﴿كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ﴾
حال كفار را در اعراض از تذكره تشبيه كرده به «حمر» كه جمع حمار است، و البته منظور حمار وحشى يعنى گورخر است، و «استنفار» به معنى نفرت است، و كلمه «قسورة» به معناى شير و شكارچى است، چون به هر دو معنا تفسير شده، و معناى آيه اين است كه: اين
كفار در حالى از تذكره نفرت و اعراض مىكنند كه گويى خران وحشىاند، و از شير و يا شكارچى مىگريزند.
﴿بَلْ يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىَ صُحُفاً مُنَشَّرَةً﴾
منظور از «صحف منشره» كتاب آسمانى بر دعوت حق است، در اين كلام با آمدن كلمه «بل» از سخن قبلى اعراض شده، مىفرمايد اعراضشان از تذكر، صرفا به خاطر نفرت نيست، بلكه هر فردى از ايشان توقع دارد كه كتابى از ناحيه خدا و مشتمل بر آنچه قرآن مشتمل بر آن است نازل شود.
و اين نسبتى كه به كفار داده كنايه است از استكبار آنان نسبت به خداى سبحان، مىفرمايد اينان به شرطى حاضرند دعوت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) را بپذيرند، و آن را رد نكنند كه براى هر يك از ايشان مستقلا كتابى آسمانى نازل شود، و اما دعوت از طريق رسالت را به هيچ وجه نمىپذيرند، هر چند كه حق باشد و معجزاتى روشن آن را تاييد كند.
پس آيه شريفه در معناى آيه زير است كه حكايت گفتار كفار است كه گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتىَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اَللَّهِ﴾. و نيز در معناى آيه زير است كه حكايت گفتار امتها به رسولان خويش است ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا﴾، و اساس اين گفتار و حجت آنان بر نفى رسالت رسولان، در سابق بيان شد.
بعضى گفتهاند: آيه شريفه در معناى سخنى است كه كفار مكه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) گفتند، و قرآن را چنين حكايت مىكند: ﴿وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَاباً نَقْرَؤُهُ﴾.
ليكن اين سخن درست نيست، براى اينكه مدلول آيه مورد بحث اين است كه بر يك يك آنان صحفى منشره نازل شود، غير از آنچه بر ديگران نازل شده، و آيه سوره اسرى اين را نمىگويد، بلكه مدلول آن اين است كه يك كتاب از آسمان بر پيامبر نازل شود كه همه آن را بخوانند.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد كفار اين بوده كه كتابهايى از آسمان به نام يك يك آنان نازل شود، و در آنها به هر يك از آنان بگويد: «فلانى! بايد به محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان بياورى».
بعضى ديگر گفتهاند: مرادشان اين بوده كه كتابى از آسمان بر آنان نازل شود، و در آن برائت از عذاب و مژده نعمتى فراوان به آنان بدهد، تا ايمان بياورند، و گر نه هم چنان بر كفر خود مىمانند. بعضى وجوهى ديگر گفتهاند، كه از سياق آيه به دور است، و بيانش گذشت.
﴿كَلاَّ بَلْ لاَ يَخَافُونَ اَلْآخِرَةَ﴾
اين جمله رد توقع بيجاى آنان است، به اين بيان كه دعوت رسالت يك ادعاى بىدليل نيست، بلكه آيات و معجزات روشن و دليلهاى قطعى جاى هيچ شكى براى كسى باقى نمىگذارد، پس حجت خدا بر رسولش و بر ديگران به طور مساوى قائم و تمام است، و حاجتى نيست به اينكه براى هر يك از افراد دعوت شده به دين صحفى منشره نازل شود.
علاوه بر اين رسالت نيازمند به طهارت ذات و صلاحيت نفس است، آن طهارت و صلاحيتى كه نفوس ساير مردم فاقد آنند، هم چنان كه اين معنا از پاسخى كه خداى تعالى به توقع كفار داده فهميده مىشود، كفار گفته بودند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتىَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اَللَّهِ﴾، در پاسخ فرمود: ﴿اَللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾.
﴿بَلْ لاَ يَخَافُونَ اَلْآخِرَةَ﴾
كلمه «بل» براى اعراض از مطلب قبلى است كه مىفرمود: «توقع دارند كه بر يك يك آنان صحفى منشره نازل شود» مىخواهد بفرمايد اين پيشنهادشان يك پيشنهاد جدى نيست، بهانهاى است كه مىخواهند به وسيله آن خود را از گير دعوت دين رها سازند، و علت حقيقى كفر و تكذيبشان به دعوت دينى اين است كه اينان از آخرت نمىترسند، و اگر مىترسيدند ايمان مىآوردند، و بعد از تماميت حجت و وجود آيات بينات هرگز پيشنهادى نمىكردند.
﴿كَلاَّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ﴾
اين جمله رد و منع دومى از پيشنهاد كفار است، و معنايش اين است كه: ما چنين كتابى نازل نمىكنيم، قرآن براى تذكره و اندرز كافى است، و ما از قرآن چيزى بيش از اين
نخواستهايم، اثر اين قرآن همان جزايى است كه نزد ما براى مطيع و عاصى آماده شده است.
﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ يعنى هر كه بخواهد از آن پند مىگيرد چرا كه دعوت و موعظه قرآن اجبارى نيست و در ظرف اختيار و آزادى اراده دعوت مىكند.
﴿وَ مَا يَذْكُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾
اين آيه توهمى را دفع مىكند كه ممكن است از جمله ﴿فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ به ذهن كسانى بيايد و خيال كنند اختيار به دست خودشان است، و خود مستقل در ارادهاند، و اگر نخواستند متذكر شوند بر خدا غالب گشته، و او را در به كرسى نشاندن اراده خود عاجز ساختهاند، او خواسته بود اينان متذكر بشوند، و اينان خواستند نشوند و نشدند.
و حاصل دفع اين است كه: حكم قدر در افعال آنان مانند همه چيز ديگر جارى است، و تذكر آنان - البته اگر متذكر شوند - هر چند فعل اختيارى و صادر از ايشان است، و اكراه و اجبارى در كار نيست، خداى تعالى هم خواسته تا به اختيار خود متذكر شوند، به اين معنا خداى تعالى هيچ وقت از هيچ انسانى با خواست تكوينيش نخواسته كه فلان عمل را بىاختيار انجام بدهد، بلكه اراده تكوينى كرده كه هر چه مىكند به اختيار و اراده خود كند، پس فعل اختيارى در عين اينكه نسبت به انسان فاعل نسبت امكان دارد، در عين حال نسبت به اراده الهى ضرورى التحقق است، و گر نه محقق نمىشد.
﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾
يعنى او اهليت آن را دارد كه از او پروا شود، چون او ولايت مطلقه بر هر چيز دارد، و سعادت و شقاوت انسان به دست اوست، و نيز اهليت آن را دارد كه پروا كنندگان خود را بيامرزد، چون او آمرزگار رحيم است.
و اين جمله يعنى جمله ﴿هُوَ أَهْلُ اَلتَّقْوىَ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ﴾ مىتواند تعليل جمله قبل يعنى ﴿إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ﴾ باشد كه روشن است، و نيز جمله ﴿وَ مَا يَذْكُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اَللَّهُ﴾ را تعليل كند، چون اهل تقوى و اهل مغفرت بودن خداى تعالى وقتى صحيح و تمام است كه داراى ارادهاى نافذ در ارادهها و اعمال خلق باشد، و خلاصه خلق در آنچه مىخواهند آزاد نباشند، و با تمرد و استكبار خود خدا را عاجز نسازند.