→ المیزان

نبا

۷۸ مکی آیات ۴۰ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

نبأ عظیم قیامت و آیات زمین و آسمان آیات ۱–۱۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز نبأ را با تساؤل از قیامت و احتجاج با آیات خلق می‌خواند.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ
درباره چه چيز از يكديگر مى‌پرسند؟
عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلْعَظِيمِ
از آن خبر بزرگ،
ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ
كه در باره آن با هم اختلاف دارند.
كَلَّا سَيَعْلَمُونَ
نه چنان است، به زودى خواهند دانست.
ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ
باز هم نه چنان است، بزودى خواهند دانست.
أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ مِهَٰدًۭا
آيا زمين را گهواره‌اى نگردانيديم؟
وَٱلْجِبَالَ أَوْتَادًۭا
و كوهها را [چون‌] ميخهايى [نگذاشتيم‌]؟
وَخَلَقْنَٰكُمْ أَزْوَٰجًۭا
و شما را جفت آفريديم.
وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًۭا
و خواب شما را [مايه‌] آسايش گردانيديم.
وَجَعَلْنَا ٱلَّيْلَ لِبَاسًۭا
و شب را [براى شما] پوششى قرار داديم.
وَجَعَلْنَا ٱلنَّهَارَ مَعَاشًۭا
و روز را [براى‌] معاش [شما] نهاديم.
وَبَنَيْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعًۭا شِدَادًۭا
و بر فراز شما هفت [آسمان‌] استوار بنا كرديم.
وَجَعَلْنَا سِرَاجًۭا وَهَّاجًۭا
و چراغى فروزان گذارديم.
وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلْمُعْصِرَٰتِ مَآءًۭ ثَجَّاجًۭا
و از ابرهاى متراكم، آبى ريزان فرود آورديم،
لِّنُخْرِجَ بِهِۦ حَبًّۭا وَنَبَاتًۭا
تا بدان دانه و گياه برويانيم،
وَجَنَّٰتٍ أَلْفَافًا
و باغهاى در هم پيچيده و انبوه.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره متضمن خبر از آمدن يوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقيقت آن، و ترديدناپذيرى آن است، و از اينجا آغاز مى‏شود كه مردم از يكديگر از خبر قيامت مى‏پرسند، آن‌گاه در سياق جواب و با لحنى تهديدآميز مى‏فرمايد: به زودى از آن آگاه خواهند شد، و سپس براى ثبوت آن به اين دليل استدلال مى‏كند كه نظام مشهود در عالم با تدبير حكيمانه‏اى كه در آن است، بهترين و روشن‏ترين دلالت را دارد بر اينكه بعد از اين نشاه دنياى متغير و فنا پذير، نشاه ثابت و باقى هست، و به دنبال اين خانه‏اى كه در آن عمل هست و جزا نيست، خانه‏اى هست كه در آن جزا هست و عمل نيست، پس در اين ميان روزى هست كه نظام جارى در اين عالم از آن خبر مى‏دهد.

سپس آن روز را با ذكر حوادثش توصيف مى‏كند كه مردم همگى در آن احضار مى‏شوند، و همه يك جا جمع مى‏گردند، طاغيان به سوى عذابى دردناك و متقين به سوى نعيمى مقيم منتقل مى‏شوند، و در آخر، كلام را با يك جمله تهديدآميز ختم مى‏كند. و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.

«عم يتساءلون» كلمه «عم» مخفف «عن ما - از چه» است، و حرف الف از كلمه «ما» ى استفهاميه حذف شده، و اين اختصاص به اين مورد ندارد، هر جا كه حرف جر بر سر «ما» ى استفهاميه در آيد، الف آن حذف مى‏شود، مثلا گفته مى‏شود: «لم»، «مم»، «على مـ» و

«الى مـ» كه مخفف لما و مما و على ما و الى ما است، و مصدر تساؤل به معناى اين است كه مردمى از يكديگر از مطلبى سؤال كنند، يا بعضى بعد از بعضى ديگر از مطلبى سؤال كنند، هر چند كه مسئول از خود آنان نباشد، در مورد ما نيز يا چنين بوده كه مردمى از يكديگر از مساله معاد مى‏پرسيدند، و يا يكى پس از ديگرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏پرسيدند، و چون سياق سوره سياق جواب است و در اين جواب هم جانب تهديد و انذار چربيده، اين نظريه را تاييد مى‏كند كه متسائلان، كفار مكه بودند، همان مشركينى كه منكر نبوت و معاد بودند، نه مؤمنين، و نه كفار و مؤمنين هر دو.

پس تساؤل در ميان مشركين بوده، و اگر قرآن كريم خبر از آن را به صورت استفهام آورده براى اين است كه به پوچى و حقارت آن اشاره كند، و بفهماند پاسخ اين تساؤل آن قدر روشن است كه اصلا جايى براى اين تساؤل نيست.

نبأقیامتتساؤلیوم الفصلیوم الفصلحقیقت معادتردیدناپذیری

بيان اينكه مقصود از «نبا عظيم» قيامت و «تسائل» از آن در بين مشركين بوده است ﴿عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِيمِ اَلَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ﴾

اين آيه پاسخ از استفهامى است كه خود خداى تعالى كرده بود خودش پرسيد از چه تساؤل مى‏كنند؟ پاسخ مى‏دهد از خبرى بس عظيم. و اين توصيفى كه از خبر مذكور كرده توصيفى است كه تعظيم آن خبر از آن هويدا است.

و مراد از «خبر عظيم» خبر بعث و قيامت است، كه قرآن عظيم در سوره‏هاى مكى و مخصوصا در سوره‏هايى كه در اوائل بعثت نازل شده كمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد، مؤيد اين معنا سياق آيات اين سوره است كه در آن‌ها جز به مساله قيامت، و صفات يوم الفصل، و استدلال بر حقيت و واقعيت آن پرداخته نشده.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن نبا قرآن عظيم است. ليكن سياق اين احتمال را رد مى‏كند، چون هر چند كه گفتار سوره خالى از اشاره به قرآن نيست، و ليكن سياق اجنبى از آن است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: نبا عظيم عبارت است از عقايدى چون اثبات صانع، و صفات او و ملائكه و رسل او، و مساله بعث، بهشت، دوزخ و غير آن كه مورد اختلافشان بوده.

به نظر مى‏رسد صاحب اين قول بدان جهت كه در اين سوره به حقيت همه اين مطالب اشاره شده، چنين گفته است. ليكن اين طرز استفاده درست نيست چون اشاره به حقيت معارف اسلامى از لوازم مساله قيامت است، كه خود از لوازم جزا و تكليف است، جزاى

اعتقادات حق و اعمال صالح، و جزاى كفر و جرائم عملى، و اگر در سوره به صفات يوم الفصل پرداخته تبعى و به قصد ثانوى بوده، و غرض اولى بدان متعلق نشده.

علاوه بر اين، مراد از افرادى كه از يكديگر تساؤل مى‏كرده‏اند - به بيانى كه گذشت - مشركين بوده‏اند، كه صانع و ملائكه را قبول داشتند، و ما وراى آن را يعنى رسالت و قيامت و بهشت و دوزخ را منكر بودند.

نبأ عظیمتساؤلقیامتنبأ عظیمقیامتاختلاف

مراد از اختلاف مشركين در باره معاد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ﴾

مشركين در اصل انكار معاد متفق بودند، اختلافشان تنها در طرز انكار آن بوده، بعضى آن را محال مى‏دانستند و به خاطر محال بودنش منكر بودند، هم چنان كه از سخنى كه قرآن كريم از ايشان حكايت كرده اين معنا استفاده مى‏شود، و آن سخن اين است: ﴿هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلىَ رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾، بعضى ديگر آن را محال نمى‏دانستند، بلكه تنها به نظرشان بعيد مى‏رسيده، از اين جهت انكارش نموده، به حكايت قرآن مى‏گفتند: ﴿أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرَاباً وَ عِظَاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ﴾، بعضى هم نه آن را محال مى‏دانستند، و نه بعيد مى‏شمردند، بلكه انكارشان از اين جهت بود كه در آن شك داشتند، هم چنان كه آيه زير كه مى‏فرمايد: ﴿بَلِ اِدَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهَا﴾، با وضع آنان تطبيق مى‏كند. بعضى هم يقين بدان داشتند، و ليكن از در عناد منكر آن مى‏شدند كه جمله‏ ﴿بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ﴾حكايت حال ايشان است.

و آنچه از آيات سه‏گانه اول سوره و بعد آن به دست مى‏آيد اين است كه وقتى از قرآن شنيدند كه در انذار و تهديد ايشان سخن از روز قيامت و جزا و يوم الفصل مى‏آورد، برايشان گران آمده، شروع كرده‏اند از يكديگر بپرسند كه اين چه خبر عجيبى است، كه تا كنون به گوش ما نخورده؟ و چه بسا به خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رجوع كرده و يا از مؤمنين مى‏پرسيدند كه روز قيامت چيست و چه خصايصى دارد، و چه وقت واقع مى‏شود؟

﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾و چه بسا در مورد بعضى از حقايق قرآنى و معارفى جديد كه اسلام متضمن آن بود به اهل كتاب و مخصوصا به يهود مراجعه نموده، در فهم آن معارف از آنان كمك مى‏گرفتند.

و خداى تعالى در اين سوره تساؤل آنان را به صورت سؤال و جوابى حكايت نموده، مى‏فرمايد: «از چه تساؤل مى‏كنند؟» آن‌گاه خودش پاسخ خود را مى‏دهد كه «از خبرى عظيم تساؤل مى‏كنند، خبر عظيمى كه در باره آن ديدى مختلف دارند»، و آن‌گاه از تساؤل آنان پاسخ مى‏دهد كه‏ ﴿كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ...﴾ نه، بيهوده از يكديگر نپرسند كه به زودى خواهند دانست...

مفسرين درباره مفردات آيات سه‏گانه، و تقريب معانى آن وجوهى بسيار گفته‏اند، كه چون هيچ يك از آن‌ها با سياق سازگار نبود، از ايرادش خوددارى نموديم، و آنچه آورديم مطلبى است كه سياق، آن را افاده مى‏كند.

﴿كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ﴾ اين جمله جلو ايشان را از تساؤل از قيامت مى‏گيرد، تساؤلى كه گفتيم منشا آن مختلف بوده. و معناى آيه اين است كه بايد دست از اين پرس و جوى‏ها بردارند، براى اينكه حقيقت امر به زودى برايشان كشف مى‏شود، و اين خبر - قيامت - واقع مى‏شود، آن وقت آنچه امروز نمى‏دانند خواهند دانست، و در اين تعبير تهديدى هم هست همان تهديدى كه در آيه‏ ﴿وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾، به چشم مى‏خورد، و جمله‏ ﴿ثُمَّ كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ﴾ تاكيد همان ردع و تهديد سابق است، و لحن تهديد خود قرينه است بر اينكه پرس و جوى كنندگان مشركين بوده‏اند، كه منكر معاد و جزايند، نه مؤمنين، و نه مشركين و مؤمنين جميعا.

﴿أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهَاداً﴾ اين آيه تا يازده آيه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق اين خبر عظيم است، و لازمه ثبوت آن صحت جمله قبلى است كه مى‏فرمود: ﴿كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ﴾ و اينكه به زودى مشاهده مى‏كنند و مى‏دانند.

اختلافمعادانکارمشرکینانکار معادطرزهای انکاراختلاف در محال‌انگاری

بيان احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا، مستفاد از آيات: ﴿أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهَاداً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بيان آن حجت اين است كه عالم محسوس با زمين و آسمانش و شب و روزش و انسان‌هايش كه نسلا بعد نسل مى‏آيند و مى‏روند، و نظام جارى در سراپايش، و تدبير متقن و

دقيقى كه در همه امورش جريان دارد، ممكن نيست صرفا به خاطر بازى و سرگرمى پديد آمده باشد، و هيچ هدف و غرضى در نظر پديد آورنده‏اش نباشد، پس به طور مسلم و بديهى بايد در پى اين نظام متحول و متغير و گردنده، عالمى باشد كه نظام در آن ثابت و باقى باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد اين عالم، ظهور پيدا كند، صلاحى كه فطرت بشر بدان دعوت مى‏كرد، و فسادى كه از آن نهى مى‏نمود، و ما مى‏بينيم كه اثر صلاح و فساد، كه همانا سعادت متقين و شقاوت مفسدين است در اين عالم محسوس ظاهر نشده، و اين از محالات است كه خداى تعالى در فطرت بشر آن دعوت غريزى را و اين ردع و منع غريزى را به وديعه بسپارد، در حالى كه نه آن دعوت اثرى در خارج داشته باشد و نه آن منع، پس به طور يقين در اين ميان روزى وجود دارد كه در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را مى‏بيند.

پس اين آيات در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ اَلنَّارِ أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾با اين بيان و اين استدلال ثابت مى‏شود كه در اين ميان روزى هست كه انسان آن را ديدار خواهد كرد، و در آن روز به جزاى آنچه كرده چه خير و چه شر مى‏رسد، پس مشركين نمى‏توانند در آن اختلاف نموده، و يا شك كنند، و يا بعضى ديگرشان آن را بعيد بشمارند، و يا بعضى ديگرشان محال بدانند، و يا بعضى ديگرشان با علم به آن از در عناد و لجاج منكرش شوند، پس آمدن چنين روزى بديهى، و وقوعش ضرورى است، و جزاى در آن جاى شك نيست.

از بعضى‏ از مفسرين چنين بر مى‏آيد كه خواسته‏اند بگويند: اين آيات در مقام اثبات قدرت است، و اينكه عود - در قيامت - نظير بدء - آغاز - خلقت است، آن خدايى كه توانست عالم را ابتداء خلق كند، قادر است كه آن را دوباره اعاده دهد. اين استدلال هر چند كه در جاى خودش تمام و صحيح است، و در كلام خداى تعالى هم به آن تمسك شده و ليكن استدلالى است بر امكان اعاده، نه بر وقوع آن، و سياق آيات مورد بحث مى‏خواهد وقوع آن را

اثبات كند نه امكانش را، پس بيان مناسب‏تر همان بيانى است كه ما ذكر كرديم.

و به هر حال اينكه فرمود: ﴿أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهَاداً﴾ استفهامى است انكارى، و كلمه «مهاد» به معناى بستر و قرارى است كه در آن تصرف مى‏شود، و بر فرشى كه روى آن مى‏نشينند نيز اطلاق مى‏گردد. و معناى جمله اين است كه مگر ما نبوديم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم، تا بتوانيد در آن قرار گيريد، و در آن تصرف كنيد.

مهاداوتادسباتمعاشبعثنظام خلقدلیل بعثجزامعاش و نباتاحیاآیات ارض و سماء

معناى اينكه فرمود: «كوه‏ها را ميخ‏ها قرار داديم» و «ازواج خلقتان كرديم»، و «خوابتان را سبات قرار داديم» و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اَلْجِبَالَ أَوْتَاداً﴾

كلمه «أوتاد» جمع وتد است، و «وتد» به معناى ميخ است، البته بنا به گفته صاحب مجمع ميخ بزرگ را «وتد» گويند (نه ميخهاى معمولى را). و اگر كوه‏ها را ميخ خوانده شايد از اين جهت بوده كه پيدايش عمده كوه‏هايى كه در روى زمين است از عمل آتشفشان‏هاى تحت الارضى است، كه يك نقطه از زمين را مى‏شكافد و مواد مذاب زمينى از آن فوران مى‏كند، و به اطراف آن نقطه مى‏ريزد، و به تدريج اطراف آن نقطه بالا مى‏آيد و مى‏آيد تا به صورت ميخى كه روى زمين كوبيده باشند، در آيد، و باعث سكون و آرامش فوران آتشفشان زير زمين گردد، و اضطراب و نوسان زمين از بين برود.

و از بعضى‏ از مفسرين حكايت شده كه گفته است: مراد از ميخ بودن كوه‏ها اين است كه معاش اهل زمين به وسيله اين كوه‏ها و منافعى كه خدا در آن‌ها به وديعت سپرده تامين مى‏شود، چون اگر كوه‏ها نبودند زمين دائما در زير پاى اهلش در حال نوسان بود، نه كشت و زرعى مى‏گذاشت، و نه خانه‏اى. ولى اين سخن در حقيقت لفظ را بدون جهت از ظاهرش برگرداندن است.

﴿وَ خَلَقْنَاكُمْ أَزْوَاجاً﴾

يعنى ما شما را جفت جفت از نر و ماده آفريديم، تا سنت ازدواج و تناسل در بينتان جريان يابد، در نتيجه نوع بشر تا روزى كه خدا خواسته باشد باقى بماند.

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از ازواج، اشكال است، يعنى ما شما را شكل هم خلق كرديم.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: يعنى ما شما را اصناف مختلف سفيد و سياه و سرخ و زرد خلق كرديم.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه خلقت هر يك نفر از شما از دو منى يعنى منى مرد و منى زن بوده. ولى اين وجوه ضعيفند.

و بعضى‏ گفته‏اند: التفاتى كه در آيه از غيبت - سيعلمون - به خطاب - خلقناكم - به كار رفته، به منظور مبالغه در الزام و اسكات خصم بوده.

﴿وَ جَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتاً﴾

كلمه «سبات» به معناى راحتى و فراغت است، چون خوابيدن باعث آرامش و تجديد قواى حيوانى و بدنى مى‏شود، و خستگى ناشى از بيدارى و تصرفات نفس در بدن از بين مى‏رود.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «سبات» به معناى قطع است، و اگر خواب را قطع خوانده، بدين جهت بوده كه در خواب تصرفات نفس در بدن قطع مى‏شود. اين وجه هم نزديك به همان وجه قبلى است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «سبات» به معناى مرگ است، و اگر خداى سبحان خواب را جزو مرگ دانسته، تنها در اين آيه نبوده، در آيه ديگر نيز آن را مرگ خوانده و فرموده: ﴿هُوَ اَلَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ﴾، ليكن اين معنا بعيد است، و آيه‏اى كه شاهد آورده، خداى تعالى در آن خوابيدن را توفى - تحويل گرفتن - خوانده، نه ميراندن، بلكه قرآن كريم تصريح دارد بر اينكه خوابيدن مردن نيست، و فرموده: ﴿اَللَّهُ يَتَوَفَّى اَلْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَ اَلَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا﴾.

﴿وَ جَعَلْنَا اَللَّيْلَ لِبَاساً﴾

يعنى ما شب را چون لباس ساترى قرار داديم كه با ظلمتش همه چيز و همه ديدنى‏ها را مى‏پوشاند، همانطور كه لباس بدن را مى‏پوشاند، و اين خود سببى است الهى كه مردم را به دست كشيدن از كار و حركت مى‏خواند، و متمايل به سكونت و فراغت و برگشتن به خانه و خانواده مى‏سازد.

و از بعضى‏ حكايت شده كه گفته‏اند: مراد از لباس بودن شب اين است كه چون

لباس است براى روز، كه روز به آسانى از آن بيرون مى‏شود. ولى انصافا اين وجه وجه درستى نيست.

﴿وَ جَعَلْنَا اَلنَّهَارَ مَعَاشاً﴾

كلمه عيش - به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى زندگى است، چيزى كه هست كلمه «عيش» مختص به زندگى حيوان است، به اين معنا كه به زندگى خداى تعالى و ملائكه عيش گفته نمى‏شود، ولى حيات خدا و حيات ملائكه گفته مى‏شود، و كلمه «معاش» مصدر ميمى و هم اسم زمان و مكان از عيش است، و در آيه مورد بحث به يكى از دو معناى اخير است، يعنى زمان و يا مكان عيش.

و معناى آيه اين است كه: ما روز را زمان زندگى شما و يا محل زندگى شما قرار داديم، تا در آن از فضل پروردگارتان طلب كنيد.

و بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن همان معناى مصدرى است، چيزى كه هست مضافى از آن حذف شده، و تقدير كلام «و جعلنا النهار طلب معاش» است، يعنى ما روز را طلب معاش قرار داديم.

﴿وَ بَنَيْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِدَاداً﴾

يعنى بر بالاى سرتان هفت آسمان سخت بنياد، قرار داديم.

﴿وَ جَعَلْنَا سِرَاجاً وَهَّاجاً﴾

كلمه «وهاج» به معناى چيزى است كه نور و حرارت شديدى داشته باشد، و منظور از «چراغ وهاج» خورشيد است.

﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ اَلْمُعْصِرَاتِ مَاءً ثَجَّاجاً﴾

كلمه «معصرات» به معناى ابرهاى بارنده است. و بعضى‏ گفته‏اند: به معناى بادهايى است كه ابرها را مى‏فشارد تا ببارد، و كلمه «ثجاج» به معناى ابرى است كه بسيار آب بريزد. و بنابراين، بهتر آن است كه كلمه «من» را به معناى باء بگيريم، و معنا چنين شود «ما به وسيله بادهاى فشار آورنده آبى ريزان نازل كرديم».

﴿لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَبَاتاً﴾

يعنى اين كار را كرديم تا دانه‏ها و نباتاتى كه مايه قوت آدميان و حيوانات است

بيرون آوريم.

﴿وَ جَنَّاتٍ أَلْفَافاً﴾

اين جمله عطف است بر كلمه «حبا»، و جنات الفاف به معناى درختان انبوه و در هم فرو رفته است.

بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «الفاف» جمعى است كه از ماده خودش مفرد ندارد.

اوتادازواجسباتلغتاوتادسبات

بحث روايتى (رواياتى در بيان برخى آيات گذشته)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در بعضى از روايات آمده كه منظور از «نبا عظيم» على (علیه السلام) است. ولى اين از باب بطن قرآن است، نه تفسير لفظ آيه‏.

و از خصال از عكرمه از ابن عباس روايت شده كه گفت: (روزى) ابو بكر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عرضه داشت يا رسول الله! چقدر زود مويت سپيد شد؟ فرمود: موى مرا سوره هود و واقعه و مرسلات و عم يتساءلون سپيد كرد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهَاداً﴾ آمده كه: زمين گهواره‏اى است كه بشريت در آن پرورش مى‏يابد، ﴿وَ اَلْجِبَالَ أَوْتَاداً﴾ يعنى ميخ‏هاى زمين‏.

و در نهج البلاغه فرموده: «وتد بالصخور ميدان أرضه».

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ جَعَلْنَا اَللَّيْلَ لِبَاساً﴾ آمده كه شب جامه‏اى است بر روى روز.

مؤلف: شايد مراد اين باشد كه شب جامه‏اى است بر روى آنچه در روز پيدا است و آن را مى‏پوشاند.

و باز در همان كتاب است كه در معناى آيه‏ ﴿وَ جَعَلْنَا سِرَاجاً وَهَّاجاً﴾ فرموده: منظور

خورشيد نورانى است‏ ﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ اَلْمُعْصِرَاتِ﴾ فرمود: يعنى از ابرها ﴿مَاءً ثَجَّاجاً﴾ فرمود:يعنى با ريزشى پى در پى‏.

و تفسير عياشى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: كلمه «يعصرون» در آيه‏ ﴿عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ اَلنَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ﴾ با ياء به معناى يمطرون است، يعنى باران به ايشان مى‏بارد، آن‌گاه به عنوان استشهاد فرمود مگر نشنيده‏اى كه در سوره نبا فرموده: ﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ اَلْمُعْصِرَاتِ مَاءً ثَجَّاجاً﴾.

مؤلف: مراد اين است كه كلمه‏ ﴿يَعْصِرُونَ﴾ بايد با ضمه ياء و به صيغه مجهول خوانده شود، چون معنايش اين است كه مردم در آن سال «يمطرون - باران داده مى‏شوند»، به شهادت اينكه در سوره نبا اسم فاعل همين فعل بكار رفته ابرها را معصرات و مردم را «معصر» - باران داده شده - خوانده است، پس «سحاب معصر» - با كسره صاد - به معناى ابر ممطر است.

و عياشى مثل اين حديث را از على بن معمر از پدرش از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده‏.

و قمى در تفسير خود نظير آن را از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده است‏.

روایتنبأ عظیمبطننبأ عظیمبطن روایی

یوم الفصل: احقاب طاغی، مفاز متقین، روح و اذن خطاب (آیات ۱۷–۴۰) آیات ۱۷–۴۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این بازه را واحد می‌گیرد چون توصیف یوم الفصل از نفخ صور تا احقاب جهنم و نعمت متقین و قیام روح و تهدید پایانی یک سیاق اخروی پیوسته است.

إِنَّ يَوْمَ ٱلْفَصْلِ كَانَ مِيقَٰتًۭا
قطعاً وعدگاه [ما با شما] روز داورى است:
يَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًۭا
روزى كه در «صور» دميده شود، و گروه گروه بياييد؛
وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتْ أَبْوَٰبًۭا
و آسمان، گشوده و درهايى [پديد] شود؛
وَسُيِّرَتِ ٱلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا
و كوهها را روان كنند، و [چون‌] سرابى گردند.
إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًۭا
[آرى،] جهنم [از دير باز] كمينگاهى بوده،
لِّلطَّٰغِينَ مَـَٔابًۭا
[كه‌] براى سركشان، بازگشتگاهى است.
لَّٰبِثِينَ فِيهَآ أَحْقَابًۭا
روزگارى دراز در آن درنگ كنند.
لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًۭا وَلَا شَرَابًا
در آنجا نه خنكى چشند و نه شربتى،
إِلَّا حَمِيمًۭا وَغَسَّاقًۭا
جز آب جوشان و چركابه‌اى.
جَزَآءًۭ وِفَاقًا
كيفرى مناسب [با جرم آنها].
إِنَّهُمْ كَانُوا۟ لَا يَرْجُونَ حِسَابًۭا
آنان بودند كه به [روز] حساب اميد نداشتند؛
وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا كِذَّابًۭا
و آيات ما را سخت تكذيب مى‌كردند.
وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَٰهُ كِتَٰبًۭا
و حال آنكه هر چيزى را برشمرده [به صورت‌] كتابى در آورده‌ايم.
فَذُوقُوا۟ فَلَن نَّزِيدَكُمْ إِلَّا عَذَابًا
پس بچشيد كه جز عذاب، هرگز [چيزى‌] بر شما نمى‌افزاييم.
إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا
مسلماً پرهيزگاران را رستگارى است:
حَدَآئِقَ وَأَعْنَٰبًۭا
باغچه‌ها و تاكستانها،
وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًۭا
و دخترانى همسال با سينه‌هاى برجسته،
وَكَأْسًۭا دِهَاقًۭا
و پياله‌هاى لبالب.
لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًۭا وَلَا كِذَّٰبًۭا
در آنجا نه بيهوده‌اى شنوند، و نه [يكديگر را] تكذيب [كنند].
جَزَآءًۭ مِّن رَّبِّكَ عَطَآءً حِسَابًۭا
[اين است‌] پاداشى از پروردگار تو، عطايى از روى حساب.
رَّبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ٱلرَّحْمَٰنِ ۖ لَا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَابًۭا
پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است، بخشايشگرى كه كس را ياراى خطاب با او نيست.
يَوْمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ صَفًّۭا ۖ لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ وَقَالَ صَوَابًۭا
روزى كه «روح» و فرشتگان به صف مى‌ايستند، و [مردم‌] سخن نگويند، مگر كسى كه [خداى‌] رحمان به او رخصت دهد، و سخن راست گويد.
ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمُ ٱلْحَقُّ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ مَـَٔابًا
آن [روز]، روز حق است؛ پس هر كه خواهد، راه بازگشتى به سوى پروردگار خود بجويد.
إِنَّآ أَنذَرْنَٰكُمْ عَذَابًۭا قَرِيبًۭا يَوْمَ يَنظُرُ ٱلْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ ٱلْكَافِرُ يَٰلَيْتَنِى كُنتُ تُرَٰبًۢا
ما شما را از عذابى نزديك هشدار داديم: روزى كه آدمى آنچه را با دست خويش پيش فرستاده است بنگرد؛ و كافر گويد: «كاش من خاك بودم.»
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا (٣١)

متقینمفازمتقین و مفازمفاز به‌عنوان رستگاری بهشتی

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات يوم الفصل را كه در جمله‏ ﴿كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ﴾ به طور اجمال بدان اشاره كرده بود توصيف نموده، شرح مى‏دهد كه در آن روز به طاغيان و متقيان چه مى‏گذرد، و در آخر، سوره را با تهديدى كه به منزله نتيجه است ختم مى‏كند.

یوم الفصلطاغیانمتقینتهدیدیوم الفصل موضوع اجمالی آیاتسرنوشت متقینطاغیان در برابر متقین

اوصاف قيامت، نبا عظيمى كه واقع خواهد شد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ يَوْمَ اَلْفَصْلِ كَانَ مِيقَاتاً﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «ميقات» به معناى آخرين لحظه از مدتى است كه براى حدوث امرى از امور معين شده و اين كلمه از ماده وقت است هم چنان كه كلمه «ميعاد» از ماده وعد و كلمه «مقدار» از قدر گرفته شده‏اند.

از اين آيه شريفه شروع شده است به توصيف آن نبا عظيمى كه خبر از وقوع آن در آينده داده و فرمود: ﴿كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ﴾ آن‌گاه براى اثبات مطلب چنين استدلال نمود كه‏ ﴿أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهَاداً...﴾ مگر ما نبوديم كه زمين را بستر و گهواره كرديم... و آن را يوم الفصل خواند تا بفهماند در آن روز بين مردم فصل قضا مى‏شود و هر طايفه‏اى بدانچه با عمل خود مستحق آن شده مى‏رسد، پس يوم الفصل، ميقات و آخرين روزى است كه براى فصل قضا معين شده بود و تعبير به لفظ «كان» كه مخصوص رساندن ثبوت است مى‏فهماند يوم الفصل از سابق ثابت و در علم خدا معين شده بود حجت قبلى هم بدان ناطق است و به همين جهت جمله را با كلمه «ان» مؤكد كرد.

و معناى جمله اين است كه: محققا يوم الفصل كه خبرش خبر عظيمى است در علم خدا معين شده بود و روزى كه خدا آسمانها و زمين را مى‏آفريد و نظام جارى در آن را بر آن حاكم مى‏كرد از همان روز براى نظام مادى جهان مدتى معين كرد كه با به سر رسيدن آن مدت عمر عالم ماده هم تمام مى‏شود چون خداى تعالى مى‏دانست كه اين نشاه جز با انتهايش به يوم الفصل تمام نمى‏شود، چون خودش نشاه دنيا را آفريده بود مى‏دانست كه اگر آن را بخواهد بيافريند لازمه‏اش اين است كه نشاه قيامت را هم به پا كند.

﴿يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً﴾

در سابق گفتار در معناى «نفخ صور» مكررا گذشت. و كلمه «افواج» جمع فوج

است كه - به گفته راغب - به معناى جمعيتى است كه به سرعت از پيش روى ما بگذرند.

و در جمله‏ ﴿فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً﴾ سياق را طبق سياق سابق خطابى كرد، تا حق وعيد و تهديدى كه جمله‏ ﴿كَلاَّ سَيَعْلَمُونَ﴾ متضمن آن است را ادا كرده باشد، و مثل اينكه آيه مورد بحث نظرى هم به آيه‏ ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ﴾دارد، كه آن نيز دلالت مى‏كند بر اينكه در روز قيامت مردم فوج فوج مى‏آيند.

﴿وَ فُتِحَتِ اَلسَّمَاءُ فَكَانَتْ أَبْوَاباً﴾

و وقتى درب‏هاى آسمان باز شد قهرا عالم انسانى به عالم فرشتگان متصل مى‏شود.

بعضى‏ گفته‏اند: در اين آيه چيزى در تقدير است، و تقدير كلام «فكانت ذات ابواب» است، يعنى آسمان داراى ابواب خواهد بود. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: در آسمان راههايى پيدا مى‏شود، در حالى كه قبلا چنين راههايى وجود نداشت. ليكن اين دو وجه به بى‏دليل حرف زدن شبيه‏تر است تا تفسير (دقت بفرماييد).

یوم الفصلنفخ صورافواجسمامیقاتیوم الفصل میقات حتمیمیقات بودن روز فصلاشاره به آیات پیشین آفرینش ارضنفخ در صور

توضيحى پيرامون به راه انداخته شدن كوه‏ها و سراب شدنشان ﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾

كلمه «سراب» به معناى آب موهوم است كه در بيابان از دور برق مى‏زند و انسان خيال مى‏كند آنجا آب است، و هر امر بى‏حقيقت را كه به نظر حقيقت برسد نيز به عنوان استعاره سراب مى‏گويند، و شايد مراد از سراب در آيه به معناى دوم باشد.

توضيح اينكه به راه انداختن كوه‏ها و متلاشى كردنشان، بالأخره طبعا به اينجا منتهى مى‏شود كه شكل كوهى خود را از دست داده اجزايش متفرق شود، هم چنان كه در چند جا از كلام مجيدش وقتى سخن از زلزله قيامت دارد و آثار آن را بيان مى‏كند، از كوه‏ها هم خبر داده مى‏فرمايد: ﴿وَ تَسِيرُ اَلْجِبَالُ سَيْراً﴾و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ حُمِلَتِ اَلْأَرْضُ وَ اَلْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً﴾، و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ كَانَتِ اَلْجِبَالُ كَثِيباً مَهِيلاً﴾و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ تَكُونُ اَلْجِبَالُ كَالْعِهْنِ اَلْمَنْفُوشِ﴾و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ بُسَّتِ اَلْجِبَالُ بَسًّا﴾و نيز فرموده:

﴿وَ إِذَا اَلْجِبَالُ نُسِفَتْ﴾.

پس به راه انداختن كوه‏ها و خرد كردن آن‌ها بالأخره منتهى مى‏شود به پراكنده شدن و پاره پاره شدن آن‌ها و به صورت تپه‏هاى پراكنده در آمدنشان و در نتيجه چون پشم حلاجى شده ساختنشان. و اما سراب شدنشان به چه معنا است؟ و چه نسبتى با به راه انداختن آن دارد، به طور مسلم سراب به آن معنا كه به نظر آبى درخشنده برسد نسبتى با به راه انداختن كوه‏ها ندارد.

بله اين را مى‏توان گفت كه وقتى كوه‏ها به راه افتادند، و در آخر حقيقتشان باطل شد و ديگر چيزى به صورت جبال باقى نماند، در حقيقت آن «جبال راسيات» كه حقايقى داراى جرمى بس بزرگ و نيرومند بود، و هيچ چيز آن را تكان نمى‏داد با به حركت در آمدن و باطل شدن، سرابى مى‏شود خالى از حقيقت، پس به اين اعتبار مى‏توان گفت: ﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾ و نظير اين بيان در كلام خداى تعالى آمده، آنجا كه در باره اقوام هلاك شده مى‏فرمايد: ﴿فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ﴾، و يا مى‏فرمايد: ﴿فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ﴾و يا در باره بت‏ها مى‏فرمايد: ﴿إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ﴾.

پس آيه شريفه به وجهى نظير آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ تَرَى اَلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ﴾، كه اگر بگوييم درباره صفت زلزله قيامت است، شباهتى با آيه مورد بحث خواهد داشت.

﴿إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَاداً﴾

راغب در مفردات گفته: كلمه «رصد» به معناى آماده شدن براى مراقبت است، - تا آنجا كه مى‏گويد - و «مرصد» به معناى آن محلى است كه براى مراقبت در آنجا قرار بگيرى، و اين كلمه در قرآن آمده. تا آنجا كه مى‏فرمايد: ﴿وَ اُقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ﴾ براى دستگيرى آنان در هر كمين‏گاهى به كمين بنشينيد.كلمه «مرصاد» هم شبيه به مرصد است، اما

مرصاد تنها به آن محلى كه براى اين كار آماده شده اطلاق مى‏شود، و اين كلمه نيز در قرآن آمده مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَاداً﴾، و اين آيه اين نكته را مى‏فهماند كه جهنم محل عبور همه مردم است، و از همين باب است آيه زير كه مى‏فرمايد ﴿وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا﴾ هيچ كس از شما نيست مگر آنكه به جهنم وارد خواهد شد.

﴿لِلطَّاغِينَ مَآباً﴾

طاغيان كسانى هستند كه متصف به طغيان باشند، و خروج از حد، كار هميشگى آنان باشد، و كلمه «ماب» اسم مكان از ماده «أوب» است، كه به معناى رجوع است، و اگر جهنم را محل برگشت طاغيان خوانده، به اين عنايت بوده كه خود طاغيان در همان دنيا، جهنم را ماواى خود كردند، پس صحيح است بگوييم به جهنم بر مى‏گردند.

جبالسرابقیامتسیرنسفتحول کیهانی جبال در قیامتتمثیل سراب برای زوال حقیقت ظاهریسراب در برابر حقیقت

معناى «احقاب» كه در باره ماندن طاغيان در جهنم فرمود: ﴿لاَبِثِينَ فِيهَا أَحْقَاباً﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَبِثِينَ فِيهَا أَحْقَاباً﴾

كلمه «أحقاب» به معناى زمانهاى بسيار و روزگاران طولانى است كه آغاز و انجام آن مشخص نباشد.

و اين كلمه جمع است و اما در اينكه مفردش چيست؟ آيا حقب - به ضمه اول و سكون دوم است - و يا حقب - به دو ضمه - است، اختلاف كرده‏اند، و حقب - به دو ضمه - در قرآن كريم آمده، مى‏فرمايد: ﴿أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً﴾. بعضى‏ هم گفته‏اند: مفردش «حقب» - به فتح اول و سكون دوم - است، و واحد «حقب» هم «حقبه» - به كسر اول و سكون دوم - است.

راغب گفته: حق اين است كه حقبه به معناى مدت نامعلومى از زمان است‏.

بعضى‏ هم كلمه «حقب» را به هشتاد و يا هشتاد و چند سال تحديد كرده‏اند.

و بعضى‏ ديگر اضافه كرده‏اند كه: هر سال از اين حقب سيصد و شصت روز و هر روزش برابر هزار سال است. و از بعضى‏ ديگر نقل شده كه گفته‏اند: حقب به معناى چهل سال است. و از بعضى‏ ديگر آمده كه گفته‏اند: هفتاد سال است. و أقوالى ديگر در معناى حقب گفته‏اند، اما از خود قرآن كريم دليلى بر هيچ يك از اين تحديدها وارد نشده، علم لغت هم چيزى در اين باب نگفته.

و از ظاهر آيه بر مى‏آيد كه مراد از طاغيان، معاندين از كفار هستند، مؤيد اين ظهور ذيل سوره است كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا لاَ يَرْجُونَ حِسَاباً وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا كِذَّاباً﴾ و مفسرين كلمه «احقاب» در آيه را به حقب بعد از حقب تفسير كرده‏اند، كه در نتيجه آيه را چنين معنا كرده‏اند: جهنم برگشتگاه طاغيان است، در حالى كه در جهنم حقبى بعد از حقب ديگر مى‏مانند، بدون اينكه اين حقب‏ها آخرى داشته باشد. پس آيه شريفه با آيات ديگر قرآن كه تصريح دارد بر خلود كفار در جهنم منافات ندارد.

بعضى‏ گفته‏اند: آيه‏ ﴿لاَ يَذُوقُونَ فِيهَا...﴾ صفت احقاب است، و معناى آيه اين است كه طاغيان در دوزخ احقابى ميمانند كه صفتش اين است كه در آن اثرى از خنكى و نوشيدنى نيست، مگر حميم و غساق، و آن‌گاه بعد از اين احقاب وضعى غير آن وضع را خواهند داشت، و جاودانه به وضعى كه معلوم نيست چگونه است در دوزخ خواهند بود. و اين معنا در صورتى كه سياق آيه با آن مساعدت كند معناى خوبى است.

﴿لاَ يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْداً وَ لاَ شَرَاباً﴾

در اين آيه بين «برد» و «شراب» مقابله افتاده، و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از برد مطلق هر چيز غير نوشيدنى باشد، كه آدمى با آن خنك شود، نظير سايه‏اى كه بتوانند در آن استراحت كنند، پس مراد از چشيدن خنكى مطلق دسترسى و تماس با خنكى است، نه خصوص چشيدنيهاى آن.

﴿إِلاَّ حَمِيماً وَ غَسَّاقاً﴾

كلمه «حميم» به معناى آب بسيار داغ است، و كلمه «غساق» به معناى چرك و خون اهل دوزخ است.

﴿جَزَاءً وِفَاقاً... كِتَاباً﴾

كلمه «وفاقا» مصدرى است به معناى اسم فاعل. و معناى آيه اين است كه ايشان جزا داده مى‏شوند جزايى موافق با اعمالى كه كردند. ممكن هم هست مضافى در تقدير گرفته بگوييم: تقدير آيه «جزاء ذا وفاق» است، يعنى جزايى داراى وفاق. و يا بگوييم اطلاق وفاق بر جزا از باب مبالغه است، مثل اينكه وقتى مى‏خواهيم در عدالت زيد مبالغه كنيم مى‏گوييم زيد عدل است.

﴿إِنَّهُمْ كَانُوا لاَ يَرْجُونَ حِسَاباً وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا كِذَّاباً﴾ كلمه «كذابا» مفعول مطلق است، براى «كذبوا»، در نتيجه معناى آيه «و كذبوا بآياتنا تكذيبا عجيبا» مى‏شود، يعنى

كفار اميد حسابى ندارند، و آيات ما را به طور عجيب تكذيب مى‏كنند، چون بر تكذيب خود اصرار مى‏ورزند. و اين آيه مطابقت جزا با اعمال ايشان را تعليل مى‏كند، به اين بيان كه كفار اميد حساب در يوم الفصل را ندارند، در نتيجه از حيات آخرت مايوسند، و به همين جهت آيات داله بر وجود چنين روزى را انكار مى‏كنند، و به دنبال آن آيات توحيد و نبوت را هم انكار نموده، در اعمال خود از حدود عبوديت تجاوز مى‏كنند، و نتيجه همه اينها اين شده كه به كلى خدا را از ياد ببرند، خدا هم آنان را از ياد برد، و سعادت خانه آخرت را بر آنان تحريم كرد، در نتيجه براى آنان نماند مگر شقاوت، و در آن عالم چيزى به جز مكروه نمى‏يابند، و جز با صحنه‏هاى عذاب مواجه نمى‏شوند، و همين است معناى اينكه فرمود ﴿فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلاَّ عَذَاباً﴾.

احقابطاغیانجهنمتکذیبحسابلبث طاغیان در احقابتکذیب آیات و عدم رجای حسابعذاب حمیم و غساق

اشاره به مطابقت جزا با اعمال، اعمالى كه ثبت و ضبط شده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله مورد بحث كه مى‏فرمايد: ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾ دلالت دارد بر مطابقت كامل بين جزا و عمل، پس انسان با عمل خود نمى‏جويد مگر جزايى را كه مو به مو مطابق آن باشد، پس رسيدن به جزا در حقيقت رسيدن به عمل است، هم چنان كه فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَعْتَذِرُوا اَلْيَوْمَ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾.

﴿وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ كِتَاباً﴾

يعنى هر چيزى را - كه اعمال شما هم از آن جمله است - ضبط كرده و در كتابى جليل القدر بيان نموده‏ايم، بنابراين آيه شريفه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ﴾.

ممكن هم هست مراد «و كل شى‏ء حفظناه مكتوبا» باشد، يعنى هر چيزى را ما با نوشتن در لوح محفوظ و يا در نامه اعمال حفظ كرده‏ايم. اين هم جائز است كه احصا به معناى كتابت باشد، و هم كتاب به معناى احصا باشد، چون هر دو در معناى ضبط مشتركند، و معناى آيه يا «كل شى‏ء أحصيناه احصائا» باشد، و يا «كل شى‏ء كتبناه كتابا».

و به هر حال آيه شريفه حالى است كه تعليل سابق را تكميل مى‏كند، و معناى آن با آيه قبل چنين مى‏شود: جزاى آن‌ها موافق با اعمال ايشان است، به علت اينكه چنين حال و وضعى داشتند، در حالى كه ما حال و وضعشان را عليه آنان ضبط كرديم، و جزايى موافق با آن به ايشان مى‏دهيم.

﴿فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلاَّ عَذَاباً﴾

فاى تفريع كه در آغاز اين آيه آمده، آن را نتيجه مطلب قبل كرده، كه عذاب كفار را تفصيل مى‏داد، و مى‏خواهد ايشان را از اين اميد مايوس كند كه روزى از شقاوت نجات يافته به راحتى برسند، و التفاتى كه از غيبت «انهم» به خطاب «نزيدكم» بكار رفته اين نكته را مى‏رساند كه خداى تعالى ايشان را حاضر فرض كرد تا توبيخ و سركوبيشان بدون واسطه انجام شود.

و مراد از جمله‏ ﴿فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلاَّ عَذَاباً﴾، اين است كه آنچه مى‏چشيد عذابى است بعد از عذابى كه قبلا چشيده بوديد، پس آن عذاب، عذابى است بعد از عذاب، و عذابى است روى عذاب، و هم چنان عذابها دو چندان مى‏شود، و عذابى به عذابتان افزوده مى‏گردد، پس از اينكه به آرزوى خود برسيد مايوس باشيد، و اين آيه خالى از اين ظهور نيست كه مراد از جمله ﴿لاَبِثِينَ فِيهَا أَحْقَاباً﴾ خلود در آتش است، و اينكه عذاب از شما قطع نخواهد شد.

جزاء وفاقاحصاءکتابعذاباعمالجزاء وفاقا مطابق عملثبت اعمال کتاباپیوند جزا با عمل ثبت‌شدهافزایش عذاب برای طاغیان

پاداش نيك متقين: نعمت‏هاى بهشتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازاً... كِذَّاباً﴾

كلمه «فوز» - به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است، پس در اين كلمه هم معناى ظفر يافتن به خير هست و هم معناى نجات و خلاصى از شر، و كلمه «مفاز» مصدر ميمى و يا اسم مكان از فوز است، و در آيه شريفه هر دو احتمال راه دارد.

و در جمله‏ ﴿حَدَائِقَ وَ أَعْنَاباً﴾ كلمه «حدائق» جمع حديقه است، و حديقه به معناى بوستان داراى ديوار است، و كلمه «أعناب» جمع عنب است، كه نام ميوه درخت مو است، و چه بسا به خود درخت هم عنب گفته مى‏شود.

و كلمه «كواعب» جمع كاعب است كه به معناى دختر نورسى است كه پستانهايش رو به رشد نهاده، و دائره‏اى تشكيل داده، و كمى از اطرافش بلندتر شده. و «اتراب» جمع ترب است، كه به معناى مثل است، و «كواعب اتراب» به معناى دخترانى هم سن و سال و شبيه به هم هستند.

﴿وَ كَأْساً دِهَاقاً﴾

يعنى و قدحهايى پر از شراب، پس كلمه «دهاق» مصدرى است كه معناى اسم فاعل را مى‏دهد.

﴿لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لاَ كِذَّاباً﴾

يعنى در بهشت سخن لغو نمى‏شنوند، سخنى كه

هيچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمى‏شود، و نيز يكديگر را در آنچه مى‏گويند تكذيب نمى‏كنند، پس سخنان بهشتيان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد، و صادق و مطابق با واقع است. ﴿جَزَاءً مِنْ رَبِّكَ عَطَاءً حِسَاباً﴾ يعنى رفتارى كه با متقين مى‏شود هر چه باشد در حالى است كه جزايى حساب شده، و عطيه‏اى از ناحيه پروردگار تو است، پس كلمه «جزاء» و همچنين كلمه «عطاء» حال است، و كلمه «حسابا» مصدرى است به معناى اسم مفعول، و صفت است براى عطاء، احتمال هم دارد كه كلمه «عطاء» تميز و يا مفعول مطلق باشد.

بعضى‏ گفته‏اند: در اين آيات جزاى متقين را به «رب» نسبت داده، و «رب» را به ضمير راجع به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) اضافه كرده، تا به اين وسيله از آن جناب احترامى به عمل آورده باشد، ولى در جزاى طاغيان اين كار را نكرد و آن را به «رب» نسبت نداد و نفرمود: «جزاء وفاقا من ربك» تا بفهماند خداى تعالى منزه از رساندن شر است، هر شرى كه باشد به دست خود طاغيان درست مى‏شود، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ﴾.

نكته اينكه كلمه «حسابا» را بعد از جزاى طاغيان نياورد، و گذاشت تا بعد از جزاى آنان و جزاى متقين بياورد، اين است كه مفاد آيه‏ ﴿إِنَّ يَوْمَ اَلْفَصْلِ كَانَ مِيقَاتاً﴾ را كه در اول گفتار بود تثبيت نموده، بفهماند فصل در آن روز خرافى نيست، بلكه با حساب است.

﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا اَلرَّحْمَنِ﴾

اين آيه كلمه «ربك» را كه در آيه قبل بود تفسير و بيان مى‏كند، مى‏خواهد بفهماند ربوبيت خداى تعالى عمومى است و همه چيز را شامل است، و آن ربى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رب خود اتخاذ كرده و او را مى‏خواند رب اختصاصى نيست، بلكه رب هر موجودى است، پس اينكه مشركين مى‏گويند كه براى هر طايفه‏اى از موجودات ربى جداگانه است، و خدا رب آن ارباب، و يا به قول بعضى از آنان رب آسمان است سخن درستى نيست.

و توصيف رب به صفت رحمان - با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه صيغه مبالغه

است -، اشاره دارد به سعه رحمت او، و اينكه رحمت خدا نشانه ربوبيت او است، ممكن نيست موجودى از آن محروم باشد، هم چنان كه ممكن نيست موجودى از تحت ربوبيت او خارج باشد، مگر آنكه مربوبى از مربوبهاى او خودش به سوء اختيارش رحمت او را نپذيرد، كه اين شقاوت و بدبختى خود ايشان است، مانند طاغيان كه مربوب خدا هستند، ولى رحمت او را نپذيرفته از زى عبوديتش خارج شدند.

متقینمفازبهشتکأسعطاءمفاز متقینحدائق و انعام بهشتیعطاء حساب و نفی ظلم الهیعدم لغو و کذاب در بهشت

بيان مقصود از اينكه فرمود: ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَاباً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَاباً يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ صَفًّا لاَ يَتَكَلَّمُونَ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمَنُ وَ قَالَ صَوَاباً﴾

از اينكه اول اين آيه دنبال آيه‏ ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا اَلرَّحْمَنِ﴾ واقع شده، كه از ربوبيت و رحمانيت خدا خبر مى‏دهد، و شان ربوبيت تدبير و شان رحمانيت بسط رحمت است، معلوم مى‏شود منظور از خطاب در جمله «از ناحيه او مالك خطابى نيستند» بگو مگو و اعتراض به خداى تعالى در باره بعضى از رفتارهاى اوست، مثلا بپرسند علت فلان عمل چه بود؟ چرا فلان كار را اينطور كردى و آن طور نكردى؟ همانطور كه ما از يكديگر مى‏پرسيم: چرا چنين كردى و چنان نكردى؟، در نتيجه جمله‏ ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَاباً﴾ در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ﴾كه بحث پيرامونش گذشت.

اين از نظر وقوع صدر آيه بعد از آيه‏ ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾ بود، و ليكن از نظر وقوع ذيل آن كه مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ صَفًّا﴾ بعد از جمله‏ ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَاباً﴾ كه از ظاهرش بر مى‏آيد اين مالك نبودنشان مختص به يوم الفصل است، و نيز از نظر وقوع آن جمله در سياق تفصيل جزاى الهى طاغيان و متقين، بر مى‏آيد كه مراد اين است كه ايشان مالكيت و اذن آن را ندارند كه خدا را در حكمى كه مى‏راند و رفتارى كه معمول مى‏دارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و يا دست به شفاعت بزنند. سؤالى كه در اينجا پيش مى‏آيد اين است كه چرا ملائكه استثنا نشدند، و به طور كلى فرمود: ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَاباً﴾ با اينكه ملائكه منزه از اينند كه به خداى تعالى اعتراضى بكنند، و خداى تعالى در باره آنان فرموده: ﴿عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾، و نيز در سوره نحل آيه

40 بعضى از ايشان را روح و كلمه خود خوانده، و در سوره انعام آيه 73 كلام خود را حق خوانده و در سوره نور آيه 25 خود را حق مبين دانسته، و حق، هيچ گاه معارض و مناقض حق واقع نمى‏شود.

پس معلوم مى‏شود مراد از خطابى كه فرموده مالك آن نيستند اعتراض به حكم و رفتار او نيست، بلكه تنها همان مساله شفاعت و ساير وسائل تخلص از شر است، نظير عدل، بيع، دوستى، دعاء و درخواست، كه در جاى ديگر هم فرموده: ﴿مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاَ خُلَّةٌ وَ لاَ شَفَاعَةٌ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ لاَ يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ لاَ تَنْفَعُهَا شَفَاعَةٌ﴾، و نيز فرموده: ﴿يَوْمَ يَأْتِ لاَ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِإِذْنِهِ﴾.

و كوتاه سخن اينكه: ضمير فاعل در «يملكون» به تمامى حاضران در يوم الفصل بر مى‏گردد، چه ملائكه، چه روح، چه انس و چه جن، چون سياق آيه سياق حكايت از عظمت و كبريايى خداى تعالى است، و در چنين سياقى همه مشمولند نه خصوص ملائكه و روح، و نه خصوص طاغيان. علاوه بر اين ملائكه و روح قبلا نامشان به ميان نيامده بود تا ضمير به آنان برگردد، و طاغيان هم هر چند نامشان برده شده، ولى فاصله طولانى اجازه نمى‏دهد ضمير به آنان برگردد، پس ضمير به همه بر مى‏گردد، و به دليلى كه گفته شد منظور از خطاب، شفاعت و يا شبيه به آن است.

و كلمه «يوم» ظرف است براى جمله «لا يملكون».

بعضى‏ گفته‏اند: ظرف است براى جمله «لا يتكلمون» ولى با اينكه «لا يملكون» جلوتر از «يوم» واقع شده، بعيد است كه «يوم» ظرف باشد براى «يتكلمون» كه بعد از ظرف قرار گرفته.

خطابشفاعتاذنرحمنملائکهنفی مالکیت خطاب و شفاعت بی‌اذنرب السماوات و الارض الرحمنعدم مالکیت خطاب از سوی خلققیام روح و ملائکه صفا

مراد از «روح» در: ﴿يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از «روح» مخلوقى امرى است كه آيه‏ ﴿قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾به آن اشاره دارد.

و بعضى‏ گفته‏اند: مراد از «روح» اشراف از فرشتگان است. بعضى‏ ديگر

گفته‏اند: مراد ملائكه حفظه است. و بعضى‏ گفته‏اند: مراد فرشته موكل بر ارواح است.

و ليكن هيچ يك از اين اقوال دليلى بر گفته خود ندارند.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از آن جبرئيل است. و بعضى‏ گفته‏اند: أرواح مردم است، كه با ملائكه در يك صف مى‏ايستند، و اين در خصوص ايامى است كه نفخه اول دميده شده، و نفخه دوم دميده نشده، و ارواح به اجساد برنگشته‏اند. بعضى‏ هم گفته‏اند:

مراد قرآن است، و منظور از ايستادن قرآن، ظهور آثار آن در آن روز است كه سعادت مؤمنين و شقاوت كفار به وسيله قرآن در آن روز ظاهر مى‏شود.

ولى اين سه نظريه صحيح نيست، براى اينكه هر چند كه كلمه روح در كلام خداى تعالى بر هر سه معنا اطلاق شده، و ليكن در هر جا با يك قيد آمده، مثلا فرموده: ﴿وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾، و يا فرموده: ﴿نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ﴾، و يا فرموده: ﴿قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ﴾، و يا فرموده: ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا﴾، و يا فرمود: ﴿وَ كَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا﴾، و ليكن در آيه مورد بحث روح مطلق آمده، علاوه بر اين دو قول اخير تحكمى است روشن.

و كلمه «صفا» حالى است از روح و ملائكه، و اين كلمه مصدرى است كه اسم فاعل از آن اراده شده، و حالت صافين را مى‏رساند، و چه بسا از مقابله‏اى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهايى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مى‏دهند.

روحامرملائکهوحیروح القدسمراد از روح در یوم یقوم الروحارتباط روح با امر و وحیروح در سیاق مریم/عیسی در آیات موازی

منظور از كسانى كه در قيامت‏ ﴿لاَ يَتَكَلَّمُونَ﴾ و مراد از استثناء: ﴿إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمَنُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿لاَ يَتَكَلَّمُونَ﴾ بيانى است براى جمله‏ ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَاباً﴾ و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشر بر مى‏گردد، چه روح، چه ملائكه، چه انس، و چه جن، و سياق بر اين معنا شاهد است.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: ضمير به روح و ملائكه بر مى‏گردد. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به

مردم بر مى‏گردد، ولى اينكه جمله «لا يتكلمون» با جمله «لا يملكون» در يك سياق قرار دارند، با هيچ يك از اين دو قول نمى‏سازد.

و جمله ﴿إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمَنُ﴾ بدل است از ضمير فاعل در ﴿لاَ يَتَكَلَّمُونَ﴾ و مى‏خواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخن مى‏گويند، پس جمله مذكور به ظاهر اطلاقش در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿يَوْمَ يَأْتِ لاَ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِإِذْنِهِ﴾.

﴿وَ قَالَ صَوَاباً﴾

يعنى «قال قولا صوابا»، تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشد و سخنى صواب بگويند، سخنى كه حق محض باشد، و آميخته با باطل و خطا نباشد، و اين جمله در حقيقت قيدى است براى اذن خدا، گويا فرموده و خدا اذن نمى‏دهد مگر به چنين كسى. و در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ يَمْلِكُ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفَاعَةَ إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾.

و بعضى‏ گفته‏اند: جمله‏ ﴿إِلاَّ مَنْ أَذِنَ...﴾ استثنايى است از كسانى كه در باره آنان سخن گفته مى‏شود، و مراد از صواب، توحيد و كلمه «لا اله الا الله» است. و معناى آيه چنين است: آن روز در باره حق كسى سخن نمى‏گويند مگر در باره حق كسى كه خدا براى او اجازه داده باشد، و آن شخص در دنيا صواب گفته باشد، يعنى به كلمه «لا اله الا الله» شهادت داده باشد، و اين آيه در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ﴾.

ليكن اين نظريه درست نيست، به دليل اينكه عنايت كلامى در اين مقام به نفى اصل خطاب و تكلم است، حال متكلم هر كه مى‏خواهد باشد، و نمى‏خواهد تكلم در باره تمامى افراد را حتى آن‌هايى را كه جواز تكلم در موردشان مسلم است نفى كند، پس استثناشدگان متكلمينى هستند كه در اصل تكلم ماذونند، و آيه متعرض اين معنا كه در باره چه كسانى تكلم مى‏شود نيست.

***

لا یتکلموناذنصوابشفاعترحمناذن رحمن برای تکلم/شفاعتو قال صوابا شرط سخن مأذونسکوت عام در روز قیامت

گفتارى در اينكه روح در قرآن به چه معنا است گفتارى در باره معناى روح و مراتب آن در قرآن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در قرآن كريم كلمه «روح» - كه متبادر از آن مبدأ حيات است - مكرر آمده، و آن را منحصر در انسان و يا انسان و حيوان به تنهايى ندانسته، بلكه در مورد غير اين دو طايفه نيز اثبات كرده، مثلا در آيه‏ ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا﴾، و در آيه‏ ﴿وَ كَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا﴾، و در آياتى ديگر در غير مورد انسان و حيوان استعمال كرده پس معلوم مى‏شود روح يك مصداق در انسان دارد، و مصداقى ديگر در غير انسان.

و در قرآن چيزى كه صلاحيت دارد معرف روح باشد نكته‏اى است كه در آيه ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي﴾است، كه مى‏بينيم آن را به طور مطلق و بدون هيچ قيدى آورده، و در معرفيش فرموده: روح از امر خداست، آن‌گاه امر خدا را در جاى ديگر معرفى كرده كه‏ ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ فَسُبْحَانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾، و فرموده كه امر او همان كلمه و فرمان ايجاد است، كه عبارت است از هستى اما نه از اين جهت كه (هستى فلان چيز و) مستند به فلان علل ظاهرى است، بلكه از اين جهت كه منتسب به خداى تعالى است و قيامش به اوست.

و به اين عنايت است كه مسيح (علیه السلام) را به خاطر اينكه از غير طرق عادى و بدون داشتن پدر به مريم داده شده كلمه او و روحى از او معرفى نموده، فرموده: ﴿وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلىَ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ﴾و قريب به همين عنايت است آيه زير كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ مَثَلَ

عِيسىَ عِنْدَ اَللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾چون در اين آيه داستان عيسى را تشبيه كرده به داستان پيدايش آدم.

و خداى تعالى هر چند اين كلمه را در اغلب موارد كلامش با اضافه و قيد ذكر كرده، مثلا فرموده: ﴿وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾، و يا فرمود: ﴿وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ﴾، و يا فرموده: ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا﴾، و يا فرموده: ﴿وَ رُوحٌ مِنْهُ﴾، و يا فرموده: ﴿وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ﴾، و آياتى ديگر (كه در آن‌ها تعبير كرده به «روحم»، «روح خود»، «روحمان»، «روحى از او»، «روح القدس» و غيره).

ليكن در بعضى از موارد هم بدون قيد ذكر كرده، مثلا فرموده: ﴿تَنَزَّلُ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ﴾، كه از ظاهر آن بر مى‏آيد روح موجودى مستقل و مخلوقى آسمانى و غير ملائكه است. و نظير اين آيه به وجهى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿تَعْرُجُ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾.

و اما روحى كه متعلق به انسان مى‏شود از آن تعبير كرده به «من روحى - از روح خودم» و يا «من روحه - از روح خودش»، و در اين تعبير كلمه «من» را آورده كه بر مبدئيت دلالت دارد، و نيز از تعلق آن به بدن انسان تعبير به نفخ كرده، و از روحى كه مخصوص به مؤمنينش كرده به مثل آيه‏ ﴿وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾و يا تعبير نموده و در آن حرف «باء» را بكار برده كه بر سببيت دلالت دارد، و روح را تاييد و تقويت خوانده، و از روحى كه خاص انبيايش كرده به مثل جمله‏ ﴿وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ﴾، تعبير نموده، روح را به كلمه «قدس»

اضافه نموده كه به معناى نزاهت و طهارت است، و اين را هم تاييد انبياء خوانده.

و اگر آيه سوره قدر را ضميمه اين آيات كنيم معلوم مى‏شود نسبتى كه روح مضاف در اين آيات با روح مطلق در سوره قدر دارد، نسبتى است كه افاضه به مفيض و سايه به چيزى كه به اذن خدا صاحب سايه شده است دارد. و همچنين روحى كه متعلق به ملائكه است، از افاضه روح به اذن خداست، و اگر در مورد روح ملك تعبير به تاييد و نفخ نفرموده، و در مورد انسان اين دو تعبير را آورده، در مورد ملائكه فرموده: ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا﴾ و يا فرموده: ﴿قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ﴾، و يا فرموده: ﴿نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ﴾، براى اين بود كه ملائكه با همه اختلافى كه در مراتب قرب و بعد از خداى تعالى دارند، روح محضند، و اگر احيانا به صورت جسمى به چشم اشخاصى در مى‏آيند تمثلى است كه به خود مى‏گيرند، نه اينكه به راستى جسم و سر و پايى داشته باشند، هم چنان كه مى‏بينيم در داستان مريم (علیه السلام) مى‏فرمايد: ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيًّا﴾، و ما در سابق يعنى در ذيل همين آيه بحثى در باره تمثيل داشتيم.

به خلاف انسان كه روح محض نيست بلكه موجودى است مركب از جسمى مرده، و روحى زنده، پس در مورد او مناسب همان است كه تعبير به نفخ (دميدن) بكند، هم چنان كه در مورد آدم فرمود: ﴿فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾.

و همانطور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبير مختلف شود، و در مورد فرشته به نفخ تعبير نياورد، همچنين اختلافى كه در اثر روح يعنى حيات هست كه از نظر شرافت و خست مراتب مختلفى دارد، باعث شده كه تعبير از تعلق آن مختلف شود، يك جا تعبير به نفخ كند، و جاى ديگر تعبير به تاييد نمايد، و روح را داراى مراتب مختلفى از نظر اختلاف اثرش بداند.

آرى يك روح است كه در آدميان نفخ مى‏شود، و در باره‏اش مى‏فرمايد: ﴿وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾، و روحى ديگر به نام روح تاييد كننده است، كه خاص مؤمن است، و در

باره‏اش فرموده: ﴿أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ﴾، كه از نظر شرافت در ماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريف‏تر و قوى‏تر از روحى است كه در همه انسان‌هاى زنده است، به شهادت اينكه در آيه زير كه در معناى آيه سوره مجادله است مى‏فرمايد: ﴿أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا﴾.

ملاحظه مى‏كنيد كه در اين آيه مؤمن را زنده به حياتى داراى نور دانسته، و كافر را با اينكه جان دارد مرده و فاقد آن نور مى‏داند، پس معلوم مى‏شود مؤمن روحى دارد كه كافر آن را ندارد، و روح مؤمن اثرى دارد كه در روح كافر نيست.

از اينجا معلوم مى‏شود روح مراتب مختلفى دارد، يك مرحله از روح آن مرحله‏اى است كه در گياهان سبز هست، و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد مى‏دهد، و آيات داله بر اينكه زمين مرده بود، و ما آن را زنده كرديم در باره اين روح سخن مى‏گويد.

مرحله‏اى ديگر از روح آن روحى است كه به وسيله آن انبيا تاييد مى‏شوند، و جمله ﴿وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ﴾از آن خبر مى‏دهد، و سياق آيات دلالت دارد بر اينكه اين روح شريف‏تر است و مرتبه‏اى عالى‏تر از روح انسان دارد.

و اما آيه‏ ﴿يُلْقِي اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ اَلتَّلاَقِ﴾، و آيه‏ ﴿وَ كَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا﴾، هم مى‏تواند با روح ايمان تطبيق شود، و هم با روح القدس. و خدا داناتر است.

اين را هم يادآورى كنيم كه ما در تفسير هر يك از اين آيات كريمه مطالبى در باره روح گذرانديم كه به درد اينجا مى‏خورد.

روحمراتب روحامرروح القدسوحیمراتب معنای روح در قرآنروح مرتبط با امر و وحیروح منه درباره عیسیتأیید مؤمنان به روحارسال روح به مریم

بيان آیات ‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿ذَلِكَ اَلْيَوْمُ اَلْحَقُّ﴾

كلمه «ذلك» اشاره است به «يوم الفصل» كه در اين سوره ذكر شد، و در ضمن آياتى توصيف گرديد، و اين جمله در حقيقت خاتمه كلام و معطوف به ابتداى سوره و مطالب بعد از آن است و آيه بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿فَمَنْ شَاءَ اِتَّخَذَ إِلىَ رَبِّهِ مَآباً...﴾ تفريع بيشترى از بيان سابق است.

و اگر اشاره را با لفظ «ذلك» آورد كه مخصوص اشاره به دور است، براى اين بوده كه به عظمت مساله دلالت كند، و مراد از «حق بودن آن روز» ثبوت حتمى و رانده شدن قضاى آن، و تخلف‏ناپذيرى وقوع آن است.

﴿فَمَنْ شَاءَ اِتَّخَذَ إِلىَ رَبِّهِ مَآباً﴾

يعنى هر كس بخواهد مى‏تواند به سوى پروردگار خود مرجعى بگيرد، كه به وسيله آن به ثواب متقين برسد، و از عذاب طاغيان نجات يابد، و اين جمله همانطور كه اشاره كرديم تفريعى است بر اخبارى كه در سابق از يوم الفصل داده و بر آن احتجاج نموده و آن را توصيف كرده بود، و معنايش اين است كه حال كه وضع بدين منوال است پس هر كس بخواهد مى‏تواند به سوى پروردگارش برگردد.

﴿إِنَّا أَنْذَرْنَاكُمْ عَذَاباً قَرِيباً...﴾

مراد از اين «عذاب» عذاب آخرت است، و نزديك بودن آن به اعتبار حق بودن، و بدون شك، حق بودن، وقوع آن است چون هر چه آمدنى باشد نزديك است.

علاوه بر اين، وقتى قيامت عبارت باشد از تجسم اعمال آدمى، و جزا ديدن انسان در برابر اعمال، اين اعمال همواره با آدمى هست، و از هر چيز ديگرى به انسان نزديك‏تر است.

﴿يَوْمَ يَنْظُرُ اَلْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ﴾

كه در جاى ديگر همين مطلب را خاطر نشان نموده، فرموده است: ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ﴾.

﴿وَ يَقُولُ اَلْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرَاباً﴾

يعنى كافر در آن روز از شدت آن روز آرزو

مى‏كند اى كاش خاكى بود فاقد شعور و اراده، و در نتيجه آنچه كرده نكرده بود، و جزا داده نمى‏شد.

یوم الحقمآبانذاراعمالکافرذلک الیوم الحقانذار عذاب قریبآرزوی کافر: کاش تراب بودماتخاذ مآب به سوی رب در فرصت دنیا

بحث روايتى [رواياتى در باره معناى «احقاب»، مراد از «روح»، و... در ذيل آيات گذشته‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله ﴿وَ فُتِحَتِ اَلسَّمَاءُ فَكَانَتْ أَبْوَاباً﴾ امام فرموده: يعنى ابواب بهشت باز مى‏شود. و در معناى آيه‏ ﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾ فرمود: كوه‏ها چون سراب مى‏شود، كه در بيابان از دور برق مى‏زند.

و نيز در همان كتاب در معناى آيه‏ ﴿لاَبِثِينَ فِيهَا أَحْقَاباً﴾ فرموده احقاب به معناى سالها، و «حقب» به معناى يك سال است، و يك سال، سيصد و شصت روز است، و يك روز قيامت برابر هزار سال از سالهاى دنيا است كه شما مى‏شماريد.

و در مجمع البيان است كه نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: كسى كه داخل آتش شود از آن خارج نمى‏شود، تا آنكه احقابى در آن بماند، و حقب عبارت است از شصت و اندى سال، و سال سيصد و شصت روز است، و هر روز قيامت برابر هزار سال از سالهايى است كه شما مى‏شماريد، پس كسى اين دلگرمى را نداشته باشد كه به اين زوديها از آتش خارج شود.

مؤلف: سيوطى هم اين روايت را در الدر المنثور با عبارتى ديگر آورده، و در آن به جاى شصت، عدد هشتاد آمده. و ابن عمر در آن روايت گفته: احدى دلگرم نباشد... و نيز روايتى ديگر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده كه فرموده: حقب چهل سال است‏.

و نيز در مجمع البيان آمده كه عياشى به سند خود از حمران روايت كرده كه گفت:از امام باقر (علیه السلام) معناى اين آيه را پرسيدم، فرمود: اين آيه در باره كسانى است كه از آتش خارج مى‏شوند، و نظير اين روايت را از احول نقل كرده‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازاً﴾ آمده كه متقيان در آن روز رستگار

مى‏شوند، و جمله‏ ﴿كَوَاعِبَ أَتْرَاباً﴾ به معناى كنيزانى شبيه به هم است، كه در خدمت اهل بهشتند، و در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) در معناى جمله‏ ﴿إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازاً﴾ آمده كه امام فرمود: متقين كراماتى دارند، و در معناى‏ ﴿كَوَاعِبَ أَتْرَاباً﴾ فرمود: يعنى دختر نورس‏.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم، و ابو الشيخ (در كتاب العظمة) و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود:روح، لشكرى است از لشكريان خدا، كه از ملائكه نيستند، و داراى سر و دست و پايند، آن‌گاه اين آيه را خواندند ﴿يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ صَفًّا﴾ و سپس فرمود: اينها لشكريانى، و اينها لشكريانى ديگر هستند.

مؤلف: اين روايت در ذيل آيات كه مشتمل بر مساله روح است، از ائمه اهل بيت (علیه السلام) نقل شد، و در آن آمده بود كه روح خلقى است از جبرئيل و ميكائيل عظيم‏تر، و ما اين روايت را كه از على (علیه السلام) هم نقل شده بود آورديم، و در آن آمده بود كه روح غير ملائكه است، و استدلال شده بود به آيه شريفه‏ ﴿يُنَزِّلُ اَلْمَلاَئِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ...﴾.

بله، در روايت قمى كه از حمران نقل كرده آمده كه روح فرشته‏اى است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل، و او همواره با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و با ائمه (علیه السلام) بوده و هست، و شايد مراد از فرشته مطلق موجود آسمانى بوده. و يا اين قسمت اضافه‏اى است كه بعضى از راويان به توهم خود و در نقل به معناى حديث آورده‏اند، دليلى هم نداريم كه موجودات امرى و آسمانى منحصر در فرشتگان باشد، بلكه دليل بر خلاف آن داريم، هم چنان كه از كلام خداى تعالى با ابليس وقتى كه از سجود بر آدم امتناع ورزيد، و ملائكه براى او سجده كردند استفاده مى‏شود، در آن كلام فرموده: ﴿يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْعَالِينَ﴾، كه توضيحش در تفسير همين آيه گذشت.

و در اصول كافى به سند خود از محمد بن فضيل از ابى الحسن ماضى (علیه السلام)

روايت كرده كه گفت: از آن جناب از آيه ﴿يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاَئِكَةُ صَفًّا لاَ يَتَكَلَّمُونَ...﴾ پرسيدم، فرمود به خدا سوگند ماييم آن‌هايى كه در قيامت اذن دارند و صواب مى‏گويند.

پرسيدم: وقتى به سخن آييد چه مى‏گوييد؟ فرمود: پروردگار خود را ثنا گفته و بر پيامبران درود مى‏فرستيم، و براى شيعيان خود شفاعت مى‏كنيم، و پروردگار ما شفاعت ما را رد نمى‏كند (تا آخر حديث).

مؤلف: اين روايت را صاحب مجمع البيان هم از عياشى نقل كرده، كه او بدون ذكر راويان وسط، از معاوية بن عمار از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده است‏.

روایاتاحقابروحمفازقیامتروایات مراد از روحاحقاب در روایاتمفاز و کواعب در روایاتفتح سماء و سیر جبال

ما هستيم آن‌ها كه در قيامت اجازه سخن داشته شفاعت مى‏كنيم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اين روايت از باب ذكر بعضى از مصاديق است، و گر نه در روز قيامت شفيعان ديگر نيز وجود دارند، مثل ملائكه و انبيا و مؤمنين، البته آن مؤمنينى كه اجازه تكلم مى‏يابند، و باز شهدايى از امت‏هاى ديگر هستند كه آنان نيز به حكم نص قرآن كريم و احاديث اجازه سخن مى‏يابند.

شفاعتاذن سخنمصداققیامتشفاعت مأذونان در قیامتمصداق اهل‌بیت در اجازه سخنشفاعت مؤمنان مأذون