→ المیزان

سبا

۳۴ مکی آیات ۵۴ بازه‌ها ۴

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

حمد، ملک، بعث و استهزای معاد در سبا ۱-۹ آیات ۱–۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آغاز سوره سبا را بر اصول توحید و نبوت و معاد و استدلال بعث و استهزای کفار یکجا می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى لَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَهُ ٱلْحَمْدُ فِى ٱلْءَاخِرَةِ ۚ وَهُوَ ٱلْحَكِيمُ ٱلْخَبِيرُ
سپاس خدايى را كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ اوست، و در آخرت [نيز] سپاس از آنِ اوست، و هم اوست سنجيده‌كار آگاه.
يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۚ وَهُوَ ٱلرَّحِيمُ ٱلْغَفُورُ
آنچه در زمين فرو مى‌رود و آنچه از آن بر مى‌آيد و آنچه از آسمان فرو مى‌شود و آنچه در آن بالا مى‌رود [همه را] مى‌داند، و اوست مهربان آمرزنده.
وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَا تَأْتِينَا ٱلسَّاعَةُ ۖ قُلْ بَلَىٰ وَرَبِّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ ۖ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍۢ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَآ أَصْغَرُ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكْبَرُ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍۢ
و كسانى كه كافر شدند، گفتند: «رستاخيز براى ما نخواهد آمد.» بگو: «چرا، سوگند به پروردگارم كه حتماً براى شما خواهد آمد. [همان‌] داناى نهان‌[ها] كه هموزن ذره‌اى، نه در آسمانها و نه در زمين، از وى پوشيده نيست، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر از آن است مگر اينكه در كتابى روشن [درج شده‌] است.»
لِّيَجْزِىَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُم مَّغْفِرَةٌۭ وَرِزْقٌۭ كَرِيمٌۭ
تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‌اند به پاداش رساند؛ آنانند كه آمرزش و روزىِ خوش برايشان خواهد بود.
وَٱلَّذِينَ سَعَوْ فِىٓ ءَايَٰتِنَا مُعَٰجِزِينَ أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ عَذَابٌۭ مِّن رِّجْزٍ أَلِيمٌۭ
و كسانى كه در [ابطال‌] آيات ما كوشش مى‌ورزند كه ما را درمانده كنند، برايشان عذابى از بلايى دردناك باشد.
وَيَرَى ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ ٱلْحَقَّ وَيَهْدِىٓ إِلَىٰ صِرَٰطِ ٱلْعَزِيزِ ٱلْحَمِيدِ
و كسانى كه از دانش بهره يافته‌اند، مى‌دانند كه آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، حق است و به راه آن عزيز ستوده‌[صفات‌] راهبرى مى‌كند.
وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَىٰ رَجُلٍۢ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِى خَلْقٍۢ جَدِيدٍ
و كسانى كه كفر ورزيدند، گفتند: «آيا مردى را به شما نشان دهيم كه شما را خبر مى‌دهد كه چون كاملا متلاشى شديد، [باز] قطعاً در آفرينشى جديد خواهيد بود؟
أَفْتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ كَذِبًا أَم بِهِۦ جِنَّةٌۢ ۗ بَلِ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ فِى ٱلْعَذَابِ وَٱلضَّلَٰلِ ٱلْبَعِيدِ
آيا [اين مرد] بر خدا دروغى بسته يا جنونى در اوست؟ «[نه!] بلكه آنان كه به آخرت ايمان ندارند در عذاب و گمراهى دور و درازند.
أَفَلَمْ يَرَوْا۟ إِلَىٰ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ وَٱلْأَرْضِ ۚ إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ ٱلْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفًۭا مِّنَ ٱلسَّمَآءِ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَةًۭ لِّكُلِّ عَبْدٍۢ مُّنِيبٍۢ
آيا به آنچه -از آسمان و زمين- در دسترسشان و پشت سرشان است ننگريسته‌اند؟ اگر بخواهيم آنان را در زمين فرو مى‌بريم، يا پاره‌سنگهايى از آسمان بر سرشان مى‌افكنيم. قطعاً در اين [تهديد] براى هر بنده توبه‌كارى عبرت است.

بيان آيات ]موضوعاتى كه در سوره مباركه سبا از آن بحث شده[

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره پيرامون اصول سه‏گانه اعتقادات، يعنى توحيد و نبوت و قيامت بحث مى‏كند. بعد از بيان آنها كيفر كسانى را كه منكر آنهايند، و يا القاى شبهه در باره آنها مى‏كنند، بيان نموده، آنگاه از راه‏هاى مختلف آن شبهه‏ها را دفع مى‏كند، يك بار از راه حكمت و موعظه، بار ديگر از راه مجادله. و از بين اين سه اصول بيشتر به مساله قيامت اهتمام مى‏ورزد، ـ

هم در اول كلام آن را ذكر مى‏كند، و تا آخر سوره چند بار ديگر هم متعرض آن مى‏شود.

سباتوحیدنبوتقیامتشبههاصول سه‌گانه.نبوت.قیامت.انکار و شبهه.

استدلال بر بعث و جزا با استناد به عموميت ملك، و كمال علم خداى تعالى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ...﴾

مطلوب در اين آيه بيان بعث و جزاء است، بيانى كه ديگر جاى شكى باقى نگذارد، يعنى به حجت و برهانى اشاره كند كه خصم را ساكت نموده ديگر نتواند سخنى بگويد، و اساسى كه اين حجت بر آن بنا شده دو چيز است، اول مساله عموميت ملك خداى تعالى است نسبت به تمامى موجودات، و به تمامى جهات آنها، به طورى كه مى‏تواند هر رقم تصرفى در هر يك از آنها بكند، (بخلاف مالكيت ما، كه از هر جهت نيست، و نمى‏توانيم مثلا چشم خود را در آوريم).

ولى خدا مى‏تواند هر قسم تصرفى بكند، خلق كند، رزق دهد، بميراند، دو باره زنده كند، پاداش و كيفر دهد.

اساس دوم برهان، كمال علم خدا است به اشياء كه علم او به اشياء از جميع جهات است، و علمش آميخته با جهل نيست، و دستخوش زوال نمى‏شود، چون اگر جز اين بود نمى‏توانست هر كه را بخواهد اعاده خلقت دهد، و بر تمامى اعمال خير و شرش پاداش و كيفر دهد.

امر اول از دو امر مزبور مورد اشاره آيه اولى سوره است، يعنى همان آيه مورد بحث، و امر دوم را آيه دوم اشاره مى‏كند، و از همين جا روشن مى‏شود، كه دو آيه اول سوره مقدمه است براى آيه سوم و چهارم.

پس آيه‏ ﴿اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي لَهُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ﴾ خدا را بر ملك عام و منبسط بر همه عالمش ثنا مى‏گويد، و اشاره مى‏كند به اينكه او مى‏تواند در هر چيز و به هر نحو كه بخواهد تصرف كند.

﴿وَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِي اَلْآخِرَةِ﴾ اگر حمد را اختصاص داد به ظرف آخرت، براى اين است كه جمله اولى متضمن حمد خدا در دنيا بود، چون نظام محسوس در آسمانها و زمين نظام دنيوى است، به دليل اين كه در آيه‏ ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمَاوَاتُ﴾ نظام آخرتى آسمانها و زمين را غير از نظام دنيوى آنها دانسته است.

﴿وَ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْخَبِيرُ﴾ اين جمله آيه را با دو نام از نامهاى كريم خدا خاتمه مى‏دهد، يكى حكيم، و ديگرى خبير، تا دلالت كند بر اينكه تصرف خدا در نظام دنيا، و در

دنبال آن پديد آوردن نظام آخرت، همه بر اساس حكمت و خبرويت است، پس با حكمتش آخرت را بعد از دنيا قرار داد، چون اگر قرار نمى‏داد، خلقت دنيا لغو و عبث مى‏شد، و نيكو كار از بد كار متمايز نمى‏گشت، هم چنان كه خودش فرموده: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً﴾تا آنجا كه باز مى‏فرمايد: ﴿أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ﴾.

و با خبرويتش ايشان را بعد از مردن محشور مى‏كند، در حالى كه احدى را از قلم نينداخته باشد، و هر نفسى را به آنچه كسب كرده جزاء مى‏دهد.

كلمه «خبير» يكى از اسماء حسناى خدا است، كه از ماده «خبر» گرفته شده، كه به معناى اطلاع داشتن از جزئيات امور است. پس مى‏توان گفت: خبير خصوصى‏تر از عليم است، چون عليم در جزئيات و كليات هر دو به كار مى‏رود، ولى خبير تنها در جزئيات به كار مى‏رود.

﴿يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي اَلْأَرْضِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا يَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَا﴾

كلمه «يلج» مضارع از ماده «ولوج» است، كه به معناى فرو رفتن، و بر خلاف خارج شدن است. و كلمه «يعرج» از عروج است، كه معناى مقابل نزول را مى‏دهد، نزول يعنى پايين آمدن، و عروج يعنى بالا رفتن، و اينكه فرمود خدا علم دارد به آنچه در زمين فرو مى‏رود، و از زمين بيرون مى‏شود، و آنچه از آسمان فرو مى‏آيد، و به آسمان بالا مى‏رود، گويا كنايه است از علم خدا به حركت هر صاحب حركتى، و آنچه انجام مى‏دهد، و آيه شريفه با دو كلمه‏ ﴿وَ هُوَ اَلرَّحِيمُ اَلْغَفُورُ﴾ ختم شده و گويا در اين جمله اشاره است به اينكه خدا رحمتى دارد ثابت، و مغفرتى كه خاص اقوامى است كه ايمان داشته باشند.

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَأْتِينَا اَلسَّاعَةُ قُلْ بَلىَ وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ اَلْغَيْبِ … فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾

در اين آيه انكار منكرين معاد را به رخ ايشان مى‏كشد، چون با عموميت ملك خدا و علمش به همه موجودات جايى براى شك و ترديد در آمدن آن نيست، تا چه رسد به اينكه به ضرس قاطع آن را انكار كنند، و به همين جهت به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله و سلم)

خود دستور داده كه به سخن ايشان جواب گويد، كه: «﴿بَلىَ وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ﴾ آرى به پروردگارم سوگند، قيامت شما به طور قطع و مسلم خواهد آمد».

و چون علت عمده انكار ايشان اين بوده كه فكر كرده‏اند بدنهاى مردگان همه با هم مخلوط گشته، و صورتها تغيير و تبدل يافته، خاكى كه ديروز يك انسان بود، امروز خاك و فردا، خشت، و چند صباح ديگر چيز ديگر مى‏شود، با اين حال چگونه ممكن است بار ديگر همان انسان به همان خصوصيات موجود شود؟ لذا براى دفع اين توهم، در جمله‏ ﴿عَالِمِ اَلْغَيْبِ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ فرموده كه: هيچ محلى براى استبعاد نيست، براى اينكه خداى تعالى عالم به غيب است، و كوچكترين موجود از علم او دور نيست، حتى چيزى به سنگينى يك ذره (معلق در فضا) در همه آسمانها و زمين از علم او پنهان نيست، و با اين حال براى او چه اشكالى دارد كه ذرات وجودى زيد را با ذرات وجودى عمرو اشتباه نكند؟

﴿وَ لاَ أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَ لاَ أَكْبَرُ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾ اين جمله علم خدا را به تمامى موجودات تعميم مى‏دهد تا كسى نپندارد تنها موجودات نظير ذره را مى‏داند، كوچكتر از آن و بزرگتر را هم مى‏داند. نكته‏اى كه در اين آيه بدان اشاره كرده، اين است كه اشياء هر چه باشند در كتاب مبين خدا ثبوتى دارند، كه دستخوش تغيير و تبديل نمى‏شوند و انسان و هر موجود ديگر هر چند اجزاى دنيوى‏اش از هم متلاشى گردد، و به كلى آثارش از صفحه روزگار محو و نابود شود، باز هم اعاده‏اش براى خدا كارى ندارد، چون همين نابودى در كتاب مبين بودى و ثبوتى دارد. و ما در سوره انعام و در مواردى ديگر پيرامون كتاب مبين بحثهايى كرده‏ايم.

﴿لِيَجْزِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ﴾

لام در جمله «ليجزى» لام تعليل است، و متعلق است به جمله «لتاتينكم». و در جمله‏ ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ﴾ يك نوع محاذات با جمله قبلى‏ ﴿وَ هُوَ اَلرَّحِيمُ اَلْغَفُورُ﴾ هست.

و اين آيه يكى از دو سبب قيام قيامت را شرح مى‏دهد و مى‏گويد براى اين است كه خداى سبحان افراد با ايمان و داراى عمل صالح را به مغفرت و رزق كريم كه عبارت است از بهشت و آنچه در آن است جزاء دهد. و سبب دومى قيام قيامت را جمله‏ ﴿وَ اَلَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ...﴾ بدان اشاره مى‏كند.

﴿وَ اَلَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ﴾

كلمه «سعى» به معناى دويدن، يا دوندگى است، و كلمه «معاجز» مبالغه در اعجاز

است، و بعضى‏ گفته‏اند به معناى مسابقه است، و اساس اين كلام بر استعاره به كنايه است گويا آيات خدا را مسافتى فرض كرده، كه افراد نامبرده در آن مسافت، سعى و دوندگى مى‏كنند، تا بلكه بتوانند خدا را به ستوه بياورند، و بر او غلبه كنند، و كلمه «رجز» مانند «رجس» به معناى پليدى است، و شايد مراد از آن اعمال زشت باشد، كه در اين صورت آيه شريفه اشاره‏اى مى‏شود به تبدل عمل به عذاب اليم، و يا به اينكه عمل آنان سبب عذاب اليم آنان شده. بعضى‏ ديگر در معناى «رجز» گفته‏اند: به معناى عذاب زشت است. و در اين آيه تعريض و طعنه به كفار است كه اصرار دارند در انكار معاد.

﴿وَ يَرَى اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ اَلَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ اَلْحَقَّ﴾

موصول اول (الذين) فاعل «يرى» است، و موصول دوم (الذى) مفعول اول آن است، و كلمه «حق» مفعول دوم آن است. و مراد از ﴿اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ﴾ كسانى است كه عالم باللَّه و عالم به آيات اويند، و مراد از ﴿اَلَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ﴾ قرآن است، كه به وى نازل شد.

و جمله‏ ﴿وَ يَرَى...﴾ جمله‏اى است از نو، كه متعرض جمله قبلى‏ ﴿قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ شده، آن را بيان مى‏كند. ممكن هم هست حال از فاعل «كفروا» باشد، و معنا چنين باشد: اينها مى‏گويند: «﴿لاَ تَأْتِينَا اَلسَّاعَةُ﴾ قيامتى به سر وقت ما نمى‏آيد» و آن را از روى جهل انكار مى‏كنند، در حالى كه علماى باللَّه و به آيات او، مى‏بينند و مى‏دانند كه اين قرآن نازل بر تو قرآنى كه از قيامت خبر مى‏دهد حق است.

﴿وَ يَهْدِي إِلىَ صِرَاطِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَمِيدِ﴾ اين جمله عطف است بر كلمه «حق»، و معنايش اين است كه علماى باللَّه مى‏بينند كه قرآن و قيامتى كه از آمدن آن خبر مى‏دهد، حق است، و نيز مى‏بينند كه اين قرآن به سوى صراط كسى هدايت مى‏كند كه اجل از آن است كه كسى بر خواسته او غلبه كند، صراط كسى كه محمود است، و بر تمامى افعالش سزاوار حمد و ثناست، چون او در عين عزتش جز جميل كارى نمى‏كند، و او خداى سبحان است، و اگر خدا را به وصف عزيز و حميد توصيف كرده، براى اين است كه در مقابل‏ ﴿اَلَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ﴾ قرار گيرد، آرى در مقابل كسانى كه مى‏خواهند از پيشرفت آيات خدا جلوگيرى كنند بايد عزت و ستودگى خدا به رخشان كشيده شود.

ملکعلمبعثساعةجزاالحمد لله.عموم ملک.کمال علم خدا.استدلال بر بعث.جزا.مغفرت و رزق کریم.

استهزاى كفار پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را در اخبارش از معاد، و جواب به آنان و تهديدشان به عذاب و هلاكت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلىَ رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾

اين آيه كه حكايت كلام كفار است، سخنى است كه در مقام استهزاء گفته‏اند، و در آن رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به يكديگر معرفى مى‏كنند، كه اين مرد قائل به معاد است!

كلمه «تمزيق» به معناى تقطيع و تفريق است، و تعبير به‏ ﴿إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾ استمرار و استقرار را مى‏رساند، و معنايش اين است كه: از در تمسخر به يكديگر گفتند: مى‏خواهيد شما را به مردى راهنمايى كنيم كه مى‏گويد: شما مردم وقتى در گور خود پاره پاره شديد دو باره خلق مى‏شويد؟ و بعد از مردن دو باره زندگى جديدى پيدا مى‏كنيد؟ و جمله: «﴿إِذَا مُزِّقْتُمْ﴾ وقتى پاره پاره شديد» ظرف است براى جمله‏ ﴿إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾.

و معناى مجموع اين دو جمله اين است كه: «شما در زمان پاره پاره شدن، خلقت جديدى به خود مى‏گيريد»؟ و معناى آيه اين است كه: كسانى كه كافر شدند از در تمسخر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه ايشان را از قيامت و جزاى آن مى‏ترساند به يكديگر گفتند: آيا مى‏خواهيد شما را به مردى (كه مقصود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است) دلالت كنيم كه شما را خبر مى‏دهد از اينكه به زودى در هنگام پاره پاره شدن اجزايتان و در زمانى كه هيچ يك از اجزاى شما از يكديگر متمايز نيست در خلقت جديدى قرار مى‏گيريد؟ و هستى دو باره‏اى پيدا مى‏كنيد؟

﴿أَفْتَرىَ عَلَى اَللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ...﴾

استفهامى است از در تعجب، چون در نظر كفار زنده شدن اجساد بعد از فنا و پوسيدن، امرى عجيب بوده، آن قدر عجيب بوده كه به نظرشان هيچ عاقلى به خود اجازه نمى‏دهد كه چنين سخنى بگويد، مگر آنكه بخواهد مردم را دچار اشتباه و ضلالت كند، و منافع آنان را تصاحب كند، و اگر چنين منظورى در كار نباشد، چطور يك فرد عاقل مطلب به اين روشنى را نمى‏فهمد؟ و نمى‏داند كه بدن پوسيده دو باره زنده نمى‏شود.

و چون مساله در نظرشان محال مى‏نموده، لذا امر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را كه مدعى قيامت است، داير بين دو چيز دانستند: يكى افتراء بستن به خدا، و ديگرى ديوانگى. آن وقت از يكديگر مى‏پرسند: كه به نظر شما اين مرد كدام يك از اين دو انحراف را دارد، آيا به خدا افتراء مى‏بندد، تا به اغراض خود برسد، و يا آنكه ديوانه است؟

و معناى آيه اين است كه: آيا به نظر شما اين مرد عاقل است؟ و عالما و عامدا به خدا

افتراء مى‏بندد؟ و دم از بعثت و قيامت مى‏زند؟ و يا آنكه به نوعى جنون مبتلا شده؟ و آنچه مى‏گويد بدون فكر مستقيم است؟

﴿بَلِ اَلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِي اَلْعَذَابِ وَ اَلضَّلاَلِ اَلْبَعِيدِ﴾

در اين جمله سخن كفار را رد مى‏كند، و از ترديدى كه ايشان كردند، كه آيا چنين است يا چنان، اعراض نموده، حاصلش اين است كه: اين مرد نه به خدا افتراء مى‏بندد، و نه دچار جنون شده، بلكه اين كفار در عذابى قرار گرفته‏اند كه به زودى برايشان ظاهر مى‏شود، و چون اهل عذاب شده‏اند، از حق دور گشته‏اند، و در ضلالتى دور قرار گرفته‏اند، آن قدر دور كه به اين زوديها نمى‏توانند حق را تعقل كنند، و به آن ايمان بياورند.

و اگر در جمله‏ ﴿بَلِ اَلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ...﴾، با اينكه مى‏توانست بفرمايد: «بل هم فى العذاب و الضلال البعيد» به جاى ضمير، نام آنان را مجددا ذكر كرده، براى اين است كه به علت وقوعشان در عذاب و ضلالت آنان اشاره نموده، و بفرمايد علت آن اين است كه به آخرت ايمان ندارند.

﴿أَ فَلَمْ يَرَوْا إِلىَ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفاً مِنَ اَلسَّمَاءِ...﴾

اين آيه كفار را اندرز مى‏دهد، و تهديد مى‏كند، و اين عملشان را كه آيات خدا را تكذيب كرده، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را استهزا كردند، جرمى بسيار بزرگ دانسته، و ايشان را نسبت به ارتكاب آن جرى و جسور مى‏خواند.

پس مراد از جمله‏ ﴿مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ اَلْأَرْضِ...﴾ اين است كه بفرمايد: آسمان و زمين ايشان را از جلو و عقب احاطه كرده، هر جا كه نظر كنند آسمانى مى‏بينند، كه بر سرشان سايه افكنده، و زمينى كه روى آن هستند، نه از طرف بالا مى‏توانند بگريزند، و نه از طرف پايين.

﴿إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفاً مِنَ اَلسَّمَاءِ﴾ يعنى آسمان و زمينى كه از بالا و پايين ايشان را احاطه كرده، با تدبير ما مى‏گردند، و اداره مى‏شوند، و منقاد و مسخر ما هستند، اگر ما بخواهيم زمين دهن باز كرده، ايشان را در خود فرو مى‏برد، و همه آنان را بدين وسيله هلاك مى‏كنيم، و يا آنكه قطعه‏اى از آسمان را بر سرشان مى‏كوبيم، و نابودشان مى‏سازيم. پس چرا از اين حرفها دست بر نمى‏دارند؟

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ﴾ يعنى در آنچه گفته شد (از احاطه آسمان و زمين بر انسانها، و اينكه آن دو به تدبير ما اداره مى‏شوند، و همواره به فرمان مايند، اگر فرمان به زمين

دهيم ايشان را در خود فرو مى‏برد، و اگر به آسمان فرمان دهيم قطعه‏اى از آن بر سرشان مى‏افتد، و هلاكشان مى‏كند) خود آيتى است كه براى هر بنده‏اى كه بخواهد به خود آيد و به خدايش برگردد بس است، و اگر اين مردم به اينگونه امور بى اعتنايى مى‏كنند، و بر تكذيب اين آيات جسورانه اقدام مى‏نمايند، جز بدين جهت نيست كه ايشان مغرور و متكبرند، و روح سركششان اجازه به ايشان نمى‏دهد كه در برابر خدا تسليم شده، و توبه نموده، به اطاعت او برگردند.

استهزاءخلق جدیدافتراجنونمعاداستهزای معاد.معرفی استهزایی رسول.خلق جدید.اتهام افترا یا جنون.آیات زمین و آسمان.

نعمت‌های داوود و سلیمان، کفران قوم سبا و اختیار در پیروی شیطان آیات ۱۰–۲۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این مجموعه آیات مواهب داوود و سلیمان، داستان سبا و کفران نعمت، و معیار تمیز مؤمن به آخرت از شاک را یکجا بررسی می‌کند.

۞ وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُۥدَ مِنَّا فَضْلًۭا ۖ يَٰجِبَالُ أَوِّبِى مَعَهُۥ وَٱلطَّيْرَ ۖ وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ
و به راستى داوود را از جانب خويش مزيتى عطا كرديم. [و گفتيم:] اى كوهها، با او [در تسبيح خدا] همصدا شويد، و اى پرندگان [هماهنگى كنيد]. و آهن را براى او نرم گردانيديم.
أَنِ ٱعْمَلْ سَٰبِغَٰتٍۢ وَقَدِّرْ فِى ٱلسَّرْدِ ۖ وَٱعْمَلُوا۟ صَٰلِحًا ۖ إِنِّى بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ
[كه‌] زره‌هاى فراخ بساز و حلقه‌ها را درست اندازه‌گيرى كن. و كار شايسته كنيد، زيرا من به آنچه انجام مى‌دهيد بينايم.
وَلِسُلَيْمَٰنَ ٱلرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌۭ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌۭ ۖ وَأَسَلْنَا لَهُۥ عَيْنَ ٱلْقِطْرِ ۖ وَمِنَ ٱلْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِۦ ۖ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ ٱلسَّعِيرِ
و باد را براى سليمان [رام كرديم:] كه رفتن آن بامداد، يك ماه، و آمدنش شبانگاه، يك ماه [راه‌] بود، و معدن مس را براى او ذوب [و روان‌] گردانيديم، و برخى از جن به فرمان پروردگارشان پيش او كار مى‌كردند، و هر كس از آنها از دستور ما سر برمى‌تافت، از عذاب سوزان به او مى‌چشانيديم.
يَعْمَلُونَ لَهُۥ مَا يَشَآءُ مِن مَّحَٰرِيبَ وَتَمَٰثِيلَ وَجِفَانٍۢ كَٱلْجَوَابِ وَقُدُورٍۢ رَّاسِيَٰتٍ ۚ ٱعْمَلُوٓا۟ ءَالَ دَاوُۥدَ شُكْرًۭا ۚ وَقَلِيلٌۭ مِّنْ عِبَادِىَ ٱلشَّكُورُ
[آن متخصصان‌] براى او هر چه مى‌خواست: از نمازخانه‌ها و مجسمه‌ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه‌ها و ديگهاى چسبيده به زمين مى‌ساختند. اى خاندان داوود، شكرگزار باشيد. و از بندگان من اندكى سپاسگزارند.
فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ ٱلْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَىٰ مَوْتِهِۦٓ إِلَّا دَآبَّةُ ٱلْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنسَأَتَهُۥ ۖ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ ٱلْجِنُّ أَن لَّوْ كَانُوا۟ يَعْلَمُونَ ٱلْغَيْبَ مَا لَبِثُوا۟ فِى ٱلْعَذَابِ ٱلْمُهِينِ
پس چون مرگ را بر او مقرر داشتيم، جز جنبنده‌اى خاكى [=موريانه‌] كه عصاى او را [به تدريج‌] مى‌خورد، [آدميان را] از مرگ او آگاه نگردانيد، پس چون [سليمان‌] فرو افتاد براى جنيان روشن گرديد كه اگر غيب مى‌دانستند، در آن عذاب خفت‌آور [باقى‌] نمى‌ماندند.
لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍۢ فِى مَسْكَنِهِمْ ءَايَةٌۭ ۖ جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍۢ وَشِمَالٍۢ ۖ كُلُوا۟ مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَٱشْكُرُوا۟ لَهُۥ ۚ بَلْدَةٌۭ طَيِّبَةٌۭ وَرَبٌّ غَفُورٌۭ
قطعاً براى [مردم‌] سبا در محل سكونتشان نشانه [رحمتى‌] بود: دو باغستان از راست و چپ [به آنان گفتيم:] از روزى پروردگارتان بخوريد و او را شكر كنيد. شهرى است خوش و خدايى آمرزنده.
فَأَعْرَضُوا۟ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ ٱلْعَرِمِ وَبَدَّلْنَٰهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَىْ أُكُلٍ خَمْطٍۢ وَأَثْلٍۢ وَشَىْءٍۢ مِّن سِدْرٍۢ قَلِيلٍۢ
پس روى گردانيدند، و بر آن سيل [سدّ] عَرِم را روانه كرديم، و دو باغستان آنها را به دو باغ كه ميوه‌هاى تلخ و شوره‌گز و نوعى از كُنار تنك داشت تبديل كرديم.
ذَٰلِكَ جَزَيْنَٰهُم بِمَا كَفَرُوا۟ ۖ وَهَلْ نُجَٰزِىٓ إِلَّا ٱلْكَفُورَ
اين [عقوبت‌] را به [سزاى‌] آنكه كفران كردند به آنان جزا داديم؛ و آيا جز ناسپاس را به مجازات مى‌رسانيم؟
وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ ٱلْقُرَى ٱلَّتِى بَٰرَكْنَا فِيهَا قُرًۭى ظَٰهِرَةًۭ وَقَدَّرْنَا فِيهَا ٱلسَّيْرَ ۖ سِيرُوا۟ فِيهَا لَيَالِىَ وَأَيَّامًا ءَامِنِينَ
و ميان آنان و ميان آبادانيهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم شهرهاى متصل به هم قرار داده بوديم، و در ميان آنها مسافت را، به اندازه، مقرر داشته بوديم. در اين [راه‌]ها، شبان و روزان آسوده‌خاطر بگرديد.
فَقَالُوا۟ رَبَّنَا بَٰعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَٰهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَٰهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّكُلِّ صَبَّارٍۢ شَكُورٍۢ
تا گفتند: «پروردگارا، ميان [منزلهاى‌] سفرهايمان فاصله انداز.» و بر خويشتن ستم كردند. پس آنها را [براى آيندگان، موضوع‌] حكايتها گردانيديم، و سخت تارومارشان كرديم؛ قطعاً در اين [ماجرا] براى هر شكيباى سپاسگزارى عبرتهاست.
وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُۥ فَٱتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًۭا مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ
و قطعاً شيطان گمان خود را در مورد آنها راست يافت. و جز گروهى از مؤمنان، [بقيه‌] از او پيروى كردند!
وَمَا كَانَ لَهُۥ عَلَيْهِم مِّن سُلْطَٰنٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِٱلْءَاخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِى شَكٍّۢ ۗ وَرَبُّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ حَفِيظٌۭ
و [شيطان‌] را بر آنان تسلطى نبود، جز آنكه كسى را كه به آخرت ايمان دارد از كسى كه در باره آن در ترديد است باز شناسيم. و پروردگار تو بر هر چيزى نگاهبان است.

بيان آيات [بيان آيات مربوط به نعمت‏هايى كه خداوند به داوود و سليمان (عليه السلام) موهبت فرموده بود]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات به پاره‏اى از داستانهاى داوود و سليمان، و نعمت‏هايى كه به ايشان موهبت فرموده بود، اشاره مى‏كند، و مى‏فرمايد: چگونه كوه‏ها و مرغان را براى داوود مسخر كرديم، و آهن را در دستش نرم ساختيم، و چگونه باد را در فرمان سليمان در آورديم، كه صبحگاهان مسير يك ماه را مى‏پيمود و عصرگاهان نيز مسير يك ماه را و جن را برايش مسخر كرديم كه هر چه او مى‏خواست از محرابها و تمثالها و غير آن برايش مى‏ساختند. آنگاه داوود و سليمان را دستور مى‏دهد به اينكه به شكرانه اين مواهب عمل صالح كنند. و آن دو بندگانى شكور بودند.

سپس به داستان سبأ اشاره مى‏كند، كه خدا به آنان دو تا بهشت در طرف راست و چپ شهر داده بود، تا با عوايد آنها زندگى مرفهى داشته باشند، ولى به جاى شكر خدا، نعمت او را كفران نموده از اداى شكرش سر باز زدند، و خداوند سيل عرم را به سويشان گسيل داشت، و در نتيجه دو قسمت باغستانهاى راست و چپ محل از بين رفتند و در نتيجه مايه آبادى محلشان از بين رفت، و خود مردم آن چنان متفرق شدند، كه اثرى از ايشان نماند، تنها قصه‏هايى از آنان به جاى ماند، همه اينها به خاطر كفران نعمت، و اعراضشان از شكر بود، و خداوند جز مردم كفران گر را كيفر نمى‏كند.

و وجه اتصال اين داستانها به آيات قبل، كه در باره معاد بحث مى‏كرد، اين است كه خدا مدبر امور بندگان خويش است، ولى از آنجايى كه بندگان او در دنيا فرو رفته در انواع نعمتهاى مادى هستند، لذا معلوم نمى‏شود كه كدام يك شكر منعم خود را بجا آوردند، و كدام يك كفران نمودند، و چون در نشاه دنيا امتيازى بين اين دو طائفه نيست، پس بايد حتما نشاه ديگر باشد، تا در آنجا كفور از شكور ممتاز گردد.

﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ مِنَّا فَضْلاً يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ اَلْحَدِيدَ﴾

كلمه «فضل» به معناى عطيه است. و كلمه «اوبى» امر از مصدر تاويب است، و «تاويب» از ماده «أوب - برگشتن» به معنى ترجيع است و در اين جا به معناى چهچه صوت در تسبيح نمودن است، به دليل اينكه در جاى ديگر فرموده: ﴿إِنَّا سَخَّرْنَا اَلْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ

بِالْعَشِيِّ وَ اَلْإِشْرَاقِ وَ اَلطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ﴾.

كلمه «طير» عطف بر محل جبال است، چون كلمه جبال كه در ظاهر مخاطب و منادى است، و به همين جهت به صداى پيش خوانده مى‏شود، در واقع مفعول تسخيرى است كه با همين خطاب صورت گرفته است، و معناى جمله در واقع اين است كه ما با خطاب خود جبال و طير را مسخر او كرديم، و معلوم است كه در اين معنا جبال و طير مفعول تسخيرند، بارى اگر چه جبال را به خاطر حرف ندا با صداى پيش مى‏خوانيم طير را با صداى بالا مى‏خوانيم، چون عطف است بر واقع جبال، كه آن نيز منصوب است.

از همين جا روشن مى‏شود، بطلان قول بعضى از مفسرين كه گفته‏اند: كلمه «اوب» به معناى سير، است. بعضى‏ از مفسرين آيه را چنين معنا كرده‏اند كه: خداوند كوه‏ها را براى داوود مسخر كرده بود، كه هر جا او مى‏رود آنها نيز با او بروند و ما گفتيم كه: كلمه «اوب» به معناى برگشتن است، و مراد اين است كه چون داوود تسبيح مى‏گفت، كوه‏ها و مرغان با وى هم آواز مى‏شدند، نه اينكه با او به راه مى‏افتادند.

﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ﴾ اين جمله بيان فضلى است كه خدا به داوود داد، و در اين جمله خطابى كه به كوه‏ها و مرغان شده - كه به آن خطاب مسخر شدند - در جاى تسخير قرار گرفته، و بيان مى‏كند: عطيه‏اى كه ما به داوود داديم اين بود كه با چنين خطابى كوه‏ها و مرغان را مسخر وى كرديم، و اين گونه تعبير از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است، و معنايش اين است كه ما كوه‏ها را مسخر او كرديم، تا با او هم آواز شوند، و مرغان را نيز اين آن معنايى است كه از تسخير جبال و طير براى داوود به دست مى‏آيد، هم چنان كه آيه 19 سوره _ ص كه در بالا نقل شده نيز به آن اشاره مى‏كند.

﴿وَ أَلَنَّا لَهُ اَلْحَدِيدَ﴾ يعنى ما آهن را با همه صلابت و سختى‏اش براى او نرم كرديم.

﴿أَنِ اِعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ...﴾

كلمه «سابغات» جمع سابغة است، كه به معناى زره فراخ است. و كلمه «سرد» به معناى بافتن زره است. و اينكه فرمود: «﴿قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ﴾ در بافتن زره تقديرى بگير» معنايش اين است كه حلقه‏هاى زره را اندازه‏گيرى كن، تا با هم مناسب شوند. و جمله «ان اعمل...»

يك نوع تفسير است براى جمله‏ ﴿وَ أَلَنَّا لَهُ اَلْحَدِيدَ﴾.

﴿وَ اِعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ معناى اين جمله فى نفسه و از نظر خود جمله روشن است، چون مى‏فرمايد: عمل صالح كنيد، كه من به آنچه مى‏كنيد بينا هستم، ولى از نظر اينكه در سياقى قرار دارد كه مى‏خواهد فضل را بيان كند، و نعمت‏هايى كه به داوود داده بر شمارد، از اين رو معناى امر به شكر را افاده مى‏كند، گويا فرموده «ما به داوود گفتيم: به شكرانه اين نعمتها، تو و قومت بايد عمل صالح كنيد».

﴿وَ لِسُلَيْمَانَ اَلرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَ رَوَاحُهَا شَهْرٌ...﴾

يعنى ما براى سليمان باد را در شعاع يك ماه راهى كه انسانها طى مى‏كنند مسخر كرديم، به طورى كه مسير «غدو» يعنى از اول روز تا ظهر آن يك ماه باشد، و مسير «رواح» يعنى از ظهر تا به عصرش نيز يك ماه باشد، و در نتيجه از صبح تا به غروب دو ماه مسافت را طى كند.

﴿وَ أَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ اَلْقِطْرِ﴾ كلمه «اسلنا» از مصدر اساله است كه باب افعال از سيلان به معناى جريان است، و كلمه «قطر» به معناى مس است. و معناى جمله اين است كه ما معدن مس را مانند آب براى او روان و جارى كرديم.

﴿وَ مِنَ اَلْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾ يعنى و جمعى از طايفه جن - چون بعدا فعل جمع به آنها نسبت داده، مى‏فرمايد: ﴿يَعْمَلُونَ لَهُ﴾، پس معلوم مى‏شود جمعى از جن بوده‏اند - كه نزد او و به اذن پروردگار او كار مى‏كردند، چون خدا آنها را مسخر وى كرده بود. ﴿وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا﴾ يعنى و هر يك كه از امر ما منحرف مى‏شدند، و اطاعت سليمان نمى‏كردند، ﴿نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ اَلسَّعِيرِ﴾ از عذاب آتش به وى مى‏چشانديم. از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه مراد از عذاب سعير عذاب آتش دنيا بوده، نه آخرت، و از ظاهر الفاظ آيه بر مى‏آيد كه: همه طوايف جن مسخر وى نبوده‏اند، بلكه بعضى از جن مسخرش بوده‏اند.

﴿يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِنْ مَحَارِيبَ وَ تَمَاثِيلَ وَ جِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَ قُدُورٍ رَاسِيَاتٍ...﴾

كلمه «محاريب» جمع محراب است، كه به معناى نمازگاه و محل عبادت است. كلمه «تماثيل» جمع تمثال است، كه به معناى مجسمه از هر چيز است و كلمه «جفان» جمع جفنه است، كه به معناى كاسه طعام است، و كلمه «جواب - جوابى»، جمع جابيه است، كه به معناى حوضى است كه آب در آن جمع شود، و كلمه «قدور» جمع قدر است، كه به معناى ديگ طعام است، و «راسيات» به معناى ثابت و پا بر جا است. منظور اين است كه ديگهايى كه جن براى سليمان درست مى‏كرده‏اند، به قدرى بزرگ بوده‏اند كه قابل نقل و

انتقال نبوده، و هر يك در جاى خود ثابت بوده است.

﴿اِعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُكْراً﴾ اين جمله خطاب به سليمان، و ساير افراد دودمان داوود است كه با سليمان بودند، به ايشان مى‏فرمايد خدا را بندگى كنند، تا شكر او را به جاى آورده باشند. ﴿وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ اَلشَّكُورُ﴾ اين جمله يا مى‏خواهد مقام شاكران را بالا ببرد، و بفرمايد كسانى كه خدا را همواره شكر بگويند، اندكند تنها افراد انگشت شمار و معدودى از آنان چنينند، و يا مى‏خواهد حكم قبلى را تعليل كند، و بفرمايد: اين كه به شما آل داوود گفتيم شكر بگزاريد، براى اين است كه خواستيم عده شكرگزاران زياد شوند، چون شكرگزاران، خيلى كم هستند پس عده آنها را زياد كنيد.

﴿فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ اَلْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلىَ مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ اَلْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ﴾

مراد از ﴿دَابَّةُ اَلْأَرْضِ﴾ به طورى كه در روايت آمده - حشره معروف به موريانه است، كه چوبها و پارچه‏ها را مى‏خورد، و مراد از «منساة» عصا است، و اينكه فرموده: ﴿فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ اَلْجِنُّ أَنْ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ اَلْغَيْبَ مَا لَبِثُوا فِي اَلْعَذَابِ اَلْمُهِينِ﴾ كلمه «خر» از خرور است، كه به معناى به خاك افتادن است.

از سياق استفاده مى‏شود كه سليمان در حالى كه تكيه به عصا داشته، از دنيا رفته، و كسى متوجه مردنش نشده، و هم چنان در حال تكيه به عصا بوده، و از انس و جن كسى متوجه واقع مطلب نبوده، تا آنكه خداوند موريانه‏اى را مامور مى‏كند، تا عصاى سليمان را بخورد، و عصا از كمر بشكند، و سليمان به زمين بيفتد، آن وقت مردم متوجه شدند، كه وى مرده است، و جن به دست آورد و گفت اى كاش علم غيب مى‏داشت، چون اگر علم به غيب مى‏داشت، تا به امروز در باره مرگ سليمان در اشتباه نمى‏ماند، و اين عذاب خوار كننده را بيهوده تحمل نمى‏كرد.

داوودسلیمانشکرتسخیرجنغیبزرهامر به شکر و کمی شکوران در متن آمده است.عمل صالح به شکرانه نعمت‌های داوود و سلیمان.عدم علم جن به غیب با سقوط سلیمان.رزق و مواهب الهی در سیاق نعمت‌ها.کفران نعمت قوم سبا در پیوند سیاق.

داستان قوم «سبا» كه متنعم بودند و كفران نمودند و هلاك و نابود گشتند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمَالٍ...﴾

مردم سبا قومى قديمى از عرب بودند، كه در يمن زندگى مى‏كردند، و نام سبا - به طورى كه گفته‏اند -: نام پدر بزرگ ايشان، سبا پسر يشحب، پسر يعرب پسر قحطان است، و منظور از جمله ﴿عَنْ يَمِينٍ وَ شِمَالٍ﴾ سمت راست و چپ آبادى ايشان است.

﴿كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ﴾ در اين جمله امر مى‏كند رزق پروردگارتان را از اين دو مزرعه بخوريد، و اين كنايه است از اينكه اين دو مزرعه از جهت حاصلخيزى تمامى اقتصاد آن مردم را اداره مى‏كرده، آنگاه بعد از امر به خوردن رزق، امر به شكر پروردگار مى‏كند، كه چنين نعمتى و رزقى مرحمت كرده، و چنين سرزمينى به آنها داده‏ ﴿بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ﴾ شهرى

پاكيزه و ملايم طبع، و حاصلخيز، و پروردگارى آمرزنده، كه بسيار مى‏آمرزد، و با يك گناه و دو گناه و ده گناه بنده خود را مؤاخذه نمى‏نمايد.

﴿فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ اَلْعَرِمِ وَ بَدَّلْنَاهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‏ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ﴾ كلمه «عرم» به معناى سد در مقابل رودخانه است، كه آب را حبس مى‏كند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: به معناى باران سيل‏زا مى‏باشد، بعضى‏ ديگر به معناى ديگرى گفته‏اند. و كلمه «اكل» - به دو ضمه - به معناى هر ميوه‏اى است كه براى انسان ماكول باشد. و كلمه «خمط» - به طورى كه گفته‏اند -: به معناى هر گياهى است كه كمى تلخ مزه باشد، و هر چه بگذرد، تلخ‏تر شود. و كلمه «اثل» به معناى گياه معروف طرفاء است و بعضى‏ گفته‏اند شبيه طرفاء است ولى از آن بزرگتر است و بار و ميوه ندارد، و كلمه «سدر» هم معنايش معروف است. و دو كلمه «اثل» و «شى‏ء» عطف بر «اكل» هستند، نه عطف بر «خمط».

و معناى آيه اين است كه: مردم سبا از شكر خدا و عبادت او كه بدان مامور شده بودند، روى گردانيدند، و ما هم كيفرشان كرديم يعنى سيل عرم را فرستاديم تا همه شهر و باغات و مزارع آن را غرق كند، و به جاى آن دو بهشت، دو سر زمين بگذارد، كه طرفاء و گياهان تلخ و بوته سدر از آن سر در آورد.

﴿ذَلِكَ جَزَيْنَاهُمْ بِمَا كَفَرُوا وَ هَلْ نُجَازِي إِلاَّ اَلْكَفُورَ﴾

كلمه «ذلك» اشاره به مطلبى است كه قبلا ذكر كرد، يعنى فرستادن سيل و تبديل دو بهشت به دو سر زمين كذايى، و كلمه «ذلك» در تقدير و در محل نصب است، تا مفعول دوم «جزيناهم» باشد، و تقدير آن «جزيناهم ذلك» است. و به طورى كه گفته‏اند -: فرق است بين جزاء، و مجازات، چون مجازات تنها در شر استعمال مى‏شود، ولى جزاء در خير و شر هر دو استعمال مى‏شود.

و معناى آيه اين است كه ما به مردم سبا چون كافر شدند، و از شكر ما اعراض كردند، و يا در مقابل كفرشان اين چنين جزاء داديم و ما جزاى بد نمى‏دهيم، مگر كسى را كه بسيار كفران نعمت‏هاى ما كند.

﴿وَ جَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ اَلْقُرَى اَلَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرىً ظَاهِرَةً...﴾

ضمير «بينهم» به مردم سبا بر مى‏گردد، و سياق كلام سياق تكميل داستان ايشان

است، و جمله مورد بحث عطف است بر جمله‏ ﴿كَانَ لِسَبَإٍ﴾ و مراد از قرايى كه فرموده (در آن بركت نهاديم، قراى شام است، و مراد از اينكه فرموده: قرايى ظاهره بود، اين است كه نزديك به هم و پشت سر هم قرار داشتند، به طورى كه از اين قريه آن قريه ديده مى‏شد.

﴿وَ قَدَّرْنَا فِيهَا اَلسَّيْرَ﴾ يعنى سير در آن قراء را به نسبتى متناسب قرار داديم، نه مختلف، به طورى كه نسبت مسافت بين اولى و دومى، برابر بود با نسبت مسافتى كه بين دومى و سومى بود، ﴿سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ﴾ در اين جمله كلمه قول در تقدير است، و تقدير آن «قلنا سيروا...» است، يعنى و به ايشان گفتيم كه: در اين قريه‏ها سير كنيد، در حالى كه ايمن باشيد، اگر خواستيد در روز گردش كنيد، و اگر خواستيد در شب، و خلاصه معنا، اين است كه آن چنان امنيت در اين قراء برقرار كرديم، كه سير شب و روز در آنها فرقى نداشت، هر وقت مى‏خواستند مى‏توانستند با آرامش خاطر به سير بپردازند.

﴿فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...﴾

يعنى ما اين نعمتها را در اختيار آنان قرار داديم، ميوه‏هاى فراوان، و نزديكى قريه‏ها به يكديگر و امنيت راهها و آسانى سير و فراخى زندگى، از زيادى نعمت ملول شده، و به تنگ آمدند و گفتند: پروردگارا بين سفرهاى ما دورى بينداز، يعنى سفرهايمان را طولانى كن، تا مسافتهاى دور برويم، و بار سفر دور ببنديم، بيابانها و باديه‏ها بپيماييم، و اين كفران و طغيانى بود از ايشان، همان طور كه بنى اسرائيل كفران و طغيان كرده، از من و سلوى به ستوه آمدند، و تقاضاى سير و پياز كردند.

كوتاه سخن اينكه خداوند نعمت را بر آنان تمام كرد، هم در سفر كه سفرهايشان را كوتاه و راههايشان را امن و نعمت را فراوان كرد، و هم در حضر، و انتظار داشت كه شكر نعمتهايش را به جا آورند، ولى آنان كفران نعمت كردند، هم در سفر، و هم در حضر، خداوند هم در عذابى كه خودشان خواستند شتاب نمود، شهرها و ديارشان را خراب، و جمعشان را پراكنده ساخت.

و بنابراين جمله‏ ﴿رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا﴾ پيشنهاد عذابى بود، كه خود آنان كردند، البته پيشنهاد ضمنى، چون معناى كلامشان مستلزم همين بود كه شهرها و ديارشان ويران گرديد. ﴿وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ﴾ و با ارتكاب گناهان به خود ستم كردند.

﴿فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَ مَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ﴾

يعنى ما عينى و اثرى از آنان باقى نگذاشتيم، و جز داستان‏ها چيزى از ايشان باقى نگذاشتيم. اسمايى شدند، بدون مسمى، و جز در وهم متوهم، و خيال متخيل، وجودى برايشان

نماند، نه ديگر شهر سبايى ماند و نه قرايى و نه مردمى از آنان فقط سخنى و حكايتى از ايشان به جاى ماند، و حتى اجزاى وجودشان را هم متفرق كرديم، به طورى كه دو جزء از اجزاى آنان متصل به هم باقى نماند، تكه‏هاى خرد و كلانشان از هم جدا شد، و بعد از آنكه مجتمعى نيرومند و داراى شوكت بودند، غبارى شدند، كه حتى شبحى هم از ايشان نماند، و براى نسلهاى بعدى ضرب المثل شدند، كه هر موجود نابود شده و تار و پود از دست داده را به آنان تشبيه كنند، و بگويند: «تفرقوا أيادى سبا - آن چنان متلاشى شدند كه نعمت و قدرهاى مردم شهر سبا شد».

﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ﴾ - يعنى در اين داستانها كه از قوم سبا نقل كرديم، اندرزها و آيت‏ها است، براى هر كسى كه در راه خدا صبر بسيار داشته باشد، و شكرش در برابر نعمتهاى بى شمار خدا نيز زياد باشد، و از شنيدن و خواندن اين آيات استدلال كند بر اينكه بر انسان واجب است كه پروردگار خود را از در شكر عبادت كند، و نيز بر اينكه در ما وراى اين زندگى، روز بعثى هست، كه در آن روز زنده مى‏شود و به خاطر اعمالش مجازات مى‏شود.

﴿وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

يعنى ابليس آرزو و پندار خود را در باره آنان محقق كرد و به كرسى نشاند، و يا معنايش اين است كه شيطان ظنى و پندارى كه در باره آنان داشت، محقق يافت، چون شيطان در باره تمامى ابناى بشر اين آرزو و اين پندار را دارد كه همگى آنان را گمراه كند، چون خودش گفته: «﴿لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ - همه ايشان را گمراه مى‏كنم»، و نيز گفته‏ ﴿وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ﴾ و باز وعده داد كه «﴿وَ لاَ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ﴾ - و اكثر آنان از شكرگزاران نباشند». ﴿فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقاً مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ﴾ اين جمله بيان همان صدق ظن است.

و از اينجا معلوم مى‏شود كه ضمير جمع در كلمه «عليهم»، در اين جمله، و همچنين در آيه بعدى، به عموم مردم بر مى‏گردد، نه تنها به قوم سبا، هر چند كه آيه شريفه به خصوص آنان منطبق است.

﴿وَ مَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ﴾

از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه مراد از اين آيه اين است كه شيطان ايشان را مجبور به گمراهى نكرد، كه به اجبار او را پيروى كنند تا در نتيجه معذور باشند، بلكه خود آنان به سوء اختيارشان شيطان را پيروى كردند، و اين خودشان بودند كه پيروى او را اختيار نموده، او هم

بر آنان مسلط گرديد، نه اينكه اول او بر ايشان مسلط شده، و آنان به حكم اجبار پيرويش كرده باشند. هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ﴾ و نيز از ابليس حكايت كرده كه در قيامت مى‏گويد: ﴿وَ مَا كَانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاَ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ﴾.

سباکفرانسیل عرمرزقابلیساختیارظلم نفسامر به خوردن رزق رب در باغ‌های سبا.امر به شکر در برابر نعمت و کفران قوم.کفران نعمت و جزای کفور.ظلم به نفس با طلب دوری سفرها.پیروی از ابلیس و ظن او.تصدیق ظن ابلیس بر قوم سبا.استثنا از پیروی ابلیس برای گروهی از مؤمنان.تشبیه طغیان سبا به ستوه آمدن بنی‌اسرائیل از منّ و سلوى.

پيروى از شيطان اختيارى بوده و معيارى براى تميز مؤمن به آخرت از شاك در آن است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و منشا پيرويشان از شيطان شكى است كه در باره مساله آخرت دارند، و آثارش كه همان پيروى شيطان است ظاهر مى‏شود. پس اينكه خداى تعالى به ابليس اجازه داد تا به اين مقدار، يعنى به مقدارى كه پاى جبر در كار نيايد، بر ابناى بشر مسلط شود، براى همين بود كه اهل شك از اهل ايمان متمايز و جدا شوند، و معلومشان شود چه كسى به روز جزا ايمان دارد، و چه كسى ندارد، و اين باعث سلب مسئوليتشان در پيروى شيطان نمى‏شود، چون اگر پيروى كردند به اختيار خود كردند، نه به اجبار كسى.

پس اينكه كلمه «من» بر سر سلطان آورد، و فرمود: ﴿وَ مَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطَانٍ﴾ براى اين است كه تمامى سلطانها را سلب كند. ﴿إِلاَّ لِنَعْلَمَ﴾ منظور از اين علم، رفع جهل نيست، كه بگويى در خدا محال است، بلكه منظور متمايز كردن است و معنايش اين است كه: «اين كار را كرديم تا فلان و بهمان را از هم جدا كنيم». ﴿إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ﴾ - شاهد اين كه گفتيم جمله «نعلم» به معناى «تمييز» است، كلمه «ممن - از كسى كه» مى‏باشد، چون اگر «نعلم» به معناى علم متعارف بود، احتياج به اين كلمه نبود، و چون آورده معنايش اين است كه: «مگر آنكه مشخص و جدا كنيم، كسى را كه ايمان به آخرت دارد، از كسى كه از آن در شك است».

و اين جمله استثناء از سلطان ابليس بر بندگان، و پيروى اختيارى آنان از وى است، مى‏فرمايد: «ابليس بر بندگان سلطنت نداشته، مگر سلطنت از طريق پيروى اختيارى»، چيزى كه هست، مستثنى يعنى (سلطنت از طريق پيروى اختيارى) از جمله برداشته شده، و در جايش غرض حاصل از آن نهاده شده، و آن «تمييز فلان از بهمان است».

و اگر در آيه مورد بحث ايمان و شك هر دو مقيد به قيد آخرت شده، براى اين است

كه تنها جلوگير آدمى از نافرمانى خدا، و تنها وادارنده‏اش به اطاعت او، ايمان به آخرت است، نه ايمان به خدا و رسول جداى از ايمان به آخرت، هم چنان كه خود خداى سبحان در جاى ديگر فرموده: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ اَلْحِسَابِ﴾.

﴿وَ رَبُّكَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفِيظٌ﴾ يعنى خدا در باره هر چيزى علمى دارد كه معلومش به خاطر فراموشى و يا سهو و يا غير ذلك از دستش نمى‏رود، و فوت نمى‏شود، و اين تحذير و تهديدى است از كفران و معصيت، و انذارى است براى اهل كفر و معصيت.

اختیارابلیسآخرتشکایمانتمیزحفیظایمان و شک به آخرت معیار تمیز پیروان شیطان است.ایمان به آخرت مانع نافرمانی معرفی شده است.سلطنت ابلیس فقط از راه پیروی اختیاری.پیروی شیطان ناشی از شک در آخرت.معنای «لنعلم» به تمیز نه رفع جهل.روز جزا و حساب در پیوند ایمان به آخرت.

بحث روايتى [روايتى در باره مواهب خداوند به داود و سليمان (عليه السلام) و داستان قوم سبا]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب كمال الدين به سند خود از هشام بن سالم، از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده، كه در ضمن حديثى كه راجع به داستان داوود (علیه السلام) است، فرموده: داوود روزى از خانه بيرون شد تا زبور بخواند، و آن جناب هر وقت زبور مى‏خواند هيچ كوهى و سنگى و مرغى نمى‏ماند، مگر آنكه او را پاسخ مى‏گفت، و گفته او را دو باره تكرار مى‏كرد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه‏ ﴿أَنِ اِعْمَلْ سَابِغَاتٍ﴾ روايت كرده كه امام فرموده معنايش اين است كه به داوود گفتيم: زره بافى كن. ﴿وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ﴾ فرموده: يعنى ميخ‏ها (سيم‏ها) ى آن را به يك اندازه ببر (تا وقتى حلقه‏اش مى‏كنى حلقه‏ها هم قد باشند)، ﴿وَ لِسُلَيْمَانَ اَلرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَ رَوَاحُهَا شَهْرٌ﴾ فرمود: باد، تخت سليمان را حمل مى‏كرد، و آن را صبح تا مسافت يك ماه راه مى‏برد، و عصر نيز تا مسافت يك ماه‏.

و در كافى به سند خود از داوود بن حصين، و نيز از ابان بن عثمان، از فضل ابى العباس روايت كرده كه گفت: به ابى جعفر عرض كردم: منظور از تمثال در آيه‏ ﴿يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِنْ مَحَارِيبَ وَ تَمَاثِيلَ وَ جِفَانٍ كَالْجَوَابِ﴾ چيست؟ آيا مجسمه زنان و مردان است؟ فرمود: نه، منظور تماثيل مردان و زنان نيست، بلكه تمثال درخت و امثال آن است‏.

و در همان كتاب از بعضى از علماى شيعه آمده كه او بدون ذكر سند از هشام بن

حكم روايت كرده، كه گفت: حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر (علیه السلام) به من فرمود: اى هشام! خداوند اقليت بشر را مدح كرده، كه فرموده: ﴿وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ اَلشَّكُورُ﴾.

مؤلف: اين معنا در عده‏اى روايات ديگر نيز آمده، و با يكى از دو معنايى كه در تفسير آيه گفته شد منطبق است.

و در كتاب علل به سند خود از حضرت ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: سليمان بن داوود به جن دستور داد تا قبه‏اى از شيشه برايش بسازند، روزى در بينى كه در آن قبه تكيه به عصاى خود داده بود، و به لشكر جن خود تماشا مى‏كرد، كه چطور او را نگاه مى‏كنند، كه ناگهان نظرش از لشكريان به سويى ديگر افتاد، مردى را ديد كه در قبه اوست، پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من آنم كه نه رشوه مى‏پذيرم، و نه از ملوك پروايى دارم، من ملك الموتم، پس او را قبض روح كرد، در حالى كه هم چنان سر پا ايستاده، و تكيه به عصاى خود داشت، و جن او را تماشا مى‏كردند.

آنگاه فرمود: يك سال تمام براى او كار كردند، به گمان اينكه او زنده است، تا آنكه خداى عز و جل حشره موريانه را مامور كرد، تا عصاى او را خورد، همين كه سليمان به زمين افتاد، آن وقت جن فهميدند كه اگر غيب مى‏دانستند، يك سال تمام بيهوده در عذابى خوار كننده نمى‏ماندند، (تا آخر حديث).

مؤلف: در اينكه بعد از مرگ يك سال تكيه به عصا باقى ماند، روايات ديگرى از شيعه و سنى آمده است.

و در مجمع البيان در حديثى از فروة بن مسيك آمده، كه گفت: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) پرسيدم: سبا مرد بوده يا زن؟ فرمود مردى از عرب بود كه ده فرزند داشت، كه شش تن از آنان تيامن كردند، (يعنى در يمن سكونت نمودند)، و چهار تن ديگر تشاوم كردند، (يعنى در سرزمين شام منزل گزيدند)، اما آن شش نفر كه در يمن منزل كردند، ازد، كنده، مذحج، اشعرون، انمار، و حمير بودند، در اين جا مردى پرسيد انمار چيست؟ فرمود: قومى بودند كه خثعم و بجيله از ايشان‏اند، و اما آن چهارتنى كه در شام منزل گزيدند، عامله، خدام، لخم، و غسان بودند.

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور هم از عده‏اى از صاحبان جوامع و سنن از آن جناب

روايت كرده‏.

و در كافى به سند خود از سدير روايت كرده كه گفت: مردى از امام صادق (علیه السلام) از اين كلام خداى عز و جل پرسيد كه مى‏فرمايد: ﴿فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...﴾ حضرتش در پاسخ فرمود: اينان قومى بودند كه آباديهايى پشت سر هم داشتند، به طورى كه از اين آبادى، آن آبادى را مى‏ديدند، نهرهاى روان، و اموال فراوان داشتند، و نعمت‏هاى خداى عز و جل را كفران نموده، عافيتى كه خدا به ايشان داده بود تغيير دادند، خدا هم نعمت‏هاى خود را تغيير داد، چون خدا نعمتى را كه به قومى مى‏دهد تغيير نمى‏دهد، تا آنكه خود آن قوم وضع خود را تغيير دهند، پس سيل عرم را به سويشان سرازير كرد، و آباديهايشان را از هم پاشاند، و ديارشان را ويران ساخت، و اموالشان را از بين برد، و باغاتى را كه داشتند به دو سرزمين مبدل كرد، كه جز خوردنيهاى تلخ، و بوته‏هاى اثل، و مختصرى سدر، چيزى نداشت، آنگاه خداى تعالى فرمود: ﴿ذَلِكَ جَزَيْنَاهُمْ بِمَا كَفَرُوا وَ هَلْ نُجَازِي إِلاَّ اَلْكَفُورَ﴾.

مؤلف: در عده‏اى روايات وارد شده كه آن قريه‏ها كه خدا بركت در آنها نهاده، اهل بيت رسول خدايند (صلى الله عليه وآله و سلم) و آن قريه‏ها كه پشت سر هم قرار دارند، واسطه‏هاى بين اهل بيت و مردمند، يعنى علمايى كه احاديث اهل بيت و غير از ايشان را در سينه خود حمل مى‏كنند، و اين روايات متعرض باطن قرآن است، نه تفسير آن.

روایتداوودسلیمانتماثیلغیبسباکمال الدینروایت در ذیل قلیل من عبادی الشکور.عدم علم جن به غیب پس از سقوط سلیمان.تغییر نعمت به‌سبب تغییر قوم و سیل عرم.تأویل باطنی قرای مبارکه به اهل‌بیت — نه تفسیر ظاهر.

ابطال الوهیت آلهه، شفاعت با اذن، رزق، و عمومیت رسالت آیات ۲۲–۳۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۲۲-۳۰ سبا: احتجاج توحیدی بر عجز آلهه، شرط اذن در شفاعت، فزع ملائکه، رزق و ضلال، رسالت کافة للناس و میعاد.

قُلِ ٱدْعُوا۟ ٱلَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ ۖ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍۢ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍۢ وَمَا لَهُۥ مِنْهُم مِّن ظَهِيرٍۢ
بگو: «كسانى را كه جز خدا [معبود خود] پنداشته‌ايد بخوانيد؛ هموزن ذرّه‌اى نه در آسمانها و نه در زمين مالك نيستند، و در آن دو شركتى ندارند، و براى وى از ميان آنان هيچ پشتيبانى نيست.»
وَلَا تَنفَعُ ٱلشَّفَٰعَةُ عِندَهُۥٓ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُۥ ۚ حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا۟ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ ۖ قَالُوا۟ ٱلْحَقَّ ۖ وَهُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْكَبِيرُ
و شفاعتگرى در پيشگاه او سود نمى‌بخشد، مگر براى آن كس كه به وى اجازه دهد. تا چون هراس از دلهايشان برطرف شود، مى‌گويند: «پروردگارتان چه فرمود؟» مى گويند: «حقيقت؛ و هموست بلندمرتبه و بزرگ.»
۞ قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ قُلِ ٱللَّهُ ۖ وَإِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
بگو: «كيست كه شما را از آسمانها و زمين روزى مى‌دهد؟» بگو: «خدا؛ و در حقيقت يا ما، يا شما بر هدايت يا گمراهى آشكاريم.»
قُل لَّا تُسْـَٔلُونَ عَمَّآ أَجْرَمْنَا وَلَا نُسْـَٔلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ
بگو: «[شما] از آنچه ما مرتكب شده‌ايم بازخواست نخواهيد شد، و [ما نيز] از آنچه شما انجام مى‌دهيد بازخواست نخواهيم شد.»
قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِٱلْحَقِّ وَهُوَ ٱلْفَتَّاحُ ٱلْعَلِيمُ
بگو: «پروردگارمان ما و شما را جمع خواهد كرد؛ سپس ميان ما به حق داورى مى كند، و اوست داور دانا.»
قُلْ أَرُونِىَ ٱلَّذِينَ أَلْحَقْتُم بِهِۦ شُرَكَآءَ ۖ كَلَّا ۚ بَلْ هُوَ ٱللَّهُ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
بگو: «كسانى را كه [به عنوان‌] شريك به او ملحق گردانيده‌ايد، به من نشان دهيد.» چنين نيست، بلكه اوست خداى عزيز حكيم.
وَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ إِلَّا كَآفَّةًۭ لِّلنَّاسِ بَشِيرًۭا وَنَذِيرًۭا وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
و ما تو را جز [به سمت‌] بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم، نفرستاديم؛ ليكن بيشتر مردم نمى‌دانند.
وَيَقُولُونَ مَتَىٰ هَٰذَا ٱلْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و مى‌گويند: «اگر راست مى‌گوييد، اين وعده چه وقت است؟»
قُل لَّكُم مِّيعَادُ يَوْمٍۢ لَّا تَسْتَـْٔخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةًۭ وَلَا تَسْتَقْدِمُونَ
بگو: «ميعاد شما روزى است كه نه ساعتى از آن پس توانيد رفت، و نه پيشى توانيد جُست.»

بيان آيات [ابطال الوهيت آلهه مشركين با استدلال به اينكه آنها دعاى كسى را اجابت مى‏كنند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات بيانگر مساله توحيد است، و پيرامون آن احتجاج مى‏كند.

﴿قُلِ اُدْعُوا اَلَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ لاَ يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ...﴾

رسول گرامى خود (صلى الله عليه وآله و سلم) را امر مى‏كند: باز بر ابطال الوهيت آلهه آنان احتجاج و استدلال كند. به اينكه اينها قدرت ندارند دعاى كسى را مستجاب كنند، و بنابراين معناى جمله‏ ﴿قُلِ اُدْعُوا اَلَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ اين است كه به ايشان بگو: آن خدايانى را كه پنداشته‏ايد به جاى خدا معبود شمايند، بخوانيد. و بنابراين، دو مفعول كلمه «زعمتم» حذف شده، چون سياق بر آن دو دلالت داشته، (و تقدير آن پنداشتيد آنها را كه معبود مى‏باشند) و منظور از خواندن آنها حاجت خواستن از آنها است.

و جمله‏ ﴿لاَ يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِي اَلْأَرْضِ﴾ در جاى جواب قرار گرفته، گويا شخصى پرسيده: اگر مشركين خدايان خود را بخوانند، چه مى‏شود؟ فرموده: هيچ حاجتى از ايشان را استجابت نمى‏كنند، چون مالك حتى سنگينى و وزن يك ذره در همه

آسمانها و زمين نيستند، و اگر مالك بودند، به همان مقدار مى‏توانستند استجابت كنند، و ربوبيت و الوهيت تمام نمى‏شود، مگر به مالك بودن رب و اله حوائج آدمى را، بايد خود معبود و اله مالك حاجت آدمى باشد، تا آن را به آدمى بدهد، و تمليك آدمى كند، و به آدمى انعام كند، و در مقابل مستحق عبادت و شكر نعمت شود، و آدمى او را عبادت كند، تا اداى شكرش كرده باشد، و اما وقتى مالك كوچكترين حاجت آدمى نباشد، پس نه رب مى‏تواند باشد، و نه اله.

﴿وَ مَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ﴾ ملكى كه در جمله قبلى نفى شد، و فرمود: «بتها مالك چيزى نيستند»، ملك مطلق است، كه بر همه موجودات منبسط و گسترده است، و ملكى كه در جمله مورد بحث نفى شده ملك محدود و جزئى است، كه گسترده بر بعضى موجودات است، نه ملك كلى، كه به دو قسم مشاع و مفروز تقسيم مى‏شود.

و ليكن مشركين، عالم را ملك مشترك و مشاع بين خدا و ارباب خود نمى‏دانستند، بلكه مى‏گفتند: ملك هر ناحيه عالم مال يكى از خدايان است، و اما خداى سبحان مالك مالك‏ها، و رب ارباب و آلهه است.

بنابراين واجب مى‏شود كه اين آلهه كه از نظر آنان مالك همه عالمند، بتوانند دعاى دعا كننده خود را مستجاب كنند، و از اينكه مى‏بينيم مستجاب نمى‏كنند، پس مى‏فهميم كه مالك نيستند، و در نتيجه ربوبيت و الوهيتى هم ندارند.

﴿وَ مَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ﴾ به حكم جمله قبلى آلهه در آسمانها و زمين شركتى با خدا نداشتند، و به حكم اين جمله، خدا از بين اين آلهه، ياور و معينى ندارد، چون هيچ موردى فرض نمى‏شود كه خدا خودش به تنهايى از اداره آن عاجز بماند، و از همه آلهه يا از بعضى از آنها كمك و يارى بخواهد، چون اگر آلهه به اين مقدار هم در عالم مؤثر بودند، كه خدا را در تدبير يارى كنند، باز مى‏توانستند دعاى دعا كننده خود را در امورى كه ياورند مستجاب كنند، و چون مى‏بينيم به هيچ وجه نمى‏توانند دعاى خواننده خود را مستجاب كنند، مى‏فهميم كه نه تنها مالك نيستند، بلكه كمك كار خدا هم نيستند.

پس از آنچه تا كنون گفته شد معلوم شد كه: احتجاج آيه بر نفى مالك از راه مستجاب نكردن دعاى دعا كنندگان در همه صورتهاى سه‏گانه جريان دارد، يعنى صورتى كه آلهه خود مالك آسمانها و زمين باشند، و ملكشان مطلق باشد، و صورتى كه در مالكيت آسمانها و زمين با خدا شريك باشند، يعنى ملكشان مطلق نباشد، و صورتى كه اصلا مالك نباشند، ولى ظهير و ياور خدا باشند. مشرك در باره آلهه خود هر يك از اين سه صورت را قائل

باشد، آيه شريفه آن را ابطال مى‏كند.

توحیدآلههملکشرکابطال الوهیت آلههدعوت من دون اللهلا یملکون مثقال ذرةعدم ملک و شرکت

توضيح معناى اينكه فرمود: ﴿وَ لاَ تَنْفَعُ اَلشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلاَّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لاَ تَنْفَعُ اَلشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلاَّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾

مشركين در باره آلهه خود قائل به شفاعت بودند، هم چنان كه خداى تعالى عقيده آنان را در آيه‏ ﴿هَؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اَللَّهِ﴾ حكايت نموده است، و منظورشان از شفاعت، شفاعت در روز قيامت كه قرآن آن را اثبات كرده، نبوده، چون به طور كلى مشرك اعتقاد به قيامت ندارد، بلكه مراد آنان شفاعت آلهه در دنيا بوده، كه براى بر آورده شدن حوائج دنيايى، پرستندگان خود را نزد خدا شفاعت مى‏كردند، و به اين وسيله سعادت دنيايى آنان را تامين، و اصلاح امورشان مى‏كردند.

آيه شريفه اين را نيز باطل نموده، مى‏فرمايد: آلهه، مخلوق و مملوك خدايند. آن هم مملوك از هر جهت. پس از پيش خود مالك شفاعتى نيستند، و چنين نيست كه در اين اثر مستقل از خدا باشند، مگر آنكه خدا چنين اجازه‏اى به آنها داده باشد، و چنين قدرتى را تمليك آنها كرده باشد. پس اصل شفاعت آلهه به فرضى هم كه شفاعت داشته باشند با اذن خدا است.

﴿إِلاَّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾ - احتمال دارد حرف «لام» در كلمه «لمن» لام ملك باشد، و مراد از ﴿لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾ ملائكه باشد، و معنى اين باشد كه: شفاعت فايده‏اى ندارد، مگر آنكه خداوند شفاعت را به شافع داده باشد، و به اذن او شفاعت كند. احتمال هم دارد لام مزبور لام تعليل باشد، و آن وقت مراد از ﴿لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾ صاحب حاجت بوده، و معنا چنين باشد: «شفاعت سودى نمى‏دهد، مگر براى آن صاحب حاجتى كه خدا به شافع اجازه شفاعت در كار آنان داده باشد». در تفسير كشاف گفته: اين احتمال يعنى احتمال دوم وجه لطيفى است، و آيه را بايد همين طور معنا كرد.

از نظر ما نيز همين احتمال متعين است، براى اينكه ملائكه - به طورى كه از كلام خداى تعالى بر مى‏آيد - واسطه‏هايى هستند براى انفاذ و اجراى اوامر الهى، چون مى‏فرمايد: ﴿لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿جَاعِلِ اَلْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ﴾ و وساطت نامبرده خود نوعى از شفاعت است، كه بيانش در جلد اول اين كتاب گذشت.

و بنابراين ملائكه همه‏شان شفيع هستند، اما نه در هر امرى، و براى هر كسى، بلكه در امورى كه خدا اجازه داده باشد، و براى كسانى كه باز خدا اجازه داده باشد، بنابراين اگر در آيه مورد بحث شفاعت را جز در صورت اذن نفى كرده، اين نفى، با شفاعت صاحبان حاجت مناسب است، نه با شفيعان چون گفتيم شفيعان هميشه شفيع هستند، و هيچ وقت خالى از شفاعت نيستند، اين صاحبان حاجتند كه گاهى شفيعان اجازه شفاعت در حاجت آنان پيدا مى‏كنند، و گاهى پيدا نمى‏كنند، پس آيه مورد بحث در معناى آيه‏ ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ﴾ است، نه در معناى آيه: ﴿مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ﴾.

شفاعتاذنملائکهمشرکینشفاعت فقط با اذنعقیده مشرکان به شفاعت آلههنفی شفاعت مستقل

تفسير آيه: ﴿حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ...﴾ كه تذلل و خشيت ملائكه در مقابل خداوند را حكايت مى‏كند و از آن، اختلاف مراتب ملائكه استفاده مى‏شود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَا ذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا اَلْحَقَّ وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾

كلمه «فزع» ماضى مجهول از تفزيع است، و تفزيع به معناى از بين بردن فزع، و وحشت از دلهاست، و ضميرهاى جمع كه در آيه است - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - به شفعاء، يعنى ملائكه بر مى‏گردد.

و لازمه جمله‏ ﴿حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ﴾ - با در نظر داشتن اينكه نتيجه و غايت است - اين است كه: چيزى در بين باشد كه غايت و آخرش تفزيع قلوب و راحت شدن دلها باشد، و آن اين است كه دلها دچار فزع و اضطرابى ممتد، در انتظار امر خداى سبحان باشد، تا وقتى كه با صدور امر خدا فزع دلها تمام شود.

بنابراين آيه مورد بحث در معناى آيه‏ ﴿وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ … وَ اَلْمَلاَئِكَةُ وَ هُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ يَخَافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾ خواهد بود، چون هم آيه مورد بحث و هم آيه سوره نحل هر دو براى ملائكه اثبات ترس و فزع مى‏كنند.

و فزع به معناى تاثر و انقباض دل از ترس است، و مراد از سجده شان، سجده تذلل و ترسى است كه از پروردگار و ما فوق خود دارند.

از همين جا روشن مى‏شود، كه مراد از فزع ملائكه، و برطرف شدن آن از ايشان، تذلل و احساس حقارتى است كه دلهايشان را پر كرده، چون كه خود را اسباب و شفعاء، و وسيله اجراى امر الهى مى‏دانند، و همواره دل واپسى اين را دارند كه اوامر الهى بر طبق آنچه صادر شده، و خواسته، عملى بشود، و بر طرف شدن فزع ملائكه به اين است كه اوامر الهى را تحويل گرفته، و مشغول انجام آن بشوند، به طورى كه از سراپاى وجودشان چيزى جز انجام امر خدا

ظهور نكند، و بين خدا و انجام خواسته‏هايش، چيزى جز امرش واسطه نشده باشد، (دقت بفرماييد).

و اگر فزع و تفزيع را به دلهاى آنان نسبت داده، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه آن چنان از خود بى خود، و از هر چيز ديگرى منصرف هستند، كه غير از پروردگارشان به هيچ چيز ديگر توجه ندارند، و اين بى توجهى هم چنان ادامه دارد، تا وقتى كه فزع دلشان به امر الهى برطرف شود، كه البته بدون درنگ و بلافاصله برطرف مى‏شود، و تخلف‏پذير هم نيست، چون امر الهى تعطيل و تاخير نمى‏پذيرد، هم چنان كه فرموده: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ پس نظر به اين معنا از آيه شريفه استفاده مى‏شود، كه ملائكه هم چنان در فزع هستند، تا با صدور امر الهى فزعشان زايل شود.

﴿قَالُوا مَا ذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا اَلْحَقَّ﴾

اين جمله دلالت دارد بر اينكه ملائكه طوائفى مختلف و بسيارند، كه بعضى از بعضى ديگر از امر الهى بعد از صدور آن و بعد از آنكه فزع از دلهاى پرسش كنندگان زايل شده باشد، مى‏پرسند كه چه فرموده. و اگر طوائف مختلف نبوده باشند بعد از صدور امر الهى، و زايل شدن فزع از دلها، بايد همه آن امر را فهميده باشند، نه اينكه طايفه‏اى از طائفه ديگر بپرسد، كه خداى تعالى چه فرمود؟ از اين جا معلوم مى‏شود كه زايل شدن فزع از دلها، و نزول امر الهى، نسبت به بعضى جلوتر انجام مى‏شود، تا بعضى ديگر، و به همين جهت است آنهايى كه بعدا آرامش قلبى پيدا مى‏كنند، از آنهايى كه قبلا آرامش پيدا كرده‏اند، مى‏پرسند: امر الهى چه بود، چون طبق قاعده بايد مسئول قبل از سائل اطلاع پيدا كرده باشد.

پس معلوم مى‏شود همان طور كه گفتيم ملائكه مراتب مختلف، و مقامات متفاوتى دارند، بعضى ما فوق بعضى ديگرند، آنها كه در مرتبه پايين‏ترند، امر الهى را از آنها كه عالى‏ترند دريافت مى‏كنند، البته بدون فاصله، و بدون تخلف، و اين خود اطاعت طبقه پايين از طبقه بالا است، هم چنان كه از دقت در آيه‏ ﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾، و آيه‏ ﴿ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي اَلْعَرْشِ مَكِينٍ مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ﴾ كه در وصف روح الامين است، اين اختلاف مراتب

استفاده مى‏شود.

پس در بين ملائكه، بعضى مطاعند، و بعضى مطيعند، البته اطاعت ما فوق اطاعت خداى سبحان است، چون ما فوق ايشان شانى و وظيفه‏اى جز رساندن امر الهى به مطيع و ما دون خود ندارد، پس اطاعت ما دون از ما فوق، در حقيقت همان اطاعت خدا است.

ممكن است اين اختلاف مراتب از توصيف قول، به حق نيز استفاده شود، چون مى‏پرسند: «پروردگار شما چه گفت؟ مى‏گويند حق گفت» يعنى چيزى گفت كه ثابت است، و براى بطلان و تبديل راهى به سوى آن نيست.

و چقدر لطيف است ختم شدن آيه به جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾، چون مى‏رساند كه ملائكه مكرمين، و آنهايى كه ما فوق ساير ملائكه هستند، جز تلقى و دريافت سخن حق از خدا، و امتثال و اطاعت وى، كارى و پستى ندارند، زيرا هر چند ما فوق ديگرانند، اما آن ما فوقى كه خود اين ملائكه نيز ما دون اويند، و آن كبيرى كه همه چيز در برابرش صغير است، تنها و تنها خدا است.

پس از آيه كريمه مورد بحث، اين معنا به دست آمد كه: ملائكه در دلهايشان دچار پريشانى و فزعند، و در ذاتشان آن چنان تذلل و خضوع هست، كه جز از پروردگارشان از هر چيز ديگر در غفلتند، تنها يادى كه در دلهاى آنان است، ياد خدا است، و تنها كارى كه مى‏كنند، پروانه‏وار چرخيدن در پيرامون ساحت عظمت و كبريايى اوست و تنها انتظارى كه دارند، صدور اوامر الهى است، و اين فزع دلهايشان هم چنان هست، تا اينكه با صدور امرى از ناحيه خدا، فزع دلهايشان زايل شود، و نيز اين معنا به دست آمد كه: ملائكه طوائف مختلف، و داراى مقامات متفاوت هستند، بعضى بالاتر، و بعضى پايين‏ترند، و هر طبقه‏اى واسطه رساندن امر خدا به ما دون خويش است.

پس ملائكه با اينكه شفعاء و اسبابى هستند كه هر يك وساطت بين دو طبقه ما فوق و ما دون را دارند، در عين حال شفاعت و وساطت در هيچ حادثى از حوادث خلق و تدبير نمى‏كنند، مگر به اذن خاص از پروردگارشان نخست امر نازل از پروردگارشان را دريافت مى‏كنند، و سپس آن حادث را پديد مى‏آورند، نه اينكه خود در امرى از امور، و حادثى از حوادث مستقل از پروردگارشان باشند، و يا استبداد در رأى داشته باشند، و كسى كه وضعش چنين باشد، جز اطاعت پروردگارش چيزى ديگر نمى‏داند، و نمى‏فهمد، آن وقت چگونه خودش ربى و معبودى مستقل مى‏شود؟! چطور ممكن است عطاء و منعى به دلخواه خود داشته باشد؟!

در تفسير اين آيه اقوال ديگرى نيز هست.

فزعملائکهحقمراتبفزع و خشیت ملائکهقالوا الحقماذا قال ربکممرتبط با مراتب ملائکه

اقوال ديگر در تفسير و بيان مراد اين آيه شريفه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اول‏ اينكه ضمير در «قلوبهم» و در «قالوا» ى دومى به مشركين بر مى‏گردد، نه به ملائكه، و ضمير «قالوا» ى اول، به ملائكه بر گردد، و معنا چنين باشد: تا آنكه فزع از قلوب مشركين زايل شود، آن وقت ملائكه به ايشان مى‏گويند: پروردگارتان چه گفت؟ مشركين در پاسخ به ملائكه مى‏گويند: هر چه گفت حق بود، و خلاصه اعتراف مى‏كنند كه اوامر خدا در دنيا همه حق بود، و ما به ناحق آن را انكار مى‏كرديم.

دوم‏ اينكه ضمير در «قلوبهم» به ملائكه برگردد، و مراد اين باشد كه: ملائكه موكل بر اعمال بندگان، وقتى اعمال را به آسمان مى‏برند، غوغا و سر و صدايى دارند، ملائكه ديگر دچار فزع مى‏شوند، كه نكند قيامت به پا شده، از شدت فزع به سجده مى‏افتند، تا آنكه فزع از دلهايشان زايل شود، و بفهمند كه قيامت قيام نكرده، آن وقت از آورندگان اعمال مى‏پرسند: پروردگارتان چه گفت؟ مى‏گويند: حق گفت.

سوم‏ اينكه خداى تعالى وقتى رسول گرامى خود (صلى الله عليه وآله و سلم) را بعد از فترت تا زمان مسيح مبعوث كرد، جبرئيل را براى آوردن وحى نازل كرد، و اين اولين بار بود كه بعد از چند صد سال گذشتن از زمان مسيح (علیه السلام) جبرئيل به زمين نازل مى‏شد، لذا ملائكه خيال كردند كه مقدمات قيام قيامت فرا رسيده، دچار فزع شدند، ناگزير جبرئيل به هر آسمانى كه مى‏رسيد، با گزارش آنچه واقع شده، فزع از دلهاى ملائكه زايل مى‏كرد، و ملائكه آن آسمان سرها بلند كرده، به يكديگر مى‏گفتند: پروردگارتان چه امرى پديد آورده، مى‏گفتند: حق، يعنى وحى.

چهارم‏ اينكه ضمير مزبور به ملائكه برگردد، و مراد اين باشد، كه: خداى سبحان وقتى به بعضى از ملائكه وحى مى‏فرستاد، آن ملك از شنيدن وحى دچار فزع مى‏شد، و بى اختيار فرياد مى‏كرد، و از عظمت آن آيت به سجده مى‏افتاد، و چون فزع از دلها مى‏رفت، ملائكه از اين ملك مى‏پرسيدند: خدا چه چيز وحى كرده؟ مى‏گفت حق را وحى كرده، و يا از يكديگر مى‏پرسيدند: خدا چه وحى كرده، و مى‏فهميدند آنچه وحى كرده مربوط به انسانها، و ساكنان زمين است، و مربوط به ايشان نيست.

ولى خواننده عزيز بعد از تدبر و دقت در آيه شريفه، و بيانى كه ما در تفسير آن گفتيم، به خوبى به ضعف اين اقوال متوجه مى‏شود. و مى‏داند كه هيچ يك از آنها هر چند كه در جاى خود صحيح باشد، نمى‏تواند تفسير آيه باشد.

ضمایراقوالفزعتفسیراقوال درباره مرجع ضمایر مشرکین/ملائکهزمینه فزع

احتجاج ديگرى عليه مشركين با پرسش از خود مشركين در باره روزى دهنده آنان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللَّهُ...﴾

اين آيه احتجاج ديگرى است عليه مشركين، از ناحيه رزق، كه ملاك عمده بت‏پرستى ايشان است، چون مشركين در پرستش بت، اين مستمسك را براى خود درست كرده بودند، كه پرستش بت، مايه خوشنودى آلهه است، و وقتى از ما راضى شدند، رزق ما را توسعه مى‏دهند، و در نتيجه سعادتمند مى‏شويم، لذا رسول گرامى خود را دستور مى‏دهد از ايشان بپرسد: چه كسى از آسمان و زمين رزق ايشان را فراهم مى‏كند؟ و خودش از اين سؤال پاسخ دهد: خداى سبحان رزق مى‏دهد، چون رزق خودش مخلوقى از مخلوقات خدا است، و در نظر خود مشركين هم جز خدا كسى خالق نيست، چيزى كه هست مشركين از اعتراف به اين معتقد خود استنكاف مى‏ورزيدند، با اينكه در دل به آن ايمان داشتند، به همين جهت بود كه خداى سبحان دستور داد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از طرف ايشان پاسخ دهد. پس فرمود: «﴿قُلِ اَللَّهُ﴾ بگو خدا».

﴿وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلىَ هُدىً أَوْ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾ اين جمله تتمه كلامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مامور شده بعد از القاى حجت و وضوح حق در مساله الوهيت آن را با مشركين در ميان بگذارد، و اساس اين كلام مبنى بر انصاف خواستن از خصم است، و مفادش اين است كه هر سخنى و اعتقادى يكى از دو حال را ممكن است داشته باشد: يا هدايت باشد و يا ضلالت، و ديگر شق سوم ندارد، نه نفيا، و نه اثباتا، نه ممكن است سخنى هيچ يك از آن دو نباشد، و نه ممكن است هر دو باشد. و ما و شما كه دو اعتقاد مختلف داريم، ممكن نيست هر دوى ما در هدايت، و يا هر دو در ضلالت باشيم، و ناچار يكى از ما سخنش هدايت، و از ديگرى ضلالت است، حالا يا سخن و اعتقاد ما هدايت، و از شما ضلالت است، و يا بعكس، از شما هدايت و از ما ضلالت است، حالا خودتان با نظر انصاف بنگريد، آيا اين حجتى كه من عليه شما اقامه كردم حق است؟ يا حجت شما، آن وقت خودتان گمراه را از راه يافته تشخيص دهيد، و اذعان كنيد كدام يك از ما محق و كدام مبطليم.

در اينجا سؤالى است، و آن اين است كه چرا در دو جمله «على هدى» و «فى ضلال» تعبير مختلف شد، در اولى با كلمه «على»، و در دومى كلمه «فى» آمد، با اينكه ـ

مى‏توانست در هر دو بفرمايد: «لعلى هدى او على ضلال» ؟بعضى‏ در پاسخ اين سؤال گفته‏اند: اختلاف تعبير براى اشاره به اين نكته بوده كه مهتدى و راه يافته مثل كسى مى‏ماند كه بر بالاى مناره قرار دارد، و راه و پايانش را مى‏بيند، و مى‏بيند كه راه به سعادت او منتهى مى‏شود، لذا فرمود: «﴿لَعَلىَ هُدىً﴾ بر بالاى هدايت است»، ولى گمراه از آنجا كه فرو رفته در ظلمت است، حتى جاى پاى خود را نمى‏بيند، كه كجا قدم بگذارد، تا چه رسد به اينكه منتهى اليه راه خود را ببيند، و بفهمد كه چه وظيفه‏اى دارد، لذا در طرف ضلالت فرمود: ﴿أَوْ فِي ضَلاَلٍ﴾.

﴿قُلْ لاَ تُسْئَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَ لاَ نُسْئَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ﴾

يعنى عمل و مخصوصا عمل شر و جرم از عامل خود به ديگرى تجاوز نمى‏كند، و عمل زشت كسى و بالش به غير او نمى‏رسد. پس غير او كسى از آن باز خواست نمى‏شود، و بنابراين، نه شما مسئول جرم ماييد، و نه ما مسئول كارهاى شماييم، بلكه خود شما مسئول كار خويشيد.

اين جمله مقدمه و زمينه است براى آيه بعدى كه متعرض مساله جمع و فتح است، چون دو طايفه وقتى از نظر عمل با هم مختلف شدند، يكى عمل خير كرد، ديگرى شر، واجب است كه بين آنان فتحى پديد آيد، يعنى اين دو طايفه از هم متمايز شوند، تا جزاى عمل هر طايفه به خود او برگردد، چه خير و چه شر، چه سعادت و شقاوت، و آن كسى كه چنين فتحى پديد مى‏آورد، پروردگار متعال است.

و اگر در آيه شريفه از عمل خود تعبير به جرم، و از عمل مشركين تعبير به عمل كرد، و هر دو را جرم نخواند، و نفرمود: «عما اجرمنا و عما تجرمون» براى اين است كه در مناظره رعايت ادب را كرده باشد.

﴿قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَ هُوَ اَلْفَتَّاحُ اَلْعَلِيمُ﴾

از آنجايى كه واجب است جزاى عمل هر كسى از نيكوكاران و بدكاران به خود او برگردد، و لازمه اين قاعده آن است كه نخست هر دو طايفه يك جا جمع شده، و سپس بين آنان جدايى بيفتد، و هر يك در يك سو قرار گيرند، ناگزير اين كار جز از كسى كه مدبر امور انسانهاست، بر نمى‏آيد، و او پروردگار متعال است، لذا در اين آيه به رسول خود دستور مى‏دهد به ايشان تذكر دهد كه: آن كسى كه بين ما و شما جمع نموده، سپس محق را در يك سو، و

مبطل را در سويى ديگر قرار مى‏دهد، خدا است، پس همو رب هر دو طايفه است، و هر يك ربى جداگانه ندارند، و او است كه فتاح عليم است. فتاح است، چون با خلقت و تدبير، هر چيزى را از ماسواى آن جدا مى‏كند، هم چنان كه فرموده: ﴿أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا و هم عليم است، چون داناى به هر چيز است.

پس آيه مورد بحث دو چيز را اثبات مى‏كند، يكى بعث و قيامت را، تا همه يك جا جمع شده، سپس هر طايفه‏اى در صفى جداگانه قرار گيرند، نيكوكاران در صفى و بدكاران در صفى ديگر، و دوم انحصار اين جدا سازى براى خداى تعالى، و اين را از راه انحصار ربوبيت براى او اثبات مى‏كند و از اين طريق ربوبيت ارباب مشركين را ابطال مى‏نمايد.

كلمه «فتاح» يكى از اسماء حسناى خدا است، و «فتح» به معناى فاصله و جدايى انداختن بين دو چيز است، به منظور اثرى كه بر اين جدايى مترتب مى‏شود، مثلا فتح باب، براى داخل شدن به اين است كه بين دو لنگه در جدايى بيندازيم، تا هر يك از ديگرى جدا شده، و ما داخل خانه بشويم، و همچنين فتح بين دو چيز، جدايى انداختن بين آن دو است، تا از هم متمايز شوند، هم به ذات، و هم به صفات و هم به افعال.

رزقهدیضلالتوحیدمن یرزقکمقل اللهعلی هدی او فی ضلالضلال مبینرزق مستمسک بت‌پرستی

احتجاج ديگر: خدايان خود را به من نشان بدهيد...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿قُلْ أَرُونِيَ اَلَّذِينَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَكَاءَ كَلاَّ بَلْ هُوَ اَللَّهُ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾

در اين آيه دستورى ديگر به رسول گرامى‏اش (صلى الله عليه وآله و سلم) مى‏دهد، و آن اين است كه از مشركين بپرسد و بخواهد خدايان خود را به وى نشان دهند تا آن جناب ببيند، آيا آن صفاتى كه واجب است در يك خدا و معبود باشد، در خدايان ايشان هست يا نه؟ مثلا آيا استقلال در حيات دارند؟ و آيا علم و قدرت و سمع و بصر دارند؟ يا خير، و معناى آيه اين است كه: به ايشان بگو: به من نشان دهيد آن خدايانى كه ملحق به خدا كرديد، و شريك او پنداشتيد.

آنگاه خودش اين تقاضا را رد نموده، و فرموده: «كلا - نه» بتها شركاى خدا نيستند، چون مشركين يا بتها را به عنوان معبود خود به وى نشان مى‏دهند كه يك مشت سنگ و چوب، و خالى از حيات و علم و قدرتند، و يا ارباب آن بتها را كه ملائكه، و غير از ملائكه مى‏باشد نشان مى‏دهند، و مى‏گويند: ما ملائكه را مى‏پرستيم، و بتها عنوان تماثيلى از آن ارباب دارند، كه در اين صورت هر چند خدايان ايشان خالى از حيات و علم و قدرت نيستند، و ليكن هر چه از صفات كمال دارند، خداى سبحان به ايشان افاضه فرموده، و خودشان در داشتن آن صفات،

استقلال ندارند، و حتى در كارهايشان كه اثر آن صفات است، مستقل نيستند، و با اين حال ديگر آن استقلال در تدبير كه براى ارباب خود ادعا مى‏كنند كجا است! پس وجود واجبى با كمال بى منتهايش مانع از آن است كه يكى از مخلوقاتش در يكى از صفاتش با او شريك شود.

مگر آنكه بگويند: خداى تعالى آن آلهه را در بعضى از شؤون خدايى يعنى در تدبير خلق شركت داده نه اينكه خودشان صلاحيت ذاتى داشته باشند، و اينهم با حكمت خداى تعالى منافات دارد.

و به همين جهت در جمله‏ ﴿بَلْ هُوَ اَللَّهُ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ﴾ به اين جواب پاسخ داده، و به اين حجت اشاره فرموده، چون عزت خدا عبارت است از منيع بودن جانب او، از اينكه متجاوزى به حريم كمال او تجاوز كند، بى انتها است، و به هيچ حدى محدود نيست، و اين عزت مانع از آن است كه كسى يا چيزى شريك در صفات كمال او از قبيل ربوبيت و الوهيت ذاتى، بشود. پس كلمه «عزيز» شركت شريك را كه ناشى از صلاحيت ذاتى او باشد نفى مى‏كند، و اما اينكه كسى بدون صلاحيت ذاتى، بلكه به تمليك خدا شريك خدا شود، اين هم از آنجايى كه مستلزم اراده گزافى است، منافى با حكمت خدا است، و كلمه «حكيم» آن را نفى مى‏كند.

با اين بيان روشن شد كه آيه شريفه متضمن برهان و حجتى قاطع است. پس سزاوار است كه در آن دقت بيشترى بفرماييد.

شرکاءتحدیعزیزحکیمارونی شرکاءبل هو الله العزیز الحکیمعزیز حکیم

معناى آيه: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ...﴾ و تقرير برهانى كه با بيان عموميت رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بر توحيد و نفى آلهه و شركاء متضمن است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾

راغب در مفردات مى‏گويد: كلمه «كف» به معناى دست آدمى يعنى آن عضوى است كه با آن دفع مى‏كند و مى‏گيرد، و «كففته» معنايش اين است كه من مچ او را گرفتم، و هم به اين معنا است كه من با دست خود او را دفع كردم، و متعارف شده كه دفع را به هر وسيله كه باشد، هر چند با غير كف باشد كف مى‏گويند حتى به كسى هم كه نابينا شده مكفوف مى‏گويند، و در قرآن كريم آمده كه: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾ يعنى من تو را نفرستاده‏ام مگر براى اينكه جلوگير مردم از گناه باشى، كه البته در اين آيه حرف «تاء» در آخر «كافة» تاى مبالغه است، نظير تايى كه در آخر كلمات راوية، و علامة، و نسابة، در مى‏آيد.

مؤيد گفتار وى اين است كه در آيه شريفه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را به دو صفت بشير و نذير توصيف فرموده، و در نتيجه اين دو كلمه دو حالند، كه صفت «كافة» را بيان مى‏كنند.

و چه بسا گفته‏ شده كه: تقدير آيه «و ما ارسلناك الا ارسالة كافة للناس» بوده يعنى ما تو را ارسال نكرديم مگر ارسالى كه براى كافه مردم باشد، ولى اين تفسير خالى از بعد نيست، و بيهوده خود را به زحمت افكندن است.

و اما اينكه كافه به معناى همگى و حال از كلمه «ناس» باشد، و معنا اين باشد كه ما تو را نفرستاديم مگر براى همگى مردم، صحيح نيست، چون علماى ادب جايز نمى‏دانند حال از صاحب حال آنهم صاحب حالى كه مجرور است مقدم بيفتد.

و بدان كه منطوق آيه هر چند در باره مساله نبوت است، و در حقيقت از آيات قبل كه راجع به توحيد بود منتقل به مساله نبوت شده است، و ليكن مدلول آن حجتى ديگر بر مساله توحيد است، چون رسالت از لوازم ربوبيت است، كه شانش تدبير امور مردم در طريق سعادتشان، و مسيرشان به سوى غايات وجودشان مى‏باشد.

پس عموميت رسالت خاتم المرسلين، كه رسول اوست، نه رسول غير از او خود دليل است بر اينكه ربوبيت نيز منحصر در اوست، چون اگر غير از او ربى ديگر بود، او هم به مقتضاى ربوبيتش رسولى مى‏فرستاد، و ديگر رسالت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) عمومى و براى همه نمى‏بود، و مردم با بودن او محتاج به رسول ديگر مى‏شدند كه از ناحيه آن رب ديگر بيايد، و اين همان معنايى است كه على (علیه السلام) - به طورى كه روايت شده - بدان اشاره نموده، و فرموده: «اگر براى پروردگار تو شريكى مى‏بود، رسولان آن شريك نيز براى رساندن پيامهايش نزد شما مى‏آمدند».

مؤيد اين معنا جمله‏اى است كه در ذيل آيه آمده، و فرموده: ﴿وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾، چون اگر معناى آيه تنها همان بود كه راغب در معناى كلمه «كافة» گفت چيزى نبود كه اكثر مردم آن را نفهمند، ولى دلالت انحصار رسالت در رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر انحصار ربوبيت در خداى عز اسمه، چيزى است كه اكثر مردم آن را نمى‏فهمند.

بنابراين مفاد آيه اين مى‏شود: مشركين نمى‏توانند شريكى براى خدا نشان دهند، در حالى كه ما تو را نفرستاديم مگر بازدارنده جميع مردم، در حالى كه بشير و نذير باشى و اگر

براى مشركين خدايانى ديگر بود، ما نمى‏توانستيم تو را به سوى همه مردم بفرستيم، با اينكه عده‏اى بسيار از ايشان بندگان خدايى ديگرند - و خدا داناتر است -.

﴿وَ يَقُولُونَ مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

در اين جمله از وقت جمع و فتح، يعنى قيامت سؤال شده، و بنابراين آيه مورد بحث متصل است به آيه ما قبل، كه مى‏فرمود: ﴿قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا...﴾، و اين خود يكى از شواهدى است بر معنايى كه ما براى آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾ كرديم، چون اگر معنا غير از آن بود كه ما گفتيم، آيه مورد بحث و آيه بعدى‏اش دو تا جمله معترضه مى‏شدند، كه بين آيه: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ﴾ و آيات بعد كه متعرض مساله نبوتند فاصله شده‏اند.

﴿قُلْ لَكُمْ مِيعَادُ يَوْمٍ لاَ تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَ لاَ تَسْتَقْدِمُونَ﴾

دستورى است از خداى تعالى به رسول گرامى‏اش، به اينكه پاسخشان دهد به اينكه: ميعادى حتمى و معين دارند، كه ممكن نيست تخلف بپذيرد، بلكه قطعا واقع خواهد شد، به اين معنا كه خدا به آمدن آن وعده‏اى داده كه خلف آن نمى‏كند، چيزى كه هست وقت وقوع آن پوشيده است، و كسى جز خود او از آن خبر ندارد.

و اينكه بعضى مفسرين گفته‏اند: مراد از ميعاد، روز مرگ است، صحيح نيست، چون مشركين از روز مرگ سؤال نكرده بودند، زيرا قبلا هم وعده مرگ به ايشان نداده بود، تا بپرسند روز مرگ چه روزى است، بلكه وعده جمع و فتح داده بود، كه از خصائص معاد است، نه روز مرگ.

کافةرسالتبشیرنذیرمیعادرسالة کافة للناسبشیر و نذیرعموم رسالت بر نفی آلههمیعاد یوموعده جمع

بحث روايتى [چند روايت در ذيل آيه: ﴿حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ...﴾ و آيه: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) در ذيل آيه‏ ﴿حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَا ذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا اَلْحَقَّ وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ﴾ آمده كه: فرمود چون اهل آسمانها از روز بعثت عيسى بن مريم تا روز بعثت محمد بن عبد الله (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ وحيى نشنيده بودند، همين كه خداى تعالى جبرئيل را به سوى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) فرستاد، اهل آسمانها صوت وحى را شنيدند، كه چون افتادن آهن بر روى سنگى صاف و محكم صدا كرد، پس همه تكان خوردند.

و همين كه از وحى فارغ شد جبرئيل نازل شد، به اهل هر آسمانى برخورد، پريشانى و فزع از دل‏هاى اهل آن آسمان زايل گشت، آن وقت به خود آمده، از يكديگر پرسيدند:

پروردگارتان چه مى‏گفت؟ و در پاسخ گفتند: خدا حق را گفت، و او على و كبير است‏.

مؤلف: نظير اين روايت از طرق اهل سنت نقل شده كه بعضى از آنها سندش تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هست، و بعضى ديگر سندش موقوف است، و همه‏اش ذكر نشده، و به هر حال كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مصداقى از مصاديق آيه است، ولى به هيچ وجه صلاحيت براى تفسير آن ندارد.

و در الدر المنثور از ابن مردويه، از ابن عباس‏ و در مجمع البيان از ابن عباس، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند كه فرمود: به من پنج چيز داده‏اند، كه به احدى از انبياى قبل از من ندادند، اول اينكه من مبعوث شده‏ام به كافه مردم، چه سرخ پوست، و چه سياه پوست، و اما ساير انبياء هر يك مبعوث مى‏شد به قوم خودش دوم اينكه خداى تعالى مرا به وسيله رعب و وحشت يارى فرمود، دشمن من از مسافت يك ماه راه از من مرعوب مى‏شود، سوم اينكه غنيمت براى من حلال شد، چهارم اينكه تمام روى زمين برايم مسجد و هم طهور شد، پنجم اينكه به من شفاعت دادند، و من آن را براى امتم در روز قيامت ذخيره كرده‏ام، و امتم ان شاء الله اگر چيزى را شريك خدا نسازد، بدان نائل مى‏شود.

مؤلف: اين معنا از ابن منذر، از ابى هريره، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز روايت شده.

ليكن روايت مزبور معارض است با روايات بسيارى كه مى‏گويند: نوح (علیه السلام) نيز مبعوث بود براى رسالت به سوى تمام بشر، كه در بعضى از آن روايات نام ابراهيم (علیه السلام) و در بعضى ديگر همه انبياى اولوا العزم نيز برده شده.

و از سوى ديگر اينكه شفاعت را يكى از خصائص رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دانست، مخالف است با روايات زيادى كه براى ساير انبياء هم شفاعت را اثبات مى‏كند، خداى تعالى هم در قرآن شفاعت را خاص عموم كسانى دانسته كه در دنيا شهيد و گواه بر حق باشند، و فرموده: ﴿وَ لاَ يَمْلِكُ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفَاعَةَ إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾ و قرآن كريم گواهى داده به اينكه حضرت عيسى (علیه السلام) از شهداء است،

و فرموده: ﴿وَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً﴾.

و روايات از طرق عامه و خاصه در عموميت رسالت رسول اسلام بسيار است، و از ظاهر بسيارى از آن روايات بر مى‏آيد كه كلمه «كافة» را در جمله: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾ حال از «ناس» گرفته، و حال را بر صاحب حال مقدم داشته، در حالى كه علماى نحو در آن اختلاف دارند، بصرى‏ها آن را جايز ندانسته، و كوفى‏ها جايزش مى‏دانند.

فزعکافةروایتملائکهروایات کافة للناساشاره روایت به بعثت عیسی در زمینه فزعشهادت روز قیامت

مخاصمه ضعفا و مستکبران، مترفان، عبادت جن و فزع مرگ آیات ۳۱–۵۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات جدال اخروی کفار، اتکا به مال، و بی‌ثمری ایمان دیرهنگام را یکجا بحث می‌کنند.

وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَن نُّؤْمِنَ بِهَٰذَا ٱلْقُرْءَانِ وَلَا بِٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ ۗ وَلَوْ تَرَىٰٓ إِذِ ٱلظَّٰلِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ ٱلْقَوْلَ يَقُولُ ٱلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوا۟ لِلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ لَوْلَآ أَنتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ
و كسانى كه كافر شدند گفتند: «نه به اين قرآن و نه به آن [توراتى‌] كه پيش از آن است هرگز ايمان نخواهيم آورد.» و اى كاش بيدادگران را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان بازداشت شده‌اند مى‌ديدى [كه چگونه‌] برخى از آنان با برخى [ديگر جدل و] گفتگو مى‌كنند؛ كسانى كه زيردست بودند به كسانى كه [رياست و] برترى داشتند، مى‌گويند: «اگر شما نبوديد قطعاً ما مؤمن بوديم.»
قَالَ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ لِلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوٓا۟ أَنَحْنُ صَدَدْنَٰكُمْ عَنِ ٱلْهُدَىٰ بَعْدَ إِذْ جَآءَكُم ۖ بَلْ كُنتُم مُّجْرِمِينَ
كسانى كه [رياست و] برترى داشتند، به كسانى كه زيردست بودند، مى‌گويند: «مگر ما بوديم كه شما را از هدايت -پس از آنكه به سوى شما آمد- بازداشتيم؟ [نه،] بلكه خودتان گناهكار بوديد.»
وَقَالَ ٱلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوا۟ لِلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ بَلْ مَكْرُ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ إِذْ تَأْمُرُونَنَآ أَن نَّكْفُرَ بِٱللَّهِ وَنَجْعَلَ لَهُۥٓ أَندَادًۭا ۚ وَأَسَرُّوا۟ ٱلنَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا۟ ٱلْعَذَابَ وَجَعَلْنَا ٱلْأَغْلَٰلَ فِىٓ أَعْنَاقِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ۚ هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ
و كسانى كه زيردست بودند به كسانى كه [رياست و] برترى داشتند، مى‌گويند: «[نه،] بلكه نيرنگ شب و روز [شما بود] آنگاه كه ما را وادار مى‌كرديد كه به خدا كافر شويم و براى او همتايانى قرار دهيم.» و هنگامى كه عذاب را ببينند پشيمانى خود را آشكار كنند. و در گردنهاى كسانى كه كافر شده‌اند غُلها مى‌نهيم؛ آيا جز به سزاى آنچه انجام مى‌دادند مى‌رسند؟
وَمَآ أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَةٍۢ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَآ إِنَّا بِمَآ أُرْسِلْتُم بِهِۦ كَٰفِرُونَ
و [ما] در هيچ شهرى هشداردهنده‌اى نفرستاديم جز آنكه خوشگذرانان آنها گفتند: «ما به آنچه شما بدان فرستاده شده‌ايد كافريم.»
وَقَالُوا۟ نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَٰلًۭا وَأَوْلَٰدًۭا وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ
و گفتند: «ما دارايى و فرزندانمان از همه بيشتر است و ما عذاب نخواهيم شد.»
قُلْ إِنَّ رَبِّى يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ وَيَقْدِرُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
بگو: «پروردگار من است كه روزى را براى هر كس كه بخواهد گشاده يا تنگ مى گرداند؛ ليكن بيشتر مردم نمى‌دانند.»
وَمَآ أَمْوَٰلُكُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُكُم بِٱلَّتِى تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَىٰٓ إِلَّا مَنْ ءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحًۭا فَأُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ جَزَآءُ ٱلضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا۟ وَهُمْ فِى ٱلْغُرُفَٰتِ ءَامِنُونَ
و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند. پس براى آنان دو برابر آنچه انجام داده‌اند پاداش است و آنها در غرفه‌ها[ى بهشتى‌] آسوده خاطر خواهند بود.
وَٱلَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِىٓ ءَايَٰتِنَا مُعَٰجِزِينَ أُو۟لَٰٓئِكَ فِى ٱلْعَذَابِ مُحْضَرُونَ
و كسانى كه در [ابطال‌] آيات ما مى‌كوشند كه [ما را به خيال خود] درمانده كنند؛ آنانند كه در عذاب احضار مى‌شوند.
قُلْ إِنَّ رَبِّى يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ وَيَقْدِرُ لَهُۥ ۚ وَمَآ أَنفَقْتُم مِّن شَىْءٍۢ فَهُوَ يُخْلِفُهُۥ ۖ وَهُوَ خَيْرُ ٱلرَّٰزِقِينَ
بگو: «در حقيقت، پروردگار من است كه روزى را براى هر كس از بندگانش كه بخواهد گشاده يا براى او تنگ مى‌گرداند. و هر چه را انفاق كرديد عوضش را او مى‌دهد. و او بهترين روزى دهندگان است.»
وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعًۭا ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ أَهَٰٓؤُلَآءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا۟ يَعْبُدُونَ
و [ياد كن‌] روزى را كه همه آنان را محشور مى‌كند، آنگاه به فرشتگان مى‌فرمايد: «آيا اينها بودند كه شما را مى‌پرستيدند؟»
قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ أَنتَ وَلِيُّنَا مِن دُونِهِم ۖ بَلْ كَانُوا۟ يَعْبُدُونَ ٱلْجِنَّ ۖ أَكْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ
مى‌گويند: «منزّهى تو، سرپرست ما تويى نه آنها بلكه جنّيان را مى‌پرستيدند؛ بيشترشان به آنها اعتقاد داشتند.»
فَٱلْيَوْمَ لَا يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍۢ نَّفْعًۭا وَلَا ضَرًّۭا وَنَقُولُ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ ذُوقُوا۟ عَذَابَ ٱلنَّارِ ٱلَّتِى كُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ
اكنون براى يكديگر سود و زيانى نداريد، و به كسانى كه ستم كرده‌اند مى‌گوييم: «بچشيد عذاب آتشى را كه آن را دروغ مى‌شمرديد.»
وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا بَيِّنَٰتٍۢ قَالُوا۟ مَا هَٰذَآ إِلَّا رَجُلٌۭ يُرِيدُ أَن يَصُدَّكُمْ عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ ءَابَآؤُكُمْ وَقَالُوا۟ مَا هَٰذَآ إِلَّآ إِفْكٌۭ مُّفْتَرًۭى ۚ وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلْحَقِّ لَمَّا جَآءَهُمْ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ
و چون آيات تابناك ما بر آنان خوانده مى‌شود مى‌گويند: «اين جز مردى نيست كه مى‌خواهد شما را از آنچه پدرانتان مى‌پرستيدند باز دارد.» و [نيز] مى‌گويند: «اين جز دروغى بربافته نيست.» و كسانى كه به حق -چون به سويشان آمد- كافر شدند مى‌گويند: «اين جز افسونى آشكار نيست.»
وَمَآ ءَاتَيْنَٰهُم مِّن كُتُبٍۢ يَدْرُسُونَهَا ۖ وَمَآ أَرْسَلْنَآ إِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِن نَّذِيرٍۢ
و ما كتابهايى به آنان نداده بوديم كه آن را بخوانند، و پيش از تو هشداردهنده‌اى به سويشان نفرستاده بوديم.
وَكَذَّبَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا۟ مِعْشَارَ مَآ ءَاتَيْنَٰهُمْ فَكَذَّبُوا۟ رُسُلِى ۖ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ
و كسانى كه پيش از اينان بودند، [نيز] تكذيب كردند، در حالى كه اينان به ده‌يك آنچه بديشان داده بوديم نرسيده‌اند. [آرى،] فرستادگانِ مرا دروغ شمردند؛ پس چگونه بود كيفر من؟
۞ قُلْ إِنَّمَآ أَعِظُكُم بِوَٰحِدَةٍ ۖ أَن تَقُومُوا۟ لِلَّهِ مَثْنَىٰ وَفُرَٰدَىٰ ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا۟ ۚ مَا بِصَاحِبِكُم مِّن جِنَّةٍ ۚ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌۭ لَّكُم بَيْنَ يَدَىْ عَذَابٍۢ شَدِيدٍۢ
بگو: «من فقط به شما يك اندرز مى‌دهم كه: دو دو و به تنهايى براى خدا به پا خيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگى ندارد. او شما را از عذاب سختى كه در پيش است جز هشداردهنده‌اى [بيش‌] نيست.
قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍۢ فَهُوَ لَكُمْ ۖ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌۭ
بگو: «هر مزدى كه از شما خواستم آن از خودتان مزد من جز بر خدا نيست، و او بر هر چيزى گواه است.»
قُلْ إِنَّ رَبِّى يَقْذِفُ بِٱلْحَقِّ عَلَّٰمُ ٱلْغُيُوبِ
بگو: «بى‌گمان، پروردگارم حقيقت را القا مى‌كند؛ [اوست‌] داناى نهانها.»
قُلْ جَآءَ ٱلْحَقُّ وَمَا يُبْدِئُ ٱلْبَٰطِلُ وَمَا يُعِيدُ
بگو: «حق آمد و [ديگر] باطل از سر نمى‌گيرد و برنمى‌گردد.»
قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَآ أَضِلُّ عَلَىٰ نَفْسِى ۖ وَإِنِ ٱهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِىٓ إِلَىَّ رَبِّىٓ ۚ إِنَّهُۥ سَمِيعٌۭ قَرِيبٌۭ
بگو: «اگر گمراه شوم، فقط به زيان خود گمراه شده‌ام، و اگر هدايت يابم [اين از بركتِ‌] چيزى است كه پروردگارم به سويم وحى مى‌كند، كه اوست شنواى نزديك.»
وَلَوْ تَرَىٰٓ إِذْ فَزِعُوا۟ فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا۟ مِن مَّكَانٍۢ قَرِيبٍۢ
و اى كاش مى‌ديدى هنگامى را كه [كافران‌] وحشت‌زده‌اند [آنجا كه راهِ‌] گريزى نمانده است و از جايى نزديك گرفتار آمده‌اند.
وَقَالُوٓا۟ ءَامَنَّا بِهِۦ وَأَنَّىٰ لَهُمُ ٱلتَّنَاوُشُ مِن مَّكَانٍۭ بَعِيدٍۢ
و مى‌گويند: «به او ايمان آورديم.» و چگونه از جايى [چنين‌] دور، دست يافتن [به ايمان‌] براى آنان ميسّر است؟
وَقَدْ كَفَرُوا۟ بِهِۦ مِن قَبْلُ ۖ وَيَقْذِفُونَ بِٱلْغَيْبِ مِن مَّكَانٍۭ بَعِيدٍۢ
و حال آنكه پيش از اين منكر او شدند، و از جايى دور، به ناديده [تير تهمت‌] مى‌افكندند.
وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِم مِّن قَبْلُ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ فِى شَكٍّۢ مُّرِيبٍۭ
و ميان آنان و ميان آنچه [به آرزو] مى‌خواستند حايلى قرار مى‌گيرد؛ همان گونه كه از ديرباز با امثال ايشان چنين رفت، زيرا آنها [نيز] در دودلىِ سختى بودند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات فصل ديگرى است از سوره، كه در باره مساله نبوت، و فروعات آن سخن مى‏گويد، و سخنانى را كه مشركين در باره اين مساله گفته‏اند نقل مى‏كند، و در خلال آن آنچه در روز مرگ، و يا روز قيامت بر سر آنان مى‏آيد، خاطر نشان مى‏سازد.

و اين آيات به وسيله آيه‏ ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾ متصل به آيات قبل مى‏شود، و در حقيقت آيه مزبور برزخى است بين دو دسته آيات، چون در آن مساله رسالت به عنوان دليل ـ

بر مساله توحيد ذكر شد.

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهَذَا اَلْقُرْآنِ وَ لاَ بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ﴾

مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ مشركين، و مراد از ﴿بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ كتب آسمانى قبل از قرآن يعنى تورات و انجيل است، مشركين گفته بودند كه: نه به اين قرآن ايمان داريم، و نه به كتب آسمانى قبل از آن، و اين بدان جهت است كه اصولا مسلك وثنيت و شرك معتقد به نبوت و توابع آن يعنى كتب آسمانى نيست.

و اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از ﴿بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ مساله آخرت و معاد است، سخنى است بدون دليل، به خلاف معنايى كه ما كرديم، كه در قرآن كريم شواهد بسيار دارد، چون قرآن در بسيارى موارد از تورات و انجيل تعبير به‏ ﴿بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ كرده، و خطايى ديگر كه بعضى‏ از مفسرين مرتكب شده‏اند، اين است كه گفته‏اند: مراد از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ يهوديانند.

﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذِ اَلظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ...﴾

ظاهرا حرف «لام» در كلمه «الظالمون» لام عهد است. اين آيه و دو آيه بعد از آن اين معنا را خاطر نشان مى‏سازد كه وبال اين كفر كه اساس آن گمراهى پيشوايان كفر، و گمراه‏گرى آنان نسبت به پيروان خويش است، به زودى به آنان مى‏رسد، و چيزى نمى‏گذرد كه پشيمان مى‏شوند، در حالى كه پشيمانى سودى نداشته باشد.

مخاصمهکفارقیامتسیاقانفاقمخاصمه ضعفا و مستکبرین.گفتگو در قیامت.سیاق مشرکان.

گفتگو و مخاصمه ضعفاى كفار با بزرگانشان، در قيامت، كه گمراهى خود را متوجه بزرگان خود كرده بزرگانشان نيز خود را تبرئه مى‏كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس جمله‏ ﴿وَ لَوْ تَرىَ﴾ خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، چون خود كفار كمتر از آنند كه خطاب الهى را بفهمند. ﴿إِذِ اَلظَّالِمُونَ﴾ يعنى آنهايى كه به كتب خدا و فرستادگان او كفر ورزيدند و با اين عمل خود، به خود ظلم كردند. ﴿مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ در روز قيامت براى حساب و جزاء در پيشگاه پروردگارشان مى‏ايستند. ﴿يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلىَ بَعْضٍ اَلْقَوْلَ﴾ يعنى با يكديگر گفتگو و با يكديگر مراجعه و مخاصمه مى‏كنند. ﴿يَقُولُ اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا﴾ بيان همان مراجعه است، مى‏فرمايد: آنها كه در دنيا ضعيف شدند، و تبعه ستمگران بودند ﴿لِلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا﴾ به ستمگران و پيشوايان ضلالت مى‏گويند: ﴿لَوْ لاَ أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ﴾ اگر شما نبوديد، ما مؤمن بوديم، منظورشان اين است كه شما ما را مجبور و وادار به كفر كرديد، و بين ما و ايمان حائل گشتيد.

﴿قَالَ اَلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا لِلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا﴾ مستكبرين جواب دادند، و از تهمتى كه

ضعفاء به ايشان زدند - كه شما ما را مجبور كرديد - به اينكه‏ ﴿أَ نَحْنُ صَدَدْنَاكُمْ﴾ آيا ما شما را از ايمان باز داشتيم؟ مانع شديم‏ ﴿عَنِ اَلْهُدىَ بَعْدَ إِذْ جَاءَكُمْ﴾ از اينكه هدايت را بعد از آنكه به وسيله دعوت نبوى در اختيارتان قرار گرفت بپذيريد؟ حاشا زيرا بهترين دليل بر اينكه ما شما را مجبور نكرديم، و بين شما و ايمان حائل نشديم، اين است كه شما در ايمان و كفر مختار بوديد، ﴿بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِينَ﴾ بلكه خودتان مجرم بوديد، و مى‏خواستيد بر جرم خود ادامه دهيد، و به همين جهت جرم خود را تا مرز كفر كشانديد، و با اينكه هدايت الهى در اختيارتان قرار گرفت، زير بار نرفتيد، بدون اينكه از ناحيه ما مجبور شده باشيد، پس كفر شما مستند به خود شماست، و ما براى از آنيم.

﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا﴾ اين جمله حكايت كلام ضعفاست كه در رد دفاعيه مستكبرين گفتند: ﴿بَلْ مَكْرُ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ﴾ نه، شما بى تقصير نيستيد، چون نقشه‏هاى پى‏گير، و مكر شبانه روزى شما ما را به كفر واداشت، «اذ» چون شما همواره ﴿تَأْمُرُونَنَا أَنْ نَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدَاداً﴾ به ما دستور مى‏داديد به خدا كفر بورزيم، و براى او انداد و امثالى از آلهه دروغى قائل شويم، يعنى شما در دنيا به طور دائم و شبانه‏روزى نقشه مى‏ريختيد، براى اينكه ما را ضعيف كنيد و بر ما فرمانروا باشيد و ما را واداريد كه خواسته‏هاى شما را اطاعت كنيم و ايمان آوريم، لذا ناچار بوديم بر اينكه سر در اطاعت نهيم و كافر و مشرك شويم چون شما كفر و شرك را از ما مى‏خواستيد، و مگر اجبار غير از اين است؟

ضعفامستکبرینمخاصمهگمراهیقیامتضعفا گمراهی را به بزرگان نسبت می‌دهند.مستکبران انکار مسئولیت.مخاصمه اخروی.ظلم متقابل تابع و متبوع.

دروغگويى و پنهانكارى كفار در قيامت روز كشف اسرار است، از باب ظهور ملكات رذيله و عادات بد نفسانى است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

«و اسروا» - و پنهان داشتند: ﴿اَلنَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا اَلْعَذَابَ﴾ ندامت خود را چون عذاب را ديدند، و فهميدند كه ديگر راه فرارى ندارند. و اين پنهان كارى در آن روز با اينكه روز قيامت روزى است كه همه پنهانيها و اسرار بيرون مى‏افتد، و روزى است كه «﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفىَ عَلَى اَللَّهِ مِنْهُمْ شَيْ‏ءٌ﴾ چيزى از اسرار مردم بر خدا پوشيده نمى‏ماند» نظير دروغگوييشان و انكار شركشان است، و نيز نظير قسم دروغ خوردنشان است، كه در قيامت همه اينها از آنان سر مى‏زند، و اين از باب ظهور ملكات رذيله است، كه در نفوس آنها ريشه دوانده، از آنجايى كه در دنيا همواره ندامت خود را از ترس شماتت دشمنان پنهان مى‏داشتند، اين پنهان‏كارى براى آنان عادت شده، لذا در قيامت هم با اينكه روز بروز و ظهور نهانى‏ها است، و روز ﴿تُبْلَى اَلسَّرَائِرُ﴾ برون افتادن اسرار از پرده‏ها است، مع ذلك دست از عادت دنيايى خود بر نمى‏دارند، و به مقتضاى ملكه دروغگويى باز دروغ مى‏گويند با اينكه مى‏دانند كه

دروغشان هويدا است.

خداى سبحان سپس كيفيت گرفتاريشان به عذاب را ذكر نموده، مى‏فرمايد: ﴿وَ جَعَلْنَا اَلْأَغْلاَلَ فِي أَعْنَاقِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ غل و زنجيرها به گردنهايشان مى‏افكنيم تا نتوانند از عذاب بيرون آيند. «﴿هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ مگر به جز آنچه مى‏كردند جزاء داده مى‏شوند؟».

﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ﴾

كلمه «مترف» اسم مفعول از ماده «اتراف» است، كه به معناى زياده روى در تلذذ از نعمتها است، و در اين تفسير اشاره است به اينكه زياده روى در لذايذ كار آدمى را به جايى مى‏كشاند كه از پذيرفتن حق استكبار ورزد، هم چنان كه آيه بعدى هم آن را افاده مى‏كند.

﴿وَ قَالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ﴾

ضمير جمع به كلمه «المترفين» بر مى‏گردد، و خاصيت اتراف، و ترفه، و غوطه‏ور شدن در نعمت‏هاى مادى همين است، كه قلب آدمى بدان‏ها متعلق شود، و آنها را عظيم بشمارد، و سعادت خود را در داشتن آنها بداند، حالا چه اينكه موافق حق باشد، يا مخالف آن، در نتيجه همواره به ياد حيات ظاهرى دنيا بوده، ما وراى آن را فراموش مى‏كند.

و لذا خداى سبحان از چنين افرادى حكايت مى‏كند كه گفتند: «﴿نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً﴾ ما اموال و اولاد بيشترى داريم»، يعنى سعادتى نيست جز در همين، هم چنان كه شقاوتى هم نيست جز در نداشتن آن، ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ﴾ و ما در آخرت معذب نيستيم، و اين نفى عذابشان نيست مگر از غفلت و بى خبرى از ما وراى بسيارى اموال و اولاد، وقتى سعادت و فلاح تنها در داشتن مال و اولاد بيشترى بود، و بس، معلوم است كه عذابى هم نيست، مگر در نداشتن آن، و با داشتن آن عذابى نخواهد بود.

در اينجا وجه ديگرى نيز هست، و آن اين است كه مشركين از آن جا كه برخوردار از مال و اولاد بودند، مغرور شدند، و پنداشتند كه در درگاه خدا احترامى دارند، و اين كرامت و حرمت را هميشه خواهند داشت، و معناى كلامشان اين است كه: ما در درگاه خدا داراى كرامتيم، شاهدش هم اين است كه اين همه مال داده، و ما هميشه اين كرامت را خواهيم داشت، پس اگر هم عذابى باشد، ما معذب نخواهيم بود. بنابراين وجه آيه شريفه در معناى آيه شريفه‏ ﴿وَ لَئِنْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هَذَا لِي وَ مَا أَظُنُّ اَلسَّاعَةَ قَائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلىَ رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْنىَ﴾ خواهد بود.

﴿قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾

اين آيه و سه آيه بعدش جواب از اين گفتار مشركين است، كه گفتند: ﴿نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَالاً﴾، و اين جواب از دو طريق و به دو صورت آمده، اول اينكه مساله رزق يعنى اموال و اولاد، و كمى و زيادى آن، به دست خدا است، كه هر كسى را به مقتضاى حكمت و مصلحت از آن روزى مى‏كند و اسباب بدست آوردنش را هم فراهم مى‏كند، و خواست انسان و كرامت و حرمتى كه نزد خدا دارد، هيچ اثرى در كمى و زيادى رزقش ندارد. براى اينكه چه بسا رزق يك مؤمن، و يك كافر، و يك عاقل دورانديش، زياد مى‏شود، هم چنان كه رزق يك احمق و بى عقل زياد مى‏شود، و چه بسا همين نامبردگان رزقشان كم مى‏شود، و يا در اول زياد، و در آخر كم مى‏شود، پس زيادى مال هيچ دلالتى بر سعادت و كرامت نزد خدا ندارد.

و همين است معناى جمله‏ ﴿قُلْ إِنَّ رَبِّي﴾ كه در آن رب را به خود نسبت داده، چون طرف خطابش يعنى مشركين خدا را رب خود نمى‏دانستند، و رزق دادن، خود از شؤون ربوبيت است، «يبسط» كه توسعه مى‏دهد، ﴿اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ﴾ رزق را براى هر كه بخواهد، و مصلحت و حكمتش اقتضاء كند «و يقدر» و تنگ مى‏گيرد آن را براى هر كه بخواهد ﴿وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ اَلنَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾ و ليكن بيشتر مردم نمى‏دانند، اگر از رزق چيزى نصيبشان نشده باشد، محروميت خود را به اسباب ظاهرى، و اتفاقى نسبت مى‏دهند، و اگر نصيبشان بشود، آن را به زرنگى و حسن تدبير خود نسبت مى‏دهند، و همين كافى است در حماقت آنان.

دروغملکاتنفسکشف اسرارقیامتدروغگویی کفار در قیامت.ظهور ملکات رذیله.روز کشف اسرار.عادات بد نفسانی کفر.

وجه اينكه مترفين گفتند ما عذاب نمى‏شويم و جواب به آنان با بيان اينكه كثرت مال و اولاد بدون ايمان و عمل صالح مانع از عذاب نيست‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا أَمْوَالُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفىَ … مُحْضَرُونَ﴾

اين آيه صورت دوم جواب است، از گفته آنان كه گفتند: ﴿نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ﴾ و حاصل آن اين است كه نبودن عذاب نتيجه تقرب به خدا است، نه اينكه نتيجه داشتن اموال و اولاد بيشتر باشد، چون اموال و اولاد باعث تقرب به خدا نمى‏شود، تا با بودن آن عذابى نباشد، و بنابراين در آيه شريفه مقرب بودن مال، در جاى نبودن عذاب به كار رفته، و اين از قبيل به كار بردن سبب در جاى مسبب است.

و همين معنا معناى جمله‏ ﴿وَ مَا أَمْوَالُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ﴾ نيز هست، چون مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا أَمْوَالُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ﴾ اموال و اولاد شما كه بدان در سعادت خود اعتماد مى‏كنيد و آن

را دليل بر نداشتن عذاب خدا مى‏دانيد ﴿بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفىَ﴾ چيزى نيست كه شما را نزد ما نزديك سازد.

﴿إِلاَّ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً﴾ مگر آن كس كه ايمان آورد، و با مال و فرزندان خود عمل صالح كند، مال خود را در راه خدا انفاق نموده، و با آن ايمان و عمل صالح را تزويج و تبليغ كرده، در سايرين نيز منتشر سازد، و اولاد خود را با تربيت دينى بار آورد، چنين افرادى پاداش دو چندان خواهند داشت. ﴿فَأُولَئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ اَلضِّعْفِ﴾ در اين جمله به احتمال قوى موصوف «جزاء» اضافه بر صفت «ضعف» شده، و معناى آن پاداش دو چندان است، و دو چندان بودنش براى اين است كه هم خود هدايت يافتند، و هم ديگران را هدايت كردند، علاوه بر اينكه خداوند حسنات آنان را به ده برابر و بيشتر مزد مى‏دهد. ﴿وَ هُمْ فِي اَلْغُرُفَاتِ آمِنُونَ﴾ يعنى در قبه‏هاى بلند، از عذاب ايمنند، پس چنين افرادى عذاب نمى‏شوند.

﴿وَ اَلَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِينَ﴾ يعنى در آيات ما جديت مى‏كنند كه آن را از اثر بيندازند و يا از ما پيشى بگيرند- ﴿أُولَئِكَ فِي اَلْعَذَابِ مُحْضَرُونَ﴾ اينان هر چند كه مال و اولادشان بسيار باشد، سرانجام در آتش احضار مى‏شوند.

و در جمله‏ ﴿وَ مَا أَمْوَالُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ﴾ از خطاب مخصوص به مؤمنين، به خطاب عموم مردم از كافر و غير از كافر عدول شده، و وجهش اين است كه حكمى كه براى اموال و اولاد بيان كرد، اختصاص به يك طايفه معينى ندارد، اگر اين مال و اولاد در كار خير به كار رود، اثر جميلش به شرطى هويدا مى‏گردد، كه توأم با ايمان و عمل صالح باشد، و گر نه بيش از پيش و بال مى‏آورد.

﴿قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ وَ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ اَلرَّازِقِينَ﴾ در مجمع البيان گفته، وقتى مى‏گويند: «اخلف الله له و عليه» شمعنايش اين است كه خداوند به جاى آنچه از دست فلانى برفت عوضى بداد.

سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از انفاق در وجوه احسان است، و مراد بيان اين نكته است كه چنين انفاقى نزد خدا ضايع و گم نمى‏شود، بلكه خداوند آن را عوض مى‏دهد.

بنابراين جمله‏ ﴿قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ﴾ در صدر آيه براى اشاره به اين نكته است كه مساله رزق، در سعه و ضيقش به دست خدا است، خدايى كه اگر كم

روزى دهد، خزينه‏اش زياد نمى‏شود، و اگر زياد بدهد خزينه‏اش كم نمى‏گردد، آنگاه فرموده: ﴿وَ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾، هر چه انفاق كنيد، چه كم و چه زياد و آن مال هر چه باشد، ﴿فَهُوَ يُخْلِفُهُ﴾ خدا جانشين كننده و جا پركن آن است، و عوض آن را به شما مى‏دهد، يا در دنيا، و يا در آخرت، ﴿وَ هُوَ خَيْرُ اَلرَّازِقِينَ﴾، و او بهترين روزى‏رسان است، براى اينكه او اگر روزى مى‏دهد، بلا عوض و صرفا از در جود و سخا مى‏دهد، ولى ديگران اگر روزى مى‏دهند، به عنوان قرض و معامله مى‏دهند، آرى مى‏دهند تا روزى پس بگيرند، علاوه بر اينكه او رازق حقيقى است، و ديگران واسطه وصول رزق اويند.

مترفینمالاولادایمانعمل صالحاتکا به مال و اولاد.مال بدون ایمان نجات‌بخش نیست.عمل صالح شرط.کثرت مال.

سؤال خداوند از ملائكه ﴿أَ هَؤُلاَءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ﴾ و بيزارى جستن ملائكه از عبادت مشركين‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلاَئِكَةِ أَ هَؤُلاَءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ﴾

مراد از ﴿يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً﴾ - به شهادت سياق - عابدها و معبودهايند، و يا به عبارت ديگر بت‏ها و بت‏پرستانند.

و در جمله‏ ﴿ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلاَئِكَةِ أَ هَؤُلاَءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ﴾ كه خداى تعالى سؤال مى‏كند، منظور سؤال از اصل فرشته‏پرستى نيست، و از ملائكه نمى‏پرسد، كه آيا بت‏پرستان شما را پرستش مى‏كردند يا نه، چون اگر سؤال اين بود. ديگر معنا نداشت ملائكه آن را انكار كنند، بگويند: ﴿سُبْحَانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنَا...﴾، چون در اينكه مشركين ملائكه را مى‏پرستند هيچ حرفى نيست، بلكه مراد، سؤال از رضايت ملائكه است، كه آيا شما به پرستش مشركين. و خضوع عبادتى ايشان در برابر شما راضى بوديد، يا خير؟ همانطور كه در آيه: ﴿أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اِتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ از حضرت مسيح (علیه السلام) نمى‏پرسد كه آيا تو چنين دستورى داده‏اى؟ چون هر چند ظاهر عبارت همين معنا را مى‏رساند، اما مى‏دانيم كه منظور اين نيست، چون خداى تعالى مى‏داند كه مسيح (علیه السلام) چنين دستورى نمى‏دهد، بلكه مراد اين است كه آيا تو راضى بودى كه امتت تو را به عنوان خداى دوم بپرستند؟ خواهى گفت: اين را هم خدا مى‏دانست كه نه ملائكه به شرك مشركين راضى بودند، و نه مسيح (علیه السلام) به شرك نصارى، در جواب مى‏گوييم: بله درست است، كه خدا اين را هم مى‏دانست، اما منظور از اين عبارت اين است كه به هر دو طايفه بفهماند كه اميدى كه به شفاعت ملائكه و شفاعت حضرت مسيح (علیه السلام) داشتند، بى جا بوده، و براى هميشه از اين شفاعت نااميد باشند، و هر چه در دنيا به اين منظور عبادت كردند، همه هدر رفته، و بى فايده است.

﴿قَالُوا سُبْحَانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنَا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كَانُوا يَعْبُدُونَ اَلْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ﴾

ملائكه در پاسخى كه به سؤال خداى تعالى داده‏اند تمامى مراسم ادب را رعايت كرده‏اند، نخست او را به طور مطلق و بدون قيد و شرط منزه از اين دانسته‏اند كه كسى غير از او سزاوار پرستش باشد، دوم اينكه رضايت خود را از اينكه معبود مشركين واقع شوند، نفى نموده و عرضه داشته‏اند كه: ما به چنين خطايى راضى نبوده‏ايم، سوم اينكه همين معنا را صريح نگفته‏اند، و نخواسته‏اند كه حتى چنين خطايى را به زبان بياورند، نگفتند: ما به عبادت آنان راضى نبوديم، و اصلا نامى از عبادت آنها نبردند، تا مقام تخاطب و گفتگوى با خداى را به مطلبى كه گوش خراش باشد آلوده نكرده باشند، نه با تصور آن، و نه با تصديقش.

بلكه در پاسخ گفتند كه: ما به غير از تو وليى براى خود نمى‏شناسيم، و ولى ما تنها تويى، و با نفى ولايت غير از خدا، عدم رضايت خود را به طور كنايه رساندند، چون اگر به پرستش مشركين راضى مى‏شدند، قهرا بين آنان و مشركين موالاتى مى‏بود، و اين موالات با انحصار ولايت در خدا منافات دارد، بعد از آنكه ولايت را منحصر در خداى تعالى كردند، ديگر معنا ندارد بين آنان و پرستندگانشان موالاتى باشد، و وقتى موالاتى نبود، رضايت به پرستش آنان نيز نخواهد بود.

ملائکهعبادتبرائتمشرکینسؤالعبادت مشرکان مدعی ملائکه.بیزاری ملائکه از عبادت مشرکان.انحصار عبادت خدا.

مقصود از اينكه مشركين به جن ايمان داشته آنها را عبادت مى‏كرده‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

سپس بنا به حكايت قرآن كريم گفتند: ﴿بَلْ كَانُوا يَعْبُدُونَ اَلْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ﴾ و جن دومين طايفه از طوايف سه‏گانه‏اى هستند كه مورد پرستش مشركين واقع شده‏اند، چون گفتيم: مشركين سه طايفه از موجودات را مى‏پرستند، ملائكه، و جن، و قديسين از بشر را، از اين سه طايفه دو طايفه اول در استحقاق پرستش مقدم بر طايفه سوم مى‏باشند، و طايفه سوم هر چند كه اگر به حد كمال رسيده باشند، از دو طايفه اول افضلند، و ليكن هر چه باشند ملحق به آن دو طايفه‏اند.

و اينكه ملائكه در كلام خود كلمه اضراب و اعراض، يعنى كلمه «بل» را به كار بردند، دليل بر اين است كه جن به پرستش بت‏پرستان راضى بوده‏اند.

و جن همان كسانى هستند كه وثنى‏ها آنها را مبادى شرور، و پيدايش فساد در عالم مى‏دانستند، و آنها را مى‏پرستيدند، براى اينكه از شرشان محفوظ بمانند، هم چنان كه ملائكه را مبدء تاريخ پنداشته، آنها را مى‏پرستيدند، تا خيرات آنان را به سوى خود سرازير كنند.

مراد از جن اينهايند، نه آنكه - چنانچه بعضى‏ گفته‏اند - ابليس و فرزندان، و ياوران وى باشند، و معناى عبادت ابليس اين باشد كه دعوت وى را اطاعت نموده، و به دعوت وى

ملائكه را مى‏پرستيدند، و يا به دعوت وى هر گناه ديگرى را مرتكب مى‏شدند.

دليل بر بطلان اين تفسير، تعبيرى است كه در آيه شريفه به لفظ ايمان آمده، نه به لفظ اطاعت، و نيز آن تفسير ديگر كه گفته: «جن در برابر مشركين مجسم مى‏شدند، و مشركين آنها را ملائكه مى‏پنداشتند، و مى‏پرستيدند» و همچنين آن تفسير ديگر كه گفته: «جنيان بدرون بت‏ها مى‏رفتند، تا در هنگام پرستش بت‏پرستان، ايشان پرستش شوند» صحيح نيست.

و اى بسا وجه اينكه ايمان به جن را به بيشتر مشركين نسبت دادند، نه به همه آنان اين باشد كه بيشتر مشركين منظورشان از بت‏پرستى مصونيت از شرور آلهه بوده، و از سوى ديگر در مذهب ايشان مبدء تمام شرور جن بوده است، پس در نتيجه پرستش بيشتر آنان به طور ناخودآگاه پرستش جن بوده است.

و اينكه بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور از اكثر، همگى مشركين است، صحيح نيست، چون اين توجيه و تفسير وقتى صحيح است، كه كلمه عبادت به اطاعت تفسير شود، و حال آنكه توجه فرموديد كه: آيه شريفه سخنى از اطاعت به ميان نياورده، بلكه سخن از ايمان گفته است.

﴿فَالْيَوْمَ لاَ يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لاَ ضَرًّا وَ نَقُولُ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ اَلنَّارِ اَلَّتِي كُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ﴾

اين آيه نوعى تفريع و نتيجه‏گيرى است، از بيزارى جستن ملائكه از مشركين، و در اين تفريع و در چند جاى ديگر از كلام خداى تعالى بيان داشته، كه: به طور كلى هر تابعى از متبوع خود، و هر متبوعى از تابع خود بيزارى ميجويد، از آن جمله فرموده: ﴿وَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ﴾ و نيز فرموده: ﴿ثُمَّ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً﴾ و معناى آيه روشن است.

﴿وَ إِذَا تُتْلىَ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلاَّ رَجُلٌ يُرِيدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُكُمْ … مِنْ نَذِيرٍ﴾

خطابى است از مشركين، به عموم مشركين، كه بعد از شنيدن آيات قرآنى يكديگر را

هشدار مى‏دهند كه: در تمسك به دين آباى خود كوشا باشند، و نيز يكديگر را تحريك مى‏كنند: كه عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به پا خيزند.

جنعبادتایمانمشرکینشركایمان به جن و عبادت آنان.پیوند جن و اغوا.ایمان باطل مشرکان.غیب و موجودات ناپیدا.

اصرار و پا فشارى مشركين در پيروى هوى و مقاومت بدون دليل در برابر حق و موعظه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آنان را به قيام للَّه‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اگر در اين كلام، خداى تعالى آيات خود را به وصف «بينات» توصيف فرموده، خواسته است به نوعى ايشان را مورد عتاب قرار دهد، و گويا فرموده: وقتى اين آيات بر آنان خوانده مى‏شود، با اينكه آياتى بينات و روشنند، و هيچ ترديدى و شكى در آنها نيست، مع ذلك به جاى اينكه عموم هم مسلكان خود را دعوت كنند كه: بياييد و اين آيات را بپذيريد، بر عكس عموم آنها را مى‏خوانند تا در تقليد كوركورانه از پدران خود پافشارى كنند، و ايشان را تحريك مى‏كنند كه: عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به پا خيزند. و در اينكه كلمه «آباء را به ضمير كم» اضافه كرده، مبالغه در شوراندن مردم را افاده مى‏كند.

﴿وَ قَالُوا مَا هَذَا إِلاَّ إِفْكٌ مُفْتَرىً﴾ واو، در ابتداى جمله، جمله را عطف مى‏كند به كلمه «قالوا» كه قبلا ذكر شده و معنايش اين است كه مشركين قبلا گفتند: اين مرد جز اين مقصودى ندارد كه شما را از مقصود پدرانتان باز بدارد، و نيز گفتند كه: سخنان اين مرد جز افتراى به خدا چيزى ديگر نيست، و كلمه «هذا» در جمله مورد بحث اشاره تحقير است، و معنايش اين است كه با اشاره تحقيرآميز به آيات خدا اشاره نموده گفتند: اين كلامى است كه از وجهه اصلى‏اش برگشته، و دروغى است بر خدا.

با اينكه جا داشت بگويند: اينها آيات بينات خدا هستند، كه از ناحيه خدا نازل شده، و اينكه با كلمه «هذا» به آيات بينات اشاره كردند، خود دليل بر اين است كه از آيات چيزى جز اين نفهميده‏اند، كه اينهم چيزى از چيزها است.

خداى سبحان از اين جا سياق كلام را تغيير داده، مى‏فرمايد: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ﴾ آمدن حق براى آنها به اين است كه حق به آنها برسد و براى آنها ظاهر شود. در اين جمله مى‏توانست بفرمايد: «و قالوا للحق لما جاءهم هذا سحر مبين» ولى اين طور نفرمود، بلكه وصف كفر را ذكر كرد، تا به علت حكم اشاره كرده باشد، و چنين معنا دهد كه: كسانى كه كافر شدند، كفرشان علت شد، تا حق صريح و روشنى را كه به ايشان رسيد سحر و باطل بخوانند.

بعد از اين جمله براى اينكه اصرارشان در پيروى هوى، و مقاومت بدون دليل آنان را در برابر حق تاكيد كند، فرمود: ﴿وَ مَا آتَيْنَاهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَهَا وَ مَا أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِنْ نَذِيرٍ﴾ و اين جمله جمله‏اى است حاليه، كه با جمله قبلى چنين معنا مى‏دهد: كسانى كه كافر شدند، - كفار قريش - حق صريح و روشن را سحر روشن خواندند، در حالى كه ما هيچ كتابى

به ايشان نداديم، كه بخوانند، و به استناد آن، اين قرآن را باطل بدانند و رسولى هم قبل از تو به سوى ايشان نفرستاده بوديم، تا انذارشان كرده باشد، و حق و باطل را بر ايشان بيان نموده باشد، و به استناد گفته‏هاى آن رسول، اين كتاب را باطل تشخيص دهند.

﴿وَ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَيْنَاهُمْ فَكَذَّبُوا رُسُلِي فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ﴾

دو ضمير جمع اولى «قبلهم» و دومى «بلغوا» به كفار قريش و پيروانشان بر مى‏گردد، و ضمير جمع سومى و چهارمى به كسانى كه قبل از ايشان بودند. و كلمه «معشار» به معناى يك دهم است، و كلمه «نكير» به معناى انكار است، كه مراد از آن در آيه شريفه لازمه انكار است، نه خود آن، و لازمه انكار همان عذاب مى‏باشد.

و معناى آيه اين است كه: كسانى كه قبل از كفار قريش از امتهاى سابق بودند، و كفار قريش ده يك آنها نيرو و شوكت ندارند، وقتى فرستادگان مرا تكذيب كردند، ديديد كه چگونه به عذاب خود گرفتارشان نمودم، ديگر گرفتارى قريش براى ما كارى ندارد، و اگر در آيه شريفه از تكلم با غير «اتيناهم» به تكلم مفرد «عذابى» التفات شده، براى بزرگ شمردن جرم آنان، و افاده سختى و هول انگيزى عذاب است.

﴿قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنىَ وَ فُرَادىَ ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ﴾

مراد از موعظه، وصيت و سفارش است، حال يا كنايه از آن است، و يا آنكه معناى تضمينى آن سفارش است‏ ﴿أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ﴾ يعنى براى خدا قيام كنيد، و منظورتان جز حفظ حرمت خدا نباشد، ﴿مَثْنىَ وَ فُرَادىَ﴾ يعنى دو بدو، و يكى يكى، و اين تعبير كنايه از تفرق، و دورى از اجتماع، و بر پا كردن غوغا است، چون غوغا فكر و شعورى ندارد، وقتى بپا شد، غالبا حق را مى‏ميراند، و باطل را زنده مى‏كند.

﴿مَا بِصَاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ﴾ اين جمله استينافى، و ابتداى كلام است، و حرف «ما»، در ابتداى آن نافيه است، به شهادت اينكه بعد از آن فرموده: ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ﴾ و ممكن هم هست آن را استفهامى و يا موصوله گرفت، و جمله «من جنة» آن موصول را بيان كند.

و مراد از «صاحب شما» خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، و اگر آن جناب را به اين تعبير نام برد، براى اين است كه به ياد ايشان بياورد كه اين مرد همان كسى است كه چهل سال با او هم‏نشين بودند، در اين مدت كه فاصله بين ولادت و بعثت اوست،

هيچ گونه اختلالى در فكر او، و حتى هيچ سابقه‏اى از خفت رأى، و يا هر چيزى كه توهم جنون بياورد از او نديديد، پس چگونه او را ديوانه مى‏خوانيد.

و معناى آيه اين است كه: به ايشان بگو: من شما را به موعظتى وصيت مى‏كنم، و آن اين است كه بى سر و صدا، و جدا جدا، براى خاطر خدا، قيام كنيد، و در گوشه‏اى به فكر فرو رويد، چون در تنهايى فكر، بهتر كار مى‏كند، در چنين حالى در باره امر من كه در طول عمرم در بين شما زندگى كردم، نيك بينديشيد، و به ياد آوريد كه: جز رأى محكم و سديد، فكر صائب و بلند، صداقت و امانت، از من نديديد، آن وقت خواهيد فهميد كه: من مبتلا به جنون نيستم، و من جز بيم‏رسانى كه قوم خود را از عذاب شديدى كه در پيش رو دارند هشدار مى‏دهد، چيز ديگرى نيستم، و غرض ديگرى ندارم، و خواهيد فهميد كه من خير خواه شمايم، نه خائن به شما.

﴿قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ...﴾

اين كنايه است از اينكه من از شما مزدى در برابر دعوتم نمى‏خواهم، چون وقتى به حكم اين جمله مزدهايى كه فرضا تا كنون از ايشان خواسته، به ايشان ببخشد پس ديگر مزدى به وى بدهكار نيستند، و لازمه آن اين است كه از اين به بعد هم از ايشان مزدى نخواهد، و منظور از اين تعبير، دلخوش ساختن ايشان است، تا ديگر او را متهم به اين نكنند، كه دعوت خود را بهانه كرده براى رسيدن به مال و يا رياست.

سپس كلام را با جمله‏ ﴿إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اَللَّهِ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ﴾ تتميم كرده، تا كسى به او ايراد نكند كه: هرگز اين ادعاى تو، يعنى توقع نداشتنت قابل قبول نيست، چون هيچ انسان عاقلى بدون هدف كارى نمى‏كند، جمله مورد بحث جلو اين ايراد را گرفته، مى‏فهماند كه من بدون هدف نيستم، و بدون مزد كار نمى‏كنم، ولى مزدم بر خدا است، نه بر شما، و خدا شاهد و ناظر عمل من است، و او بر هر چيزى ناظر است نه تنها بر عمل من.

﴿قُلْ إِنَّ رَبِّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلاَّمُ اَلْغُيُوبِ﴾

كلمه «قذف» به معنى افكندن است. و جمله‏ ﴿عَلاَّمُ اَلْغُيُوبِ﴾ خبر بعد از خبر براى كلمه «ان» و يا خبر است براى مبتداى حذف شده، كه عبارت است از ضميرى كه به خداى تعالى بر مى‏گردد.

و مقتضاى سياق آيات سابق اين است كه: مراد از كلمه «حق» كه قذف و افكنده شده، قرآن باشد، كه به وسيله وحى از خداى تعالى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نازل شده، قرآنى كه قول فصل، و جدا سازنده حق از باطل است، قرآنى كه حق را تحقق

داده، باطل را باطل مى‏سازد، آرى حقى كه از سوى علام الغيوب به سوى وى افكنده شده، كارش اين است كه باطل را رسوا نموده، و از بين مى‏برد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى اَلْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾ و نيز فرموده‏ ﴿قُلْ جَاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبَاطِلُ إِنَّ اَلْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً﴾.

﴿قُلْ جَاءَ اَلْحَقُّ وَ مَا يُبْدِئُ اَلْبَاطِلُ وَ مَا يُعِيدُ﴾.

مراد از آمدن حق - به طورى كه از آيه قبلى استفاده شد - نزول قرآن است، كه با حجت‏هاى قاطع، و براهين ساطع خود، هر باطلى را ريشه كن مى‏كند.

﴿وَ مَا يُبْدِئُ اَلْبَاطِلُ وَ مَا يُعِيدُ﴾ يعنى بعد از آمدن حق، باطل امر جديدى را اظهار نمى‏كند، و امر باطلى كه قبلا اظهار كرده و باطل شده، بار ديگر اظهار و اعاده نمى‏كند، و اين تعبير كنايه است از اينكه باطل را آن چنان ساقط كرده، كه از اصل بكلى از اثر افتاده.

﴿قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلىَ نَفْسِي وَ إِنِ اِهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي إِنَّهُ سَمِيعٌ قَرِيبٌ﴾

آيه مزبور بيان اثرى است كه حق دارد، آن حقى كه گفتيم عبارت است از وحى، چون خداى تعالى آن را حق مطلق معرفى كرد، پس حق وقتى از هر جهت حق باشد، ديگر در رساندن به واقع از هيچ جهتى خطا نمى‏كند، و گر نه از همان جهت كه خطا كند، باطل خواهد بود، پس وحى همواره هدايت مى‏كند، و به هيچ وجه خطا نمى‏كند.

و به همين جهت در تاكيد آنچه گذشت فرموده: ﴿قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ﴾ يعنى اگر ضلالتى از من فرض شود ﴿فَإِنَّمَا أَضِلُّ﴾ اين گمراهى همواره «على نفسى» عليه خودم، و از ناحيه خودم خواهد بود، و ربطى به حقى كه به من وحى شده ندارد، آرى هر انسانى حتى انبياء اگر حفظ خدا نباشد، در خطر ضلالت هستند، چيزى كه هست خدا است كه انبياء را مصون از آن كرده ﴿وَ إِنِ اِهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي﴾ پس حقى كه به من وحى شده، جز هدايت اثر ديگرى ندارد.

آنگاه اين مطلب را با جمله‏ ﴿إِنَّهُ سَمِيعٌ قَرِيبٌ﴾ تعليل نموده، چون دلالت دارد بر اينكه خدا دعا را مى‏شنود، و هيچ چيز و از آن جمله دورى، بين او، و شنيدن دعا، حائل نمى‏شود، قبلا هم زمينه را براى اين تعليل فراهم كرده، فرموده بود: خدا علام العيوب است.

پس هيچ امرى كه مخل امر او باشد، و از نفوذ مشيت او و هدايت مردم به وسيله وحى جلوگيرى كند، از او غايب نمى‏شود، هم چنان كه خودش در جاى ديگر فرموده: ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ اِرْتَضىَ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصىَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ عَدَداً﴾.

هویحقاصرارموعظهمشرکینپیروی هوا بدون دلیل.مقاومت در برابر حق.موعظه پیامبر.تکذیب و اصرار.استکبار در برابر حق.

وصف حال مشركين در ساعت مرگ كه از سلطه خدا مفرى نداشته، ايمان دير هنگامشان سودى به حالشان نمى‏رساند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ﴾

از ظاهر سياق سابق، و اشعار جمله آينده كه مى‏فرمايد: ﴿وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ﴾ بر مى‏آيد كه: آيات چهارگانه مورد بحث، وصف حال مشركين قريش و امثال ايشان در ساعت مرگ است.

بنابراين جمله‏ ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ فَزِعُوا﴾ معنايش اين است كه چون اين مشركين به فزع جان كندن بيفتند ﴿فَلاَ فَوْتَ﴾ نمى‏توانند از خدا فوت شوند، و از او بگريزند، و يا به جايى پناهنده گشته، يا چيزى را بين خدا و خود حائل سازند.

﴿وَ أُخِذُوا مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ﴾ اين جمله كنايه است از اينكه بين آنان و كسى كه آنان را مى‏گيرد هيچ فاصله نيست و اگر به عبارت مجهول تعبير آورده براى اين است كه گرفتن به خداى سبحان منسوب گردد. و خداى سبحان خود را توصيف كرده به اينكه او قريب است و در جاى ديگر از معناى نزديكى خود خبر داده، كه: ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لَكِنْ لاَ تُبْصِرُونَ﴾ و از نزديكى بيش از آن در آيه‏ ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ﴾ خبر داده و از نزديكى كه از آن نيز بيشتر است در آيه‏ ﴿أَنَّ اَللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ خبر داده. سپس فرموده كه حتى از خود شما به خودتان نزديك‏تر است، و اين موقف همان «مرصاد» است كه فرموده: ﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾.

با در نظر گرفتن اين آيات، و اينكه مى‏دانيم گيرنده در جمله‏ ﴿وَ أُخِذُوا...﴾، خود

خدا است، ديگر چگونه تصور مى‏شود كه آدمى بتواند از قدرت خدا فرار كند؟ با اينكه خدا از من به من نزديك‏تر است، و يا چگونه ممكن است آدمى از قدرت ملائكه‏اش بگريزد، و از قلم بيفتد، با اينكه ملائكه مكرم كه اوامر را از خدا مى‏گيرند، ديگر هيچ حاجبى و حائلى بين آنان و خدا نيست، و حتى واسطه‏اى هم در كار ندارند.

پس اينكه فرمود: ﴿وَ أُخِذُوا مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ﴾ نوعى تمثيل براى نزديكى خداى تعالى به آدمى است، تمثيل همان معنايى كه ما از قرب مى‏كنيم، چون قرب و بعد ما كه در زندان زمان و مكان قرار داريم، غير از قرب و بعد در دستگاه الهى است، و اگر بخواهيم از آن گفتگو كنيم، بايد تمثيل بياوريم و گر نه واقع قضيه مهم‏تر از آن است كه بتوان تصورش كرد.

﴿وَ قَالُوا آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّى لَهُمُ اَلتَّنَاوُشُ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾

كلمه «تناوش» به معناى تناول و گرفتن است، و ضمير در «به» - به طورى كه از سياق بر مى‏آيد - به قرآن بر مى‏گردد.

و مراد از اينكه فرمود از مكانى دور مى‏گيرند، اين است كه در عالم آخرت هستند، كه عالم تعيين جزاء است، و آن بسيار دور است از دنيا، كه جاى عمل و محل اكتساب اختيارى است، چون در اين عالم براى كفار غيب، شهادت، و شهادت، غيب شده، هم چنان كه آيه بعدى بدان اشاره مى‏نمايد.

﴿وَ قَدْ كَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾

اين جمله حال از ضمير در جمله‏ ﴿وَ أَنَّى لَهُمُ اَلتَّنَاوُشُ﴾ است. و مراد از جمله‏ ﴿وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾ اين است كه از عالم دنيا در باره عالم آخرت نسبتهاى نسنجيده مى‏دهند، با اينكه بغير از پندار و مظنه دليلى ندارند، و با اينكه اصلا آخرت غايب از حواس اينهاست، و با اين حال چگونه مى‏گويند بعثى و بهشتى و دوزخى نيست؟ بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از اين جمله اين است كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نسبت ناروا مى‏دهند، و او را ساحر و دروغگو و مفترى و شاعر مى‏خوانند.

عنايت در اين آيه همه در اين است كه دنيا نسبت به آخرت مكانى است بعيد، هم چنان كه در جمله قبل آخرت را نسبت به دنيا مكانى بعيد مى‏خواند.

و معناى هر دو آيه با هم اين است كه: مشركين وقتى گرفتار مى‏شوند، مى‏گويند: ما به حق كه همان قرآن است ايمان آورديم، و كجا و كى مى‏توانند ايمان به قرآن را تناول

كنند، و بگيرند، - ايمانى كه فايده نجات داشته باشد - براى اينكه در مكانى دور از دنيا گرفتار شده‏اند، و حال آنكه آنها در دنيا بدان كفر ورزيدند، و آخرت را با ظنون و اوهام و از مكانى بسيار دور انكار مى‏كردند.

﴿وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا فِي شَكٍّ مُرِيبٍ﴾

از ظاهر سياق چنين به نظر مى‏رسد، كه مراد از ﴿مَا يَشْتَهُونَ﴾ لذائذ مادى دنيوى باشد، كه مرگ بين ايشان و آن لذائذ فاصله مى‏شود. و مراد از اشياع آن، اشباهشان از امتهاى گذشته است، و يا كسانى است كه مذهب همينها را داشته باشند. و جمله‏ ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا فِي شَكٍّ مُرِيبٍ﴾ تعليل و بيان علت جمله‏ ﴿كَمَا فُعِلَ...﴾ است.

و معناى آيه چنين است كه: بين مشركين كه به عذاب خدا گرفتار شدند، و بين لذائذى كه در دنيا داشتند، حيلوله، و جدايى افتاد، همان طور كه با مردمى شبيه ايشان از مشركين امتهاى گذشته همين معامله شد، به خاطر اينكه از امر حق و يا امر آخرت در شك بودند و سخنانى بدون دليل در باره‏اش مى‏گفتند. و بدان و آگاه باش كه آنچه در معنا و تفسير اين چهار آيه گذشت ظاهر آيات مزبور بود و روايات بسيار از طرق شيعه و سنى رسيده، كه: آيات مورد بحث ناظر است به فرو رفتن لشكر سفيانى در بيابان «بيداء» كه يكى از علامتهاى ظهور مهدى (علیه السلام) و متصل به آن است، و بنابراينكه آيات در اين باره نازل شده باشد، آنگاه معنايى كه ما ذكر كرديم از باب جرى، و حمل كلى بر مصداق مى‏شود.

مرگفزعایمان دیرهنگامسلطهحسرتفزع هنگام مرگ.ایمان دیرهنگام بی‌سود.عدم مفر از سلطه خدا.حسرت اخروی.

بحث روايتى [رواياتى در باره انفاق و صدقه دادن]‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ أَسَرُّوا اَلنَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا اَلْعَذَابَ﴾ از معصوم (علیه السلام) رسيده كه فرمود: وقتى ولى خدا را مى‏بينند كه در چه ناز و نعمت است، و خود در آتش دوزخند، ندامت خود را پنهان مى‏دارند، شخصى پرسيد: يا بن رسول الله اين پوشاندن ندامت چه فايده‏اى به حال آنان دارد، به اينكه در عذابند؟ فرمود: از شماتت دشمنان كراهت دارند.

مؤلف: اين روايت را از امام صادق (علیه السلام) نيز نقل كرده.

باز در همان كتاب است كه مردى نزد امام صادق (علیه السلام) سخن از توانگران

گفت، و ايشان را بد گفت، امام صادق (علیه السلام) گفت: ساكت باش توانگر اگر صله رحم كند، و به برادران خود نيكى نمايد، خداى تعالى اجر اين عمل را به او دوچندان دهد، براى خاطر اينكه هم نيكى كرده، و هم فريب دنياى خود را نخورده، هم چنان كه قرآن كريم نيز فرموده: ﴿وَ مَا أَمْوَالُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفىَ إِلاَّ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَأُولَئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ اَلضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَ هُمْ فِي اَلْغُرُفَاتِ آمِنُونَ﴾ اموال و اولاد شما چنان نيستند كه شما را به درگاه ما نزديك سازند، مگر كسى را كه ايمان به خدا آورد، و عمل صالح كند، كه چنين كسانى پاداششان در برابر اعمالى كه كرده‏اند، دوچندان خواهد بود، و در غرفه‏ها ايمن خواهند زيست‏.

و در امالى، شيخ به سند خود از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت كرده، كه در حديثى فرمود: تا آنكه روز قيامت شود، در آن روز حسابشان را به نفعشان رسيده، در برابر هر عمل صالح كه كرده‏اند، ده برابر تا هفتصد برابر پاداش مى‏دهد، هم چنان كه فرموده: ﴿جَزَاءً مِنْ رَبِّكَ عَطَاءً حِسَاباً﴾ و نيز فرموده: ﴿فَأُولَئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ اَلضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَ هُمْ فِي اَلْغُرُفَاتِ آمِنُونَ﴾

و در كافى به سند خود از سكونى از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده، كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كردند كه فرمود: كسى كه به پاداش ايمان داشته باشد، نيكو بذل و بخشش مى‏كند.

و در همان كتاب به سند خود از سماعة، از امام ابى الحسن (علیه السلام) و آن جناب از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده‏اند، كه فرمود: كسى كه به پاداش ايمان و يقين داشته باشد، دلش نسبت به خرج كردن سخى مى‏شود.

و در الدر المنثور است كه، ابن مردويه از على بن ابى طالب (علیه السلام) روايت كرده كه فرموده: از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شنيدم مى‏فرمود: براى هر روزى نحوستى است، نحوست هر روز را با صدقه دفع كنيد، آنگاه فرمود: آياتى كه متعرض مساله خلف است، بخوانيد، كه من از خداى تعالى شنيدم مى‏فرمود: ﴿وَ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ﴾ آنچه انفاق كنيد خدا عوض مى‏دهد آن را، و وقتى كسى انفاق نكند چگونه خدا عوض و پاداش مى‏دهد.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود، از ابى جعفر (علیه السلام) روايت كرده كه

در ذيل آيه‏ ﴿قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ﴾ فرمود: جريان چنين بود كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از قوم خود خواست كه اقارب او را دوست بدارند، و آزار و اذيت نكنند، لذا اين آيه نازل شد كه همين اجر و مزد نيز به نفع شماست، و ثوابش عايد خودتان مى‏شود

و در الدر المنثور است كه حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از ابى هريره روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ فَزِعُوا﴾ گفته است رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: در آينده مردى در عمق دمشق خروج مى‏كند كه او را «سفيانى» مى‏گويند، و عموم پيروانش از قبيله كلب هستند، دست به كشتار مى‏زند، و حتى شكم زنان را پاره مى‏كند، و كودكان را به قتل مى‏رساند، تا آنكه قبيله قيس عليه او قيام كند و او قيس را بكشد، و جايى را از ستم خود خالى نگذارد و در اين هنگام مردى از اهل بيت من خروج مى‏كند، تا به سفيانى مى‏رسد، و ستونى از لشكر خود را به سركوبى وى مى‏فرستد، و ايشان را منهزم نموده شكست مى‏دهند، سفيانى با همراهان خود راه مى‏افتد تا به «بيداء» مى‏رسد، در آن سر زمين دچار خسف مى‏شوند، و در زمين فرو مى‏روند، و احدى از ايشان باقى نمى‏ماند، مگر كسى كه سرگذشت آنان را براى مردم خبر دهد.

مؤلف: اين روايت از طرق اهل سنت بسيار زياد آمده بعضى مختصر و بعضى مفصل، و آن را از طرق مختلفه از ابن عباس، ابن مسعود، حذيفه، ابى هريره، جد عمرو بن شعيب، ام سلمه، صفيه، عائشه، و حفصه، همسران رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و نفيره، همسر قعقاع، و نيز از سعيد بن جبير، به طور موقوف روايت كرده‏اند.

انفاقصدقهروایتمالاجرروایات انفاق و صدقه.انفاق عمل صالح.برکت مال با صدقه.

رواياتى در باره اينكه آيات‏ ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ فَزِعُوا﴾ ناظر بر فرو رفتن لشكر سفيانى در زمين (در زمان ظهور حضرت مهدى «عج») مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ﴾ گفته است: پدرم از ابن ابى عمير، از منصور بن يونس، از ابى خالد كابلى، برايم حديث كرد، كه گفت امام ابى جعفر (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند، گويا همين الآن مى‏بينم قائم (علیه السلام) را كه به حجر تكيه داده است، آنگاه مردم را در رعايت حقش به خدا سوگند مى‏دهد، و آنگاه مى‏فرمايد: ايها الناس هر كس با من در باره خدا محاجه كند، من أولاى به خدا هستم، ايها الناس هر كس با من در باره آدم محاجه كند، من اولى و نزديكتر از سايرين به آدم هستم، ايها الناس هر كس با من در باره نوح محاجه كند، من از هر كس ديگر اولاى به نوحم، ايها الناس هر كس با من در باره ابراهيم سخن گويد، و احتجاج كند، من خود از هر كس ديگر نزديك‏تر به

ابراهيمم، ايها الناس هر كس با من در باره موسى محاجه كند، من خود اولاى به موسى هستم ايها الناس هر كس با من در خصوص عيسى محاجه كند و آن جناب را به رخ من بكشد، من خود از هر كس ديگر نزديك‏تر به عيسى هستم، ايها الناس هر كس با من در خصوص محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) محاجه كند من خود از هر كس ديگر به محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) نزديك‏تر و اولايم، ايها الناس هر كس با من در خصوص كتاب خدا محاجه كند، من از هر كس ديگر به كتاب خدا نزديك‏ترم، آنگاه به مقام ابراهيم مى‏آيد، و در آنجا دو ركعت نماز مى‏خواند، و با سوگند به خدا حق خود را بيان مى‏كند.

امام ابى جعفر (علیه السلام) سپس فرمود: اوست به خدا سوگند مضطر در آيه شريفه: ﴿أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ اَلْأَرْضِ﴾.

و اولين كسى كه با او بيعت كند، جبرئيل، و سپس سيصد و سيزده نفرند، و اين عده هر كدام بتوانند، راه افتاده، خود را به وى برسانند، كه مى‏رسانند، و هر يك به اين صورت به وى نرسند، در رختخوابشان ناپديد مى‏شوند، و منظور امير المؤمنين (علیه السلام) از عبارت «هم المفقودون عن فرشهم - ايشان از رختخواب مفقود مى‏شوند» همين است، و نيز منظور از آيه «﴿فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرَاتِ أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اَللَّهُ جَمِيعاً﴾ پس در عمل به خيرات سبقت جوييد، كه هر جا باشيد خدا همگى‏تان را مى‏آورد» همين است و فرمود: منظور از خيرات، ولايت (و محبت اهل بيت (علیه السلام) است). هم چنان كه در جايى ديگر فرمود: «﴿وَ لَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ اَلْعَذَابَ إِلىَ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ﴾ اگر عذاب را از ايشان تاخير اندازيم، تا امت معدودة...»، منظور از امت معدوده اصحاب قائم (علیه السلام) است كه در عرض يك ساعت همه يك جا جمع مى‏شوند.

وقتى قائم (علیه السلام) به سر زمين «بيداء» برسد، لشكر سفيان در برابرش صف آرايى مى‏كند، پس خداى عز و جل زمين را دستور مى‏دهد، تا پاهاى ايشان را در خود فرو ببرد، و بگيرد، و در باره همين مورد است، كه خداى عز و جل مى‏فرمايد: ﴿وَ لَوْ تَرىَ إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ وَ قَالُوا آمَنَّا بِهِ﴾ يعنى مى‏گويند: اينك ما به قائم آل محمد (علیه السلام) ايمان آورده‏ايم، ﴿وَ أَنَّى لَهُمُ اَلتَّنَاوُشُ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ … وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ﴾ يعنى بين آنان و عذاب نشدن، حائل ايجاد مى‏شود، ﴿كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِمْ﴾ يعنى آنهايى كه قبل از ايشان مكذبين بودند، و هلاك شدند ﴿مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا فِي شَكٍّ مُرِيبٍ﴾.

و الحمد للَّه رب العالمين

سفیانیخسففزعروایتعلاماتفزعوا در سیاق روایات.فتنه‌های آخرالزمان.