→ المیزان

جاثیه

۴۵ مکی آیات ۳۷ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

آیات کتاب، تسخیر هستى و افک اثیم در جاثیه آیات ۱–۱۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱ تا ۱۳ تنزیل کتاب، آیات آفاقى، ایمان به آیات و تسخیر سماوات و ارض را آغاز سوره مى سازد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ حمٓ
حاء، ميم.
تَنزِيلُ ٱلْكِتَٰبِ مِنَ ٱللَّهِ ٱلْعَزِيزِ ٱلْحَكِيمِ
فرو فرستادن اين كتاب، از جانب خداى ارجمند سنجيده‌كار است.
إِنَّ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ لَءَايَٰتٍۢ لِّلْمُؤْمِنِينَ
به راستى در آسمانها و زمين، براى مؤمنان نشانه‌هايى است.
وَفِى خَلْقِكُمْ وَمَا يَبُثُّ مِن دَآبَّةٍ ءَايَٰتٌۭ لِّقَوْمٍۢ يُوقِنُونَ
و در آفرينش خودتان و آنچه از [انواع‌] جنبنده‌[ها] پراكنده مى‌گرداند، براى مردمى كه يقين دارند نشانه‌هايى است.
وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ وَمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن رِّزْقٍۢ فَأَحْيَا بِهِ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَتَصْرِيفِ ٱلرِّيَٰحِ ءَايَٰتٌۭ لِّقَوْمٍۢ يَعْقِلُونَ
و [نيز در] پياپى آمدن شب و روز، و آنچه خدا از روزى از آسمان فرود آورده و به [وسيله‌] آن، زمين را پس از مرگش زنده گردانيده است؛ و [همچنين در] گردش بادها [به هر سو،] براى مردمى كه مى‌انديشند نشانه‌هايى است.
تِلْكَ ءَايَٰتُ ٱللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِٱلْحَقِّ ۖ فَبِأَىِّ حَدِيثٍۭ بَعْدَ ٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ يُؤْمِنُونَ
اين‌[ها]ست آيات خدا كه به راستى آن را بر تو مى‌خوانيم. پس، بعد از خدا و نشانه‌هاى او به كدام سخن خواهند گرويد؟
وَيْلٌۭ لِّكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍۢ
واى بر هر دروغزن گناه‌پيشه!
يَسْمَعُ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ تُتْلَىٰ عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرًۭا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا ۖ فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍۢ
[كه‌] آيات خدا را كه بر او خوانده مى‌شود، مى‌شنود و باز به حال تكبر -چنانكه گويى آن را نشنيده است- سماجت مى‌ورزد. پس او را از عذابى پردرد خبر ده.
وَإِذَا عَلِمَ مِنْ ءَايَٰتِنَا شَيْـًٔا ٱتَّخَذَهَا هُزُوًا ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ عَذَابٌۭ مُّهِينٌۭ
و چون از نشانه‌هاى ما چيزى بداند، آن را به ريشخند مى‌گيرد. آنان عذابى خفت‌آور خواهند داشت.
مِّن وَرَآئِهِمْ جَهَنَّمُ ۖ وَلَا يُغْنِى عَنْهُم مَّا كَسَبُوا۟ شَيْـًۭٔا وَلَا مَا ٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَوْلِيَآءَ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ
پيشاپيش آنها دوزخ است، و نه آنچه را اندوخته و نه آن دوستانى را كه غير از خدا اختيار كرده‌اند، به كارشان مى‌آيد، و عذابى بزرگ خواهند داشت.
هَٰذَا هُدًۭى ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌۭ مِّن رِّجْزٍ أَلِيمٌ
اين رهنمودى است؛ و كسانى كه آيات پروردگارشان را انكار كردند، بر ايشان عذابى دردناك از پليدى است.
۞ ٱللَّهُ ٱلَّذِى سَخَّرَ لَكُمُ ٱلْبَحْرَ لِتَجْرِىَ ٱلْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِۦ وَلِتَبْتَغُوا۟ مِن فَضْلِهِۦ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
خدا همان كسى است كه دريا را به سود شما رام گردانيد، تا كشتيها در آن به فرمانش روان شوند، و تا از فزون بخشى او [روزى خويش را] طلب نماييد، و باشد كه سپاس داريد.
وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا مِّنْهُ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يَتَفَكَّرُونَ
و آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است به سود شما رام كرد؛ همه از اوست. قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه مى‌انديشند نشانه‌هايى است.

بيان آيات [غرض و مفاد كلى سوره مباركه جاثيه‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره دعوت عموم بشر است به دين توحيد، و پرهيز از عذابى كه از آن انذار مى‏كند. سوره، نخست با مساله توحيد آغاز مى‏شود، و سپس به تشريع شريعت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و اينكه بر آن جناب و بر عامه بشر لازم است از آن پيروى كنند

اشاره نموده، مى‏فرمايد: چون در پيش روى خود روزى را دارند كه در آن روز بر طبق اعمال صالحى كه انجام داده‏اند از ايمان و پيروى شريعت، و بر طبق گناهانى كه كرده‏اند از اعراض از دين و غيره محاسبه خواهند شد. آن گاه پيشامدهايى را كه هر يك از اين دو طايفه در قيامت دارند ذكر مى‏كند.

البته در خلال اين بيانات انذار شديد و تهديد سختى به مستكبرين دارد كه از آيات خدا اعراض مى‏كنند. و نيز به كسانى كه هواى نفس خود را معبود خود گرفته‏اند و خدا آنان را گمراه كرد در عين اينكه به گمراهى خود عالم بودند، هشدار مى‏دهد. و از لطائفى كه در اين سوره آمده بيان معناى نوشتن نامه اعمال و استنساخ آن است.

اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده. ولى بعضى از مفسرين‏ آيه‏ ﴿قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا...‏﴾ را از مكى بودن استثناء كرده‏اند، ولى هيچ دليل و شاهدى بر گفتار خود ندارند.

﴿حم تَنْزِيلُ اَلْكِتَابِ مِنَ اَللَّهِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ﴾

ظاهرا جمله‏ ﴿تَنْزِيلُ اَلْكِتَابِ‏﴾ از باب اضافه صفت به موصوف مى‏باشد. و كلمه «تنزيل» مصدر به معناى مفعول مى‏باشد. و جمله «من اللَّه» جار و مجرورى است متعلق به تنزيل. و تمام اين جمله خبر است براى مبتداى حذف شده، يعنى «هذا» .

و معنايش اين است: اين كتابى است نازل شده از ناحيه خداى عزيز حكيم. ما در سابق در باره مفردات اين آيه بحث كرديم.

حمتنزيلكتابعزيزتنزیل کتاب.از جانب عزیز حکیم.آیات.

وجه اينكه فرمود: ﴿إِنَّ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَآيَاتٍ...﴾ و آنچه حرف «فى» افاده مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ‏﴾

كلمه «آيات» جمع «آيت» است كه به معناى علامت و نشانه‏اى است كه بر وجود چيزى دلالت كند، و بدان اشاره نمايد. و مراد از اينكه فرمود «در آسمانها و زمين علامتها هست» اين است كه اصلا آسمان و زمين آياتى هستند كه بر هستى پديد آورنده خود دلالت مى‏كنند، نه اينكه آيتها چيز ديگر باشند، و در ظرف آسمانها و زمين قرار داشته باشند.

دليل بر گفتار ما اين است كه تعبيرات قرآن كريم از اين معنا مختلف است، گاهى مى‏فرمايد «فلان چيز آيت است» و گاهى مى‏فرمايد «در فلان چيز آيت است» و گاهى هم مى‏فرمايد «در خلقت فلان چيز آيت است» ،مثلا يك جا فرموده: ﴿إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاَفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ لَآيَاتٍ‏﴾، جاى ديگر آيه مورد بحث است، كه آيت را در خود

آسمانها و زمين دانسته، نه در خلقت آنها، و يك جا هم فرموده: ﴿وَ مِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ و نظاير اين اختلاف تعبير بسيار است. و از همين اختلاف استفاده مى‏شود معناى اينكه «در چيزى آيت باشد» اين است كه خود آن چيز آيت باشد، هم چنان كه از اختلاف تعبير ديگرى كه در آيات بالا بود، و در يكى مى‏فرمود: «در آسمانها و زمين» و در ديگرى مى‏فرمود «در خلقت آسمانها و زمين» استفاده مى‏شود كه مراد از خلقت آسمانها و زمين خود آسمانها و زمين است، نه چيز ديگر.

حال بايد ديد چرا آسمانها و زمين را ظرف آيت دانسته، با اينكه خودش آيت است؟ در پاسخ مى‏گوييم: اين بدان عنايت است كه بفهماند جهات وجود آسمانها و زمين مختلف است، و هر جهت از جهات آنها خود آيتى است از آيات، و اگر خود آسمانها و زمين در نظر گرفته مى‏شد، چاره‏اى جز اين نبود كه همه آنها را يك آيت بگيريم، در حالى كه مى‏بينيم مثلا زمين را به تنهايى آيات شمرده و فرموده‏ ﴿وَ فِي اَلْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ‏﴾ و اگر خود زمين در نظر گرفته مى‏شد بايد مى‏فرمود: «و الأرض آية للموقنين - زمين آيتى است براى اهل يقين» و آن وقت آن منظور فوت مى‏شد، و ديگر نمى‏فهمانيد كه در هستى زمين جهاتى است كه هر يك از آن جهات به تنهايى آيتى است مستقل.

پس معناى اينكه فرمود: ﴿إِنَّ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾ اين است كه براى وجود آسمانها و زمين جهاتى است كه هر جهتش دلالت دارد بر اينكه آفريدگار و مدبرش تنها خداست، و شريكى براى او نيست، براى اينكه آسمانها و زمين با حاجت ذاتيش به پديد آورنده، و با عظمت خلقتش، و بى‏نظير بودن تركيبش، و اتصالى كه در وجود اجزاء بى شمار و هول‏انگيز آن به يكديگر است، و ارتباط و اندراجى كه نظام‏هاى جزئى و مخصوص به يك يك موجودات در تحت نظام عمومى و كلى حاكم بر كل عالم دارد، همه دلالت دارد بر اينكه خالقى يكتا دارد، و همان خالق يكتا مدبر آن است. آرى، اگر براى اين عالم پديد آورنده‏اى نمى‏بود، پديد نمى‏آمد، و اگر مدبرش يكتا نبود، نظامهاى جزئى آن با يكديگر متناقض مى‏شد و تدبير مختلف مى‏گشت.

از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: جمله «فى السماوات» در

تقدير «فى خلق السماوات» است، صحيح نيست، و بدون هيچ حاجتى بيهوده خود را به زحمت انداخته.

آياتسماواتبثدابهايمانآیات آفاق و انفس.خلق انسان و دابه.لقوم یؤمنون.یقین و تعقل.

آيت بودن خلقت انسان و جنبندگان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ مَا يَبُثُّ مِنْ دَابَّةٍ آيَاتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏﴾

كلمه «يبث» از مصدر «بث» است كه به معناى متفرق كردن و افشاندن است. و بث جنبندگان به معناى اين است كه خداى تعالى آنها را در زمين منتشر و متفرق كرده، هم چنان كه در جاى ديگر در باره خلقت انسان فرموده: ﴿ثُمَّ إِذَا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ‏﴾.

و معناى آيه شريفه اين است كه: و در خود شما از حيث وجودتان كه وجودى است مخلوق و نيز در جنبندگان از اين حيث كه خداى تعالى خلقشان كرده و در زمين متفرق و پراكنده ساخته، آياتى است براى مردمى كه راه يقين را سلوك مى‏كنند.

و خلقت انسان علاوه بر اينكه موجودى است زمينى و مرتبط به ماده، نوع ديگرى است از خلقت كه با خلقت آسمانها و زمين اختلاف دارد، براى اينكه آسمانها و زمين تنها موجودى مادى هستند، ولى انسان موجودى است مركب از بدنى مادى و تركيب يافته از مواد عنصرى و زمينى كه با مرگ فاسد و متلاشى مى‏شود، و از چيزى ديگر وراى ماده، چيزى كه از نسج عالم بالا، و مجرد از ماده است، و به همين جهت با مرگ فاسد نمى‏شود، بلكه در هنگام مرگ، بدن متوفى مى‏شود، يعنى به تمام و كمال گرفته مى‏شود، و نزد خدا محفوظ مى‏ماند، و اين چيز همان است كه قرآن آن را «روح» ناميده و فرموده‏ ﴿وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي‏﴾.

و نيز بعد از آنكه خلقت انسان از نطفه، و سپس علقه، و آن گاه مضغه، و در آخر تكميل ساختمان بدنى او را ذكر مى‏كند، مى‏فرمايد: ﴿ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ و نيز در باره حقيقت مرگ انسان فرموده: ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ‏﴾.

پس كسى كه در خلقت انسان تدبر و نظر مى‏كند، در حقيقت در آيتى ملكوتى نظر مى‏افكند، آيتى وراى آيات مادى. و همچنين است ناظر در خلقت جنبندگان، چون آنها نيز جان دارند، داراى حيات و شعورند، هر چند از نظر حيات و شعور، و همچنين از نظر تجهيزات بدنى پائين‏تر از انسانند، ولى همه آنها براى كسى كه اهل يقين باشد آيتند، و اهل يقين با

سير و تفكر در خلقت آنها خداى سبحان را مى‏شناسند، و به وحدانيت و بى شريك بودن او در ربوبيت و الوهيت پى مى‏برند.

﴿وَ اِخْتِلاَفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ...‏﴾

اين قبيل آيات جزو آياتى است كه بين زمين و آسمان قرار دارند، آسمانها خود آيتى هستند، زمين هم خود آيتى است، و اختلاف شب و روز آيتى است بين زمين و آسمان و منظور از اختلاف شب و روز، اختلاف آن دو از نظر كوتاهى و بلندى است. اختلاف منظم كه از آغاز خلقتش تا كنون دگرگونى نيافته، و بطور هماهنگ فصول چهارگانه بهار و تابستان و پاييز و زمستان را پديد آورده و اين چهار فصل در هر ناحيه از نواحى زمين به هر صورتى كه بوده اكنون نيز به همان صورت است، و از اين به بعد نيز به همين منوال مكرر مى‏شود. اختلافى كه به آن وسيله خداى سبحان رزق اهل زمين را تدبير نموده، به ترتيبى صالح رشدشان مى‏دهد، هم چنان كه خودش فرموده: ﴿وَ قَدَّرَ فِيهَا أَقْوَاتَهَا فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِينَ‏﴾.

﴿وَ مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ مِنَ اَلسَّمَاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيَا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾ مراد از رزقى كه خداى تعالى از آسمان نازل مى‏كند، باران است. و اگر باران را رزق ناميده، از باب ناميدن سبب به اسم مسبب است، و اين گونه نامگذاريها مجازى و شايع است. و نيز ممكن است بدين جهت باشد كه باران نيز رزق است، چون همه آب‏هاى زمين از باران است. و منظور از كلمه «سماء» بالاى سر و يا ابر است، چون ابر را هم مجازا آسمان مى‏گويند. و منظور از «احياء زمين بعد از مردنش» زنده كردن گياهان و درختانى است كه در زمستان مى‏ميرند. و تعبير از آن به زنده كردن بعد از موت، خالى از اشاره به مساله معاد نيست‏.

﴿وَ تَصْرِيفِ اَلرِّيَاحِ‏﴾ يعنى گرداندن بادها از اين سو به آن سو، و فرستادنش از سويى به سويى ديگر، كه در همين گرداندن بادها فوايد عمومى بسيارى نهفته است، و از همه فوائدش عمومى‏تر حركت دادن ابرها است به نقاط مختلف جهان. و يكى ديگر تلقيح گياهان، و دفع عفونت‏ها، و بوهاى بد است.

﴿آيَاتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾ يعنى در آنچه گفته شد آياتى است براى مردمى كه تعقل مى‏كنند، يعنى با عقلى كه خدا در آنان به وديعت سپرده بين حق و باطل و خوب و بد تمييز

مى‏دهند. در اين آيات مى‏بينيم هر دسته از آنها به قومى اختصاص داده شده يك دسته به مؤمنين، يك دسته به قومى كه اهل يقينند، دسته ديگر به قومى كه تعقل مى‏كنند.

و شايد وجهش اين باشد كه آيت احياء زندگان به دلالتى ساده و همه كس فهم دلالت مى‏كند بر اينكه خودش خود را ايجاد نكرده، و بطور اتفاق و تصادفى هم پيدا نشده، بلكه پديد آورنده‏اى ايجادش كرده، و به دنبالش آثار و افعال آنها را پديد آورده، آثار و افعالى كه اين نظام مشهود از آن آثار پديد آمده است، پس خالق آسمانها، خالق همه عالم و رب همه است، و انسان اين معنا را با فهم ساده خود مى‏فهمد، و انسان هاى با ايمان هم همين را مى‏فهمند، و از آن منتفع مى‏شوند.

ولى اين معنا را كه خالق انسان و ساير جنبندگان داراى حيات و شعور، خداست از اين جهت كه ارواح و نفوس موجودات زنده با شعور از عالمى وراى عالم ماده است كه نامش را «عالم ملكوت» مى‏گذاريم، قرآن كريم كمال ادراك و مشاهده اين معنا را مختص به اهل يقين دانسته، نه به عموم مردم و فهم‏هاى ساده آنان، و در اين باره فرموده‏ ﴿وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ‏﴾.

و اما آيت اختلاف ليل و نهار، و بارانهايى كه زمين را زنده مى‏كند، و چرخاندن بادها از آنجا كه انواع مختلف و جهات متعدد دارد و مرتبط با زمين و زمينى‏ها است، و داراى فوايد بى شمار و منافعى دامنه‏دار و بسيار است كه درك همه آنها محتاج به تعقل فكرى و تفصيلى و عميق است، و فهم ساده عموم مردم از درك آن عاجز است، لذا درك آن را به قومى كه تعقل كنند اختصاص داده. گو اينكه آيات مزبور براى همه آيت مى‏باشند ليكن از آنجا كه تنها دانشمندان و صاحبان تعقل از آنها بهره‏مند مى‏شوند بدين جهت اين آيات را به ايشان اختصاص داده.

يؤمنونيوقنونيعقلونطبقاتمؤمنین.یعقلون.یوقنون.طبقات مخاطب.

وجه اينكه هر دسته از آيات را به ترتيب براى «مؤمنين» ، ﴿لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ﴾ و ﴿لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‏﴾ ذكر فرمود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين ميان مى‏بينيم كه از اين طبقه گاهى تعبير فرموده به قومى كه «يوقنون» و گاهى به قومى كه «يعقلون» .و از تعبد مردم كه با فهم ساده خود پى به حقيقت مى‏برند تعبير فرموده به «مؤمنين» .از اين اختلاف در تعبير فهميده مى‏شود كه مراد از «ايمان اصل» آن است كه آياتش ساده و بسيط است و چون به دست آمدن ايمان تدريجى نيست، از دارندگان ايمان تعبير به وصف كرد، به خلاف ايمان اهل يقين و عقل كه به خاطر دقت آيات آن، و بلندى افق آنها، و به خاطر اينكه خرده خرده و به تدريج به دست مى‏آيد، از آنان به مضارع «يعقلون» ،

«يوقنون» تعبير كرد كه دلالت بر استمرار تجددى دارد.

بعضى از مفسرين در توجيه ترتيبى كه براى مصاديق و اهل آيات سه‏گانه هست، و اينكه چرا اول اهل ايمان، و دوم اهل ايقان و سوم اهل عقل را ذكر كرده گفته‏اند: اين ترتيب از نظر ترقى دادن مطلب است، چون ايقان مرتبه خاصى است در ايمان، و معلوم است كه بايد بعد از ايمان ذكر شود، و عقل هم مدار ايمان و ايقان است، چون منظور ما از عقل عقلى است كه مؤيد به نور بصيرت باشد، و به وسيله چنين عقلى است كه ايمان و يقين از قرار گرفتن در دسترس شك و ترديد خلاص مى‏شود، و در نتيجه ايمان به حد يقين مى‏رسد، و با رسيدنش به حد يقين و محكم شدنش همه خيرات رو مى‏آورد. و در ترتيب آيات نيز همين ترتيب كه در مراتب سه‏گانه است رعايت شده. اين توجيه از گفتار زمخشرى در كشاف استفاده مى‏شود.

اشكالى كه ما به كلام زمخشرى داريم، اين است كه مقتضاى توصيفى كه وى براى عقل كرده اين است كه قبل از دومى و حتى قبل از اولى قرار گيرد، يعنى مرتبه اول شمرده شود، نه سوم. علاوه بر اينكه ما نفهميديم كه چگونه ممكن است شك عارض بر يقين شود، حتى تصورش هم براى ما ممكن نيست.

بعضى ديگر - كه همان صاحب تفسير كشف باشد - در توجيه ترتيب مزبور گفته است بدين جهت اول ايمان و سپس ايقان و در آخر تعقل را ذكر كرده كه تماميت نظر و تدبر در دوم ناگزير و محتاج است به نظر در اولى، چون آسمانها و زمين به وجهى از اسباب پيدايش حيوان است، و به همين جهت بايد قبل از يادآورى خلقت حيوان يادآورى شود. و همچنين نظر در سومى ناگزير مى‏سازد كه ما در دو تاى اول نيز نظر كنيم. اما اينكه بايد به اولى (خلقت آسمانها و زمين) نظر كنيم كه روشن است و احتياج به بيان ندارد، و اما نظر و توجه به دومى (خلقت حيوان) براى اين است كه خلقت حيوان علت غايى است. پس معرفت سومى موقوف است بر معرفت علت غائيش كه دومى است، چون علت قبل از معلول است‏.

اين توجيه نيز به فرض اينكه درست باشد توجيه ترتيب آيات سه‏گانه است، نه صفات سه‏گانه ايمان و ايقان و عقل. علاوه بر اينكه سومى هم مانند اولى از اسباب بوجود آمدن حيوان است، پس بايد آن نيز قبل از دومى ذكر مى‏شد. و به وجهى دومى علت غايى اولى است، پس بايد آن هم قبل از اولى ذكر مى‏شد، همانطور كه قبل از سومى ذكر شد.

فخر رازى در توجيه اين ترتيب گفته است: سبب آن اين است كه اين معنا را بفهماند كه اگر ايمان داريد اين دلالت‏ها را بفهميد، و اگر ايمان نداريد، و در عين حال مى‏خواهيد داراى جزم و يقين باشيد و از شك و ترديد درآييد، اين دلائل ديگر را بفهميد، و اگر نه ايمان داريد و نه مى‏خواهيد اهل يقين باشيد، پس حد اقل در فهميدن دلائل سوم كوشش كنيد.

اين وجه هم به فرضى كه صحيح باشد توجيه ترتيب صفات سه‏گانه ايمان و ايقان و عقل است، نه توجيه اين كه چرا آيات سه‏گانه را بدين ترتيب ذكر كرده. علاوه بر اينكه لازمه اين توجيه آن است كه آيات سه‏گانه هيچ اختصاصى به صفات سه‏گانه نداشته باشد، بلكه همه‏اش مربوط به همه صفات باشد، و سياق آيات با چنين احتمالى مساعد نيست. از اين هم كه بگذريم از ظاهر كلام فخر رازى برمى‏آيد كه «يقين» را به «جزم» - كه همان علم باشد - تفسير كرده. و بنابراين تفسير، براى عقل چيزى جز حكم ظنى نمى‏ماند، و آن هم در معارف اعتقادى هيچ اعتبارى ندارد.

يقينتعقلايماندرجاتتعقل.یقین.ایمان ساده.فهم ساده.

مقصود از ايمان به آيات خدا و معناى جمله‏ ﴿فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اَللَّهِ وَ آيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿تِلْكَ آيَاتُ اَللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اَللَّهِ وَ آيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ‏﴾

ايمان به هر چيز عبارت است از علم به آن با التزام عملى به آن، پس صرف علم و يقين به وجود چيزى بدون التزام عملى، ايمان به آن چيز نيست. خداى تعالى در اين باره مى‏فرمايد: ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اِسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ‏﴾. و نيز فرموده‏ ﴿وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ‏﴾.

و كلمه «آيات» به معناى علامتهاى دلالت كننده است، پس آيات تكوينيه خدا عبارت است از امورى وجودى كه با وجود خارجى خود دلالت مى‏كند بر اينكه خداى تعالى در خلقت عالم يگانه است، و در اينكار شريكى ندارد، و به صفات كماليه متصف است و از هر نقص و حاجت منزه است.

و ايمان به اين آيات معنايش ايمان داشتن به دلالت آنها بر هستى خدا است كه لازمه داشتن چنين ايمانى، ايمان داشتن به خدا بر طبق دلالت اين ادله است، نه خدايى كه اين ادله بر آن دلالت نكند.

و آيات قرآن كريم نيز از اين جهت آيات ناميده شده‏اند كه بيانگر آيات تكوينيه هستند، آيات تكوينيه‏اى كه گفتيم بر هستى و صفات خدا دلالت دارند. و يا از اين جهت

آيات ناميده شده‏اند كه بيانگر معارف اعتقادى و يا احكام عملى، و يا احكام اخلاقى مى‏باشند. احكامى كه خدا آن را مى‏پسندد، و بدان امر مى‏كند، و از بندگانش مى‏خواهد كه به آنها عمل كنند، چون مضامين آن آيات بر آن احكامى دلالت دارد كه از ناحيه خدا نازل شده است، و ايمان به اين آيات ايمان به دلالت آنها بر خداى تعالى است كه قهرا ملازم با ايمان به مدلول آنها نيز هست.

و نيز معجزات را از اين رو آيات مى‏نامند كه اگر از قبيل مرده زنده كردن و امثال آن باشد، آياتى كونيه است، و همان دلالت آيات كونيه را دارد. و اگر از قبيل پيشگوييها و يا خود قرآن كريم باشد كه برگشت دلالت آنها نيز به دلالت آيات كونيه خواهد بود، چون با هستى خود، دلالت مى‏كند بر هستى خداى تعالى و صفات او.

﴿تِلْكَ آيَاتُ اَللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ﴾ اين جمله اشاره است به آيات قرآنى كه بر آن جناب تلاوت شده، و ممكن هم هست اشاره باشد به آيت‏هاى وجوديى كه در سه آيه قبل بدان اشاره شده بود. اين سؤال پيش مى‏آيد كه پس چرا فرمود «نتلوها» در پاسخ مى‏گوييم به اين عنايت كه دال و مدلول با هم متحدند. پس بنابراين احتمال، در اين جمله، در عين حال كه فرموده: «نتلوها» نظرى به آيت بودن قرآن ندارد.

﴿فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اَللَّهِ وَ آيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ‏﴾ بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اين جمله از قبيل اين سخن است كه كسى بگويد: «من از زيد و كرمش در شگفتم» با اينكه از زيد در شگفت نيست، بلكه از كرم و سخاوت او در شگفت است. و معناى جمله بر حسب نظر دقيق اين است كه كرم زيد مرا به شگفت آورده، و زيد از حيث كرمش مرا به شگفت درآورده، در نتيجه معناى جمله مورد بحث هم اين مى‏شود كه بعد از آيات خدا - يعنى آيات قرآنش - ديگر به چه سخنى ايمان مى‏آورند، يعنى وقتى به اين سخن ايمان نياورند ديگر بعد از آن به چه سخنى ايمان خواهند آورد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: در اين جمله چيزى حذف شده، و تقديرش چنين است: «اذا لم يؤمنوا فباى حديث بعد حديث اللَّه و آياته يؤمنون» يعنى اينان كه ايمان نياوردند، ديگر به چه حديثى بعد از حديث خدا و آياتش ايمان مى‏آورند.

ولى بنابراين كه تقدير چنين باشد، مناسب‏تر آن است كه بگوييم: مراد از

آيات، آيات تكوينى است، نه آيات قرآنى، و به همين جهت مرحوم طبرسى بعد از نقل اين قول گفته: فرق بين حديث به معناى قرآن و بين آيات اين است كه حديث عبارت است از داستانهاى عبرت‏آموزى كه بين حق از باطل جدايى مى‏افكند، و آيات عبارت است از ادله‏اى كه بين صحيح و فاسد جدايى مى‏اندازد.

و از بين اين دو قول، قول اول لطيف‏تر است.

ايمانآياتالتزامحديثجحدعلم با التزام عملى.آیات الله.بالحق.جحد با یقین.صرف علم کافى نیست.

وصف حال هر ﴿أَفَّاكٍ أَثِيمٍ﴾ كه به آيات خدا استكبار ورزيده استهزاء مى‏كنند و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ‏﴾

«ويل» به معناى هلاكت، و «افاك» مبالغه از «افك» است كه به معناى دروغ است. و كلمه «أثيم» مشتق از «اثم» است كه به معناى گناه و نافرمانى است، و معناى آيه اين است كه هلاكت و مرگ بر هر دروغگوى گناهكار.

﴿يَسْمَعُ آيَاتِ اَللَّهِ تُتْلىَ عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْهَا...﴾

اين جمله صفت هر افاك اثيم است.و كلمه «ثم» تاخر رتبى را مى‏رساند، و معناى استبعاد را مى‏فهماند. و كلمه «يصر» مضارع از «اصرار» است كه به معناى ملازمت و دست برنداشتن از فعلى است.

و معناى جمله اين است كه: افاك اثيم آيات خدا را - كه همان آيات قرآنى است - مى‏شنود كه برايش مى‏خوانند، و باز هم از كفر خود دست برنداشته، هم چنان در برابر حق مقاومت و گردنكشى مى‏كند، و در مقابل آن خاضع نمى‏گردد، مثل اينكه اصلا اين آيات را نشنيده، پس تو او را به عذابى دردناك بشارت بده.

﴿وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آيَاتِنَا شَيْئاً اِتَّخَذَهَا هُزُواً...﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه ضمير «اتخذها» به آيات برمى‏گردد، و كلمه «هزوا» هم مربوط به همه آيات است، نه آنچه كه بدان عالم شده، چون اگر متعلق و مربوط به خصوص آن آيات بود، بايد مى‏فرمود «اتخذه» و اينكه ضمير مؤنث آورده، خود كمال جهل آن افاك اثيم را مى‏رساند، و معنايش اين مى‏شود: اين افاك اثيم و اين مصر و مستكبر چون به بعضى از آيات ما عالم مى‏شود، همه آنها را استهزاء مى‏كند.

﴿أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ‏﴾ چنين كسانى عذابى مهين دارند، يعنى عذابى ذليل كننده. و اگر عذاب را به اين صفت توصيف فرمود، براى اين است كه در مقابل استكبار و خودپرستى آنان و استهزاءشان قرار گيرد. و اشاره به «اولئك» كه مخصوص جماعت است،

اشاره به ﴿كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ‏﴾ است. البته در تفسير آيه وجوهى ديگر گفته‏اند كه چون فائده‏اى در نقل آنها نديديم از نقل و ايراد آن اقوال صرفنظر كرديم.

﴿مِنْ وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ وَ لاَ يُغْنِي عَنْهُمْ مَا كَسَبُوا شَيْئاً وَ لاَ مَا اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ أَوْلِيَاءَ﴾

به خاطر اينكه مشتغل به دنيا شدند، و از حق اعراض نموده توجهى به آثار سوء اعمال خود نكردند، جهنم را پشت سر آنان قرار داد، و فرمود: در پشت سر جهنمى دارند. با اينكه جهنم در پيش رو و آينده آنان قرار دارد، و دارند بطرف آن مى‏روند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: كلمه «ورائهم» به معناى «قدامهم - پيش رويشان» است، از آن جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان گفته: كلمه «وراء» هم به معناى پشت سر است، و هم پيش رو. هر چيزى از تو گم شود وراى تو قرار مى‏گيرد، چه اينكه پشت سرت باشد، و چه پيش رويت‏. و تعبير به‏ ﴿مِنْ وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ‏﴾ مى‏فهماند كه اين قضاء رانده شده حتمى است.

و مراد از آنچه كسب كرده‏اند در جمله‏ ﴿وَ لاَ يُغْنِي عَنْهُمْ مَا كَسَبُوا شَيْئاً﴾ اموال و هر چيز ديگرى است كه در دنيا به دست آورده‏اند. و كلمه «شيئا» از آنجا كه نكره آمده تحقير را افاده مى‏كند، و چنين معنا مى‏دهد كه در روز حساب آنچه از مال و جاه و ياوران كه در دنيا كسب كرده بودند، حتى به قدر پشيزى به دردشان نمى‏خورد.

و كلمه «ما» در جمله‏ ﴿وَ لاَ مَا اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللَّهِ أَوْلِيَاءَ‏﴾ مصدريه است، و مراد از اولياء همان ارباب اصنام است، كه مشركين آنها را براى خود ارباب پنداشته، و معتقد بودند كه در درگاه خدا ايشان را شفاعت مى‏كند. ممكن هم هست مراد از آنها همان بت‏ها باشند.

و جمله‏ ﴿وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ﴾ تاكيد همان وعيد و تهديدى است كه در جمله‏ ﴿وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ‏﴾ ، و هم در جمله‏ ﴿فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ‏﴾ ، و بار سوم در جمله‏ ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ‏﴾ ، و بار چهارم در جمله‏ ﴿مِنْ وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ‏﴾ ، و بار پنجم در جمله‏ ﴿وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ‏﴾ داده بود، كه در خلال اين پنج جمله فهمانده بود كه عذابشان هم اليم است، و هم مهين، و هم عظيم.

﴿هَذَا هُدىً وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ﴾

كلمه «هذا» اشاره به قرآن است، و اگر فرمود «اين هدايت است» و نفرمود «اين

هادى است» به منظور مبالغه در هدايت است، هم چنان كه وقتى مى‏خواهيم بگوييم: زيد بى‏اندازه عادل است، مى‏گوييم: «زيد عدل است» .و كلمه «رجز» - به طورى كه گفته‏اند - به معناى شديدترين عذاب است، و در اصل به معناى اضطراب بوده.

اين آيه شريفه در مقام رد آن نسبتى است كه به قرآن دادند، و آن را با استهزاء خود خوار شمردند، و خلاصه، تهديد كسانى است كه به آيات خدا كفر بورزند.

﴿اَللَّهُ اَلَّذِي سَخَّرَ لَكُمُ اَلْبَحْرَ لِتَجْرِيَ اَلْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ...‏﴾

بعد از آنكه خداى سبحان حال افاكان را بيان كرد. كه از ايمان به آيات خدا وقتى كه براى آنان تلاوت مى‏شود آن آيات را استكبار مى‏ورزند، و استهزاء مى‏كنند با اينكه علم به حقانيت آن دارند. و سپس با بيانى مبالغه‏آميز آنان را به سخت‏ترين عذاب تهديد نمود، اينك در اين آيه با خطاب دسته جمعى، كفار و مؤمنين را مخاطب قرار مى‏دهد و پاره‏اى از آيات ربوبيت را كه در آن منتى عظيم بر آنان هست و به هيچ وجه نمى‏توانند آن را انكار كنند، برمى‏شمارد.

و به اين منظور نخست مساله تسخير دريا، و سپس تسخير تمامى موجودات در زمين و آسمان را خاطرنشان مى‏سازد، و معلوم است كه هيچ انسانى به خود اجازه نمى‏دهد كه اين گونه آيات را انكار كند، مگر آنكه فطرت انسانيت خود را از دست داده باشد، و فراموش كرده باشد كه موجودى است داراى تفكر، و به خاطر همين خاصيت تفكر از ساير جانداران متمايز شده است.

و بنابراين حرف لام در كلمه «لكم» لام غايت خواهد بود، و به آيه چنين معنا مى‏دهد: خداوند به خاطر شما دريا را مسخر كرد، يعنى آن را طورى آفريد كه كشتى شما بتواند بر روى آن جريان يابد و انسان ها از آن بهره‏مند شوند. ممكن هم هست لام را لام تعديه بگيريم، در نتيجه مسخر كننده دريا خود انسان مى‏شود، كه آن را به اذن خدا مسخر خود مى‏كند.

و جمله ﴿لِتَجْرِيَ اَلْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ‏﴾ غايت و نتيجه تسخير بحر است، و جريان كشتى در دريا به امر خدا، عبارت است از ايجاد جريان با كلمه «كن» ،چون آثار اشياء نيز مانند خود اشياء منسوب به خداى تعالى است. و معناى جمله‏ ﴿وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ﴾ اين است كه خداى تعالى درياها را اين چنين رام كرد، تا شما عطيه او را طلب كنيد، يعنى با سفرهاى دريايى، رزق خود را به دست آوريد.

و معناى جمله‏ ﴿وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏﴾ اين است كه خداى تعالى چنين كرد، به اميد اينكه شما در مقابل آن، او را شكر گزاريد.

﴿وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ...﴾

اين سخن از باب ترقى دادن كلام، و عطف عام بر خاص است. قبلا داستان تسخير ـ

درياها را فرموده بود كه جزيى از اجزاء آسمان و زمين است، و در اينجا تسخير همه موجودات در آسمانها و زمين را براى انسان ها به رخ مى‏كشد. و سخن در باره كلمه «لكم» همان سخنى است كه در نظير آن در آيه قبل گذشت. و كلمه «جميعا» تاكيد است براى آنچه در آسمانها و زمين است. ممكن هم هست حال از آن باشد.

افاكاثيماستكبارهزءجهنمافاک.اثیم.استکبار.استهزاء آیات.عذاب مهین.تلاوت آیات.

مفاد كلمه «منه» در جمله‏ ﴿وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً‏﴾ معناى تسخير آنچه در آسمانها و زمين است براى انسان، اين است كه اجزاء عالم مشهود همه بر طبق يك نظام جريان دارد، و نظامى واحد بر همه آنها حاكم است و بعضى را به بعضى ديگر مرتبط، و همه را با انسان مربوط و متصل مى‏سازد، و در نتيجه انسان در زندگى خود از موجودات علوى و سفلى منتفع مى‏شود، و روز به روز دامنه انتفاع و بهره‏گيرى جوامع بشرى از موجودات زمينى و آسمانى گسترش مى‏يابد، و آنها را از جهات گوناگون واسطه رسيدن به اغراض خود يعنى مزاياى حياتى خود قرار مى‏دهد، پس به همين جهت تمامى اين موجودات مسخر انسانند.

و كلمه «من» در «منه» ابتداء را مى‏رساند، و ضمير آن به خداى تعالى برمى‏گردد، و اين جار و مجرور حال است براى آنچه در آسمانها و زمين است. و معنايش اين مى‏شود كه خداى تعالى تمامى آنچه را كه در آسمانها و زمين است مسخر شما كرد، در حالى كه هستى همه آنها از ناحيه خدا آغاز شده است.

پس ذوات همه موجودات از ناحيه خدا آغاز شده، چون او آنها را ايجاد كرده، در حالى كه قبل از ايجاد الگويش را از جايى نگرفته. و همچنين آثار و خواص آنها نيز مخلوقات اويند كه يكى از آثار و خواص آنها همين ارتباط آنها به يكديگر است كه نظام جارى در آنها بوجود آورده، نظامى كه با زندگى انسان ها مرتبط است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿اَللَّهُ يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ﴾ و نيز فرموده: ﴿إِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعِيدُ‏﴾.

مفسرين‏ براى كلمه «منه» معانى ديگرى ذكر مى‏كنند كه هيچ يك از آنها خالى از تكلف نيست، و به همين جهت متعرض آنها نشديم.

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‏﴾ وجه ارتباط آيات نامبرده با تفكر روشن است.

تسخيرسماواتارضنظامتفكرتسخیر هستى.نظام واحد.تفکر.آیات.من له تسخیر.بدء و اعاده.

مغفرت مؤمنان، شریعت و کتاب بنی‌اسرائیل در جاثیه ۱۴-۱۹ آیات ۱۴–۱۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات امر به مغفرت، جزای کسب، اعطای کتاب به بنی‌اسرائیل و اتباع شریعت را یکجا می‌آورد.

قُل لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يَغْفِرُوا۟ لِلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ أَيَّامَ ٱللَّهِ لِيَجْزِىَ قَوْمًۢا بِمَا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ
به كسانى كه ايمان آورده‌اند بگو تا از كسانى كه به روزهاى [پيروزى‌] خدا اميد ندارند درگذرند، تا [خدا هر] گروهى را به [سبب‌] آنچه مرتكب مى‌شده‌اند به مجازات رساند.
مَنْ عَمِلَ صَٰلِحًۭا فَلِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَنْ أَسَآءَ فَعَلَيْهَا ۖ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ
هر كه كارى شايسته كند، به سود خود اوست، و هر كه بدى كند به زيانش باشد. سپس به سوى پروردگارتان برگردانيده مى‌شويد.
وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحُكْمَ وَٱلنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلْنَٰهُمْ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ
و به يقين، فرزندان اسرائيل را كتاب [تورات‌] و حكم و پيامبرى داديم و از چيزهاى پاكيزه روزيشان كرديم و آنان را بر مردم روزگار برترى داديم.
وَءَاتَيْنَٰهُم بَيِّنَٰتٍۢ مِّنَ ٱلْأَمْرِ ۖ فَمَا ٱخْتَلَفُوٓا۟ إِلَّا مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلْعِلْمُ بَغْيًۢا بَيْنَهُمْ ۚ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِى بَيْنَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ فِيمَا كَانُوا۟ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ
و دلايل روشنى در امر [دين‌] به آنان عطا كرديم، و جز بعد از آنكه علم برايشان [حاصل‌] آمد، [آن هم‌] از روى رشك و رقابت ميان خودشان، دستخوش اختلاف نشدند. قطعاً پروردگارت روز قيامت ميانشان در باره آنچه در آن اختلاف مى‌كردند، داورى خواهد كرد.
ثُمَّ جَعَلْنَٰكَ عَلَىٰ شَرِيعَةٍۢ مِّنَ ٱلْأَمْرِ فَٱتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَآءَ ٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ
سپس تو را در طريقه آيينى [كه ناشى‌] از امر [خداست‌] نهاديم. پس آن را پيروى كن، و هوسهاى كسانى را كه نمى‌دانند پيروى مكن.
إِنَّهُمْ لَن يُغْنُوا۟ عَنكَ مِنَ ٱللَّهِ شَيْـًۭٔا ۚ وَإِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍۢ ۖ وَٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلْمُتَّقِينَ
آنان هرگز در برابر خدا از تو حمايت نمى‌كنند [و به هيچ وجه به كار تو نمى‌آيند ] و ستمگران بعضى‌شان دوستان بعضى [ديگر]ند، و خدا يار پرهيزگاران است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه آيات و دلايل وحدانيت خداى تعالى را ذكر نمود و در ضمن آنها تا اندازه‏اى به مساله معاد اشاره نمود، و نيز مساله نبوت را در خلال ذكر تنزيل كتاب و تهديد استهزاء كنندگان ذكر فرمود، اينك در اين آيات تشريع شريعت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را ذكر مى‏كند، و براى اينكه مطلب مربوط به ما قبل شود، دو مقدمه مى‏آورد:

يكى اينكه مؤمنين بايد متعرض حال كفار منكر معاد نشوند، زيرا خداى تعالى خودش ايشان را مجازات خواهد فرمود، چون اعمال چه خوب و چه بدش مورد بازپرسى قرار خواهد گرفت، و علت تشريع شريعت هم همين است.

دوم اينكه انزال كتاب و حكم و نبوت امرى نوظهور نيست، چون خداى تعالى به بنى اسرائيل نيز كتاب و حكم و نبوت داد، و معجزات روشنى برايشان اظهار كرد، كه با آن معجزات ديگر جاى شكى در دين خدا باقى نماند، چيزى كه هست علماى بنى اسرائيل از راه ستم و ياغى‏گرى در آن دين اختلاف راه انداختند كه به زودى خداى تعالى بين آنان داورى خواهد كرد.

آن گاه بعد از ذكر اين دو مقدمه مساله تشريع شريعت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را بيان نموده و آن جناب را دستور مى‏دهد تا از شريعت خود پيروى كند، و از پيروى هوى و هوسهاى مردم جاهل دورى نمايد.

شریعتتشریعسیاقرسولسیاق وحدانیت پیشین.شریعت برای رسول.اشاره معاد.

بيان آيه: «﴿قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ أَيَّامَ اَللَّهِ‏﴾» كه اغماض از رفتار مشركين را توصيه مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ أَيَّامَ اَللَّهِ...‏﴾

در اين آيه شريفه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور مى‏دهد كه به مؤمنين امر كند كه از بدى‏هاى كفار چشم‏پوشى كند. در نتيجه تقدير آيه اين طور مى‏شود:

«قل للذين امنوا اغفروا يغفروا» ،يعنى به مؤمنين بگو ببخشيد تا ببخشند. هم چنان كه در آيه

﴿قُلْ لِعِبَادِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا اَلصَّلاَةَ﴾ نيز كلمه «أقيموا» در تقدير است.

اين آيه شريفه در مكه نازل شده، و در سياق آيات قبل قرار گرفته كه حال مستكبرين و مستهزءين به آيات خدا را بيان مى‏كرد، و ايشان را به شديدترين عذاب تهديد مى‏نمود. گويا مؤمنين وقتى به اينگونه افراد مى‏رسيدند كه در طعنه زدن و توهينشان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مبالغه و زياده‏روى مى‏كردند، و نيز وقتى مى‏ديدند به آيات خدا استهزاء مى‏كنند، ديگر عنان اختيار از كف داده، در مقام دفاع از كتاب خدا و فرستاده او بر مى‏آمدند، و از ايشان مى‏خواستند دست از اين كارها بردارند، و به خدا و رسولش ايمان آورند، غافل از اينكه كلمه عذاب عليه آنان حتمى شده است، هم چنان كه ظاهر آيات سابق اين حتميت را افاده مى‏كند، در نتيجه رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد تا به اين گونه افراد از مؤمنين اعلام بدارد كه بايد از مشركين نامبرده عفو و اغماض كنند، و متعرض حال ايشان نشوند، براى اينكه به زودى به كيفر اعمال خود خواهند رسيد.

و بنابراين، مراد از «مغفرت» در جمله‏ ﴿قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا‏﴾ عفو و ناديده گرفتن رفتار و گفتار دشمن، و اعراض از ايشان است. و خلاصه مراد اين است كه به آنان بگو مخاصمه و بگو مگو نكنند. و مراد از «آنانى كه اميدوار و منتظر ايام خدا نيستند» كفارى است كه در آيات سابق از ايشان سخنى رفت، چون مشركين معتقد به آمدن روزهايى براى خدا نبودند، كه در آن روزها غير از حكم خدا حكمى، و غير از ملك او ملكى نباشد، در حالى كه خدا داراى چنين روزهايى هست، مانند: روز مرگ و روز برزخ و روز قيامت و روز عذاب انقراض و استيصال.

و جمله‏ ﴿لِيَجْزِيَ قَوْماً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾ امر به مغفرت و يا امر به دستور مغفرت را تعليل مى‏كند، و حاصلش اين است: اين كه به تو گفتيم بايد به مؤمنين دستور دهى تا از رفتار مشركين چشم‏پوشى و اغماض كنند، براى اين بود كه هيچ حاجتى به مؤاخذه كردن ايشان نيست، چون خداى تعالى به زودى ايشان را بر طبق آنچه كرده‏اند كيفر مى‏دهد.

و در نتيجه آيه شريفه نظير آيه‏ ﴿وَ ذَرْنِي وَ اَلْمُكَذِّبِينَ أُولِي اَلنَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِيلاً إِنَّ لَدَيْنَا أَنْكَالاً وَ جَحِيماً‏﴾، و نظير آيه‏ ﴿ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏﴾، و آيه ﴿فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا

حَتَّى يُلاَقُوا يَوْمَهُمُ اَلَّذِي يُوعَدُونَ‏﴾، و آيه‏ ﴿فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ‏﴾ مى‏باشد.

و معنايش اين است كه: اى رسول گرامى من، به مؤمنين دستور بده از اين مستكبرين كه به آيات خدا استهزاء نموده و انتظار ايام خدا را ندارند، اغماض كنند تا آنكه خداى تعالى بر طبق آنچه كرده‏اند جزايشان دهد، چه، روز جزاء يكى از ايام خدا است. و خلاصه از اين منكرين قيامت درگذرند تا خدا در روزى از روزهاى خود ايشان را به كيفر اعمالشان برساند.

و در جمله‏ ﴿لِيَجْزِيَ قَوْماً‏﴾ ، اسم ظاهر «قوما» به جاى ضمير به كار رفته. به تعبير ديگر: مقتضاى سياق اين بود كه بفرمايد «ليجزيهم» ،ولى به جاى ضمير مرجع ضمير را آورد، و آن را نكره هم آورد، نكره‏اى كه هيچ وصفى برايش ذكر نكرد، و اين بدان جهت است كه امر ايشان را تحقير كرده باشد، و بفهماند كه خدا هيچ عنايتى به شان و كار آنان ندارد، تو گويى قومى ناشناخته‏اند، و كسى آنان را به عنوان اينكه قوم معينى هستند نمى‏شناسد، و اعتنايى به هيچ يك از شؤون آنان ندارد.

و با بيانى كه در معناى آيه گذشت اتصال و ارتباط آيه شريفه به ما قبل و ما بعدش روشن مى‏گردد. و نيز روشن مى‏شود كه معناهاى مختلفى كه مفسرين براى آيه كرده‏اند صحيح نيست، و اگر خواننده عزيز بخواهد به آن معانى واقف گردد، بايد به تفاسير مفصل مراجعه كند.

﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهَا ثُمَّ إِلىَ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ﴾

اين آيه به منزله تعليلى است براى جمله‏ ﴿لِيَجْزِيَ قَوْماً...‏﴾ و به همين جهت واو عاطفه بر سرش در نيامده، و استينافى - يعنى جمله‏اى و - نيز نيست.

در نتيجه اگر به منزله تعليل باشد، معنايش اين مى‏شود: خداى تعالى ايشان را به آنچه كردند جزاء مى‏دهد، براى اينكه اعمال هرگز بى اثر رها نمى‏شود، بلكه هر كس عملى صالح كند از آن بهره‏مند مى‏شود، و هر كس عملى زشت كند از آن متضرر مى‏گردد. و بعد همگى شما بسوى پروردگارتان مراجعه خواهيد نمود، و او بر حسب اعمالى كه كرده‏ايد جزايتان مى‏دهد، اگر اعمالتان خير باشد جزاى خير، و اگر شر باشد جزاى شر مى‏دهد.

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحُكْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ...﴾

بعد از آنكه بيان كرد كه براى هر عملى چه نيك و چه شر آثارى نيك و بد است كه به صاحب عمل مى‏رسد، در اينجا خواسته اين هشدار را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بدهد كه به زودى براى او نيز شريعتى تشريع مى‏كند، چون بر عهده خدا است كه بندگان خود را به سوى آنچه خير و سعادت آنان است هدايت كند، همانطور كه خودش در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ قَصْدُ اَلسَّبِيلِ وَ مِنْهَا جَائِرٌ‏﴾.

و به همين جهت دنباله جمله مورد بحث فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلىَ شَرِيعَةٍ مِنَ اَلْأَمْرِ...‏﴾ و قبل از گفتن اين جمله اشاره كرد به شريعت، يعنى به كتاب و حكم و نبوتى كه به بنى اسرائيل داد، و از طيبات روزيشان نمود، و بر ديگران برتريشان بخشيد، و معجزات بين و روشن ارزانيشان داشت، تا فهمانده باشد كه افاضه الهيه به شريعت و نبوت و كتاب، يك امر نو ظهور و بى‏سابقه نيست، بلكه نظائرى دارد كه يكى از آنها در بنى اسرائيل بود. و اينك شريعت اسرائيليان پيش چشم و بيخ گوش مشركين عرب است.

مغفرتایام اللهکسبعمل صالحامر به مغفرت.خطاب به مؤمنان.عمل صالح لنفسه.جزا بما کانوا یکسبون.ایام الله.

مقصود از «كتاب» ، «حكم» و ﴿بَيِّنَاتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ﴾ كه خداوند به بنى اسرائيل داد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اينكه فرمود: ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحُكْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ‏﴾ منظورش از كتابى كه به بنى اسرائيل داده، تورات است كه مشتمل است بر شريعت موسى (علیه السلام) و شامل انجيل نمى‏شود، براى اينكه انجيل متضمن شريعت نيست، و شريعت انجيل هم همان شريعت تورات است. و همچنين زبور داوود (علیه السلام) را شامل نمى‏شود، براى اينكه زبور تنها ادعيه و اذكار است.

البته ممكن است منظور از كلمه «الكتاب» جنس كتاب باشد كه در اين صورت شامل انجيل و زبور هم مى‏شود. و اين احتمال را هر چند بعضى از مفسرين‏ داده‏اند، اما از اين نظر بعيد است كه در قرآن كريم هيچگاه كلمه كتاب جز بر كتابى كه مشتمل بر شريعت باشد اطلاق نشده است.

و مراد از «حكم» به قرينه اينكه آن را با كتاب ذكر فرموده، عبارت است از آن وظائفى كه كتاب بر آن حكم مى‏كند، هم چنان كه مى‏بينيم در آيه شريفه‏ ﴿وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ اَلنَّاسِ فِيمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ‏﴾، اين اجمال، تفصيل داده شده. و نيز در

باره تورات فرموده‏ ﴿يَحْكُمُ بِهَا اَلنَّبِيُّونَ اَلَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَ اَلرَّبَّانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبَارُ بِمَا اُسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اَللَّهِ‏﴾، پس حكم يكى از لوازم كتاب است، هم چنان كه نبوت نيز از لوازم آن است.

و مراد از «نبوت» معلوم است. و خداى تعالى از بنى اسرائيل جمع كثيرى را مبعوث به نبوت كرد، هم چنان كه در روايات آمده، و در قرآن كريم داستان جمعى از آن رسولان ذكر شده است.

﴿وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ اَلطَّيِّبَاتِ﴾ طيبات يعنى رزق طيب كه از آن جمله است «من» و «سلوى» .

﴿وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى اَلْعَالَمِينَ‏﴾ اگر مراد از كلمه «عالمين» تمام عالميان باشد معناى برترى بنى اسرائيل بر تمامى عالميان اين خواهد بود كه ما آنان را در پاره‏اى جهات بر همه عالميان برترى داديم، مانند كثرت پيغمبرانى كه در آنان مبعوث شدند، و كثرت معجزاتى كه به دست انبياء آنها جارى شد. و اگر مراد از اين كلمه عالميان آن عصر باشد، در اين صورت مراد از برترى، برترى از همه جهات خواهد بود، چون بنى اسرائيل در عصر خود از هر جهت بر ساير اقوام و ملل برترى داشتند.

﴿وَ آتَيْنَاهُمْ بَيِّنَاتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ...﴾

مراد از «بينات» آيات بيناتى است كه هر شك و ريبى را از چهره حق زايل مى‏سازد. شاهد بر اين معنا تفريع و نتيجه‏گيريى است كه از اين جمله نموده و دنبالش فرموده: «در نتيجه اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه به حقانيت دعوت يقين پيدا كردند» .

و مراد از كلمه «أمر» به قول بعضى از مفسرين‏ امر دين است، و حرف «من» كه بر سر آن درآمده به معناى «فى» است. و معناى جمله اين است: ما به ايشان دلائلى روشن در امر دين داديم. و بنابراين معنا، معجزات موسى (علیه السلام) هم مصاديقى از اين دلائل است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از كلمه «امر» كار نبوت و دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و معناى جمله اين است كه: ما از امر رسول خدا علامت‏هايى روشن

به اهل كتاب داديم، كه همه دلالت داشتند بر صدق ادعاى او، و يكى از آن علامتها اين بود كه پيغمبر آخر الزمان در مكه ظهور مى‏كند، و يكى ديگر اينكه به يثرب هجرت مى‏كند، و نيز اهل يثرب او را يارى مى‏كنند، و امثال اين علامت‏ها كه در كتب اهل كتاب پيشگويى شده بود.

﴿فَمَا اِخْتَلَفُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ‏﴾ اين جمله به اختلافهاى دينى كه به درهم شدن حق و باطل در بين مردم جاهليت انجاميد اشاره نموده، مى‏فرمايد: آن اختلافها و اين اختلاط حق و باطل از جهت شبهه و جهل نبود، بلكه علماى ايشان آن را ايجاد كردند، چون در بين خود حسادت و دشمنى داشتند.

﴿إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾ اين جمله اشاره است به اينكه اختلاف اهل كتاب، و اختلاط حق و باطل در بين آنان بى‏اثر نيست، و به زودى اثرش را خواهد كرد، و خداى تعالى در روز قيامت بين آنان داورى نموده، بر حسب آنچه كه اعمالشان اقتضاء دارد جزايشان مى‏دهد.

﴿ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلىَ شَرِيعَةٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ اَلَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ‏﴾

خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه امتش نيز با او در آن خطاب شريكند. و كلمه «شريعه» به معناى طريق و راهى است كه آدمى را به لب آب مى‏رساند. و كلمه «أمر» در اينجا به معناى امر دين است. و معناى جمله اين است كه: بعد از آنكه به بنى اسرائيل داديم آنچه را كه داديم، تو را بر طريقه خاصى از امر دين الهى قرار داديم، و آن عبارت است از شريعت اسلام كه رسول اسلام و امتش بدان اختصاص يافتند.

﴿فَاتَّبِعْهَا...﴾ در اين جمله رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مامور مى‏كند كه تنها پيرو دين و فرامينى باشد كه به وى وحى مى‏شود، و از هواهاى جاهلان كه مخالف دين الهى هستند پيروى نكند.

از اين آيه دو نكته استفاده مى‏شود: اول اينكه پيامبر اسلام هم مانند ساير امت مكلف به دستورات دينى بوده است.

دوم اينكه هر حكم و عملى كه مستند به وحى الهى نباشد، و يا بالأخره منتهى به وحى الهى نباشد، هوايى نفسانى از هواهاى جاهلان است، و نمى‏توان آن را علم ناميد.

﴿إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اَللَّهِ شَيْئاً...‏﴾

اين جمله نهى از پيروى از اهواء مردم نادان را تعليل مى‏كند. كلمه «يغنوا» از مصدر «اغناء» است كه به معناى بردن حاجت به نزد ديگرى است. و حاصل معناى جمله اين است

كه: تو به درگاه خداى سبحان حوائج ضرورى دارى كه غير او هيچ كس نمى‏تواند آن را بر آورد، و وسيله برآورده شدن آنها همين است كه دين او را پيروى كنى، پس اين كفار كه انتظار دارند تو هواهايشان را پيروى كنى هيچ حاجتى از حاجات تو را برنمى‏آورند. و يا تو را به هيچ مرتبه از مراتب، اغناء و بى‏نياز از خدا نمى‏كنند.

﴿وَ إِنَّ اَلظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ اَللَّهُ وَلِيُّ اَلْمُتَّقِينَ﴾ آنچه كه از سياق به دست مى‏آيد اين است كه اين جمله تعليل ديگرى است براى نهى از پيروى از اهواء جاهلان. و نيز برمى‏آيد كه مراد از «ظالمين» پيشوايانى هستند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده از أهواء مبتدعه آنها پيروى نكند. و مراد از «متقين» كسانى هستند كه دين خدا را پيروى مى‏كنند.

و معناى جمله اين است كه: خدا ولى و سرپرست كسانى است كه پيروى از دين او كنند، و براى اين سرپرست ايشان است كه متقى هستند، و خدا ولى مردم متقى است. و كسانى كه هواهاى جاهلان را پيروى مى‏كنند، خداى تعالى ولى آنها نيست، بلكه آنها خودشان ولى يكديگرند، چون ستمكارند، و ستمكاران ولى يكديگرند. پس تو اى رسول گرامى، دين مرا پيروى كن تا من ولى تو باشم، و از اهواء آنان پيروى مكن تا آنان ولى تو نشوند، چون ولايت آنان هيچ دردى از تو دوا نمى‏كند، و جاى ولايت خدا را نمى‏گيرد.

در اين جمله پيروان اهواء را كه غير از دين خدا را پيروى مى‏كنند، «ظالمين» خوانده، و اين با مطلبى كه از آيه‏ ﴿أَنْ لَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلظَّالِمِينَ اَلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ‏﴾ استفاده مى‏شود، موافق است، چون در اين آيه نيز ستمگران را عبارت دانسته از كسانى كه جلو راه حق را مى‏گيرند، و آن را كج و معوج مى‏خواهند.

کتابحکمنبوتشریعتبنی‌اسرائیلکتاب و حکم و نبوت.تورات به‌عنوان کتاب شریعت.نبوت.حکم.شریعت محمد.نهی از اتباع اهواء.

شریعت بصائر، معاد، هوای نفس، دهر و کتابت اعمال آیات ۲۰–۳۷

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات بصائر بودن شریعت، نابرابری محسن و مسیء، احتجاج معاد، اله هوا، انکار دهر، و استنساخ اعمال یکجا بحث می‌شود.

هَٰذَا بَصَٰٓئِرُ لِلنَّاسِ وَهُدًۭى وَرَحْمَةٌۭ لِّقَوْمٍۢ يُوقِنُونَ
اين [كتاب‌] براى مردم، بينش‌بخش و براى قومى كه يقين دارند، رهنمود و رحمتى است.
أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ ٱجْتَرَحُوا۟ ٱلسَّيِّـَٔاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ كَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ سَوَآءًۭ مَّحْيَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ ۚ سَآءَ مَا يَحْكُمُونَ
آيا كسانى كه مرتكب كارهاى بد شده‌اند پنداشته‌اند كه آنان را مانند كسانى قرار مى‌دهيم كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند [به طورى كه‌] زندگى آنها و مرگشان يكسان باشد؟ چه بد داورى مى‌كنند.
وَخَلَقَ ٱللَّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ وَلِتُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍۭ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ
و خدا آسمانها و زمين را به حق آفريده است، و تا هر كسى به [موجب‌] آنچه به دست آورده پاداش يابد، و آنان مورد ستم قرار نخواهند گرفت.
أَفَرَءَيْتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ وَأَضَلَّهُ ٱللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍۢ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِۦ وَقَلْبِهِۦ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِۦ غِشَٰوَةًۭ فَمَن يَهْدِيهِ مِنۢ بَعْدِ ٱللَّهِ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ
پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او و دلش مُهر زده و بر ديده‌اش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا چه كسى او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمى‌گيريد؟
وَقَالُوا۟ مَا هِىَ إِلَّا حَيَاتُنَا ٱلدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَآ إِلَّا ٱلدَّهْرُ ۚ وَمَا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ
و گفتند: «غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى‌] نيست؛ مى‌ميريم و زنده مى‌شويم، و ما را جز طبيعت هلاك نمى‌كند.» و[لى‌] به اين [مطلب‌] هيچ دانشى ندارند [و] جز [طريق‌] گمان نمى‌سپرند.
وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا بَيِّنَٰتٍۢ مَّا كَانَ حُجَّتَهُمْ إِلَّآ أَن قَالُوا۟ ٱئْتُوا۟ بِـَٔابَآئِنَآ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، دليلشان همواره جز اين نيست كه مى گويند: «اگر راست مى‌گوييد پدران ما را [حاضر] آوريد.»
قُلِ ٱللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
بگو: «خدا[ست كه‌] شما را زندگى مى‌بخشد، سپس مى‌ميراند، آنگاه شما را به سوى روز رستاخيز -كه ترديدى در آن نيست- گرد مى‌آورد، ولى بيشتر مردم [اين را] نمى‌دانند.»
وَلِلَّهِ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَيَوْمَ تَقُومُ ٱلسَّاعَةُ يَوْمَئِذٍۢ يَخْسَرُ ٱلْمُبْطِلُونَ
و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست، و روزى كه رستاخيز بر پا شود، آن روز است كه باطل‌انديشان زيان خواهند ديد.
وَتَرَىٰ كُلَّ أُمَّةٍۢ جَاثِيَةًۭ ۚ كُلُّ أُمَّةٍۢ تُدْعَىٰٓ إِلَىٰ كِتَٰبِهَا ٱلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و هر امتى را به زانو در آمده مى‌بينى؛ هر امتى به سوى كارنامه خود فراخوانده مى‌شود [و بديشان مى‌گويند:] «آنچه را مى‌كرديد امروز پاداش مى‌يابيد.
هَٰذَا كِتَٰبُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم بِٱلْحَقِّ ۚ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
اين است كتاب ما كه عليه شما به حق سخن مى‌گويد. ما از آنچه مى‌كرديد، نسخه بر مى‌داشتيم.»
فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِى رَحْمَتِهِۦ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْمُبِينُ
و اما كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، پس پروردگارشان آنان را در جوار رحمت خويش داخل مى‌گرداند. اين همان كاميابى آشكار است.
وَأَمَّا ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَفَلَمْ تَكُنْ ءَايَٰتِى تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ فَٱسْتَكْبَرْتُمْ وَكُنتُمْ قَوْمًۭا مُّجْرِمِينَ
و اما كسانى كه كافر شدند [بدانها مى‌گويند:] «پس مگر آيات من بر شما خوانده نمى‌شد؟ و[لى‌] تكبر نموديد و مردمى بدكار بوديد.»
وَإِذَا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقٌّۭ وَٱلسَّاعَةُ لَا رَيْبَ فِيهَا قُلْتُم مَّا نَدْرِى مَا ٱلسَّاعَةُ إِن نَّظُنُّ إِلَّا ظَنًّۭا وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ
و چون گفته شد: «وعده خدا راست است و شكى در رستاخيز نيست»، گفتيد: «ما نمى‌دانيم رستاخيز چيست. جز گمان نمى‌ورزيم و ما يقين نداريم.»
وَبَدَا لَهُمْ سَيِّـَٔاتُ مَا عَمِلُوا۟ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ
و [حقيقت‌] بديهايى كه كرده‌اند، بر آنان پديدار مى‌شود و آنچه را كه بدان ريشخند مى‌كردند، آنان را فرو مى‌گيرد.
وَقِيلَ ٱلْيَوْمَ نَنسَىٰكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَآءَ يَوْمِكُمْ هَٰذَا وَمَأْوَىٰكُمُ ٱلنَّارُ وَمَا لَكُم مِّن نَّٰصِرِينَ
و گفته شود: «همان‌گونه كه ديدار امروزتان را فراموش كرديد، امروز شما را فراموش خواهيم كرد، و جايگاهتان در آتش است و براى شما ياورانى نخواهد بود.»
ذَٰلِكُم بِأَنَّكُمُ ٱتَّخَذْتُمْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ هُزُوًۭا وَغَرَّتْكُمُ ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا ۚ فَٱلْيَوْمَ لَا يُخْرَجُونَ مِنْهَا وَلَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ
اين بدان سبب است كه شما آيات خدا را به ريشخند گرفتيد و زندگى دنيا فريبتان داد. پس امروز نه از اين [آتش‌] بيرون آورده مى‌شوند، و نه عذرشان پذيرفته مى‌گردد.
فَلِلَّهِ ٱلْحَمْدُ رَبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَرَبِّ ٱلْأَرْضِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
پس سپاس از آن خداست: پروردگار آسمانها و پروردگار زمين، پروردگار جهانيان.
وَلَهُ ٱلْكِبْرِيَآءُ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
و در آسمانها و زمين، بزرگى از آن اوست، و اوست شكست‌ناپذير سنجيده‌كار.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه به مساله تشريع شريعت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اشاره كرد، و فرمود كه آن جناب را بر شريعتى از أمر يعنى شريعت اسلام قرار داديم، اينك در اين آيات به اين معنا اشاره مى‏كند كه شريعت اسلام بصيرتهايى براى مردم است، كه با آن تشخيص مى‏دهند كه چه راهى از راه‏هاى زندگى را طى كنند تا به حيات طيب در دنيا و سعادت زندگى آخرت برسند، و نيز شريعت اسلام هدايت و رحمتى است براى مردمى كه به آيات خدا يقين دارند.

و نيز به اين نكته اشاره مى‏كند كه آنچه مرتكبين گناهان را وادار مى‏كند كه از پيروى شريعت سرباز زنند، انكار معاد است، آنها خيال مى‏كنند كه با افراد متشرعى كه پابند

به دين خدا هستند، در زندگى و مرگ يكسانند، و براى پابندى به شريعت هيچ اثرى قائل نيستند، لذا فكر مى‏كنند چرا به خاطر پيروى از شريعت خود را به زحمت اندازيم، و بدون جهت مقيد نموده، بار سنگين اعمال صالح را به دوش بكشيم؟ به همين جهت خداى تعالى بر بطلان پندار آنان و اثبات معاد اقامه برهان مى‏كند، و سپس به شرح جزئيات پرداخته شمه‏اى از پاداشهاى صالحان و عقابهاى طالحان و منكرين و مجرمين را بيان نموده، و سوره را با حمد و تسبيح خدا ختم مى‏كند.

شریعتبصائرمعادسیاقاسلامشریعت هدایت و رحمت.انکار معاد انگیزه سرباززدن از شریعت.شریعت اسلام.توشه اعمال صالح.مرتکبان گناهان.

معناى اينكه فرمود: شريعت (يا قرآن) بصائر براى مردم و هدى و رحمت براى مؤمنين است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ﴾

اشاره با كلمه «هذا» يا به شريعت است كه قبلا از آن گفتگو كرد، و يا اشاره به قرآنى است كه مشتمل بر شريعت است. و كلمه «بصائر» جمع بصيرت است، و بصيرت عبارت است از درك اشخاصى كه به واقع اصابت مى‏كنند، و مراد از بصيرت وسيله بصيرت است، و اگر شريعت را بصيرتها خوانده، بدين جهت است كه شريعت متضمن احكام و قوانينى است كه يك يك آنها راهنماى سعادت آدمى است، پس شريعت عبارت است از بصيرت‏هايى چند، نه يك بصيرت.

و معناى آيه اين است كه: اين شريعتى كه تشريع شده، و يا اين قرآنى كه مشتمل بر شريعت است، وظائف عمليه‏اى است كه اگر مردم به آن عمل كنند يك يك آنها مردم را بينا مى‏سازد، و مردم به وسيله آن به راه حق هدايت مى‏شوند، راه حقى كه همان راه خدا و راه سعادت است.

پس اينكه بعد از ذكر تشريع شريعت فرمود ﴿هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ‏﴾ در حقيقت نظير جمله ﴿هَذَا هُدىً وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ است كه در اول سوره بعد از ذكر آيات توحيد قرار گرفته است.

﴿وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏﴾ يعنى دلالتى است واضح، و افاضه خيرى است براى قومى كه يقين دارند. و مراد از قومى كه يقين دارند، مردمى است كه به آيات خدا يقين دارند، آياتى كه بر اصول معارف دين دلالت دارد، چون معهود در قرآن كريم اين است كه همواره كلمه يقين را در مورد اصول عقائد بكار مى‏برد.

در اين جمله هدايت و رحمت را مختص به قومى كرده كه يقين دارند، با اينكه قبلا تصريح كرد كه قرآن بصائر براى همه مردم است، و اين خالى از اشعار و اشاره به اين نكته نيست كه مراد از «هدايت» هدايت به معناى رساندن به مقصد است، نه صرف نشان دادن راه آن، كه همان تبصر است. و نيز مراد از «رحمت» رحمت خاصه به كسانى است كه بعد از

ايمان به خدا و پرهيز از او به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم ايمان آوردند، همانهايى كه در آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ﴾ و آيه‏ ﴿ذَلِكَ اَلْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ... وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏﴾ مورد نظرند.

و رحمت خدا درجاتى بسيار دارد كه از نظر سعه و ضيق مختلفند، و همچنين رحمت خاصه به اهل ايمان نيز مراتب مختلفى دارد كه اختلاف آن ناشى از اختلاف مراتب ايمان است، پس صاحب هر مرتبه از ايمان رحمتى مناسب با آن مرتبه دارد.

و اما رحمت به معناى مطلق خيرى كه از ناحيه خداى تعالى به سوى بندگانش افاضه مى‏شود، آن نيز مى‏تواند قرآن باشد، چون قرآن كريم بدان جهت كه مشتمل بر شريعت است، رحمتى است براى عموم مردم، هم چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز به حكم آيه شريفه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾ رحمتى است مبعوث براى همه مردم. و ما در بعضى از مباحث گذشته سخنى در باره اختلاف مراتب رحمت ايراد كرديم.

﴿أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئَاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْيَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ...‏﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «اجتراح» به معناى اكتساب است. مى‏گويند «جرح» يعنى كسب كرد، و «اجترح» يعنى اكتساب كرد. و اصل اين لغت «جراح» است زيرا جراح و اجتراح اثر مشابه دارند آن گاه مى‏گويد: و كلمه «سيئة» به معناى عمل زشتى است كه صاحبش را به خاطر استحقاق مذمت ناراحت مى‏كند.

و كلمه «جعل» به معناى قرار دادن چيزى است به صورتى معين. و جمله‏ ﴿كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ﴾ در محل مفعول دوم است براى جعل، و تقدير كلام «كائنين كالذين آمنوا...» است.

زمخشرى در كشاف بطور جزم گفته: كاف در كلمه «كالذين» اسم است، و معنايش

«مثل الذين» است، و همين كاف مفعول دوم است براى جمله «نجعلهم» و كلمه «سواء» بدل است از مثل‏.

كلمه «سواء» بنا بر قرائتى كه معمول و رائج است مصدرى است به معناى اسم فاعل، و معنايش «مستويا» و يا «متساويا» است. و كلمه «محياهم» مصدر ميمى است، و خود فاعل «سواء» است، و ضمير «هم» در آن به مجموع اجتراح كنندگان و مؤمنان بر مى‏گردد. و همچنين كلمه «مماتهم» كه عطف بدان شده، حال «محياهم» را دارد.

و سياق آيه شريفه سياق انكار است، و كلمه «أم» در آن منقطعه است، و معنايش اين است: «بلكه آيا كسانى كه گناه مرتكب مى‏شوند، و جرم اكتساب مى‏كنند، پنداشته‏اند كه ما آنان را مانند كسانى قرار مى‏دهيم كه ايمان آورده و عملهاى صالح مى‏كنند؟ در حالى كه زندگى و مرگشان متساويست» يعنى در حالى كه حيات اينان مانند حيات آنان، و موت اينان مانند موت آنان است؟ و در نتيجه ايمان آنان و متشرع بودنشان لغو و بى اثر است؟ نه در حيات اثر دارد و نه در ممات؟ و بود و نبودشان يكسان است؟ ﴿سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ﴾ اين جمله پندار مذكور آنان را رد مى‏كند، و مى‏فرمايد: اينكه پنداشتند و حكم كردند كه حيات و ممات مرتكبين گناهان و مؤمنان صالح يكسان است حكم بدى است كه كرده‏اند. و بدى حكم كنايه است از بطلان آن.

بصائرهدیرحمتیقینشریعتهدی برای موقنین.رحمت برای اهل یقین.اشاره هذا به شریعت یا قرآن.مؤمنان صالح در برابر بدکاران.ساء ما یحکمون.

توضيح اينكه بد كاران نه در حيات و نه در ممات با مؤمنان صالح العمل برابر نيستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس اين دو طائفه نه در حيات مثل همند، و نه در ممات.

اما اينكه در حيات برابر نيستند، براى اينكه اشخاصى كه داراى ايمان و عمل صالح هستند، طريقه زندگيشان را با بصيرت سلوك مى‏كنند، و در راه زندگى داراى هدايت و رحمتى از ناحيه پروردگار خويشند - هم چنان كه در آيه قبلى فرموده بود - ولى آدم بد كار دستش از اين بصيرت و هدايت و رحمت تهى است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿فَمَنِ اِتَّبَعَ هُدَايَ فَلاَ يَضِلُّ وَ لاَ يَشْقىَ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً‏﴾ و نيز در جاى ديگر فرموده: ﴿أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا‏﴾.

و اما اينكه اين دو طايفه در مرگ مساوى نيستند، براى اين است كه مرگ همان طور كه برهانهاى روشن شهادت مى‏دهد، انعدام و بطلان نفس انسانيت نيست، و آن طور كه مبطلين مى‏پندارند كه آدمى بعد از مردن به كلى نابود مى‏شود نمى‏باشد، بلكه مردن عبارت است از برگشتن به سوى خداى سبحان، و انتقال از سراى دنيا به سرايى ديگر. از سرايى ناپايدار به سرايى پايدار و جاودان. سرايى كه مؤمن صالح در آن قرين سعادت و نعمت، و ديگران در شقاوت و عذاب زندگى مى‏كنند.

و خداى سبحان در كلمات سابقش به اين معنا اشاره نموده، مى‏فرمايد: ﴿كَذَلِكَ يُحْيِ اَللَّهُ اَلْمَوْتىَ﴾ و نيز فرموده‏ ﴿ثُمَّ إِلىَ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ‏﴾ و كلماتى ديگر از اين قبيل. و نيز در كلمات آينده‏اش متعرض آن شده مى‏فرمايد: ﴿وَ خَلَقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ...‏﴾ .

و آيه مورد بحث از نظر تركيب الفاظش، و از نظر معنايى كه از آن فهميده مى‏شود، مورد اختلاف مفسرين واقع شده و هر يك براى آن وجهى درست كرده‏اند ولى آنچه ما از سياق آن مى‏فهميم همان بود كه در بيان قبليمان گذشت، و چون فائده‏اى در نقل وجوه ديگران نديديم از نقل آن صرفنظر كرديم، و اگر خواننده عزيز بخواهد به آنها اطلاع يابد بايد به تفاسير مفصل مراجعه كند.

محسنمسیءحیاتمماتهدایتبصیرت و هدایت مؤمن.ضلالت بدکار.نابرابری حیات دو طایفه.نابرابری در مرگ.نور یمشی به فی الناس.ظلمات بدکار.ایمان و عمل صالح.

احتجاج براى اثبات معاد با استناد به حق و عدالت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ خَلَقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزىَ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ﴾

ظاهرا مراد از «سماوات و ارض» مجموعه عالم محسوس است، و حرف «باء» در كلمه «بالحق» ملابست را مى‏رساند، و مى‏فهماند كه خلقت عالم در جامه حق صورت گرفت و خلاصه باطل و بازيچه نبوده، و حق بودن اين عالم كون و فساد به اين است كه براى خلقت آن غايت و هدفى ثابت و باقى در ما وراى آن باشد.

و جمله «و لتجزى...» عطف است بر كلمه «بالحق» .و «باء» در جمله‏ ﴿بِمَا كَسَبَتْ‏﴾ براى متعدى كردن فعل، و يا براى مقابله است و معنايش اين است كه: خداوند آسمان و زمين را به حق خلق كرد و تا هر نفسى در مقابل آنچه كسب و ارتكاب كرده جزاء داده شود، اگر طاعت بوده ثواب، و اگر معصيت بوده عقاب داده شود. و جمله‏ ﴿وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ﴾ حال از جمله «كل نفس» است و معنايش اين است كه: تا هر نفسى به آنچه كرده به عدالت جزاء داده شود.

در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مى‏شود كه بگوييم: «و خدا آسمانها و زمين را به حق و عدالت بيافريد» در نتيجه به حق بودن خلقت اقتضاء مى‏كند كه در ما وراى اين عالم، و بيرون از آن، عالمى ديگر باشد كه در آن عالم، موجودات جاودانه شوند. و به عدل بودن خلقت هم اين اقتضاء را دارد كه به هر نفسى آن جزايى كه استحقاق دارد داده شود، به نيكوكار جزايى نيكو، و به بدكار جزايى بد داده شود، و چون اين عالم گنجايش آن جزاء را ندارد، قهرا بايد جزاى مذكور در نشاه‏اى ديگر باشد.

و با اين بيان مى‏توان گفت: آيه شريفه دو حجت بر معاد اقامه نموده: يكى حجتى است كه جمله‏ ﴿وَ خَلَقَ اَللَّهُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ‏﴾ بدان اشاره مى‏كند كه حجتى است از طريق حق. و دومى حجتى است كه جمله «و لتجزى» از آن خبر مى‏دهد. حجتى كه از طريق عدالت اقامه شده است.

پس برگشت اين دو حجت به همان دو حجتى است كه آيه شريفه‏ ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ اَلنَّارِ أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾ متضمن آن است.

و آيه شريفه مورد بحث با حجتى كه در بردارد، پندار كفار را كه مى‏پندارند مرگ نيكوكار و بدكار يك جور است باطل مى‏كند، چون داستان مجازات در قيامت، و ثواب دادن در مقابل اطاعت، و عقاب در برابر معصيت، اين يكسان بودن مرگ مطيع و عاصى را نفى مى‏كند. و لازمه يكسان نبودن آن اين است كه پس پندار ديگرشان كه خيال مى‏كردند زندگى اين دو طايفه مثل هم است نيز باطل باشد، براى اينكه وقتى ثابت شد كه در قيامت جزايى در كار است، قهرا بايد در دنيا خدا را اطاعت كنند، و اين محسن و نيكوكار است كه به خاطر داشتن بصيرت در زندگى مى‏تواند آنچه را كه وظيفه است انجام دهد، و در نتيجه توشه آخرت خود را برگيرد. و اما مسى‏ء و بدكار بخاطر كورى و ضلالتش نمى‏تواند اين راه را پيدا نموده، و آنچه فردا به دردش مى‏خورد انجام دهد، پس محسن و مسى‏ء در دنيا هم مثل هم نيستند.

معادحقجزاءعدالتکسبخلقت بالحق نه بازیچه.جزاء بدون ظلم.اثبات معاد.کل نفس بما کسبت.سماوات و ارض.و هم لا یظلمون.

معناى «اله» گرفتن «هوى»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ...﴾

از ظاهر سياق چنين بنظر مى‏رسد كه جمله «أ فرأيت» در مقام شگفت‏انگيزى شنونده است، مى‏خواهد بفرمايد: آيا تعجب نمى‏كنى از كسى كه حالش چنين حالى است؟

و مراد از جمله‏ ﴿اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ‏﴾ از آنجا كه كلمه «الهه» مقدم بر كلمه «هواه» آمده، (با اينكه مى‏توانست بفرمايد كسى كه هواى خود را خداى خود گرفته)، اين است كه بفهماند چنين كسى مى‏داند كه اله و خدايى دارد كه بايد او را بپرستد - و او خداى سبحان است - و ليكن به جاى خداى سبحان هواى خود را مى‏پرستد، و در جاى خدا قرار داده اطاعتش مى‏كند. پس چنين كسى آگاهانه به خداى سبحان كافر است، و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود: «﴿وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ﴾ خدا او را در عين داشتن علم گمراه كرد» .

و معناى گرفتن اله، پرستيدن آن است. و مراد از پرستش هم اطاعت كردن است، چون خداى سبحان اطاعت را عبادت خوانده، و فرموده: ﴿أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اُعْبُدُونِي﴾ و نيز فرموده: ﴿اِتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اَللَّهِ‏﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اَللَّهِ‏﴾.

و اعتبار عقلى هم موافق با اين معنا است، چون عبادت چيزى به جز اظهار خضوع و مجسم نمودن بندگى بنده نيست. عابد در عبادتش مى‏خواهد اين معنا را مجسم سازد، كه من بجز آنچه معبودم اراده كرده اراده نمى‏كنم، و به جز آنچه او راضى است عمل نمى‏كنم. و بنابراين، هر كس هر چيزى را اطاعت كند در حقيقت او را عبادت كرده و او را معبود خود گرفته است، پس اگر هواى نفس خود را اطاعت كند، آن را اله خود گرفته و پرستيده، با اينكه غير خدا و غير هر كسى كه خدا دستور دهد نبايد اطاعت شود.

پس معناى اينكه فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ﴾ اين مى‏شود: آيا عجب نيست كه كسى هواى نفس خود را بپرستد، و آن را اطاعت و پيروى كند با اينكه مى‏داند غير از هواى نفس معبودى دارد كه بايد او را بپرستد و اطاعت كند، و ليكن در عين حال معبود و مطاع خود را هواى نفس خود مى‏گيرد؟

هویالهاطاعتعبادتکفراله گرفتن هوا.اطاعت به معنای عبادت.کفر آگاهانه با پرستش هوا.هوای نفس.علم به معبود حقیقی و جایگزینی هوا.

مفاد جمله: ﴿وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ‏﴾ و بيان عدم منافات بين ضلالت و علم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى اينكه فرمود: ﴿وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ﴾ اين است كه: چنين كسى با اضلالى از خداى تعالى گمراه شده، و اگر خداى تعالى گمراهش كرده از باب مجازات بوده، براى اينكه او هواى نفس خود را پيروى كرده، و خدا او را گمراه كرد، در عين اينكه او عالم بود، و مى‏دانست كه بيراهه مى‏رود.

خواهى گفت: چطور ممكن است كسى با بلد بودن راه در عين حال بيراهه برود؟ و يا چگونه تصور مى‏شود كه انسان با داشتن يقين به چيزى آن را انكار كند، كه آيه شريفه‏ ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اِسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ‏﴾ آن را از پاره‏اى انسان ها حكايت مى‏كند؟

در جواب مى‏گوييم: منافات ندارد كه آدمى راه را بداند، و در عين حال بيراهه برود، و يا به چيزى يقين داشته باشد در عين حال آن را انكار كند، براى اينكه علم ملازم هدايت نيست، هم چنان كه ضلالت ملازم با جهل نيست، بلكه آن علمى ملازم با هدايت است كه توأم با التزام عالم به مقتضاى علمش باشد، يعنى عالم ملتزم به لوازم علم خود نيز باشد و به آن عمل كند تا دنبالش هدايت بيايد. و اما اگر عالم باشد، ولى به خاطر اينكه نمى‏تواند از هواى نفس صرفنظر كند ملتزم به مقتضا و لوازم علم خود نباشد، چنين علمى باعث اهتداء او نمى‏شود، بلكه چنين علمى در عين اينكه علم است ضلالت هم هست. و همچنين يقين، اگر توأم با التزام به لوازم آن نباشد، با انكار منافات ندارد.

و اما اينكه بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند «مراد از علم در اين آيه علم خداى تعالى است، يعنى خدا با علم خودش به حال اين بنده او را گمراه كرده» معنايى است كه از سياق آيه دور است.

﴿وَ خَتَمَ عَلى‏َ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىَ بَصَرِهِ غِشَاوَةً﴾ اين قسمت از آيه به منزله عطف تفسيرى است براى جمله‏ ﴿وَ أَضَلَّهُ اَللَّهُ عَلىَ عِلْمٍ‏﴾ . و «ختم بر سمع و قلب» مهر بر گوش و دل زدن است، به طورى كه ديگر حق را نشنود و تعقل نكند. و «غشاوه قرار دادن بر بصر» اين است كه ديگر حق را، يعنى آيات خدا را، نبيند. و حاصل همه اينها اين است كه گوش و قلب و چشم اثر خود را - كه همان التزام به حقى است كه درك مى‏كند - نداشته باشد، و استكبار و پيروى هواى نفس او را نگذارد كه زير بار حق برود. قبلا هم خواننده محترم توجه فرمود كه گفتيم ضلالت از راه، منافاتى با علم به راه ندارد، چون ممكن است آدمى راه را

بشناسد ولى به آن التزام نداشته باشد.

﴿فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللَّهِ﴾ ضمير در «يهديه» به همان كسى برمى‏گردد كه هواى نفس خود را معبود خود گرفته. و حرف «فاء» كه بر سر جمله است، جمله را نتيجه حال و وضع او مى‏كند، و چنين معنا مى‏دهد: وقتى حال او چنين حالى بود كه خدا او را با اينكه دانا است گمراه كرده، ديگر بعد از خدا چه كسى مى‏تواند او را هدايت كند، مسلما هيچ كس، براى اينكه خداى تعالى خودش فرموده: ﴿قُلْ إِنَّ هُدَى اَللَّهِ هُوَ اَلْهُدىَ‏﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ‏﴾.

﴿أَ فَلاَ تَذَكَّرُونَ﴾ يعنى آيا باز هم در حال و وضع چنين كسى تفكر نمى‏كنيد، تا متذكر شويد كه او و هر كه مثل او است ما دام كه پيرو هواى نفسند راهى به سوى هدايت ندارند، و در نتيجه شما از حال آنان عبرت و پند بگيريد؟

اضلالعلمالتزامهدایتجحداضلال مجازاتی با وجود علم.علم بدون التزام.هدایت ملازم التزام به علم.پیروی هوا سبب ضلالت.جحد با استیقان.

معناى سخن منكران معاد: ﴿مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيَا وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ اَلدَّهْرُ‏﴾ و اشاره به چند قول در معناى اين آيه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالُوا مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيَا وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ اَلدَّهْرُ...﴾

راغب گفته: كلمه «دهر» در اصل به معناى طول مدت عالم از اول پيدايش تا آخر انقراض آن بوده، و در آيه شريفه‏ ﴿هَلْ أَتىَ عَلَى اَلْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ اَلدَّهْرِ‏﴾ به همين معنا است، ولى بعد از آن هر مدت طولانى را هم دهر گفته‏اند. و معناى اين كلمه با معناى كلمه «زمان» فرق دارد، براى اينكه كلمه زمان هم به مدت بسيار اطلاق مى‏شود و هم به مدت اندك‏.

و آيه شريفه به طورى كه از سياقش استفاده مى‏شود - چون سياقش سياق احتجاج عليه وثنى مذهبان است كه صانع را قبول دارند ولى منكر معادند - بايد حكايت كلام مشركين باشد كه گفتيم منكر معادند، نه كلام دهرى مذهبان كه هم مبدأ را منكرند و هم معاد را و تمامى بود و نبود حوادث را كار دهر مى‏دانند، بخاطر اينكه در آيات قبل هيچ سخنى از دهريها به ميان نيامده بود تا بگوييم اين آيه هم مربوط به ايشان است.

پس ضمير «هى» در جمله‏ ﴿مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا﴾ به «حيات» برمى‏گردد، و معنايش اين است كه: ما هيچ حياتى نداريم، مگر همين حيات دنيا، و ديگر ما وراى آن، حياتى نيست، پس آن حياتى كه دين الهى ادعا دارد كه بعد از مردن روزى زنده - مى‏شويم و حيات ديگرى را از سر مى‏گيريم به نام حيات آخرت، وجود ندارد. و اين خود قرينه‏اى است

كه اين احتمال را تاييد مى‏كند كه مراد از جمله‏ ﴿نَمُوتُ وَ نَحْيَا‏﴾ جمله «يموت بعضنا و يحيا بعضنا الآخر» باشد، يعنى همواره بعضى مى‏ميريم و بعض ديگر زنده مى‏مانيم، بزرگسالان مى‏ميرند و نوباوگان جاى آنها را مى‏گيرند و به اين وسيله بقاء نسل انسانى استمرار مى‏يابد. اين احتمال را جمله‏ ﴿وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ اَلدَّهْرُ﴾ نيز تا اندازه‏اى تاييد مى‏كند، براى اينكه اشعار به استمرار دارد.

بنابراين، معناى آيه چنين مى‏شود: مشركين گفتند حياتى نيست مگر همين حيات دنيايى ما كه با آن در دنيا زندگى مى‏كنيم، پس لا يزال بعضى از ما يعنى سالخوردگان مى‏ميرند، و بعضى ديگر يعنى اخلاف و نسلهاى جديد زنده مى‏مانند، و ما را جز دهر و روزگار كسى هلاك نمى‏كند، اين گذشت زمان است كه هر نوى را كهنه، و هر سالمى را فاسد، و هر زنده‏اى را آماده مرگ مى‏سازد، پس مساله مرگ عبارت از انتقال از خانه‏اى به خانه ديگر كه منتهى به بعث و بازگشت به سوى خدا باشد نيست.

و چه بسا كه اين كلام، گفتار بعضى از جاهلان و عوام از وثنيت عرب باشد، و گر نه - با عقيده وثنيت سازگار نيست، چون عقيده‏اى كه در بين وثنى‏ها دائر است عقيده تناسخ است، و آن اين است كه وقتى انسان (البته انسان تكامل نيافته) مى‏ميرد، جانش به كالبدى منتقل مى‏شود كه در حال خلقت است، حال اگر جانى كه از بدن قبلى جدا شده در آن بدن سعادتى كسب كرده بوده، منتقل به بدنى جديد مى‏شود، و در آن بدن متنعم و سعادتمند مى‏گردد، و اگر در بدن اول شقاوت كسب كرده باشد، به بدنى متعلق مى‏شود كه در آن معذب باشد، تا كيفر عمل خود را ببيند، و همچنين از اين بدن به بدنى ديگر. و اين وثنى‏ها منكر استناد مرگ به وساطت ملائكه نيستند، آنها نيز قائلند كه مرگ هم مانند زندگى به وساطت ملائكه انجام مى‏شود.

و به همين جهت كه گفتيم اعتقاد به تناسخ در بين وثنى‏ها دائر بوده است. بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد آيه، همان تناسخ وثنى‏ها است، و معنايش اين است كه: وثنى‏ها مى‏گويند زندگى همين زندگى دنيايى ما است، و ما تا ابد از دنيا بيرون نمى‏شويم، و اگر در دنيا مى‏ميريم بعد از مردن به بدنى ديگر متعلق مى‏شويم، و همچنين بعد از مردن آن بدن باز به بدنى ديگر مى‏رويم، و ما را نابود نمى‏كند مگر دهر.

و اين تفسير بد نيست، و ليكن با گفتارى كه در ذيل از ايشان نقل مى‏كند كه

گفته‏اند ﴿وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ اَلدَّهْرُ‏﴾ نمى‏سازد، چون بنا بر قول به تناسخ ديگر هلاكتى در كار نيست، مگر اينكه آن را چنين توجيه كنيم كه مرادشان از هلاك كردن دهر اين است كه دهر وسيله‏اى است كه فرشته موكل بر مرگ از آن استفاده نموده، هر كسى را بخواهد به آن وسيله مى‏ميراند.

و نيز اشكال ديگرى كه در اين توجيه است اين است كه با حجتى كه بعدا از ايشان نقل كرده كه گفته‏اند ﴿اِئْتُوا بِآبَائِنَا إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾ نمى‏سازد، چون ظاهر اين كلام اين است كه گويندگان آن معتقد بوده‏اند كه پدرانشان به كلى معدوم شده‏اند، و ذواتشان باطل گشته.

البته در معناى آيه وجوه ديگرى نيز آورده‏اند كه قابل اعتناء نيست، مثل اينكه بعضى‏ از ايشان گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: ما قبل از اينكه روح در كالبدمان دميده شود مردگانى بوديم، و سپس هنگامى كه روح در كالبد ما دميده شد زنده شديم. و اين آيه همان را مى‏گويد كه آيه‏ ﴿وَ كُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ‏﴾ آن را خاطرنشان مى‏سازد.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «حيات» بقاء نسل است كه مجازا آن را حيات خوانده، و معنايش اين است كه ما مى‏ميريم و نسل ما باقى مى‏ماند - و وجوهى ديگر از اين قبيل.

﴿وَ مَا لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ﴾ يعنى اينكه گفته‏اند ﴿مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيَا‏﴾ كه منظورشان از آن انكار معاد بود، سخنى است بدون علم، و تنها پندارى است كه پنداشته‏اند، به دليل اينكه هيچ دليلى بر نفى معاد ندارند با اينكه ادله بسيارى بر ثبوت آن هست.

﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ مَا كَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاَّ أَنْ قَالُوا اِئْتُوا بِآبَائِنَا إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

اين آيه شريفه مى‏خواهد همان مضمون جمله قبلى را كه مى‏گفت «انكار معاد و منحصر كردن زندگى به زندگى دنيا سخنى است بدون دليل از مشركين» تاكيد كند.

و مراد از «آيات بينات» آياتى است كه مشتمل بر حجت‏هايى بر اثبات معاد است، و بينات بودن آن حجت‏ها، همان روشن بودن دلالت آنها بر ثبوت معاد است، به طورى كه ديگر شكى باقى نمى‏گذارد. و اگر جمله‏ ﴿اِئْتُوا بِآبَائِنَا إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ‏﴾ را حجت مشركين

خوانده، و فرموده: حجتى بر انكار معاد نداشتند، مگر اين جمله، با اينكه جمله مزبور حجت نيست، بلكه صرف پيشنهاد است، آن هم پيشنهادى گزاف و غير منطقى (چون به عنوان حجت بر ثبوت معاد اقامه شده) از اين باب بوده كه خواسته است بفهماند: همه حرفهايشان نظير اين حرف، غير منطقى است.

پس گويى فرموده: حجت مشركين بر انكار معاد همانا بى حجتى و زورگويى است. و معناى آيه اين است كه: چون آيات ما كه مشتمل بر حجت‏هايى بر اثبات معاد است، بر اين مشركين منكر معاد تلاوت مى‏شود، در عين اينكه آياتى است واضح الدلاله، و به روشنى معاد را اثبات مى‏كند، در مقابل غير از گزافه‏گويى جوابى ندارند براى اينكه در مقابل مى‏گويند:

اگر معاد ممكن باشد بايد زنده كردن پدران گذشته ما هم ممكن باشد، و بايد شما بتوانيد پدران ما را زنده كنيد.

﴿قُلِ اَللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلىَ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ لاَ رَيْبَ فِيهِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ … وَ اَلْأَرْضِ﴾

سخن گزافى كه آوردند هر چند لياقت آن را نداشت كه به آن پاسخ داده شود، و ليكن با اين حال رسول گرامى خود را مامور كرد تا در پاسخشان بفرمايد: همين زنده كردن پدرانتان كه آن را بعيد مى‏شماريد، امرى است ممكن، و به زودى خداى تعالى آنان را زنده خواهد كرد.

و حاصل پاسخ اين است كه: آن كسى كه شما را براى نخستين بار زنده مى‏كند، و بعد مى‏ميراند و سپس همه شما در روز قيامت كه شكى در آن نيست زنده مى‏كند، خداى سبحان است، و ملك تمامى آسمانها و زمين از آن او است، و در آن به هر طور كه بخواهد حكم مى‏راند، و تصرف مى‏كند، پس او مى‏تواند حكم كند به بازگشت مردم به سويش، و آن گاه در شما تصرف نموده همگى شما را در روز قيامت يك جا جمع آورد و در بينتان داورى نموده و سپس جزايتان دهد.

بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَخْسَرُ اَلْمُبْطِلُونَ‏﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «خسر» و «خسران» به معناى كم شدن سرمايه است، و اين كلمه را به خود انسان هم نسبت مى‏دهند، مى‏گويند «فلانى خسران يافت» و به فعل او نيز نسبت داده مى‏گويند «تجارت فلانى خسران يافت» .و در قرآن كريم آمده: «﴿تِلْكَ إِذاً كَرَّةٌ خَاسِرَةٌ﴾ اين برگشتى است خاسرانه» و در دست‏آوردهاى خارج نيز استعمال مى‏شود،

مانند مال، و جاه كه بيشتر موارد استعمالش هم همين موارد است، و در دست‏آوردهاى نفسى و معنوى نيز استعمال مى‏شود، مانند صحت، سلامت، عقل، ايمان و ثواب. و اين قسم خسران همان است كه خداى تعالى آن را «خسران مبين» خوانده.

آن گاه مى‏گويد: و هر خسرانى كه خداى تعالى در قرآن ذكر كرده به همين معناى اخير است، نه خسران به معناى دست‏آوردهاى مالى و تجارتى‏.

و در معناى كلمه «مبطلون» گفته: «ابطال» به معناى فاسد كردن و از بين بردن چيزى است، چه اينكه آن چيز حق باشد و چه باطل، و در قرآن هر دو موردش آمده، در باره ابطال حق مى‏فرمايد: ﴿خَسِرَ هُنَالِكَ اَلْمُبْطِلُونَ﴾ و در باره ابطال باطل مى‏فرمايد: ﴿لِيُحِقَّ اَلْحَقَّ وَ يُبْطِلَ اَلْبَاطِلَ‏﴾. و گاهى هم در مورد گفتن چيزى كه حقيقت ندارد استعمال مى‏شود، مانند آيه «﴿وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ لَيَقُولَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُبْطِلُونَ﴾ هر آيت و معجزه‏اى كه برايشان بياورى، آنهايى كه كافرند مى‏گويند آنچه شما مى‏گوييد باطل و خالى از حقيقت است».

در اين آيه شريفه قيامت مظروف يوم، و يوم ظرف آن شده، با اينكه قيامت خودش يوم است، و هر دو يك چيزند، لذا در توجيهش آنچه به ذهن نزديك‏تر است اين است كه بگوييم: منظور از ساعت (قيامت) فعليت حوادث آن روز است، فعليت بعث و جمع خلائق و حساب و جزاء كه در اين صورت مى‏توان كلمه «يوم» را ظرف اين حوادث قرار داده. و نيز در باره تكرار كلمه «يوم» در «يومئذ» نزديك‏تر به ذهن آن است كه بگوييم: اين كلمه تاكيد همان‏ ﴿يَوْمَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ﴾ است.

و معناى آيه اين است: روزى كه ساعت، يعنى روز بازگشت به سوى خدا، بر پا مى‏شود در آن روز مبطلون، آنهايى كه حق را باطل جلوه مى‏دادند و از آن اعراض مى‏كردند زيانكار مى‏شوند.

﴿وَ تَرىَ كُلَّ أُمَّةٍ جَاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعىَ إِلىَ کتاب ها...‏﴾

كلمه «جاثية» اسم فاعل از مصدر «جثو» است. و «جثو» به معناى نشستن بر روى

دو زانو است، هم چنان كه در مقابلش «جذو» به معناى نشستن بر روى انگشتان پا است.

و خطاب در آيه شريفه هر چند متوجه يك نفر است، كه همان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و ليكن نه به عنوان اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، بلكه به عنوان كسى كه مى‏تواند ببيند، پس خطاب به عموم بينندگان است. و منظور از اينكه فرمود: در آن روز هر امتى را به سوى كتابش مى‏خوانند، اين است كه هر امتى در برابر نامه عملش قرار مى‏گيرد تا به حسابش رسيدگى شود. به شهادت اينكه دنبالش مى‏فرمايد «امروز جزاء داده مى‏شويد هر آنچه كرده‏ايد» .

و معناى آيه اين است كه: تو و هر بيننده ديگرى مى‏بينيد هر امت از امتها را كه بر روى زانو مى‏نشينند، به حالت خضوع و ترس، و هر امتى به سوى كتاب مخصوص به خودش، يعنى نامه اعمالش دعوت مى‏شود، و به ايشان گفته مى‏شود: امروز به عنوان جزاء، همانهايى به شما داده مى‏شود كه انجام داده‏ايد.

و از ظاهر اين آيه استفاده مى‏شود كه در روز قيامت علاوه بر نامه عملى كه فرد فرد انسان ها دارند و آيه‏ ﴿وَ كُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنْشُوراً﴾ از آن خبر مى‏دهد، هر امتى هم نامه عملى مخصوص به خود دارد.

دهرحیات دنیاانکار معادوثنیهلاکتحصرت حیات در دنیا نزد منکران.انکار معاد.نموت و نحیا.حیات دنیا.نامه اعمال امت و فرد.مشرکان منکر معاد نه دهرى محض.

معنا و تفسير آيه: ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏﴾ و توضيحى در باره كتابت اعمال‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

در صحاح مى‏گويد: نسخ كتاب و انتساخ و استنساخ آن به يك معنا است. و كلمه «نسخه» اسمى است براى استنساخ شده از كتاب‏. و راغب مى‏گويد: كلمه «نسخ» به معناى از بين بردن چيزى است به وسيله چيزى كه دنبال آن قرار دارد، مانند از بين رفتن سايه به وسيله آفتاب، و از بين رفتن آفتاب به وسيله سايه‏اى كه دنبالش مى‏آيد، و از بين رفتن جوانى به وسيله پيرى، كه به دنبالش مى‏آيد. تا آنجا كه مى‏گويد: و نسخ كتاب عبارت از آن است كه صورت آن كتاب را به كتابى ديگر منتقل سازى، به طورى كه مستلزم از بين رفتن صورت اول نباشد، بلكه صورتى مثل آن در ماده‏اى ديگر پديد آرى، مانند نقش كردن خطوط يك مهر در موم‏هاى متعدد. و استنساخ به معناى پيشى گرفتن در نسخ چيزى است‏.

و مقتضاى آنچه وى نقل كرده اين است كه مفعول فعل استنساخ در عبارت: «من كتاب را استنساخ كردم» كتاب اصلى باشد، كه از آن نسخه‏بردارى كرده‏ايم، و لازمه اين

معنا در آيه مورد بحث كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏﴾ اين است كه اعمال ما نسخه اصلى باشد، و از آنها نسخه بردارند. و يا به عبارتى ديگر: اعمال در اصل كتابى باشد و از آن كتاب نقل شود.

و اگر مراد از اين عبارت اين بوده باشد كه بخواهد بفرمايد: اعمال خارجى كه قائم به انسان است، از راه كتابت ضبط مى‏شود، بايد مى‏فرمود: «انا كنا نكتب ما كنتم تعملون» يعنى ما همواره آنچه مى‏كنيد مى‏نويسيم، چون در اين صورت هيچ نكته‏اى ايجاب نمى‏كند كه اعمال را كتاب و نسخه اصلى فرض كنيم، تا نامه اعمال از آن كتاب استنساخ شود. و اگر كسى بگويد كلمه «يستنسخ» به معناى «يستكتب» است، هم چنان كه بعضى‏ گفته‏اند، جوابش اين است كه هيچ دليلى بر اين معنا نداريم.

و لازمه اين كه گفتيم - بنا بر نقل راغب - بايد اعمال، خود كتابى باشد تا از آن استنساخ كنند، اين است كه مراد از جمله‏ ﴿مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ اعمال خارجى انسان ها باشد، بدين جهت كه در لوح محفوظ است (چون هر حادثه‏اى، و از آن جمله اعمال انسان ها هم يكى از آن حوادث است، قبل از حدوثش در لوح محفوظ نوشته شده)، در نتيجه استنساخ اعمال عبارت مى‏شود از نسخه بردارى آن، و مقدمات و حوادث و عواملى كه در آن اعمال دخيل بوده، از كتاب لوح محفوظ. و بنابراين، نامه اعمال در عين اينكه نامه اعمال است، جزئى از لوح محفوظ نيز هست، چون از آنجا نسخه بردارى شده، آن وقت معناى اينكه مى‏گوييم «ملائكه اعمال را مى‏نويسند» اين مى‏شود كه ملائكه آنچه را كه از لوح محفوظ نزد خود دارند، با اعمال بندگان مقابله و تطبيق مى‏كنند.

و اين همان معنايى است كه در روايات از طرق شيعه از امام صادق (علیه السلام) و ازو طرق اهل سنت از ابن عباس نيز نقل شده كه به زودى - ان شاء اللَّه - در بحث روايتى آينده از نظر خواننده عزيز خواهد گذشت.

و بنابراين توجيه، جمله‏ ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ‏﴾ جزو كلام خداى تعالى است، نه كلام ملائكه. و خطابى است كه خداى تعالى در روز جمع، يعنى روز قيامت، به اهل جمع مى‏كند، و امروز آن را در قرآن براى ما حكايت كرده، در نتيجه معنايش اين مى‏شود: «يقال لهم هذا كتابنا...» ،يعنى آن روز به ايشان گفته مى‏شود اين كتاب ما است كه عليه شما چنين و چنان مى‏گويد.

و اشاره با كلمه «هذا» - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - اشاره به نامه اعمال است، كه بنا بر توجيه ما در عين حال اشاره به لوح محفوظ نيز هست، و اگر كتاب را بر ضمير خداى تعالى اضافه كرد، و فرمود «اين كتاب ما است» از اين نظر بوده كه نامه اعمال به امر خداى تعالى نوشته مى‏شود، و چون گفتيم نامه اعمال لوح محفوظ نيز هست، به عنوان احترام آن را «كتاب ما» خوانده. و معناى جمله‏ ﴿يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ﴾ اين است كه كتاب ما شهادت مى‏دهد بر آنچه كه كرده‏ايد، و دلالت مى‏كند بر آن، دلالتى روشن و توأم با حق.

و جمله‏ ﴿إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏﴾ تعليل مى‏كند كه چگونه كتاب عليه ايشان به حق نطق مى‏كند، و معنايش اين است كه: چون كتاب ما دلالت مى‏كند بر عمل شما، دلالتى بر حق، و بدون اينكه از آن تخلف كند، چون كتاب ما لوح محفوظ است كه بر تمامى جهات واقعى اعمال شما احاطه دارد.

و اگر نامه اعمال خلائق را طورى به ايشان نشان ندهد كه ديگر جاى شكى و راه تكذيبى باقى نگذارد، ممكن است شهادت آن را تكذيب كنند، و بگويند كتاب شما غلط نوشته، ما چنين و چنان نكرده‏ايم، به همين جهت مى‏فرمايد كتاب ما به حق گواهى مى‏دهد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً‏﴾.

مفسرين در تفسير اين آيه اقوال ديگرى دارند كه به عنوان نمونه دو تا از آنها را در اينجا نقل مى‏كنيم:

بعضى‏ گفته‏اند: آيه شريفه كلام ملائكه است، نه كلام خداى تعالى، و معناى استنساخ همان كتابت است، و معناى آيه اين است كه ملائكه مى‏گويند: اين - يعنى نامه اعمال - كتاب ما ملائكه است، كه نويسنده اعمال شما بوديم، و اين كتاب عليه شما به حق شهادت مى‏دهد، چون ما آنچه را كه شما مى‏كرديد مى‏نوشتيم.

و اين تفسير صحيح نيست، اولا چون اين احتمال كه اين كلام، كلام ملائكه باشد از سياق آيه بعيد است. و ثانيا اين كه كلمه استنساخ به معناى مطلق نوشتن و كتابت استعمال شود، در لغت ثابت نشده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: آيه شريفه كلام خداى تعالى است، و اشاره با «هذا» اشاره

به نامه اعمال است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند اشاره به لوح محفوظ است، و معناى استنساخ همه جا همان «استكتاب» است.

﴿فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِهِ ذَلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْمُبِينُ﴾

اين آيه شريفه حال مردم در قيامت را بطور مفصل و جدا جدا بيان مى‏كند، چون مردم از نظر سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب مختلفند. سعيد كه در آن روز كه داراى پاداش و ثواب است، عبارت است از كسى كه ايمان آورده و عمل صالح كرده باشد. و شقى آن كسى است كه كفر ورزيده و استكبار كرده باشد، و به دنبالش مرتكب گناه هم شده باشد.

و مراد از «رحمت» افاضه الهيه است كه به هر كس برسد سعادتمند مى‏شود، و يكى از نتايج آن بهشت است. و «فوز مبين» به معناى رستگارى روشن است. و بقيه الفاظ احتياجى به تفسير ندارد.

﴿وَ أَمَّا اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَ فَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلىَ عَلَيْكُمْ فَاسْتَكْبَرْتُمْ وَ كُنْتُمْ قَوْماً مُجْرِمِينَ‏﴾

مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ كسانى است كه به خاطر تكذيب و انكار آيات خدا متصف به كفر شده‏اند، به شهادت اينكه در توبيخ ايشان مى‏فرمايد: «آيا آيات من بر شما تلاوت نمى‏شد، و شما از پذيرفتنش استكبار مى‏ورزيديد...» .

حرف «فاء» در جمله‏ ﴿أَ فَلَمْ تَكُنْ‏﴾ فاء تفريع است و مى‏فهماند كه اين جمله نتيجه جمله‏اى است كه حذف شده. جمله‏اى كه جواب كلمه «اما» است، و تقدير آن: «فيقال لهم ا لم تكن اياتى تتلى عليكم - پس به ايشان گفته مى‏شود: آيا چنين نبود كه آيات من بر شما تلاوت مى‏شد» ؟و مراد از «آيات» همان حجتهاى الهى است كه به وسيله وحى و دعوت براى ايشان اقامه مى‏شد. و «مجرم» به معناى كسى است كه متلبس به اجرام يعنى به گناه باشد.

و معناى آيه اين است: اما آن كسانى كه كافر شده و حق را با اينكه ظاهر بود انكار كردند پس از در توبيخ به ايشان گفته مى‏شود آيا حجت‏هاى ما برايت خوانده نمى‏شد و در دنيا برايت بيان نمى‏شد و اين شما نبوديد كه از قبول آنها استكبار مى‏ورزيديد و مردمى گنهكار بوديد؟

﴿وَ إِذَا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اَللَّهِ حَقٌّ وَ اَلسَّاعَةُ لاَ رَيْبَ فِيهَا قُلْتُمْ مَا نَدْرِي مَا اَلسَّاعَةُ...﴾

مراد از وعده‏اى كه مى‏فرمايد حق است همان روز موعودى است كه خداوند به زبان پيامبرانش در خصوص قيامت و جزاء وعده آن را داده، در نتيجه جمله‏ ﴿وَ اَلسَّاعَةُ لاَ رَيْبَ فِيهَا‏﴾ عطف تفسيرى است براى كلمه‏ ﴿وَعْدَ اَللَّهِ‏﴾ . و ممكن است منظور از كلمه «وعد» معناى مصدرى آن باشد، نه به معناى موعود.

و معناى اينكه كفار گفتند ﴿مَا نَدْرِي مَا اَلسَّاعَةُ﴾ اين است كه معناى اين حرف براى ما نامفهوم است، با اينكه اهل فهم و درايت بودند. پس اين تعبير كنايه است از اينكه اين حرف اصلا حرف غير معقولى است، چون اگر معقول بود ما مى‏فهميديم.

و معناى اينكه گفتند: ﴿إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنًّا وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ‏﴾ اين است كه اين دعوى شما چيزى است كه ما بدان يقين نداريم، بلكه تنها در باره آن گمانى داريم، گمانى كه نمى‏توانيم به آن اعتماد كنيم. پس در اينكه دنبال آياتى كه بر آنان تلاوت مى‏شد مى‏گفته‏اند: «ما ندرى ما الساعة» منتهى درجه و زشت‏ترين لجبازى را در برابر حق كرده‏اند.

﴿وَ بَدَا لَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾

اضافه كلمه «سيئات» به جمله «ما عملوا» اضافه بيانيه است كه در اين صورت اين معنا را افاده مى‏كند كه اعمالشان همه سيئه و بد بود. و ممكن هم هست مانند اضافه در «خاتم فضة» كه به معناى انگشترى از نقره است، به معناى «من - از» باشد، آن وقت مى‏فهماند كه بعضى از اعمالشان بد بوده.

و مراد از جمله «ما عملوا» جنس عملهاى ايشان است. و معناى جمله اين است كه: در آن روز اعمال بدشان، و يا بدى‏هاى از اعمالشان برايشان ظاهر مى‏شود. در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه‏ ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ‏﴾ مى‏باشد.

پس اين آيه شريفه نيز از آياتى است كه بر تمثل و تجسم اعمال دلالت دارد. ولى بعضى‏ گفته‏اند كلمه «جزاء» در كلام حذف شده، و تقدير آن «و بدا لهم جزاء سيئات ما عملوا» مى‏باشد.

و معناى جمله‏ ﴿وَ حَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾ چنين است: عذابى كه آن را در

دنيا وقتى به زبان انبياء و رسل از آن زنهار داده مى‏شدند مسخره مى‏كردند، بر سرشان بيامد.

﴿وَ قِيلَ اَلْيَوْمَ نَنْسَاكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا وَ مَأْوَاكُمُ اَلنَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ﴾

«نسيان» در اين آيه كنايه است از اعراض و بى‏توجهى. و نسيان خدا در قيامت از كفار به اين است كه خدا از ايشان اعراض مى‏كند، و آنان را در شدائد و اهوال قيامت وا مى‏گذارد. و نسيان كفار نسبت به روز قيامت به اين است كه در دنيا از ياد قيامت و آماده شدن براى آن روز اعراض مى‏كردند. بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿ذَلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اِتَّخَذْتُمْ آيَاتِ اَللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا...‏﴾

كلمه «ذلكم» اشاره است به آنچه قبلا در باره عقاب كفار به ظهور گناهانشان، و حلول عذاب ذكر فرموده بود. و كلمه «هزء» به معناى سخريه است كه به وسيله آن، كسى را استهزاء كنند. و حرف «باء» سببيت را مى‏رساند.

و معناى آيه اين است كه: اين عذابى كه بر سرتان آمد به سبب اين بود كه شما آيات خدا را سخريه مى‏دانستيد، و به استهزاى آن مى‏پرداختيد، و نيز بدين سبب بود كه زندگى دنيا شما را مغرور كرد و به آن دل بستيد.

﴿فَالْيَوْمَ لاَ يُخْرَجُونَ مِنْهَا وَ لاَ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ﴾ در اين آيه روى سخن را از كفار كه تا اينجا مورد خطاب بودند برگردانيد، و خطاب را متوجه رسول گرامى خود نمود. در اين جمله خلاصه‏اى از عذاب در آن روز را بيان مى‏كند، و آن عبارت است از خلود در آتش، و پذيرفته نشدن عذرشان.

كلمه «يستعتبون» مضارع مجهول از مصدر «استعتاب» است كه معناى قبول اعتذار را مى‏دهد. و عبارت «استعتاب نمى‏شوند» كنايه است از اينكه عذرشان پذيرفته نمى‏شود، (چون معناى لغوى آن اين است كه اعتذار نمى‏شوند و اين معنا منظور نيست).

﴿فَلِلَّهِ اَلْحَمْدُ رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ رَبِّ اَلْأَرْضِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ‏﴾

در اين جمله حمد خداى تعالى را متفرع بر بيانات قبلى اين سوره كرده مى‏فرمايد حال كه معلوم شد خدا آفريدگار آسمانها و زمين و ما بين آن دو است، و نيز او مدبر امر تمامى عالم است، و يكى از تدابير بديع او اين است كه همه را بر اساس حق خلق كرده، و نتيجه بر حق بودن خلقت همه عالم، اين است كه روز جزائى قرار دهد، روزى كه همه به سوى او برگردند، و پاداش و كيفر اعمال خود را ببينند، و اين نيز مستلزم آن است كه دين و شرايعى تشريع كند كه بشر را به سوى سعادتش و ثوابش رهنمون شود، و اين نيز مستلزم آن است كه همه را در روز

جزا يك جا جمع كند و پاداش دهد، و همه را از خوان رحمت خود برخوردار نموده، عدالت را بر قرار سازد، يعنى به هر كس آنچه را مستحق است بدهد، پس او تدبير نمى‏كند مگر بهترين تدبير را، و انجام نمى‏دهد مگر بهترين عمل را، و چون چنين است پس تمامى حمدها مخصوص او است.

در اين آيه سه بار كلمه «رب» آمده و فرموده: ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ‏﴾ ، ﴿رَبِّ اَلْأَرْضِ﴾ و آن گاه به جاى آن دو فرموده: ﴿رَبِّ اَلْعَالَمِينَ‏﴾ تا تصريحى روشن‏تر كرده باشد به اينكه ربوبيت و تدبير او شامل تمامى عالمها است، و اگر از همان اول به كلمه‏ ﴿رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ اكتفاء كرده بود، ممكن بود كسى توهم كند كه خداى تعالى رب مجموع عالم است، و اما رب تك تك نواحى عالم ديگرانند، مثلا رب آسمانها كسى ديگر، و رب زمين هم كسى ديگر است، هم چنان كه چه بسا وثنيت نظير اين توهم را داشته باشد.

و نيز اگر چنانچه به همان‏ ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ‏﴾ و ﴿رَبِّ اَلْأَرْضِ﴾ اكتفاء مى‏كرد، باز صريح در اين نبود كه خداى تعالى رب غير آن دو نيز هست، و همچنين است اگر به يكى از اين دو جمله اكتفاء مى‏كرد.

﴿وَ لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ‏﴾

كلمه «كبرياء» - به طورى كه راغب گفته - به معناى ترفع از انقياد است‏ يعنى اينكه كسى زير بار رام شدن نرود. و از ابن اثير نقل كرده‏اند كه گفته: به معناى عظمت و ملك است‏. و در مجمع البيان گفته: به معناى سلطان قاهر، و نيز عظمت قاهر و عظمت رفيعه است‏.

و اين كلمه به هر حال از كلمه «كبر» بليغ‏تر است، يعنى مبالغه در كبر را مى‏رساند و در عظمت‏هاى غير حسى استعمال مى‏شود، كه برگشت آن به كمال وجود و غير متناهى بودن كمال او است.

﴿وَ لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ يعنى خداى تعالى در همه جا كبريايى دارد، نه در آسمانها كسى بالاتر از او است و نه در زمين، در هيچ جاى عالم كسى نيست كه خداى را زير دست خود كند. و اگر در جمله‏ ﴿لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ‏﴾ خبر كه كلمه «له» است بر مبتدا، يعنى «الكبرياء» مقدم آمده، براى اين است كه انحصار را برساند، هم چنان كه در جمله «له

الحمد» نيز اين انحصار افاده مى‏شود.

﴿وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ او «عزيز» است، يعنى غالبى است كه هرگز مغلوب نمى‏شود، نه در خلقت دنيا و آخرت، و نه در تدبير آن دو. و نيز «حكيم» است، يعنى اساس خلقت و تدبيرش بر حكمت و اتقان است.

استنساخکتاب اعمالنطقحمدکبریاءکتابت و استنساخ اعمال.اعمال در کتاب.نطق کتاب بالحق.فلله الحمد.العزیز الحکیم.کتابت اعمال برای روز حساب.

بحث روايتى [چند روايت در ذيل آيه: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ‏﴾ و ﴿وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ اَلدَّهْرُ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ‏﴾ از معصوم (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: اين آيه در باره قريش نازل شده كه هر چه را دلشان مى‏خواست مى‏پرستيدند.

و در الدر المنثور است كه نسايى، ابن جرير، ابن منذر و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: عرب بيابانى سنگى را كه به نظرش زيبا مى‏آمد مى‏پرستيد، و چون به سنگى بهتر از آن برمى‏خورد اولى را مى‏انداخت و دومى را مى‏پرستيد، و خداى تعالى آيه‏ ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ﴾ را در اين باره نازل كرد.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ اَلدَّهْرُ‏﴾ مى‏گويد: در حديثى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده كه فرمود: دهر را ناسزا نگوييد، كه دهر همان خدا است‏.

مؤلف: طبرسى بعد از نقل اين حديث گفته: تاويلش اين است كه اهل جاهليت حوادث ناگوار و بلاهايى را كه نازل مى‏شد به دهر نسبت مى‏دادند، و مى‏گفتند دهر اين بلا را بر سر ما آورد، و چنين و چنان كرد. آن گاه آن را به باد ناسزا مى‏گرفتند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: سازنده همه اين حوادث خدا است، پس شما كه سازنده آنها را ناسزا مى‏گوييد، در حقيقت خدا را ناسزا گفته‏ايد - اين بود بيان مرحوم طبرسى -. روايت بعدى هم اين بيان را تاييد مى‏كند.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير و بيهقى در - كتاب اسماء و صفات - از ابى هريره روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود خداى تعالى مى‏فرمايد: اين بنى آدم نبايد به عنوان بدگويى به دهر بگويد «يا خيبة الدهر - اف بر تو اى روزگار»

براى اينكه دهر منم. اين منم كه شب و روز را درست مى‏كنم، و اگر بخواهم هر دو را از بين مى‏برم‏.

هویقریشدهرلا تسبواروایتپرستش دلخواه قریش.پرستش سنگ زیبا در بادیه.حدیث لا تسبوا الدهر.

روايات و توضيحاتى در باره كتابت و استنساخ اعمال در ذيل آيه: ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل آيه «﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ...‏﴾» مى‏گويد: پدرم از ابن ابى عمير، از عبد الرحيم قصير، از امام صادق (علیه السلام) برايم حديث كرد كه گفت: من از آن جناب از معناى‏ ﴿ن وَ اَلْقَلَمِ﴾ پرسيدم، فرمود: خداى تعالى قلم را از درختى كه در بهشت است و نامش «خلد» مى‏باشد خلق كرد، و سپس به نهرى كه در بهشت است دستور داد تا مداد شود، پس نهر منجمد و سفيدتر از برف شد، و هم شيرين‏تر از شهد، آن گاه به قلم فرمود: بنويس. پرسيد: پروردگارا چه بنويسم؟ فرمود: بنويس آنچه را كه شده و آنچه را كه تا قيامت خواهد شد. پس قلم، همه را در رقى سفيدتر از نقره، و صاف‏تر از ياقوت بنوشت، پس خداى تعالى آن را در هم پيچيد، و در ركن عرش قرار داد، و سپس دهانه قلم را مهر و موم كرد، در نتيجه ديگر تا ابد گويا نخواهد شد.

پس كتاب مكنونى كه نسخه‏ها همه‏اش از آنجاست همين كتاب است، مگر شما عرب نيستيد؟ پس چرا معناى كلام را نمى‏فهميد؟ مگر شما به يكديگر نمى‏گوييد اين كتاب را استنساخ كن، مگر جز اين است كه كتاب از نسخه اصليش استنساخ مى‏شود؟ اين همان است كه خداى تعالى مى‏فرمايد ﴿إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏﴾.

مؤلف: اينكه فرمود: «پس قلم، همه را در رقى...» تمثيل لوح مكتوبى است كه حوادث در آن ضبط شده به «رق» و كلمه «رق» بطورى كه راغب گفته به معناى هر چيزى است كه بر روى آن نوشته شود و شبيه به كاغذ باشد.

و در سابق هم حديثى از آن جناب نقل كرديم كه فرمود: قلم نام فرشته‏اى و لوح نيز نام فرشته‏اى ديگر است.

و اينكه فرمود: «آن را در هم پيچيد و در ركن عرش قرار داد» تمثيلى است كه در آن عرش خدا به تخت سلطنتى تشبيه شده كه داراى پايه و ركن است. و اينكه فرمود «سپس دهانه قلم را مهر و موم كرد...» كنايه است از اينكه آنچه در آن رق نوشته شده، قضاء حتمى است كه رانده شده، و ديگر تغيير و تبديل نمى‏پذيرد. و اينكه فرمود «مگر شما عرب نيستيد...» اشاره به مطلبى است كه در تفسير آيه مذكور خاطرنشان كرديم، و ان مطلب اين معنا را توضيح

مى‏دهد.

و در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه گفت: خداى تعالى «نون» را كه عبارت بود از يك دوات بيافريد، و قلم را نيز خلق كرد، پس به قلم گفت بنويس. قلم پرسيد: چه بنويسم؟ گفت: بنويس آنچه را كه تا روز قيامت خواهد شد، چه اعمالى كه به عنوان خير و احسان صورت مى‏گيرد، و چه اعمالى كه به منظور فجور انجام مى‏شود، چه رزقى كه از حلال داده مى‏شود، و چه آنكه از حرام مصرف مى‏گردد، آن گاه حالت و شؤون هر يك از اينها را نيز ثبت كن كه: چه وقت در دنيا خلق و ظاهر مى‏شود، و چقدر در دنيا مى‏ماند، و چه وقت و چه جور از دنيا بيرون مى‏شود.

آن گاه خداى تعالى بر هر يك از بندگانش حافظانى و بر كتابش خازنانى گماشت تا آن را حفظ كنند، و همه روزه عمل آن روز را از آن خازن گرفته استنساخ مى‏كنند، و چون آن رزق تمام شود آن دستور هم تمام مى‏شود، و اجل منقضى مى‏گردد آن وقت حافظان نزد خازنان آمده عمل آن روز كسانى را كه اينان موكل بر آنند مطالبه مى‏كنند خازنان مى‏گويند: ما براى رفقاى شما نزد خود عملى نمى‏يابيم، حافظان برمى‏گردند و متوجه مى‏شوند كه رفقايشان مرده‏اند.

ابن عباس گفت: مگر شما عرب نيستيد؟ مى‏شنويد كه حافظان مى‏گويند ﴿إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏﴾ . استنساخ وقتى صورت مى‏گيرد كه كتابى باشد تا از آن نسخه بردارند.

مؤلف: اين خبر بطورى كه ملاحظه مى‏فرماييد آيه شريفه را جزء كلام ملائكه حفظه شمرده است.

و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل اين آيه گفته است: حفظه از ام الكتاب آنچه را كه بنى نوع بشر عمل مى‏نمايند استنساخ مى‏كنند، چون هر انسانى همان را عمل مى‏كند كه ملائكه از ام الكتاب استنساخ كرده‏اند.

و از كتاب سعد السعود ابن طاووس نقل شده كه بعد از آنكه مساله دو فرشته موكل بر هر بنده را ذكر كرده، گفته است: و در روايتى آمده كه اين دو ملك هر صبح و شام كه مى‏خواهند نازل شوند، اسرافيل عمل آن بنده را از لوح محفوظ استنساخ نموده بدست آن دو مى‏دهد، و چون هر صبح و شام صعود مى‏كنند، و نامه عمل آن روز بنده را مى‏برند، به دست

اسرافيل مى‏دهند، و وى آن نامه را با نامه‏اى از لوح محفوظ استنساخ كرده بود مقابله مى‏كند، تا معلوم شود هر دو نسخه با هم برابرند و وى درست استنساخ كرده‏.

و در مجمع البيان در ذيل جمله «﴿وَ لَهُ اَلْكِبْرِيَاءُ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ‏﴾» گفته: و در حديثى خداى تعالى فرموده: «كبرياء» رداى من است و «عظمت» جامه من است، هر كس در يكى از اين دو با من منازعت كند او را در آتش دوزخ مى‏افكنم‏.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور از مسلم از ابو داوود، و از ابن ماجه و ديگران از ابى هريره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده است‏.

استنساخکتابت اعمالروایتملائکهحسابکتابت و استنساخ اعمال در روایات.ضبط اعمال.کتاب روز حساب.