﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾
در صحاح مىگويد: نسخ كتاب و انتساخ و استنساخ آن به يك معنا است. و كلمه «نسخه» اسمى است براى استنساخ شده از كتاب. و راغب مىگويد: كلمه «نسخ» به معناى از بين بردن چيزى است به وسيله چيزى كه دنبال آن قرار دارد، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب، و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايهاى كه دنبالش مىآيد، و از بين رفتن جوانى به وسيله پيرى، كه به دنبالش مىآيد. تا آنجا كه مىگويد: و نسخ كتاب عبارت از آن است كه صورت آن كتاب را به كتابى ديگر منتقل سازى، به طورى كه مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد، بلكه صورتى مثل آن در مادهاى ديگر پديد آرى، مانند نقش كردن خطوط يك مهر در مومهاى متعدد. و استنساخ به معناى پيشى گرفتن در نسخ چيزى است.
و مقتضاى آنچه وى نقل كرده اين است كه مفعول فعل استنساخ در عبارت: «من كتاب را استنساخ كردم» كتاب اصلى باشد، كه از آن نسخهبردارى كردهايم، و لازمه اين
معنا در آيه مورد بحث كه مىفرمايد: ﴿إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ اين است كه اعمال ما نسخه اصلى باشد، و از آنها نسخه بردارند. و يا به عبارتى ديگر: اعمال در اصل كتابى باشد و از آن كتاب نقل شود.
و اگر مراد از اين عبارت اين بوده باشد كه بخواهد بفرمايد: اعمال خارجى كه قائم به انسان است، از راه كتابت ضبط مىشود، بايد مىفرمود: «انا كنا نكتب ما كنتم تعملون» يعنى ما همواره آنچه مىكنيد مىنويسيم، چون در اين صورت هيچ نكتهاى ايجاب نمىكند كه اعمال را كتاب و نسخه اصلى فرض كنيم، تا نامه اعمال از آن كتاب استنساخ شود. و اگر كسى بگويد كلمه «يستنسخ» به معناى «يستكتب» است، هم چنان كه بعضى گفتهاند، جوابش اين است كه هيچ دليلى بر اين معنا نداريم.
و لازمه اين كه گفتيم - بنا بر نقل راغب - بايد اعمال، خود كتابى باشد تا از آن استنساخ كنند، اين است كه مراد از جمله ﴿مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ اعمال خارجى انسان ها باشد، بدين جهت كه در لوح محفوظ است (چون هر حادثهاى، و از آن جمله اعمال انسان ها هم يكى از آن حوادث است، قبل از حدوثش در لوح محفوظ نوشته شده)، در نتيجه استنساخ اعمال عبارت مىشود از نسخه بردارى آن، و مقدمات و حوادث و عواملى كه در آن اعمال دخيل بوده، از كتاب لوح محفوظ. و بنابراين، نامه اعمال در عين اينكه نامه اعمال است، جزئى از لوح محفوظ نيز هست، چون از آنجا نسخه بردارى شده، آن وقت معناى اينكه مىگوييم «ملائكه اعمال را مىنويسند» اين مىشود كه ملائكه آنچه را كه از لوح محفوظ نزد خود دارند، با اعمال بندگان مقابله و تطبيق مىكنند.
و اين همان معنايى است كه در روايات از طرق شيعه از امام صادق (علیه السلام) و ازو طرق اهل سنت از ابن عباس نيز نقل شده كه به زودى - ان شاء اللَّه - در بحث روايتى آينده از نظر خواننده عزيز خواهد گذشت.
و بنابراين توجيه، جمله ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ﴾ جزو كلام خداى تعالى است، نه كلام ملائكه. و خطابى است كه خداى تعالى در روز جمع، يعنى روز قيامت، به اهل جمع مىكند، و امروز آن را در قرآن براى ما حكايت كرده، در نتيجه معنايش اين مىشود: «يقال لهم هذا كتابنا...» ،يعنى آن روز به ايشان گفته مىشود اين كتاب ما است كه عليه شما چنين و چنان مىگويد.
و اشاره با كلمه «هذا» - به طورى كه از سياق برمىآيد - اشاره به نامه اعمال است، كه بنا بر توجيه ما در عين حال اشاره به لوح محفوظ نيز هست، و اگر كتاب را بر ضمير خداى تعالى اضافه كرد، و فرمود «اين كتاب ما است» از اين نظر بوده كه نامه اعمال به امر خداى تعالى نوشته مىشود، و چون گفتيم نامه اعمال لوح محفوظ نيز هست، به عنوان احترام آن را «كتاب ما» خوانده. و معناى جمله ﴿يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ﴾ اين است كه كتاب ما شهادت مىدهد بر آنچه كه كردهايد، و دلالت مىكند بر آن، دلالتى روشن و توأم با حق.
و جمله ﴿إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ تعليل مىكند كه چگونه كتاب عليه ايشان به حق نطق مىكند، و معنايش اين است كه: چون كتاب ما دلالت مىكند بر عمل شما، دلالتى بر حق، و بدون اينكه از آن تخلف كند، چون كتاب ما لوح محفوظ است كه بر تمامى جهات واقعى اعمال شما احاطه دارد.
و اگر نامه اعمال خلائق را طورى به ايشان نشان ندهد كه ديگر جاى شكى و راه تكذيبى باقى نگذارد، ممكن است شهادت آن را تكذيب كنند، و بگويند كتاب شما غلط نوشته، ما چنين و چنان نكردهايم، به همين جهت مىفرمايد كتاب ما به حق گواهى مىدهد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً﴾.
مفسرين در تفسير اين آيه اقوال ديگرى دارند كه به عنوان نمونه دو تا از آنها را در اينجا نقل مىكنيم:
بعضى گفتهاند: آيه شريفه كلام ملائكه است، نه كلام خداى تعالى، و معناى استنساخ همان كتابت است، و معناى آيه اين است كه ملائكه مىگويند: اين - يعنى نامه اعمال - كتاب ما ملائكه است، كه نويسنده اعمال شما بوديم، و اين كتاب عليه شما به حق شهادت مىدهد، چون ما آنچه را كه شما مىكرديد مىنوشتيم.
و اين تفسير صحيح نيست، اولا چون اين احتمال كه اين كلام، كلام ملائكه باشد از سياق آيه بعيد است. و ثانيا اين كه كلمه استنساخ به معناى مطلق نوشتن و كتابت استعمال شود، در لغت ثابت نشده.
بعضى ديگر گفتهاند: آيه شريفه كلام خداى تعالى است، و اشاره با «هذا» اشاره
به نامه اعمال است. و بعضى ديگر گفتهاند اشاره به لوح محفوظ است، و معناى استنساخ همه جا همان «استكتاب» است.
﴿فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِهِ ذَلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْمُبِينُ﴾
اين آيه شريفه حال مردم در قيامت را بطور مفصل و جدا جدا بيان مىكند، چون مردم از نظر سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب مختلفند. سعيد كه در آن روز كه داراى پاداش و ثواب است، عبارت است از كسى كه ايمان آورده و عمل صالح كرده باشد. و شقى آن كسى است كه كفر ورزيده و استكبار كرده باشد، و به دنبالش مرتكب گناه هم شده باشد.
و مراد از «رحمت» افاضه الهيه است كه به هر كس برسد سعادتمند مىشود، و يكى از نتايج آن بهشت است. و «فوز مبين» به معناى رستگارى روشن است. و بقيه الفاظ احتياجى به تفسير ندارد.
﴿وَ أَمَّا اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَ فَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلىَ عَلَيْكُمْ فَاسْتَكْبَرْتُمْ وَ كُنْتُمْ قَوْماً مُجْرِمِينَ﴾
مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كسانى است كه به خاطر تكذيب و انكار آيات خدا متصف به كفر شدهاند، به شهادت اينكه در توبيخ ايشان مىفرمايد: «آيا آيات من بر شما تلاوت نمىشد، و شما از پذيرفتنش استكبار مىورزيديد...» .
حرف «فاء» در جمله ﴿أَ فَلَمْ تَكُنْ﴾ فاء تفريع است و مىفهماند كه اين جمله نتيجه جملهاى است كه حذف شده. جملهاى كه جواب كلمه «اما» است، و تقدير آن: «فيقال لهم ا لم تكن اياتى تتلى عليكم - پس به ايشان گفته مىشود: آيا چنين نبود كه آيات من بر شما تلاوت مىشد» ؟و مراد از «آيات» همان حجتهاى الهى است كه به وسيله وحى و دعوت براى ايشان اقامه مىشد. و «مجرم» به معناى كسى است كه متلبس به اجرام يعنى به گناه باشد.
و معناى آيه اين است: اما آن كسانى كه كافر شده و حق را با اينكه ظاهر بود انكار كردند پس از در توبيخ به ايشان گفته مىشود آيا حجتهاى ما برايت خوانده نمىشد و در دنيا برايت بيان نمىشد و اين شما نبوديد كه از قبول آنها استكبار مىورزيديد و مردمى گنهكار بوديد؟
﴿وَ إِذَا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اَللَّهِ حَقٌّ وَ اَلسَّاعَةُ لاَ رَيْبَ فِيهَا قُلْتُمْ مَا نَدْرِي مَا اَلسَّاعَةُ...﴾
مراد از وعدهاى كه مىفرمايد حق است همان روز موعودى است كه خداوند به زبان پيامبرانش در خصوص قيامت و جزاء وعده آن را داده، در نتيجه جمله ﴿وَ اَلسَّاعَةُ لاَ رَيْبَ فِيهَا﴾ عطف تفسيرى است براى كلمه ﴿وَعْدَ اَللَّهِ﴾ . و ممكن است منظور از كلمه «وعد» معناى مصدرى آن باشد، نه به معناى موعود.
و معناى اينكه كفار گفتند ﴿مَا نَدْرِي مَا اَلسَّاعَةُ﴾ اين است كه معناى اين حرف براى ما نامفهوم است، با اينكه اهل فهم و درايت بودند. پس اين تعبير كنايه است از اينكه اين حرف اصلا حرف غير معقولى است، چون اگر معقول بود ما مىفهميديم.
و معناى اينكه گفتند: ﴿إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنًّا وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ﴾ اين است كه اين دعوى شما چيزى است كه ما بدان يقين نداريم، بلكه تنها در باره آن گمانى داريم، گمانى كه نمىتوانيم به آن اعتماد كنيم. پس در اينكه دنبال آياتى كه بر آنان تلاوت مىشد مىگفتهاند: «ما ندرى ما الساعة» منتهى درجه و زشتترين لجبازى را در برابر حق كردهاند.
﴿وَ بَدَا لَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾
اضافه كلمه «سيئات» به جمله «ما عملوا» اضافه بيانيه است كه در اين صورت اين معنا را افاده مىكند كه اعمالشان همه سيئه و بد بود. و ممكن هم هست مانند اضافه در «خاتم فضة» كه به معناى انگشترى از نقره است، به معناى «من - از» باشد، آن وقت مىفهماند كه بعضى از اعمالشان بد بوده.
و مراد از جمله «ما عملوا» جنس عملهاى ايشان است. و معناى جمله اين است كه: در آن روز اعمال بدشان، و يا بدىهاى از اعمالشان برايشان ظاهر مىشود. در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ﴾ مىباشد.
پس اين آيه شريفه نيز از آياتى است كه بر تمثل و تجسم اعمال دلالت دارد. ولى بعضى گفتهاند كلمه «جزاء» در كلام حذف شده، و تقدير آن «و بدا لهم جزاء سيئات ما عملوا» مىباشد.
و معناى جمله ﴿وَ حَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾ چنين است: عذابى كه آن را در
دنيا وقتى به زبان انبياء و رسل از آن زنهار داده مىشدند مسخره مىكردند، بر سرشان بيامد.
﴿وَ قِيلَ اَلْيَوْمَ نَنْسَاكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا وَ مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ﴾
«نسيان» در اين آيه كنايه است از اعراض و بىتوجهى. و نسيان خدا در قيامت از كفار به اين است كه خدا از ايشان اعراض مىكند، و آنان را در شدائد و اهوال قيامت وا مىگذارد. و نسيان كفار نسبت به روز قيامت به اين است كه در دنيا از ياد قيامت و آماده شدن براى آن روز اعراض مىكردند. بقيه الفاظ آيه روشن است.
﴿ذَلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اِتَّخَذْتُمْ آيَاتِ اَللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا...﴾
كلمه «ذلكم» اشاره است به آنچه قبلا در باره عقاب كفار به ظهور گناهانشان، و حلول عذاب ذكر فرموده بود. و كلمه «هزء» به معناى سخريه است كه به وسيله آن، كسى را استهزاء كنند. و حرف «باء» سببيت را مىرساند.
و معناى آيه اين است كه: اين عذابى كه بر سرتان آمد به سبب اين بود كه شما آيات خدا را سخريه مىدانستيد، و به استهزاى آن مىپرداختيد، و نيز بدين سبب بود كه زندگى دنيا شما را مغرور كرد و به آن دل بستيد.
﴿فَالْيَوْمَ لاَ يُخْرَجُونَ مِنْهَا وَ لاَ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ﴾ در اين آيه روى سخن را از كفار كه تا اينجا مورد خطاب بودند برگردانيد، و خطاب را متوجه رسول گرامى خود نمود. در اين جمله خلاصهاى از عذاب در آن روز را بيان مىكند، و آن عبارت است از خلود در آتش، و پذيرفته نشدن عذرشان.
كلمه «يستعتبون» مضارع مجهول از مصدر «استعتاب» است كه معناى قبول اعتذار را مىدهد. و عبارت «استعتاب نمىشوند» كنايه است از اينكه عذرشان پذيرفته نمىشود، (چون معناى لغوى آن اين است كه اعتذار نمىشوند و اين معنا منظور نيست).
﴿فَلِلَّهِ اَلْحَمْدُ رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ رَبِّ اَلْأَرْضِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾
در اين جمله حمد خداى تعالى را متفرع بر بيانات قبلى اين سوره كرده مىفرمايد حال كه معلوم شد خدا آفريدگار آسمانها و زمين و ما بين آن دو است، و نيز او مدبر امر تمامى عالم است، و يكى از تدابير بديع او اين است كه همه را بر اساس حق خلق كرده، و نتيجه بر حق بودن خلقت همه عالم، اين است كه روز جزائى قرار دهد، روزى كه همه به سوى او برگردند، و پاداش و كيفر اعمال خود را ببينند، و اين نيز مستلزم آن است كه دين و شرايعى تشريع كند كه بشر را به سوى سعادتش و ثوابش رهنمون شود، و اين نيز مستلزم آن است كه همه را در روز
جزا يك جا جمع كند و پاداش دهد، و همه را از خوان رحمت خود برخوردار نموده، عدالت را بر قرار سازد، يعنى به هر كس آنچه را مستحق است بدهد، پس او تدبير نمىكند مگر بهترين تدبير را، و انجام نمىدهد مگر بهترين عمل را، و چون چنين است پس تمامى حمدها مخصوص او است.
در اين آيه سه بار كلمه «رب» آمده و فرموده: ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ﴾ ، ﴿رَبِّ اَلْأَرْضِ﴾ و آن گاه به جاى آن دو فرموده: ﴿رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ تا تصريحى روشنتر كرده باشد به اينكه ربوبيت و تدبير او شامل تمامى عالمها است، و اگر از همان اول به كلمه ﴿رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ اكتفاء كرده بود، ممكن بود كسى توهم كند كه خداى تعالى رب مجموع عالم است، و اما رب تك تك نواحى عالم ديگرانند، مثلا رب آسمانها كسى ديگر، و رب زمين هم كسى ديگر است، هم چنان كه چه بسا وثنيت نظير اين توهم را داشته باشد.
و نيز اگر چنانچه به همان ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ﴾ و ﴿رَبِّ اَلْأَرْضِ﴾ اكتفاء مىكرد، باز صريح در اين نبود كه خداى تعالى رب غير آن دو نيز هست، و همچنين است اگر به يكى از اين دو جمله اكتفاء مىكرد.
﴿وَ لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾
كلمه «كبرياء» - به طورى كه راغب گفته - به معناى ترفع از انقياد است يعنى اينكه كسى زير بار رام شدن نرود. و از ابن اثير نقل كردهاند كه گفته: به معناى عظمت و ملك است. و در مجمع البيان گفته: به معناى سلطان قاهر، و نيز عظمت قاهر و عظمت رفيعه است.
و اين كلمه به هر حال از كلمه «كبر» بليغتر است، يعنى مبالغه در كبر را مىرساند و در عظمتهاى غير حسى استعمال مىشود، كه برگشت آن به كمال وجود و غير متناهى بودن كمال او است.
﴿وَ لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ يعنى خداى تعالى در همه جا كبريايى دارد، نه در آسمانها كسى بالاتر از او است و نه در زمين، در هيچ جاى عالم كسى نيست كه خداى را زير دست خود كند. و اگر در جمله ﴿لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ﴾ خبر كه كلمه «له» است بر مبتدا، يعنى «الكبرياء» مقدم آمده، براى اين است كه انحصار را برساند، هم چنان كه در جمله «له
الحمد» نيز اين انحصار افاده مىشود.
﴿وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ او «عزيز» است، يعنى غالبى است كه هرگز مغلوب نمىشود، نه در خلقت دنيا و آخرت، و نه در تدبير آن دو. و نيز «حكيم» است، يعنى اساس خلقت و تدبيرش بر حكمت و اتقان است.