمل به شريعت من و مشى بر طبق سيره من، مرا پيروى كند او به من ملحق است و به منزله فرزندان من خواهد بود، و من اى خدا از تو مسألت مى‏دارم مرا و ايشان را از اينكه بت بپرستيم دور بدار، و هر كه مرا در عمل به شريعتم نافرمانى كند و يا در بعضى از آنها عصيان بورزد، چه از فرزندانم باشد و چه غير ايشان، خدايا او را به من ملحق مفرما، و من از تو درخواست نمى‏كنم كه او را هم از شرك دور بدارى، بلكه او را به رحمت و مغفرت خودت مى‏سپارم.

از اين بيان چند نكته معلوم مى‏شود: يكى اينكه جمله‏ ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ تفسير جمله قبلى است كه عرض مى‏كرد ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ . به اين معنا كه مراد از فرزندان را كه در آيه قبل بود توسعه و

تخصيص مى‏دهد. فرزندان خود را به عموم پيروانش تفسير نموده، و فرزندان واقعى خود را به همان پيروان تخصيص زده و عاصيان ايشان را از فرزندى خود خارج مى‏كند.

تبعیتتوحیدعملاعتقاداضلالتبعیت بر پایه توحید.فمن تبعنی فانه منی.اضلال و ترک راه.پیروی در اعتقاد و عمل.

ابراهيم (علیه السلام) پيروى و تبعيت را ملاك انتساب افراد به خود دانسته است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كوتاه سخن، ابراهيم (علیه السلام) پيروان بعدى خود را به خود ملحق مى‏سازد و عاصيان را هر چند كه از فرزندان واقعيش باشند به مغفرت و رحمت خدا مى‏سپارد.

قرآن كريم هم اين معنا را در جاى ديگر گوشزد كرده و مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ أَوْلَى اَلنَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُ وَ هَذَا اَلنَّبِيُّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا...﴾ .

اين توسعه و تضييق، و تعميم و تخصيص، از ابراهيم خليل (علیه السلام) نظير مطلبى است كه از مجموع گفته‏هاى او و پروردگارش - بنا به حكايت قرآن كريم - استفاده مى‏شود كه در سوره بقره عرض مى‏كند: ﴿وَ اُرْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ اَلثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ قَالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلىَ عَذَابِ اَلنَّارِ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ ، چون در اين آيه نخست رزق را براى اهل مكه مسألت مى‏دارد و سپس همين مسألت خود را به مؤمنين ايشان اختصاص مى‏دهد، و خداى تعالى در پاسخش همان درخواست را تعميم داده تا شامل كفار هم بشود.

نكته دومى كه ممكن است از كلام ابراهيم (علیه السلام) استفاده شود اين است كه در باره پيروانش عرض كرد «از من است» و اما نسبت به آنها كه عصيانش كنند سكوت كرد، و اين خود ظهور دارد در اينكه خواسته است همه پيروانش را كه تا آخر دهر بيايند پسر خوانده خود كند، و همه آنهايى را كه نافرمانيش كنند بيگانه معرفى نمايد، هر چند كه از صلب خودش باشند. گو اينكه اين احتمال هم هست كه خواسته است متابعين خود را پسر خوانده خود معرفى نمايد و نسبت به عاصيان خود سكوت كرده چون سكوت دلالت صريحى بر نفى ندارد.

و در صورتى كه آيه شريفه بر اين معنا دلالت داشته باشد اشكالى از جهت عقل وجود ندارد، زيرا لازم نيست كه ولادت طبيعى ملاك در نسب از حيث نفى و اثبات باشد، و هيچ امتى را هم سراغ نداريم كه در اثبات و نفى نسب، تنها به مساله ولادت طبيعى

اكتفاء كنند، بلكه تا آنجا كه تاريخ نشان مى‏دهد لا يزال در اين نسبت تصرف نموده، يك جا توسعه و جايى ديگر تضييق مى‏دهند، هم چنان كه اسلام را هم مى‏بينيم كه در اين نسبت تصرفاتى كرده، پسر خوانده، زنازاده، فرزند كافر، و مرتد را نفى نموده، و گفته كه اينان فرزند نيستند، و در مقابل رضيع (بچه‏اى كه از زنى ديگر شير خورده) و متولد در بستر زناشويى - هر چند كه احتمال خلاف هم داشته باشد - را فرزند خوانده (با اينكه رضيع فرزند طبيعى نيست). و همچنين در كلام مجيدش پسر نوح را رسما از پسرى نوح نفى كرده و فرموده‏ ﴿إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ﴾ .

سوم اينكه هر چند به طور صريح براى عاصيان خود طلب مغفرت و رحمت نكرد، و تنها در جمله‏ ﴿وَ مَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ ايشان را در معرض مغفرت خداى قرار داد، و ليكن كلامش بدون اشاره به اين جهت نيست كه رحمت الهى را جهت ايشان هم خواسته است. آرى، درست است كه سيره و طريقه او آدمى را براى رحمت الهى و محفوظ ماندن از پرستش بتها آماده مى‏سازد ليكن چنان هم نيست كه هر كس طريقه او را پيش گيرد معصوم و هر كس آن را ترك گويد به كلى از رحمتش مايوس شود، چون اين مقدار از گناه مانع شمول رحمت حق نمى‏شود، هر چند كه مقتضى آن هم نيست. اين را هم مى‏دانيم كه مقصود از نافرمانى در جمله‏ ﴿وَ مَنْ عَصَانِي﴾ تنها شرك به خداى تعالى نيست تا با آيه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ﴾ كه درخواست آمرزش از شرك را بى فايده مى‏داند منافات داشته باشد.

اين حاصل آن نكاتى است كه دقت و تدبر در دو آيه كريمه آن را افاده مى‏كند، و با در نظر داشتن آن ديگر جايى براى اشكال و جوابى كه مفسرين در اين دو آيه آورده‏اند باقى نمى‏ماند، و بلكه اشكالى دور از ذوق سليم مى‏گردد.

انتسابتبعیتاولی الناسمغفرتعاصیملاک انتساب به ابراهیم.پیروان مؤمن.سپردن عاصیان به مغفرت خدا.این النبی در آیه اولی الناس.

بى‏پايگى اشكالاتى كه در باره دعاى ابراهيم (علیه السلام) مطرح شده و از آن جمله اينكه گفته‏اند چگونه آن جناب دعاى غير مستجاب كرده و براى همه فرزندان خود دورى از شرك را خواسته است؟

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آرى، مفسرين دو اشكال در اين دو آيه كرده و جوابهايى از آنها داده‏اند، كه با در نظر گرفتن چند نكته‏اى كه گفتيم نه اشكالها وارد است، و نه جوابها جواب.

اشكال اول اينكه: ظاهر جمله‏ ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ اين است كه ابراهيم (علیه السلام) مصونيت از پرستش بتها را هم براى خود مسألت كرده و هم براى

همه فرزندان خود، و اين خود دعائى است غير مستجاب زيرا قريش هم جزء فرزندان وى بودند و آنان اهل شرك و بت‏پرست بودند، و چطور ممكن است پيغمبرى بزرگوار چون ابراهيم خليل (علیه السلام) دعايى بكند كه مى‏داند غير مستجاب است؟ و يا چگونه ممكن است خداى سبحان چنين دعايى را با اينكه لغو و بى معنا است از او حكايت بكند، و اصلا آن را رد نفرمايد، با اينكه روش قرآن كريم همواره چنين است كه سخن بيهوده و پيشنهادهاى لغو را رد مى‏كند؟ از اين هم كه بگذريم مگر انبياء معصوم از هر گناه نيستند، و با داشتن چنين مقامى ديگر چه معنا دارد كه مصونيت از كفر و پرستش بتها را از خدا درخواست نمايد؟.

آن گاه از آن جواب داده‏اند كه مقصود از فرزندانى كه مى‏گوييم دعاى وى در حق آنان مستجاب نشد، فرزندان با واسطه آن جناب است، نه فرزندان خود او، چون دعاى آن جناب در حق فرزندان خودش يعنى اسحاق و اسماعيل و غير آن دو مستجاب شد.

بعضى‏ ديگر هم گفته‏اند: «مقصود فرزندانى است كه در هنگام اين درخواست موجود بوده‏اند و دعاى وى در حق ايشان مستجاب شد، چون همه آنان موحد بوده‏اند» .

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «چه عيب دارد كه منظور از فرزندان را همه ذريه او بگيريم و بگوييم نسبت به بعضى مستجاب شد و نسبت به ديگران نشد» .

بعضى ديگر در بت‏پرستى فرزندان آن جناب توقف كرده‏اند:

يكى‏ گفته فرزندان مشرك او بت را نمى‏پرستيدند، بلكه آنها را شفعاى درگاه خدا مى‏پنداشتند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: آنها «اوثان» را مى‏پرستيدند، نه «اصنام» را و اين دو با هم فرق دارند. صنم تمثال‏هاى مجسم است، و وثن تمثالهاى غير مجسم.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ايشان بت نمى‏پرستيدند، بلكه بخاطر اينكه دسترسى به خانه كعبه نداشتند سنگى را نصب مى‏كردند و مى‏گفتند: خانه خدا هم از سنگ است، آن وقت

دور آن طواف مى‏كرده‏اند، و آن سنگ را خانه دوار و قابل انتقال مى‏ناميدند.

ولى خواننده محترم به خوبى نسبت به سقوط و بى اعتبارى اين پاسخها واقف است. اما پاسخ اول و دوم براى اينكه خلاف ظاهر لفظ آيه است، چون كلمه «بنى» همه فرزندان را شامل است. و اما وجه سوم آن نيز باطل است، زيرا اشكال در اين نبود كه چرا دعاى يك پيغمبر و يا بعضى از آن مستجاب نشده، چون ممكن است دعايى بر خلاف حكمت باشد. بلكه اشكال در اين بود كه حكايت و نقل گفتارهاى لغو و رد نكردن آن از شان قرآن كريم دور است.

بقيه وجوهى هم كه نقل كرديم اشكالش اين است كه ملاك گمراهى در عبادت اصنام مساله شركت در عبادت است، و اين عمل در همه فرضهايى كه نقل شد موجود است، يعنى هم پرستش صنم شرك است، و هم پرستش وثن و هم طواف به دور سنگ.

اشکالاستجابتدعابت‌پرستیذریهاشکال بر عدم استجابت ظاهری دعا.دعا برای دوری از بت‌پرستی.ماهیت دعا و استجابت.

ضعف وجوهى كه در جواب به اين سؤال كه چگونه ابراهيم (علیه السلام) با اينكه معصوم بوده درخواست دورى از شرك را كرده است؟ گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ ديگر از اين اشكال كه چطور ابراهيم با داشتن مقام عصمت درخواست دورى از شرك كرده چنين جواب داده‏اند كه: مقصود ثبات در عصمت و دوام در آن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اين سؤال را از باب هضم نفس (و به اصطلاح فارسى شكسته نفسى) گفته است و خواسته است احتياج خود به فضل او را اظهار بدارد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور اين بوده كه از شرك خفى محفوظ باشد، نه شرك جلى، كه با مصونيت انبياء منافات دارد.

همه اين وجوه باطل است: اما اولى براى اينكه عصمت همانطور كه حدوثا در انبياء لازم است، بقاى آن نيز لازم است، و همانطور كه درخواست حدوث آن از انبياء صحيح نيست - چون تحصيل حاصل است - همچنين درخواست بقاى آن نيز صحيح نيست.

منشا اشتباهى كه اين آقايان كرده‏اند اين است كه پنداشته‏اند فيضى كه از ناحيه خداى مفيض به انبياى مستفيض مى‏رسد از ملك خدا بيرون مى‏رود، و انبياء مالك مستقل آن مى‏شوند و چون مالك مى‏شوند ديگر درخواست آن هم از كسى كه سابقا مالك بود، ولى فعلا مالك نيست معنا ندارد. و به عبارتى ديگر وقتى خداى تعالى حدوث و يا بقاى چيزى را اراده كرد آن چيز ديگر از آنچه كه هست تغيير نمى‏پذيرد

(و خلاصه از تحت سلطه خدا بيرون رفته) و خود او هم قادر بر تغيير آن نيست، و يا مشيتش بر تغيير آن تعلق نمى‏گيرد، (و العياذ بالله خدا در باره آن دستبند به دست خود زده است) و اين خطاى بزرگى است. بلكه هر گيرنده فيضى بعد از گرفتن فيض، باز هم به خداى مفيض محتاج است و احتياجش بعد از فيض عين آن احتياجى است كه قبل از فيض داشت، هم چنان كه ملك نسبت به آن فيض بعد از افاضه هم باقى است، و مالكيتش نسبت به آن بعد از دادن آن، عين آن مالكيتى است كه قبل از دادن و افاضه داشت، بدون اينكه ذره‏اى فرق كرده باشد، و قدرت و خواست خداى تعالى در باره آن هميشه على السويه است، هر چند كه بعد از افاضه و قضاء حتم، داده خود را پس نگيرد. بنابراين، درخواست بنده مستفيض و سؤال او، اثر و خاصيت احتياج ذاتى او است، نه اثر نداشتن، تا بگويى با داشتن، ديگر سؤال معنا ندارد - دقت فرمائيد - ما در اين معنا مكرر پيرامون اين مساله بحث‏هاى مفصلى كرده‏ايم. و اما اينكه بعضى از ايشان در پاسخ از اشكال گفته‏اند: ابراهيم شكسته نفسى كرده، در جوابشان مى‏گوييم: شكسته نفسى در غير ضروريات عيبى ندارد، و اما در مسائل ضرورى درست نيست، و مثل اين ميماند كه كسى از باب شكسته نفسى بگويد من انسان نيستم، و مقصودش هم اين نباشد كه من انسان كامل نيستم، بلكه اين باشد كه من اصلا از افراد اين نوع و اين ماهيت نيستم، و اين دروغ است، و به نظر آقايان كه عصمت را براى انبياء از امور ضرورى مى‏دانند درخواستش همين حكم را دارد.

و اما پاسخ سوم و اينكه منظور از درخواست مزبور مصونيت از شرك خفى بوده، در جوابش مى‏گوييم شرك خفى به معناى ركون و توجه به غير خداست كه خود داراى مراتبى است، و شديدترين مراتب آن شرك جلى كه ضلالت است، نه بقيه مراتب آن.

و ما مى‏بينيم ابراهيم (علیه السلام) درخواست خود را چنين تعليل نموده كه «انهن اضللن... - اين بتها بسيارى از مردم را گمراه كرده‏اند...» از اينجا مى‏فهميم كه در خواستش مصونيت از شرك جلى و همان شركى بوده كه بسيارى از مردم به خاطر آن گمراه شده‏اند، نه شرك خفى و صرف ركون و توجه به غير خدا. مگر اينكه كسى ادعا كند كه مقصود از اصنام تنها بتها نيست، بلكه هر چيزيست كه جز خدا مورد توجه انسان قرار گيرد.

و مقصود از عبادت هم پرستش نيست، بلكه صرف توجه و التفات است، كه اين هم ادعايى است بى دليل.

عصمتشركدعاثباتهضم نفسعصمت و درخواست دوری از شرک.شرک جلی و خفی.

نقل و رد وجوهى كه در پاسخ به اين شبهه كه چرا ابراهيم (علیه السلام) براى مشركين طلب مغفرت نموده؟ گفته‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اشكال ديگرى كه مفسرين‏ بر كلام ابراهيم كرده و در مقام پاسخ از آن بر آمده‏اند اين است كه چرا در جمله‏ ﴿وَ مَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ طلب مغفرت براى مشركين كرده است، با اينكه مغفرت خدا شامل مشرك نمى‏شود، زيرا خود خداى تعالى فرموده: «﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ﴾ خدا اين گناه را كه به وى شرك بورزند نمى‏آمرزد» .

آن گاه در جواب از آن، يكى گفته‏ است: نيامرزيدن شرك دليلش همين آيه ايست كه گذشت، و اين آيه قرآن است و قرآن بر خاتم انبياء نازل شده، نه بر ابراهيم، و از كجا كه قبل از اسلام گناه شرك مانند ساير گناهان قابل آمرزش نبوده باشد، و ابراهيم بر اساس شريعت خود درخواست نكرده باشد. يكى‏ ديگر گفته: مراد از مغفرت و رحمت، مغفرت و رحمت بعد از توبه مشرك است، و قيد توبه در كلام حذف شده.

ديگرى‏ گفته است: مقصود آن جناب اين بوده كه هر كه مرا عصيان كند و بر شرك خود استوار بماند تو بخاطر اينكه غفور و رحيمى مى‏توانى او را از شرك به سوى توحيد بكشانى، و مشمول مغفرت و رحمت خود كنى.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مقصودش از مغفرت پوشاندن شرك مشرك، و مقصودش از رحمت شتاب نكردن در عقاب او است. و معنايش اين است كه پروردگارا هر كس كه از فرمان من سر بتابد تو شركش را در دنيا پوشيده بدار و با تاخير عقابت، او را مورد رحمت قرار ده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معناى آن همان چيزيست كه از ظاهرش استفاده مى‏شود و حاجت به هيچ توجيهى ندارد و اشكالى هم وارد نيست، زيرا آن روز ابراهيم (علیه السلام) نمى‏دانسته كه خدا شرك را نمى‏آمرزد، و ندانستن اين حكم نقص نيست زيرا آمرزيدن شرك جزء محالهاى عقلى نيست كه هر كسى آن را درك كند، و عقل هيچ امتناعى نمى‏بيند در اينكه خداوند شرك را هم بيامرزد، تنها دليلى كه در مساله هست دليل نقلى است كه ممكن است آن روز به گوش ابراهيم (علیه السلام) نخورده باشد و

كسى هم سند نداده كه انبيا بايد در يك روز و بلكه در يك آن تمامى ادله نقلى را ياد بگيرند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند مقصود از عصيان، معصيت پائين‏تر از شرك است.

اين بود جوابهايى كه از اشكال مذكور داده‏اند، و هيچ يك از آنها صحيح نيست.

اما اولى براى اينكه اين ادعا كه شرك در شرايع قبل از اسلام جائز المغفرت بوده، ادعايى است بدون دليل، بلكه دليل بر خلاف آن هست، زيرا قرآن حكايت مى‏كند كه خداى تعالى خطاب كرده به آدم كه شريعتش اولين شريعت است، و به او فرمود: ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلنَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾ . و از مسيح (علیه السلام) كه شريعتش آخرين شريعت سابق بر اسلام است حكايت مى‏كند كه گفت: ﴿إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اَللَّهُ عَلَيْهِ اَلْجَنَّةَ وَ مَأْوَاهُ اَلنَّارُ وَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَارٍ﴾ .

آرى، دقت در آيات مربوط به قيامت و بهشت و جهنم و همچنين آيات شفاعت و آياتى كه كلمات انبياء را در دعوتهاى خود حكايت مى‏كند، جاى هيچ ترديدى باقى نمى‏گذارد كه در همه شرايع اين معنا گوشزد بشر شده كه براى مشرك هيچ راه نجاتى نيست، مگر توبه قبل از مرگ.

اما دومى براى اينكه مقيد كردن مغفرت و رحمت به صورت توبه مشرك، تقيدى است بى دليل، علاوه بر اينكه مشرك توبه كار جزو ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي﴾ است نه جزو ﴿وَ مَنْ عَصَانِي﴾، چون توبه از شرك متابعت ابراهيم است، و اگر مقصود از ﴿مَنْ عَصَانِي﴾ چنين افرادى بودند ديگر معادله معنا نداشت، و يك طرفى مى‏شد.

و اما سوم و چهارم براى اينكه ظاهر آيه بر خلاف آن دو است، چون ظاهر آن اين است كه خداوند مشرك را در حين عصيان بيامرزد و رحم كند، نه بعد از آنكه توبه كرد و به اطاعت گراييد. علاوه، ظاهر آمرزش گناه، برداشتن آثار سوء آن است، حال يا در دنيا و يا مطلقا. و اما برداشتن عقاب دنيوى و تاخير آن به آخرت، آمرزش نيست، اگر

هم باشد معنايى است دور از فهم عرف.

و اما پنجم - كه از همه وجوه ديگر بعيدتر است - براى اينكه از مثل ابراهيم خليل (علیه السلام) آن هم در اواخر عمرش كه گفتيم اين دعا را در آن موقع كرده است بسيار بعيد است كه يكى از واضحات معارف دينى را ندانسته باشد، و به قول شما به گوشش نخورده باشد، و از در جهل و نادانى اين درخواست را براى مشركين بكند، آن هم بدون اينكه قبلا از خداى تعالى اجازه‏اى بگيرد، چون اگر اجازه گرفته بود خداوند حكم مساله را برايش بيان مى‏كرد، و مى‏فرمود كه چنين چيزى ممكن نيست، و از قرآن كريم هم بعيد است كه چنين جهل و كلام بيهوده‏اى را از كسى نقل بكند و آن را رد ننمايد و حقيقت مطلب را بيان نفرمايد، با اينكه مى‏بينيم وقتى طلب مغفرت ابراهيم جهت پدرش را حكايت مى‏كند بلافاصله براى برائت ساحت مقدس او مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا كَانَ اِسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾ ‏.

و اما ششم كه معصيت را به پايين‏تر از شرك تقييد مى‏كرد، هيچ دليلى بر اين تقييد ندارد، مگر آنكه بخواهد حرف ما را بگويد.

اين بود خلاصه آن وجوهى كه مفسرين در ذيل اين دو آيه مورد بحث ذكر كرده‏اند، و همه اشتباهات ايشان ناشى از اين جهت است كه در تحقيق معناى در خواست مصونيت از شرك و نيز متفرع نمودن جمله «فمن تبعنى...» بر آن اهمال ورزيده‏اند.

﴿رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ اَلْمُحَرَّمِ...﴾ .

كلمه‏ ﴿مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ جانشين مفعول «اسكنت» است، و «من» در آن، تبعيض را مى‏رساند. و منظور ابراهيم (علیه السلام) از ذريه‏اش همان اسماعيل و فرزندانى است كه از وى پديد مى‏آيند، نه اسماعيل به تنهايى، براى اينكه دنبالش گفته است: ﴿رَبَّنَا لِيُقِيمُوا اَلصَّلاَةَ﴾ پروردگارا تا نماز بپاى دارند، و اگر اسماعيل به تنهايى مقصود بود نمى‏بايست لفظ جمع بكار برد.

و مقصود از ﴿غَيْرِ ذِي زَرْعٍ﴾، «غير ذى مزروع» است، آن طور تعبير كرد تا تاكيد را برساند، و در نداشتن روييدنى مبالغه نمايد، چون جمله مذكور بطورى كه گفته‏اند

علاوه بر دلالت بر نبودن زراعت اين معنا را هم مى‏رساند كه زمين غير ذى زرع اصلا شايستگى زراعت را ندارد، مثلا شوره‏زار و يا ريگزار است، و آن موادى كه روييدنى‏ها در روييدن احتياج دارند، را ندارد، به خلاف آن تعبير ديگر كه فقط نبودن زرع را مى‏رساند، و اين نكته در جمله‏ ﴿قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ﴾ قرآنى عربى غير معوج نيز هست.

و اگر خانه را به خدا نسبت داده از اين باب است كه خانه مزبور براى منظورى ساخته شده كه جز براى خدا صلاحيت ندارد، و آن عبادت است.

و مقصود از «محرم» بودن آن، همان حرمتى است كه خداوند براى خانه تشريع نموده. و ظرف مكان‏ ﴿عِنْدَ بَيْتِكَ اَلْمُحَرَّمِ﴾ متعلق به جمله «اسكنت» است.

مغفرتمشركعاصیغفورشبههطلب مغفرت برای عاصی.عدم شمول مغفرت برای شرک.و من عصانی فانک غفور رحیم.غفور رحیم.

دعاى ابراهيم (علیه السلام) كه عرض كرد: ﴿رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ...﴾ بعد از بناى كعبه و ساخته و آباد شدن مكه بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين جمله، يعنى جمله‏ ﴿رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ﴾ تا كلمه «المحرم» كه يك فقره از دعاى ابراهيم (علیه السلام) است، خود شاهد بر مطلبى است كه ما قبلا گفتيم كه آن جناب اين دعا را بعد از ساختن كعبه و ساخته شدن شهر مكه و آبادى آن كرده است، هم چنان كه آيه‏ ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى اَلْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ﴾ نيز شاهد بر اين معنا است.

بنابراين، ديگر جاى اين اشكال باقى نمى‏ماند كه چطور ابراهيم (علیه السلام) در روز ورودش به وادى غير ذى زرع آنجا را خانه خدا ناميده با اينكه آن روز كعبه را بنا ننهاده بود تا چه رسد به اينكه در پاسخش گفته شود كه به علم غيب مى‏دانست كه به زودى مامور ساختن بيت الله الحرام مى‏شود؟ و يا گفته شود كه وى مى‏دانست كه در قرون گذشته در اين وادى خانه خدا بوده، و طوائفى از مردم آن را خراب كردند، و يا خداوند در واقعه طوفان آن را به آسمان برد.

تازه به فرضى كه با اين جوابها اشكال مذكور رفع شود نمى‏دانيم صاحبان اين جوابها اشكال در جمله‏ ﴿رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً﴾، و در جمله‏ ﴿وَهَبَ لِي عَلَى اَلْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ﴾، را چگونه رفع مى‏كنند؟ چون ظاهر جمله اولى اين است كه اين دعا را وقتى نموده كه مكه به صورت بلد و شهر در آمده بوده است. هم چنان كه ظاهر جمله دومى اين است كه اين دعا را وقتى نموده كه هم اسماعيل را داشته و هم اسحاق را.

و اينكه گفته است: ﴿رَبَّنَا لِيُقِيمُوا اَلصَّلاَةَ﴾ غرض خود را از اسكان اسماعيل و مادرش بيان مى‏دارد كه به انضمام جمله قبليش: ﴿بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ﴾، و جمله‏اى كه دنبال آن آورد و گفت: ﴿فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرَاتِ﴾ اين معنا را افاده مى‏كند كه اگر در ميان نقاط مختلف زمين نقطه‏اى غير قابل كشت و خالى از امتعه زندگى - يعنى آب گوارا و روييدنيهاى سبز و خرم و درختان زيبا و هواى معتدل و خالى از مردم - را اختيار كرد، براى اين بوده كه ذريه‏اش در عبادت خدا خالص باشند و امور دنيوى دلهايشان را مشغول نسازد.

﴿فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ...﴾ كلمه «هوى» - به ضم هاء - به معناى سقوط است، و آيه‏ ﴿تَهْوِي إِلَيْهِمْ﴾ به معناى اين است كه دلهاى مردم متمايل به سوى ذريه او شود بطورى كه وطنهاى خود را رها نموده بيايند و پيرامون آنها منزل گزينند، و يا حد اقل به زيارت خانه بيايند، و قهرا با ايشان هم انس بگيرند. ﴿وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرَاتِ﴾ به اينكه ميوه‏هاى هر نقطه از زمين را بوسيله تجارت بدانجا حمل كنند، و مردم آنجا از آن بهره‏مند شوند ﴿لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ﴾ .

﴿رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَ مَا نُعْلِنُ...﴾ .

معناى اين آيه واضح است. و جمله‏ ﴿وَ مَا يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي اَلسَّمَاءِ﴾ تتمه كلام ابراهيم (علیه السلام) و يا جزو كلام خداى تعالى است. و بنا بر احتمال اول در «على الله» التفات بكار رفته، و به علت حكم اشاره مى‏كند، گويا مى‏فرمايد: «تو مى‏دانى همه آنچه را كه ما مخفى مى‏داريم و يا ظاهر مى‏سازيم، زيرا تو آن خدايى هستى كه هيچ چيز نه در زمين و نه در آسمان بر تو پنهان نيست» .و بعيد نيست كه از اين تعليل استفاده شود كه مقصود از «سماء» چيزى باشد كه بر ما مخفى و از حس ما غايب است، به عكس زمين كه منظور از آن هر چيزى باشد كه براى ما محسوس است - دقت فرماييد.

﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى اَلْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ اَلدُّعَاءِ﴾ .

اين جمله به منزله جمله معترضه است كه در وسط دعاى آن جناب قرار گرفته است. و باعث گفتن آن در وسط دعا اين بوده كه در ضمن خواسته‏هايش ناگهان به ياد عظمت نعمتى كه خدا به وى ارزانى داشته افتاده كه بعد از آنكه همه اسباب عادى فرزنددار شدنش را منتفى نموده بود دو فرزند صالح چون اسماعيل

و اسحاق به وى داده. و اگر چنين عنايتى به وى فرمود بخاطر استجابت دعايش بود.

ابراهيم (علیه السلام) در بين دعايش وقتى به ياد اين نعمت مى‏افتد ناگهان رشته دعا را رها نموده به شكر خدا مى‏پردازد و خداى را بر استجابت دعايش ثنا مى‏گويد.

اسكانكعبهمكهاسماعیلدعااسکانت من ذریتی.دعا پس از بنای کعبه.لعلهم یقیمون الصلاة در ادامه دعا.بیت المحرم.

اشاره به اينكه اعمال از جهت احتياج به اذن و مشيت خدا هستند به خدا و از جهت تصدى و صدور مستند به عامل است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿رَبِّ اِجْعَلْنِي مُقِيمَ اَلصَّلاَةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَاءِ﴾ .

نسبت دادن نماز خواندنش به خدا - با اينكه او نماز را مى‏خواند - نظير نسبت دادن دوريش از بت‏پرستى است به خدا. و همانطور كه قبلا هم گفته‏ايم هر عملى و از آن جمله نماز خواندن و بت نپرستيدن يك نسبت و ارتباط به خداى تعالى دارد، و آن عبارتست از احتياج و ارتباطش به اذن و مشيت خدا. و يك نسبت به عامل دارد و آن نسبت تصدى و صدور است.

اين جمله، فقره دوم از دعاى ابراهيم (علیه السلام) است كه فرزندانش را در آن شركت داده است. و دعاى اولش جمله‏ ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ و دعاى سومش جمله‏ ﴿رَبَّنَا اِغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾ است كه پدر و مادر و عموم مؤمنين را در آن شركت داده.

نكته‏اى كه در هر سه فقره رعايت شده اين است كه ابراهيم در همه آنها خودش را به عنوان مفرد و مستقل ذكر كرده. در دعاى اولش گفته است: «و اجنبنى» و در دومى گفته است: «اجعلنى »، و در سومى گفته است: «اغفر لى »، و اين بدان جهت بوده كه خواسته است علاوه بر فرزندانى كه در اين موقع داشته، تمامى ذريه آينده‏اش را هم به خود ملحق سازد، هم چنان كه در جاى ديگر از آن جناب نقل كرده كه گفته است: ﴿وَ اِجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي اَلْآخِرِينَ﴾ و باز در جاى ديگر خداى تعالى گفت و شنود خود را با وى چنين حكايت كرده است: ﴿إِذِ اِبْتَلىَ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ .

در فقره اول از دعايش گفت: ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ﴾ و در اينجا گفت: ﴿اِجْعَلْنِي مُقِيمَ اَلصَّلاَةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾ و ممكن است اين سؤال براى خواننده پيش بيايد كه چرا در

اول نگفت: «و من بنى - و بعضى از فرزندان مرا» و در دومى كلمه «من» را آورد؟ در جواب مى‏گوييم: هر چند كه ظاهر فقره اول عموميت، و ظاهر فقره دوم تبعيض است، و ليكن در گذشته ثابت كرديم كه مراد وى در فقره اول نيز بعضى از ذريه است، نه همه آنها، و بعد از اثبات اين معنا هر دو فقره با هم تطابق خواهند داشت.

يكى ديگر از موارد تطابق اين فقره اين است كه مضمون هر دو تاكيد شده است، دومى بوسيله جمله‏ ﴿رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَاءِ﴾ كه خود اصرار و تاكيد درخواست است، و اولى بوسيله جمله‏ ﴿رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنَّاسِ﴾ چون در حقيقت اين تعليل درخواست دور كردن از بت‏پرستى را تاكيد مى‏كند.

نمازمشیتاذنتصدیاسناداجعلنی مقیم الصلاة.اسناد عمل به خدا از جهت اذن.احتیاج عمل به مشیت خدا.دعا برای اقامه نماز.

دعاى ابراهيم (علیه السلام) براى پدر و مادرش در اواخر عمر دلالت مى‏كند بر اينكه «آزر» پدر ابراهيم نبوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿رَبَّنَا اِغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ اَلْحِسَابُ﴾ .

ابراهيم (علیه السلام) با اين جمله دعاى خود را ختم نموده است. و همانطور كه قبلا هم گفتيم اين آخرين دعايى است كه وى كرده، و قرآن كريم از او نقل نموده است. و اين دعا شبيه به آخرين دعايى است كه قرآن از حضرت نوح (علیه السلام) نقل نموده كه گفته است: ﴿رَبِّ اِغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ﴾ .

اين آيه دلالت دارد بر اينكه ابراهيم فرزند آزر مشرك نبوده، زيرا در اين آيه براى پدرش طلب مغفرت كرده است، در حالى كه خودش سنين آخر عمر را مى‏گذرانده، و در اوائل عمر بعد از وعده‏اى كه به آزر داده از وى بيزارى جسته است. در اول به وى گفته: ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي﴾ و نيز گفته است: ﴿وَ اِغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ اَلضَّالِّينَ﴾ و سپس از او بيزارى جسته است، كه قرآن كريم چنين حكايت مى‏كند: ﴿وَ مَا كَانَ اِسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾ كه تفصيل داستان آن جناب در سوره انعام در جلد هفتم اين كتاب گذشت.

و از جمله لطائف كه در دعاى آن حضرت به چشم مى‏خورد، اختلاف تعبير در نداء است كه يك جا «رب» آمده و جاى ديگر «ربنا» .در اولى بخاطر آن موهبت‏هايى كه خداوند فقط به او ارزانى داشته است - از قبيل سبقت در اسلام و امامت - او را به خود نسبت داده. و در دومى پروردگار را به خودش و ديگران نسبت داده، بخاطر آن نعمتهايى كه خداوند هم به او و هم به غير او ارزانى داشته است.

والدینآزرمغفرتحسابنوحدعا برای والدین در اواخر عمر.اغفر لی و لوالدی.یوم یقوم الحساب.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آياتى كه دعاى ابراهيم (علیه السلام) را حكايت مى‏كنند)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابو نعيم - در كتاب الدلائل - از عقيل بن ابى طالب روايت كرده كه آن روز كه شش نفر از اهل مدينه در جمره عقبه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمدند، آن حضرت ايشان را نشانيد و به سوى خداى تعالى و پرستش او دعوت نمود و پيشنهاد كرد كه او را در دعوتش يارى كنند. ايشان از آن جناب در خواست كردند تا آنچه به او وحى شده برايشان بخواند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از سوره ابراهيم اين آيه را برايشان خواند: ﴿وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ و همچنين تا آخر سوره قرائت نمود، و دلهاى شنوندگان آن چنان مجذوب شد كه بيدرنگ دعوتش را پذيرفتند.

و در تفسير عياشى از ابى عبيده از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كه ما را دوست بدارد او از ما اهل بيت است. پرسيدم فدايت شوم آيا از شما است؟ فرمود: به خدا سوگند از ما است، مگر كلام خداى را نشنيده‏اى كه از ابراهيم (علیه السلام) حكايت مى‏كند كه فرمود: ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي﴾ .

و در همان كتاب از محمد حلبى از امام صادق (علیه السلام) آمده كه فرمود: هر كه از شما از خدا بترسد و عمل صالح كند او از ما اهل بيت است. راوى پرسيد: از شما اهل بيت است؟ فرمود: آرى، از ما اهل بيت است چون ابراهيم (علیه السلام) در اين باره فرموده است: ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي﴾ . عمر بن يزيد پرسيد: آيا چنين كسى از آل محمد است؟ فرمود: آرى، به خدا سوگند از آل محمد است. آرى، به خدا قسم از خود آل محمد است، مگر نشنيده‏اى كلام خداى را كه فرموده: ﴿إِنَّ أَوْلَى اَلنَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُ﴾ نزديكترين مردم به ابراهيم آن كسانيند كه وى را متابعت مى‏كنند، و نيز

فرموده: ﴿فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي﴾ .

مؤلف: در بعضى روايات آمده كه «فرزندان اسماعيل هرگز بت نپرستيدند، و اين به خاطر دعاى ابراهيم (علیه السلام) بود كه عرض كرد: ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ﴾ . و اگر بت را بزرگ مى‏داشتند عقيده‏شان اين بود كه اين بتها شفيعان درگاه خدايند» . و ليكن اين روايات جعلى است كه در بيان سابق هم بدان اشاره شد.

و همچنين است آن رواياتى كه از طرق عامه‏ و خاصه‏ آمده كه «سرزمين طائف جزو سرزمين اردن بود، و چون ابراهيم دعا كرد كه خدايا اهل مكه را از ميوه‏ها روزى فرما، خداوند آن قطعه از سرزمين اردن را از آنجا به طائف منتقل نمود (و آن سر زمين نخست در مكه خانه خدا را طواف نمود) و هفت مرتبه دور خانه گرديد، و آن گاه در جايى كه امروز آن را طائف مى‏نامند قرار گرفت، (و بخاطر همين طوافش طائف ناميده شد)» .

چون هر چند از راه معجزه چنين چيزى امكان دارد و محال عقلى نيست، و ليكن اين روايات براى اثبات آن كافى نيست، چون بعضى از آنها ضعيف است و بعضى اصلا سند ندارد. علاوه بر اينكه اگر در اثر دعاى ابراهيم چنين امرى عجيب و معجزه‏اى باهر رخ داده بود، جا داشت در اين آيات كه همه در مقام ذكر سنت‏هاى خدايى است آن را نيز ياد مى‏كرد و مى‏فرمود كه در اثر دعاى ابراهيم ما چنين كارى را كرديم - و خدا داناتر است.

و در مرسله عياشى از حريز از آن كس كه نامش را نبرده از يكى از دو امام باقر يا صادق (علیه السلام) آمده كه آن جناب آيه را: «رب اغفر لى و لولدى» قرائت مى‏كرد كه مقصود از «ولد» همان اسماعيل و اسحاق است‏. و در مرسله ديگرى از جابر از امام باقر (علیه السلام) نظير اين مطلب را روايت نموده است‏. و ظاهر اين دو روايت اين است كه چون پدر ابراهيم كافر بوده امام (علیه السلام) آيه را بدين صورت قرائت نموده است و ليكن هر دو ضعيف است و چنان نيست كه بشود بدانها اعتماد نمود.

روایتابراهیمدعاعقبهمكهروایات ذیل دعای ابراهیم.دعوت اهل مدینه در عقبه.دعاهای منقول.زمینه جمره و مکه.

تاخیر عذاب ظالمان، مکر، انتقام، تبدیل ارض و جزا در ابراهیم ۴۲-۵۲ آیات ۴۲–۵۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات ۴۲-۵۲ ابراهیم را ختم انذار با تاخیر عذاب تا یوم تبدیل و بروز برای واحد قهار می‌آورد.

وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱللَّهَ غَٰفِلًا عَمَّا يَعْمَلُ ٱلظَّٰلِمُونَ ۚ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍۢ تَشْخَصُ فِيهِ ٱلْأَبْصَٰرُ
و خدا را از آنچه ستمكاران مى‌كنند غافل مپندار. جز اين نيست كه [كيفر] آنان را براى روزى به تأخير مى‌اندازد كه چشمها در آن خيره مى‌شود.
مُهْطِعِينَ مُقْنِعِى رُءُوسِهِمْ لَا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ ۖ وَأَفْـِٔدَتُهُمْ هَوَآءٌۭ
شتابان سر برداشته و چشم بر هم نمى‌زنند و [از وحشت‌] دلهايشان تهى است.
وَأَنذِرِ ٱلنَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ ٱلْعَذَابُ فَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ رَبَّنَآ أَخِّرْنَآ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ قَرِيبٍۢ نُّجِبْ دَعْوَتَكَ وَنَتَّبِعِ ٱلرُّسُلَ ۗ أَوَلَمْ تَكُونُوٓا۟ أَقْسَمْتُم مِّن قَبْلُ مَا لَكُم مِّن زَوَالٍۢ
و مردم را از روزى كه عذاب بر آنان مى‌آيد بترسان. پس آنان كه ستم كرده‌اند مى‌گويند: «پروردگارا، ما را تا چندى مهلت بخش تا دعوت تو را پاسخ گوييم و از فرستادگان [تو] پيروى كنيم.» [به آنان گفته مى‌شود:] «مگر شما پيش از اين سوگند نمى‌خورديد كه شما را فنايى نيست؟
وَسَكَنتُمْ فِى مَسَٰكِنِ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ وَتَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَضَرَبْنَا لَكُمُ ٱلْأَمْثَالَ
و در سراهاى كسانى كه بر خود ستم روا داشتند سكونت گزيديد، و براى شما آشكار گرديد كه با آنان چگونه معامله كرديم، و مَثَلها براى شما زديم.
وَقَدْ مَكَرُوا۟ مَكْرَهُمْ وَعِندَ ٱللَّهِ مَكْرُهُمْ وَإِن كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ ٱلْجِبَالُ
و به يقين آنان نيرنگ خود را به كار بردند، و [جزاى‌] مكرشان با خداست، هر چند از مكرشان كوهها از جاى كنده مى‌شد.
فَلَا تَحْسَبَنَّ ٱللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِۦ رُسُلَهُۥٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌۭ ذُو ٱنتِقَامٍۢ
پس مپندار كه خدا وعده خود را به پيامبرانش خلاف مى‌كند، كه خدا شكست‌ناپذيرِ انتقام‌گيرنده است.
يَوْمَ تُبَدَّلُ ٱلْأَرْضُ غَيْرَ ٱلْأَرْضِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ ۖ وَبَرَزُوا۟ لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ
روزى كه زمين به غير اين زمين، و آسمانها [به غير اين آسمانها] مبدل گردد، و [مردم‌] در برابر خداى يگانه قهار ظاهر شوند.
وَتَرَى ٱلْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍۢ مُّقَرَّنِينَ فِى ٱلْأَصْفَادِ
و گناهكاران را در آن روز مى‌بينى كه با هم در زنجيرها بسته شده‌اند.
سَرَابِيلُهُم مِّن قَطِرَانٍۢ وَتَغْشَىٰ وُجُوهَهُمُ ٱلنَّارُ
تن‌پوشهايشان از «قطران» است و چهره‌هايشان را آتش مى‌پوشاند.
لِيَجْزِىَ ٱللَّهُ كُلَّ نَفْسٍۢ مَّا كَسَبَتْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَرِيعُ ٱلْحِسَابِ
تا خدا به هر كس هر چه به دست آورده است جزا دهد، كه خدا زودشمار است.
هَٰذَا بَلَٰغٌۭ لِّلنَّاسِ وَلِيُنذَرُوا۟ بِهِۦ وَلِيَعْلَمُوٓا۟ أَنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ وَلِيَذَّكَّرَ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ
اين [قرآن‌] ابلاغى براى مردم است [تا به وسيله آن هدايت شوند] و بدان بيم يابند و بدانند كه او معبودى يگانه است، و تا صاحبان خرد پند گيرند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيات قبل بشر را انذار نمود و بشارت داد و به صراط خود دعوت نمود و فهمانيد كه همه اينها بخاطر اينست كه خدا عزيز و حميد است، اينك در آيه اول از آيات مورد بحث آن مطالب را به آيه‏اى ختم نموده كه در حقيقت جواب از توهمى است كه ممكن است بعضى فكر كنند كه اگر اين حرفها درست است و راستى اين دعوت، دعوت نبوى و از ناحيه پروردگارى عزيز و حميد است، پس چرا مى‏بينيم اين ستمكاران هم چنان سرگرم تمتعات خويشند؟ و چرا آن خداى عزيز و حميد ايشان را به ظلمشان نمى‏گيرد؟ و به دهان متخلفين از دعوت اين پيغمبر و مخالفين او لجام نمى‏زند؟ اگر آن خدا، خدايى غافل و بى خبر از اعمال ايشان است و يا خدايى است كه خودش وعده خود را خلف مى‏كند، و پيغمبران خود را كه وعده نصرتشان داده بود يارى نمى‏نمايد

كه چنين خدايى قابل پرستش نيست.

در آيه مزبور از اين توهم جواب داده كه: نه خداى تعالى از آنچه ستمكاران مى‏كنند غافل نيست و وعده‏اى را هم كه به پيغمبرانش داده خلف نمى‏كند. و چگونه غافل است و خلف وعده مى‏كند با اينكه او داناى به مكر و عزيزى صاحب انتقام است، بلكه اگر آنها را به خشم خود نمى‏گيرد براى اين است كه مى‏خواهد عذابشان را براى روز سختى تاخير بيندازد، و آن روز جزاست. علاوه بر اينكه در همين دنيا هم آنها را عذاب خواهد كرد، هم چنان كه امتهاى گذشته را هلاك نمود.

و آن گاه سوره مورد بحث را به آيه زير كه جامع‏ترين آيات نسبت به غرض اين سوره است ختم نموده و فرموده است: ﴿هَذَا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبَابِ﴾ كه بيانش به زودى خواهد آمد - ان شاء الله.

﴿وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اَللَّهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ اَلظَّالِمُونَ … وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ .

كلمه «تشخص» از «شخص» به معناى باز ايستادن حدقه چشم است. و «مهطع» از «هطع» به معناى اين است كه شتر سر خود را بلند كرد. و همچنين «مقنع» از «اقنع» است كه آن نيز به معناى سربلند كردن است. و معناى اينكه فرمود: ﴿لاَ يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ﴾ اين است كه از شدت هول و ترس از آنچه مى‏بينند قادر نيستند چشم خود را بگردانند. و معناى‏ ﴿أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ اين است كه از شدت و وحشت قيامت دلهايشان از تعقل و تدبير خالى مى‏شود. و يا به كلى عقلشان را زايل مى‏سازد.

و معناى آيه اينست كه: تو از اينكه مى‏بينى ستمكاران غرق در عيش و هوسرانى و سرگرم فساد انگيختن در زمينند مپندار كه خدا از آنچه مى‏كنند غافل است، بلكه ايشان را مهلت داده و عذابشان را تاخير انداخته براى فرا رسيدن روزى كه چشم‏ها در حدقه از حركت باز مى‏ايستد، در حالى كه همينها گردن مى‏كشند و چشمها خيره مى‏كنند و دلهايشان دهشت زده مى‏شود و از شدت موقف، حيله و تدبير را از ياد مى‏برند. اين آيه براى ستمكاران انذار و براى ديگران جنبه تسليت را دارد.

﴿وَ أَنْذِرِ اَلنَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ اَلْعَذَابُ...﴾ اين آيه انذار بعد از انذار است كه البته ميان اين دو انذار از دو جهت تفاوت است:

جهت اول اينكه انذار در دو آيه قبلى انذار به عذابى است كه خداوند براى روز قيامت آماده كرده است، و اما انذار در اين آيه و ما بعد آن، انذار به عذاب استيصال

غافلظالمونتاخیرانذارعزیزعمل ظالمان از نظر خدا غافل نیست.نفی غفلت خدا.تاخیر عذاب.یوم تشخص فیه الابصار.عزیز و حمید در سیاق قبل.دعوت به صراط.

افراد مؤمن هرگز به عذاب استيصال و انقراض مبتلا نمى‏شوند. با عذاب انقراض شرك ريشه كن مى‏شود و: ﴿أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

دنيوى است، و از شواهدى كه بر اين معنا دلالت دارد جمله‏ ﴿فَيَقُولُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلىَ أَجَلٍ قَرِيبٍ...﴾ است.

و از همين جا روشن مى‏شود اينكه بعضى‏ گفته‏اند «منظور از اين روز، روز قيامت است» وجهى ندارد. و همچنين اينكه بعضى‏ ديگر گفته‏اند «منظور از آن، روز مرگ است» .

جهت دوم اينكه انذار اول انذار به عذاب قطعى است كه هيچ قدرتى آن را از ستمكاران و حتى از يك فرد ستمكار بر نمى‏گرداند، بخلاف انذار دومى كه هر چند از امت ستمكار بر نمى‏گردد ولى از يك فرد قابل برگشت است، و لذا مى‏بينيم كه خداى تعالى در انذار اولى تعبير به «و انذر الناس» كرده، و در دومى فرموده‏ ﴿فَيَقُولُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾، و نفرموده «فيقولون» .و اين خود شاهد بر اين است كه افرادى از عذاب دومى كه همان عذاب استيصال است استثناء مى‏شوند. آرى، مؤمنين هيچوقت به چنين عذابى كه به كلى منقرضشان كند مبتلا نمى‏گردند، و اين عذاب مخصوص امتها است كه بخاطر ظلمشان بدان دچار مى‏گردند، نه تمام افراد امت، و لذا مى‏بينيم خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا كَذَلِكَ حَقًّا عَلَيْنَا نُنْجِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ .

و كوتاه سخن، جمله‏ ﴿وَ أَنْذِرِ اَلنَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ اَلْعَذَابُ﴾ انذار مردم به عذاب استيصال است كه نسل ستمكاران را قطع مى‏كند. و در تفسير سوره يونس و غير آن اين معنا گذشت كه خداى تعالى در امتهاى گذشته و حتى در امت محمدى اين قضاء را رانده كه در صورت ارتكاب كفر و ستم دچار انقراضشان مى‏كند، و اين مطلب را بارها در كلام مجيدش تكرار نموده است.

و روزى كه چنين عذابهايى بيايد روزيست كه زمين را از آلودگى و پليدى شرك و ظلم پاك مى‏كند، و ديگر به غير از خدا كسى در روى زمين عبادت نمى‏شود، زيرا دعوت، دعوت عمومى است، و مقصود از امت هم تمامى ساكنين عالمند. و وقتى به وسيله عذاب انقراض، شرك ريشه كن شود ديگر جز مؤمنين كسى باقى نمى‏ماند، آن وقت

است كه دين هر چه باشد خالص براى خدا مى‏شود، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ اَلصَّالِحُونَ﴾ .

از آنچه گذشت جواب اشكالى كه بعضى بر آيه كرده و گفته‏اند: «اگر مراد از عذاب در آن، عذاب استيصال باشد با حصرى كه در آيه قبلى بود و مى‏فرمود:» ﴿إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ﴾ تنها و تنها تاخيرشان مى‏اندازد براى روزى كه ديدگان خيره شود «، منافات دارد، زيرا اين آيه مى‏فرمايد خداوند عذاب هيچ كس را در اين دنيا نمى‏دهد» روشن مى‏شود، زيرا اين حرف وقتى صحيح است كه مقصود از عذاب در هر دو مورد يكى باشد، ولى چنين نيست، آن عذابى كه برگشت ندارد و حتى يك نفر هم از آن جان سالم بدر نمى‏برد عذاب قيامت است، و همين است كه منحصر به روز قيامت، است، و انحصارش به روز قيامت منافات ندارد با اينكه عذاب ديگرى هم در دنيا باشد.

علاوه بر اينكه انحصار، آن طور كه اشكال كننده پنداشته است با آيات بسيارى كه دلالت بر نزول عذاب بر امت اسلام مى‏كند منافات دارد.

از اينهم كه بگذريم اگر آيه مورد بحث را حمل بر عذاب قيامت كنيم، ناگزير مى‏شويم از ظاهر آيات صرفنظر نموده، دلالت سياق را هم ناديده بگيريم، در حالى كه هيچ يك جائز نيست.

﴿فَيَقُولُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلىَ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ اَلرُّسُلَ﴾ مقصود از ظالمين آنهايى هستند كه دچار عذاب استيصال مى‏شوند و عذاب از آنان برگشت نمى‏كند. و مقصود آنان از اينكه مى‏گويند: ﴿أَخِّرْنَا إِلىَ أَجَلٍ قَرِيبٍ﴾ اين است كه خدايا ما را مدت كمى مهلت بده و اندكى بر عمر ما بيفزا تا گذشته و ما فات را جبران كنيم، چون اگر مقصود غير اين بود نمى‏گفتند: «﴿نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ اَلرُّسُلَ﴾ دعوت تو را اجابت نموده، فرستادگان را پيروى و اطاعت كنيم» .

و اگر گفتند: «رسل: فرستادگان» با اينكه مى‏بايست گفته باشند «رسول: فرستاده» با اينكه ظاهر آيه بيان حال ظالمين اين امت است، براى اين مى‏باشد كه بفهماند ملاك در آمدن اين عذاب، حكم كردن ميان هر رسول و مردم آن رسول است، و اين حكم اختصاص به يك رسول معين ندارد، هم چنان كه آيه‏ ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا

جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ﴾ نيز آن را افاده مى‏كند.

﴿أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مَا لَكُمْ مِنْ زَوَالٍ﴾ كلمه «اقسام» به معناى اين است كه گوينده، گفتار خود را به امر شريفى - البته به جهت شرافت آن امر - پيوسته كند تا بدين وسيله صدق گفتار خود را برساند چون اگر با چنين پيوندى باز هم دروغ بگويد در حقيقت به شرافت آن امر شريف توهين نموده است، و چون كسى را جرأت چنين توهينى نيست پس شنونده مطمئن مى‏شود كه گوينده راست مى‏گويد، مثل اينكه بگويد و الله من رفتم، و يا به جان خودم مطلب از اين قرار است. و در ادبيات، قسم از محكم ترين، وسائل تاكيد شمرده مى‏شود. و بعيد نيست كه منظور از «اقسام» در اين آيه كنايه باشد از اينكه گوينده، كلام خود را قاطع و جزمى و بدون ترديد بگويد.

جمله مورد بحث مقول براى قولى حذف شده است، و تقدير آن چنين است: «يقال لهم ا و لم تكونوا...» يعنى در توبيخ و اسكاتشان گفته مى‏شود: مگر شما نبوديد كه قبل از اين، سوگند مى‏خورديد (و يا بطور قطع مى‏گفتيد): ما هرگز زايل شدنى نيستيم، و اين نيروى دفاعى و اين سطوتى كه داريم ما را از هر حادثه نابود كننده نجات مى‏بخشد، پس چطور امروز به التماس افتاده چند روزى مهلت مى‏خواهيد؟.

﴿وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسَاكِنِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...﴾ .

اين جمله عطف بر محل جمله «اقسمتم» است و معنايش اين است كه: و باز مگر شما نبوديد كه در خانه و قريه و شهر مردمى منزل كرديد كه آنان نيز ظلم كردند و به كيفر ظلمشان منقرض شدند. پس از دو جهت برايتان روشن شد كه اين دعوت، دعوت حقى است كه سرپيچى از آن، عذاب استيصال را به دنبال دارد: جهت اول از راه مشاهده كه ديديد ما با آنها كه ظلم كردند چه معامله كرديم و چگونه منقرضشان نموديم، و شما را در منازل آنان جاى داديم. جهت دوم از راه بيان، كه با زدن مثلها و بيان روشنى كه به سمعتان رسانديم و به وسيله خبر دادن از اينكه از عذاب استيصال، كيفر انكار حق و سرپيچى از دعوت نبوى است حجت را بر شما تمام كرديم.

﴿وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَ عِنْدَ اَللَّهِ مَكْرُهُمْ وَ إِنْ كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ اَلْجِبَالُ﴾ .

اين آيه حال از ضمير در جمله «فعلنا» است كه در آيه قبلى قرار داشت، و

ممكن هم هست حال باشد از ضمير «بهم» .و يا بطورى كه‏ گفته شده حال از هر دو ضمير باشد. و همه ضميرهاى جمع به جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ بر مى‏گردد.

یؤخرهمتشخص ابصاراستیصالمؤمنظالمتاخیر تا روز تشخص ابصار.ظالمان و درخواست مهلت.روز موعود نه لزوماً فقط قیامت کبری در یک وجه.مؤمنان مبتلا به عذاب استیصال نیستند.امان مؤمن از انقراض.تشخص ابصار.

معناى اينكه مكر ظالمان نزد خدا است هر چند مكرشان از جا كننده كوه‏ها باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مقصود از اينكه فرمود: «و نزد خداست مكر ايشان» اين است كه خداى تعالى به علم و قدرت بر مكر ايشان احاطه دارد. و معلوم است كه مكر وقتى مكر است كه از اطلاع طرف پنهان باشد و از آن خبر نداشته باشد، و اما اگر زير نظر او انجام بگيرد و او هم بتواند در يك چشم بهم زدن نقشه وى را به راحتى خنثى نمايد ديگر مكر عليه او نيست، بلكه مكر عليه خود مكر كننده است، (زيرا تنها كارى كه كرده مقدار دشمنى خود را به او فهمانده است) هم چنان كه در قرآن كريم فرموده: ﴿وَ مَا يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ﴾ .

حرف «ان» در جمله‏ ﴿وَ إِنْ كَانَ مَكْرُهُمْ...﴾ بطورى كه گفته‏اند وصليه و به معناى «هر چند» است. و لام در «لتزول» متعلق مقدرى از قبيل «يقتضى» و يا «يوجب» و امثال آن مى‏باشد كه كلمه مكر بر آن دلالت مى‏كند پس تقدير آيه چنين است: «خداوند به مكر ايشان محيط است، هم از آن خبر دارد و هم قادر به دفع آنست، چه مكر آنان اندك باشد و چه به اين حد از قدرت برسد كه باعث از ميان رفتن كوه‏ها شود» .

و با در نظر گرفتن آيه قبلى معنا چنين مى‏شود: برايتان معلوم شد كه ما چه معامله‏اى با آنها كرديم و حال آنكه آنان آنچه در طاقتشان بود در نقشه چينى و مكر بكار بردند، غافل از اينكه خدا به مكرشان احاطه دارد، هر چند هم كه مكرشان عظيم‏تر از آنچه كردند مى‏بود و كوه‏ها را از ميان مى‏برد.

و چه بسا كه گفته‏اند: كلمه «ان» در جمله مورد بحث وصليه نيست، بلكه نافيه است و لام در «لتزول» لامى است كه بر سر منفى در مى‏آيد. و «جبال» كنايه از آيات و معجزات است. و معناى جمله اين است كه: «مكر ايشان هرگز نخواهد توانست آيات و معجزات خدايى را كه مانند كوه‏هاى پا بر جا و غير قابل زوالند از بين ببرد و باطل سازد» آن گاه اين تفسير خود را به قرائت ابن مسعود كه آيه را به صورت «و ما كان مكرهم...» خوانده است تاييد نموده‏اند. و ليكن معنايى است بعيد.

البته كلمه «لتزول» به فتح اول و ضمه آخر هم قرائت شده، و بنابراين قرائت كلمه «ان» مخففه و معنا چنين خواهد بود: «و به تحقيق كه مكر ايشان از عظمت به حدى بود كه كوه‏ها را از جاى مى‏كند» .

مکرعند اللهاحاطهقدرتعلممکر ظالمان.احاطه علمی خدا بر مکر.قدرت خنثی‌سازی مکر.مکر وقتی پنهان باشد.مکر نزد خدا.

و انگيزه و غايت آن ﴿إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ ذُو اِنتِقَامٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلاَ تَحْسَبَنَّ اَللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ ذُو اِنتِقَامٍ﴾ .

اين جمله تفريع بر مطالب قبل است كه مى‏فرمود: عذاب نكردن ستمكاران به خاطر تاخير تا قيامت است، و وقتى چنين است ديگر خيال نكن كه خدا از وعده‏اى كه بر نصرت فرستادگان خود داده خلف مى‏كند، اگر وعده نصرت داده وفا مى‏كند و اگر وعده عذاب به متخلفين داده نيز وفا مى‏كند. و چطور ممكن است وفا نكند و حال آنكه او عزيز و داراى انتقام شديد است. و لازمه عزت مطلقه او نيز همين است كه خلف وعده نكند، چون خلف وعده يا بدين جهت است كه نمى‏تواند وعده خود را وفا كند و يا بدين سبب است كه رأيش برگشته و وضعى برايش پيش آمده كه او را مجبور كرده بر خلاف حال قبليش رفتار كند.

و خداوند، عزيز على الاطلاق است و عجز و ناتوانى در او تصور ندارد، و هيچ حالتى او را مقهور و مجبور به عمل بر خلاف حالت قبلى نمى‏كند چون واحد و قهار است.

و كلمه‏ ﴿ذُو اِنتِقَامٍ﴾ يكى از اسماى حسناى خداى تعالى است و در چند جاى قرآن خود را به آن اسم ناميده است، و در همه جا آن را در كنار اسم عزيز آورده، از آن جمله فرموده: ﴿وَ اَللَّهُ عَزِيزٌ ذُو اِنْتِقَامٍ﴾ و نيز فرموده: ﴿أَ لَيْسَ اَللَّهُ بِعَزِيزٍ ذِي اِنْتِقَامٍ﴾ و نيز در آيه مورد بحث فرموده: ﴿إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ ذُو اِنتِقَامٍ﴾ . و از اينجا فهميده مى‏شود كه اسم «ذو انتقام» از فروعات اسم «عزيز» است.

وعد رسلعزیزانتقامخلفوعده نصرت رسل.عدم خلف وعده.عزیز.انتقام از ستمکاران.خطاب آرامش‌بخش به پیامبر.

گفتارى در معناى انتقام خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

«انتقام» به معناى عقوبت است، ليكن نه هر عقوبت بلكه عقوبت مخصوصى. و

آن اين است كه دشمن را به همان مقدار كه تو را آزار رسانده و يا بيش از آن آزار برسانى، كه شرع اسلام بيش از آن را ممنوع نموده و فرموده: ﴿فَمَنِ اِعْتَدىَ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اِعْتَدىَ عَلَيْكُمْ وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ﴾ .

مساله انتقام يك اصل حياتى است كه همواره در ميان انسانها معمول بوده، و حتى از پاره‏اى حيوانات نيز حركاتى ديده شده كه بى شباهت به انتقام نيست. و به هر حال غرضى كه آدمى را وادار به انتقام مى‏كند هميشه يك چيز نيست، بلكه در انتقامهاى فردى غالبا رضايت خاطر و دق دل گرفتن است. وقتى كسى چيزى را از انسان سلب مى‏كند و يا شرى به او مى‏رساند در دل، آزارى احساس مى‏كند كه جز با تلافى خاموش نمى‏شود. پس در انتقامهاى فردى انگيزه آدمى احساس رنج باطنى است، نه عقل. چون بسيارى از انتقام‏هاى فردى هست كه عقل آن را تجويز مى‏كند و بسيارى هست كه آن را تجويز نمى‏كند. بخلاف انتقام اجتماعى كه همان قصاص و انواع مؤاخذه‏ها است. چون تا آنجايى كه ما از سنن اجتماعى و قوانين موجود در ميان اجتماعات بشرى - چه اجتماعات پيشرفته و چه عقب افتاده - بدست آورده‏ايم، غالبا انگيزه انتقام، غايت فكرى و عقلايى است، و منظور از آن حفظ نظام اجتماعى از خطر اختلال و جلوگيرى از هرج و مرج است، چون اگر اصل انتقام يك اصل قانونى و مشروع نبود و اجتماعات بشرى آن را به موقع اجرا در نمى‏آوردند، و مجرم و جانى را در برابر جرم و جنايتش مؤاخذه نمى‏كردند، امنيت عمومى در خطر مى‏افتاد و آرامش و سلامتى از ميان اجتماع رخت بر مى‏بست.

بنابراين مى‏توان اين قسم انتقام را يك حقى از حقوق اجتماع بشمار آورد، گو اينكه در پاره‏اى از موارد اين قسم انتقام با قسم اول جمع شده، مجرم حقى را از فرد تضييع نموده و به طرف ظلمى كرده كه مؤاخذه قانونى هم دارد، كه چه بسا در بسيارى از اين موارد حق اجتماع را استيفاء مى‏كنند، و لو اينكه حق فرد به دست صاحبش پايمال شود، يعنى خود مظلوم از حق خودش صرفنظر كند و ظالم را عفو نمايد. آرى، در اين گونه موارد اجتماع از حق خود صرفنظر نمى‏كند.

پس از آنچه گذشت، اين معنا روشن گرديد كه يك قسم انتقام آن انتقامى

است كه بر اساس احساس درونى صورت مى‏گيرد، و آن انتقام فردى است كه غرض از آن تنها رضايت خاطر است. و قسم ديگر انتقام، انتقامى است كه بر اساس عقل انجام مى‏پذيرد، و آن انتقام اجتماعى است كه غرض از آن، حفظ نظام و احقاق حق مجتمع است.

و اگر خواستى اين طور تعبير كن كه: يك قسم انتقام، حق فرد فرد اجتماع است، و قسم ديگر حق قانون و سنت است، زيرا قانون كه مسئول تعديل زندگى مردم است خود مانند يك فرد، سلامتى و مرض دارد و سلامتى و استقامتش اقتضاء مى‏كند كه مجرم متخلف را كيفر كند، و همانطور كه او سلامتى و آرامش و استقامت قانون را سلب نموده، به همان مقدار قانون نيز تلافى نموده، از او سلب آسايش مى‏كند.

حال كه اين معنا روشن شد به آسانى مى‏توان فهميد كه هر جا در قرآن كريم و سنت، انتقام به خدا نسبت داده شده منظور از آن، انتقامى است كه حقى از حقوق دين الهى و شريعت آسمانى (ضايع شده) باشد و به عبارت ديگر: انتقامهايى به خدا نسبت داده شده كه حقى از حقوق مجتمع اسلامى (ضايع شده) باشد، هر چند كه در پاره‏اى موارد حق فرد را هم تامين مى‏كند، مانند مواردى كه شريعت و قانون دين، داد مظلوم را از ظالم مى‏ستاند كه در اين موارد، انتقام هم حق فرد است و هم حق اجتماع.

پس كاملا روشن گرديد كه در اين گونه موارد نبايد توهم كرد كه مقصود خدا از انتقام، رضايت خاطر است، چون ساحت او مقدس و مقامش عزيزتر از اين است كه از ناحيه جرم مجرمين و معصيت گنهكاران متضرر شود و از اطاعت مطيعين منتفع گردد.

پس با توضيح فوق، سقوط و ابطال اين اشكال ظاهر مى‏شود كه: «انتقام همواره به منظور رضايت خاطر و دق دل گرفتن است» ؟چون وقتى مى‏دانيم كه خداوند از هيچ عملى از اعمال خوب و بد بندگانش منتفع و متضرر نمى‏شود، ديگر نمى‏توانيم نسبت انتقام به او بدهيم، هم چنان كه نمى‏توانيم عذاب خالد و ابدى را با حفظ اعتقاد به غير متناهى بودن رحمتش توجيه كنيم. و چطور توجيه كنيم با اينكه انسان‏هاى رحمدل را مى‏بينيم كه به مجرم خود كه از روى نادانى او را مخالفت نموده است، رحم نموده، از عذابش صرفنظر مى‏كنند، با اينكه رحمت انسان‏هاى رحمدل متناهى است و اين خود خداى تعالى است كه در مقام توصيف انسان كه يكى از مخلوقات اوست و به وضع او كمال آگاهى را دارد مى‏فرمايد: ﴿إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً﴾ .

و وجه سقوطش اين است كه اين اشكال در حقيقت خلط ميان انتقام فردى و اجتماعى است، و انتقامى كه براى خدا اثبات مى‏كنيم انتقام اجتماعى است، نه فردى، تا مستلزم تشفى قلب باشد، هم چنان كه اشكالش در باره رحمت خدا خلط ميان رحمت قلبى و نفسانى است، با رحمت عقلى كه عبارتست از تتميم ناقص و تكميل كمبود افرادى كه استعداد آن را دارند.

و لذا مى‏بينيم عذاب خلق، همواره در باره جرمهايى است كه استعداد رحمت و امكان افاضه را از بين مى‏برد، هم چنان كه فرموده است: ﴿بَلىَ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ اَلنَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾ .

در اين جا نكته‏اى است كه تذكرش لازم است، و آن اينست: معنايى كه ما براى انتقام منسوب به خداى تعالى كرديم معنايى است كه بر مسلك مجازات و ثواب و عقاب تمام مى‏شود و اما اگر زندگى آخرت را نتيجه اعمال دنيا بدانيم، برگشت معناى انتقام الهى به تجسم صورتهاى زشت و ناراحت كننده از ملكات زشتى است كه در دنيا در اثر تكرار گناهان در آدمى پديد آمده است. ساده‏تر اينكه عقاب و همچنين ثوابهاى آخرت بنا بر نظريه دوم عبارت مى‏شود از همان ملكات فاضله و يا ملكات زشتى كه در اثر تكرار نيكى‏ها و بدى‏ها در نفس آدمى صورت مى‏بندد. همين صورتها در آخرت شكل عذاب و ثواب به خود مى‏گيرد، (و همين معنا عبارت مى‏شود از انتقام الهى) و ما در جلد اول اين كتاب در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً مَا...﴾ پيرامون «جزاى اعمال» راجع به اين مطلب بحث كرديم.

انتقامعقوبتمثلاعتداءانتقام عقوبت به مثل.پاسخ ستم.انتقام الهی حق.قدرت انتقام.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمَاوَاتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾ .

ظرف «يوم» متعلق است به كلمه‏ ﴿ذُو اِنتِقَامٍ﴾ يعنى در آن روز داراى انتقام است. و اگر انتقام خداى تعالى را به روز قيامت اختصاص داده با اينكه خداى تعالى هميشه داراى انتقام است، بدين جهت است كه انتقام آن روز خدا عالى‏ترين جلوه‏هاى انتقام را دارد، هم چنان كه اگر در جمله‏ ﴿بَرَزُوا لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾ و در آيه ﴿وَ اَلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ﴾ و آيه‏ ﴿مَا لَكُمْ مِنَ اَللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ﴾ ظهور براى خدا، و مالكيت خدا، و

نداشتن پناهى جز خدا، و چيزهاى ديگرى را در آيات ديگر به روز قيامت اختصاص داده به همين مناسبت بوده است، و مكرر و در موارد مختلفى اين معنا را خاطرنشان ساخته‏ايم. و ظاهرا الف و لام در كلمه «الارض» در هر دو جا و در كلمه «السماوات» الف و لام عهد است و «سماوات» عطف بر «ارض» اولى است. و با در نظر گرفتن الف و لام عهد و واو عاطفه تقدير آيه چنين مى‏شود: «يوم تبدل هذه الارض غير هذه الارض و تبدل هذه السماوات غير هذه السماوات - روزى كه اين زمين بغير اين زمين مبدل مى‏شود و اين آسمانها به آسمانهايى غير اين مبدل مى‏گردد» .

تبدیل ارضسماواتانتقامقیامتروز تبدیل ارض و سماوات.تبدیل نظام عالم.بروز للواحد القهار.ظرف انتقام کامل.

وجوهى كه در معناى مبدل شدن زمين و آسمان‏ها ذكر شده است ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمَاوَاتُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين در معناى مبدل شدن زمين و آسمانها اقوال مختلفى دارند:

بعضى‏ گفته‏اند: آن روز زمين نقره و آسمان طلا مى‏شود.

چه بسا تعبير كرده‏اند كه زمين مانند نقره پاك و آسمان مانند طلا درخشان مى‏شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: زمين جهنم و آسمان بهشت مى‏شود.

يكى ديگر گفته: زمين يكپارچه نان خوش طعمى مى‏شود كه مردم در طول روز قيامت از آن مى‏خورند.

ديگرى‏ گفته: زمين براى هر كسى به مقتضاى حال او مبدل مى‏شود. براى مؤمنين به صورت نانى در مى‏آيد كه در طول روز عرصات از آن مى‏خورند و براى بعضى ديگر نقره، و براى كفار آتش مى‏شود.

عده‏اى‏ گفته‏اند: مقصود از تبديل زمين كم و زياد شدن آن است. به اين معنا كه كوه‏ها و تپه‏ها و گوديها و درختان همه از بين رفته، زمين مانند سفره، گسترده تخت مى‏شود، و دگرگونى آسمانها به اين است كه آفتاب و ماه و ستارگان از بين مى‏روند، و خلاصه آنچه در زمين و آسمانست وضعش عوض مى‏شود.

و منشا اين اختلاف در تفسير تبديل، اختلاف رواياتى است كه در تفسير اين آيه آمده است. و اختلاف روايات در صورتى كه معتبر باشند، خود بهترين شاهد است بر اينكه ظاهر آيه شريفه مقصود نيست، و اين روايات به عنوان مثل آمده است.

دقت كافى در آياتى كه پيرامون تبديل آسمانها و زمين بحث مى‏كند اين معنا را مى‏رساند كه اين مساله در عظمت به مثابه‏اى نيست كه در تصور بگنجد، و هر چه در آن باره فكر كنيم - مثلا تصور كنيم زمين نقره و آسمان طلا مى‏شود و يا بلنديها و پستى‏هاى زمين يكسان گردد و يا كره زمين يك پارچه نان پخته گردد باز آنچه را كه هست تصور نكرده‏ايم.

و اين گونه تعبيرها تنها در روايات نيست، بلكه در آيات كريمه قرآن نيز آمده است، مانند آيه‏ ﴿وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا﴾ و آيه‏ ﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾ و آيه‏ ﴿وَ تَرَى اَلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ﴾ البته در صورتى كه مربوط به قيامت باشد - و همچنين آياتى ديگر، كه مانند روايات از نظامى خبر مى‏دهد كه ربط و شباهتى به نظام معهود دنيوى ندارد، چون پر واضح است كه روشن شدن زمين به نور پروردگارش غير از روشن شدن به نور آفتاب و ستارگان است. و همچنين سير و به راه افتادن كوه‏ها در آن روز غير از سير در اين نشاه است، زيرا سير كوه در اين نشاه نتيجه‏اش متلاشى شدن و از بين رفتن آنست، نه سراب شدن آن، همچنين بقيه آيات وارده در باب قيامت. و ما اميدواريم خداى سبحان توفيقمان دهد كه در اين معانى بحث مفصلى ايراد كنيم - ان شاء الله تعالى.

تبدیلنقرهطلاجهنمبهشتاقوالتبدیل کیهانی در قیامت.ارض غیر الارض.قولی: زمین جهنم.قولی: آسمان بهشت.نقد اقوال مفسران.

معناى بروز و ظهور خلق براى خداوند در روز قيامت ﴿وَ بَرَزُوا لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى بروزشان براى واحد قهار با اينكه تمامى موجودات هميشه براى خداى تعالى ظاهر و غير مخفى است، اين است كه آن روز تمامى علل و اسبابى كه آنها را از خدايشان محجوب مى‏كرد از كار افتاده، ديگر آن روز، با ديد دنيائيشان هيچ يك از آن اسباب را كه در دنيا اختيار و سرپرستى آنان را در دست داشت نمى‏بينند، تنها و تنها سبب مستقلى كه مؤثر در ايشان باشد خداى را خواهند يافت، هم چنان كه آيات بسيارى بر اين معنا دلالت دارد و مى‏رساند كه در قيامت مردم به هيچ جا ملتفت نشده و به هيچ جهتى روى نمى‏آورند، نه با بدنهايشان و نه با دلهايشان، و نيز به احوال آن

روزشان و به احوال و اعمال گذشته‏شان توجه نمى‏كنند، الا اينكه خداى سبحان را حاضر و شاهد و مهيمن و محيط بر آن مى‏يابند.

دليل بر اين معانى كه گفتيم توصيف خداى سبحان است در آيه مورد بحث به «واحد قهار» كه اين توصيف به نوعى غلبه و تسلط اشعار دارد، پس بروز مردم براى خدا در آن روز ناشى از اين است كه خدا يكتاست، و تنها اوست كه وجود هر چيز قائم به او است، و تنها اوست كه هر مؤثرى غير خودش را خرد مى‏كند، پس چيزى ميان خدا و ايشان حائل نيست، و چون حائل نيست پس ايشان براى خدا بارزند، آنهم بارز مطلق.

﴿وَ تَرَى اَلْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي اَلْأَصْفَادِ سَرَابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ وَ تَغْشىَ وُجُوهَهُمُ اَلنَّارُ﴾ .

كلمه «مقرنين» از ماده «تقرين» است كه به معناى جمع نمودن چيزى است با فرد دوم همان چيز (و خلاصه قرين كردن ميان دو چيز است). و كلمه «اصفاد» جمع «صفد» است كه به معناى غل و زنجير مى‏باشد كه با آن دستها را به گردن مى‏بندند.

ممكن هم هست به معناى مطلق زنجير باشد كه دو نفر اسير را با هم جمع مى‏كند و قرين مى‏سازد. و كلمه «سرابيل» جمع «سربال» است كه به معناى پيراهن مى‏باشد. و كلمه «قطران» چيزى سياه رنگ و بدبو است كه به شتران مى‏مالند، و در قيامت آن قدر بر بدن مجرمين مى‏مالند كه مانند پيراهن بدنشان را بپوشاند. و كلمه «تغشى» از «غشاوه» - به فتح غين - به معناى پوشيدن مى‏باشد. وقتى گفته مى‏شود: «غشى، يغشى، غشاوة» يعنى آن را پوشانيد و در لفافه پيچيد، و معناى اين دو آيه روشن است.

بروزواحدقهارمجرمیناصفادبروز خلق برای خدا.واحد قهار.ازکارافتادن اسباب حاجب.مجرمین در اصفاد.سرابیل قطران.از بین رفتن اولیای کاذب.

پاداش و كيفر هر نفس همان كرده‏هاى نيك و بد خود او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِيَجْزِيَ اَللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ إِنَّ اَللَّهَ سَرِيعُ اَلْحِسَابِ﴾ .

معناى آيه روشن است. و ظاهر اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه پاداش و كيفر هر نفسى همان كرده‏هاى نيك و بد خود اوست، چيزى كه هست صورتش فرق مى‏كند.

بنابراين، آيه مورد بحث جزو آياتى است كه اوضاع و احوال قيامت را نتيجه اعمال دنيا مى‏داند.

آيه شريفه نخست جزاى اعمال را در روز جزاء بيان نموده و سپس انتقام اخروى خدا را معنا مى‏كند و مى‏فهماند كه انتقام او از قبيل شكنجه دادن مجرم بخاطر رضايت خاطر نيست، بلكه از باب به ثمر رساندن كشته اعمال است. و به عبارت ديگر از باب رساندن هر كسى به عمل خويش است.

و اگر اين معنا را با جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ سَرِيعُ اَلْحِسَابِ﴾ تعليل نموده، براى اشاره به

اين نكته است كه پاداش مذكور بدون فاصله و مهلت انجام مى‏شود، چيزى كه هست ظرف ظهور و تحققش آن روز است. و يا خواسته است بفهماند كه حكم جزاء و نوشتن آن سريع و دوش به دوش عمل است الا آنكه ظهور و تحقق جزاء در قيامت واقع مى‏شود. و برگشت هر دو احتمال در حقيقت به يك معنا است.

﴿هَذَا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبَابِ﴾ .

كلمه «بلاغ» - بطورى كه راغب‏ گفته - به معناى تبليغ و يا به قول بعضى‏ ديگر به معناى كفايت است.

و اين آيه خاتمه سوره ابراهيم (علیه السلام) است، و مناسب‏تر آنست كه كلمه «هذا» را اشاره به مطالب سوره بگيريم نه به مجموع قرآن - چنان كه بعضى‏ پنداشته‏اند - و نه به آيه‏ ﴿وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اَللَّهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ اَلظَّالِمُونَ﴾ و آيات بعد از آن تا آخر سوره - چنان كه بعضى‏ ديگر پنداشته‏اند.

حرف لام در جمله‏ ﴿لِيُنْذَرُوا بِهِ...﴾ لام غايت و عطف است بر لام ديگرى كه در تقدير است و به خاطر فخامت و عظمت امر حذف شده، چون آن قدر عظيم الشان است كه فهم مردم به آن احاطه نمى‏يابد و آن قدر مشتمل بر اسرار الهى است كه مردم طاقت درك آن را ندارند، و عقول بشر تنها مى‏تواند نتائج آن اسرار را درك كند، و آن همين انذارى است كه گوشزدشان مى‏شود. و خلاصه كلام اينكه: عظمت آن اسرار به حدى است كه ممكن نيست آن را در قالب الفاظ كه تنها راه تفهيم حقايق است گنجانيد.

آنچه ممكن است اين است كه بشر را از آنها ترسانيده، به وحدانيت خدا آگاه ساخت و مؤمنين را متذكر نمود و همين هم بس است، زيرا منظور اتمام حجت به وسيله آيات توحيد است. آن كه به خدا ايمان ندارد با شنيدن آن آيات حجت برايش تمام مى‏شود و آن كه ايمان دارد از همين آيات توحيد به معارف الهى آشنا مى‏شود و نيز مؤمنين متذكر مى‏شوند.

و با در نظر گرفتن اين بيان، آيات آخر سوره با آيات اول آن مرتبط و متطابق مى‏شوند. در اول سوره فرمود: «﴿كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنَّاسَ مِنَ اَلظُّلُمَاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلىَ صِرَاطِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَمِيدِ﴾ كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را به اذن

پروردگارشان از ظلمتها به سوى نور، به سوى راه خداى عزيز و حميد بيرون آرى» و ما در ذيل آن گفتيم كه مدلول آن مامور شدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به دعوت و تبليغ به سوى راه خداست بعنوان اينكه خدا پروردگار عزيز و حميد ايشان است، و بدين وسيله مردم را از ظلمتها به سوى نور بيرون مى‏آورد. حال اگر پذيرفتند و ايمان آوردند، از ظلمتهاى كفر به سوى ايمان بيرون شده‏اند، و اگر نپذيرفتند انذارشان كند، و بر توحيد حق تعالى واقفشان سازد و جهلشان را مبدل به علم نمايد كه اين خود نيز نوعى بيرون كردن از ظلمت به نور است، و لو اينكه به ضرر آنها تمام مى‏شود (چون انكار دعوت يك پيغمبر از روى جهل با انكار از روى علم و عمد يكسان نيست) ولى در هر دو حال دعوت پيغمبر انذار مردم است. چيزى كه هست نسبت به عموم انذار و اعلام وحدانيت خداست، و بس، ولى نسبت به خصوص مؤمنين تذكر هم هست.

جزاکسبسریع الحساببلاغنفسجزای هر نفس همان کسب او.کرده‌های نیک.کرده‌های بد.حساب سریع.کل نفس ما کسبت.بلاغ للناس.صورت‌های جزای اخروی.

بحث روايتى (رواياتى در باره تبديل زمين در قيامت در ذيل آيه: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در معانى الاخبار به سند خود از ثوبان نقل كرده كه مردى يهودى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و عرض كرد: اى محمد!. ثوبان ناراحت شد و او را با پايش بلند كرد و گفت بگو: يا رسول الله. يهودى در جوابش گفت: من او را جز به اسمى كه خانواده‏اش برايش گذاشته‏اند صدا نمى‏زنم. آن گاه گفت: به من خبر بده از اين كلام خدا كه گفته است: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمَاوَاتُ﴾، در آن روز مردم كجا هستند؟ رسول خدا فرمود: در ظلمت پايين‏تر از محشر. پرسيد: اولين چيزى كه اهل بهشت در هنگام ورودشان مى‏خورند چيست؟ فرمود: جگر ماهى. پرسيد: بعد از آن اولين شربتى كه مى‏آشامند چيست؟ فرمود: سلسبيل. گفت: درست گفتى اى محمد.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور از مسلم و ابن جرير و حاكم و بيهقى - در كتاب الدلائل - از ثوبان نقل كرده است، اما تا كلمه «در ظلمت»، البته از عده‏اى از عايشه روايت شده كه خود او از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين سؤال را كرد، و حضرت در جوابش فرمود: آن روز مردم در صراطند.

و در تفسير عياشى از ثوير بن ابى فاخته از حسين بن على (علیه السلام) روايت آورده كه در معناى‏ ﴿تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ فرموده است: به زمينى عوض مى‏شود كه روى آن گناهى نشده است، و زمينى است بارز، يعنى كوه و نبات ندارد، مانند روز نخستى كه خدا آن را گسترده كرده بود.

مؤلف: اين روايت را قمى‏ در تفسير خود آورده. و از آن بر مى‏آيد كه در روز پيدايش زمين، كوه و پستى و بلندى و همچنين روييدنى در زمين نبوده است، و پس از اتمام خلقت آن، اين چيزها در زمين پيدا شده است.

و در الدر المنثور است كه بزار، ابن منذر، طبرانى، ابن مردويه و بيهقى در كتاب «البعث» از ابن مسعود روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در تفسير آيه‏ ﴿تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ فرمود: زمينى سفيد رنگ مانند نقره كه در آن هيچ خونى به حرام ريخته نشده و هيچ گناهى در آن نشده باشد.

مؤلف: الدر المنثور اين روايت را از ابن مردويه از على (علیه السلام) از آن جناب نيز نقل كرده است.

باز در همان كتابست كه ابن ابى الدنيا در كتاب «صفة الجنة» و ابن جرير، ابن منذر و ابن ابى حاتم از على بن ابى طالب نقل كرده‏اند كه در ذيل آيه‏ ﴿تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ فرموده است: زمينى از نقره و آسمانى از طلا.

مؤلف: بعضى از مفسرين، كلام على (علیه السلام) را حمل بر تشبيه كرده‏اند، هم چنان كه در حديث ابن مسعود هم ديديد كه داشت: زمينى چون نقره.

و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: ابرش كلبى از آن حضرت از آيه‏ ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ سؤال كرد، امام فرمود: زمين مبدل به نانى پاكيزه مى‏شود كه مردم از آن مى‏خورند تا رسيدگى به حسابها تمام شود.

ابرش مى‏گويد: پرسيدم آخر آن روز مردم در گرفتارى محشرند، كجا حال و حوصله نان خوردن دارند؟ فرمود: چطور آنهايى كه در آتشند عذاب آتش از خوردن ضريع و آشاميدن

حميم بازشان نمى‏دارد، آن وقت محشر، محشريان را از خوردن باز مى‏دارد؟.

مؤلف: اينكه فرمود: زمين مبدل به نانى پاكيزه مى‏شود احتمال دارد از باب تشبيه باشد هم چنان كه از خبرى كه اينك مى‏خوانيد همين معنا بر مى‏آيد.

در ارشاد مفيد و احتجاج طبرسى از عبد الرحمن بن عبد الله زهرى، روايت آمده كه: زمانى هشام بن عبد الملك به زيارت خانه خدا آمده بود، وقتى وارد مسجد الحرام شد تكيه بر دست پسر سالم، غلام خود كرده بود، و اتفاقا امام باقر (علیه السلام) هم در مسجد نشسته بود. سالم غلام هشام به او گفت: يا امير المؤمنيناين محمد بن على است كه اينجا نشسته. گفت: اين همانست كه مردم عراق مفتون و شيفته اويند؟ گفت آرى. گفت: نزد او برو و بگو امير المؤمنين مى‏گويد مردم در قيامت تا تمام شدن حساب چه مى‏خورند و چه مى‏آشامند؟ امام باقر (علیه السلام) فرمود: مردم در سرزمينى محشور مى‏شوند كه مانند قرص نانى پاكيزه است و در آن نهرها جارى است، هم مى‏خورند و هم مى‏آشامند تا حسابها پايان پذيرد.

راوى مى‏گويد: هشام از شنيدن اين پاسخ خوشحال شد و پنداشت كه مى‏تواند با يك اشكال ديگر بر آن جناب غلبه كند. گفت الله اكبربرو بگو آن روز موقف محشر كجا مى‏گذارد كسى به فكر خوردن و آشاميدن بيفتد؟ امام باقر در پاسخ واسطه فرمود: آتش سخت‏تر است يا موقف حساب؟ اهل آتش غذا مى‏چشند و آشاميدنى مى‏آشامند، و عذاب آتش از اين كار بازشان نمى‏دارد، به اهل بهشت خطاب مى‏كنند كه براى ما آب و يا از آن نعمت‏ها كه خدا روزيتان كرده بياوريد. هشام بعد از شنيدن اين جواب ساكت شد و ديگر نتوانست چيزى بگويد.

و در الدر المنثور است كه: ابن مردويه از افلح غلام ابى ايوب، روايت كرده كه گفت: مردى از يهود نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و از معناى آيه‏ ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ پرسش كرد و گفت: آن چيزى كه زمين به آن عوض مى‏شود چيست؟ فرمود قرص نانى است. يهودى گفت: پدرم فدايت باد «در مكة» است؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خنديد آن گاه فرمود: خدا يهود را بكشدهيچ ميدانيد معناى «در مكة» چيست؟ «در مكة» به معناى نان خالص و يا مغز نان است.

و در همان كتاب است كه: احمد، ابن جرير، ابن ابى حاتم و ابو نعيم - در كتاب الدلائل - از ابى ايوب انصارى روايت كرده‏اند كه گفت: يكى از علماى يهود نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد و عرض كرد: به من خبر ده از معناى كلام خدا كه مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ آن روز خلايق كجا هستند؟ فرمود مهمانان خدايند و هيچ چيز خدا را عاجز نمى‏كند.

مؤلف: اختلاف روايات در تفسير «تبديل زمين» خالى از اين دلالت نيست كه مقصود از همه آنها مثال است كه به منظور تقريب ذهن زده شده، و گر نه آنچه مسلم از معناى تبديل است اين است كه آن روز هم، حقيقت زمين و آسمان تفاوتى پيدا نمى‏كنند، چيزى كه هست نظام آخرتى آنها با نظام دنيائيشان فرق مى‏كند.

و در معانى الاخبار به سند خود از محمد بن مسلم روايت كرده كه گفت: از امام باقر (علیه السلام) شنيدم كه فرمود: خداوند عز و جل از روزى كه زمين را خلق كرده تا كنون هفت عالم آفريده كه هيچ يك از آنها از نوع بنى آدم نبودند، همه آنها را از خود زمين خلق كرد و در زمين منزل داد و هر يك را بعد از انقراض عالم قبليش خلق كرد.

و بعد از آن هفت عالم، خلقت اين عالم (عالم بشريت) را شروع كرد، و اولين فرد بشر يعنى آدم را آفريد و ذريه او را از او خلق فرمود. نه، به خدا سوگند از آن روز كه خداوند بهشت را خلق كرده از ارواح مؤمنين خالى نبوده، و از آن روز كه آتش دوزخ را آفريده از ارواح كفار و گنهكاران خالى نبوده است. آرى، شماها شايد خيال كنيد كه وقتى قيامت شد و بدن‏هاى اهل بهشت با ارواحشان به بهشت رفتند و بدنهاى اهل جهنم با ارواحشان در آتش داخل شدند ديگر بساط خلقت برچيده شده، كسى در روى زمين او را بندگى نمى‏كند، و او خلقى را براى بندگى و توحيدش نمى‏آفريند؟ نه چنين نيست، بلكه به خداوند قسم كه او خلقى را بدون نر و ماده‏اى قبلى مى‏آفريند تا او را به يكتايى بپرستند و تعظيم كنند. و براى ايشان زمينى خلق مى‏كند تا بر پشت خود حملشان كند. و آسمانى خلق مى‏كند تا بر آنان سايه بيفكند، آيا مگر جز اين است كه خداى تعالى فرموده: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمَاوَاتُ﴾ و نيز فرموده: ﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ .

مؤلف: نظير اين روايت را عياشى در تفسير خود از محمد بن مسلم از آن جناب نقل كرده و اين روايت مطلبى را مى‏گويد كه در هيچ يك از روايات قبلى نبود.

و در تفسير قمى در ذيل‏ ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ﴾ نقل كرده كه معصوم فرمود: زمين به صورت نانى سفيد در مى‏آيد كه مؤمنين در موقف قيامت از آن مى‏خورند.

و در ذيل جمله‏ ﴿وَ تَرَى اَلْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي اَلْأَصْفَادِ﴾ فرمود: بعضى با بعضى ديگر نزديك مى‏شوند. ﴿سَرَابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ﴾ مقصود از «سرابيل» پيراهن است‏.

قمى گفته است: در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه: در ذيل جمله‏ ﴿سَرَابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ﴾ فرموده: «قطران» مس داغ شده است كه از شدت حرارت آب شده باشد، هم چنان كه خداى عز و جل فرموده: ﴿وَ تَغْشىَ وُجُوهَهُمُ اَلنَّارُ﴾ يعنى آن مس گداخته جامه آنها مى‏شود و آتش دلهايشان را مى‏پوشاند.

مؤلف: يعنى مقصود از مجموع دو جمله‏ ﴿سَرَابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ﴾ و جمله‏ ﴿تَغْشىَ وُجُوهَهُمُ اَلنَّارُ﴾ بيان اين معناست كه بدنهاى اهل جهنم با مس گداخته و صورت‏هايشان با آتش پوشيده شده است.

تبدیل ارضمعانی الاخبارقیامتروایتتبدیل ارض در روایات.سؤال یهودی از رسول.ارض و سماء جدید.معانی الاخبار.