هَمَّازٍ مَّشَّآءٍۭ بِنَمِيمٍ (١١)
- قلم ۱۱ (شاهد) — هماز مشاء بنمیم.
۶۸ مکی آیات ۵۲ بازهها ۲
ترجمهٔ موسوی همدانی
هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دستکم یک فیلتر را روشن کنید.
آیات آیات ۱–۳۳ تسلیت پیامبر در برابر تهمت جنون، صفات دشمنان، و مثل اصحاب باغ را در یک سیاق مکّی میآورد.
هَمَّازٍ مَّشَّآءٍۭ بِنَمِيمٍ (١١)
اين سوره رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به دنبال تهمتهاى ناروايى كه مشركين به وى زده و او را ديوانه خوانده بودند، تسليت و دلدارى مىدهد، و به وعدههاى جميل و پاسدارى از خلق عظيمش دلخوش مىسازد، و آن جناب را به شديدترين وجهى از اطاعت مشركين و مداهنه با آنان نهى نموده، امر اكيد مىكند كه در برابر حكم پروردگارش صبر كند.
سياق همه آيات اين سوره سياق آيات مكى است، و از ابن عباس و قتاده نقل شده كه گفتهاند: اوايل اين سوره تا آيه ﴿سَنَسِمُهُ عَلَى اَلْخُرْطُومِ﴾ كه شانزده آيه است - در مكه نازل شده، و ما بعد آن تا جمله ﴿لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾ كه هفده آيه است در مدينه نازل شده، و نيز بعد از آن جمله تا جمله «يكتبون» كه پانزده آيه است در مكه و ما بعد آن تا آخر سوره كه چهار آيه است در مدينه نازل شده اين نقل نسبت به هفده آيه يعنى از جمله ﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ﴾ تا جمله ﴿لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾ بىوجه نيست، زيرا به آيات مدنى شبيهتر است تا آيات مكى.
«ن»
در تفسير سوره شورى در باره حروف مقطعه اوايل سورهها بحث كرديم.
﴿وَ اَلْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ﴾
معناى «قلم» معلوم است، و اما مصدر «سطر» (كه فعل «يسطرون» مشتق از آن است) به فتحه سين و سكون طاء - و بنا به گفته راغب گاهى به دو فتحه نيز خوانده مىشود - به معناى صفى از كلمات نوشته شده، و يا از درختان كاشته شده، و يا از مردمى ايستاده است، و وقتى گفته مىشود: (سطر فلان كذا) معنايش اين است كه فلانى سطر سطر نوشت.
خداى سبحان در اين آيه به قلم و آنچه با قلم مىنويسند سوگند ياد كرده، و از ظاهر سياق برمىآيد كه منظور از قلم مطلق قلم، و مطلق هر نوشتهاى است كه با قلم نوشته مىشود، و از اين جهت اين سوگند را ياد كرده كه قلم و نوشته از عظيمترين نعمتهاى الهى است، كه خداى تعالى بشر را به آن هدايت كرده، به وسيله آن حوادث غايب از انظار و معانى نهفته در درون دلها را ضبط مىكند، و انسان به وسيله قلم و نوشتن مىتواند هر حادثهاى را كه در پس پرده مرور زمان و بعد مكان قرار گرفته نزد خود حاضر سازد، (مثل اينكه حادثه قرنها قبل، همين الآن دارد اتفاق مىافتد، و حوادث هزاران فرسنگ آن طرفتر در همين جا دارد رخ مىدهد) پس قلم و نوشتن هم در عظمت، دست كمى از كلام ندارد.
و در عظمت اين دو نعمت همين بس كه خداى سبحان بر انسان منت نهاده كه وى را به سوى كلام و قلم هدايت كرده، و طريق استفاده از اين دو نعمت را به او ياد داده، و در باره كلام فرموده: ﴿خَلَقَ اَلْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ اَلْبَيَانَ﴾و در باره قلم فرموده: ﴿عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ اَلْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾.
بنابراين، سوگند خوردن خداى تعالى به قلم، و آنچه مىنويسند سوگند به يكى از نعمتها است، و اين تنها قلم نيست كه به آن سوگند ياد كرده، بلكه در كلام مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود بدان جهت كه نعمتند سوگند ياد فرموده، مانند آسمان، زمين، خورشيد، ماه، شب، روز، و امثال اينها تا برسد به انجير و زيتون.
بعضى از مفسرين گفتهاند: كلمه «ما» در جمله «و ما يسطرون» مصدريه است، و مراد از آن خود نوشتن است.
بعضى ديگر گفتهاند: مراد از قلم، قلم اعلى، يعنى قلم آفرينش است، كه در حديث
آمده كه اولين موجودى است كه خدايش آفريده. و منظور از «ما يسطرون» آن اعمالى است كه فرشتگان حفظه و كرام الكاتبين مىنويسند.
و بعضى اين احتمال را هم دادهاند كه تعبير به صيغه جمع در «يسطرون» صرفا براى تعظيم باشد، نه كثرت. ليكن اين احتمال درست نيست.
و نيز بعضى احتمال دادهاند كه: منظور آن چيزى باشد كه در آن مىنويسند، و آن لوح محفوظ است.
بعضى ديگر احتمال دادهاند: مراد از قلم و آنچه مىنويسند صاحبان قلم، و نوشتههاى ايشان باشد. اما همه اين احتمالات واهى و بىاساس است.
﴿مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ﴾
اين جمله آن مطلبى است كه خداى تعالى براى اثباتش سوگند خورده، و خطاب در آن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و حرف «باء» در كلمه «بنعمة» باى سببيت و يا مصاحبت است. و معناى جمله اين است كه تو به خاطر نعمتى - و يا با نعمتى - كه خدا به تو ارزانى داشته مجنون نيستى.
و سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از اين نعمت، نعمت نبوت است، چون ادلهاى كه دلالت بر نبوت آن جناب مىكند، هر گونه اختلال روانى و عقلى را از آن جناب دفع مىكند، زيرا اگر دفع نكند بر نبوت هم دلالت ندارد، و اگر نكند هدايت الهى كه لازمه نظام حيات بشرى است پا نمىگيرد، و اين آيه در مقام رد تهمتى است كه به آن جناب مىزدند و مجنونش مىخواندند. و در آخر همين سوره تهمت ايشان را حكايت كرده، مىفرمايد: ﴿وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ﴾.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از نعمت، فصاحت بيان، عقل كامل، سيرت مرضيه، و برائت آن جناب از هر عيب و اتصافش به هر صفت پسنديده است، چون ظهور اين صفات خود دليل قطعى است بر اينكه چنين كسى مجنون نيست، ليكن بيان گذشته ما در حجيت قاطعتر است، و آيه مورد بحث و آيات بعدش به طورى كه ملاحظه مىفرماييد در مقام تسليت دادن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و دلخوش ساختن آن جناب است، مىخواهد آن جناب را تاييد كند، و در عين حال سخن كفار را تكذيب نمايد.
﴿وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ﴾
كلمه «ممنون» از ماده «من» و اسم مفعول آن است، و مصدر «من» به معناى قطع است، وقتى گفته مىشود: «منه السير منا» معنايش اين است كه پيادهروى او را از رفتن قطع و ناتوان كرد، البته بايد توجه داشت كه كلمه «ممنون» اسم مفعول از منت نيز مىآيد، و منت به معناى آن است كه نعمتى را كه به كسى دادهاى با زبان خود آن را بر آن شخص سنگين سازى، كلمه مذكور در آيه مورد بحث به معناى اول است. و مراد از «اجر»، اجرى است كه رسالت نزد خدا دارد، و اين جمله در مقام دلخوش ساختن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، مىفرمايد: تو زحمات رسالت خدا را تحمل كن، كه اجرت نزد پروردگار قطع نمىشود، و زحماتت هدر نمىرود.
و چه بسا كه كلمه «من» را به معناى همان منت نهادن گرفتهاند، به اين بيان كه آنچه خداى تعالى به رسول گراميش به عنوان پاداش مىدهد، در حقيقت اجرتى است در مقابل زحماتى كه كشيده، پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مستحق آن اجرت و طلبكار آن از خداى تعالى است، و خداى تعالى منتى بر او ندارد. ولى اين معنا درست نيست، زيرا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم مانند همه خلائق بنده و مملوك خدا است، آن هم مملوك به حقيقت معناى ملك، هم ذاتش مملوك او است و هم صفاتش و هم اعمالش، پس اگر خداى عز و جل چيزى از آنچه ذكر شد به بندهاش مىدهد عطيهاى است از ناحيه او، نه اينكه دينى است كه پرداخت مىكند، و بنده خدا آنچه را كه دارد موهبت و عطيه خدا است، و به تمليك خدا مالك شده است، و در همان حال كه او مالك شده باز مالك حقيقى خود او و آنچه فعلا مالك است و آنچه قبلا مالك بوده، و يا بعدا مالك مىشود، خدا است، پس آنچه خدا به بندهاش مىدهد تفضلى است از ناحيه او، و اگر تفضل و عطايى را كه در مقابل عمل بندهاش اجر و پاداش ناميده، و قرارى را كه بين اجر خود و عمل بندهاش دارد، معامله ناميده، اين نيز تفضل ديگرى است از او، پس منت تنها براى خدا است، او است كه بر تمامى خلائق خود از انبيا گرفته تا پايينتر منت دارد، و انبيا و پائينتر از انبيا در اين معنا برابرند.
﴿وَ إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾
كلمه «خلق» به معناى ملكه نفسانى است، كه افعال بدنى مطابق اقتضاى آن ملكه به آسانى از آدمى سر مىزند، حال چه اينكه آن ملكه از فضائل باشد، مانند عفت و شجاعت و امثال آن، و چه از رذائل مانند حرص و جبن و امثال آن، ولى اگر مطلق ذكر شود، فضيلت و
خلق نيكو از آن فهميده مىشود.
راغب مىگويد: كلمه «خلق» چه با فتحه «خاء» خوانده شود، و چه با ضمه آن، در اصل به يك معنا بوده، مانند كلمه «شرب» و «صرم» كه چه با فتحه اول خوانده شوند و چه با ضمه يك معنا را مىدهند، و ليكن در اثر استعمال بيشتر فعلا چنين شده كه اگر به فتحه خاء استعمال شود معناى صورت ظاهر و قيافه و هيئت را كه با بصر ديده مىشود مىرساند، و اگر به ضمه خاء استعمال شود معناى قوا و سجاياى اخلاقى را كه با بصيرت احساس مىشود افاده مىكند، پس اينكه قرآن كريم فرموده: ﴿إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾، معنايش اين است كه تو - اى پيامبر - سجاياى اخلاقى عظيمى دارى.
و اين آيه شريفه هر چند فى نفسها و به خودى خود حسن خلق رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را مىستايد، و آن را بزرگ مىشمارد، ليكن با در نظر گرفتن خصوص سياق، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعيش نظر دارد، اخلاقى كه مربوط به معاشرت است، از قبيل استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاكاريهاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اينها، و ما قبلا در آخر جلد ششم اين كتاب احاديثى را كه محاسن اخلاقى آن جناب را مىشمارد نقل كرديم.
و از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه «خلق» دين - اسلام - است. تفسير درستى نيست، مگر اينكه منظور خود را طورى توجيه كنند كه به بيان ما برگشت كند.
﴿فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ بِأَيِّكُمُ اَلْمَفْتُونُ﴾
اين جمله به خاطر اينكه حرف «فاء» در اولش آمده، نتيجهگيرى از خلاصه مطالب گذشته است، مىفرمايد: حال كه معلوم شد تو ديوانه نبودى، بلكه داراى مقام نبوت و متخلق به خلق عظيمى هستى، و از ناحيه پروردگارت اجرى عظيم خواهى داشت، اينك بدان كه به زودى اثر دعوتت روشن خواهد گشت، و براى ديدگان ظاهرى و باطنى خلق معلوم خواهد شد كه مفتون به جنون كيست، آيا تويى و يا تكذيبگران تو كه تهمت ديوانگى به تو مىزنند؟
بعضى از مفسرين گفتهاند: كلمه «مفتون» مصدرى است كه وزن اسم مفعول دارد، نظير كلمات «معقول»، «ميسور» و «معسور» كه وقتى مىگويند: «فلان ليس له معقول»
معنايش اين است كه فلانى عقل ندارد. و عبارت «خذ ميسوره و دع معسوره» به معناى اين است كه از فلان كار، آنچه آسان است انجام بده، و مقدار دشوارش را رها كن. و حرف «باء» در كلمه «بايكم» به معناى حرف «فى» است، و معناى جمله اين است كه به زودى تو مىبينى و ايشان هم مىبينند كه فتنه در كدام يك از دو طرف مخالف است.
﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾
بعد از آنكه با بيانات قبلى فهماند كه بالأخره در اين ميان ضلالت و هدايتى هست، و اشاره مىكند به اينكه تهمت زنندگان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به اينكه او ديوانه است خودشان مفتون و گمراهند، و به زودى گمراهيشان روشن گشته، و نيز معلوم مىشود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هدايت يافته است و هدايت او و گمراهى آنان به بيانى از خداى سبحان ثابت شد، اينك در اين جمله مطلب را چنين تاكيد مىكند كه خدا بهتر مىداند چه كسى از راه او به بيراهه رفته، و چه كسى راه او را يافته است، چون راه، راه او است و امر هدايت هم به دست او است، و معلوم است كه صاحب راه و راهنما بهتر مىداند چه كسى در راه او است، و چه كسى در آن نيست.
﴿فَلاَ تُطِعِ اَلْمُكَذِّبِينَ﴾
اين جمله به دليل اينكه فاى تفريع در آغاز آن در آمده نتيجهگيرى از خلاصه معناى آيات سابق است، و الف و لام در «المكذبين» الف و لام عهد است، و منظور از كلمه ﴿فَلاَ تُطِعِ﴾ مطلق موافقت است، چه عملى و چه زبانى، و معناى جمله اين است كه حال كه معلوم شد تكذيبگران سابق الذكر مفتون و گمراهند، پس با ايشان به هيچ وجه نه زبانى و نه عملى موافقت مكن.
﴿وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ﴾
كلمه «يدهنون» از مصدر «ادهان» است كه مصدر باب افعال از ماده «دهن» است، و «دهن» به معناى روغن، و ادهان و مداهنه به معناى روغن مالى، و به اصطلاح فارسى «ماست مالى» است، كه كنايه است از نرمى و روى خوش نشان دادن. و معناى آيه اين است كه اين تكذيبگران دوست مىدارند تو با نزديك شدن به دين آنان روى خوش به ايشان نشان دهى، ايشان هم با نزديك شدن به دين تو روى خوش به تو نشان دهند، و خلاصه اينكه دوست دارند كمى تو از دينت مايه بگذارى، كمى هم آنان از دين خودشان مايه بگذارند، و هر يك در باره دين ديگرى مسامحه روا بداريد، هم چنان كه نقل شده كه كفار به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيشنهاد كرده بودند از تعرض به خدايان ايشان كوتاه ـ
بيايد، و ايشان هم متقابلا متعرض پروردگار او نشوند.
با آنچه گذشت روشن گرديد كه متعلق مودت كفار مجموع ﴿لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ﴾ بوده، و حرف «فاء» در كلمه دوم فاى نتيجهگيرى است، نه سببيت.
﴿وَ لاَ تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهِينٍ... زَنِيمٍ﴾
كلمه «حلاف» به معناى كسى است كه بسيار سوگند مىخورد، و لازمه بسيار سوگند خوردن در هر امر مهم و غير مهم و هر حق و باطل، اين است كه سوگند خورنده احترامى براى صاحب سوگند قائل نباشد، و چون سوگندها به نام خدا بوده، پس معلوم مىشود سوگند خورنده، عظمتى براى خداى عز و جل قائل نيست، و همين بس است براى رذلى او، و رذالت اين صفت.
و كلمه «مهين» از مصدر مهانت يعنى حقارت است، و منظور از آن، حقارت رأى و كوتاهى فكر است. ولى بعضى گفتهاند: به معناى كسى است كه بسيار شرارت كند. بعضى ديگر گفتهاند: به معناى كذاب است.
و كلمه «هماز» صيغه مبالغه از ماده «همز» است، و اين ماده به معناى عيبجويى و طعنه زنى است، پس هماز يعنى بسيار عيبجو و طعنهزن. و بعضى گفتهاند: «همز» به معناى خصوص طعنه زدن با اشاره چشم است. بعضى ديگر گفتهاند: به معناى غيبت كردن است.
و جمله ﴿مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ﴾ به معناى سعايت و دو به هم زنى است، و «مشاء» به معناى نقل كننده سخنان مردمى به سوى مردمى ديگر، به منظور ايجاد فساد و تيرگى آن دو است، و «مناع خير» به معناى كسى است كه منع خيرش بسيار باشد، يا از همه مردم منع خير مىكند، و يا نسبت به اهلش چنين است و نمىگذارد چيزى به آنان برسد.
و كلمه «معتدى» اسم فاعل از اعتداء است، كه به معناى از حد گذراندن ظلم و بيداد است. و كلمه «أثيم» به معناى كسى است كه اثم و گناه بسيار كند، به حدى كه كار هميشگى و دائميش شود و از آن دست برندارد. و كلمه «اثم» به معناى عمل زشتى است كه باعث شود آن چيزى كه قرار است برسد ديرتر برسد. و كلمه «عتل» - با ضمه عين و ضمه تاء و تشديد لام - به معناى اشتلم فارسى است، يعنى سخن خشن و درشت، ولى در آيه مورد بحث به شخص بد اخلاق و جفا كار تفسير شده، كسى كه در راه باطل به سختى خصومت مىكند، و
نيز به كسى تفسير شده كه خود بسيار مىخورد، و از خوردن ديگران جلوگيرى مىنمايد، و نيز به كسى تفسير شده كه مردم را با بهانهگيريهاى خود به زندان و شكنجه مىكشاند.
و كلمه «زنيم» به كسى گفته مىشود كه اصل و نسبى نداشته باشد. بعضى گفتهاند به معناى كسى است كه از زنا متولد شده، و خود را به قومى ملحق كرده باشد، و در واقع از آن قوم و دودمان نباشد. بعضى ديگر گفتهاند: زنيم كسى است كه به لئامت و پستى مشهور باشد. بعضى ديگر گفتهاند: كسى است كه در شرارت علامتى داشته باشد، كه با آن شناخته شود، و چون در محفلى سخن از شرارت رود، او قبل از هر شرورى ديگر به ذهن در آيد، و اين چند معنا همه به هم نزديكند.
پس اين نه صفت رذيله، اوصافى است كه خداى تعالى بعضى از دشمنان دين را كه پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) را به اطاعت خود و مداهنه دعوت مىكردند توصيف كرده، و در حقيقت جامع همه رذائل است.
﴿عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ﴾ معنايش اين است كه شخص مورد نظر بعد از آن معايب و رذائلى كه برايش ذكر كرديم عتل و زنيم هم نيز هست. بعضى از مفسرين گفتهاند از تعبير «بعد ذلك» فهميده مىشود كه دو صفت اخير از ساير رذائلى كه برايشان شمرد بدتر است.
و ظاهرا در اين جمله اشارهاى است به اينكه شخص مورد نظر آن قدر داراى صفات خبيث است كه ديگر جا ندارد در امر حق از او اطاعت شود، و بر فرض هم كه از آن خبائث صرفنظر شود، وى فردى تندخو و خشن و بىاصل و نسب است كه اصلا نبايد در جوامع بشرى به مثل او اعتنا شود، بايد از هر جامعهاى طرد شود، و افراد جامعه نه به سخن او گوش دهند و نه در عملى پيرويش كنند.
﴿أَنْ كَانَ ذَا مَالٍ وَ بَنِينَ﴾
ظاهرا كلمه «أن» حرف لام در تقدير دارد، و تقدير آن «لان» باشد، و اين جار و مجرور متعلق به فعلى است كه از مجموع صفات رذيله مذكور استفاده مىشود، و معنايش اين است كه: «او چنين و چنان مىكند براى اينكه مالدار است».و خلاصه مالدارى ياغيش كرده، به نعمت خدا كفران مىورزد، و در نتيجه بيگانگى از خدا، تمامى رذائل خبيثه در دلش پيدا شده، بجاى اينكه شكر خدا را در برابر آن اموال بجا آورد، و نفس خود را اصلاح كند كفران مىورزد، و بنابراين، آيه شريفه در افاده مذمت و تهكم، جارى مجراى آيه شريفه
زير است كه مىفرمايد: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اَللَّهُ اَلْمُلْكَ﴾
بعضى گفتهاند: كلمه «أن» متعلق به جمله «لا تطع» است، و معنايش اين است كه اى پيامبر او را به خاطر اينكه مالدار است اطاعت مكن، و خلاصه مال و اولادش تو را به اطاعت واندارد. ولى معناى قبلى عمومىتر و به ذهن نزديكتر است.
بعضى ديگر گفتهاند: نمىتواند متعلق به كلمه «قال» در جمله شرطيه ﴿إِذَا تُتْلىَ...﴾ باشد، براى اينكه از نظر علماى نحو هيچ وقت ما بعد شرط در ما قبل آن عمل نمىكند.
﴿إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ﴾
كلمه «اساطير» جمع اسطوره است، و اسطوره به معناى داستانهاى خرافى است، و آيه شريفه جنبه تعليل دارد و كلمه ﴿لاَ تُطِعْ﴾ را تعليل مىكند.
﴿سَنَسِمُهُ عَلَى اَلْخُرْطُومِ﴾
مصدر «وسم» و همچنين «سمة» به معناى علامتگذارى است، و كلمه «خرطوم» به معناى بينى است.
بعضى گفتهاند: اطلاق خرطوم بر بينى آن شخص كافر، با اينكه خرطوم تنها بينى فيل و خوك است، در حقيقت نوعى توبيخ و ملامت است، و در اين آيه تهديدى است به آن شخص، به خاطر عداوت شديدى كه با خدا و رسول او و دينى كه بر رسولش نازل كرده، مىورزيده است.
و ظاهرا منظور از علامتگذارى در بينى او اين باشد كه بىنهايت او را خوار مىكنيم، و ذلتى نشاندار به او مىدهيم، به طورى كه هر كس او را ببيند با آن علامت او را بشناسد، چون بينى در قيافه و صورت انسان يكى از مظاهر عزت و ذلت است، هم مىگوييم فلانى باد به دماغش انداخته، و هم مىگوييم من دماغ فلانى را به خاك ماليدم، و يا دماغش را خرد كردم، و ظاهرا عمل علامتگذارى در دماغ آن شخص در قيامت واقع مىشود نه در دنيا. هر چند كه بعضى از مفسرين آن را حمل بر رسوايى در دنيا كرده، و براى توجيه اين نظريه خود را به زحمت انداخته است.
﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ اَلْجَنَّةِ... كَالصَّرِيمِ﴾
كلمه «بلاء» كه مصدر «بلونا» است به معناى امتحان، و نيز به معناى پيش آوردن
مصيبت است، و كلمه «صرم» به معناى چيدن ميوه از درخت است، و كلمه «استثناء» كه مصدر فعل «يستثنون» است، به معناى اين است كه بعضى از افراد كل را از حكم كل كنار بگذاريم، و نيز به معناى گفتن كلمه «ان شاء اللَّه» در هنگام وعده قطعى و يا هر سخن قطعى ديگر است، و اگر اين كلمه را هم استثناء خواندهاند، بدين جهت است كه وقتى مىگويى:
«فردا ان شاء اللَّه به سفر مىروم» معنايش اين است كه من فردا در همه احتمالات به سفر مىروم مگر يك احتمال، و آن اين است كه خدا نخواهد به سفر بروم.
و منظور از «طائف عذاب»، آن عذابى است كه در شب رخ دهد، و كلمه «صريم» به معناى درختى است كه ميوهاش را چيده باشند. بعضى گفتهاند: به معناى شب بسيار تاريك است. بعضى ديگر گفتهاند: ريگزارى بريده از ريگزار ديگر است كه در آن چيزى نمىرويد، و هيچ فايدهاى ندارد.
آيات مورد بحث يعنى آيه ﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ﴾ تا هفده آيه، تكذيبگران نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را كه به آن جناب تهمت جنون مىزدند تهديد مىكند، و تشبيهى كه در آن آمده دلالت دارد بر اينكه اين تكذيبگران هم به طور قطع عذاب خواهند شد، و بلكه هم اكنون يعنى در ايام نزول آيات، عذاب در راه بوده، چيزى كه هست خود كفار از آن غافل بودند، و به زودى مىفهمند، امروز سرگرم و حريص در جمع مال و زياد كردن فرزندانند، و به يكديگر به كثرت مال و اولادشان فخر مىفروشند، و همه اعتمادشان به مال و فرزندان و سائر اسباب ظاهرى است، كه فعلا به كام آنان و طبق هواهايشان در جريان است، بدون اينكه در برابر اين نعمتها شكر پروردگارشان را به جاى آورده، راه حق را پيش گيرند و پروردگارشان را عبادت كنند. و همچنين به اين وضع خود ادامه مىدهند تا عذاب آخرتشان و يا عذاب دنياييشان به ناگهانى و بىخبر از ناحيه خدا برسد، هم چنان كه در روز جنگ بدر رسيد، و به چشم خود ديدند كه همه آن اسبابهاى ظاهرى بىخاصيت شد، و اموال و فرزندان كمترين سودى به حالشان نبخشيد، و در آخرت هم اهل بهشت نظير اين وضع را مىبينند، آن وقت كفار از كردههاى خود پشيمان مىشوند، و به سوى پروردگار خود متمايل مىگردند، اما اين رغبت و تمايل، عذاب خدا را برنمىگرداند، و اين پشيمانى نظير پشيمانى صاحبان باغ است، كه پشيمان شدند، و يكديگر را ملامت نمودند و به سوى پروردگارشان متمايل شدند، و اين تمايل به درد ايشان هم نخورد، عذاب خدا اين چنين است، و عذاب آخرت سخت عظيمتر
است اگر بناى فهميدن داشته باشند، اين معنايى كه كرديم در صورت اتصال آيه به ما قبل خود، و در فرضى بود كه با آنها يكباره نازل شده باشد.
و اما بنا بر آنچه در روايات آمده، كه آيات مورد بحث در مورد نفرينى نازل شد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عليه مشركين كرد، و عرضه داشت: «پروردگارا! رفتار ملايمت را عليه قبيله مضر مبدل به شدت فرما، و آن را به صورت قحطى بنما، نظير قحطى يوسف».در اين صورت منظور از بلاء در جمله ﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ﴾ خصوص قحطى خواهد بود، و اينكه بلاى آنان را تشبيه كرد به بلاى صاحبان باغ، براى همين بوده كه باغ مذكور در اثر بلاء خشك شد. اما مطلبى كه هست، اين است كه آخر داستان صاحبان باغ كه يكديگر را ملامت كردند، و قرآن فرمود: ﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَلاَوَمُونَ﴾ با داستان قحطى مكه آن طور كه بايد منطبق نيست.
و به هر حال معناى جمله ﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ﴾ اين شد كه ما ايشان را به بلاء مبتلا كرديم، ﴿كَمَا بَلَوْنَا﴾. هم چنان كه مبتلا كرديم «اصحاب الجنة» صاحبان باغ را، كه مردمى يمنى بودند، و باغى در آنجا داشتند كه داستانشان در بحث روايتى آينده مىآيد ان شاء اللَّه.
كلمه «اذ» ظرف زمان است براى فعل «بلونا» يعنى در زمانى مبتلاشان كرديم كه «أقسموا» سوگند خوردند، كه ﴿لَيَصْرِمُنَّهَا﴾ به زودى ميوههاى باغشان را مىچينند، «مصبحين» در همين صبح فردا خواهند چيد.
از اين جمله برمىآيد كه قبل از رسيدن فرداى مذكور دور هم جمع شده مشورت كردهاند كه صبح همان شب ميوه را بچينند ﴿وَ لاَ يَسْتَثْنُونَ﴾ بدون اينكه بگويند: ان شاء اللَّه مىچينيم، بلكه همه اعتمادشان بر نفس خودشان و بر اسباب ظاهرى بود، ممكن هم هست منظور از جمله ﴿وَ لاَ يَسْتَثْنُونَ﴾ اين باشد كه مقدارى از ميوهها را براى فقرا و مساكين استثناء نكردند.
﴿فَطَافَ عَلَيْهَا﴾ پس دور زد و دوره كرد آن باغ را «طائف» بلايى دور زن، كه شبانه همه اطراف باغ را احاطه نمود، «من ربك» از ناحيه پروردگارت، ﴿وَ هُمْ نَائِمُونَ﴾ در حالى كه صاحبان باغ در خواب بودند ﴿فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ﴾، باغ مانند درختى شد كه ميوهاش را چيده باشند. و ممكن است به اين معنا باشد كه آن باغ مانند شب تار سياه شد، چون در اثر آتشى كه خدا به سوى آن فرستاد درختانش سوخت. و يا به اين معنا باشد كه باغ مذكور مانند بيابانى ريگزار شد، كه هيچ گياهى در آن نمىرويد و هيچ فايدهاى بر آن مترتب نمىشود.
﴿فَتَنَادَوْا مُصْبِحِينَ... قَادِرِينَ﴾
كلمه «تنادى» كه مصدر فعل «تنادوا» است به معناى ندا كردن يكديگر است، اين
او را ندا كند و او اين را. و كلمه «اصباح» كه مصدر اسم فاعل «مصبحين» است، به معناى داخل در صبح شدن است. و كلمه «صارمين» از ماده «صرم» است كه به معناى چيدن ميوه از درخت است، و مراد از اين كلمه در آيه، خود چيدن نيست بلكه اراده چيدن است. و جمله «فتنادوا مصبحين» به معناى اين است كه چون داخل صبح شدند يكديگر را به قصد رفتن به باغ و چيدن ميوه صدا كردند. و كلمه «حرث» به معناى زرع، و نيز به معناى درخت است. و كلمه «خفت» كه مصدر «تخافت» باب تفاعل آن است، به معناى كتمان و پنهان كردن چيزى است، و كلمه «حرد» به معناى منع و كلمه «قادرين» از ماده «قدر» است كه به معناى تقدير و اندازهگيرى است.
و معناى آيه اين است كه «فتنادوا» يكديگر را صدا زدند، «مصبحين» در حالى كه داشتند داخل صبح مىشدند ﴿أَنِ اُغْدُوا عَلىَ حَرْثِكُمْ﴾ اين جمله نداى طرفينى را معنا مىكند، و مىفهماند كه در ندا چه مىگفتند؟ - مىگفتند: صبح شد برخيزيد به سوى باغ خود روان شويد، و بنابراين كلمه «اغدوا» كه صيغه امر و به معناى صبح زود به طرف كار و كسب رفتن است، متضمن معناى «اقبلوا - روى آوريد» نيز هست، و به همين جهت بود كه با حرف «على» متعدى شده، و گرنه با حرف «الى» متعدى مىشد - هم چنان كه زمخشرى نيز به اين نكته اشاره كرده است- ﴿إِنْ كُنْتُمْ صَارِمِينَ﴾ يعنى اگر قصد و تصميم بر صرم و چيدن ميوه داريد.
﴿فَانْطَلَقُوا﴾ يعنى روانه شدند و به سوى باغشان رفتند، ﴿وَ هُمْ يَتَخَافَتُونَ﴾ در حالى كه به طور آهسته و مخفيانه با يكديگر مشورت مىكردند، و مىگفتند: ﴿أَنْ لاَ يَدْخُلَنَّهَا اَلْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ﴾، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفى بداريد، تا فقرا و مساكين خبردار نشوند، و گرنه آنها هم داخل باغ مىشوند، و ناچارتان مىكنند سهمى از ميوهها را به آنان اختصاص دهيد، «و غدوا» صبح زود به طرف باغ روان شدند، «على حرد» در حالى كه قرارشان بر اين بود كه مسكينان را منع كنند، «قادرين»، در دلهاى خود چنين فرض و تقدير مىكردند كه به زودى ميوهها را خواهند چيد، و حتى يك دانه آن را به مسكينان نخواهند داد.
﴿فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ﴾
ولى همين كه باغ را بدان وضع مشاهده كردند، و ديدند كه چون صريم شده، و طائفى
از ناحيه خدا دور آن طواف كرده و نابودش ساخته، با خود گفتند ﴿إِنَّا لَضَالُّونَ﴾ ما چه گمراه بوديم، كه به خود وعده داديم ميوهها را مىچينيم و يك دانه هم به فقرا نمىدهيم.
بعضى اينطور معنا كردهاند كه: نكند راه باغمان را گم كردهايم.
﴿بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ﴾ اين جمله اعراض از جمله سابق است، و معنايش اين است كه نه تنها گمراهيم بلكه از رزق هم محروم شديم.
﴿قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ... رَاغِبُونَ﴾
﴿قَالَ أَوْسَطُهُمْ﴾ آنكه از سايرين ميانهروتر و معتدلتر بود چون او همواره مردم خود را به حق يادآورى مىكرد، هر چند كه در مقام عمل از آنان پيروى مىنمود بعضى از مفسرين گفتهاند: منظور از اوسط كسى است كه سن و سال متوسطى داشته. ليكن اين حرف درست نيست - ﴿أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ﴾ آيا به شما نگفتم - معلوم مىشود قبلا به آنان نصيحت كرده بود، و اگر قرآن كريم آن را نقل نكرده، براى اين بود كه جمله مورد بحث به خواننده مىفهمانيد كه چنين نصيحتى قبلا شده بوده، ديگر احتياج به ذكر آن نبود - ﴿لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ﴾، چرا تسبيح خدا نمىگوييد، و او را از داشتن شريكها منزه نمىداريد؟ و چرا بر قدرت خود و ساير اسباب ظاهرى اعتماد مىكنيد و سوگند مىخوريد، كه حتما فردا ميوهها را مىچينيم، و ان شاء اللَّه نمىگوييد و خدا را به كلى از دخالت و سببيت و تاثير معزول مىكنيد و همه تاثيرها را به خود و ساير اسباب ظاهرى منسوب مىكنيد؟ اين همان شرك است، كه شما را از ارتكابش زنهار دادم.
آرى اگر گفته بودند «ليصرمنّها مصبحين الا أن يشاء اللَّه» معنايش اين مىشد كه خدا هيچ شريكى ندارد، اگر به چيدن ميوه موفق مىشدند به اذن خدا شده بودند، و اگر نمىشدند باز به مشيت خدا نشده بودند، پس همه امور به دست خداست، و او را شريكى نيست.
بعضى گفتهاند: منظورشان از تسبيح خدا ياد خدا و توبه به درگاه او بوده، چون گناهى از ايشان سر زده بود، و آن اين بود كه نيت كردند مسكينان را از ميوههاى چيده شده محروم سازند، اين وجه بد نيست البته در صورتى كه منظور از استثناء كنار گذاشتن سهمى از ميوه براى فقراء باشد.
﴿قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ﴾
اين جمله حكايت تسبيح صاحبان باغ مذكور است كه بعد از ملامت آن شخص ميانهرو متوجه خطاى خود شده، خدا را تسبيح كردند، و گفتند: خدا را از شركايى كه در سوگند خود برايش اثبات كرديم منزه مىداريم، تنزيهى نگفتنى، و اعتراف داريم كه يگانه رب ما اوست و او است كه با مشيت خود امور ما را تدبير مىكند، آرى ما در اثبات شريكها براى او ستمكار بوديم. بنابراين، جمله مورد بحث ما هم تسبيح خدا است، و هم اعترافشان است به اينكه در اثبات شركا بر نفس خود ستم كردهاند.
و بنا بر آن قول ديگر كه نقل كرديم جمله مورد بحث توبه و اعتراف ايشان است به اينكه هم به خود ستم كردند و هم به فقرا.
﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَلاَوَمُونَ﴾
پس رو به يكديگر نهاده بعضى بعض ديگر را به خاطر ظلمى كه مرتكب شدند به باد ملامت گرفتند.
﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا... رَاغِبُونَ﴾
كلمه «طغيان» كه اسم فاعل «طاغى» از آن مشتق شده به معناى تجاوز از حد است و ضمير در «منها» به كلمه «جنة» آن هم به اعتبار ميوهاش برمىگردد، چون منظورشان اين بوده كه اميد است پروردگار ما چيزى بهتر از ميوههايى كه سوختند به ما بدهد.
و معناى آيه اين است كه: صاحبان باغ بعد از آنكه به ظلم و طغيان خود متوجه شدند گفتند: اى واى بر ما كه ما مردمى متجاوز از حد بوديم، و پا از گليم عبوديت فراتر نهاديم، براى اينكه براى پروردگار يكتاى خود اثبات شريك كرديم، و او را يگانه در ربوبيت ندانستيم، و ما اميدواريم پروردگارمان بهتر از آن جنت كه طائفى از عذاب، سياهش كرد و سوزاند، چيزى به ما بدهد، چون ما ديگر از هر چيزى ديگرى دل بريديم، و دل به او بستيم.
﴿كَذَلِكَ اَلْعَذَابُ وَ لَعَذَابُ اَلْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾
كلمه «العذاب» مبتداى مؤخر، و كلمه «كذلك» خبر مقدم است، و تقديرش «العذاب كذلك» است، يعنى نمونه عذابى كه ما بشر را از آن زنهار مىدهيم عذاب اصحاب باغ است. و حاصلش اين شد كه خداى تعالى انسان را با مال و اولاد امتحان مىكند، و انسان به وسيله همين مال و اولاد طغيان نموده مغرور مىشود و خود را بىنياز از پروردگار احساس نموده، در نتيجه اصلا پروردگار خويش را فراموش مىكند، و اسباب ظاهرى و قدرت خود را شريك خدا مىگيرد، و قهرا جرأت بر معصيت پيدا مىكند، در حالى كه غافل است
از اينكه عذاب و وبال عملش دورادور او را گرفته، و اينطور عذابش آماده شده، تا ناگهان بر سرش بتازد، و با هولانگيزترين و تلخترين شكل رخ بنمايد، آن وقت از خواب غفلتش بيدار مىشود، و به ياد نصيحتهايى مىافتد كه به او مىكردند و او گوش نمىداد، آن وقت نسبت به كوتاهىهاى خود اظهار ندامت مىكند، از ظلم و طغيان خود شرمنده مىشود، و از پروردگارش درخواست برگشتن نعمت مىكند، تا اين بار شكر او را به جاى آورد، عينا همانطور كه سرگذشت صاحبان باغ به آن انجاميد. بنابراين قرآن مىخواهد با نقل اين داستان يك قاعده كلى براى همه انسانها بيان كند.
و اينكه فرمود: «و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند»، علتش اين است كه عذاب آخرت از قهر الهى منشا دارد، و چيزى و كسى نمىتواند در برابرش مقاومت كند، عذابى است كه خلاصى از آن نيست، حتى مرگى هم به دنبال ندارد، به خلاف عذابهاى دنيوى كه هم در بعضى اوقات قابل جبران است، و هم با مرگ پايان مىپذيرد، عذاب آخرت از تمامى جهات وجود، محيط به انسان است، و دائمى و بىانتها است، نه چون عذابهاى دنيا كه بالأخره تمام مىشود.
در كتاب معانى به سند خود از سفيان بن سعيد ثورى روايت كرده كه از امام صادق (علیه السلام) تفسير حروف مقطعه اول سورهها را پرسيده، و آن جناب فرموده: اما حرف «نون» كه در اول سوره «ن» است، نهرى است در بهشت، كه خداى تعالى به آن دستور داد منجمد شود، و منجمد گشته مداد شد، و به قلم فرمود تا بنويسد، قلم آنچه بوده و تا روز قيامت خواهد شد در لوح محفوظ سطر به سطر نوشت، پس مداد مدادى است از نور، و قلم هم قلمى است از نور، و لوح هم لوحى است از نور.
سفيان مىگويد به او گفتم: يا بن رسول اللَّه امر لوح و قلم و مداد را برايم بيشتر شرح بده، و از آنچه خدا به تو آموخته تعليمم بفرما. فرمود: اى ابن سعيد اگر نبود كه تو اهليت پاسخ را دارى پاسخت نمىدادم، بدانكه «نون» فرشتهاى است كه به قلم گزارش مىدهد، و قلم فرشتهاى است كه به لوح گزارش مىدهد، لوح هم فرشتهاى است كه به اسرافيل گزارش مىدهد، و او نيز فرشتهاى است كه به ميكائيل گزارش مىدهد و ميكائيل هم به جبرئيل، و جبرئيل به انبيا و رسولان. آنگاه فرمود اى سفيان برخيز برو كه بيش از اين را صلاحت
نمىدانم.
و در همان كتاب به سند خود از ابراهيم كرخى روايت كرده كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) از معناى لوح و قلم پرسيدم، فرمود: دو فرشتهاند.
و نيز در همان كتاب به سند خود از اصبغ بن نباته از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه ﴿ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ﴾ فرمود: منظور از قلم، قلمى است از نور، و كتابى از نور كه در لوح محفوظ قرار دارد، و مقربين درگاه خدا شاهد آنند، ﴿وَ كَفىَ بِاللَّهِ شَهِيداً﴾.
مؤلف: در معانى گذشته رواياتى ديگر از امامان اهل بيت (علیه السلام) وارد شده، و ما در تفسير آيه ﴿هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ﴾حديثى را كه قمى از عبد الرحيم قصير از امام صادق (علیه السلام) در باره لوح و قلم روايت كرده نقل كرديم، در آن آمده بود كه سپس مهر بر دهان قلم زد، و ديگر از آن به بعد تا ابد قلم سخن نگفت، و نخواهد گفت، و آن عبارت است از كتاب مكنون كه همه نسخهها از آنجا است.
و در الدر المنثور است كه ابن جرير از معاوية بن قره از پدرش روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در معناى ﴿ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ﴾ فرمود: لوحى از نور و قلمى از نور است كه بر تمامى آنچه شده و تا قيامت مىشود جريان يافته و همه را نوشته است.
مؤلف: در معناى اين حديث رواياتى ديگر نيز هست و اينكه در حديث فرمود: «جريان يافته»، منظور اين است كه آنچه از حوادث در متن كائنات رخ مىدهد، مطابق همان چيزى است كه در آن كتاب نوشته شده. نظير اين تعبير تعبيرى است كه در روايت ابو هريره آمده، كه فرمود: «سپس بر دهان قلم مهر نهاد، در نتيجه ديگر سخن نگفت، و تا قيامت هم سخن نخواهد گفت».
و در معانى به سند خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده
كه در تفسير آيه ﴿وَ إِنَّكَ لَعَلَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ فرمود: خلق عظيم همين اسلام است.
و در تفسير قمى از ابى الجارود از حضرت امام باقر (علیه السلام) نقل شده است كه در باره جمله ﴿إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ فرمود يعنى «على دين عظيم».
مؤلف: منظور اين بوده كه دين اسلام مشتمل بر كمال هر خلق پسنديده هست و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) داراى آن بوده، و در روايت معروف از آن جناب نقل شده كه فرمود: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق».
و در مجمع البيان به سندى كه به حاكم رسانده، و او با سندى كه به ضحاك رسانده روايت كرده كه گفت وقتى قريش ديدند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) على (علیه السلام) را بر سايرين مقدم داشت، و او را تعظيم كرد، شروع كردند به بدگويى از على (علیه السلام)، و گفتند: محمد مفتون على شده. خداى تعالى در پاسخ آنان اين آيه را نازل كرد: ﴿ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ﴾، و در آن خداى تعالى سوگند خورد به اينكه ﴿مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ﴾ تو به خاطر اينكه خدا انعامت كرده مجنون نيستى، ﴿وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ وَ إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ و تو اجرى انقطاع ناپذير دارى، و تو داراى خلقى عظيم هستى»، كه منظور همان قرآن است - تا آنجا كه فرمود - ﴿بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ﴾، كه منظور از اين گمراه، عدهاى بودند كه آن سخن را گفته بودند، ﴿وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾، (و او على بن ابى طالب را بهتر مىشناسد).
مؤلف: اين روايت را صاحب تفسير برهان نيز از محمد بن عباس نقل كرده، و او به سند خود از ضحاك كه به همين منوال حديث را ادامه داده تا در آخر گفته است: و سبيل خدا همان على بن ابى طالب است.
و باز در همان كتاب در تفسير آيه ﴿وَ لاَ تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ...﴾ آمده كه: بعضى - گفتهاند منظور از حلاف، وليد بن مغيره است، كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پيشنهاد كرد مال زيادى به آن جناب بدهد، و آن حضرت دست از دين خود بردارد، بعضى ديگر گفتهاند: منظور اخنس بن شريق است، (نقل از عطاء) بعضى ديگر گفتهاند اسود بن عبد
يغوث بوده، (نقل از مجاهد).
مؤلف: در اين باره رواياتى ديگر در تفسير الدر المنثور و غير آن آمده، كه ما از نقل آنها صرفنظر كرديم، خواننده محترم مىتواند به كتب حديث مراجعه نمايد.
و نيز در همان كتاب از شداد بن اوس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هيچ «جواظ» و «جعظرى»، و «عتل زنيم» داخل بهشت نمىشود پرسيدم جواظ يعنى چه؟ فرمود: كسى كه زياد جمع مىكند و هيچ انفاق نمىكند. پرسيدم بفرما جعظرى چه معنا دارد؟ فرمود: كسى كه خشن و درشت خو باشد. پرسيدم عتل زنيم كيست؟ فرمود: هر شكم باره بد اخلاق است كه بسيار مىخورد و مىنوشد، و بسيار خشم مىگيرد و ستم مىكند و زنيم است.
و در معناى زنيم بعضى گفتهاند: كسى است كه اصل و نسب نداشته باشد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه ﴿عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ﴾ آمده كه «عتل» به معناى كسى است كه كفرش عظيم باشد، و «زنيم» آن كسى است كه پدرش معلوم نباشد، و او را فرزند غير پدرش بخوانند.
و باز در همان كتاب است كه ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه ﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ اَلْجَنَّةِ﴾ فرمود: اهل مكه مبتلا شدند به گرسنگى، همانطور كه صاحبان آن باغ مبتلا شدند، و آن باغ در دنيا در ناحيه يمن بود، در نه ميلى صنعا قرار داشت، و به آن رضوان مىگفتند.
و نيز در همان كتاب است كه شخصى به ابن عباس گفت جمعى از همين امتند كه معتقدند اگر بنده خدا گناه كند از رزق محروم مىشود، ابن عباس گفت به آن خدايى كه غير او معبودى نيست، اين مطلب در كتاب خدا از آفتاب نيم روز روشنتر است، و خدا آن را در ضمن قصه صاحبان باغ در سوره ﴿ن وَ اَلْقَلَمِ﴾ آورده.
جريان چنين بوده كه پير مردى باغى داشت، و هيچ ميوهاى از آن باغ به خانهاش برده نمىشد، مگر آنكه حق هر صاحب حقى را از آن مىداد بعد از آنكه از دنيا رفت، فرزندانش
آن باغ را به ارث بردند، و آنان پنج پسر بودند، در همان سالى كه پدرشان از دنيا رفت آن باغ آن قدر حاصل آورد كه در هيچ سالى آن طور نياورده بود، جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، ميوه و رزقى بسيار زياد ديدند كه تا آن روز و در حيات پدرشان چنان حاصلى به آن باغ نديده بودند.
وقتى حاصل بسيار را ديدند طاغى و ياغى شده به يكديگر گفتند: پدر ما پير و خرفت شده و عقلش را از دست داده بود، بياييد با هم قرار بگذاريم امسال به احدى از فقراى مسلمين چيزى از اين ميوهها ندهيم، تا اموالمان زياد شود آنگاه سالهاى بعد روش پدر را دنبال كنيم، چهار نفر از برادران قبول كردند، و پنجمى ايشان در خشم شد و او همان بود كه بعد از سوخته شدن باغ گفت ﴿أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ﴾ آيا به شما نگفتم چرا خداى را تسبيح نمىگوييد؟».
همين شخصى كه از ابن عباس سؤال كرده بود، پرسيد: آيا نفر پنجمى أوسط از حيث سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه اتفاقا از حيث سن و سال از همه كوچكتر بود، بلكه منظور از كلمه «أوسط» اين است كه از همه بهتر و عاقلتر بود، به دليل اينكه قرآن كريم در باره امت محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) كه از همه امتها كوچكتر است به خاطر همين كه از همه امتها بهتر است فرموده: ﴿وَ كَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً﴾.
﴿قَالَ أَوْسَطُهُمْ﴾ بهترين آن برادران به سايرين گفت از خدا بترسيد، و طريقه پدر را پيش بگيريد تا سالم باشيد و سود ببريد، برادران بر او خشم كردند، و او را به كتك گرفته سخت كوبيدند، وقتى آن برادر يقين كرد كه برادران قصد كشتن او را دارند، تسليم گفتارشان شد، و به اكراه و بدون رضايت درونى رأى آنان را تصويب كرد.
از آنجا به خانههاى خود برگشته، هم سوگند شدند كه هر وقت خواستند ميوه بچينند صبح خيلى زود بچينند، و در اين سوگند خود ان شاء اللَّه هم نگفتند، خداى تعالى به خاطر اين جرمشان مبتلاشان نموده، بين آنان و آن رزق حائل شد، رزقى كه ايام چيدنش بسيار نزديك بود، مع ذلك حتى يك دانه هم عايدشان نشد، و اين داستان را در قرآن كريم آورده فرمود: ﴿إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ اَلْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ وَ لاَ يَسْتَثْنُونَ فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نَائِمُونَ فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ﴾ يعنى مثل باغى كه درختانش آتش گرفته باشد.
سائل پرسيد: اى ابن عباس، «صريم» چيست؟ گفت: صريم به معناى شب بسيار تاريك است، آنگاه گفت شبى كه هيچ نور و ضوئى در آن نباشد.
برادران وقتى صبح برخاستند يكديگر را صدا زدند كه زودتر به باغتان برويد، اگر
مىخواهيد بچينيد (تا كسى با خبر نشده) بچينيد، برادران به طرف باغ روانه شدند، «و هم يتخافتون» سائل پرسيد: اى ابن عباس «تخافت» به چه معنا است؟ گفت به معناى تشاور است، با يكديگر مشورت مىكردند و آهسته سخن مىگفتند كه كسى صدايشان را نشنود، و سخن آهستهشان اين بود كه ﴿لاَ يَدْخُلَنَّهَا اَلْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ وَ غَدَوْا عَلىَ حَرْدٍ قَادِرِينَ﴾، احدى از فقرا نبايد داخل باغتان شود، همه فكرشان در پياده كردن اين نقشه بود كه چگونه ميوهها را بچينند كه هيچ يك از فقرا خبردار نشود، «قادرين» مسلم و خاطر جمع بودند كه ميوه را خواهند چيد، و هيچ احتمال نمىدادند كه ميوه و باغى در كار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ايشان را گرفته باشد.
﴿فَلَمَّا رَأَوْهَا﴾ وقتى ديدند كه چه بلايى بر آنان نازل شده ﴿قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ﴾ آرى خداى تعالى از آن رزق محرومشان كرد، و اين به خاطر جرمى بود كه كردند و خدا به ايشان ظلم نكرد.
﴿قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَلاَوَمُونَ﴾ ابن عباس گفت: يعنى خود را ملامت مىكردند كه اين چه تصميمى بود كه ما گرفتيم، ﴿قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ عَسىَ رَبُّنَا أَنْ يُبْدِلَنَا خَيْراً مِنْهَا إِنَّا إِلىَ رَبِّنَا رَاغِبُونَ﴾ و در آخر فرمود: ﴿كَذَلِكَ اَلْعَذَابُ وَ لَعَذَابُ اَلْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾.
مؤلف: قريب به اين مضمون و مضمون حديث قبل از آن رواياتى ديگر رسيده، و در بعضى از آنها آمده كه باغ مورد بحث از مردى از بنى اسرائيل بوده، كه بعد از مردنش پسرانش آن را ارث بردند و بعد دچار اين سرنوشت شدند.
المیزان پایان سوره قلم را با احتجاج بر معاد اخلاقی، استدراج کفار، صبر پیامبر و چشمزخم یکجا میخواند.
اين آيات دنباله تهديدهايى است كه در باره تكذيبگران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده بود، و عذاب آخرتى آنان را به اين بيان مسجل مىسازد كه مردم با تقوى در بهشتهاى نعيم هستند، و اينكه تكذيبگران و متقين يكسان نيستند، پس نمىتوانند اميد كرامتى از خدا داشته باشند، و چون مجرمند آنچه هم از نعمتهاى دنيا در اختيار دارند استدراج و املاء است نه نعمت و كرامت، و نيز در اين آيات رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر مىكند به اينكه در برابر حكم پروردگارش صبر كند و اين امر را تاكيد مىنمايد.
﴿إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ﴾
اين آيه شريفه بشارت و بيان حال متقين در آخرت است، در مقابل بيانى كه از حال و روز آخرتى تكذيبگران كرده بود.
و اگر فرمود: «عند ربهم» و نفرمود: «عند اللَّه» براى اين بود كه اشاره كند به رابطهاى كه تدبير و رحمت بين خدا و متقين دارد، و اينكه اگر متقين چنين نعمتى نزد خدا دارند، به خاطر اين است كه در دنيا ربوبيت را منحصر در او مىدانستند، و عبادت را خالص براى او انجام مىدادند.
و اگر كلمه «جنات» را به كلمه «نعيم» كه به معناى نعمت است اضافه كرد، براى اين بود كه آنچه از نعمتها در بهشت است خالص نعمت است، نه چون دنيا كه نعمتش آميخته با نقمت و لذتش مخلوط با الم باشد، و ان شاء اللَّه به زودى در تفسير آيه ﴿ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ﴾ خواهد آمد كه مراد از كلمه «نعيم»، ولايت است.
﴿أَ فَنَجْعَلُ اَلْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ﴾
در بدو نظر اين احتمال به نظر مىرسد كه آيه شريفه مىخواهد حجتى را بر مساله معاد اقامه كند، همانطور كه آيه ﴿أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي﴾
اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾ در اين مقام است، كه تفسيرش گذشت.
و نيز اين احتمال هم به نظر مىرسد كه مىخواهد كلام تكذيبگران را رد كند، كه به مؤمنين مىگفتند: اگر مساله بعث و معادى در بين باشد، در آنجا نيز مانند دنيا ما متنعم خواهيم بود، و خداى تعالى اين گفتارشان را در آيه زير حكايت فرموده كه: ﴿وَ مَا أَظُنُّ اَلسَّاعَةَ قَائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلىَ رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْنىَ﴾.
و ظاهر سياق آيات بعدى كه حكم تساوى تكذيبگران و متقين را رد مىكند، احتمال دوم را تاييد مىنمايد، در روايت هم آمده كه مشركين وقتى داستان بعث و معاد را شنيدند، گفتند اگر آنچه محمد و پيروانش مىگويند صحيح باشد باز هم حال ما بهتر از حال آنان خواهد بود، همانطور كه در دنيا بهتر است، و حد اقل اين است كه برابر با حال آنان باشد.
ليكن اين اشكال متوجه احتمال دوم هست، كه اگر بخواهد سخن و ادعاى كفار را رد كند كه مىگفتند: در آخرت هم يا بهتر از آنان زندگى خواهيم داشت و يا مساوى آنان، جا داشت تطابق بين رد و مردود را رعايت كند، و در مقابل گفتار مردود آنان بفرمايد «ا فنجعل المجرمين كالمسلمين» نه اينكه بفرمايد: ﴿أَ فَنَجْعَلُ اَلْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ﴾.
دقت در سياق، اين معنا را دست مىدهد كه هر چند آيه شريفه مىخواهد تساوى را رد كند، و ليكن نه تنها از اين جهت كه مجرمين با آن همه جرم مساوى با مسلمانان نيستند، بلكه نكتههاى اضافى ديگرى را هم به طور اشاره مىفهماند، و آن اين است كه احترام مسلمين اجازه نمىدهد كه مجرمين با ايشان برابر باشند، گويا فرموده: اينكه شما كفار مىگوييد در آخرت هم ما و مسلمانان يكسان هستيم سخن باطلى است، براى اينكه خدا راضى نمىشود كه مسلمانان را با آن همه احترامى كه نزدش دارند مانند مجرمين قرار دهد، و شما مجرميد پس با آنان حال و روز يكسانى نخواهيد داشت.
بنابراين، آيه شريفه مىخواهد عليه مساوات دو طايفه اقامه حجت كند، و حجتش اين است كه مساوات آن دو با احترامى كه مسلمانان نزد خدا دارند منافات دارد، نه اينكه اين مساوات با عدالت خدا نمىسازد.
و مراد از «مسلمين» كسانى هستند كه تسليم فرمان خدايند، و جز آنچه او اراده كرده پيروى نمىكنند، اگر انجام كارى را اراده كرده انجام مىدهند، و اگر ترك كارى را خواسته ترك مىكنند، در مقابل اين تسليم همان كلمه «اجرام» است، و آن به اين معنا است كه كسى عمل زشت مرتكب بشود، و مطيع فرمان خدا نباشد.
اين آيه و آيه بعدش تا جمله ﴿أَمْ عِنْدَهُمُ اَلْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ﴾ در مقام رد مساله تساوى مجرمين و مسلمين است، كه از طرف كفار ادعا شده بود، و چون اين ادعا محتملاتى داشت، يكى يكى آنها را ايراد نموده و به صورت استفهام انكارى رد مىكند.
بيان حجت چنين است كه يكسان بودن مجرمين و مسلمين كه كفار چنين پنداشتهاند يا از طرف خداى تعالى و موهبت و رحمتى از او است، و يا از ناحيه او نيست.
اگر از ناحيه او باشد قطعا بايد يا عقل خود ما انسانها هم بدان حكم كند، كه مىبينيم عقل چنين حكمى ندارد، قرآن كريم هم به همين معنا اشاره نموده مىفرمايد: ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾.
و يا دليلى نقلى بر آن دلالت كند، كه چنين دليلى هم نيست، و قرآن كريم به نبود اين چنين دليل نقلى اشاره نموده، مىفرمايد: ﴿أَمْ لَكُمْ كِتَابٌ...﴾ نكند كتابى (و دليلى نقلى و آسمانى) در دست داريد...،و يا اين است كه دليل بر اين حكم كه كفار كردهاند نه عقل است و نه نقل، بلكه گفت و شنودى شفاهى است كه خدا با آنان كرده، و آنها از خدا قول گرفتهاند كه در قيامت بين آنان و اهل تسليم و عبادت به مساوات رفتار كند، اين هم كه معقول نيست، زيرا مردم عادى مانند انبيا نيستند، تا خدا شفاهى با آنان سخن بگويد. خوب تا اينجا سه تا احتمال را آورديم، و جوابش را هم گفتيم.
احتمال چهارم اينكه: اصلا آن حكم از ناحيه خدا نباشد در اينجا نيز چند احتمال هست: يكى اينكه حكم تساوى بين مجرمين و مسلمين حكمى جدى باشد. و ديگر اينكه صرف بهانهاى باشد براى فرار از مسئوليت، در صورت جدى بودن سه احتمال هست، يكى اينكه حكمى كه مىكنند مستند به خودشان باشد، به اين معنا كه خودشان كارگردان صحنه قيامت باشند و امور قيامت را به نفع خود بچرخانند، از آن جمله خود را با مسلمانان يكسان سازند هر چند كه خدا نخواهد قرآن كريم از اين احتمال جواب داده كه: ﴿سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذَلِكَ زَعِيمٌ﴾ از ايشان بپرسيد كدامشان زعيم و متولى در تدبير امور قيامت هستند؟ و يا اين است كه حاكم در اين حكم شركاء و خدايان ايشانند، از اين هم پاسخ داده كه ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكَائِهِمْ﴾ نكند حاكم بر اين حكم شركاء ايشانند، اگر چنين است بگو تا شركاى خود را
بياورند.
احتمال سوم اين است كه نه خود را مستقل در اين حكم بدانند، و نه شركايشان را، بلكه زمام غيب به دست ايشان باشد، قضا و قدر همه امور مردم منوط به مشيت آنها باشد، هر چه آنها در غيب بنويسند همان مىشود، و خودشان براى خود چنين نوشتهاند، كه در عين اينكه مجرمند با مسلمانان برابر باشند. در آيات مورد بحث اين احتمال رد شده مىفرمايد: ﴿أَمْ عِنْدَهُمُ اَلْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ﴾ اين هم سه احتمال ديگر.
و اما اگر اين حكمشان حكمى جدى نباشد، بلكه همانطور كه گفتيم بهانهاى باشد براى فرار از مسئوليت براى نپذيرفتن دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، چون فكر مىكنند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فردا از ايشان مزد مطالبه مىكند كه از بيغوله ضلالت به راه حق هدايتشان كرده، آن وقت زير بار سنگين آن مزد خرد خواهند شد، از اين هم پاسخ داده، به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خطاب مىكند كه ﴿أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ﴾ اين هم هفتمين احتمال.
اين بود آنچه كه از تدبر در آيات مورد بحث در باره اينكه چرا مرتب در آنها ترديد شده و يكى پس از ديگرى فرمود «يا اينكه، يا اينكه»، استفاده مىشود. ولى مفسرين ديگر در ضبط اين ترديدها سخنانى ديگر دارند، اگر كسى بخواهد مىتواند به تفسيرهاى مطول مراجعه كند.
﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾
اين جمله در مقام اين است كه تعجب هر كسى را از حكم آنان برانگيزد، كه چطور حكم كردند به اينكه مجرم و مسلم در قيامت يك وضع دارند! و اين اشاره است به اينكه عقل از چنين حكمى امتناع دارد، و چنين حكمى نمىكند، و در حقيقت معنايش اين است كه چه اختلالى در فكر شما رخ داده، و رأى و نظريه شما را فاسد كرده كه اينطور حكم مىكنيد؟ ﴿أَمْ لَكُمْ كِتَابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَمَا تَخَيَّرُونَ﴾ اين آيه اشاره است به اينكه براى حكمى كه كردند هيچ دليلى نقلى ندارند، هم چنان كه آيه قبلى به نداشتن دليلى عقلى بر طبق حكمشان اشاره مىكرد، و منظور از كلمه «كتاب»، كتاب آسمانى است، كه از ناحيه خداى تعالى نازل شده باشد، كه البته چنين كتابى حجت است، و معناى «تدرسون»، «تقرؤن» است يعنى كتابى كه در آن اين حكم را خوانده باشيد، و كلمه «تخير» و «اختيار» كه يكى از باب تفعل و ديگرى از باب افتعال است، به يك معنا است. و جمله ﴿إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَمَا تَخَيَّرُونَ﴾ در مقام مفعول است براى جمله
«تخيرون» و استفهام در آيه انكارى است، و معنايش اين است كه: نه، آن طور نيست، شايد اين طور باشد كه كتابى آسمانى داشته باشيد، و در آن خوانده باشيد كه اى مشركين اختيار با شما است، هر چه دلتان خواست و در باره دنيا و آخرت و يا تنها آخرت خود اختيار كرديد بكنيد، و خلاصه هر نامربوطى خواستيد از دهانتان بيرون بريزيد، اختيار سعادت و آخرتتان با خودتان است، هر چه شما بخواهيد و بگوييد همان مىشود.
﴿أَمْ لَكُمْ أَيْمَانٌ عَلَيْنَا بَالِغَةٌ إِلىَ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ إِنَّ لَكُمْ لَمَا تَحْكُمُونَ﴾
اين آيه اشاره است به اينكه: نه، چنين اختيارى ندارند، و خدا با عهد و سوگندى شفاهى چنين پيمانى با ايشان نبسته.
كلمه «ايمان» جمع يمين است، كه به معناى سوگند است، و كلمه «بلوغ» كه كلمه «بالغة» اسم فاعل آن است به معناى رسيدن به انتهاى كمال است، پس «ايمان بالغه» به معناى سوگندهايى است كه تاكيد را به نهايت رسانده باشد، و بنابراين، جمله ﴿إِلىَ يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ﴾ ظرفى است (به اصطلاح) مستقر و متعلق به مقدر، و تقدير كلام «ام لكم علينا ايمان كائنة الى يوم القيامة، مؤكدة نهاية التوكيد» است، يعنى نه، آن هم نيست، بلكه شايد اين باشد كه شما قسمتى به گردن ما داشته باشيد، و خلاصه ما سوگند بسيار مؤكد خورده باشيم سوگندى كه تا روز قيامت اعتبار داشته باشد كه اختيار قيامت را به شما واگذار مىكنيم، هر حكمى خواستيد بكنيد.
بعضى از مفسرين كلمه «ايمان» را به عهد و پيمان معنا كردهاند، در نتيجه از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم و تعبيرى به كنايه مىباشد.
بعضى هم احتمال دادهاند از باب اطلاق جزء، و اراده كل باشد.
و جمله ﴿إِنَّ لَكُمْ لَمَا تَحْكُمُونَ﴾ جواب قسم است، و همان چيزى است كه معاهده فرضى بر آن واقع شده، و استفهام در آن انكارى است، و معنايش اين است كه نه، آن هم نيست، شايد اين باشد كه شما ما را قسم مؤكد داده باشيد، و از ما پيمان گرفته باشيد پيمانى كه تا قيامت دوام داشته باشد، كه ما تسليم شما باشيم، و هر حكمى كه خواستيد برانيد.
﴿سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذَلِكَ زَعِيمٌ﴾
در اين جمله ديگر روى سخن با ايشان نيست، گويا از آنان روى گردانيده، خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرد، تا بفهماند اينگونه افراد از اينكه لايق
خطاب باشند ساقطند، و به همين جهت در بقيه سؤالها كه چهار سؤال است ايشان را غايب فرض كرد، و فرمود: «از ايشان بپرس كدامشان مسئول اين تسويه شده؟» كلمه «زعيم» به معناى كسى است كه قائم به امرى و متصدى انجام آن باشد. و استفهام در جمله انكارى است.
معنى آيه اين است كه: از ايشان بپرس وقتى ثابت شد كه خدا بين دو طايفه را تسويه نمىكند، چون چنين دليلى در كار نيست، آن كداميك از شما است كه بر حسب ادعايى كه مىكنيد متصدى امر تسويه شده باشد؟ آيا اگر چنين كسى باشد از ميان اين مشركين است؟ اگر هست كيست؟ و كداميكشان است؟ و بطلان اين ادعا آن قدر واضح است كه كسى بجز ديوانگان چنين سخنى نمىگويد.
﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكَائِهِمْ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ﴾
ين جمله رد بر مشركين است، بنا بر آن فرضى كه حكمشان به تساوى مجرمين و مسلمين بر اساس اين ادعايشان باشد كه معبودهايشان اولا معبودند، ثانيا با خدا در ربوبيت شريكند، و ثالثا در قيامت نزد خدا شفاعتشان مىكنند، و در نتيجه ايشان را با مسلمين برابر خواهد كرد. و استفهام در آيه انكارى است و مىفهماند اولا معبودهاى ايشان معبود نيستند، و ثانيا شريك با خدا در ربوبيت نيستند، و ثالثا چنان شفاعتى نمىتوانند بكنند.
و جمله ﴿فَلْيَأْتُوا بِشُرَكَائِهِمْ...﴾ كنايه است از نبود شركا، و نفى در جمله ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ﴾ را تاكيد مىكند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از شركا، خدايان دروغين ايشان نيست، بلكه مراد هر كسى است كه در اين اعتقاد باطل شريك ايشان باشد، و اينها اگر راست مىگويند آن شريكهاى خود را بياورند. ولى خواننده متوجه است كه اين معنا مناسب مقام محاجه نيست.
بعضى ديگر گفتهاند مراد از شركا، شهدا و گواهان هستند، و معنا اين است كه نه، بلكه شايد بر اين قول گواهانى دارند، خوب، اگر دارند و راست مىگويند بياورند.
ليكن اين تفسيرى است كه از جهت الفاظ آيه دليلى بر آن ندارند، علاوه بر اين، جمله مورد بحث به خاطر كلمه «ام» استدراك و اعراض از ما قبل است، و بايد مطلبى غير مطلب ما قبل را افاده كند، و مساله شهادت اگر در بين باشد لا بد شاهدانى خواهند بود كه از ناحيه خدا كتابى و يا وعده و يا پيمانى دارند، و اين دو احتمال يعنى داشتن كتاب و داشتن پيمان
قبلا رد شده بود.
بعضى ديگر گفتهاند مراد از شركا، شركاى در الوهيتى است كه خود آنان معتقد بودند، ليكن منظور از آوردن آن شركا اين است كه اين مشركين آن شركا را در قيامت بياورند، تا بر صدق اعتقاد آنان شهادت دهند، و يا نزد خداى تعالى شفاعتشان كنند. ولى خواننده محترم مىداند كه اين بيان قانع كننده خصم نيست.
﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ... وَ هُمْ سَالِمُونَ﴾
كلمه «يوم» ظرفى است متعلق به فعلى تقديرى، از قبيل «اذكر - بياد آر» و امثال آن، و تعبير «كشف از ساق» مثلى است براى افاده نهايت درجه شدت، چون وقتى انسان به سختى دچار زلزله يا سيل يا گرفتارى ديگر مىشود، شلوار را بالا كشيده كمر را مىبندد، تا بهتر و سريعتر به تلاش بپردازد، و وسيله فرار از گرفتارى را فراهم سازد، زمخشرى در كشاف گفته معناى ﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ﴾، «روزى كه شدت امر به نهايت مىرسد» است، و گر نه در آن روز نه ساق پايى در بين است، و نه شلوارى كه از آن بالا بكشند، هم چنان كه در باره يك فرد شديد البخل فرومايه مىگويى: «او دستش در غل و زنجير بسته است»، با اينكه نه دستى مطرح است، و نه بسته شدن با غل و زنجير، و آن عبارت تنها مثلى است كه در مورد بخيل مىزنند.
اين آيه تا پنج آيه بعد، مطلب معترضهاى است كه در بين واقع شده چون سخن از شرك مشركين به ميان آمده بود، و اينكه آنها معتقد بودند شركا در روز قيامت اگر قيامت و حسابى باشد ايشان را به سعادت مىرسانند، لذا در اين چند آيه معترضه فرمود نه خداى تعالى شريكى دارد، و نه در آن روز اين شركاى خيالى شفاعتى دارند، و تنها راه احراز سعادت در آخرت سجود است، يعنى خاضع شدن براى خداى سبحان و يگانگى او در ربوبيت، در دنيا را پذيرفتن، آنهم آن چنان پذيرفتنى كه آدمى را داراى صفت خضوع سازد، و روز قيامت سعادتمند كند.
و اما اين تكذيبگران مجرم كه در دنيا براى خدا سجده نكردند، در آخرت هم نمىتوانند براى او سجده كنند، در نتيجه سعادتمند نمىشوند پس حال آنان با حال مسلمانان به هيچ وجه نمىتواند يكسان باشد، بلكه خداى سبحان به خاطر استكبارى كه كردند در دنيا معامله استدراج و مماشات با ايشان مىكند، تا شقاوتشان به حد نهايت برسد، و مستحق عذاب اليم آخرت گردند.
پس معناى اينكه فرمود: ﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاَ يَسْتَطِيعُونَ﴾ اين شد كه اى پيامبر به ياد آر روزى را كه بر اين كفار بسيار سخت خواهد شد، و چون دعوت مىشوند براى خدا سجده كنند نمىتوانند بكنند، چون حالت خضوع براى خدا در دل ندارند، و در دنيا به خاطر تكبرى كه داشتند چنين ملكهاى كسب نكردند، روز قيامت هم روز كشف باطن آدمى است، وقتى باطن در دنيا باطنى بوده كه نگذاشته ايشان خاضع شوند، در آخرت هم نخواهد گذاشت.
﴿خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ﴾ اين دو جمله براى نائب فاعل در جمله «يدعون» كه همان كفار مجرم باشند دو حال هستند كه مىفرمايد: در حالى كه چشمهايشان از شرم به زير افتاده است، و در حالى كه ذلت قهرى سراپاى آنان را فرا گرفته. و اگر خشوع را به چشمها نسبت داده براى اين است كه اولين عضوى كه خشوع قلبى را حكايت مىكند چشم است.
﴿وَ قَدْ كَانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سَالِمُونَ﴾ مراد از «سالم بودن»، سالم بودنشان از آفات و امراضى است كه در آن روز به خاطر استكبار، گريبانشان را گرفت و نگذاشت حق را بپذيرند، و يا منظور مطلق استطاعت و قدرت بر سجود در دنيا است، مىفرمايد: آن روز كه دعوت مىشدند در برابر خداى سبحان سجده كنند با اينكه سالم بودند و مىتوانستند سجده كنند و بهترين تمكن را داشتند سجده نكردند و به دعوت انبيا اعتنا ننمودند.
بعضى گفتهاند: منظور از سجود نماز است. ولى درست نيست، (چون دليلى بر آن نيست).
﴿فَذَرْنِي وَ مَنْ يُكَذِّبُ بِهَذَا اَلْحَدِيثِ﴾ منظور از كلمه «هذا الحديث» قرآن كريم است، و جمله ﴿فَذَرْنِي وَ مَنْ يُكَذِّبُ...﴾، كنايه است از اينكه خداى تعالى به تنهايى براى عذاب آنان كافى است، و دست از ايشان بر نخواهد داشت، و اين تعبير خود نوعى تسليت براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، و تهديدى براى كفار نيز هست.
﴿سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ﴾
اين جمله، جملهاى است استينافى و مستقل، و در آن كيفيت أخذ خدا و عذاب كردنشان را بيان مىكند، عذاب كردنى كه اجمالش از آيه «فذرنى...» استفاده مىشد، و كلمه «استدراج» كه مصدر فعل «نستدرجهم» است، به اين معناست كه درجه كسى را به تدريج و خرده خرده پايين بياورند، تا جايى كه شقاوت و بدبختيش به نهايت برسد و در ورطه هلاكت بيفتد، خداى تعالى وقتى بخواهد با كسى چنين معاملهاى بكند، نعمت پشت سر
نعمت به او مىدهد، هر نعمتى كه مىدهد به همان مقدار سرگرم و از سعادت خود غافل مىشود، و در شكر آن كوتاهى نموده، كم كم خداى صاحب نعمت را فراموش مىكند، و از ياد مىبرد.
پس استدراج، دادن نعمت دنبال نعمت است به متنعم تا درجه به درجه پايين آيد، و به ورطه هلاكت نزديك شود، و قيد ﴿مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ براى اين است كه اين هلاكت از راه نعمت فراهم مىشود، كه كفار آن را خير و سعادت مىپندارند، نه شر و شقاوت.
﴿وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ﴾
كلمه «املاء» كه فعل «املى» از آن مشتق شده به معناى مهلت دادن است، و كلمه «كيد» به معناى نوعى حيلهگرى است، و كلمه «متين» به معناى قوى و محكم است.
و معناى آيه اين است كه: من به كفار مهلت مىدهم تا در نعمت ما با گناه بغلتند، و هر جور دلشان خواست گناه كنند، كه كيد من قوى است.
و اگر در اين آيه سياق را از «ما» كه عظمت را مىرساند و مىفهماند به هر نعمت ملكى موكل است به «من» برگردانيده، در آيه قبلى مىفرمود: ما چنين و چنان مىكنيم، و در اين آيه مىفرمايد: من چنين و چنان مىكنم، براى اين است كه املا و مهلت دادن همان تاخير أجل است، و در قرآن كريم هر جا سخن از اجل به ميان آمده، به غير خداى سبحان نسبتش نداده، مثلا فرموده: ﴿ثُمَّ قَضىَ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ﴾.
﴿أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ﴾
كلمه «مغرم» به معناى غرامت است، و كلمه «اثقال» - به كسر همزه - به معناى تحميل ثقل است، و اين جمله عطف است بر جمله ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ...﴾، و معنايش اين است كه شايد تو از اين مجرمين كه حكم كردهاند به اينكه در قيامت با مسلمين يكسانند، مطالبه اجر كردهاى، و ايشان فكر كردهاند در برابر دعوت تو بايد مزد سنگينى بپردازند، و بدين جهت براى خلاصى از آن غرامت اين حرفها را مىزنند، نه اينكه راستى سخنى جدى بوده باشد.
﴿أَمْ عِنْدَهُمُ اَلْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ﴾
از ظاهر سياق برمىآيد كه مراد از غيب، غيب عالم است كه همه امور با اندازهگيرى محدود نازل مىشود و در منصه ظهور مستقر مىگردد، و بنابراين، مراد از «نوشتن»، همان اندازهگيرى و قضا، و مراد از «نزد ايشان بودن غيب» اين است كه مسلط بر غيب باشند، و عالم غيب ملكشان باشد.
در نتيجه معناى آيه اين مىشود كه مگر امر قضا و قدر به دست ايشان است و ايشانند كه هر جور بخواهند قضا مىرانند، و براى خود چنين خواستهاند كه در قيامت با مسلمين وضعى برابر داشته باشند؟
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از اينكه غيب نزد ايشان باشد، تنها اين است كه علم به غيب داشته باشند، آن هم نه همه غيب، بلكه همين كه حكمى كه در باره خود كردهاند صحيح و مطابق غيب باشد، و مراد از كتابت هم همان معناى ظاهرى كلمه است، و معناى آيه اين است كه: مگر علم غيب دارند به اينكه حكمى كه كردهاند صحيح است، و اين علم را تنها آنان دارند، و هيچ كس ديگر ندارد؟ و يا علمى است كه به صورت نوشتهاى نزد ايشان است، و به ارث به ايشان رسيده، و بايد امروز آن را در مقابل دعوت تو اظهار بدارند؟ ليكن اين معنا بعيد است، بلكه اصلا نبايد دنبالش را گرفت، احتمالات ديگرى كه در اين آيات ذكر شده جايى براى اين احتمال باقى نگذاشته.
و اگر قرآن كريم اين احتمال را بعد از ديگر احتمالها ذكر كرد، و حتى از احتمال ﴿أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً﴾ هم مؤخر ذكر نمود، با اينكه ظاهر اقتضا مىكرد از اين يكى جلوتر ذكر شود، براى اين بود كه احتمال مورد بحث از همه آنها ضعيفتر و بعيدتر بود.
﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاَ تَكُنْ كَصَاحِبِ اَلْحُوتِ إِذْ نَادىَ وَ هُوَ مَكْظُومٌ﴾
منظور از صاحب حوت - ماهى - حضرت يونس پيغمبر (علیه السلام) است، و كلمه «مكظوم» از مصدر كظم غيظ است كه به معناى فرو بردن خشم است، و به همين جهت مكظوم را تفسير كردهاند به كسى كه خشم گلويش را گرفته باشد، و او نتواند به هيچ وسيلهاى آن را خالى كند، در اين آيه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را نهى مىكند از اينكه مانند يونس (علیه السلام) باشد، كه در هنگام مناجات با خدا مالامال از خشم بوده، مىفرمايد تو اينطور مباش، و اين در حقيقت نهى از سبب خشم است، و سبب خشم اين است كه آدمى كم حوصله باشد، و در آمدن عذاب براى دشمنانش عجله كند.
و معناى آيه اين است كه: اى پيامبر! تو در برابر قضايى كه پروردگارت رانده، كه از راه استدراج هلاكشان كند صابر باش، و مانند صاحب حوت مباش، تا مثل او مالامال از اندوه و غيظ نشوى، و در آخر خداى را به تسبيح و اعتراف به ظلم ندا نكنى، و خلاصه صبر كن و از اين معنا كه مبتلا به سرنوشتى چون سرنوشت يونس و ندايى چون نداى او در شكم ماهى بشوى بر حذر باش، او به طورى كه در سوره انبياء آمده در شكم حوت گفت: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ
أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾.
و بعضى گفتهاند: لام در جمله «لحكم ربك» به معناى «الى - تا» است، مىخواهد در عين اينكه با رسول گراميش سخن مىگويد، قوم او را تهديد كند به اينكه به زودى خدا بين او و ايشان حكم خواهد كرد، مىفرمايد: تا زمانى كه خدا حكم كند صبر كن.
ولى وجه قبلى با سياق آيات قبلى مناسبتر است.
﴿لَوْ لاَ أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ﴾
اين آيه شريفه نهى سابق (كه مىفرمود چون صاحب حوت مباش) را تعليل مىكند، و كلمه «تدارك» به معناى رسيدن و پيوستن به چيزى است، و در اين آيه كلمه نعمت به قبول توبه تفسير شده، و واژه «نبذ» به معناى پرت كردن و دور انداختن است، و كلمه «عراء» به معناى زمين لخت و بدون سقف و يا گياه است، و مذموم از ذم است كه مقابل مدح را معنا مىدهد.
و معناى آيه اين است كه: اگر يونس (علیه السلام) نعمت توبهاى را از پروردگارش در نمىيافت، و مافاتش را جبران نمىكرد، در بيابانى بدون سقف و گياه افكنده مىشد، در حالى كه به خاطر عملى كه كرده بود مذمت هم مىشد.
در اينجا ممكن است بگويى: اين آيه شريفه با آيه ﴿فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾منافات دارد، براى اينكه مقتضاى عمل يونس به حكم اين آيه آن بود كه تا قيامت در شكم ماهى بماند، و به حكم آيه مورد بحث، مقتضاى عملش اين بوده كه جسدش در بيابانى بىسقف و گياه، و در حالى كه مذموم هم باشد بيفتد، و اين دو مقتضا با هم جمع نمىشوند.
در پاسخ مىگوييم دو آيه مذكور هر يك از يك مقتضاى خاصى حكايت مىكند، كه هر يك از آن دو اثرى جداگانه دارد، آيه سوره صافات اين معنا را خاطرنشان مىسازد كه: اگر مداومت يونس در تسبيح خداى عز و جل در طول زندگيش و قبل از ابتلايش نبود چنين و چنان مىشد، چون كلمه «مسبحين» مداومت در تسبيح را مىرساند، و آيه مورد بحث از اين معنا خبر مىدهد كه خدا در شكم ماهى او را دريافت و توبهاش را قبول كرد، و به همين جهت ماهى او را در بيابان نينداخت.
در نتيجه مجموع دو آيه دلالت مىكند بر اينكه بيرون رفتن يونس با خشم اقتضاى اين را داشته كه تا روز قيامت در شكم ماهى بماند، و ليكن تسبيح دائميش قبل از افتادن در شكم ماهى و بعد از آن از اين اقتضا منع كرده، و باعث شده كه مقدرش طورى ديگر شود، و آن اين است كه ماهى او را در بيابان بيندازد، و نيز مقتضاى عملش اين بود كه او را به صورتى زشت و مذموم بيندازد، و ليكن مانعى ديگر از آن جلوگيرى نمود، و آن نعمتى از پروردگارش بود، كه او را دريافت، و نه تنها مذموم نشد، بلكه پروردگارش او را اجتبا كرد و از صالحانش قرار داد، پس بين دو آيه منافاتى نيست.
و ما در بحثهاى گذشته مكرر گفتيم كه: حقيقت نعمت، همانا ولايت و سرپرستى خداست، و بنابراين به طور متعين جمله ﴿لَوْ لاَ أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ﴾ معنايى ديگر خواهد داشت.
﴿فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾
توضيح اين جمله يعنى معناى «اجتبا» و «صلاح» در مباحث گذشته گذشت.
﴿وَ إِنْ يَكَادُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا اَلذِّكْرَ﴾
كلمه «ان» بدون تشديد، مخفف «ان» است، و كلمه «زلق» به معناى زلل و لغزش است، و «ازلاق» به معناى ازلال، يعنى صرع است، و كنايه است از كشتن و هلاك كردن. و معناى آيه اين است كه: محققا آنها كه كافر شدند وقتى قرآن را شنيدند نزديك بود با چشمهاى خود تو را به زمين بيندازند، يعنى با چشم زخم خود تو را بكشند.
و مراد از اين «ازلاق به ابصار» - به طورى كه همه مفسرين گفتهاند - چشم زدن است، كه خود نوعى از تاثيرات نفسانى است و دليلى عقلى بر نفى آن نداريم، بلكه حوادثى ديده شده كه با چشم زدن منطبق هست، و رواياتى هم بر طبق آن وارد شده، و با اين حال علت ندارد كه ما آن را انكار نموده بگوييم يك عقيده خرافى است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: معناى آيه اين است كه وقتى ذكر را يعنى قرآن را از تو مىشنوند با نظرى سرشار از كينه و خشم به تو نظر مىكنند، به طورى كه مىخواهند با همان نگاه تيزشان تو را بكشند.
﴿وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ مَا هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ﴾
نسبت ديوانگى به آن جناب دادن در هنگامى كه قرآن را از او مىشنوند، خود دليل بر اين است كه مىخواستهاند بگويند قرآن از القائات شيطانها و جن است، و به همين جهت خداى تعالى وقتى مىخواهد پاسخشان بدهد، مىفرمايد: قرآن به جز ذكر براى عالميان نيست.
و در آغاز سوره نسبت جنون به خود آن جناب را رد كرد، و فرمود: ﴿مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ﴾ در آخر سوره هم همان سخن آغاز سوره را آورد، تا آغاز و انجام با هم منطبق باشد.
مؤلف: كتاب معانى الاخبار به سند خود از حسين بن سعيد، از ابى الحسن (علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه ﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ﴾ فرموده: در قيامت حجابى از نور هست كه وقتى كنار زده مىشود مؤمنين همه به سجده مىافتند، اما منافقين با اينكه مىخواهند سجده كنند ليكن پشتشان خم نمىشود.
و در همان كتاب به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب معناى كلام خداى عز و جل را پرسيدم كه مىفرمايد: ﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ﴾ فرمود: آيا خدا جامه خود را بالا مىزند؟! سبحان ربى الاعلى.
مؤلف: صدوق (رحمة اللَّه عليه) بعد از نقل اين حديث مىگويد: منظور از جمله «سبحان ربى الاعلى» تنزيه خداى سبحان است از اينكه ساق پا و جامهاى داشته باشد. و در اين معنا روايتى ديگر نيز از حلبى از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده.
باز در همان كتاب به سند خود از معلى بن خنيس نقل كرده كه گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: منظور خداى تعالى از اينكه فرمود: ﴿وَ قَدْ كَانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سَالِمُونَ﴾ چيست؟ فرمود: يعنى در دنيا مىتوانستند سجده كنند، و نكردند.
و در الدر المنثور است كه بخارى، ابن منذر و ابن مردويه، از ابى سعيد روايت آوردهاند كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم مىفرمود: پروردگارمان ساق پاى خود را بالا مىزند، در همان هنگام تمامى زن و مرد با ايمان به سجده مىافتند، باقى مىماند كسانى كه در دنيا به ريا و خودنمايى سجده كرده بودند، آن روز مىخواهند سجده كنند ولى پشتشان (مانند يك تخته) يك پارچه مىشود.
و در همان كتاب است كه ابن منده در رد بر جهمى مذهبان از ابى هريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آيه: ﴿يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ﴾ را تلاوت كرد، و فرمود خدا ساق پايش را برهنه مىكند.
و نيز در همان كتاب است كه اسحاق بن راهويه (در مسند خود)، عبد بن حميد، ابن ابى الدنيا، طبرانى، و آجرى، در كتاب «الشريعة»، و دارقطنى در كتاب «الرؤية»، و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه، و بيهقى در كتاب «البعث»، همگى از عبد اللَّه بن مسعود از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كردهاند كه فرمود: خداى تعالى روز قيامت همه مردم را يك جا جمع مىكند، و خود خدا در چند تكه ابر پايين مىآيد، آنگاه يك منادى ندا در مىدهد كه ايها الناس؟ آيا از پروردگارتان راضى نشدهايد، با اينكه شما را بيافريد، و صورتگرى كرد و رزق داد و چنين مقرر كرد كه امروز هر انسانى در تحت سرپرستى وليى باشد كه در دنيا او را ولى خود مىدانست، و عبادتش مىكرد؟ آيا اين قرار از پروردگارتان عادلانه نيست؟ همه مىگويند: بله هست.
آنگاه فرمود: پس هر انسانى از شما به طرف معبودى مىرود كه در دنيا مىپرستيد، و همان معبود در آن روز برايشان ممثل و مجسم مىشود، (مثلا) براى كسانى كه عيسى را مىپرستيدند شيطان عيسى ممثل مىشود، و براى كسانى كه عزير را مىپرستيدند شيطان عزير ممثل مىشود، تا آنجا كه براى دستهاى درخت، و براى جمعى چوب خشك، و براى عدهاى سنگ ممثل مىشود.
تنها اهل اسلام بدون معبود، ايستاده باقى مىمانند، در اين هنگام خداى تعالى برايشان ممثل مىشود، و به ايشان مىگويد: چرا مثل بقيه مردم به راه نمىافتيد؟ مىگويند: ما پروردگارى داريم كه هنوز او را نديدهايم تا به طرفش راه بيفتيم، مىفرمايد: پروردگار خود را اگر ببينيد به چه علامتى مىشناسيد؟ مىگويند: ما ربى داريم كه بين ما و او علامتى است، اگر او را ببينيم به آن علامت مىشناسيم، مىپرسد آن چه علامتى است؟ مىگويند: او ساق خود را بالا مىزند!
در اين هنگام خدا پاى خود را برهنه مىكند، همه آنهايى كه در دنيا برايش سجده مىكردند، به خاك مىافتند، مگر جمعيتى كه پشتهايشان براى سجده خم نمىشود، و مانند شاخ گاو يكپارچه مىشود، نمىتوانند سجده كنند (تا آخر حديث).
مؤلف: اين سه روايت اساسش تشبيه است، كه براهين عقلى و همچنين قرآن عزيز
آن را رد مىكند و به همين جهت يا بايد آنها را دور انداخت، و يا تاويل كرد.
و در كافى به سند خود از سفيان بن سمط روايت كرده كه گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداى تعالى وقتى خير بندهاى را بخواهد، هر گاه گناهى مرتكب شود، به دنبالش به يك گرفتارى مبتلايش مىكند، و به اين وسيله استغفار را به يادش مىاندازد، و وقتى شر بندهاى را بخواهد، هر گاه گناهى مرتكب شود دنبالش نعمتى به او مىدهد تا استغفار را از يادش ببرد، و در نتيجه گنهكارى را ادامه بدهد، اين همان است كه خداى عز و جل در بارهاش مىفرمايد: ﴿سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ و منظور اين است كه به وسيله نعمت خود و گناه او وى را استدراج مىكند.
مؤلف: در سابق يعنى در تفسير آيه ﴿سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ﴾، هم پارهاى از روايات استدراج را آورديم.
و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه ﴿إِذْ نَادىَ وَ هُوَ مَكْظُومٌ﴾ در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) روايت كرده كه مىفرمود: مكظوم به معناى مغموم است.
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه ﴿لَوْ لاَ أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ﴾ فرمود: منظور از نعمت، رحمت است.
و در معناى كلمه «عراء» فرموده جايى است كه سقف نداشته باشد.
و در الدر المنثور است كه بخارى از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در تفسير آيه ﴿وَ إِنْ يَكَادُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ فرمود: مساله چشم زخم حق است.
و در همان كتاب است كه ابو نعيم در كتاب «الحليه» از جابر روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود چشم زخم، مرد سالم را در قبر و شتر سالم را در ديگ قرار مىدهد.
مؤلف: در اين ميان رواياتى هست كه آيات سابق را با مساله ولايت تطبيق مىكند، كه البته جنبه جرى و تطبيق مصداق بر كلى دارد، نه اينكه تفسير آن آيات باشد، و به همين جهت از ايراد آن خوددارى كرديم.