→ المیزان

لقمان

۳۱ مکی آیات ۳۴ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

توحید، لهو الحدیث و آیات خلق در لقمان ۱-۱۱ آیات ۱–۱۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز لقمان را بر غرض توحید و معاد، نکوهش لهو الحدیث و آیات خلق آسمان و زمین یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ الٓمٓ
الف، لام، ميم.
تِلْكَ ءَايَٰتُ ٱلْكِتَٰبِ ٱلْحَكِيمِ
اين است آيات كتاب حكمت‌آموز،
هُدًۭى وَرَحْمَةًۭ لِّلْمُحْسِنِينَ
[كه‌] براى نيكوكاران رهنمود و رحمتى است،
ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُم بِٱلْءَاخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
[همان‌] كسانى كه نماز برپا مى‌دارند و زكات مى‌دهند، و [هم‌] ايشانند كه به آخرت يقين دارند.
أُو۟لَٰٓئِكَ عَلَىٰ هُدًۭى مِّن رَّبِّهِمْ ۖ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ
آنانند كه از جانب پروردگارشان از هدايت برخوردارند، و ايشانند كه رستگارانند.
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَشْتَرِى لَهْوَ ٱلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ عَذَابٌۭ مُّهِينٌۭ
و برخى از مردم كسانى‌اند كه سخن بيهوده را خريدارند تا [مردم را] بى‌[هيچ‌] دانشى از راه خدا گمراه كنند، و [راه خدا] را به ريشخند گيرند؛ براى آنان عذابى خواركننده خواهد بود.
وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِ ءَايَٰتُنَا وَلَّىٰ مُسْتَكْبِرًۭا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِىٓ أُذُنَيْهِ وَقْرًۭا ۖ فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ
و چون آيات ما بر او خوانده شود، با نِخوت روى برمى‌گرداند، چنانكه گويى آن را نشنيده [يا] گويى در گوشهايش سنگينى است؛ پس او را از عذابى پر درد خبر ده.
إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ لَهُمْ جَنَّٰتُ ٱلنَّعِيمِ
در حقيقت، كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، باغهاى پر نعمت خواهند داشت،
خَٰلِدِينَ فِيهَا ۖ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقًّۭا ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
كه در آن جاودان مى‌مانند؛ وعده خداست كه حق است و هموست شكست‌ناپذير سنجيده‌كار.
خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ بِغَيْرِ عَمَدٍۢ تَرَوْنَهَا ۖ وَأَلْقَىٰ فِى ٱلْأَرْضِ رَوَٰسِىَ أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍۢ ۚ وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَنۢبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍۢ كَرِيمٍ
آسمانها را بى‌هيچ ستونى كه آن را ببينيد خلق كرد و در زمين كوههاى استوار بيفكند تا [مبادا زمين‌] شما را بجنباند، و در آن از هر گونه جنبنده‌اى پراكنده گردانيد، و از آسمان آبى فرو فرستاديم و از هر نوع [گياه‌] نيكو در آن رويانيديم.
هَٰذَا خَلْقُ ٱللَّهِ فَأَرُونِى مَاذَا خَلَقَ ٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦ ۚ بَلِ ٱلظَّٰلِمُونَ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
اين، خلق خداست. [اينك‌] به من نشان دهيد كسانى كه غير از اويند چه آفريده‌اند؟ [هيچ!] بلكه ستمگران در گمراهى آشكارند.

بيان آيات مضامين سوره مباركه لقمان و غرض از نزول آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره - به طورى كه آغاز و انجام آن، و نيز سياق تمامى آيات آن اشاره مى‏كند - دعوت به توحيد و ايقان و ايمان به معاد، و عمل به كليات شرايع دين است.

از ابتداى سوره پيداست كه در باره بعضى از مشركين نازل شده، كه مردم را از راه خدا و شنيدن قرآن، به وسيله تبليغاتى دروغ جلوگيرى نموده، مى‏خواستند مساله خدا و دين را از ياد مردم ببرند، اتفاقا روايت وارده در تفسير آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ...﴾ - به طورى كه خواهيد ديد - نيز همين را مى‏گويد.

پس اين سوره نازل شد تا اصول عقايد و كليات شرايع حق را بيان نمايد، و در برابر احاديث سرگرم كننده آنان مقدارى از داستان لقمان و مواعظش را ايراد كرده است.

و اين سوره - به شهادت سياقى كه آيات آن دارد - در مكه نازل شده، و يكى از آيات بر جسته آن آيه‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ اَلْبَاطِلُ...﴾ است.

﴿الم تِلْكَ آيَاتُ اَلْكِتَابِ اَلْحَكِيمِ هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ … يُوقِنُونَ﴾

تفسير مفردات اين آيات در سوره‏هاى قبل گذشت، چيزى كه تذكرش لازم است اين است كه: «كتاب» را به لفظ «حكيم» توصيف كرده، و اين دلالت دارد بر اينكه هيچ لهو الحديثى در آن وجود ندارد، بلكه نقطه ضعف و درزى ندارد كه سخن باطل و لهو الحديث بخواهد آن را پر كند، و نيز آن را توصيف كرد به دو وصف «هدى» و ﴿رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ﴾ تا صفت حكيم بودن قرآن را تكميل كند، پس قرآن به سوى واقع و حق هدايت مى‏كند، و به واقع نيز مى‏رساند، نه مثل لهو الحديث كه انسان را از مهمش باز داشته، و به واقعى نمى‏رساند، و نيز قرآن رحمت است، نه نقمت تا از نعمت باز بدارد.

آنگاه محسنين را توصيف و معرفى نموده به اين كه نماز مى‏خوانند و زكات مى‏دهند، كه دو ركن مهم عملند، و به اين كه داراى ايقان به آخرتند، و معلوم است كه يقين به آخرت مستلزم يقين به توحيد و رسالت و همه شرايط و مراحل تقوى نيز هست، و همه اين توصيف‏ها كه براى كتاب كرده در مقابل لهو الحديث است، و دارد به كسى كه گوش به لهو الحديث مى‏دهد، مى‏گويد: به اين حقايق گوش كن، نه به لهو الحديث.

لقمانتوحیدمعادکتاب حکیمدعوت به توحید.ایمان به معاد.کتاب حکیم.هدی و رحمة.

نكوهش كسى كه براى اضلال مردم و منصرف ساختن آنان از حقائق و معارف قرآن، به ترويج‏ ﴿لَهْوَ اَلْحَدِيثِ﴾ مى‏پرداخته است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهَا هُزُواً...﴾

كلمه «لهو» به معناى هر چيزى است كه آدمى را از مهمش باز بدارد، و لهو الحديث آن سخنى است كه آدمى را از حق منصرف نموده و به خود مشغول سازد، مانند حكايات خرافى، و داستانهايى كه آدمى را به فساد و فجور مى‏كشاند، و يا از قبيل سرگرمى به شعر و موسيقى و مزمار و ساير آلات لهو كه همه اينها مصاديق لهو الحديث هستند.

﴿لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ مقتضاى سياق اين است كه مراد از «سبيل الله» قرآن كريم، و معارف حق و صحيح، از اعتقادات، و دستور العملها، و به خصوص داستانهاى انبياء، و امم گذشته بوده باشد، چون لهو الحديث و خرافات ساخته و پرداخته فكر انسانهاست كه است دست به دست گشته، در درجه اول معارض با اين داستانهاى حق و صحيح است، و در درجه دوم بنيان ساير معارف حق و صحيح را در انظار مردم سست نموده، و سپس منهدم مى‏سازد.

مؤيد اين معنا جمله بعدى است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ يَتَّخِذَهَا هُزُواً﴾، يعنى حديث را مسخره مى‏كند، چون نام خرافات نيز حديث است، و همين باعث و هن هر حديثى مى‏شود، و سبب مى‏گردد مردم احاديث واقعى را نيز به سخريه بگيرند.

پس همان طور كه گفتيم مراد از «سبيل الله»، قرآن است، بدان جهت كه مشتمل بر

قصص و معارف است، و گويا مراد كسى كه خريدار لهو الحديث است اين است كه مردم را از قرآن منصرف نموده و گمراه نمايد، و قرآن را به سخريه بگيرد به اين كه به مردم بگويد اين نيز حديثى است مانند آن احاديث، و اساطيرى است چون آن اساطير.

جمله‏ ﴿بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ متعلق به كلمه «يضل» است، و در حقيقت وصف ضلالت گمراهان است، نه ضلال گمراه كنندگان، هر چند گمراه كنندگان نيز علم ندارند، آنگاه ايشان را تهديد مى‏كند به اينكه «﴿أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾ ايشان عذابى خوار كننده دارند»، چون در دنيا مغرور و متكبر بودند.

﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً...﴾

در اين آيه آن كسى را كه خريدار لهو الحديث بود، توصيف مى‏كند و كلمه «وقر» به معناى بار سنگين است، و مراد از اينكه فرمود: «گويا در دو گوشش وقر است» اين است كه گويا چيزى به گوشهايش بسته كه از شنيدن جلوگيرى مى‏كند. بعضى‏ هم گفته‏اند: «اصلا اين كلمه كنايه از كرى است».

و معناى آيه اين است كه چون بر اين خريدار لهو الحديث آيات قرآنى ما قرائت مى‏شود، پشت مى‏كند، و از آن رو مى‏گرداند و استكبار مى‏ورزد، مثل اينكه اصلا آن را نشنيده باشد، گويى كر است، پس تو او را به عذابى دردناك بشارت ده.

در سياق آيات مورد بحث، هم ضمير مفرد به‏ ﴿مَنْ يَشْتَرِي﴾ برگردانده و فرموده: «يشترى - مى‏خرد»، و «ليضل - تا گمراه كند»، و «يتخذها - آن را مى‏گيرد» تا رعايت لفظ شده باشد، و هم ضمير جمع برگردانده و فرموده «﴿أُولَئِكَ لَهُمْ﴾ - آنان برايشان» تا رعايت معنا شده باشد، چون خريدار لهو الحديث يك نفر نيست، آنگاه مجددا چند ضمير مفرد برگردانيده و فرموده: «عليه»، «ولى»، «يسمعها»، «اذنيه» تا باز رعايت لفظ شده باشد بعضى‏ اين طور گفته‏اند، ليكن ممكن است بگوييم به‏ ﴿مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ﴾ همه جا ضمير مفرد برگردانيده، و ضمير جمع آيه قبلى به مجموع گمراه كننده و گمراه شده كه سياق بر او دلالت دارد بر مى‏گردد. پس ضميرهاى مفرد همه به «من» كه مفرد است برگشته است.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ اَلنَّعِيمِ … اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

در اين آيه بعد از انذار آن خريدار، و تهديدش به عذاب خوار كننده، و سپس عذاب اليم، رجوع شده است به بشارت محسنين، و خوشدل ساختن آنان به بهشت نعيم جاودان، كه

خود او وعده داده، و وعده‏اش حق است.

و چون غرض آن كسى كه خريدار لهو الحديث بوده اين بوده كه امر را بر فريب خوردگانش مشتبه سازد، و بدين غرض قرآن را اساطير و افسانه‏هاى كهنه‏اى مانند افسانه‏هاى خودش پنداشته، و آن را خوار شمرده است و هر چه از آيات آن بر او تلاوت شود اعتناء نمى‏كند، و از پذيرفتنش استكبار مى‏كند، و اين عمل خوار شمردن خداى سبحان است، لذا در اين آيه اولا وعده به محسنين را با جمله‏ ﴿وَعْدَ اَللَّهِ حَقًّا﴾ تاكيد نمود، و در ثانى خود را به عزت مطلق ستوده، تا بفهماند او با خوار شمردن وى خوار نمى‏شود، و نيز با حكمت مطلق ستوده، تا بفهماند هيچ باطلى در سخن او نيست، و نه هيچ خرافه و مزاحى.

آنگاه براى بار سوم خود را چنين ستوده، كه تدبير مى‏كند امر آسمان‏ها و زمين و نبات و حيوان و انسان را، چون آفريدگار آنهاست، پس مى‏تواند اين دسته را وعده بهشت داده و آن دسته را وعده عذاب دهد، و وعده او حق است، و جمله‏ ﴿خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا...﴾، در اين مقام است.

﴿خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا … مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ﴾

در تفسير آيه‏ ﴿اَللَّهُ اَلَّذِي رَفَعَ اَلسَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا﴾ گفتيم كه كلمه «ترونها» احتمال دارد قيد توضيحى باشد، و معنا اين باشد كه «شما آسمانها را مى‏بينيد كه ستون ندارد»، و احتمال هم دارد قيد احترازى باشد و معنا چنين باشد كه: «خدا آنها را بدون ستونى ديدنى خلق كرده»، تا اشعار داشته باشد به اينكه آسمانها ستون دارد، ليكن ديدنى نيست.

﴿وَ أَلْقىَ فِي اَلْأَرْضِ رَوَاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ﴾ يعنى كوه‏هاى شامخى در زمين نهاد، تا زمين دچار اضطراب نگشته و شما را مضطرب نكند، و اين خود اشعار دارد بر اينكه بين كوه‏ها و زلزله‏ها رابطه‏اى مستقيم است.

﴿وَ بَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ﴾ يعنى در زمين از هر جنبده‏اى منتشر كرد.

﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ﴾ يعنى نازل كرديم از جهت بالاى سر شما آبى، (كه همان باران باشد)، و رويانديم در آن مقدارى از هر دو جفت نباتى شريف، كه منافع شما در آن است، و برايتان فوايدى دارد.

در اين بيان اشاره است به اينكه نباتات نيز مانند حيوانات نر و ماده‏اند، كه بحث

مفصل آن در آياتى كه نظير اين آيه است گذشت.

در اين آيه التفاتى از غيبت (القى، بث - خداوند افكند و منتشر كرد)، به تكلم با غير (ما از آسمان آب نازل كرديم) به كار رفته - تا به طورى كه گفته‏اند - اشاره باشد به اينكه نسبت به اينكار خود يعنى فرستادن آب عنايت بيشترى دارد.

﴿هَذَا خَلْقُ اَللَّهِ فَأَرُونِي مَا ذَا خَلَقَ اَلَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ اَلظَّالِمُونَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾

بعد از آنكه خلقت و تدبير خود را نسبت به آسمانها و زمين و آنچه روى آنهاست به رخ آنان كشيد، و با اين بيان ربوبيت و الوهيت خود را اثبات كرد، اينك در اين آيه به ايشان تكليف مى‏فرمايد كه حال، شما به من نشان دهيد، خدايان شما اگر راستى اله و رب هستند، چه چيزى خلق كرده‏اند، تا اگر نتوانستند چيزى نشان دهند، وحدانيت خداى تعالى در الوهيت و ربوبيت ثابت گردد.

و اگر به ايشان تكليف كرده كه به من نشان دهيد خدايانتان چه چيزى خلق كرده‏اند، با اينكه مشركين اعتراف دارند كه خلقت تنها از خدا است، و خلقت هيچ موجودى را مستند به آلهه خود نمى‏دانند، تنها و تنها تدبير را مستند به آنها مى‏دانند، از اين جهت است كه: خلقتى را به خدا نسبت داده كه در عين اينكه خلقت است تدبير نيز هست، و از تدبير جدا نيست، پس اگر تدبير عالم به دست خدايان ايشان است بايد آنها نيز چون خدا چنين خلقت و تدبيرى داشته باشند، و چون خلقتى ندارند تدبيرى نيز ندارند، پس هيچ معبودى غير از او نيست، و هيچ ربى سواى او وجود ندارد.

سياق آيه شريفه خطاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به مردم است، چون نوع اين خطابها جز به زبان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) درست در نمى‏آيد، و معنا ندارد خدا به مردم بگويد به من نشان دهيد.

لهو الحدیثاضلالهزوخلقبغیر عمدلیضل عن سبیل الله.لهو الحدیث.هزو و استکبار.آیات خلق.مؤمنان و جنت.پاداش مؤمنان.

بحث روايتى (رواياتى در باره‏شان نزول آيه: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ...﴾ و اينكه غنا لهو الحديث است)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان گفته آيه‏ ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ...﴾ در باره نضر بن حارث بن علقمة بن كلدة بن عبد الدار بن قصى بن كلاب نازل شد، چون او مردى تاجر بود، به ايران سفر مى‏كرد و در آن جا اخبار و افسانه‏هاى ايرانى را از منابعش مى‏گرفت و مى‏آمد براى قريش تعريف مى‏كرد، و به ايشان مى‏گفت: محمد از عاد و ثمود برايتان تعريف مى‏كند، و من از

رستم و اسفنديار و اكاسره، مردم هم قصه‏هاى او را گوش مى‏دادند و به آيات قرآن گوش فرا نمى‏دادند، (نقل از كلبى).

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور از بيهقى از ابن عباس نيز آمده، و بعيد نيست كه علت نزول همه سوره بوده باشد. هم چنان كه قبلا نيز بدان اشاره شد.

و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از يحيى بن عباده، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در معناى لهو الحديث فرمود: يكى از مصاديق آن غناست‏.

مؤلف: اين معنا در كافى هم به سند وى از مهران از امام صادق (علیه السلام)، و نيز به سندش از وشاء از حضرت رضا (علیه السلام)، و نيز به سندش از حسن بن هارون از آن جناب روايت شده است‏.

و در كافى به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام) روايت آورده كه گفت: من از آن جناب شنيدم كه مى‏فرمود غنا از آن گناهانى است كه خدا وعده آتش به مرتكبش داده، آنگاه اين آيه را خواند: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهَا هُزُواً أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾.

و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت از امام باقر (علیه السلام) پرسيدم كسب زنان آوازخوان چطور است؟ فرمود: اگر مى‏خواند تا مردها دورش جمع شوند حرام است، و اگر براى عروسى‏ها دعوت مى‏شود عيبى ندارد، و اين كلام خدا است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ﴾.

و در مجمع البيان گفته: ابو امامه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: آموختن غنا به زنان، و كنيز مغنيه را فروختن حلال نيست، و پول آن حرام است، و خدا در تصديق اين فتوى در كتاب خود نازل كرده كه: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ

اَلْحَدِيثِ...﴾.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از جمع كثيرى از صاحبان كتب حديث از ابى امامه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده است‏.

و نيز در همان كتاب است كه از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه آن جناب فرمود: لهو الحديث عبارت است از طعنه و استهزاى حق، همان رفتارى كه ابو جهل و ياران او مى‏كردند، و ابو جهل فرياد مى‏زد اى گروه قريش آيا مى‏خواهيد خبرتان دهم كه آن زقومى كه رفيقتان شما را از آن مى‏ترساند چيست؟ آنگاه مى‏فرستاد تا كره و خرما مى‏آوردند، مى‏گفت: اين همان زقوم است كه او شما را از آن مى‏ترساند، امام صادق (علیه السلام) سپس فرمود: غنا نيز از مصاديق لهو الحديث است‏.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا، از على بن الحسين (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هيچ امتى كه در آن موسيقى باشد پاك و مقدس نشده و نمى‏شود.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ﴾ فرمود: اين شخص نضر بن حارث بن علقمة بن كلدة، يك نفر از بنى عبد الدار بن قصى است، و اين نضر مردى دانا و داراى روايات و احاديث تاريخى بود، و اشعار مردم را نيز مى‏دانست، آيه شريفه او را ملامت كرده كه دنبال احاديث لغو مى‏رود، ولى وقتى آيات ما بر او خوانده مى‏شود رو مى‏گرداند.

و نيز در همان كتاب از پدرش از حسين بن خالد روايت كرده كه گفت از ابو الحسن حضرت رضا (علیه السلام) پرسيدم معناى آيه‏ ﴿وَ اَلسَّمَاءِ ذَاتِ اَلْحُبُكِ﴾ چيست؟ حضرت انگشتان خود را مشبك نموده فرمود: آسمان اين طور محبوك به زمين است، پرسيدم چطور محبوك به زمين است، با اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا﴾؟ فرمود: سبحان الله مگر نفرموده‏ ﴿بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا﴾ عرض كردم: بله، فرمود: پس معلوم مى‏شود ستونى هست ولى آن را نمى‏بينيد.

نضر بن حارثلهوشان نزولعمدافسانه‌های لهو.بازداشتن از قرآن.عمد آسمان.

حکمت لقمان: شکر، توحید، حقوق والدین، و ادب معاشرت آیات ۱۲–۱۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات حکمت‌دادن به لقمان و اندرزهای او به فرزند را در تقابل با لهو الحدیث گرد می‌آورد.

وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَٰنَ ٱلْحِكْمَةَ أَنِ ٱشْكُرْ لِلَّهِ ۚ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌۭ
و به راستى، لقمان را حكمت داديم كه: خدا را سپاس بگزار و هر كه سپاس بگزارد، تنها براى خود سپاس مى‌گزارد؛ و هر كس كفران كند، در حقيقت، خدا بى‌نياز ستوده است.
وَإِذْ قَالَ لُقْمَٰنُ لِٱبْنِهِۦ وَهُوَ يَعِظُهُۥ يَٰبُنَىَّ لَا تُشْرِكْ بِٱللَّهِ ۖ إِنَّ ٱلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌۭ
و [ياد كن‌] هنگامى را كه لقمان به پسر خويش -در حالى كه وى او را اندرز مى‌داد- گفت: «اى پسرك من، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
وَوَصَّيْنَا ٱلْإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُۥ وَهْنًا عَلَىٰ وَهْنٍۢ وَفِصَٰلُهُۥ فِى عَامَيْنِ أَنِ ٱشْكُرْ لِى وَلِوَٰلِدَيْكَ إِلَىَّ ٱلْمَصِيرُ
و انسان را در باره پدر و مادرش سفارش كرديم؛ مادرش به او باردار شد، سستى بر روى سستى. و از شير باز گرفتنش در دو سال است. [آرى، به او سفارش كرديم‌] كه شكرگزارِ من و پدر و مادرت باش كه بازگشت [همه‌] به سوى من است.
وَإِن جَٰهَدَاكَ عَلَىٰٓ أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَا ۖ وَصَاحِبْهُمَا فِى ٱلدُّنْيَا مَعْرُوفًۭا ۖ وَٱتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَىَّ ۚ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر، و[لى‌] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن، و راه كسى را پيروى كن كه توبه‌كنان به سوى من بازمى‌گردد؛ و [سرانجام‌] بازگشت شما به سوى من است، و از [حقيقت‌] آنچه انجام مى‌داديد شما را با خبر خواهم كرد.
يَٰبُنَىَّ إِنَّهَآ إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍۢ مِّنْ خَرْدَلٍۢ فَتَكُن فِى صَخْرَةٍ أَوْ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ أَوْ فِى ٱلْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌۭ
«اى پسرك من، اگر [عمل تو] هموزن دانه خَردلى و در تخته‌سنگى يا در آسمانها يا در زمين باشد، خدا آن را مى‌آورد، كه خدا بس دقيق و آگاه است.
يَٰبُنَىَّ أَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ وَأْمُرْ بِٱلْمَعْرُوفِ وَٱنْهَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَٱصْبِرْ عَلَىٰ مَآ أَصَابَكَ ۖ إِنَّ ذَٰلِكَ مِنْ عَزْمِ ٱلْأُمُورِ
اى پسرك من، نماز را برپا دار و به كار پسنديده وادار و از كار ناپسند باز دار، و بر آسيبى كه بر تو وارد آمده است شكيبا باش. اين [حاكى‌] از عزم [و اراده تو در] امور است.
وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِى ٱلْأَرْضِ مَرَحًا ۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍۢ فَخُورٍۢ
و از مردم [به نِخوت‌] رُخ برمتاب، و در زمين خرامان راه مرو كه خدا خودپسند لافزن را دوست نمى‌دارد.
وَٱقْصِدْ فِى مَشْيِكَ وَٱغْضُضْ مِن صَوْتِكَ ۚ إِنَّ أَنكَرَ ٱلْأَصْوَٰتِ لَصَوْتُ ٱلْحَمِيرِ
و در راه‌رفتن خود ميانه‌رو باش، و صدايت را آهسته‌ساز، كه بدترين آوازها بانگ خران است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات اشاره شده به اينكه به لقمان حكمت داده شد، و چند حكمت نيز از او در اندرز به فرزندش نقل شده، و در قرآن كريم جز در اين سوره نامى از لقمان نيامده، و اگر در اين سوره آمده، به خاطر تناسبى است كه داستان سراسر حكمت او با داستان خريدار لهو الحديث داشته، چون اين دو نفر در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، يك فرد انسان آن قدر دانا و حكيم است كه كلماتش راهنماى همه مى‏شود، و در مقابل، فرد ديگرى يافت مى‏شود كه راه خدا را مسخره مى‏كند، و براى گمراه كردن مردم اين در و آن در مى‏زند، تا لهو الحديثى جمع آورى نمايد.

لقمانحکمتلهو الحدیثاندرزسیاقحکمت لقمان.مقابل لهو الحدیث و گمراهی.

مقصود از شكر خدا كه عبارت بود از حكمتى كه خداوند به لقمان داد ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ اَلْحِكْمَةَ أَنِ اُشْكُرْ لِلَّهِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ اَلْحِكْمَةَ أَنِ اُشْكُرْ لِلَّهِ … فَإِنَّ اَللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ﴾

كلمه «حكمت» - به طورى كه از موارد استعمالش فهميده مى‏شود - به معناى معرفت علمى است در حدى كه نافع باشد، پس حكمت حد وسط بين جهل و جربزه است‏.

در جمله‏ ﴿أَنِ اُشْكُرْ لِلَّهِ﴾ بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «قلنا» در تقدير است، و معنايش اين است كه: بدو گفتيم ما را شكر بگزار، ولى ظاهرا احتياجى به اين تقدير نيست، و جمله مذكور تفسير حكمت دادن به لقمان است و مى‏خواهد بفرمايد حكمتى كه به لقمان داديم اين بود كه: «خدا را شكر بگزار» چون شكر عبارت است از به كار بردن هر نعمتى در جاى خودش، به طورى كه نعمت ولى نعمت را بهتر وانمود كند، و به كار بردن نعمت به اين نحو محتاج است به اينكه اول منعم، و سپس نعمتهايش، بدان جهت كه نعمت اوست شناخته شود، سپس كيفيت به كار بردن در محلش، آن طور كه لطف و انعام او را بهتر وانمود كند شناخته گردد، پس حكمت دادن به لقمان، لقمان را وادار كرد تا اين مراحل را در شكر طى كند، و در حقيقت حكمت دادن به او مستلزم امر به شكر نيز هست.

در جمله‏ ﴿أَنِ اُشْكُرْ لِلَّهِ﴾ التفاتى از تكلم به غيبت به كار رفته، چون قبلا سياق، سياق تكلم با غير بود، و مى‏فرمود: «آتينا» اين جا هم بايد فرموده باشد «ان اشكر لنا» و اگر اينطور نفرمود، بدان جهت است كه تعبير به «نا - ما» در جمله «آتينا» از گوينده براى اظهار عظمت از قبال خودش و خدمه‏اش صحيح است، ولى در مساله شكر صحيح نبود، چون با توحيد در شكر تناسب نداشت.

﴿وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اَللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ﴾

اين آيه بى نيازى خدا را خاطرنشان مى‏سازد، و مى‏فرمايد فايده شكر تنها به خود شاكر عايد مى‏شود، هم چنان كه ضرر كفران هم به خود كفران كننده عايد مى‏گردد، نه به خدا، چون خدا غنى مطلق است، و احتياج به شكر كسى ندارد، و چون حميد و محمود است، چه شكرش بگزارند و چه نگزارند، پس كفران هم به او ضرر نمى‏رساند.

و اگر در شكر تعبير به مضارع كرده، كه دلالت بر استمرار دارد، و در كفر تعبير به

ماضى كرده، كه تنها يك بار را مى‏رساند، براى اين است كه شكر وقتى نافع است كه استمرار داشته باشد، ولى كفر با يك بار هم ضررش خواهد رسيد.

حکمتشکرکفرانغنی حمیدمعرفت علمی نافع.شکر به‌عنوان تفسیر حکمت.کفران در برابر شکر.غنی حمید.

اشاره به علت اينكه شرك به خدا شرك عظيم است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِذْ قَالَ لُقْمَانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لاَ تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾

عظمت هر عملى به عظمت اثر آن است، و عظمت معصيت به عظمت كسى است كه نافرمانى‏اش مى‏شود، چون كه مؤاخذه عظيم نيز عظيم است، بنابراين بزرگترين گناهان و نافرمانى‏ها نافرمانى خدا است، چون عظمت كبريايى همه از او است، و فوق هر عظمت و كبريايى است، چون خدايى است بى شريك، و بزرگترين نافرمانيهاى او اين است كه برايش شريك قائل شوى.

﴿إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾ در اين جمله عظمت شرك را مقيد به قيدى با مقايسه با ساير گناهان نكرد، تا بفهماند كه عظمت ظلم شرك آن قدر است كه با هيچ گناه ديگرى قابل قياس نيست.

﴿وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ … إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ﴾

اين آيه، جمله معترضه‏اى است كه در وسط كلمات لقمان قرار گرفته، و از كلمات او نيست، و اگر در اينجا واقع شده، براى اين است كه دلالت كند بر وجوب شكر والدين، مانند شكر خدا، بلكه شكر والدين، شكر خدا است، چون منتهى به سفارش و امر خداى تعالى است، پس شكر پدر و مادر عبادت خدا و شكر اوست.

﴿حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلىَ وَهْنٍ وَ فِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ﴾ در اين جمله پاره‏اى از مشقات و اذيت‏ها كه مادر در حمل فرزند، و تربيت او تحمل مى‏كند، ذكر شده تا شنونده را به شكر پدر و مادر و بخصوص مادر وا بدارد.

كلمه «وهن» به معناى ضعف است، و در آيه شريفه حال و به معناى صاحب وهن است، ممكن هم هست مفعول مطلق باشد، و تقدير كلام «تهن وهنا على وهن» بوده باشد. و كلمه «فصال»، به معناى از شير جدا شدن، و شير ندادن به بچه است، و معناى اينكه فرمود: «از شير گرفتنش در دو سال است»، يعنى بعد از تحقق دو سال، آن نيز محقق مى‏شود، و در نتيجه مدت شير دادن دو سال مى‏شود، و چون با آيه «﴿وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً﴾ حملش و از شير گرفتنش سى ماه است» ضميمه شود، اين نكته به دست مى‏آيد كه كمترين مدت حاملگى زن شش ماه است، كه در بحث روايتى آينده، باز به اين نكته اشاره خواهد شد

ان شاء الله.

﴿أَنِ اُشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ﴾ اين جمله تفسير ﴿وَصَّيْنَا...﴾ است، و معنايش اين است كه وصيت ما همانا امر به شكر پدر و مادر بود، هم چنان كه امر به شكر خدا نيز كرديم، و جمله‏ ﴿إِلَيَّ اَلْمَصِيرُ﴾ انذار و تاكيد امر به شكر است.

در اين جمله نيز التفاتى نظير التفات در جمله‏ ﴿أَنِ اُشْكُرْ لِلَّهِ﴾ بكار رفته، كه نكته‏اش نيز همان نكته است.

شرکظلم عظیموالدینشکرفصالشرک ظلم عظیم.عظمت ظلم شرک.شکر خدا و والدین.

توضيحى در مورد اينكه فرمود: اگر والدين خواستند براى من چيزى را كه بدان علم ندارى شريك بگيرى اطاعتشان مكن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلىَ أَنْ تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا … كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

يعنى اگر پدر و مادر به تو اصرار كردند كه چيزى را كه علم بدان ندارى و يا حقيقت آن را نمى‏شناسى شريك من بگيرى، اطاعتشان مكن، و براى من شريكى مگير، و مراد از اينكه شريك مفروض حقيقتش نامعلوم است، اين است كه چنين چيزى اصلا وجود ندارد، و مجهول مطلقى است كه علم بدان تعلق نمى‏گيرد، پس برگشت معنا به اين مى‏شود كه چيزى را كه چيزى نيست شريك من مگير، اين حاصل آن چيزى است كه زمخشرى در كشاف گفته‏، و چه بسا آيه‏ ﴿أَ تُنَبِّئُونَ اَللَّهَ بِمَا لاَ يَعْلَمُ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ اين معنا را تاكيد مى‏كند، يعنى به شريكى كه در همه اين عوالم وجود ندارد.

ولى بعض ديگر از مفسرين گفته‏اند كلمه «تشرك» در اينجا به معناى «تكفر» و كلمه «ما» به معناى «الذى» است، و معناى آيه اين است كه هر چه پدر و مادر به تو اصرار كردند كه به من كفر بورزى، كفرى كه هيچ دليل و حجتى بر آن نداشته باشى، اطاعتشان مكن، مؤيد اين احتمال اين است كه خداى تعالى در كلام مجيدش مكرر سلطان يعنى برهان بر شرك را نفى كرده، از آن جمله مثلا فرموده: ﴿مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ﴾ و آيات ديگرى نظير آن.

﴿وَ صَاحِبْهُمَا فِي اَلدُّنْيَا مَعْرُوفاً وَ اِتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ﴾ اين دو جمله به منزله

خلاصه و توضيحى است از مطالب دو آيه قبل، كه سفارش والدين را مى‏كرد، و از اطاعت آنان در مورد شرك به خدا نهى مى‏كرد.

مى‏فرمايد: بر انسان واجب است كه در امور دنيوى نه در احكام شرعى كه راه خدا است، با پدر و مادر خود به طور پسنديده و متعارف مصاحبت كند، نه به طور ناشايست، و رعايت حال آن دو را نموده، با رفق و نرمى رفتار نمايد، و جفا و خشونت در حقشان روا ندارد، مشقاتى كه از ناحيه آنان مى‏بيند تحمل نمايد، چون دنيا بيش از چند روزى گذرا نيست، و محروميتهايى كه از ناحيه آن دو مى‏بيند قابل تحمل است، بخلاف دين، كه نبايد به خاطر پدر و مادر از آن چشم پوشيد، چون راه سعادت ابدى است، پس اگر پدر و مادر از آنهايى باشند كه به خدا رجوع دارند، بايد راه آن دو را پيروى كند، و گر نه راه غير آن دو را، كه با خدا انابه دارند.

از اين بيان روشن مى‏شود كه در جمله‏ ﴿وَ اِتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ﴾ اختصارى لطيف بكار رفته، چون در عين كوتاهيش مى‏فهماند اگر پدر و مادر با خدا بودند، بايد راهشان را پيروى كنى، و گر نه اطاعتشان بر تو واجب نيست، و بايد راه غير آن دو را، يعنى راه كسانى را كه با خدا هستند پيروى نمايى.

﴿ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ يعنى اين مطلبى كه گفته شد تكليف و وظيفه دنيايى شما است، و سپس چيزى نمى‏گذرد كه به سوى من بر مى‏گرديد، آن وقت شما را به حقيقت آنچه مى‏كرديد آگاه مى‏كنم، و بر حسب كرده‏هايتان چه خير و چه شر حكم خواهم كرد.

از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه جمله‏ ﴿فِي اَلدُّنْيَا﴾ سه نكته را در بر دارد، اول اينكه مصاحبت به نيكى و معروف را منحصر مى‏كند در امور مادى و دنيايى، نه امور دينى و معنوى، دوم اينكه تكليف را سبك مى‏كند، و مى‏فهماند تكليف مذكور هر چه هم دشوار باشد، در چند روزى انگشت‏شمار، و مدتى اندك به دوش شما است، پس تحمل بار خدمت به آنان شما را خيلى به ستوه نياورد، سوم اينكه مى‏فهماند اين كلمه در مقابل جمله‏ ﴿ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ﴾ قرار دارد، و در نتيجه سفارش مى‏شود به اينكه آخرت را در نظر داشته باشند.

﴿يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ أَوْ فِي اَلْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اَللَّهُ...﴾

مى‏گويند كه ضمير در «انها» به خصلت - كه يا خير است يا شر -، بر مى‏گردد، چون

از سياق چنين بر مى‏آيد، و در عين حال همين ضمير اسم «كان»، و جمله‏ ﴿مِثْقَالَ حَبَّةٍ﴾ خبر آن است. و مراد از بودن آن در صخره، پنهان بودن و جايگير بودنش در شكم صخره محكم است، يا در جوف آسمانها يا در دل زمين، و مراد از آوردن آن، حاضر كردنش براى حساب و جزاست.

فصل سابق از كلام لقمان كه نقل شد راجع به توحيد و نفى شريك بود، و مضمون آيه مورد بحث فصل ديگرى از كلام اوست، كه مربوط به معاد و حساب اعمال است، و معنايش اين است كه اى پسرم! اگر آن خصلتى كه انجام داده‏اى، چه خير و چه شر، از خردى و كوچكى همسنگ يك دانه خردل باشد، و همان عمل خرد و كوچك در شكم صخره‏اى، و يا در هر مكانى از آسمانها و زمين باشد، خدا آن را براى حساب حاضر خواهد كرد، تا بر طبقش جزاء دهد، چون خدا لطيف است، و چيزى در اوج آسمانها و جوف زمين و اعماق دريا از علم او پنهان نيست و علم او به تمامى پنهان‏ها احاطه دارد، خبيرى است كه از كنه موجودات با خبر است.

اطاعت والدینمصاحبت معروفمثقال حبهلطیف خبیرعدم اطاعت والدین در شرک.مصاحبت معروف در دنیا.علم خدا به خردترین عمل.حساب مثقال حبه.پیروی سبیل منیب.

معناى اينكه لقمان بعد از فرزند به صبر بر مصايب صبر را از «عزم الامور» خواند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا بُنَيَّ أَقِمِ اَلصَّلاَةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِنْهَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ اِصْبِرْ عَلىَ مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ﴾

اين آيه و آيه بعدش جزو گفتار لقمان و مربوط به پاره‏اى از دستورات راجع به عمل و اخلاق پسنديده است.

از جمله اعمال، نماز است، كه عمود دين است، و دنبال آن امر به معروف و نهى از منكر است، و از جمله اخلاق پسنديده صبر در برابر مصائبى است كه به آدمى مى‏رسد.

و كلمه «ذلك» در جمله‏ ﴿إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ﴾ اشاره است به صبر، و اگر اشاره را به لفظ «ذلك» آورده، كه براى دور است، نه «هذا» كه براى نزديك است، براى اين است كه به اهميت آن اشاره كرده باشد، و بلندى مرتبه صبر را رسانده باشد.

و اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند اشاره است به همه مطالب قبلى، كه عبارت است از نماز، امر به معروف، و نهى از منكر، و صبر، صحيح نيست، چون تنها در اين آيه نيست كه صبر به عنوان عزم الامور ستوده شده، بلكه اين مطلب مكرر در كلام خداى تعالى آمده، از آن جمله فرموده: ﴿وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ﴾ و نيز فرموده: ﴿إِنْ

تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ﴾.

كلمه «عزم» به طورى كه راغب گفته عبارت است از تصميم قلبى بر گذراندن و فيصله دادن به كارى، و اگر صبر را كه همان حبس نفس از انجام امرى است، از عزم دانسته، از اين جهت است كه عقد قلبى ما دام كه سست نشده، و اين گره دل باز نگشته، انسان بر آن امرى كه بر انجامش تصميم گرفته، و در دل گره زده است، پا بر جا و بر تصميم خود باقى است، پس كسى كه بر امرى صبر مى‏كند، حتما در عقد قلبى‏اش و محافظت بر آن جديت دارد، و نمى‏خواهد كه از آن صرفنظر كند، و اين خود از قدرت و شهامت نفس است‏.

و اينكه بعضى‏ گفته‏اند: معنايش اين است كه اين از عزيمت خدا، و ايجاب او در امور است، صحيح نيست، و از لفظ آيه دور است. و همچنين گفتار بعضى‏ ديگر كه گفته‏اند كه عزم در لغت «هذيل» عبارت است از جزم.

نمازامر به معروفصبرعزم الاموراقامه نماز.صبر از عزم الامور.امر به معروف و نهی از منکر.

توضيح سفارشات ديگر لقمان به فرزند: ﴿وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لاَ تَمْشِ فِي اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اَللَّهَ لاَ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾

راغب گفته كلمه «صعر» به معناى كج بودن گردن، و كلمه «تصعير» به معناى گرداندن گردن از نظرها از روى تكبر است، هم چنان كه خداى تعالى فرمود: ﴿وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ﴾، و نيز گفته: كلمه «مرح» به معناى شدت خوشحالى، و زياده روى در آن است‏.

و بنا به گفته وى معنا چنين مى‏شود كه: روى خود از در تكبر از مردم بر مگردان، و نيز در زمين چون آنان كه بسيار خوشحالند راه مرو، كه خدا دوست نمى‏دارد كسانى را كه دستخوش خيلاء و كبرند، و اگر كبر را خيلاء خوانده‏اند، بدين جهت است كه آدم متكبر خود را بزرگ خيال مى‏كند، و چون فضيلت براى خود خيال مى‏كند، زياد فخر مى‏فروشد. بعضى ديگر در معناى آيه گفته‏اند: معناى‏ ﴿لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ﴾ اين است كه در وقت حاجت، گردن خود را از در تذلل و احساس خوارى براى مردم كج مكن، و در مقابل

هنگام بى نيازى هم غرور و خيلاء تو را نگيرد ليكن اين معنا با ذيل آيه نمى‏سازد، چون در ذيل آيه مى‏فرمايد خدا متكبران را دوست نمى‏دارد.

﴿وَ اِقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اُغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ اَلْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِيرِ﴾

كلمه «قصد» در هر چيز به معناى حد اعتدال در آن است‏، و كلمه «غض» به طورى كه راغب گفته به معناى نقصان در نگاه كردن و صدا كردن است، و بنا به گفته وى غض صوت به معناى آهسته و كوتاه صدا كردن است، و معناى آيه اين است كه در راه رفتنت ميانه‏روى را پيش گير، و در صدايت كوتاه و ناقص آن را پيشه ساز، كه ناخوش‏ترين صوت‏ها صوت خران است، كه در نهايت بلندى است‏.

تصعیرمرحقصدغض صوتتکبرنهی تصعیر و مرح و مختال فخور.قصد در مشی و غض صوت.

بحث روايتى ]رواياتى در باره حقوق والدين و حد اطاعت از ايشان‏[

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت از امام صادق (علیه السلام) شنيدم مى‏فرمود: يكى از گناهان كبيره عقوق والدين، و يكى ديگر نوميدى از رحمت خدا، و يكى ايمنى از مكر اوست، و روايت شده كه از هر گناهى بزرگتر شرك به خدا است‏.

و در كتاب فقيه در حقوقى كه از امام زين العابدين (علیه السلام) روايت كرده فرموده: بزرگترين حق خدا بر تو اين است كه او را بپرستى، و چيزى شريكش نسازى كه اگر اينكار را به اخلاص كردى خداوند حقى براى تو بر خود واجب مى‏كند، و آن اين است كه امور دنيا و آخرتت را كفايت مى‏كند.

و نيز فرمود: و اما حق مادرت اين است كه بدانى او تو را طورى حمل كرد كه احدى، احدى را آن طور حمل نمى‏كند، آرى او تو را در داخل شكم خود حمل كرد، و از ميوه قلبش چيزى به تو داد، كه احدى به احدى نمى‏دهد، و او با تمامى اعضاى بدنش تو را محافظت نمود، و باك نداشت از اينكه گرسنه و تشنه بماند، بلكه پروايش همه از گرسنگى و تشنگى تو بود، او باك نداشت از اينكه برهنه بماند، همه پروايش از برهنگى تو بود، او هيچ پروايى

نداشت از گرما، ولى سعيش اين بود كه بر سر تو سايه بيفكند، او به خاطر تو از خواب خوش صرفنظر كرد، و تو را از گرما و سرما حفظ نمود، همه اين تلاشها براى اين است كه تو مال او باشى، و تو نمى‏توانى از عهده شكر او برآيى، مگر با يارى و توفيق خدا.

و اما حق پدرت اين است كه بدانى او ريشه تو است، چون اگر او نبود تو نبودى، پس هر وقت از خودت چيزى ديدى كه خوشت آمد، بدان كه اصل آن نعمت پدر تو است، پس حمد خدا گوى، و شكر پدر بجاى آر، آن قدر كه با اين نعمت برابرى كند، و هيچ نيرويى نيست جز به وسيله خدا.

و در كافى به سند خود از هشام بن سالم، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: مردى نزد رسول اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم) رفت و گفت: يا رسول الله به چه كس نيكى كنم؟ فرمود به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟ فرمود: به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟ فرمود: به مادرت، عرضه داشت: سپس به چه كس؟ فرمود به پدرت‏.

و در مناقب آمده كه روزى حسين بن على (علیه السلام) به عبد الرحمن بن عمرو بن عاص گذشت، پس عبد الرحمن گفت: هر كه مى‏خواهد به مردى نظر كند كه محبوبترين اهل زمين است نزد اهل آسمان، به اين شخص نظر كند، كه دارد مى‏گذرد، هر چند كه من بعد از جنگ صفين تا كنون با او همكلام نشده‏ام.

پس ابو سعيد خدرى او را نزد آن جناب آورد، حسين (علیه السلام) به او فرمود: آيا مى‏دانستى كه من محبوبترين اهل زمين نزد اهل آسمانم، و با اين حال در صفين شمشير به روى من و پدرم كشيدى؟ به خدا سوگند پدر من بهتر از من بود، پس عبد الرحمن عذر خواهى كرد و گفت: آخر چه كنم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به خود من سفارش فرمود كه پدرت را اطاعت كن، حضرت فرمود: مگر كلام خداى را نشنيدى كه فرمود: ﴿وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلىَ أَنْ تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا﴾ و نيز مگر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نشنيده‏اى كه فرمود: اطاعت (پدر و مادر و يا هر كس كه اطاعتش واجب است) بايد كه معروف باشد، و اطاعتى كه نافرمانى خدا است معروف و پسنديده نيست، و نيز مگر نشنيده‏اى كه هيچ مخلوقى در نافرمانى خدا نبايد اطاعت شود.

و در كتاب فقيه در ضمن كلمات كوتاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمده كه فرمود: «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق» كه ترجمه‏اش در صفحه قبل گذشت.

و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت شنيدم مى‏فرمود: بپرهيزيد از گناهان كوچك، كه آنها هم باز خواست كننده‏اى دارد، ممكن است فكر كنيد كه گناه مى‏كنم و سپس از خدا طلب آمرزش مى‏كنم، ولى خداى عز و جل مى‏فرمايد: «﴿نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾ به زودى مى‏نويسيم آنچه به دست خود از پيش فرستاده‏اند، و آنچه اثر از ايشان بجاى مانده، و ما هر چيزى را در كتابى آشكارا مى‏نويسيم» و نيز فرموده: ﴿إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ أَوْ فِي اَلْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اَللَّهُ إِنَّ اَللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ﴾ كه ترجمه‏اش گذشت.

حقوق والدینعقوقاطاعتگناه کبیرهشرک بزرگ‌ترین گناه.حق عبادت خدا.عقوق و گناهان کبیره.

رواياتى در باره نماز، صبر و پرهيز از گناهان كوچك و راجع به معناى جمله: ﴿وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و نيز در همان كتاب به سند خود از معاويه بن وهب روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) پرسيدم بهترين چيزى كه با آن بندگان خدا به پروردگار خود تقرب مى‏جويند، و نزد خدا محبوب‏ترين چيز است چيست؟ فرمود: من بعد از معرفت هيچ چيزى بهتر از اين نماز سراغ ندارم....

و نيز در همان كتاب به سند خود از محمد بن فضيل، از ابى الحسن (رضا ع)، روايت كرده كه فرمود: نماز مايه تقرب هر پرهيزكار است‏.

و در مجمع البيان جمله‏ ﴿وَ اِصْبِرْ عَلىَ مَا أَصَابَكَ﴾ را تفسير كرده، به مشقت‏ها و اذيت‏هايى كه در اثر امر به معروف و نهى از منكر به انسان مى‏رسد، و اين تفسير را به على (علیه السلام) نسبت داده‏.

و نيز جمله‏ ﴿وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ﴾، را تفسير كرده به اينكه روى خود را به كلى از مردم مگردان، و از كسى كه دارد با تو سخن مى‏گويد از در توهين اعراض مكن، و اين معنا را به ابن عباس، و امام صادق (علیه السلام) نسبت داده است‏.

و در الدر المنثور است كه طبرانى، و ابن عدى، و ابن مردويه، از ابى ايوب انصارى

روايت كرده كه گفت: شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از معناى جمله‏ ﴿وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ﴾ پرسيد: فرمود: اينكه در استهزاء و توهين به اشخاص دهن كجى نموده لوچه آويزان كنى‏.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿إِنَّ أَنْكَرَ اَلْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِيرِ﴾ گفته كه: از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه فرمود: منظور، عطسه كردن به صداى بلند و زشت است، و همچنين اينكه كسى در سخن گفتن صداى خود را به طور ناخوشايندى بلند كند، مگر اينكه در حال دعا يا قراءت قرآن باشد.

مؤلف: و در همه اين معانى كه گذشت مخصوصا در مساله عاق والدين، روايات بسيار زيادى هست كه به منظور اختصار از نقلش خوددارى كرديم.

نمازتصعیرصبرصوتروایتنماز محبوب‌ترین قرب پس از معرفت.صبر در امر به معروف.تفسیر تصعیر به اعراض و استهزاء.

1- شخصيت و داستان لقمان و حكمت داده شدنش، در روايات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

فصل اول نام لقمان در كلام خداى تعالى جز در سوره لقمان نيامده، و از داستانهاى او جز آن مقدار كه در آيات‏ ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ اَلْحِكْمَةَ أَنِ اُشْكُرْ لِلَّهِ...﴾ آمده، سخنى نرفته است، ولى در داستانهاى او و كلمات حكمت آميزش روايات بسيار مختلف رسيده، كه ما بعضى از آنها را كه با عقل و اعتبار سازگارتر است نقل مى‏كنيم.

در كافى از بعضى راويان اماميه، و سپس بعد از حذف بقيه سند، از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت: ابو الحسن موسى بن جعفر (علیه السلام) به من فرمود: اى هشام خداى تعالى كه فرموده: ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ اَلْحِكْمَةَ﴾ منظور از حكمت فهم و عقل است‏.

و در مجمع البيان گفته: نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم مى‏فرمود: به حق مى‏گويم كه لقمان پيغمبر نبود، و ليكن بنده‏اى بود كه بسيار فكر مى‏كرد، و يقين خوبى داشت، خدا را دوست مى‏داشت، و خدا هم او را دوست بداشت، و به دادن حكمت به او منت نهاد.

روزى در وسط روز خوابيده بود كه ناگهان ندايى شنيد: اى لقمان! آيا مى‏خواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند، تا بين مردم به حق حكم كنى؟ لقمان صدا را پاسخ داد كه: اگر پروردگارم مرا مخير كند، عافيت را مى‏خواهم، و بلاء را نمى‏پذيرم، ولى اگر او اراده كرده مرا خليفه كند سمعا و طاعتا، براى اينكه ايمان و يقين دارم كه اگر او چنين اراده‏اى كرده باشد، خودش ياريم نموده و از خطا نگهم مى‏دارد.

ملائكه - به طورى كه لقمان ايشان را نمى‏ديد - پرسيدند: اى لقمان چرا؟ گفت: براى اينكه هيچ تكليفى دشوارتر از قضاوت و داورى نيست، و ظلم آن را از هر سو احاطه مى‏كند، اگر در داورى راه صواب رود اميد نجات دارد، نه يقين به آن، ولى اگر راه خطا رود راه بهشت را عوضى رفته است، و اگر انسان در دنيا ذليل و بى اسم و رسم باشد، ولى در آخرت شريف و آبرومند، بهتر است از اينكه در دنيا شريف و صاحب مقام باشد، ولى در آخرت ذليل و بى مقدار، و كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، دنيايش از دست مى‏رود، و به آخرت هم نمى‏رسد.

ملائكه از منطق نيكوى او تعجب كردند، لقمان به خواب رفت، و در خواب حكمت به او داده شد، و چون از خواب برخاست به حكمت سخن مى‏گفت و او با حكمت خود براى داوود وزارت مى‏كرد، روزى داوود به او گفت: اى لقمان خوشا به حالت كه حكمت به تو داده شد، و بلاى نبوت هم از تو گردانده شد.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: آيا مى‏دانيد لقمان چه بوده؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است فرمود: حبشى بود.

فصل دوم در تفسير قمى به سند خود از حماد روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از لقمان سراغ گرفتم، كه چه كسى بود؟ و حكمتى كه خدا به او ارزانى داشت چگونه بود؟ فرمود آگاه باش كه به خدا سوگند حكمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و يا درشتى در جسم و زيبايى رخسار ندادند، و ليكن او مردى بود كه در برابر امر خدا سخت نيرومندى به خرج مى‏داد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضى نبود دورى مى‏كرد، مردى ساكت و فقير احوال بود، نظرى عميق و فكرى طولانى و نظرى تيز داشت، همواره

مى‏خواست تا از عبرت‏ها غنى باشد و هرگز در روز نخوابيد، و هرگز كسى او را در حال بول و يا غايط و يا غسل نديد، بس كه در خودپوشى مراقبت داشت، و نظرش بلند و عميق بود، و مواظب حركات و سكنات خويش بود، هرگز از ديدن يا شنيدن چيزى نخنديد، چون مى‏ترسيد گناه باشد، و هرگز خشمگين نشد، و با كسى مزاح نكرد، و چون چيزى از منافع دنيا عايدش مى‏شد اظهار شادمانى نمى‏كرد، و اگر از دست مى‏داد اظهار اندوه نمى‏نمود، زنانى بسيار گرفت، و خدا فرزندانى بسيار به او مرحمت نمود، و ليكن بيشتر آن فرزندان را از دست داد، و بر مرگ احدى از ايشان نگريست.

لقمان هرگز از دو نفر كه نزاع و يا كتك‏كارى داشتند نگذشت، مگر آنكه بين آن دو را اصلاح كرد، و از آن دو عبور نكرد، مگر وقتى كه دوستدار يكديگر شدند، و هرگز سخن نيكو از احدى نشنيد، مگر آنكه تفسيرش را پرسيد، و پرسيد كه اين سخن را از كه شنيده‏اى؟ لقمان بسيار با فقهاء و حكما نشست و برخاست مى‏كرد، و به ديدن قاضيان و پادشاهان و صاحبان منصب مى‏رفت، قاضيان را تسليت مى‏گفت، و برايشان نوحه‏سرايى مى‏كرد، كه خدا به چنين كارى مبتلايشان كرده، و براى سلاطين و ملوك اظهار دلسوزى و ترحم مى‏نمود، كه چگونه به ملك و سلطنت دل بسته، و از خدا بى خبر شده‏اند، لقمان بسيار عبرت مى‏گرفت، و طريقه غلبه بر هواى نفس را از ديگران مى‏پرسيد، و ياد مى‏گرفت، و با آن طريقه همواره با هواى نفس در جنگ بود، و از شيطان احتراز مى‏جست، و قلب خود را با فكر، و نفس خويش را با عبرت، مداوا مى‏كرد، هرگز سفر نمى‏كرد مگر به جايى كه برايش اهميت داشته باشد، به اين جهات بود كه خدا حكمتش بداد، و عصمتش ارزانى داشت.

و خداى تبارك و تعالى دستور داد به طوائفى از فرشتگان كه در نيمه روزى كه مردم به خواب قيلوله رفته بودند، لقمان را ندا دهند - به طورى كه صداى ايشان را بشنود، ولى اشخاص ايشان را نبيند - كه: اى لقمان آيا مى‏خواهى خدا تو را خليفه خود در زمين كند؟ تا فرمانفرماى مردم باشى؟ لقمان گفت: اگر خدا بدين شغل فرمانم دهد كه سمعا و طاعتا، چون اگر او اينكار را از من خواسته باشد، خودش ياريم مى‏كند، و راه نجاتم مى‏آموزد، و از خطا نگهم مى‏دارد، ولى اگر مرا مخير كند من عافيت را اختيار مى‏كنم.

ملائكه گفتند: اى لقمان چرا؟ گفت براى اينكه داورى بين مردم در دشوارترين موقعيت‏ها براى حفظ عصمت است، و فتنه و آزمايشش از هر جاى ديگر سخت‏تر و بيشتر است و آدمى بيچاره مى‏ماند، و كسى هم كمكش نمى‏كند، ظلم از چهار سو احاطه‏اش نموده، كارش به يكى از دو احتمال مى‏انجامد، يا اين است كه در داورى‏اش رأى و نظريه‏اش مطابق

حق و واقع مى‏شود، كه در اين صورت جا دارد كه سالم باشد، و احتمال آن هست، و يا اين است كه راه را عوضى مى‏رود كه در اين صورت راه بهشت را عوضى مى‏رود و هلاكتش قطعى است، و اگر آدمى در دنيا ذليل و ضعيف باشد آسان‏تر است تا آنكه در دنيا رئيس و آبرومند بوده ولى در آخرت ذليل و ضعيف باشد، از سوى ديگر كسى كه دنيا را بر آخرت ترجيح دهد هم در دنيا خاسر و زيانكار است، و هم در آخرت، چون دنيايش تمام مى‏شود، و به آخرت هم نمى‏رسد.

ملائكه از حكمت او به شگفت آمده، خداى رحمان نيز منطق او را نيكو دانست، پس همين كه شام شد، و در بستر خوابش آرميد، خدا حكمت را بر او نازل كرد، به طورى كه از فرق سر تا قدمش را پر كرد، و او خود در خواب بود كه خدا پرده و جامعه‏اى از حكمت بر سراسر وجود او بپوشانيد.

لقمان از خواب بيدار شد، در حالى كه قاضى‏ترين مردم زمانش بود، و در بين مردم مى‏آمد، و به حكمت سخن مى‏گفت، و حكمت خود را در بين مردم منتشر مى‏ساخت.

لقمانحکمتروایتعقلشخصیتحکمت فهم و عقل.حکمت به‌معنای عقل.نزول حکمت بر لقمان.

2- پاره‏اى از مواعظ و حكم آن جناب‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سپس امام صادق (علیه السلام) فرمود: بعد از آنكه فرمان خلافت به او داده شد، و او نپذيرفت، خداى عز و جل ملائكه را فرمود تا داوود را به خلافت ندا دهند، داوود پذيرفت بدون اينكه شرطى را كه لقمان كرده بود به زبان آورد پس خداى عز و جل خلافت در زمين را به او داد، و چند مرتبه مبتلا به آزمايش شد، و در هر دفعه پايش بطرف خطا لغزيد و خدا او را نگهدارى نموده و از آن انحرافش در گذشت.

لقمان بسيار بديدن داوود مى‏رفت، و او را اندرز مى‏داد، و مواعظ و حكمت‏ها و علوم بسيار در اختيارش مى‏گذاشت، و داوود همواره به او مى‏گفت: خوشا به حالت اى لقمان، كه حكمت به تو داده شد، و به بلاى خلافت هم گرفتار نگشتى، و به داوود خلافت داده شد و به حكم و فتنه گرفتار آمد.

آنگاه امام صادق (علیه السلام) در ذيل آيه‏ ﴿وَ إِذْ قَالَ لُقْمَانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لاَ تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾ فرمود: لقمان پسرش «بآثار» را وقتى اندرز مى‏داد آن قدر كلماتش نافذ بود كه فرزندش در نهايت درجه تاثر قرار مى‏گرفت.

اى حماد از جمله مواعظى كه به فرزندش كرد يكى اين بود كه: اى پسرم! تو از آن روزى كه به دنيا افتادى، پشت به دنيا و رو به آخرت كردى، و خانه‏اى كه دارى به طرف آن مى‏روى نزديك‏تر به تو است، از خانه‏اى كه از آن دور مى‏شوى، پسرم همواره با علما بنشين، و با دو زانوى خود مزاحمشان شو، ولى با آنان مجادله مكن، كه اگر چنين كنى از تعليم تو

دريغ مى‏ورزند، و از دنيا بقدر بلاغ و رفع حاجت بگير، و يك باره ترك آن مگوى، و گر نه سربار جامعه خواهى شد، و در دنيا آن چنان داخل مشو كه به آخرتت ضرر رساند، آن قدر روزه بگير كه از شهوتت جلوگيرى كند، و آن قدر روزه مگير كه از نماز بازت دارد، زيرا نماز نزد خدا محبوبتر از روزه است.

پسرم دنيا دريايى است عميق، كه دانشمندانى بسيار در آن هلاك شدند، و چون چنين است تو كشتى خود را در اين دريا از ايمان بساز، و بادبان آن را از توكل قرار ده، و آذوقه‏اى از تقواى خدا در آن ذخيره كن، اگر نجات يافتى، به رحمت خدا يافته‏اى و اگر هلاك شدى به گناهانت شده‏اى.

پسرم اگر طفل صغيرى را در كودكى ادب كنى، تو را در بزرگى سود مى‏رساند و تو از آن بهرمند شوى، و معلوم است كسى كه براى ادب ارزشى قائل است، نسبت به آن اهتمام مى‏ورزد، و كسى كه بدان اهتمام بورزد نخست راه بكار بستنش را مى‏آموزد و كسى كه مى‏خواهد راه تاديب را بياموزد، سعى و كوشش بسيار مى‏شود، و كسى كه سعى و كوشش را در طلب آن بسيار كرد قدم قدم به نفع آن بر مى‏خورد، و آن را عادت خود قرار مى‏دهد.

آرى خواهى ديد كه تو خود جانشين گذشتگان خود شده‏اى، و از جانشين خودت سود مى‏برى، و هر صاحب رغبتى به تو اميد مى‏بندد، كه از ادبت چيزى بياموزد، و هر ترسنده‏اى از صولتت هراسناك مى‏شود.

زنهار، كه به خاطر بدست آوردن و طلب غير علم و ادب، در طلب ادب دچار كسالت نشوى، و اگر در امر دنيا شكست خوردى، زنهار كه در امر آخرت مغلوب نشوى، و بدان كه اگر طلب علم از تو فوت شود، در امر آخرتت شكست خورده‏اى، و در روزها و شبها و ساعتهايت بهره‏اى بگذار براى طلب علم، براى اينكه عمر گرانمايه را هيچ چيز چون ترك علم ضايع نمى‏كند.

و مبادا كه هرگز با اشخاص لجوج در افتى، و هرگز با مردى فقيه جدال مكن، و هرگز با صاحب سلطنتى دشمنى مورز، و با هيچ ستمگرى سازگارى و دوستى مكن، و با هيچ فاسقى برادرى مورز، و با هيچ متهمى رفاقت مكن، و علم خود را مانند پولت گنجينه كن، و بهر كس و ناكس عرضه مدار.

پسرم از خداى عز و جل آن چنان بترس كه اگر در قيامت نيكيهاى همه نيكان جن و انس را داشته باشى باز ترس آن داشته باشى كه عذابت كند، و از خدا اميد رحمت داشته باش آن چنان كه اگر در روز قيامت تمامى گناهان جن و انس را داشته باشى، باز احتمال و

اميد اينكه خدا تو را بيامرزد داشته باشى.

پسرش به او گفت: پدر جان چطور چنين چيزى ممكن است، كه در عين داشتن چنان خوفى، اين چنين اميدى هم داشته باشم، و اين دو حالت متضاد در يك دل چگونه جمع مى‏شود؟ لقمان گفت: پسرم اگر قلب مؤمن را بيرون آرند، در آن دو نور يافت مى‏شود، نورى براى خوف، و نورى براى رجاء و اگر آن دو را با مقياسى بسنجند، برابر همند، هيچ يك از ديگرى حتى به سنگينى يك ذره بيشتر نيست، و كسى كه به خدا ايمان دارد، به گفته او نيز ايمان دارد، و كسى كه به گفته او ايمان داشته باشد، به فرمان او عمل مى‏كند، و كسى كه به فرمان او عمل نكند، گفتار او را تصديق نكرده، پس اين حالات دل هر يك گواه ديگرى است.

پس كسى كه به راستى ايمان به خدا داشته باشد، براى خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام مى‏دهد، و كسى كه براى خدا عمل را خالص و خيرخواهانه انجام دهد، براستى ايمان به خدا دارد، و كسى كه خدا را اطاعت مى‏كند، از او هراسناك نيز هست، و كسى كه از خدا هراسناك باشد او را دوست هم دارد، و كسى كه او را دوست بدارد، اوامرش را پيروى مى‏كند، و كسى كه پيرو اوامر خدا باشد، مستوجب بهشت و رضوان او مى‏شود، و كسى كه پيروى خشنودى خدا نكند، از غضب او هيچ باكى ندارد، و پناه مى‏بريم به خدا از غضب او.

پسرم به دنيا ركون و اعتماد مكن، و دلت را مشغول بدان مدار، چون خداى تعالى هيچ خلقى را خوارتر از دنيا نيافريده، آيا نمى‏بينى كه نعيم دنيا را مزد و پاداش مطيعان نكرده، و آيا نمى‏بينى كه بلاى دنيا را عقوبت گنه‏كاران قرار نداده؟.

و در كتاب قرب الاسناد، هارون، از ابن صدقه، از جعفر بن محمد از پدرش (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: شخصى از لقمان پرسيد: آن چه دستورى است كه جامع همه حكمتهاى تو باشد؟ گفت: اينكه خود را در باره چيزى كه برايم ضمانت كرده‏اند به زحمت نيندازم، و آنچه را كه به خود من واگذار نموده‏اند ضايع نكنم، (يعنى عمر خود را صرف رزقى كه ضامن آن شده‏اند نسازم، و در باره سعادت آخرتم كه به خود من واگذار نموده‏اند اهمال نكنم).

و در بحار از قصص الانبياء به سند خود از جابر از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: از جمله نصايحى كه لقمان به فرزندش كرد، يكى اين است كه: پسرم اگر در باره مردن شك دارى، خواب را از خودت بردار، و هرگز نمى‏توانى چنين كنى، و اگر در باره قيامت شك دارى، بيدارى را از خودت بردار، و هرگز نمى‏توانى.

براى اينكه اگر در اين اندرز من دقت كنى خواهى ديد كه نفس تو به دست ديگرى اداره مى‏شود، و نيز خواهى دانست كه خواب به منزله مرگ، و بيدارى بعد از خواب به منزله بعث بعد از مردن است.

و نيز فرمود: لقمان به فرزندش گفت: پسرم زياد نزديكش مشو، كه از آن دور خواهى ماند، و زياد هم دور مشو كه خوار خواهى گشت، (يعنى در طلب دنيا ميانه‏رو باش).

و نيز فرموده: پسرم هر جنبنده‏اى مثل خود را دوست مى‏دارد، مگر فرزند آدم كه هم افق خود را - در مزيتى از مزايا - دوست نمى‏دارد، و متاعى كه دارى نزد خواهان آن عرضه بدار، (و گر نه بازارش كساد خواهد شد) همانطور كه بين گرگ و گوسفند هرگز دوستى برقرار نمى‏گردد، همچنين بين نيكوكار و فاجر دوستى برقرار نمى‏شود، (پسرم) هر كه با قير سر و كار پيدا كند، سرانجام به قير آلوده مى‏شود، آميزش با فاجران نيز چنين است، عاقبت از او ياد مى‏گيرد، (چون نفس انسان خود پذير است)، (پسرم) هر كس سر و كله زدن و مجادله را دوست بدارد، عاقبت زبانش به فحاشى باز خواهد شد، و هر كس به جايى ناباب قدم نهد، عاقبت متهم مى‏شود، و كسى كه همنشينى با بدان كند، سالم نمى‏ماند، و كسى كه اختيار زبان خود را در كف ندارد، سرانجام پشيمان مى‏شود.

و نيز در اندرز فرزندش فرمود: پسرم صد دوست بگير، ولى يك دشمن مگير، پسرم وظيفه‏اى نسبت به خلاق خود دارى، و وظيفه‏اى نسبت به خلقت، اما خلاق تو همان دين تو است، و خلق تو عبارت است از طرز رفتارت در بين مردم، پس مراقب باش خلقت را مبغوض و منفور مردم مسازى و به همين منظور محاسن اخلاق را ياد بگير.

پسرم بنده اخيار باش، ولى فرزند اشرار مباش، فرزندم امانت را بپرداز، تا دنيا و آخرتت سالم بماند، و امين باش كه خدا خائنين را دوست ندارد، پسرم اين طور مباش كه به مردم نشاندهى كه از خدا مى‏ترسى، و در قلب بى‏پرواى از او باشى‏.

و در كافى به سند خود از يحيى بن عقبه از درى از امام صادق (علیه السلام) روايت

كرده كه گفت: از جمله مواعظى كه لقمان به فرزندش كرد اين بود كه: پسرم مردم قبل از زمان تو براى فرزندان خود جمع كردند، و الآن تو مى‏بينى كه نه آنچه جمع كرده بودند مانده است، و نه آن فرزندان كه برايشان جمع كردند، آخر مگر نه اين است كه تو بنده‏اى اجير هستى كه مامور شده‏اى كارى را انجام دهى، و وعده‏ات دادند كه در مقابل مزدت بدهند؟ پس عملت را مستوفى و كامل انجام بده، تا اجرت را كامل دهند.

و در اين دنيا چون گوسفندى مباش كه در زراعتى سبز و خرم بيفتد و بچرد تا چاق شود. چون آن حيوان هر چه زودتر چاق شود، به كارد قصاب نزديك‏تر شده است، و ليكن دنيا را به منزله پلى بگير، كه بر روى نهرى زده باشند، كه تو از آن بگذرى و رهايش كنى، و ديگر تا ابد به سوى آن برنگردى، پس بايد آن را خراب كنى، نه اينكه تعمير نمايى، چون تو مامور به تعمير آن نيستى.

و نيز بدان كه تو به زودى و در فردايى نزديك وقتى پيش خداى عز و جل بايستى، از چهار چيز بازخواست خواهى شد، از جوانى‏ات كه در چه راهى تباه كردى، و از عمرت كه در چه فانى‏اش ساختى، و از مالت كه از كجا آوردى و در كجا مصرف نمودى، پس خود را آماده كن و جوابى مهيا بساز، و از آنچه از دنيا از كفت رفته غم مخور، چون اندك دنيا دوام و بقاء ندارد، و بسيارش از گزند بلاء ايمن نيست، پس حواست را جمع كن، و سخت در كار خويش بكوش، و پرده از روى خود كنار زن، و متعرض رحمت پروردگارت شو، و در دلت همواره توبه را تجديد كن، و در زمان فراغتت در عمل شتاب كن قبل از آن كه مرضها و بلاها به سوى تو روى آورند، و قبل از آنكه ايامت به سر آيد و مرگ بين تو و خواسته‏هايت حائل شود.

و در بحار از قصص نقل كرده كه به سند خود از حماد از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: لقمان به پسرش گفت: پسر جان! زنهار از كسالت و بد خلقى و كم صبرى، كه با داشتن اين چند عيب هيچ دوستى با تو دوام نمى‏آورد، و همواره در امور خود ملازم وقار و سكينت باش، و نفس خود را بر تحمل زحمات برادران صابر كن، و با همه مردم خوش خلق باش.

پسرم اگر مال دنيايى نداشتى كه با آن صله رحم كنى، و بر برادران تفضل نمايى، حسن خلق و روى خوش داشته باش، چون كسى كه حسن خلق دارد اخيار او را دوست مى‏دارند، و فجار از او دورى مى‏نمايند، پسر جان! به آنچه خدا قسمت تو كرده قانع باش تا

زندگى تو با صفا شود، پس اگر خواستى عزت دنيا برايت جمع شود، طمعت را از آنچه در دست مردم است ببر، چون انبياء و صديقين اگر رسيدند به آنچه كه رسيدند به سبب قطع طمعشان بود.

مؤلف: اخبار در مواعظ لقمان بسيار زياد است، ما به منظور اختصار به همين مقدار اكتفاء كرديم.

مواعظقناعتحسن خلقحکمتداوودمواعظ لقمان.نهی از شرک در موعظه.پرهیز از کم‌صبری.قطع طمع از دنیا.ترجیح آخرت.

تسخیر آسمان و زمین، مجادله بدون علم، معاد، حق بودن خدا و فریب دنیا آیات ۲۰–۳۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات پایان لقمان تسخیر و نعم، نکوهش مجادله تقلیدی، توحید ملک، معاد و علم خدا، و نهی از غرور دنیا را یکجا می‌نهد.

أَلَمْ تَرَوْا۟ أَنَّ ٱللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُۥ ظَٰهِرَةًۭ وَبَاطِنَةًۭ ۗ وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢ
آيا ندانسته‌ايد كه خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته و نعمتهاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است؟ و برخى از مردم در باره خدا بى‌[آنكه‌] دانش و رهنمود و كتابى روشن [داشته باشند] به مجادله برمى‌خيزند.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّبِعُوا۟ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ قَالُوا۟ بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَآءَنَآ ۚ أَوَلَوْ كَانَ ٱلشَّيْطَٰنُ يَدْعُوهُمْ إِلَىٰ عَذَابِ ٱلسَّعِيرِ
و چون به آنان گفته شود: «آنچه را كه خدا نازل كرده پيروى كنيد»، مى‌گويند: «[نه!] بلكه آنچه كه پدرانمان را بر آن يافته‌ايم پيروى مى‌كنيم»؛ آيا هر چند شيطان آنان را به سوى عذاب سوزان فرا خواند؟
۞ وَمَن يُسْلِمْ وَجْهَهُۥٓ إِلَى ٱللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌۭ فَقَدِ ٱسْتَمْسَكَ بِٱلْعُرْوَةِ ٱلْوُثْقَىٰ ۗ وَإِلَى ٱللَّهِ عَٰقِبَةُ ٱلْأُمُورِ
و هر كس خود را -در حالى كه نيكوكار باشد- تسليم خدا كند، قطعاً در ريسمان استوارترى چنگ درزده، و فرجام كارها به سوى خداست.
وَمَن كَفَرَ فَلَا يَحْزُنكَ كُفْرُهُۥٓ ۚ إِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوٓا۟ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ
و هر كس كفر ورزد، نبايد كفر او تو را غمگين گرداند. بازگشتشان به سوى ماست، و به [حقيقت‌] آنچه كرده‌اند آگاهشان خواهيم كرد. در حقيقت، خدا به راز دلها داناست.
نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًۭا ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلَىٰ عَذَابٍ غَلِيظٍۢ
[ما] آنان را اندكى برخوردار مى‌سازيم، سپس ايشان را در عذابى پر فشار درمانده مى‌كنيم.
وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُ ۚ قُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ
و اگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ مسلماً خواهند گفت: «خدا.» بگو: «ستايش از آنِ خداست» ولى بيشترشان نمى‌دانند.
لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ
آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ خداست، در حقيقت، خدا همان بى‌نياز ستوده‌[صفات‌] است.
وَلَوْ أَنَّمَا فِى ٱلْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَٰمٌۭ وَٱلْبَحْرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦ سَبْعَةُ أَبْحُرٍۢ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَٰتُ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ
و اگر آن چه درخت در زمين است قلم باشد و دريا را هفت درياى ديگر به يارى آيد، سخنان خدا پايان نپذيرد. قطعاً خداست كه شكست‌ناپذير حكيم است.
مَّا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍۢ وَٰحِدَةٍ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌۢ بَصِيرٌ
آفرينش و برانگيختن شما [در نزد ما] جز مانند [آفرينش‌] يك تن نيست، كه خدا شنواى بيناست.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُولِجُ ٱلَّيْلَ فِى ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِى ٱلَّيْلِ وَسَخَّرَ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ كُلٌّۭ يَجْرِىٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى وَأَنَّ ٱللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ
آيا نديده‌اى كه خدا شب را در روز درمى‌آورد، و روز را [نيز] در شب درمى‌آورد، و آفتاب و ماه را تسخير كرده است [كه‌] هر يك تا وقت معلومى روانند و [نيز] خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است؟
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ ٱلْبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْكَبِيرُ
اين‌[ها همه‌] دليل آن است كه خدا خود حق است و غير از او هر چه را كه مى‌خوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱلْفُلْكَ تَجْرِى فِى ٱلْبَحْرِ بِنِعْمَتِ ٱللَّهِ لِيُرِيَكُم مِّنْ ءَايَٰتِهِۦٓ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّكُلِّ صَبَّارٍۢ شَكُورٍۢ
آيا نديده‌اى كه كشتيها به نعمت خدا در دريا روان مى‌گردند تا برخى از نشانه‌هاى [قدرت‌] خود را به شما بنماياند؟ قطعاً در اين [قدرت نمايى،] براى هر شكيباى سپاسگزارى، نشانه‌هاست.
وَإِذَا غَشِيَهُم مَّوْجٌۭ كَٱلظُّلَلِ دَعَوُا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمْ إِلَى ٱلْبَرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌۭ ۚ وَمَا يَجْحَدُ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍۢ كَفُورٍۢ
و چون موجى كوه‌آسا آنان را فرا گيرد، خدا را بخوانند و اعتقاد [خود] را براى او خالص گردانند، و[لى‌] چون نجاتشان داد و به خشكى رساند برخى از آنان ميانه‌رو هستند، و نشانه‌هاى ما را جز هر خائن ناسپاسگزارى انكار نمى‌كند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ وَٱخْشَوْا۟ يَوْمًۭا لَّا يَجْزِى وَالِدٌ عَن وَلَدِهِۦ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِۦ شَيْـًٔا ۚ إِنَّ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقٌّۭ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِٱللَّهِ ٱلْغَرُورُ
اى مردم، از پروردگارتان پروا بداريد، و بترسيد از روزى كه هيچ پدرى به كار فرزندش نمى‌آيد، و هيچ فرزندى [نيز] به كار پدرش نخواهد آمد. آرى، وعده خدا حق است. زنهار تا اين زندگى دنيا شما را نفريبد، و زنهار تا شيطان شما را مغرور نسازد.
إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِى ٱلْأَرْحَامِ ۖ وَمَا تَدْرِى نَفْسٌۭ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًۭا ۖ وَمَا تَدْرِى نَفْسٌۢ بِأَىِّ أَرْضٍۢ تَمُوتُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌۢ
در حقيقت، خداست كه علم [به‌] قيامت نزد اوست، و باران را فرو مى‌فرستد، و آنچه را كه در رحمهاست مى‌داند و كسى نمى‌داند فردا چه به دست مى‌آورد، و كسى نمى‌داند در كدامين سرزمين مى‌ميرد. در حقيقت، خداست [كه‌] داناى آگاه است.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

يَـٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ وَٱخْشَوْا۟ يَوْمًا لَّا يَجْزِى وَالِدٌ عَن وَلَدِهِۦ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِۦ شَيْـًٔا ۚ إِنَّ وَعْدَ ٱللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِٱللَّهِ ٱلْغَرُورُ (٣٣)

الم ترواتسخيرQ31:20خطاب الم تروا.زمینه تسخیر.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات به ما قبل داستان لقمان برگشته، كه آيات وحدانيت خدا و نداشتن شريك، و ادله آن را ذكر نمود، و بدين جا منتهى شد، كه فرمود: ﴿هَذَا خَلْقُ اَللَّهِ فَأَرُونِي مَا ذَا خَلَقَ اَلَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ اَلظَّالِمُونَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾.

﴿أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً﴾

از اين جا به ما قبل داستان لقمان رجوع شده، و همين خود دليل است بر اينكه خطاب (آيا نمى‏بينيد) به مشركين است، هر چند كه ذيل آيه اشعار دارد بر عموميت خطاب.

و بنابراين صدر آيه تتمه كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و متصل است به جمله‏ ﴿هَذَا خَلْقُ اَللَّهِ فَأَرُونِي مَا ذَا خَلَقَ اَلَّذِينَ مِنْ دُونِهِ﴾ و ديگر التفاتى در جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَوْا﴾ نيست.

و بنا بر تقديرى كه آيه مورد بحث جزو كلام خداى تعالى باشد، آن وقت در جمله ﴿أَ لَمْ تَرَوْا﴾ التفاتى از سياق غيبت در جمله‏ ﴿بَلِ اَلظَّالِمُونَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾، به سياق خطاب، به كار رفته است، و التفات در مثل اين گونه موارد از باب شدت يافتن و جد گوينده، و

عصبانيتش از جهل شنوندگان، و اصرارشان بر گمراهى است، كه هيچ راهنمايى سودى به ايشان نمى‏بخشد، و هيچ اشارتى در حالشان مؤثر واقع نمى‏شود، به همين جهت با اينكه تا كنون در سياق غيبت حرف مى‏زد، ناگهان روى سخن به خود شنوندگان نموده، آنچه كه در معرض ديد و شنوايى ايشان است به رخشان مى‏كشد، بلكه از خواب خرگوشى خود بيدار گشته، و از غفلت بدر آيند.

و به هر حال چه اينكه بنا به گفته ما جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَوْا﴾ متصل به جمله‏ ﴿فَأَرُونِي﴾ باشد، و التفاتى در كار نباشد، و چه به گفته ديگران عطف و متصل به جمله‏ ﴿بَلِ اَلظَّالِمُونَ﴾ باشد، و التفاتى از غيبت به خطاب در آن شده باشد، مراد از تسخير آسمانها و زمين براى انسان، انسانى كه آسمان و زمين را مى‏بيند، آن نظام و ارتباطى است كه در اجزاى عالم مشاهده مى‏كنيم، و مى‏بينيم كه چگونه سراپاى عالم را در تحت نظامى عام اداره نموده، و انسان را كه اشراف اجزاى اين عالم محسوس است، شعور و اراده‏اش را درست كرده و تدبير مى‏كند، پس مى‏فهميم كه خداى تعالى سراپاى عالم را مسخر و محكوم اين نظام كرده، تا انسان كه شريف‏ترين اجزاى آن است پديد آيد و به كمال برسد.

سياقتسخيرظالمونضلالاحتجاج توحیدی.ظالمون در ضلال.ضلال مبین.تسخیر ما فی السماوات.

معناى اينكه فرمود: ﴿سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه «تسخير» به معناى وادار كردن فاعل به فعلش مى‏باشد، به طورى كه فاعل، فعل خود را به اراده خود انجام ندهد، بلكه به اراده تسخير كننده انجام دهد، همان طور كه نويسنده، قلم را وادار مى‏كند تا به اراده او بنويسد، و مخدوم و مولى، بنده و خدمتگزار خود را وادار مى‏كند تا مطابق دستور و خواست او عمل را انجام دهد، و اسباب مؤثر در عالم هر چه باشد، با سببيتى كه هر يك مخصوص به خود دارد، آن كارى را انجام مى‏دهد كه خدا مى‏خواهد، و خدا از مجموع آنها نظامى را مى‏خواهد كه با آن عالم انسانى را تدبير كند، و حوائج او را بر آورد.

از آنچه گذشت معلوم شد كه «لام» در كلمه «لكم» لام تعليل غايى است، و معناى آن «به خاطر شما» است، و در نتيجه تسخير كننده اين اسباب خدا خواهد بود، نه انسان به خلاف اينكه لام را براى ملك بگيريم كه در آن صورت تسخير كننده انسان خواهد بود، ولى با مشيت خداى تعالى، هم چنان كه بعضى احتمال آن را داده‏اند، و پيشرفت انسانها در مرور زمان، و به خدمت گرفتن اجزاى عالم را در بيشتر مقاصدش، شاهد گفته خود گرفته‏اند، و ليكن اين احتمال با جمله‏ ﴿أَ لَمْ تَرَوْا﴾ نمى‏سازد، چون اگر تسخير كننده خود انسان بود، مسخر خود را مى‏ديد، و ديگر حاجت به اين سؤال نبود.

﴿وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً﴾ كلمه «اسباغ» به معناى سنگ تمام گذاشتن، و

نيز توسعه دادن است، و معناى جمله اين است كه: «نعمت‏هاى ظاهرى و باطنى را بر شما تمام كرد، و توسعه داد». كلمه «نعم» جمع نعمت است، و نعمت در اصل لغت به معناى بناى نوع بوده، ولى استعمالش در هر چيزى كه سازگار آدمى است، و انسان از آن لذت مى‏برد، غلبه كرده است، و بيشتر در اين امور استعمال مى‏شود.

و مراد از نعمتهاى ظاهرى بنابراين كه خطاب در آيه به مشركين باشد، حواس ظاهرى، از گوش چشم و اعضاى بدن، و نيز سلامتى و عافيت و رزق طيب و گوارا، و مراد از نعمت‏هاى باطنى نعمتهاى غايب از حس است، مانند شعور و اراده و عقل.

و اما بنابراينكه خطاب به عموم انسانها باشد مراد از نعمت‏هاى ظاهرى آن نعمت‏هاى ظاهرى مذكور به اضافه دين خواهد بود، چون دين نيز از نعمت‏هاى محسوسى است كه امور دنيا و آخرت مردم را نظام مى‏بخشد.

و مراد از نعمت‏هاى باطنى باز همان نعمت‏هاى باطنى مذكور خواهد بود، به اضافه مقامات معنوى كه تنها از راه اخلاص در عمل حاصل مى‏گردد.

تسخيرنعمظاهرباطنتسخیر آسمان و زمین.نعمت‌های ظاهر و باطن.اسباغ نعم.تدبیر برای انسان.

نكوهش برخى از مردم كه از روى تقليد و بدون «علم»، «هدى» و «كتاب منير» در باره خدا مجادله مى‏كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اَللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدىً وَ لاَ كِتَابٍ مُنِيرٍ﴾

در اين آيه به سياق سابق برگشت شده، كه خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏كرد، و كلمه «مجادله» به معناى بحث و مناظره به منظور غلبه يافتن بر خصم است، و مقابله‏اى كه بين «علم» و «هدى» و «كتاب» انداخته، اشاره دارد به اينكه مراد از علم آن حجتهاى عقلى است كه با تحصيل و اكتساب به دست مى‏آيد، و مراد از هدايت، آن حقايقى است كه خدا از طريق وحى و يا الهام به دل انسان افاضه مى‏كند، و مراد از كتاب، كتابهاى آسمانى است كه از طريق وحى و نبوت به خدا منتهى و مستند مى‏شود، و به همين جهت كه مستند به اوست آن را منير و روشنگر توصيف كرد، و اين سه طريق از طرق علم است كه چهارمى برايش نيست.

و بنابراين معناى آيه اين مى‏شود كه: بعضى از مردم بدون هيچ يك از اين سه علم در وحدانيت خدا از حيث ربوبيت و الوهيت مجادله مى‏كنند، و هيچ حجت قابل اعتمادى ندارند، تنها و تنها مدركشان تقليد است.

﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا...﴾

ضميرهاى جمع همه به كلمه «من» بر مى‏گردد، كه از لحاظ معنا جمع است، هم چنان كه ضمير مفرد در آيه قبلى نيز به «من» بر مى‏گشت از لحاظ لفظش، كه مفرد است.

و اگر در جمله‏ ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ﴾ فرمود پيروى كنيد آنچه را كه خدا

نازل كرده، با اينكه مى‏توانست بفرمايد: پيروى كنيد كتاب و يا قرآن را، براى اين است كه اشاره كند به اينكه دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داراى حجت و برهان است، نه صرف زورگويى و ادعا، براى اينكه نزول اين كتاب مؤيد به حجت نبوت است، پس گويا فرموده: «وقتى دعوت مى‏شوند به سوى توحيد، توحيدى كه كتاب بر آن دلالت دارد، كتابى كه نزولش از ناحيه خدا قطعى است، در پاسخ چنين و چنان مى‏گويند».

و به عبارتى ديگر، وقتى حقايق و معارف را با دليل در اختيار آنان قرار مى‏دهند، ايشان در مقابل با تحكم و زور جواب مى‏دهند، بدون اينكه هيچ حجتى بر گفتار خود ارائه دهند، و آن اين است كه مى‏گويند: ما پدران خود را بر كيش شرك يافتيم، و ايشان را پيروى مى‏كنيم.

﴿أَ وَ لَوْ كَانَ اَلشَّيْطَانُ يَدْعُوهُمْ إِلىَ عَذَابِ اَلسَّعِيرِ﴾ يعنى آيا پدران خود را پيروى مى‏كنند حتى در صورتى كه شيطان ايشان را به وسيله اين پيروى به سوى عذاب آتش دعوت كرده باشد؟ و بنابراين، استفهام در آيه انكارى، و كلمه «لو» وصليه، و عطف بر محذوف خواهد بود، و تقدير آن چنين مى‏شود: «ا يتبعونهم لو لم يدعوهم الشيطان و لو دعاهم؟» يعنى آيا پدران خود را پيروى مى‏كنند، چه در صورتى كه شيطان ايشان را دعوت نكرده باشد، و چه در صورتى كه دعوت كرده باشد؟

و حاصل كلام اين مى‏شود، كه پيروى وقتى نيكو و بجاست، كه پيروى شدگان بر حق بوده باشند، و اما اگر خود آنان بر باطل بوده باشند، و پيروى آنان پيروان را به شقاوت و عذاب سعير بكشاند، ديگر اين پيروى به جا و صحيح نيست، چون پيروى در پرستش غير از خدا است، و كسى غير از خدا قابل پرستش نيست.

﴿وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىَ وَ إِلَى اَللَّهِ عَاقِبَةُ اَلْأُمُورِ﴾

اين جمله استينافى است و احتمال هم دارد كه حال از مفعول «يدعوهم» باشد، و در معناى جمله حاليه ضميرى به ايشان برگردد، كه در اين صورت معناى آيه و ما قبلش اين است كه: آيا حتى اگر شيطان ايشان را دعوت به فلان و فلان كرده باشد، در حالى كه هر كس محسن باشد و روى خود تسليم به سوى خدا كرده باشد نجات يافته، و رستگار است و نيز در حالى كه عاقبت امور به سوى خدا راجع است، پس واجب مى‏شود كه همو معبود باشد.

و اسلام وجه به سوى خدا، به معناى تسليم آن براى اوست، به اين معنا كه انسان با همه وجودش رو به خدا كند. و او را پرستش نمايد، و از ما سواى او اعراض كند، و كلمه

«محسن» اسم فاعل از مصدر احسان است، و احسان به معناى به جا آوردن اعمال صالح است با داشتن يقين به آخرت، هم چنان كه در اول سوره كه مى‏فرمايد: ﴿هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ﴾، خودش محسنين را به اين معنا تفسير كرده، فرموده: «﴿اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكَاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ﴾ كسانى كه نماز مى‏خوانند و زكات مى‏دهند، و در حالى كه به آخرت يقين دارند». و كلمه «عروة الوثقى» به معناى دست‏آويزى است كه قابل جدا شدن نباشد.

و معناى آيه اين است كه هر كس خود را يگانه بداند، و با يقين به معاد عمل صالح انجام دهد، او اهل نجات است، و سرانجام هلاك نخواهد شد، چون سرانجامش به سوى خدا است، و همو وعده نجات و رستگاريش داده است.

از اين بيان روشن مى‏شود كه جمله‏ ﴿وَ إِلَى اَللَّهِ عَاقِبَةُ اَلْأُمُورِ﴾، در مقام تعليل جمله ﴿فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىَ﴾ مى‏باشد، چون اين جمله (دستاويز محكم) استعاره تمثيلى، از نجات و رستگارى است، مى‏گويد براى اين به چنين دستاويزى چنگ زده، كه منتهى به خدايى است، كه وعده چنين نجات و فلاحى را داده است.

﴿وَ مَنْ كَفَرَ فَلاَ يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ … إِلىَ عَذَابٍ غَلِيظٍ﴾

اين آيه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تسليت مى‏دهد و دلخوش مى‏كند تا اندوه بر او چيره نشود، به اينكه بالآخره روزى به سوى خدا بر مى‏گردند، و خدا به آنچه مى‏كرده‏اند آگاهشان مى‏كند، يعنى حقيقت اعمالشان و آثار سوء آن كه همان آتش است برايشان هويدا مى‏گردد.

﴿نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلىَ عَذَابٍ غَلِيظٍ﴾ در اين جمله با بيانى ديگر از حقيقت حال كفار پرده بردارى مى‏كند، چون در جمله‏ ﴿إِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا﴾ چه بسا توهم گردد، مادامى كه در دنيا و متنعم به نعمت‏هاى آن هستند، دست خدا به ايشان نمى‏رسد، و از قدرت خدا خارجند، بله بعد از آنكه مردند يا مبعوث شدند آن وقت داخل در قدرت خدا مى‏شوند، و خدا با عذاب خود از ايشان انتقام مى‏گيرد.

لذا اين جمله اين توهم را دفع نموده و مى‏فهماند كه كفار در دنيا نيز حتى يك لحظه خارج از تدبير خدا نيستند، و اگر با متاع اندك دنيا بهره‏مندشان مى‏كند، چيزى نخواهد گذشت كه مضطر و ناچارشان مى‏كند، تا با پاى خود به سوى عذابى غليظ روان شوند. پس به هر حال مغلوب و مقهورند، و دائما امر آنان به دست خدا است و نمى‏توانند خدا را به ستوه آورند نه در حال بهره‏منديشان، و نه در غير آن حال.

﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اَللَّهُ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾

اين آيه اشاره است به اينكه كفار نيز مانند عموم بشر مفطور بر توحيد، و به آن معترفند، اعتراف ناخودآگاه، براى اينكه اگر از ايشان سؤال شود چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟ اعتراف خواهند كرد به اينكه خدا عز اسمه آن را آفريده، و وقتى آفريدگار آنها خدا باشد، پس مدبر آنها نيز همو خواهد بود، چون تدبير جدا از خلقت نيست. و وقتى خالق و مدبر عالم خدا باشند، و آن منعمى كه نعمت‏ها را قبض و بسط مى‏دهد، به يكى تنگ مى‏گيرد، و به ديگرى توسعه مى‏دهد. و نيز آن كسى كه همه ترسها و اميدها از او و به او است، پس معبود هم همو است، و شريكى برايش نيست پس ناخودآگاه به وحدانيت خدا اعتراف دارند.

لذا به رسول گرامى خود (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور مى‏دهد، تا خدا را بر اين اعتراف ناخودآگاهشان حمد گويد، مى‏فرمايد: ﴿قُلِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ﴾ آنگاه اشاره به اين معنا مى‏كند كه اكثر آنان معناى اعتراف خود را كه خدا خالق است، و لوازم اين اعتراف را نمى‏دانند، ﴿بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾، بله اندكى از ايشان اين معنا را مى‏دانند، و ليكن آنها هم در برابر حق خضوع ندارند، و آن را دانسته و با يقين بدان انكار مى‏كنند، هم چنان كه در جاى ديگر در باره اين طائفه فرموده: ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اِسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ﴾.

مجادلهتقليدعلمهدیكتابمجادله بدون علم.بدون هدی.بدون کتاب منیر.اعراض از ما انزل الله.ظالمون.محسنین در سیاق هدی.

احتجاج بر وحدانيت خداى تعالى در الوهيت و ربوبيت، از طريق انحصار ملك حقيقى در او، و غنى و حميد على الاطلاق بودنش جل و علا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ﴾

چون اعترافشان به خالق بودن خداى سبحان مستلزم اثبات يگانگى او در ربوبيت و الوهيت بود، زيرا تدبير و تصرف در دست اوست، و اعتراف به خالق بودن او كافى در استلزام مذكور بود لذا در تماميت حجت به همان مقدار اكتفاء نمود، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مامور به حمد نمود و قوم را به خاطر غفلتشان جاهل خواند.

آنگاه در آيه مورد بحث براى بار دوم از طريق انحصار ملك حقيقى در خدا، احتجاج كرد بر وحدانيت او، چون او غنى مطلق، و محمود مطلق است.

بيان اين احتجاج اين است كه خداى تعالى مبدأ تمامى خلائق، و دهنده تمامى كمالات است، پس خود او بايد داراى هر چيز باشد كه موجودات محتاج به آنند، پس او غنى على الاطلاق است، چون اگر از جهتى غنى و از جهتى ديگر محتاج باشد، نمى‏تواند از آن جهت، دهنده كمال باشد و اين خلف فرض است، زيرا گفتيم كه او دهنده هر كمال است.

ملكغنیحميدتوحيدانحصار ملک حقیقی.توحید الوهیت و ربوبیت.حمید.غنی مطلق.

افاده كثرت و وسعت خلق و تدبير خداى تعالى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و چون غنى على الاطلاق است، پس آنچه در زمين و آسمانهاست، ملك اوست، پس او مالك على الاطلاق نيز هست، و مى‏تواند در ملك خود به هر نحو كه بخواهد تصرف كند، پس هر تدبير و تصرفى كه در عالم واقع مى‏شود از آن اوست، چون اگر چيزى از آن تدبيرها از غير او باشد، آن غير نيز به همان مقدار مالك خواهد بود، و حال آنكه گفتيم مالك على الاطلاق اوست، و چون تدبير و تصرف تنها از خدا است، پس تنها او رب العالمين، و الهى است كه بايد پرستيده شود، و از انعام و احسانش سپاسگزارى گردد.

اين آن معنايى است كه جمله: ﴿لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْغَنِيُّ﴾ بدان اشاره مى‏كند، جمله‏ ﴿لِلَّهِ مَا فِي...﴾ حجت بر وحدانيت خدا است، و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْغَنِيُّ﴾ تعليل مالكيت على الاطلاق اوست.

و اما كلمه «حميد» كه به معناى محمود در افعال است، مبدء ديگرى است براى حجت، چون حمد به معناى ثناى در مقابل جميل اختيارى است، و هر جميل كه در عالم است ملك خداى سبحان است، پس قهرا ثناهايى هم كه هر جميلى استحقاق آن را دارد، به خدا بر مى‏گردد، و ثناى خدا است، پس خدا حميد على الاطلاق است، و اگر از اين تدبير متقن و جميل كه در عالم است چيزى و مقدارى از آن از غير خدا بود، و آن مقدار هيچ نسبتى و ارتباطى با خدا نداشت، حمد و ثناى آن مقدار جميل نيز مال غير خدا مى‏شد. نه مال خدا، در نتيجه خدا حميد على الاطلاق، و حميد نسبت به هر چيز نمى‏بود، و حال آنكه فرض كرديم كه او حميد على الاطلاق است، و خلف فرض باطل است.

﴿وَ لَوْ أَنَّ مَا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اَللَّهِ...﴾

كلمه «من شجرة»، بيان موصول «ما» مى‏باشد، و «شجرة» واحد «شجر» است، كه در اين مقام كه سياق، سياق «لو» مى‏باشد، استغراق و كليت را مى‏رساند، يعنى هر درختى كه در زمين است، و مراد از «بحر» هم، مطلق دريا است، و معناى جمله‏ ﴿يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ﴾ اين است كه هفت درياى ديگر نظير درياى مفروض آن را كمك كند، و بر آن اضافه شود.

و ظاهرا مراد از عدد هفت افاده تكثير است، نه اينكه اين عدد خصوصيتى داشته باشد. و اما لفظ «كلمة» در لغت به معناى لفظى است كه دلالت بر معنايى داشته باشد، و به همين جهت لفظ بى معنا را كلمه نمى‏گويند، ولى در كلام خداى سبحان بر «هستى» اطلاق شده است، البته هستى افاضه شده به امر او، كه از آن به كلمه «كن» تعبير كرده و فرموده:

﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ و نيز حضرت مسيح را «كلمة» خوانده و فرموده: ﴿وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلىَ مَرْيَمَ﴾.

پس معناى آيه اين است كه اگر تمامى درختان زمين قلم گردد، و دريا به اضافه هفت درياى ديگر مانند آن مركب فرض شود، و با اين قلم و مركب كلمات خدا را - بعد از تبديل آنها به الفاظ - بنويسند، آب درياها قبل از تمام شدن كلمات (مخلوقات) خدا تمام مى‏شود، چون آب درياها هر چه باشد متناهى است، و كلمات خدا نامتناهى.

از اينجا معلوم مى‏شود كه در آيه شريفه حذف و اختصارگويى شده، و جمله‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾ در مقام تعليل است، و معناى آن اين است كه: «زيرا خداى تعالى عزيز است، و چيزى عزيز و قاهر بر او نيست»، پس اين كتابى هم كه گفتيم آنچه را نزد خدا است تمام نمى‏كند، و حكيم است، و به همين جهت تدبير را به غير واگذار نمى‏سازد.

آيه مورد بحث متصل به ما قبل است، براى اينكه اين آيه نيز مانند آيه قبلى دلالت دارد بر اينكه تدبير خلق مخصوص خداى سبحان است، و نه غير، چيزى كه هست آيه مورد بحث در اين صدد است كه وسعت تدبير خدا، و كثرت اوامر تكوينى او را در خلق و تدبير برساند، مى‏فرمايد: آن قدر اوامرش در خلق و تدبير بسيار است، كه دريا و هفت درياى ديگر مثل آن اگر مداد شوند، و درختان زمين به صورت قلم در آيند، و بخواهند كلمات او را بنويسند، درياها قبل از تمام شدن اوامر او تمام مى‏شوند.

كلماتاقلامبحارخلقوسعتوسعت خلق.کلمات خدا.قدرت تدبیر.تمثیل اقلام و بحر.

توضيح اينكه تعليل امكان معاد به اينكه خدا سميع و بصير است متضمن جواب به اين اشكال است كه اعمال و نيات بى شمار از افراد بى شمار چگونه ضبط شده مخلوط و مشتبه نمى‏شوند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا خَلْقُكُمْ وَ لاَ بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ إِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾

اين جمله در مقام بيان امكان معاد است، چون مشركين از اين جهت كه بسيارى مردگان و در هم و برهم شدن خاك آنها با خاك زمين را مى‏ديدند، و مى‏ديدند كه هيچ امتيازى بين خاك فلان شخص با خاك آن ديگرى نيست، لذا زنده شدن مردگان را بعيد مى‏شمردند.

به همين جهت خداى تعالى در اين آيه فرموده: «خلقت و بعث همه شما عينا مانند بعث يك فرد است، همانطور كه بعث يك فرد براى ما ممكن است، بعث افراد در هم و برهم شده نيز مثل آن ممكن است چون هيچ چيزى خدا را از چيز ديگر باز نمى‏دارد، و بسيارى عدد

او را به ستوه نمى‏آورد، و نسبت به قدرت او يكى با بسيار، مساوى است»، و اگر در آيه مورد بحث با اينكه گفتگو از مساله بعث بود، خلقت را هم ضميمه فرمود، براى اين است كه در ضمن سخن بفهماند خلقت و بعث از نظر آسانى و دشوارى يكسانند، بلكه اصلا فعل خدا متصف به آسانى و دشوارى نمى‏شود.

شاهد اين معنا اضافه شدن خلق و بعث به ضمير جمع مخاطب (كم - شما) مى‏باشد، كه منظور از آن، همه مردم است، و آنگاه تشبيه همه به يك نفر است، و معنايش اين است كه: خلقت همه شما مردم با همه كثرتى كه داريد، و همچنين بعث شما، مانند خلق و بعث يك نفر است، و شما با همه بسياريتان با يك نفر مساوى هستيد، براى اينكه اگر فرض شود كه بعث همه شما و پاداش و كيفر دادن به اعمال همه شما دشوار باشد، لا بد به خاطر جهل دشوار مى‏شود، يعنى از آنجايى كه هر يك نفر از شما هزاران كار نيك و بد دارد، اين كارها با هم مخلوط و مشتبه مى‏شود، و خدا نمى‏داند كدام كار از كدام يك از شما است. و ليكن بعد از آنكه ثابت شد كه خدا جاهل نيست، چون شنواى اقوال و بيناى اعمال شماست، و به عبارتى ديگر هر چه از شما سر بزند در برابر او، و زير نظر او سر مى‏زند، پس ديگر مخلوط و مشتبه شدن اعمال شما براى او فرضى است محال.

با اين بيان جواب اعتراضى كه به آيه شده، داده مى‏شود. اعتراضى اين است كه مناسب با تعليل براى يكسان بودن بعث يك نفر و يك ميليون نفر به (سميع و بصير) نيست، بلكه مناسب براى چنين تعليلى اين است كه بفرمايد: ﴿إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾، و يا ﴿إِنَّ اَللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾ و يا امثال آن، چون قدرت و قوت و عزت و امثال آن با خلقت و بعث ارتباط دارد، نه با «سميع» و «بصير» بودن.

جوابش اين شد كه آيه شريفه در مقام پاسخ به اعتراض و اشكالى است كه در ذهن مشركين بود، و آن اين است كه هزارها عمل از ميليونها نفوس چطور ضبط مى‏شود، و مخلوط و مشتبه نمى‏گردد، تا جزاء داده شود. پس اشكال متوجه جمله‏ ﴿فَنُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا﴾ در سه آيه قبل است، كه آيه مورد بحث از آن جواب مى‏دهد به اينكه چطور گفتارها و كردارهاى ميليونها نفوس بر او مشتبه مى‏شود، با اينكه هر كس هر چه مى‏كند زير نظر و مشاهده او مى‏كند، و هيچ گفتار و كردارى از نظر او پوشيده نيست.

در سه آيه قبل كه مى‏فرمود: ﴿فَنُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا﴾ دنباله‏اش فرمود: ﴿إِنَّ اَللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾ يعنى چون خدا داناست به آنچه كه در دلهاست، و معلوم است كه بنابراين تعليل ملاك در جزاء خوبى و بدى دلهاست، هم چنان كه آيه‏ ﴿وَ إِنْ تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ

تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُمْ بِهِ اَللَّهُ﴾ همين معنا را مى‏رساند.

و بنابراين، آيه شريفه در هر دو حال جواب از اشكال بالا مى‏شود، اما، اگر آن اشكال را هم بر اساس بسيارى منويات، و نهانى‏هاى دلها تصوير كنيم، و بگوييم خداوند چطور به حساب اين همه منويات خلايق مى‏رسد، و اشتباه نمى‏كند، آيه مذكور در پاسخ مى‏گويد: «﴿إِنَّ اَللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾ خدا داناى به منويات است».

و اگر اشكالى بر اساس اعمال و اقوال خارجى طرح شود و گفته شود كه خدا چگونه به حساب اين همه اعمال از اين همه خلايق مى‏رسد و اشتباه نمى‏كند، آن وقت آيه مورد بحث جواب آن را مى‏دهد كه خدا شنواى اقوال و بيناى اعمال است، پس اشكال و جوابى كه در آيه مورد بحث آمده نظير اشكال و جوابى است كه در آيه‏ ﴿قَالَ فَمَا بَالُ اَلْقُرُونِ اَلْأُولىَ قَالَ عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي فِي كِتَابٍ لاَ يَضِلُّ رَبِّي وَ لاَ يَنْسىَ﴾ آمده، دقت بفرماييد.

بعضى‏ از مفسرين از اعتراض مذكور جوابهاى ديگرى داده‏اند، كه تمام نيست، اگر از خوانندگان كسى بخواهد بدانها واقف شود، بايد به تفاسير مفصل مراجعه نمايد.

معادسميعبصيرنفس واحدهاعمالخلق کنفس واحدة.امکان بعث.سمیع بصیر و ضبط اعمال.قدیر.انباء اعمال.

استشهاد براى علم خدا به اعمال بندگان به تدبير جارى در نظام شب و روز

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللَّهَ يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهَارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهَارَ فِي اَللَّيْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي إِلىَ أَجَلٍ مُسَمًّى...﴾

در اين آيه براى مضمون آيه قبلى، يعنى علم خدا به اعمال بندگان استشهاد شده است به تدبيرى كه در نظام شب و روز جارى است، كه گاهى اين طولانى و آن كوتاه، و گاهى اين كوتاه و آن طولانى مى‏شود، كه البته فصول سال و نيز سرزمينهاى مختلف در اين كوتاهى و بلندى شب و روز مؤثرند، اما در هر فصل و در هر منطقه نظام ثابت است.

و همچنين تدبيرى كه در آفتاب و ماه، و اختلاف طلوع و غروب آن دو جارى است، و همچنين اختلافى كه بر حسب حس در مسير و جريان آن دو است، همه اينها دليل بر تدبيرى است كه خدا در سراسر جهان دارد، چون مى‏بينيم هر يك از آفتاب و ماه نظام دقيقى دارد، كه هيچ خلل و تشويش و اضطرابى در آن نيست، و همه اينها دليل بر علم و اطلاع مدبر آنهاست، چون برقرار ساختن چنين نظامى دقيق بدون علم محال است.

پس مراد از «ايلاج» شب در روز اين است كه شب رو به بلندى بگذارد و بعضى از ساعات روز را اشغال كند، يعنى، بعضى از ساعات كه قبلا روز بودند جزو خود سازد و مراد از «ايلاج» روز در شب عكس اين معنا است، و مراد از اينكه فرمود: هر يك از آفتاب و ماه مسخر و رام شده، تا اجلى مسمى جريان دارند، اين است كه هر وضعى از اوضاعشان تا وقتى معين است، و دوباره به وضع اول بر مى‏گردند.

پس هر كس اين نظام دقيق را كه در آفتاب و ماه است در نظر بگيرد، شكى نمى‏كند در اينكه مدبرش با علم، امر آنها را تدبير كرده، علمى كه آميخته با جهل نيست، نه اينكه خودش تصادفا و اتفاقا چنين نظامى به خود گرفته باشد.

﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾ اين جمله عطف است بر موضع جمله ﴿أَنَّ اَللَّهَ يُولِجُ﴾، و تقديرش چنين است: «ا لم تر ان الله يولج...»، و «ا لم تر ان الله بما تعملون خبير»، چون به طورى كه گفته‏اند كسى كه نظام شب و روز و آفتاب و ماه را ببيند، ممكن نيست از عالم بودن صانع آن به دقايق و اعمال مهم آن غافل بماند.

ليكن به نظر ما اين نتيجه‏گيرى، يعنى نتيجه‏گيرى علم به آنچه مردم مى‏كنند، از علم به نظامى كه در شب و روز و آفتاب و ماه جارى است، درست نيست، زيرا چنين استنتاجى صرف حدس است، يعنى مردم بايد حدس بزنند كه خدايى كه داناى به آن نظام است، به اعمال ايشان نيز عالم است، و علم حدسى را مشاهده و رؤيت خواندن صحيح نيست، (چون از علم قطعى به رؤيت تعبير مى‏كند نه از حدس).

و شايد مراد از ديدن خبير بودن خدا به اعمال، در جمله «آيا نمى‏بينى كه خدا به اعمال شما خبير است؟» اين باشد كه اگر انسان در نظام و اعمال خودش بدان جهت كه عمل يك فرد انسانى است دقت كند، خواهد ديد كه اعمال او از چند جهت قابل تقسيم است، از يك جهت تقسيم مى‏شود به اعمالى كه از قواى ظاهرى يعنى حواس پنجگانه بينايى، شنوايى، بويايى، چشايى، و لامسه صادر مى‏شود، و اعمالى كه از قواى باطنى او يعنى قوه مدركه و فعاله سر مى‏زند.

از جهت دوم تقسيم مى‏شود به اعمالى كه همه قواى او در آن دخالت دارند، و اعمالى كه بعضى از آن قوا در آن مؤثرند.

و از جهت سوم اعمالى كه جنبه جاذبه دارند، و جلب نفع مى‏كنند، و اعمالى كه جنبه

دافعه دارند، و دفع ضرر مى‏نمايند.

و از جهت چهارم تقسيم مى‏شود به اعمالى كه در طفوليت از او سر مى‏زند، و اعمالى كه در دوران كودكى‏اش و اعمالى كه در دوران جوانى‏اش، و اعمالى كه در دوران پيرى‏اش انجام مى‏دهد، و همچنين تقسيماتى ديگر.

آنگاه اگر در ارتباط اين اعمال با يكديگر، و استخدام بعضى از آنها براى بعضى ديگر، و راه‏يابى نفس در انجام هر يك از آنها در آنجايى كه انجام داده، و سزاوار بوده كه انجام دهد و نيز در حركت انسان با اين كاروان قوى و اعمال به سوى غايت‏ها، و آن كمال و سعادتى كه در مال كار مترتب بر آنها مى‏شود. و نيز در فرورفتگيش در ورطه‏هاى ماديت، و موطن زينت و فتنه و سرانجام ناجى بودن بعضى و هالك شدن بعضى ديگر، تدبر و دقت كند.

آرى اگر در اين نظام حيرت انگيز باريك شود، خواهد ديد و ديگر شكى نخواهد كرد در اينكه آنچه كرده و مى‏كند، تقديرى بوده كه خدا مقدرش كرده، و نظامى بوده كه صانع عليم و آفريدگار توانا رديف كرده است، و ديدن اين نظام علمى عجيب، ديدن اين معنا است كه «خدا به آنچه مى‏كنيد خبير است» (و خدا داناتر است).

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلْبَاطِلُ وَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾

بعد از آنكه خداى سبحان فرمود: مبدأ هر چيز خدا است، و در نتيجه وجود و تدبير امر هر چيز مستند به اوست، و عود هر چيزى هم به سوى اوست، بدون فرق بين فرد و جمعيت، و بين قليل و كثير، و نيز خاطرنشان كرد كه هيچ چيز از خلقت و امر به دست خدايانى كه ايشان مى‏خوانند نيست، اينك تمامى اين مطالب را در تحت يك بيان جامع جمع كرد، و با كلمه «ذلك» به آنچه تا كنون گفته شده اشاره نموده و فرموده: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلْبَاطِلُ...﴾.

ليل و نهارخبیرتدبيراعمالعلم خدا به اعمال.نظام لیل و نهار.تدبیر جاری.تسخیر شمس و قمر.

معناى «حق» بودن خداى تعالى و «على» و «كبير» بودن او عز اسمه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

توضيح آن: كلمه «حق» به معناى ثابت است، اما نه از هر جهت، بلكه از جهت ثبوتش، و در مقابل آن كلمه «باطل» به معناى غير ثابت است، از جهت عدم ثبوتش، و جمله ﴿بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ به خاطر ضمير فصلى كه در آن هست، و نيز بخاطر معرفه آوردن خبر، - الف و لام آوردن بر سر كلمه «حق» - انحصار را مى‏رساند، يعنى انحصار مبتداء در خبر.

پس جمله‏ ﴿بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ ثبوت را منحصر مى‏كند در خدا، و مى‏فرمايد: تنها خدا است كه ثابتى است كه با بطلان آميخته نيست، و به عبارت ديگر ثابت از جميع جهات است، و به عبارت سوم موجود بر هر تقدير است، پس وجودش مطلق است، يعنى مقيد به هيچ

قيد و مشروط به هيچ شرطى نيست، پس وجود او ضرورى و عدمش محال است، به خلاف غير او از موجودات ممكن الوجود، كه وجودشان تقديرى است، يعنى به تقدير و فرضى كه مسبب آن موجود شود آن نيز موجود مى‏شود، پس وجود ممكنات مقيد است به وجود سبب آنها، پس به دست آن سبب موجود مى‏شوند، نه بخودى خود و به ضرورتى از ذات خود.

و وقتى حقيقت هر چيز عبارت است از ثبوت آن، پس خداى تعالى كه ثبوتش ضرورى است، به ذات خود حق است، ولى غير او به وسيله او حق مى‏شوند.

و وقتى اين معنا مورد دقت قرار گيرد، و آن طور كه شايد و بايد در آن تامل شود، معلوم مى‏شود:

اولا تمامى موجودات در وجود يافتن، مستند به خداى تعالى هستند، و همچنين نظام عامى كه در عموم آنها، و نيز نظامهاى جزئى كه در بعضى از آنها يعنى در هر نوعى و فردى از آنها جارى است، همه مستند به خداى تعالى است.

و ثانيا كمالات وجودى كه در حقيقت، صفات وجودند، از قبيل علم، قدرت، حيات، سمع، بصر، وحدت، خلق، ملك، غنى، حمد، و خبير بودن، چه آنها كه در آيات سابق ذكر شده، و چه آنها كه ذكر نشده، صفاتى است كه قائم به خداى تعالى است، كه يا عين ذات اويند، مانند علم و قدرت، و يا صفاتى خارج از ذات اويند، كه از فعل او انتزاع مى‏شود، مانند صفت خالق و رازق و رحيم، كه از خلقت و رزق و رحمت او انتزاع مى‏شوند.

و ثالثا قبول شريك در ذات او، يا در تدبيرش، و نيز هر صفتى كه معناى فقدان و نقص را داشته باشد، از ذات خداى تعالى مسلوب است، يعنى اينگونه اوصاف در او نيست، و به همين جهت آنها را صفات سلبيه خدا مى‏گوييم، مانند بى‏شريكى، تعددناپذيرى، بى جسمى، بى مكانى، بى زمانى، جهل، عجز، بطلان، زوال و امثال آن.

براى اينكه همه اين صفات معناى عدمى دارند، و چون وجود خدا مقيد به قيدى نيست، همين نداشتن قيد عدمى (به حكم نفى در نفى موجب اثبات است)، اطلاق وجود او را اثبات مى‏كند.

و شايد جمله‏ ﴿وَ أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾، ثبوت صفات را به هر دو مرحله‏اش افاده كند، چون نام «العلى» تنزه خدا را از هر چيز كه لايق به ساحت او نيست افاده مى‏كند، پس بدليل اينكه «العلى» است مجمع همه صفات سلبى است.

و كلمه «كبير» وسعت او را نسبت به هر كمال وجودى افاده مى‏كند، پس چون كبير است مجمع تمام صفات ثبوتى است.

پس صدر آيه يعنى جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ برهان بر مضمون ذيل آن، يعنى جمله‏ ﴿أَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾ است، و ذيل آن برهان بر جامعيت خداى تعالى نسبت به صفات ثبوتيه و سلبيه هر دو است، كه بيانش گذشت، پس خدا ذاتى است مستجمع و دارنده همه صفات كمال، پس او «الله» است، كه عزيز است نام او.

جمله‏ ﴿وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلْبَاطِلُ﴾، از آنجا كه در مقابل جمله‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ هُوَ اَلْحَقُّ﴾ است، لذا هر چه در باره اين جمله گفته شد، مقابل آن، در آن جمله جريان مى‏يابد، يعنى خدايانى كه مشركين براى خود اتخاذ كرده‏اند، هيچ بهره‏اى از حقيقت ندارند، و از خلق و تدبير چيزى مستند به آنها نيست، چون شريك در الوهيت و ربوبيت باطل است و حقيقتى در آن نيست و چون به هر تقدير باطل است، پس از خلق و تدبير به هيچ وجه چيزى مستند به آنها نمى‏شود.

مطلب ديگر اينكه در آيه شريفه از اسماء الحسنى سه اسم «حق» و «على» و «كبير» ذكر شده، و از آنچه گذشت معلوم شد كه كلمه «حق» به معناى واجب الوجود است، و كلمه «على» از صفات سلبيه، و كلمه «كبير» از صفات ثبوتيه كه قريب المعنى با عبارت «مستجمع صفات كمال» است.

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَلْفُلْكَ تَجْرِي فِي اَلْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اَللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيَاتِهِ...﴾

حرف «باء» در جمله‏ ﴿بِنِعْمَتِ اَللَّهِ﴾ باء سببيت است، و ذكر نعمت از قبيل مقدمه چينى براى آخر آيه است، و در آن اشاره است به وجوب شكر خداى تعالى، در برابر نعمتش، براى اينكه شكر منعم واجب است.

و معناى آيه اين است كه آيا نمى‏بينى كه كشتى در دريا به وسيله نعمت او به حركت در مى‏آيد؟ و آن نعمت عبارت است از اسباب حركت، و جريان كشتى، يعنى باد، و رطوبت داشتن آب، و امثال آن.

بعضى‏ از مفسرين احتمال داده‏اند كه باى مذكور باى تعديه، و يا به معناى «مع - با» باشد، و مراد از «نعمت» طعام و ساير محمولاتى باشد كه كشتى‏ها بارگيرى مى‏كنند، بنا بر احتمال دوم معنا چنين مى‏شود كه: آيا نمى‏بينى كه كشتى با بارش در دريا به حركت در مى‏آيد؟ و بنا بر احتمال اول چنين مى‏شود: آيا نمى‏بينى كه كشتى بارش را در دريا به حركت در مى‏آورد؟

و آيه شريفه با جمله‏ ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ﴾ تمام شده است. كلمه «صبار» يعنى كسى كه در هنگام ناملايمات بسيار صبر مى‏كند، و «شكور» يعنى كسى كه در برخورد با نعمت‏ها بسيار شكرگزار است، و اين تعبير به طورى كه گفته‏اند كنايه از مؤمن است.

﴿وَ إِذَا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اَللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ ... كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ﴾

راغب گفته كلمه «ظلة» به معناى ابرى است سايه افكن، و بيشتر به ابرى ظلة مى‏گويند كه عواقب ناگوارى داشته باشد، از آن جمله در قرآن فرموده: ﴿كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ﴾ و نيز فرموده: ﴿عَذَابُ يَوْمِ اَلظُّلَّةِ﴾.

و معنايش اين است كه چون موجى در دريا مانند قطعه‏اى ابر برايشان احاطه مى‏كند، دست از همه چيز شسته، فقط متوجه خدا مى‏شوند، و از او نجات خود را مى‏طلبند، در حالى كه دين را برايش خالص دارند، و خلاصه مى‏خواهد بفرمايد: اين خواندن خدا در آن حال دليل بر اين است كه فطرتشان فطرت توحيد و يگانه‏پرستى است.

«﴿فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ﴾ كلمه «مقتصد» به معناى كسى است كه راه «قصد» يعنى راه مستقيم را مى‏پيمايد كه مراد از آن راه توحيدى است كه فطرتشان در آن حال بر آن دلالتشان مى‏كرد، و تعبير به منهم - بعضى از ايشان، براى اندك شمردن آنان است، و معنايش اين است كه همين كه خداى سبحان اين گرفتاران دريا را كه خدا را به خلوص مى‏خواندند نجات داد، و به خشكى رساند، اندكى از ايشان مقتصدند.

﴿وَ مَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلاَّ كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ﴾ كلمه «ختار» مبالغه است و از ماده «ختر» مى‏باشد كه به معناى شدت مكر و حيله است، و از سياق بر مى‏آيد كه اين عده بيشتر آن مردمند، و معنايش اين است كه از آن جمعيت گرفتار در دريا، بيشترشان آيات ما را انكار كردند، و آيات ما را انكار نمى‏كند، مگر هر نيرنگ‏باز كفران پيشه.

﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ ... وَ لاَ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ اَلْغَرُورُ﴾

بعد از آنكه حجت‏ها و مواعظ شافى و وافى را بيان نمود، در اين جمله كه خاتمه آن مواعظ است، در بيانى عمومى همه را مخاطب قرار داده و به سوى تقوى دعوت و از روز قيامت انذار مى‏كند، قيامتى كه هيچ بى‏نياز كننده‏اى نيست، كه آدمى را بى‏نياز كند، مگر ايمان و تقوى.

حقباطلعلیكبيرتوحيدحق بودن خدا.بطلان ما یدعون من دونه.علی کبیر.باطل آلهه.

معناى جمله: ﴿وَ لاَ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ اَلْغَرُورُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

راغب گفته: كلمه «جزاء» به معناى بى نيازى و كفايت است‏، و گفته: «غررت فلانا» به اين معنا است كه من رگ خواب او را جستم، و آنچه از او مى‏خواستم گرفتم، و «غرة» به معناى غفلت در بيدارى است، و كلمه «غرار» به معناى غفلت با چرت و فتور است، - تا آنجا كه مى‏گويد: پس غرور به معناى هر چيزى است كه آدمى را فريب مى‏دهد، چه مال باشد، و چه جاه، و چه شهوت، و چه شيطان، چيزى كه هست بعضى از مفسرين كلمه «غرور» را به شيطان تفسير كرده‏اند، و اين بدان جهت است كه او خبيث‏ترين فريب‏دهندگان است و بعضى ديگر آن را به دنيا تفسير كرده‏اند چون در مثل گفته شده «الدنيا تغر و تضر و تمر - دنيا غرور مى‏آورد و ضرر مى‏زند و مى‏گذرد» .

و بنا به گفته وى معناى آيه اين مى‏شود: «اى انسانها بپرهيزيد از پروردگارتان»، و او خداى سبحان است، «و بترسيد روزى را» و آن روز قيامت است، كه «لا يجزى» كفايت نمى‏كند «پدرى از فرزندش، و نه مولودى كفايت كننده و بى نياز كننده است» چيزى را «از والد خويش، كه وعده خدا» به آمدن قيامت «حق» است، يعنى ثابت است و تخلف ناپذير، ﴿فَلاَ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا﴾ پس زنهار، كه زندگى دنيا با زينت فريبنده خود شما را بفريبد ﴿وَ لاَ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ اَلْغَرُورُ﴾ و بطور كلى بهوش باشيد، كه هيچ فريبنده‏اى چه از شؤون زندگى باشد، و چه خصوص شيطان شما را گول نزند.

﴿إِنَّ اَللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ اَلْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِي اَلْأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَا ذَا تَكْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اَللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ﴾

كلمه «غيث» به معناى باران مى‏باشد، و معناى جمله‏هاى آيه روشن است.

چيزى كه در تفسير اين آيه لازم است گفته شود، اين است كه در اين آيه سه مورد از مواردى كه علم خدا متعلق بدانها است بر شمرده، يكى علم به قيام قيامت، كه از مسائلى است كه خداوند علم بدان را به خود اختصاص داده، و احدى جز او از تاريخ وقوع آن خبر ندارد، هم چنان كه جمله «﴿إِنَّ اَللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ﴾ به درستى خدا نزد او است علم به قيامت»، نيز اين انحصار را مى‏رساند.

دوم مساله فرستادن باران، و سوم علم بدانچه در رحم زنان است، از پسر و دختر، كه خداوند اين دو را نيز به خود اختصاص داده مگر آنكه خودش تعليم كسى كند.

و دو چيز ديگر هم شمرده، كه انسان از آن اطلاعى ندارد، و به خاطر همين از حوادث آينده خود بى‏خبر است،

اول اينكه: «﴿وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَا ذَا تَكْسِبُ غَداً﴾ هيچ كس نمى‏داند كه فردا چه به دستش مى‏آيد»، دوم اينكه: «﴿وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ﴾ و هيچ كس نمى‏داند در چه سرزمينى مى‏ميرد».

و گويا مراد از تذكر اين دو نكته، يادآورى اين معنا باشد، كه خداى تعالى، عالم به هر كوچك و بزرگ است، حتى مثل مساله قيامت را مى‏داند، كه علمش براى خلق فراهم نمى‏شود، و خود شما به آن كه مهمترين مساله است علمى نداريد، پس خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد، و چون چنين است، پس زنهار كه به وى شرك ورزيد، و از اوامرش تمرد كنيد، و از پذيرفتن دعوتش رو گردانيد، و در نتيجه به خاطر نادانى خود هلاك شويد.

غروردنياساعتغيبفريبغرور حیات دنیا.الغرور.علم الساعة عند الله.ساعت.انحصار علم‌های پنج‌گانه.فریب.

بحث روايتى [چند روايت در بيان مراد از نعمت‏هاى ظاهر و باطن در ذيل آيه‏ ﴿وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً﴾ ]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب كمال الدين به سندى كه به حماد بن ابى زياد دارد روايت كرده، كه وى گفت: من از آقاى خودم موسى بن جعفر (علیه السلام) از آيه‏ ﴿وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً﴾ پرسيدم، فرمود نعمت ظاهرى، امام ظاهر، و نعمت باطنى، امام غائب است‏.

مؤلف: البته اين روايت از باب تطبيق يكى از مصاديق بر كل آيه است، و آيه مدلولش اعم از مورد روايت است.

و در تفسير قمى به سند خود از جابر روايت كرده كه گفت: مردى نزد امام ابى جعفر (علیه السلام) به عنوان سؤال آيه‏ ﴿وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً﴾ را تلاوت كرد، امام (علیه السلام) فرمود: اما نعمت ظاهرى، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و معرفت و توحيدى است كه آن جناب در باره خداى عز و جل آورده، و اما نعمت باطنى ولايت ما اهل بيت و عقد مودت ما است....

مؤلف: اين روايت نيز مانند روايت قبلى از باب تطبيق است.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ...﴾ گفته: و در روايت ضحاك از ابن عباس آمده كه گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم معناى اين آيه

چيست؟ حضرتش فرمود: اى ابن عباس اما آنچه كه ظاهر است اسلام است و آنچه كه خدا آفريده، از خلقت و رزقى كه به تو افاضه كرده، و اما آنچه باطن است اين است كه اعمال زشتت را پوشانده و رسوايت نكرده، اى ابن عباس خداى تعالى مى‏فرمايد: من سه چيز را به مؤمن داده‏ام، كه از خود او نيست، اول دعائى كه مؤمنين بعد از او بر او مى‏خوانند با اينكه او ديگر عملى ندارد، و دوم اينكه ثلث مالش را براى خودش قرار دادم، تا با آن گناهانش را ببخشم، سوم اينكه كارهاى زشتش را پوشاندم، و به هيچ يك از آنها رسوايش نكردم، با اينكه اگر يكى از آنها را بر ملا و فاش مى‏ساختم، حتى خاندانش او را طرد مى‏كردند، تا چه رسد به غريبه‏ها.

مؤلف: قريب به اين مضمون را سيوطى در الدر المنثور به چند طريق از ابن عباس آورده، و اين حديث هم مانند دو حديث قبلى از باب تطبيق يكى از مصاديق نعمت‏هاى ظاهرى و باطنى بر كلى آن است‏.

و در توحيد به سند خود از عمر بن اذينة از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: هر مولودى با فطرت يعنى معرفت اينكه خدا آفريدگار اوست متولد مى‏شود، و اين همان است كه خداى تعالى مى‏فرمايد: «﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اَللَّهُ﴾ و اگر از ايشان بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده هر آينه حتما خواهند گفت الله».

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَلْفُلْكَ تَجْرِي فِي اَلْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اَللَّهِ﴾ از امام (علیه السلام) نقل كرده كه فرمود «كشتى‏ها در دريا به قدرت خدا حركت مى‏كنند».

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ﴾ نقل كرده كه فرمود: صبار آن كسى است كه در برابر فقر و فاقه خويشتن دارى مى‏كند، و شكور آن كسى است كه بر همه احوال شكر خدا مى‏گزارد.

و در مجمع البيان در ذيل همين آيه گفته: در حديث آمده، كه ايمان دو نيم است، نيمى صبر است، و نيمى شكر.

مؤلف: اين حديث از همين آيه شريفه گرفته شده، كه ما در ذيل آن گفتيم كنايه است از مؤمن.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿إِلاَّ كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ﴾ معصوم فرموده: «ختار» به معناى خداع و نيرنگ‏باز است، و در ذيل جمله‏ ﴿إِنَّ وَعْدَ اَللَّهِ حَقٌّ﴾ فرموده: منظور از اين وعده، وعده قيامت است‏.

نعمظاهرباطنروايتنعمت ظاهر و باطن.تفسیر روایی نعم.نعمت باطنی ایمان.

وصف دنيا از زبان امير المؤمنين (عليه السلام) در جواب مردى كه از دنيا بدگويى مى‏كرد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كتاب ارشاد مفيد نقل كرده كه امير المؤمنين (علیه السلام) شنيد كه مردى از دنيا بدگويى مى‏كند، بدون اينكه بفهمد چه مى‏گويد، و چه بايد در باره آن بگويد پس در پاسخش مطالبى فرمود، كه از آن جمله اين است كه: دنيا جاى راستى است، براى كسى كه با دنيا صادق باشد، و جاى عافيت است براى كسى كه از دنيا چيز بفهمد، و جاى بى‏نياز كردن خويش است، براى كسى كه از آن توشه برگيرد، و نيز دنيا، مسجد انبياى خدا، و محل نزول وحى اوست، و مصلاى ملائكه، و تجارتخانه اولياى خدا است، در دنيا رحمت به چنگ آوريد، و در آن بهشت را كسب كنيد، پس اين كى است كه دنيا را مذمت مى‏كند؟ با اينكه خود دنيا ناپايدارى و جدا شدنش از اهل دنيا را اعلام مى‏كند، و به بانگ بلند از فراق و جدايى خبر مى‏دهد، و خودش خبر از مرگ خود مى‏دهد، با نمونه‏اى كه از سرور دارد بشر را به سرور آخرت تشويق مى‏كند، و با نمونه‏اى كه از بلاء دارد مردم را از بلاى آخرت بر حذر مى‏دارد، و اين ترغيب و تحذيرش را به بهترين بيان صورت مى‏دهد.

پس هان اى كسى كه دنيا را مذمت مى‏كنى، و در عين حال كه آن را فريبگر مى‏خوانى، فريب خورده اين بيان خويشى، او كى تو را فريب داده؟ آيا با بستر مرگ پدرانت؟ و قبور ايشان كه ايشان را كهنه و پوسيده كرد تو را گول زده؟ و يا با افتادن مادرانت در گودال گورها؟ تو مگر يادت نيست كه چقدر با دست خود و به مباشرت خود آنان را پرستارى و عيادت كردى، به اميد اينكه شايد بهبودى يابند، و چقدر و با چه علاقه‏اى شرح بيماريشان را براى پزشكان بيان مى‏كردى، و از آنان التماس دواء مى‏نمودى، نه آن علاقه و حرصت سودى به حال آنان بخشيد، و نه ميانجى‏گريت فائده‏اى به حالشان داشت، اين وضع كه خودت ديدى و دنيا نشان تو داد، بستر مرگ تو را به تو نشان داد، كه در آن روز نيز نه گريه‏ات به جايى مى‏رسد، و نه دوستانت سودى به حالت دارند.

و در خصال از ابى اسامة از ابى عبد الله امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه وى گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: آيا نمى‏خواهيد از پنج چيز خبرتان دهم، كه خداى تعالى احدى از خلق خود را به آنها آگاه نساخته؟ مى‏گويد: عرضه داشتم: بله، فرمود: خداوند تاريخ قطعى قيام قيامت را مى‏داند، و به احدى از خلق خود خبر نداده، و خداوند باران را نازل مى‏كند، و آنچه در رحم‏ها هست مى‏داند، و هيچ كس نمى‏داند كه فردا چه چيزى كسب مى‏كند، و هيچ كس نمى‏داند در چه سرزمينى مى‏ميرد، ولى خدا همه اينها را مى‏داند، و از آنها با خبر است‏.

دنيانهجغروروصفوصف دنیا از امیرالمؤمنین.بدگویی از دنیا.حکمت در نسبت با دنیا.

چند روايت در مورد انحصار علم به چند چيز در خداى تعالى در ذيل آيه: ﴿إِنَّ اَللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ وَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مؤلف: در عين حال روايات بسيار زيادى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ائمه (علیه السلام) رسيده كه اين حضرات از آينده حال خود و از زمان مرگشان و اينكه در چه سرزمينى از دنيا مى‏روند خبر داده‏اند، و اين روايات بسيار، روايت بالا و نظائر آن را تقييد مى‏كند، و حاصل مجموع روايات اين مى‏شود، كه علم اين پنج امر مخصوص خدا است، و به كسى نداده، مگر آن كس كه خود به وى تعليم نموده است، البته در اين دسته از روايات رواياتى هست كه قبول تقييد نمى‏كند، مثلا در آنها آمده كه حتى به تعليم الهى نيز كسى در اين پنج مساله آگاه نمى‏شود، ليكن به اين روايات نبايد اعتناء كرد، براى اينكه روايات پيشگوييهاى ائمه و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آن قدر زياد است، كه نمى‏شود به خاطر يك روايت از همه آنها چشم پوشيد.

و در الدر المنثور است كه ابن منذر، از عكرمه روايت كرده كه گفت: مردى به نام وراث از قبيله بنى مازن بن حفصة بن قيس غيلان، نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آمد، و گفت: اى محمد قيام قيامت چه وقت است؟ تا از اين بدبختى‏ها نجات يابيم؟ ديگر اينكه قحطى همه جا و همه سرزمينهاى ما را فرا گرفته، چه وقت نعمت فراوان مى‏شود؟، و من وقتى از قبيله‏ام بيرون مى‏آمدم زنم حامله بود، چه وقت پا سبك مى‏كند؟ ديگر اينكه امروز فهميدم چه چيزها به دستم آمد، بفرما فردا چه به دست مى‏آورم؟ و ديگر اينكه من فهميدم در كجا بدنيا آمدم، بفرما ببينم در كجا از دنيا مى‏روم؟ پس اين آيه در پاسخ وى نازل شد.

مؤلف: اين روايت خالى از اشكال نيست، براى اينكه آيه شريفه با فقرات سؤال منطبق نيست، در آيه نيامده كه خدا مى‏داند حمل حامله چه وقت به دنيا مى‏آيد، تا جواب از

سؤال وراث باشد، و نيز در آيه نيامده كه تنها خدا مى‏داند چه وقت قحطى بر طرف مى‏شود.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: هيچ چيز از نظر پيامبرتان مخفى نيست، مگر همان پنج سر غيبى كه آيه آخر سوره لقمان متعرض آن است‏.

علم الساعةغيبمفاتيحروايتانحصار علم در خدا.علم الساعة.پنج علم مختص.علم رزق در رحم.