→ المیزان

محمد

۴۷ مدنی آیات ۳۸ بازه‌ها ۴

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

اضلال اعمال کفار، قتال و هدایت شهدا در محمد ۱-۶ آیات ۱–۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز سوره محمد را بر تقابل کافر و مؤمن، حکم قتال و اسیر، و حال شهدا یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ أَضَلَّ أَعْمَٰلَهُمْ
كسانى كه كفر ورزيدند و [مردم را] از راه خدا باز داشتند، [خدا] اعمال آنان را تباه خواهد كرد.
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَءَامَنُوا۟ بِمَا نُزِّلَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍۢ وَهُوَ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ ۙ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّـَٔاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بَالَهُمْ
و آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند و به آنچه بر محمد [ص‌] نازل آمده گرويده‌اند -[كه‌] آن خود حق [و] از جانب پروردگارشان است- [خدا نيز] بديهايشان را زدود و حال [و روز]شان را بهبود بخشيد.
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱتَّبَعُوا۟ ٱلْبَٰطِلَ وَأَنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّبَعُوا۟ ٱلْحَقَّ مِن رَّبِّهِمْ ۚ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَٰلَهُمْ
اين بدان سبب است كه آنان كه كفر ورزيدند، از باطل پيروى كردند، و كسانى كه ايمان آوردند از همان حق -كه از جانب پروردگارشان است- پيروى كردند. اين گونه خدا براى [بيدارى‌] مردم مثالهايشان را مى‌زند.
فَإِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَضَرْبَ ٱلرِّقَابِ حَتَّىٰٓ إِذَآ أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا۟ ٱلْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّۢا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَآءً حَتَّىٰ تَضَعَ ٱلْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ۚ ذَٰلِكَ وَلَوْ يَشَآءُ ٱللَّهُ لَٱنتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَٰكِن لِّيَبْلُوَا۟ بَعْضَكُم بِبَعْضٍۢ ۗ وَٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَٰلَهُمْ
پس چون با كسانى كه كفر ورزيده‌اند برخورد كنيد، گردنها[يشان‌] را بزنيد. تا چون آنان را [در كشتار] از پاى درآورديد، پس [اسيران را] استوار در بند كشيد؛ سپس يا [بر آنان‌] منّت نهيد [و آزادشان كنيد] و يا فديه [و عوض از ايشان بگيريد]، تا در جنگ، اسلحه بر زمين گذاشته شود. اين است [دستور خدا]؛ و اگر خدا مى‌خواست، از ايشان انتقام مى‌كشيد، ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد، و كسانى كه در راه خدا كشته شده‌اند، هرگز كارهايشان را ضايع نمى‌كند.
سَيَهْدِيهِمْ وَيُصْلِحُ بَالَهُمْ
به زودى آنان را راه مى‌نمايد و حالشان را نيكو مى‌گرداند.
وَيُدْخِلُهُمُ ٱلْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ
و در بهشتى كه براى آنان وصف كرده، آنان را درمى‌آورد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره كفار را به اوصاف خبيثه و اعمال زشتى كه از خصائص ايشان است توصيف مى‏كند، و مؤمنين را با صفات طيب و اعمال نيكى كه دارند مى‏ستايد، آن گاه آثار صفات مؤمنين را كه نعمت و كرامت است، و آثار صفات كفار را كه نقمت و خوارى است، بر مى‏شمارد. و خلاصه در اين سوره بين دو طائفه مقايسه شده، هم بين صفات و اعمالى كه در دنيا دارند و هم بين آثارى كه در آخرت مترتب بر اعمال آنان مى‏شود. و در اين ميان بعضى از احكام جهاد و قتال را بيان مى‏كند. و اين سوره به طورى كه از سياق آياتش استفاده مى‏شود در مدينه نازل شده.

﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾

كلمه «صد» كه مصدر فعل «صدوا» است، به اعراض از راه خدا يعنى اسلام تفسير شده - از بعضى‏ اين طور نقل شده. بعضى‏ ديگر آن را به منع و جلوگيرى مردم از ايمان آوردن به آنچه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايشان را بدان مى‏خواند يعنى از ايمان به دين توحيد تفسير كرده‏اند.

و تفسير دومى با سياق آيات بعدى سازگارتر است، مخصوصا با آياتى كه مؤمنين را به قتال و اسير گرفتن از جلوگيران و مانعين راه خدا و ساير كفار دستور مى‏دهد بهتر مى‏سازد.

پس مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا‏﴾ كفار مكه و ساير كفارى است كه از ايشان پيروى مى‏كنند، و اين كفار بودند كه مردم را از ايمان آوردن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) منع كرده، و ايشان را وسوسه مى‏نمودند. و نيز از زيارت مسجد الحرام جلوگيرى مى‏كردند.

کفارمؤمنینمقابسهسوره محمداوصاف کفار.اوصاف مؤمنین.مقابسه حق و باطل.

اضلال و ابطال اعمال كافران، و در مقابل، پرده كشيدن بر سيئات مؤمنان صالح العمل و اصلاح قلب ايشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾ يعنى خداوند اعمال ايشان را باطل كرد، در نتيجه، اعمالشان راه به مقصد نمى‏برد، چون مقصد آنان از اعمالشان اين بود كه حق را باطل و باطل را زنده كنند، و هرگز نمى‏توانند. پس جمله مورد بحث نظير جمله‏اى است كه خداى تعالى مكرر خاطرنشان نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ اَللَّهُ لاَ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكَافِرِينَ‏﴾ و خداى تعالى وعده داده كه حق را زنده كند، و باطل را ميرانده و باطل كند، هم چنان كه فرموده: ﴿لِيُحِقَّ اَلْحَقَّ وَ يُبْطِلَ اَلْبَاطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُجْرِمُونَ‏﴾.

و مراد از ضلالت اعمال كفار، باطل شدن و فساد آن است قبل از اينكه به نتيجه برسد، و خداى تعالى اين معنا را به عنوان استعاره كنايى ضلالت خوانده است.

﴿وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلىَ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ...﴾

ظاهر اينكه صدر آيه مطلق آمده، اين است كه مطلق دارندگان ايمان و عمل صالح منظورند، در نتيجه جمله‏ ﴿وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلىَ مُحَمَّدٍ‏﴾ كه ايمان آوردن را مختص به يك طائفه مى‏داند، قيدى احترازى خواهد بود، نه تاكيد كه صرفا به خاطر عنايتى كه به ايمان دارد قيد مزبور را آورده باشد.

﴿وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ﴾ اين قسمت، جمله‏اى است معترضه. و ضمير «هو» راجع به ﴿بِمَا نُزِّلَ...‏﴾ است.

﴿كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ﴾ در مجمع البيان گفته: كلمه «بال» به معناى حال و شان است، و بال به معناى قلب نيز مى‏آيد، مثلا مى‏گويند: «خطر ببالى كذا - بدلم چنين افتاد» و اين كلمه جمع ندارد، چون از آن دو كلمه ديگر يعنى حال و شان، مبهم‏تر و كلى‏تر است‏.

در اين آيه شريفه، اضلال اعمال كه در آيه قبلى بود با تكفير سيئات و اصلاح بال مقابله شده، در نتيجه معنايش اين مى‏شود كه: ايمان و عمل صالحشان به سوى غايت سعادتشان هدايت كرد. چيزى كه هست چون اين هدايت تمام نمى‏شود مگر با تكفير گناهان، چون با بودن گناهان وصول به سعادت دست نمى‏دهد، لذا تكفير سيئات را هم ضميمه اصلاح بال نمود.

و معناى آيه اين است كه: خداوند با عفو و مغفرت خود پرده‏اى بر روى گناهانشان مى‏كشد، و هم در دنيا و هم در آخرت دلهايشان را اصلاح مى‏كند، اما در دنيا براى اينكه دين حق دينى است كه با آنچه فطرت انسانى اقتضايش را دارد موافق است، و احكامش مطابق همان فطرتى است كه خداى تعالى بشر را بر آن فطرت آفريده، و فطرت اقتضاء ندارد و نمى‏طلبد مگر چيزى را كه كمال و سعادت انسان در آنست، و ايمان به آنچه خدا نازل كرده و عمل به آن وضع انسان را در مجتمع دنيايى‏اش اصلاح مى‏كند. و اما در آخرت براى اينكه آخرت، عاقبت همين زندگى دنيا است، وقتى آغاز زندگى توأم با سعادت باشد، انجامش نيز سعيد خواهد بود، هم چنان كه قرآن كريم هم فرموده: ﴿وَ اَلْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوىَ‏﴾.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اِتَّبَعُوا اَلْبَاطِلَ وَ أَنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّبَعُوا اَلْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ...‏﴾

اين آيه مطالبى را كه در دو آيه قبل بود - يعنى بى نتيجه كردن اعمال كفار، و اصلاح حال مؤمنين و تكفير گناهانشان - تعليل مى‏كند.

و اگر كلمه «حق» را مقيد كرد به جمله‏ ﴿مِنْ رَبِّهِمْ﴾ براى اين است كه اشاره كند به اينكه آنچه منسوب به خدا است حق است و هيچ باطلى با خدا نسبت ندارد، و به همين جهت، خودش متصدى اصلاح قلب مؤمنين شده، چون طريق حقى كه مؤمنين مى‏پيمايند منتسب به خدا است. و اما كفار با آن اعمالى كه دارند خداى تعالى كارى به كارشان ندارد، چون كارشان منسوب به او نيست. و اما اينكه بى‏نتيجه كردن كارهاى آنان را به خدا نسبت داده معنايش اين است كه خدا اعمال آنان را به سوى نتيجه خوب و سعيد هدايت نمى‏كند.

و در اين آيه اشاره‏اى است به اينكه تنها و تنها ملاك در سعادت و شقاوت انسان پيروى حق و پيروى باطل است، علتش هم اين است كه حق به خدا انتساب دارد و باطل هيچ ارتباط و انتسابى به خدا ندارد.

﴿كَذَلِكَ يَضْرِبُ اَللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ‏﴾ يعنى خداوند اوصاف آنان را عينا همان طور

كه هست برايشان بيان مى‏كند. و اگر اسم اشاره‏اى را به كار برده كه مخصوص دور است براى بزرگداشت مثلى است كه زده.

اضلال اعمالاصلاح بالسیئاتحقباطلابطال اعمال.ایمان به نازل بر محمد.الحق من ربهم.ما نزل على محمد.اصلح بالهم.کفر سیئات.

امر به كشتن بسيار كفار در رويارويى و جنگ با آنها، و سپس اسير گرفتن آنان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَإِذَا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ اَلرِّقَابِ...﴾

اين آيه نتيجه‏گيرى از سه آيه قبل است كه مؤمن و كافر را وصف مى‏كند، گويا فرموده: وقتى مؤمنين اهل حق باشند، و خدا آن انعامها را به ايشان بكند، و كفار، اهل باطل باشند، و خدا اعمالشان را خنثى و گمراه كند، پس مؤمنين بايد در هنگام برخورد با صف كفار با ايشان قتال كنند و اسير بگيرند تا حق كه هدف مؤمنين است زنده شود و زمين از لوث باطلى كه مسير كفار است پاك گردد.

پس مراد از «لقاء» در جمله‏ ﴿فَإِذَا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ اَلرِّقَابِ‏﴾ برخورد با كفار است در جنگ. و كلمه «ضرب الرقاب» مفعول مطلق است كه در جاى فعل خود نشسته و عاملش در تقدير است، و تقدير جمله «فاضربوا ضرب الرقاب» است، يعنى گردنهايشان را بزنيد زدنى كشنده، چون آسانترين و سريع‏ترين راه كشتن دشمن، زدن گردن آنها است.

﴿حَتَّى إِذَا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا اَلْوَثَاقَ﴾ در مجمع البيان گفته: كلمه «اثخان» به معناى بسيار كشتن، و غلبه و قهر بر دشمن است، و از همين جهت گفته مى‏شود: «اثخنه المرض» ،يعنى مرضش شديد شد و «اثخنه الجراح» يعنى زخمهاى كارى او بسيار است‏.

و در مفردات گفته: «وثقت به، أثق، ثقة» به معناى اين است كه من دل به او دادم، و به او اعتماد و اطمينان دارم. «اوثقته» به معناى اين است كه او را بستم «وثاق» به فتحه واو، همچنين «وثاق» به كسره واو، دو اسمند براى وسيله‏هايى كه با آنها چيزى را مى‏بندند.

و كلمه «حتى» غايت گردن زدن را معين مى‏كند. و معناى جمله چنين است: با كفار آن قدر قتال بكنيد تا قتل در آنان زياد شود، آن وقت مشغول به اسير گرفتن و بستن دست و پاى اسراء شويد. پس مراد از «شد وثاق» اسير گرفتن و محكم بستن آنان است، در نتيجه آيه شريفه در اينكه اسير گرفتن را بعد از اثخان قرار داده، در معناى آيه‏ ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ‏﴾ است كه مى‏فرمايد هيچ پيغمبرى حق ندارد اسير بگيرد، مگر وقتى كه در زمين غالب شود.

﴿فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً﴾ يعنى بعد از آنكه اسيرشان كرديد يا بر آنان منت نهاده آزادشان مى‏كنيد يا فديه مى‏گيريد، يعنى با گرفتن مال و يا آزادى اسيرانى كه در دست آنان داريد، ايشان را آزاد مى‏كنيد.

﴿حَتَّى تَضَعَ اَلْحَرْبُ أَوْزَارَهَا‏﴾ «اوزار حرب» به معناى سنگينى‏هاى جنگى يعنى اسلحه‏اى است كه جنگجويان با خود حمل مى‏كنند، و مراد از وضع آن، بطور كنايه تمام شدن جنگ است.

پس، از آنچه در معناى آيه گذشت خواننده عزيز به اشكالى كه متوجه گفتار بعضى‏ از مفسرين هست متوجه مى‏شود، و آن گفتار اين است كه: آيه مورد بحث ناسخ آيه شريفه‏ ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ است چون سوره مورد بحث بعد از سوره انفال نازل شده پس ناسخ آن است.

و اشكال اين است كه: بين دو آيه منافاتى نيست، براى اينكه آيه سوره انفال از اسير گرفتن قبل از اثخان نهى مى‏كند، و آيه مورد بحث به اسير گرفتن بعد از اثخان امر مى‏نمايد.

و همچنين اشكالى كه متوجه گفتار بعضى‏ ديگر است كه گفته‏اند: جمله‏ ﴿فَشُدُّوا اَلْوَثَاقَ...‏﴾ به وسيله آيه شريفه‏ ﴿فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ﴾ نسخ شده، گويا پنداشته‏اند هر جا عامى بعد از خاصى وارد شود ناسخ آن خاص خواهد بود، نه مخصص، در حالى كه حق مطلب خلاف آن است كه اگر كسى بخواهد دليلش را ببيند بايد به علم اصول مراجعه كند، و در آيه شريفه مباحثى مربوط به علم فقه هست كه جايش در همانجا است.

كلمه «ذلك» به معناى «مطلب چنين است» مى‏باشد، يعنى حكم خدا همان است كه در آيه گفته شد.

﴿وَ لَوْ يَشَاءُ اَللَّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ‏﴾ ضمير جمع به كفار برمى‏گردد، يعنى اگر خدا بخواهد از كفار انتقام مى‏گيرد، هلاكشان مى‏كند، شكنجه‏شان مى‏دهد، بدون اينكه دستور به قتال با ايشان را بدهد.

﴿وَ لَكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ﴾ اين جمله استدراك و استثناء مانندى است از مشيت انتقام، مى‏فرمايد اگر خدا بخواهد از ايشان انتقام مى‏گيرد، الا اينكه هنوز نخواسته بگيرد،

بلكه دستورتان داده كه كارزار كنيد تا شما را به وسيله يكديگر امتحان كند، مؤمنين را به وسيله كفار بيازمايد و به جنگ با آنان وادار سازد، تا معلوم شود چه كسى اطاعت كرده و رنج جنگ را به خاطر امر خدا تحمل مى‏كند، و چه كسى عصيان مى‏ورزد. و كفار را هم به وسيله مؤمنين امتحان كند تا معلوم شود اهل شقاوت كيست، و موفق به توبه و بازگشت از باطل بسوى حق كيست؟

با اين بيان روشن شد كه جمله‏ ﴿لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ‏﴾ تعليل حكم در آيه است. و خطاب در «بعضكم» به مجموع مؤمنين و كفار است، ولى روى سخن با مؤمنين است.

﴿وَ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾ اين گفتار در سياق شرط و حكم در آن عمومى است، مى‏فرمايد: كسانى كه در راه خدا و در جهاد و قتال با دشمنان دين كشته مى‏شوند، اعمال صالحشان كه در راه خدا انجام داده‏اند هرگز باطل نمى‏شود.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ‏﴾ ، شهيدان در جنگ احد است. ليكن اين سخن تخصيصى است بدون دليل و سياق آيه همانطور كه گفتيم عمومى است.

ضرب الرقاباسیرمنفداءحربضرب الرقاب.مواجهه با کفار.اهل حق در برابر باطل.

معناى اينكه خداوند كسانى را كه در راه او كشته شدند هدايت و اصلاح بال مى‏نمايد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بَالَهُمْ‏﴾

ضمير جمع به‏ ﴿اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ...﴾ برمى‏گردد، در نتيجه آيه شريفه و آيه بعدش در مقام بيان حال شهداء بعد از شهادتشان مى‏باشد كه مى‏فرمايد: به زودى خداى تعالى ايشان را بسوى منازل سعادت و كرامت هدايت نموده، با مغفرت و عفو از گناهانشان، حالشان را اصلاح مى‏كند و شايسته دخول در بهشت مى‏شوند.

و وقتى اين آيه را با آيه‏ ﴿وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ‏﴾ ضميمه كنيم، معلوم مى‏شود مراد از اصلاح بال كشته شدگان راه خدا، زنده كردن ايشان است به حياتى طيب كه شايسته‏شان كند براى حضور در نزد پروردگارشان، حياتى كه با كنار رفتن پرده‏ها حاصل مى‏شود.

در مجمع البيان گفته: علت اين كه در اين چند آيه دو بار از اصلاح بال سخن به ميان آمده اين است كه مراد از اولى اصلاح دل آنان در دين و دنيا و در دومى اصلاح حالشان در نعيم آخرت است، پس در حقيقت اولى سبب نعيم است، و دومى خود نعيم‏.

فرق بين وجه مرحوم طبرسى و وجهى كه ما بيان كرديم اين است كه: بنا به گفته ما، اصلاح بال دومى، نظير عطف تفسيرى است براى جمله‏ ﴿سَيَهْدِيهِمْ‏﴾ ، نه اصلاح در نعيم آخرت، و جمله‏ ﴿وَ يُدْخِلُهُمُ اَلْجَنَّةَ﴾ بنا به گفته او به منزله عطف تفسيرى است براى جمله ﴿وَ يُصْلِحُ بَالَهُمْ‏﴾ نه آنكه ما گفتيم كه اصلاح حال آنان قبل از دخول جنت است.

﴿وَ يُدْخِلُهُمُ اَلْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ﴾

اين جمله منتهى اليه هدايت ايشان است. و جمله‏ ﴿عَرَّفَهَا لَهُمْ‏﴾ حال از ﴿يُدْخِلُهُمُ﴾ است، يعنى به زودى ايشان را داخل بهشت مى‏كند در حالى كه بهشت را يا در دنيا و به وسيله وحى انبياء و يا به وسيله بشارت در هنگام قبض روح، يا در قبر، و يا در قيامت، و يا در همه اين مواقف به ايشان شناسانده باشد. اين آن معنايى است كه از سياق استفاده مى‏شود.

شهداهدایتاصلاح بالجنةعرفهاقتل فى سبیل الله.هدایت پس از شهادت.اصلاح بال.دخول جنت.مغفرت شهدا.

بحث روايتى (رواياتى در باره اسير گرفتن كفار، و شان نزول آيه: ﴿وَ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ...﴾)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن مردويه از على (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: سوره محمد آيه‏اى است در ما و آيه‏اى است در بنى اميه‏.

مؤلف: قمى هم در تفسير خود از پدرش از بعضى اصحاب اماميه از امام صادق (علیه السلام) مثل آن را روايت كرده‏.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿فَإِذَا لَقِيتُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ اَلرِّقَابِ...‏﴾ گفته:از ائمه هدى (علیه السلام) روايت شده كه اسيران جنگى دو جورند: گروهى قبل از تمام شدن جنگ دستگير مى‏شوند با اينكه هنوز تنور جنگ داغ است، امام مسلمين در باره آنان اختيار دارد، اگر خواست به قتل مى‏رساند و اگر خواست يك دست و يك پايشان را به طور عكس قطع نموده رهايشان مى‏كند، تا در اثر خونريزى بميرند ولى نمى‏تواند بدون عوضى و يا با گرفتن عوض رهايشان كند.

قسم دوم از اسيران آنهايند كه بعد از تمام شدن جنگ اسير مى‏شوند كه امام مسلمين در باره آنان اختيار بيشترى دارد، هم مى‏تواند بدون گرفتن فداء آزادشان كند و هم مى‏تواند فداء پولى و يا انسانى بگيرد، و هم مى‏تواند آنها را برده كند، و هم مى‏تواند گردن بزند. و در

هر دو حال اگر مسلمان شدند تمامى آن شكنجه‏ها ساقط شده، حكمشان حكم مسلمين خواهد بود.

مؤلف: كافى هم حديثى به اين معنا از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده‏.

و در الدر المنثور است كه ابن منذر از ابن جريح روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾ گفته اين آيه در باره كسانى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شده كه در جنگ احد كشته شدند.

مؤلف: خواننده گرامى به ياد دارد كه گفتيم آيه عام است، اينك باز مى‏گوييم سياق استقبال در ﴿سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بَالَهُمْ‏﴾ ، تنها با عموميت سازگار است، نه با شهدايى خاص. پس، از آيه شريفه برمى‏آيد كه در صدد بيان يك قاعده كلى است.

اين نيز روايت شده كه آيه‏ ﴿حَتَّى إِذَا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا اَلْوَثَاقَ...‏﴾ ناسخ آيه‏ ﴿مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرىَ حَتَّى يُثْخِنَ...﴾ است. و نيز روايت شده كه جمله‏ ﴿فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏﴾ ناسخ آيه‏ ﴿فَشُدُّوا اَلْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً﴾ است‏. و خواننده محترم در سابق توجه فرموده كه اصلا نسخى در كار نيست.

روایتبنی‌امیهاسیراثخانشان نزولاحکام اسیر.روایت فینا و بنی امیه.قتال کفار.

نصرت مؤمنان و ولایت الهی و مثل بهشت متقین آیات ۷–۱۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را در یاری خدا، مولا بودن او برای مؤمنان، و وصف جنت و آتش یکجا می‌خواند.

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَنصُرُوا۟ ٱللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، اگر خدا را يارى كنيد ياريتان مى‌كند و گامهايتان را استوار مى‌دارد.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَتَعْسًۭا لَّهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمَٰلَهُمْ
و كسانى كه كفر ورزيدند، نگونسارى بر آنان باد؛ و [خدا] اعمالشان را برباد داد.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا۟ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَٰلَهُمْ
اين بدان سبب است كه آنان آنچه را خدا نازل كرده است خوش نداشتند، و [خدا نيز] كارهايشان را باطل كرد.
۞ أَفَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ دَمَّرَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ ۖ وَلِلْكَٰفِرِينَ أَمْثَٰلُهَا
مگر در زمين نگشته‌اند، تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنها بودند به كجا انجاميده است؟ خدا زير و زبرشان كرد و كافران را نظاير [همين كيفرها در پيش‌] است.
ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ مَوْلَى ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَأَنَّ ٱلْكَٰفِرِينَ لَا مَوْلَىٰ لَهُمْ
چرا كه خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‌اند، ولى كافران را سرپرست [و يارى‌] نيست.
إِنَّ ٱللَّهَ يُدْخِلُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ ٱلْأَنْعَٰمُ وَٱلنَّارُ مَثْوًۭى لَّهُمْ
خدا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند، در باغهايى كه از زير [درختان‌] آنها نهرها روان است درمى‌آورد، و [حال آنكه‌] كسانى كه كافر شده‌اند، [در ظاهر] بهره مى‌برند و همان گونه كه چارپايان مى‌خورند، مى‌خورند، و[لى ]جايگاه آنها آتش است.
وَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ هِىَ أَشَدُّ قُوَّةًۭ مِّن قَرْيَتِكَ ٱلَّتِىٓ أَخْرَجَتْكَ أَهْلَكْنَٰهُمْ فَلَا نَاصِرَ لَهُمْ
و بسا شهرها كه نيرومندتر از آن شهرى بود كه تو را [از خود] بيرون راند، كه ما هلاكشان كرديم و براى آنها يار [و ياورى‌] نبود.
أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍۢ مِّن رَّبِّهِۦ كَمَن زُيِّنَ لَهُۥ سُوٓءُ عَمَلِهِۦ وَٱتَّبَعُوٓا۟ أَهْوَآءَهُم
آيا كسى كه بر حجتى از جانب پروردگار خويش است، چون كسى است كه بدى كردارش براى او زيبا جلوه داده شده و هوسهاى خود را پيروى كرده‌اند؟
مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۖ فِيهَآ أَنْهَٰرٌۭ مِّن مَّآءٍ غَيْرِ ءَاسِنٍۢ وَأَنْهَٰرٌۭ مِّن لَّبَنٍۢ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُۥ وَأَنْهَٰرٌۭ مِّنْ خَمْرٍۢ لَّذَّةٍۢ لِّلشَّٰرِبِينَ وَأَنْهَٰرٌۭ مِّنْ عَسَلٍۢ مُّصَفًّۭى ۖ وَلَهُمْ فِيهَا مِن كُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِ وَمَغْفِرَةٌۭ مِّن رَّبِّهِمْ ۖ كَمَنْ هُوَ خَٰلِدٌۭ فِى ٱلنَّارِ وَسُقُوا۟ مَآءً حَمِيمًۭا فَقَطَّعَ أَمْعَآءَهُمْ
مَثَل بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [چون باغى است كه‌] در آن نهرهايى است از آبى كه [رنگ و بو و طعمش‌] برنگشته؛ و جويهايى از شيرى كه مزه‌اش دگرگون نشود؛ و رودهايى از باده‌اى كه براى نوشندگان لذتى است؛ و جويبارهايى از انگبين ناب. و در آنجا از هر گونه ميوه براى آنان [فراهم‌] است و [از همه بالاتر] آمرزش پروردگار آنهاست. [آيا چنين كسى در چنين باغى دل‌انگيز] مانند كسى است كه جاودانه در آتش است و آبى جوشان به خوردشان داده مى‌شود [تا] روده‌هايشان را از هم فرو پاشد؟

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سياق اين آيات همان سياقى است كه آيات قبل داشتند.

سیاق

معناى اينكه فرمود: اگر خدا را يارى كنيد خدا ياريتان مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اَللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ﴾

اين آيه مؤمنين را تحريك مى‏كند به جهاد، و وعده نصرتشان مى‏دهد، در صورتى كه خدا را نصرت دهند. و منظور از «نصرت دادن به خدا» جهاد در راه خدا و تنها به منظور تاييد دين او و اعلاى كلمه حق است، نه اينكه جهاد كنند تا در زمين سرورى نمايند، و يا غنيمت به

چنگ آرند، و يا شجاعت و هنر خود را نشان دهند.

و مراد از اينكه فرمود: «خدا هم شما را يارى مى‏كند» اين است كه اسباب غلبه بر دشمن را برايتان فراهم مى‏سازد، مثلا ترسى از شما در دل كفار مى‏اندازد، و امور را عليه كفار و به نفع شما جارى مى‏كند و دلهاى شما را محكم و شجاع مى‏سازد. بنابراين، عطف‏ ﴿يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ‏﴾ بر نصرت، عطف خاص بر عام مى‏شود. و اگر تثبيت را اختصاص به «اقدام» داد و در بين انواع نصرت، فقط ثبات قدم را كه كنايه‏اى است از تشجيع و تقويت دلها ذكر كرد براى اين است كه تقويت دلها روشن‏ترين مصاديق نصرت است.

﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾

اينكه دنبال ذكر حال مؤمنين و نصرت ايشان، حال كفار را ذكر مى‏كند، براى مقايسه بين حال دو طايفه است.

و كلمه «تعس» به معناى سقوط انسان و افتادن با صورت و به همين حال ماندن است. در مقابل آن «انتعاش» است كه به معناى سر پا ايستادن و بدين وجه نيفتادن است.

پس معناى «تعسا لهم» اين است كه كفار بيفتند اين قسم افتادن. و اين جمله و جمله بعدش نفرين بر كفار است، نظير جمله‏ ﴿قَاتَلَهُمُ اَللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ‏﴾ و آيه‏ ﴿قُتِلَ اَلْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ‏﴾، و ممكن است نفرين نباشد، بلكه بطور كنايه خبرى باشد از آينده كفار، و اينكه اثر اعمالشان خنثى خواهد شد، چون انسان عاجزترين هنگامش هنگامى است كه با صورت به زمين افتاده باشد.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ﴾

مراد از ﴿مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ‏﴾ قرآن شريف و شرايع و احكامى است كه خداى تعالى بر پيغمبرش نازل و خلق را مامور به اطاعت و انقياد از آن كرده، و كفار نسبت به آن كراهت داشته و از پيرويش استكبار ورزيدند.

و اين آيه كه معنايش روشن است مضمون آيه قبلى را تعليل مى‏كند.

﴿أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لِلْكَافِرِينَ أَمْثَالُهَا﴾

كلمه «دمر» ماضى از مصدر «تدمير» است كه به معناى هلاك كردن است.

مى‏گويند «دمره اللَّه» يعنى خدا او را هلاك كرد، و يا «دمر اللَّه عليه» يعنى خدا هر چه او داشت بر سرش خراب كرد، حتى خودش و خانواده و خانه و ملكش را. و بنابراين، عبارت «دمر عليه» به طورى كه ديگران هم گفته‏اند بليغ‏تر از عبارت «دمر» است. و ضمير در «امثالها» به كلمه «عاقبت» و يا عقوبتى كه از مفاد كلام استفاده مى‏شود برمى‏گردد.

و مراد از «كافرين» كفار عهد رسول خدا هستند، و معناى آيه اين است كه: اى محمد آنها كه به تو كفر مى‏ورزند امثال اين عقوبت‏ها و يا عاقبت‏ها را دارند. و اگر به امثال آنها تهديد كرده، با اينكه اگر عقوبتى نازل شود يكى است و مثل است نه امثال، براى اين بوده كه كفار در معرض عقوبتهاى بسيارى هستند، - دنيوى و اخروى - هر چند كه براى نابودى آنان به بيش از يكى نيازى نيست. ممكن هم هست مراد از «كافرين» مطلق كفار باشد و جمله مورد بحث از باب تاسيس قاعده باشد.

نصرتجهادتثبیت اقدامحبطکراهتنصرت خدا به معنای جهاد فی سبیل اللهخطاب یا ایها الذین آمنواکراهت از ما انزل اللهما انزل الله قرآن و شرایع

توضيح اينكه در تعليل نصرت مؤمنين و هلاكت كفار فرمود: خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ مَوْلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْكَافِرِينَ لاَ مَوْلىَ لَهُمْ‏﴾

كلمه «ذلك» اشاره به مطالب قبل يعنى نصرت مؤمنين و هلاكت و سوء عاقبت كفار است. و نبايد به اين سخن گوش داد كه بعضى‏ گفته‏اند اشاره است به ثبوت عاقبت و يا عقوبت امت‏هاى گذشته براى كفار اين زمان. و نه به اين قول كه گفته‏اند تنها اشاره است به نصرت مؤمنين. براى اينكه آيه شريفه متعرض حال مؤمنين و كفار هر دو است.

و كلمه «مولى» ،گويا مصدر ميمى باشد و معناى وصفى از آن اراده شده باشد كه در نتيجه به معناى «ولى» مى‏شود، چون مولى بر مالك برده اطلاق مى‏شود، زيرا در امور برده ولايت دارد، و بر ناصر هم اطلاق مى‏شود، چون در امور منصور دخل و تصرف مى‏كند، و به آن امور قوت و جان مى‏دهد. و خداى سبحان هم از اين جهت مولى است كه مالك بندگان و امور آنان در صراط تكوين است و هم مدبر آن امور است و هر جور بخواهد تدبير مى‏كند، مى‏فرمايد: ﴿مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاَ شَفِيعٍ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ رُدُّوا إِلَى اَللَّهِ مَوْلاَهُمُ اَلْحَقِّ‏﴾ و هم از اين جهت كه مدبر امور بندگان در صراط سعادت است، ايشان را به سوى سعادتشان و به سوى بهشت هدايت مى‏نمايد و به اعمال صالح موفقشان مى‏كند و بر دشمنان ياريشان مى‏دهد. و مولويت به معناى دومى مختص به مؤمنين است، چون تنها ايشانند كه در

راه عبوديت و پيروى خواسته‏هاى خدا قرار دارند، نه كفار.

مؤمنين، ولى و مولايى دارند كه خداى سبحان است، هم چنان كه فرموده: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اَللَّهَ مَوْلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ و نيز فرموده: ﴿اَللَّهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾ و اما كفار بت‏ها و يا ارباب را مولاى خود گرفتند، در نتيجه همانها مولاى ايشانند، البته مولاى خيالى، هم چنان كه قرآن بر اساس اين خيال باطل آنان، به نوعى تهكم و تمسخر فرموده: ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ اَلطَّاغُوتُ﴾ و بر اساس واقع و حقيقت امر، اين ولايت خيالى را نفى نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ أَنَّ اَلْكَافِرِينَ لاَ مَوْلىَ لَهُمْ‏﴾ آن گاه ولايت آنها را بطور مطلق، يعنى هم در تكوين و هم در تشريع نفى نموده مى‏فرمايد: ﴿أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ فَاللَّهُ هُوَ اَلْوَلِيُّ﴾ و نيز فرموده: ﴿إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ‏﴾.

پس معناى آيه اين است كه: يارى خدا از مؤمنين و تثبيت اقدام آنان و خذلان كفار و اضلال اعمال آنان و عقوبتشان همه به اين علت بود كه خدا مولاى مؤمنين و ولى ايشان است، و كفار مولايى كه ياريشان كند و اعمالشان را بسوى هدف هدايت كند و از عقوبت خدا نجاتشان دهد ندارند.

از آنچه گفتيم ضعف اين نظريه روشن شد كه بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «مولى» در آيه تنها به معناى ناصر است نه مالك، چون اگر به معناى مالك هم باشد، با آيه: ﴿وَ رُدُّوا إِلَى اَللَّهِ مَوْلاَهُمُ اَلْحَقِّ‏﴾ منافات خواهد داشت، و دليل ضعف آن روشن است.

﴿إِنَّ اَللَّهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهَارُ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ اَلْأَنْعَامُ وَ اَلنَّارُ مَثْوىً لَهُمْ﴾

در اين آيه بين دو طائفه مقايسه شده. و اثر ولايت خدا براى مؤمنين و نيز عدم ولايتش براى كفار از حيث عاقبت و آخرت بيان شده است، مى‏فرمايد مؤمنين داخل بهشت شده، كفار مقيم در آتش خواهند گشت.

و در اين كلام به منشا آثارى كه ذكر كرده بود اشاره فرموده، چون هر يك از دو طائفه را به بيانى كه مناسب حالش باشد توصيف كرده. در اشاره به صفت مؤمنين فرموده: ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ‏﴾ و در وصف كفار فرموده: ﴿يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ اَلْأَنْعَامُ﴾ و با اين دو وصف متقابل هم فهمانده مؤمنين در زندگى دنيايى خود رشد مى‏يابند، و چون به خدا ايمان دارند و اعمال صالح مى‏كنند، هر چه مى‏كنند درست و حق است، پس راه رشد را طى كرده، به وظائف انسانيت عمل كرده‏اند. و اما كفار عنايتى به اين كه به حق برسند ندارند و دلهايشان هيچ اعتنايى به وظائف انسانيت ندارد، بلكه تمام همشان شكم و شهوتشان است و سرگرم لذت‏گيرى از زندگى دنياى كوتاه مدت‏اند و مانند چارپايان مى‏خورند و غير از اين آرزو و هدفى ندارند.

پس اين مؤمنين در تحت ولايت خدا هستند، چون راهى را پيش گرفته‏اند كه خدايشان خواسته و به سوى آن هدايتشان كرده، و به همين جهت در آخرت داخل بهشتى مى‏شوند كه از دامنه آن نهرها جارى است. و اما آن دسته ديگر - يعنى كفار - هيچ وليى ندارند و به خودشان واگذار شده‏اند و به همين جهت جايگاه و منزلشان آتش است.

و اگر خداى تعالى داخل شدن مؤمنين در بهشت را به خود نسبت داده، اما منزل كردن كفار در آتش را به خود نسبت نداده، براى اين است كه حق ولايت مذكور چنين اقتضاء مى‏كرده. آرى خداى تعالى عنايت خاصى به اولياء خود دارد. اما آنهايى كه از تحت ولايت او بيرون شده‏اند كارى به كارشان ندارد، در هر وادى هلاك مى‏شوند بشوند.

﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِيَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْيَتِكَ اَلَّتِي أَخْرَجَتْكَ أَهْلَكْنَاهُمْ فَلاَ نَاصِرَ لَهُمْ‏﴾

مراد از «قريه» اهل قريه است، چون مى‏فرمايد «ايشان را هلاك كرديم» و مراد از قريه‏اى كه پيغمبر را بيرون كرد مكه است.

اين آيه شريفه قلب رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تقويت و اهل مكه را تهديد و تحقير مى‏كند، مى‏فرمايد خداى تعالى قريه‏هاى بسيارى را هلاك كرده كه مردمش بسيار از مردم مكه نيرومندتر بودند، با اين حال ياورى پيدا نشد كه ياريشان كند.

﴿أَ فَمَنْ كَانَ عَلىَ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اِتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ﴾

سياقى كه گفتيم حال مؤمنين را با حال كفار مقايسه مى‏كند، دلالت دارد بر اينكه مراد از آنهايى كه بينه‏اى از پروردگار خود دارند، مؤمنين هستند. پس مراد از اينكه بر بينه‏اى از پروردگار خود هستند، اين است كه دليلى روشن از پروردگار خود دارند كه عقائدشان را

يقينى كرده، و آن عبارت است از حجت برهانى. پس مؤمنين همواره پيرو حجت قطعى هستند، حجتى كه راه و روش صحيح را براى انسان بيان مى‏كند، انسانى كه بايد عقل را به كار بسته و حق را پيروى كند.

و اما آنها كه كافر شدند، دلداده اعمال زشت خود شدند، چون شيطان آن اعمال را در نظرشان جلوه داده و دلهايشان را ربوده. و چقدر فرق است بين آنان و بين مؤمنين.

مولیولایتمؤمنکافرطاغوتمولای مؤمنان و بی‌مولا بودن کفارایمان و عمل صالحکافران لا مولى لهماولیاء طاغوتپیروی مؤمنان از حجت قطعی

وصف بهشتى كه متقين بدان وعده داده شده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ...﴾

در اين جمله بين دو فريق از نظر مال كارشان فرق گذاشته و در حقيقت همان بيان گذشته‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا...‏﴾ را توضيح مى‏دهد. پس در حقيقت اين آيه توضيح و تفصيل آن آيه است.

﴿مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ﴾ كلمه «مثل» بطورى كه گفته‏اند به معناى صفت است، يعنى صفت بهشتى كه خدا به متقين وعده داده كه در آن داخلشان كند چنين و چنان است. و چه بسا از مفسرين‏ كلمه مذكور را حمل بر همان معناى معروفش كرده و از آن استفاده كرده‏اند كه بهشت رفيع‏تر و درجه‏اش اعلاى از آن است كه بتوان با زبان و توصيف برايش حد معين كرد. و لفظ، تنها مى‏تواند با آوردن مثل، ذهن را به نوعى به آن نزديك كند، هم چنان كه آيه‏ ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ‏﴾، به اين معنا اشاره كرده است.

در آيه مورد بحث عبارت «آنها كه ايمان آورده و اعمال صالح كردند» كه در آيه قبلى بود، به عبارت «متقون» تبديل شده، تبديل لازم از ملزوم، چون تقوى و پرهيز از خدا مستلزم ايمان و اعمال صالح است.

﴿فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ‏﴾ يعنى آبى كه با زياد ماندنش بو و طعم خود را از دست نمى‏دهد. ﴿وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ﴾ نهرهايى از شير كه مانند شير دنيا طعمش تغيير نمى‏كند. ﴿وَ أَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ‏﴾ يعنى نهرهايى از خمر كه براى نوشندگان لذت بخش است. و كلمه «لذة» يا صفت مشبهه مؤنث و وصف خمر است و يا مصدرى است كه به وسيله آن، خمر با مبالغه توصيف شده است و يا مضافى از آن در تقدير است، كه تقدير آن «من خمر ذات لذة» مى‏باشد. ﴿وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى‏﴾ ، يعنى عسل خالص و بدون موم و لرد و خاشاك و ساير چيزهايى كه در عسل دنيا هست و آن را فاسد و معيوب مى‏كند، «و

﴿لَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِّ اَلثَّمَرَاتِ‏﴾» در اين جمله مطلب را عموميت مى‏دهد.

﴿وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ‏﴾ آمرزشى كه تمامى گناهان و بديها را محو مى‏كند و ديگر عيش آنها به هيچ كدورتى مكدر و به هيچ نقصى منقص نيست. و در تعبير از خدا به كلمه «ربهم» اشاره است به اينكه رحمت خدا و رأفت الهيه‏اش سراپاى آنان را فرا گرفته.

﴿كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي اَلنَّارِ﴾ در اين جمله يكى از دو طرف قياس حذف شده، تقديرش اين است كه: آيا كسى كه داخل چنين بهشتى مى‏شود، مثل كسى است كه او جاودانه در آتش است. و نوشيدنيشان آبى است بسيار بسيار داغ كه روده‏هايشان را تكه تكه مى‏كند و اندرونشان را بعد از نوشيدن مى‏سوزاند؟ و نوشيدنشان هم به كراهت و جبر است، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ سُقُوا مَاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ‏﴾ . بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: جمله‏ ﴿كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ...‏﴾ بيانى است براى جمله قبلى كه مى‏فرمود: ﴿كَمَنْ زُيِّنَ...﴾ ولى اين نظريه درست نيست.

جنتمتقینانهارنارحمیممثل الجنة للمتقینوعده به متقینخلود در نار و ماء حمیممغفرة من ربهم

بحث روايتى (چند روايت در ذيل آيه: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ‏﴾ و بعضى آيات گذشته ديگر)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ﴾ مى‏گويد: امام ابى جعفر فرمود: يعنى از آنچه كه خدا در حق على (علیه السلام) نازل كرده كراهت دارند.

و نيز در همان تفسير است كه در ذيل جمله «﴿كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ‏﴾» از بعضى نقل كرده كه گفته‏اند: منظور منافقين هستند. و اين مطلب از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت شده‏.

مؤلف: احتمال دارد هر دو روايت از باب تطبيق مصداق بر كلى باشد.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي اَلنَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ﴾ گفته: كسى كه در چنين بهشتى قرار دارد، مثل كسى نيست كه در چنين آتشى هست، هم چنان كه دشمن خدا مثل ولى خدا نيست‏.

روایتتطبیقولایتمنافقینتطبیق ما انزل الله بر حق علیتطبیق زینت سوء عمل بر منافقین

منافقان بیمار دل: استماع بی‌فقه، اشراط ساعت، جهاد و سیما آیات ۱۶–۳۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱۶-۳۲ محمد: مستمعان مهرخورده، هدایت‌یافتگان، اشراط قیامت، مرض قلب در قتال، ارتداد و شناخت به لحن قول.

وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتَّىٰٓ إِذَا خَرَجُوا۟ مِنْ عِندِكَ قَالُوا۟ لِلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ مَاذَا قَالَ ءَانِفًا ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ طَبَعَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَٱتَّبَعُوٓا۟ أَهْوَآءَهُمْ
و از ميان [منافقان‌] كسانى‌اند كه [در ظاهر] به [سخنان‌] تو گوش مى‌دهند، ولى چون از نزد تو بيرون مى‌روند، به دانش يافتگان مى‌گويند: «هم اكنون چه گفت؟» اينان همانانند كه خدا بر دلهايشان مهر نهاده است و از هوسهاى خود پيروى كرده‌اند.
وَٱلَّذِينَ ٱهْتَدَوْا۟ زَادَهُمْ هُدًۭى وَءَاتَىٰهُمْ تَقْوَىٰهُمْ
و[لى‌] آنان كه به هدايت گراييدند [خدا] آنان را هر چه بيشتر هدايت بخشيد و [توفيق‌] پرهيزگارى‌شان داد.
فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا ٱلسَّاعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةًۭ ۖ فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا ۚ فَأَنَّىٰ لَهُمْ إِذَا جَآءَتْهُمْ ذِكْرَىٰهُمْ
آيا [كافران‌] جز اين انتظار مى‌برند كه رستاخيز به ناگاه بر آنان فرا رسد؟ و علامات آن اينك پديد آمده است. پس اگر [رستاخيز] بر آنان دررسد، ديگر كجا جاى اندرزشان است؟
فَٱعْلَمْ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ وَٱسْتَغْفِرْ لِذَنۢبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَمَثْوَىٰكُمْ
پس بدان كه هيچ معبودى جز خدا نيست؛ و براى گناه خويش آمرزش جوى؛ و براى مردان و زنان با ايمان [طلب مغفرت كن‌]؛ و خداست كه فرجام و م‌آل [هر يك از] شما را مى‌داند.
وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌۭ ۖ فَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌۭ مُّحْكَمَةٌۭ وَذُكِرَ فِيهَا ٱلْقِتَالُ ۙ رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَأَوْلَىٰ لَهُمْ
و كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «چرا سوره‌اى [در باره جهاد] نازل نمى شود؟» اما چون سوره‌اى صريح نازل شد و در آن نام كارزار آمد، آنان كه در دلهايشان مرضى هست، مانند كسى كه به حال بيهوشى مرگ افتاده به تو مى‌نگرند.
طَاعَةٌۭ وَقَوْلٌۭ مَّعْرُوفٌۭ ۚ فَإِذَا عَزَمَ ٱلْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا۟ ٱللَّهَ لَكَانَ خَيْرًۭا لَّهُمْ
[ولى‌] فرمان‌پذيرى و سخنى شايسته برايشان بهتر است. و چون كار به تصميم كشد، قطعاً خير آنان در اين است كه با خدا راست‌[دل‌] باشند.
فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِن تَوَلَّيْتُمْ أَن تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوٓا۟ أَرْحَامَكُمْ
پس [اى منافقان،] آيا اميد بستيد كه چون [از خدا] برگشتيد [يا سرپرست مردم شديد] در [روى‌] زمين فساد كنيد و خويشاونديهاى خود را از هم بگسليد؟
أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَىٰٓ أَبْصَٰرَهُمْ
اينان همان كسانند كه خدا آنان را لعنت نموده و [گوش دل‌] ايشان را ناشنوا و چشمهايشان را نابينا كرده است.
أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَآ
آيا به آيات قرآن نمى‌انديشند؟ يا [مگر] بر دلهايشان قفلهايى نهاده شده است؟
إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرْتَدُّوا۟ عَلَىٰٓ أَدْبَٰرِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلْهُدَى ۙ ٱلشَّيْطَٰنُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ
بى‌گمان، كسانى كه پس از آنكه [راه‌] هدايت بر آنان روشن شد [به حقيقت‌] پشت كردند، شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت.
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا۟ لِلَّذِينَ كَرِهُوا۟ مَا نَزَّلَ ٱللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ ٱلْأَمْرِ ۖ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ
چرا كه آنان به كسانى كه آنچه را خدا نازل كرده خوش نمى‌داشتند، گفتند: «ما در كار [مخالفت‌] تا حدودى از شما اطاعت خواهيم كرد.» و خدا از همداستانى آنان آگاه است.
فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَٰرَهُمْ
پس چگونه [تاب مى‌آورند] وقتى كه فرشتگان [عذاب‌]، جانشان را مى‌ستانند و بر چهره و پشت آنان تازيانه مى‌نوازند؟
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ ٱتَّبَعُوا۟ مَآ أَسْخَطَ ٱللَّهَ وَكَرِهُوا۟ رِضْوَٰنَهُۥ فَأَحْبَطَ أَعْمَٰلَهُمْ
زيرا آنان از آنچه خدا را به خشم آورده پيروى كرده‌اند و خرسنديش را خوش نداشتند؛ پس اعمالشان را باطل گردانيد.
أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ ٱللَّهُ أَضْغَٰنَهُمْ
آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟
وَلَوْ نَشَآءُ لَأَرَيْنَٰكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِيمَٰهُمْ ۚ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ ٱلْقَوْلِ ۚ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَٰلَكُمْ
و اگر بخواهيم، قطعاً آنان را به تو مى‌نمايانيم، در نتيجه ايشان را به سيماى [حقيقى‌]شان مى‌شناسى و از آهنگ سخن به [حال‌] آنان پى خواهى برد؛ و خداست كه كارهاى شما را مى‌داند.
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّىٰ نَعْلَمَ ٱلْمُجَٰهِدِينَ مِنكُمْ وَٱلصَّٰبِرِينَ وَنَبْلُوَا۟ أَخْبَارَكُمْ
و البته شما را مى‌آزماييم تا مجاهدان و شكيبايان شما را باز شناسانيم، و گزارشهاى [مربوط به‌] شما را رسيدگى كنيم.
إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَشَآقُّوا۟ ٱلرَّسُولَ مِنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلْهُدَىٰ لَن يَضُرُّوا۟ ٱللَّهَ شَيْـًۭٔا وَسَيُحْبِطُ أَعْمَٰلَهُمْ
كسانى كه كافر شدند و [مردم را] از راه خدا باز داشتند و پس از آنكه راه هدايت بر آنان آشكار شد، با پيامبر [خدا] در افتادند، هرگز به خدا گزندى نمى‌رسانند؛ و به زودى [خدا] كرده‌هايشان را تباه خواهد كرد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سياق اين آيات طبق سياق آيات قبلى جريان يافته و در آن متعرض حال كسانى شده كه منافق و بيمار دلند، و بعد از ايمان به كفر برمى‏گردند.

﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتَّى إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ قَالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ مَا ذَا قَالَ آنِفاً...‏﴾

كلمه «آنفا» اسم فاعل است كه بنا بر ظرفيت منصوب شده. ممكن هم هست نصب آن از اين جهت باشد كه مفعول فيه قرار گرفته و معناى آن «لحظه‏اى قبل از اين لحظه» است. بعضى‏ گفته‏اند: معناى «آنفا» همين ساعت است. به هر حال اين كلمه از واژه «انف - بينى» گرفته شده.

و ضمير در جمله‏ ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ﴾ به كفار برمى‏گردد. و مراد از گوش دادنشان به رسول خدا گوش دادن به قرآن خواندن آن جناب و بياناتى است كه در اصول معارف و احكام دين داشته.

﴿حَتَّى إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ﴾ ضمير در «خرجوا» به كلمه «من - كسى كه» بر مى‏گردد و اگر آن را جمع آورده، به اعتبار معناى آن است، هم چنان كه اگر «يستمع» را مفرد آورده به اعتبار لفظ آن است. و استفهام در جمله‏ ﴿مَا ذَا قَالَ آنِفاً‏﴾ به قول بعضى‏ براى به دست آوردن حقيقت مطلب است، چون آنها غرق در كبر و غرور و پيروى هواهاى خود بودند و اين هواها نمى‏گذاشت سخن حق را بفهمند، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿فَمَا لِهَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ لاَ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً‏﴾. بعضى‏ هم گفته‏اند: استفهام به منظور استهزاء است.بعضى‏ گفته‏اند: براى تحقير است، تو گويى سخن حق در نظرشان پر از اباطيل بوده و اصلا معناى درستى نداشته. و براى هر يك از اين سه قول وجهى است.

﴿أُولَئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللَّهُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ﴾ اين جمله در مقام معرفى كفار است، و جمله ﴿وَ اِتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ‏﴾ تعريفى ديگر و به منزله عطف تفسير است براى تعريف اول و از آن بر مى‏آيد كه در حقيقت معناى پيروى هواها، إمارت و فرماندهى طبع بر قلب و عقل است، پس قلبى كه محكوم طبع نبوده و بر طهارت فطرى و اصلى خود باقى مانده باشد، در فهم معارف دينى و حقائق الهى درنگى ندارد.

منافقطبعهویاستماعمنافق بیمار دلطبع علی قلوبهماتبعوا اهواءهم

اثر متفاوت استماع قرآن در كفار مهر بر دل خورده و در مؤمنان هدايت يافته‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلَّذِينَ اِهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدىً وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ﴾

مقابله‏اى كه بين اين آيه و آيه قبلى به چشم مى‏خورد، اين نكته را مى‏فهماند كه مراد از «اهتداء» معنايى است مقابل ضلالتى كه طبع در قلب ايجاد مى‏كند. پس اهتداء عبارتست از تسليم شدن و پيروى كردن هر حقى كه فطرت سالم به سوى آن هدايت مى‏كند، و زيادى هدايت در جمله «و هدايتشان را زياد كرد» عبارت است از اينكه خداى سبحان درجه ايمان او را بالا ببرد. در سابق هم گفتيم كه ايمان و هدايت مراتب مختلفى دارد و مراد از «تقوى» معنايى است مقابل پيروى هواها، كه به صورت پرهيز از محارم الهى و اجتناب از ارتكاب گناهان جلوه مى‏كند.

با اين بيان روشن شد كه زياد شدن هدايت مربوط به تكميل در ناحيه علم است، و دادن تقوى مربوط به ناحيه عمل است. و نيز با مقابله مذكور روشن مى‏شود كه اثر طبع بر دلها نتيجه نداشتن كمال علم و پيروى هواى نفس، و نتيجه فقدان عمل صالح و محروميت از آن است. و اين با بيان گذشته ما كه گفتيم جمله‏ ﴿وَ اِتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ‏﴾ به منزله عطف تفسيرى

است براى جمله‏ ﴿طَبَعَ اَللَّهُ...﴾ منافاتى ندارد.

﴿فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا...‏﴾

«نظر» كه مصدر «ينظرون» است به معناى انتظار است. و كلمه «أشراط» جمع «شرط» به معناى علامت است. و اصل در معناى شرط همان توقف است، چيزى كه هست از آنجايى كه وجود شرط علامت وجود مشروط است، كلمه مزبور را در معناى علامت نيز استعمال مى‏كنند، پس «اشراط قيامت» به معناى علامتهاى آنست.

و چون سياق آيه سياق تهكم است، بايد گفت كانه مردم در موقفى ايستاده‏اند كه يا از حق پيروى مى‏كنند و عاقبت به خير مى‏گردند، و يا منتظر قيامت هستند و به هيچ وظيفه‏اى عمل نمى‏كنند تا اين كه مشرف بر آن مى‏شوند آن گاه يقين به وقوعش پيدا نموده و متذكر مى‏شوند و ايمان آورده پيرو حق مى‏گردند. اما امروز گوششان بدهكار پيروى حق نيست و با هيچ محبت و موعظه و يا عبرتى خاضع نمى‏شوند. اما تذكرى كه بعد از وقوع قيامت برايشان دست مى‏دهد، هيچ سودى به حالشان ندارد، چون قيامت بدون اطلاع قبلى مى‏آيد. وقتى علامت‏هاى آن پيدا مى‏شود ديگر مهلتشان نمى‏دهد كه به دنبال آن تذكر و خضوع و ايمان، دست به عملى صالح زنند تا تذكرشان مايه سعادتشان شود. و وقتى قيامت برپا شود ديگر وقت عمل باقى نمانده، چون آن روز، روز جزاء است، نه روز عمل، هم چنان كه قرآن فرموده:

﴿يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ اَلْإِنْسَانُ وَ أَنَّى لَهُ اَلذِّكْرىَ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي‏﴾.

اهتداءهدیتقواطبعزادهم هدیاتاهم تقواهممقابل طبع و ضلال

مقصود از اشراط «علامات» قيامت و اينكه فرمود: علامت‏هاى قيامت آمده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

علاوه بر اين، اشراط و علامتهاى قيامت آمده و محقق شده. و شايد مراد از علامتهاى آن، خلقت انسان و دو نوع بودن آن - نوعى صلحاء و نوعى مفسدين، نوعى متقيان و نوعى فجار - باشد كه خود همين، قيامتى مى‏خواهد تا بين اين دو نوع جدايى بيندازد. يكى هم مرگ است كه آن نيز از اشراط وقوع قيامت است. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور از اينكه فرموده علامتهاى قيامت آمده ظهور رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه آخرين انبياء است و در عهد او، شق القمر كه يكى از علامتها است صورت گرفت، و يكى نزول قرآن است كه آخرين كتب آسمانى است.

اين آن معنايى است كه تدبر در آيه به دست مى‏دهد و به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد در عين اينكه جنبه اتمام حجت دارد حجتى برهانى نيز هست.

و بنابراين، كلمه «بغتة» حال از آمدن قيامت است كه آن را به منظور بيان واقع آورد، تا جمله‏ ﴿فَأَنَّى لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِكْرَاهُمْ﴾ را بر آن متفرع كند و از آن نتيجه بگيرد، نه اينكه قيد انتظار باشد تا معنا چنين شود: «كفار منتظر آنند كه قيامت ناگهان بيايد» .و به خاطر دفع همين توهم بود كه فرمود: ﴿إِلاَّ اَلسَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً‏﴾ و گر نه مى‏فرمود: «هل ينظرون الا أن تاتيهم الساعة بغتة» .

﴿فَأَنَّى لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِكْرَاهُمْ﴾ كلمه «انى» خبرى است كه قبل از مبتداء آمده و كلمه «ذكريهم» مبتدايى است كه مؤخر آمده. و جمله‏ ﴿إِذَا جَاءَتْهُمْ‏﴾ جمله‏اى است معترضه كه بين مبتداء و خبر فاصله شده. و معناى جمله اين است كه: چگونه مى‏توانند متذكر شوند بعد از آمدن قيامت؟ يعنى چگونه از تذكر خود در آن روز انتفاع مى‏برند، روزى كه عمل سودى ندارد و فقط روز جزاء است.

مفسرين‏ در معناى جمله‏هاى آيه و معناى مجموع آن جملات اقوالى مختلف دارند كه از نقل آن صرف نظر كرديم، اگر كسى بخواهد مى‏تواند به تفاسير مفصل مراجعه كند.

﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ...﴾

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اين آيه نتيجه‏اى است كه از همه آيات قبلى گرفته مى‏شود، يعنى از سعادت مؤمنين و شقاوت كفار. گويا فرموده: حال كه معلوم شد سعادت آن طائفه و شقاوت اين دسته چه دليلى دارد، پس نسبت به علمى كه به وحدانيت خداى سبحان دارى ثابت قدم باش. در نتيجه معناى «فاعلم» ، «ثابت در علم باش» است.

ممكن هم هست آيه شريفه تفريع بر دو آيه قبل باشد، يعنى آيه‏ ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ ... وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ‏﴾ كه مى‏فرمايد خداى تعالى مهر مى‏زند بر دلهاى مشركين و به حال خود رهايشان مى‏كند تا هر گناهى خواستند بكنند، و نسبت به كسانى كه به راه توحيد و ايمان به او هدايت يافته‏اند، عكس اين عمل را رفتار مى‏كند، پس گويا گفته شده: حال كه جريان بدين قرار است، پس توبه علمى كه به وحدانيت اله دارى تمسك بجوى و از گناهت و گناه زنان و مردان مؤمن امتت طلب مغفرت كن، تا از آنهايى نباشى كه خدا بر دلهايشان مهر زده و آنها را به سبب اين كه رهايشان كرده از نعمت تقوى محرومشان ساخته. مؤيد اين وجه ذيل آيه است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوَاكُمْ‏﴾ .

پس معناى جمله‏ ﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ به طورى كه سياق هم تاييدش مى‏كند،

اين است كه: تو به علمى كه نسبت به‏ ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ‏﴾ دارى تمسك بجوى و آن را رها نكن و براى گناهت طلب مغفرت كن. در سابق در معناى نسبت گناه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) توضيحى گذشت، و نيز به زودى در تفسير اول سوره فتح توضيحى در اين زمينه خواهد آمد.

﴿وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ﴾ اين جمله دستور مى‏دهد به رسول خدا كه براى مؤمنين و مؤمنات از امتش طلب مغفرت كند. و حاشا بر خداى تعالى كه دستور استغفار بدهد و آن استغفار را با مغفرت مواجه نسازد، دستور دعا بدهد و اجابت نكند.

اشراطساعتتوحیدعلامتاشراط الساعةفاعلم انه لا اله الا اللهذکراهمبغتة

معناى اينكه خدا متقلب و مثواى شما را مى‏داند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوَاكُمْ‏﴾ اين جمله، مطلب اول آيه كه مى‏فرمود: ﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ﴾ را تعليل مى‏كند و ظاهرا كلمه «متقلب» مصدر ميمى به معناى انتقال از حالى به حالى باشد، و همچنين كلمه «مثوى» به معناى مصدرى يعنى استقرار و سكونت باشد و مراد اين باشد كه خداى تعالى همه احوال شما را مى‏داند، هم حال دگرگونگى شما را، و هم ثباتتان را، هم حركتتان را، هم سكونتان را، پس چه بهتر كه بر دين توحيد ثابت باشيد و از او طلب مغفرت كنيد و بترسيد از اينكه مهر بر دلهايتان زده، مهارتان را به دست هواهايتان بسپارد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «متقلب» و «مثوى» تصرف در زندگى و دنيا و استقرار در آخرت است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «تقلب» به معناى تصرف در بيدارى، و «مثوى» به معناى محل خواب است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: تقلب، تصرف در معايش و كار و كسب، و مثوى استقرار در منازل است. ولى آنچه ما اختيار كرديم ظاهرتر و عمومى‏تر است.

﴿وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ لاَ نُزِّلَتْ سُورَةٌ...‏﴾

كلمه «لولا» به معناى كلمه «هلا - چرا» است، مى‏پرسند: چرا سوره‏اى نازل نشد و به اين وسيله اظهار رغبت مى‏كنند به اينكه سوره‏اى جديد نازل شود و تكاليفى جديد بياورد، تا امتثالش كنند. و مراد از «سوره محكمه» سوره‏اى است كه بيانش روشن و بدون تشابه باشد. و مراد از اينكه فرمود: «در آن قتال ذكر شود» ،اين است كه در آن به قتال امر شود.

و مراد از ﴿اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ مؤمنينى است كه ايمانشان ضعيف است، نه منافقين، چون آيه صريح است در اينكه اظهار كنندگان مذكور كه آن حرفها را زدند مؤمنين بوده‏اند، نه منافقين و نه اعم از مؤمنين و منافقين، چون عبارت‏ ﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا‏﴾ منافقين را شامل

نمى‏شود، مگر با نوعى مسامحه كه آن هم لايق به كلام خداى تعالى نيست. پس آيه مورد بحث نظير آيه‏ ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاَةَ وَ آتُوا اَلزَّكَاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ اَلْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ اَلنَّاسَ كَخَشْيَةِ اَللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً﴾ است كه در باره طائفه‏اى از مؤمنين مى‏فرمايد وقتى جهاد بر آنان واجب شد، مانند ساير مردم يا بيشتر بترس افتادند.

و معناى جمله‏ ﴿اَلْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ‏﴾ محتضرى است كه در سكرات مرگ قرار گرفته. و كلمه «غشيه» و «غشاوة» به معناى پوشاندن و پيچيدن چيزى در لفافه است، و چون با صيغه مجهول گفته مى‏شود «غشى على فلان» ،معنايش اين است كه فلانى در اثر عارضه‏اى فهمش از كار افتاد. و ﴿نَظَرَ اَلْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ‏﴾ نگاهى است كه محتضر به تو مى‏افكند بدون اينكه پلك را بهم زند.

در جمله‏ ﴿فَأَوْلىَ لَهُمْ﴾ احتمال دارد خبرى باشد از مبتدايى محذوف كه تقدير آن «اولى لهم ذلك» است، يعنى سزاوارشان اين است كه اينطور نظر كنند، يعنى به حالت احتضار درآمده بميرند. و از اصمعى‏ نقل شده كه گفته: «اولى لك» كلمه تهديد است، و معنايش به فارسى «شر، يقه‏ات را گرفت» مى‏باشد و اين آيه نظير آيه شريفه‏ ﴿أَوْلىَ لَكَ فَأَوْلىَ ثُمَّ أَوْلىَ لَكَ فَأَوْلىَ‏﴾ است.

و معناى آيه اين است كه: آنهايى كه ايمان آوردند، مى‏گويند: چرا سوره‏اى نازل نشد، ليكن وقتى سوره‏اى محكم و بدون شبهه نازل شد و در آن مامور به قتال و جهاد شدند، مى‏بينى افراد ضعيف الايمان از ايشان را كه از شدت ترس به تو نظرى مى‏افكنند كه محتضر به اطرافيان خود مى‏افكند و سزاوارشان هم همين است.

متقلبمثویعلممرضعلم متقلب و مثویمرض در قلوبطلب نزول سوره قتالزمینه قتال

معناى آيه: ﴿طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ...﴾ كه در باره مؤمنان مريض القلبى است كه از عمل به وظيفه قتال و جهاد سرباز مى‏زدند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذَا عَزَمَ اَلْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اَللَّهَ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ‏﴾

جمله‏ ﴿عَزَمَ اَلْأَمْرُ﴾ به اين معنا است كه مساله جدى و منجز شد و جمله‏ ﴿طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ‏﴾ گويا خبرى است براى مبتدايى محذوف، كه تقدير آن «أمرنا طاعة...» و يا «امرهم طاعة...» و يا «شانهم طاعة...» و يا «ايمانهم بنا طاعة...» است، يعنى ايمان آنان به ما، طاعتى است كه بر آن با ما پيمان بستند و قولى معروف و غير منكر است كه گفتند، و آن اين بود كه اظهار سمع و طاعت كردند. هم چنان كه خداى تعالى در جاى ديگر از ايشان

حكايت كرده، مى‏فرمايد: ﴿آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ ... وَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا‏﴾.

و بنابراين جمله ﴿فَإِذَا عَزَمَ اَلْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اَللَّهَ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ‏﴾ كمال اتصال را به ما قبل خود دارد و معنايش اين است كه: امر همان است كه به خدا بر سر آن امر اعتماد كرده و گفتند: «سمعنا و اطعنا» ،پس اگر اينان در هنگامى كه تكليف منجز مى‏شود خدا را در آنچه خود گفتند تصديق نموده و در آنچه دستور داده - كه از آن جمله امر به قتال است - اطاعت كنند، برايشان بهتر است.

احتمال هم دارد كلمه «طاعة...» خبرى باشد براى ضميرى كه به قتال مذكور بر مى‏گردد و تقدير چنين باشد: آن قتال كه در اين سوره نامش برده شد طاعتى است از مؤمنين و قولى است معروف، پس اگر ايشان در هنگامى كه تكليف منجز مى‏شود خدا را در ايمانشان تصديق كنند و او را اطاعت نمايند برايشان بهتر است. اما اينكه رفتن به قتال اطاعتى است از ايشان، روشن است. و اما اينكه قولى است معروف، دليلش اين است كه واجب شدن قتال و امر به دفاع از مجتمع صالح اسلامى به منظور ابطال و خنثى كردن نقشه دشمن نيز قولى است پسنديده كه همه عقلا آن را مى‏پسندند.

بعضى‏ هم گفته‏اند: كلمه «طاعة...» مبتدايى است كه خبرش حذف شده و تقدير آن «طاعة و قول معروف خير لهم» است، يعنى اطاعت خدا و قول معروف براى آنان بهتر است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مبتدايى است كه خبرش‏ ﴿فَأَوْلىَ لَهُمْ﴾ در آيه قبلى است، پس اين آيه تتمه آيه قبلى است. ولى اين تفسير بسيار ناپسند است و از آن بدتر اين تفسير است كه بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «طاعة...» صفت براى سوره است، آنجا كه فرموده: ﴿فَإِذَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ‏﴾ . و وجوهى ديگر نيز گفته‏اند.

﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ‏﴾

خطاب در اين آيه به همان كسانى است كه فرمود: در دلهايشان مرض هست، و از رفتن به جهاد در راه خدا بهانه‏جويى مى‏كردند، و به همين جهت خطاب را به ايشان كرد تا توبيخ و سرزنش شديدتر كند، و استفهام در آيه استفهام تقريرى است، مى‏خواهد بفرمايد شما اين طوريد. و كلمه «تولى» به معناى اعراض است و مراد از آن اعراض از كتاب خدا و

معارف آن و برگشتن به شرك و ترك كردن دين است.

و معناى آيه اين است كه: آيا از شما توقع مى‏رفت كه از كتاب خدا و عمل به آنچه در آن است كه يكى از آنها جهاد در راه خدا است اعراض نموده و در نتيجه دست به فساد در زمين بزنيد و با قتل و غارت و هتك عرض و به علت تكالب بر سر جيفه دنيا قطع رحم كنيد؟ مى‏خواهد بفرمايد: در صورتى كه اعراض كنيد توقع همه اين انحرافها از شما مى‏رود.

با اين بيان روشن گرديد كه آيه شريفه مى‏خواهد جمله‏ ﴿لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ﴾ را كه در آيه قبل بود تعليل كند و به همين جهت در اول آن حرف «فاء» را آورد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «تولى» تصدى حكم و ولايت است و معنايش اين است كه آيا از شما انتظار مى‏رفت كه اگر به مقام ولايت رسيديد در زمين فساد كنيد و با ريختن خونهاى حرام و گرفتن رشوه، و جور در حكم قطع رحم نماييد. ولى اين معنا از سياق آيه بعيد است.

﴿أُولَئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمىَ أَبْصَارَهُمْ‏﴾

اشاره «اولئك - اينان» به مفسدين در زمين و قطع كنندگان رحم است. ايشان را چنين توصيف كرده كه خدا لعنتشان كرده و كرشان ساخته ديگر سخن حق را نمى‏شنوند و چشمشان را كور كرده ديگر حق را نمى‏بينند، چون در واقع ديده آدمى كور نمى‏شود، بلكه دلهايى كه در سينه‏ها است كور مى‏گردد.

﴿أَ فَلاَ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىَ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا﴾

استفهام در اين جمله توبيخى است. و ضمير جمع در «يتدبرون» به همان نامبردگان در آيه قبل برمى‏گردد. و اگر كلمه «قلوب» را نكره آورد براى اين است كه - به قول بعضى- دلالت كند بر اينكه مراد، قلوب آنان و امثال ايشان است.

در مجمع البيان گفته: اين آيه دلالت دارد بر بطلان اين سخن كه بعضى گفته‏اند:

جائز نيست كسى ظاهر قرآن را تفسير كند، مگر به وسيله خبرى كه از ائمه رسيده باشد و يا انسان خودش از امام چيزى شنيده باشد.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ اِرْتَدُّوا عَلىَ أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَى اَلشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلىَ لَهُمْ‏﴾

كلمه «ارتداد على الادبار» به معناى برگشتن به عقب بعد از رو آوردن است، و اين

استعاره‏اى است كه منظور از آن ترك كردن بعد از گرفتن است. و كلمه «تسويل» كه مصدر «سول» است، به معناى جلوه دادن چيزى است كه نفس آدمى حريص بر آن است، به طورى كه زشتى‏هايش هم در نظر زيبا شود. و مراد از «املاء» امداد و يا طولانى كردن آرزو است.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا مَا نَزَّلَ اَللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ اَلْأَمْرِ وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ﴾

اشاره «ذلك» به تسويل شيطان و املاء او است كه آيه قبل آن را بيان مى‏داشت. و خلاصه اشاره به تسلط شيطان بر مرتدين است. و مراد از ﴿لِلَّذِينَ كَرِهُوا‏﴾ همان كفارند كه در جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾ در اوائل سوره نامشان برده شد و در آنجا هم مى‏فرمود: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اَللَّهُ‏﴾ .

جمله‏ ﴿سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ اَلْأَمْرِ‏﴾ حكايت گفتارى است كه مرتدين با كفار دارند و به ايشان وعده اطاعت مى‏دهند. و از اينكه اطاعت خود را مقيد مى‏كنند به بعضى از امور، پيداست كه مردمى بوده‏اند كه نمى‏توانسته‏اند صريح حرف بزنند، چون خود را در تظاهر به اطاعت مطلق از كفار در خطر مى‏ديدند، لذا به طور سرى به كفار قول مى‏دهند كه در پاره‏اى از امور يعنى تا آن حدى كه خطر نداشته باشد، از آنها اطاعت مى‏كنند، آن گاه اين سر خود را مكتوم داشته، در انتظار فرصت بيشترى مى‏نشينند.

جهادطاعتمرض قلبصدقسرباز زدن از قتالمرض قلبلو صدقوا اللهاعمی ابصارهم

مقصود از كسانى كه مرتدين به آنها وعده اطاعت مى‏دادند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و از اين زمينه گفتار استفاده مى‏شود كه مرتدين مذكور قومى از منافقين بوده‏اند كه با كفار سر و سرى داشته‏اند، و قرآن آن اسرار را در اينجا حكايت كرده. مؤيد اين احتمال جمله ﴿وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ﴾ است.

و اما اينكه اينان چه كسانى بوده‏اند كه مرتدين به آنان وعده اطاعت مى‏دادند، مفسرين در آن اختلاف كرده‏اند: بعضى‏ گفته‏اند: يهوديان بودند كه به منافقين از مسلمانان وعده مى‏دادند و مى‏گفتند اگر كفر خود را علنى كنيد ما ياريتان مى‏كنيم. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منافقين و يهوديان بوده‏اند كه به مشركين وعده مى‏دادند.

اشكالى كه متوجه اين دو قول است اين است كه گفتار در آيه راجع به مرتدين است كه بعد از ايمان به كفر برگشتند و يهوديان اصلا ايمان نياوردند تا مرتد شوند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منافقين بوده‏اند كه به يهوديان وعده نصرت مى‏دادند، هم چنان كه خداى تعالى در جاى ديگر فرموده: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى

اَلَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لاَ نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ‏﴾.

ولى آيه مورد بحث قابل انطباق با اين آيه نيست، ليكن مى‏شود آن را با يهود كه به مشركين وعده نصرت مى‏دادند، تطبيق كرد، آنهم به زحمت و با اين توجيه كه در حقيقت يهوديان هم كه علم به صدق رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داشتند مرتد از دين خود بودند، ولى از ناحيه لفظ آيه دليلى بر اين تطبيق نيست، لذا بايد بگوييم شايد قومى از منافقين بوده‏اند، نه يهود.

﴿فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ اَلْمَلاَئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ‏﴾

اين آيه تفريع و نتيجه‏گيرى از مطالب قبل است و معنايش چنين است: اين است وضع آنان امروز كه بعد از روشن شدن هدايت باز هر چه مى‏خواهند مى‏كنند، حال ببين در هنگامى كه ملائكه جانشان را مى‏گيرند و به صورت و پشتشان مى‏كوبند چه حالى دارند.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اِتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اَللَّهَ وَ كَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ﴾

ظاهرا مراد از ﴿مَا أَسْخَطَ اَللَّهَ‏﴾ ، هواهاى نفس و تسويلات شيطان است كه گناهان كشنده را در پى دارد، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ اِتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ‏﴾ و نيز فرموده: ﴿اَلشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلىَ لَهُمْ‏﴾ .

كلمه «سخط» و «رضا» نام دو صفت از صفات فعلى خدا است. و مراد از اولى، عقاب و از دومى، ثواب او است.

و اشاره «ذلك» به مطالب در آيه قبل است كه از عذاب ملائكه در هنگام گرفتن جان آنان سخن مى‏گفت. مى‏فرمايد: سبب عقاب آنان اين است كه اعمالشان به خاطر پيروى از آنچه كه مايه خشم خدا است، و به خاطر كراهتشان از خشنودى خدا، حبط مى‏شود و چون ديگر عمل صالحى برايشان نمانده قهرا با عذاب خدا بد بخت و شقى مى‏شوند.

﴿أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اَللَّهُ أَضْغَانَهُمْ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «ضغن» به كسره و به ضمه ضاد به معناى كينه شديد است، كه جمعش «اضغان» مى‏آيد. و مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏﴾ اشخاص ضعيف

الايمان هستند و شايد كسانى باشند كه از اول با ايمانى ضعيف ايمان آوردند، سپس به سوى نفاق متمايل شده و در آخر بعد از ايمان به سوى كفر برگشته‏اند.

دقت در تاريخ صدر اسلام اين معنا را روشن مى‏كند كه مردمى از مسلمانان كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ايمان آوردند، چنين وصفى داشته‏اند، هم چنان كه قومى ديگر از ايشان از همان روز اول تا آخر عمرشان منافق بودند. و بنابراين، تعبير از منافقين دسته اول به مؤمنين، به ملاحظه اوائل امرشان بوده است.

و معناى آيه اين است كه: نه، بلكه اين منافقين كه در دل بيمارند گمان كرده‏اند كه خدا كينه‏هاى شديدشان را نسبت به دين و اهل دين بيرون نمى‏ريزد.

ارتدادمنافقاسرارشیطانمرتدان منافقسول لهم و املیاتباع اهواءتوفی ملائکه

معناى اينكه منافقان بيمار دل به سيمايشان و در لحن قولشان شناخته مى‏شوند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَوْ نَشَاءُ لَأَرَيْنَاكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمَاهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ اَلْقَوْلِ وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَالَكُمْ﴾

كلمه «سيما» به معناى علامت است و معناى آيه چنين است: ما اگر بخواهيم اين افراد بيمار دل را به تو معرفى مى‏كنيم و علامتهايشان را مى‏گوييم تا آنان را بشناسى.

﴿وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ اَلْقَوْلِ‏﴾ راغب مى‏گويد: كلمه «لحن» بيشتر به معناى آن است كه كلام را از سنتهاى جارى‏اش برگردانى، يا اعراب آن را نگويى و يا نقطه‏ها و كلمات آن را جابجا كنى، و اين عمل ناپسندى است، و گاهى هم در سربسته حرف زدن و بطور فحوى و كنايه سخن گفتن استعمال مى‏شود، كه اين قسم استعمال در بازار شعرا و ادباء بيشتر رواج دارد و در نظر آنان پسنديده و جزء بلاغت است‏.

در نتيجه معناى آن اين مى‏شود: تو به زودى آنان را از طرز سخن گفتنشان خواهى شناخت، چون سخن ايشان كنايه‏دار و تعريض گونه است. و اگر «لحن القول» را ظرف براى شناختن قرار داد به نوعى عنايت مجازى بوده است.

﴿وَ اَللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَالَكُمْ﴾ يعنى خدا حقايق اعمال شما را مى‏داند و اطلاع دارد كه مقصود و نيت شما از آن اعمال چيست و به چه منظورى آن را انجام مى‏دهيد، و بر طبق آن نيات، مؤمنين را پاداش و غير مؤمنين را كيفر مى‏دهد، پس اين جمله، هم وعده به مؤمنين است و هم تهديد به كفار.

﴿وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ اَلْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ اَلصَّابِرِينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبَارَكُمْ‏﴾

كلمه «بلاء» و «ابتلاء» به معناى امتحان و آزمايش است. و آيه شريفه علت واجب

كردن قتال بر مؤمنين را بيان مى‏كند، مى‏فرمايد: علتش اين است كه خدا مى‏خواهد شما را بيازمايد، تا برايتان معلوم شود مجاهدين در راه خدا و صابران بر مشقت تكاليف الهى چه كسانى هستند.

﴿وَ نَبْلُوَا أَخْبَارَكُمْ﴾ گويا مراد از اخبار، اعمال باشد، از اين جهت كه از صاحب عمل سر مى‏زند و از او خبر مى‏دهد. و «اختبار اعمال» آزمودن آنها است تا صالح آنها از طالحش متمايز شود، هم چنان كه «اختبار نفوس» باعث مى‏شود نفوس صالح خير از ديگر نفوس متمايز شود. در بحث‏هاى گذشته گفتيم كه مراد از دانستن خداى تعالى اين نيست كه چيزى را كه نمى‏داند بداند، بلكه منظور، بر ملا شدن باطن بندگان و به نظرى دقيق‏تر علم فعلى خداست كه ربطى به ذات او ندارد.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ شَاقُّوا اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدىَ لَنْ يَضُرُّوا اَللَّهَ شَيْئاً وَ سَيُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ‏﴾

مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ در اينجا رؤساى كفر و ضلالت در مكه است. البته ساير رؤساى كفر نيز به آنها ملحقند و آيه شريفه شامل همه كسانى است كه مانع راه خدا مى‏شوند و با رسول او دشمنى مى‏ورزند، چيزى كه هست كفار مكه فعلا مورد بحثند، چون آنها با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به شديدترين وجهى آن هم بعد از آنكه حق و هدايت برايشان روشن گرديد دشمنى ورزيدند.

مى‏فرمايد: اين كفار هيچ ضررى به خدا نمى‏زنند، چون كيد ايشان و نقشه‏هايى كه عليه خدا مى‏كشند ضررش به خودشان برمى‏گردد، ﴿وَ سَيُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ‏﴾ و به زودى اعمالشان را بى نتيجه مى‏كند و نيرويى كه براى هدم اساس دين مصرف مى‏كنند و آنچه براى خاموش كردن نور خدا به كار مى‏بندند هدر مى‏رود.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد اين است كه اعمال نيكشان حبط گشته، در آخرت اجر نمى‏برند. ولى معناى اول با سياق آيه سازگارتر است، چون بنا بر معناى اول آيه شريفه در صدد تحريك و تشويق مؤمنين به قتال با مشركين نيز هست. و نيز آنان را دلخوش مى‏كند به اينكه سرانجام، پيروزى نصيبشان مى‏شود، هم چنان كه آيات بعد اين نكته را خاطرنشان مى‏سازند.

سیمالحن قولمنافقابتلاءشناخت به سیما و لحنالله یعلم اعمالکمنبلو اخبارکمکفروا و صدوا

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيه: ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ...﴾ و در باره علائم قيامت، استغفار و صله رحم)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه‏ ﴿وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ...‏﴾ از اصبغ بن نباته از على (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: ما نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏نشستيم و آن جناب از آنچه وحى شده بود به ما خبر مى‏داد. من و بعضى ديگر از صحابه آيات وحى شده را حفظ مى‏كرديم و همين كه از مجلس آن جناب برمى‏خاستيم، صحابه يادشان مى‏رفت و مى‏پرسيدند: ﴿مَا ذَا قَالَ آنِفاً‏﴾ ، همين چند لحظه قبل چه گفت؟

و در الدر المنثور است كه احمد، بخارى، مسلم و ترمذى از انس روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من و قيامت مثل اين دو با هم مبعوث شده‏ايم. و اشاره كرد به انگشت سبابه و وسطى‏.

مؤلف: اين عبارت از آن جناب به چند طريق ديگر از ابو هريره و سهل بن مسعود نيز روايت شده.

و نيز در همان كتابست كه ابن ابى شيبه، بخارى، مسلم، ابن ماجه و ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روزى در برابر مردم آشكار شد، مردى به حضورش آمده عرضه داشت: يا رسول اللَّه! قيامت چه وقت است؟ فرمود: مسئول كه منم داناتر از سائل كه تو باشى نيست، ليكن از علامتهايش برايت مى‏گويم: قيامت وقتى بپا مى‏شود كه كنيز، خانم خود را بزايد، اين يكى از علامتهايش است. و وقتى كه بى‏سر و پاها و گوسفندچرانها رؤساى مردم شوند، اين هم يك علامتش. و وقتى كه گوسفندچرانها بر سر بنيان‏ طغيان كنند، اين هم يكى ديگر.

و در علل الشرائع به سندى كه به انس بن مالك دارد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در حديثى طولانى كه در آن به پرسشهاى عبد اللَّه بن سلام پاسخ مى‏داده، در پاسخ از اينكه علامتهاى قيامت چيست فرمود: اما علامتهاى قيامت آتشى است

كه مردم را از طرف مشرق به سوى مغرب جمع مى‏كند.

مؤلف: شايد مراد آن جناب ظاهر اين عبارت نبوده و خواسته است چيز ديگرى بفهماند. و روايات در علامتهاى قيامت از طريق شيعه و اهل سنت، بيش از حد شمار است، كه در آخر جلد پنجم اين كتاب روايت سلمان از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و روايت حمران از امام صادق (علیه السلام) كه دو روايت جامعى است در باب علامتهاى قيامت گذشت‏.

و در مجمع البيان گفته: از حذيفة بن يمان به سندى صحيح روايت شده كه گفت: من مردى بودم كه نسبت به اهل خود بد زبان بودم، به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه داشتم: مى‏ترسم اين زبانم مرا داخل آتش كند. فرمود: تو چرا از استغفار استفاده نمى‏كنى؟ من همه روزه حتما صد بار استغفار مى‏كنم‏. و در الدر المنثور است كه: احمد، ابن ابى شيبه، مسلم، ابو داوود، نسايى، ابن حبان و ابن مردويه از اعز مزنى روايت كرده‏اند كه گفت رسول خدا فرمود: به درستى كه پرده اميال بر قلبم كشيده مى‏شود و من هر روز صد مرتبه استغفار مى‏كنم‏.

و نيز در همان كتاب در ذيل جمله‏ ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ...﴾ از بيهقى از جابر بن عبد اللَّه روايت آورده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: رحم آدمى با زبانى گويا دست به دامن عرش خدا است، مى‏گويد خدايا هر كس مرا پيوند كند تو با او پيوند كن و هر كس مرا قطع كند، تو او را از رحمت خود قطع كن‏.

مؤلف: روايات در باب صله رحم و قطع رحم بسيار زياد است، در سابق يعنى در اول سوره نساء هم چند روايتى از آن نقل كرديم.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿أَ فَلاَ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ...‏﴾ مى‏گويد: از امام صادق و موسى بن جعفر (علیه السلام) روايت شده كه در معناى آن فرموده‏اند: چرا در قرآن تدبر نمى‏كنند تا حقى كه به گردن دارند اداء كنند.

و در كتاب توحيد به سندى كه به محمد بن عماره دارد از وى نقل كرده كه گفت: از امام صادق جعفر بن محمد (علیه السلام) پرسيدم: يا بن رسول اللَّه! مرا خبر ده بدانم آيا خدا هم راضى و خشمگين مى‏شود؟ فرمود: بله، ليكن نه آن طور كه مخلوقين مى‏شوند، بلكه غضب خدا عقاب او و رضايتش ثواب او است‏.

روایتقیامتاستغفاراستماععلائم قیامتاستغفارطبع قلوبصله رحم در روایات

رواياتى راجع به اينكه در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) دشمنى با على (علیه السلام) علامت نفاق بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ اَلْقَوْلِ...﴾ از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفته است: ﴿لَحْنِ اَلْقَوْلِ‏﴾ عبارت است از عداوتى كه با على بن ابى طالب داشتند. مى‏گويد: ما در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) براى شناختن مؤمنين واقعى و منافقين اين محك را در دست داشتيم كه هر كس على را دوست مى‏داشت او را مؤمن مى‏دانستيم و هر كس دشمنش مى‏داشت مى‏فهميديم كه منافق است‏.

صاحب مجمع البيان سپس مى‏گويد: نظير اين سخن از جابر بن عبد اللَّه انصارى نيز روايت شده. و باز مى‏گويد: از عبادة بن صامت روايت شده كه گفت: رسم ما اين بود كه فرزندان خود را با محبت به على بن ابى طالب مى‏آزموديم، اگر يكى از بچه‏ها او را دوست نمى‏داشت، مى‏فهميديم رشد فكرى ندارد و واقع بين نيست‏.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن مسعود روايت كرده كه گفت: ما منافقين را در عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) جز با محك دشمنى با على بن ابى طالب نمى‏شناختيم‏.

و در امالى طوسى به سندى كه به على بن ابى طالب دارد از آن جناب روايت كرده كه: من چهار كلمه گفته‏ام كه خداى تعالى هم در كتابش گفته مرا تصديق فرموده: يكى اينكه من گفته‏ام: «المرء مخبوء تحت لسانه فاذا تكلم ظهر - شخصيت انسان در زير زبانش پنهان است، و همين كه سخن بگويد ظاهر مى‏شود» خداى تعالى هم در كلامش فرموده: ﴿وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ اَلْقَوْلِ‏﴾.

نفاقعلیسیماروایتعلامت نفاق دشمنی با علیولایت علیعصر پیامبر

اطاعت خدا و رسول، نهی از سلم، و انفاق آیات ۳۳–۳۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را خاتمه سوره در حذر از همانندی با کفار و بخل می‌خواند.

۞ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوٓا۟ أَعْمَٰلَكُمْ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر [او نيز] اطاعت نماييد، و كرده‌هاى خود را تباه مكنيد.
إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ثُمَّ مَاتُوا۟ وَهُمْ كُفَّارٌۭ فَلَن يَغْفِرَ ٱللَّهُ لَهُمْ
آنان كه كفر ورزيدند و مانع راه خدا شدند، سپس در حال كفر مردند، هرگز خدا از آنان درنخواهد گذشت.
فَلَا تَهِنُوا۟ وَتَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱلسَّلْمِ وَأَنتُمُ ٱلْأَعْلَوْنَ وَٱللَّهُ مَعَكُمْ وَلَن يَتِرَكُمْ أَعْمَٰلَكُمْ
پس سستى نورزيد و [كافران را] به آشتى مخوانيد [كه‌] شما برتريد و خدا با شماست و از [ارزش‌] كارهايتان هرگز نخواهد كاست.
إِنَّمَا ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا لَعِبٌۭ وَلَهْوٌۭ ۚ وَإِن تُؤْمِنُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَلَا يَسْـَٔلْكُمْ أَمْوَٰلَكُمْ
زندگى اين دنيا لهو و لعبى بيش نيست، و اگر ايمان بياوريد و پروا بداريد [خدا] پاداش شما را مى‌دهد و اموالتان را [در عوض‌] نمى‌خواهد.
إِن يَسْـَٔلْكُمُوهَا فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا۟ وَيُخْرِجْ أَضْغَٰنَكُمْ
اگر [اموال‌] شما را بخواهد و به اصرار از شما طلب كند بخل مى‌ورزيد، و كينه‌هاى شما را برملا مى‌كند.
هَٰٓأَنتُمْ هَٰٓؤُلَآءِ تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ ۖ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِۦ ۚ وَٱللَّهُ ٱلْغَنِىُّ وَأَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ ۚ وَإِن تَتَوَلَّوْا۟ يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوٓا۟ أَمْثَٰلَكُم
شما همان [مردمى‌] هستيد كه براى انفاق در راه خدا فرا خوانده شده‌ايد. پس برخى از شما بخل مى‌ورزند، و هر كس بخل ورزد تنها به زيان خود بخل ورزيده، و [گرنه‌] خدا بى‌نياز است و شما نيازمنديد؛ و اگر روى برتابيد [خدا] جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداى تعالى بعد از آنكه حال كفار را بيان كرد، و بيان حال بيماردلان و تثاقل آنان در امر قتال و حال مرتدين ايشان را بر آن بيان اضافه كرد، اينك در اين آيات روى سخن را به مؤمنين برگردانده و بر حذرشان مى‏دارد از اينكه مثل آن كفار و آن منافقين و آن مرتدين باشند و با مشركين سازش نموده به سوى آنان متمايل شوند، در نتيجه تابع روشى شوند كه خدا را به خشم مى‏آورد، و يا همانند منافقان از خوشنودى خدا كراهت داشته باشند، و در نتيجه عملشان حبط گردد. البته در اين آيات ايشان را با ترغيب و ترهيب و تطميع و تخويف، موعظه هم مى‏كند، و با اين بيانات سوره خاتمه مى‏يابد.

مؤمنینکفارمنافقینحبطسیاقخطاب به مؤمنینحذر از مشابهت منافقینحذر از کفار و مرتدین

مقصود از اطاعت خدا و اطاعت رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) و مفاد جمله: ﴿لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ﴾در آيه: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللَّهَ...‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ﴾

اين آيه اگر چه در مدلول خود مستقل، و از نظر معنا مطلق است، و حتى فقهاء با اين قسمت از آيه كه مى‏فرمايد ﴿وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ‏﴾ استدلال كرده‏اند كه بعد از شروع به نماز جايز نيست آن را باطل كرد، و ليكن اگر آن را با در نظر گرفتن سياقى كه با آيات قبل دارد، مورد دقت قرار دهيم، آياتى كه متعرض مساله قتال بود، و همچنين آيات بعد كه آنها نيز در يك سياق قرار دارند، و مخصوصا با ظاهر تعليلى كه در آيه‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ است، و با ظاهر تفريعى كه در جمله‏ ﴿فَلاَ تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى اَلسَّلْمِ...‏﴾ به كار رفته، و خلاصه آيه مورد بحث را با سياقش در نظر بگيريم، آن وقت مى‏فهميم منظورش از اطاعت خدا اطاعت او در احكامى است كه در قرآن نازل كرده، و منظورش از اطاعت رسول، اطاعت او است در همه آن دستوراتى كه از ناحيه خدا نازل كرده، و آن دستوراتى كه خودش از باب اينكه ولى مسلمين و زمامدار جامعه دينى ايشان است صادر فرموده. و در آخر ايشان را هشدار مى‏دهد از اينكه از اطاعت اين دو جور دستور سرباز زنند، كه اگر چنين كنند اعمالشان حبط مى‏شود، هم چنان

كه عاقبت مخالفت بعضى از نامبردگان در آيات قبل اين شد كه بعد از روشن شدن هدايت كارشان به ارتداد كشيده شد.

پس مراد از اطاعت خدا به حسب مورد اطاعت او در احكام مربوط به قتال است، و مراد از «اطاعت رسول» اطاعت او است در هر دستورى كه آن جناب مامور به آن و به ابلاغ آن شده، و نيز هر دستوريست كه آن جناب به عنوان مقدمه قتال و به ولايتى كه در آن داشته داده، و مراد از «ابطال اعمال» تخلف از حكم قتال است، آن طور كه منافقان و مرتدين تخلف كردند.

ولى بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «ابطال اعمال» و حبط شدن آن منت نهادن بر خدا و رسول است كه ما ايمان آورديم، و چنين و چنان كرديم، به شهادت اينكه در جاى ديگر فرموده: «﴿يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا﴾ بر تو منت مى‏گذارند كه اسلام آوردند» .

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: منظور از اين ابطال، ابطال به رياء و خودنمايى است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ابطال به وسيله عجب و خودپسندى است. بعضى‏ گفته‏اند: به وسيله كفر و نفاق است. و بعضى‏ گفته‏اند: مراد تنها ابطال صدقات به وسيله منت و اذيت است هم چنان كه فرموده: ﴿لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىَ‏﴾. و بعضى‏ گفته‏اند: ابطال به وسيله گناهان است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به وسيله گناهان كبيره است.

و اشكالى كه متوجه همه اين گفته‏ها مى‏شود - به فرض اينكه هر يك در جاى خود درست باشد - اين است كه هر كدام از آنها يكى از مصاديق آيه است، نه اينكه آيه در خصوص آن نازل شده. تازه اين در صورتى است كه ما از سياق آيه صرف نظر. كنيم و گر نه گفتيم كه سياق تنها با اين معنا سازگار است كه منظور تخلف از جهاد باشد.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ ثُمَّ مَاتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَنْ يَغْفِرَ اَللَّهُ لَهُمْ﴾

از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين آيه تعليل آيه قبل باشد، در نتيجه چنين مى‏فهماند كه:اگر شما خدا و رسول را اطاعت نكنيد، و اعمال خود را با پيروى از روشى كه خدا را به خشم مى‏آورد باطل كنيد، و از رضوان خدا كراهت داشته باشيد، نتيجه‏اش اين مى‏شود كه به كفار خواهيد پيوست، كفارى كه سد راه خدايند، و بعد از مردن اين چنينى تا ابد مغفرت ندارند. و مراد از «صد عن سبيل اللَّه» اعراض از ايمان، و يا جلوگيرى مردم است از اينكه ايمان آورند.

اطاعترسولابطال اعمالصداطیعوا الله و الرسولاطاعت رسوللا تبطلوا اعمالکمصد عن سبیل الله

نهى از سازش و متاركه جنگ، و معناى جمله‏ ﴿وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلاَ تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى اَلسَّلْمِ وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ وَ اَللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ﴾

اين آيه تفريع بر ما قبل است. و جمله‏ ﴿فَلاَ تَهِنُوا‏﴾ به اين معنا است كه سستى و ضعف به خرج ندهيد. و جمله ﴿وَ تَدْعُوا إِلَى اَلسَّلْمِ‏﴾ عطف است بر «تهنوا» كه چون در زمينه نهى واقع شده، معناى «لا تدعوا الى السلم» را مى‏دهد. و كلمه «سلم» - به فتحه سين - به معناى صلح است. و جمله‏ ﴿وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ‏﴾ جمله‏اى است حاليه. مى‏فرمايد: تن به صلح ندهيد، در حالى كه شما غالب هستيد. و مراد از «علو» همان غلبه است. و اين خود استفاده‏اى است معروف.

و جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ مَعَكُمْ﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ‏﴾ كه سبب علو و غلبه مؤمنين را بيان و تعليل مى‏كند. پس مراد از معيت (همراهى) خداى تعالى با مؤمنين، معيت نصرت است، نه معيت قيوميت كه آيه‏ ﴿وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾ بدان اشاره كرده است.

﴿وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ‏﴾ در مجمع البيان مى‏گويد ماده «وتر» به معناى ناقص كردن چيزى است، و در حديث هم آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: «كسى كه نماز عصرش فوت شود، مثل اين مى‏ماند كه اهل و مال خود را وتر (ناقص) كرده باشد».

و معناى اصلى اين كلمه قطع است و از مشتقات آن يكى «تره» است كه به معناى قطع به وسيله كشتن است، و يكى هم «وتر» است. و وتر به كسى و چيزى مى‏گويند كه با جدايى از ديگران منقطع شده باشد.

پس معنايش اين مى‏شود كه: خداوند اعمال شما را ناقص نمى‏كند، يعنى اجرش را تمام و كمال به شما مى‏دهد. بعضى‏ هم گفته‏اند: معنايش اين است كه: خدا اعمال شما را ضايع نمى‏كند. و بعضى‏ گفته‏اند: خدا به شما ظلم نمى‏كند. ولى همه اين معانى نزديك بهم‏اند.

و معناى آيه اين است كه: وقتى راه اطاعت نكردن خدا و رسول او و ابطال اعمال شما چنين راهى است، و كار شما را به محروميت ابدى از آمرزش خدا مى‏كشاند، پس زنهار كه در امر قتال سستى و فتور مكنيد، و هرگز مشركين را به صلح و متاركه جنگ دعوت مكنيد در حالى كه شما غالبيد و خدا ناصر شما عليه ايشان است، و چيزى از اجر شما را كم نمى‏كند،

بلكه اجرتان را بطور كامل به شما مى‏دهد.

و در آيه شريفه، مؤمنين را به غلبه و پيروزى وعده مى‏دهد، البته به شرطى كه مؤمنين خدا و رسول را اطاعت كنند، پس آيه شريفه از نظر معنا نظير آيه‏ ﴿وَ لاَ تَهِنُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏﴾ مى‏باشد.

﴿إِنَّمَا اَلْحَيَاةُ اَلدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَ لاَ يَسْئَلْكُمْ أَمْوَالَكُمْ﴾

در اين آيه با بيان حقيقت زندگى دنيا و آخرت، مؤمنين را ترغيب مى‏كند به زندگى آخرت، و نسبت به زندگى دنيا بى رغبت و بى ميلى مى‏كند به اين كه مى‏فرمايد: زندگى دنيا بازيچه و لهو است، كه بيان آن در سابق گذشت.

﴿وَ إِنْ تُؤْمِنُوا...‏﴾ يعنى اگر ايمان آوريد، و با اطاعت خدا و رسول تقوى گزينيد، خدا پاداشهايتان را مى‏دهد، و به ازاى آنچه به شما مى‏دهد مالى از شما نمى‏خواهد. و ظاهر سياق اين است كه مراد از اموال همه اموال باشد، و آيه بعدى هم مؤيد اين معنا است.

﴿إِنْ يَسْئَلْكُمُوهَا فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا وَ يُخْرِجْ أَضْغَانَكُمْ﴾

كلمه «احفاء» كه مصدر «يحفكم» است، به معناى اجهاد و تحميل مشقت است. و مراد از «بخل» به طورى كه گفته‏اند خوددارى از اعطاء است. و «أضغان» به معناى كينه‏ها است.

مى‏فرمايد: مالهايتان را از شما نمى‏خواهد، چون اگر همه اموال شما را طلب كند مشقت بزرگى به شما تحميل كرده، و آن وقت ديگر حاضر نمى‏شويد چيزى بدهيد چون اموالتان را دوست داريد، و اين باعث مى‏شود كه كينه‏هاى درونيتان بيرون بريزد و گمراه شويد.

سلموهناعلوناترغلبهنهی از سلم در حال غلبهلن یترکم اعمالکمحقیقت زندگی دنیا

نكوهش بخل ورزندگان از انفاق مال در راه خدا

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿هَا أَنْتُمْ هَؤُلاَءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ فَمِنْكُمْ مَنْ يَبْخَلُ...‏﴾

اين آيه به منزله استشهادى است براى بيان آيه قبلى، گويا فرموده: اگر خدا همه اموال شما را طلب كند، شما دچار بخل خواهيد شد، به شهادت اينكه خود شما وقتى دعوت مى‏شويد كه در راه خدا انفاق كنيد - با اينكه انفاق پاره‏اى از مال است - بعضى از شما بخل مى‏ورزد، پس از اين وضع روشن مى‏شود كه اگر خدا همه اموال شما را طلب كند بخل

خواهيد ورزيد.

﴿وَ مَنْ يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ﴾ يعنى هر كس بخل بورزد در حقيقت خير را از خودش بريده، چون اگر خدا از ايشان مالى طلب مى‏كند براى اين نيست كه از آن بهره‏مند شود، بلكه براى اين است كه خود صاحب مال بهره‏مند شود، چون در انفاق خير دنيا و آخرت ايشان است پس اگر از انفاق خوددارى كنند از خير خود مضايقه كرده‏اند. جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ اَلْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ اَلْفُقَرَاءُ‏﴾ نيز به اين معنا اشاره مى‏كند، و هر دو انحصار در ﴿وَ اَللَّهُ اَلْغَنِيُّ﴾ و ﴿أَنْتُمُ اَلْفُقَرَاءُ‏﴾ قصر قلب است، و معنايش اين است كه «اللَّه هو الغنى دونكم - بى نياز واقعى تنها خداست نه شما» ، «و انتم الفقراء دون اللَّه - و نيازمند تنها شماييد نه خدا» .

﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ﴾ بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اين جمله عطف است بر جمله‏ ﴿وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا‏﴾ . و معناى مجموع دو جمله اين است كه: اگر ايمان بياوريد و تقوى پيشه كنيد، پاداشهايتان را مى‏دهد، و اگر اعراض نموده و پشت كنيد، خداوند به جاى شما قومى ديگر قرار مى‏دهد، و آنان را موفق به ايمان مى‏كند و مثل شما نمى‏باشند، بلكه ايمان مى‏آورند و تقوى دارند و در راه او انفاق مى‏كنند.

انفاقبخلغنیفقیراستبدالدعوت به انفاق فی سبیل اللهبخل عن نفسهان تؤمنوا و تتقواایمان شرط اجر

بحث روايتى (رواياتى در باره: ابطال اعمال، صلح نكردن با كفار، و استبدال قومى ديگر ﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ...‏﴾)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب ثواب الاعمال از ابى جعفر (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هر كس بگويد «سبحان اللَّه» خداوند با آن برايش درختى در بهشت مى‏نشاند. و هر كس بگويد «الحمد للَّه» خداوند با آن برايش درختى در بهشت غرس مى‏كند. و هر كس بگويد: «لا اله الا اللَّه» خداى تعالى با آن برايش درختى در بهشت مى‏نشاند، و هر كس بگويد «اللَّه اكبر» خداوند با آن درختى در بهشت برايش مى‏كارد.

مردى از قريش گفت: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) پس در بهشت درختان بسيارى داريم، فرمود: بله، و ليكن بپرهيزيد از اينكه آتشى بفرستيد و همه را بسوزاند، چون خداى عز و جل مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُمْ‏﴾.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا‏﴾ امام فرموده: اين آيه با آيه‏ ﴿فَلاَ تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى اَلسَّلْمِ وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ وَ اَللَّهُ مَعَكُمْ﴾ نسخ شده‏.

و در الدر المنثور آمده كه: عبد الرزاق، عبد بن حميد، ترمذى، ابن جرير، ابن ابى حاتم، و طبرانى - در كتاب اوسط - و بيهقى - در كتاب دلائل - همگى از ابو هريره روايت كرده‏اند كه گفت: روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اين آيه را تلاوت كرد: ﴿وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ‏﴾ مردم پرسيدند: اى رسول خدا اين قوم چه كسانى هستند كه اگر ما پشت به دين كنيم، خداى تعالى آنان را به جاى ما مى‏گذارد؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دست به شانه سلمان زد و فرمود: اين و قوم اين مرد است، به خدايى كه جانم به دست او است، اگر ايمان به خدا را در ثريا آويزان كرده باشند، بالأخره مردمى از فارس آن را به دست مى‏آورند.

مؤلف: الدر المنثور اين روايت را به طرقى ديگر به همين عبارت از ابو هريره نقل كرده است، و همچنين مثل آن را از ابن مردويه از جابر آورده‏.

و در مجمع البيان مى‏گويد: ابو بصير از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿إِنْ تَتَوَلَّوْا﴾ فرمود: اى گروه عرب اگر به دين خدا پشت كنيد ﴿يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ‏﴾ خداوند به جاى شما قومى ديگر قرار مى‏دهد، يعنى موالى همين اقوامى كه امروز از آنان برده گيرى مى‏كنيد.

و در همان كتاب از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: به خدا سوگند خدا آن كار را كرد، و به جاى عرب موالى را كه بهتر از ايشان بودند گذاشت‏.

روایتسلماستبدالموالیتسبیحتسبیح و تحمید درخت بهشتاستبدال قوم