→ المیزان

جمعه

۶۲ مدنی آیات ۱۱ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

بعثت در امیین، تزکیه و حکمت، و مثل یهود آیات ۱–۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آغاز جمعه از تسبیح و بعثت تا مثل حاملان تورات و تحدی یهود می‌رسد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ٱلْمَلِكِ ٱلْقُدُّوسِ ٱلْعَزِيزِ ٱلْحَكِيمِ
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، خدايى را كه پادشاه پاك ارجمند فرزانه است، تسبيح مى‌گويند.
هُوَ ٱلَّذِى بَعَثَ فِى ٱلْأُمِّيِّۦنَ رَسُولًۭا مِّنْهُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا۟ مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
اوست آن كس كه در ميان بى‌سوادان فرستاده‌اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان‌] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.
وَءَاخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا۟ بِهِمْ ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
و [نيز بر جماعتهايى‌] ديگر از ايشان كه هنوز به آنها نپيوسته‌اند. و اوست ارجمند سنجيده‌كار.
ذَٰلِكَ فَضْلُ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ
اين فضل خداست، آن را به هر كه بخواهد عطا مى‌كند و خدا داراى فضل بسيار است.
مَثَلُ ٱلَّذِينَ حُمِّلُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ ٱلْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًۢا ۚ بِئْسَ مَثَلُ ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ ۚ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ
مثل كسانى كه [عمل به‌] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مثل خرى است كه كتابهايى را برپشت مى‌كشد. [وه‌] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدا را به دروغ گرفتند. و خدا مردم ستمگر را راه نمى‌نمايد.
قُلْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ هَادُوٓا۟ إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَآءُ لِلَّهِ مِن دُونِ ٱلنَّاسِ فَتَمَنَّوُا۟ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
بگو: «اى كسانى كه يهودى شده‌ايد، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر، پس اگر راست مى‌گوييد درخواست مرگ كنيد.»
وَلَا يَتَمَنَّوْنَهُۥٓ أَبَدًۢا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِٱلظَّٰلِمِينَ
و[لى‌] هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كرده‌اند، آرزو نخواهند كرد، و خدا به [حال‌] ستمگران داناست.
قُلْ إِنَّ ٱلْمَوْتَ ٱلَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِيكُمْ ۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
بگو: «آن مرگى كه از آن مى‌گريزيد، قطعاً به سر وقت شما مى‌آيد؛ آنگاه به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده خواهيد شد، و به آنچه [در روى زمين‌] مى‌كرديد، آگاهتان خواهد كرد.»

بيان آيات اشاره به مطالب سوره جمعه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره به بيانى كاملا انگيزنده، مسلمين را وادار مى‏كند كه نسبت به نماز جمعه اهتمام بورزند، و آنچه در به پاداشتنش لازم است فراهم سازند، چون نماز جمعه از شعائر بزرگ خدا است كه تعظيم و اهتمام به امر آن، هم دنياى مردم را اصلاح مى‏كند، و هم آخرتشان را، و خداى تعالى بيان اين مطلب را با تسبيح و ثناى بر خود آغاز كرد كه در ميان قومى امى رسولى از خود آنان مبعوث كرد تا آيات او را بر آنان بخواند، و با اعمال صالح و اخلاق پاك تزكيه شان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد و به همين منظور كتاب خدا و معارف دينش را به بهترين وجهى بر آنان و افرادى كه به آنان ملحق مى‏شوند، و نسل‏هاى بعد از آنان تحميل

كرد، و زنهارشان داد از اينكه مثل يهود نباشند كه خداى تعالى تورات را بر آنان تحميل كرد، ولى آنان آن را حمل نكردند، و به معارف آن معتقد نشدند، و به احكامش عمل نكردند، در نتيجه مانند الاغى شدند كه بارش كتاب باشد.

و در آخر به عنوان نتيجه دستور مى‏دهد كه وقتى بانك نماز جمعه بلند مى‏شود بازار و دادوستد را رها نموده، به سوى ذكر خدا بشتابند. و نيز افرادى را كه خلاف اين دستور عمل مى‏كنند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در حالى كه مشغول خطبه نماز است رها نموده، به سوى دادوستد مى‏روند، سرزنش مى‏كند، و اين رفتار را نشانه آن مى‏داند كه اين گونه افراد معارف كتاب خدا و احكامش را نپذيرفته‏اند. اين سوره در مدينه نازل شده است.

جمعهبعثتامیینیهودشعائراهتمام به نماز جمعه.بعث در امیین.تعلیم کتاب.تعلیم حکمت.

معناى اينكه آنچه در آسمان و زمين است خدا را تسبيح مى‏كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ اَلْمَلِكِ اَلْقُدُّوسِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ﴾

كلمه «تسبيح» به معناى منزه دانستن است. وقتى مى‏گوييم: «سبحان اللَّه» معنايش اين است كه طهارت و نزاهت از همه عيوب و نقائص را به او نسبت مى‏دهيم.

و اگر از تسبيح، در آيه با صيغه مضارع تعبير كرده، براى اين است كه استمرار را بفهماند. پس معناى آن اين نيست كه نامبردگان، در آينده تسبيح مى‏كنند، بلكه معنايش اين است كه همواره و مستمرا تسبيح مى‏كنند. و كلمه «ملك» - به فتح ميم و كسر لام - كسى است كه مقام حكمرانى در نظام جامعه مختص به او است. و كلمه «قدوس» صيغه مبالغه از «قدس» است، كه آن نيز به معناى نزاهت و طهارت است. و كلمه «عزيز» به معناى مقتدرى است كه هرگز شكست نمى‏پذيرد. و كلمه «حكيم» به معناى متقن كار، و كسى است كه هيچ عملى از وى از جهل و گزاف ناشى نمى‏شود، هر چه مى‏كند با علم مى‏كند، و براى آن مصالحى در نظر مى‏گيرد.

اين آيه شريفه مقدمه و زمينه‏چينى است براى آيه بعدى، يعنى‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ...﴾ كه متعرض مساله بعثت رسول اللَّه است، و مى‏فرمايد: غرض از بعثت او اين بود كه مردم به كمال و به سعادت برسند، و بعد از ضلالتى آشكار كه داشتند هدايت گردند.

تسبیحملکقدوسعزیزحکیمسیاق تسبیح.ملک قدوس.عزیز.حکیم.

مقتضيات منزه بودن خداى تعالى از هر نقص و حاجت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما اينكه چگونه آنچه در آسمانها و زمين است خدا را تسبيح مى‏كنند؟ جوابش اين است كه موجودات آسمانى و زمينى (همان طور كه با آنچه از كمال دارند از كمال صانع خود حكايت مى‏كنند همچنين) با نقصى كه در آنها است و جبران كننده آن خدا است، و با حوائجى كه دارند و برآورنده‏اش خدا است، خدا را از هر نقص و حاجت منزه مى‏دارند، چون هيچ حاجت و نقصى نيست مگر آن كه تنها كسى كه اميد برآوردن آن حاجت و جبران كردن آن نقص در او مى‏رود خداى تعالى است، پس خود او مسبح و منزه از هر نقص و

حاجت است، و در نتيجه حكمرانى در نظام تكوين در بين خلق و بر طبق دلخواه هم، تنها حق او است. و همچنين حكمرانى و تشريع قانون در نظام تشريع و در بندگانش به هر طور كه صلاح بداند خاص او است، و او ملكى است كه مى‏تواند در اهل مملكتش حكم براند، و بر اهل مملكت است كه او را اطاعت كنند.

يكى ديگر از مقتضيات نزاهتش اين است كه اگر در نظام تشريع براى خلق خود دينى تشريع مى‏كند، از اين جهت نيست كه احتياجى به عبادت و اطاعت آنان داشته باشد، و بخواهد با عبادت آنان نقصى از خود جبران و حاجتى از خود برآورد، چون او قدوس و منزه از هر نقص و حاجت است.

يكى ديگر اين است كه اگر دينى براى خلقش تشريع كرد و آن را به وسيله رسولش به اطلاع خلق رسانيد، و خلق دعوت آن رسول را نپذيرفتند، و در نتيجه خدا را اطاعت و عبادت نكردند، نقصى بر ساحت مقدسش عارض نمى‏شود، و بر دامن كبريايى‏اش گردى نمى‏نشيند، و نه چنان است كه خلق او را شكست داده باشند، چون او عزيز است، يعنى مقتدرى است شكست ناپذير.

و باز اگر به مقتضاى ملك بودن و قدوس و عزيز بودنش دينى براى بندگانش تشريع مى‏كند، ممكن نيست بيهوده و بدون نتيجه تشريع كرده باشد، براى اينكه او حكيم على الاطلاق است، آنچه مى‏كند جز به خاطر مصلحتى كه دارد نمى‏كند، و نيز آنچه اراده مى‏كند جز به نفع بندگانش و خيرى كه به خود آنان عايد شود نمى‏كند، تنها سعادت دنيا و آخرت آنان را در نظر دارد.

و كوتاه سخن اينكه: تشريع دين، و انزال كتب آسمانى، و بعث رسولان براى تلاوت آيات آن كتاب براى مردم، و تزكيه و تعليم خلق، همه‏اش فضل و منتى است از خدا، و به همين جهت در آيه بعدى منت آن فضل را بر مردم مى‏گذارد و مى‏فرمايد:

تنزیهنقصحاجتملکتشریعنقص مخلوق و غنای خالق.حق حکم تکوینی و تشریعی.دین نه از نیاز خدا.

مقصود از «اميين» و اشاره به عدم منافات بين امى بودن پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) و مبعوث شدنش در اميين، با جهانى بودن دعوت آن جناب‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ...﴾

كلمه «اميين» جمع كلمه «امى» است، يعنى كسى كه قادر بر خواندن و نوشتن نيست. و منظور از اين بى‏سوادان - به طورى كه گفته شده - مردم عرب هستند، كه در عصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بيشترشان بى‏سواد بودند، و جز افرادى انگشت‏شمار قادر بر خواندن و نوشتن نبودند، و خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم صرفنظر از رسالتش از همان اكثريت بود، و لذا فرمود: ﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ﴾ : او كسى است كه در ميان مردمى بى‏سواد رسولى از جنس خود آنان و براى همه آنان مبعوث كرد.

بعضى احتمال داده‏اند كه مراد از كلمه «اميين» مشركين باشند، يعنى غير اهل كتاب، به شهادت اينكه قرآن كريم از يهوديان نقل مى‏كند كه گفتند: ﴿لَيْسَ عَلَيْنَا فِي اَلْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ﴾.

ليكن اين احتمال درست نيست، براى اينكه در ذيل آيه مى‏فرمايد: ﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ﴾ يعنى او را مبعوث كرد تا آيات خدا را بر آن اميين بخواند، و اگر منظور از اين كلمه مشركين باشند، بايد بگوييم كه آياتى از قرآن تنها بر مشركين خوانده مى‏شده، و حال آنكه هيچ آيه‏اى در قرآن نيست كه مخصوص غير عرب، و غير اهل كتاب باشد.

بعضى‏ ديگر احتمال داده‏اند كه منظور از اميين اهل مكه باشد، براى اينكه مكه را «ام القرى» مى‏گفتند. اين نيز درست نيست، براى اينكه با مدنى بودن سوره مناسبت ندارد، زيرا بوى آن مى‏دهد كه ضمير در «يزكيهم» و در «يعلمهم» به مهاجرين و ساير مسلمانان اهل مكه كه بعد از فتح، اسلام آوردند و به نسلهاى بعد ايشان برگردد. و اين از مذاق قرآن به دور است.

ممكن است از آيه شريفه اين معنا به ذهن كسى خطور كند، كه مبعوث شدن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در بين مردم امى، و امى بودن خود آن جناب منافات دارد با اينكه آن جناب مبعوث بر آنان و بر عموم بشر باشد، لذا براى دفع اين توهم مى‏گوييم: خير، هيچ منافاتى ندارد، كه آن جناب در بين امى‏ها مبعوث شده باشد، و آيات خدا را به آنان تعليم داده، تزكيه‏شان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد، و كتابش هم به لغت آنان باشد، و در عين حال مبعوث به همه جهانيان باشد، براى اينكه همه آنچه كه گفته شد مربوط به مرحله اول دعوت است، و به همين جهت در همان اوائل دعوت متعرض ساير ملل و ساير اقطار عالم نشد، همين كه دعوتش مستقر گرديد، و تا حدى حكومت اسلامى پايدار شد، آن وقت شروع كرد به دعوت يهود و نصارى و مجوس، و نامه‏نگارى به سران كشورهاى آن روز.

هم چنان كه مى‏بينيم در دعاى ابراهيم (و اسماعيل) هم (كه بعثت خاتم الانبياء استجابت آن دعا است) بنا به حكايت قرآن آمده: ﴿رَبَّنَا وَ اِجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً... رَبَّنَا وَ اِبْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحِكْمَةَ﴾، و

دعاى آن جناب شامل همه آل اسماعيل مى‏شود، چه عرب مضر باشند، و چه نباشند، چه اهل مكه باشند، و چه نباشند، علاوه بر اينكه منافات ندارد كه آن جناب مبعوث به سوى آل اسماعيل و غير ايشان باشد.

﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ﴾ يعنى آيات كتاب خدا را بر آنان بخواند با اينكه امى است، و اين جمله صفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

امیینامیبعثتعربدعوت جهانیرسول من امیین.بعثت.یتلو علیهم آیاته.

مراد از تزكيه و تعليم كتاب و حكمت و وجه مقدم آوردن تزكيه در جمله: ﴿وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحِكْمَةَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحِكْمَةَ﴾ كلمه «تزكيه» كه مصدر «يزكيهم» است، مصدر باب تفعيل است، و مصدر ثلاثى مجرد آن «زكات» است، كه به معناى نمو صالح است، نموى كه ملازم خير و بركت باشد، پس تزكيه آن جناب مردم را به معناى آن است كه ايشان را به نموى صالح رشد دهد، اخلاق فاضله و اعمال صالحه را عادتشان كند، در نتيجه در انسانيت خود به كمال برسند، و حالشان در دنيا و آخرت استقامت يابد، سعيد زندگى كنند، و سعيد بميرند.

و منظور از «تعليم كتاب» بيان الفاظ و تفسير معانى مشكل، و مشتبه آنست. در مقابلش «تعليم حكمت» است كه عبارتست از معارف حقيقتى كه قرآن متضمن آنست، و اگر از قرآن يك بار تعبير به آيات كرده، و فرموده: ﴿يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ﴾ و بار ديگر تعبير به كتاب نموده و فرموده‏ ﴿وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتَابَ﴾ براى اين بوده كه - به گفته بعضى - بفهماند براى هر يك از اين دو عنوان نعمتى است كه خدا به سبب آن بر بشر منت نهاده.

در اين آيه شريفه مساله تزكيه را قبل از تعليم كتاب و حكمت ذكر كرده، و در دعاى ابراهيم كه چند سطر قبل نقل شد تعليم كتاب و حكمت را جلوتر از تزكيه ذكر كرد، و اين بدان جهت بوده كه آيه مورد بحث در مقام توصيف تربيت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است مؤمنين امت را، و در مقام تربيت، تزكيه مقدم بر تعليم علوم حقه و معارف حقيقيه است. و اما در دعاى ابراهيم مقام، مقام تربيت نبود، تنها دعا و درخواست بود، از خدا مى‏خواست كه اين زكات و علم به كتاب و حكمت را به ذريه‏اش بدهد، و معلوم است كه در عالم تحقق و خارج، اول علم پيدا مى‏شود، بعد تزكيه، چون تزكيه از ناحيه عمل و اخلاق تحقق مى‏يابد، پس اول بايد به اعمال صالح و اخلاق فاضله عالم شد، و بعد به آنها عمل كرد تا به تدريج زكات (پاكى دل) هم به دست آيد.

﴿وَ إِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾ كلمه «ان» در اين جمله مخفف «ان» است. اين جمله مى‏خواهد بفرمايد امت امى قبل از بعثت پيامبر در ضلالتى آشكار بودند. پس معلوم شد كه آيه مورد بحث مشتمل است بر تسبيح، و سپس حمد و سياقى كه دارد سياق منت

نهادن است كه توضيحش خواهد آمد.

﴿وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

«واو» اول آيه، كلمه «آخرين» را عطف مى‏كند بر «اميين» و ضمير «منهم» به اميين برمى‏گردد، و حرف «من» در آن براى تبعيض است. مى‏فرمايد: خداى تعالى مبعوث كرد در ميان مردم امى و مردمى ديگر كه هنوز به آنان ملحق نشده‏اند، و او عزيز است، يعنى غالبى است كه هرگز در اراده‏اش مغلوب نمى‏شود. و حكيم است، يعنى هيچ وقت كار لغو و گزاف نمى‏كند.

﴿ذَلِكَ فَضْلُ اَللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اَللَّهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ﴾

اشاره با كلمه «ذلك» به همان بعثت است، و به خاطر اينكه آن را امرى بزرگ و قابل احترام معرفى كند با كلمه مذكور كه مخصوص اشاره به دور است مورد اشاره قرار داده. پس رسول خدا كسى است كه به چنين امرى بزرگ و فضلى عظيم اختصاص يافته. و معناى آيه اين است كه: اين بعث، و اينكه آن جناب خدا را بخواند و مردم را تزكيه كند و كتاب و حكمتشان بياموزد، خود فضل و عطائى است از خداى تعالى كه به هر كس مشيتش تعلق گيرد مى‏دهد، و مشيتش تعلق گرفت كه آن را به محمد (صلوات اللَّه عليه) بدهد، و خدا داراى فضلى عظيم است.

البته اين معنايى است كه مفسرين براى آيه كرده‏اند، و احتمال مى‏رود كلمه «ذلك» اشاره به بعث تنها نباشد، بلكه به بعث باشد با نسبتى كه به اطرافش دارد، يعنى به بعث كننده و بعث شده، و مردمى كه بعث براى آنها است، آن وقت معناى آيه چنين مى‏شود: اين بعث از فضل خدا است كه آن را به هر كس بخواهد مى‏دهد، و فعلا خواسته است محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را به آن مخصوص كند، در نتيجه او را براى رسالت خود اختيار كرد، و امت او را براى اين كار انتخاب نمود و پيامبر را از ميان آنان برگزيد، و به سوى آنان گسيل داشت. اين آيه و دو آيه قبلش يعنى آيه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ... اَلْعَظِيمِ﴾ لحن امتنان را دارد.

تزکیهکتابحکمتتعلیمفضلتعلیم حکمت.تعلیم کتاب.ضلال مبین پیشین.وظائف رسول.

وجه ارتباط تشبيه يهود به حمار حامل اسفار با آيه مربوط به بعثت پيامبر اسلام (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ اَلْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً...﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «سفر» - به فتح سين و سكون فاء - به معناى پرده‏بردارى است كه البته در خصوص اعيان استعمال مى‏شود، مانند «سفر عمامه» يعنى برداشتن عمامه از سر، و «سفر خمار» يعنى برداشتن نقاب از صورت - تا آنجا كه مى‏گويد: و سفر - به كسر سين و سكون فاء - به معناى كتابى است كه از حقائق پرده برمى‏دارد، و در قرآن آمده:

﴿كَمَثَلِ اَلْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً﴾.

و منظور از اينكه فرمود: «مثل آنهايى كه تورات بر آنان تحميل شد» به شهادت سياق اين است كه تورات به آنان تعليم داده شد. و مراد از اينكه فرمود «ولى آن را حمل نكردند» اين است كه به آن عمل نكردند، ذيل آيه هم كه مى‏فرمايد ﴿بِئْسَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اَللَّهِ﴾ مؤيد و شاهد بر اين معنا است. و منظور از «كسانى كه تورات تحميلشان شد ولى آن را حمل نكردند» يهوديانى است كه خدا تورات را بر پيامبر آنان موسى (علیه السلام) نازل كرد و او معارف و شرايع آن را تعليمشان داد، ولى رهايش كردند، و به دستورات آن عمل ننمودند، لذا خداى تعالى برايشان مثلى زد، و آنها را به الاغى تشبيه كرد كه كتابهايى بر آن بار شده، و خود آن حيوان هيچ آگاهى از معارف و حقائق آن كتابها ندارد، و در نتيجه از حمل آن كتابها چيزى به جز خستگى برايش نمى‏ماند.

وجه اتصال اين آيه به آيه قبلش اين است كه بعد از آنكه خداى تعالى سخن را با مساله بعث پيامبرى امى آغاز كرد، و بر مسلمانان منت نهاد كه از ميان همه اقوام امى پيامبر را در بين آنان مبعوث كرد، تا كتاب را بر آنان بخواند، و تزكيه‏شان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد و در نتيجه از ظلمتهاى گمراهى به سوى نور هدايت بيرونشان نموده، از حضيض جهل به اوج علم و حكمتشان برساند، و در آخر سوره هم به طور عتاب و توبيخ به رفتار آنان اشاره مى‏كند، كه به جاى شكرگزارى در مقابل اين منت چگونه به سوى لهو و تجارت شتافتند، و پيامبر را در حال خطبه جمعه تنها گذاشتند، با اينكه نماز جمعه از بزرگترين مناسك دينى است.

در بين آن آغاز و اين انجام سوره مثل مذكور را براى يهوديان آورد كه تورات تحميلشان شد، ولى آن را حمل نكردند، و چون خرانى شدند كه بار كتاب بر دوش دارند، و هيچ بهره‏اى از معارف و حكمتهاى آن ندارند. پس مسلمانان بايد به امر دين اهتمام بورزند و در حركات و سكنات خود مراقب خدا باشند، و رسول او را بزرگ بدانند، احترام كنند، و آنچه برايشان آورده ناچيز نگيرند، و بترسند از اينكه خشم خدا آنان را بگيرد، همان طور كه يهود را گرفت، و آنان را جاهلانى ستمگر خواند، و به خرانى كه بار كتاب به دوش دارند تشبيهشان كرد.

در تفسير روح المعانى وجه ارتباط آيه مورد بحث به آيه قبلش را چنين بيان داشته: آيه

مورد بحث متضمن اشاره به همان مطلبى است كه آيات قبل بيان مى‏كرد، و خلاصه اشاره مى‏كند به اينكه اين رسول مبعوث را خداى تعالى بر طبق همان صفاتى مبعوث كرد كه در تورات و به زبان انبياى بنى اسرائيل بشارتش را داده بود، پس گويا فرموده: ﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ...﴾، آن خدايى است كه پيامبر مبشر در تورات را به همان نشانى‏ها مبعوث كرد كه يكى از آن نشانى‏ها امى بودن، و يكى ديگر مبعوث شدن در قومى امى است، و مثل يهوديانى كه آن بشارتها را ديده بودند، و اين پيامبر را هم ديدند و يقين كردند كه اين همان است و باز ايمان نياوردند، مثل حمار است‏.

ولى خواننده عزيز توجه دارد كه اين قول اولا تحكم است و ثانيا در سياق آيه دليلى بر صحت آن نيست.

حماراسفارتوراتیهودحملحمل تورات بدون عمل.تکذیب آیات.علم بدون عمل.ارتباط با بعثت امیین.

استدلال عليه يهود با اين بيان كه اگر راست گوييد آرزوى مرگ كنيد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ اَلنَّاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾.

در اين آيه شريفه عليه يهود استدلال شده، استدلالى كه دروغگويى يهود را در ادعايش كه مى‏گويد «ما اولياى خداييم و دوستان و پسران او هستيم» كاملا آشكار مى‏كند، و خداى تعالى ادعاهاى آنان را در قرآن حكايت كرده، مى‏فرمايد ﴿وَ قَالَتِ اَلْيَهُودُ وَ اَلنَّصَارىَ نَحْنُ أَبْنَاءُ اَللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿قُلْ إِنْ كَانَتْ لَكُمُ اَلدَّارُ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ اَللَّهِ خَالِصَةً مِنْ دُونِ اَلنَّاسِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ قَالُوا لَنْ يَدْخُلَ اَلْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كَانَ هُوداً﴾ كه در آيه اولى خود را پسران و دوستان خدا، و در دومى مالكين منحصر خانه آخرت، و در سومى دارندگان حق ورود به بهشت معرفى كرده‏اند.

و حاصل معناى آيه اين است كه: يهوديان را مخاطب قرار بده، و به ايشان بگو: اى كسانى كه كيش يهودى‏گرى را به خود بسته‏ايد، اگر معتقديد كه تنها شما اولياى خداييد، و نه هيچ كس ديگر، و اگر در اين اعتقادتان راست مى‏گوييد، آرزوى مرگ كنيد، و خريدار آن باشيد، براى اينكه ولى خدا و دوست او بايد دوستدار لقاى او باشد، شما كه يقين داريد دوست خداييد، و بهشت تنها از آن شما است، و هيچ چيزى ميان شما و بهشت و خدا حائل نمى‏شود

مگر مردن، بايد مردن را دوست بداريد، و با از بين رفتن اين يك حائل به ديدار دوست برسيد، و در مهمانسراى او پذيرايى شويد، و از دار دنياى پست كه به جز هم و غم و محنت و مصيبت چيزى در آن نيست آسوده گرديد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اينكه كلمه «أولياء» را اضافه به «اللَّه» نكرد، و نفرمود: «اولياء اللَّه» بلكه فرمود: «اولياء للَّه» براى اشاره به اين است كه ادعاى يهود خالى از حقيقت است.

﴿وَ لاَ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ﴾

خداى عز و جل بعد از پيشنهاد تمناى مرگ به يهوديان، به پيامبر خود خبر مى‏دهد كه اين يهوديان هرگز تمناى مرگ نخواهند كرد، و اين تمنا نكردنشان را تعليل مى‏كند به آنچه در دنيا مرتكب شده‏اند، مى‏فرمايد: يهوديان به خاطر ﴿بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ﴾ هرگز چنين آرزويى نمى‏كنند. و جمله‏ ﴿بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ﴾ كنايه است از ظلم و فسوقى كه در دنيا مرتكب شده‏اند. پس معناى آيه اين است كه: يهوديان به سبب ظلم‏هايى كه كردند آرزوى مرگ نمى‏كنند، و خدا داناى به ظالمان است، مى‏داند كه ستمكاران هيچ وقت لقاى خدا را دوست نمى‏دارند، چون دشمنان خدايند، و بين خدا و آنان ولايت و محبتى در كار نيست.

و اين دو آيه در معناى آيه زيرند كه مى‏فرمايد: ﴿قُلْ إِنْ كَانَتْ لَكُمُ اَلدَّارُ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ اَللَّهِ خَالِصَةً مِنْ دُونِ اَلنَّاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ﴾.

﴿قُلْ إِنَّ اَلْمَوْتَ اَلَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلىَ عَالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

حرف فاء كه در ابتداى جمله‏ ﴿فَإِنَّهُ مُلاَقِيكُمْ﴾ در آمده، به جمله معناى جواب شرط مى‏دهد، و در آن يهوديان را تهديد به آمدن مرگى مى‏كند كه از آمدنش كراهت دارند، براى اينكه از آن مى‏ترسند كه به وبال اعمال زشتشان گرفتار شوند. مى‏فرمايد: مرگ به زودى آنان را ديدار مى‏كند، چه بخواهند و چه نخواهند، آنگاه به سوى پروردگارشان كه با ستمكاريها و دشمنى‏ها از زى بندگى‏اش خارج شده بودند، بر مى‏گردند، و او به حقيقت اعمال آنان آگاه

است، چه اعمال ظاهريشان، و چه پنهانيشان، براى اينكه او عالم به غيب و شهادت است، و به زودى ايشان را به حقيقت اعمالشان و آثار سوء آن كه همان انواع عذابها است خبر خواهد داد.

بنابراين، در آيه شريفه نخست به ايشان اعلام مى‏كند كه فرار از مرگ خطايى است كه مرتكب مى‏شوند، براى اينكه مرگ به زودى ايشان را در مى‏يابد. و ثانيا اعلام مى‏دارد كه اگر از مرگ كراهت دارند، براى اين است كه از لقاء اللَّه كراهت دارند، و اين هم خطاى دومى است از ايشان، چون خواه ناخواه به سوى خدا برمى‏گردند، و خدا به حساب اعمالشان مى‏رسد، و سزاى بديهايشان را مى‏دهد. و ثالثا اعلام مى‏دارد كه هيچ يك از اعمالشان بر خدا پوشيده نيست، چه اعمال ظاهريشان و چه پنهانى، و مكر و نيرنگشان جز به خودشان بر نمى‏گردد، چون او عالم به غيب و شهادت است.

پس در آيه شريفه چند اشاره هست: اول اشاره‏اى است به اينكه مرگ حق است و حتمى است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ﴾، و باز فرموده: ﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ اَلْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾.

دوم اشاره مى‏كند به اينكه برگشت به سوى خدا براى پس دادن حساب اعمال حق است، و در آن شكى نيست.

و سوم اشاره دارد به اينكه به زودى به حقيقت اعمالى كه كرده‏اند واقف گشته، تمامى اعمالشان بدون كم و كاست به ايشان برمى‏گردد.

و چهارم اشاره دارد به اينكه چيزى از اعمال آنان بر خداى تعالى پوشيده نيست. و به خاطر اينكه به اين معنا اشاره كرده باشد جمله ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهَادَةِ﴾ را به جاى كلمه «اللَّه» آورد، و گرنه مى‏توانست بفرمايد: «ثم تردون الى اللَّه فينبئكم...».

تمنی موتیهوداولیاءصدقآخرتتمنی موت.بما قدمت ایدیهم.ادعای خالص بودن آخرت.ان کنتم صادقین.

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيه: ﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ...﴾، اهل فارس و تحصيل ايمان، و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ﴾ از پدرش، از ابن ابى عمير، از معاوية بن عمار، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه فرموده:

مردم عرب مشرك با سواد بودند، و ليكن كتابى آسمانى از ناحيه خدا، و پيغمبرى كه به سويشان مبعوث شده باشد نداشتند، و بدين جهت خدا آنان را امى خواند.

و نيز در همان كتاب در ذيل جمله‏ ﴿وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ﴾ فرموده: يعنى كسانى كه بعد از اهل مكه داخل در اسلام شدند.

و در مجمع البيان مى‏گويد: روايت شده كه پيغمبر اين آيه را قرائت مى‏كرد، شخصى پرسيد: اينها چه كسانى هستند كه بعد از ما اسلام مى‏آورند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دست بر شانه سلمان گذاشت، و فرمود: اگر ايمان در ثريا باشد مردانى از نژاد اين مرد آن را به دست مى‏آورند.

مؤلف: اين روايت را سيوطى هم در الدر المنثور از تعدادى از كتب حديث نقل كرده كه از آن جمله است صحيح بخارى، و مسلم و ترمذى، و نسايى كه همگى از ابى هريره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن را نقل كرده‏اند. و در روايت نامبردگان آمده: دست خود را بر سر سلمان فارسى نهاد، و فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست او است اگر علم در ثريا باشد مردانى از اين نژاد به آن دست مى‏يابند.

و نيز از سعيد بن منصور و ابن مردويه از قيس بن سعد بن عباده روايت شده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: اگر ايمان در ثريا باشد مردانى از اهل فارس آن را به دست مى‏آورند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ اَلْحِمَارِ﴾ مى‏گويد: حمار كتابها را حمل مى‏كند، ولى نمى‏داند كه در آن كتابها چيست، و به دستورات آن كتابها عمل نمى‏كند، همچنين بنى اسرائيل كه تورات بر آنان حمل شد، ولى مثل حمار آن را حمل كردند، نه فهميدند كه در آن چيست، و نه عمل كردند.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، و طبرانى از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: كسى كه روز جمعه در حالى كه امام مشغول خواندن خطبه است سخن بگويد، مانند الاغى است، كه كتابها را به دوش مى‏كشد.

و حتى آن هم كه به وى مى‏گويد: ساكت باش، جمعه‏اش جمعه نيست‏.

مؤلف: در اين روايت بيان قبلى ما كه در وجه اتصال اين آيه به ما قبل داشتيم تاييد شده است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ هَادُوا﴾ آمده كه در تورات نوشته شده بود: اولياى خدا همواره آرزوى مرگ دارند.

و در كافى به سند خود از عبد اللَّه بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: مردى نزد ابو ذر آمد، و گفت: اى أبا ذر چرا ما از مرگ بدمان مى‏آيد؟ فرمود: براى اينكه شما دنيا را آباد و آخرت را خراب كرده‏ايد، و لذا از انتقال از خانه آباد به خانه خراب بدتان مى‏آيد.

امیینسلمانفارسروایتآخرینبعث در امیین.ایمان فارس/سلمان.

گفتارى در اينكه منظور از تعليم حكمت چيست توضيحى در باره رابطه سنت‏هاى عملى با مبانى اعتقادى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

انسان در زندگى محدودى كه دارد، و سرگرم آبادى آن است، چاره‏اى ندارد جز اينكه در آنچه مى‏خواهد و آنچه نمى‏خواهد تابع سنتى باشد، و حركات و سكنات و تمامى مساعى خود را بر طبق آن سنت تنظيم نمايد.

چيزى كه هست اين سنت در اينكه چه نوع سنتى باشد، بستگى به رأى و نظريه انسان، در باره حقيقت عالم و حقيقت خودش دارد، و خلاصه بستگى به جهان بينى و انسان بينى، و رابطه ميان انسان و جهان دارد. به شهادت اينكه مى‏بينيم اختلافى كه امت‏ها و اقوام در جهان بينى و نفس بينى دارند، باعث شده كه سنتهايشان هم مختلف شود.

آرى، كسى كه براى ما وراى عالم ماده وجودى قائل نيست، و هستى را منحصر در همين عالم ماده مى‏داند، و پيدايش عالم هستى را مستند به اتفاق و تصادف مى‏بيند، و انسان را موجودى مى‏پندارد مادى محض، كه هستى‏اش در فاصله بين تولد و مرگ خلاصه مى‏شود، و براى خود سعادتى به جز سعادت مادى، و در اعمالش هدفى به جز رسيدن به مزاياى مادى از قبيل مال و اولاد و جاه و امثال آن دنبال نمى‏كند، و به جز لذت‏گيرى از متاع دنيا و رسيدن به لذائذ مادى و يا لذائذى كه منتهى به ماديات مى‏شود آرزويى ندارد، و معتقد است كه مهلتش

در اين كامرانى تا مدتى است كه در اين دنيا زندگى مى‏كند، و بعد از مردن همه چيز تمام مى‏شود، چنين كسى و چنين قومى سنتى كه به حكم اجبار پيروى مى‏كند غير از آن سنتى است كه يك انسان و يا يك قوم معتقد به مبدأ و معاد پيروى مى‏كند.

كسى كه معتقد است پيدايش و بقاى عالم مستند به نيرويى ما فوق عالم و منزه از ماده است، و يقين دارد كه در وراى اين خانه خانه‏اى ديگر، و بعد از اين زندگى زندگانى ديگرى هست، چنين كسى - و چنين قومى - در آنچه مى‏كند، سعادت هر دو نشاه را در نظر مى‏گيرد، و به همين جهت صورت اعمال اين گونه مردم، و هدفهايى كه دنبال مى‏كنند، و آرايى كه دارند با دسته اول مختلف است.

و چون بينش‏ها مختلف است سنت‏ها هم مختلف مى‏شود، مردمى كه بت‏پرستند چه آنها كه برهمايى‏اند و چه آنها كه بودايى‏اند به خاطر اينكه معتقد به معاد نيستند، سنتى دارند.

و اهل كتاب، چه آنها كه مجوسى و يا كليمى و يا مسيحى و يا مسلمانند، براى خود سنتى دارند كه مخالف با سنت ديگران است.

و كوتاه سخن اينكه: در ميان اقوام مزبور آنها كه اهل ملت و دين آسمانى‏اند و به معاد معتقدند، به خاطر اينكه براى خود حياتى جاويد و ابدى قائلند، در اتخاذ سنت، آرايى كه مناسب با اين حيات باشد اتخاذ مى‏كنند. آنها ادعاء مى‏كنند كه بر هر انسانى لازم است كه وسيله زندگى عالم بقاء را فراهم نموده، خود را براى توجه به پروردگارش مهيا سازد، و در اشتغال به كار زندگى دنيايى كه فانى است، زياده روى نكند. و اما كسانى كه ملت و دينى ندارند و تنها در برابر ماديات خضوع دارند رفتارى غير از اين دارند. و همه اينها كه گفته شد جاى ترديد نيست.

چيزى كه هست انسان از آنجايى كه به حسب طبع مادى‏اش رهين ماده و همه زد و بندش در اسباب ظاهرى مادى است، يا اسباب را به كار مى‏زند و يا از آن اسباب متاثر و منفعل مى‏شود، و هميشه اين سبب او را به دامن آن سبب پرتاب، و آن به دامن اين متوسلش مى‏كند، و هيچ وقت از آنها فراغت ندارد، لذا به خيالش چنين مى‏رسد كه حيات دنياى فانى اصالت دارد، و دنيا و مقاصد و مزايايى كه به زندگى دنيا مربوط مى‏شود، هدف نهايى و غرض اقصاى از وجود او است، و بايد براى به دست آوردن سعادت آن زندگى تلاش كند.

پس زندگى دنيا چنين حياتى است و آنچه در دست اهل دنيا از ذخيره، نعمت، آرزو، نيرو، و عزت هست حقيقتش همين است كه گفتيم، و آنچه را كه فقر، عذاب، محروميت، ضعف، ذلت، مصيبت، و خسران مى‏نامند نيز چنين چيزهايى است. و كوتاه

سخن اينكه: آنچه از خير عاجل و يا نفع فانى در دنيا هست به نظر اهل دنيا خير مطلق و نفع مطلق جلوه مى‏كند، و آنچه را كه دوست نمى‏دارد شر و ضرر مى‏پندارد.

مردم دنيا كه چنين وضعى دارند، آن دسته از آنان كه اهل ملت و كتاب نيستند، عمرى را با همين پندارهاى خلاف واقع بسر مى‏برند، و از ما وراى اين زندگى خبرى ندارند، ولى آنهايى كه اهل ملت و كتابند، اگر هم بر طبق دسته اول عمل كنند، اعتراف دارند كه حقيقت خلاف آن است، و هميشه بين قول و فعلشان ناهماهنگى هست هم چنان كه خداى تعالى در اين باره فرمود: ﴿كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا﴾.

حال ببينيم در اين ميان اسلام به چه چيز دعوت مى‏كند؟ اسلام بشر را دعوت مى‏كند به چراغى كه فروكش شدن برايش نيست، و آن عقايد و دستور العملهايى است كه از فطرت خود بشر سرچشمه مى‏گيرد، هم چنان كه فرموده: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللَّهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللَّهِ ذَلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ﴾.

اين وضع دعوت اسلام است. از سوى ديگر ببينيم فطرت به چه دعوت مى‏كند؟ به طور قطع فطرت در مرحله علم و اعتقاد دعوت نمى‏كند مگر به علم و عملى كه با وضعش سازگار باشد، و كمال واقعى و سعادت حقيقى‏اش را تامين نمايد. پس، از اعتقادات اصولى مربوط به مبدأ و معاد، و نيز از آراء و عقائد فرعى، به علوم و آرايى هدايت مى‏كند كه به سعادت انسان منتهى شود، و همچنين به اعمالى دستور مى‏دهد كه باز در سعادت او دخالت داشته باشد.

حکمتسنت عملیجهان‌بینیاعتقادتعلیم حکمت و جهان‌بینی.سنت مادی‌گرایان.سنت الهی.مبنا برای سنت.

حكمت عبارت است از علم و عمل حق و سر چشمه گرفته از فطرت، كه اسلام بدان دعوت مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و به همين جهت خداى تعالى اين دين را كه اساسش فطرت است، در آياتى از كلامش دين حق خوانده، از آن جمله فرموده: ﴿هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىَ وَ دِينِ اَلْحَقِّ﴾، و نيز در باره قرآن كه متضمن دعوت دين است فرموده: ﴿يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ﴾.

و حق، عبارت است از رأى و اعتقادى كه ملازم با رشد بدون غى، و مطابق با واقع باشد، و اين همان حكمت است، چون حكمت عبارت است از رأى و عقيده‏اى كه در صدقش

محكم باشد، و كذبى مخلوط به آن نباشد، و نفعش هم محكم باشد، يعنى ضررى در دنبال نداشته باشد، و خداى تعالى در آيه زير به همين معنا اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ أَنْزَلَ اَللَّهُ عَلَيْكَ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحِكْمَةَ﴾، و نيز در وصف كتاب خود كه بر آن جناب نازل كرده مى‏فرمايد: ﴿وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَكِيمِ﴾، و نيز رسول گرامى خود را در چند جا از كلام مجيدش معلم حكمت خوانده، از آن جمله فرموده: ﴿وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتَابَ وَ اَلْحِكْمَةَ﴾.

بنابراين پس تعليم قرآنى كه رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) متصدى آن و بيانگر آيات آنست، تعليم حكمت است و كارش اين است كه براى مردم بيان كند كه در ميان همه اصول عقائدى كه در فهم مردم و در دل مردم از تصور عالم وجود و حقيقت انسان كه جزئى از عالم است رخنه كرده كدامش حق، و كدامش خرافى و باطل است، و نيز در سنتهاى عملى كه مردم به آن معتقدند، و از آن اصول عقائد منشا مى‏گيرد، و عنوان آن غايات و مقاصد است، كدامش حق، و كدام باطل و خرافى است.

مثلا بعضى از مردم - كه همان منكرين اديانند - معتقدند كه حيات ماديشان اصالت دارد، و هدف نهايى است، حتى بعضى از آنان گفته‏اند: ﴿مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا اَلدُّنْيَا﴾ ولى قرآن متوجهشان مى‏كند به اينكه: ﴿وَ مَا هَذِهِ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدَّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوَانُ﴾، و نيز مردم معتقدند كه اسباب حاكم در دنيا تنها حيات و موت، صحت و مرض، غنى و فقر، نعمت و نقمت، و رزق و محروميت است و مى‏گويند: ﴿بَلْ مَكْرُ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ﴾، و قرآن متذكرشان مى‏كند به اينكه: ﴿أَلاَ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ﴾، و نيز مى‏فرمايد: ﴿إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ﴾، و از اين قبيل آيات راجع به حكم و تدبير.

و نيز يك عده معتقدند كه خودشان در مشيت و خواست مستقل‏اند و هر چه بخواهند مى‏كنند، ولى قرآن تخطئه‏شان كرده، مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا تَشَاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ﴾، و يا معتقدند به اينكه اطاعت و معصيت و هدايت كردن و هدايت شدن به دست انسانها است، ولى خداى تعالى هشدارشان مى‏دهد به اينكه‏ ﴿إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾.

باز جمعى معتقدند كه نيرويشان از خودشان است، و خداى تعالى آن را انكار نموده، مى‏فرمايد: ﴿أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾ و يا معتقدند به اينكه عزتشان تنها با داشتن مال و فرزندان و ياوران حاصل مى‏شود، و قرآن بر خلاف اين پندار حكم مى‏كند و مى‏فرمايد: ﴿أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ اَلْعِزَّةَ فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً﴾، و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ لِلَّهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾.

و نيز جمعى كه همان دسته اول و منكرين اديانند معتقدند كه كشته شدن در راه خدا مرگ و نابودى است، ولى قرآن آن را حيات دانسته مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَكِنْ لاَ تَشْعُرُونَ﴾.

و معارفى ديگر از اين قبيل كه منكرين اديان و دنياپرستان در باره آنها آراء و عقائدى دارند، و قرآن تخطئه‏شان نموده، به سوى معارفى ديگر دعوتشان مى‏كند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در آيه شريفه‏ ﴿اُدْعُ إِلىَ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ﴾ مامور دعوت به آن شده است.

و اين معارف كه نمونه‏اى از آن ذكر شد معارف و علوم بسيار زيادى است كه زندگى دنيا خلاف آن را در ذهن تصوير مى‏كند، و همان خلاف را آن چنان آرايش مى‏دهد كه صاحب ذهن، آن را حقيقت مى‏پندارد، و خداى تعالى در كتاب مجيدش و رسول خدا به امر

خدا در تعليمش مؤمنين را هشدار داده، دستور مى‏دهد كه مؤمنين يكديگر را به آنچه حقيقت است سفارش كنند، هم چنان كه فرموده: ﴿إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ﴾، و نيز فرموده: ﴿يُؤْتِي اَلْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ اَلْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا اَلْأَلْبَابِ﴾.

پس قرآن در حقيقت مى‏خواهد انسان را در قالبى از علم و عمل بريزد كه قالبى جديد و ريخته‏گرى‏اش هم طرزى جديد است، قرآن مى‏خواهد با اين ريخته‏گرى‏اش انسانى بسازد داراى حياتى كه به دنبالش مرگ نيست، و تا ابد پايدار است، و به همين معنا آيه زير اشاره نموده، مى‏فرمايد: ﴿اِسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾، و نيز مى‏فرمايد: ﴿أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا﴾.

و ما وجه حكمت و معناى آن را در هر آيه‏اى كه سخن از حكمت داشت ذكر كرديم، البته به آن مقدارى كه اين كتاب مجال بحثش را داشت.

و از آنچه گذشت معلوم شد اينكه بعضى گفته‏اند: «تفسير قرآن، تلاوت آنست، و اما غور و كنجكاوى در معانى آيات قرآن تاويل، و ممنوع مى‏باشد» فاسد و سخنى بسيار دور از ذهن است.

حکمتفطرتدین حقعلم و عملعلم و عمل حق از فطرت.دین الحق.اساس دین.دعوت اسلام.

نماز جمعه، ترک بیع و انفضاض به تجارت در جمعه ۹-۱۱ آیات ۹–۱۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات نداء صلاة جمعه، ذروا البیع، انتشار پس از نماز و عتاب ترک خطبه را یکجا می‌آورد.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا نُودِىَ لِلصَّلَوٰةِ مِن يَوْمِ ٱلْجُمُعَةِ فَٱسْعَوْا۟ إِلَىٰ ذِكْرِ ٱللَّهِ وَذَرُوا۟ ٱلْبَيْعَ ۚ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌۭ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چون براى نماز جمعه ندا درداده شد، به سوى ذكر خدا بشتابيد، و داد و ستد را واگذاريد. اگر بدانيد اين براى شما بهتر است.
فَإِذَا قُضِيَتِ ٱلصَّلَوٰةُ فَٱنتَشِرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ وَٱبْتَغُوا۟ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ وَٱذْكُرُوا۟ ٱللَّهَ كَثِيرًۭا لَّعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
و چون نماز گزارده شد، در [روى‌] زمين پراكنده گرديد و فضل خدا را جويا شويد و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه شما رستگار گرديد.
وَإِذَا رَأَوْا۟ تِجَٰرَةً أَوْ لَهْوًا ٱنفَضُّوٓا۟ إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَآئِمًۭا ۚ قُلْ مَا عِندَ ٱللَّهِ خَيْرٌۭ مِّنَ ٱللَّهْوِ وَمِنَ ٱلتِّجَٰرَةِ ۚ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلرَّٰزِقِينَ
و چون داد و ستد يا سرگرميى ببينند، به سوى آن روى‌آور مى‌شوند، و تو را در حالى كه ايستاده‌اى ترك مى‌كنند. بگو: «آنچه نزد خداست از سرگرمى و از داد و ستد بهتر است، و خدا بهترين روزى دهندگان است.»

بيان آيات بيان آيات مربوط به نماز جمعه، امر به شتاب بدان و رها كردن هر كارى باز دارنده از آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات وجوب نماز جمعه و حرمت معامله را در هنگام حضور نماز تاكيد نموده، در

ضمن كسانى را كه در حال خطبه نماز آن را رها نموده، به دنبال لهو و تجارت مى‏روند عتاب نموده، عملشان را عمل بسيار ناپسند مى‏داند.

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلاَةِ مِنْ يَوْمِ اَلْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلىَ ذِكْرِ اَللَّهِ وَ ذَرُوا اَلْبَيْعَ...﴾

منظور از نداء براى نماز جمعه، همان أذان ظهر روز جمعه است، هم چنان كه در آيه ﴿وَ إِذَا نَادَيْتُمْ إِلَى اَلصَّلاَةِ اِتَّخَذُوهَا هُزُواً﴾، نيز مراد همين است.

كلمه «جمعه» - به ضم حرف جيم و ميم، يا به ضم جيم و سكون ميم - به معناى يك روز از هفته است، كه عرب قديم آن را «يوم العروبة» مى‏گفته‏اند، و سپس آن را جمعه خوانده‏اند، و اين نام بيشتر مورد استعمال قرار گرفت. و منظور از «نماز روز جمعه» همان نمازى است كه مخصوص روز جمعه تشريع شده. و منظور از «سعى به سوى ذكر خدا» دويدن به سوى نماز جمعه است. و مراد از «ذكر خدا» همان نماز است، هم چنان كه در آيه ﴿وَ لَذِكْرُ اَللَّهِ أَكْبَرُ﴾به طورى كه گفته‏اند مراد نماز است.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: منظور از «ذكر خدا» در خصوص آيه مورد بحث خطبه‏هاى قبل از نماز است. و جمله‏ ﴿وَ ذَرُوا اَلْبَيْعَ﴾ امر به ترك بيع است، و به طورى كه از سياق برمى‏آيد در حقيقت نهى از هر عملى است كه انسان را از نماز باز بدارد، حال چه خريد و فروش باشد، و چه عملى ديگر. و اگر نهى را مخصوص به خريد و فروش كرد، از اين باب بوده كه خريد و فروش روشن‏ترين مصداق اعمالى است كه آدمى را از نماز باز مى‏دارد.

و معناى آيه اين است كه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! وقتى در روز جمعه براى نماز جمعه اذان مى‏گويند، تندتر بدويد، و براى رسيدن به نماز از خريد و فروش و هر عملى كه شما را از نماز باز مى‏دارد دست برداريد.

و جمله‏ ﴿ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ تشويق و تحريك مسلمانها به نماز و ترك بيعى است كه بدان مامور شده‏اند.

﴿فَإِذَا قُضِيَتِ اَلصَّلاَةُ فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اَللَّهِ...﴾

منظور از «قضاء صلاة» اقامه نماز جمعه، و تمام شدن آن است. و مراد از «انتشار در ارض» متفرق شدن مردم در زمين و مشغول شدن در كارهاى روزانه براى به دست آوردن فضل

خدا - يعنى رزق و روزى - است. و اگر در ميان همه كارهاى روزانه فقط طلب رزق را نام برد، براى اين بود كه مقابل ترك بيع در آيه قبلى واقع شود، ليكن از آنجايى كه ما در آيه قبلى گفتيم كه منظور از ترك بيع همه كارهايى است كه آدمى را از نماز باز مى‏دارد، لا جرم بايد بگوييم منظور از طلب رزق هم همه كارهايى است كه عطيه خداى تعالى را در پى دارد، چه طلب رزق و چه عيادت مريض، و يا سعى در برآوردن حاجت مسلمان، و يا زيارت برادر دينى يا حضور در مجلس علم، و يا كارهايى ديگر از اين قبيل.

جمله‏ ﴿فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ﴾ امرى است كه بعد از نهى قرار گرفته، و از نظر ادبى و قواعد علم اصول تنها جواز و اباحه را افاده مى‏كند، هر چند كه امر هميشه براى افاده وجوب است، و همچنين جمله «و ابتغوا» و جمله «و اذكروا».

﴿وَ اُذْكُرُوا اَللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾ منظور از ذكر در اينجا اعم از ذكر زبانى و قلبى است، در نتيجه شامل توجه باطنى به خدا نيز مى‏شود. و كلمه «فلاح» به معناى نجات از هر نوع بدبختى و شقاء است كه در مورد آيه با در نظر گرفتن مطالب قبلى، يعنى مساله تزكيه و تعليم، و مطالب بعدى، يعنى توبيخ و عتاب شديد، منظور همان زكات و علم خواهد بود، چون وقتى انسان زياد به ياد خدا باشد، اين ياد خدا در نفس آدمى رسوخ مى‏كند، و در ذهن نقش مى‏بندد، و عوامل غفلت را از دل ريشه‏كن ساخته، باعث تقواى دينى مى‏شود كه خود مظنه فلاح است، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ اِتَّقُوا اَللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾.

جمعهنداءبیعسعىانتشارنماز جمعه.سعى الى ذکر الله.لعلکم تفلحون.انتشار و طلب فضل.

معناى اينكه فرمود: «بگو آنچه نزد خدا است بهتر از لهو و تجارت است...»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً اِنْفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِماً...﴾

كلمه «انفضاض» كه مصدر «انفضوا» است - به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى شكسته شدن چيزى، و متلاشى شدن اجزاى آن است، و در مورد آيه استعاره شده براى متفرق شدن مردم از محل نماز.

روايات وارده از ائمه اهل بيت (علیه السلام) و از طرق اهل سنت‏ متفقند در اينكه

كاروانى از تجار وارد مدينه شد، و آن روز روز جمعه بود، و مردم در نماز جمعه شركت كرده بودند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشغول خطبه نماز بود. كاروانيان به منظور اعلام آمدن خود، طبل و دائره كوبيدند، مردم داخل مسجد، نماز و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را رها نموده، به طرف كاروانيان متفرق شدند. اين آيه شريفه بدين مناسبت نازل شد. و بنابراين منظور از «لهو» همان استعمال طبل و دائره و ساير آلات طرب به منظور جمع شدن مردم است. و ضمير در «اليها» به تجارت برمى‏گردد، چون مقصود اصلى مردم از متفرق شدن همان رسيدن به تجارت بود، و طبل و دائره وسيله‏اى براى تجارت بوده، نه مقصود اصلى.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: ضمير «اليها» به كلمه «احدهما - يكى از لهو يا تجارت» كه در تقدير است برمى‏گردد، گويا فرموده: «انفضوا الى اللهو»، و «انفضوا الى التجارة» يعنى: يا به طرف سر و صداى طبل متفرق شدند، و يا به طرف تجارت، چون هر يك از اين دو عامل سبب جداگانه‏اى بود، براى متفرق شدن مردم. و به همين جهت در آيه شريفه با آوردن كلمه «أو» بين آن دو ترديد انداخت، و نفرمود «تجارة و لهوا»، و ضمير مذكور هم صلاحيت براى برگشتن به هر دو عامل را دارد. خواهى گفت: بايد ضمير با مرجعش از نظر مذكر و مؤنث بودن مطابق باشد، و كلمه «لهو» مذكر، و ضمير «اليها» مؤنث است. جواب مى‏گوييم: بله، قاعده همين است، ليكن كلمه «لهو» چون در اصل مصدر است، لذا هم مى‏شود ضمير مذكر به آن برگردانيد و هم مؤنث.

و باز به همين جهت است كه‏ ﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ﴾ را بهتر از هر دو دانسته، و فرموده: ﴿خَيْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ وَ مِنَ اَلتِّجَارَةِ﴾ و آن دو را جدا جدا ذكر كرد، و نفرموده: «خير من اللهو و التجارة».

﴿قُلْ مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ وَ مِنَ اَلتِّجَارَةِ وَ اَللَّهُ خَيْرُ اَلرَّازِقِينَ﴾ در اين قسمت از آيه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) امر مى‏كند كه مردم را به خطايى كه مرتكب شدند متنبه كند، و بفهماند كه كارشان چقدر زشت بوده. و مراد از جمله‏ ﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ﴾ ثوابى است كه خداى تعالى در برابر شنيدن خطبه و موعظه در نماز جمعه عطاء مى‏فرمايد.

و معناى جمله اين است كه: به ايشان بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است، براى اينكه ثواب خداى تعالى خير حقيقى و دائمى، و بدون انقطاع است، و اما آنچه در لهو و تجارت است اگر خير باشد خيرى خيالى و غير دائمى و باطل است. و علاوه بر اين، چه بسا خشم خدا را در پى داشته باشد، هم چنان كه لهو هميشه خشم خداى تعالى را در پى دارد.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: كلمه «خير» كه در آيه استعمال شده معناى افعل التفضيل را ندارد (يعنى كلمه «خير» به معناى «بهتر» نيست بلكه به معناى «خوب» است)، هم چنان كه در آيه ﴿أَ أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اَللَّهُ اَلْوَاحِدُ اَلْقَهَّارُ﴾اين چنين است، و اين گونه استعمالها در مورد كلمه مذكور شايع است.

و در آيه شريفه كه مى‏فرمايد: ﴿وَ إِذَا رَأَوْا...﴾، التفاتى از خطاب «فانتشروا - متفرق شويد» به غيبت ﴿وَ إِذَا رَأَوْا﴾ و چون لهو و تجارتى مى‏بينند»، به كار رفته، و نكته آن تاكيد مفاد سياق - يعنى آن عتاب و استهجانى كه در عمل آنان بود - است، و مى‏خواهد بفهماند اين مردم كه از شرافت و افتخار گوش دادن به سخنان شخصى چون خاتم انبياء اعراض مى‏كنند، قابليت آن را ندارند كه پروردگارشان روى سخن به ايشان بكند.

در جمله‏ ﴿قُلْ مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ﴾ هم اشاره‏اى به اين اعراض خدا هست، چون مى‏توانست خداى تعالى را گوينده قرار دهد، و بفرمايد «آنچه نزد ما است بهتر است» ولى به پيامبرش فرمود از قول او به ايشان بگويد «آنچه نزد خداست بهتر است» و در همين مقدار هم به پيامبرش نفرمود «قل لهم - به ايشان بگو» تنها فرمود: «قل» هم چنان كه اول آيه هم كه فرمود «و اذا راوا» ضمير آن را بدون داشتن مرجع آورد، چون قبلا نامى از ايشان نبرده بود، تا ضمير به ايشان برگرداند، بلكه به دلالت سياق اكتفاء نمود، و همه اينها شدت خشم و اعراض خداى تعالى را از ايشان مى‏رساند. و كلمه «خير الرازقين» يكى از اسماى حسناى خداست، نظير رازق، كه آن نيز نام او است. و ما در سابق در باره معناى رازقيت خداى تعالى بحث كرديم.

انفضاضتجارتلهوخطبهما عند اللهلهو و تجارت.ترک خطبه.ترکوک قائما.ما عند الله خیر.خیر تجارت.

بحث روايتى (رواياتى در باره شتاب به سوى نماز جمعه و تعطيل كارها، انتشار در زمين بعد از نماز و طلب رزق، و...)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب فقيه روايت آمده كه: در مدينه هر وقت مؤذن در روز جمعه اذان مى‏گفت: شخصى ندا مى‏داد ديگر خريد و فروش مكنيد، حرام است، براى اينكه حق تعالى فرموده‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلاَةِ مِنْ يَوْمِ اَلْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلىَ ذِكْرِ اَللَّهِ وَ ذَرُوا اَلْبَيْعَ﴾

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از ابن ابى شيبه، عبد بن حميد، و ابن منذر از ميمون بن مهران نقل كرده، و ترجمه عبارت روايت وى چنين است. در مدينه رسم چنين بود

كه هر گاه مؤذن أذان روز جمعه را مى‏گفت، در بازارها ندا در مى‏دادند: بيع حرام شد، بيع حرام شد.

و تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿فَاسْعَوْا إِلىَ ذِكْرِ اَللَّهِ﴾ گفته: «سعى» به معناى سرعت در راه رفتن است، و در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده كه فرمود: وقتى گفته مى‏شود «فاسعوا» معنايش اين است كه برويد و چون گفته مى‏شود «اسعوا» معنايش اين است كه براى فلان هدف عمل كنيد. و در آيه سوره جمعه معنايش اين است كه براى نماز جمعه شارب (سبيل) خود را كوتاه كنيد، و موى زير بغل را زائل سازيد، ناخن بگيريد، غسل كنيد، بهترين و نظيف‏ترين جامه را بپوشيد، و خود را معطر سازيد، اينها سعى براى نماز جمعه است. و سعى براى روز قيامت هم اين است كه آدمى خود را براى آن روز مهيا كند، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ مَنْ أَرَادَ اَلْآخِرَةَ وَ سَعىَ لَهَا سَعْيَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ﴾.

مؤلف: منظور امام (علیه السلام) اين است كه كلمه «سعى» در همه جا به معناى دويدن نيست.

و در مجمع البيان مى‏گويد: انس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿فَإِذَا قُضِيَتِ اَلصَّلاَةُ فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ...﴾ فرمود: منظور متفرق شدن براى كسب و كار و طلب دنيا نيست، بلكه منظور عيادت مريض و تشييع جنازه، و زيارت برادر مؤمن است‏.

مؤلف: اين روايت را سيوطى هم در الدر المنثور از ابن جرير، از انس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و از ابن مردويه، از ابن عباس از آن جناب نقل كرده‏.

و در همان كتاب از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: نماز در روز جمعه، و انتشار در روز شنبه است‏.

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى نيز هست.

باز در آن كتاب است كه عمر بن يزيد از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه

فرمود: درست مى‏بينيد كه براى برآوردن حوائج سوار مى‏شوم، با اينكه خداى تعالى قضاى حوائج را تكفل فرموده، نه براى اين است كه در تكفل خداى تعالى شك دارم، بلكه دوست دارم خداى تعالى مرا در حال طلب رزق حلال ببيند مگر نشنيده‏اى كه خداى تعالى مى‏فرمايد ﴿فَإِذَا قُضِيَتِ اَلصَّلاَةُ فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اَللَّهِ﴾

تو گمان مى‏كنى اگر مردى داخل خانه‏اى شود، و در آن را به روى خود گل بگيرد، و پيش خود بگويد: رزق من برايم از بالا فرو مى‏آيد، آيا اين منطق درست است؟ هرگز درست نيست، و چنين شخصى يكى از آن سه نفرى است كه دعايشان مستجاب نمى‏شود.

راوى مى‏گويد عرضه داشتم: آن سه طائفه چه كسانى هستند؟ فرمود: مردى كه زنى دارد و مرگ او را از خدا مى‏خواهد، چنين دعايى مستجاب نيست، براى اينكه عصمت آن زن به دست او است، مى‏تواند طلاقش داده آزادش كند. دوم مردى كه با كسى معامله‏اى كرده، و يا حقى بر او دارد، و در هنگام حقدار شدن شاهدى نگرفته، و آن شخص منكر حق او شده، و عليه او نفرين مى‏كند، چنين كسى هم دعايش مستجاب نيست، براى اينكه به وظيفه خود عمل نكرده. سوم مردى كه با سرمايه‏اى كه دارد مى‏تواند رزق خود را در آورد، ولى در خانه مى‏نشيند و به طلب رزق بيرون نمى‏رود، و از خدا رزق نمى‏خواهد، تا همه سرمايه را بخورد، آن وقت دست به دعا برمى‏دارد، دعاى او هم مستجاب نيست‏.

روایتاذانبیعانتشاررزقنماز جمعه.طلب رزق پس از نماز.سعى الى ذکر.

چند روايت در باره پراكنده شدن مردم از نزد پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) در حالى كه خطبه جمعه مى‏خواند، و نزول آيه: ﴿إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً اِنْفَضُّوا إِلَيْهَا...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و نيز در همان كتاب آمده كه جابر بن عبد اللَّه گفت: كاروانى وارد مدينه شد، در حالى كه ما با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشغول نماز بوديم، مردم (نماز را رها كرده) به سوى آن كاروان رفتند، و به جز دوازده نفر كه يكى از ايشان من بودم كسى باقى نماند، و در اين جريان بود كه آيه شريفه‏ ﴿وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْواً اِنْفَضُّوا إِلَيْهَا...﴾ نازل گرديد.

و از كتاب عوالى اللئالى حكايت شده كه مقاتل بن سليمان گفته: در بينى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در روز جمعه خطبه مى‏خواند، دحيه كلبى با مال التجارة از شام آمد، و او هر وقت مى‏آمد در مدينه هيچ كس باقى نمى‏ماند، همه به سوى او مى‏آمدند، چون هر وقت مال التجارة مى‏آورد، تمامى آنچه مردم بدان نيازمند بودند مى‏آورد، از آرد و گندم و غير آن، و نيز هر وقت مى‏آمد طبل مى‏زد تا مردم از آمدنش مطلع شوند و از او جنس بخرند

آن روز كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در خطبه نماز جمعه بود، دحيه كلبى وارد شهر مدينه شد، و در آن ايام هنوز اسلام نياورده بود، مردم آن جناب را بالاى منبر تنها گذاشتند، و رفتند، و در مسجد به جز دوازده نفر كسى نماند. حضرت فرمود: اگر اين دوازده نفر هم مى‏رفتند خداى تعالى از آسمان سنگ بر آنان مى‏باريد، اينجا بود كه سوره جمعه بر آن حضرت نازل شد.

مؤلف: اين داستان به طرق بسيارى هم از طرق شيعه‏ و هم از طرق اهل سنت‏ روايت شده، و اخبار در عدد باقى ماندگان در مسجد از هفت تا چهل نفر اختلاف دارد.

و نيز در مجمع البيان است كه جمله «انفضوا» به معناى اين است كه مردم متفرق شدند. و از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: به معناى «منصرف شدند» است.يعنى مردم به سوى تجارت منصرف شده، و تو را سر پا بالاى منبر تنها گذاشتند.

جابر بن سمرة مى‏گويد: من هيچگاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را نديدم كه نشسته خطبه بخواند، پس اگر كسى برايت حديث كرد كه آن جناب نشسته خطبه خوانده دروغ گفته است‏.

مؤلف: اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه از طاووس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ابو بكر و عمر و عثمان همگى ايستاده خطبه مى‏خواندند، و اولين كسى كه بالاى منبر نشست، معاوية بن ابى سفيان بود.

جابرکارواندوازده نفرشان نزولخطبهخطبه پیامبر.ترک نماز/خطبه.کاروان تجارت.