→ المیزان

ملک

۶۷ مکی آیات ۳۰ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

عموم ربوبیت، موت و حیات، نظام آسمان‌ها، جهنم و علم محیط آیات ۱–۱۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱ تا ۱۴ ملک از تبارک و ملک تا موت و حیات، نظم خلق، تهدید کفار و علم ذات الصدور یک واحد موضوعی می‌سازند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ تَبَٰرَكَ ٱلَّذِى بِيَدِهِ ٱلْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ
بزرگوار [و خجسته‌] است آنكه فرمانروايى به دست اوست و او بر هر چيزى تواناست.
ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْمَوْتَ وَٱلْحَيَوٰةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْغَفُورُ
همانكه مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد، و اوست ارجمند آمرزنده.
ٱلَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ طِبَاقًۭا ۖ مَّا تَرَىٰ فِى خَلْقِ ٱلرَّحْمَٰنِ مِن تَفَٰوُتٍۢ ۖ فَٱرْجِعِ ٱلْبَصَرَ هَلْ تَرَىٰ مِن فُطُورٍۢ
همان كه هفت آسمان را طبقه طبقه بيافريد. در آفرينش آن [خداى‌] بخشايشگر هيچ گونه اختلاف [و تفاوتى‌] نمى‌بينى. بازبنگر، آيا خلل [و نقصانى‌] مى‌بينى؟
ثُمَّ ٱرْجِعِ ٱلْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ ٱلْبَصَرُ خَاسِئًۭا وَهُوَ حَسِيرٌۭ
باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سويت بازگردد.
وَلَقَدْ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَجَعَلْنَٰهَا رُجُومًۭا لِّلشَّيَٰطِينِ ۖ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ ٱلسَّعِيرِ
و در حقيقت، آسمان دنيا را با چراغهايى زينت داديم و آن را مايه طرد شياطين [= قواى مزاحم‌] گردانيديم و براى آنها عذاب آتش فروزان آماده كرده‌ايم.
وَلِلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ
و كسانى كه به پروردگارشان انكار آوردند، عذاب آتش جهنم خواهند داشت و چه بد سرانجامى است.
إِذَآ أُلْقُوا۟ فِيهَا سَمِعُوا۟ لَهَا شَهِيقًۭا وَهِىَ تَفُورُ
چون در آنجا افكنده شوند، از آن خروشى مى‌شنوند در حالى كه مى‌جوشد.
تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ ٱلْغَيْظِ ۖ كُلَّمَآ أُلْقِىَ فِيهَا فَوْجٌۭ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَآ أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌۭ
نزديك است كه از خشم شكافته شود. هر بار كه گروهى در آن افكنده شوند، نگاهبانان آن از ايشان پرسند: «مگر شما را هشدار دهنده‌اى نيامد؟»
قَالُوا۟ بَلَىٰ قَدْ جَآءَنَا نَذِيرٌۭ فَكَذَّبْنَا وَقُلْنَا مَا نَزَّلَ ٱللَّهُ مِن شَىْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِى ضَلَٰلٍۢ كَبِيرٍۢ
گويند: «چرا، هشدار دهنده‌اى به سوى ما آمد و[لى‌] تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى فرو نفرستاده است، شما جز در گمراهى بزرگ نيستيد.»
وَقَالُوا۟ لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِىٓ أَصْحَٰبِ ٱلسَّعِيرِ
و گويند: «اگر شنيده [و پذيرفته‌] بوديم يا تعقل كرده بوديم در [ميان‌] دوزخيان نبوديم.»
فَٱعْتَرَفُوا۟ بِذَنۢبِهِمْ فَسُحْقًۭا لِّأَصْحَٰبِ ٱلسَّعِيرِ
پس به گناه خود اقرار مى‌كنند. و مرگ باد بر اهل جهنم
إِنَّ ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِٱلْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةٌۭ وَأَجْرٌۭ كَبِيرٌۭ
كسانى كه در نهان از پروردگارشان مى‌ترسند، آنان را آمرزش و پاداشى بزرگ خواهد بود.
وَأَسِرُّوا۟ قَوْلَكُمْ أَوِ ٱجْهَرُوا۟ بِهِۦٓ ۖ إِنَّهُۥ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ
و [اگر] سخن خود را پنهان داريد، يا آشكارش نماييد، در حقيقت وى به راز دلها آگاه است.
أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلْخَبِيرُ
آيا كسى كه آفريده است نمى‌داند؟ با اينكه او خود باريك بين آگاه است.

بيان آيات اشاره به غرض سوره مباركه ملك‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

غرض اين سوره بيان عموميت ربوبيت خداى تعالى براى تمامى عالم است، در مقابل

مسلك وثنى‏ها كه معتقدند براى هر يك از نواحى عالم ربى جداگانه است كه يا از خيل فرشتگان است، و يا از مخلوقات ديگر، و خداى عز و جل رب همه عالم نيست، بلكه تنها رب آن ارباب است و بس.

و به همين جهت در اين سوره بسيارى از نعمت‏هاى الهى از خلقت و تدبير را نام مى‏برد، چون در حقيقت ذكر اين نعمت‏ها استدلالى است بر ربوبيت عامه الهى.

و نيز به همين مناسبت است كه سخن را با كلمه «تبارك» آغاز كرده، چون اين كلمه به معناى كثرت صدور بركات از ناحيه خداى عز و جل است، و نيز مكرر جناب ربوبى را به صفت رحمان كه مبالغه در رحمت است مى‏ستايد، چون رحمت، همان عطيه در قبال استدعاى حاجتمند است، و در اين سوره سخنى هم از انذار و تهديد آمده، و در آخر به مساله حشر و قيامت منتهى مى‏گردد.

و مضامين آيات آن به دو مساله خلاصه مى‏شود: يكى دعوت به اينكه يگانگى او در ربوبيت را بپذيرند، و دوم اينكه به معاد معتقد شوند و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده است.

غرض سورهربوبیت عامهتباركوثنیتمعادمكیعموم ربوبیت در برابر رب‌های متعدد وثنیدعوت به یگانگی در ربوبیترحمان و صدور برکاتانتها به حشر و معادمسلک وثنی رب‌های جداگانه

افاده كمال تسلط خدا بر ملك در جمله‏ ﴿بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾

كلمه «تبارك» در باره هر چيزى استعمال شود از كثرت صدور خيرات و بركات از آن چيز خبر مى‏دهد.

و جمله‏ ﴿اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ﴾ از آنجا كه مطلق است شامل تمامى ملك‏ها مى‏گردد، و اين تعبير يعنى «خدايى كه ملك به دست اوست» استعاره به كنايه است، مى‏خواهد به طور كنايه از كمال تسلط خدا بر ملك خبر دهد، و بفهماند آن چنان ملك در مشت او است كه به هر نحو بخواهد در آن تصرف مى‏كند، همانطور كه يك انسان نيرومند موم را در دست خود به هر شكل بخواهد در مى‏آورد و مى‏چرخاند، پس خداى تعالى به نفس خود مالك هر چيز و از هر جهت است، و نيز مالك ملك هر مالك ديگر است.

پس توصيف خداى عز و جل به اينكه ملك به دست اوست، توصيفى است وسيع‏تر از توصيف او به «مليك» در جمله‏ ﴿عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾، و صريح‏تر و مؤكدتر است از توصيف او در جمله‏ ﴿لَهُ اَلْمُلْكُ﴾.

و جمله‏ ﴿وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ اشاره است به اينكه قدرت خداى تعالى محدود

به هيچ حدى و منتهى به هيچ نهايتى نيست، و لازمه اطلاق ملك هم به حسب سياق همين است، هر چند كه صرف نظر از سياق، مطلق آوردن ملك (كه از صفات فعل است) از لوازم اطلاق قدرت است كه از صفات ذات است.

در اين آيه شريفه علاوه بر آنچه افاده نمود، اشاره‏اى هم به حجتى دارد كه با آن حجت بر امكان معاد استدلال مى‏شود، و توضيحش به زودى مى‏آيد.

تباركبیده الملكقدیرتسلطمعادبیده الملک کنایه از کمال تسلطقدیر علی کل شیء نامحدوداشاره به امکان معاد از ملک و قدرت

وجه اينكه فرمود: ﴿خَلَقَ اَلْمَوْتَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِي خَلَقَ اَلْمَوْتَ وَ اَلْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْغَفُورُ﴾

كلمه «حيات» در مورد چيزى بكار مى‏رود كه آن چيز حالتى دارد كه به خاطر داشتن آن حالت داراى شعور و اراده شده است. و كلمه «موت» به معناى نداشتن آن حالت است، چيزى كه هست به طورى كه از تعليم قرآن برمى‏آيد معناى ديگرى به خود گرفته، و آن عبارت از اين است كه همان موجود داراى شعور و اراده از يكى از مراحل زندگى به مرحله‏اى ديگر منتقل شود، قرآن كريم صرف اين انتقال را موت خوانده با اينكه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده، هم چنان كه از آيه‏ ﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ اَلْمَوْتَ... فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ اين معنا استفاده مى‏شد، بنابراين ديگر نبايد پرسيد: چرا در آيه مورد بحث فرموده: «خدا موت و حيات را آفريده» مگر مرگ هم آفريدنى است؟ چون گفتيم: از تعليم قرآن برمى‏آيد كه مرگ به معناى عدم حيات نيست، بلكه به معناى انتقال است. امرى است وجودى كه مانند حيات خلقت‏پذير است.

علاوه بر اين اگر مرگ را امر عدمى بگيريم، همانطور كه عامه مردم هم چنين مى‏پندارند، باز خلقت پذير هست، چون اين عدم با عدمهاى صرف فرق دارد و مانند كورى و تاريكى، عدم ملكه است، كه حظى از وجود دارد.

خلق الموتحیاتانتقالعدم ملکهخلقت‌پذیریموت آفریدنی به‌عنوان انتقال نه صرف عدمحیات به‌معنای حالت شعور و ارادهخلقت‌پذیری موت مانند حیات

مفاد اينكه در تعليل آفرينش موت و حيات فرمود : ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جمله‏ ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ بيانگر هدف از خلقت موت و حيات است، و با در نظر گرفتن اينكه كلمه «بلاء» (كه مصدر ليبلوكم است) به معناى امتحان است، معناى آيه چنين مى‏شود: خداى تعالى شما را اينطور آفريده كه نخست موجودى زنده باشيد، و سپس بميريد، و اين نوع از خلقت مقدمى و امتحانى است، و براى اين است كه به اين وسيله خوب شما از بدتان متمايز شود، معلوم شود كدامتان از ديگران بهتر عمل مى‏كنيد، و معلوم است كه اين امتحان و اين تمايز براى هدفى ديگر است، براى پاداش و كيفرى است كه بشر با آن مواجه خواهد شد.

آيه مورد بحث علاوه بر مفادى كه گفتيم افاده مى‏كند، اشاره‏اى هم به اين نكته دارد كه مقصود بالذات از خلقت رساندن جزاى خير به بندگان بوده، چون در اين آيه سخنى از گناه و كار زشت و كيفر نيامده، تنها عمل خوب را ذكر كرده و فرموده خلقت حيات و موت براى اين است كه معلوم شود كداميك عملش بهتر است. پس صاحبان عمل نيك مقصود اصلى از خلقتند، و اما ديگران به خاطر آنان خلق شده‏اند.

ذيل آيه هم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْغَفُورُ﴾ مطالب صدر را تاييد نموده مى‏فهماند او عزيز است، چون ملك مطلق و قدرت مطلقه خاص او است، پس هيچ كس نيست كه بر او غالب شود، و اگر مخالفين و عاصيان خود را قدرت مخالفت و عصيان داده به منظور آزمايش بوده، و به زودى از آنان انتقام مى‏گيرد. و نيز مى‏فهماند او غفور است، چون از بسيارى گناهان در دنيا عفو مى‏كند، و بسيارى از آنها را به طورى كه وعده داده در آخرت مى‏آمرزد.

و در عين حال با آوردن اين دو نام، هم عاصيان را تخويف كرد و هم تطميع نمود، چون وقتى اين دو نام در سياق دعوت ذكر شوند، تخويف و تطميع را مى‏رساند.

اين را هم بايد دانست كه مضمون آيه شريفه صرف ادعاى بدون دليل نيست، و آن طور كه بعضى پنداشته‏اند نمى‏خواهد مساله خلقت مرگ و زندگى را براى آزمايش، در دلها تلقين كند. بلكه مقدمه‏اى بديهى و يا نزديك به بديهى است كه به لزوم و ضرورت بعث براى جزا حكم مى‏كند. براى اينكه انسانى كه به زندگى دنيا قدم نهاده، دنيايى كه دنبال آن مرگ است، ناچار عملى و يا به عبارتى اعمالى دارد كه آن اعمال هم يا خوب است يا بد ممكن نيست عمل او يكى از اين دو صفت را نداشته باشد، و از سوى ديگر به حسب فطرت مجهز به جهازى معنوى و عقلايى است، كه اگر عوارض سويى در كار نباشد او را به سوى عمل نيك سوق مى‏دهد، و بسيار اندكند افرادى كه اعمالشان متصف به يكى از دو صفت نيك و بد نباشد و اگر باشد در بين اطفال و ديوانگان و ساير مهجورين است.

و آن صفتى كه بر وجود هر چيزى مترتب مى‏شود، و در غالب افراد سريان دارد، غايت و هدف آن موجود به شمار مى‏رود، هدفى كه منظور آفريننده آن از پديد آوردن آن همان صفت است، مثل حيات نباتى فلان درخت كه غالبا منتهى مى‏شود به بار دادن درخت، پس فلان ميوه كه بار آن درخت است هدف و غايت هستى آن درخت محسوب مى‏شود، و معلوم مى‏شود منظور از خلقت آن درخت همان ميوه بوده، و همچنين حسن عمل و صلاح آن، غايت و هدف از خلقت انسان است، و اين نيز معلوم است كه صلاح و حسن عمل اگر مطلوب است براى خودش مطلوب نيست، بلكه بدين جهت مطلوب است كه در به هدف رسيدن موجودى ديگر

دخالت دارد. آنچه مطلوب بالذات است حيات طيبه‏اى است كه با هيچ نقصى آميخته نيست، و در معرض لغو و تاثيم قرار نمى‏گيرد، بنابراين بيان، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً﴾.

﴿اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً...﴾

آن خدايى كه هفت آسمان را آفريد، در حالى كه طباق هستند، يعنى مطابق و مثل همند. البته مفسرين اينطور احتمال داده‏اند. و ما در تفسير سوره «حم سجده» مطالبى كه مى‏توانستيم در اين باره ايراد كنيم ايراد نموديم.

لیبلوکماحسن عملاعزیز غفوربعثطباقبلاء به‌معنای امتحان با موت و حیاتاحسن عملا مقصود اصلی خلقتعزیز در برابر عصیان‌پذیرانغفور در عفو دنیا و آخرتضرورت بعث برای جزاحیات طیبه مطلوب بالذاتهفت آسمان طباق

بيان اينكه مقصود از نبودن تفاوت در خلق ارتباط و اتصال اجزاء عالم و وحدت نظام جارى در آن است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا تَرىَ فِي خَلْقِ اَلرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ﴾ راغب مى‏گويد: كلمه «فوت» به معناى دور شدن چيزى است از انسان، به طورى كه دست يافتن به آن دشوار باشد. و در قرآن كريم آمده كه: ﴿وَ إِنْ فَاتَكُمْ شَيْ‏ءٌ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ إِلَى اَلْكُفَّارِ﴾ اگر از زنان شما چيزى نزد كفار مانده باشد» آنگاه مى‏گويد: كلمه «تفاوت» كه مصدر باب «تفاعل» از ماده «فوت» است، به معناى اختلاف دو چيز در اوصاف و خصوصيات است، گويا اين از آن دور و آن از اين دور است، خصوصيات اين در آن نيست و خصوصيات آن در اين نيست، اين كلمه هم در قرآن آمده مى‏فرمايد: ﴿مَا تَرىَ فِي خَلْقِ اَلرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ﴾ در خلقت خدا چيزى كه از مقتضاى حكمت خارج باشد وجود ندارد».

پس منظور از نبودن تفاوت در خلق، اين است كه تدبير الهى در سراسر جهان زنجيروار متصل به هم است، و موجودات بعضى به بعض ديگر مرتبطند، به اين معنا كه نتايج حاصله از هر موجودى عايد موجود ديگر مى‏شود، و در نتيجه دادنش به موجوداتى ديگر وابسته و نيازمند است. در نتيجه اصطكاك اسباب مختلف در عالم خلقت، و برخوردشان نظير برخورد دو كفه ترازو است كه در سبكى و سنگينى دائما در حال مقابله مى‏باشند، اين مى‏خواهد سبكى كند او نمى‏گذارد، او مى‏خواهد سنگينى كند اين نمى‏گذارد، اين مى‏خواهد بلند شود او نمى‏گذارد، او مى‏خواهد بلند شود اين مانع مى‏شود، و نتيجه اين كشمكش آن است كه ترازودار بهره‏مند مى‏شود. پس دو كفه ترازو در عين اختلافشان در به دست آمدن غرض ترازودار اتفاق دارند، و يا به عبارتى ديگر اختلاف آنها است كه باعث مى‏شود ترازودار جنس كشيدنى خود را بكشد و وزن آن را معلوم كند.

پس منظور از نبودن تفاوت در خلق اين شد كه خداى عز و جل اجزاى عالم خلقت را

طورى آفريده كه هر موجودى بتواند به آن هدف و غرضى كه براى آن خلق شده برسد، و اين از به مقصد رسيدن آن ديگرى مانع نشود، و يا باعث فوت آن صفتى كه براى رسيدنش به هدف نيازمند است نگردد.

خطاب در جمله ﴿مَا تَرىَ﴾ نخواهى ديد» خطاب به شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست، بلكه خطاب به هر كسى است كه مى‏تواند ببيند، و اگر كلمه «خلق» را به كلمه «رحمان» اضافه كرد، و به نام مقدس رحمان نسبت داد، براى اين است كه اشاره كند به اينكه غايت و هدف از خلقت، رحمت عام او است، و اگر كلمه «تفاوت» را نكره - بدون الف و لام - آورد، با در نظر گرفتن اين كه اين نكره در سياق نفى قرار دارد و نكره در سياق نفى عموميت را مى‏رساند، در نتيجه معنا چنين مى‏شود كه: در سراسر جهان هيچ تفاوتى نمى‏بينى.

﴿فَارْجِعِ اَلْبَصَرَ هَلْ تَرىَ مِنْ فُطُورٍ﴾ كلمه «فطور» به معناى اختلال و بى‏نظمى است. و مراد از «ارجاع بصر»، تكرار نظر است، و اين كنايه است از اينكه اگر بخواهى يقين كنى كه در سراسر خلقت تفاوتى نيست بايد با دقت نظر كنى.

﴿ثُمَّ اِرْجِعِ اَلْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ اَلْبَصَرُ خَاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ﴾

كلمه «خاسئ» اسم فاعل از ماده «خسا» است، و اين ماده به معناى نارسايى در ديد چشم، و يا به قول راغب‏ سرسرى ديدن و گذشتن است. راغب در معناى كلمه «حاسر» گفته: اين ماده به معناى خستگى در اثر تمام شدن نيرو است، به چنين كسى، هم حاسر مى‏گويند و هم محسور، اما حاسر به اين تصور كه خود او خودش را خسته كرده، و اما محسور به اين تصور كه تمام شدن نيرو خسته‏اش كرده. و اينكه فرمود: ﴿يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ اَلْبَصَرُ خَاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ﴾ هم ممكن است به معناى حاسر باشد، و هم به معناى محسور.

و كلمه «كرتين» تثنيه كرة است كه به معناى رجعت و برگشتن است، و اگر به صيغه تثنيه آورده صرفا براى اين بوده كه تكثير و تكرار را برساند، و چنين معنا دهد كه در خلقت آسمانها و زمين بنگر، آيا هيچ تفاوت و ناسازگارى در بين موجودات آن مى‏بينى؟ و دوباره و سه باره و چند باره برگرد و نظر بيفكن، كه اگر چنين كنى نظرت خسته مى‏شود و از كار مى‏افتد، و هيچ تفاوتى نخواهى ديد.

پس در اين دو آيه به اين نكته اشاره شده كه نظام جارى در عالم نظامى است واحد و

متصل الاجزاء و مرتبط الأبعاض.

تفاوتفطورارجع البصرنظام واحدرحماننبود تفاوت در خلق به‌معنای اتصال نظامخلق الرحمن و رحمت عامهتمثیل ترازو برای تعارض اسباب در یک هدفارجاع بصر برای یقین به نظم

اشاره به مراد از اينكه فرمود ستارگان را رجوم براى شياطين قرار داديم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ...﴾

كلمه «مصابيح» جمع مصباح (چراغ) است، و اگر ستارگان را چراغ ناميده به خاطر نورى است كه از آنها تلألؤ مى‏كند، و ما قبلا - در سوره حم سجده - در اين باره بحث كرديم.

﴿وَ جَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِلشَّيَاطِينِ﴾ يعنى ما ستارگان را كه آسمان را با آنها زينت داديم رجم‏هايى - تيرها - قرار داديم، و با آنها شياطينى را كه به آسمان نزديك مى‏شوند تا خبرهاى آسمانى را استراق سمع كنند، تيرباران مى‏كنيم، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿إِلاَّ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ﴾، و نيز فرموده: ﴿إِلاَّ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ﴾.

بعضى از مفسرين گفته‏اند جمله مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مراد از كواكب كه آسمان را زينت داده تمامى ستارگان آسمان است، چه ثوابت و سيارات، و چه شهاب‏ها، چون ثوابت و سيارات هر يك در جاى خود، و در مدار خود قرار دارد، و نمى‏تواند منظور از رجوم باشد، و دو كلمه «كواكب» و «نجم»، همانطور كه بر ستارگان فعلى اطلاق مى‏شود، بر شهابها نيز اطلاق مى‏شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: شهابها تكه‏هايى هستند كه از كواكب جدا مى‏شوند، و به وسيله آنها شيطانها رجم مى‏شوند، و اما خود كواكب به هيچ وجه فرو نمى‏ريزند، مگر وقتى كه خدا بخواهد همه را فانى سازد. اين وجه با نظريه‏هاى علمى امروز موافق‏تر است، و اما اينكه رجم شيطانها به وسيله شهابها چه معنا دارد، قبلا مختصرى در باره‏اش بحث كرده‏ايم.

﴿وَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ اَلسَّعِيرِ﴾ يعنى ما براى شيطانها كه همانا اشرار از جنيان هستند عذاب دوزخ را تهيه كرده‏ايم كه آتشى است مشتعل.

﴿وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾

بعد از آنكه پاره‏اى از نشانيهاى ربوبيت خداى تعالى را ذكر كرد، به دنبالش تهديد كافران و منكران به ربوبيت او را آورد، و قرار اين سوره بر همين منوال است كه حجت‏ها را آميخته با تهديد و انذار بياورد.

و مراد از ﴿لِلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ عموم كسانى هستند كه به ربوبيت خدا كافر باشند، چه وثنى‏هاى بت‏پرست، كه به كلى ربوبيت خدا را براى عالم منكرند، و مى‏گويند خداى تعالى تنها رب اربابهاى ايشانست، و چه آنهايى كه اصلا منكر ربوبيت هستند، و چه آنهايى كه مثل يهود و نصارى بين خدا و پيامبرانش جدايى انداخته، يكى آن خدايى را قبول دارد كه موسى را فرستاده، و آن ديگرى خدايى را مى‏پرستد كه عيسى را فرستاده، و هر يك به خدا و پيغمبر ديگرى كافر شدند.

آيه شريفه در عين اينكه جنبه تداخل را دارد، چنان هم نيست كه نسبت به ما قبل خود مربوط و متصل نباشد بلكه هم به آيه‏ ﴿اَلَّذِي خَلَقَ اَلْمَوْتَ وَ اَلْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْغَفُورُ﴾ اتصال دارد (چون در آن سخن از مرگ و مغفرت رفته، و در اين سخن از عذاب جهنم رفته است) و هم به آيه قبليش اتصال دارد. چيزى كه هست نسبت به آيه قبليش جنبه تعميم بعد از تخصيص را دارد، در آيه قبلى عذاب سعير را در خصوص شيطانها ذكر مى‏كرد، و در اين آيه عذاب جهنم را شامل عموم كافران مى‏داند.

مصابیحرجومشهابسعیرکفر به ربجهنمرجوم برای شیاطین استراق‌سمععذاب سعیر برای شیاطین و جهنم برای کفارکفر به ربوبیتتهدید منکران ربوبیتوثنی‌ها و تفکیک ربوبیت

وصف جهنم و حكايت سؤال و جواب ملائكه موكل بر دوزخ با دوزخيان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذَا أُلْقُوا فِيهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِيقاً وَ هِيَ تَفُورُ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ اَلْغَيْظِ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «شهيق» به معناى طولانى شدن زفير است، و «زفير» به معناى رد نفس، و به عبارت ديگر «بازدم» است، البته بازدمى كشيده‏.

و «فوران» كه مصدر فعل «تفور» است، بنا به گفته صاحب مجمع البيان‏ به معناى ارتفاع جوشش است. و كلمه «تميز» به معناى تقطع و تفرق است، و كلمه غيظ به معناى شدت خشم است.

و معناى آيه اين است كه: وقتى كفار در جهنم ريخته مى‏شوند، صداى شهيقى از آن مى‏شنوند، شهيقى كه چون مغناطيس آنان را به داخل خود مى‏كشاند، همانطور كه با شهيق هوا داخل سينه كشيده مى‏شود، در حالى كه جهنم جوشان است، و ايشان را مانند نخودى كه در ديك جوشان بالا و پائين مى‏شود بالا و پائين مى‏كند، به طورى كه گويى از شدت غضب مى‏خواهد متلاشى شود.

﴿كُلَّمَا أُلْقِيَ فِيهَا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ﴾

هر دسته‏اى كه داخل جهنم مى‏شوند خازنان جهنم از ايشان مى‏پرسند: مگر براى شما

پيامبرى نيامد، و شما را از چنين عذابى انذار نكرد؟ كلمه «فوج» - به طورى كه راغب‏ مى‏گويد - به معناى جماعتى است كه به سرعت از جايى عبور كنند، و در اين جمله اشاره است به اينكه كفار دسته دسته داخل دوزخ مى‏شوند، هم چنان كه آيه زير هم به اين معنا اشاره نموده، مى‏فرمايد: ﴿وَ سِيقَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىَ جَهَنَّمَ زُمَراً﴾، و اين به خاطر آن است كه هر متبوعى با تابعين گمراه خود داخل مى‏شوند، هم چنان كه در آيه زير فرموده: ﴿وَ يَجْعَلَ اَلْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلىَ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ﴾، كه در ذيل آيه‏اى از سوره انفال توضيح اين معنا گذشت.

كلمه «خزنة» جمع خازن است، كه به معناى نگهبان چيزى است كه ذخيره‏اش كرده باشند، و منظور از خزنه ملائكه‏اى است كه موكل بر آتشند، و انواع عذابهاى جهنم را تدبير مى‏كنند و در باره همانها است كه مى‏فرمايد: ﴿عَلَيْهَا مَلاَئِكَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ﴾، و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ... عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ وَ مَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ اَلنَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَةً﴾.

و معناى آيه اين است كه: هر دسته‏اى كه در جهنم ريخته مى‏شوند و يا به سوى آن سوق داده مى‏شوند، ملائكه موكل بر دوزخ و نگهبانان آن از در توبيخ مى‏پرسند: مگر براى شما نذير، يعنى پيامبرى كه شما را از چنين عذابى بترساند نيامده؟!

﴿قَالُوا بَلىَ قَدْ جَاءَنَا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنَا...﴾

اين جمله حكايت پاسخى است كه دوزخيان به فرشتگان خازن دوزخ مى‏دهند، و در آن اعتراف مى‏كنند به اينكه نذير برايشان آمد، و از آتش دوزخ انذارشان كرد، ولى تكذيبش كردند و افترا به او بستند.

﴿وَ قُلْنَا مَا نَزَّلَ اَللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ اين جمله بيان تكذيب ايشان است، و همچنين جمله ﴿إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فِي ضَلاَلٍ كَبِيرٍ﴾.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: جمله دومى كلام فرشتگان نامبرده است، كه به دوزخيان - بعد

از آنكه اعتراف كردند - مى‏گويند: شما در ضلالتى روشن بوده‏ايد. ولى اين احتمال و همچنين احتمال ديگرى كه بعضى‏ داده‏اند كه: جمله مذكور كلام ملائكه نامبرده از زبان پيامبران آن كفار باشد، از سياق آيه بعيد است.

شهيقتميز من الغيظخزنةنذيرتكذيبفوجوصف شهیق و فوران و غیظ جهنمتکذیب نذیر توسط دوزخیانسؤال خزنه از آمدن نذیرورود فوج‌فوج کفارادعای ضلال کبیر علیه رسولان

موارد استعمال «سمع» و وجه اينكه دوزخيان در جواب فرشتگان گفتند: ﴿لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾

كلمه «سمع» گاهى در معناى شنيدن صدا و سخن اطلاق مى‏شود، و گاهى در غرضى كه عقلا از شنيدن سخن دارند، و غرض عقلا از شنيدن سخن اين است كه به مقتضاى آن ملتزم شوند، اگر مقتضاى آن اين است كه كارى را انجام دهند يا ترك كنند انجام داده و يا ترك كنند، و اما ماده «عقل» بيشتر در نيروى تشخيص خير از شر و نافع از مضر استعمال مى‏شود، البته گاهى هم در غايت و غرض از اين تشخيص به كار مى‏رود، و غرض از تشخيص خير و شر اين است كه آدمى به مقتضاى آن عمل كند، و به آن ملتزم و معتقد باشد، در مقام به دست آوردن خير و نافع برآيد، و شر و مضر را ترك كند. آيه شريفه زير، عقل و سمع را در غرض از عقل و سمع استعمال كرده، مى‏فرمايد: ﴿لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاَ يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَ يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾، چون معناى اين كلام اين است كه با اين وسائل درك، مطالب را درك مى‏كنند، ولى به مقتضاى آن ملتزم نيستند، و عمل نمى‏كنند.

و چون بيشتر مردم تنها از نيروى سمع استفاده مى‏كنند، نه از نيروى عقل، چون از درك دقائق امور و ادراك حقيقت آن و راه‏يابى به مصالح و مفاسد واقعى عاجزند، و از نيروى عقل تنها خواص از مردم بهره‏مند مى‏شوند، لذا در آيه اول كلمه «نسمع» را و سپس «نعقل» را آورد.

﴿لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ﴾ منظور از «سمع»، استجابت دعوت رسولان، و التزام به مقتضاى سخن ايشان است، كه خيرخواهان امينند، و منظور از «عقل»، التزام به مقتضاى دعوت به حق ايشان است، تا آن را تعقل كنند و با راهنمايى عقل بفهمند كه دعوت ايشان حق است، و بايد انسان در برابر حق خاضع شود.

و معناى آيه اين است كه: دوزخيان در پاسخ فرشتگان مى‏گويند: اگر ما در دنيا رسولان را در نصايح و مواعظشان اطاعت كرده بوديم، و يا حجت حق آنان را تعقل مى‏كرديم،

امروز در زمره اهل جهنم نبوديم، و همانند ايشان در آتش جاودانه، معذب نمى‏شديم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اگر در آيه، هم سمع را آورد و هم عقل را، براى اين بود كه تكاليف دينى دائر مدار ادله سمعى و عقلى است.

﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾

جمله قبلى را از روى ندامت گفتند، ندامت از اينكه چرا در برابر خداى تعالى كوتاهى نموده و خيرى را كه خدا برايشان در نظر گرفته بود از دست دادند و در اين جمله اعتراف مى‏كنند به اينكه آنچه كرده‏اند اثرش همين است كه امروز داخل آتش شوند، و جا داشت كه آن طور عمل نكنند، و آن گناه و ذنبى كه به آن اعتراف مى‏كنند همين است.

و اگر كلمه «ذنب» را مفرد آورد، از اين بابت است كه منظور از آن معناى مصدرى است، هر چند كه در اصل مصدر است و كلمه «سحق» در جمله ﴿فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾ به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى آن است كه چيزى را با دست تكه تكه و خرد كنى، و اين جمله نفرينى است به آنان.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ﴾

بعد از آنكه حال كفار و جزايى كه در برابر كفر دارند بيان كرد، در مقابل آن حال مؤمنين به غيب را بيان كرد تا تقسيم را تمام كرده باشد، و از اوصاف مؤمنين خصوص خشيت و ترس از خدا را آورد، چون مقام، مقام انذار و وعيد بود، و اگر خشيت آنان را خشيت به غيب خواند، براى اين است كه آن عذابى كه به آن ايمان آورده‏اند و از آن مى‏ترسند عذابى است در پرده غيب، نه عذابى كه امروز با حواس خود آن را احساس كنند.

سمععقلاعتراف به ذنبسحقاخشیت بالغیبمغفرتعقل به‌معنای التزام به مقتضای تشخیص خیر و شراعتراف به ذنب پس از ندامتخشیت رب بالغیبترس از عذاب غایبمغفرت و اجر کبیر برای خاشیاناصحاب السعیرمؤمنان به غیب در مقابل کفار

جواب به شبهه‏اى در باره معاد، با بيان علم فراگير و احاطه مطلق خداوند بر اعمال و احوال موجودات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اِجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾

در اين جمله شبهه‏اى را كه ممكن بود در دلها خلجان كند برطرف نموده و آن شبهه به غير از استبعاد، اساسى ندارد. توضيح اينكه: بعد از آنكه رشته سخن به بيان ربوبيت براى تمامى موجودات كشيده شد، و معلوم شد كه همين معنا مستلزم بعث قيامت براى كيفر و پاداش است، و نيز بعد از آنكه سخن از ملك مطلق و قدرت مطلقه خدا و خلقت و تدبير او به ميان آمد، و سخنى از آگاهى خدا و احاطه به احوال و اعمال موجودات نرفت، با اينكه مساله بعث و جزا بدون علم خدا تصور ندارد، لذا جا داشت كسى توهم كند كه اعمال موجودات با كثرت بيرون از شمارى كه دارد چگونه براى خدا ممكن است همه آنها را ضبط كند،

مخصوصا نيات درونى انسانها كه راهى براى به دست آوردن آن نيست، چگونه به حساب مى‏آيد؟ و اين توهم ناشى از اين است كه انسان هر چيزى را با وضع خودش مقايسه مى‏كند، و با سنگ و ترازوى خودش مى‏سنجد، و چون خودش قادر به چنين آمارگيرى و ضبط گسترده‏اى نيست، تا چه رسد به ضبط نيات درونى كه اعمال قلب و پنهان در زواياى دل است، لذا از خود مى‏پرسد خدا چطور اين‏ها را ضبط مى‏كند؟!.

آيه شريفه اين شبهه را دفع نموده، مى‏فرمايد: سخن چه آهسته باشد و چه با صوت بلند، نسبت به خداى تعالى يكسان است، چون او داناى به نيات است. سياق آيه شهادت مى‏دهد به اينكه منظور از اين يكسانى، يكسانى همه اعمال ظاهرى و پنهانى نسبت به خداى تعالى است چه سخنان و چه اعمال ديگر نه تنها سخنان آهسته و بلند. و اگر آن را در خصوص سخنان ذكر كرد از اين جهت بود كه معناى پنهان و آشكار در سخنان روشن‏تر بود، (يك عمل را اگر بخواهيم پنهانى انجام دهيم بايد مكانى خلوت پيدا كنيم، و به زحمت بيفتيم، ليكن يك سخن را به آسانى مى‏توان پنهان و آشكار كرد، و بيش از اين هزينه‏اى ندارد كه آن را با صداى بلند و يا آهسته و بيخ گوش طرف بگويد).

﴿أَ لاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ﴾

استفهامى است انكارى، كه حجتى را بر علم خدا به اعمال ظاهرى و باطنى، و سرى و علنى خلق در بر دارد. بيان آن حجت اين است كه اعمال خلق - كه يكى از آنها اعمال اختيارى خود او است -، هر چند كه نسبتى به خود او دارد، و ليكن در حقيقت اين خداى سبحان است كه آن عمل را اراده و از طريق اختيار بنده‏اش و اقتضاى ساير اسباب ايجاد مى‏كند، پس در حقيقت خالق آن اعمال هم خدا است، چون او است كه صاحب عمل را آفريده، و صاحب عمل با همه آثار و اعمالش و روابطى كه بين او و بين آثارش موجود است، و او را به آثارش مى‏رساند و آثارش را از او ظاهر مى‏كند، همه و همه مخلوق خدايند، ﴿اَللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكِيلٌ﴾، ﴿اَلَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ اَلَّذِي قَدَّرَ فَهَدىَ﴾، پس خداى سبحان محيط به خلايق است، هم به عين و جسم آنها، و هم به آثار و اعمالشان، چه ظاهرش و چه باطنش، چه اينكه پنهان بدارند، و چه آشكار كنند، و چگونه تصور دارد كه محيط باشد ولى آگاه نباشد؟!

در ضمن در اين آيه اشاره‏اى است به اينكه خلقت خدا تنها شامل جرم موجودات نيست، بلكه آثار و اعمال آنها هم مخلوق او است، براى اينكه در اين آيه براى اثبات علم خدا به آثار و احوال و اعمال يك مخلوق استدلال كرده است به اينكه به خود آن مخلوق علم دارد، و اگر آثار و احوال و اعمال يك موجود از وجود خود آن موجود خارج بود، اين استدلال تمام نبود.

علاوه بر اين، احوال و اعمال يك موجود از مقتضيات خود آن موجود است، (و معناى فلان موجود همين است كه داراى فلان احوال و اعمال باشد، و گر نه موجودى ديگر مى‏بود) و بنابراين، وقتى خود موجود منسوب به خداست، قهرا احوال و اعمالش هم منسوب به اوست.

﴿وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ﴾ يعنى خداى تعالى در باطن اشيا هم نفوذ دارد، (حتى از نور هم لطيف‏تر است)، و به جزئيات وجود اشيا و آثارش آگاه است، جمله مورد بحث جمله‏اى است حاليه كه مطالب قبل خود را تعليل مى‏كند و دو اسم لطيف و خبير از اسماى حسناى خدا است، كه در آخر آيه آمده، تا مضمون آن را تاكيد كند.

ذات الصدوراسروا أو اجهرواألا يعلم من خلقلطیف خبیراحاطهعلم محیط به ظاهر و باطن و ذات الصدورخالق اعمال و آثار نیز هستعلم شرط بعث و جزاعلم به نیات پنهاناحاطه بر مخلوقات و آثار

بحث روايتى (رواياتى در ذيل جمله: ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ و در ذيل برخى ديگر از آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از سفيان بن عيينه از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ فرموده منظور اين نيست كه معلوم كند كداميك بيشتر عمل مى‏كنيد، بلكه منظور اين است كه معلوم كند عمل شما كدامش صواب‏تر و درست‏تر است، و درستى عمل به خشيت از خدا و نيت صادقه است، (خلاصه منظور مقدار نيست بلكه كيفيت است).

آنگاه فرمود: و مهم هم همان كيفيت است، انجام خود عمل خيلى دشوار نيست، اين دشوار است كه انسان آن را خالص انجام دهد، و هم چنان خالص باقيش بدارد، و آگاه باشيد كه عمل خالص آن عملى است كه نخواهى مردم تو را در برابر آن بستايند، و جز خدا كسى را منظور نداشته باشى. آرى نيت مهم‏تر از عمل است، آگاه و هوشيار باشيد كه ارزش عمل به همان نيت است. و در پايان اين آيه را تلاوت كردند: ﴿كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىَ شَاكِلَتِهِ﴾ يعنى هر كسى بر نيت خود عمل مى‏كند.

و در مجمع البيان آمده كه ابو قتاده گفت: من از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از جمله‏ ﴿أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ پرسيدم، كه منظور از آن چيست؟ فرمود: منظور اين است

كه كدام يك از شما عقل بهترى داريد. آنگاه فرمود: عقل آن كس از شما كاملتر است كه خوفش از خدا بيشتر باشد، و بهتر در اوامر و نواهى او نظر كند، هر چند كه عمل مستحبى او كمتر باشد.

و نيز در همان كتاب از ابن عمر نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آيه‏ ﴿تَبَارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ... أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ را تلاوت كرد، و در معناى جمله آخر فرمود: يعنى كدامتان از حرامهاى خدا بيشتر مى‏پرهيزد، و واجبات خدا را سريع‏تر انجام مى‏دهد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه‏ ﴿اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً﴾ آمده كه يعنى روى هم قرار گرفته‏اند.

و در همان كتاب در باره جمله «من تفاوت» فرموده: يعنى از فساد.

و نيز در همان كتاب در ذيل جمله‏ ﴿ثُمَّ اِرْجِعِ اَلْبَصَرَ﴾ آمده كه: در ملكوت آسمانها و زمين نظر بيفكن‏.

و در همان كتاب در باره جمله «بمصابيح» آمده كه: يعنى به ستارگان‏.

و در همان كتاب در باره جمله‏ ﴿سَمِعُوا لَهَا شَهِيقاً﴾ آمده: يعنى صداى افتادن در آتش را مى‏شنوند.

و در همان كتاب در رابطه با جمله‏ ﴿تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ اَلْغَيْظِ﴾ آمده: يعنى غيظ بر دشمنان خدا.

و در همان كتاب در باره جمله‏ ﴿وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾ آمده كه فرمود: منظور اين نيست كه گوشها نشنيدند، و فهم‏ها درك نكردند، نه، هم شنيدند و هم درك كردند، ولى اطاعت نكردند و نپذيرفتند، دليل بر اينكه هم شنيدند و هم فهميدند اين است كه مى‏فرمايد: ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ﴾.

مؤلف: معنى اين آيه دلالت دارد بر اينكه منظور از نشنيدن و تعقل نكردن همان اطاعت نكردن و نپذيرفتن بعد از شنيدن و فهميدن است، و خداى تعالى همين جمله «اگر مى‏شنيديم و مى‏فهميديم» را اعتراف به گناه خواند، و معلوم است كه وقتى عملى گناه مى‏شود كه فاعلش به بدى آن عمل علم داشته باشد، يا علم سمعى يعنى دليل نقلى، و يا علم عقلى يعنى دليل عقلى.

احسن عملانیتاخلاصعقلطباقسمع و عقلعمل خالص بدون طلب ستایش مردمدرستی عمل به نیت و خشیتاحسن عملا با کمال عقل و خوف خداخوف بیشتر نشانه عقل کامل‌ترپرهیز از حرام و سرعت در واجباتاعتراف به ذنب دلیل علم به بدی عمل

آیات تدبیر: ذلول ارض، طیر و مثل مکب آیات ۱۵–۲۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان نشانه‌های ربویت را با انذار، پرواز پرندگان و مثل مؤمن و کافر می‌خواند.

هُوَ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَرْضَ ذَلُولًۭا فَٱمْشُوا۟ فِى مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا۟ مِن رِّزْقِهِۦ ۖ وَإِلَيْهِ ٱلنُّشُورُ
اوست كسى كه زمين را براى شما رام گردانيد، پس در فراخناى آن رهسپار شويد و از روزى [خدا] بخوريد و رستاخيز به سوى اوست.
ءَأَمِنتُم مَّن فِى ٱلسَّمَآءِ أَن يَخْسِفَ بِكُمُ ٱلْأَرْضَ فَإِذَا هِىَ تَمُورُ
آيا از آن كس كه در آسمان است ايمن شده‌ايد كه شما را در زمين فرو برد، پس بناگاه [زمين‌] به تپيدن افتد؟
أَمْ أَمِنتُم مَّن فِى ٱلسَّمَآءِ أَن يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًۭا ۖ فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ
يا از آن كس كه در آسمان است ايمن شده‌ايد كه بر [سر] شما تندبادى از سنگريزه فرو فرستد؟ پس به زودى خواهيد دانست كه بيم دادن من چگونه است
وَلَقَدْ كَذَّبَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ
و پيش از آنان [نيز] كسانى به تكذيب پرداختند پس عذاب من چگونه بود؟
أَوَلَمْ يَرَوْا۟ إِلَى ٱلطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَٰٓفَّٰتٍۢ وَيَقْبِضْنَ ۚ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا ٱلرَّحْمَٰنُ ۚ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍۭ بَصِيرٌ
آيا در بالاى سرشان به پرندگان ننگريسته‌اند [كه گاه‌] بال مى‌گسترند و [گاه‌] بال مى‌آنند؟ جز خداى رحمان [كسى‌] آنها را نگاه نمى‌دارد، او به هر چيزى بيناست.
أَمَّنْ هَٰذَا ٱلَّذِى هُوَ جُندٌۭ لَّكُمْ يَنصُرُكُم مِّن دُونِ ٱلرَّحْمَٰنِ ۚ إِنِ ٱلْكَٰفِرُونَ إِلَّا فِى غُرُورٍ
يا آن كسى كه خود براى شما [چون‌] سپاهى است كه ياريتان مى‌كند، جز خداى رحمان كيست؟ كافران جز گرفتار فريب نيستند.
أَمَّنْ هَٰذَا ٱلَّذِى يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُۥ ۚ بَل لَّجُّوا۟ فِى عُتُوٍّۢ وَنُفُورٍ
يا كيست آن كه به شما روزى دهد اگر [خدا] روزى خود را [از شما] باز دارد؟ [نه‌] بلكه در سركشى و نفرت پافشارى كردند.
أَفَمَن يَمْشِى مُكِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِۦٓ أَهْدَىٰٓ أَمَّن يَمْشِى سَوِيًّا عَلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ
پس آيا آن كس كه نگونسار راه مى‌پيمايد هدايت يافته تر است يا آن كس كه ايستاده بر راه راست مى‌رود؟

بيان آيات پاره‏اى از نشانه‏هاى تدبير الهى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات پشت سر هم، نشانه‏هاى تدبير الهى را ذكر مى‏كند، تدبيرى كه ربوبيت آن جناب را اثبات مى‏نمايد، و اين نشانه‏ها را با انذار و تخويف ذكر نموده، مى‏فرمايد: ﴿هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ ذَلُولاً﴾، دنبالش مى‏فرمايد: ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى اَلطَّيْرِ﴾، كه بعد از انذار در آيه‏ ﴿اَلَّذِي خَلَقَ اَلْمَوْتَ وَ اَلْحَيَاةَ﴾ و آيه‏ ﴿اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ...﴾ و آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ زَيَّنَّا...﴾ قرار گرفته.

﴿هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ اَلنُّشُورُ﴾

كلمه «ذلول» در مركب‏ها به معناى مركب رام و راهوار است، مركبى كه به آسانى مى‏توان سوارش شد، و اضطراب و چموشى ندارد. و كلمه «مناكب» جمع منكب است، كه نام محل برخورد استخوان بازو با شانه است، و اگر نقاط مختلف زمين را منكب‏ها خوانده، استعاره است. راغب‏ مى‏گويد استعاره آوردن منكب براى زمين، مثل استعاره آوردن «ظهر - پشت» براى زمين در آيه 45 سوره فاطر است: ﴿مَا تَرَكَ عَلىَ ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ﴾ هيچ جنبنده‏اى بر پشت زمين زنده و باقى نمى‏گذاشت».و اگر زمين را - چون اسبى - رام خواند، و قطعات آن را «پشت»، (گرده) و منكب (شانه) ناميد، به اين اعتبار بود كه زمين براى انواع تصرفات

انسان رام است، نه چموشى - زلزله - دارد، و نه از تصرفات بشر امتناع مى‏ورزد. مفسرين ديگر در توجيه ذلول بودن و منكب داشتن زمين توجيهات مختلفى دارند كه تمام آنها به همين توجيه ما برمى‏گردد.

امر در جمله «بخوريد از رزق آن» امر وجوبى نيست، بلكه تنها جواز و اباحه را مى‏رساند. و كلمه «نشور» و همچنين كلمه «نشر» به معناى احياى مردگان بعد از مردن است، و اصل اين كلمه به معناى نشر طومار و جامه، يعنى گشودن آن بعد از جمع كردن و پيچيدن آن است.

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى آن كسى است كه زمين را منقاد و رام شما كرد، تا بتوانيد بر پشت آن قرار بگيريد، و از اين قطعه به آن قطعه‏اش برويد، و از رزقش كه او برايتان مقدر فرموده بخوريد، و به انواع مختلفى براى به دست آوردن آن رزق در زمين تصرف كنيد.

﴿وَ إِلَيْهِ اَلنُّشُورُ﴾ يعنى طومار زندگى مردگان كه با مرگ پيچيده شده، دوباره در قيامت در محضر او باز مى‏شود، مردگان را از زمين درمى‏آورد، و براى حساب و سپس جزا زنده مى‏كند، پس به همين دليل رب و مدبر امر زندگى دنيايتان او است، كه در زمين جايگزينتان نموده، به راه و روش زندگى در آن هدايتتان كرد، و نيز حكومت بر شما در ميراندن و زنده كردن و حساب و جزاء براى او است.

و در ناميدن زمين به نام ذلول، و تعبير اينكه بشر روى شانه‏هاى آن قرار دارد، اشاره‏اى است روشن به اينكه زمين نيز يكى از سيارات است، و اين همان حقيقتى است كه علم هيئت و آسمان‏شناسى بعد از قرنها بگو مگو و بحث به آن دست يافته.

﴿أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي اَلسَّمَاءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ اَلْأَرْضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ﴾

بعد از آنكه در آيه قبل اقامه حجت كرد بر ربوبيت خداى سبحان، اينك در اين آيه بشر را تهديد مى‏كند، و نيز در برابر بى‏اعتنايى و سهل‏انگاريش در مساله ربوبيت، او را توبيخ مى‏نمايد كه تا كى از خدا بى‏خبريد، و شكر نعمت‏هايش را به جا نمى‏آوريد؟ يعنى در برابر ربوبيتش خاضع نمى‏شويد و شريك‏هاى خود تراشيده را دور نمى‏ريزيد؟

و مراد از كلمه ﴿مَنْ فِي اَلسَّمَاءِ﴾ آن كس كه در آسمان است» فرشتگانى هستند كه موكل بر آسمان و حوادث عالمند، و اگر ضمير مفرد - يخسف - به كلمه «من» برگردانده، با اينكه اين كلمه در معنا جمع است، به اين جهت است كه كلمه مذكور در لفظ مفرد است. و وقتى گفته مى‏شود: «خسف الارض بقوم كذا» معنايش اين است كه زمين زير پاى فلان قوم ـ

شكافته شد، و همه را در شكم خود فرو برد. و كلمه «مور» كه مصدر فعل «تمور» است، به طورى كه صاحب مجمع گفته به معناى تردد درآمد و شد است، نظير كلمه «موج» كه آن نيز به همين معنا است‏.

و معناى آيه اين است كه چگونه با خاطر جمع و دل آسوده به ربوبيت خداى تعالى كفر ورزيده‏ايد، و چه ايمنى از ملائكه ساكن آسمان و موكل بر امور عالم داريد از اينكه زمين را زير پايتان بشكافند، و به امر خدا شما را در شكم زمين پنهان سازند، در حالى كه زمين هم چنان متزلزل و مضطرب باشد و چون گهواره آمد و شد داشته باشد؟.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «كسى كه در آسمان است» خداى سبحان، و منظور از «در آسمان بودن خدا» اين است كه سلطنت و تدبير امور خدا در آسمان است، و گر نه معنا ندارد خدا در مكان بگنجد، و آسمان و عالمى از عوالم او را در خود جاى دهد. ولى از نظر ما هر چند معناى بى‏اشكالى است ليكن خلاف ظاهر آيه است.

﴿أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي اَلسَّمَاءِ أَنْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِباً فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ﴾

كلمه «حاصب» به معناى باد تندى است كه ريگ و شن و سنگ با خود بياورد. و معناى آيه اين است كه: «آيا از ملائكه آسمان ايمن شده‏ايد، كه باد سنگ و ريگ‏دار بر شما بفرستند» همانطور كه بر قوم لوط فرستادند، و قرآن جريانشان را چنين حكايت كرده: ﴿إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حَاصِباً إِلاَّ آلَ لُوطٍ﴾.

﴿فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ﴾ كلمه «نذير» مصدر به معناى انذار است، و اين جمله به خاطر اينكه حرف «فاء» بر سر دارد، متفرع بر مطلبى است كه از آيات قبل استفاده مى‏شود، و آن عبارت است از اينكه مشركين به ربوبيت خداى تعالى كافر شدند، و از عذاب او ايمن گشتند، لذا در جمله مورد بحث مى‏فرمايد: پس به زودى خواهند فهميد معناى انذار چيست، و معناى آيه روشن است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «نذير» صفت مشبهه و به معناى بيم‏رسان است. كه منظور از آن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، ليكن اين سخن بى‏پايه است.

﴿وَ لَقَدْ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ﴾

مراد از كلمه «نكير» عقوبت و دگرگون شدن نعمت است، ممكن هم هست به

معناى انكار باشد، و اين آيه نظير شاهدى است كه بر صدق جمله‏ ﴿فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ﴾ شهادت داده، وعيد و تهديد آن را تصديق مى‏كند.

و معناى آيه اين است كه امت‏هاى منقرض گذشته آيات مرا تكذيب كردند، پس چگونه بود عقوبت من و دگرگون ساختن نعمتم؟ و يا چگونه بود انكار من بر آنان كه هلاك و منقرضشان كردم؟

در اين آيه التفاتى از خطاب به غيبت به كار رفته، در آيات جلوتر مردم كافر مورد خطاب قرار گرفته بودند، و در اين آيه غايب به حساب آمده‏اند ﴿مِنْ قَبْلِهِمْ﴾ قبل از ايشان»، و نكته اين التفات براى آن است كه اشاره كند به اينكه كفار به خاطر جهالت و اهمالشان در تدبر در آيات ربوبيت خدا، و بى‏باكيشان نسبت به خشم پروردگارشان كوچكتر از آنند كه خدا با آنان سخن بگويد، و آنان را به چنين شرافتى مشرف سازد، بدين جهت از آنان روى گردانيده معارفى را كه مى‏خواست بيان كند، به پيامبرش خطاب كرد.

ذلولارضتدبیرانذارربوبیتذلول ارضکلوا من رزقهانذارنشانه‌های تدبیر

ذكر آيت پرواز پرندگان ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى اَلطَّيْرِ...﴾ و بيان وجه اينكه فرمود جز خدا كسى طيور را در فضا نگه نمى‏دارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى اَلطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَافَّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اَلرَّحْمَنُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ بَصِيرٌ﴾

منظور از اينكه «طير فوق انسانها باشند» اين است كه بالاى سر انسان در هوا پرواز مى‏كنند، و منظور از كلمه «صافات» و كلمه «يقبضن» اين است كه مرغان در هوا بال خود را باز مى‏كنند، و سپس مى‏بندند، و اگر اين دو كلمه را به صيغه جمع آورد، با اينكه سخن از طير - مفرد - داشت نه طيور، بدان جهت بود كه مراد از كلمه «طير» جنس مرغان است، نه يك مرغ.

و جمله‏ ﴿مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اَلرَّحْمَنُ﴾ به منزله جواب است از سؤالى تقديرى و فرضى، گويا شخصى پرسيده: منظور قرآن از اينكه توجه مردم را به سوى پرواز طيور و باز و بسته شدن بالهاى آنها در هوا جلب كرده چيست؟ در اين جمله پاسخ داده كه منظور اين است كه بفهمند جز خدا كسى طيور را در فضا نگه نمى‏دارد.

گو اينكه ماندن طيور در فضا و ساقط نشدن آنها مستند به اسبابى طبيعى است، هم چنان كه ماندن انسان در زمين هم همين طور است، و ماندن و شنا كردن ماهى‏هاى سنگين وزن در روى آب نيز اينطور است، و همه امور طبيعى همين طور مستند به اسباب و علل طبيعى است، و ليكن همه اين علل طبيعى به خداى تعالى منتهى مى‏شود، و به همين جهت صحيح است كه ماندن مرغان در هوا را به خدا نسبت دهيم. خواهى گفت: اين اختصاص به مرغان ندارد، چرا در آيه خصوص مرغان را نام برد؟ جوابش اين است كه بعضى از اسباب طبيعى

براى همه شناخته شده نيست، مثل ماندن مرغان در فضا و آمد و شد كردن در هوا، كه در بدو نظر سؤال انگيز است، و به محض مشاهده آن انسان را منتقل به خداى سبحان مى‏كند، و مى‏فهماند سبب حقيقى و اعلاى پيدايش مرغان، خداست، و پروازشان هم مستند به او است. و بعضى ديگر اينطور نيستند، نظير ايستادن و زندگى كردن انسان در روى زمين، كه انسان معمولى را منتقل به اين معنى نمى‏كند، و لذا مى‏بينيم خداى سبحان در كلامش نظر بندگان خود را به آن گونه امور جلب مى‏كند، تا زودتر و بهتر به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت پى ببرند.

و در كلام الهى نمونه‏هاى بسيارى از اين قبيل امور آمده، نظير نگهداشتن آسمانها بدون ستون، و نگه داشتن زمين از متلاشى شدن، و نگه دارى كشتى‏ها بر روى آب، و اختلاف ميوه‏ها و رنگها و زبانها و امثال آن، كه سبب طبيعى نزديك آنها از نظرها پنهان است، و در نگاه اول ذهن از توجه به آن امور به آسانى منتقل مى‏شود به اينكه خدا آنها را ايجاد كرده، و اگر بعدها در اثر دقت و تحقيق متوجه سبب طبيعى و نزديك آن گردد، آن وقت در پديد آورنده سبب طبيعيش فكر مى‏كند، تا در آخر باز به خداى تعالى منتهى شود، و بفهمد كه‏ ﴿إِلىَ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىَ﴾.

در تفسير كشاف در پاسخ اينكه چرا در مقابل كلمه «صافات» نفرمود: «قابضات»، و به جاى آن فعل‏ ﴿يَقْبِضْنَ﴾ را آورد؟ مى‏گويد: علتش اين است كه اصل در طيران و پرواز، گشودن بالها است نه جمع كردن آنها، چون طيور در فضا مانند ماهيان در دريا شناورند، و اصل در شناورى باز كردن و گشودن بال است، و اما جمع كردن و بستن آن براى اين است كه به اين وسيله جلو برود، و از بالى كه زده بود نتيجه بگيرد، پس اصل در پرواز و شنا همان بال زدن است، و بدين جهت عمل اصلى را به صيغه اسم فاعل (صافات) آورد، و عمل غير اصلى را به صيغه فعل مضارع (يقبضن) تا بفهماند عمل طيور مانند ماهيان همان بال زدن است، و اما بال جمع كردن براى نتيجه‏گيرى از بال زدن است، و خودش مقصود اصلى نيست‏.

و اين سخن وقتى درست است كه آيه شريفه بخواهد يكى از آيات الهى را خاطرنشان سازد، آيتى كه از مجموع جمله‏ ﴿صَافَّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ﴾ استفاده مى‏شود، و آن مساله طيران است، ولى احتمال دارد آيه شريفه بخواهد دو آيت را ارائه دهد، يكى نيفتادن مرغان در حال بال زدن،

و يكى نيفتادنشان در حال بال جمع كردن.

و در اينكه بعد از يادآورى ذلول بودن زمين، و سوار بودن انسان بر منكب‏هاى زمين، مساله پرواز طيور در هوا را آورد، لطفى نهفته است كه بر كسى پوشيده نيست.

﴿أَمَّنْ هَذَا اَلَّذِي هُوَ جُنْدٌ لَكُمْ يَنْصُرُكُمْ مِنْ دُونِ اَلرَّحْمَنِ إِنِ اَلْكَافِرُونَ إِلاَّ فِي غُرُورٍ﴾

اين آيه توبيخ و سركوبى كفار است، كه به جاى خداى تعالى معبودهايى ديگر گرفتند تا ياريشان كنند، و به همين جهت سياق آيه قبلى را كه سياق غيبت بود به سياق خطاب برگردانيد تا توبيخ و سركوبى رخ به رخ انجام گيرد، و سرزنش دردناك‏تر شود.

و معناى جمله‏ ﴿أَمَّنْ هَذَا اَلَّذِي...﴾، اين است كه: نه، بلكه مى‏پرسم. آن چه كسى است كه به آن اشاره مى‏شود، كه اين ياور شما و لشكر شما است غير از رحمان، اگر خداى رحمان سرنوشت شومى و يا عذابى براى شما مقدر كرده باشد آيا آن ياور، شما را يارى مى‏كند؟ نه، پس غير از خدا كسى نيست كه شما را يارى كند. و اين بيان اشاره است به اينكه پندار مشركين خطا است، مشركين بت‏ها را نمى‏پرستند، مگر به خاطر همين كه آنان را در شدائد يارى كنند، با اينكه اين مشركين و خدايانشان هر دو ملك خدايند، و بت‏ها نه براى خود، مالك نفع و ضررى هستند، و نه براى ديگران.

و چون مشركين از اين توبيخ و سركوبى خدا پاسخى نداشتند بدهند، لذا خود خداى تعالى از آن سؤال ملامت‏آميز جواب داد، كه: ﴿إِنِ اَلْكَافِرُونَ إِلاَّ فِي غُرُورٍ﴾ يعنى غرور آن چنان به آنان حمله‏ور شده كه از هر طرف احاطه‏شان كرده، خيال كرده‏اند اعتقادشان به الوهيت آلهه اعتقاد درستى است.

﴿أَمَّنْ هَذَا اَلَّذِي يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ﴾

كلمه «أم» در اينجا نيز به معناى «بلكه» است، مى‏فرمايد: بلكه مى‏پرسم آن چه كسى است كه به آن اشاره مى‏شود، و گفته مى‏شود: اين است آنكه شما را روزى مى‏دهد، و آيا اگر خدا روزى خود را از شما دريغ بدارد، آن كس به جاى خدا شما را روزى مى‏دهد؟ آنگاه خود خداى سبحان پاسخ مى‏دهد به اينكه: ﴿بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ﴾، يعنى حق براى آنان روشن شده ولى در برابر آن خاضع نمى‏شوند تا تصديقش كنند، و آنگاه پيرويش نمايند، بلكه در دور شدن از حق و نفرت از آن هم چنان ادامه داده، و بيشتر جلو مى‏روند.

طیررحمانامساکبصیرامساک طیر به رحمانآیت پروازبصیر بکل شیءتکذیب پیشینیان

تمثيلى براى بيان حال مؤمن طالب بصيرت و كافر جاهل و لجوج‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلىَ وَجْهِهِ أَهْدىَ أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾

كلمه «مكب» اسم فاعل از «إكباب» (باب افعال) است، و «إكباب الشي‏ء على وجهه» به

معناى آن است كه كسى را به رو به زمين بيندازى، در كشاف گفته معناى عبارت «أكب» اين است كه داخل شد در كب و داراى كب شد.

آيه مورد بحث استفهامى است انكارى از يكسان بودن دو حالت سر پا راه رفتن و با صورت روى زمين خزيدن، و اين تعريض و توبيخى است از كفار، كه در ضمن روى سخن را هم از آنان برگردانيد، و از شرافت حضور و خطاب محرومشان كرد، ساده‏تر بگويم در آيه قبلى كفار را مخاطب قرار داده بود، ولى بعد از آنكه در آخر آن آيه سخن از لجاجت ايشان رفت، در آيه مورد بحث ديگر خطاب را ادامه نداد، بلكه آنان را غايب فرض كرد، و اين خود مزيد بر تعريض است، و منظور آيه اين است كه كفار در لجاجت و سركشى عجيبى كه دارند، و در نفرتشان از حق مثل كسى مى‏مانند كه راهى را كه مى‏خواهد طى كند با خزيدن روى زمين، آنهم به صورت، طى كند، و معلوم است كه چنين كسى نه بلنديهاى مسير خود را مى‏بيند نه پستى‏ها را، و نه نقاط پرتگاه و سراشيبى‏ها را، پس چنين كسى هرگز نظير آن كس ديگر كه سر پا و مستقيم راه مى‏رود نمى‏تواند باشد، چون او جاى هر قدم از قدمهاى خود را مى‏بيند، و احيانا اگر موانعى هم سر راهش باشد مشاهده مى‏كند، و علاوه بر اين مى‏داند كه اين راه به كجا منتهى مى‏شود، و اين كفار راه زندگى خود را مثل آن شخص خزنده طى مى‏كنند، اينها با اينكه مى‏توانند مستقيم راه بروند، خوابيده روى زمين مى‏خزند، يعنى با اينكه حق را تشخيص مى‏دهند متعمدا چشم خود را از شناختن آنچه كه بايد بشناسند مى‏بندند، و خود را به نديدن مى‏زنند و با اينكه مى‏توانند طبق وظيفه‏اى كه بايد عمل كنند از عمل كردن به وظيفه چشم مى‏پوشند در برابر حق خاضع نمى‏شوند، و در نتيجه بصيرتى به امور ندارند، به خلاف مؤمنين كه راه زندگى را تشخيص مى‏دهند، و بر صراط مستقيم پايدار و استوارند، و در نتيجه از هلاكت ايمنند.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه مثل آورده شده در آيه، مثلى است براى عموم، حال هر كافر جاهل و لجوج را كه به جهل خود ادامه مى‏دهد، و حال هر مؤمن طالب بصيرت و جوياى حق را ممثل مى‏سازد.

مکبصراطمؤمنکافرمثلصراط مستقیممکب بر وجهمؤمن طالب بصیرتکافر لجوجصراط مستقیمرازق

بحث روايتى (روايتى دال بر اينكه قلب بر چهار قسم است، در ذيل آيه‏ ﴿أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلىَ وَجْهِهِ...﴾ )

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كافى به سند خود از سعد از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: قلب

چهار قسم است، قلبى است كه در آن هم نفاق است و هم ايمان، و قلبى است به كلى منكوس و زير و رو شده، و قلبى است مطبوع و مهر شده، و قلبى است أزهر، پرسيدم قلب أزهر كدام است؟ فرمود قلبى است كه در آن نورى چون چراغ هست.

و اما قلب مطبوع قلب منافق است، و قلب أزهر قلب مؤمن است، اگر خدا به او نعمتى دهد شكر مى‏گزارد، و اگر مبتلايش كند صبر مى‏كند. و اما قلب منكوس قلب مشرك است، آنگاه اين آيه را در معناى قلب منكوس تلاوت كرد: ﴿أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلىَ وَجْهِهِ أَهْدىَ أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾، و اما قلبى كه هم نفاق در آن هست و هم ايمان قلب مردمى است كه در طايف بودند، اگر أجل يكى از آنها در حال نفاق مى‏رسيد، هلاك شده بود، و اگر در حال ايمان مى‏مرد نجات مى‏يافت‏.

مؤلف: اين روايت را تفسير برهان هم از ابن بابويه و او به سند خود از فضيل از سعد خفاف از ابى جعفر (علیه السلام) نقل كرده، در نقل وى آمده: قلب چهار قسم است تا آخر اين حديث نقل كرده و ليكن در «قلب ازهر» كلمه «انور» را زيادى دارد، (قلب ازهر انور).

و اما اينكه امام فرمود: «قلب مردمى است كه در طائف بودند» منظور از طائف چند فرسنگى مكه معظمه نيست بلكه منظور از طائف شيطانى است كه بسيار به سراغ دل آدمى مى‏آيد، و پيرامون دل طواف مى‏كند، هم چنان كه فرمود: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ اَلشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ﴾،پس معناى روايت چنين است كه قومى با طائف شيطانى زندگى مى‏كنند، و شيطان لحظه به لحظه پيرامون دلشان طواف مى‏كند تا بميرند، اگر در حالى كه همان شيطان طوافگر با ايشان باشد بميرند، هلاك شده‏اند، و اگر در حال ايمان بميرند نجات يافته‏اند.

اين را هم بايد دانست كه در اينجا رواياتى است كه جمله شريفه‏ ﴿أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلىَ وَجْهِهِ...﴾ را بر منحرفين از ولايت على (علیه السلام) و پيروان ولايت او، و دوستانش تطبيق مى‏كند، كه البته جنبه تفسير ندارد، بلكه از باب تطبيق كلى بر مصداق است.

روایتقلبمکبنفاقاقسام قلبنفاق و ایمانقلب

انشاء بشر و حجج توحید و رزق آیات ۲۳–۳۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را انشاء انسان و براهین ربوبیت می‌خواند.

قُلْ هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنشَأَكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ ٱلسَّمْعَ وَٱلْأَبْصَٰرَ وَٱلْأَفْـِٔدَةَ ۖ قَلِيلًۭا مَّا تَشْكُرُونَ
بگو: «اوست آن كس كه شما را پديد آورده و براى شما گوش و ديدگان و دلها آفريده است. چه كم سپاسگزاريد.»
قُلْ هُوَ ٱلَّذِى ذَرَأَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ وَإِلَيْهِ تُحْشَرُونَ
بگو: «اوست كه شما را در زمين پراكنده كرده، و به نزد او [ست كه‌] گرد آورده خواهيد شد.»
وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَٰذَا ٱلْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و مى‌گويند: «اگر راست مى‌گوييد، اين وعده كى خواهد بود؟»
قُلْ إِنَّمَا ٱلْعِلْمُ عِندَ ٱللَّهِ وَإِنَّمَآ أَنَا۠ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌۭ
بگو: «علم [آن‌] فقط پيش خداست و من صرفاً هشدار دهنده‌اى آشكارم.»
فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةًۭ سِيٓـَٔتْ وُجُوهُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَقِيلَ هَٰذَا ٱلَّذِى كُنتُم بِهِۦ تَدَّعُونَ
و آنگاه كه آن [لحظه موعود] را نزديك ببينند، چهره‌هاى كسانى كه كافر شده‌اند در هم رود، و گفته شود: «اين است همان چيزى كه آن را فرا مى‌خوانديد»
قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِىَ ٱللَّهُ وَمَن مَّعِىَ أَوْ رَحِمَنَا فَمَن يُجِيرُ ٱلْكَٰفِرِينَ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍۢ
بگو: «به من خبر دهيد، اگر خدا مرا و هر كه را با من است هلاك كند يا ما را مورد رحمت قرار دهد، چه كسى كافران را از عذابى پر درد پناه خواهد داد؟»
قُلْ هُوَ ٱلرَّحْمَٰنُ ءَامَنَّا بِهِۦ وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا ۖ فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
بگو: «اوست خداى بخشايشگر، به او ايمان آورديم، و بر او توكل كرديم. و به زودى خواهيد دانست چه كسى است كه خود در گمراهى آشكارى است.»
قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَآؤُكُمْ غَوْرًۭا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَآءٍۢ مَّعِينٍۭ
بگو: «به من خبر دهيد، اگر آب [آشاميدنى‌] شما [به زمين‌] فرو رود، چه كسى آب روان برايتان خواهد آورد؟»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات نشانه‏هاى ديگرى از ربوبيت خداى تعالى را به مشركين تذكر مى‏دهد تا به وسيله آن به وحدانيت خدا در خلقت و تدبير رهنمونشان شود، و در آن مطالب را توأم با تخويف و تهديد بيان مى‏كند، هم چنان كه گفتيم همه سوره اينطور است، چيزى كه هست بايد اين را در نظر بگيريم كه خداى تعالى بعد از آنكه در جمله ﴿بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ﴾ به لجاجت و عناد آنان در باره حق اشاره كرد، سياق را از خطاب به آنان برگردانيد، و روى سخن از ايشان برتافته خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرد، و فرمود: حالا تو با آنان سخن بگو، و بگوششان بخوان، و آيات و نشانه‏هاى ربوبيت من در خلقت و تدبير را كه همه بر يگانگى من در ربوبيت دلالت دارند به يادشان بياور، و از عذاب من انذارشان كن‏ ﴿قُلْ هُوَ اَلَّذِي...﴾، ﴿قُلْ هُوَ اَلَّذِي ذَرَأَكُمْ...﴾، ﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ...﴾، ﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اَللَّهُ...﴾، ﴿قُلْ هُوَ اَلرَّحْمَنُ...﴾، ﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً...﴾ كه در همه اين آيات مى‏فرمايد: تو بگو چنين و چنان.

انشاءسمعابصارانشاءبشر

مقصود از انشاء بشر ﴿هُوَ اَلَّذِي أَنْشَأَكُمْ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ هُوَ اَلَّذِي أَنْشَأَكُمْ وَ جَعَلَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصَارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ﴾

كلمه «انشاء» به معناى ايجاد ابتدايى چيزى و تربيت آن است، و در اينكه در آخر اين آيه بشر را عتاب كرده به اينكه ﴿قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ﴾ چه كم است شكرگزاريتان» و همچنين در آخر نظير اين آيه مانند آيه 78 سوره مؤمنون و آيه 9 سوره الم سجده دلالت دارد بر اينكه انشاى بشر و ايجاد او و مجهز كردنش به جهاز حس و فكر، از اعظم نعمت‏هاى الهى

است، كه با هيچ مقياسى نمى‏توان عظمت آن را اندازه‏گيرى كرد.

و منظور از انشاى بشر صرف خلقت او نيست، بلكه منظور خلقت بدون سابقه او است، يعنى حتى در ماده هم سابقه نداشت، و در ماده چيزى به نام انسان نبود، هم چنان كه در آيه زير خلقت جسم و ماده بشر را سابقه‏دار مى‏داند، و از پديد آوردن جسمش تعبير به خلقت مى‏كند، ولى وقتى به خود او مى‏رسد از ايجادش تعبير به انشاء نموده، مى‏فرمايد: ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ مِنْ سُلاَلَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا اَلنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا اَلْعَلَقَةَ مُضْغَةً... ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾.

كه از آن فهميده مى‏شود انسان سميع و بصير، و متفكر شدن مضغه به وسيله تركيب شدن نفس بشر با آن مضغه، خلقتى ديگر است، و سنخيتى با خلقت انواع صورتهاى مادى قبل، يعنى صورت خاكى و گلى و نطفه‏اى و علقه‏اى و مضغه‏اى ندارد، اينها همه اطوارى است كه ماده انسان به خود گرفته، و اما خود انسان داراى شعور در هيچ يك از اين اطوار وجود نداشته، و شبيه به هيچ يك از آنها نيست، و اين همان انشا است.

و نظير آيه سوره مؤمنون‏ ﴿وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ﴾ است، (كلمه «اذا - ناگهان» را از نظر دور نداريد).

پس اينكه فرمود: ﴿هُوَ اَلَّذِي أَنْشَأَكُمْ﴾ اشاره است به خلقت انسان، و جمله‏ ﴿وَ جَعَلَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصَارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ﴾ اشاره است به مجهز شدن انسان به جهاز حس و فكر، و منظور از جعل، جعل انشايى سمع و بصر و افئده است، هم چنان كه جعل نفس آدمى انشايى است، و در جاى ديگر در باره انشايى بودن آنها فرموده‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصَارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ﴾.

پس انسان هر چند كه به صفات بسيارى از قبيل حواس پنجگانه ظاهرى و باطنى از ساير موجودات، يعنى جمادات و نباتات ممتاز است، ولى در آيه به دو صفت سمع و بصر اكتفاء كرده، و اين يا به خاطر اين بوده كه اين دو مهم‏تر از ساير امتيازات است، و يا احتمالا براى اين بوده كه اصلا منظور از آن دو همه صفات و حواس ظاهرى است، و در آيه بر جزء اطلاق شده و كل اراده شده است، و منظور از كلمه «افئدة» كه جمع «فؤاد - قلب» است، نفس متفكر آدمى است كه انسان با اين امتياز از ساير حيوانات ممتاز مى‏شود.

﴿قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ﴾ يعنى كم شكر مى‏گزاريد، شكرى كه شايسته اين نعمت و يا همه نعمت‏هاى عظماى الهى باشد، بنابراين كلمه «ما» زايده و كلمه «قليلا» مفعول مطلق است، و تقدير كلام «تشكرون شكرا قليلا» مى‏باشد.

و بعضى‏ از مفسرين كلمه «ما» را مصدريه گرفته‏اند، كه بنابراين، معناى جمله «قليلا شكركم» مى‏شود.

﴿قُلْ هُوَ اَلَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ﴾

مصدر «ذرء» كه فعل «ذرأكم» از آن مشتق است، به معناى خلقت است، و منظور از خلق كردن ايشان در زمين اين است كه خلقتشان وابسته به زمين است، و كمال آنان جز به اعمالى وابسته به ماده زمينى تمام نمى‏شود، آرى خداى تعالى مواد زمينى را در دل بشر زينت داده، به طورى كه دلها به سوى آن مجذوب شود، و به اين وسيله افراد صالح از طالح ممتاز گردند، هم چنان كه فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى اَلْأَرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيداً جُرُزاً﴾.

و جمله‏ ﴿وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ﴾ اشاره است به مساله بعث و جزا و قيامت و وعده‏اى است قطعى.

﴿وَ يَقُولُونَ مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

منظور از اين وعده همان قيامت موعود است. در اين جمله سخن كفار و منكرين معاد را حكايت مى‏كند كه در آمدن آن عجله كردند، البته استعجالشان به منظور استهزا بوده.

﴿قُلْ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ إِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ﴾

اين جمله، جواب از استعجال ايشان است كه مى‏گفتند «پس اين وعده كى

مى‏رسد...»، و حاصل جواب اين است كه علم به اينكه قيامت چه وقت مى‏رسد نزد خدا است، و غير از خداى تعالى كسى را از آن آگاهى نيست هم چنان كه خودش در جاى ديگر قرآن فرموده: ﴿لاَ يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلاَّ هُوَ﴾ و من بجز اينكه نذيرى آشكار هستم مسئوليت و اختيارى ندارم، من تنها مامورم به شما خبر دهم كه به زودى به سوى خدا محشور مى‏شويد، و اما اينكه چه وقت محشور مى‏شويد، نمى‏دانم.

اين معانى از آيه و سياقى كه آيه در آن قرار دارد يعنى سياق سؤال و جواب استفاده مى‏شود، و بنابراين، لام در كلمه «العلم» لام عهد است و مراد، علم به وقت حشر است، و اما اگر الف و لام را براى جنس بدانيم، هم چنان كه از جمله ﴿إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللَّهِ﴾ با قطع نظر از چيز ديگرى همين جنس استفاده مى‏شود، در نتيجه معنايش اين مى‏شود كه به طور كلى حقيقت علم نزد خداست، و احدى به هيچ مقدار از آن علم احاطه نمى‏يابد، مگر به اذن خداى تعالى، هم چنان كه فرمود: ﴿وَ لاَ يُحِيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ﴾ و خدا نخواسته كه من از آن علم بى‏كرانش جز اين را بدانم كه شما به زودى محشور مى‏شويد، و شما را از آن روز انذار كنم، و اما اينكه وقت رسيدن آن روز چه زمانى است علمى بدان ندارم.

﴿فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيئَتْ وُجُوهُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾

كلمه «زلفة» به معناى «قرب - نزديكى» است. و مراد از آن «قريب - نزديك» است، و ممكن هم هست از باب «زيد عدل» باشد، و ضمير در جمله «رأوه» به وعد، و به قول بعضى‏ به عذاب برمى‏گردد. و معناى آيه اين است كه: وقتى آن وعده و يا عذاب را نزديك ببينند آن وقت روى كسانى كه كفر ورزيدند ترش مى‏شود، و در سيمايشان اثر خسران و نوميدى هويدا مى‏گردد.

﴿وَ قِيلَ هَذَا اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ﴾ بعضى‏ از علماى لغت گفته‏اند: «تدعون» بدون تشديد دال و «تدعون» با تشديد، هر دو به يك معنا است، مثل دو كلمه «تدخرون» بى‏تشديد و «تدخرون» با تشديد. و معناى جمله اين است كه به ايشان گفته مى‏شود: اين عذاب كه مى‏بينيد همان وعده‏اى است كه به شما دادند، و شما همواره مى‏پرسيديد پس آن قيامت و عذاب چه وقت است، و با گفتن‏ ﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ﴾ در آمدنش عجله مى‏كرديد، و از ظاهر

سياق برمى‏آيد كه گوينده اين كلام ملائكه‏اند، كه به امر خدا به اهل دوزخ خطاب مى‏كنند. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند گوينده آن خود كفارند كه به يكديگر مى‏گويند.

﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اَللَّهُ وَ مَنْ مَعِيَ أَوْ رَحِمَنَا فَمَنْ يُجِيرُ اَلْكَافِرِينَ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ﴾

حرف «ان» شرطيه است، كه شرط و جزا مى‏خواهد، شرط آن جمله‏ ﴿أَهْلَكَنِيَ اَللَّهُ﴾ و جزايش جمله‏ ﴿فَمَنْ يُجِيرُ اَلْكَافِرِينَ...﴾ است، مى‏فرمايد به ايشان بگو: به من خبر دهيد ببينم اگر خدا مرا و مؤمنين را كه با منند هلاك كند، و يا به ما رحم نموده، هلاكمان نكند، چه كسى كافران را - كه همين شماييد و به خدا كفر مى‏ورزيد، و مستحق عذاب دردناك اوييد، - از عذاب دردناك او پناه مى‏دهد؟ و در اين جمله به طور قاطع كفار را تهديد مى‏كند به اينكه هلاك شدن ما و هلاك نشدنمان هيچ سودى به حال شما ندارد، و عذابى را كه به طور قطع و به خاطر كفرتان به شما خواهد رسيد از شما برطرف نمى‏سازد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كفار مكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و مؤمنين را به مردن نفرين مى‏كردند، لذا خداى تعالى مامورش كرد به ايشان بگويد: چه خدا ما را هلاك كند و چه باقى بدارد، به هر حال سرنوشت ما به دست اوست، و ما از زحمت او اميد خير داريم، و اما شما چه مى‏كنيد، چه كسى را داريد كه از عذاب اليم خدا كه به خاطر كفرتان به خدا مستحق آن شده‏ايد، پناهتان دهد؟

﴿قُلْ هُوَ اَلرَّحْمَنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾

ضمير به خدايى برمى‏گردد كه رسول اللَّه مامور شده بشر را به توحيد او دعوت كند، و كفار همان خدا را مى‏خوانند تا او را هلاك سازد. و معناى آيه اين است كه بگو آن خدايى كه من شما را به توحيد او مى‏خوانم، و شما او را به نفرين من و عليه مؤمنين مى‏خوانيد، همان رحمانى است كه نعمتش هر چيزى را فرا گرفته، و ما به او ايمان آورده بر او توكل كرده‏ايم، بدون اينكه به چيزى غير او متمايل شويم، و يا اعتماد كنيم، پس اى مردم كافر! به زودى خواهيد فهميد چه كسى در ضلالت آشكار است؟ ما و يا شما؟

در كشاف گفته: اگر بپرسى چرا مفعول فعل «امنا» را كه ضمير در «به» باشد، بعد از فعل آورد، و مفعول فعل «توكلنا» را كه ضمير در «عليه» باشد جلوتر از فعل آورد، و خلاصه

چرا نفرمود: «امنا به و توكلنا عليه» ؟در پاسخ مى‏گويم: علتش اين بود كه كلمه «آمنا» در مقام تعربض به كافران بود، كه قبلا ذكرشان به ميان آمده بود، پس گويا فرموده:ايمان آورديم به رحمان، و مثل شما به او كفر نورزيديم، آنگاه فرمود: و بر خصوص او توكل كرديم - چون مقدم شدن كلمه (بر او) انحصار را مى‏رساند - و توكل نكرديم بر آنچه شما بر آن توكل نموديد، شما بر رجال و اموالتان توكل كرديد، و ما بر خداى رحمان و بس‏.

﴿قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ﴾

كلمه «غور» به معناى فرو رفتن آب در زمين است، و منظور از اين مصدر اسم فاعل - غائر - است، و كلمه «معين» به معناى آب جارى در روى زمين است. و معناى آيه اين است كه: مرا خبر دهيد اگر آب شما به زمين فرو رود، و روى زمين آبى نماند، چه كسى است كه در روى زمين برايتان آب جارى سازد؟

در اين باره رواياتى است كه آيه شريفه را بر ولايت على (علیه السلام) و دشمنى آن جناب تطبيق مى‏كند، كه البته منظور از آنها تفسير نيست بلكه تطبيق كلى بر مصداق است‏.

انشاءسمعابصارافئدهرزقماءانشاءکمافئدهرزقربوبیتاحیااماته