→ المیزان

ق

۵۰ مکی آیات ۴۵ بازه‌ها ۳

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

سوگند به قرآن مجید، انکار بعث، و برهان احیای زمین آیات ۱–۱۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آغاز ق: دعوت و معاد، قسم به قرآن، رد استبعاد بعث، تکذیب حق، و احیای بلده میت.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ قٓ ۚ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْمَجِيدِ
قاف، سوگند به قرآن باشكوه،
بَلْ عَجِبُوٓا۟ أَن جَآءَهُم مُّنذِرٌۭ مِّنْهُمْ فَقَالَ ٱلْكَٰفِرُونَ هَٰذَا شَىْءٌ عَجِيبٌ
[كه آنان نگرويدند،] بلكه از اينكه هشداردهنده‌اى از خودشان برايشان آمد، در شگفت شدند و كافران گفتند: «اين [محمّد و حكايت معاد] چيزى عجيب است»
أَءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًۭا ۖ ذَٰلِكَ رَجْعٌۢ بَعِيدٌۭ
«آيا چون مُرديم و خاك شديم [زنده مى‌شويم‌]؟ اين بازگشتى بعيد است.»
قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُصُ ٱلْأَرْضُ مِنْهُمْ ۖ وَعِندَنَا كِتَٰبٌ حَفِيظٌۢ
قطعاً دانسته‌ايم كه زمين [چه مقدار] از اجسادشان فرو مى‌كاهد. و پيش ما كتاب ضبطكننده‌اى است.
بَلْ كَذَّبُوا۟ بِٱلْحَقِّ لَمَّا جَآءَهُمْ فَهُمْ فِىٓ أَمْرٍۢ مَّرِيجٍ
[نه،] بلكه حقيقت را، وقتى برايشان آمد، دروغ خواندند، و آنها در كارى سردرگم [مانده‌]اند.
أَفَلَمْ يَنظُرُوٓا۟ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَٰهَا وَزَيَّنَّٰهَا وَمَا لَهَا مِن فُرُوجٍۢ
مگر به آسمان بالاى سرشان ننگريسته‌اند كه چگونه آن را ساخته و زينتش داده‌ايم و براى آن هيچ گونه شكافتگى نيست.
وَٱلْأَرْضَ مَدَدْنَٰهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَٰسِىَ وَأَنۢبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢ
و زمين را گسترديم و در آن لنگر[آسا كوه‌]ها فرو افكنديم و در آن از هر گونه جفت دل‌انگيز رويانيديم.
تَبْصِرَةًۭ وَذِكْرَىٰ لِكُلِّ عَبْدٍۢ مُّنِيبٍۢ
[تا] براى هر بنده توبه‌كارى بينش‌افزا و پندآموز باشد.
وَنَزَّلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ مُّبَٰرَكًۭا فَأَنۢبَتْنَا بِهِۦ جَنَّٰتٍۢ وَحَبَّ ٱلْحَصِيدِ
و از آسمان، آبى پر بركت فرود آورديم، پس بدان [وسيله‌] باغها و دانه‌هاى دروكردنى رويانيديم.
وَٱلنَّخْلَ بَاسِقَٰتٍۢ لَّهَا طَلْعٌۭ نَّضِيدٌۭ
و درختان تناور خرما كه خوشه‌[هاى‌] روى هم چيده دارند.
رِّزْقًۭا لِّلْعِبَادِ ۖ وَأَحْيَيْنَا بِهِۦ بَلْدَةًۭ مَّيْتًۭا ۚ كَذَٰلِكَ ٱلْخُرُوجُ
[اينها همه‌] براى روزىِ بندگان [من‌] است، و با آن [آب‌] سرزمين مرده‌اى را زنده گردانيديم؛ رستاخيز [نيز] چنين است.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍۢ وَأَصْحَٰبُ ٱلرَّسِّ وَثَمُودُ
پيش از ايشان قوم نوح و اصحاب رَسّ و ثمود،
وَعَادٌۭ وَفِرْعَوْنُ وَإِخْوَٰنُ لُوطٍۢ
و عاد و فرعون و برادران لوط،
وَأَصْحَٰبُ ٱلْأَيْكَةِ وَقَوْمُ تُبَّعٍۢ ۚ كُلٌّۭ كَذَّبَ ٱلرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ
و بيشه‌نشينان و قوم تُبّع به تكذيب پرداختند؛ همگى فرستادگان [ما] را به دروغ گرفتند و [در نتيجه‌] تهديد [من‌] واجب آمد.

بيان آيات محتواى سوره مباركه ق‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره مساله دعوت اسلام را بيان مى‏كند. و به آنچه در اين دعوت است اشاره مى‏كند، يعنى انذار به معاد و انكار مشركين به معاد، و تعجبى كه از آن داشتند كه بعد از مردن و بطلان شخصيت آدمى و خاك شدنش چگونه دوباره زنده مى‏شود و به همان صورت و وضعى كه قبل از مرگ داشت برمى‏گردد؟ آن گاه تعجب آنان را رد مى‏كند به اين كه علم الهى محيط به ايشان است، و كتاب حفيظ كه هيچ يك از احوال خلقش و هيچ حركت و سكون آنها - چه خردش و چه كلانش - از قلم آن كتاب نيفتاده نزد او است. آن گاه اين منكرين را تهديد مى‏كند به اينكه اگر به راه نيايند بر سرشان همان خواهد آمد كه بر سر امت‏هاى گذشته و هلاك شده آمد.

و آن گاه براى بار دوم باز به علم و قدرت خداى تعالى پرداخته از راه تدبيرى كه در خلقت آسمانها و آراستن آن با ستارگان بى حركت و با حركت و تدابير ديگرى كه به كار برده و نيز تدبيرى كه در خلقت زمين به كار برده و آن را گسترده و كوه‏هاى ريشه دار در آن جايگزين ساخته گياهان نر و ماده در آن رويانيده و نيز به اينكه آب را از آسمان فرستاده و ارزاق بندگان را تامين نموده و زمين را با آن آب زنده كرده است، علم و قدرت او را اثبات مى‏كند.

و نيز به همين منظور به بيان حال انسان مى‏پردازد كه از اولين روزى كه خلق شده و تا زنده است در تحت مراقبت شديد و دقيق قرار دارد، حتى يك كلمه در فضاى دهانش نمى‏آورد، و از اين بالاتر يك خاطره را در دلش خطور نمى‏دهد، و نفسش آن را وسوسه نمى‏كند، مگر آنكه همه‏اش را ثبت مى‏كنند. و آن گاه بعد از آنكه مرد با او چه معامله مى‏شود و بعد از زنده شدنش براى پس دادن حساب، هم چنان در تحت مراقبت هست تا آنكه از حساب فارغ شود، يا به آتش در آيد اگر از تكذيب كنندگان حق باشد، و يا به بهشت و قرب پروردگار اگر از متقين باشد.

و كوتاه سخن آنكه: زمينه گفتار در اين سوره مساله معاد است، و يكى از آيات برجسته آن آيه‏ ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾ و يكى ديگر آيه‏ ﴿يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ‏﴾ و يكى هم آيه‏ ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ است.

و اين سوره به اين دليل گفتيم مكى است كه سياق آياتش بر آن گواهى مى‏دهند. اما بعضى گفته‏اند كه آيه‏ ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ...‏﴾ ، و يا اين آيه و آيه بعدش در مدينه نازل شده. ولى در لفظ آيه هيچ شاهدى بر آن نيست.

و در اين آياتى كه نقل كرديم به طور اجمال به مساله معاد و اينكه مشركين آن را امرى بعيد مى‏پنداشتند اشاره شده، و نخست جوابى اجمالى با تهديد مى‏دهد، و سپس به طور مفصل از آن جواب داده، باز براى بار دوم تهديد مى‏كند.

﴿ق وَ اَلْقُرْآنِ اَلْمَجِيدِ‏﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «مجد» كه كلمه «مجيد» از آن اشتقاق يافته به معناى شرف وسيع است، وقتى گفته مى‏شود «مجد الرجل و مجد» - به فتح و ضم جيم - كه بزرگوار و كريم باشد و در اصل اين كلمه از اين قول گرفته شده كه مى‏گويند: «مجدت الإبل مجودا» يعنى شتر آن قدر علف بهارى خورده كه شكمش بزرگ شده‏.

معادقدعوتانذار به معاد.انکار مشرکان.استبعاد پس از خاک شدن.دعوت اسلام.

اقوال مختلف در باره جواب قسم‏ ﴿وَ اَلْقُرْآنِ اَلْمَجِيدِ﴾505

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جمله‏ ﴿وَ اَلْقُرْآنِ اَلْمَجِيدِ‏﴾ سوگندى است كه پاسخش حذف شده، چون جمله بعدى مى‏فهماند كه پاسخ چيست، و تقدير كلام «و القرآن المجيد ان البعث حق» و يا «و القرآن المجيد انك لمن المنذرين» و يا «و القرآن المجيد ان الانذار حق» مى‏باشد، يعنى «به قرآن مجيد سوگند كه قيامت حق است» و يا «تو از انذاركنندگانى» و يا «انذار حق است» .

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: جواب قسم ذكر شده و آن جمله‏ ﴿بَلْ عَجِبُوا...﴾ است. و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: جمله‏ ﴿قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنْقُصُ...‏﴾ است. و بعضى‏ گفته‏اند ﴿مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ...‏﴾ ، و بعضى‏ گفته‏اند ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرىَ...﴾ و بعضى‏ گفته‏اند ﴿مَا يُبَدَّلُ اَلْقَوْلُ لَدَيَّ...‏﴾ است. ولى همه اينها سخنانى بيهوده است كه نبايد دنبال شود.

﴿بَلْ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقَالَ اَلْكَافِرُونَ هَذَا شَيْ‏ءٌ عَجِيبٌ﴾

اين آيه اعراض از مضمون جواب قسمى است كه گفتيم حذف شده. پس گويا فرموده: به قرآن مجيد سوگند كه ما تو را به عنوان نذير فرستاديم، ليكن به تو ايمان نياورده تعجب كردند كه يك نفر از خود آنان به عنوان بيم‏رسان به سويشان گسيل شود. و يا فرموده: به قرآن مجيد سوگند كه آن بعثى كه از آن انذارشان كردى حق است، اما به آن ايمان نياورده بلكه تعجب كردند و از آن به شگفت در آمده بعيدش دانستند.

و ضمير «منهم» در جمله‏ ﴿بَلْ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ‏﴾ به كفار برمى‏گردد، اما نه از اين جهت كه كافرند (تا خداى نخواسته چنين معنا دهد كه شخص منذر هم از همان قماش ايشان است) بلكه از اين جهت كه انسانند، آن وقت معنايش «منذرى از جنس خود آنان و از نوع بشر» خواهد بود. و اين كه گفتيم «كفار بدان جهت كه انسانند» از اين جهت است كه به طور كلى مذهب وثنيت و بت‏پرستى منكر اين هستند كه انسان بتواند پيامبر شود، كه ما در اين كتاب مكرر در اين باره سخن گفته‏ايم. ممكن هم هست ضمير به كفار بر گردد، از اين جهت كه عربند، آن وقت معنا چنين مى‏شود: بلكه تعجب كردند از اينكه بيم رسانى از قوم خودشان و به زبان خودشان به سويشان بيايد و حق را برايشان به زبانى وافى‏تر بيان كند. و بنا به احتمال دوم آيه شريفه در سرزنش عرب بليغ‏تر مى‏شود.

﴿فَقَالَ اَلْكَافِرُونَ هَذَا شَيْ‏ءٌ عَجِيبٌ﴾ در اين جمله منكرين نبوت را به وصف «كافرون» توصيف كرده - با اينكه مى‏توانست بفرمايد «و قال المشركون» و يا عبارتى ديگر مثل آن - و اين بدان منظور بوده كه دلالت كند بر اينكه مشركين مى‏خواسته‏اند با اين تعجب

خود حق را پوشيده بدارند، چون كفر به معناى پنهان كردن است. و اشاره در جمله‏ ﴿هَذَا شَيْ‏ءٌ عَجِيبٌ‏﴾ به مساله بعث و بازگشت به سوى خدا است، مى‏گويند مساله معاد امرى است عجيب، هم چنان كه آيه بعدش همين را تفسير مى‏كند و از قول آنان مى‏فرمايد:

﴿أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَابا … أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً ذَلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ﴾

كلمه «رجع» و «رجوع» هر دو يك معنا دارند. و مراد از بعيد بودن، بعيد بودن از جهت عقل است.

و جواب كلمه «اذا» در جمله‏ ﴿أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً‏﴾ حذف شده، چون جمله «﴿ذَلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ‏﴾» بر آن دلالت مى‏كرد و تقدير كلام «ء اذا متنا و كنا ترابا نبعث و نرجع ذلك رجع بعيد - آيا وقتى مرديم و خاك شديم مبعوث مى‏شويم و برمى‏گرديم، اين چه برگشتن بعيدى است» مى‏باشد، و استفهام در آن به اصطلاح استفهام تعجبى است، يعنى استفهامى كه منظور از آن به شگفت واداشتن شنونده است.

و اگر جواب «اذا» حذف شده براى اين است كه اشاره كند به اينكه آن قدر عجيب است كه اصلا گفتنى نيست، چون عقل هيچ صاحب عقلى آن را نمى‏پذيرد، و اين آيه همان مضمونى را افاده مى‏كند كه آيه‏ ﴿وَ قَالُوا أَ إِذَا ضَلَلْنَا فِي اَلْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ‏﴾ آن را افاده مى‏كند.

و معناى آيه اين است كه: مشركين تعجب مى‏كنند و مى‏گويند: آيا وقتى كه ما مرديم و خاك شديم و ذات ما آن چنان باطل و نابود شد كه ديگر اثرى از آن به جاى نماند دوباره مبعوث مى‏شويم و برمى‏گرديم؟ آن وقت گويا گوينده‏اى به ايشان مى‏گويد: از چه چيزى تعجب مى‏كنيد؟ در پاسخ مى‏گويند: آخر اين برگشتن برگشتنى باور نكردنى است، و عقل آن را نمى‏پذيرد، و زير بار آن نمى‏رود.

قسمقرآن مجیدبعثقرآن مجید مقسم‌به.بعث حق به‌عنوان جواب محتمل.انک لمن المنذرین محتمل.

مفاد آيه: ﴿قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنْقُصُ اَلْأَرْضُ مِنْهُمْ...﴾ كه در مقام رد سخن مشركين مبنى بر استبعاد معاد است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنْقُصُ اَلْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ‏﴾

اين آيه سخن آنان و استبعادشان نسبت به بعث و رجع را رد مى‏كند، چون آنان استناد جستند به اينكه بعد از مردن به زودى متلاشى مى‏شويم و بدنهايمان خاك مى‏شود، و با خاكهاى ديگر مخلوط مى‏گردد، خاك هم كه با خاك فرقى ندارد تا مشتى از آن، خاك

من باشد و مشتى ديگرش خاك يك فرد ديگر، و يا مشتى از آن سر و گردن من باشد و مشتى ديگرش دست و پاى من. آيه مورد بحث جواب مى‏دهد كه: ما دانا هستيم به آنچه كه زمين از بدنهاى شما مى‏خورد، و آنچه از بدنهايتان ناقص مى‏سازد، و علم ما چنان نيست كه جزئى از اجزاء شما را از قلم بيندازد تا برگرداندن آن به خاطر نامعلوم بودن دشوار و يا نشدنى باشد.

ممكن هم هست معنايش چنين باشد: ما مى‏دانيم چه كسى از آنان مى‏ميرد و در زمين دفن مى‏شود، و در نتيجه از جمع آنان يك انسان كم مى‏گردد. در احتمال اول كلمه «من» تبعيضى و در احتمال دوم بيانيه خواهد بود.

﴿وَ عِنْدَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ﴾ يعنى و نزد ما كتابى است كه حافظ هر چيز است، بلكه آثار و احوال هر چيزى را هم ضبط مى‏كند. و يا معنايش اين است كه: نزد ما كتابى است كه خود آن كتاب محفوظ است و حوادث، آن را دچار دگرگونى و تحريف نمى‏كند. و آن كتاب عبارت است از لوح محفوظ كه تمامى آنچه بوده، و آنچه هست و آنچه تا قيامت خواهد بود در آن كتاب محفوظ است.

و اينكه بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند كه «مراد از كتاب نامه‏هاى اعمال است» سخن درستى نيست، اولا از اين جهت كه خدا اين كتاب را حافظ آنچه زمين از مردم كم مى‏كند معرفى كرده و آنچه زمين از مردم كم مى‏كند ربطى به اعمال كه كتاب اعمال حافظ آن است ندارد.

و ثانيا خداى سبحان اين كتاب را در كلام مجيدش به لوح محفوظ توصيف كرده نه به نامه اعمال. پس حمل اين كتاب كه مورد بحث است بر نامه اعمال آن هم بدون شاهد قرآنى حمل صحيحى نيست.

و حاصل جوابى كه خداى تعالى به كفار و منكرين معاد مى‏دهد، اين است كه كفار خيال كرده‏اند مردن و خاك شدن و متلاشى شدن ذرات وجودشان، به طورى كه ديگر اجزاى آن تمايزى از هم نداشته باشند، آنان را براى ما هم مجهول الاجزاء مى‏كند، و ديگر نمى‏توانيم آن اجزاء را جمع‏آورى نموده، دوباره برگردانيم. و ليكن اين خيال، خيالى است باطل، براى اينكه ما مى‏دانيم چه كسى از ايشان مرده، و اجزاى بدنش كه قبلا به صورت گوشت يا خون يا استخوان بود فعلا به چه صورتى درآمده و كجا رفته؟ همه را مى‏دانيم، و نزد ما كتابى حفيظ است كه هر چيزى در آن ثبت است و آن عبارت است از لوح محفوظ.

بعثکتاب حفیظعلمعلم به آنچه زمین می‌کاهد.کتاب حفیظ.رد استبعاد بعث.تلاشی بدن.

مقصود از اينكه فرمود تكذيب كنندگان قيامت حق را تكذيب كرده در «امر مريج» هستند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ﴾

كلمه «مرج» كه كلمه «مريج» از آن مشتق شده به معناى اختلاط و اشتباه است، و در آيه شريفه از آنچه كه آيه قبلى اشاره‏اى به آن داشت اعراض كرده. توضيح اينكه از آيه قبلى اين معنا به ذهن مى‏رسيد كه كفار به اين حقيقت جاهلند كه خدا عالم است، و اگر از مساله بعث و رجوع تعجب مى‏كنند بدين جهت است كه نمى‏دانند خدا دانا است و چيزى از احوال و آثار خلقش از او پنهان نيست، و نمى‏دانند كه تمامى اين جزئيات در لوح محفوظ نزد او نوشته شده، به طورى كه حتى ذره‏اى از قلمش نيفتاده.

و چون از آيه قبلى بوى چنين توهمى مى‏آمد، آيه مورد بحث با كلمه «بل» مى‏خواهد آن را رد كند، و بفرمايد: انكار كفار نسبت به قيامت از جهلشان به مقام پروردگار و به علم او به جزئيات نيست، و حتى تجاهل هم نمى‏خواهند بكنند، بلكه اينان به طور كلى منكر حقند و چون فهميده‏اند مساله معاد حق است آن را هم انكار مى‏كنند، پس اينان از اين جهت منكر حقند كه با آن معاند و دشمن‏اند، نه اينكه جاهل محق باشند، و از ادراك حق قاصر باشند، پس ايشان در وصفى مريج بسر مى‏برند، و با وضعى نامنظم و گيج كننده حق را درك مى‏كنند، و در عين حال تكذيب هم مى‏كنند، با اينكه لازمه درك حق و علم به حقانيت هر چيز اين است كه آن را تصديق نموده به آن ايمان بياورند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: منظور از اينكه فرمود «در امرى مريج هستند» اين است كه بعد از انكار حق دچار تحير و سرگردانى شده‏اند، و معطل مانده‏اند كه چه بگويند. يك وقت مى‏گويند: پيامبر به خدا دروغ مى‏بندد، يك وقت ديگر مى‏گويند او ساحر است، يا مى‏گويند شاعر است، يا مى‏گويند كاهن است، و يا مى‏گويند مضرت ديده (يعنى أجنه به او لطمه زده‏اند).

و به همين جهت دنبال اين كلام، آيات و نشانه‏هاى علم و قدرت خودش را آورده تا سرزنشى به ايشان باشد، و سپس به عنوان تهديد سرنوشت امت‏هاى گذشته را نقل مى‏كند كه به جرم تكذيب حق چگونه هلاك و منقرض شدند.

﴿أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى اَلسَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا وَ مَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ‏﴾

كلمه «فروج» جمع «فرجه» يعنى سوراخ و شكاف است. و اگر كلمه «سماء» را مقيد كرد به كلمه «فوقهم - بالاى سرشان» به اين منظور بوده كه بفهماند هر چيز را انكار

كنند اين آسمان را نمى‏توانند انكار كنند، چون جلو چشمشان و بالاى سرشان است. و منظور از اينكه فرمود: آسمان را زينت داديم، اين است كه ستارگان درخشان را با آن جمال بديعى كه دارند در آسمان آفريديم، پس خود ساختمان اين بناى بديع با آن جمال خيره‏كننده‏اش، و با اينكه هيچ ترك و شكافى در آن نيست، صادق‏ترين شاهد بر قدرت قاهره، و علم محيط او به تمامى خلائق است.

﴿وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ أَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ﴾

«مد زمين» به معناى گستردن آن است. و خداى تعالى زمين را طورى گسترده آفريده كه با زندگى انسان ها سازگار باشد، (و اگر مانند كره ماه بود اين سازگارى را نداشت). و كلمه «رواسى» جمع «راسيه» و به معناى هر چيز ثابت است. و در اينجا به معناى كوه است. و اين كلمه صفتى است كه موصوفش حذف شده (تقدير آن «و ألقينا فيها جبالا رواسى» است). و كلمه «بهيج» از ماده بهجت است. صاحب مجمع البيان‏ «بهجت» را به معناى آن حسنى گرفته كه مانند گلها و درختان خرم و باغهاى سبز ديدنش لذت‏آور است. بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از «بهيج» مبهوج است يعنى چيزى كه هر كس با آن اظهار مسرت و خوشحالى مى‏كند.

و مراد از «روياندن هر جفتى بهيج» روياندن هر نوعى از گياهان خوش منظر است. پس خلقت زمين، و تدابير الهى كه در آن جريان دارد، بهترين دليل است كه مى‏تواند عقل را بر كمال قدرت و علم صانع آن رهنمون شود.

﴿تَبْصِرَةً وَ ذِكْرىَ لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ﴾

كلمه «تبصرة» مفعول له است، و چنين معنا مى‏دهد كه: اگر انجام داديم آنچه را كه انجام داديم، و اگر آسمان را بنا و زمين را گسترده كرديم، و اگر عجائبى از تدبير در آن جارى ساختيم، همه براى اين بود كه تبصره‏اى باشد تا انسان ها بصيرت يابند و ذكرايى باشد تا آنان تذكر يابند. البته معلوم است تنها از انسان ها، بصيرت و تذكر آن افرادى بكار مى‏افتد كه زياد به سوى خدا رجوع مى‏كنند.

﴿وَ نَزَّلْنَا مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكاً فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ اَلْحَصِيدِ‏﴾

كلمه «سماء» به معناى جهت بالا است، و منظور از «ماء مبارك» بارانست. و اگر آن را مبارك خوانده بدين جهت است كه خيرات آن به زمين و اهل زمين عايد مى‏شود. و

منظور از «حب الحصيد» حبه و دانه درو شده است. و اضافه كلمه «حب» بر كلمه «حصيد» از باب اضافه موصوف به صفت است، و معناى آيه روشن است.

﴿وَ اَلنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَضِيدٌ﴾

كلمه «باسقات» جمع «باسقه» است، كه به معناى طويل و بلند بالا است و «نخل باسق» يعنى درخت خرماى بلندقامت. و كلمه «طلع» به معناى خرما در اولين أوان پيدايش آن است. و كلمه «نضيد» به معناى «منضود» است، يعنى چيده شده و رديف شده روى هم، چون خرما بر درخت به همين صورت است كه گويى دانه دانه روى هم چيده شده‏اند. و معناى آيه روشن است.

﴿رِزْقاً لِلْعِبَادِ وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذَلِكَ اَلْخُرُوجُ‏﴾

كلمه «رزق» به معناى هر چيزى است كه بقاء موجودى بدان ادامه يابد. و كلمه «رزقا» مفعول له است، يعنى علت را بيان مى‏كند، مى‏فرمايد: ما اين باغها و اين دانه‏هاى درو شده و نخلهاى بلند بالا با طلعهاى روى هم چيده را رويانديم، براى اينكه رزقى باشد براى بندگان. پس كسى كه اين نباتات را آفريد، تا بندگان را روزى دهد، با آن تدابير وسيع و محير العقولى كه در آنها به كار برده، داراى علمى بى نهايت و قدرتى است كه از زنده كردن انسان ها بعد از مردن - هر چند اجزايشان متلاشى و جسمشان در زمين گم شده باشد - عاجز نمى‏باشد.

تکذیبحقمریجتکذیب حق.حق آمده.أمر مریج اختلاط.تکذیب‌کنندگان.

اشاره به برهانى كه جمله:﴿وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذَلِكَ اَلْخُرُوجُ‏﴾، در رد استبعاد معاد توسط مشركين متضمن است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و جمله‏ ﴿وَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذَلِكَ اَلْخُرُوجُ‏﴾ برهانى ديگر براى مساله بعث و معاد است، غير از برهان قبلى. بلكه برهانى است كه عليه ادعايى اقامه مى‏شود كه منكرين معاد صريحا آن ادعاء را نكرده بودند، بلكه از طى كلامشان استفاده مى‏شود، و آن اين است كه اصلا زنده شدن مردگان امكان ندارد. و در اين جمله با اثبات امكان آن از راه نشان دادن نمونه‏اى كه همان زنده كردن گياهان بعد از مردن آنها است اثبات مى‏كند كه پس چنين چيزى ممكن است، زيرا زنده كردن مردگان عينا مثل زنده كردن گياهان در زمين است، بعد از آنكه مرده و از رشد افتاده‏اند. ولى برهان قبلى معاد را از راه اثبات علم و قدرت خداى تعالى اثبات مى‏كرد، و استبعاد و تعجب كفار را رد مى‏نمود.

و ما اين برهان را در ذيل همه آياتى كه از راه زنده كردن زمين بعد از مردنش معاد را اثبات مى‏كرد مكرر بيان كرده‏ايم. بر خواننده محترم لازم است كه به ساير مجلدات اين كتاب مراجعه كند.

﴿كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ … كُلٌّ كَذَّبَ اَلرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ﴾

اين آيه تهديد و انذارى است براى كفار، به خاطر اينكه حق را بعد از اينكه در

دسترسشان قرار گرفت و آن را شناختند، از در عناد و لجاجت انكار كردند - كه قبلا هم صحبتش شد. و همچنين سرگذشت اصحاب رس، در تفسير سوره فرقان و اصحاب أيكه - كه همان قوم شعيب باشند - در سوره حجر و سوره شعراء و سوره _ ص، و داستان قوم تبع در سوره دخان گذشت.

و در اينكه فرمود: ﴿كُلٌّ كَذَّبَ اَلرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ‏﴾ اشاره‏اى است به اينكه اصولا وعيد و تهديد به هلاكت هميشه هست، ولى وقتى در باره قومى منجز و حتمى مى‏شود كه رسولان را تكذيب كنند، خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ﴾ يعنى اين سرنوشت سرنوشتى است عمومى، هر قومى چنين باشد چنان سرنوشتى دارد.

احیابلده میتخروجاحیای بلده میت برهان بعث.کذلک الخروج.آیات تکوینی.نزول آب و رویش.

بحث روايتى (رواياتى در باره كوه قاف و بيان اينكه اين روايات غير قابل اعتماد و مردودند)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كرده كه گفت: خداى تعالى در وراى اين زمين دريايى خلق كرده محيط به زمين، و در پشت آن درياى محيط، كوهى است كه به آن كوه قاف آسمان دنيا مى‏گويند، كه آن دريا را پوشانده. و در ما وراى آن كوه زمين ديگرى مثل همين زمين، ولى هفت برابر آن آفريده. و در ما وراى آن زمين درياى محيطى به آن و در وراى آن دريا كوهى ديگر به نام قاف آسمان دوم و محيط به آن دريا آفريد. و همچنين شمرد تا به هفت زمين و هفت دريا و هفت كوه و هفت آسمان رسيد. آن گاه گفت: و اين است معناى آيه‏ ﴿وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ‏﴾.

و نيز در آن كتاب آمده كه ابن منذر، ابن مردويه، ابو الشيخ و حاكم از عبد اللَّه بن بريدة روايت كرده‏اند كه گفت: «ق» كوهى است از زمرد كه محيط به دنيا است كه دو طرف آسمان روى آن قرار دارد.

باز در همان كتابست كه ابن ابى الدنيا - در كتاب عقوبات - و ابو الشيخ - در كتاب العظمه - از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت: خدا كوهى آفريده كه نامش قاف است و سراسر عالم را فرا گرفته و ريشه‏هايش تا آن صخره‏اى كه زمين روى آن است فرو رفته، و چون

خدا بخواهد شهر و قريه‏اى را دچار زلزله كند، به آن كوه دستور مى‏دهد تا ريشه‏هاى خود را تكان دهد - البته آن ريشه‏اى را كه از كنار اين قريه عبور كرده - كوه هم آن ريشه خود را تكان مى‏دهد، و آن محل را مى‏لرزاند، از اين جهت است كه يك جا زلزله مى‏شود، و جاى ديگر نمى‏شود.

مؤلف: قمى هم به سند خود از يحيى بن ميسره خثعمى، از امام باقر (علیه السلام) نظير آن روايت را از عبد اللَّه بن بريده، و روايت ديگرى را كه در معناى آن است بدون ذكر سند، و بدون ذكر نام امام نقل كرده و فرموده: كوهى محيط به دنيا است كه در وراى آن ياجوج و ماجوج قرار دارند.

و به هر حال اين روايات به هيچ وجه قابل اعتماد نيستند، و امروز بطلان آنها يا ملحق به بديهيات است و يا خود بديهى است.

و در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿فَقَالَ اَلْكَافِرُونَ هَذَا شَيْ‏ءٌ عَجِيبٌ‏﴾ گفته: اين آيه در باره ابى بن خلف نازل شد كه به ابى جهل گفت: نزديك من بيا تا تو را از محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) به شگفت آورم. آن گاه يك تكه استخوان در دست گرفت آن را خرد كرد، بعد گفت: اى محمد تو معتقدى كه اين استخوان زنده مى‏شود؟ اينجا بود كه خداى تعالى فرمود: ﴿بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ‏﴾.

روایتقافقروایات کیهانی قاف.تفسیر حرف ق.

اعاده خلق، علم و رقیب، سکره موت، و صحنه‌های قیامت و بهشت متقین آیات ۱۵–۳۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات میانی ق آیات خلق و علم و مرگ و محشر و بهشت متقین را در یک خط آخرتی می‌آورد.

أَفَعَيِينَا بِٱلْخَلْقِ ٱلْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِى لَبْسٍۢ مِّنْ خَلْقٍۢ جَدِيدٍۢ
مگر از آفرينش نخستين [خود] به تنگ آمديم؟ [نه!] بلكه آنها از خلق جديد در شبهه‌اند.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِۦ نَفْسُهُۥ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ
و ما انسان را آفريده‌ايم و مى‌دانيم كه نفس او چه وسوسه‌اى به او مى‌كند، و ما از شاهرگ [او] به او نزديكتريم.
إِذْ يَتَلَقَّى ٱلْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ ٱلْيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ قَعِيدٌۭ
آنگاه كه دو [فرشته‌] دريافت‌كننده از راست و از چپ، مراقب نشسته‌اند.
مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌۭ
[آدمى‌] هيچ سخنى را به لفظ درنمى‌آورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مى‌كند].
وَجَآءَتْ سَكْرَةُ ٱلْمَوْتِ بِٱلْحَقِّ ۖ ذَٰلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ
و سكرات مرگ، به راستى در رسيد؛ اين همان است كه از آن مى‌گريختى؛
وَنُفِخَ فِى ٱلصُّورِ ۚ ذَٰلِكَ يَوْمُ ٱلْوَعِيدِ
و در صور دميده شود؛ اين است روز تهديد [من‌].
وَجَآءَتْ كُلُّ نَفْسٍۢ مَّعَهَا سَآئِقٌۭ وَشَهِيدٌۭ
و هر كسى مى‌آيد [در حالى كه‌] با او سوق‌دهنده و گواهى‌دهنده‌اى است.
لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ
[به او مى‌گويند:] «واقعاً كه از اين [حال‌] سخت در غفلت بودى. و[لى‌] ما پرده‌ات را [از جلوى چشمانت‌] برداشتيم و ديده‌ات امروز تيز است.»
وَقَالَ قَرِينُهُۥ هَٰذَا مَا لَدَىَّ عَتِيدٌ
و [فرشته‌] همنشين او مى‌گويد: «اين است آنچه پيش من آماده است [و ثبت كرده‌ام‌].»
أَلْقِيَا فِى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍۢ
[به آن دو فرشته خطاب مى‌شود:] «هر كافر سرسختى را در جهنم فروافكنيد،
مَّنَّاعٍۢ لِّلْخَيْرِ مُعْتَدٍۢ مُّرِيبٍ
[هر] بازدارنده از خيرى، [هر] متجاوز شكاكى
ٱلَّذِى جَعَلَ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ فَأَلْقِيَاهُ فِى ٱلْعَذَابِ ٱلشَّدِيدِ
كه با خداوند، خدايى ديگر قرار داد. [اى دو فرشته،] او را در عذاب شديد فرو افكنيد.
۞ قَالَ قَرِينُهُۥ رَبَّنَا مَآ أَطْغَيْتُهُۥ وَلَٰكِن كَانَ فِى ضَلَٰلٍۭ بَعِيدٍۢ
[شيطان‌] همدمش مى‌گويد: «پروردگار ما، من او را به عصيان وانداشتم، ليكن [خودش‌] در گمراهى دور و درازى بود.»
قَالَ لَا تَخْتَصِمُوا۟ لَدَىَّ وَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُم بِٱلْوَعِيدِ
[خدا] مى‌فرمايد: «در پيشگاه من با همديگر مستيزيد [كه‌] از پيش به شما هشدار داده بودم.
مَا يُبَدَّلُ ٱلْقَوْلُ لَدَىَّ وَمَآ أَنَا۠ بِظَلَّٰمٍۢ لِّلْعَبِيدِ
پيش من حكم دگرگون نمى‌شود، و من [نسبت‌] به بندگانم بيدادگر نيستم.»
يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ ٱمْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِن مَّزِيدٍۢ
آن روز كه [ما] به دوزخ مى‌گوييم: «آيا پر شدى؟» و مى‌گويد: «آيا باز هم هست؟»
وَأُزْلِفَتِ ٱلْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ
و بهشت را براى پرهيزگاران نزديك گردانند، بى‌آنكه دور باشد.
هَٰذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍۢ
[و به آنان گويند:] اين همان است كه وعده يافته‌ايد [و] براى هر توبه‌كار نگهبان [حدود خدا] خواهد بود:
مَّنْ خَشِىَ ٱلرَّحْمَٰنَ بِٱلْغَيْبِ وَجَآءَ بِقَلْبٍۢ مُّنِيبٍ
آنكه در نهان از خداى بخشنده بترسد و با دلى توبه‌كار [باز] آيد.
ٱدْخُلُوهَا بِسَلَٰمٍۢ ۖ ذَٰلِكَ يَوْمُ ٱلْخُلُودِ
به سلامت [و شادكامى‌] در آن درآييد [كه‌] اين روز جاودانگى است.
لَهُم مَّا يَشَآءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌۭ
هر چه بخواهند در آنجا دارند، و پيش ما فزونتر [هم‌] هست.
وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّن قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُم بَطْشًۭا فَنَقَّبُوا۟ فِى ٱلْبِلَٰدِ هَلْ مِن مَّحِيصٍ
و چه بسا نسلها كه پيش از ايشان هلاك كرديم كه [بس‌] نيرومندتر از اينان بودند و در شهرها پرسه زده بودند [اما سرانجام‌] مگر گريزگاهى بود؟
إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَذِكْرَىٰ لِمَن كَانَ لَهُۥ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى ٱلسَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌۭ
قطعاً در اين [عقوبتها] براى هر صاحبدل و حق نيوشى كه خود به گواهى ايستد، عبرتى است.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ وَمَا مَسَّنَا مِن لُّغُوبٍۢ
و در حقيقت، آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است در شش هنگام آفريديم و احساس ماندگى نكرديم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

آيه اولى از اين آيات تتمه حجتى است كه در آخر آيات قبلى بر علم و قدرت خداى تعالى اقامه كرده بود. و آن حجت عبارت بود از خلقت آسمانها و زمين و آنچه در آن دو از خلائق و تدابير است. آن تدبيرهايى كه كاملترين تدبيرها و تمام‏ترين تدبيرها است. همه اين مذكورات مربوط مى‏شد به خلقت نخستين و نشاه نخستين، آن گاه اين حجت را تكميل كرد با اشاره به اين جهت كه: آيا مگر ما از آن خلقت نخستين خسته شديم؟ و از آن نتيجه مى‏گيرد كه آن خدايى كه قادر بود عالم را بدون الگو و براى اولين بار خلق كند، قادر است كه در نشاه‏اى ديگر با خلقتى جديدش بيافريند، و همان علمى كه در خلقت نخستين داشت، در خلقت دوم نيز دارد، چون هر دو در خلقت مثل همه، وقتى برايش يكى از اين دو خلقت ممكن باشد، دومى هم ممكن است، و براى خلقت دومش مانند اولش نمونه‏اى نمى‏خواهد، جز اينكه بگويد «باش» و همين كافى است كه عالم بار ديگر موجود شود، ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ﴾

آن گاه از بيان گذشته اعراض مى‏كند و مى‏فرمايد: با اينكه هر دو خلقت مثل هم

است، باز هم در باره خلقت جديد در شك‏اند. و سپس اشاره مى‏كند به خلقت نخستين انسان، و اينكه خدا حتى خطورات قلبى او را مى‏داند، و رقبايى بر او گمارده تا با دقيقترين وجه مراقبتش كنند، آن گاه سكرات مرگ او را مى‏گيرد، و بعد از آن يا داخل بهشت مى‏شوند و يا داخل آتش. بعد براى بار دوم به سرگذشت اقوام گذشته كه آيات خدا و معاد را تكذيب كردند و دچار خشم الهى و عذاب انقراض گشتند، با اينكه از شما مردم نيرومندتر بودند، اشاره نموده، مى‏فرمايد: همان خدايى كه آنان را آن طور كيفر داد قادر است شما را نيز كيفر كند.

اعادهخلققیامتقخلق اول.اعاده.مرگ در سیاق.

رد استبعاد اعاده خلقت و بيان امكان آن با استناد به وقوع خلقت نخستين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ‏﴾

كلمه «عى» كه مصدر «عيينا» است - به طورى كه راغب مى‏گويد - به معناى ناتوانى و كسالتى است كه بعد از انجام كارى و يا سخنرانى عارض مى‏شود. وقتى مى‏گوييم: «أعيانى كذا» و يا «عييت بكذا» معناى اولى اين است كه فلان كار مرا خسته كرد، و دومى اين است كه من از فلان كار خسته شدم‏. و مراد از خلق اول، خلقت اين نشاه طبيعت با نظامى است كه در آن جارى است، و يكى از انواع موجودات آن خلقت همانا انسان است، البته انسان دنيايى. پس وجهى نيست در اينكه ما نيز مانند فخر رازى‏ خلق اول را منحصر در خلقت آسمانها و زمين بدانيم. هم چنان كه وجهى نيست كه مانند بعضى ديگر از مفسرين‏ آن را منحصر در خلقت انسان بدانيم و بگوييم چون در ذيل آيه آمده كه «كفار در اشتباهى از خلقت جديدند» و خلقت جديد مربوط به انسان ها است لذا خلقت اول هم منحصر در انسان است، براى اينكه خلقت جديد شامل آسمان و زمين نيز مى‏شود، هم چنان كه فرموده: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمَاوَاتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ‏﴾، و خلقت جديد به معناى خلقت نشاه جديد است كه منظور از آن، نشاه آخرت است. و استفهام در آيه انكارى است.

و معناى آيه اين است كه: مگر خلقت نخستين، ما را عاجز و ناتوان كرد كه نتوانيم براى بار دوم خلق كنيم؟ يعنى: نه، ما از خلق اول عاجز نشديم، با اينكه خلقت اول آفريدن از هيچ و بدون الگو است، پس چگونه خلقت دوم كه اعاده همان خلق است ما را عاجز مى‏كند.

اين معنا در صورتى است كه كلمه «عى» را به معناى عاجز شدن بگيريم، و اگر به معناى تعب و خستگى بگيريم، هم چنان كه بعضى آن را ترجيح داده‏اند، معنا چنين مى‏شود كه: مگر ما از خلقت نخستين خسته شده‏ايم كه ديگر بار نتوانيم خلقتى جديد كنيم؟ كه در حقيقت صاحبان اين پندار خداى تعالى را با خود قياس كرده‏اند، چون انسان - و همچنين ساير حيوانات - وقتى كارى انجام مى‏دهد، و زياد هم انجام مى‏دهد سرانجام دچار خستگى و كوفتگى بدن مى‏شود، و همين كوفتگى نمى‏گذارد به كار خود ادامه دهد، و از سر گيرد، ولى اگر از سر مى‏گرفت همان كارى را كه از او برمى‏آمد انجام مى‏داد، ليكن اگر از سر نگرفت چون توانايى نداشت و خسته شده بود، اما چنين نيست كه انجام دادن برايش محال باشد، نه، باز هم ممكن است، چون آنچه مى‏كند با آنچه كرده مثل همند.

و اين معناى بدى نيست، و ليكن بعضى‏ گفته‏اند استعمال كلمه «عى» در معناى عجز فصيح‏تر است.

علاوه بر اين، سوق دادن حجت از طريق عجز محال بودن عمل و نفى آن را هم مى‏رساند و مطلوب هم همان است. آيه شريفه مى‏خواهد محال بودن را نفى كند، به خلاف اينكه حجت را از راه خستگى سوق دهيم، چون تنها دشوارى عمل را مى‏رساند نه محال بودنش را. و آنهايى كه منكر معادند نمى‏خواهند بگويند اين عمل دشوار است، بلكه مى‏خواهند بگويند محال است، و چنين چيزى ممكن نيست.

﴿بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ كلمه «لبس» به معناى التباس و اشتباه است، و مراد از خلق جديد، تبديل نشاه دنيا به نشاه‏اى ديگر و داراى نظامى ديگر غير از نظام طبيعى است كه در دنيا حاكم است، براى اينكه در نشاه اخرى - كه همان خلق جديد است - ديگر مرگ و فنايى در كار نيست، تمامش زندگى و بقاء است. چيزى كه هست اگر انسان اهل سعادت باشد نعمتش خالص، نعمت است و نقمت و عذابى ندارد. و اگر از اهل شقاوت باشد بهره‏اش يكسره نقمت و عذاب است و نعمتى ندارد، بخلاف نشاه اول، و نظام در خلق اول كه درست بر خلاف آن است (چون هم نعمتش آميخته با ناگواريها است و هم عذابش آميخته با لذت است، چيزى كه هست در اول لذت بيشتر از الم، و در دوم الم بيشتر از لذت است).

و معناى جمله مورد بحث اين است كه: اگر ما عالم را از آسمان و زمينش گرفته تا همه موجودات در آن را خلق كرديم و به بهترين نظامى تدبيرش نموديم، با قدرت و علم خود

كرديم، اين قدرت و علم ما هنوز باقى است و چيزى از آن كم نشده، پس ما عاجز از خلقتى جديد و اينكه خلقت دنيايى عالم را به خلقتى ديگر مبدل كنيم نيستيم، پس ديگر در قدرت ما نبايد شك كرد، ولى كفار در همين شك دارند و با داشتن شك نمى‏توانند به آخرت و خلقت جديد ما ايمان بياورند.

اعادهخلق اولمعادامکانخلق اول دلیل امکان اعاده.امکان معاد.نفی عجز الهی.احیای مجدد.

احتجاج به علم شامل و فراگير خداى تعالى در خلقت اول و نزديك بودن او به انسان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «وسوسه» به معناى خطور افكار زشت در دل است، و اصل آن از «وسواس» است كه به معناى صداى زيور آلات زنان، و نيز به معناى آهسته سخن گفتن است‏.

و مراد از خلقت انسان، وجود تدريجى او است كه مدام تحول مى‏پذيرد و وضع جديد به خود مى‏گيرد، نه تنها تكوين در اول خلقتش. هر چند كه تعبير در آيه تعبير گذشته است، چون فرموده «﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ﴾ ما انسان را خلق كرديم» ولى از آنجايى كه انسان - و همچنين هر مخلوق ديگر كه حظى از بقاء دارد - همان طور كه در ابتداى به وجود آمدنش محتاج به پروردگار خويش است، همچنين در بقاء خود نيز محتاج به عطاى او است.

و به خاطر همين نكته‏اى كه گفته شد، جمله‏ ﴿وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ‏﴾ كه علم خدا در آن به صيغه مضارع آمده كه مفيد استمرار است - عطف شده بر جمله‏ ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ﴾ كه به صيغه ماضى آمده ليكن مفيد استمرار است. و همچنين جمله‏ ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ‏﴾ كه آن نيز مفيد ثبوت و دوام و استمرار است به استمرار وجود انسان. و معنايش اين است كه: ما انسان را خلق كرديم و ما همواره تا هستى او باقى است از خاطرات قلبيش آگاهيم، و نيز همواره از رگ قلبش به او نزديكتريم.

و اين آيه شريفه از اين جهت كه بر علم و قدرت خداى تعالى در خلقت اول احتجاج مى‏كند به اينكه پس بر خلقت جديد هم قادر است، متصل به آيه قبل است كه مى‏فرمود: ﴿أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى اَلسَّمَاءِ...﴾ و نيز از جهتى ديگر كه سخن از وسوسه قلبى انسان دارد، اتصالى هم به آيه قبل دارد كه مى‏فرمود: ﴿بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ‏﴾ . پس آيه مورد بحث در سياقى قرار دارد كه مى‏فهماند خداى تعالى قادر بر خلقت انسان و عالم به وضع او است حال يا بدون واسطه يا با وساطت فرشتگان حفيظ و نويسنده.

پس جمله‏ ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ‏﴾ با در نظر داشتن اينكه لام در آن لام سوگند است دلالت مى‏كند بر اينكه او قادر است خلق را ثابت بدارد.

﴿وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ﴾ در اين جمله خفى‏ترين اصناف علم را ذكر كرده كه عبارت است از حضور نفسانى خفى، تا اشاره كند به اينكه علم خداى تعالى همه چيز را فرا گرفته است، گويا فرموده: ما از ظاهر و باطن انسان و حتى از خاطرات قلبى‏اش و از آن وسوسه‏اى كه در امر معاد دارد خبر داريم و مى‏دانيم كه در دل خود مى‏گويد: چگونه انسان بعد از مردن و خاك شدن و متلاشى گشتن اجزاء و درهم‏وبرهم شدن بدنش دوباره مبعوث مى‏شود؟

پس از آنچه گفته شد به دست آمد كه كلمه «ما» در جمله‏ ﴿مَا تُوَسْوِسُ بِهِ‏﴾ موصوله است، و ضمير «به» به انسان برمى‏گردد، و حرف «باء» در آن، باء آلت، و يا سببيت است. و اگر وسوسه را به نفس آدمى نسبت داده، نه به شيطان با اينكه منسوب به شيطان نيز هست، براى اين بوده كه سخن پيرامون علم خداى سبحان و احاطه‏اش به احوال آدمى بود، و مى‏خواست بفرمايد: حتى به آنچه در زواياى دلش مى‏گذرد آگاه است.

﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾ كلمه «وريد» به معناى رگى است كه «از قلب جدا شده» و در تمامى بدن منتشر مى‏شود، و خون در آن جريان دارد. بعضى‏ هم گفته‏اند: به معناى رگ گردن و حلق است. و به هر معنا كه باشد در آيه شريفه آن را طناب خوانده، چون شبيه به طناب است. و اضافه حبل به وريد اضافه بيانيه است.

و معناى جمله اين است كه: ما به انسان از رگ وريدش كه در تمامى اعضائش دويده و در داخل هيكلش جا گرفته نزديك‏تريم، آن وقت چگونه به او و به آنچه در دل او مى‏گذرد آگاه نيستيم؟

اين جمله مى‏خواهد مقصود را با عبارتى ساده و همه كس فهم اداء كرده باشد و گر نه مساله نزديكى خدا به انسان مهم‏تر از اين و خداى سبحان بزرگتر از آن است، براى اينكه خداى تعالى كسى است كه نفس آدمى را آفريده و آثارى براى آن قرار داده، پس خداى تعالى بين نفس آدمى و خود نفس، و بين نفس آدمى و آثار و افعالش واسطه است، پس خدا از هر جهتى كه فرض شود و حتى از خود انسان به انسان نزديكتر است، و چون اين معنا معناى دقيقى است كه تصورش براى فهم بيشتر مردم دشوار است، لذا خداى تعالى به اصطلاح دست

كم را گرفته كه همه بفهمند، و به اين حد اكتفاء كرده كه بفرمايد: «ما از طناب وريد به او نزديك‏تريم» .و يا در جاى ديگر قريب به اين معنا را آورده بفرمايد: «﴿أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ خدا بين انسان و قلبش واسطه و حائل است» .

مفسرين در معناى اين آيه وجوه زيادى ذكر كرده‏اند كه چون فائده‏اى در نقل آن نديديم از نقلش صرفنظر نموده خواننده را به مراجعه كتب آنان توصيه مى‏كنيم‏.

علمحبل الوریدانسانخلقعلم شامل الهی.نزدیکی به انسان.علم در خلقت.وسوسه نفس.

علم خدا به انسان از طريق فرشتگان كاتب اعمال‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذْ يَتَلَقَّى اَلْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ اَلْيَمِينِ وَ عَنِ اَلشِّمَالِ قَعِيدٌ‏﴾

كلمه «تلقى» و «تلقن» به معناى گرفتن است. و مراد از «متلقيان» به طورى كه از سياق استفاده مى‏شود دو فرشته‏اى است كه موكل بر انسانند، و عمل او را تحويل گرفته آن را با نوشتن حفظ مى‏كنند.

و جمله‏ ﴿عَنِ اَلْيَمِينِ وَ عَنِ اَلشِّمَالِ قَعِيدٌ﴾ در تقدير «عن اليمين قعيد و عن الشمال قعيد» است يعنى دو فرشته‏اى كه يكى در سمت راست نشسته و يكى در سمت چپ نشسته.

و منظور از سمت راست و سمت چپ، راست و چپ آدمى است. و كلمه «قعيد» به معناى قاعد، يعنى نشسته مى‏باشد.

و حرف «اذ» در جمله‏ ﴿إِذْ يَتَلَقَّى اَلْمُتَلَقِّيَانِ‏﴾ ظاهرا متعلق به محذوف است، و تقدير آن «اذكر اذ يتلقى المتلقيان» است، يعنى به ياد آر و متوجه باش اين را كه دو فرشته عمل انسان را مى‏گيرند. و منظور از اين دستور اين است كه به علم خداى تعالى اشاره كند و بفهماند كه خداى سبحان از طريق نوشتن اعمال انسان ها توسط ملائكه به اعمال انسان علم دارد، علاوه بر آن علمى كه بدون وساطت ملائكه و هر واسطه‏اى ديگر دارد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند كه: ظرف مذكور متعلق به كلمه «أقرب» در آيه قبل است، و معناى آن اين است كه: ما از رگ وريد به او نزديك‏تريم زمانى كه فرشتگان موكل او اعمالش را براى نوشتن مى‏گيرند. ولى به نظر مى‏رسد كه وجه قبلى با سياق موافق‏تر باشد، براى اينكه در اين وجه بر اين اساس ظرف را متعلق به كلمه «اقرب» دانسته كه غرض عمده بيان اقربيت خداى تعالى به انسان و علمش به اوضاع و احوال او باشد، و بقيه جزئيات مقصود اصلى نيستند، بلكه پيرامون همان غرض عمده دور مى‏زنند، در حالى كه ظاهر سياق و مخصوصا با در نظر گرفتن آيه بعدى اين است كه هر دو قسم علم مقصود اصلى و مستقل

هستند، هم علم از طريق اقربيت و هم علم از طريق گرفتن ملائكه و نوشتن اعمال بندگان.

بعضى ديگر از مفسرين‏ كلمه «اذ» را اصلا ظرفيه ندانسته‏اند بلكه آن را تعليلى و به معناى «زيرا» گرفته و گفته‏اند: علمى را كه از مفاد جمله‏ ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾ استفاده مى‏شود، با مفاد مدخول خودش تعليل مى‏كند (كه معناى آن و مدخولش چنين مى‏شود: زيرا دو فرشته گيرنده كه در راست و چپ هر انسان نشسته‏اند اعمال او را مى‏گيرند).

در رد اين نظريه مى‏گوييم: اين از مذاق قرآن كريم بدور است كه علم خداى تعالى را با علم ملائكه يا حفظ و نوشتن آنها تعليل كند.

و جمله‏ ﴿عَنِ اَلْيَمِينِ وَ عَنِ اَلشِّمَالِ قَعِيدٌ‏﴾ مى‏خواهد موقعيتى را كه ملائكه نسبت به انسان دارند تمثيل كند، و دو طرف خير و شر انسان را كه حسنات و گناهان منسوب به آن دو جهت است به راست و چپ محسوس انسان تشبيه نمايد، (و گر نه فرشتگان موجوداتى مجردند كه در جهت قرار نمى‏گيرند).

﴿مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾ كلمه «لفظ» به معناى پرت كردن است، و اگر سخن گفتن را لفظ ناميده‏اند، به نوعى تشبيه است. و كلمه «رقيب» به معناى محافظ، و كلمه «عتيد» به معناى كسى است كه فراهم كننده مقدمات آن ضبط و حفظ است، خلاصه يكى مقدمات را براى ديگرى فراهم مى‏كند تا او از نتيجه كار وى آگاه شود.

و اين آيه شريفه بعد از جمله‏ ﴿إِذْ يَتَلَقَّى اَلْمُتَلَقِّيَانِ‏﴾ كه آن نيز در باره فرشتگان موكل است، دوباره راجع به مراقبت دو فرشته سخن گفته با اينكه جمله اول تمامى كارهاى انسان را شامل مى‏شد و جمله دوم تنها راجع به تكلم انسان است، از باب ذكر خاص بعد از عام است كه در همه جا مى‏فهماند گوينده نسبت به خاص عنايتى بيشتر دارد، (مثل اينكه شما به پسر بزرگ خود وصيت كنى ارحام و خويشاوندان را پاس بدار، فلان پسر عمويت را پاس بدار، كه مى‏رساند در باره آن شخص عنايتى بيشتر دارى).

﴿وَ جَاءَتْ سَكْرَةُ اَلْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ﴾

كلمه «حيد» كه مصدر فعل «تحيد» است به معناى عدول و برگشتن به عنوان فرار است، (كسى كه به منظور فرار دارد راه خود را كج مى‏كند، اين حالت را عرب «حيد» مى‏گويد) و مراد از سكره و مستى موت، حال نزع و جان كندن آدمى است، كه مانند مستان

مشغول به خودش است، نه مى‏فهمد چه مى‏گويد و نه مى‏فهمد اطرافيانش در باره‏اش چه مى‏گويند.

کاتبانرقیبعتیداعمالعلم از طریق کاتبان.ثبت اعمال.رقیب عتید.

معناى اينكه فرمود: سكره موت «به حق» آمد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اگر آمدن سكره موت را مقيد به قيد «حق» كرد، براى اين است كه اشاره كند به اينكه مساله مرگ جزء قضاهاى حتمى است كه خداى تعالى در نظام عالم رانده، و از خود مرگ غرض و منظور دارد، هم چنان كه از آيه‏ ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ‏﴾ كه تفسيرش در همان سوره گذشت - نيز اين معنا استفاده مى‏شود، چون مى‏فهماند منظور از ميراندن همگى شما آزمايش شما است. و مردن عبارت است از انتقال از يك خانه به خانه‏اى كه بعد از آن و ديوار به ديوار آن قرار دارد، و اين مرگ و انتقال حق است، همانطور كه بعث و جنت و نار حق است. اين معنايى است كه از كلمه «حق» مى‏فهميم ولى ديگران اقوالى ديگر دارند، كه فائده‏اى در نقل آنها نيست.

و جمله‏ ﴿ذَلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ﴾ اشاره است به اينكه انسان طبعا از مرگ كراهت دارد، چون خداى تعالى زندگى دنيا را به منظور آزمايش او در نظرش زينت داده و خودش فرموده: ﴿إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى اَلْأَرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيداً جُرُزاً‏﴾.

﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ ذَلِكَ يَوْمُ اَلْوَعِيدِ‏﴾

اين انتقال دومى است كه مردگان را به عالم قيامت و جاودانه منتقل مى‏كند، هم چنان كه نفخه اول مردم را مى‏ميراند و به عالم برزخ مى‏برد. و مراد از نفخ صور در اينجا يا نفخه دوم است و يا مجموع هر دو نفخه است، و خواسته است از مطلق نفخه ياد كند.

و مراد از روز وعيد، روز قيامت است كه خداى تعالى تهديدهايى را كه در دنيا به مجرمين از بندگانش مى‏كرد، منجز مى‏سازد.

﴿وَ جَاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِيدٌ﴾

كلمه «سياقه» كه مصدر «سائق» است، به معناى وادار كردن حيوان به راه رفتن است، كه در اين صورت راننده در عقب حيوان قرار دارد، و حيوان را مى‏راند. به عكس «قيادت» كه به معناى كشيدن حيوان از جلو است.

و اين كه فرموده: ﴿وَ جَاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ﴾ معنايش اين است كه هر نفسى به سوى خدا مى‏آيد، و در محضر او براى فصل قضاء و پس دادن حساب حضور به هم مى‏رساند. به دليل اينكه در جاى ديگر فرموده: ﴿إِلى‏َ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ اَلْمَسَاقُ‏﴾.

سکره موتحقمرگسکره موت بالحق.به حق آمدن مرگ.غفلت پیش از مرگ.

مقصود از سائق و شهيدى كه در قيامت همراه هر كسى مى‏آيند و بيان اينكه مخاطب آيه: ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا...‏﴾ كيست و مفهوم آن چيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه اين است كه: هر كسى در روز قيامت به محضر خداى تعالى حاضر مى‏شود، در حالى كه سائقى با او است كه او را از پشت سر مى‏راند و شاهدى همراه دارد كه به آنچه وى كرده گواهى مى‏دهد. ولى در آيه شريفه تصريح نشده كه اين سائق و شهيد ملائكه‏اند يا همان نويسندگانند و يا از جنس غير ملائكه‏اند، چيزى كه هست از سياق آيات چنين به ذهن مى‏رسد كه آن دو از جنس ملائكه‏اند، و به زودى رواياتى در اين باب خواهد آمد.

و نيز تصريح نشده به اينكه در آن روز شهادت منحصر به اين يك شاهدى است كه در آيه آمده. و ليكن آيات وارده در باره شهداى روز قيامت عدم انحصار آن را مى‏رساند. و نيز آيات بعدى هم كه بگومگوى انسان را با قرين خود حكايت مى‏كند دلالت دارد بر اينكه با انسان در آن روز غير از سائق و شهيد كسانى ديگر نيز هستند.

﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾

وقوع اين آيه در سياق آيات قيامت و قرائنى كه پيرامون آن است، اقتضا دارد كه اين آيه نيز از خطابات روز قيامت و خطاب كننده در آن خداى سبحان، و مورد خطاب در آن همان انسانى باشد كه در جمله‏ ﴿وَ جَاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ‏﴾ سخن از او به ميان آمده، و اين معنا را دست مى‏دهد كه خطاب در آن خطابى است عمومى و متوجه به تمامى انسان ها.

الا اينكه توبيخ و عتابى كه از آن استشمام مى‏شود چه بسا اقتضا كند كه بگوييم خطاب در آن تنها متوجه منكرين معاد باشد، علاوه بر اين، سياق اين آيات اصلا سياق رد منكرين معاد است كه گفته بودند ﴿أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً ذَلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ‏﴾.

و اشاره به كلمه «هذا» به آن حقايقى است كه انسان در قيامت با چشم خود معاينه مى‏كند و مى‏بيند كه تمامى اسباب از كار افتاده، و همه چيز ويران گشته، و به سوى خداوند واحد قهار برگشته است، و همه اين حقايق در دنيا هم بود. اما انسان به خاطر ركون و اعتمادى كه به اسباب ظاهرى داشت از اين حقايق غافل شده بود، (و خيال مى‏كرد سببيت آن اسباب از خود آنها است، و نمى‏دانست كه هر چه دارند از خداست و خدا روزى سببيت را از آنها

خواهد گرفت)، تا آنكه در قيامت خداى تعالى اين پرده غفلت را از جلو چشم او كنار زد، آن وقت حقيقت امر برايش روشن شده فهميد، و به مشاهده عيان فهميد، نه به استدلال فكرى.

و به همين جهت اين طور خطاب مى‏شود: ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا﴾ تو در دنيا از اينهايى كه فعلا مشاهده مى‏كنى و به معاينه مى‏بينى در غفلت بودى، هر چند كه در دنيا هم جلو چشمت بود و هرگز از تو غايب نمى‏شد، ليكن تعلق و دل‏بستگى‏ات به اسباب، تو را از درك آنها غافل ساخت و پرده و حائلى بين تو و اين حقائق افكند، اينك ما آن پرده را از جلو درك و چشمت كنار زده‏ايم، «فبصرك» در نتيجه بصيرت و چشم دلت «اليوم» امروز كه روز قيامت است «حديد» تيزبين و نافذ شده، مى‏بينى آنچه را كه در دنيا نمى‏ديدى.

از اين آيه دو نكته استفاده مى‏شود: اول اينكه روز قيامت را به روزى معرفى مى‏كند كه در آن روز پرده غفلت از جلو چشم بصيرتش كنار مى‏رود در نتيجه حقيقت امر را مشاهده مى‏كند، و اين نكته در آياتى بسيار ديگر نيز آمده، مانند آيه‏ ﴿وَ اَلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‏﴾، و آيه‏ ﴿لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ‏﴾ و آياتى ديگر نظير اينها.

و دوم اينكه آنچه خدا براى فرداى قيامت انسان تهيه ديده، از همان روزى تهيه ديده كه انسان در دنيا بوده، چيزى كه هست از چشم بصيرت او پنهان بوده است و مخصوصا از همه بيشتر اين حقيقت براى او پنهان بوده كه روز قيامت روز كنار رفتن پرده‏ها، و مشاهده پشت پرده است.

براى اينكه اولا غفلت وقتى تصور دارد كه در اين ميان چيزى باشد و ما از بودنش غافل باشيم. از سوى ديگر تعبير به غطاء (پرده) كرده، و اين تعبير در جايى صحيح است كه پشت پرده چيزى باشد و پرده آن را پوشانده و بين بيننده و آن حائل شده باشد. و از سوى سوم تعبير به حدت و تيزبينى در جايى صحيح است، و چشم تيزبين در جايى به درد مى‏خورد كه بخواهد يك ديدنى بسيار دقيقى را ببيند و الا احتياجى به چشم تيزبين پيدا نمى‏شود.

و يكى از سخيف‏ترين و بى‏پايه‏ترين تفسيرها اين است كه گفته‏اند: خطاب خداى تعالى در اين آيه، به پيامبرش است، و معناى آيه اين است كه: اى پيامبر تو قبل از رسالتت از اين حقايقى كه امروز به تو وحى مى‏شود در غفلت بودى، و ما پرده‏ات را كنار زديم، و حالا چشمت تيزبين شده، وحى را درك مى‏كند و يا فرشته وحى را مى‏بيند و وحى را از او

مى‏گيرد.

سخافت و بى‏پايه بودن اين تفسير از اين جهت است كه با هيچ چيز آيه درست در نمى‏آيد، نه با لفظ آن و نه با سياقش.

سائقشهیدقیامتقرینسائق و شهید.قرین.خطاب به کفار.

معناى آيه: ﴿وَ قَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَيَّ عَتِيدٌ‏﴾

سياق آيه خالى از چنين ظهورى نيست كه مراد از اين «قرين» همان ملك موكلى باشد كه در دنيا با او بود، حال اگر سائق هم همان باشد معنا چنين مى‏شود: خدايا اين است آن انسانى كه همواره با من بود و اينك حاضر است. و اگر مراد از كلمه «قرين» شهيد مى‏باشد كه او نيز با آدمى است، معنا چنين مى‏شود: اين است - در حالى كه به نامه اعمال آن انسان اشاره مى‏كند، اعمالى كه در دنيا از او ديده - آنچه من از اعمال او تهيه كرده‏ام.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از قرين، شيطانى است كه يك عمر با او بوده و گمراهش مى‏كرده. و معناى كلام خداى سبحان بنابراين چنين مى‏شود: اين است آن انسانى كه من متصدى گمراهى‏اش بودم، و زمام نفسش را به دست داشتم، اينك براى رفتن به دوزخ حاضر است.

﴿أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ مُرِيبٍ﴾

كلمه «كفار» - به فتح كاف - اسم مبالغه از كفر و به معناى بسيار كفرانگر است. و كلمه «عنيد» به معناى معاند حق است كه از در عناد حق را مسخره مى‏كند. و كلمه «معتدى» به معناى كسى است كه از حد خود تجاوز و از حق تخطى كند. و كلمه «مريب» به معناى كسى است كه داراى شك است، و يا كسى است كه مردم را به شك مى‏اندازد، و در آيه كه صحبت از قيامت است مردم را در امر قيامت به شك مى‏اندازد.

در بين اين چند صفت كه در آيه شمرده شده يك نحوه استلزام و ارتباطى هست، براى اينكه وقتى كسى كفار - يعنى بسيار كفرانگر - شد همين صفت، او را وا مى‏دارد هر حقى كه به آن برخورد كند رد نمايد، و ثمره اين كار قهرا اين است كه با حق دشمنى شود، و بر اين دشمنى اصرار ورزد، و اصرار بر دشمنى هم باعث مى‏شود كه آدمى از بسيارى از خيرات محروم گردد، چون پر واضح است كه هيچ خيرى نيست مگر آنكه حق هم هست، و اصلا خير بودن هر چيزى از ناحيه حق بودن آن است، چون در باطل هيچ خير نيست. و اين هم مستلزم

آن است كه آدمى همواره از حد حق (كه خود نيز مصداقى از حق است) خارج شود، و به طرف باطل برود، و از حد عبوديت خارج گشته به طرف استكبار و طغيان رود، و چنين كسى قهرا مردم را نسبت به دين حق كه بالفطره دنبالش مى‏گردند به شك مى‏اندازد. پس كفار، عنيد هم هست و عنيد، مناع خير نيز هست و مناع خير، معتدى هم هست، و معتدى، مريب نيز مى‏باشد.

خطاب در آيه شريفه از خداى تعالى است، و ظاهر سياق آيات چنين مى‏نمايد كه مورد خطاب در آن همان دو فرشته سائق و شهيد باشد كه موكل بر انسانند. ولى بعضى‏

احتمال داده‏اند كه خطاب به دو فرشته ديگر از فرشتگان موكل بر آتش و از خازنان دوزخ باشد.

﴿اَلَّذِي جَعَلَ مَعَ اَللَّهِ إِلَهاً آخَرَ فَأَلْقِيَاهُ فِي اَلْعَذَابِ اَلشَّدِيدِ‏﴾

در اين آيه با اينكه مى‏توانست با يك كلمه «مشرك» صفت پنجم آن انسان را بيان كند، چنين نكرد، بلكه مطلب را طول داد و فرمود: همان كسى كه با خدا خدايى ديگر قرار داد، و اين براى آن بود كه اشاره كند به اينكه صفت پنجم از همه گناهان مزبور مهم‏تر و عظيم‏تر است، و در حقيقت مادر همه جرائمى است كه مرتكب شده، و ريشه همه صفات پستى است كه كسب كرده، يعنى كفر و عناد و منع خير و اعتداء و ارابه.

﴿فَأَلْقِيَاهُ فِي اَلْعَذَابِ اَلشَّدِيدِ﴾ اين جمله تاكيد همان امر قبلى است كه مى‏فرمود ﴿أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ‏﴾ ، و از آن چنين استشمام مى‏شود كه مى‏خواهد امر خود را به خاطر شرك، تاكيد و تشديد كند، و به همين منظور هم دنبالش فرموده: ﴿فِي اَلْعَذَابِ اَلشَّدِيدِ‏﴾ او را در عذابى شديد بيندازيد.

قرینعتیدلغتقرین شیطانی.عتید.

پاسخ خداى تعالى به عذرى كه قرين شيطانى مشرك دوزخى مى‏آورد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قَالَ قَرِينُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَيْتُهُ وَ لَكِنْ كَانَ فِي ضَلاَلٍ بَعِيدٍ﴾

مراد از قرين در اينجا مسلما قرين شيطانى است كه در كلام مجيد خداى تعالى مكرر نامش آمده، و آن عبارت است از همان شيطانى كه همواره با آدمى هست و غوايت و ضلالت را به آدمى وحى مى‏كند. از آن جمله قرآن در باره‏اش فرموده: ﴿وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ اَلسَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِينُ‏﴾.

پس معناى جمله «قال قرينه» اين است كه: آن شيطانى كه يك عمر با او بود و گمراهش مى‏كرد، گفت: «ربنا» اى پروردگار ما، يعنى پروردگار من و اين انسان كه من قرينش بودم (چون مقام مقام احتجاج و اختصام است)، ﴿مَا أَطْغَيْتُهُ‏﴾ من او را مجبور بر طغيان نكردم، ﴿وَ لَكِنْ كَانَ فِي ضَلاَلٍ بَعِيدٍ﴾ ليكن خودش آماده و مستعد بود كه دعوتهاى مرا بپذيرد، هر چه به او پيشنهاد مى‏كردم او به اختيار خود قبولش مى‏كرد، پس من مسئول گناهان و طغيان او نيستم.

در سوره صافات شرح مفصلى از اختصام و احتجاج ستمگران با همسرانشان در ذيل آيه‏ ﴿اُحْشُرُوا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْوَاجَهُمْ‏﴾ تا آخر آياتش گذشت.

﴿قَالَ لاَ تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ﴾

گوينده اين پاسخ خداى تعالى است، و خطابش عمومى است، گويا روى سخنش با عموم مشركين طاغى و قرينان ايشان است. خطابى است كه قهرا منحل به خطابهايى جزئى مى‏شود، و هر انسانى را با قرينش شامل مى‏گردد، مثل اين است كه به هر يك از انسان و قرينش فرموده باشد «لا تختصما لدى - نزد من بگو مگو مكنيد» .

و اينكه فرمود ﴿وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ‏﴾ جمله‏اى است حاليه كه حال از فاعل در جمله «لا تختصموا» است، و كلمه «بالوعيد» مفعولى است براى جمله «قدمت» و باء آن به اصطلاح باء وصلت است.

و معناى آيه اين است كه: نزد من بگو مگو مكنيد كه هيچ سودى برايتان ندارد، چون من تهديد و وعيد خود را به همه مشركين و ستمكاران ابلاغ نمودم. و تهديدهاى مذكور از قبيل آيات زير است كه به ابليس فرموده‏ ﴿اِذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَاؤُكُمْ جَزَاءً مَوْفُوراً﴾ و نيز فرموده‏ ﴿فَالْحَقُّ وَ اَلْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ‏﴾، و يا فرموده

﴿لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنَّاسِ أَجْمَعِينَ‏﴾.

﴿مَا يُبَدَّلُ اَلْقَوْلُ لَدَيَّ وَ مَا أَنَا بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ﴾

آنچه از سياق برمى‏آيد اين است كه اين آيه مطلبى نو و جديد را بيان مى‏كند، و به منزله جوابى است از سؤالى تقديرى و فرضى. گويا كسى پرسيده است: خدايا گيرم كه قبلا تهديد خود را ابلاغ كرده‏اى، آيا آن را تغيير نمى‏دهى، و تهديد شدگان را عفو نمى‏فرمايى؟ پاسخ داده است: ﴿مَا يُبَدَّلُ اَلْقَوْلُ لَدَيَّ‏﴾ ، در درگاه من هيچ سخنى تغيير نمى‏كند. و منظور از «قول» مطلق قضاهاى حتمى است كه خدا رانده، و خداى تعالى چنين حكم كرده كه هر كس با حال كفر بميرد داخل جهنم شود، و قهرا و به حسب مورد با آن وعيدى كه خدا ابليس و پيروانش را تهديد به آن كرده منطبق مى‏شود.

پس روشن شد كه جمله مورد بحث استينافى است، و منظور از مبدل نشدن قول، دگرگون نشدن قضاء حتمى است. كلمه «لدى - نزد من» ظرفى است متعلق به تبديل - ما از سياق اينطور مى‏فهميم، ولى بعضى از مفسرين در اعراب و مفردات جمله مورد بحث چيزهايى ديگر گفته‏اند، و احتمالاتى بسيار دور از فهم داده‏اند كه اگر بخواهيم آن را نقل كنيم خواننده در فهمش دچار سردرگمى مى‏شود، و به همين جهت از ايرادش صرفنظر كرديم.

و جمله‏ ﴿وَ مَا أَنَا بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ‏﴾ متمم معناى جمله قبلى است، و معناى مجموع آن دو اين است كه: سخن در درگاه من دو تا نمى‏شود، و هيچ قضاء رانده شده و حتمى شده‏اى مبدل نمى‏گردد، و شما عذاب خواهيد شد، و اين من نيستم كه در باره بندگان خود ستم نموده طبق وعيدى كه قبلا اعلام كردم، بلكه اين خودشان هستند كه خود را بعد از اتمام حجت و در عين انكار كردن حق، مستحق عذاب نمودند.

و به وجهى ديگر: اين من نيستم كه بندگان خود را با عذاب مجازات مى‏كنم، بلكه اين جزاى اعمالشان است، اعمالى كه قبلا كرده بودند. پس در حقيقت اين همان عمل ايشان است كه در اين عالم به اين صورت درآمده و به خودشان برمى‏گردد، هم چنان كه از ظاهر آيه ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَعْتَذِرُوا اَلْيَوْمَ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ نيز همين معنا استفاده مى‏شود، چون مى‏فرمايد: اى كسانى كه كفر ورزيديد، امروز ديگر عذر نياوريد، براى اينكه ما كه به شما كارى نكرديم، و اين عذاب كه مى‏بينيد برگشت اعمال خود شما است.

و اينكه از جمله‏ ﴿وَ مَا أَنَا بِظَلاَّمٍ‏﴾ نفى ظلم كثير استفاده مى‏شود، مستلزم آن نيست كه بگوييم ظلم كم مى‏كند، چون ظلمى كه تصور كنيم خداى تعالى بكند، هر قدر هم ناچيز باشد به خاطر زياد بودن افرادش باز ظلمى بسيار مى‏شود، و خطاب در آيه هم خطاب به يك نفر نيست، بلكه خطاب به تمامى انسان هاى مشرك در عصر نزول آيه و در آينده است، با قرينهايى كه با خود همراه دارند. و معلوم است كه اينگونه افراد بسيار زيادند و خداى سبحان اگر در جزا دادن به ايشان كمترين حد ظلم را به آنها بكند، باز هم ظلام و بسيار ستمگر خواهد بود.

قرینعذرجهنمظلمعذر قرین شیطانی.ظالم بودن انسان.القیا فی جهنم.کفار عنید.

وجوهى كه در باره سؤال و جواب در آيه: ﴿يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ﴾ و مفاد آن گفته شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ‏﴾

خطابى است از خداى تعالى به جهنم، و پاسخى است كه جهنم به خدا مى‏دهد.

مفسرين در حقيقت اين گفتگو اختلاف كرده، بعضى‏ گفته‏اند: هم سؤال و هم جواب زبان حال است. ولى اين حرف، صحيح نيست، به دليل اينكه اگر زبان حال بود اختصاص به خداى تعالى نداشت، و هر كس جهنم را بدان حال مى‏ديد و آن سؤال را مى‏كرد، آن جواب را مى‏فهميد، پس بطور مسلم در اختصاص يافتن خداى تعالى به اين سؤال نكته‏اى هست كه توجيه مذكور نمى‏تواند آن را بيان كند.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: خطاب در حقيقت به خازنان جهنم است، جواب هم جواب ايشان است، هر چند كه به ظاهر آن را به جهنم نسبت داده. ولى اين خلاف ظاهر است، و حمل بر خلاف ظاهر وقتى صحيح است كه قرينه و دليلى در كلام باشد، و انسان مجبور شود مرتكب آن گردد.

بعضى‏ هم گفته‏اند: خطاب و پاسخش به همان معناى ظاهرى است، و دليلى هم نداريم كه اين خطاب و جواب را جائز نداند، چطور ممكن است جائز نباشد با اينكه خداى سبحان در كلام مجيدش از سخن گفتن دستها و پاها و پوست بدنها خبر داده. و اين وجه وجه

صحيحى است، و ما در تفسير سوره فصلت هم گفتيم كه علم و شعور در تمامى موجودات جارى و سارى است.

جمله‏ ﴿هَلِ اِمْتَلَأْتِ﴾ استفهامى است تقريرى و اثباتى، و همچنين اين جمله كه از جهنم نقل كرده كه مى‏گويد ﴿هَلْ مِنْ مَزِيدٍ‏﴾ . و گويا با ايراد اين سؤال و جواب مى‏خواهد اشاره كند به اينكه قهر خداى تعالى و عذاب او از اينكه به همه مجرمين احاطه يابد و جزاى آنچه را كه استحقاق دارند ايفا كند قاصر نيست، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ‏﴾.

بعضى از مفسرين‏ به اين وجه اشكال كرده‏اند كه اين با صريح آيه‏ ﴿لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ‏﴾ منافات دارد، چون اين آيه صريحا دلالت دارد بر پر شدن جهنم، و آيه مورد بحث صريحا مى‏گويد: جهنم پر شدنى نيست. و بعضى‏ هم در پاسخ مى‏گويند: پر شدن يك ظرف و يا مكان، همه جا به معناى اين نيست كه ديگر ظرفيتى ندارد. بعضى از جاها پر شدن به اين معنا است كه همه طبقاتش داراى سكنه هست، و هيچ يك از آن طبقات از سكنه خالى نيست، هم چنان كه وقتى مى‏گويند شهر از سكنه پر است، معنايش همين است. علاوه بر اينكه ممكن هم هست اين پاسخ جهنم، قبل از داخل شدن تمامى دوزخيان در دوزخ باشد.

و بعضى‏ هم اصل استفهام در جمله‏ ﴿هَلْ مِنْ مَزِيدٍ﴾ را استفهام انكارى گرفته و گفته‏اند معنايش اين است كه: نه، ديگر جايى زيادى در من نيست كه افرادى ديگر را در آن بيندازى، چون پر شده‏ام. آن وقت اشاره‏اى است به همان حكمى كه در آيه‏ ﴿لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنَّاسِ أَجْمَعِينَ‏﴾ رانده، و فرموده: از جنيان و مردمان آن قدر در دوزخ مى‏اندازم تا پر شود. و سؤال‏ ﴿هَلِ اِمْتَلَأْتِ﴾ هم سؤال از اين نيست كه آيا باز جا دارى يا نه؟ بلكه سؤال از محقق شدن آن قضايى است كه رانده بود، مى‏پرسد: آيا اينكه گفتم و قضا راندم كه جهنم را پر مى‏كنم محقق شده يا خير؟ و جمله‏ ﴿هَلْ مِنْ مَزِيدٍ‏﴾ پاسخ به اين سؤال است، و معنايش اين است كه: بله، پر شده‏ام و آن وعده‏ات محقق شد.

و چه بسا اين وجه را بتوان با آيه‏ ﴿مَا يُبَدَّلُ اَلْقَوْلُ لَدَيَّ﴾ نيز تاييد كرد، البته در صورتى كه منظور از قول همان وعده‏ ﴿لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنَّاسِ أَجْمَعِينَ‏﴾ باشد.

جهنمامتلاءوجوهخطابخطاب به جهنم.امتلاء جهنم.مشیت الهی.

وصف متقين و ورودشان به بهشت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أُزْلِفَتِ اَلْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ﴾

از اين آيه شروع مى‏شود به توصيف حال متقين كه در روز قيامت چه وصفى دارند. و كلمه «ازلاف» كه مصدر فعل «ازلفت» است، به معناى نزديك كردن است. و كلمه‏ ﴿غَيْرَ بَعِيدٍ‏﴾ به طورى‏ كه گفته‏اند - صفت ظرفى است تقديرى، و تقدير كلام «فى مكان غير بعيد» است.

و معناى آيه اين است كه: در آن روز بهشت براى مردم با تقوى نزديك مى‏شود، در حالى كه در جاى دورى قرار نگيرد، يعنى در پيش رويشان باشد، و داخل شدنشان در آن زحمتى نداشته باشد.

﴿هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ﴾

كلمه «هذا» اشاره به ثوابى است كه قبلا وعده‏اش را داد. و كلمه «أواب» از ماده «اوب» است كه معناى رجوع را مى‏دهد، و اگر آن را به صيغه مبالغه آورد و فرمود «اين بهشتى كه وعده داده شده‏ايد، براى هر كسى است كه بسيار رجوع كند» منظورش بسيار رجوع كردن به توبه و اطاعت است. و كلمه «حفيظ» به معناى آن كسى است كه در حفظ آنچه خدا با او عهد كرده مداومت دارد، و نمى‏گذارد عهد خدا ضايع و متروك شود. و جمله‏ ﴿لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ‏﴾ خبر دومى است براى كلمه «هذا» و يا حال است.

﴿مَنْ خَشِيَ اَلرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ وَ جَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ﴾

اين آيه جمله‏ ﴿لِكُلِّ أَوَّابٍ‏﴾ را بيان مى‏كند، و منظور از «خشيت به غيب» ترس از عذاب خدا است، در حالى كه آن عذاب را به چشم خود نديده‏اند. و كلمه «منيب» از مصدر «انابه» است كه آن نيز به معناى رجوع است. و منظور از اينكه فرمود «﴿جَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ﴾ - با دلى رجوع كننده بيايد» اين است كه عمر خود را با رجوع به خدا بگذراند، و در نتيجه هنگام مرگ با قلبى به ديدار پروردگارش رود كه انابه و رجوع به خدا در اثر تكرار شدنش در طول عمر، ملكه و صفت آن قلب شده باشد.

﴿اُدْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ ذَلِكَ يَوْمُ اَلْخُلُودِ﴾

اين آيه خطاب به متقين است، و معنايش اين است كه: به متقين گفته مى‏شود با سلامت داخلش شويد در حالى كه از هر مكروه و ناملايمى ايمن باشيد. و يا اين است كه: داخل شويد در حالى كه خدا و ملائكه بر شما سلام مى‏دهند. ﴿ذَلِكَ يَوْمُ اَلْخُلُودِ‏﴾ اين جمله

بشارتى است كه متقين با شنيدن آن خرسند مى‏گردند.

متقینبهشتورودمتقین.ورود به بهشت.سلام و رحمت ورود.

معناى اينكه در باره بهشت متقين فرمود: ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ‏﴾

ممكن است كلمه «فيها» در اين آيه متعلق باشد به كلمه «يشاءون» يعنى هر چه را در بهشت مى‏خواهند در اختيار دارند. و ممكن هم هست متعلق باشد به موصول، و تقديرش «لهم ما يشاءونه حالكونهم فيها - آنچه را بخواهند در اختيار دارند در حالى كه در بهشتند» و اولى با سعه كرامت و احترامى كه متقين نزد خداى سبحان دارند مساعدتر است.

و حاصل معنايش اين است كه: اهل بهشت در حالى كه در بهشتند مالك و صاحب اختيار در هر چيزى هستند كه مشيت و اراده‏شان به آن تعلق بگيرد. و خلاصه هر چه را بخواهند در اختيارشان قرار مى‏گيرد، بدون هيچ قيدى و استثنايى. پس هر چيزى كه ممكن باشد اراده و مشيت انسان به آن تعلق بگيرد، آن را دارند.

﴿وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ يعنى نزد ما از اين بيشتر هم هست - از سياق اينطور استفاده مى‏شود. و وقتى قرار شد كه اهل بهشت آنچه را كه ممكن است مشيت و خواست آدمى به آن تعلق گيرد، و آنچه از مقاصد و لذائذ كه علم آدمى سراغش را داشته باشد در اختيار داشته باشند، قهرا زيادتر از آن امرى است كه عظيم‏تر از آن است كه علم و مشيت انسان آن را درك كند، چون كمالاتى است ما فوق آنچه كه دست علم بشر بدان مى‏رسد.

بعضى‏ هم گفته‏اند: مراد از كلمه «مزيد» زيادتر از آن مقدارى است كه از جنسى مى‏خواهند مثلا اگر رزقى بخواهند بيشتر از يكى و بهتر و عجيب‏تر از آن در اختيارشان قرار مى‏دهند، هم چنان كه از بعضى‏، روايت شده كه گفته‏اند: ابر، از پيش رويشان مى‏گذرد، و مى‏پرسد چه مى‏خواهيد؟ هر چه بخواهند برايشان مى‏بارد، پس اهل بهشت هر چه را بخواهد برايشان باريده مى‏شود.

ولى اين وجه صحيح نيست، زيرا بدون هيچ دليلى اطلاق كلام را مقيد كرده است، چون ظاهر جمله‏ ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا‏﴾ اين است كه آنچه را كه برايشان ممكن باشد بخواهند مى‏توانند بخواهند، نه اين كه آنچه را بخواهند به ايشان داده مى‏شود، تا در نتيجه معناى زيادتر از آن، زيادى عددى از آن چيزى باشد كه مثلا يكى يا دو تا از آن خواسته‏اند. بلكه معناى زيادتر از آن، زيادترى از هر چيزى است كه ممكن باشد مورد خواست آنها قرار گيرد. به عبارت

ساده‏تر: چيزى است كه اصلا خود آنها آن را نخواسته‏اند، چون عقلشان نمى‏رسيده كه چنان چيزى را بخواهند.

بعضى‏ هم گفته‏اند مراد اين است كه خداوند حسنه آنان را ده برابر مى‏كند. اشكال اين وجه هم همان اشكال وجه قبلى است.

﴿وَ كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً فَنَقَّبُوا فِي اَلْبِلاَدِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍ﴾

كلمه «تنقيب» كه مصدر فعل ماضى «نقبوا» است، به معناى سير است. و كلمه «محيص» به معناى پناهگاه و گريزگاه است.

اين آيه شريفه بعد از آيات قبل كه به خلقت انسان و علم خدا به آن و سير به سوى خدايش را بيان مى‏كرد، ناگهان مساله انذار و تخويف را پيش مى‏كشد. و عين اين جريان در اول سوره بود، كه داشت بر مساله معاد احتجاج مى‏كرد، و ناگهان به تخويف و انذار پرداخت فرمود ﴿كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحَابُ اَلرَّسِّ وَ ثَمُودُ...‏﴾

و معناى آيه اين است كه: چه بسيار از أقوام كه قبل از اين مشركين فعلى بودند، و خيلى هم از ايشان نيرومندتر بودند، و با نيروى خود به سرزمين‏ها رفته، آنجاها را فتح كردند، آيا توانستند از عذاب و هلاك كردن خدا گريزگاهى بيابند؟ اگر آنها توانستند اين مشركين هم خواهند توانست.

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرىَ لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى اَلسَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ﴾

كلمه «قلب» به معناى آن نيرويى است كه آدمى به وسيله آن تعقل مى‏كند و حق را از باطل تميز مى‏دهد، و خير را از شر جدا مى‏كند و بين نافع و مضر فرق مى‏گذارد. و اگر تعقل نكند و چنين تشخيص و جداسازى نداشته باشد، در حقيقت وجود او مثل عدمش خواهد بود، چون چيزى كه اثر ندارد وجود و عدمش برابر است. و معناى القاء سمع همان گوش دادن است، گويا انسان در هنگام گوش دادن به سخن كسى گوش خود را در اختيار او مى‏گذارد، تا هر چه خواست به او بفهماند. و كلمه «شهيد» به معناى حاضر و مشاهده كننده است.

و معناى آيه اين است كه: در آنچه از حقائق كه از آن خبر داديم، و آنچه از داستانهاى امت‏هاى هلاك شده كه بدان اشاره نموديم تذكرى است كه هر كس تعقل كند با آن متذكر مى‏گردد، و آنچه خير و نفعش در آن است انتخاب مى‏نمايد و هر كس كه گوش

بدهد و آن را بشنود، و اشتغالات غير حق، او را از شنيدن حق مشغول نكرده باشد، و در عين حال حاضر به شنيدن و فرا گرفتن شنيده‏هاى خود باشد، از آن متذكر مى‏شود.

در اين آيه بين كسى كه قلب دارد و كسى كه گوش دهد در حالى كه شاهد هم باشد، ترديد شده، فرموده يا آن باشد يا اين، و اين ترديد بدين جهت است كه مؤمن به حق دو جور است، يا كسى است كه داراى عقل است، و مى‏تواند حق را دريابد و بگيرد، و در آن تفكر كند و بفهمد حق چيست، و به آن اعتقاد بيابد، و يا كسى است كه تفكرش نيرومند نيست، تا حق و خير و نافع را از باطل و شر و مضر تميز دهد، چنين كسى بايد از ديگران بپرسد و پيروى كند. و اما كسى كه نه نيروى تعقل دارد و نه حاضر است از گواهان، سخن حق را بشنود، هر چند آن گواه و شاهد رسالت داشته باشد، و او را انذار كند، چنين كسى جاهلى است لجباز، نه قلب دارد و نه گوش، هم چنان كه در جاى ديگر قرآن مى‏بينيم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ‏﴾.

﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ مَا مَسَّنَا مِنْ لُغُوبٍ‏﴾

كلمه «لغوب» به معناى تعب و خستگى است، و معناى آيه روشن است.

مشیتمزیدبهشتمتقینلهم ما یشاؤون.متقین.و لدینا مزید.

بحث روايتى رواياتى در ذيل آيه: ﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ...﴾ و در باره دو فرشته نويسنده حسنات و سيئات

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب توحيد به سند خود از عمرو بن شمر، از جابر بن يزيد روايت كرده كه گفت: من از امام ابى جعفر (علیه السلام) پرسيدم: آيه شريفه‏ ﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ اَلْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ‏﴾ چه معنا دارد؟ حضرت فرمود: اى جابر، تاويل اين آيه چنين است كه وقتى اين عالم و اين خلقت فانى شود، و اهل بهشت در بهشت و اهل آتش در آتش جاى گيرند، خداى تعالى دست به خلقت عالمى غير اين عالم مى‏زند، و خلقتى جديد مى‏آفريند، بدون اينكه مرد و زنى داشته باشند، تنها كارشان عبادت و توحيد خدا است، و برايشان سرزمينى خلق مى‏كند غير از اين زمين تا آن خلايق را بر دوش خود بكشد، و آسمانى برايشان خلق مى‏كند غير از اين آسمان، تا بر آنان سايه بگستراند.

و شايد تو خيال مى‏كردى خدا تنها همين يك عالم را خلق كرده، و يا مى‏پنداشتى

كه غير از شما ديگر هيچ بشرى نيافريده. به خدا سوگند هزار هزار عالم، و هزار هزار آدم آفريده كه تو فعلا در آخرين آن عوالم هستى، و در دودمان آخرين آن آدمها قرار دارى‏.

مؤلف: و در كتاب خصال، قسمت اول اين حديث را به سند خود از محمد بن مسلم از آن جناب نقل كرده‏. و چه بسا مراد از اينكه فرمود «تاويل اين آيه چنين است» اين باشد كه اين مطلب نيز بر آيه منطبق است، نه اينكه آيه تنها مى‏خواهد اين را بگويد.

و از جوامع الجامع از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: نويسنده حسنات در طرف راست آدمى، و نويسنده سيئات در طرف چپ آدمى قرار دارند و دست راستى بر دست چپى فرماندهى دارد، و دست چپى به فرمان او كار مى‏كند. بنابراين، اگر انسان عمل نيكى انجام دهد، دست راستى ده برابرش را مى‏نويسد، و اگر عمل زشتى مرتكب شود به دست چپى مى‏گويد: هفت ساعت مهلتش بده، شايد تسبيحى گويد و استغفارى كند، (اگر نكرد آن وقت گناهش را بنويس).

و در معناى اين حديث روايات ديگرى هست، و به جاى هفت ساعت، شش ساعت هم روايت شده.

مؤلف: و در نهج البلاغه در معناى آيه‏ ﴿وَ جَاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِيدٌ﴾ فرموده: سائقى كه او را به سوى محشر مى‏برد، و شاهدى كه عليه او به آنچه كرده است شهادت مى‏دهد.

روایتخلق اولاعادهروایات خلق اول.اعاده.

روايتى دال بر اينكه خطاب‏ ﴿أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ‏﴾ به پيامبر و على (عليهما الصلاة و السلام) مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در مجمع البيان است كه ابو القاسم حسكانى به سند خود از اعمش روايت كرده كه گفت: ابو المتوكل تاجر، از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: چون روز قيامت شود، خداى تعالى به من و به على فرمان مى‏دهد: هر كس شما را به خشم آورده در آتش افكنيد، و هر كس (خوشنودتان كرده) دوستتان داشته داخل بهشت سازيد، اين است معنا (و يا تاويل) آيه‏ ﴿أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ‏﴾.

مؤلف: اين حديث را شيخ الطائفه شيخ طوسى (عليه الرحمة) نيز در امالى خود به

سندى كه به ابى سعيد خدرى دارد از آن جناب روايت كرده‏.

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا - در كتاب ذكر الموت - و ابن ابى حاتم، و ابو نعيم - در كتاب حليه - از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده كه گفت: من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: فرزند آدم، از آن آينده‏اى كه برايش مقدر شده چقدر غافل است. خداى تعالى وقتى مى‏خواهد اين بنده را بيافريند به فرشته مى‏گويد: رزق او را بنويس، آثارش را بنويس، اجلش را هم بنويس، اين را هم كه آيا سعيد است يا شقى ثبت كن. آن گاه اين فرشته بالا مى‏رود، و خداى تعالى فرشته ديگرى روانه مى‏كند تا او را حفظ كند، آن فرشته نيز همواره مراقب او است، تا وى به حد رشد برسد، او نيز بالا مى‏رود. و خداى تعالى دو فرشته ديگر را موكل بر او مى‏كند، تا حسنات و گناهانش را ثبت كنند، و اين دو فرشته هم چنان هستند تا آنكه مرگ آن بنده فرا رسد، آن وقت اين دو فرشته نويسنده بالا مى‏روند، فرشته موت مى‏آيد تا جان او را بگيرد، و چون او را داخل قبر كنند، دوباره جانش را به كالبدش برگرداند، و دو فرشته قبر آمده او را امتحان مى‏كنند سپس بالا مى‏روند.

و چون روز قيامت شود، دو فرشته نويسنده حسنات و گناهان، دوباره به سراغش مى‏آيند، و نامه عمل او را باز كرده به گردنش مى‏افكنند، و هم چنان با او هستند، يكى به عنوان سائق و ديگرى به عنوان شهيد (تا به عرصه‏اش برسانند). آن گاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود به درستى در پيش رو، امرى عظيم داريد، امرى ما فوق قدرتتان، از خداى عظيم استقامت بجوييد.

القیاجهنمروایتالقیا فی جهنم.خطاب به پیامبر و علی در برخی روایات.تطبیق روایی خطاب.

چند روايت در ذيل آيه: ﴿يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ...﴾ و راجع به اينكه در باره متقين در بهشت فرموده: ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ‏﴾ و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ اِمْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ﴾ مى‏گويد: اين استفهام از اين جهت شده كه خداى تعالى وعده داده بود جهنم را پر كند و جهنم مالامال آتش شود. از او مى‏پرسد آيا پر شده‏اى؟ او مى‏پرسد: مگر باز هم هست؟ و منظورش اين است كه ديگر جاى خالى ندارم‏.

مؤلف: همان طور كه ملاحظه مى‏كنيد بناى اين معنا كه در اين حديث براى آيه شده، بر اين اساس است كه استفهام در آن انكارى باشد.

و در الدر المنثور است كه احمد، بخارى، مسلم، ترمذى، نسايى، ابن جرير، ابن مردويه و بيهقى - در كتاب اسماء و صفات - از انس روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: پيوسته در جهنم ريخته مى‏شود و او هم چنان داد ﴿هَلْ مِنْ مَزِيدٍ﴾ ش بلند است، تا آنكه رب العزه پاى خود را در آن بگذارد، آن وقت است كه اجزايش از هم جدا شده، و مى‏گويد بس است بس است، تو را به عزت و كرمت سوگند.

و هميشه در بهشت هم جاى زيادى هست، تا آنكه خدا مخلوقى ديگر بيافريند، و آنان را در قصرهاى بهشت جاى دهد.

مؤلف: «پا نهادن خدا در آتش» و اينكه آتش بگويد «بس است بس است» در روايات زيادى آمده. اما همه از طرق اهل سنت است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ‏﴾ گفته: منظور از «مزيد» نظر كردن به رحمت خداست‏.

و در الدر المنثور است كه بزاز و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و لالكائى - در كتاب السنة - و بيهقى - در كتاب البعث و النشور - از انس روايت كرده كه در تفسير جمله ﴿وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ گفته: «مزيد» اين است كه خداى تعالى برايشان تجلى مى‏كند.

و در كافى از بعضى از علماى اماميه، بدون ذكر بقيه سند از هشام بن حكم روايت كرده كه گفته: ابو الحسن موسى بن جعفر (علیه السلام) فرمود: اى هشام خداى عز و جل در كتاب عزيزش مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرىَ لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ‏﴾ و منظورش از قلب عقل است‏.

و در الدر المنثور است كه: خطيب در تاريخ خود از عوام ابن حوشب روايت كرده كه گفت: من از ابو مجلز در باره مردى پرسيدم كه مى‏نشيند و پاهاى خود را رويهم مى‏اندازد اين چطور است؟ گفت: عيبى ندارد، يهوديان اين را بد مى‏دانند، و خيال مى‏كنند كه اين گونه نشستن، مخصوص خدا است، چون خداى تعالى بعد از آنكه عالم را در ظرف شش روز خلق كرد، و از خلقت آسمانها و زمين فارغ شد براى رفع خستگى اين طور نشست، و اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ مَا مَسَّنَا مِنْ لُغُوبٍ﴾ كه هر چند ما آسمانها و زمين را در شش روز آفريديم اما خسته نشديم‏.

مؤلف: اين معنا از ضحاك‏ و قتاده نيز نقل شده، و مفيد هم چنين معنايى در روضة الواعظين‏ در روايتى ضعيف نقل كرده. و سند اصلى اينكه خلقت موجودات در شش روز از ايام هفتگانه هفته تقسيم شده تورات و قرآن است و هر چند قرآن مكرر سخن از خلقت اشياء در شش روز گفته، و ليكن نفرموده اين شش روز از چه روزهايى است، آيا از روزهاى هفته است يا نه. و حتى اشاره‏اى هم به آن نكرده.

و اگر به خاطر داشته باشيد در آغاز تفسير اين سوره گفتيم كه: بعضى از مفسرين، آيه ﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ...‏﴾ را مدنى دانسته‏اند، اينكه مى‏گوييم: عاملى كه ايشان را به اين نظريه وادار كرده همين روايات است كه پنداشته‏اند بر حسب اين روايات، آيه شريفه پاسخ به يهود است (و يهوديان در مدينه بودند نه در مكه) ولى در آيه هيچ دلالتى نيست كه اگر مى‏خواهد كلام يهود را رد كند، در مدينه نازل شده باشد، براى اينكه در آيات مكى هم سخن از يهود به ميان آمده، هم چنان كه در سوره اعراف چنين است.

جهنمامتلاءروایتهل امتلأت.روایات جهنم.

صبر بر قول مکذبین؛ تسبیح؛ و انذار با قرآن آیات ۳۹–۴۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

دستور صبر و تسبیح، نفخه، و کفایت انذار قرآنی.

فَٱصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ ٱلشَّمْسِ وَقَبْلَ ٱلْغُرُوبِ
و بر آنچه مى‌گويند صبر كن، و پيش از برآمدن آفتاب و پيش از غروب، به ستايش پروردگارت تسبيح گوى.
وَمِنَ ٱلَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَأَدْبَٰرَ ٱلسُّجُودِ
و پاره‌اى از شب و به دنبال سجود [به صورت تعقيب و نافله‌] او را تسبيح گوى.
وَٱسْتَمِعْ يَوْمَ يُنَادِ ٱلْمُنَادِ مِن مَّكَانٍۢ قَرِيبٍۢ
و روزى كه منادى از جايى نزديك ندا درمى‌دهد، به گوش باش.
يَوْمَ يَسْمَعُونَ ٱلصَّيْحَةَ بِٱلْحَقِّ ۚ ذَٰلِكَ يَوْمُ ٱلْخُرُوجِ
روزى كه فرياد [رستاخيز] را به حق مى‌شنوند، آن [روز] روز بيرون آمدن [از زمين‌] است.
إِنَّا نَحْنُ نُحْىِۦ وَنُمِيتُ وَإِلَيْنَا ٱلْمَصِيرُ
ماييم كه خود، زندگى مى‌بخشيم و به مرگ مى‌رسانيم و برگشت به سوى ماست.
يَوْمَ تَشَقَّقُ ٱلْأَرْضُ عَنْهُمْ سِرَاعًۭا ۚ ذَٰلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌۭ
روزى كه زمين به سرعت از [اجساد] آنان جدا و شكافته مى‌شود؛ اين حشرى است كه بر ما آسان خواهد بود.
نَّحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ ۖ وَمَآ أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍۢ ۖ فَذَكِّرْ بِٱلْقُرْءَانِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ
ما به آنچه مى‌گويند داناتريم، و تو به زور وادارنده آنان نيستى؛ پس به [وسيله‌] قرآن هر كه را از تهديد [من‌] مى‌ترسد پند ده.

بيان آيات [بيان آيات آخر سوره كه پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر به صبر و تسبيح خدا مى‏كند و روز قيامت را به ياد مى‏آورد]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات خاتمه سوره است، كه در آن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور مى‏دهد كه در برابر آنچه مى‏گويند و نسبتهايى كه مى‏دهند - مثلا مى‏گويند سحر و جنون و شعر است - صبر كن.

و نيز در مقابل لجبازيها و استهزايى كه نسبت به معاد و برگشتن به سوى خداى تعالى دارند، حوصله به خرج ده، و پروردگار خود را با تسبيح عبادت كن، و منتظر روز قيامت باش كه با يك صيحه آغاز مى‏شود، و كسانى را كه از خداى نديده مى‏ترسند با قرآن تذكر بده.

﴿فَاصْبِرْ عَلىَ مَا يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ اَلْغُرُوبِ﴾

اين آيه تفريع و نتيجه‏گيرى از همه مطالب گذشته است كه از آن جمله است مساله انكار معاد از ناحيه مشركين، و سخن از جزئيات معاد و استدلال بر آن، و تهديد منكرين و مكذبين نبوت خاتم الانبياء، و تهديدشان به اين كه سرنوشت همان است كه مكذبين از امت‏هاى گذشته بدان مبتلا شدند.

﴿وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ...‏﴾ اين جمله رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را دستور مى‏دهد كه خداى تعالى را از آنچه در باره‏اش مى‏گويند تسبيح كند و منزه بدارد، تنزيهى كه توأم با حمد او باشد. و حاصلش اين است كه مى‏خواهد تا براى او فعل جميل اثبات نموده، هر نقص و ننگى را از او دور بدارد. و تسبيح قبل از طلوع آفتاب مى‏تواند با نماز صبح منطبق شود، يعنى مى‏شود گفت مراد از آن، نماز صبح، و مراد از تسبيح قبل از غروب، نماز عصر و يا ظهر و عصر باشد.

﴿وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبَارَ اَلسُّجُودِ﴾

يعنى در پاره‏اى از شب، تسبيح گو، كه اين نيز مى‏تواند با نمازهاى مغرب و عشاء منطبق باشد.

﴿وَ أَدْبَارَ اَلسُّجُودِ‏﴾ كلمه «ادبار» جمع «دبر» است، و در عبارت است از منتهى اليه هر چيز، البته منتهى اليه آن و ما بعدش. و گويا مراد از آن، تسبيح بعد از همه نمازها باشد، چون سجده، در آخر هر ركعت از نماز است، و قهرا با تعقيبات نمازهاى پنجگانه منطبق

مى‏شود. بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن نافله‏هايى است كه هر نمازى دارد. و بعضى‏ گفته‏اند: مراد دو ركعت و يا چند ركعت نماز بعد از نماز مغرب است. و بعضى‏ گفته‏اند: مراد از آن نماز وتر است كه در آخر نافله‏هاى شب قرار دارد.

﴿وَ اِسْتَمِعْ يَوْمَ يُنَادِ اَلْمُنَادِ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ﴾

در اين آيه «استماع» را به معانى مختلفى تفسير كرده‏اند، و از همه به ذهن نزديكتر اين است كه متضمن معناى انتظار باشد، يعنى منتظر روزى باش كه در آن روز بشنوى نداى منادى را از مكانى نزديك. و جمله‏ ﴿يَوْمَ يُنَادِ اَلْمُنَادِ‏﴾ روى هم مفعول «و استمع» است، و مراد از نداى منادى همان نفخه صور است كه مسئول آن به طورى كه از آيه بعد استفاده مى‏شود در آن مى‏دمد.

و اينكه فرمود: «ندا از مكانى نزديك است» بدين جهت است كه ندا آن چنان به خلائق احاطه دارد كه به نسبت مساوى بگوش همه مى‏رسد، و افراد نسبت به آن دور و نزديك نيستند، چون ندا - همانطور كه گفتيم - نفخه بعث و كلمه حيات است.

﴿يَوْمَ يَسْمَعُونَ اَلصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذَلِكَ يَوْمُ اَلْخُرُوجِ﴾

اين آيه بيان آن روزى است كه منادى ندا مى‏دهد. و اگر فرمود: صيحه‏اى است به حق، براى اين است كه قضايى است حتمى، همان طور كه در تفسير جمله‏ ﴿وَ جَاءَتْ سَكْرَةُ اَلْمَوْتِ بِالْحَقِّ...‏﴾ گفتيم.

و معناى اينكه فرمود ﴿ذَلِكَ يَوْمُ اَلْخُرُوجِ﴾ اين است كه امروز روز خروج از قبرها است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده‏ ﴿يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ اَلْأَجْدَاثِ سِرَاعاً‏﴾.

﴿إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ إِلَيْنَا اَلْمَصِيرُ‏﴾

مراد از «احياء» افاضه حيات بر جسدهايى است كه در دنيا مرده‏اند. و مراد از «اماته» همان ميراندن در دنيا است، كه عبارت است از منتقل شدن به عالم قبر. و مراد از جمله‏ ﴿وَ إِلَيْنَا اَلْمَصِيرُ﴾ به طورى كه از سياق برمى‏آيد احياء در روز قيامت است.

﴿يَوْمَ تَشَقَّقُ اَلْأَرْضُ عَنْهُمْ سِرَاعاً ذَلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ‏﴾

كلمه «تشقق» در اصل «تتشقق» و از باب «تفعل» است كه به معناى شكافته شدن است، و معنايش اين است كه: زمين از روى ايشان شكافته مى‏شود، و ايشان به سرعت به

سوى دعوت كننده بيرون مى‏شوند.

﴿ذَلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ﴾ يعنى آنچه گفتيم (كه از قبور شكافته شده به سرعت بيرون مى‏شوند) حشرى است كه انجامش براى ما آسان است.

﴿نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَ مَا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخَافُ وَعِيدِ‏﴾

اين جمله در مقام تعليل جمله‏ ﴿فَاصْبِرْ عَلىَ مَا يَقُولُونَ﴾ است، مى‏فرمايد در برابر آنچه مى‏گويند صبر كن، براى اينكه ما مى‏دانيم كه چه مى‏گويند، و تو كه نمى‏توانى مجبورشان سازى، پس تنها وظيفه‏ات اين است كه با قرآن تذكرشان دهى تا آنان كه از تهديد خداوندشان مى‏ترسند متذكر شوند. و كلمه «جبار» در اين آيه به معناى تسلطى است كه بتواند مردم را بر اجراى خواسته‏هاى خود مجبور سازد.

و معناى آيه اين است كه: تو بر آنچه مى‏گويند صبر كن، و به حمد پروردگارت تسبيح گوى، و منتظر بعث باش كه ما مى‏دانيم چه مى‏گويند، و به زودى سزايشان را در برابر و مطابق آنچه كرده‏اند كف دستشان مى‏گذاريم، و تو مسلط بر آنان نيستى كه بتوانى بر اجراى خواسته خود مجبورشان سازى، و در نتيجه آنچه را دعوتشان مى‏كنى انجام دهند - يعنى به خدا و روز جزا ايمان بياورند - و وقتى حال و وضع آنان چنين است پس تو وظيفه خودت را انجام ده، و كسانى را با قرآن تذكر بده كه از تهديد من مى‏هراسند.

صبرتسبیحنفخهانذارقرآنصبر بر قول مکذبینتسبیح بحمدنفخه و خروجانذار با قرآنخلق و اعاده

بحث روايتى [چند روايت در ذيل آيه: ﴿وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ اَلْغُرُوبِ‏﴾ و مراد از ﴿أَدْبَارَ اَلسُّجُودِ‏﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه طبرانى - در كتاب اوسط - و ابن عساكر از جرير بن عبد اللَّه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه در معناى آيه شريفه‏ ﴿وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ اَلْغُرُوبِ﴾ فرمود: قبل از طلوع شمس، نماز صبح، و قبل از غروب شمس، نماز عصر است‏.

و در مجمع البيان است كه از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه در پاسخ شخصى كه پرسيد منظور از آيه‏ ﴿وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ اَلْغُرُوبِ‏﴾ چيست، فرمود: صبح كه شد ده مرتبه مى‏گويى «لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له له الملك و له الحمد و هو على كل شى‏ء قدير» و همين ده مرتبه را در عصر هم مى‏گويى‏.

مؤلف: امام اين معنا را از اطلاق تسبيح در آيه استفاده كرده‏اند، هر چند كه موردش خاص نماز صبح و عصر باشد، پس منافاتى بين اين دو روايت نيست، چون مورد مخصص نمى‏شود.

و در كافى به سند خود از حريز از زراره از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: به حضورش عرضه داشتم معناى جمله‏ ﴿وَ أَدْبَارَ اَلسُّجُودِ﴾ چيست؟ فرمود: چند ركعت بعد از مغرب است‏.

مؤلف: اين روايت را قمى هم در تفسير خود به سندى كه به ابن ابى بصير دارد از حضرت رضا (علیه السلام) نقل كرده، و عبارت آن چنين است: چهار ركعت بعد از مغرب است‏.

و در الدر المنثور است كه مسدد در مسند خود، و ابن منذر و ابن مردويه از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت كرده‏اند كه فرمود: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) معناى‏ ﴿أَدْبَارَ اَلسُّجُودِ‏﴾ را پرسيدم، فرمود: منظور دو ركعت بعد از مغرب است، و منظور از «ادبار النجوم» دو ركعت قبل از نماز صبح است‏.

مؤلف: نظير اين روايت از ابن عباس و عمر از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل شده‏. و در مجمع البيان آن را مستند به حسن بن على (علیه السلام) نيز كرده كه آن جناب از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده است‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخَافُ وَعِيدِ﴾ آمده كه امام فرمود: يعنى اى محمد! با آن وعده‏هاى عذابى كه در قرآن داده‏ايم ايشان را تذكر بده‏.

روایتتسبیحاوقاتقاوقات تسبیح در روایاتتسبیح و حمد