→ المیزان

نمل

۲۷ مکی آیات ۹۳ بازه‌ها ۷

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

افتتاح نمل: کتاب مبین، هدی و بشری للمؤمنین آیات ۱–۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

طس؛ کتاب مبین؛ مؤمنان به نماز و زکات و یقین آخرت.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ طسٓ ۚ تِلْكَ ءَايَٰتُ ٱلْقُرْءَانِ وَكِتَابٍۢ مُّبِينٍ
طا، سين. اين است آيات قرآن و [آيات‌] كتابى روشنگر،
هُدًۭى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ
كه [مايه‌] هدايت و بشارت براى مؤمنان است.
ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُم بِٱلْءَاخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
همانان كه نماز برپا مى‌دارند و زكات مى‌دهند و خود به آخرت يقين دارند.
إِنَّ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمَٰلَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ
كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، كردارهايشان را در نظرشان بياراستيم [تا همچنان‌] سرگشته بمانند.
أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَهُمْ سُوٓءُ ٱلْعَذَابِ وَهُمْ فِى ٱلْءَاخِرَةِ هُمُ ٱلْأَخْسَرُونَ
آنان كسانى‌اند كه عذاب سخت براى ايشان خواهد بود، و در آخرت، خود زيانكارترين [مردم‌]اند.
وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى ٱلْقُرْءَانَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ
و حقاً تو قرآن را از سوى حكيمى دانا دريافت مى‌دارى.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بطورى كه از آيات صدر سوره و پنج آيه آخر آن بر مى‏آيد غرض اين سوره اين است كه

مردم را بشارت و انذار دهد و به همين منظور، مختصرى از داستان‏هاى موسى، داود، سليمان، صالح و لوط (علیه السلام) را به عنوان شاهد ذكر نموده و در دنبال آن پاره‏اى از اصول معارف مانند وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و مانند معاد را ذكر نموده است.

﴿تِلْكَ آيَاتُ اَلْقُرْآنِ وَ كِتَابٍ مُبِينٍ﴾

اشاره به تلك - همانطور كه در اول سوره شعراء گفتيم - اشاره به آيات سوره است، آياتى كه بعدا نازل مى‏شود، و آياتى كه قبلا نازل شده، و تعبير به لفظ «تلك» كه مخصوص اشاره به دور است براى اين است كه به رفعت قدر و بلندى مرتبه آن آيات نيز اشاره كرده باشد.

كلمه «قرآن» اسم كتاب است و اگر آن را قرآن ناميده بدين جهت است كه خواندنى است و كلمه «مبين» از إبانه به معناى اظهار است، و اگر كلمه كتاب را نكره آورد و نفرمود «و الكتاب المبين» براى اين بوده كه عظمت آن را برساند (چون نكره آوردن اسم، گاهى تفخيم و تعظيم را مى‏رساند)، و معناى جمله مورد بحث اين است كه اين آيات رفيع القدر و عظيم المنزله كه ما نازل مى‏كنيم آيات كتابى است خواندنى و عظيم الشان، كتابى كه مقاصد خود را روشن مى‏كند و ابهام و پيچيدگى ندارد.

در مجمع البيان گفته: اگر آيات را به دو صفت «قرآن و كتاب» توصيف كرد، براى اين بود كه بفهماند همانطور كه با خواندن، ظاهر مى‏شود با نوشتن نيز ظاهر مى‏شود، و خلاصه به منزله ناطقى است كه معارف را آن هم از دو طريق خواندن و نوشتن بيان مى‏كند و اگر آن را با كلمه «مبين» توصيف كرد، براى اين بود كه آن را به ناطقى تشبيه كرده باشد كه روشن سخن مى‏گويد.

﴿هُدىً وَ بُشْرىَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾

دو مصدر «هدى» و «بشرى» يا به معناى اسم فاعلند، و يا اگر همان معناى مصدرى مراد باشد به منظور مبالغه به اين تعبير آورده شده‏اند و معناى جمله اين است كه: اين كتاب مبين براى مؤمنين بسيار هدايت كننده و بشارت دهنده است.

﴿اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكَاةَ...﴾

مقصود از ذكر نماز و زكات، ذكر نمونه‏اى از اعمال صالح است و اگر از ميان اعمال صالحه اين دو را نام مى‏برد، چون اين دو هر يك در باب خود ركن هستند، نماز در عبادتهاى

راجع به خداى تعالى، و زكات در آنچه راجع به مردم است و از نظرى ديگر، نماز در اعمال بدنى و زكات در اعمال مالى.

طسکتابهدیبشریکتاب مبینهدی و بشریللمؤمنین

با تكذيب معاد، انسان متحير، و اعمالش حبط و بلا اثر است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اينكه فرمود: ﴿وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ﴾ وصف ديگرى است براى مؤمنين، كه عطف شده به آن دو وصف ديگر، و اين وصف را به منظور اشاره به اين معنا آورده كه بفهماند اعمال صالح، وقتى در جاى خود قرار مى‏گيرد و به غرض و هدفى كه بايد مى‏رسد، كه توأم با يقين به آخرت باشد، زيرا عمل هر قدر هم صالح باشد، با تكذيب آخرت، اثرش خنثى و اجرش حبط مى‏شود، به دليل اينكه خداى تعالى فرموده: ﴿وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَ لِقَاءِ اَلْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ﴾.

و اگر ضمير جمع را در جمله‏ ﴿وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ﴾ تكرار كرد، با اينكه ممكن بود بفرمايد «و هم بالآخرة يوقنون...»، براى اين بود كه دلالت كند بر اينكه اين يقين به آخرت شان مردم با ايمان است و مردم با ايمان اهل يقينند و بايد چنين انتظارى از ايشان داشت و توقع نمى‏رود كه با داشتن ايمان به روز جزا كفر بورزند.

﴿إِنَّ اَلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ﴾

كلمه «يعمهون» از «عمه»، به معناى تحير و سرگردانى در امرى است و معناى زينت دادن عمل اين است كه، عمل را طورى قرار دهند كه آدمى مجذوب و شيفته آن شود و كسانى كه ايمان به آخرت ندارند از آنجايى كه آن روز را كه غايت مسير انسان است قبول ندارند، بناچار آنان مى‏مانند و دنيا، و معلوم است كه دنيا هم نمى‏تواند غايت اعمال قرار گيرد، پس اين بى‏نوايان كه دست به دامان اعمال خود مى‏زنند، در راه زندگى متحير و سرگردانند، زيرا هدفى ندارند تا با اعمال خود به سوى آن هدف بروند.

﴿أُوْلَئِكَ اَلَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ اَلْعَذَابِ وَ هُمْ فِي اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ﴾

اين جمله تهديدى است به مطلق عذاب، چه دنيوى و چه اخروى، چون دنبالش عذاب خصوص آخرت را خاطر نشان مى‏سازد و مى‏فرمايد: ﴿وَ هُمْ فِي اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ﴾، پس معلوم مى‏شود جمله اول مربوط به مطلق عذاب است و شايد وجه اينكه مى‏فرمايد: اينان در آخرت «أخسرون - زيانكارتران» هستند، اين است كه نامه اعمال ساير گنه‏كاران، هم مشتمل بر گناه است و هم مشتمل بر ثواب، كه مطابق آن اعمال، جزا داده مى‏شوند، اما اين بيچارگان گناهانشان در نامه‏ها ثبت شده، اما ثوابهايشان و كارهاى نيكشان

حبط شده، و ثبت نگشته است.

﴿وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى اَلْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ﴾

كلمه «تلقيه» با كلمه «تلقين» تقريبا به يك معناست و اگر دو وصف «حكيم» و «عليم» را نكره آورد، هم به منظور تعظيم بود و هم تصريح كند به اينكه اين قرآن از ناحيه خداى تعالى است، تا خود حجتى باشد بر رسالت خاتم الانبياء (صلى الله عليه وآله و سلم) و تاييدى باشد براى معارفى كه قبلا بيان داشت و صحه‏اى باشد براى آنچه از داستانهاى انبياء به زودى ذكر مى‏كند.

و اگر در ميان همه اسماى حسناى خدا دو نام شريف حكيم و عليم را ذكر كرده، براى آن بود كه دلالت كند بر اينكه نزول اين قرآن از ناحيه سرچشمه حكمت است، ديگر هيچ ناقضى نمى‏تواند آن را نقض كند و هيچ عامل وهنى نمى‏تواند آن را موهون سازد و نيز، از ناحيه منبع علم است، پس هيچ دروغى در اخبار آن نيست، و هيچ خطايى در قضاوتش راه ندارد.

نماززکاتآخرتکفارعلمیقیمون الصلاةزکاتبالآخرة هم یوقنونخسران کفاراوتوا العلم

ندای طور، عصا و آیات نهگانه موسی در نمل ۷-۱۴ آیات ۷–۱۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز داستان موسی در نمل را بر ندای آتش، برکت، عصا و ارسال به فرعون یکجا می‌آورد.

إِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهْلِهِۦٓ إِنِّىٓ ءَانَسْتُ نَارًۭا سَـَٔاتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ ءَاتِيكُم بِشِهَابٍۢ قَبَسٍۢ لَّعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ
[يادكن‌] هنگامى را كه موسى به خانواده خود گفت: «من آتشى به نظرم رسيد، به زودى براى شما خبرى از آن خواهم آورد، يا شعله آتشى براى شما مى‌آورم، باشد كه خود را گرم كنيد.»
فَلَمَّا جَآءَهَا نُودِىَ أَنۢ بُورِكَ مَن فِى ٱلنَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
چون نزد آن آمد، آوا رسيد كه: «خجسته [و مبارك گرديد] آنكه در كنار اين آتش و آنكه پيرامون آن است، و منزه است خدا، پروردگار جهانيان.»
يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّهُۥٓ أَنَا ٱللَّهُ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
«اى موسى، اين منم خداى عزيز حكيم.»
وَأَلْقِ عَصَاكَ ۚ فَلَمَّا رَءَاهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَآنٌّۭ وَلَّىٰ مُدْبِرًۭا وَلَمْ يُعَقِّبْ ۚ يَٰمُوسَىٰ لَا تَخَفْ إِنِّى لَا يَخَافُ لَدَىَّ ٱلْمُرْسَلُونَ
و عصايت را بيفكن. پس چون آن را همچون مارى ديد كه مى‌جنبد، پشت گردانيد و به عقب بازنگشت. «اى موسى، مترس كه فرستادگان پيش من نمى‌ترسند.
إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنًۢا بَعْدَ سُوٓءٍۢ فَإِنِّى غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ
ليكن كسى كه ستم كرده سپس -بعد از بدى- نيكى را جايگزين [آن‌] گردانيده، [بداند] كه من آمرزنده مهربانم.
وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَآءَ مِنْ غَيْرِ سُوٓءٍۢ ۖ فِى تِسْعِ ءَايَٰتٍ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِۦٓ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمًۭا فَٰسِقِينَ
و دستت را در گريبانت كن تا سپيد بى‌عيب بيرون آيد. [اينها] از [جمله‌] نشانه‌هاى نُه‌گانه‌اى است [كه بايد] به سوى فرعون و قومش [ببَرى‌]، زيرا كه آنان مردمى نافرمانند.
فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ ءَايَٰتُنَا مُبْصِرَةًۭ قَالُوا۟ هَٰذَا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ
و هنگامى كه آيات روشنگر ما به سويشان آمد گفتند: «اين سحرى آشكار است.»
وَجَحَدُوا۟ بِهَا وَٱسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُلْمًۭا وَعُلُوًّۭا ۚ فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُفْسِدِينَ
و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببين فرجام فسادگران چگونه بود.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات، ابتداى داستانهاى پنجگانه‏اى است كه گفتيم در اين سوره به عنوان استشهاد براى مطالب صدر سوره از قبيل تبشير و انذارى كه در آنها ذكر مى‏كند مى‏باشد و در سه داستان اول از آن پنج داستان يعنى در داستان موسى و داوود و سليمان، جهت وعده را بر جهت وعيد غلبه داده و در دو تاى ديگر جانب وعيد، بيشتر رعايت شده است.

﴿إِذْ قَالَ مُوسىَ لِأَهْلِهِ...﴾

مراد از اهل موسى، همسرش، يعنى دختر شعيب است، كه خداى تعالى در سوره قصص داستانش را آورده.

در مجمع البيان گفته: اينكه خطاب را به صيغه جمع آورده و فرموده است: «اتيكم - برايتان بياورم»، بدين سبب بوده كه همسر او با اينكه يك نفر بوده، اما قائم مقام چند نفر بوده است، چون در مواقع حساس و جاهاى وحشت انگيز يك نفر در ايجاد انس در دل آدمى كار چند نفر را مى‏كند.

احتمال هم دارد كه در آن روز به غير همسرش شخص و يا اشخاص ديگرى از قبيل: خادم، يا مكارى (كرايه دهنده)، يا غير آن همراهش بوده باشند.

و در مجمع البيان گفته: «انست» از «إيناس» به معناى ديدن است و بعضى گفته‏اند: معناى انست «احسست» است، يعنى من احساس آتشى كردم، البته احساسى كه مايه دلگرمى شود، هر چه كه به آن ايناس داشته باشى آن را احساس كرده‏اى و دلت به آن

آرامش و گرمى يافته‏.

و كلمه «شهاب» به طورى كه در مجمع آمده، نورى است كه چون عمود از آتش بر خيزد و همچنين هر نورى كه مانند عمود امتداد داشته باشد به آن شهاب مى‏گويند و مراد از شهاب در آيه مورد بحث شعله‏اى از آتش است‏ و در مفردات گفته: شهاب به معناى شعله‏اى از آتش افروخته است كه بالا رود، يا شعله‏اى كه در جو پيدا شود. و نيز در مفردات گفته:

كلمه «قبس» به معناى آن مقدار آتشى است كه از آتشى ديگر بردارى‏ و كلمه «تصطلون» از اصطلاء است كه به معناى گرم شدن با آتش است.

سياق آيه ماجرايى را كه از اين داستان در سوره‏هاى ديگر آمده تاييد نموده و گواهى مى‏دهد بر اينكه موسى (علیه السلام) در اين هنگام كه از دور آتشى ديده، داشته خانواده‏اش را به سوى مصر مى‏برده ولى در بين حركت راه را گم كرده، و خودش و خانواده‏اش دچار سرما شده بودند و شب هم شبى بسيار تاريك بوده است در اين هنگام از دور آتشى ديده، خواسته است تا نزديك آن برود تا اگر انسانى در كنار آن آتش يافت، از او راه را بپرسد و يا پاره‏اى آتش بگيرد و نزد اهلش برده در آنجا هيزمى آتش كند تا گرم شوند، لذا به خانواده‏اش گفت: اينجا باشيد كه من احساس آتشى كردم و آن را ديدم، از جاى خود تكان نخوريد كه به زودى از آن آتش، يعنى از كنار آن آتش خبرى مى‏آورم و به راهنمايى او راه را پيدا مى‏كنم و يا شعله‏اى از آن آتش را مى‏آورم تا هيزمى آتش كنيد و گرم شويد.

و نيز، از سياق بر مى‏آيد كه آتش مذكور تنها براى آن جناب هويدا شده، و غير او كسى آن را نديده است، و گر نه بطور نكره نمى‏گفت: من آتشى مى‏بينم، بلكه آن را نشان مى‏داد و به آن اشاره مى‏كرد.

و اگر كلمه آوردن را تكرار كرد، و يك بار در آوردن خبر و بارى ديگر در آوردن آتش آن را به كار برد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: «سآتيكم منها بخبر او شهاب...»، براى اين بود كه نوع اين دو آوردن، مختلف بود.

﴿فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي اَلنَّارِ وَ مَنْ حَوْلَهَا وَ سُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾

يعنى وقتى نزد آتش آمد و آنجا حاضر شد ندايى به گوشش خورد كه‏ ﴿أَنْ بُورِكَ...﴾

(كلمه «بورك» مجهول ماضى از «برك» در باب مفاعله - مباركة - است. مترجم).

و «مباركه» به معناى دادن خير بسيار است، گفته مى‏شود: «باركه»، و نيز «بارك عليه»، و همچنين «بارك فيه»، يعنى خير بسيارى به او پوشانيد و خلعت بسيارى به او آويخت، در سوره «طه» وقتى در داستان موسى (علیه السلام) به اينجا مى‏رسد، بجاى اين جمله در اينكه چه ندايى از آتش برخاست فرموده: ﴿فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ يَا مُوسىَ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ اَلْمُقَدَّسِ طُوىً وَ أَنَا اِخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحىَ﴾از اين بيان چنين به نظر مى‏رسد كه منظور از «من حولها» در آيه مورد بحث، كسى است كه پيرامون آتش بوده، كه يا موسى به تنهايى بوده، يا اگر غير از او نيز بوده موسى هم بوده است و مراد از مباركه او، همان برگزيدن او بعد از تقديس او است.

موسیطورآتشداستانانذارداستان موسی.آغاز رسالت.ندای طور.استشهاد سوره.

وجوه مختلف در باره مراد از «كسى كه در آتش است» كه در تكليم خداوند با موسى (عليه السلام) در طور ﴿فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي اَلنَّارِ...﴾ آمده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما اينكه مراد از « ﴿مَنْ فِي اَلنَّارِ﴾ آنكه در آتش است» كيست؟ بعضى‏ گفته‏اند: خداست و معنايش اين است كه: مبارك است آن كسى كه سلطان و قدرتش در آتش ظهور كرده، چون صداى گفتگو از درخت برمى‏خاست، درختى كه به شهادت آيات سوره قصص، آتش اطرافش را احاطه كرده بود و بنا به گفته اين مفسر معناى آيه اين مى‏شود كه: مبارك است آن كسى كه با كلام خود از آتش براى تو تجلى كرد و خير كثير به تو داد، آن وقت جمله « ﴿وَ سُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ » تنزيه خداست از اينكه جسم يا جسمانى باشد و مكان بدو احاطه يابد و يا در دسترس حوادث قرار گيرد، نه اينكه منظور از آن به شگفت درآوردن موسى باشد، كه بعضى‏ها گفته‏اند.

بعضى‏ ديگر از مفسران گفته‏اند: مراد از ﴿مَنْ فِي اَلنَّارِ﴾ ملائكه‏اى است كه در آتش حاضر بوده‏اند، هم چنان كه مراد از «من حولها» موسى (علیه السلام) است.

بعضى‏ ديگر به عكس گفته‏اند، يعنى گفته‏اند: مراد از جمله اولى موسى (علیه السلام) و مراد از دومى ملائكه است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: در كلام تقديرى هست و اصل آن «بورك من فى المكان الذى

فيه النار» بوده، يعنى مبارك است آن كسى كه در مكانى قرار دارد، كه آتش در آن مكان است و مقصود از آن مكان بقعه مباركه‏اى است كه درخت در آن قرار داشته است و در سوره قصص نام آن بقعه آمده، و مراد از ﴿مَنْ فِيهَا﴾ موسى (علیه السلام) است و مقصود از «من حولها» انبيايى هستند كه از آل ابراهيم و از بنى اسرائيل در پيرامون آن بقعه يعنى سرزمين شام منزل گزيده‏اند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از ﴿مَنْ فِي اَلنَّارِ﴾ نور خداى تعالى، و مراد از «من حولها» موسى (علیه السلام) است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از ﴿مَنْ فِي اَلنَّارِ﴾ درخت است كه در احاطه آتش قرار داشت و مراد از «من حولها» ملائكه‏اى است كه خداى را تسبيح مى‏گفته‏اند. ليكن بيشتر اين وجوه تفسير به رأى است كه از نظر خواننده مخفى نمى‏باشد.

﴿يَا مُوسىَ إِنَّهُ أَنَا اَللَّهُ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

خداى تعالى در اين جمله خود را براى موسى معرفى مى‏كند، تا بداند آن كسى كه دارد با او سخن مى‏گويد پروردگار متعال اوست. پس، اين آيه در اين سوره در برابر آيه‏ ﴿نُودِيَ يَا مُوسىَ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ...﴾ مى‏باشد، كه خواننده بايد به سوره طه مراجعه نموده، و در آن دقت كند.

﴿وَ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ﴾

كلمه «تهتز» از اهتزاز است، كه به معناى تحريك به شدت است و «جان» به معناى مار كوچكى است كه به سرعت مى‏دود، و «مدبرا» از إدبار است كه خلاف اقبال را معنا مى‏دهد و «يعقب» از تعقيب است كه به معناى حمله بعد از فرار است يعنى كسى كه دشمن را تعقيب مى‏كند اگر دشمن فرار كرد و دوباره حمله كرد او هم حمله كند.

و در آيه، حذف و ايجازى به كار رفته، كه «فا» ى فصيحه از آن خبر مى‏دهد، چون بعد از آنكه فرمود: «عصايت را بينداز»، به دنبالش فرمود: «پس همين كه ديد به شدت به حركت در آمد» و از كلمه «پس همين كه» فهميده مى‏شود كه تقدير كلام چنين بوده: عصايت را بينداز، پس همين كه عصايش را افكند و ناگهان به صورت اژدهايى آشكار شده درآمد كه داشت به شدت حركت مى‏كرد و مثل يك مار كوچك جست و خيز مى‏كرد - چون آن را بديد كه به شدت حركت مى‏كند - رو به عقب فرار كرد...

من فى النارتکلیمبرکتتسبیحتکلیم موسی.رب العالمین.انا الله.ندای الهی.

بيان عدم منافات بين تشبيه عصاى موسى (عليه السلام) بعد از القاء، به «ثعبان مبين مار بزرگ» و به «جان مار كوچك»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد و آن اين است كه: چرا در دو سوره اعراف و شعراء در مورد همين داستان عصاى زنده شده را ﴿ثُعْبَانٌ مُبِينٌ﴾ خواند، كه نام مار بسيار بزرگ و عظيم الجثه است ولى در اين سوره آن را به «جان» كه نام مار كوچك است تشبيه كرده است؟ جواب از اين سؤال اين است كه: تشبيه تنها از نظر اهتزاز و سرعت حركت و اضطراب است، نه از نظر كوچكى و بزرگى، چون آنچه مايه شگفتى است اين است كه يك چوب دستى به صورت اژدهايى به صورتهاى عظيم الجثه و هول انگيز در آيد، آن وقت بر خلاف اژدهاهاى ديگر مانند يك مار كوچك جست و خيز كند و به سرعت آن بدود و نخواسته است خود عصا و يا ثعبان را به خود «جان» تشبيه كند.

بعضى‏ ديگر در رفع اين منافات دو جور تشبيه گفته‏اند به اينكه: عصاى موسى به صور مختلفى در مى‏آمده، در اولين بار به صورت مارى كوچك در آمد، كه در سوره طه از آن خبر داده، مى‏فرمايد: ﴿فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعىَ﴾و در موقعى كه پيش روى فرعون آن را به زمين انداخت به صورت اژدهايى آشكار در آمد، هم چنان كه در سوره اعراف و شعراء آمده است.

ليكن اين وجه درست نيست، هر چند از نظر سياق آيات، وجه خوبى است، ولى اين اشكال بر آن وارد است كه يا مى‏گويى عصا مار نشد، كه صحيح است و يا مى‏گويى مار شد كه در اين صورت معنا ندارد بفرمايد مار، مثل مار شد، به خلاف وجهى كه ما گفتيم چون در وجه ما تشبيه به مار تنها از نظر سرعت جست و خيز است گويا فرموده عصا اژدها شد اژدهايى كه از نظر سرعت جست و خيز، گويى مار كوچكى است، پس وجهى كه در دفع اشكال مورد اعتماد است همان وجه گذشته است.

﴿يَا مُوسىَ لاَ تَخَفْ إِنِّي لاَ يَخَافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ﴾

اين جمله حكايت خود آن خطابى است كه در آنجا - يعنى در كنار آتش طور - صدور يافته، پس در معناى اين است كه: «قال اللَّه يا موسى لا تخف... - خداى تعالى فرمود اى موسى نترس كه رسولان نزد من نمى‏ترسند».

و جمله «لا تخف» نهى مطلق است كه او را از تمامى ترسيدنيها كه ممكن است پيش بيايد امنيت مى‏دهد و مى‏رساند مادامى كه در حضور پروردگار و مقام قرب او است هيچ مكروهى به او نمى‏رسد، نه از ناحيه عصا و نه از غير آن. و به همين جهت نهى مزبور را تعليل كرد به اينكه: «چون رسولان در حضور من نمى‏ترسند»، وجه تعليل اين است كه: كلمه

«لدى» در اين جمله مى‏فهماند كه مقام قرب و حضور، ملازم با امن است و ممكن نيست امنيت آن با مكروهى جمع شود، مؤيد اين تعليل اين است كه در سوره قصص به جاى اين عبارت فرموده: « ﴿إِنَّكَ مِنَ اَلْآمِنِينَ﴾ همانا تو از ايمنانى»، پس در نتيجه از آيه مورد بحث اين معنا به دست مى‏آيد كه: از هيچ چيز مترس، چون تو از مرسلين هستى، و مرسلان - كه در مقام قرب مايند - از هر گزندى ايمنند و ايمنى با ترس جمع نمى‏شود.

عصاثعبانجانحیةمعجزهمعجزه عصا.آیت عصا.سیاق خوف بعدی.

بيان اينكه ترس و گريختن موسى (عليه السلام) با ديدن تبديل عصا به مار، مذموم نبوده و توضيحى در باره جمله: ﴿إِنِّي لاَ يَخَافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ و استثناى‏ ﴿إِلاَّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اما اينكه موسى كه از بزرگان و مرسلان بود، چرا از عصا كه به صورتى هائل و هول انگيز، يعنى مارى پر جست و خيز در آمده بود ترسيد؟ جوابش اين است كه: اين اثر طبيعت و جبلت آدمى است كه وقتى به منظره‏اى هول انگيز، آن هم بى سابقه بر مى‏خورد، كه هيچ راهى براى دفع آن به نظرش نمى‏رسد مگر فرار كردن، قهرا پا به فرار مى‏گذارد، مخصوصا كسى كه هيچ سلاحى براى دفاع ندارد، عصايى هم كه تنها سلاح او بوده خود به آن صورت هول انگيز در آمده، قبلا هم از ناحيه خدا دستورى نگرفته بود، كه اگر عصايت اژدها شد فرار مكن و در جاى خود بايست، بلكه تنها اين دستور رسيده بود كه‏ ﴿أَلْقِ عَصَاكَ﴾ و او هم امتثال كرد و معلوم است كه فرار از خطرهاى بزرگ آن هم از كسى كه دافع و چاره‏اى جز فرار ندارد، جزو ترسهاى مذموم نيست، تا كسى موسى را به داشتن آن مذمت كند.

و اما اين كه خداى تعالى به او فرمود: ﴿إِنِّي لاَ يَخَافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ﴾، انبياء و مرسلين مادامى كه در جوار پروردگارشان هستند از چيزى نمى‏ترسند، اين كرامت خود ايشان و از ناحيه خودشان نيست، - تا چون موسى نداشت بگوييم رسولى ناقص بوده - بلكه اين فضيلت را به تعليم و تاديب خدا به دست مى‏آورده‏اند و چون آن شب، يعنى شب طور، اولين موقفى بود كه خدا موسى را به مقام قرب خود برد و افتخار هم سخنى و رسالت و كرامت خود را به وى اختصاص داد، لذا اين دستورش كه فرمود: ﴿لاَ تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ اَلْآمِنِينَ﴾ و آيه ديگر كه فرمود: ﴿لاَ تَخَفْ إِنِّي لاَ يَخَافُ لَدَيَّ اَلْمُرْسَلُونَ﴾، همه همان تعليم و تاديب الهى است نه مذمت و سرزنش.

﴿إِلاَّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾

آنچه درباره اين استثناء مى‏توان گفت - و خدا داناتر است - اين است كه بعد از آنكه در آيه قبلى خبر داد كه مرسلين ايمنند و ترسى ندارند، از اين خبر فهميده شد كه غير مرسلين همه اهل ظلمند و ايمن از عذاب نيستند و بايد بترسند و چون اين مفهوم به كليتش درست نبود، لذا در اين آيه اهل توبه را از بين غير مرسلين، يعنى از اهل ظلم استثناء كرده، فهماند كه اهل توبه به خاطر اينكه توبه كردند و ظلم خود را - كه همان سوء بوده باشد - به حسن مبدل كردند،

مغفور و مرحومند و آنها هم مانند مرسلين خوفى ندارند.

بنا بر اين، استثناء اهل توبه از بين مرسلين، با اينكه داخل آنان نبودند، استثناء منقطع است و مراد از «ظلم» هم مطلق نافرمانى خدا، و مراد از «حسن بعد از سوء» هم توبه بعد از معصيت و يا عمل صالح بعد از عمل سوء است و معناى آيه مورد بحث اين است كه: هر چند گفتيم غير انبياء همه ظالمند، و ليكن كسى كه با ارتكاب گناه ظلم مى‏كند و سپس آن گناه و سوء را مبدل به حسن مى‏سازد، يعنى توبه مى‏كند يا عمل صالحى انجام مى‏دهد، من كه غفور و رحيمم ظلم او را مى‏آمرزم و به او ترحم مى‏كنم، پس او نيز نبايد بعد از اين از چيزى بترسد.

﴿وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ...﴾

در اين آيه كلمه «سوء» به برص كه يك نوع بيمارى خطرناك پوستى است تفسير شده، كه قبلا هم ذكرش گذشت و ممكن است از سياق استظهار شود كه:

اولا: جمله‏ ﴿فِي تِسْعِ آيَاتٍ إِلىَ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ﴾، حال از دو معجزه عصا و يد بيضا باشد و معنا چنين باشد كه: اى موسى! تو عصايت را بينداز و دستت را به گريبان كن، در حالى كه اين دو معجزه دو تا از نه معجزه‏اى باشد كه براى دعوت فرعون و قومش به تو داديم.

و ثانيا: اينكه دو معجزه مذكور دو تا از آن نه معجزه باشد كه ما در تفسير آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسىَ تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ﴾درباره اينكه اين نه معجزه كدام است بحث مفصلى كرديم، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آيَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِينٌ﴾

كلمه «مبصرة» به معناى واضح و روشن است و اينكه در مقابل گفتند: ﴿هَذَا سِحْرٌ مُبِينٌ﴾، در حقيقت اهانتى بوده كه به آيات خدا كردند و دلالت واضح آنها را بر حقانيت دعوت موسى، به هيچ گرفتند و حتى نسبت به عدد آنها هم توجهى نكردند و جز به اين مقدار كه اين كارها هم كارى است، عنايتى بدان نورزيدند.

﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اِسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا...﴾

راغب گفته است: كلمه «جحد» به معناى انكار چيزى است كه در دل ثبوتش مسلم شده و يا اثبات چيزيست كه در قلب نفى آن به ثبوت رسيده است‏، و كلمه استيقان و يقين هر دو به يك معناست.

خوفمرسلونید بیضاءنه آیتجحدخوف جبلی موسی.ترس مذموم نیست.المرسلون لا یخافون لدی.نه آیت.جحد با یقین.الا من ظلم.

داوود و سلیمان: علم، منطق طیر، مورچه، هدهد و ملکه سبا آیات ۱۵–۴۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آیات ۱۵–۴۴ داستان نبوت و ملک سلیمان تا ایمان ملکه سبا را یکجا می‌آورد.

وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُۥدَ وَسُلَيْمَٰنَ عِلْمًۭا ۖ وَقَالَا ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى فَضَّلَنَا عَلَىٰ كَثِيرٍۢ مِّنْ عِبَادِهِ ٱلْمُؤْمِنِينَ
و به راستى به داوود و سليمان دانشى عطا كرديم، و آن دو گفتند: «ستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان باايمانش برترى داده است.»
وَوَرِثَ سُلَيْمَٰنُ دَاوُۥدَ ۖ وَقَالَ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ ٱلطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِن كُلِّ شَىْءٍ ۖ إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلْفَضْلُ ٱلْمُبِينُ
و سليمان از داوود ميراث يافت و گفت: «اى مردم، ما زبان پرندگان را تعليم يافته‌ايم و از هر چيزى به ما داده شده است. راستى كه اين همان امتياز آشكار است.»
وَحُشِرَ لِسُلَيْمَٰنَ جُنُودُهُۥ مِنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ وَٱلطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ
و براى سليمان سپاهيانش از جن و انس و پرندگان جمع‌آورى شدند و [براى رژه‌] دسته دسته گرديدند.
حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَوْا۟ عَلَىٰ وَادِ ٱلنَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌۭ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّمْلُ ٱدْخُلُوا۟ مَسَٰكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَٰنُ وَجُنُودُهُۥ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ
تا آنگاه كه به وادى مورچگان رسيدند. مورچه‌اى [به زبان خويش‌] گفت: «اى مورچگان، به خانه‌هايتان داخل شويد، مبادا سليمان و سپاهيانش -نديده و ندانسته- شما را پايمال كنند.»
فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًۭا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِىٓ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ ٱلَّتِىٓ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلَىٰ وَٰلِدَىَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَٰلِحًۭا تَرْضَىٰهُ وَأَدْخِلْنِى بِرَحْمَتِكَ فِى عِبَادِكَ ٱلصَّٰلِحِينَ
[سليمان‌] از گفتار او دهان به خنده گشود و گفت: «پروردگارا، در دلم افكن تا نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشته‌اى سپاس بگزارم، و به كار شايسته‌اى كه آن را مى‌پسندى بپردازم، و مرا به رحمت خويش در ميان بندگان شايسته‌ات داخل كن.»
وَتَفَقَّدَ ٱلطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِىَ لَآ أَرَى ٱلْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ ٱلْغَآئِبِينَ
و جوياى [حال‌] پرندگان شد و گفت: «مرا چه شده است كه هدهد را نمى‌بينم؟ يا شايد از غايبان است؟
لَأُعَذِّبَنَّهُۥ عَذَابًۭا شَدِيدًا أَوْ لَأَا۟ذْبَحَنَّهُۥٓ أَوْ لَيَأْتِيَنِّى بِسُلْطَٰنٍۢ مُّبِينٍۢ
قطعاً او را به عذابى سخت عذاب مى‌كنم يا سرش را مى‌برم مگر آنكه دليلى روشن براى من بياورد.
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍۢ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِۦ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍۭ بِنَبَإٍۢ يَقِينٍ
پس ديرى نپاييد كه [هدهد آمد و] گفت: «از چيزى آگاهى يافتم كه از آن آگاهى نيافته‌اى، و براى تو از «سبا» گزارشى درست آورده‌ام.
إِنِّى وَجَدتُّ ٱمْرَأَةًۭ تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَىْءٍۢ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌۭ
من [آنجا] زنى را يافتم كه بر آنها سلطنت مى‌كرد و از هر چيزى به او داده شده بود و تختى بزرگ داشت.
وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ
او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خدا به خورشيد سجده مى‌كنند، و شيطان اعمالشان را برايشان آراسته و آنان را از راه [راست‌] باز داشته بود، در نتيجه [به حق‌] راه نيافته بودند.
أَلَّا يَسْجُدُوا۟ لِلَّهِ ٱلَّذِى يُخْرِجُ ٱلْخَبْءَ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَيَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ
[آرى، شيطان چنين كرده بود] تا براى خدايى كه نهان را در آسمانها و زمين بيرون مى‌آورد و آنچه را پنهان مى‌داريد و آنچه را آشكار مى‌نماييد مى‌داند، سجده نكنند؛
ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ ٱلْعَرْشِ ٱلْعَظِيمِ ۩
خداى يكتا كه هيچ خدايى جز او نيست، پروردگار عرش بزرگ است.»
۞ قَالَ سَنَنظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ
گفت: «خواهيم ديد آيا راست گفته‌اى يا از دروغگويان بوده‌اى.»
ٱذْهَب بِّكِتَٰبِى هَٰذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَٱنظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ
«اين نامه مرا ببر و به سوى آنها بيفكن، آنگاه از ايشان روى برتاب، پس ببين چه پاسخ مى‌دهند.»
قَالَتْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ إِنِّىٓ أُلْقِىَ إِلَىَّ كِتَٰبٌۭ كَرِيمٌ
[ملكه سبا] گفت: «اى سران [كشور] نامه‌اى ارجمند براى من آمده است،
إِنَّهُۥ مِن سُلَيْمَٰنَ وَإِنَّهُۥ بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
كه از طرف سليمان است و [مضمون آن‌] اين است: به نام خداوند رحمتگر مهربان.
أَلَّا تَعْلُوا۟ عَلَىَّ وَأْتُونِى مُسْلِمِينَ
بر من بزرگى مكنيد و مرا از در اطاعت درآييد.»
قَالَتْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ أَفْتُونِى فِىٓ أَمْرِى مَا كُنتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّىٰ تَشْهَدُونِ
گفت: «اى سران [كشور] در كارم به من نظر دهيد كه بى‌حضور شما [تا به حال‌] كارى را فيصله نداده‌ام.»
قَالُوا۟ نَحْنُ أُو۟لُوا۟ قُوَّةٍۢ وَأُو۟لُوا۟ بَأْسٍۢ شَدِيدٍۢ وَٱلْأَمْرُ إِلَيْكِ فَٱنظُرِى مَاذَا تَأْمُرِينَ
گفتند: «ما سخت نيرومند و دلاوريم، و[لى‌] اختيار كار با توست، بنگر چه دستور مى‌دهى؟»
قَالَتْ إِنَّ ٱلْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا۟ قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوٓا۟ أَعِزَّةَ أَهْلِهَآ أَذِلَّةًۭ ۖ وَكَذَٰلِكَ يَفْعَلُونَ
[ملكه‌] گفت: «پادشاهان چون به شهرى درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار مى‌گردانند، و اين گونه مى‌كنند.»
وَإِنِّى مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍۢ فَنَاظِرَةٌۢ بِمَ يَرْجِعُ ٱلْمُرْسَلُونَ
«و [اينك‌] من ارمغانى به سويشان مى‌فرستم و مى‌نگرم كه فرستادگان [من‌] با چه چيز بازمى‌گردند.»
فَلَمَّا جَآءَ سُلَيْمَٰنَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍۢ فَمَآ ءَاتَىٰنِۦَ ٱللَّهُ خَيْرٌۭ مِّمَّآ ءَاتَىٰكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ
و چون [فرستاده‌] نزد سليمان آمد، [سليمان‌] گفت: «آيا مرا به مالى كمك مى‌دهيد؟ آنچه خدا به من عطا كرده، بهتر است از آنچه به شما داده‌است. [نه،] بلكه شما به ارمغان خود شادمانى مى‌نماييد.
ٱرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بِجُنُودٍۢ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَآ أَذِلَّةًۭ وَهُمْ صَٰغِرُونَ
به سوى آنان بازگرد كه قطعاً سپاهيانى بر [سر] ايشان مى‌آوريم كه در برابر آنها تاب ايستادگى نداشته باشند و از آن [ديار] به خوارى و زبونى بيرونشان مى‌كنيم.»
قَالَ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ أَيُّكُمْ يَأْتِينِى بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِى مُسْلِمِينَ
[سپس‌] گفت: «اى سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را -پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند- براى من مى‌آورد؟»
قَالَ عِفْرِيتٌۭ مِّنَ ٱلْجِنِّ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ ۖ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌۭ
عفريتى از جن گفت: «من آن را پيش از آنكه از مجلس خود برخيزى براى تو مى‌آورم و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم.»
قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّۭ كَرِيمٌۭ
كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى‌] بود، گفت: «من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى‌آورم.» پس چون [سليمان‌] آن [تخت‌] را نزد خود مستقر ديد، گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى‌كنم. و هر كس سپاس گزارد، تنها به سود خويش سپاس مى‌گزارد، و هر كس ناسپاسى كند، بى‌گمان پروردگارم بى‌نياز و كريم است.»
قَالَ نَكِّرُوا۟ لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِىٓ أَمْ تَكُونُ مِنَ ٱلَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ
گفت: «تخت [ملكه‌] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پى مى‌برد يا از كسانى است كه پى نمى‌برند.»
فَلَمَّا جَآءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُۥ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ
پس وقتى [ملكه‌] آمد، [بدو] گفته شد: «آيا تخت تو همين گونه است؟» گفت: «گويا اين همان است و پيش از اين، ما آگاه شده و از در اطاعت درآمده بوديم.»
وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍۢ كَٰفِرِينَ
و [در حقيقت قبلاً] آنچه غير از خدا مى‌پرستيد مانع [ايمان‌] او شده بود و او از جمله گروه كافران بود.
قِيلَ لَهَا ٱدْخُلِى ٱلصَّرْحَ ۖ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةًۭ وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا ۚ قَالَ إِنَّهُۥ صَرْحٌۭ مُّمَرَّدٌۭ مِّن قَوَارِيرَ ۗ قَالَتْ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَٰنَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
به او گفته شد: «وارد ساحت كاخ [پادشاهى‌] شو.» و چون آن را ديد، بركه‌اى پنداشت و ساقهايش را نمايان كرد. [سليمان‌] گفت: «اين كاخى مفروش از آبگينه است.» [ملكه‌] گفت: «پروردگارا، من به خود ستم كردم و [اينك‌] با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم.»

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات پاره‏اى از داستانهاى داوود و سليمان (علیه السلام) را بيان مى‏نمايد و عجايبى از اخبار سليمان و سلطنتى كه خدا به وى داده بود نيز ذكر مى‏كند.

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْماً...﴾

اينكه علم را نكره آورد، و فرمود: «به داوود و سليمان علمى داديم» اشاره است به عظمت و اهميت امر آن، و در جاء ديگر قرآن علم داوود را از علم سليمان جدا ذكر كرده، در

باره علم داوود فرموده: ﴿وَ آتَيْنَاهُ اَلْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ اَلْخِطَابِ﴾ و از آياتى كه به علم سليمان اشاره كرده آيه‏ ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ وَ كُلاًّ آتَيْنَا حُكْماً وَ عِلْماً﴾ كه ذيل آيه، شامل علم و حكمت هر دو مى‏شود.

﴿وَ قَالاَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي فَضَّلَنَا عَلىَ كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ - مراد از اين «برترى دادن»، يا برترى به علم است، كه چه بسا سياق آيه نيز آن را تاييد مى‏كند و يا برترى به همه مواهبى است كه خداى تعالى به آن جناب اختصاص داده، مانند: تسخير كوه‏ها و مرغان و نرم شدن آهن براى داوود و ملكى كه خدا به او ارزانى داشت و تسخير جن و حيوانات وحشى و مرغان و همچنين تسخير باد براى سليمان و دانستن زبان حيوانات و سلطنت كذايى سليمان و اين احتمال دوم، يعنى، برترى آن دو بزرگوار بر ساير مردم از جهت همه مواهبى كه خدا به آن دو ارزانى داشته از اطلاق كلمه «فضلنا» استفاده مى‏شود.

و اين آيه شريفه يعنى آيه‏ ﴿وَ قَالاَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ...﴾ به هر تقدير، - چه به احتمال اول و چه به احتمال دوم - به منزله نقل اعتراف آن دو بزرگوار بر تفضيل الهى است. پس در نتيجه، اين اعتراف و اعترافهايى كه بعدا از سليمان نقل مى‏شود مثل شاهدى است كه مدعاى صدر سوره را كه به مؤمنين بشارت مى‏داد به زودى پاداشى به آنان مى‏دهد كه مايه روشنى دل و ديده‏شان باشد اثبات مى‏كند.

داوودسلیمانعلمحکمتعلم داده شده به داوود و سلیمان.حکمت داوود.حمد بر نعمت علم.

نبوت و علم انبيا (علیه السلام) اكتسابى نيست و از ديگران به ارث هم نمي‌برند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ...﴾

يعنى سليمان مال و ملك را از داوود ارث برد. و اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از اين ارث، ارث بردن نبوت و علم است، صحيح نيست، براى اينكه نبوت ارثى نيست، چون قابل انتقال نيست، و اما علم، هر چند با نوعى عنايت و مجاز مى‏توان گفت كه قابل انتقال است - نه حقيقتا - براى اينكه استاد، علم را از خود به شاگرد انتقال نمى‏دهد، و گرنه بايد ديگر خودش علم نداشته باشد ليكن اين انتقال مجازى هم، در علم فكرى است، كه با درس خواندن به دست مى‏آيد و علمى كه انبياء اختصاص به آن داده شده‏اند، از مقوله درس خواندن نيست، بلكه كرامتى است از خدا به ايشان، كه دست فكر و ممارست بدان نمى‏رسد، ممكن است با همان عنايت و مجازگويى بگوييم فلان مرد عادى علم را از پيغمبرى ارث

برده، يعنى آن پيغمبر وى را تعليم داده، ولى نمى‏شود گفت: فلان پيغمبر علم خود را از پيغمبر ديگر يا از غير پيغمبر ارث برده است.

﴿وَ قَالَ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ﴾ - از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه سليمان (علیه السلام) مى‏خواهد در اين جمله از خودش و پدرش، كه خود او نيز از آن جناب است به داشتن برتريهايى كه گذشت مباهات كند و اين در حقيقت از باب تحديث به نعمت است، كه خداى تعالى در سوره ضحى رسول گرامى اسلام را بدان مامور مى‏فرمايد: ﴿وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ﴾.

و اما اينكه بعضى‏ از مفسرين اصرار كرده‏اند بر اينكه ضمير در كلمه «علمنا» و «اوتينا» تنها به سليمان بر مى‏گردد، نه به او و پدرش و اينكه اگر گفته: ما را چنين و چنان كرده‏اند و نگفته مرا، از اين باب است كه عادت پادشاهان و بزرگان بر اين بوده كه در گفتگوها از خود به «ما» يعنى من و لشكر و خدمتكاران و وزرايم تعبير مى‏كنند، تا سياست ملكدارى رعايت شده باشد، سخنى است كه آن طور كه شايد و بايد سياق با آن نمى‏سازد.

و مراد از كلمه «ناس» همان معناى ظاهرى آن، يعنى عموم افراد جامعه است، بدون تميز يكى از ديگرى و اينكه بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن عظماى اهل مملكت، يا علماى ايشان است، صحيح نيست.

ارثنبوتعلم موهبتیمنطق الطیرنبوت غیرارثی.علم انبیا غیر اکتسابی.ارث ملک نه نبوت.

مقصود از ﴿مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ﴾ در سخن سليمان (عليه السلام) در مقام تحديث به نعمت: ﴿قَالَ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كلمه «منطق» و نيز كلمه «نطق» هر دو به معناى صوت يا صوت‏هاى متعارفى است كه از حروفى تشكيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معنى‏هايى كه منظور نظر ناطق است دلالت مى‏كند و در اصطلاح، اين صوتها را كلام مى‏گويند و بنا بر آنچه راغب گفته: اين دو كلمه جز بر سخنان انسان اطلاق نمى‏شود، - مثلا به صداى گوسفند و يا گنجشك نطق يا منطق گفته نمى‏شود - ولى در قرآن كريم در معنايى وسيعتر استعمال شده و آن عبارت است از دلالت هر چيزى بر مقصودش، مثلا در قرآن كريم دلالت پوست بدن را نطق خوانده فرموده است: ﴿وَ قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اَللَّهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾.

و اين استعمال قرآن يا از باب تحليل معناست، كه قرآن كريم در بيشتر معانى و مفاهيمى كه تنها در جسمانيات استعمال مى‏شود بكار برده و آن را در غير جسمانيات نيز به كار مى‏برد، مثل ديدن و نظر كردن و شنيدن و لوح و قلم و عرش و كرسى و غير آن كه از نظر لغت موارد استعمالشان تنها جسمانيات است، ولى قرآن با تحليل معانى آنها، در غير جسمانيات هم به كار مى‏برد و يا اين است كه اصولا اينگونه واژه‏ها براى معنايى اعم از جسمانيات درست و وضع شده، و اختصاص آن (منطق) به انسان از باب انصراف و كثرت استعمال است (مثلا كرسى را بيشتر در يك تخت داراى پايه بكار برده‏ايم، خيال مى‏كنيم كه معناى آن تنها تخت اين چنينى است). به هر حال - چه آن باشد و چه اين - منطق طير عبارت است از هر طريقى كه مرغها به آن طريق مقاصد خود را با هم مبادله مى‏كنند و تا آنجا كه از تدبر در احوال حيوانات به دست آمده، معلوم شده است كه هر صنفى از اصناف حيوانات و يا لا اقل هر نوعى، صوت‏هايى ساده، - و بدون تركيب - دارند، كه در موارد خاصى كه به هم بر مى‏خورند و يا با هم هستند به كار مى‏برند. مثلا هنگامى كه غريزه جنسيشان به هيجان آمده يك جور، و هنگامى كه مى‏خواهند بر يكديگر غلبه كنند جورى ديگر، و هنگام ترس طورى، و هنگام التماس و استغاثه به ديگران طورى ديگر، البته اين صداهاى مختلف در مواقع مختلف مختص به مرغان نيست، بلكه ساير حيوانات نيز دارند.

ولى آنچه مسلم است، مقصود از منطق طير در آيه شريفه اين معناى ظاهرى نيست، بلكه معنايى است دقيقتر و وسيعتر از آن، به چند دليل:

اول اينكه: سياق آيه گواهى مى‏دهد بر اينكه سليمان (علیه السلام) از نعمتى حديث مى‏كند كه اختصاصى خودش بوده و در وسع عامه مردم نبوده، كه به آن دست يابند و او كه بدان دست يافته به عنايت خاص الهى بوده است. و اين معناى ظاهرى كه براى منطق طير كرديم چيزى نيست كه غير از سليمان كسى بدان دست نيابد، بلكه هر كسى مى‏تواند در زندگى حيوانات دقت نموده زبان آنها را بفهمد، (كه مثلا چه صدايى علامت خشم، و چه صدايى علامت رضا است، چه صدايى علامت گرسنگى و چه صدايى علامت تشنگى و امثال آن است.

دليل دوم اينكه: محاوره‏اى كه خداى تعالى در آيات بعدى از سليمان و هدهد حكايت فرموده، متضمن معارف عاليه‏اى است كه در وسع صداهاى هدهد نيست، چون صداهايى كه اين حيوان در احوال مختلف از خود سر مى‏دهد انگشت شمار است و اين چند

صدا كجا مى‏تواند كسى را از راه تركيب آنها با هم به اين معارف دلالت كند؟ آرى در كلام اين حيوان ذكر خداى سبحان و وحدانيت او و قدرت و علم و ربوبيتش و عرش عظيم او و نيز ذكر شيطان و جلوه‏گرى‏هايش در اعمال زشت و همچنين ذكرى از هدايت و ضلالت و مطالبى ديگر آمده و از معارف بشرى نيز مطالب بسيارى چون پادشاه سبا و تخت او و اينكه آن پادشاه زن بود و قوم او كه براى آفتاب سجده مى‏كردند، آمده و سليمان (علیه السلام) مطالبى به هدهد فرموده، از جمله اينكه به او دستور داده به سبا برود و نامه او را ببرد و در آنجا نزد ايشان بيندازد و بعد بنشيند و ببيند چه مى‏گويند و چه مى‏كنند و بر هيچ دانشمندى كه در معانى تعمق دارد پوشيده نيست كه آگاهى به اين همه مطالب عميق و معارف بسيارى كه هر يك داراى اصول ريشه‏دار علمى است، منوط به داشتن هزاران هزار معلومات ديگر است، كه چند صداى ساده هدهد نمى‏تواند آن معانى را برساند.

علاوه بر اين، هيچ دليلى نداريم بر اينكه هر صدايى كه حيوان در نطق مخصوص به خودش يا در صداهاى مخصوصش، از خود سر مى‏دهد حس ما مى‏تواند آن را درك كرده و تميزش دهد، به شهادت اينكه يكى از نطق‏ها كه سليمان (علیه السلام) آن را مى‏شناخت سخنانى است كه قرآن در آيات بعد، از مورچه بزرگ حكايت كرده و حال آنكه اين حيوان صدايى كه به گوش ما برسد ندارد، و نيز سخن ما را تاييد مى‏كند كشفى كه اخيرا علماى طبيعى امروز كرده‏اند كه اصولا ساختمان گوش انسان طورى است كه تنها صداهايى مخصوص و ناشى از ارتعاشات مادى مخصوص را مى‏شنود و آن ارتعاشى است كه در ثانيه كمتر از شانزده هزار و بيشتر از سى و دو هزار نباشد كه اگر ارتعاش جسمى كمتر از آن و يا بيشتر از آن باشد، حس سامعه و دستگاه شنوايى انسان از شنيدن آن عاجز است، ولى معلوم نيست كه حس شنوايى ساير حيوانات نيز عاجز از شنيدن آن باشد، ممكن است آنچه را كه ما نمى‏شنويم و يا بعضى از آنها را ساير حيوانات بشنوند.

دانشمندان حيوان‏شناس هم به عجايبى از فهم دقيق و درك لطيف بعضى حيوانات مانند اسب و سگ و ميمون و خرس و زنبور و مورچه و غير آن برخورده‏اند، كه به نظير آنها در اكثر افراد آدميان بر نخورده‏اند.

پس، از آنچه گذشت، روشن شد كه از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه براى مرغان منطقى است كه خداى سبحان علم آن را تنها به سليمان (علیه السلام) داده بود. و اينكه بعضى‏ از

مفسرين گفته‏اند كه: نطق مرغان معجزه‏اى براى آن جناب بوده و گر نه خود مرغان هيچ يك زبان و نطق ندارند، حرف صحيحى نيست.

﴿وَ أُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ - يعنى خداى تعالى از هر چيزى به ما عطايى داده، و جمله «از هر چيزى» هر چند شامل تمامى موجوداتى مى‏شود كه ممكن است وجودش فرض شود، چون مفهوم «شى‏ء - چيز» از عمومى‏ترين مفاهيم است، مخصوصا وقتى كلمه «كل: هر» نيز بر سرش در آيد - و ليكن از آنجايى كه مقام آن جناب، مقام حديث به نعمت بوده، ناچار مقصود از كلمه «هر چيز» تنها هر چيزى است كه اگر به آدمى داده شود مى‏تواند از آن متنعم شود، نه هر چيز، پس قهرا كلمه‏ ﴿كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ در آيه شريفه مقيد مى‏شود به نعمت‏هايى مانند: علم و نبوت و ملك و حكم، - قدرت بر داورى صحيح - و ساير نعمت‏هاى مادى و معنوى.

﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْفَضْلُ اَلْمُبِينُ﴾ - اين شكرى است از سليمان (علیه السلام) كه بدون عجب و كبر و غرور، همان حديث به نعمت قبل را تاكيد مى‏كند، زيرا همه نعمتها را به خدا نسبت داد، در يك جا گفت: «علمنا» (علم منطق طير را به ما داده‏اند) يك جا گفت «اوتينا» (و از هر چيز به ما داده‏اند)، اينجا هم آن دو جمله را تاكيد نموده مى‏گويد: «همه اينها فضلى است آشكارا از خدا»، هر چند كه بعضى‏ از مفسرين احتمال داده‏اند كه: جمله اخير كلام خدا باشد، نه سخن سليمان، ولى سياق اين احتمال را نمى‏پذيرد.

منطق الطیرنطقفضل مبینمنطق الطیر.دلالت و نطق موجودات.

طوايف مخصوص از جن و انس و طير لشكريان سليمان (عليه السلام) بوده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ حُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ وَ اَلطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ﴾

كلمه «حشر» به معناى جمع كردن مردم و فرستادنشان به دنبال كار است، اما فرستادن به زور و جبر، و كلمه «يوزعون» از ماده وزع به معناى منع است و يا به قول بعضى‏

ديگر، به معناى «حبس» مى‏باشد و معناى آيه به طورى كه گفته‏اند: اين است كه براى سليمان لشكرش جمع شد، لشكرها كه از جن و انس و طير بودند و از اينكه متفرق شوند يا در هم مخلوط گردند جلوگيرى مى‏شدند، بلكه هر يك در جاى خود نگهدارى مى‏شدند.

از آيه شريفه بر مى‏آيد كه گويا سليمان (علیه السلام) لشكرهايى از جن و طير داشته، كه مانند لشكريان انسى او با او حركت مى‏كردند.

و كلمه «حشر» و همچنين وصف محشورين به اينكه لشكريان او بودند و همچنين سياق آيات بعدى، همه دليلند بر اين كه لشكريان آن حضرت طوايف خاصى از انسان‌ها و از جن و طير، بوده‏اند، براى اينكه در آيه شريفه فرموده: «براى سليمان جمع آورى شد لشكريانى

كه از جن و انس و طير داشت» و كلمه «من» تبعيض و يا بيان را مى‏رساند.

بنا بر اين سخن فخر رازى در تفسير كبير كه گفته: آيه دلالت دارد بر اينكه همه جن و انس و طير لشكر او بودند و همه روى زمين را مالك بوده و جن و طير زمان او مانند انسان‌ها عاقل و مكلف بوده‏اند و بعد از زمان او دوباره به حالت توحش قبلى برگشته‏اند حرف عجيب و غريبى است.

و عين اين سخن را درباره مورچگان و آن مورچه بزرگ كه با سليمان سخن گفته زده است و در تفسير آيه مورد بحث گفته است: معنايش اين است كه: خداى تعالى همه اين اصناف را لشكريان او قرار داد و اين وقتى ممكن است كه آن جناب بتواند در همه اين اصناف بر طبق دلخواه خود فرمان دهد و تصرف كند و اين نيز وقتى ممكن است كه همه آن اصناف عقل داشته باشند، چون تا عقل نباشد تكليف صحيح نيست، و يا اگر هم عقل درست و حسابى نداشته‏اند حد اقل بايد به قدر يك كودك كه نزديك به حد تكليف رسيده عقل داشته باشند و از همين جهت است كه ما گفتيم: خداى تعالى در روزگار سليمان مرغان را عاقل كرد، و بعد از دوره او دوباره بصورت اولشان يعنى همان حالى كه الآن در زمان ما دارند برگردانيد، چون اصناف حيوانات در دوره ما عقل ندارند، هر چند كه هر يك در پيش برد هدفهاى زندگى خود و به دست آوردن حوايج خود و يا حوايج مردم ملهم به دقايقى حيرت انگيز هستند، مانند زنبور عسل و غير آن‏ و وجوه ضعف و اشكالاتى كه بر گفته وى وارد است احتياجى به بيان ندارد.

و اگر در آيه مورد بحث جن را جلوتر از انس و طير ذكر كرد از اين جهت است كه مسخر شدن جن و به فرمان در آمدن او براى يك انسان، عجيب‏تر از آن دو تاى ديگر است. و اگر بعد از جن، انس را آورد، نه طير را، باز براى همين است كه مسخر شدن انسان‌ها براى يك انسان عجيب‏تر از مسخر شدن طير است و علاوه بر اين، رعايت مقابله بين جن و انس هم شده.

﴿حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلىَ وَادِ اَلنَّمْلِ...﴾

كلمه «حتى» براى غايتى است كه از آيه سابق فهميده مى‏شد و ضمير جمع در «اتوا» به سليمان و لشكريانش بر مى‏گردد، و اگر كلمه اتوا را با حرف «على» متعدى كرد با اينكه مى‏بايست مى‏فرمود: «اتوا الى... - آمدند تا وادى مورچگان»، براى اين بود كه بنا به

گفته بعضى‏ وادى نمل در نقطه بلندى بوده، و بطورى كه گفته‏اند: در يك وادى در شام قرار داشته است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: در طائف بوده. و بعضى‏ محل آن را بالاى يمن دانسته‏اند، كه همه اين نقاط، كوهستانى و بلند است و كلمه «حطم» به معناى شكستن است.

و معناى آيه اين است كه: وقتى سليمان و لشكريانش به راه افتاده، بر فراز وادى نمل شدند مورچه‏اى به ساير مورچگان خطاب كرد و گفت: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّمْلُ﴾، هان، اى مورچگان! به درون لانه‏هاى خود شويد تا سليمان و لشكريانش شما را حطم نكنند، يعنى نشكنند، و به عبارت ديگر، لگد نكنند، ﴿وَ هُمْ لاَ يَشْعُرُونَ﴾ در حالى كه توجه نداشته باشند، از همين جا معلوم مى‏شود كه راه پيمايى سليمان و لشكريانش روى زمين بوده.

﴿فَتَبَسَّمَ ضَاحِكاً مِنْ قَوْلِهَا...﴾

از گفتار او لب‏هاى سليمان به خنده باز شد. بعضى‏ گفته‏اند: تبسم، كمترين حد خنده و ضحك خنده معمولى است و اگر در جمله مورد بحث هر دو كلمه را به كار برده، استعمالى است مجازى، كه مى‏فهماند تبسم آن جناب نزديك به خنده بوده است.

جنودجنطیرمورچهحشرلشکر جن و انس و طیر.سلطنت سلیمان.

عدم منافات علم سليمان (عليه السلام) به منطق الطير با فهميدن كلام مورچه

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جمله ﴿عُلِّمْنَا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ﴾ منافاتى با فهميدن كلام مورچه ندارد، براى اينكه جمله مزبور نفى غير طير را نكرده است، بلكه تنها اثبات مى‏كند كه آن جناب زبان مرغان را مى‏دانسته، ممكن است زبان ساير حيوانات يا بعضى ديگر مانند مورچه را هم بداند.

ولى جمعى از مفسرين نفى غير طير را مسلم گرفته‏اند، آن گاه براى رفع منافات ميان آن و فهميدن زبان مورچه به دست و پا افتاده‏اند، يك بار گفته‏اند: فهم زبان مورچه تنها قضيه‏اى بوده كه در يك واقعه رخ داده، نه اينكه آن جناب هميشه زبان اين حيوان را مى‏فهميده، بارى ديگر گفته‏اند: آن مورچه مورچه بالدار بود، كه خود نيز نوعى پرنده است، بار ديگر گفته‏اند: كلام مورچه يكى از معجزات سليمان (علیه السلام) بوده، (هم چنان كه سنگريزه به معجزه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به زبان در آمد)، و بار ديگر گفته‏اند: صدايى از مورچه برنخاست تا سليمان (علیه السلام) سخن او را بفهمد، بلكه خداوند آنچه را كه در دل آن حيوان بوده به سليمان الهام نمود.

ولى از آنچه كه ما درباره منطق طير گفتيم تمامى اين موهومات را از بين مى‏برد، علاوه بر اين سياق آيات به تنهايى در دفع آنها كافى است.

منطق الطیرمورچهنفی انحصارعدم انحصار فهم به طیر.

سليمان (عليه السلام) در دعاى خود، الهام شكر نعمت، انجام عمل صالح و نيز صلاح ذاتى و نفسانى را مى‏طلبد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلىَ وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ﴾

كلمه «اوزعنى» از باب افعال ماده «وزع» است كه مصدرش «ايزاع» مى‏شود، به معناى الهام.

حضرت سليمان (علیه السلام) وقتى سخن مورچه را شنيد، از شدت سرور و ابتهاج تبسمى كرد، كه خدا تا چه حد به او إنعام فرموده، و كارش را به كجا كشانيده؟ نبوت و علم منطق طير، و ساير حيوانات، و ملك و سلطنت، و لشكريانى از جن و انس و طير، به او ارزانى داشته، لذا از خدا در خواست مى‏كند كه شكر نعمتهايش را به وى الهام فرمايد، و موفقش كند به كارهايى كه مايه رضاى او باشد.

و به اين حد اكتفاء نكرد، بلكه در درخواست خود، شكر نعمت‏هايى را هم كه به پدر و مادرش ارزانى داشته اضافه كرد، چون إنعام به پدر و مادر او به يك معنا إنعام به او نيز هست، زيرا وجود فرزند از آن پدر و مادر است، و خداى تعالى به پدر او داوود، نبوت و ملك و حكمت و فصل الخطاب، و نعمت‏هايى ديگر انعام كرده بود و به مادر او نيز همسرى چون داود و فرزندى چون خود او ارزانى داشته بود، و او را نيز از اهل بيت نبوت قرار داده بود.

و از همين كلام آن جناب معلوم مى‏شود كه مادرش نيز از اهل صراط مستقيم بوده است، آن اهلى كه خدا به ايشان انعام كرده، پس ساحت او مقدس و مبرا است از آنچه تورات به وى نسبت داده، - البته نه تورات نازل بر موسى بلكه توراتى كه فعلا موجود است - و مى‏گويد: مادر سليمان زن اورياء بوده، كه داوود با او زنا كرد و آن گاه نقشه كشتن اوريا را كشيد و او را به بعضى جنگها فرستاد تا كشته شد و همسر او را جزو زنان خود در آورد و سليمان از او پديد آمد.

و اهل صراط مستقيم يكى از چهار طايفه‏اى هستند كه نامشان در آيه‏ ﴿اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدَاءِ وَ اَلصَّالِحِينَ﴾آمده است.

و جمله‏ ﴿وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ﴾ و جمله مذكور درخواستى است كه از درخواست توفيق بر عمل صالح مهمتر و داراى مقامى بلندتر است، براى اين كه توفيق، اثرش در اسباب و وسائل خارجى و رديف شدن آن بر طبق سعادت

انسانى است، ولى إيزاع كه مورد درخواست آن جناب است عبارت است از دعوت باطنى، و اينكه باطن آدمى، او را به سوى سعادت بخواند.

بنا بر اين، هيچ بعيد نيست كه مراد از ايزاع، همان وحى خيراتى باشد كه خداى تعالى ابراهيم (علیه السلام) را بدان گرامى داشت، و در آيه‏ ﴿وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرَاتِ﴾

از آن خبر داده كه در تفسير آن گفتيم فعل خيرات عبارت است از همان تاييد به روح القدس.

﴿وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ اَلصَّالِحِينَ﴾

يعنى خدايا مرا از بندگان صالح خود قرار ده و اين صلاح از آنجا كه در كلام آن جناب مقيد به عمل نشده تا مراد، تنها عمل صالح باشد، لذا اطلاقش حمل مى‏شود بر صلاح نفس در جوهره ذاتش، تا در نتيجه نفس مستعد شود براى قبول هر نوع كرامت الهى.

و معلوم است كه صلاح ذات، قدر و منزلتش بالاتر از صلاح عمل است و چون چنين است پس اينكه اول درخواست كرد كه موفق به عمل صالح شود و سپس درخواست كرد كه صلاح ذاتيش دهد، در حقيقت درخواستهاى خود را درجه‏بندى كرد و از پايين گرفته به سوى بالاترين درخواستها رفت.

نكته ديگرى كه در كلام آن جناب هست اين است كه در درخواست عمل صالح گفت: «اينكه من عمل صالح كنم» و خود را در آن مداخله داد، ولى در صلاح ذات، نامى از خود نبرد و اين بدان جهت است كه هر كسى در عمل خود دخالت دارد، گو اينكه اعمال ما هم مخلوق خدايند، اما هر چه باشد نسبتى با خود ما دارند، به خلاف صلاح ذات، كه هيچ چيز آن به دست خود ما نيست و لذا صلاح ذات را از پروردگار خود خواست، ولى صلاح عمل را از او نخواست، و نگفت: «و اوزعنى العمل الصالح» بلكه گفت: ﴿أَوْزِعْنِي... أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً﴾ اينكه عمل صالح كنم

نكته ديگرى كه در كلام آن جناب هست اين است كه: صلاح ذات را ممكن بود به طور صريح سؤال كند، و بگويد: «و مرا صالح گردان»، ولى چنين نكرد بلكه درخواست كرد كه «از زمره عباد صالح قرارش دهد»، تا اشاره كرده باشد به اينكه من هر چند همه مواهبى كه به عباد صالحين دادى مى‏خواهم، اما از همه آن مواهب بيشتر اين موهبت را در نظر دارم كه: آنان را عباد خود قرار دادى، و مقام عبوديتشان، ارزانى داشتى، و به همين جهت است كه خداى تعالى همين سليمان (علیه السلام) را به وصف

عبوديت ستوده، و فرموده است: ﴿نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾.

اوزعنیشکرعمل صالحعباد صالحینالهام شکر نعمت.عمل صالح مرضی.دعای اوزعنی.ادخال در عباد صالحین.

بيان آيات مربوط به داستان سليمان (عليه السلام) و هدهد و ملكه سبا و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ تَفَقَّدَ اَلطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لاَ أَرَى اَلْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ اَلْغَائِبِينَ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «تفقد» به معناى تعهد است، ليكن حقيقت تفقد اين است كه آدمى متوجه فقدان چيزى شود، به خلاف تعهد كه به معناى توجه به عهد گذشته است و اين تفقد در قرآن كريم آمده، كه‏ ﴿وَ تَفَقَّدَ اَلطَّيْرَ﴾.

در اين جمله، نخست بطور تعجب از حال خود كه چرا هدهد را در بين مرغان نمى‏بيند استفهام مى‏كند، كه من چرا هدهد را نمى‏بينم و مى‏فهماند كه گويا از او انتظار نمى‏رفت غيبت كند، و از امتثال فرمان او سر برتابد، آن گاه از اين معنا صرف نظر كرده، تنها از غيبت او سؤال مى‏كند و مى‏پرسد چرا غيبت كرده است و معناى آيه اين است كه: مرا چه مى‏شود كه هدهد را ميان مرغان كه ملازم موكب منند نمى‏بينم؟ مگر او از غايبان است؟ ﴿لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ اين سه «لامى» كه بر سر سه كلمه در آيه آمده لام قسم است و ﴿بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ﴾ به معناى دليل قانع كننده و روشن است، سليمان (علیه السلام) در اين گفتار خود، هدهد را محكوم مى‏كند به يكى از سه كار، يا عذاب شديد و يا ذبح شدن، - كه در هر يك از آن دو بدبخت و بيچاره مى‏شود - و يا آوردن دليلى قانع كننده تا خلاصى يابد.

﴿فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ﴾

ضمير در «مكث» به سليمان برمى‏گردد، كه در اين صورت معنا اين مى‏شود كه: سليمان بعد از تهديد هدهد، مختصرى مكث كرد، احتمال هم دارد كه ضمير مذكور به خود هدهد برگردد و معنا اين باشد كه: هدهد مختصرى مكث كرد. مؤيد احتمال اول، سياق سابق و مؤيد احتمال دوم، سياق لاحق است.

و مراد از «احاطه» علم كامل است، يعنى من به چيزى احاطه يافتم كه تو بدان اطلاع كافى و كامل ندارى و چون هنوز معلوم نشده كه آن چه چيز است جمله «و جئتك» كه عطف تفسيرى است آن را تفسير مى‏كند. و اما شهر «سبا» يكى از شهرهاى يمن است، كه آن روز پايتخت يمن بوده و كلمه «نبأ» به معناى خبر مهم است و «يقين» به معناى چيزى است كه شكى در آن نباشد.

و معناى آيه اين است كه: سليمان و يا هدهد زمانى كه خيلى هم طولانى نبود مكث

كرد، سپس حاضر درگاه شد، سليمان سبب غيبتش را پرسيد و عتابش كرد، هدهد در پاسخ گفت: من از علم به چيزى احاطه يافته‏ام كه تو بدان احاطه ندارى و از سبأ خبر مهمى آورده‏ام كه هيچ شكى در آن نيست.

از اين مضمون برمى‏آيد كه در آيه به منظور اختصار، چيزى حذف شده.

نكته‏اى كه در اين گفتگو هست اين است كه هدهد از ترس تهديدى كه سليمان كرد و براى اينكه او را آرام كند قبل از هر سخن ديگر، اولين حرفى كه زد اين بود كه: ﴿أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ﴾ (و گرنه جا داشت او هم اول بگويد من به شهر سبأ رفتم و چنين و چنان شد).

﴿إِنِّي وَجَدْتُ اِمْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ﴾

ضمير در «تملكهم» به اهل سبا و توابع آن بر مى‏گردد و جمله‏ ﴿وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾ وصف وسعت مملكت و عظمت سلطنت آن زن است، و همين خود قرينه است بر اينكه منظور از «كل شى‏ء» در آيه هر چيزى است كه سلطنت عظيم محتاج به داشتن آنها است، مانند حزم و احتياط و عزم و تصميم راسخ و سطوت و شوكت و آب و خاك بسيار و خزينه سرشار و لشكر و ارتشى نيرومند و رعيتى فرمان بردار، ليكن از بين همه اينها، تنها نام عرش عظيم را برد.

﴿وَجَدْتُهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اَللَّهِ...﴾

اين آيه دليل بر اين است كه مردم آن شهر وثنى مذهب بوده‏اند و آفتاب را به عنوان رب النوع مى‏پرستيده‏اند.

﴿وَ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ﴾ - اين جمله به منزله عطف تفسير است، براى جمله قبليش و در عين حال زمينه است براى جمله بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿فَصَدَّهُمْ عَنِ اَلسَّبِيلِ﴾ يعنى شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و در نتيجه از راه بازشان داشته. آرى، زينت دادن شيطان سجده آنها را بر آفتاب و ساير تقرب‏جويى‏هايشان را زمينه بود براى جلوگيرى ايشان از راه خدا، كه همانا، پرستش او به تنهايى است.

و اگر سبيل را مطلق آورد و نگفت: سبيل اللَّه، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه براى انسان بر حسب فطرتش و بلكه براى هر چيزى بر حسب خلقت عمومى، راه، تنها و تنها يكى است و آن راه خدا است، راه ديگرى نيست، تا براى تعيين راه خدا محتاج باشد به اينكه كلمه خدا را نيز بياورد.

﴿فَهُمْ لاَ يَهْتَدُونَ﴾ - اين جمله، تفريع و نتيجه گيرى از محروميتشان از راه خدا است،

چون وقتى بنا شد غير از راه خدا راهى نباشد و آن يك راه هم از دستشان برود، ديگر راهى ندارند، در نتيجه اهتداء نخواهند داشت، (دقت فرماييد).

﴿أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ اَلَّذِي يُخْرِجُ اَلْخَبْ‏ءَ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ﴾

قرائتى كه فعلا داير و معمول است همين است كه آورديم كه كلمه «الا» با تشديد لام خوانده مى‏شود و مركب است از دو كلمه «ان» و «لا» و اين آيه عطف بيان است براى كلمه «اعمالهم» و مى‏فهماند آن اعمالى كه شيطان از ايشان زينت داد، اين بود كه براى خدا سجده نكنند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: لامى بر سر «الا» بوده و حذف شده است و اصل آن «لئلا» بوده و معناى آيه اين است كه: شيطان ضلالت ايشان را زينت داد تا براى خدا سجده نكنند.

هدهدتفقدسبأسلیماناحاطه هدهد به غیب نسبی.ملکه سبا و سلطنت.سجده قوم سبا برای شمس.

معناى «خب‏ء» و مفاد آيه: ﴿أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ اَلَّذِي يُخْرِجُ اَلْخَبْ‏ءَ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾ و حجتى كه عليه پرستش آفتاب متضمن است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه «خب‏ء» به طورى كه در مجمع البيان گفته: به معناى اسم مفعول يعنى «مخبوء» است، و مخبوء به معناى هر چيزى است كه در احاطه غير خود، قرار گيرد، بطورى كه ديگر نشود ادراكش كرد و اين كلمه مصدر است كه كار صفت را انجام داده، در ماضى ثلاثى آن مى‏گويى «خباته» و در متكلم وحده مضارع مى‏گويى «اخبئه» و آنچه خداى تعالى از عالم عدم به عالم وجود مى‏آورد همين وضع را دارد.

پس، عبارت‏ ﴿يُخْرِجُ اَلْخَبْ‏ءَ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾، استعاره است، گويا موجودات در پس پرده عدم و زير طبقات نيستى قرار داشتند و خدا آنها را يكى پس از ديگرى از آنجا به عالم وجود درآورد.

بنا بر اين، اين نامگذارى - كه ايجاد و بيرون كردن از عدم را خب‏ء ناميد - قريب به نامگذارى ديگرى است و آن كلمه «فطر» است، كه در بسيارى از آيات، خلقت را فطر، و خالق را فاطر ناميده است، و «فطر» به معناى پاره كردن است، گويا خداى تعالى عدم را پاره مى‏كند و موجودات را از شكم آن بيرون مى‏آورد.

گفتيم كه استعمال كلمه «خب‏ء» استعاره است، ليكن ممكن است بگوييم: اين استعمال حقيقى و بدون استعاره است، چيزى كه هست احتياج به بيانى دارد كه اينجا محل آن بيان نيست. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از «خب‏ء» غيب است و مراد از اخراج خب‏ء، علم

به غيب است، كه خواننده خود به ضعف اين قول آگاه است.

و معناى اينكه فرمود: «و مى‏داند آنچه را شما پنهان مى‏داريد و آنچه را كه ظاهر مى‏كنيد» اين نيست كه او به آنچه در خلوت انجام مى‏دهيد و آنچه در بين مردم مى‏كنيد عالم است، بلكه مراد اين است كه: به آنچه در ظاهر شما و آنچه در باطن شماست آگاه است، البته، بيشتر قراء قرآن اين جمله را به صيغه غيبت خوانده‏اند، يعنى به جاى تاى نقطه‏دار كه در ابتداى كلمه «تخفون» و كلمه «تعلنون» بود، ياء آورده و خوانده‏اند: «ما يخفون و ما يعلنون» و اين قرائت بهتر است.

خلاصه: حجتى كه در اين آيه بر ضرر وثنى‏ها اقامه شده اين است كه: ايشان به جاى خدا براى آفتاب سجده مى‏كنند و آن را به خاطر آثار خوبى كه خداى سبحان در طبع آن براى زمين و غير آن قرار داده است تعظيم مى‏كنند، در حالى كه خدا اولاى به تعظيم است، براى اينكه آن كسى كه تمامى اشياى عالم، كه يكى از آنها آفتاب است از عالم عدم به وجود آورده و از غيب به شهود بيرون كرده و نظام حيرت انگيزى در همه آنها به كار برده و آن آثار كه گفته شد در آفتاب قرار داده است خداى سبحان است و او سزاوارتر است به سجده شدن تا مخلوق او، علاوه بر اين اصلا پرستش و سجده به چيزى كه شعور ندارد معنا ندارد، با اينكه خداى سبحان نه تنها (العياذ باللَّه) فاقد شعور نيست، بلكه به آنچه خودتان در خود سراغ داريد و براى شما ظاهر و آشكارست و نيز به باطن شما كه خود از آن بى خبريد آگاه است، پس تنها او را بايد سجده كنيد و تعظيم نماييد، نه غير او را. و با اين بيان روشن مى‏شود كه چگونه آيه مورد بحث با آيه بعد كه مى‏فرمايد: ﴿اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ متصل است.

﴿اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِيمِ﴾

اين جمله تتمه كلام هدهد و به منزله تصريح به نتيجه‏اى است كه از بيان ضمنى سابق گرفته مى‏شود و بى پرده اظهار كردن حق است، در مقابل باطل وثنى‏ها و به همين جهت نخست كلمه‏ ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ را كه كلمه توحيد است و توحيد در عبادت خدا را مى‏رساند آورده، آن گاه جمله‏ ﴿رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِيمِ﴾ را ضميمه كرده تا دلالت كند بر اينكه همه تدبيرهاى عالم، منتهى به خداى سبحان مى‏شود، چون عرش سلطنتى عبارت است از مقامى كه همه زمامدارهاى امور آنجا جمع مى‏شوند و از آنجا احكام جاريه در ملك صادر مى‏شود.

البته، در جمله‏ ﴿رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِيمِ﴾ محاذات ديگرى نيز به كار رفته و آن محاذات با كلام هدهد در توصيف ملكه سبأ است، كه گفت: ﴿وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ﴾ و چه بسا همين گفتار هدهد، باعث شد كه سليمان به افراد خود دستور داد تا عرش او را نزدش حاضر كنند،

اين دستور را داد تا ملكه سبا در برابر عظمت پروردگارش به تمام معناى كلمه خاضع گردد.

﴿قَالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْكَاذِبِينَ﴾

ضمير در «قال - گفت» به سليمان (علیه السلام) بر مى‏گردد، كه داورى درباره هدهد را محول به آينده كرده و او را بدون تحقيق تصديق نفرمود، چون هدهد بر گفته‏هاى خود شاهدى نياورد، البته تكذيبش هم نكرد، چون آن جناب دليلى بر كذب او نداشت، لذا وعده داد كه به زودى درباره سخنانش تحقيق مى‏كنيم، تا معلوم شود راست گفته‏اى يا دروغ.

﴿اِذْهَبْ بِكِتَابِي هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مَا ذَا يَرْجِعُونَ﴾

اين آيه حكايت كلام سليمان و خطابش به هدهد است، گويا فرموده: پس سليمان نامه‏اى نوشت و به هدهد داده به او گفت : اين نامه مرا به سوى ايشان، يعنى ملكه سبأ و مردمش ببر و نزد ايشان بينداز و خودت را كنار بكش و در محلى قرار گير كه تو آنان را ببينى، آن گاه ببين چه عكس العملى از خود نشان مى‏دهند، يعنى وقتى بحث در ميان آنان درگير مى‏شود با هم چه مى‏گويند؟ در تمامى قرائت‏ها كلمه «فالقه» هم در وصل و هم در وقف با سكون هاء قرائت شده و هاء در آن هاء سكت است.

از جمله سخنانى كه بعضى‏ از مفسرين درباره اين آيه گفته‏اند اين است كه: جمله « ﴿ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ﴾ » از قبيل تقديم و تاخير است و اصل آن چنين است: فانظر ما ذا يرجعون ثم تول عنهم ولى ضعف اين سخن از نظر خواننده پوشيده نيست.

خبءتوحیدعرشسجدهشمسلا اله الا هو رب العرش.اخراج خبء از عدم.رب العرش العظیم.حجت بر ضد پرستش آفتاب.

توضيح سخن ملكه بعد از ديدن نامه سليمان (عليه السلام): ﴿قَالَتْ يَا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَتْ يَا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ﴾

در اين كلام حذف و ايجاز، يعنى اختصار بكار رفته و تقدير كلام اين است كه: هدهد نامه را از سليمان گرفته به سر زمين سبأ برد تا به ملكه آنجا برساند و چون بدانجا رسيد نامه را نزد وى بينداخت، ملكه نامه را گرفت همين كه آن را خواند به اشراف قوم خود گفت: ﴿يَا أَيُّهَا اَلْمَلَؤُا...﴾.

اين دو آيه حكايت گفتار ملكه سبأ است، كه به مردمش از رسيدن چنين نامه‏اى و كيفيت رسيدن آن و نيز مضمون آن خبر مى‏دهد و نامه را توصيف مى‏كند به اينكه نامه‏اى است كريم و ظاهر آيه دوم اين است كه مى‏خواهد علت كريم بودن آن را بيان كند،

مى‏گويد: علت كرامتش اين است كه اين نامه از ناحيه سليمان است، چون ملكه سبأ از جبروت سليمان خبر داشت و مى‏دانست كه چه سلطنتى عظيم و شوكتى عجيب دارد، به شهادت اينكه در چند آيه بعد از ملكه سبأ حكايت مى‏كند كه وقتى عرش خود را در كاخ سليمان ديد گفت: ﴿وَ أُوتِينَا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ﴾ ما قبلا از شوكت سليمان خبر داشتيم و تسليم او بوديم

﴿وَ إِنَّهُ بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ﴾

يعنى اين نامه به نام خدا آغاز شده و به اين جهت نيز كريم است. آرى بت‏پرستان وثنى، همگى قائلند به اينكه خداى سبحان هست منتهى او را رب الارباب دانسته نمى‏پرستيدند، چون خود را كوچك‏تر از آن مى‏دانستند. آفتاب پرستان نيز، وثنى مسلك، و يكى از تيره‏هاى صابئين بودند، كه خدا و صفاتش را تعظيم مى‏كردند، چيزى كه هست صفات او را به نفى نواقص و اعدام برمى‏گردانيدند مثلا، علم و قدرت و حيات و رحمت را به نبود جهل و عجز و مرگ و قساوت تفسير كرده‏اند. پس قهرا وقتى نامه، ﴿بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ﴾ باشد نامه‏اى كريم مى‏شود، چنان كه بودن آن از ناحيه سليمان عظيم نيز، اقتضاء مى‏كند كه نامه‏اى كريم بوده باشد. بنا بر اين، مضمون نامه تنها جمله‏ ﴿أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾ خواهد بود، و حرف «ان» در ابتداى آن تفسيرى است.

و عجب از جمعى‏ از مفسرين است كه جمله‏ ﴿إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ﴾ را استينافى و غير مربوط به ما قبل گرفته و گفته‏اند: پاسخى است از سؤال مقدر، گويا كسى پرسيده، اين كتاب از طرف چه كسى رسيده و در آن چه نوشته؟ و ملكه سبأ در پاسخ گفته است: «اين از ناحيه سليمان است...» و بنا به گفته اين مفسرين جمله‏ ﴿إِنَّهُ بِسْمِ اَللَّهِ...﴾ بيان مضمون نامه، يعنى متن نامه مى‏شود و خلاصه: همه جملات‏ ﴿بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾ مضمون نامه مى‏شود. و اين چند اشكال دارد:

اول اينكه: در اين صورت كلمه «ان» زيادى مى‏شود و هيچ فايده‏اى در آن نمى‏ماند، هم چنان كه بعضى‏ به همين جهت گفته‏اند: اين كلمه مصدرى و كلمه «لا» نافيه است، نه ناهيه. (نمى‏خواهد بگويد بر من برترى‏جويى مكن، بلكه با حرف ان مصدرى، فعل «لا تعلوا» مصدر مى‏شود و چون گفتيم «لا» نافيه است معنا اين مى‏شود كه تو بر من برترى ندارى) ولى اين وجه بسيار بى پايه و - به بيانى كه خواهد آمد - بسيار سخيف و ضعيف است.

اشكال دوم اينكه: اين مفسرين نامبرده در توجيه اينكه چرا ملكه سبأ نامه را كتابى

كريم خواند، وجوهى ذكر كرده‏اند، يكى اينكه: چون آن نامه نامه مهر شده بود و در حديث هم آمده كه اكرام كتاب به مهر كردن آن است حتى بعضى‏ از اين مفسرين ادعا كرده‏اند كه معناى كرامت نامه، مهر آن است، وقتى گفته مى‏شود: من كتاب را اكرام كردم و نامه من كريم شد، معنايش اين است كه آن را مهر نهادم.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: وجهش اين است كه خط آن فوق العاده زيبا بوده و بيانى شيوا داشته.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند كه: از اين جهت كريمش خواند كه از راه غير طبيعى يعنى به توسط مرغ هوا به او رسيده است، كه چه بسا خيال كرده است كتابى است آسمانى، و از اين قبيل وجوه بى پايه و بى اساس ديگر.

و حال آنكه خواننده خوب مى‏داند كه اين وجوه همه از قبيل تفسير به راى است، كه كسى را قانع نمى‏كند و ظاهرا آن علتى كه اينان را به اين حرفها كشانيده اين است كه:

خيال كرده‏اند جمله‏ ﴿إِنَّهُ بِسْمِ اَللَّهِ... مُسْلِمِينَ﴾ حكايت متن كتاب است و آن گاه ديده‏اند كه اين حرف با حمل جمله «كه اين از سليمان است و اينكه بسم اللَّه...» بر تعليل و بيان علت كرامت كتاب نمى‏سازد، لذا براى رفع اين ناسازگارى آن طور كه ديديد به دست و پا افتاده‏اند.

و ما در جواب از اين پندار، مى‏گوييم: ظاهر «ان» مفسره در جمله ﴿أَنْ لاَ تَعْلُوا عَلَى﴾ اين است كه عبارت اصلى كتاب را نقل به معنا كند، نه اينكه بخواهد متن آن را حكايت كند و مضمونش نهى از علو بر صاحب نامه و امر به آمدن ملكه و تسليم او شدن است، پس اصلا هيچ محذورى در بين نيست.

﴿أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾

كلمه «ان» تفسيرى است كه در اينجا مضمون نامه سليمان را تفسير مى‏كند. كه بيانش گذشت.

و اينكه گفتيم بعضى‏ گفته‏اند: كلمه «ان» مصدريه و كلمه لا نافيه است صحيح نيست، براى اينكه اگر چنين باشد اولا مستلزم تقدير گرفتن مبتداء و يا خبرى بدون جهت است، (كه هيچ اجبارى به اينكار نيست). و ثانيا اينكه مى‏بينيم جمله «و اتونى» را بر آن

عطف كرده و اگر گفتار اين مفسر صحيح باشد مستلزم آن است كه انشاء را بر اخبار عطف كرده باشد، (و اين از فصاحت قرآن بعيد است).

و اما منظور از برترى نجستن، اين است كه بر من استكبار نكنيد، ﴿وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾، مطيع و منقاد به سويم حركت كنيد، چون مسلم بودن آنان در اين موقعيت همين است كه مطيع وى شوند، نه اسلام به معناى ايمان به خداى سبحان و جمله قبلى يعنى « ﴿أَنْ لاَ تَعْلُوا عَلَى﴾ » خود مؤيد اين معناست، هر چند كه آمدن ملكه سبأ و مردمش با حالت انقياد، خود مستلزم ايمان آوردن به خدا نيز هست، هم چنان كه از سياق كلام هدهد و سياق آيات بعدى نيز استفاده مى‏شود، و ليكن مستلزم بودن، غير اين است كه مقصود از كلمه، همان معنا باشد، زيرا اگر منظور آن معناى مصطلح مى‏بود جا داشت بفرمايد: ﴿أَنْ لاَ تَعْلُوا عَلَى اَللَّهِ﴾.

و اينكه سليمان (علیه السلام) پيغمبرى بوده كه كارش دعوت به سوى اسلام است، منافات با اين معنا كه ما براى كلمه مسلمين كرديم ندارد، براى اينكه او علاوه بر مقام رسالت، پادشاه نيز بود، و وقتى مردم را بطور مطلق دعوت به انقياد و فرمانبردارى كند، قهرا دعوت به پذيرفتن دين توحيد نيز كرده است هم چنان كه سر انجام ملكه سبأ به اسلام كشيده شد و قرآن كريم كلام او را در هنگام اسلام آوردنش حكايت كرده كه گفت: ﴿وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾.

نامه سلیمانکتاب کریمملکه سبابسم اللهکتاب کریم سلیمان.اسلام پیشین سلیمان.

مشاوره ملكه با قوم خود در باره جنگ يا تسليم

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَتْ يَا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي مَا كُنْتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ﴾

كلمه «افتاء» به معناى اظهار نظريه و فتوا است و فتوا همان رأى و نظريه است و قطع امر به معناى عملى كردن تصميم و عزم بر آن است و كلمه «شهادت» به معناى حضور است، و اين جمله حكايت مشورتى است كه ملكه سبأ با قوم خود كرد، مى‏گويد: در اين امر كه پيش آمده - يعنى همان فرمانى كه سليمان در نامه خود داده - كمك فكرى دهيد و اگر من در اين پيشامد با شما مشورت مى‏كنم بدان جهت است كه من تا كنون در هيچ امرى استبداد به خرج نداده‏ام، بلكه هر كارى كرده‏ام با مشورت و در حضور شما كرده‏ام.

بنا بر اين، آيه شريفه به فصل دومى از گفتار ملكه سبا اشاره مى‏كند، فصل اول آن بود كه نامه سليمان را براى بزرگان مملكت خود خواند و فصل دومش اين است كه از آنان نظريه مى‏خواهد.

﴿قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ اَلْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي مَا ذَا تَأْمُرِينَ﴾

كلمه «قوة» به معناى هر چيزى است كه به انسان در رسيدن به مطلوبش نيرو دهد، و در اين آيه منظور از آن ارتشى است كه بتواند با آن دشمن را دفع كند و با آن كارزار نمايد، و

كلمه «باس» به معناى شدت در عمل است و مراد از آن در اينجا شهامت و شجاعت است.

اين آيه، حكايت پاسخى است كه درباريان به ملكه دادند و در سخن خود نخست چيزى گفتند كه مايه دلخوشى او باشد و بى‏تابى و اضطرابش را تسكين دهد و سپس اختيار را به خود او داده و گفتند: ناراحت مباش و هيچ غم مخور كه ما مردانى نيرومند هستيم و ارتشى قوى داريم، كه از هيچ دشمنى نمى‏ترسيم، هر چند كه آن دشمن سليمان باشد، در آخر هم باز اختيار با خود تو است هر چه مى‏خواهى فرمان بده كه ما مطيع تو هستيم.

﴿قَالَتْ إِنَّ اَلْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَ كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ﴾

«إفساد قريه‏ها» به معناى تخريب و آتش زدن و ويران كردن بناهاى آن است و «إذلال عزيزان اهل قريه»، اين است كه آنان را بكشند و اسير كنند و تبعيد نمايند، يا به ايشان زور بگويند.

و خلاصه: بعد از مشورتش با درباريان خود به طورى كه از اين دو آيه استفاده مى‏شود نظرش اين شد كه در باره سليمان تحقيق بيشترى كند و كسى را نزد او بفرستد كه از حال او و مظاهر نبوت و سلطنتش اطلاعاتى به دست آورده، برايش بياورد، تا او به يكى از دو طرف جنگ يا تسليم رأى دهد.

و از ظاهر كلام درباريان، كه كلام خود را با جمله‏ ﴿نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ﴾ آغاز كردند، برمى‏آيد كه آنان ميل داشتند جنگ كنند و چون ملكه هم همين را فهميده بود لذا نخست شروع كرد از جنگ مذمت كردن، در آخر رأى خود را ارائه داد، اول گفت: ﴿إِنَّ اَلْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا...﴾ يعنى، جنگ عاقبتى ندارد، مگر غلبه يكى از دو طرف و شكست طرف ديگر، يعنى فساد قريه‏ها و شهرها و ذلت عزيزان آن و چون چنين است، نبايد بدون تحقيق اقدام به جنگ كرد، بايد نيروى خود را با نيروى دشمن بسنجيم، اگر تاب نيروى او را نداشتيم، تا آنجا كه راهى به صلح و سلم داريم اقدام به جنگ نكنيم، مگر اينكه راه، منحصر به جنگ باشد و نظر من اين است كه هديه‏اى براى او بفرستيم، ببينيم فرستادگان ما چه خبرى مى‏آورند، آن وقت تصميم به يكى از دو طرف جنگ يا صلح بگيريم.

بنا بر اين، جمله‏ ﴿إِنَّ اَلْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا...﴾ زمينه است، براى جمله‏ ﴿وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ...﴾.

و جمله‏ ﴿وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً﴾، تعبيرى است كه در افاده معنا، بليغ‏تر از اين است كه مثلا بگوييم: «استذلوا اعزتها»، براى اينكه تعبير قرآن كريم علاوه بر اينكه، بر تحقق ذلت

دلالت مى‏كند، تلبس به صفت ذلت را هم مى‏رساند.

و جمله‏ ﴿كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ﴾، بعد از جملات‏ ﴿أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً﴾ كه اصل وقوع را مى‏رساند، استمرار آن را نيز مى‏رساند و معنايش اين است كه: اين رفتار از پادشاهان هميشگى و مستمر است، (اينطور نيست كه نسبت به كشور ما رفتارشان طورى ديگر شود).

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اين جمله جزء كلام ملكه نيست، بلكه كلام خداى سبحان است، ولى حرف صحيحى نيست، چون مقام، اقتضاى چنين تصديقى را ندارد.

مشورتجنگملوکهدیهمشورت ملکه با ملا.فساد ملوک در قریه.اولوا قوة و باس.

سبائيان براى سليمان هديه مى‏فرستند و او هديه آنان را رد مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ﴾

يعنى من نزد سليمان خواهم فرستاد و اينگونه سخن گفتن لحن سخن گفتن پادشاهان است، كه تجبر و عزت ملوكى را مى‏رساند و گر نه در كلام خود، نام سليمان را مى‏برد، ليكن زبان خود را از بردن نام او نگه داشت و مساله را به او و درباريانش با هم نسبت داد و نيز فهمانيد كه سليمان هم هر چه مى‏كند به دست ياران و ارتشيان و به كمك رعيت خود مى‏كند.

و معناى اينكه گفت: ﴿فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ اين است كه ببينيم چه عكس العملى نشان مى‏دهد، تا ما نيز به مقتضاى وضع او عمل كنيم و اين - همانطور كه گفتيم - اظهار نظر ملكه سبأ بود، و از كلمه «مرسلون» به دست مى‏آيد كه هديه‏اى را كه وى براى آن جناب فرستاد به دست جمعى از درباريانش بود، هم چنان كه از سخن بعدى سليمان (علیه السلام) كه فرمود: ﴿اِرْجِعْ إِلَيْهِمْ﴾ برگرد نزد ايشان، برمى‏آيد كه آن جمع، رئيسى داشته‏اند و رئيس به تنهايى نزد سليمان راه يافته و هديه را به او داده است.

﴿فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اَللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتَاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ﴾

ضمير در «جاء» به مالى برمى‏گردد كه به عنوان هديه نزد سليمان فرستاده شد. احتمال هم دارد كه به حامل هديه يعنى رئيس هيئت اعزامى سبأ برگردد.

استفهام در جمله‏ ﴿أَ تُمِدُّونَنِ بِمَالٍ﴾ توبيخى است، و خطاب در آن به فرستاده و فرستنده هر دو برمى‏گردد و اين را تغليب گويند، كه صاحب سخن رو به حاضران كند، ولى حاضر و غايب را مورد عتاب قرار دهد، سليمان (علیه السلام) هم اينطور كلى سخن گفت و

نامى از خصوص ملكه سبأ نبرد، همانطور كه - در گذشته ديديم - ملكه سبأ هم نامى از او نبرد و گفت: من هديه‏اى نزد ايشان مى‏فرستم.

بعضى‏ احتمال داده‏اند كه خطاب و روى سخن آن جناب تنها به فرستادگان باشد و اين احتمال صحيحى نيست، براى اينكه اعتراض سليمان اين بود كه: «آيا مرا با مال كمك مى‏كنيد» و معلوم است كه اين كمك مالى، كار فرستادگان نبود بلكه كار فرستنده ايشان بود و با اين حال ديگر معنا ندارد كه خصوص فرستادگان را توبيخ كند و اگر نفرمود: «ا تمدونن بالمال» بلكه كلمه مال را نكره آورد و فرمود: ﴿أَ تُمِدُّونَنِ بِمَالٍ﴾ آيا كمكم مى‏كنيد به مالى، براى اين بود كه آن مال را تحقير كند و ناچيزش بشمارد و مرادش از ﴿فَمَا آتَانِيَ اَللَّهُ﴾ همان سلطنت و نبوت بوده است.

و معناى آيه اين است كه: آيا شما مرا با مالى حقير و ناچيز كه كمترين ارزشى نزد من ندارد كمك مى‏كنيد؟ مالى كه در قبال آنچه خدا به من داده ذره‏اى ارزش ندارد؟ آنچه خدا از ملك و نبوت و ثروت به من داده بهتر است از آنچه به شما داده است.

و جمله‏ ﴿بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ﴾ اعراض از توبيخ قبلى به توبيخى ديگر است، اول توبيخشان كرد به اينكه مگر من محتاج مال شما هستم، كه هديه برايم فرستاده‏ايد و اين كار شما كار زشتى است و در اين جمله مى‏فرمايد: از آن زشت‏تر اينكه، شما هديه خود را خيلى بزرگ مى‏شماريد و آن را ارج مى‏نهيد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «بهديتكم» آن هديه‏اى كه فرستاده‏اند نيست، بلكه هديه‏هايى است كه ديگران براى ايشان بفرستند و معناى جمله اين است كه: اين شماييد كه به خاطر علاقه‏اى كه به جمع مال و زياد كردن آن داريد وقتى از جايى برايتان هديه‏اى مى‏آيد خوشحال مى‏شويد، ولى ما اينطور نيستيم، و هيچ اعتنايى به مال دنيا نداريم. ولى خواننده، خود به بعد اين وجه آگاه است.

﴿اِرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاَ قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَ هُمْ صَاغِرُونَ﴾

خطاب در اين آيه به رئيس هيئت اعزامى سبأ است، و ضميرهاى جمع همه به ملكه سبأ و قوم او برمى‏گردند و كلمه «قبل» به معناى طاقت است و ضمير «بها» به كشور سبأ برمى‏گردد و جمله‏ ﴿وَ هُمْ صَاغِرُونَ﴾ تاكيد ما قبل خودش است و لام در جمله‏ ﴿فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ﴾ و

نيز در جمله «لنخرجنهم» لام سوگند است.

بعد از آنكه مردم سبأ فرمان سليمان (علیه السلام) را كه فرموده بود: ﴿وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾ مخالفت نموده و آن را به فرستادن هديه تبديل كردند و از ظاهر اين رفتار برمى‏آيد كه از تسليم شدن سرپيچى دارند، بناچار سليمان كار ايشان را سر برتافتن از فرمان خود فرض كرده، روى اين فرض، ايشان را تهديد كرد به اينكه سپاهى به سويشان گسيل مى‏دارد كه در سبأ طاقت نبرد با آن را نداشته باشند و به همين جهت، ديگر به فرستاده ملكه نفرمود: اين پيام را ببر و بگو اگر تسليم نشوند و نزد من نيايند چنين لشكرى به سويشان مى‏فرستم، بلكه فرمود: تو برگرد كه من هم پشت سر تو اين كار را مى‏كنم، هر چند كه در واقع و به هر حال لشكر فرستادن، مشروط بود به اينكه آنان تسليم نشوند.

و از سياق برمى‏آيد كه آن جناب هديه مذكور را نپذيرفته و آن را برگردانيده است.

﴿قَالَ يَا أَيُّهَا اَلْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾

اين سخنى است كه سليمان (علیه السلام) بعد از برگرداندن هديه سبأ و فرستادگانش گفته و در آن خبر داده كه ايشان به زودى نزدش مى‏آيند، در حالى كه تسليم باشند، سليمان (علیه السلام) در اين آيه به حضار در جلسه مى‏گويد: كداميك از شما تخت ملكه سبا را قبل از اينكه ايشان نزد ما آيند در اينجا حاضر مى‏سازد؟ و منظورش از اين فرمان اين است كه وقتى ملكه سبأ تخت خود را از چندين فرسخ فاصله در حضور سليمان حاضر ديد، به قدرتى كه خدا به وى ارزانى داشته و به معجزه باهره او، بر نبوتش پى ببرد، تا در نتيجه تسليم خدا گردد، هم چنان كه به شهادت آيات بعد، تسليم هم شدند.

هدیهرد مالرسلسلیمانرد هدیه مالی.عزت سلطنت سلیمان.دعوت به اسلام نه مال.

آورده شدن تخت بلقيس به وسيله كسى كه ﴿عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتَابِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ اَلْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ﴾

كلمه «عفريت» - به طورى كه گفته‏اند - به معناى شرير و خبيث است. و كلمه «آتيك» بنا بر آنچه بعضى‏ گفته‏اند اسم فاعل است يعنى من آورنده آنم، ممكن هم هست متكلم وحده از مضارع «اتى ياتى» باشد، يعنى من آن را برايت مى‏آورم، ولى اسم فاعل بودنش با سياق، مناسبت بيشترى دارد، چون بر تلبس يعنى اشتغال به فعل دلالت دارد و نيز با عطف شدن جمله‏ ﴿وَ إِنِّي عَلَيْهِ...﴾ كه جمله‏اى است اسمى مناسب‏تر است.

ضمير «عليه» در جمله‏ ﴿وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ﴾ به «إتيان - آوردن» برمى‏گردد، و

معنايش اين است كه: من به آوردن آن نيرومند و امينم، نيرومند بر آنم و حمل آن خسته‏ام نمى‏كند، امين بر آنم و در آوردنش به تو خيانت نمى‏كنم.

﴿قَالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتَابِ﴾

در اين جمله، مقابله‏اى با جمله قبل به كار رفته و اين مقابله دلالت مى‏كند بر اينكه صاحب علم كتاب، از جن نبوده، بلكه از انس بوده است، رواياتى هم كه از ائمه اهل بيت در اين باره رسيده آن را تاييد مى‏كند و نام او را آصف بن برخيا وزير سليمان و وصى او معرفى كرده است، بعضى‏ هم گفته‏اند: او خضر بوده. و بعضى‏ گفته‏اند: مردى بوده كه اسم اعظم داشته - آن اسمى كه وقتى خدا با آن خوانده شود اجابت مى‏كند - بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جبرئيل بوده. بعضى‏ ديگر او را خود سليمان دانسته‏اند و اين وجوهى است كه بر هيچ يك از آنها دليلى نيست.

هر چه باشد و آن شخص هر كه بوده باشد از اينكه آيه مورد بحث را بدون عطف بر ما قبل آورد و آن را از ما قبل جدا ساخت، براى اين بود كه در باره اين عالم كه تخت ملكه سبأ را حاضر ساخت، آن هم در زمانى كمتر از زمان فاصله ميان نگاه كردن، اعتناى بيشترى اعمال دارد و همچنين به علم او اعتناء ورزيد، زيرا كلمه «علم» را نكره آورده، فرمود: علمى از كتاب، يعنى علمى كه با الفاظ نمى‏توان معرفيش كرد.

و مراد از كتابى كه اين قدرت خارق العاده پاره‏اى از آن بود، يا جنس كتاب‌هاى آسمانى است و يا لوح محفوظ و علمى كه اين عالم از آن كتاب گرفته علمى بوده كه راه رسيدن او را به اين هدف آسان مى‏ساخته است مفسرين در اينكه اين علم چه بوده، اختلاف كرده‏اند، بعضى‏ گفته‏اند: اسم اعظم بوده. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: آن اسم اعظم عبارت است از حى قيوم. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: آن ذو الجلال و الاكرام بوده. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اللَّه الرحمن بوده. بعضى‏ آن را به زبان عبرانى «آهيا شراهيا» دانسته‏اند و بعضى‏

گفته‏اند: آن عالم چنين دعا كرد: «يا الهنا و اله كل شى‏ء الها واحدا لا اله الا انت، ايتنى بعرشها - اى معبود ما و معبود هر چيز كه معبودى واحد هستى و جز تو معبودى نيست، تخت او را برايم بياور» و سخنانى ديگر از اين قبيل. و ما در جلد هشتم اين كتاب - در بحثى كه پيرامون اسماء حسنا داشتيم - گفتيم كه: محال است اسم اعظمى كه در هر چيز تصرف دارد،

از قبيل الفاظ و يا مفاهيمى باشد كه الفاظ بر آنها دلالت مى‏كند، بلكه اگر واقعا چنين اسمى باشد و چنين آثارى در آن باشد لا بد، حقيقت اسم خارجى است، كه مفهوم لفظ به نوعى با آن منطبق مى‏شود، خلاصه: آن اسم حقيقتى است كه اسم لفظى اسم آن اسم است.

و در الفاظ آيه شريفه هيچ خبرى از اين اسمى كه مفسرين گفته‏اند نيامده، تنها و تنها چيزى كه آيه در اين باره فرموده اين است كه شخص نامبرده كه تخت ملكه سبأ را حاضر كرد علمى از كتاب داشته و گفته است: «من آن را برايت مى‏آورم» غير از اين دو كلمه در باره او چيزى نيامده، البته اين در جاى خود معلوم و مسلم است، كه كار در حقيقت كار خدا بوده، پس معلوم مى‏شود كه آن شخص علم و ارتباطى با خدا داشته، كه هر وقت از پروردگارش چيزى مى‏خواسته و حاجتش را به درگاه او مى‏برده خدا از اجابتش تخلف نمى‏كرده. و به عبارت ديگر، هر وقت چيزى را مى‏خواسته خدا هم آن را مى‏خواسته است.

از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه علم مذكور از سنخ علوم فكرى و اكتسابى و تعلم بردار نبوده است.

﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ - كلمه «طرف» به طورى كه گفته‏اند: به معناى نگاه و چشم برگرداندن است و «ارتداد طرف» به معناى اين است كه آن چيزى كه نگاه آدمى به آن مى‏افتد، در نفس نقش بندد و آدمى آن را بفهمد كه چيست، پس مقصود آن شخص اين بوده كه من تخت ملكه سبأ را در مدتى نزدت حاضر مى‏كنم كه كمتر از فاصله نگاه كردن و ديد آن باشد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: طرف به معناى برداشتن پلك چشم و بازكردن آن براى ديدن است و ارتداد طرف به معناى بسته شدن پلكها به طور طبيعى است، نه بستن عمدى و اختيارى، چون اگر آن مراد بود، تعبير مى‏فرمود به رد طرف، و اين خود نكته‏اى است كه نبايد از آن غفلت ورزيد.

ولى اين مفسر اشتباه كرده، چون طرف، يكى از افعال اختيارى آدمى است، ولى آنچه كه باعث بر اين فعل اختيارى مى‏شود طبيعت آدمى است، مانند نفس كشيدن و براى همين است كه احتياجى به فكر و انديشه قبلى ندارد، به خلاف امثال خوردن و نوشيدن.

بنا بر اين، فعل اختيارى، آن فعلى است كه به اراده آدمى مرتبط باشد، حال چه اينكه محتاج به فكر و انديشه سابق باشد و چه نباشد.

و علت اشتباه اين مفسر اين است كه: خيال كرده‏اند فعل اختيارى آن فعلى است كه ناشى از تفكر و انديشه باشد، و غير آن را اختيارى ندانسته است. پس نكته اين كه در آيه مورد بحث، «ارتداد» را آورد نه «رد» را، آن نيست كه وى گفته، بلكه شايد اين باشد كه فعل چشم بر هم زدن، از آنجا كه با فكر و انديشه قبلى انجام نمى‏شود، در انظار چنين به نظر مى‏رسد كه پلكها خودش به هم مى‏خورد، نه اينكه به خواست صاحبش باشد.

خطاب در جمله «من آن را قبل از يك چشم بهم زدن و قبل از اينكه نگاهت برگردد برايت مى‏آورم» خطاب آن عالم به سليمان (علیه السلام) است، چون او بود كه مى‏خواست تخت ملكه سبأ نزدش حاضر شود و نيز او بود كه گوينده سخن مى‏خواست تخت را برايش بياورد.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: خطاب عالم نامبرده متوجه به عفريت است، كه قبلا به سليمان (علیه السلام) گفت: من آن را قبل از آنكه از جايت برخيزى مى‏آورم و اين عالم كه رو به او كرد و گفت: من آن را قبل از برگشتن نگاهت مى‏آورم، خود سليمان بوده كه علمى از كتاب داشته است و اگر اين را گفته، خواسته است فضيلت نبوت را به او بفهماند و برساند آن قدرتى كه خداى تعالى از راه تعليم كتاب به او داده، برتر و عظيم‏تر است از قدرتى كه به عفريت داده و عفريت به آن مى‏بالد. پس، معناى آيه اين است كه: سليمان به عفريت گفت: من عرش او را برايت مى‏آورم قبل از آنكه نگاهت برگردد.

فخر رازى هم در تفسير كبير، بر همين معنا اصرار ورزيده و وجوهى براى تاييد آن ذكر كرده، كه ذره‏اى ارزش علمى ندارد، علاوه بر اينكه، اصل اين تفسير با سياق آيه - همانطور كه گفتيم - نمى‏سازد.

﴿فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي...﴾

يعنى، بعد از آنكه سليمان (علیه السلام) عرش ملكه سبأ را نزد خود حاضر ديد، گفت: اين - يعنى حضور تخت بلقيس در نزد او در كمتر از يك طرفة العين - از فضل پروردگار من است، بدون اينكه در خود من استحقاقى بوده باشد، بلكه خداى تعالى اين فضيلت را به من ارزانى داشت تا مرا بيازمايد، يعنى امتحان كند آيا شكر نعمتش را به جا مى‏آورم، و يا كفران مى‏كنم. آن گاه فرمود: و هر كس شكر بگزارد براى خود گزارده، يعنى نفع آن عايد خودش مى‏شود نه عايد پروردگار من و هر كس كفران نعمت او كند، باز ضررش عايد خودش

مى‏شود، چون پروردگار من بى نياز و كريم است. و بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد ذيل آيه، صدر آن را تاكيد مى‏كند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مشار اليه به اشاره «هذا»، قدرت به آوردن تخت ملكه سبأ است، چه بى واسطه و چه با واسطه.

ليكن اين حرف صحيح نيست، چون ظاهر اينكه فرمود: ﴿فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ...﴾ اين است كه ثنا (اين از فضل پروردگار من است) مربوط باشد به حال رؤيت تخت و آن نعمت و فضلى كه در حال رؤيت به چشم مى‏خورد حضور تخت بوده، نه قدرت بر احضار آن، كه از مدتها پيش داشت.

در آيه مورد بحث، حذف و اختصار به كار رفته و تقدير آن اين است كه فاذن له سليمان فى الإتيان به كذلك فاتى به كما قال فلما راه... - يعنى، سليمان به آن عالم اجازه داد كه تخت را آن طور كه خودش گفت بياورد، پس همين كه آن را پابرجا، نزد خود ديد گفت...

و از اين حذف فهميده مى‏شود كه آن قدر اين آوردن سريع بود كه گويى ميان ادعايش و ديدن سليمان، هيچ فاصله‏اى نشد.

﴿قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ اَلَّذِينَ لاَ يَهْتَدُونَ﴾

در مفردات مى‏گويد: تنكير هر چيز از حيث معنا به اين است كه: آن را طورى كنند كه شناخته نشود، بر خلاف تعريف، كه به معناى آن است كه آن چيز را طورى كنند كه شناخته شود و در آيه‏ ﴿نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا﴾ تنكير استعمال شده‏.

از سياق آيه برمى‏آيد كه سليمان (علیه السلام) اين سخن را هنگامى گفت كه ملكه سبا و درباريانش به دربار سليمان رسيده و مى‏خواستند بر او وارد شوند و منظورش از اين دستور، امتحان و آزمايش عقل آن زن بود، هم چنان كه منظورش از اصل آوردن تخت، اظهار معجزه‏اى باهر از آيات نبوتش بود و به همين جهت دستور داد تخت او را به صورتى ناشناس درآورند، و آن گاه متفرع كرد بر اين دستور، اين را كه: « ﴿نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي﴾ ببينيم مى‏شناسد آن را يا نه» و معناى آيه روشن است.

عفریتعلم من الکتابتخت بلقیسطرفعلم من الکتاب.علم من الکتاب.آوردن تخت قبل ارتداد طرف.

ورود ملكه به دربار سليمان (عليه السلام) و ايمان آوردنش به رب العالمين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَ هَكَذَا عَرْشُكِ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ﴾

يعنى بعد از آنكه ملكه سبأ نزد سليمان آمد از طرف سليمان به او گفتند: «آيا تخت

تو اينطور بود» و اين جمله، يعنى جمله‏ ﴿أَ هَكَذَا عَرْشُكِ﴾ كلمه امتحان است. و اگر فرمود: ﴿أَ هَكَذَا عَرْشُكِ﴾ آيا اين چنين بود تخت تو، و نفرمود: «ا هذا عرشك - آيا اين است عرش تو» براى اين بود كه تخت را بيشتر مجهول و ناشناخته كند، لذا از مشابهت اين تخت با تخت خود او در شكل و صفات پرسش نمود، كه معلوم است اين گونه سؤال در ناشناخته كردن تخت، مؤثرتر است.

﴿قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ﴾ - مراد از اينكه گفت «گويا اين همان است» اين است كه: اين «همان است» و اگر اينطور تعبير كرد، خواست تا از سبك مغزى و تصديق بدون تحقيق اجتناب كند، چون غالبا از اعتقادات ابتدايى كه هنوز وارسى نشده و در قلب جاى نگرفته است با تشبيه، تعبير مى‏آورند، (مى‏گويند مثل اينكه فلانى آمده، يا گويا فلانى رفته و مثل اينكه اين كتاب مال فلانى است و همچنين).

﴿وَ أُوتِينَا اَلْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ﴾ - ضمير «ها» در كلمه «قبلها» به همين معجزه و آيت، يا حالت رؤيت آن برمى‏گردد و معنايش اين است كه: «ما قبل از اين معجزه، يا قبل از اين حالت كه معجزه را مى‏بينيم عالم به آن بوديم» و از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين جمله، تتمه كلام ملكه سبأ باشد، بنا بر اين، وضع چنين بوده كه وقتى ملكه تخت را مى‏بيند، و درباريان سليمان از آن تخت از وى مى‏پرسند، احساس كرده كه منظور آنان از اين پرسش اين است كه: به وى تذكر دهند كه متوجه قدرت خارق العاده سليمان (علیه السلام) باش، لذا چون از سؤال آنان، اين اشاره را فهميده، در پاسخ گفته است: ما قبلا از چنين سلطنت و قدرتى خبر داشتيم، يعنى احتياجى به اين اشاره و تذكر نيست، ما قبل از ديدن اين معجزه، از قدرت او و از اين حالت خبر داشتيم و تسليم او شده بوديم و لذا در اطاعت و فرمان او سر فرود آورده‏ايم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله: ﴿وَ أُوتِينَا اَلْعِلْمَ...﴾ كلام سليمان است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: سخن درباريان سليمان است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلام ملكه سبأ است، و ليكن معنايش اين است كه ما قبلا مى‏دانستيم كه تخت ما از دربارمان به اينجا منتقل شده. ولى هيچ يك از اين وجوه صحيح نيست.

﴿وَ صَدَّهَا مَا كَانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اَللَّهِ إِنَّهَا كَانَتْ مِنْ قَوْمٍ كَافِرِينَ﴾

كلمه «صد» به معناى جلوگيرى و برگرداندن است و متعلق آن، تسليم خدا شدن

است، كه اعتراف ملكه هنگام داخل شدن به قصر كه مى‏گويد: ﴿أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ بر آن شهادت مى‏دهد. و اين اسلامش، با اسلامى كه قبلا بدان تصريح كرد و گفت: ﴿وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ﴾ اشتباه نشود، براى اينكه آن اسلام، تسليم سليمان شدنش بود و اين اسلام، تسليم خدا شدن است.

اين آن معنايى است كه از سياق آيات برمى‏آيد، ولى مفسرين وجوه ديگرى در معناى آيه ذكر كرده‏اند، كه ما از نقل آنها صرف نظر كرديم.

جمله‏ ﴿إِنَّهَا كَانَتْ مِنْ قَوْمٍ كَافِرِينَ﴾، در مقام تعليل «صد» مذكور است و معنايش اين است: تنها چيزى كه او را از تسليم خدا شدن جلوگيرى نمود، همان معبودى بود كه به جاى خدا مى‏پرستيد و آن معبود - هم چنان كه در خبر هدهد گذشت - آفتاب بوده و سبب اين جلوگيرى اين بود كه ملكه نيز از مردمى كافر بود و (از نظر افكار عمومى) ايشان را در كفرشان پيروى مى‏كرد.

﴿قِيلَ لَهَا اُدْخُلِي اَلصَّرْحَ...﴾

كلمه «صرح» به معناى قصر و هر بنايى است بلند و مشرف بر ساير بناها، و نيز به معناى محلى است كه آن را تخت كرده باشند و سقف هم نداشته باشد و كلمه «لجة» به معناى آب بسيار زياد است و كلمه «ممرد» اسم مفعول از تمريد است كه به معناى صاف كردن است و كلمه «قوارير» به معناى شيشه است.

و اگر فرمود: «بدو گفته شد داخل صرح شو»، گويا گوينده آن، بعضى از خدمتكاران سليمان (علیه السلام) بوده، كه در حضور او ملكه سبأ را راهنمايى كرده كه داخل شود و اين رسم همه پادشاهان بزرگ است.

﴿فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ سَاقَيْهَا﴾

يعنى وقتى ملكه سبأ آن صرح را ديد، خيال كرد استخرى از آب است، (چون خيلى آن شيشه صاف بود) لذا جامه‏هاى خود را از ساق پا بالا زد تا دامنش تر نشود.

﴿قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِيرَ﴾

گوينده اين سخن سليمان است، كه به آن زن، مى‏گويد: اين صرح، لجه نيست. بلكه صرحى است كه از شيشه ساخته شده، پس ملكه سبا وقتى اين همه عظمت از ملك سليمان ديد و نيز آن داستان را كه از جريان هدهد و برگرداندن هدايا، و نيز آوردن تختش از سبا به دربار وى به خاطر آورد، ديگر شكى برايش نماند كه اينها همه معجزات و آيات نبوت او است و كار حزم و تدبير نيست، لذا در اين هنگام گفت‏ ﴿رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي...﴾.

﴿قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ - در گفتار خود نخست به درگاه پروردگارش استغاثه مى‏كند، و به ظلم خود كه خداى را از روز اول و يا از هنگامى كه اين آيات را ديد نپرستيده اعتراف نمود، سپس به اسلام و تسليم خود در برابر خدا شهادت داد.

و در اين جمله‏اش كه گفت: ﴿أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ﴾، التفاتى نسبت به خداى تعالى به كار برد، التفات از خطاب به غيبت، و وجه اين التفات اين است كه خواست از ايمان اجمالى به خدا در جمله‏ ﴿رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي﴾، به توحيد صريح انتقال يابد، چون در جمله بعدى، اسلام خود را بر طريقه اسلام سليمان دانست، كه همان توحيد صريح باشد، و آن گاه تصريح خود را با جمله‏ ﴿رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾ تاكيد كرد، يعنى اقرار دارم كه جز خدا در هيچ جاى عالميان ربى نيست و اين همان توحيد در ربوبيت است، كه مستلزم توحيد در عبادت است، كه مشركين (و از آن جمله آفتاب‏پرستان) قائل به آن نيستند.

بلقیسعرشایماناسلامایمان ملکه به رب العالمین.اسلام پس از دیدن آیات.ترک شرک قوم.اوتینا العلم من قبلها.

گفتارى پيرامون داستان سليمان (علیه السلام)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آنچه در قرآن از داستان او آمده در قرآن كريم از سرگذشت آن جناب جز مقدارى مختصر نيامده، چيزى كه هست دقت در همان مختصر، آدمى را به همه داستانهاى او و مظاهر شخصيت شريفش راهنمايى مى‏كند.

يكى اينكه: آن جناب فرزند و وارث داود (علیه السلام) بود، كه در اين باره فرمود: ﴿وَ وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ﴾.

يكى ديگر اينكه خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، جن و طير و باد را برايش مسخر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت، كه ذكر اين چند نعمت در كلام مجيدش مكرر آمده است، در سوره بقره آيه 102، در سوره انبياء، آيه 81، در سوره نمل، آيه 16 تا 18، در سوره سبأ، آيه 12 تا 13 و در سوره _ ص، آيه 35 تا 39.

قسمت سوم، آن است كه به مساله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى‏كند، كه در سوره _ ص، آيه 33 واقع است.

قسمت چهارم، آيات مربوط به «عرض صافنات جياد» بر وى است، كه در آيات 31 تا 33 سوره _ ص، آمده است.

قسمت پنجم، آياتى است كه به مساله داورى او در مساله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و اين آيات در سوره انبياء، آيه 78 تا 79 آمده است.

قسمت ششم، اشاره به داستان مورچه است، كه در سوره مورد بحث، آيه 18 و 19 آمده.

قسمت هفتم، آيات مربوط به داستان هدهد و ملكه سبأ است، كه در همين سوره، آيات 20 تا 44 آمده.

قسمت هشتم، آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن جناب است كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده و ما شرحى كه مربوط به يك يك اين هشت قسمت است در ذيل آياتش در اين كتاب آورديم.

آياتى كه آن جناب را مى‏ستايد در قرآن كريم، در پانزده - شانزده - مورد نام آن جناب را آورده و ثناى بسيارى از او كرده، بنده‏اش خوانده، اوابش ناميده و فرموده: ﴿نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ﴾و به علم و حكمتش ستوده و فرموده: ﴿فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ وَ كُلاًّ آتَيْنَا حُكْماً وَ عِلْماً﴾و نيز فرموده: ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْماً﴾و باز فرموده: ﴿يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ﴾و او را از انبياء مهدى و راه يافته خوانده، فرموده: ﴿وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ نُوحاً هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ﴾.

سليمان (علیه السلام) در عهد عتيق داستان آن جناب در كتاب ملوك اول آمده و بسيار در حشمت و جلالت امر او و

وسعت ملكش و وفور ثروتش و بلوغ حكمتش سخن گفته، ليكن از داستانهايش كه در قرآن ذكر شده، جز همين مقدار نيامده كه: وقتى ملكه سبأ خبر سليمان را شنيد و شنيد كه معبدى در اورشليم ساخته و او مردى است كه حكمت داده شده، بار سفر بست و نزدش آمد و هدايايى بسيار آورد و با او ديدار كرد و مسائل بسيارى به عنوان امتحان از او پرسيد و جواب شنيد، آن گاه برگشت‏.

عهد عتيق بعد از آن همه ثناء كه براى سليمان كرده، در آخر به وى اسائه ادب كرده و گفته كه: وى در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستى دست برداشته به بت‏پرستى گراييد و براى بتها سجده كرد، بتهايى كه بعضى از زنانش داشتند و آنها را مى‏پرستيدند.

و نيز مى‏گويد: مادر سليمان، اول، زن اورياى حتى بود، پدر سليمان عاشقش شد و با او زنا كرد و در همان زنا فرزندى حامله شد ناگزير داود (از ترس رسوايى) نقشه كشيد تا هر چه زودتر اوريا را سر به نيست كند و همسرش را بگيرد و همين كار را كرد، بعد از كشته شدن اوريا در يكى از جنگها، همسرش را به اندرون خانه و نزد ساير زنان خود برد، در آنجا براى بار دوم حامله شد و سليمان را بياورد.

و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى‏داند، هم چنان كه ساحت ساير انبياء را منزه مى‏داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مى‏كند و در خصوص سليمان مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ﴾.

و نيز، ساحتش را از اينكه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حكايت كرده كه در دعايش بعد از سخن مورچه گفت: «پروردگارا، مرا به شكر نعمتها كه بر من و بر پدر و مادر من ارزانى داشتى ملهم فرما»كه در تفسيرش گفتيم از اين دعا برمى‏آيد كه مادر او از اهل صراط مستقيم بوده، يعنى از كسانى كه خداوند بر آنان انعام كرده، از نبيين و صديقين و شهداء و صالحين.

رواياتى كه در اين داستان وارد شده اخبارى كه در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده،

بيشترش مطالب عجيب و غريبى دارد كه حتى نظائر آن در اساطير و افسانه‏هاى خرافى كمتر ديده مى‏شود، مطالبى كه عقل سليم نمى‏تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعى هم آنها را تكذيب مى‏كند و بيشتر آنها مبالغه‏هايى است كه از امثال كعب و وهب نقل شده است.

و اين قصه‏پردازان مبالغه را به جايى رسانده‏اند كه گفته‏اند: سليمان پادشاه همه روى زمين شد و هفتصد سال سلطنت كرد و تمامى موجودات زنده روى زمين از انس و جن و وحشى و طير، لشكريانش بودند. و او در پاى تخت خود سيصد هزار كرسى نصب مى‏كرد، كه به هر كرسى يك پيغمبر مى‏نشست، بلكه هزاران پيغمبر و صدها هزار نفر از امراى انس و جن روى آنها مى‏نشستند و مى‏رفتند. و مادر ملكه سبأ از جن بوده و لذا پاهاى ملكه مانند پاى خران، سم دار بوده و به همين جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى‏پوشاند، تا روزى كه دامن بالا زد تا وارد صرح شود، اين رازش فاش گرديد. و در شوكت اين ملكه مبالغه را به حدى رسانده‏اند كه گفته‏اند: در قلمرو كشور او چهار صد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهى را چهار صد هزار نظامى بوده و وى سيصد وزير داشته است، كه مملكتش را اداره مى‏كردند و دوازده هزار سر لشكر داشته كه هر سرلشكرى دوازده هزار سرباز داشته، و همچنين از اين قبيل اخبار عجيب و غير قابل قبولى كه در توجيه آن هيچ راهى نداريم، مگر آنكه بگوييم از اخبار اسرائيليات است و بگذريم. و اگر از خوانندگان عزيز ما كسى بخواهد به آنها دست يابد، بايد به كتب جامع حديث چون الدر المنثور و عرائس و بحار و نيز به تفاسير مطول مراجعه نمايد.

داستان سلیمانتسخیرارثقرآنملک عظیم سلیمان.شخصیت نبوی.منطق طیر و تسخیر.

بحث روايتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در احتجاج از عبد اللَّه بن حسن و او به سند خود از پدران بزرگوارش، روايت كرده كه فرمودند: بعد از آنكه ابو بكر تصميم گرفت فاطمه (علیه السلام) را از فدك منع كند و اين خبر به گوش آن حضرت رسيد، نزد ابو بكر آمد و فرمود: اى پسر ابى قحافه! آيا ممكن است كه به حكم قرآن كريم، تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ عجب رأى فاسدى داده‏اى، آيا دانسته و عمدا كتاب خدا را مخالفت نموده و آن را كنار مى‏زنيد و پشت سر مى‏افكنيد؟ كه مى‏فرمايد: ﴿وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ﴾ تا آخر حديث‏.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده

كه در ذيل جمله‏ ﴿فَهُمْ يُوزَعُونَ﴾ فرمود: يعنى جلو لشكر را مى‏گرفتند تا دنباله آنان برسد و يك جا جمع شوند.

و در احتجاج از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: در پاره‏اى از لهجه‏هاى عرب «ناظره» به معناى منتظره است، مگر نشنيدى كلام خداى عز و جل را كه مى‏فرمايد: ﴿فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ﴾ كه معنايش منتظره است‏.

و در بصائر به سند خود از جابر از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: اسم اعظم خدا از هفتاد و سه حرف تشكيل شده، كه از آن يك حرفش نزد آصف بوده و با آن تكلم كرد، زمين بين سليمان و بلقيس خسف شد و او تخت را با دست خود گرفته از آنجا برداشت و اينجا گذاشت، دوباره زمين به حال اولش برگشت. و اين تحويل و تحول در كمتر از يك چشم بر هم زدن صورت گرفت، در حالى كه از آن هفتاد و سه حرف، هفتاد و دو حرفش نزد ما است و يكى نزد خداى تعالى است، كه آن را براى علم غيب خودش نگاه داشته است و عين حال «لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم»

مؤلف: اين معنا از امام صادق (علیه السلام) نيز نقل شده‏ و مرحوم كلينى آن را در كافى از جابر از امام باقر و نيز از نوفلى از ابى الحسن صاحب عسكر (علیه السلام) روايت كرده است‏.

و اينكه فرمود: اسم اعظم از اين قدر حرف تشكيل شده و نزد آصف يك حرف از آن بوده، كه با گفتن آن چنين و چنان شد، منافات با مطلبى كه ما در باره اسم اعظم گفتيم ندارد، چون ما در آنجا گفتيم اسم اعظم از مقوله الفاظ نيست، اين روايت هم نمى‏گويد از مقوله الفاظ است، بلكه سياق آن دلالت دارد بر اينكه مرادش از حرف، حروف لفظى نيست و تعبير به حرف از باب اين است كه خواسته است با زبان مردم حرف بزند، مردمى كه معهود در ذهنشان از اسم، اسم لفظى و مركب از حروف ملفوظه است.

فدکارثیوزعونروایتاحتجاج فاطمه با ارث سلیمان.استناد به قرآن.

چند روايت در باره اسم اعظم و اينكه وصى سليمان (عليه السلام) (آصف بن برخيا) اسم اعظم را مى‏دانسته و اشاره به وجوهى در باره آوردن تخت بلقيس‏ ﴿قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع در ذيل جمله‏ ﴿قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ گفته است: در معناى اين جمله چند وجه است... پنجم اينكه زمين برايش درهم پيچيده شد، و اين معنا از امام صادق

(علیه السلام) روايت شده‏.

مؤلف: آنچه وى روايت كرده در باب در هم پيچيده شدن زمين مغايرتى با روايت قبلى كه از آن به خسف تعبير كرد ندارد.

و اما اولين وجه از آن وجوه - كه ما پنجمش را نقل كرديم - اين است كه: ملائكه تخت را نزدش آورده باشند. دوم اينكه: باد آن را آورده باشد. سوم اينكه: خداى تعالى حركاتى متوالى در آن تخت خلق كرده باشد. چهارم اينكه: در زمين فرو رفته باشد و در پيش روى سليمان سر از زمين درآورده باشد. پنجم اينكه: خدا آن را در جاى خودش معدوم و در پيش روى سليمانش اعاده كرده باشد.

البته در اينجا وجه ديگرى هست كه بعضى از مفسرين آن را گفته‏اند و آن اين است كه: به طور كلى وجود موجودات لحظه به لحظه از ناحيه خدا افاضه مى‏شود و وجود آن اول، در آن دوم باقى نيست و خداى تعالى هستى را در آن اول افاضه كرد براى تخت آن زن در سبا، سپس در آن بعد افاضه هستى كرد براى آن در نزد سليمان. و اين وجوه در ممتنع و محال بودن مثل وجه پنجم‏اند و در دليل نداشتن، مانند بقيه وجوه مى‏باشند.

و در همان كتاب است كه عياشى در تفسير خود و با سند روايت كرده كه موسى بن محمد بن على بن موسى (يعنى موسى مبرقع، فرزند حضرت جواد (علیه السلام)، به يحيى بن اكثم (بزرگترين دانشمند آن روز)، برخورد و ابن اكثم از او سؤالاتى كرد و او گفت: من داخل شدم بر برادرم على بن محمد، (امام هادى، ع) و ميان من و او مواعظى گفتگو شد، تا آنجا كه من سر در طاعتش نهادم و عرضه داشتم فدايت شوم، ابن اكثم از من مسائلى پرسيده و فتوا خواسته است، برادرم خنديد و پرسيد آيا فتوا دادى در آن مسائل؟ عرضه داشتم: نه، فرمود چرا؟ عرضه داشتم چون آن مسائل را نمى‏دانستم، فرمود: آنها چه بود؟ عرضه داشتم: يكى اين بود كه گفت مرا خبر ده از سليمان. آيا محتاج به علم آصف بن برخيا بود؟ آن گاه مسائل ديگر را هم گفتم.

در پاسخ فرمود اى برادر بنويس: بسم اللَّه الرحمن الرحيم، مراد از اين آيه پرسش كردى كه خداى تعالى در كتابش فرموده: ﴿قَالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتَابِ﴾ و او آصف بن برخيا است و سليمان از آنچه آصف مى‏دانست عاجز نبود، ليكن مى‏خواست به مردم بفهماند كه آصف، بعد از او وصى و حجت است و علم آصف پاره‏اى از علم سليمان بوده، كه به امر خدا

به وى به وديعت سپرده بود و خدا اين را به فهم سليمان الهام كرد تا او حواله به آصف دهد، تا در نتيجه امت، بعد از درگذشت او در امامت و راهنمايى آصف اختلاف نكنند، همانطور كه در زمان داود نيز، خداى تعالى علم كتاب را به سليمان فهمانيد، تا داود وى را در زندگى خود به امامت و نبوت بعد از خود معرفى كند، تا حجت بر خلق مؤكد شود.

مؤلف: اين روايت را صاحب روح المعانى از مجمع نقل كرده و سپس گفته: اين روايت صحيح نيست‏. و ليكن نفهميديم اعتراض روح المعانى به اين روايت چه بوده و هيچ وجهى برايش نديديم، جز اينكه بگوييم، چون كه در اين حديث از امامت گفتگو به ميان آمده، لذا از حديث خوشش نيامده است.

و در نور الثقلين از كافى از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: به آنچه هيچ اميدى ندارى اميدوارتر باش، تا آنچه را كه اميدش را دارى - تا آنجا كه فرمود - ملكه سبأ از كشورش بيرون شد و سرانجام مسلمان گشت‏.

اسم اعظمآصفتختخسفعلم من الکتاب و اسم اعظم.آوردن تخت به خسف یا طی.

صالح و ثمود: اختصام، تطیر، توطئه قتل، و مکر الهی آیات ۴۵–۵۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

داستان صالح در نمل: انقسام قوم، فال بد، نه رهط مفسد، و نجات متقین.

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَآ إِلَىٰ ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَٰلِحًا أَنِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِيقَانِ يَخْتَصِمُونَ
و به راستى، به سوى ثمود، برادرشان صالح را فرستاديم كه: «خدا را بپرستيد.» پس به ناگاه آنان دو دسته متخاصم شدند.
قَالَ يَٰقَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِٱلسَّيِّئَةِ قَبْلَ ٱلْحَسَنَةِ ۖ لَوْلَا تَسْتَغْفِرُونَ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
[صالح‌] گفت: «اى قوم من، چرا پيش از [جستن‌] نيكى، شتابزده خواهان بدى هستيد؟ چرا از خدا آمرزش نمى‌خواهيد؟ باشد كه مورد رحمت قرار گيريد.»
قَالُوا۟ ٱطَّيَّرْنَا بِكَ وَبِمَن مَّعَكَ ۚ قَالَ طَٰٓئِرُكُمْ عِندَ ٱللَّهِ ۖ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌۭ تُفْتَنُونَ
گفتند: «ما به تو و به هر كس كه همراه توست شگون بد زديم.» گفت: «سرنوشت خوب و بدتان پيش خداست، بلكه شما مردمى هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفته‌ايد.»
وَكَانَ فِى ٱلْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍۢ يُفْسِدُونَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ
و در آن شهر، نُه دسته بودند كه در آن سرزمين فساد مى‌كردند و از در اصلاح درنمى‌آمدند.
قَالُوا۟ تَقَاسَمُوا۟ بِٱللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُۥ وَأَهْلَهُۥ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِۦ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِۦ وَإِنَّا لَصَٰدِقُونَ
[با هم‌] گفتند: «با يكديگر سوگند بخوريد كه: حتماً به [صالح‌] و كسانش شبيخون مى‌زنيم، سپس به ولىّ او خواهيم گفت: ما در محل قتل كسانش حاضر نبوديم، و ما قطعاً راست مى‌گوييم.»
وَمَكَرُوا۟ مَكْرًۭا وَمَكَرْنَا مَكْرًۭا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ
و دست به نيرنگ زدند و [ما نيز] دست به نيرنگ زديم و خبر نداشتند.
فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَٰهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ
پس بنگر كه فرجام نيرنگشان چگونه بود: ما آنان و قومشان را همگى هلاك كرديم.
فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةًۢ بِمَا ظَلَمُوٓا۟ ۗ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَةًۭ لِّقَوْمٍۢ يَعْلَمُونَ
و اين [هم‌] خانه‌هاى خالى آنهاست به [سزاى‌] بيدادى كه كرده‌اند. قطعاً در اين [كيفر] براى مردمى كه مى‌دانند عبرتى خواهد بود.
وَأَنجَيْنَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَكَانُوا۟ يَتَّقُونَ
و كسانى را كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند رهانيديم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين چند آيه، اجمالى از داستان صالح پيغمبر و قومش را آورده، و در آن جانب تهديد و انذار بر جانب بشارت و نويد غلبه دارد و اين معنا را در سابق نيز، خاطرنشان كرديم.

﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلى‏َ ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً... يَخْتَصِمُونَ﴾

كلمه «اختصام» به معناى تخاصم و نزاع طرفينى است و اگر دو فريق را با صفت جمع «يختصمون» توصيف كرد، با اينكه جا داشت بفرمايد: «فريقان يختصمان» بدين جهت است كه مراد از «فريقان»، تنها دو فريق معينى نيست، بلكه مراد از آن، مجموع امت است و كلمه «اذا» فجائيه و به معناى ناگهان است.

و معناى آيه اين است كه: ما به سوى قوم ثمود برادر و فاميلشان صالح را فرستاديم و اميد آن مى‏رفت كه بر ايمان به خدا اجتماع نموده و متفق گردند و ليكن بر خلاف انتظار و بطور ناگهانى به دو فريق از هم جدا شدند، فريقى ايمان آورد، و فريقى ديگر كفر ورزيد، در باره حق با هم به نزاع و كشمكش پرداختند و هر فريقى مى‏گفت حق با من است.

و بعيد نيست مراد از اختصامشان با يكديگر، همان جريانى باشد كه خداى تعالى در جاى ديگر از كلام مجيدش، از آنان حكايت كرده و فرموده است: ﴿قَالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ قَالَ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ﴾.

از همين جا معلوم مى‏شود كه در حقيقت، قوم صالح سه فريق شدند: فريقى از آنان از ايمان به خدا استكبار ورزيدند، فريق دوم طايفه‏اى از مستضعفين، كه پيرو همان مستكبرين شدند، طايفه سوم، يك دسته از مستضعفين كه به وى ايمان آوردند.

﴿قَالَ يَا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ...﴾

معناى «استعجال به سيئه قبل از حسنه»، اين است كه: قبل از رحمت الهى كه سببش ايمان و استغفار است به درخواست عذاب مبادرت كنند.

و با اين معنا روشن مى‏شود كه صالح اين توبيخ را وقتى كرد كه ايشان ناقه را كشته و به وى گفته بودند: ﴿يَا صَالِحُ اِئْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾.

بنا بر اين، جمله‏ ﴿لَوْ لاَ تَسْتَغْفِرُونَ اَللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ﴾ تحريك و تشويق به ايمان و توبه است، تا شايد خدا به ايشان رحم كند و عذابى كه به ايشان وعده داده به وعده‏اى كه دروغ نمى‏شود از آنان بر دارد.

صالحثموداختصاماستغفاراستعجالارسال صالح به ثمودانقسام به مؤمن و کافرمستکبریناستغفار برای رفع عذاباستعجال سیئه

مقصود از «تطير» و «طائر» در گفتگوى صالح (عليه السلام) و قوم ثمود: ﴿قَالُوا اِطَّيَّرْنَا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا اِطَّيَّرْنَا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قَالَ طَائِرُكُمْ عِنْدَ اَللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ﴾

كلمه: «اطيرنا» در اصل «تطيرنا» بوده، كه صيغه متكلم مع الغير از باب تفعل است، كه مصدرش تطير مى‏شود و تطير به معناى فال بد زدن به چيزى و شوم دانستن آن است، خواهى پرسيد، ثلاثى مجرد آن «طير» است كه به معناى مرغ است، پس چرا در باب تفعل معناى فال بد زدن را مى‏دهد؟ در جواب مى‏گوييم: چون مردم غالبا با مرغ فال مى‏زدند و لذا شوم دانستن چيزى را تطير خواندند و همچنين به طورى كه گفته‏اند بهره هر كسى را از شر، طائر او ناميدند.

پس اينكه مردم به صالح خطاب كردند كه «ما به تو تطير مى‏زنيم و به هر كس كه با توست» معنايش اين است كه: تو و هم مسلكانت را شوم مى‏دانيم، چون مى‏بينيم از روزى كه تو قيام به دعوت خود كردى ما گرفتار محنت‏ها و بلاها شديم، پس هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم.

صالح در پاسخ تطير آنان فرمود: «طائرتان نزد خداست» يعنى بهره‏تان از شر، و آن عذابى كه اعمال شما مستوجب آن است نزد خداست.

و به همين جهت دوباره از همين گفته خود اعراض نموده فرمود: «بلكه شما مردمى هستيد كه در حال آزمايشيد»، يعنى خداوند شما را با خير و شر مى‏آزمايد، تا مؤمن شما از كافرتان و مطيع شما از عاصيتان، متمايز و جدا گردد.

و معناى آيه اين است كه قوم صالح گفتند: ما به تو و به آنان كه با تو هستند فال بد مى‏زنيم، و هرگز بتو ايمان نياورده، و استغفار نمى‏كنيم. صالح فرمود: و طائرتان يعنى نصيبتان از شر نزد خدا است، و آن نامه اعمال شما است و من و آنهايى كه با من هستند اثرى در شما نداريم، تا اين ابتلاآت را به سوى شما سوق دهيم، بلكه اين خود شماييد كه در بوته آزمايش قرار گرفته‏ايد و با اين ابتلاآت امتحان مى‏شويد، تا مؤمنتان از كافرتان جدا و مطيعتان از عاصيتان متمايز گردد.

و چه بسا بعضى‏ گفته‏اند كه: طائر به معناى شر نيست، بلكه به معناى آن علتى است كه يا به انسان خير برساند يا شر، چون قوم صالح يا همه عرب همانطور كه با طير فال بد مى‏زدند، با طير نيز فال خوب مى‏زدند، و همانطور كه بعضى مرغها را نحس مى‏دانستند، بعضى ديگر را نيز داراى ميمنت مى‏پنداشتند، پس طائر در نزد عرب به معناى هر چيزى است كه دنبالش يا خير بياورد يا شر، هم چنان كه در قرآن كريم نامه اعمال را كه يا خير است يا شر طائر خوانده و فرموده: ﴿وَ كُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ كِتَاباً﴾. و چون آنچه از خير و شر كه به انتظار آدمى است به قضاء و حكم خداى سبحان است و در نامه‏اى نوشته شده است، ناچار طائر همان كتابى خواهد بود كه مقدرات انسان در آن محفوظ شده است.

ليكن اين حرف صحيح نيست زيرا در ذيل آيه سوره اسرى آمده كه مراد از طائر نامه اعمال است، نه كتاب مقدرات، هم چنان كه آيه بعدش كه مى‏فرمايد: ﴿اِقْرَأْ كِتَابَكَ كَفىَ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً﴾بر اين گفته ما دلالت مى‏كند.

بعضى‏ گفته‏اند: معناى جمله‏ ﴿بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ﴾ اين است كه شما مردمى هستيد كه عذاب خواهيد شد، ليكن آن معنا كه ما براى جمله مذكور كرديم مناسبتر است.

﴿وَ كَانَ فِي اَلْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ...﴾

راغب مى‏گويد كلمه «رهط» به معناى خويشاوندان كمتر از ده نفر است. و بعضى گفته‏اند تا چهل نفر را هم شامل مى‏شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: فرق ميان رهط و كلمه «نفر» اين است كه كلمه رهط از سه و يا هفت تا ده را شامل مى‏شود و كلمه نفر از سه تا نه را.

و اما اينكه مراد از رهط چيست؟ بعضى‏ گفته‏اند: يعنى اشخاص و لذا تمييز براى عدد نه واقع شده، چون معناى جمع را مى‏داده، پس معلوم مى‏شود آنهايى كه بر سر سوگند اختلاف داشته‏اند نه نفر مرد بوده‏اند.

تطیرطائرفتنهرهطفال بدانتم قوم تفتنونتسعه رهط مفسدطائر شر نزد خدا

هم قسم شدن مفسدان براى قتل صالح (عليه السلام) و اهل او، و مكر خدا و هلاك ساختن آنان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ﴾

كلمه «تقاسم» به معناى شركت در سوگند است. و كلمه «تبييت»، به معناى سوء قصد در شب است. و كلمه «اهل» به معناى آن كسى است كه: يك خانه، او و مثل او را در خود جمع مى‏كند و يا خويشاوندى و يا دين آنان را جمع مى‏نمايد، (پس اهل خانه و اهل دين و اهل بيت، به معناى كسانى است كه يك خانه و يك دين و يك دودمان آنها را با هم جمع كند) و شايد مراد از «أهله» در آيه مورد بحث، همسر و فرزندان باشد، به قرينه اينكه بعد از آن مى‏فرمايد: ﴿ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا﴾ آن گاه به وليش مى‏گوييم ما ناظر نبوديم. و جمله‏ ﴿وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ﴾ عطف است بر جمله‏ ﴿مَا شَهِدْنَا﴾ و در حقيقت جزو مقول قول و تتمه كلام است.

و معناى آيه اين است كه: آن جمعيتى كه فساد مى‏كردند به خدا سوگند خوردند و گفتند: ما شبانه او و اهل او را مى‏كشيم، آن گاه صاحب خون آنان را اگر به خونخواهى برخاست و ما را تعقيب كرد، مى‏گوييم كه ما حاضر و ناظر در هلاكت اهل او نبوده‏ايم و ما راست مى‏گوييم، و معلوم است كه اگر شاهد و ناظر هلاكت اهل او نباشند، شاهد هلاكت خود او هم نيستند، حالا يا به ملازمه و يا به قول بعضى‏ به اولويت.

و چه بسا بعضى گفته‏اند كه جمله‏ ﴿وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ﴾ حال از فاعل در «نقول» است، يعنى ما به وليش چنين و چنان مى‏گوييم، در حالى كه در اين گفتار راستگو باشيم،

چون ما هلاكت خودش و اهلش هر دو را شاهد بوديم: نه هلاكت اهلش به تنهايى را.

ولى اين وجه دلپسندى نيست و بيهوده خود را به زحمت انداختن است و البته وجوه ديگرى هم هست كه در آن بيش از اين وجه، خود را به زحمت انداخته‏اند، در حالى كه هيچ لزومى ندارد كه جمله را حال بگيريم، تا به زحمت بيفتيم.

﴿وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنَا مَكْراً وَ هُمْ لاَ يَشْعُرُونَ﴾

اما «مكر قوم صالح» اين بود كه - بنا بر شهادت سياق قبلى - بر قصد سوء و كشتن صالح و اهل او تواطى و اتفاق كنند و سوگند بخورند و اما مكر خداى تعالى اين بود كه - به شهادت سياق لا حق - هلاكت همه آنان را تقدير كند.

﴿فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ﴾

كلمه «تدمير» به معناى هلاكت كردن است و چند ضمير جمع در آيه به «رهط» بر مى‏گردد. و اينكه فرمود: «عاقبت مكرشان اهلاك خود و قومشان بود»، جهتش اين است كه مكر آنان استدعا و اقتضاى مكر الهى را به عنوان مجازات دارد و همين مستوجب هلاكتشان و هلاكت قومشان گرديد.

﴿فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا...﴾

كلمه «خاويه» به معناى خالى است از ماده «خوى» به معناى خالى بودن، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿وَ أَنْجَيْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كَانُوا يَتَّقُونَ﴾

در اين آيه مؤمنين را بشارت به نجات مى‏دهد و اگر در رديف آن فرمود ﴿وَ كَانُوا يَتَّقُونَ﴾ براى اين است كه تقوا مانند سپر است براى ايمان و نمى‏گذارد ايمان لطمه بخورد، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ اَلْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾و نيز فرموده: ﴿وَ اَلْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوىَ﴾.

تبییتمکربیوت خاویهنجاتتقواتوطئه قتل صالحانجاینا الذین آمنواو کانوا یتقونبیوت خاویه بما ظلموا

لوط و قومش: فاحشه، باران عذاب، و نجات اهل آیات ۵۴–۵۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

داستان لوط در نمل پس از صالح.

وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِۦٓ أَتَأْتُونَ ٱلْفَٰحِشَةَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ
و [ياد كن‌] لوط را كه چون به قوم خود گفت: «آيا ديده و دانسته مرتكب عمل ناشايست [لواط] مى‌شويد؟
أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ ٱلرِّجَالَ شَهْوَةًۭ مِّن دُونِ ٱلنِّسَآءِ ۚ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌۭ تَجْهَلُونَ
آيا شما به جاى زنان، از روى شهوت با مردها در مى‌آميزيد؟ [نه!] بلكه شما مردمى جهالت‌پيشه‌ايد.»
۞ فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُوٓا۟ أَخْرِجُوٓا۟ ءَالَ لُوطٍۢ مِّن قَرْيَتِكُمْ ۖ إِنَّهُمْ أُنَاسٌۭ يَتَطَهَّرُونَ
و[لى‌] پاسخ قومش غير از اين نبود كه گفتند: «خاندان لوط را از شهرتان بيرون كنيد كه آنها مردمى هستند كه به پاكى تظاهر مى‌نمايند.»
فَأَنجَيْنَٰهُ وَأَهْلَهُۥٓ إِلَّا ٱمْرَأَتَهُۥ قَدَّرْنَٰهَا مِنَ ٱلْغَٰبِرِينَ
پس او و خانواده‌اش را نجات داديم، جز زنش را كه مقدّر كرديم از باقى‌ماندگان [در خاكستر آتش‌] باشد.
وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِم مَّطَرًۭا ۖ فَسَآءَ مَطَرُ ٱلْمُنذَرِينَ
و بارانى [از سجّيل‌] بر ايشان فرو باريديم، و باران هشدارداده‌شدگان، چه بد بارانى بود.

بيان آيات حكايت اجمالى داستان دعوت لوط (عليه السلام) و تكذيب قوم او و هلاكتشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات اجمال داستان لوط را بيان مى‏كند، در اين چند آيه نيز مانند آيات قبل جانب انذار و تهديد بر جانب بشارت و نويد غالب است.

﴿وَ لُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفَاحِشَةَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ﴾

اين آيه بطورى كه بعضى‏ گفته‏اند: عطف است بر محل جمله «ارسلنا» در داستان سابق به فعلى كه در تقدير است و تقدير آن چنين است «و لقد ارسلنا لوطا» هم چنان كه در داستان قبلى فرمود: ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلىَ ثَمُودَ...﴾.

ممكن هم هست بگوييم عطف است بر اصل داستان، آن وقت فعل «اذكر» را در تقدير بگيريم، يعنى «و به ياد آر لوط را كه...» و كلمه «فاحشة» به معناى خصلتى است كه بى نهايت شنيع و زشت باشد، كه در اينجا مراد عمل زشت لواط است.

«و انتم تبصرون» يعنى اين عمل زشت را در حالى انجام مى‏دهيد كه مردم هم آن را مى‏بينند و بنا بر اين معنا، جمله مورد بحث نظير جمله‏ ﴿وَ تَأْتُونَ فِي نَادِيكُمُ اَلْمُنْكَرَ﴾است.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از آن بصيرت قلب است، يعنى با اينكه دلتان گواه بر اين زشتى و شناعت است، ليكن اين معنا بعيد است.

﴿أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجَالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسَاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ﴾

اين استفهام براى انكار است و اگر دو تا از ادوات تاكيد - إن و لام - را بر سر جمله استفهاميه آورده، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه مضمون جمله در تعجب و استبعاد به حدى است كه احدى آن را نمى‏پذيرد و تصديق نمى‏كند. و جمله مزبور به هر حال به منزله تفسيرى است براى فحشاء.

﴿بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ﴾ - يعنى اين توبيخ ما فايده‏اى ندارد، چون شما مردمى هستيد كه مى‏خواهيد هميشه جاهل بمانيد و با اين توبيخ و انكار و استبعاد ما متنبه نمى‏شويد و اگر نفرمود: «بلكه شما از مردمى هستيد كه جهل مى‏ورزند» و به جاى آن فرمود: «بلكه شما مردمى هستيد كه جهل مى‏ورزيد» اين در حقيقت از باب به كار بردن مسبب در جاى سبب

است.

﴿فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ﴾

يعنى قوم لوط جوابى نداشتند جز اينكه گفتند: خاندان لوط را از شهر خود بيرون كنيد، چون آنان مردمى هستند كه مى‏خواهند از اين عمل منزه باشند، البته معلوم است كه اين كه گفتند: «مى‏خواهند منزه باشند» به عنوان مسخره گفتند و گر نه عمل خود را زشت نمى‏دانستند، تا دورى از آن نزاهت باشد.

﴿فَأَنْجَيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَ اَلْغَابِرِينَ﴾

مراد از كلمه «اهله» اهل بيت لوط است، چون در سوره ذاريات فرموده: ﴿فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ﴾پس قهرا اهل لوط منحصر در همان اهل خانه‏اش مى‏شود و اينكه در باره همسر او فرمود: ﴿قَدَّرْنَاهَا مِنَ اَلْغَابِرِينَ﴾ معنايش اين است كه: ما او را از جمله باقى ماندگان در عذاب قرار داديم.

﴿وَ أَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَسَاءَ مَطَرُ اَلْمُنْذَرِينَ﴾

مراد از «مطر» در اينجا سنگريزه‏اى از سجيل است، زيرا در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ أَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِنْ سِجِّيلٍ﴾و اگر كلمه «مطرا - بارانى»، را نكرده آورد كه نوعيت را مى‏رساند، براى اين است كه بفهماند بارانى بر آنان بارانديم كه داستانى عظيم داشت.

لوطفاحشهنجاتعذابمطرلوطفاحشه قومنجات اهل لوطمطر عذابتکذیب

احتجاج توحیدی پس از قصص انبیا: مضطر، خلق، غیب، و انکار قیامت آیات ۵۹–۸۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات پس از قصص انبیا در نمل به احتجاج با مشرکان عصر خاتم درباره ربوبیت، اجابت، و قیامت منتقل می‌شود.

قُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَٰمٌ عَلَىٰ عِبَادِهِ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَىٰٓ ۗ ءَآللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ
بگو: «سپاس براى خداست، و درود بر آن بندگانش كه [آنان را] برگزيده است.» آيا خدا بهتر است يا آنچه [با او] شريك مى‌گردانند؟
أَمَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَنۢبَتْنَا بِهِۦ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍۢ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنۢبِتُوا۟ شَجَرَهَآ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ بَلْ هُمْ قَوْمٌۭ يَعْدِلُونَ
[آيا آنچه شريك مى‌پندارند بهتر است‌] يا آن كس كه آسمانها و زمين را خلق كرد و براى شما آبى از آسمان فرود آورد، پس به وسيله آن، باغهاى بهجت‌انگيز رويانيديم. كار شما نبود كه درختانش را برويانيد. آيا معبودى با خداست؟ [نه،] بلكه آنان قومى منحرفند.
أَمَّن جَعَلَ ٱلْأَرْضَ قَرَارًۭا وَجَعَلَ خِلَٰلَهَآ أَنْهَٰرًۭا وَجَعَلَ لَهَا رَوَٰسِىَ وَجَعَلَ بَيْنَ ٱلْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ
[آيا شريكانى كه مى‌پندارند بهتر است‌] يا آن كس كه زمين را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پديد آورد و براى آن، كوه‌ها را [مانند لنگر] قرار داد، و ميان دو دريا برزخى گذاشت؟ آيا معبودى با خداست؟ [نه،] بلكه بيشترشان نمى‌دانند.
أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَآءَ ٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قَلِيلًۭا مَّا تَذَكَّرُونَ
يا [كيست‌] آن كس كه درمانده را -چون وى را بخواند- اجابت مى‌كند، و گرفتارى را برطرف مى‌گرداند، و شما را جانشينان اين زمين قرار مى‌دهد؟ آيا معبودى با خداست؟ چه كم پند مى‌پذيريد.
أَمَّن يَهْدِيكُمْ فِى ظُلُمَٰتِ ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ وَمَن يُرْسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشْرًۢا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِۦٓ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ تَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ
يا آن كس كه شما را در تاريكيهاى خشكى و دريا راه مى‌نمايد و آن كس كه بادها[ى باران زا] را پيشاپيش رحمتش بشارتگر مى‌فرستد؟ آيا معبودى با خداست؟ خدا برتر [و بزرگتر] است از آنچه [با او ]شريك مى‌گردانند.
أَمَّن يَبْدَؤُا۟ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ وَمَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ ۗ أَءِلَٰهٌۭ مَّعَ ٱللَّهِ ۚ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
يا آن كس كه خلق را آغاز مى‌كند و سپس آن را بازمى‌آورد، و آن كس كه از آسمان و زمين به شما روزى مى‌دهد؟ آيا معبودى با خداست؟ بگو: «اگر راست مى‌گوييد، برهان خويش را بياوريد.»
قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ٱلْغَيْبَ إِلَّا ٱللَّهُ ۚ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ
بگو: «هر كه در آسمانها و زمين است -جز خدا- غيب را نمى‌شناسند و نمى‌دانند كى برانگيخته خواهند شد؟»
بَلِ ٱدَّٰرَكَ عِلْمُهُمْ فِى ٱلْءَاخِرَةِ ۚ بَلْ هُمْ فِى شَكٍّۢ مِّنْهَا ۖ بَلْ هُم مِّنْهَا عَمُونَ
[نه،] بلكه علم آنان در باره آخرت نارساست؛ [نه،] بلكه ايشان در باره آن ترديد دارند؛ [نه،] بلكه آنان در مورد آن كوردلند.
وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَءِذَا كُنَّا تُرَٰبًۭا وَءَابَآؤُنَآ أَئِنَّا لَمُخْرَجُونَ
و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: «آيا وقتى ما و پدرانمان خاك شديم، آيا حتماً [زنده از گور] بيرون آورده مى‌شويم؟
لَقَدْ وُعِدْنَا هَٰذَا نَحْنُ وَءَابَآؤُنَا مِن قَبْلُ إِنْ هَٰذَآ إِلَّآ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ
در حقيقت، اين را به ما و پدرانمان قبلاً وعده داده‌اند؛ اين جز افسانه‌هاى پيشينيان نيست.»
قُلْ سِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُجْرِمِينَ
بگو: «در زمين بگرديد و بنگريد فرجام گنه‌پيشگان چگونه بوده است.»
وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُن فِى ضَيْقٍۢ مِّمَّا يَمْكُرُونَ
و بر آنان غم مخور، و از آنچه مكر مى‌كنند تنگدل مباش.
وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَٰذَا ٱلْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و مى‌گويند: «اگر راست مى‌گوييد، اين وعده كى خواهد بود؟»
قُلْ عَسَىٰٓ أَن يَكُونَ رَدِفَ لَكُم بَعْضُ ٱلَّذِى تَسْتَعْجِلُونَ
بگو: «شايد برخى از آنچه را به شتاب مى‌خواهيد در پى شما باشد.»
وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَشْكُرُونَ
و راستى پروردگارت بر [اين‌] مردم داراى بخشش است، ولى بيشترشان سپاس نمى‌دارند.
وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا يُعْلِنُونَ
و در حقيقت، پروردگار تو آنچه را در سينه‌هايشان نهفته و آنچه را آشكار مى‌دارند نيك مى‌داند.
وَمَا مِنْ غَآئِبَةٍۢ فِى ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍ
و هيچ پنهانى در آسمان و زمين نيست، مگر اينكه در كتابى روشن [درج‌] است.
إِنَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ يَقُصُّ عَلَىٰ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ أَكْثَرَ ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ
بى‌گمان، اين قرآن بر فرزندان اسرائيل بيشتر آنچه را كه آنان در باره‌اش اختلاف دارند حكايت مى‌كند.
وَإِنَّهُۥ لَهُدًۭى وَرَحْمَةٌۭ لِّلْمُؤْمِنِينَ
و به راستى كه آن، رهنمود و رحمتى براى مؤمنان است.
إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِى بَيْنَهُم بِحُكْمِهِۦ ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْعَلِيمُ
در حقيقت، پروردگار تو طبق حكم خود ميان آنان داورى مى‌كند، و اوست شكست‌ناپذير دانا.
فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۖ إِنَّكَ عَلَى ٱلْحَقِّ ٱلْمُبِينِ
پس بر خدا توكل كن كه تو واقعاً بر حق آشكارى.
إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ ٱلْمَوْتَىٰ وَلَا تُسْمِعُ ٱلصُّمَّ ٱلدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْا۟ مُدْبِرِينَ
البته تو مردگان را شنوا نمى‌گردانى، و اين ندا را به كران -چون پشت بگردانند- نمى‌توانى بشنوانى.
وَمَآ أَنتَ بِهَٰدِى ٱلْعُمْىِ عَن ضَلَٰلَتِهِمْ ۖ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن يُؤْمِنُ بِـَٔايَٰتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ
و راهبر كوران [و بازگرداننده‌] از گمراهى‌شان نيستى. تو جز كسانى را كه به نشانه‌هاى ما ايمان آورده‌اند و مسلمانند، نمى‌توانى بشنوانى.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات از داستانهايى كه خداى سبحان به منظور ارائه نمونه‏اى از سنت جارى و رايج خود در نوع بشر از نظر هدايت (قبلا) ذكر كرده بود كه: چگونه راه سعادت را به ايشان نشان مى‏داده و راه يافتگان از ايشان به سوى صراط مستقيم را با رساندن به مقام اصطفاء و با نعمتهايى عظيم، گرامى مى‏داشته و آنان را كه به وى شرك مى‏ورزيدند و از ياد او اعراض مى‏كردند به عذاب انقراض و بلاهايى الم انگيز مبتلا مى‏كرده است منتقل شده به حمد و سلام بر بندگان مصطفايش، آن بندگان كه به مقام اصطفاء رسيدند، منتقل است به بيان اين نكته كه: تنها ذات اقدس او مستحق عبوديت است، نه غير او از خدايانى كه شريكش كردند،

آن گاه دنباله كلام را به مساله توحيد و اثبات معاد و آنچه مناسب آن از معارف حقه گوناگون است كشانده. پس مى‏توان گفت: سياق آيات اين سوره، شبيه به سياق آيات سوره مريم است، كه بيانش در همانجا گذشت.

توحیداحتجاجمشرکیننملحمد و برگزیدن خدا.خیر أم ما یشرکون.سیاق رسالت خاتم.

انتقال از داستانهاى انبياء و اقوامشان به زمان خاتم الانبياء و احتجاج با كفار زمان او (صلى اللَّه عليه و آله و سلم)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلاَمٌ عَلىَ عِبَادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىَ آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ﴾

گفتيم كه در آيات قبل، داستانهايى از انبياى گذشته و امت‏هايشان آورد و در ضمن آنها به سنت جارى خود در همه امتها اشاره كرد كه: با مؤمنين ايشان چه رفتارى كرد، انبياى آنان را به مقام اصطفاء رسانيد سايرين را هم به مزيد احسان اختصاص داد، و با كفار ايشان چه كرد؟ آنان را به عذاب استيصال و انقراض دچار ساخت، - و آنچه كرده همه خير و جميل بود و سنتش هم بر وفق حكمت بالغه‏اش جريان يافت - اينك از آن بيان منتقل مى‏شود به وضع پيغمبر خاتمش (صلى الله عليه وآله و سلم) و دستورش مى‏دهد كه خداى را حمد و ثناگوى و بر بندگان برگزيده شده‏اش سلام و تحيت بفرست و در آخر تقرير مى‏كند كه تنها او متعين براى عبادت است و غير او كسى و چيزى نيست كه شايستگى پرستش داشته باشد.

پس بنا بر اين در حقيقت بيان اين آيات از باب انتقال است، نه نتيجه گيرى، انتقال از داستانهاى گذشته به حمد و ثنا و تسليم و توحيد، هر چند كه اين انتقال در حكم نتيجه گيرى نيز هست، و ليكن نتيجه نيست، چون اگر نتيجه داستانهاى قبل بود، جا داشت بفرمايد: «فقل الحمد للَّه...» و يا بگويد: «فالله خير»، ولى چنين نفرمود.

پس، جمله ﴿قُلِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ﴾ امر به حمد خدا گفتن است، به اينكه همه حمدهاى ديگر را نيز به حمد خداى تعالى ارجاع دهد، چون در آيات سابق بيان فرمود كه مرجع تمامى خلقها و تدبيرها به سوى خداست و او است كه هر چيزى را بر طبق حكمتش افاضه نموده، هر جميلى را به مقتضاى قدرتش انجام مى‏دهد.

﴿وَ سَلاَمٌ عَلىَ عِبَادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىَ﴾

اين جمله عطف است بر ما قبل، يعنى بر مقول «قل - بگو» و در اين كه، دستور مى‏دهد به اين بندگان برگزيده شده سلام كن، اين معنا خوابيده كه نفس خود را از هر چه كه با اين تسليم، ضديت دارد و مانع آن مى‏شود خالى كن، چرا؟ براى اينكه نزد آن بندگان، غير از هدايت الهى و آثار جميل آن چيزى نيست، (تا نفس آن را بهانه قرار داده و از سلام بر آنان دريغ بورزد) چون معناى سلام، مقتضى تسليم شدن است.

پس، در حقيقت امر به سلام، امر ضمنى نيز هست به اينكه نفس را آماده قبول آن هدايت كه نزد ايشان است و نيز آثار حسنه آن بكن، بنا بر اين، آيه شريفه به وجهى در معناى آيه

﴿أُولَئِكَ اَلَّذِينَ هَدَى اَللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اِقْتَدِهْ﴾خواهد بود، دقت بفرماييد.

جمله‏ ﴿آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ تتمه خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است و استفهام در آن براى تقرير است و مى‏فهماند كه خدا بهتر است و حاصل مقصود اين است كه: وقتى ثناء همه‏اش براى خدا است و اوست كه بندگان برگزيده شده‏اش را اصطفاء كرده. پس او بهتر است از آلهه‏اى كه ايشان مى‏پرستند، با اينكه نه خالقند و نه مدبر، مع ذلك آنها را حمد مى‏گويند و حال آنكه هيچ خيرى از دست آنها به ايشان افاضه نشده است.

﴿أَمَّنْ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً...﴾

كلمه «حدائق» جمع حديقه است، كه به معناى بستان محدودى است كه آن را ديوار محاصره كرده باشد و كلمه «ذات بهجة» صفت حدائق است، در مجمع البيان گفته: ذات بهجه، يعنى چيزى كه داراى منظره‏اى نيكو است كه هر كس آن را ببيند مبتهج و خوشحال مى‏گردد و اگر به صورت جمع نفرمود: «ذوات بهجه»، به عنايت اين است كه در حدائق جماعت مراد است و جماعت هم مفرد مؤنث است‏.

كلمه «ام» در آيه شريفه منقطعه است، كه معناى «بلكه» را مى‏دهد و كلمه «من» مبتدايى است كه خبرش حذف شده، هم چنان كه شق ديگر ترديد نيز حذف شده است. و استفهام در آيه تقريرى است كه شنونده را وادار مى‏كند كه به حق اقرار كند و تقدير آيه بطورى كه سياق بر آن دلالت دارد اين است كه: «بل امن خلق السماوات و الأرض... خير اما يشركون».و در چهار آيه بعد هم مطلب از اين قرار است.

معناى آيه اين است كه: بلكه آيا كسى كه آسمانها و زمين را خلق كرده، و براى شما، يعنى به نفع شما از آسمان - بالاى زمين - آبى - بارانى - فرستاد و در نتيجه با آن آب بستانهاى داراى بهجت و خرمى رويانديم كه در قدرت خود شما نبود، كه درختان آن را برويانيد. آيا با اين حال معبود ديگرى با خداى سبحان مى‏گيريد؟ و اين استفهام در حقيقت انكار و توبيخ است

در اين آيه - بطورى كه در سابقش ديديد - التفاتى از غيبت (آيا كسى كه آسمانها و زمين را خلق كرده) به خطاب (رويانديم) به كار رفته و روى سخن در «مى‏گيريد»، به مشركين شده است و نكته اين التفات، تشديد توبيخ است، چون توبيخ حضورى شديدتر از غيابى است. آرى مقام آيات قبل مقام تكلم بود، تكلم از كسى كه فردى از خواص خود را در

حضور بندگان متمرد و معرض از عبوديتش مخاطب قرار مى‏داد و به او شكايت مى‏كرد و او هم شكايت وى را به گوش بندگانش مى‏رسانيد، تا وقتى حجت تمام شد و اقامه بينه تكميل گرديد، آن چنان كه در جمله‏ ﴿آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ ناگهان تاسف و تاثرش به هيجان آمده، خطاب را از آن شخص به سوى همه بندگان گردانيده، تا ايشان را كه تا كنون اعراض داشتند، وادار بر اقرار به حق كند و براى همين منظور يكى پس از ديگرى آيات خود را به رخ آنان مى‏كشد و شركشان را انكار و توبيخ مى‏كند، كه شما از من به غير من عدول كرديد و شما بيشترتان نمى‏دانيد. و بسيار كم توجهيد، با اينكه مى‏دانيد كه من منزه از داشتن شريكم و شما هم هيچ برهانى بر ادعاى خود نداريد.

﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ﴾ - يعنى بلكه آنان مردمى هستند كه از حق به سوى باطل و از خداى سبحان به سوى غير او عدول مى‏كنند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: يعنى غير خدا را معادل و مساوى خدا مى‏دانند.

در اين جمله نيز، التفاتى از خطاب مشركين به غيبت به كار رفته، چون قبل از اين جمله فرمود: «شما نمى‏توانيد درختش را برويانيد» و در اين جمله مى‏فرمايد «آنان مردمى هستند كه عدول مى‏كنند» كه در اين جمله روى سخن باز متوجه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شده، و در اول آن كلمه «بل» را كه براى اعراض است آورده، تا بفهماند:

اى رسول من! دنبال اينان را گرفتن و به حق وادار كردنشان هيچ فايده ندارد، چون از حق عدول خواهند كرد.

﴿أَمَّنْ جَعَلَ اَلْأَرْضَ قَرَاراً...﴾

كلمه «قرار» مصدر و به معناى اسم فاعل، يعنى قار و مستقر بين دو چيز است و كلمه «رواسى» جمع راسيه است، كه به معناى ثابت و ريشه‏دار است و مراد از رواسى كوه‏ها است كه در زمين ريشه دارند و پاى بر جايند و كلمه «حاجز» به معناى مانعى است كه بين دو چيز جاى داشته باشد.

معناى آيه اين است كه: بلكه، آيا كسى كه زمين را پا بر جا كرد، تا شما را نلغزاند و در شكافها كه در جوف آن است نهرها قرار داد و براى آن كوه‏هاى ثابت و پابرجا درست كرد و بين دو دريا مانع نهاد تا آبهاى آن دو بهم مخلوط نگردند، بهتر است يا آن شريك‏ها كه مى‏پرستيد؟ ! و آن گفتارى كه در آيه قبلى گذرانديم عينا در اين آيه نيز مى‏آيد.

احتجاجخلقتوحیدخاتماحتجاج بر توحید.خلق سموات و ارض.انزال ماء و انبات.مقابله با شرک.

توضيح اينكه دعاى شخص مضطر صادقانه است و دعاى صادقانه قطعا اجابت مى‏شود ﴿أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ اَلْأَرْضِ أَ إِلَهٌ مَعَ اَللَّهِ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ﴾

مراد «از اجابت مضطر وقتى كه او را بخواند» اين است كه خدا دعاى دعا كنندگان را مستجاب و حوائج‏شان را بر مى‏آورد، و اگر قيد اضطرار را در بين آورد براى اين است كه در حال اضطرار، دعاى داعى از حقيقت برخوردار است و ديگر گزاف و بيهوده نيست، چون تا آدمى بيچاره و درمانده نشود، دعاهايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطرار واجد است ندارد، و اين خيلى روشن است.

قيد ديگرى براى دعا آورده و آن اين است كه فرموده: «اذا دعاه - وقتى او را بخواند»، و اين براى آن است كه بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مى‏كند كه داعى، به راستى او را بخواند، نه اينكه در دعا رو به خدا كند و دل به اسباب ظاهرى داشته باشد و اين وقتى صورت مى‏گيرد كه اميد داعى از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد، يعنى بداند كه ديگر هيچ كس و هيچ چيز نمى‏تواند گره از كارش بگشايد، آن وقت است كه دست و دلش با هم متوجه خدا مى‏شود و در غير اين صورت همانطور كه گفتيم غير خدا را مى‏خواند.

پس، اگر دعا صادق بود، يعنى خوانده شده فقط خدا بود و بس، در چنين صورتى خدا اجابتش مى‏كند و گرفتاريش را كه او را مضطر كرده بر طرف مى‏سازد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾ كه در اين آيه بطورى كه ملاحظه مى‏فرماييد هيچ قيدى براى دعا نياورده جز اينكه فرموده در دعا مرا بخوانيد. باز در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾ بطورى كه مى‏بينيد تنها اين شرط را آورده كه در دعا او را بخوانند، و ما در جلد دوم اين كتاب در ذيل همين آيه بحثى پيرامون دعا گذرانديم.

از بيانى كه گذشت فساد گفتار بعضى‏ از مفسرين روشن مى‏شود كه گفته‏اند: لام در «المضطر» لام جنس است، نه لام استغراق، براى اينكه چه بسيار دعاها كه مى‏بينيم اجابت نمى‏شود. پس، مراد از اين آيه اين است كه اجابت دعاى مضطر هر جا كه اجابت شود از ما است، نه اينكه هر دعايى كه شود ما اجابت مى‏كنيم.

وجه فساد آن اين است كه تعبير در مثل‏ ﴿اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ﴾، و در ﴿فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾، تعبيرى است كه با تخلف دعا از استجابت نمى‏سازد. و اما اينكه گفت: «چه بسيار دعاها كه مى‏بينيم اجابت نمى‏شود» به هيچ وجه قبولش نداريم و آنچه از دعاهاى غير مستجاب كه در نظر وى است، در حقيقت دعا نيست، چون داعى در آنها خدا را به صدق نمى‏خواند، كه بيانش گذشت.

علاوه بر اين در اين ميان آيات بسيارى ديگر نيز هست كه دلالت مى‏كند بر اينكه انسان هنگامى كه مضطر شد، مثلا، در كشتى سوار شد و خود را در معرض خطر ديد، در آنجا خداى را مى‏خواند و خدا هم اجابتش مى‏كند مانند آيه‏ ﴿وَ إِذَا مَسَّ اَلْإِنْسَانَ اَلضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً﴾و نيز آيه‏ ﴿حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي اَلْفُلْكِ... وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اَللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ﴾.

و چطور ممكن است نفس آدمى به توجه غريزى و فطريش به امرى متوجه شود كه اطمينان به آن ندارد. پس، حكم فطرت در اين مساله عينا نظير حكم اوست در وقتى كه حاجت خود را نزد كسى مى‏بيند و مى‏داند كه او آن را ايجاد و تدبير مى‏كند و يقين دارد كه او كسى است كه حاجتش را برمى‏آورد، همانطور كه در اين صورت فطرتش حكم مى‏كند به اينكه حاجتش را از او بخواهد در مساله مورد بحث نيز فطرت، آدمى را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پيشگاه او وامى‏دارد، چون در فرض مساله انسان دريافت مى‏كند كه تمامى اسبابهاى ظاهرى از كار افتاده‏اند.

حال اگر بگويى: بسيارى از اوقات، ما در حوائج خود متوسل به اسباب ظاهرى مى‏شويم، در حالى كه يقين نداريم كه در رفع حاجت ما تاثير دارد، فقط و فقط به اميد تاثير، متوسل مى‏شويم، پس چنان نيست كه گفتيد ممكن نيست نفس به چيزى دل ببندد كه اطمينانى بدان ندارد.

در جواب مى‏گوييم آنچه ما گفتيم، توجه و تعلق غريزى قلب بود و آنچه شما مى‏گوييد توجه فكرى است، كه منشاش طمع و اميد است و اين با آن فرق دارد، بله، البته در ضمن توجه و توسل فكرى توجه غريزى فطرى نيز هست، ولى نه به خصوص آن سببى كه فكر

متوجه آن است، بلكه مطلق سبب، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نمى‏پذيرد (مثلا بيمارى كه براى نجات از بيمارى‏اش متوسل به دارو و درمان مى‏شود، فطرت او، او را به چنين كارى واداشته، يعنى به او فهمانده كه شفا دهنده‏اى هست، ولى فكر او به اين طمع افتاده كه شايد آن شفا دهنده اين دارو بوده باشد، پس اگر دارو، درمان نكرد آن حكم فطرى نقض نشده است).

و نيز از بيان ما، فساد گفتار آن مفسر ديگر روشن مى‏شود كه گفته است: «مراد از مضطر وقتى كه او را بخواند، گنه‏كارى است كه استغفار كند، چون خدا او را مى‏آمرزد و همين آمرزش اجابت او است».

وجه فساد گفتارش اين است كه - گفتيم - لام در «المضطر» استغراق را مى‏رساند و اينطور نيست كه هر استغفارى مغفرت را به دنبال داشته باشد و خدا هر استغفار كننده‏اى را بيامرزد، علاوه بر اين كه هيچ دليلى بر اين تقييد نداريم، آيه شريفه در باره مطلق مضطر است، و شما نمى‏توانيد بدون دليل، مختص به گنه كارش كنيد.

مضطردعااجابتصدقدعای مضطر.اجابت الهی.صدق اضطرار.اجابت دلیل توحید.

بيان عدم منافات تقييد اجابت به مشيت خدا در جمله: ﴿فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ﴾ با استغراق مستفاد از ﴿أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ از صاحبان اين نظريه در رفع اشكال استغراق گفته‏اند كه: استغراق به حال خود باقى است، چيزى كه هست بايد آن را مقيد به مشيت خدا كرد، زيرا خود خداى تعالى اجابت را مقيد بدان نموده، و فرموده است: ﴿فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ﴾.

ولى اين جواب نيز كافى نيست، زيرا آيه سوره انعام سياقى دارد كه نمى‏تواند آيه اجابت مضطر را تقييد كند و اينك تمامى آيه انعام‏ ﴿قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اَللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ اَلسَّاعَةُ أَ غَيْرَ اَللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ﴾ بگو به من خبر دهيد اگر راست مى‏گوييد در صورتى كه عذاب خدا شما را دريابد، و يا قيامتتان بپا شود، آيا باز هم غير خدا را مى‏خوانيد؟ نه، بلكه تنها و تنها او را مى‏خوانيد، پس اگر بخواهد حاجتتان را برمى‏آورد و مساله قيامت قضايى است محتوم، كه درخواست نشدن آن ممكن نيست، هم چنان كه ممكن نيست انسان بطور حقيقت آن را طلب كند. و اما آن لنگه ديگر آيه، يعنى عذاب الهى، اگر رفع آن عذاب را از مسير واقعى آن بخواهد، يعنى توبه كند و ايمان حقيقى به خدا بياورد، بطور قطع حاجت را برمى‏آورد، هم چنان كه از قوم يونس عذاب را بر داشت، چون رفع آن را از مسير واقعى آن خواستند، يعنى توبه كردند و ايمان حقيقى آوردند.

اما اگر از اين مسير نباشد، بلكه بخواهند حيله كنند و براى نجات خود نيرنگ بزنند، قطعا

مستجاب نمى‏شود، چون طلب و خواستن، خواستن حقيقى نيست، بلكه مكر و نيرنگ است در صورت طلب، هم چنان كه نظير آن را خداى تعالى از فرعون حكايت كرده است وقتى دچار غرق شدن شد ﴿قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَلَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِيلَ وَ أَنَا مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ اَلْمُفْسِدِينَ﴾و نيز از اقوامى ديگر حكايت كرده كه وقتى دچار عذاب خدا شدند: ﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ فَمَا زَاَلَتْ تِلْكَ دَعْوَاهُمْ حَتَّى جَعَلْنَاهُمْ حَصِيداً خَامِدِينَ﴾.

و كوتاه سخن اينكه، مورد آيه سوره انعام كه قيد «ان شاء» را داشت، موردى است كه چون هم ممكن است طلب در آن حقيقى باشد و هم غير حقيقى، لازم بود كشف ضر و اجابت را در آن مقيد به مشيت كند، و بفرمايد: اگر خدا بخواهد حاجتشان را برمى‏آورد و قهرا اين در موردى است كه درخواستشان حقيقى و با ايمان خالص باشد، نه آنجا كه درخواست از باب نيرنگ بوده باشد، به خلاف آيه مورد بحث و ساير آيات راجع به اجابت دعا، كه در خصوص موردى است كه - همانطور كه گفتيم - نيرنگ در آن تصور ندارد و دعا در آن مورد دعاى حقيقى است، يعنى تنها و تنها خدا خوانده مى‏شود.

مشیتاجابتکشف سوءدعااجابت مقید به مشیت.مشیت الهی.کشف سوء.

خليفه بودن انسان در زمين مستلزم كشف سوء او و رفع موانع از پيش پاى اوست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ اَلْأَرْضِ﴾ - آنچه از سياق استفاده مى‏شود اين است كه: مراد از «خلافت»، خلافت زمينى باشد كه خدا آن را براى انسان‌ها قرار داده، تا با آن خلافت در زمين و هر چه مخلوق زمينى است به هر طورى كه خواستند تصرف كنند هم چنان كه درباره اين خلافت فرمود: ﴿إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾.

توضيح اينكه تصرفاتى كه انسان در زمين و مخلوقات زمين مى‏كند، امورى است كه با زندگى و معاشش ارتباط دارد و گاهى ناگواريها و عوامل سوء او را از اين تصرف باز مى‏دارد، در نتيجه آن سوء كه وى را مضطر و بيچاره نموده و از خدا كشف آن سوء را مى‏خواهد، حتما چيزى است كه نمى‏گذارد او تصرفى را كه گفتيم بكند، يا تصرفات او را

محدود مى‏سازد و از بعضى از آنها جلو گيرى مى‏كند و درب زندگى و بقاء و همچنين ساير تعلقات زندگى را به روى او مى‏بندد، پس اگر خداى تعالى در چنين فرضى به دعاى آن شخص مضطر، كشف سوء از او بكند، در حقيقت خلافتى را كه به او داده بود تكميل كرده است.

اين معنا وقتى بيشتر واضح و روشن مى‏شود كه دعا و درخواست در جمله‏ ﴿إِذَا دَعَاهُ﴾ را، بر اعم از دعاى زبانى و غير زبانى حمل كنيم، دعاى زبانى كه آيه‏ ﴿وَ آتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ﴾و دعاى غير زبانى كه آيه‏ ﴿يَسْئَلُهُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾متعرض آن است: چون بنا بر اين تمامى آنچه كه به انسان داده شده و هر تصرفى كه ارزانى شده، همه از مصاديق كشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البته كشف سوء بعد از دعاى او. پس خليفه قرار دادن انسان مستلزم اين اجابت دعا و كشف سويى است كه او را مضطر و بيچاره مى‏كند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند، معناى آيه اين است كه: خداوند شما را جانشين امتهايى كه قبل از شما در زمين بودند مى‏كند، تا در مسكن ايشان در زمين مسكن كنيد و بعد از رفتن آنان در زمين تصرف كنيد، ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم با سياق آيه مناسبتر است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معناى آيه اين است كه: خداوند شما را جانشينان كفار مى‏كند و شما را در بلاد آنان جاى مى‏دهد، تا به جاى شرك آنان در آن بلاد، طاعت خدا كنيد و به جاى عنادى كه آنان با خدا مى‏ورزيدند، سر در طاعتش نهيد. ليكن اين وجه نيز درست نيست، براى اينكه خطاب در آيه مانند ساير آيات پنجگانه قبل، به كفار است، نه به مؤمنين، در حالى كه در اين وجه كه گفته‏اند خطاب به مؤمنين است.

﴿قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ﴾ - خطاب در اين جمله خطابى است توبيخى به كفار، البته در بعضى از قراءتها «يذكرون» هم خوانده شده و اين قرائت بهتر است، براى اينكه با ذيل ساير آيات پنجگانه موافق است، چون در آخر همه آنها صيغه جمع غايب آمده، در يكى فرموده: ﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ﴾، در ديگرى آمده‏ ﴿بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ و همچنين در بقيه. ديگر اينكه اصولا روى سخن در اين پنج آيه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، نه به كفار تا به صيغه جمع حاضر، بفرمايد «تذكرون - كم متذكر مى‏شويد»، بلكه از آنجايى كه گفتيم روى سخن با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، بايد به طريق التفات - كه بيانش

گذشت - به آن جناب بفرمايد كه كفار كم متذكر مى‏شوند، و يا مردمى هستند كه عدول مى‏كنند، يا بيشترشان نمى‏دانند.

﴿أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُمَاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ اَلرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ...﴾

مراد از ظلمات بر و بحر، ظلمت‏هاى شبها در خشكى و دريا است. بنا بر اين، در آيه شريفه مجاز عقلى به كار رفته، (يعنى ظلمت شب دريا را به دريا و ظلمت شب خشكى را به خشكى نسبت داده) و مراد از «ارسال رياح بشرا»، اين است كه: بادها را قبل از فرستادن باران مى‏فرستد، تا مردم را با آمدن باران مژده دهد و مراد از «رحمت» همان باران است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

خلافتانسانکشف سوءارضخلائف الارض.خلافت انسان.رفع موانع و کشف سوء.رحمت در خلافت.

مقصود از اينكه فرمود: ﴿يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ﴾ و استفاده اينكه بطور كلى در عالم وجود بطلان و نيستى راه ندارد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمَّنْ يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾

«بدء خلق» به معناى ايجاد خلق است ابتداء و براى اولين بار و «اعاده خلق» به معناى دوباره خلق كردن و برگرداندن آنان در قيامت است. در اين آيه شريفه مشركين را ملزم و مجاب مى‏كند به اينكه چرا شرك ورزند، آيا آن كسى كه عالم را براى بار اول و نيز در قيامت براى بار دوم خلق مى‏كند بهتر است يا سنگ و چوبى كه آنان مى‏پرستند؟ و حال آنكه مشركين اصلا قيامت و معاد را قبول ندارند، هم چنان كه در همين آيات بدان اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...﴾ و اين از اين نظر است كه در كلام مجيدش، مساله معاد با ادله قاطعه اثبات شده و در اينجا به عنوان اصل مسلم اخذ شده است، آن گاه در آيات بعد به عنوان استدراك مى‏فرمايد كه همه اين روگردانيها به خاطر اين است كه مشركين معاد را منكرند و يا در آن شك دارند.

بعضى‏ از مفسرين در تفسير آيه مورد بحث گفته‏اند: مراد از «بدء الخلق» و سپس اعاده آن، ايجاد فردى از يك نوع و از بين بردن آن و دوباره ايجاد نظير آن است. خلاصه، مراد ايجاد مثلى بعد از مثل ديگر است و به عبارت ديگر تكرار عمل ايجاد است، پس ديگر كسى اشكال نكند كه مشركين قائل به معاد نبودند، پس چرا در اين آيه با مساله معاد عليه ايشان احتجاج شده است.

و ليكن تفسيرى است كه از ظاهر آيه بعيد است.

يكى از آن لطايفى كه آيه شريفه از حقايق قرآنى دارد، بر مى‏آيد كه بطور كلى بطلان

و نيستى در عالم وجود راه ندارد، بلكه آنچه را كه خداى تعالى براى اولين بار هستى داده به زودى با اعاده به سوى او برمى‏گردد و اگر به چشم خود مى‏بينيم كه موجوداتى معدوم مى‏شوند ما آن را فقدان و نيستى بعد از هستى مى‏بينيم و گر نه در واقع چنين نيست بلكه - همانطور كه گفتيم - براى ما فقدان است.

و اما اينكه علماى كلام اتفاق كرده‏اند بر اينكه اعاده معدوم در بعضى موجودات مانند عرضها (يعنى هر چيزى كه اگر بخواهد موجود باشد محتاج به محلى است تا در آن خود نمايى كند مانند رنگها و هيئت‏ها و كيفيت‏ها و امثال آن) محال است و در بعضى موجودات ديگر مانند جواهر (هر چيزى كه در هستى‏اش محتاج به موضوعى نيست مانند اجسام)، اختلاف كرده‏اند ربطى به مساله مورد بحث ما نيست، زيرا مساله بعثت در قيامت آن هم آن طور كه آيه شريفه تقرير كرده از باب اعاده معدوم نيست، تا آقايان آن را محال و يا مورد اختلاف بدانند، بلكه بعث عبارت است از: برگشتن خلق و رجوع آن - در حالى كه همان خلق اول است - به سوى پروردگارى كه مبدء آن است.

﴿وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ﴾

اين جمله، اشاره است به تدبير امرى كه ميان بدء خلقت و عود آن در موجودات واقع شده و آن عبارت است از رزق آنها با اسباب آسمانى مانند بارانها، و اسباب زمينى مانند روييدنيها، كه انسان از آنها غذا تهيه مى‏كند.

بدءاعادهخلققیامتبدء الخلق ثم یعیده.اعاده و قیامت.احیای مجدد.ربوبیت در بدء و اعاده.

نفى الوهيت آلهه مشركين از طريق نفى ربوبيت آنها و انحصار ربوبيت در خداى سبحان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

خداى تعالى در آيات و جملات قبل، فصولى در خلقت عمومى عالم و تدبير آنها، با اشاره به ارتباط تدبير بعضى با تدبير بعض ديگر و ارتباط و به هم پيوستگى همه با خلقت، ذكر فرمود و در نتيجه معلوم شد كه خلقت و تدبير در سراسر عالم امرى است واحد و مستند به او و قائم به او، (و وقتى ثابت كند كه تدبير، همان خلقت است با در نظر گرفتن اينكه مشركين اعتراف دارند كه خلقت تنها مستند به خداست ناگزيرند اعتراف كنند كه تدبير نيز مستند به خدا به تنهايى است) پس ثابت شد كه خداى تبارك و تعالى تنها رب تمامى موجودات است و شريكى ندارد و لازمه اين بحث اين است كه الوهيت آلهه‏اى كه مشركين به جاى خدا مى‏خوانند باطل باشد.

براى اينكه الوهيت كه به معناى استحقاق عبادت است ملازم با ربوبيت است، چون كسى مستحق عبادت و پرستش است كه رب باشد، يعنى مالك و مدبر باشد، پس عبادت مشركين به هر طريقى كه معمول ايشان است يا به اين منظور است كه شكر نعمت معبود باشد، يا اينكه باعث شود كه معبود عابد را از شر و نقمت حفظ كند و هر چه باشد و به هر منظورى باشد عبادت مشرك مربوط به تدبيرى است كه از شؤون ربوبيت است.

و چون غرض در فصول مذكور ابطال الوهيت خدايان دروغى است، هم چنان كه ديديم بعد از هر فصلى مى‏فرمود: ﴿أَ إِلَهٌ مَعَ اَللَّهِ﴾ آيا با خدا خدايى ديگر است؟، لذا در جمله مورد بحث، رسول گرامى خود را دستور مى‏فرمايد از مشركين مطالبه برهان كند، كه به چه دليل خدايان شما خدايند؟ تا وقتى از آوردن برهان عاجز ماندند خود بفهمند كه در ادعاى خويش گزافگو و در عقيده‏شان خرافى هستند، چون اگر بخواهند به راستى درباره الوهيت، دليلى بياورند بايد آن دليل تدبير ناحيه‏اى از عالم باشد، در حالى كه ثابت شد كه تدبير تمامى خلايق از خدا به تنهايى است.

ربوبیتآلههتوحیدشرکانحصار ربوبیت.نفی الوهیت آلهه.ربوبیت خدا.

برهانى ديگر بر ابطال الوهيت آلهه مشركين با بيان اينكه آنان علمى به غيب و قيامت ندارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ لاَ يَعْلَمُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ مَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ﴾

در آيه قبلى - گفتيم - بعد از آنكه الوهيت آلهه مشركين را ابطال نمود و ثابت كرد كه خلقت و تدبير همه عالم از خداى تعالى به تنهايى است، به آن جناب دستور داد تا از مشركين بخواهد تا بر خدايى آلهه خود اقامه برهان كنند و اينك در اين آيه براى نوبت دوم دستورش مى‏دهد تا با برهان ديگرى بر بطلان الوهيت آنان با ايشان روبرو شود، و آن برهان اين است كه خدايان آنان علمى به غيب و به قيامت ندارند، و نمى‏دانند كه در چه زمانى مبعوث مى‏شوند، درست است كه هيچ كس از موجودات زمينى و آسمانى علمى بدان ندارد ولى شان معبود اين است كه امر پرستندگان خود را تدبير كند و يكى از امور خلق همانا مساله جزاء در روز بعث است، كه بايد آن را نيز تدبير كند و در نتيجه روز و تاريخ آن را بداند و حال آنكه آلهه ايشان چه ملائكه و چه جن و چه قديسين از بشر، هيچ يك از روز بعث اطلاعى ندارند، پس إله و معبود نيستند.

با اين بيان روشن مى‏شود كه جمله‏ ﴿لاَ يَعْلَمُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ برهان مستقلى است بر ابطال الوهيت آلهه مشركين، و اختصاص الوهيت به خداى تعالى به تنهايى و اينكه جمله‏ ﴿وَ مَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ﴾، از قبيل عطف روشن‏ترين فرد غيب است بر آن، چون گفتيم مهم‏ترين چيزى كه معبود بايد علم به آن داشته باشد و آن را تدبير كند مساله جزا در روز بعث است.

و نيز، اين معنا روشن گرديد كه دو ضمير جمع در «يشعرون» و «يبعثون» به‏ ﴿مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ﴾ بر مى‏گردد، چون بيان قبلى بدون اين جمله و تتمه، تمام نمى‏شود.

پس اينكه بعضى‏ گفته‏اند: دو ضمير مذكور به مشركين بر مى‏گردد، هر چند كه

بى اطلاعى از روز قيامت مختص به آلهه نيست و عمومى است و ليكن به خاطر اينكه بين اين دو ضمير جمع، با ضميرهاى آينده تفكيك نشود، - چون ضمائر آينده بطور قطع همه به مشركين بر مى‏گردد - بناچار اين نيز بايد به آنان برگردد، تا تفكيك نشود، حرف صحيحى نيست.

براى اينكه مخالف با بيانى است كه سياق آيه براى افاده آن است، چون همانطور كه گفتيم آيه شريفه مى‏خواهد برهانى ديگر اقامه كند، كه جز با برگشتن ضميرها به « ﴿مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ﴾ هر كس كه در آسمانها و زمين است»، تمام نمى‏شود و با وجود چنين قرينه‏اى روشن، تفكيك در ضميرها عيبى ندارد.

غیبآلههعلمبعثنفی علم غیب از آلهه.ابطال الوهیت.علم مختص خدا.علم به بعث.

توصيف بى خبرى و استبعاد و انكار مشركين نسبت به قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بَلِ اِدَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهَا بَلْ هُمْ مِنْهَا عَمُونَ﴾

كلمه «ادارك» در اصل «تدارك» بوده، و تدارك به معناى اين است كه اجزاى چيزى يكى پس از ديگرى (مانند حلقه زنجير) بيايد تا تمام شود و چيزى از آن باقى نماند و در اينجا معناى «تدارك علمشان در آخرت» اين است كه ايشان علم خود را تا آخرين جزءش در باره غير آخرت مصرف كردند، تا بكلى تمام شد، و ديگر چيزى از آن نماند، تا با آن امر آخرت را دريابند بنا بر اين، جمله مذكور در معناى اين آيه است كه مى‏فرمايد: ﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ﴾و كلمه «عمون» جمع عمى است.

بعد از آنكه احتجاج خداى تعالى در آيه قبل بدينجا منتهى شد كه احدى غير از خداى تعالى هنگام بعث را نمى‏داند و با همين جمله مشركين را مجاب كرد، در آيه مورد بحث رو به پيغمبر خود مى‏كند و به يادش مى‏آورد كه مشركين قابل خطاب نيستند و از اين مرحله‏ها بدورند، چون هيچ خبرى از امور آخرت ندارند، تا چه رسد به وقت و ساعت آن، و اين بدان جهت است كه ايشان آنچه استعداد براى درك و علم داشتند، همه را در ماديات و زندگى دنيا مصرف كردند، در نتيجه نسبت به امور آخرت در جهل مطلقند، بلكه اصلا در باره آخرت ترديد مى‏كنند، چون از طرز احتجاجاتشان بر نبود قيامت كه جز استبعاد، اساسى ندارد، همين معنا برمى‏آيد، بلكه از اين بالاتر، آنان نسبت به امور آخرت كورند، يعنى خدا دل‏هايشان را از تصديق بدان و اعتقاد به وجود آن كور كرده است.

پس از اين بيان معلوم شد كه چرا كلمه «بل» كه براى اعراض است در يك آيه تكرار شده؟ و روشن گرديد كه مراتب محروميت مشركين از علم به آخرت مختلف است و آيه شريفه

آن مراتب را مى‏فهماند و مى‏فرمايد كه مشركين در اعلا مرتبه آن محروميتند، پس معناى جمله ﴿بَلِ اِدَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ﴾ اين است كه علمى بدان ندارند، به گوششان نخورده و معناى جمله‏ ﴿بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْهَا﴾ اين است كه اگر هم خبر قيامت به گوششان خورده و به دلهاشان وارد شده، ليكن يقين بدان نيافته‏اند و درباره آن در شكند و تصديقش نكرده‏اند و معناى اينكه فرمود: ﴿بَلْ هُمْ مِنْهَا عَمُونَ﴾ اين است كه اگر از اعتقاد به قيامت بى بهره شدند.

به اختيار خود نشده‏اند و اصولا مربوط به آنان نيست، بلكه خداى سبحان قلوبشان را از درك آن كور كرده، و در نتيجه ديگر نخواهند توانست آن را درك كنند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از تدارك علم مشركين، تكامل علم ايشان و رسيدنش به حد يقين است، يعنى علم مشركين به خاطر تكامل حجت‏هاى ما كه بر حقيقت بعث دلالت مى‏كند تكامل يافته است، و اين را از باب استهزاء فرموده، و ليكن به نظر ما اين معنا با دنباله آن كه دو نوبت اضراب مى‏كند - يك بار در شك، و يك بار در كورى آنان - نمى‏سازد.

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَ إِذَا كُنَّا تُرَاباً وَ آبَاؤُنَا أَ إِنَّا لَمُخْرَجُونَ لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا نَحْنُ وَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ﴾

اين آيه شريفه، حجتى را از مشركين حكايت مى‏كند كه بر نبود بعث و قيامت اقامه كرده‏اند و اساس آن بر استبعاد است و حاصلش اين است كه: چگونه ممكن است ما از دل زمين به صورت انسانى تام الخلقه درآييم، همانطور كه الآن هستيم، با اينكه بعد از مردن مى‏دانيم كه همه خاك مى‏شويم و پدرانمان نيز همه خاك شدند؟ و جمله‏ ﴿لَقَدْ وُعِدْنَا هَذَا نَحْنُ وَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ﴾ حجتى ديگر است از ايشان، كه اساس آن نيز بر استبعاد است و آن اين است كه: اين بعث را قبلا هم انبياى گذشته به ما و به پدران ما وعده دادند و چيز نو ظهورى نيست، بلكه خيلى قديمى است و اگر درست بود و خبرى صادق بود تا به امروز اتفاق مى‏افتاد و مردم گذشته از قبرهايشان برمى‏خاستند، و چون برنخاستند، مى‏فهميم كه جزو خرافاتى است كه گذشتگان آن را درست كرده‏اند، چون آنان خيلى در جعل اوهام و خرافات و شنيدن داستانهاى خرافى علاقه‏مند و حريص بودند.

﴿قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ﴾

در اين جمله، خداى تعالى دستور مى‏دهد تا مشركين را در برابر انكار بعث، تهديد و

انذار كند و دستورشان دهد كه در زمين سير كنند و عاقبت مجرمينى كه انبياء را تكذيب كردند و انذار آنان از روز قيامت را به هيچ گرفتند، ببينند، چون نظر و تفكر در عاقبت امر ايشان، آن طور كه خانه‏هاى خرابشان و آباديهاى ويران و خاليشان دلالت مى‏كند براى صاحب بصيرتى كه بخواهد عبرت بگيرد كافى است.

و اگر در آيه شريفه از تكذيب كنندگان، به مجرمين تعبير فرمود، خواست تا نسبت به مؤمنين كه ترك جرائم گفته‏اند لطف فرموده باشد، (بعضى‏ اينچنين گفته‏اند).

و ممكن هم هست بگوييم: آيه شريفه، حجتى را بر معاد اقامه كرده، به اين بيان كه منتهى شدن عاقبت امر مجرمين به عذاب انقراض، خود دليل است بر اينكه جرائم و ظلم‏ها اين اثر را در پى دارد كه صاحبش را گرفتار مؤاخذه و عذاب كند و بطور كلى عمل چه احسان و چه ظلم براى صاحبش نگهدارى مى‏شود، تا روزى طبق آن محاسبه گردد و اگر حساب تمامى اعمال مردم و كيفر آنها - مخصوصا پاداش اعمال صالح - در دنيا واقع نمى‏شود قطعا نشاه ديگرى هست كه در آنجا واقع خواهد شد و آن نشاه آخرت است.

پس آيه شريفه در معناى آيه‏ ﴿أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾مى‏باشد و مؤيد اين بيان، جمله‏ ﴿عَاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ﴾ است، زيرا اگر مراد، تهديد مكذبين رسالت و تحريف ايشان بود، مناسبتر آن بود كه بفرمايد: «عاقبة المكذبين»، هم چنان كه قبلا نيز اشاره كرديم.

﴿وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لاَ تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ﴾

يعنى از اينكه ايشان اصرار بر كفر و انكار مى‏ورزند خيلى غم مخور و حوصله‏ات سر نرود كه چرا با مكرشان دعوتت را باطل نموده. مردم را از راه خدا باز مى‏دارند، براى اينكه هر چه مى‏كنند در حضور خدا مى‏كنند و نمى‏توانند خدا را به تنگ و عجز بياورند، و او به زودى كيفر اعمالشان را مى‏دهد.

پس، آيه شريفه در اين صدد است كه رسول گرامى‏اش (صلى الله عليه وآله و سلم) را تسليت و دلخوشى دهد و جمله‏ ﴿وَ لاَ تَكُنْ فِي ضَيْقٍ﴾ عطف تفسير است براى ما قبلش.

﴿وَ يَقُولُونَ مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

ظاهرا مراد از «وعد»، وعده به عذاب مجازات است اعم از عذاب در دنيا و آخرت و

سياق، مؤيد اين معناست، بقيه الفاظ آيه روشن است.

قیامتانکارمشرکیناستبعادانکار قیامت.استبعاد مشرکان.بی‌خبری.آخرت.

معناى آيه: ﴿قُلْ عَسىَ أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي تَسْتَعْجِلُونَ﴾ و مفاد كلمه «عسى» و امثال آن در كلام خداى تعالى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ عَسىَ أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي تَسْتَعْجِلُونَ﴾

گفته‏اند: لام در ﴿رَدِفَ لَكُمْ﴾ زايد و براى افاده تاكيد است مانند حرف باء در آيه‏ ﴿وَ لاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ﴾و معناى جمله مورد بحث، اين است كه بگو اميد است كه شما را متابعت كند، و به شما ملحق شود بعضى از آنچه درباره‏اش عجله مى‏كنيد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «ردف» معناى فعلى را متضمن است كه همواره با لام متعدى مى‏شود.

و مراد از «بعضى از آنچه درباره‏اش عجله مى‏كنند» همانا عذاب دنيا است، كه قبل از عذاب آخرت فرا مى‏رسد، چون كفار همواره درباره آن عجله مى‏كردند و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏گفتند: پس چه شد آن عذاب كه ما را از آن مى‏ترسانى و آن حكم فصلى كه خدا وعده آن را داده، و حكم فصل خود ملازم با عذاب است و عذاب دنيا هم بعضى از آن عذابها است كه درباره‏اش عجله مى‏كردند آن قسمتش است كه كفار در باره‏اش عجله مى‏كردند و شايد مراد آيه عذاب روز بدر باشد، هم چنان كه ديگران نيز احتمالش را داده‏اند.

مفسرين درباره كلمه «عسى» گفته‏اند: اين كلمه و كلمه «لعل» در باره خداى تعالى معناى وجوب را مى‏دهد، زيرا اصولا كسى مى‏گويد «شايد و يا اميد است» كه به سر نوشت آينده خود جاهل باشد، و چون جهل بر خداى تعالى محال است، در نتيجه معناى ﴿عَسىَ أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ﴾ اين مى‏شود كه سيردفكم و ياتيكم العذاب محققا - به زودى به دنبال سرتان عذاب خواهد آمد.

ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا معناى اميدوارى و آرزومندى و امثال آن، همانطور كه ممكن است قائم به نفس و جان گوينده باشد، (يعنى گوينده خودش در دل آرزومند و اميدوار باشد)، همچنين ممكن است قائم به مقام و يا به شنونده و يا غير آن دو باشد و در اين آيه و هر جاى ديگر از كلام مجيد خداى تعالى، قائم به غير گوينده، يعنى خداست، حال يا قائم است به مقام، يا به غير مقام و جوابى كه در آيه آمده از آنجا كه راجع است به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، پس اميدى هم كه از كلمه «عسى» استفاده مى‏شود راجع مى‏شود به آن جناب و قائم است به نفس شريف او و معناى آيه اين مى‏شود كه: به

ايشان بگو من اميدوارم كه چنين و چنان شود.

و در تفسير ابى السعود آمده كه كلمه «عسى و لعل و سوف» در تهديدهاى پادشاهان به منزله حكم جزمى است و اگر حكم قطعى خود را به اين عبارات تعبير مى‏كنند، به منظور اظهار وقار سلطنت، و اشعار به اين معناست، كه رمز از امثال ايشان مانند تصريح از ديگران است و همه وعده‏هاى خدا و تهديدهايش نيز بر اين منوال است، و اين گفته ابى السعود وجه خوبى است‏.

و معناى آيه اين است كه: به اين درخواست كنندگان عذاب كه از وقت رسيدن آن مى‏پرسند، بگو من اميدوارم كه بعضى از تهديدهاى خدا كه شما در آن عجله مى‏كنيد، يعنى عذاب دنيا كه شما را به عذاب آخرت نزديك مى‏كند و به آن مى‏رساند به زودى شما را دنبال كند و همين هم كه تعبير كرد به «ردف لكم - دنبالتان كند» باز براى اشاره است به نزديكى آن عذاب.

﴿وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى اَلنَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَشْكُرُونَ﴾

معناى آيه شريفه از نظر خود آيه روشن است، ليكن وقوع آن در سياق تهديد و تخويف، اين نكته را افاده مى‏كند كه: اگر خداى تعالى عذاب ايشان را تاخير انداخت، با اينكه استحقاق آن را دارند، از اين جهت است كه او داراى فضل و كرم است و درباره آنان به فضل خود رفتار كرده و ايشان بايد شكر همين را هم به جاى آرند، اما بجاى نمى‏آورند، بلكه عجله در آن عذاب را مى‏خواهند.

﴿وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مَا يُعْلِنُونَ﴾

يعنى تاخير عذاب از ايشان، ناشى از جهل خداى تعالى نيست، بلكه او از حال ايشان و آنچه كه به كيفر كفر و جحودشان مستحقند آگاه است، چون او خبر دارد از آنچه كه سينه‏هاى آنان در خود پنهان مى‏كند و يا آشكار مى‏سازد. آن گاه با آيه‏ ﴿وَ مَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾ همان معنا را تاكيد فرمود.

﴿إِنَّ هَذَا اَلْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلىَ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَكْثَرَ اَلَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ وَ إِنَّهُ لَهُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ بِحُكْمِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْعَلِيمُ﴾

اين آيه شريفه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را تسليت و دلگرمى مى‏دهد و نيز زمينه را براى بعد كه به زودى از حقانيت دعوتش و تقويت ايمان مؤمنين سخن مى‏گويد،

فراهم مى‏كند، و به همين بيان وجه اتصال آيه به ما قبل كه فرمود: ﴿وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ...﴾، كه باز به حقيقت دعوتش اشعار دارد، معلوم مى‏شود.

پس جمله‏ ﴿إِنَّ هَذَا اَلْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلىَ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَكْثَرَ اَلَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾ اين قرآن براى بنى اسرائيل بيشتر آن مسائلى كه مورد اختلافشان است بيان مى‏كند، به داستانهايى از قصص انبياء اشاره مى‏كند و حق را در آنچه كه در آن اختلاف مى‏كنند بيان مى‏نمايد و يكى از آن داستانها داستان مسيح (علیه السلام) است، كه حق مطلب را در آن معارف و احكام كه مورد اختلافشان بود بيان مى‏كند.

و اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّهُ لَهُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾ به اين معنا اشاره مى‏كند كه با اين داستانها كه بر بنى اسرائيل مى‏خواند، مؤمنين را به سوى حق هدايت مى‏كند و نيز رحمتى است براى آنان كه دلهايشان را آرامش مى‏دهد و به اين وسيله ايمان را هم در دلهايشان ريشه دار و ثابت مى‏كند.

و اينكه فرمود: ﴿إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ بِحُكْمِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْعَلِيمُ﴾ اشاره است به اينكه قضاء و داورى ميان آنان با خداست، پس همان خدا پروردگار اوست كه عزيز است، يعنى كسى است كه هيچگاه مغلوب نمى‏شود و عليم است، يعنى هرگز جهل و خطاء در حكمش راه ندارد، پس اوست كه با حكم خود در بين آنان قضاوت مى‏كند، پس بايد كه دل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به قضاء پروردگار عزيز و عليمش راضى شود و امر را به او محول نمايد، هم چنان كه جا دارد عين اين رفتار را در حق مشركين داشته باشد، نه اينكه از شرك و كفر آنان و از مكر و حيله ايشان اندوهناك و دلتنگ شود.

﴿فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ إِنَّكَ عَلَى اَلْحَقِّ اَلْمُبِينِ﴾

اين جمله تفريع و نتيجه‏گيرى است از مجموع چند امرى كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در خصوص شرك مشركين و اختلاف بنى اسرائيل فرمود و معنايش اين است كه امر همه آنان محول به خداى تعالى است، نه به تو، پس بايد كه تو او را وكيل بگيرى، كه او كافى تو است و بايد كه از هيچ چيز نترسى كه تو در امنيتى از حق هستى.

﴿إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ اَلْمَوْتىَ وَ لاَ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ وَ مَا أَنْتَ بِهَادِي اَلْعُمْيِ عَنْ ضَلاَلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاَّ مَنْ يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ﴾

اين جمله، امر به توكل در آيه قبل را تعليل مى‏كند و مى‏فرمايد كه ما تو را در مساله ايمان و كفر مردم، امر به توكل بر خدا كرديم و اين بدان جهت است كه ايشان مرده‏اند و در طاقت تو نيست كه دعوتت را به مردگان بشنوانى، زيرا كه ايشان كرند و نمى‏شنوند و كورند و

گمراه و تو نمى‏توانى دعوتت را به گوش كران آن هم در حالى كه پشت مى‏كنند و مى‏روند برسانى - و چه بسا قيد «در حالى كه پشت مى‏كنند و مى‏روند» براى همين باشد كه اگر پشت نمى‏كردند، باز ممكن بود و لو با اشاره حرف را به ايشان فهمانيد - و نيز تو نمى‏توانى كور را از گمراهيش رهانيده و هدايتش كنى، تنها قدرتى كه تو دارى اين است كه دعوتت و آيات ما را كه دلالت بر ما مى‏كند به گوش مؤمنين برسانى، چون مؤمنين به خاطر اذعان و ايمانى كه به اين حجت‏هاى حقه دارند تسليم ما هستند و تو را در آنچه كه دلالت مى‏كنى تصديق مى‏كنند.

با اين بيان چند نكته روشن گرديد:

اولا: مراد از سماع هدايت است.

ثانيا: مراد از آيات، ادله و حجت‏هايى است كه بر توحيد و معارف حقى كه از فروع توحيد است دلالت مى‏كند.

ثالثا: اينكه هر كس حجت‏هاى حق را چه از آيات آفاق باشد و چه از آيات انفس، با سلامت عقل تعقل كند و آن گاه با ايمان و انقياد تسليم آن شود، چنين كسى از مردگان و از مهر شدگان، كه خدا بر گوش و چشمشان مهر نهاده نيست.

ردفاستعجالوعدهعذابردف لبعض ما تستعجلون.نزدیکی عذاب/وعده.فضل خدا بر مردم.استعجال کفار.

بحث روايتى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله ﴿وَ سَلاَمٌ عَلىَ عِبَادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىَ﴾ آورده كه امام فرمود: منظور از اين بندگان آل محمد (علیه السلام) هستند.

مؤلف: اين روايت را تفسير جمع الجوامع نيز، از ائمه اهل بيت (علیه السلام) به دو نحو آورده، يكى بدون سند، و ديگرى هم بطور مضمر (يعنى گفته: از آن جناب و معين نكرده از كدام يك از ائمه نقل كرده).

خواننده عزيز به خاطر دارد كه در بيان گذشته خود كه در ذيل همين آيه آورديم، گفتيم: از سياق برمى‏آيد كه مراد از اين بندگان به حسب مورد آيه انبياء (علیه السلام) هستند كه به نعمت اصطفاء متنعم بودند و خداى تعالى داستانهاى جمعى از ايشان را در قرآن كريم آورده. بنا بر اين، اگر روايت صحيح باشد از قبيل جرى و تطبيق فرد بر كلى خواهد بود.

و نظير روايت مذكور روايتى است كه الدر المنثور از عده‏اى از صاحبان كتب از ابن عباس روايت كرده، كه در ذيل آيه مورد بحث گفته: منظور از اين بندگان، اصحاب محمدند

اين روايت نيز - اگر صحيح باشد - از باب جرى و تطبيق است.

بنا بر اين، آن روايت ديگرى كه الدر المنثور از عبد بن حميد و ابن جرير، از سفيان ثورى، در ذيل آيه نقل كرده كه گفت: آيه شريفه تنها مربوط به اصحاب محمد است‏ صحيح نيست، زيرا اولا گفتيم درباره انبياء است و در ثانى اگر هم از باب تطبيق شامل اصحاب شود بارى شامل خصوص آنان نيست.

و در تفسير قمى نيز در ذيل آيه‏ ﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ﴾ نقل كرده كه فرمودند: يعنى از حق عدول مى‏كنند.

و نيز در همان تفسير در ذيل آيه‏ ﴿أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ...﴾ مى‏گويد: پدرم از حسن بن على بن فضال، از صالح بن عقبه، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: اين آيه درباره قائم آل محمد (علیه السلام) نازل شده، به خدا سوگند مضطر او است، كه در مقام ابراهيم دو ركعت نماز مى‏خواند و خداى عز و جل را مى‏خواند، پس او اجابتش مى‏فرمايد و خليفه در زمينش مى‏سازد.

مؤلف: اين روايت هم از باب جرى و تطبيق مصداق بر كلى است، زيرا آيه درباره عموم مضطرين است.

روایتاحتجاجنملروایات مرتبط با مضطر.روایات احتجاج.

روايتى كه در آن از جمله: ﴿وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ اَلْأَرْضِ﴾ وجوب مطلق فرمانبرى از خليفه (حاكم) استفاده شده و بيان مجعول بودن آن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه طبرانى از سعد بن جناده روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هر كس از جماعت جدا و دور شود در آتش است، آن هم با صورتش، براى اينكه خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ اَلْأَرْضِ﴾، پس به حكم اين آيه خلافت از خداى عز و جل است، اوست كه خليفه را خليفه مى‏كند، چيزى كه هست اگر خير باشد كه هيچ و اگر شر باشد باز خود او مؤاخذه‏اش مى‏كند، اما تو! بر تو واجب است كه هر چه خدا گفته اطاعت كنى‏.

مؤلف: اين روايت خالى از بوى جعل و دسيسه نيست، براى اينكه در سابق معلوم شد كه مراد از خلافت در آيه - بطورى كه از سياقش برمى‏آيد - خلافت زمينى است، كه براى هر انسانى مقدر شده و معنايش اين است كه نوع بشر جانشين خداست در زمين و در اينكه انواع

تصرفات را در زمين بكند (و خداوند زمين و آنچه در شكم آن و در دريا و خشكى آنست، براى بشر مسخر و رام كرده است، تا بتواند در آنها تصرف كند)، نه خلافت به معناى حكومت بر امت و چرخاندن آسياى مجتمع آن، (تا معنايش اين شود كه هر كس خليفه مسلمين شود خدايش خليفه كرده، اگر خوب باشد كه هيچ اگر هم بد باشد خدا خودش مى‏داند با او چه معامله كند و اما افراد امت بايد اوامر آن خليفه را هر چند مثلا كشتن اخيار و ابرار باشد اطاعت كنند).

از اين هم كه صرف نظر كنيم اصلا متن روايت اضطراب دارد و صدر و ذيلش با هم تطبيق نمى‏كند، براى اينكه اگر مراد از اينكه گفت خلافت از جانب خداست اين باشد كه تسلط خليفه بر مردم به تقدير خداست و به عبارت ديگر تكوين آن منسوب به خداى سبحان است، هم چنان كه درباره سلطنت نمرود فرموده: ﴿أَنْ آتَاهُ اَللَّهُ اَلْمُلْكَ﴾ اينكه خدا سلطنتش دادهو از فرعون حكايت كرده كه گفت: ﴿أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ﴾.

كه خود بسيار روشن است كه خلافت به اين معنا مستلزم وجوب اطاعت خليفه و حرمت مخالفت با وى نيست و گر نه لازم مى‏آيد كه اصل دعوت دينى نقض شود و اطاعت امثال نمرودها و فرعونها و صدها نظائر آن واجب باشد.

و اگر مراد از اين جمله در صدر روايت اين باشد كه خدا به حكم دين خلافت او را امضاء كرده و به عبارت ديگر قانونا منسوب به خداى تعالى است و در نتيجه اطاعتش در آنچه امر مى‏كند واجب است، هر چند كه امر به گناه و خيانت باشد، اينهم كه نقض صريح احكام دينى است و اگر بگويى در غير معصيت خدا اطاعتش واجب است، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده بود: «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق»، در اين صورت پس جدا شدن از جماعت و نافرمانى خليفه جايز است ولى اين با صدر روايت نمى‏سازد.

و نظير اين اشكال در ذيل روايت وارد است، كه مى‏گفت: «اما تو! بر تو واجب است كه هر چه خدا گفته اطاعت كنى»، زيرا اگر مقصود از هر چه خدا امر كرده اين است كه هر چه خليفه گفته، گر چه نافرمانى خدا باشد، اطاعت كنى، باز نقض صريح تشريع احكام مى‏شود و اگر مراد از آن اطاعت خدا است، هر چند نافرمانى خليفه باشد نقض صريح صدر روايت مى‏شود.

و امروز در ابحاث اجتماعى مسلم و روشن شده كه امضاء و پذيرفتن حكومت كسى كه احترامى براى قوانين مقدس و جاريه قائل نيست، امضايى است كه عقل آن را نمى‏پذيرد و افراد يك جامعه عاقل و رشيد زير بار چنين كسى نمى‏روند، به همين دليل بايد ساحت شارع و آورنده دين را از چنين روايت و سفارشهايى منزه دانست.

و اگر بگويى حفظ يك پارچگى مملكت و اتحاد كلمه و اتفاق امت مهم‏تر است از حفظ بعضى از احكام، در جواب مى‏گوييم معناى اين حرف اين است كه جايز باشد حقيقت دين را به خاطر حفظ اسم آن هدم نمود و حقيقت دين را فداى نام آن كنيم.

خلافتروایتامر به معروفخلائف الارض در روایت.وجوب امر به معروف از روایت.

نقل و رد روايتى راجع به اينكه پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) علم غيب نداشته و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در الدر المنثور است كه: طيالسى، سعيد بن منصور، احمد، عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ترمذى، نسايى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشيخ، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب اسماء و صفات - همگى از مسروق روايت كرده‏اند كه گفت: من نزد عايشه تكيه داده بودم، عايشه گفت: سه چيز است كه هر كس دهن به يكى از آنها باز كند افتراء بزرگى بر خدا زده است، پرسيدم آن سه چيست؟ گفت هر كس بپندارد كه محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) پروردگارش را ديد، افتراء بزرگى بر خدا بسته، من كه تا اين هنگام تكيه داده بودم برخاستم و گفتم: اى ام المؤمنين صبر كن، و مرا مهلت بده بپرسم و به عجله سخن مگوى، مگر خداى تعالى نفرموده: ﴿وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ اَلْمُبِينِ﴾ رسول خدا را در افق آشكار بديد «و در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىَ﴾ بارى ديگر او را ديد» ؟ عايشه در پاسخ گفت: من اولين فرد امت اسلامم، كه همين سؤال تو را از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كردم، فرمود: جبرئيل، يعنى من جبرئيل را به آن صورتى كه با آن صورت خلق شده نديدم غير از اين دو نوبت، كه در اين دو آيه است، يك بار او را ديدم كه داشت از آسمان به زير مى‏آمد، بسيار بزرگ بود، كه بزرگى خلقتش ما بين آسمان تا زمين را پر مى‏كرد، عايشه سپس به من گفت: مگر نشنيدى كلام خداى را كه مى‏فرمايد: ﴿لاَ تُدْرِكُهُ اَلْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ اَلْأَبْصَارَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ﴾ ديدگان او را نمى‏بيند و او ديدگان را مى‏بيند و او لطيف و خبير است و نيز فرموده: ﴿وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اَللَّهُ إِلاَّ وَحْياً... عَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾ و كسى كه بپندارد كه محمد چيزى از كتاب خداى را كتمان كرده و ناگفته گذارده، او افتراى بزرگى بر خدا زده است و خداى عز و جل مى‏فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ﴾.

سپس عايشه اضافه كرد كه: هر كس بپندارد كه محمد از فرداى مردم خبر مى‏داد،

باز بر خدا افتراى بزرگى زده است، زيرا خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿قُلْ لاَ يَعْلَمُ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللَّهُ﴾ بگو در آسمانها و زمين كسى غيب نمى‏داند جز خدا.

مؤلف: در متن روايت اشكالاتى است كه آدمى را نسبت به آن بدبين مى‏كند، اما آيات رؤيت كه مى‏فرمايد چشم‏ها خدا را نمى‏بيند، رؤيت حسى را نفى مى‏كند، نه رؤيت قلبى را و اين قسم رؤيت غير از ايمان است كه به معناى اعتقاد مى‏باشد و ما در چند مورد مناسب پيرامون آن مفصل بحث كرده‏ايم.

و اما آيه‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ...﴾ در تفسيرش گفتيم كه منظور از آن ابلاغ عامه آيات و دستورات خدا نيست، بلكه در مورد خاصى نازل شده و بر فرض هم كه عموميش بدانيم تازه دلالت مى‏كند بر اينكه آنچه بر آن جناب به عنوان پيام و رسالت نازل شده بايد ابلاغش كند، نه هر چيزى را، چون ممكن است به آن جناب چيزى نازل شود كه دانستن آن مختص به خود آن جناب باشد و از ديگران كتمان كند.

و اما اينكه فرمود: ﴿قُلْ لاَ يَعْلَمُ...﴾ كه هيچ كس در زمين و آسمانها غيب نمى‏داند، اين آيه مانند ساير آيات كه غيب را مختص به خدا مى‏داند بيش از اين دلالت ندارد كه علم غيب ذاتا مختص خداى تعالى است و اما خدا اين علم را به كسى تعليم مى‏كند يا نمى‏كند آيات از آن ساكت است، بلكه آيات ديگر دلالت دارد بر اينكه خدا علم غيب را به بعضى افراد تعليم مى‏كند، مانند آيه ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ اِرْتَضىَ مِنْ رَسُولٍ﴾.

و نيز خود خداى تعالى پاره‏اى از خبرهاى غيبى را از مسيح (علیه السلام) حكايت كرده و فرموده: ﴿وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ﴾. و پر واضح است كه اگر كسى بگويد: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مردم را از فردايشان خبر مى‏داد، هرگز نمى‏گويد كه اين علم را پيغمبر از خود داشته و خدا به او تعليم نكرده است.

و از سوى ديگر اخبار متواتره - هر چند متفرق و متنوع است - از طريق شيعه و سنى وارد شده، كه آن جناب از بسيارى حوادث آينده خبر مى‏داده است.

غیبعلمپیامبرنقد روایتعلم غیب پیامبر.رد ادعای علم مطلق غیب.حدود علم رسول.پیامبر و غیب.

دابة الارض، حشر مکذبین، نفخ صور و مأموریت عبادت و تلاوت آیات ۸۲–۹۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات ملحقات بعث و نشانه‌های پیش از قیامت را با ختم انذار و بشارت می‌آورند.

۞ وَإِذَا وَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَآبَّةًۭ مِّنَ ٱلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ ٱلنَّاسَ كَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا لَا يُوقِنُونَ
و چون قول [عذاب‌] بر ايشان واجب گردد، جنبنده‌اى را از زمين براى آنان بيرون مى‌آوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم [چنانكه بايد] به نشانه‌هاى ما يقين نداشتند.
وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍۢ فَوْجًۭا مِّمَّن يُكَذِّبُ بِـَٔايَٰتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ
و آن روز كه از هر امتى، گروهى از كسانى را كه آيات ما را تكذيب كرده‌اند محشور مى‌گردانيم، پس آنان نگاه داشته مى‌شوند تا همه به هم بپيوندند.
حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُو قَالَ أَكَذَّبْتُم بِـَٔايَٰتِى وَلَمْ تُحِيطُوا۟ بِهَا عِلْمًا أَمَّاذَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
تا چون [همه كافران‌] بيايند، [خدا] مى‌فرمايد: «آيا نشانه‌هاى مرا به دروغ گرفتيد و حال آنكه از نظر علم، بدانها احاطه نداشتيد؟ آيا [در طول حيات‌] چه مى‌كرديد؟»
وَوَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِم بِمَا ظَلَمُوا۟ فَهُمْ لَا يَنطِقُونَ
و به [كيفر] آنكه ستم كردند، حكم [عذاب‌] بر آنان واجب گردد، در نتيجه ايشان دَم برنيارند.
أَلَمْ يَرَوْا۟ أَنَّا جَعَلْنَا ٱلَّيْلَ لِيَسْكُنُوا۟ فِيهِ وَٱلنَّهَارَ مُبْصِرًا ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَ
آيا نديده‌اند كه ما شب را قرار داده‌ايم تا در آن بياسايند، و روز را روشنى‌بخش [گردانيديم‌]؟ قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه ايمان مى‌آورند مايه‌هاى عبرت است.
وَيَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَن فِى ٱلْأَرْضِ إِلَّا مَن شَآءَ ٱللَّهُ ۚ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَٰخِرِينَ
و روزى كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است به هراس افتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد. و جملگى با زبونى رو به سوى او آورند.
وَتَرَى ٱلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةًۭ وَهِىَ تَمُرُّ مَرَّ ٱلسَّحَابِ ۚ صُنْعَ ٱللَّهِ ٱلَّذِىٓ أَتْقَنَ كُلَّ شَىْءٍ ۚ إِنَّهُۥ خَبِيرٌۢ بِمَا تَفْعَلُونَ
و كوهها را مى‌بينى [و] مى‌پندارى كه آنها بى‌حركتند و حال آنكه آنها ابرآسا در حركتند. [اين‌] صُنعِ خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده است. در حقيقت، او به آنچه انجام مى‌دهيد آگاه است.
مَن جَآءَ بِٱلْحَسَنَةِ فَلَهُۥ خَيْرٌۭ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍۢ يَوْمَئِذٍ ءَامِنُونَ
هر كس نيكى به ميان آورد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت، و آنان از هراس آن روز ايمنند.
وَمَن جَآءَ بِٱلسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِى ٱلنَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و هر كس بدى به ميان آورد، به رو در آتش [دوزخ‌] سرنگون شوند. آيا جز آنچه مى‌كرديد سزا داده مى‌شويد؟
إِنَّمَآ أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَٰذِهِ ٱلْبَلْدَةِ ٱلَّذِى حَرَّمَهَا وَلَهُۥ كُلُّ شَىْءٍۢ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ ٱلْمُسْلِمِينَ
من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدس شمرده و هر چيزى از آنِ اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم،
وَأَنْ أَتْلُوَا۟ ٱلْقُرْءَانَ ۖ فَمَنِ ٱهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِى لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُنذِرِينَ
و اينكه قرآن را بخوانم. پس هر كه راه يابد تنها به سود خود راه يافته است؛ و هر كه گمراه شود بگو: «من فقط از هشداردهندگانم.»
وَقُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ ءَايَٰتِهِۦ فَتَعْرِفُونَهَا ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
و بگو: «ستايش از آنِ خداست. به زودى آياتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهيد شناخت.» و پروردگار تو از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات فصل سابق را تمام مى‏كند و به مساله بعث و پاره‏اى از ملحقات به آن، از قبيل امورى كه در قيامت و قبل از قيامت رخ مى‏دهد اشاره مى‏كند و سوره را با همان مطلبى ختم مى‏نمايد كه با آن آغاز شده بود و آن مساله انذار و بشارت است.

﴿وَ إِذَا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ اَلنَّاسَ كَانُوا

بِآيَاتِنَا لاَ يُوقِنُونَ﴾

مقتضاى سياق آيه - از اين نظر كه متصل به ما قبل است، يعنى به آياتى است كه پيرامون مشركين معاصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و يا خصوص مشركين مكه و قريش كه دشمن‏ترين مردم بودند با آن جناب و دعوت او بحث مى‏كرد - اين ظهور را به آيه مى‏دهد كه: ضميرهاى جمع در «عليهم» و در «لهم» و در «تكلمهم» به مشركين بر گردد، كه گفتگو درباره آنان است اما نه به خصوص آنان، بلكه به آنان از اين نظر كه به سوى اسلام دعوت مى‏شوند، پس در حقيقت مراد عموم مردم اين امتند، چون همه از نظر دعوت يكى هستند، اولشان به آخرشان ملحق است و اين گونه عنايت در كلام خداى تعالى بسيار وارد شده است.

بعثقیامتانذاربشارتدابهبعث و ملحقات قیامت.ختم سوره با انذار و بشارت.

مقصود از «قول» و اخراج جنبنده‏اى از زمين كه با مردم سخن مى‏گويد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از اينكه فرمود: «وقتى قول بر ايشان واقع مى‏شود»، تحقق مصداق قول، در ايشان و تعين ايشان در صدق قول بر آنان است (و معنايش اين است كه زمانى كه امت اسلام مصداق قول خدا قرار مى‏گيرند و قول خدا درباره آنان محقق مى‏شود) هم چنان كه در آيه بعدى هم كه مى‏فرمايد: « ﴿وَ وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِمَا ظَلَمُوا﴾ و به خاطر ظلمى كه كردند قول بر ايشان واقع شد»، مراد همين است، يعنى عذاب خدا بر آنان محقق گشته، مصداق آن قرار گرفتند.

پس، بنا بر اين، جمله مورد بحث در معناى‏ ﴿حَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْقَوْلُ﴾ مى‏باشد، كه در كلام خداى تعالى زياد آمده. و فرق بين اين دو تعبير اين است كه در اولى، يعنى‏ ﴿وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ﴾ عنايت در اين است كه نامبردگان را متعين در مصداق قول كند و در دومى يعنى‏ ﴿حَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْقَوْلُ﴾ عنايت در اين است كه قول را در آنان ثابت و مستقر كند، بطورى كه زوال پذير نباشد.

و اما اينكه اين قول چيست كه بر آنان واقع مى‏شود، آنچه از كلام خداى تعالى صلاحيت دارد كه اين قول را تفسير كند آيه‏ ﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي اَلْآفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ﴾مى‏باشد، براى اينكه ميدانيم مراد از اين آيات كه خدا به زودى به آنان نشان مى‏دهد غير آيات آسمانى و زمينى است، كه خود آنان همواره آنها را مى‏بينند، و دائما در پيش رو و بيخ گوششان قرار دارد، بلكه مراد، بعضى از آياتى است كه جنبه خارق عادت داشته باشد و مردم از ديدن آن ناگزير به ايمان شوند و در حالى فرا رسد كه به هيچ يك از

آيات آسمانى و زمينى معمولى ايمان نداشته باشند، ولى از ديدن آن آيت كه گفتيم ايمان بياورند.

از اين بيان روشن مى‏شود كه جمله « ﴿أَنَّ اَلنَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لاَ يُوقِنُونَ﴾ مردم قبلا به آيات ما ايمان نمى‏آوردند»، تعليل باشد براى اينكه چرا قول بر ايشان واقع مى‏شود و تقدير جمله مذكور «لان الناس...» است و كلمه «كانوا» استقرار بدون يقين آنان را مى‏رساند و مراد از آيات، آيات مشهوده و حسى آسمان و زمين است، نه آيات خارق العاده، البته كلمه «إن» به كسر همزه نيز قرائت شده و از نظر معنا اين قرائت بهتر است از قرائت به فتحه و گفتار ما را تاييد مى‏كند كه - گفتيم - جمله‏ ﴿أَنَّ اَلنَّاسَ...﴾ تعليل را مى‏رساند، چيزى كه هست اگر «إن» را به كسره بخوانيم خود جمله، تعليل را مى‏رساند و احتياجى به تقدير لام ندارد.

جمله‏ ﴿أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ﴾ بيان آن آيتى است كه گفتيم مراد از آن، آيت خارق العاده‏اى است كه در آيه‏ ﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي اَلْآفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ﴾ آن را وعده داده، و همين كه جمله مورد بحث صفت قرار گرفته براى آن آيت خارق العاده، خود دليل است بر اينكه مراد از اخراج از زمين، يا احياء و بعث بعد از مرگ است و يا امرى است نزديك بدان، (حال ببينيم كدام يك مى‏تواند باشد). و اما اينكه آن جنبنده، جنبنده‏اى باشد كه با مردم صحبت كند، از آنجا كه كلمه «دابه - جنبنده» به هر صاحب حياتى اطلاق مى‏شود كه در زمين راه مى‏رود، مى‏تواند انسان باشد و مى‏تواند حيوانى غير انسان باشد، اگر انسان باشد كه تكلم و سخن گفتنش امرى عادى است، نه خارق العاده و اگر حيوانى بى زبان باشد آن وقت حرف زدنش مانند بيرون شدنش از زمين امرى است خارق العاده.

ليكن - متاسفانه - در آيات كريمه قرآن چيزى كه بتواند اين آيت را تفسير كند و معلوم سازد كه اين جنبده‏اى كه خدا به زودى از زمين بيرون مى‏آورد چيست؟ و چه خصوصياتى دارد؟ و صفات و نشانيهايش چيست؟ و با مردم چه تكلمى مى‏كند و چه خصوصياتى دارد؟ و چگونه از زمين بيرون مى‏آيد؟ و چه مى‏گويد؟ وجود ندارد، بلكه سياق آيه بهترين دليل است بر اينكه مقصود مبهم گويى است و جمله مزبور از كلمات مرموز قرآن است.

و حاصل معنا اين است كه: وقتى برگشت امر مردم به اين شود - كه به زودى هم مى‏شود - كه از آيات حسى و مشهود ما يقين برايشان حاصل نشود و به عبارت ديگر استعدادشان براى ايمان آوردن به ما به كلى باطل گشته، تعقل و عبرت‏گيرى از دستشان

خارج شود، در اين هنگام وقت آن مى‏رسد كه آن آيت خارق العاده كه وعده داده بوديم نشانشان دهيم، و حق را برايشان آن چنان بيان مى‏كنيم كه ديگر جز اعتراف به حق چاره‏اى برايشان نماند، پس در آن هنگام آن آيت را كه دابه و جنبنده‏اى است از زمين بيرون مى‏آوريم، تا با ايشان صحبت كند.

اين آن معنايى است كه با كمك سياق و به هدايت تدبر در آيه به دست مى‏آيد.

ولى مفسرين در معناى آن حرفهاى عجيب و غريبى زده‏اند و در معناى مفردات آيه و جمله‏هاى آن دقت‏هاى زياده از حد كرده‏اند، و همچنين در آنچه از آيه فهميده مى‏شود و در حقيقت اين جنبنده، و صفات آن و معناى سخن گفتنش و كيفيت خروج آن، و زمان خروجش و اينكه چند مرتبه از زمين بيرون مى‏آيد و در چه مكانى بيرون مى‏شود، اقوال بسيارى گفته‏اند، كه به هيچ يك آنها نمى‏توان اعتماد كرد، مگر به زور و به همين جهت از نقل آنها و بحث در پيرامونش صرف نظر كرديم، اگر كسى بخواهد بدانها اطلاع يابد بايد به تفاسير مطول مراجعه كند.

قولدابهزمینتکلمیقینوقع القول و اخراج دابه.ناس به آیات یقین نداشتند.تحقق قول پیش از قیامت.

مراد از «آيات» و حشر فوجى از هر امت در آيه: ﴿وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا...﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ﴾

كلمه «فوج» - بطورى كه راغب گفته - به معناى جماعتى است كه به سرعت عبور كنند و كلمه «يوزعون»، مضارع از ايزاع است كه به معناى نگاه داشتن و جلوگيرى از حركت آنان است، به طورى كه اول جمعيت با آخرش يك جا گرد آيند.

كلمه «يوم» در ﴿وَ يَوْمَ نَحْشُرُ﴾ منصوب است تا ظرف باشد براى فعلى مقدر و تقدير كلام «و اذكر يوم نحشر - بياد آر روزى كه محشور مى‏كنيم» است و مراد از «حشر»، جمع كردن بعد از مرگ است، چون محشورين عبارتند از فوجى از هر امت، و تمامى امتهاى زنده هيچ وقت در زمان واحد جمع نمى‏شوند. و كلمه «من» در جمله‏ ﴿مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ﴾ براى تبعيض است و در جمله‏ ﴿مِمَّنْ يُكَذِّبُ﴾، هم ممكن است براى بيان باشد و هم براى تبعيض.

و مراد از آيات در جمله‏ ﴿يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا﴾ مطلق آياتى است كه بر مبدأ و معاد دلالت مى‏كند، كه از آن جمله‏اند انبياء و امامان و كتب آسمانى، نه اينكه مراد از آيات، قيامت و حوادث واقعه در آن و هنگام قيام آن باشد و نه آيات قرآنى به تنهايى، براى اينكه حشر، منحصر در امت اسلامى نيست، بلكه از امتهاى مختلف، از هر امتى فوجى محشور مى‏شوند.

و از عجايب، اصرارى است كه بعضى‏ از مفسرين كرده‏اند بر اينكه: اين كلام

نص است در اينكه مراد از آيات در اينجا و در آيه بعدى، آيات قرآنى است، نه مثل قيامت و حوادث آن، به دليل اينكه آيات قرآنى پر است از دلائل صدق، آن قدر كه در عين اينكه دقت و تامل در آن بر همه واجب بوده و هست، تا كنون نتوانسته‏اند به همه دلائل صدق مذكور احاطه يابند.

و فساد آن روشن است، براى اينكه صرف اينكه مراد از آن، امثال قيامت و حوادث آن نيست، دليل نمى‏شود بر اينكه پس حتما مراد از آن، آيات قرآنى است، با اينكه آيه، ظهور در اين دارد كه محشورين، افواجى از جميع امتها هستند و قرآن تنها كتاب يك فوج از ايشان است، نه كتاب همه افواج.

و از ظاهر آيه برمى‏آيد كه حشر در آن، حشر در غير روز قيامت است، زيرا حشر در روز قيامت اختصاص به يك فوج از هر امت ندارد، بلكه تمامى امت‏ها در آن محشور مى‏شوند و حتى به حكم آيه‏ ﴿وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً﴾، يك نفر هم از قلم نمى‏افتد و اما در اين آيه مى‏فرمايد: از هر امتى فوجى را محشور مى‏كنيم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از اين حشر، حشر عذاب است، بعد از حشر كلى، كه شامل همه خلق مى‏شود و اين حشرى است بعد از حشر.

ليكن اين حرف دردى را دوا نمى‏كند و اشكال را بر طرف نمى‏سازد، براى اينكه اگر مراد، حشر براى عذاب بود لازم بود غايت (براى عذاب) را ذكر كند تا مبهم نباشد، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدَاءُ اَللَّهِ إِلَى اَلنَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُهَا﴾ اين غايت ذكر شده است، با اينكه بعد از اين آيه هم به جز عتاب و حكم فصل، ذكرى از عذاب نيامده و آيه شريفه - بطورى كه ملاحظه مى‏فرماييد - مطلق است، و در آن هيچ اشاره‏اى نيست، كه بگوييم مقصود از آن اين حشر خاصى است كه ذكر شد و اين اطلاق را آيه بعدى بيشتر مى‏كند، كه مى‏فرمايد: « ﴿حَتَّى إِذَا جَاؤُ﴾ تا آنكه بيايند» و نمى‏فرمايد بيايند عذاب را يا آتش را يا چيزى ديگر را.

باز مؤيد گفتار ما - كه منظور حشر در قيامت نيست - اين است كه اين آيه و دو آيه بعدش بعد از داستان بيرون شدن دابه از زمين واقع شده‏اند، كه خود يكى از علائمى است كه

قبل از قيامت واقع مى‏شود، قيامتى كه در چند آيه بعد درباره آن مى‏فرمايد: ﴿وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ﴾ و تا چند آيه بعد اوصاف وقايع آن روز را بيان مى‏كند، و معنا ندارد كه قبل از شروع به بيان اصل قيامت و وقايع آن، يكى از وقايع آن را جلوتر ذكر كند، چون ترتيب وقوعى اقتضاء مى‏كند كه اگر حشر فوج از هر امتى هم جزو وقايع قيامت باشد آن را بعد از مساله نفخ صور ذكر فرمايد، ولى اينطور ذكر نكرد، بلكه قبل از نفخ صور مساله حشر فوج از هر امتى را آورده، پس معلوم مى‏شود اين حشر جزو وقايع قيامت نيست. به همين جهت است كه مى‏بينيم بعضى‏ از مفسرينى هم كه آيه را حمل بر حشر در قيامت كرده، متوجه اين اشكال شده و گفته‏اند: شايد جلوتر ذكر كردن اين واقعه بر نفخ صور و قيام قيامت، براى اين بوده كه اعلام كند هر يك از اين دو، يعنى نفخ صور و حشر هر فوجى از هر امت، آن قدر مهمند كه جا دارد هر يك جداگانه مورد توجه قرار گيرند و احوال آنها كه طامه كبرى و داهيه دهياء است جداگانه خاطر نشان شود و گر نه اگر مى‏خواست ترتيب رعايت شود بايد اول نفخ صور، بعد حشر فوج از هر امت ذكر شود، چيزى كه هست اگر ترتيب رعايت مى‏شد خواننده خيال مى‏كرد هر دو يك داهيه است.

ليكن خواننده توجه دارد كه اين وجهى است ساختگى كه به هيچ وجه قانع كننده نيست و اگر مقصود از آيه همين مى‏بود جا داشت به جاى دفع توهم مزبور كه اين مفسر آن را توهم كرده توهمى مهم‏تر از آن را دفع مى‏كرد و آن اين است كه كسى توهم كند كه حشر فوجى از هر امت در غير روز قيامت است و براى دفع اين توهم، اول مساله نفخ صور را بياورد، بعد حشر فوج از هر امت را، تا كسى خيال نكند حشر مذكور در غير قيامت است، آن گاه بعد از آن جمله‏اى بياورد تا توهم مفسر نامبرده را رفع كند.

پس معلوم شد كه آيه شريفه نمى‏تواند مربوط به وقايع قيامت باشد، بلكه از حشرى خبر مى‏دهد كه قبل از روز قيامت واقع مى‏شود، البته در افاده اين معنا نيز صريح نيست، بطورى كه قابل تاويل نباشد.

﴿حَتَّى إِذَا جَاؤُ قَالَ أَ كَذَّبْتُمْ بِآيَاتِي وَ لَمْ تُحِيطُوا بِهَا عِلْماً أَمَّا ذَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

مراد از «آمدن» - البته به كمك سياق - حضور در موطن خطاب است، آن خطابى كه از جمله‏ ﴿قَالَ أَ كَذَّبْتُمْ...﴾ استفاده مى‏شود و مراد از «آيات» - همانطور كه در آيه قبلى هم گفتيم - مطلق آيات است كه بر حق دلالت كند و جمله‏ ﴿وَ لَمْ تُحِيطُوا بِهَا عِلْماً﴾ جمله‏اى

است حاليه و معنايش اين است كه: آيات مرا تكذيب كرديد، در حالى كه هيچ علمى به آن نداشتيد، چون از آن اعراض داشتيد، پس چگونه چيزى را تكذيب كرديد كه نمى‏شناختيد؟ و چگونه نسبت دروغ به آن داديد، در حالى كه هيچ دليلى علم آور بر گفته خود نداشتيد؟. ﴿أَمَّا ذَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ يعنى غير از تكذيبى كه كرديد چه كارها مى‏كرديد.

و معناى آيه اين است كه: از هر امتى فوجى از تكذيب كنندگان به آياتمان را محشور مى‏كنيم و هم چنان بازداشت مى‏شوند، تا آنكه در محضر خطاب، حضور به هم رسانند، در آن هنگام خداى تعالى به ايشان مى‏فرمايد: آيا آيات مرا تكذيب كرديد در حالى كه هيچ احاطه علمى به آن نداشتيد؟ و يا چه كارها غير از تكذيب مى‏كرديد؟ و اين سؤال متضمن توبيخ آنان است از اين جهت كه جز تكذيب آيات كار ديگرى نداشته‏اند.

﴿وَ وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِمَا ظَلَمُوا فَهُمْ لاَ يَنْطِقُونَ﴾

حرف «باء» در جمله‏ ﴿بِمَا ظَلَمُوا﴾ سببيت را مى‏رساند و «ما» مصدريه است و معنايش اين است كه: «قول، به سبب اينكه ظالم بودند، عليه ايشان واقع گشت» و جمله ﴿فَهُمْ لاَ يَنْطِقُونَ﴾ تفريعى است بر وقوع قول عليه ايشان.

با اين بيان، اين احتمال تاييد مى‏شود كه مراد از آن قولى كه عليه ايشان واقع مى‏شود اين قول است كه‏ ﴿إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظَّالِمِينَ﴾و معنا اين است كه ايشان به خاطر اينكه در تكذيبشان به آيات ستمكار بودند، به عذرى كه با آن اعتذار جويند راه نيافتند و در نتيجه از سخن فرو ماندند ﴿فَهُمْ لاَ يَنْطِقُونَ﴾.

و چه بسا مفسرينى كه وقوع قول عليه ايشان را تفسير كرده‏اند به وجوب عذاب بر ايشان و مناسب‏تر آن است كه بنا بر اين تفسير مراد از قول واقع عليه ايشان، قضاى خداى تعالى به عذاب در حق ستمكاران باشد، كه در امثال آيه‏ ﴿أَلاَ إِنَّ اَلظَّالِمِينَ فِي عَذَابٍ مُقِيمٍ﴾خاطر نشان شده و آن وقت معناى آيه چنين باشد: «ايشان به خاطر اينكه ستمكارند قضاى عذاب در ايشان رانده شد و ديگر چيزى نخواهند داشت كه سخن بدان آغاز كنند»، و ليكن وجه سابق وجيه‏تر است.

و اما اينكه وقوع قول را به حلول عذاب و داخل شدن در آتش تفسير كرده‏اند، از سياق بعيد است، براى اينكه با تفريع مذكور نمى‏سازد.

﴿أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اَللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَ اَلنَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾

بعد از آنكه در آيات سابق وضع بسيارى از مردم را چنين توصيف كرد كه: از شنيدن كلمه حق، كر و از نظر كردن در آيات خدا كورند و نمى‏توانند از آنها عبرت گيرند و سپس داستان دابة الارض را پيش آورد، كه به زودى او را به عنوان آيتى خارق العاده از زمين بيرون مى‏كند، تا با ايشان سخن گويد و آن گاه اين نكته را خاطر نشان ساخت كه به زودى از هر امتى فوجى از مكذبين را محشور مى‏كند و مورد عتاب قرار مى‏دهد، كه بدون هيچ علمى به آيات از آن اعراض كردند، اينك در آيه مورد بحث ايشان را ملامت و توبيخ مى‏كند بر اينكه علاوه بر اينكه دليلى بر تكذيب خود ندارند دليل بر عليه خود دارند و آن اين است كه آنان شب را مى‏بينند چون در شب به سر برده‏اند، پس بالطبع از وضع آن آگاهند و همچنين روز را ديده‏اند كه آيات آسمان و زمين را برايشان روشن مى‏كند و با اين حال چرا آنها را به عنوان آيات ما نمى‏بينند؟ ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾ يعنى در اينكه شب را هنگام سكونت و روز را هنگام ديدن قرار داد، تا آيات آسمان و زمين را ببينند خود آيت‏ها است براى مردمى كه در ايشان اثرى از ايمان و تصديق به حق وجود داشته باشد.

و مراد از «آيات»، علامتها و جهات داله آنها بر توحيد و فروعى است كه متفرع بر توحيد مى‏شود، كه از آن جمله است دلالت آنها بر اين حقيقت كه بر انسان لازم است در جايى و زمانى سكونت كند و آرام گيرد، كه براى همين آرامش و سكونت درست شده و آن شب است كه با پرده ظلمتش ديدگان را در حجاب مى‏كند و در مقابل در جايى و زمانى به جنب و جوش در آيد، كه براى جنب و جوش درست شده و آن روز است كه با روشنى‏اش همه چيز را - مخصوصا آن چيزها را كه متضمن منافع حيات آدمى است - نشان آدمى مى‏دهد.

پس بر انسان لازم است از چيزى هم كه پرده ظلمت جهل از ايشان پوشانده سكوت كند و خلاصه چيزى را كه نمى‏داند نه بگويد و نه انكار كند و چيزى را بگويد و به چيزى ايمان داشته باشد كه آيات بينات كه چون روز روشنند، آن را برايشان روشن كرده باشند.

﴿وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شَاءَ اَللَّهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ﴾

«نفخ صور - دميدن در بوق» كنايه است از اعلام به جمعيت انبوهى چون لشكر، مطلبى را كه بايد همگى عملى كنند، مثل اينكه همگى در فلان روز و فلان ساعت حاضر

باشند و يا حركت كنند و يا امثال اين، و كلمه «فزع» بطورى كه راغب گفته به معناى آن گرفتگى و نفرتى است كه از منظره‏اى نفرت آور به انسان دست مى‏دهد و فزع هم از همان جنس جزع است‏ و كلمه «دخور» به معناى كوچكى و خوارى است.

حشرفوجتکذیبآیاتامتحشر فوجی از هر امت.مکذبین به آیات.مراد از آیات.امت‌ها در حشر.

مقصود از نفخ در صور در آيه: ﴿وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ...﴾ كدام نفخه است؟

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعضى‏ گفته‏اند: مراد از اين نفخ صور، نفخه دومى است كه با آن، روح به كالبدها دميده مى‏شود، و همه براى فصل قضاء مبعوث مى‏گردند، مؤيد اين، جمله ذيل آيه است كه مى‏فرمايد: « ﴿وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ﴾ » يعنى همگى با ذلت و خوارى بدانجا مى‏آيند، چون مراد از «اتوه - مى‏آيند آن را» حضورشان نزد خداى سبحان است و نيز مؤيد ديگر آن استثناى « ﴿مَنْ شَاءَ اَللَّهُ﴾ هر كس را كه خدا بخواهد»، از حكم فزع است، كه بعد از آن جمله‏ ﴿وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ﴾، را در باره نيكوكاران آورده و همين خود دلالت مى‏كند بر اينكه فزع مذكور همان فزع در نفخه دوم است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از آن، نفخه اول است كه با آن همه زندگان مى‏ميرند، به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود، ﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شَاءَ اَللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرىَ فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ﴾چون «صعقه»، در اين آيه همان فزع در آن آيه است، كه در هر دو آيه، نتيجه نفخه اولى گرفته شده و بنا بر اين، مراد از جمله‏ ﴿كُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ﴾ رجوعشان به سوى خدا به سبب مردن مى‏باشد.

و بعيد نيست كه مراد نفخ در صور، در اين صورت مطلق نفخ باشد، چه آن نفخى كه با آن مى‏ميرند و يا آن نفخى كه با آن زنده مى‏شوند، براى اينكه، نفخه هر چه باشد از مختصات قيامت است و اينكه بعضى در فزع و بعضى در ايمنى هستند و نيز كوه‏ها به راه مى‏افتند، همه از خواص نفخه اول باشد و اينكه مردم با خوارى نزد خدا مى‏شوند، از خواص نفخه دوم باشد، كه بنا بر اين احتمال، اشكالى كه چه بسا ممكن است بر هر دو وجه سابق بشود دفع مى‏گردد.

خداى تعالى از حكم فزع عمومى كه شامل همه موجودات آسمانها و زمين است

جمعى از بندگان خود را استثناء كرده و به زودى گفتارى پيرامون اين استثناء خواهد آمد، آنجا كه در باره جمله‏ ﴿وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ﴾ بحث خواهيم كرد.

و ظاهرا مراد از جمله‏ ﴿وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ﴾ رجوع تمامى موجودات عاقل در آسمانها و زمين است، حتى آنهايى كه از حكم فزع استثناء شده‏اند (چه آنها و چه اينها) همه نزد پروردگار متعال حاضر مى‏شوند و آيه شريفه‏ ﴿فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾هم با اين گفتار ما منافات ندارد و نمى‏خواهد غير اين را بگويد، چون مراد از حضور در آن، مطلق حضور و رجوع به خدا نيست، بلكه مراد از آن حضور در موقف حساب و سؤال است، ممكن است همه به سوى خدا برگردند و حتى استثناء شدگان نيز برگردند و نيز بندگان مخلص خدا برگردند، و ليكن بندگان مخلص در موطن جمع حاضر نشوند، نه اينكه بعث و رجوع نداشته باشند، پس آيات قيامت نص صريحند بر اينكه بعث شامل همه خلائق مى‏شود و احدى از آن مستثنا نيست.

و اگر دخور و ذلت را به اولياى خداى تعالى هم نسبت داده، منافاتى با عزت آنان نزد خدا ندارد، چون عزت و غناى بنده نزد خدا ذلت و فقر او است در نزد خودش، بله ذلت دشمنان خدا در قبال عزت كاذبه‏اى كه براى خود قائل بودند، ذلت واقعى و خوارى حقيقى است.

﴿وَ تَرَى اَلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ صُنْعَ اَللَّهِ اَلَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾

اين آيه شريفه از آن جهت كه در سياق آيات قيامت قرار گرفته، آنچه مى‏گويد در باره همان قيامت است و پاره‏اى از وقايع آن روز را توصيف مى‏كند، كه عبارت است از به راه افتادن كوه‏ها، كه در باره اين قضيه در جاى ديگر قرآن فرموده: ﴿وَ سُيِّرَتِ اَلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾و نيز در مواردى ديگر از آن خبر داده است.

پس اينكه مى‏فرمايد: ﴿وَ تَرَى اَلْجِبَالَ﴾ و مى‏بينى كوه‏ها را خطاب در آن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است و مراد از آن مجسم كردن واقعه است، هم چنان كه در آيه‏ ﴿وَ تَرَى اَلنَّاسَ سُكَارىَ﴾حال مردم را در آن روز مجسم مى‏كند، نه اينكه تو الآن ايشان را

مى‏بينى، بلكه اگر مى‏ديدى حال ايشان را آنچه از وضعشان كه ديدنى است اينطور به نظرت مى‏رسيد كه مستند.

﴿تَحْسَبُهَا جَامِدَةً﴾ - يعنى كوه‏ها را مى‏بينى و آنها را جامد گمان مى‏كنى، اين جمله بعد از جمله قبلى، جمله‏اى است معترضه و معناى آن دو اين است كه: «تو در آن روز كوه‏ها را - كه امروز جامد گمان مى‏كنى -، مى‏بينى چون ابر به حركت درمى‏آيند»، ممكن هم هست آن را جمله‏اى حاليه گرفت، كه در اين صورت معنايش اين مى‏شود: تو در آن روز كوه‏ها را - در حالى كه جامد گمانش مى‏كنى - مى‏بينى چون ابر به حركت درمى‏آيند.

و جمله‏ ﴿وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ﴾ حال است از كلمه «جبال» و عامل آن فعل «ترى» است و معنايش اين است كه: تو كوه‏ها را وقتى در صور دميده مى‏شود، در حالى مى‏بينى كه سير مى‏كنند مانند سير ابرها در آسمان.

نفخ صورفزعقیامتصعقهنظیرنفخ در صور.فزع من فی السموات و الارض.پیوند با مرگ همگانی.استثناء الهی.

وجه اينكه تخريب و ويرانى عالم - با پيدايش قيامت - را صنع متقن خود خواند ﴿صُنْعَ اَللَّهِ اَلَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

كلمه «صنع»، در جمله‏ ﴿صُنْعَ اَللَّهِ اَلَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾، مفعول مطلق براى فعل تقديرى است و تقدير كلام «صنعه صنعا» مى‏باشد، يعنى آن را آفريد آفريدنى و در اين جمله تلويح و اشاره‏اى است به اينكه اين صنع و اين عمل از خداى تعالى تخريب و ويرانى عالم است، ليكن چون تكميل آن را در پى دارد و مستلزم اتقان نظام آن است، نظامى كه در آن هر چيزى به منتها درجه كمال خود مى‏رسد، آن كمالى كه اگر كمال سعادت باشد، و اگر كمال شقاوت، زمينه‏اش را قبلا فراهم كرده بود، از اين رو اين ويرانى را صنع و آفرينش ناميد، چون اين خود صنع خداست، آن صنعى كه هر چيزى را متقن كرده، پس خداى سبحان اتقان را از هر چه كه متقن كرده سلب نمى‏كند و فساد را بر آنچه اصلاح فرموده مسلط نمى‏سازد، پس اگر دنيا را خراب مى‏كند براى اين است كه آخرت را تعمير نمايد.

﴿إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾ بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اين جمله تعليل مطالب قبل است، كه نفخ صور و ما بعد آن را صنع محكم خدا مى‏دانست و معنايش اينست كه: از اين جهت صنع محكم او است، كه او به ظواهر و بواطن افعال مكلفين آگاه است، و همين آگاهى اقتضاء مى‏كند كه آن بواطن و كيفيات اعمال را آن طور كه هست و حسن و قبحى كه دارد، ظاهر كند و آثار آن حسن و قبح را كه همان ثواب و عقاب است بعد از بعث و حشر و به راه انداختن كوه‏ها بر آن اعمال مترتب كند.

ليكن خواننده توجه دارد كه اين گونه تفسير كردن، بيهوده خود را به زحمت انداختن

است و از آنهم كه بگذريم اصلا سياق آن را نمى‏پذيرد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جمله‏ ﴿خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾ اصلا ربطى بما قبل ندارد، و جمله‏اى است استينافى، در حكم جواب از سؤالى مقدر، گويا كسى پرسيده: بعد از آن همه حوادث عجيب چه مى‏شود؟ در پاسخ فرموده: خدا به عمل هر عاملى خبير و مطلع است، آنان را بر طبق عمل‏هايشان پاداش و كيفر مى‏دهد و آن گاه همين اجمال را در جمله و « ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا﴾ » تا آخر دو آيه تفصيل مى‏دهد.

البته در اين ميان وجه ديگرى نيز هست كه با دقت در سياق آيات قبلى فهميده مى‏شود، توضيح اينكه: خداى سبحان نخست به رسول گرامى‏اش دستور داد بر خدا توكل كند و امر مشركين و بنى اسرائيل را به او واگذارد، براى اينكه او تنها قدرت آن دارد كه مؤمنين به آياتش و تسليم شدگان در برابر حق را هدايت كند و اما مشركين به خاطر انكار و لجبازيشان، و يهوديان به خاطر اختلافشان مردگانى شده‏اند كه گوششان از شنيدن حق كر شده و چشمشان از ديدن آن كور، ديگر نمى‏شنوند و به سوى حق راه نمى‏يابند و با نظر در آيات آسمان و زمين اعتبار نمى‏گيرند و همه را اينها به اختيار خود مى‏كنند، نه اينكه ما قدرت ديدن و شنيدن را از آنها گرفته باشيم.

در مرحله دوم آينده آنان را كه با اين حال مى‏ميرند، يعنى هيچ معجزه و آيتى در آنها اثر نمى‏گذارد، بيان مى‏كند و مى‏فرمايد به زودى جنبنده‏اى از زمين بيرون مى‏شود و با ايشان صحبت مى‏كند، كه چون معجزه‏اى است خارق العاده و بسيار عجيب، ناگزيرشان مى‏كند از اينكه حق را قبول كنند و ديگر اينكه از هر امتى فوجى از تكذيب كنندگان را محشور مى‏كند و حجت را بر آنان تمام مى‏سازد و بالأخره او داناى به افعال ايشان است و به زودى هر كه حسنه يا سيئه‏اى كرده باشد، پاداش يا كيفرش مى‏دهد و اين پاداش در روزى است كه در صور دميده شود، پس همه به فزع درآيند و با خوارى و ذلت نزد خدا آيند.

دقت در اين دو فراز، اين را به دست مى‏دهد كه ملايمتر با سياق اين است كه ما كلمه‏ ﴿يَوْمَ يُنْفَخُ﴾ را ظرف بگيريم براى جمله‏ ﴿إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾، و كلمه «تفعلون» را هم با يا بخوانيم و «تفعلون» نخوانيم، هر چند كه در قرائت متعارف با تاى خطاب آمده.

و آن وقت معنا چنين مى‏شود: خدا به آنچه اهل آسمانها و زمين مى‏كنند در روزى كه در صور دميده مى‏شود، و همه با خوارى نزدش مى‏آيند، دانا و با خبر است، هر كس حسنه

آورده باشد، به بهتر از آن پاداش مى‏شود و هر كس سيئه آورده باشد با صورت به جهنم انداخته مى‏شود و همه جزاى عمل خود را مى‏بينند.

و بنا بر اين، آيه مورد بحث همان معنا را خواهد داد كه آيه‏ ﴿أَ فَلاَ يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي اَلْقُبُورِ وَ حُصِّلَ مَا فِي اَلصُّدُورِ إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ﴾و آيه‏ ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ﴾در مقام بيان آن است، آن وقت جمله‏ ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ...﴾ تفصيلى مى‏شود براى جمله‏ ﴿إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾ تفصيل از نظر لازمه با خبر بودن، كه همان جزاى عملكرد آنان است، هم چنان كه در ذيل هم به آن اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ و قبلا مردم غايب فرض شده بودند و در اينجا حاضر و مورد خطاب، اين التفات به منظور تشديد نهيب و تهديد است.

صنعاتقانقیامتتخریبخلقصنع الله الذی اتقن کل شیء.ویرانی عالم با قیامت.اتقان صنع.حقانیت صنع الهی.

حمل آيه: ﴿وَ تَرَى اَلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ﴾ بر حركت جوهرى و بر حركت انتقالى زمين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

البته در آيه‏ ﴿وَ تَرَى اَلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ﴾ دو قول ديگر هست.

يكى اينكه: آن را حمل كرده‏اند بر حركت جوهرى و اينكه تمامى موجودات با جوهره ذاتشان به سوى غايت وجود خود در حركتند و اين همان معناى حشر و رجوع به خداى سبحان است.

و اين معنا، از نظر اشاره‏اى كه در جمله « ﴿تَحْسَبُهَا جَامِدَةً﴾ تو آنها را جامد مى‏پندارى» هست - به اينكه همين امروز كه قيامتى به پا نشده، متحركند - مناسبترين معناست، براى اينكه نمى‏شود روز قيامت را ظرف گرفت هم براى جامد ديدن كوه‏ها و هم براى حركت آنها چون ابر.

دوم اينكه: آن را حمل كرده‏اند بر حركت انتقالى زمين. و اين معنا از نظر آيه - فى نفسها - معناى خوبى است، الا اينكه دو تا اشكال متوجه آن مى‏شود، اول اينكه: بنا بر اين معنا، آيه شريفه از ما قبل و ما بعد خود بريده و غير مربوط مى‏شود، چون هم ما قبل آن و هم ما بعدش راجع به قيامت بود، دوم اينكه با اين بريدگى اتصال جمله‏ ﴿إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾ به ما قبلش نيز به هم مى‏خورد.

﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ﴾

اين آيه و آيه بعدش - همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم - تفصيلى است براى اجمالى - كه در جمله « ﴿إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ﴾ » است، البته تفصيل از نظر اثر خبير بودن خدا، زيرا اثر

آن جزاء است و مراد از جمله‏ ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا﴾ اين است كه كسى كه عمل نيك كند جزايى دارد بهتر از آن عمل نيك، چون عمل هر چه باشد مقدمه است براى مزد و جزاء، كسى با خود عمل كارى ندارد، هر عملى را انجام مى‏دهد براى نتيجه و اثر آن است، پس غرض و غايت هر عملى از مقدمه بهتر است.

و از ظاهر سياق برمى‏آيد كه مقصود از فزع در جمله‏ ﴿وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ...﴾ فزع بعد از نفخه دوم صور است، نه نفخه اول، در نتيجه آيه شريفه همان معنا را مى‏دهد كه آيه‏ ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقَّاهُمُ اَلْمَلاَئِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ اَلَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ﴾در مقام آن است.

﴿وَ مَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي اَلنَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

كلمه «كبت» از كب به معناى به رو انداختن كسى است، پس در حقيقت عملى است كه بر شخص واقع مى‏شود، نه بر روى او و اگر نسبت آن را به روى آنان داده، از باب مجاز عقلى است و گر نه اصل آن «كبوا على وجوههم - بر رويها افتادند» بوده است.

و استفهام در جمله‏ ﴿هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ استفهام انكارى است و معنايش اين است كه «لا تجزون الا...»، يعنى جزا داده نمى‏شويد مگر خود آن عملى كه كرده‏ايد، خود آن عمل برايتان مجسم مى‏شود و گريبانتان را مى‏گيرد، پس هيچ ظلمى در جزاء و هيچ جورى در حكم نيست.

اين دو آيه در مقام بيان طبيعت حسنه و سيئه است، طبيعتى كه از نظر جزاء دارند، پس در اين دو آيه حكم كسى بيان شده كه فقط عمل نيك دارد، يا تنها عمل زشت دارد، اما كسى كه هم از آن اعمال دارد، و هم از اين، حكمش در اينجا بطور اجمال فهميده مى‏شود و اما تفصيلش در جاهاى ديگر آمده است.

جبالسحابحرکت جوهریصنعقیامتحرکت جبال.سیاق قیامت یا حرکت جوهری.آیه مر السحاب.

من مامور به عبادت خدا و تلاوت قرآن هستم و بس، هر كه ايمان آورد براى خود و هر كه گمراه گشت عليه خود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ اَلْبَلْدَةِ اَلَّذِي حَرَّمَهَا وَ لَهُ كُلُّ شَيْ‏ءٍ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ﴾

اين آيه تا آخر سوره كه سه آيه است خاتمه سوره است و اين حقيقت را بيان مى‏كند كه دعوت حق بشارت و انذارى است كه در آن حجت بر همه تمام مى‏شود و كار مردم به گردن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيست او تنها مامور است و اما زمام امر دست خداست، به زودى آيات خود را به ايشان نشان خواهد داد و آن را خواهند شناخت و خدا از اعمالشان غافل نيست.

و جمله‏ ﴿إِنَّمَا أُمِرْتُ...﴾ سخنى از زبان رسول خدا است و در معناى اين است كه فرموده باشد «قل انما امرت - بگو من تنها مامور شده‏ام كه...»، و كلمه «هذه» اشاره است به مكه معظمه و در اين تعبير از دو جهت، شهر مكه تعظيم شده است، يكى از جهت اينكه كلمه «رب» را بر آن اضافه كرده و فرموده: ﴿رَبَّ هَذِهِ اَلْبَلْدَةِ﴾، دوم از اين جهت كه آن را به حرمت توصيف كرده و فرموده‏ ﴿اَلَّذِي حَرَّمَهَا﴾ و در اين توصيف و تعظيم خود تعريض و گوشه‏اى است به مردمش، كه به اين نعمت بزرگ كفران كرده و شكر خدا را با پرستش او به جا نياوردند و در عوض به عبادت بتها پرداختند.

و جمله‏ ﴿وَ لَهُ كُلُّ شَيْ‏ءٍ﴾ اشاره است به سعه ملك خداى تعالى، تا كسى توهم نكند كه او تنها مالك مكه است، چون رب آنجا است و مانند ساير بتها كه هر يك مالك جزئى از عالم از قبيل آسمان و زمين و فلان شهر و فلان قوم و فلان قبيله‏اند، او هم يك معبودى است در عرض آنها، كه يك ناحيه‏اى از عالم را مالك است.

﴿أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ﴾ - يعنى مامور شده‏ام تا از كسانى باشم كه تسليم اراده او شده‏اند و او اراده نمى‏كند مگر همان را كه خلقت به سوى آن هدايت مى‏كند و زبان فطرت به سوى آن مى‏خواند و آن دين حنيف فطرى است، كه ملت و كيش ابراهيم است.

﴿وَ أَنْ أَتْلُوَا اَلْقُرْآنَ فَمَنِ اِهْتَدىَ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ اَلْمُنْذِرِينَ﴾

اين آيه عطف است بر جمله «ان اعبد» و معنايش اين است كه: من مامور شده‏ام كه پروردگار اين خانه را بپرستم و اينكه قرآن را بخوانم و مراد از «تلاوت قرآن» تلاوت بر مردم است، به دليل تفريعى كه بر آن كرده و مى‏فرمايد: ﴿فَمَنِ اِهْتَدىَ...﴾.

﴿فَمَنِ اِهْتَدىَ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ﴾ يعنى هر كس با اين قرآن كه تو بر او مى‏خوانى هدايت شد، كه به نفع خود شده و سود هدايتش عايد من نمى‏شود.

﴿وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ اَلْمُنْذِرِينَ﴾ - يعنى و هر كس هدايت نشود و از ياد پروردگارش اعراض كند، ضلالتش به ضرر خودش و وبال كفرش به گردن خودش است، نه من، براى اينكه من جز بيم‏رسانى نيستم، مامورم كه مردم را از خطرى كه در پيش دارند بيم دهم، ولى وكيل آنان نيستم، خدا وكيل بر ايشان است.

پس اگر مى‏بينيم به جاى اينكه بفرمايد: «و من ضل فانما انا من المنذرين» با اينكه ظاهر كلام هم همان را اقتضاء داشت، فرمود ﴿فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ اَلْمُنْذِرِينَ﴾ و كلمه «بگو» را اضافه فرمود، براى اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را متذكر آن عهدى

كند كه قبلا تذكرش داده بود و آن اين بود كه غير از انذار پستى ندارد و هيچگونه مسئوليت در باره امور مردم ندارد و موظف است كه بر خدا توكل كند و امور ايشان را محول به او نمايد، هم چنان كه فرمود: ﴿فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللَّهِ إِنَّكَ عَلَى اَلْحَقِّ اَلْمُبِينِ إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ اَلْمَوْتى‏َ...﴾.

پس گويى كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرموده: و هر كس گمراه شد به او بگو: من از پروردگارم شنيده‏ام كه به غير از انذار مسئوليتى به گردنم نينداخته، پس من از ضلالت هر كس گمراه شود بازخواست نخواهم شد.

﴿وَ قُلِ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَ مَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾

اين آيه عطف است به جمله‏ ﴿فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ اَلْمُنْذِرِينَ﴾ و در اين عطف، انعطافى به دنباله آيه قبل شده، كه بعد از امر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به توكل بر او در امور مردم، به او فرمود: به زودى عاقبت بدى براى مشركين قرار خواهد داد و ميان بنى اسرائيل در آنچه اختلاف مى‏كنند قضاوت خواهد كرد و از آيات خود آيه‏هايى نشانشان خواهد داد، كه مضطر به تصديق او شوند، آن گاه بر طبق اعمالشان جزايشان دهد.

و حاصل معناى آيه اين است كه: و بگو كه ثناى جميل همه براى خداى تعالى است در آنچه كه در ملك خود جارى مى‏سازد، از آن جمله، بشر را به سوى آنچه خير و سعادتشان در آن است مى‏خواند و مؤمنين را كه به آيات او ايمان آورده و تسليم او شده‏اند هدايت نموده و دلهاى تكذيب كنندگان را مى‏رانده و گوشهايشان را كر، و ديدگانشان را كور نموده، در نتيجه گمراه شدند و آيات او را تكذيب كردند.

﴿سَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا﴾ - اين جمله اشاره است به مطالب قبل كه از آيه‏ ﴿وَ إِذَا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ﴾ شروع مى‏شد و ظهور جمله «آياته» در عموم، دليل بر اين است كه منظور، آيت مخصوصى نيست، بلكه هر آيتى است كه مردم را ناگزير از قبول حق كند و هر آيتى است كه قبل از قيام قيامت و بعد از آن اتفاق مى‏افتد.

و جمله‏ ﴿وَ مَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾، خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است و اين جمله به منزله تعليل و بيان مطالب گذشته است و معنايش اين است: اعمال شما بندگان در برابر ديدگان پروردگار تو است، پس هيچ چيز از آنچه حكمت در قبال اعمال شما اقتضاء مى‏كند از او فوت نمى‏شود، اگر حكمت اقتضاء دعوت و هدايت داشته باشد، مى‏كند و اگر اقتضاى اضلال و نشان دادن آيات و سپس پاداش نيكوكاران و كيفر بدكاران را داشته باشد، انجام مى‏دهد.

البته جمله مورد بحث به صورت غايب يعنى «عما يعملون» نيز، قرائت شده و شايد هم

بهتر باشد، چون مفادش تهديد تكذيب كنندگان است و اگر كلمه «رب» را اضافه به كاف خطاب كرده براى اين است كه مايه دلگرمى و تقويت دل آن جناب باشد.

عبادتتلاوتهدایتضلالتماموریتمامور به عبادت خدا.تلاوت قرآن.من اهتدی فلنفسه.گمراهی به زیان خود.ماموریت پیامبر.

بحث روايتى [رواياتى در باره مراد از ﴿دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ﴾ در آيه: ﴿وَ إِذَا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ إِذَا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ...﴾ مى‏گويد پدرم از ابن ابى عمير، از ابى بصير، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به امير المؤمنين برخورد و او را در مسجد خوابيده ديد، بدين حال كه مقدارى ريگ جمع كرده و سرش را روى آن گذاشته، حضرت با پاى خود حركتش داد و فرمود: برخيز اى دابة الارض! مردى از اصحاب عرضه داشت: يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) آيا ما هم مى‏توانيم رفقاى خود را به اين نام بناميم؟ فرمود: نه به خدا سوگند، اين نام جز براى او نيست و او همان دابه‏اى است كه خداى تعالى در كتابش در باره او فرمود: ﴿وَ إِذَا وَقَعَ اَلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ اَلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ اَلنَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لاَ يُوقِنُونَ﴾.

آن گاه فرمود: يا على! چون آخر الزمان مى‏شود، خداى تعالى تو را در بهترين صورت بيرون مى‏كند، در حالى كه با تو است وسيله داغ نهادن و دشمنان خود را با داغ، نشان مى‏كنى.

مردى به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشت: عامه مى‏گويند: اين آيه شريفه به صورت «تكلمهم» است، يعنى ايشان را جراحت مى‏زنى حضرت فرمود: خدا ايشان را در جهنم زخمى كند براى اينكه آيه شريفه از «كلام» مى‏باشد، نه از «كلم».

مؤلف: روايات در اين باب از طرق شيعه بسيار زياد است‏.

و در مجمع البيان از محمد بن كعب، قرظى، روايت كرده كه گفته است: على (علیه السلام) از دابه در اين آيه پرسيد، حضرت فرمود: آگاه باشيد به خدا سوگند اين جنبده‏اى دم‏دار نيست، بلكه ريش دارد.

مؤلف: در اين كه اين دابه چگونه خلقتى دارد، روايات بسيارى است، كه حرف‏هاى عجيب و غريب در آنها آمده و در عين حال با هم متعارض هم هستند، اگر كسى

بخواهد به آنها دست يابد بايد به كتب جوامع حديث مانند الدر المنثور و يا تفاسير طولانى چون روح المعانى مراجعه كند.

و در تفسير قمى آمده كه پدرم از ابن ابى عمير، از حماد و از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه به من فرمود: مردم در باره آيه ﴿يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً﴾، چه مى‏گويند؟ گفتم: مى‏گويند: اين آيه در باره قيامت است، فرمود: نه، اين طور كه آنان مى‏گويند نيست، بلكه در باره رجعت است، مگر خداى تعالى در قيامت از هر امتى فوجى را محشور مى‏كند؟ و بقيه آن امت‏ها را رها مى‏كند؟ با اينكه خودش فرموده: ﴿وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً﴾ آنان را محشور كرديم و احدى را از قلم نينداختيم؟.

مؤلف: روايات در باب رجعت از طريق شيعه بسيار زياد است.

و در مجمع البيان در ذيل آيه‏ ﴿وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ﴾ گفته: در معناى صور اختلاف شده، - تا آنجا كه مى‏گويد - و بعضى گفته‏اند شاخى است كه چون بوق در آن مى‏دمند. و حديثى هم بر اين معنا آمده است‏.

باز در همان كتاب در ذيل جمله‏ ﴿إِلاَّ مَنْ شَاءَ اَللَّهُ﴾ گفته: بعضى گفته‏اند: يعنى شهداء، زيرا شهداء هستند كه در آن روز فزع و ترسى ندارند و در اين باره خبرى نيز به طور مرفوع روايت شده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿صُنْعَ اَللَّهِ اَلَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾ مى‏گويد: امام فرمود: يعنى فعل خدا كه با آن هر چيزى را متقن كرده‏.

دابهروایتعلاماتارضقولروایات دابه.علامت الهی.

چند روايت راجع به مراد از «حسنه» در آيه: ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در همين كتاب در تفسير جمله‏ ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ وَ مَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي اَلنَّارِ﴾ فرموده: منظور از حسنه به خدا سوگند ولايت امير المؤمنين (علیه السلام) و مراد از سيئه به خدا سوگند دشمنى با اوست‏.

مؤلف: اين روايت از باب جرى و تطبيق مصداق بر كلى است، نه اينكه تنها در خصوص ولايت و عداوت آن جناب نازل شده باشد، البته به اين مضمون روايات بسيارى وارد شده، كه چه بسا ممكن است آنها را به محملى كه خواهد آمد حمل نمود.

و در خصال از يونس بن ظبيان روايت كرده كه گفت: امام صادق جعفر بن محمد (علیه السلام) فرمود: مردم خداى را سه گونه عبادت مى‏كنند، يك طبقه او را به خاطر رغبتى

كه به ثوابش دارند عبادت مى‏كنند و اين طبقه عبادتشان عبادت حريصان است، كه داعيشان بر عبادت طمع است. دسته دوم، او را عبادت مى‏كنند بدين جهت كه از آتش او بيمناكند و اين عبادت عبادت بردگان است، كه داعيشان بر عبادت ترس است، و ليكن من خدا را به خاطر محبتى كه به او دارم عبادت مى‏كنم و اين عبادت كرام است، كه داعيشان بر عبادت محبت است كه خود مستلزم امنيت است، كه خداى تعالى در باره‏شان فرمود: ﴿وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ﴾ و نيز فرموده: ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ﴾. پس كسى كه خداى را دوست بدارد خدا هم دوستش مى‏دارد و كسى كه خدا دوستش بدارد از ايمنان مى‏باشد.

مؤلف: لازمه استدلالى كه در اين حديث شده اين است كه حسنه در آيه شريفه به ولايت تفسير شود، ولايتى كه عبارت است از عبادت خداى تعالى از طريق محبت و باعث است كه اراده عبد در اراده خدا فانى گشته، در عوض خداى تعالى هم امور آن بنده را خودش تكفل نموده و در او تصرف نمايد و اين يكى از دو معناى ولايت على (علیه السلام) است. پس آن جناب صاحب ولايت و اولين كسى است كه از اين مساله براى امت فتح باب كرد و ممكن است بيشتر روايات وارده در اينكه مراد از حسنه ولايت على است نيز به همين معنا تفسير شود.

و در الدر المنثور است كه ابو الشيخ و ابن مردويه و ديلمى، از كعب بن عجزه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در معناى جمله‏ ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا﴾ فرمود: منظور از حسنه شهادت به «لا اله الا اللَّه» است، هم چنان كه منظور از سيئه شرك به خداست، كه فردا به اولى گفته مى‏شود: نجات يافتى و به اين گفته مى‏شود: هلاك شدى‏.

مؤلف: اين معنا از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عبارات مختلف و به طرق گوناگونى نقل شده و جا دارد اين تفسير، يعنى تفسير حسنه به «لا اله الا اللَّه» مقيد شود به سائر احكام شرعيه، كه از لوازم توحيدند و گر نه بايد تشريع آن احكام لغو باشد، (خلاصه اينكه معنا ندارد حسنه در آيه منحصر در كلمه توحيد بوده باشد).

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ اَلْبَلْدَةِ اَلَّذِي حَرَّمَهَا﴾، فرمود: مقصود مكه است‏.

و نيز در همان كتاب از پدرش، از حماد بن عيسى، از حريز، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: روزى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مكه را فتح كرد، در مسجد الحرام درب خانه كعبه را گشود و دستور داد تا عكسهايى كه در آنجا كشيده بودند محو كنند، پس دستها را به چهارچوبه درب گرفت و فرمود: هان اى مردم خداى تعالى از روزى كه آسمانها و زمين را آفريد، مكه را محترم كرد، پس مكه حرمتش بستگى دارد به حرمت خدا، كه تا روز قيامت ادامه دارد، احدى شكار مكه را فرارى ندهد و درختش را نكند و هيچ مكانى از آن را به خود اختصاص ندهد و هيچ افتاده‏اى را بر ندارد مگر آنكه بخواهد به صاحبش برساند.

آن گاه عباس عرضه داشت يا رسول اللَّه (صلى الله عليه وآله و سلم) بجز چوب أذخر كه براى قبر و ساختن خانه لازم است، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بله بجز أذخر.

مؤلف: اين حديث از طرق اهل سنت نيز روايت شده است.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه، از ابن مسعود، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: در قرآن كريم هر جا ﴿وَ مَا اَللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾ هست با تاء خوانده مى‏شود و هر جا ﴿وَ مَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ﴾ هست با ياء خوانده مى‏شود.

و الحمد للَّه رب العالمين

حسنهروایتایمانجزاءخیرمن جاء بالحسنة.خیر منها.حسنه به معنای ایمان در برخی روایات.