پس اينكه فرمود: ﴿تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ﴾، معنايش در حقيقت «تب ابو لهب» است، و اين نفرينى به او به هلاكت خودش و بطلان و بىاثر گشتن توطئههايى است كه به منظور خاموش كردن نور نبوت مىكرد، و يا قضايى است از خداى تعالى به اين هلاكت و بطلان توطئهها.
و اين ابو لهب كه مورد نفرين و يا قضاى حق تعالى قرار گرفته، فرزند عبد المطلب و عموى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه سخت با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دشمنى مىكرد و در تكذيب گفتهها و دعوت او و نبوتش و در آزار و اذيتش اصرار مىورزيد، و در اين راه از هيچ گفته و عملى فروگذار نمىكرد، و او همان كسى بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) او و ساير عشيره اقربين خود را براى اولين بار دعوت كرد، با كمال بىشرمى در پاسخش گفت «تبا لك - خسران و هلاكت بر تو باد» و اين سوره نازل شد و گفتار او را به خودش رد كرد كه خسران و هلاكت بر او باد.
بعضى ها گفتهاند: نام او همين ابو لهب بوده، هر چند كه به شكل كنيه است.
بعضى ديگر گفتهاند كلمه «ابو لهب» كنيه او بوده و نامش عبد العزى بوده. بعضى ديگر گفتهاند عبد مناف بوده. و از همه اقوالى كه در پاسخ اين سؤال (چرا اسم او را نياورد) گفته
شده، اين قول است كه خواسته است او را به آتش نسبت دهد، چون أبو لهب، اشعارى به انتساب به آتش دارد، وقتى مىگويند فلانى ابو الخير است، معنايش اين است كه: با خير رابطهاى دارد، و همچنين ابو الفضل و ابو الشر، و چون در آيات بعد مىفرمايد: ﴿سَيَصْلىَ نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ﴾ به زودى در آتشى زبانهدار مىسوزد از آن فهميده مىشود كه معناى ﴿تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ﴾ هم اين است كه: از كار افتاده باد دو دست مردى جهنمى، كه هميشه ملازم با شعله و زبانه آن است.
بعضى ديگر گفتهاند: نام او عبد العزى بوده، و اگر قرآن كريم نامش را نبرده، بدين جهت بود كه كلمه «عبد العزى» به معناى بنده عزى است، و «عزى» نام يكى از بتها است، خداى تعالى كراهت داشته كه بر حسب لفظ نام عبدى را ببرد كه عبد او نباشد، بلكه عبد غير او باشد، و خلاصه با اينكه در حقيقت عبد الله است، عبد العزىاش بخواند، اگر چه در اسم اشخاص معنا مورد نظر نيست، ولى همانطور كه گفتيم قرآن كريم خواست از چنين نسبتى حتى بر حسب لفظ خود دارى كرده باشد.
﴿مَا أَغْنىَ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ﴾
در اين آيه كلمه «ما» دو بار آمده، اولى نافيه است، و دومى مىتواند موصوله باشد، و معناى «ما كسب»، «آنچه با اعمالش به دست آورده» بوده باشد، و مىتواند مصدريه باشد، و معنايش كسب كردن به دست خود باشد، و كسب كردن به دست خود، همان عمل او است، و معناى آيه به فرض دوم اين است كه: عمل او دردى از او دوا نكرد.
و معناى آيه به هر حال اين است كه مال ابو لهب و عملش و يا اثر عملش دردى از او دوا نكرد و به نفرين خدا و يا قضاى او، هم دچار تباب و خسران نفس شد و هم تباب و خسران دو دستش.
﴿سَيَصْلىَ نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ﴾
يعنى به زودى داخل آتشى زبانهدار خواهد شد. و منظور از اين آتش، آتش دوزخ است كه جاودانى است، و اگر كلمه «نار» را نكره و بدون الف و لام آورد، براى اين بود كه عظمت و هولناكى آن را برساند.
﴿وَ اِمْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ اَلْحَطَبِ﴾
اين آيه عطف است بر ضمير فاعلى كه در جمله «سيصلى» مستتر است، و تقدير كلام «سيصلى ابو لهب و سيصلى امرأته» است، يعنى بزودى ابو لهب داخل آتشى زبانه دار
مىشود، و به زودى همسرش نيز داخل آن خواهد شد، و كلمه «حمالة» - به فتحه آخر - در جمله ﴿حَمَّالَةَ اَلْحَطَبِ﴾ از اين جهت فتحه به خود گرفته كه به اصطلاح وصفى است كه به منظور مذمت موصوف آن از وصفيت افتاده و در اينجا به عنوان نام آن زن آمده، و در نتيجه چنين معنا مىدهد: من مذمت مىكنم حمالة الحطب را.
ولى بعضى گفتهاند منصوب شدن «حمالة» بخاطر آن است كه حال از كلمه «امرأة» است، و اين معناى لطيفى مىدهد كه به زودى مىآيد.
﴿فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ﴾
كلمه «مسد» به معناى طنابى است كه از ليف خرما بافته شده باشد، و اين جمله بنابراينكه كلمه «حمالة» حال باشد، حال دوم از كلمه «امرأة» است.
و ظاهرا مراد از اين دو آيه اين باشد كه همسر ابو لهب به زودى در آتش دوزخ در روز قيامت به همان هيئتى ممثل مىگردد كه در دنيا به خود گرفته بود، در دنيا شاخههاى خاربن و بتههايى ديگر را با طناب مىپيچيد و حمل مىكرد، و شبانه آنها را بر سر راه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مىريخت تا به اين وسيله آن جناب را آزار دهد، در آتش هم با همين حال، يعنى طناب به گردن و هيزم به پشت ممثل گشته عذاب مىشود.