→ المیزان

صافات

۳۷ مکی آیات ۱۸۲ بازه‌ها ۶

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

سوگند صافات، توحید إله واحد، و حفظ آسمان از شیاطین آیات ۱–۱۱

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آغاز صافات با سوگند ملائکه وحی، اثبات إله واحد، تزیین آسمان، و رجم شیاطین استراق‌سمع را می‌آورد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ وَٱلصَّٰٓفَّٰتِ صَفًّۭا
سوگند به صف بستگان -كه صفى [با شكوه‌] بسته‌اند-
فَٱلزَّٰجِرَٰتِ زَجْرًۭا
و به زجركنندگان -كه به سختى زجر مى‌كنند-
فَٱلتَّٰلِيَٰتِ ذِكْرًا
و به تلاوت‌كنندگان [آيات الهى‌]!
إِنَّ إِلَٰهَكُمْ لَوَٰحِدٌۭ
كه قطعاً معبود شما يگانه است!
رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَرَبُّ ٱلْمَشَٰرِقِ
پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است، و پروردگار خاورها!
إِنَّا زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِزِينَةٍ ٱلْكَوَاكِبِ
ما آسمان اين دنيا را به زيور اختران آراستيم!
وَحِفْظًۭا مِّن كُلِّ شَيْطَٰنٍۢ مَّارِدٍۢ
و [آن را] از هر شيطان سركشى نگاه داشتيم!
لَّا يَسَّمَّعُونَ إِلَى ٱلْمَلَإِ ٱلْأَعْلَىٰ وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍۢ
[به طورى كه‌] نمى‌توانند به انبوه [فرشتگان‌] عالَم بالا گوش فرا دهند، و از هر سوى پرتاب مى‌شوند.
دُحُورًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌۭ وَاصِبٌ
با شدت به دور رانده مى‌شوند، و برايشان عذابى دايم است.
إِلَّا مَنْ خَطِفَ ٱلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُۥ شِهَابٌۭ ثَاقِبٌۭ
مگر كسى كه [از سخن بالاييان‌] يكباره استراق سمع كند، كه شهابى شكافنده از پى او مى‌تازد!
فَٱسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَم مَّنْ خَلَقْنَآ ۚ إِنَّا خَلَقْنَٰهُم مِّن طِينٍۢ لَّازِبٍۭ
پس، [از كافران‌] بپرس: آيا ايشان [از نظر] آفرينش سخت‌ترند يا كسانى كه [در آسمانها] خلق كرديم؟ ما آنان را از گِلى چسبنده پديد آورديم.
نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

فَٱسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَم مَّنْ خَلَقْنَآ ۚ إِنَّا خَلَقْنَـٰهُم مِّن طِينٍ لَّازِبٍۭ (١١)

خلقطیناستفتاءمقایسه شدت خلق انسان با مخلوقات دیگر.خلق از طین لازب.طین ماده خلق انسان.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين سوره بر مساله توحيد احتجاج شده، و مشركين مخالف توحيد را تهديد نموده و مؤمنين خالص را بشارت مى‏دهد و سرانجام كار هر يك از دو طايفه را بيان مى‏كند. سپس نام عده‏اى از بندگان مؤمن خود را كه بر آنان منت نهاده و وعده داده كه بر دشمنانشان غالب و پيروز كند، ذكر مى‏كند و در خاتمه سوره بيانى ايراد مى‏فرمايد كه به منزله خلاصه‏گيرى از غرض سوره است، يعنى تنزيه خدا. و سلام بر بندگان مرسل و حمد خداى تعالى در برابر رفتار نيكى كه با ايشان كرده. و اين سوره به شهادت سياقش در مكه نازل شده.

﴿وَ اَلصَّافَّاتِ صَفًّا فَالزَّاجِرَاتِ زَجْراً فَالتَّالِيَاتِ ذِكْراً﴾

كلمه «صافات» - به طورى كه گفته‏ شده - جمع «صافه» است و «صافه» نيز جمع «صاف» - با تشديد - است، و مراد از اين كلمه جماعتى است كه: افراد آن در صفى منظم قرار داشته باشند. و كلمه «زاجرات» از «زجر» است كه به معناى آن است كه: كسى را با تهديد به مذمت و يا كتك، از كارى و يا راهى منصرف كنى. و كلمه «تاليات» از ماده «تلاوت» است كه به معناى خواندن است.

صافاتتوحیدغرض سورهغرض سوره احتجاج توحیدی.بشارت مؤمنین خالص.تهدید مشرکین.تالیات ذکرا.

وجوه مختلف در باره مراد از سه طايفه: «صافات»، «زاجرات» و «تاليات» كه خداوند بدآن‌ها سوگند ياد كرده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

خداى تعالى به اين سه طايفه، يعنى «صافات»، «زاجرات» و «تاليات» سوگند خورده، حال بايد ديد منظور از اين سه طايفه كيانند؟ كلمات مفسرين در اين باره مختلف است. مثلا در باره «صافات»

بعضى‏ گفته‏اند: «مراد از آن ملائكه است كه در آسمان خود را به صف درمى‏آورند

همان طور كه انسآن‌ها در زمين براى نماز صف مى‏بندند».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «منظور ملائكه است كه وقتى مى‏خواهند به زمين نازل شوند بال خود را چون بال عقاب باز نگه مى‏دارند و بر هم نمى‏زنند و منتظر فرا رسيدن امر خداى تعالى هستند».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «منظور جماعتى از مؤمنين است كه در نماز و جهاد به صف مى‏ايستند».

و اما در باره «زاجرات»

بعضى‏ گفته‏اند: «مراد از آن ملائكه است كه بندگان را از معاصى زجر و نهى مى‏كنند، و خداى سبحان آن را به صورت الهام و خطور قلبى به قلب ايشان راه مى‏دهد، همانطور كه وسوسه‏هاى شيطان وارد قلب مى‏شود».

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد فرشتگان موكل بر ابرهايند كه آن‌ها را زجر مى‏دهند و به هر جا كه خدا بخواهد مى‏رانند».

بعضى‏ هم گفته‏اند: «مراد آياتى است از قرآن كه در آن‌ها از كارهاى زشت زجر و نهى شده».

بعضى‏ هم گفته‏اند: «مراد مؤمنين هستند كه صداى خود را در هنگام تلاوت قرآن بلند مى‏كنند و به اين وسيله مردم را از منهيات زجر و نهى مى‏كنند».

و اما در باره «تاليات».

بعضى‏ گفته‏اند: «مراد از آن، ملائكه‏اى هستند كه وحى را بر پيامبران مى‏خواندند».

و بعضى‏ هم گفته‏اند: «مراد از آن فرشتگانند كه كتابى را مى‏خوانند كه خداى تعالى حوادث عالم را در آن نوشته».

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «جماعت قاريان قرآنند كه آن را در نماز مى‏خوانند».

صافاتزاجراتتالیاتوجوه مراد از صافات و زاجرات و تالیات.تالیات ذکرا.

بيان اينكه مراد، سه طائفه از ملائكه كه مامور نزول وحى بوده‏اند مى‏باشد

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و ما احتمال مى‏دهيم - و خدا داناتر است - كه مراد از هر سه طايفه صافات و زاجرات و تاليات سه طايفه از ملائكه باشند كه مامور نازل كردن وحى بودند و راه اين كار را از مداخله شيطآن‌ها ايمن مى‏كردند و آن را به پيغمبران و يا خصوص پيامبر اسلام محمد (صلى

الله عليه وآله و سلم) مى‏رساندند و اين معنا از آيه‏ ﴿عَالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ اِرْتَضىَ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ﴾ نيز استفاده مى‏شود.

و بنا بر احتمال مزبور، معناى آيات مورد بحث اين مى‏شود كه: «سوگند مى‏خورم به فرشتگانى كه در سر راه وحى صف بسته‏اند، و سپس به فرشتگانى كه شيطآن‌ها را از اينكه در كار وحى مداخله كنند زجر مى‏دهند و سپس به فرشتگانى كه وحى را بر پيغمبر مى‏خوانند». و همانطور كه گفتيم - مراد از اين وحى يا عموم وحى‏هايى است كه به عموم پيامبران مى‏شده، و يا خصوص قرآن است كه به پيامبر اسلام وحى مى‏شده، و مؤيد احتمال دوم اين است كه: از آن تعبير فرموده به تلاوت ذكر، چون در قرآن كريم كلمه ذكر اصطلاحى است براى قرآن.

مؤيد اين احتمال اين است كه: آيات مربوط به راندن شياطين به وسيله شهابها، بعد از آيات مورد بحث قرار گرفته، و نيز دنبال آن مى‏فرمايد: ﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنَا﴾ از ايشان نظريه بخواه آيا خلقت ايشان مهم‏تر است، يا خلقت مخلوقاتى كه ما آفريده‏ايم. . . كه باز در جاى خودش اين تاييد را توضيح مى‏دهيم.

و اگر گفته شود: قرآن كريم نزول وحى را تنها به جبرئيل نسبت داده و فرموده: ﴿مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىَ قَلْبِكَ﴾ و نيز فرموده: ﴿نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ عَلىَ قَلْبِكَ﴾.

در پاسخ مى‏گوييم منافاتى با احتمال ما ندارد، براى اينكه ملائكه «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» اعوان جبرئيلند. پس اگر بگوييم اين سه طايفه وحى را نازل مى‏كنند، باز در حقيقت جبرئيل نازل كرده، همچنان كه خود قرآن در جاى ديگر فرموده: ﴿فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾ و نيز از همان فرشتگان حكايت

مى‏كند كه گفتند: ﴿وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ﴾ پس معلوم مى‏شود متصدى آوردن وحى يك نفر نيست، و نيز گفتند: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾.

و اينكه يك جا وحى را تنها به جبرئيل نسبت مى‏دهد و در مواردى ديگر به جماعاتى از ملائكه، منافات ندارد و نظير اين است كه: يك جا قبض ارواح را به خصوص ملك الموت نسبت مى‏دهد و مى‏فرمايد: ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ﴾ و در جايى ديگر به فرشتگانى فرستاده از ناحيه خودش نسبت مى‏دهد و مى‏فرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾ و اين بدان جهت است كه اينان اعوان ملك الموت و ملك الموت رئيس ايشان است.

سؤال ديگرى كه ممكن است براى خواننده پيش بيايد، اين است كه: چرا كلمات مخصوص به زنان را در باره ملائكه استعمال كرده و فرموده: «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» و نفرموده: «صافون» و «زاجرون» و «تالون» و شايد همين تعبير دليل باشد بر اينكه مراد از اين سه كلمه، ملائكه نباشند.

در جواب مى‏گوييم: اين تعبير ضررى به احتمال ما نمى‏زند، براى اينكه: وقتى سخن از جماعتى به ميان آيد، جايز است كه لفظ مؤنث را در باره آنان استعمال كرد، چون كلمه جماعت مؤنث است و «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» به اعتبار لفظ جماعت، مؤنث آمده، و مؤنث لفظى است.

از اول قرآن تا اينجا هيچ سوره‏اى با سوگند آغاز نشده بود و سوره صافات اولين سوره‏اى است كه با سوگند آغاز مى‏شود و خداى سبحان در كلام مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود سوگند ياد كرده، از قبيل آسمان، زمين، خورشيد، ماه، ستاره، شب، روز، ملائكه، مردم، شهرها، و ميوه‏ها، و اين نيست مگر به خاطر شرافتى كه در آن‌ها هست و آن شرافت اين است كه: مخلوق خدايند و خدا قيوم آن‌ها است كه خود منبع و سرچشمه همه شرافت‏ها و ارزشها است.

ملائکهوحیصافاتغیبسه طایفه ملائکه مأمور نزول وحی.روح الأمین.حفظ غیب از شیاطین.نزول بر قلب پیامبر.ایمن‌سازی راه وحی از مداخله.

توضيح اينكه سوگند به صافات، زاجرات و تاليات، متضمن استدلال براى ﴿إِنَّ إِلَهَكُمْ لَوَاحِدٌ﴾ است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّ إِلَهَكُمْ لَوَاحِدٌ﴾

خطاب در اين جمله به عموم مردم است. و سوگندهاى مزبور به خاطر همين جمله

است. مى‏خواهد بفرمايد به آنچه ذكر شد سوگند كه معبود شما انسآن‌ها يكى است و اين كلامى است كه دليل خود را همراه دارد، كه توضيح آن خواهد آمد.

﴿رَبُّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ رَبُّ اَلْمَشَارِقِ﴾

اين جمله يا خبر دوم است براى كلمه «ان» و معنايش اين است كه: «به درستى معبود شما يكى است و معبود شما پروردگار آسمآن‌ها و زمين است»، و يا خبر است براى مبتدايى حذف شده، و تقديرش «هو رب السماوات» است، و يا اصلا خبر نيست بلكه بدل است از كلمه «واحد».

توضيح اينكه گفتيم آيه شريفه كلامى است كه دليل خود را همراه دارد اين است كه: خود اوصاف «صافات» و «زاجرات» و «تاليات» اشعار دارند بر اينكه «اله» همه يكى است، همچنان كه خصوصيت و چگونگى سوگند نيز اشعار دارد بر اينكه آن معبود واحد رب آسمآن‌ها و زمين و موجودات بين آن دو است.

پس گويا فرموده: به درستى «اله» شما يكى است، به دليل اينكه ملاك در الوهيت «اله» و معبود به حق بودن او اين است كه: او رب و مدبر امر عالم باشد كه خود شما هم به اين مطلب اعتراف داريد و خدا هم رب و مدبر آسمآن‌ها و زمين و موجودات بين آن دو است، كه در همه آن‌ها دخل و تصرف مى‏كند. پس معبود به حق در همه عالم اوست. و چگونه نباشد؟ با اينكه او براى اينكه وحى خود را به پيامبرش برساند، در آسمآن‌ها تصرف مى‏كند، و در ساكنان آسمان حكم مى‏راند و ملائكه «صافات» در بين آسمان و زمين كه محل رخنه شيطآن‌هاست، صف مى‏بندند و آن‌ها را از مداخله در كار وحى منع مى‏كنند، و اين خود تصرف اوست در بين آسمان و زمين و هم در شيطآن‌ها.

و آن فرشتگان، وحى را بر پيغمبر وى تلاوت مى‏كنند، و اين تلاوت، خود تكميل مردم و تربيت آنان است حالا چه تصديق بكنند و چه تكذيب. پس در وحى به تنهايى هم تصرف در عالم آسمآن‌ها است، و هم تصرف در زمين و موجودات بين آن دو، و چون چنين است، پس خدا به تنهايى رب تمامى عالم و مدبر امور آن است، و در نتيجه معبود واحد هم اوست.

و منظور از كلمه «مشارق» نقطه‏هايى از افق‏هايى است كه خورشيد در فصول چهارگانه از آن نقطه‏ها طلوع مى‏كند، البته احتمال اين معنى هست كه مراد از «مشارق» مشرقهاى خصوص خورشيد نباشد، بلكه مشرقهاى مطلق ستارگان و يا مطلق مشارق باشد. و اگر نامى از مغربها نياورد و تنها مشرقها را نام برد، به خاطر مناسبتى بود كه مشرق با طلوع وحى از آسمان به وسيله ملائكه داشت، همچنان كه در جاى ديگر وحى را به طلوع تشبيه كرده، و فرموده: ﴿وَ

لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ اَلْمُبِينِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىَ﴾.

توحیدإله واحدربوبیتإلهکم لواحد مقسم‌علیه سوگندها.ربوبیت آسمان و زمین و مشارق.دلیل توحید در نظام تدبیر.

بيان آيات راجع به تزيين آسمان دنيا به زيور كواكب و حفظ آن از شياطين مارد و. . .

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِنَّا زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِزِينَةٍ اَلْكَوَاكِبِ﴾

مراد از «زينت» هر چيزى است كه به وسيله آن چيز ديگرى را آرايش دهند و زيبا سازند. و كلمه «كواكب» عطف بيان و يا بدل از زينت است. و در كلام خداى سبحان مساله زينت دادن آسمان دنيا به وسيله ستارگان مكرر آمده، از آن جمله فرموده: ﴿وَ زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ لَقَدْ زَيَّنَّا اَلسَّمَاءَ اَلدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ﴾ و نيز فرموده: ﴿أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى اَلسَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا﴾.

و اين آيات خالى از اين ظهور نيستند كه: آسمان دنيا يكى از آسمآن‌هاى هفتگآن‌هاى است كه قرآن كريم نام برده و مراد از آن همان فضايى است كه ستارگان بالاى زمين در آن فضا قرار دارند، هر چند كه بعضى از مفسرين اين آيات را طورى توجيه و معنا كرده‏اند كه با فرضيه‏هاى هيات قديم موافق درآيد و بعضى ديگر آن را طورى توجيه كرده‏اند كه با فرضيه‏هاى هيات جديد منطبق شود.

﴿وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ﴾

مراد از «شيطان» افراد شرير از جن است و مراد از «مارد» فرد خبيثى است كه عارى از خير باشد. و كلمه «حفظا» مفعول مطلق براى فعلى است كه حذف شده و تقدير آن «حفظناها حفظا» است.

﴿لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى اَلْمَلَإِ اَلْأَعْلىَ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ﴾

كلمه «يسمعون» در اصل «يتسمعون» بوده و «تسمع» به معناى گوش دادن است. و اينكه فرمود: «شيطآن‌هاى خبيث نمى‏توانند به آنچه در ملأ أعلى مى‏گذرد گوش دهند»، كنايه است از اينكه آن‌ها از نزديكى بدانجا ممنوع هستند، و به همين عنايت است كه عبارت مذكور صفت همه شيطآن‌ها شده، و اگر اين معناى كنايه‏اى مراد نباشد و معناى تحت اللفظى منظور باشد و بخواهد بفرمايد: شيطآن‌ها به آنچه در ملأ أعلى مى‏گذرد گوش نمى‏دهند، ديگر معنا

ندارد دنبالش بفرمايد: و از هر طرف تيرباران مى‏شوند. پس به خاطر همين جمله بايد بگوييم: عبارت قبلى كنايه است، و صريح آن مراد نيست.

كلمه «ملأ» به معناى «اشراف» از هر قوم است، آن‌هايى كه چشم‏ها را پر مى‏كنند، و «ملأ أعلى» همان ملائكه مكرمى هستند كه شيطآن‌ها مى‏خواهند به گفتگوى ايشان گوش دهند، و آن‌ها سكنه آسمآن‌هاى بالا را تشكيل مى‏دهند، به دليل اين آيه كه مى‏فرمايد: ﴿لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِمْ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَلَكاً رَسُولاً﴾.

و مقصود شيطآن‌ها از گوش دادن به ملأ أعلى اين است كه: بر اخبار غيبى كه از عالم ارضى پوشيده است اطلاع پيدا كنند، مانند حوادثى كه بعدها در زمين رخ مى‏دهد و اسرار پنهانى كه آيه ﴿وَ مَا تَنَزَّلَتْ بِهِ اَلشَّيَاطِينُ وَ مَا يَنْبَغِي لَهُمْ وَ مَا يَسْتَطِيعُونَ إِنَّهُمْ عَنِ اَلسَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ﴾ بدان اشاره دارد، و همچنين آيه‏ ﴿وَ أَنَّا لَمَسْنَا اَلسَّمَاءَ فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ اَلْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَاباً رَصَداً﴾ و كلمه «قذف» در جمله ﴿وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ﴾ به معناى تيراندازى است. و كلمه «جانب» به معناى جهت و ناحيه است.

﴿دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ﴾

كلمه «دحور» به معناى طرد و راندن، و هم به معناى دفع است، و اين كلمه مصدر است به معناى مفعول كه چون حال واقع شده منصوب شده است. و اين كلمه مصدر به معنى مفعول است يعنى اين شيطآن‌ها مدحور و رانده شده درگاه خدايند ممكن هم هست مفعول له و يا مفعول مطلق باشد. و كلمه «واصب» به معناى واجب و لازم است.

﴿إِلاَّ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ﴾

كلمه «خطفة» به معناى قاپيدن و چيزى را دزدكى ربودن است. و كلمه «شهاب» به معناى ستارگانى است كه در فضا به سرعت حركت مى‏كنند و نابود مى‏شوند و كلمه «ثاقب» از «ثقوب» است كه به معناى فرو رفتن و نفوذ چيزى در چيز ديگر است. و «شهاب» را از اين

بابت «ثاقب» ناميده‏اند كه از هدف خطا نمى‏رود و همواره به هدف مى‏خورد.

و مراد از «خطفه» اين است كه: شيطانى دزدكى خود را به صدارس ملائكه برساند تا حرفهاى آنان را گوش دهد. و در جاى ديگر از اين عمل به «استراق سمع» تعبير كرده، و فرموده: ﴿إِلاَّ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ﴾ و اين استثناء استثناى از ضمير فاعل در جمله «لا يسمعون» است.

و بعضى از مفسرين گفته‏اند: جايز است آن را استثنايى منقطع، و نامربوط به ما قبل بگيريم.

و معناى آيات پنجگانه مورد بحث اين است كه: ما آسمان دنيا يعنى نزديك‏ترين آسمآن‌ها به شما - و يا پايين‏ترين آسمآن‌ها - را با زينتى بياراستيم، و آن همان ستارگان بود كه در آسمان قرار داديم، و آن آسمان را از هر شيطانى خبيث و عارى از خير حفظ كرديم، و حتى از اينكه سخنان ساكنين آسمان را بشنوند منعشان نموديم، تا از اخبار غيبى كه ساكنان ملأ أعلى بين خود گفتگو مى‏كنند اطلاع نيابند، و به همين منظور از هر طرف تيرباران مى‏شوند در حالى كه مطرود و رانده هستند و عذابى واجب دارند كه هرگز از ايشان جدا شدنى نيست.

پس كسى از جن نمى‏تواند به اخبار غيبى كه در آسمان دنيا بين ملائكه رد و بدل مى‏شود، اطلاع يابد مگر آنكه از راه اختلاس و قاچاق چيزى از آن اخبار را به دست بياورد كه در اين صورت مورد تعقيب «شهاب ثاقب» واقع مى‏شود، تير شهابى كه هرگز از هدف خطا نمى‏رود.

کواکبحفظشیطانملأ أعلیتزیین آسمان دنیا به کواکب.حفظ آسمان از شیطان مارد.منع استراق سمع از ملأ أعلی.زیبایی کواکب آیت الهی.

گفتارى در معناى شهاب [گفتارى در معناى شهاب در ذيل آيه: ﴿إِلاَّ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

مفسرين براى اينكه مساله «استراق سمع» شيطآن‌ها در آسمان را تصوير كنند، و نيز تصوير كنند كه چگونه در اين هنگام به سوى شيطآن‌ها با شهاب‏ها تيراندازى مى‏شود بر اساس ظواهر آيات و روايات كه به ذهن مى‏رسد توجيهاتى ذكر كرده‏اند كه همه بر اين اساس استوار است كه آسمان عبارت است از: افلاكى كه محيط به زمين هستند، و جماعت‏هايى از ملائكه در آن افلاك منزل دارند، و آن افلاك در و ديوارى دارند كه هيچ چيز نمى‏تواند وارد آن شود، مگر چيزهايى كه از خود آسمان باشد، و

اينكه در آسمان اول، جماعتى از فرشتگان هستند كه شهابها به دست گرفته و در كمين شيطآن‌ها نشسته‏اند كه هر وقت نزديك بيايند تا اخبار غيبى آسمان را استراق سمع كنند، با آن شهابها به سوى آن‌ها تيراندازى كنند و دورشان سازند، و اين معانى همه از ظاهر آيات و اخبار ابتداء به ذهن مى‏رسد.

و ليكن امروز بطلان اين حرفها به خوبى روشن شده، و عيان گشته، و در نتيجه بطلان همه آن وجوهى هم كه در تفسير «شهب» ذكر كرده‏اند، - كه وجوه بسيار زيادى هم هستند - و در تفاسير مفصل و طولانى از قبيل تفسير كبير فخر رازى‏، و روح المعانى آلوسى‏ و غير آن دو نقل شده، باطل مى‏شود.

ناگزير بايد توجيه ديگرى كرد كه مخالف با علوم امروزى و مشاهداتى كه بشر از وضع آسمآن‌ها دارد نبوده باشد. و آن توجيه به احتمال ما - و خدا داناتر است - اين است كه: اين بياناتى كه در كلام خداى تعالى ديده مى‏شود، از باب مثالهايى است كه به منظور تصوير حقايق خارج از حس زده شده، تا آنچه خارج از حس است به صورت محسوسات در افهام بگنجد، همچنان كه خود خداى تعالى در كلام مجيدش فرموده: ﴿وَ تِلْكَ اَلْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ اَلْعَالِمُونَ﴾ و اينگونه مثلها در كلام خداى تعالى بسيار است، از قبيل عرش، كرسى، لوح و كتاب، كه هم در گذشته به آن‌ها اشاره شد، و هم در آينده به بعضى از آن‌ها اشاره خواهد رفت.

بنابراين اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالى‏تر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همان طور كه آسمان محسوس ما با اجرامى كه در آن هست عالى‏تر و بلندتر از زمين ماست.

و مراد از نزديك شدن شيطآن‌ها به آسمان، و استراق سمع، و به دنبالش هدف شهابها قرار گرفتن، اين است كه: شيطآن‌ها مى‏خواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آينده سر درآورند. و ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكوت كه شيطآن‌ها تاب تحمل آن را ندارند، دور مى‏سازند. و يا مراد اين است كه: شيطآن‌ها خود را به حق نزديك مى‏كنند، تا آن را با تلبيس‏ها و نيرنگهاى خود به صورت باطل جلوه دهند، و يا باطل را با

تلبيس و نيرنگ به صورت حق درآورند، و ملائكه رشته‏هاى ايشان را پنبه مى‏كنند، و حق صريح را هويدا مى‏سازند، تا همه به تلبيس آن‌ها پى برده، حق را حق ببينند، و باطل را باطل.

و اين كه خداى سبحان داستان استراق سمع شياطين و هدف شهاب قرار گرفتنشان را دنبال سوگند به ملائكه وحى و حافظان آن از مداخله شيطآن‌ها ذكر كرده، تا اندازه‏اى گفتار ما را تاييد مى‏كند - و خدا داناتر است.

﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنَا إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِينٍ لاَزِبٍ﴾

كلمه «لازب» به معناى دو چيز به هم چسبيده است، به طورى كه هر يك ملازم ديگرى شده باشد. و در مجمع البيان گفته: «لازب» و «لازم» به يك معنى است‏.

و مراد از جمله «من خلقنا» يا ملائكه‏اى است كه در آيات قبلى به آنان اشاره كرد كه حافظ وحى و تيراندازان شهابهايند، و يا مخلوقات عظيم ديگرى غير از انسان است، از قبيل آسمآن‌ها، زمين و ملائكه، و اگر در باره آن‌ها با ضمير «هم» كه مخصوص عقلاء است تعبير كرد و فرمود: «آيا خلقت ايشان بزرگتر است، يا كسى كه ما خلق كرده‏ايم» و نفرمود: «چيزى كه ما خلق كرده‏ايم» بدان جهت است كه در بين نامبردگان ملائكه هم منظور بودند، و ملائكه داراى عقلند، جانب آنان را غلبه داده و از همه آسمآن‌ها و زمين و ملائكه تعبير كرده به «كسى كه ما خلقش كرده‏ايم».

و معناى آيه اين است كه: وقتى خداى سبحان رب آسمآن‌ها و زمين و موجودات بين آن دو و ملائكه بود، تو اى رسول گراميم، از ايشان نظرخواهى كن و بپرس آيا خلقت ايشان مهم‏تر و بزرگتر است، يا خلقت غير ايشان از موجودات ديگرى كه ما خلق كرده‏ايم، آن وقت متوجه خواهند شد كه خلقت آنان ضعيف‏تر و ناچيزتر از خلقت موجودات ديگر است، براى اينكه خلقت ايشان از يك گل چسبنده بود و معلوم است كه اين گل چسبنده ناچيز نمى‏تواند ما را عاجز سازد.

شهاباستراق سمعشیطاناستراق سمع و رجم به شهاب.تصویر معنای شهاب.ظواهر آیات و توجیهات.

بحث روايتى [چند روايت در ذيل برخى آيات گذشته]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ اَلصَّافَّاتِ صَفًّا﴾ آمده كه منظور ملائكه و انبيايند. و در همان كتاب از پدرش و از يعقوب بن يزيد، از ابن ابى عمير، از بعضى از راويان

شيعه، از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود امير المؤمنين علیه السلام فرموده: اين ستارگان كه در آسمان است، شهرهايى است مانند شهرهايى كه در زمين است. . . .

باز در همان كتاب در روايت ابى الجارود، از امام ابى جعفر علیه السلام روايت كرده كه فرموده: ﴿عَذَابٌ وَاصِبٌ﴾ يعنى عذاب دائم و دردناك كه دردش تا دل‌ها مى‏رسد.

و باز در همان كتاب از رسول الله (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده كه در داستان معراج فرمود: پس جبرئيل بالا رفت و من نيز با او بالا رفتم، تا رسيدم به آسمان دنيا، بر روى آن آسمان فرشته‏اى ديدم كه او را اسماعيل مى‏گفتند، و او همان صاحب خطفه است كه خداى عز و جل در باره‏اش فرموده: ﴿إِلاَّ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ﴾ و زير فرمان آن هفتاد هزار فرشته‏اند كه زير فرمان هر فرشته هفتاد هزار فرشته ديگرند. . . .

مؤلف: اينگونه روايات در اين باب بسيار زياد است كه: ما بعضى از آن‌ها را در تفسير آيه‏ ﴿إِلاَّ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبِينٌ﴾ نقل كرديم و بعضى ديگر از آن‌ها را ان شاء الله تعالى در تفسير دو سوره ملك و جن ايراد خواهيم كرد.

در نهج البلاغه است كه: خداى تعالى از تمامى روى زمين، چه زمين سخت، و چه سهلش، چه زمين صالح و چه شوره‏زارش، خاكى برگرفت و آن را با آب درآميخت، تا وقتى كه خالص گشت، و آن‌گاه آن را با شبنمى تر كرد، تا چسبنده شد.

روایتصافاتشهاباستراق سمع در روایات.ستارگان چون شهرها در روایت.

استهزای معاد، یوم الفصل، حشر ظالمان، مخلصین و زقوم آیات ۱۲–۷۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات صافات از استهزای مشرکان تا یوم الفصل، حشر و سؤال، تابع و متبوع، بهشت مخلصین و شجره زقوم را یکجا می‌نهد.

بَلْ عَجِبْتَ وَيَسْخَرُونَ
بلكه عجب مى‌دارى و [آنها] ريشخند مى‌كنند!
وَإِذَا ذُكِّرُوا۟ لَا يَذْكُرُونَ
و چون پند داده شوند عبرت نمى‌گيرند.
وَإِذَا رَأَوْا۟ ءَايَةًۭ يَسْتَسْخِرُونَ
و چون آيتى ببينند به ريشخند مى‌پردازند!
وَقَالُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌ
و مى‌گويند: «اين جز سحرى آشكار نيست.»
أَءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًۭا وَعِظَٰمًا أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ
«آيا چون مرديم و خاك و استخوانهاى [خُرد] گرديديم، آيا راستى برانگيخته مى‌شويم؟
أَوَءَابَآؤُنَا ٱلْأَوَّلُونَ
و همين طور پدران اوّليه ما؟!»
قُلْ نَعَمْ وَأَنتُمْ دَٰخِرُونَ
بگو: «آرى! در حالى كه شما خواريد!»
فَإِنَّمَا هِىَ زَجْرَةٌۭ وَٰحِدَةٌۭ فَإِذَا هُمْ يَنظُرُونَ
و آن تنها يك فرياد است و بس! و بناگاه آنان به تماشا خيزند!
وَقَالُوا۟ يَٰوَيْلَنَا هَٰذَا يَوْمُ ٱلدِّينِ
و مى‌گويند: «اى واى بر ما! اين است روز جزا!»
هَٰذَا يَوْمُ ٱلْفَصْلِ ٱلَّذِى كُنتُم بِهِۦ تُكَذِّبُونَ
اين است همان روز داورى كه آن را تكذيب مى‌كرديد!
۞ ٱحْشُرُوا۟ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ وَأَزْوَٰجَهُمْ وَمَا كَانُوا۟ يَعْبُدُونَ
كسانى را كه ستم كرده‌اند، با همرديفانشان و آنچه غير از خدا مى‌پرستيده‌اند،
مِن دُونِ ٱللَّهِ فَٱهْدُوهُمْ إِلَىٰ صِرَٰطِ ٱلْجَحِيمِ
گِرد آوريد و به سوى راه جهنم رهبرى‌شان كنيد!
وَقِفُوهُمْ ۖ إِنَّهُم مَّسْـُٔولُونَ
و بازداشتشان نماييد كه آنها مسؤولند!
مَا لَكُمْ لَا تَنَاصَرُونَ
شما را چه شده است كه همديگر را يارى نمى‌كنيد؟!
بَلْ هُمُ ٱلْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ
[نه!] بلكه امروز آنان از در تسليم درآمدگانند!
وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ يَتَسَآءَلُونَ
و بعضى روى به بعضى ديگر مى‌آورند [و] از يكديگر مى‌پرسند!
قَالُوٓا۟ إِنَّكُمْ كُنتُمْ تَأْتُونَنَا عَنِ ٱلْيَمِينِ
[و] مى‌گويند: «شما [ظاهراً] از درِ راستى با ما درمى‌آمديد [و خود را حق به جانب مى‌نموديد]!»
قَالُوا۟ بَل لَّمْ تَكُونُوا۟ مُؤْمِنِينَ
[متّهمان‌] مى‌گويند: «[نه!] بلكه با ايمان نبوديد.
وَمَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُم مِّن سُلْطَٰنٍۭ ۖ بَلْ كُنتُمْ قَوْمًۭا طَٰغِينَ
و ما را بر شما هيچ تسلطى نبود، بلكه خودتان سركش بوديد.
فَحَقَّ عَلَيْنَا قَوْلُ رَبِّنَآ ۖ إِنَّا لَذَآئِقُونَ
پس فرمان پروردگارمان بر ما سزاوار آمد؛ ما واقعاً بايد [عذاب را] بچشيم!
فَأَغْوَيْنَٰكُمْ إِنَّا كُنَّا غَٰوِينَ
و شما را گمراه كرديم، زيرا خودمان گمراه بوديم!»
فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍۢ فِى ٱلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ
پس، در حقيقت، آنان در آن روز در عذاب شريك يكديگرند!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَفْعَلُ بِٱلْمُجْرِمِينَ
[آرى،] ما با مجرمان چنين رفتار مى‌كنيم!
إِنَّهُمْ كَانُوٓا۟ إِذَا قِيلَ لَهُمْ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ
چرا كه آنان بودند كه وقتى به ايشان گفته مى‌شد: «خدايى جز خداى يگانه نيست»، تكبر مى‌ورزيدند!
وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوٓا۟ ءَالِهَتِنَا لِشَاعِرٍۢ مَّجْنُونٍۭ
و مى‌گفتند: «آيا ما براى شاعرى ديوانه دست از خدايانمان برداريم؟!»
بَلْ جَآءَ بِٱلْحَقِّ وَصَدَّقَ ٱلْمُرْسَلِينَ
ولى نه! [او] حقيقت را آورده و فرستادگان را تصديق كرده است.
إِنَّكُمْ لَذَآئِقُوا۟ ٱلْعَذَابِ ٱلْأَلِيمِ
در واقع، شما عذاب پر درد را خواهيد چشيد!
وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و جز آنچه مى‌كرديد جزا نمى‌يابيد!
إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ
مگر بندگان پاكدل خدا!
أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ رِزْقٌۭ مَّعْلُومٌۭ
آنان روزىِ معيّن خواهند داشت.
فَوَٰكِهُ ۖ وَهُم مُّكْرَمُونَ
[انواع‌] ميوه‌ها! و آنان مورد احترام خواهند بود.
فِى جَنَّٰتِ ٱلنَّعِيمِ
در باغهاى پر نعمت!
عَلَىٰ سُرُرٍۢ مُّتَقَٰبِلِينَ
بر سريرها در برابر همديگر [مى‌نشينند].
يُطَافُ عَلَيْهِم بِكَأْسٍۢ مِّن مَّعِينٍۭ
با جامى از باده ناب پيرامونشان به گردش درمى‌آيند؛
بَيْضَآءَ لَذَّةٍۢ لِّلشَّٰرِبِينَ
[باده‌اى‌] سخت سپيد كه نوشندگان را لذتى [خاص‌] مى‌دهد؛
لَا فِيهَا غَوْلٌۭ وَلَا هُمْ عَنْهَا يُنزَفُونَ
نه در آن فساد عقل است و نه ايشان از آن به بدمستى [و فرسودگى‌] مى‌افتند!
وَعِندَهُمْ قَٰصِرَٰتُ ٱلطَّرْفِ عِينٌۭ
و نزدشان [دلبرانى‌] فروهشته‌نگاه و فراخ‌ديده باشند!
كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌۭ مَّكْنُونٌۭ
[از شدّت سپيدى‌] گويى تخم شتر مرغ [زير پَرَ]ند!
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ يَتَسَآءَلُونَ
پس برخى‌شان به برخى روى نموده و از همديگر پرس‌وجو مى‌كنند.
قَالَ قَآئِلٌۭ مِّنْهُمْ إِنِّى كَانَ لِى قَرِينٌۭ
گوينده‌اى از آنان مى‌گويد: «راستى من [در دنيا] همنشينى داشتم،
يَقُولُ أَءِنَّكَ لَمِنَ ٱلْمُصَدِّقِينَ
[كه به من‌] مى‌گفت: «آيا واقعاً تو از باوردارندگانى؟
أَءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًۭا وَعِظَٰمًا أَءِنَّا لَمَدِينُونَ
آيا وقتى مُرديم و خاك و [مشتى‌] استخوان شديم، آيا واقعاً جزا مى‌يابيم؟»
قَالَ هَلْ أَنتُم مُّطَّلِعُونَ
[مؤمن‌] مى‌پرسد: «آيا شما اطلاع داريد [كجاست‌]؟»
فَٱطَّلَعَ فَرَءَاهُ فِى سَوَآءِ ٱلْجَحِيمِ
پس اطلاع حاصل مى‌كند، و او را در ميان آتش مى‌بيند!
قَالَ تَٱللَّهِ إِن كِدتَّ لَتُرْدِينِ
[و] مى‌گويد: «به خدا سوگند، چيزى نمانده بود كه تو مرا به هلاكت اندازى.
وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّى لَكُنتُ مِنَ ٱلْمُحْضَرِينَ
و اگر رحمت پروردگارم نبود، هرآينه من [نيز] از احضارشدگان بودم.»
أَفَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ
[و از روى شوق مى‌گويد:] «آيا ديگر روى مرگ نمى‌بينيم،
إِلَّا مَوْتَتَنَا ٱلْأُولَىٰ وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ
جز همان مرگ نخستين خود؟ و ما هرگز عذاب نخواهيم شد؟!
إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ
راستى كه اين همان كاميابى بزرگ است!»
لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْيَعْمَلِ ٱلْعَٰمِلُونَ
براى چنين [پاداشى‌] بايد كوشندگان بكوشند.
أَذَٰلِكَ خَيْرٌۭ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ ٱلزَّقُّومِ
آيا از نظر پذيرايى اين بهتر است يا درخت زقوم؟!
إِنَّا جَعَلْنَٰهَا فِتْنَةًۭ لِّلظَّٰلِمِينَ
در حقيقت، ما آن را براى ستمگران [مايه آزمايش و] عذابى گردانيديم.
إِنَّهَا شَجَرَةٌۭ تَخْرُجُ فِىٓ أَصْلِ ٱلْجَحِيمِ
آن، درختى است كه از قعر آتش سوزان مى‌رويد،
طَلْعُهَا كَأَنَّهُۥ رُءُوسُ ٱلشَّيَٰطِينِ
ميوه‌اش گويى چون كله‌هاى شياطين است،
فَإِنَّهُمْ لَءَاكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِـُٔونَ مِنْهَا ٱلْبُطُونَ
پس [دوزخيان‌] حتماً از آن مى‌خورند و شكمها را از آن پر مى‌كنند،
ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْبًۭا مِّنْ حَمِيمٍۢ
سپس ايشان را بر سر آن، آميغى از آب جوشان است؛
ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى ٱلْجَحِيمِ
آنگاه بازگشتشان بى‌گمان به سوى دوزخ است.
إِنَّهُمْ أَلْفَوْا۟ ءَابَآءَهُمْ ضَآلِّينَ
آنها پدران خود را گمراه يافتند،
فَهُمْ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ يُهْرَعُونَ
پس ايشان به دنبال آنها مى‌شتابند!

بيان آيات [حكايت استهزاء مشركين آيات خدا و دعوت پيامبر را و استبعادشان رستاخيز خود و پدرانشان را]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات استهزايى كه كفار به آيات خدا مى‏كردند و پاره‏اى از سخنان ايشان كه

بر اساس كفر و انكار معاد مى‏گفته‏اند، و ردى كه از سخنان ايشان شده حكايت شده است، و در رد آنان به تقرير مساله بعث پرداخته و بيان كرده كه كفار در آن روز چه شدتى و چه عذابهاى گوناگونى دارند، و خداوند چگونه بندگان مخلص خود را با نعمت‏ها و كرامتهاى خود گرامى مى‏دارد.

و نيز چگونگى بحث و جدال دوزخيان با يكديگر را نقل مى‏كند كه در روز قيامت چه سخنانى بين آنان رد و بدل مى‏شود. و سخنانى را هم كه بين اهل بهشت با خودشان و يا با بعضى از اهل آتش رد و بدل مى‏شود ذكر كرده.

﴿بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ وَ إِذَا ذُكِّرُوا لاَ يَذْكُرُونَ﴾

يعنى اى محمد! بلكه تو از تكذيب ايشان تعجب مى‏كنى كه چگونه تكذيبت مى‏كنند، با اينكه تو ايشان را به سوى كلمه حق مى‏خوانى، و تازه وقتى تعجب مى‏كنى تو را در اين تعجب مسخره مى‏كنند، و يا تو را در همين دعوت به سوى حق مسخره مى‏كنند، و چون به وسيله آيات داله بر توحيد و دين حق، تذكر داده مى‏شوند، باز متذكر نگشته و بيدار نمى‏شوند.

﴿وَ إِذَا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «سخر» و «استسخر» هر دو به يك معنا است. و در نتيجه گفتار وى، معناى آيه چنين مى‏شود: و چون اين مشركين آيتى معجزه‏آسا از آيات معجزه خدا را مى‏بينند، مثلا قرآن و يا شق القمر را مشاهده مى‏كنند آن را استهزاء مى‏كنند.

﴿وَ قَالُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ﴾

در اينكه مشركين در اشاره به آيت كلمه «هذا» را به كار برده‏اند، اشعارى است از ايشان به اينكه ما اصلا از اين چيز كه تو آن را آيت مى‏خوانى هيچ چيز نمى‏فهميم، مگر همين قدر كه آن چيزى است از چيزها بدون مزيت، و اين تعبير بدترين توهينى است كه به عمل شخصى بكنند.

﴿أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آبَاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ﴾

اين آيه حكايت انكار مشركين نسبت به مساله معاد است، كلامى است كه به غير از استبعاد هيچ پايه و دليلى ندارد، در نظر وهم اين معنا بعيد مى‏آيد كه انسان بميرد و بدنش متلاشى گشته، به صورت خاك و استخوان درآيد، آن‌گاه دوباره به صورت اولش برگردد.

دليل بر اينكه غير از استبعاد پايه‏اى ديگر ندارد، اين است كه استفهام انكارى را نسبت به نياكان خود دوباره تكرار كرده‏اند، چون استبعاد وهم آدمى از زنده شدن نياكان و اجداد كه آثارشان به كلى محو شده و به جز داستآن‌ها از ايشان چيزى باقى نمانده، بيشتر و شديدتر از استبعادى است كه از زنده شدن خودش دارد. و اگر منظورشان از اين گفتار تمسك به دليل عقلى يعنى محال بودن اعاده معدوم بود، اين دليل در اعاده خودشان و اجدادشان يكسان بود و ديگر احتياج نبود كه استفهام انكارى را در باره اعاده اجداد و نياكان خود تكرار كنند.

﴿قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دَاخِرُونَ فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ فَإِذَا هُمْ يَنْظُرُونَ﴾

در اين آيه خداى تعالى پيامبر عزيز خود را دستور مى‏دهد كه در پاسخشان بگويد: بله همه‏شان زنده خواهند شد.

﴿وَ أَنْتُمْ دَاخِرُونَ﴾ يعنى زنده مى‏شويد در حالى كه خوار و بى مقدار و ذليل باشيد. و اين در حقيقت احتجاج و استدلال به عموميت قدرت خدا و نفوذ اراده بى‏درنگ او است، آرى ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ دستور او وقتى اراده چيزى كند همين است كه بگويد باش و پس او موجود مى‏شود. و به همين جهت به دنبال آن فرمود: ﴿فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ فَإِذَا هُمْ يَنْظُرُونَ﴾ مساله بعث يك زجره و نهيب بيش نيست كه وقتى صادر شد، مردم ناگهان زنده شده و مبهوت نظر مى‏كنند همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ لِلَّهِ غَيْبُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا أَمْرُ اَلسَّاعَةِ إِلاَّ كَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللَّهَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾.

و اينكه بر سر جمله‏ ﴿فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ﴾ حرف «فاء» آورده، به اين منظور بوده كه تعليل را افاده كند و در نتيجه جمله مذكور تعليل مى‏باشد براى جمله‏ ﴿وَ أَنْتُمْ دَاخِرُونَ﴾. و تعبير به كلمه «زجرة» نيز اشعار به خوارى و ذلت آنان دارد.

﴿وَ قَالُوا يَا وَيْلَنَا هَذَا يَوْمُ اَلدِّينِ هَذَا يَوْمُ اَلْفَصْلِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ﴾ ا

ين آيه شريفه عطف است بر جمله «ينظرون» كه اشعار به مبهوت بودن آنان داشت و مى‏فهمانيد كه مشركين بعد از زنده شدن مبهوت و دهشت زده هستند، و همه در فكر آنند كه آيا عالم قيامت را به خواب مى‏بينند يا به بيدارى؟ آن وقت متوجه مى‏شوند كه نه، خواب نيستند و اين همان روز بعث و روز جزا است و چون به خاطر كفر و تكذيبشان، از جزا حذر و

دلواپسى دارند، مى‏گويند: ﴿هَذَا يَوْمُ اَلدِّينِ﴾ اين روز جزاست و نمى‏گويند: «هذا يوم البعث - اين روز قيامت است».

و اگر در اول آيه تعبير به ماضى آورد و فرمود: «قالوا - گفتند: اى واى بر ما» با اينكه هنوز نگفته‏اند، بلكه در قيامت خواهند گفت به خاطر اين است كه مساله معاد محقق الوقوع است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: جمله‏ ﴿هَذَا يَوْمُ اَلْفَصْلِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ﴾ كلامى است كه كفار به يكديگر مى‏گويند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: كلام ملائكه و يا خود خداى تعالى است كه به ايشان خطاب مى‏كند. آيه بعدى مؤيد احتمال دوم است، چون آن آيه به طور مسلم كلام خداست كه مى‏فرمايد: «محشور كنيد ستمكاران و قرين‏هاى آنان را و آنچه را كه به جاى خدا عبادت مى‏كردند».

استهزاءسحرمعادزجرةآياتاستهزای آیات.اتهام سحر.استبعاد رستاخیز.استسخار از آیت.دعوت پیامبر.

اشاره به وجه تسميه قيامت به «يوم الفصل»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كلمه «فصل» به معناى تميز بين دو چيز است، و اگر روز قيامت را روز فصل خوانده، بدين ملاحظه است كه آن روز روز جدا شدن حق از باطل است، روزى كه به حكم خدا و قضاى او بين حق و باطل و يا بين مجرم و متقى، جدايى مى‏افتد. و هر يك از ديگرى متمايز مى‏شود، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿وَ اِمْتَازُوا اَلْيَوْمَ أَيُّهَا اَلْمُجْرِمُونَ﴾.

﴿اُحْشُرُوا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْوَاجَهُمْ وَ مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلىَ صِرَاطِ اَلْجَحِيمِ﴾

اين كلامى است از خداى تعالى به ملائكه، و معنايش اين است كه: ما به ملائكه گفتيم ايشان را محشور كنيد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اين آيه كلامى است از ملائكه كه به يكديگر مى‏گويند.

و كلمه «حشر» - به طورى كه راغب گفته - به معناى اين است كه جماعتى از مقرشان به زور اخراج شوند تا به سوى جنگ و امثال آن روانه گردند.

و مراد از ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ به طورى كه آخر آيه هم آن را تاييد مى‏كند - مشركين هستند، البته نه همه مشركين، بلكه آن مشركينى كه در برابر حق عناد مى‏ورزند، و سد راه

پيشرفت آن هستند، همچنان كه از آيه‏ ﴿فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَلظَّالِمِينَ اَلَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللَّهِ وَ يَبْغُونَهَا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كَافِرُونَ﴾ نيز همين معنا استفاده مى‏شود.

يوم الفصلقيامتامتيازمجرمونیوم الفصل.فصل میان حق و باطل.الذین ظلموا.

مراد از ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾، «ازواج» و ﴿مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ در آيه: ﴿اُحْشُرُوا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا. . . ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و تعبير به ماضى در كلمه «ظلموا» وصف را افاده مى‏كند و منظور از آن كسانى است كه داراى صفت ظلم هستند، نه كسانى كه - و لو يك بار - مرتكب ظلم شده باشند، همچنان كه اگر كسى بپرسد: فلانى در زندگى‏اش چه كرد؟ و شما در پاسخ بگويى ظلم كرد. اين پاسخ شما هر چند فعل ماضى است، ولى فايده وصف را مى‏دهد و در كلام خداى تعالى از اينگونه تعبيرها بسيار است، مانند آيه‏ ﴿وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً﴾ و آيه‏ ﴿وَ سِيقَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىَ جَهَنَّمَ زُمَراً﴾ و آيه‏ ﴿لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا اَلْحُسْنىَ وَ زِيَادَةٌ﴾ كه در آيه اول كلمه «اتقوا» و در دومى كلمه «كفروا» و در سومى كلمه «احسنوا» هر سه فعل ماضى است، ولى معناى وصف را افاده مى‏كند، و منظور كسانى است كه داراى صفت تقوى و يا كفر و يا احسان هستند، نه كسانى كه يك بار و دو بار تقوى يا كفر و يا احسان از ايشان سرزده باشد.

ظاهر از جمله «و ازواجهم» اين است كه مراد از «ازواج» قرين‏هاى شيطانى ايشان باشد، چون به حكم آيه‏ ﴿وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. . . حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِينُ﴾ كسانى كه از ياد خدا اعراض مى‏كنند قرينى از شيطان دارند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «ازواج» اشباه و نظائر ايشان است، مى‏خواهد بفرمايد: هر كسى با نظير خود محشور مى‏شود، اشخاص زناكار، با زناكاران، و اشخاص

شرابخواران با شرابخواران محشور مى‏گردند.

ليكن اين تفسير صحيح نيست، چون لازمه آن اين است كه مراد از ﴿اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ طايفه خاصى از اهل هر معصيت باشد و حال آنكه عبارت آيه با آن نمى‏سازد علاوه بر اين ذيل آيه شريفه هم كه سخن از معبودهاى باطل دارد با اين تفسير سازش ندارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «ازواج» زنان كافر ايشان است ولى اين وجه نيز مانند وجه قبليش ضعيف است.

و از ظاهر جمله‏ ﴿وَ مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ﴾ برمى‏آيد كه مراد از آن معبودها همان بتهايى است كه مى‏پرستيدند، چون ظاهر لفظ «ما - چيزهايى كه» همين بت‏ها است، چون اگر فرشتگان و يا جن و يا خدايان بشرى مراد بود، به جاى «ما» مى‏فرمود: «من - كسانى كه» پس آيه شريفه نظير آيه‏ ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ مى‏باشد.

ممكن هم هست مراد از لفظ «ما» اعم از خدايان بى‏شعور و با شعور باشد، و در نتيجه شامل فراعنه و نمرودها هم بشود، ولى بنابراين احتمال هم، مفهوم «ما» شامل ملائكه و حضرت مسيح علیه السلام نمى‏شود، چون در جمله‏ ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ﴾ اين دو طايفه استثنا شده‏اند.

حشرظالمونازواجمعبودانجهنمالذین ظلموا.ما کانوا یعبدون من دون الله.حشر به دوزخ.ازواج هم‌کیش.معبودان باطل.

وجه تعبير به هدايت در ﴿فَاهْدُوهُمْ إِلىَ صِرَاطِ اَلْجَحِيمِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَاهْدُوهُمْ إِلىَ صِرَاطِ اَلْجَحِيمِ﴾ كلمه «جحيم» در قرآن يكى از اسمهاى جهنم است كه از ماده «جحمة» مشتق شده، كه - بنا به گفته راغب - به معناى شدت سوزش آتش است.

و مراد از اينكه فرموده: ايشان را به سوى صراط جحيم هدايت كنيد، اين است كه ايشان را به سوى جهنم ببريد و در جهنم بيفكنيد، چون كلمه هدايت همه جا به معناى راهنمايى نيست، بلكه گاهى به معناى رساندن به هدف و مقصد است.

بعضى از مفسرين گفته‏اند: «اگر بردن به سوى دوزخ را هدايت به سوى آن خوانده، از باب استهزاء است».

در مجمع البيان گفته: اين تعبير از اين جهت است كه كفار هم مانند ديگران لياقت

و استعداد آن را داشتند كه به سوى بهشت هدايت شوند، خدا هم جز هدايت كارى ندارد، ولى خود آنان كارهايى كردند كه هدايت خدا مبدل به هدايت به سوى دوزخ شود، و اين تعبير نظير تعبيرى است كه در آيه ﴿فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ پس به عذاب دردناك بشارتشان بده آمده، چون در اين آيه نيز خود كفار بشارت خداى را مبدل به بشارت به سوى عذاب كردند.

فاهدوهمصراط جحيمتهكمعذابهدایت تهکمی به جحیم.صراط الجحیم.مقابل هدایت بهشت.

مراد از سؤال در ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾ سؤال از چيست؟

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ مَا لَكُمْ لاَ تَنَاصَرُونَ بَلْ هُمُ اَلْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ﴾

در مجمع البيان مى‏گويد: وقتى كسى مى‏گويد «وقفت انا» معنايش اين است كه: من ايستادم، وقتى هم بگويد: «وقفت غيرى» معنايش اين است كه: من فلانى را به ايستادن و توقف وادار كردم. خلاصه كلمه «وقف» هم لازم و بدون مفعول استعمال مى‏شود و هم متعدى، ولى بعضى از بنى تميم وقتى مى‏خواهند متعدى استعمالش كنند، به باب افعالش برده مى‏گويند «اوقفت الدابة - من حيوان را نگه داشتم» و خلاصه در صورت تعدى از باب افعال استفاده مى‏كنند، و ثلاثى مجرد را در مورد تعدى به كار نمى‏برند.

و بنا به گفته وى معناى جمله «و قفوهم» اين مى‏شود كه ايشان را نگه داريد و نگذاريد بروند كه بايد بازخواست شوند. و از سياق استفاده مى‏شود كه اين امر به بازداشت و بازخواست، در سر راه جهنم صورت مى‏گيرد.

و در اينكه از چه چيز بازخواست مى‏شوند، كلمات مفسرين مختلف است، بعضى گفته‏اند: از اينكه آيا از عهده كلمه «لا اله الا الله» برآمده‏اند يا نه؟ و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «از اين كه آيا شكر آب خنك را به جاى آورده‏اند يا خير؟ و اين سؤال از باب استهزاى ايشان است». و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «از اينكه آيا ولايت على علیه السلام را كه بدان مامور بودند چگونه و تا چه حد رعايت كردند؟».

و اين وجوه بر فرض كه درست باشد، هر يك به يكى از مصاديق اشاره دارند، نه اينكه منحصرا از فلان چيز بازخواست خواهند كرد، و از سياق برمى‏آيد كه مطلب مورد بازخواست همان مطلبى است كه جمله‏ ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَنَاصَرُونَ﴾ مشتمل بر آن است، مى‏فرمايد: «شما را چه شده كه يكديگر را يارى نمى‏دهيد، همان طور كه در دنيا پشتيبان يكديگر بوديد و در برآوردن حوائج خود، و به مقصد رسيدن، از يكديگر كمك مى‏گرفتيد؟».

و جمله بعدش كه مى‏فرمايد: ﴿بَلْ هُمُ اَلْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ﴾ آخر ايشان امروز تسليم

شدند، ديگر كبرى برايشان نمانده تا تكبر كنند خود دليل است بر اينكه: مراد از جمله «ما لكم لا تناصرون» اين است كه چرا از اطاعت حق استكبار نمى‏كنيد، همان طور كه در دنيا استكبار مى‏كرديد.

پس در حقيقت سؤال از يارى نكردن آنان يكديگر را در قيامت، سؤال از سبب استكبارى است كه در دنيا داشتند، پس با اين بيان روشن گرديد كه مورد بازخواست، عبارت است از هر حقى كه در دنيا از آن روى گردانيده‏اند، چه اعتقاد حق و چه عمل حق و صالح، و اين روگردانى آنان به دو جهت بوده: يكى كبر ورزيدن، و يكى هم پشت‏گرمى به داشتن ياران و كمك‏كاران.

مسؤولونوقفتناصراستسلامسؤال در موقف.مسئولیت.عدم تناصر ظالمان.استسلام در برابر حق.

اعتراض كفار به بزرگان و رهبران خود در قيامت كه شما باعث گمراهى ما بوديد و جواب رؤساى كفر به پيروان خود

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ. . . إِنَّا كُنَّا غَاوِينَ﴾

اين شش آيه حكايت مخاصمه تابعين و متبوعين است كه در روز قيامت با يكديگر دارند، و اگر از اين مخاصمه تعبير به «تسائل - پرسش طرفينى» كرده، از اين جهت است كه مخاصمه آنان در معناى اين است كه به عنوان ملامت و عتاب، اين عده از آن عده مى‏پرسند كه شما متبوعين و رؤسا چرا ما را به كفر كشانديد و آن عده در پاسخ مى‏گويند: شما چرا به حرف ما گوش داديد، مگر ما شما را مجبور كرديم؟

پس در جمله‏ ﴿وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ﴾ «بعض» اول عبارتند از: اعتراض كنندگان و «بعض» دوم عبارتند از: اعتراض شدگان، چون سياق «تساؤل» در مقام مخاصمه اين معنا را افاده مى‏كند. و كلمه «تسائل» به معناى تخاصم است.

و جمله‏ ﴿قَالُوا إِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنَا عَنِ اَلْيَمِينِ﴾ معنايش اين است كه شما خود را خيرخواه ما معرفى مى‏كرديد. و استعمال كلمه «يمين» در اين معنا شايع است، از آن جمله قرآن كريم مى‏فرمايد: ﴿وَ أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ مَا أَصْحَابُ اَلْيَمِينِ﴾. و معناى آيه مورد بحث اين است كه: تابعين دنبال رو، به رؤسا و متبوعين اعتراض مى‏كنند كه شما آنچه را به ما مى‏گفتيد عنوان خير و سعادت به آن مى‏داديد، و در نتيجه بين ما و خير و سعادتمان حايل مى‏شديد و ما گمراه شديم.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از كلمه «يمين» دين است. و اين گفتار به وجه قبلى نزديك است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد از «يمين» قهر و غلبه و نيرومندى است

همچنان كه در آيه‏ ﴿فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ﴾، به همين معنا است، چون زدن با دست راست قوى‏تر است. اين وجه‏ هم با توجه به جوابى كه متبوعين داده‏اند بى معنا نيست.

و جمله‏ ﴿قَالُوا بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ وَ مَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ. . . غَاوِينَ﴾ پاسخى است كه رؤسا و متبوعين به پيروان خود مى‏دهند، و خود را از بدبخت كردن آنان تبرئه مى‏كنند، و جرم آنان را به سوء اختيارشان مستند مى‏سازند.

پس اينكه گفتند: «بلكه خود شما ايمان نداشتيد» معنايش اين است كه: علت بدبختى شما ما نبوديم، بلكه خود شما ايمان نداشتيد، نه اينكه ما ايمانى را كه داشتيد از شما گرفتيم.

آن‌گاه اضافه مى‏كنند: ﴿وَ مَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ﴾ و ما هيچ دست زورى بر شما نداشتيم و اين در حقيقت جواب ديگرى روى فرض تسليم است، گويا مى‏گويند: تازه بر فرض هم كه شما ايمان داشته‏ايد، ما به زور ايمان شما را از شما سلب نكرديم، علاوه بر اين اصلا سلطنت و قدرتى كه سردمداران دنيا به دست مى‏آورند، به دست همين تابعين برايشان فراهم مى‏شود، پس اين خود تابعين و ملت‏ها هستند، كه يك سلطان را بر خود مسلط مى‏سازند.

سپس اضافه مى‏كنند كه: ﴿بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طَاغِينَ﴾ بلكه خودتان مردمى طاغى و سركش بوديد. و «طغيان» به معناى تجاوز از حد و مرز است. و كلمه «بل - بلكه» اعراض است از جمله قبلى كه مى‏گفتند: ﴿لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ﴾ گويا گفته‏اند: سبب هلاكت شما صرف نداشتن ايمان نبود، تا اگر ما ايمان را از شما سلب كرديم، علت هلاكت شما بوده باشيم، بلكه علت اصلى اين بود كه شما مردمى طاغى بوديد، همان طور كه ما هم مردمى متكبر و طاغى بوديم. پس ما و شما هر دو دست به دست هم داديم و يكديگر را بدبخت نموده، راه رشد را رها كرده و راه ضلالت را پيموديم، و كلمه عذاب بر ما حتمى گشت، كلمه‏اى كه خدا قضاى آن را رانده و فرموده بود: ﴿إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَاداً لِلطَّاغِينَ مَآباً﴾ و نيز فرموده بود: ﴿فَأَمَّا مَنْ طَغىَ وَ آثَرَ اَلْحَيَاةَ اَلدُّنْيَا فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىَ﴾.

و به خاطر همين معنا بود كه دنبال جمله‏ ﴿بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طَاغِينَ﴾ از قول آنان فرمود: ﴿فَحَقَّ عَلَيْنَا قَوْلُ رَبِّنَا إِنَّا لَذَائِقُونَ﴾ يعنى ما عذاب را حتما خواهيم چشيد.

سپس گفتند: ﴿فَأَغْوَيْنَاكُمْ إِنَّا كُنَّا غَاوِينَ﴾ اين سخن از آنجا كه متفرع بر ثبوت عذاب و آخرين سبب هلاكت آنان است، حرف «فا» بر سرش آورد تا بفهماند طغيان، نخست گمراهى مى‏آورد و سپس آتش دوزخ را، همچنان كه در آيه‏ ﴿إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغَاوِينَ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ كه خطاب خداى تعالى به ابليس است، اثر پيروى ابليس، اول گمراهى آورده، و سپس جهنم را.

پس گويا فرموده: پس از آنكه متصف به طغيان شديد، گمراهى گريبانتان را بگرفت، و هر چند اين گمراهى به دست ما گريبان شما را گرفت، و ليكن ما شما را مجبور به آن نكرديم، بلكه خود شما ما را پيروى كرديد و در اثر اتصالتان به ما گمراهى ما هم به شما سرايت كرد، و اين طغيان طبيعى است كه گمراه جز گمراهى از او ترشح نمى‏كند و اين مثلى است معروف كه «از كوزه همان برون تراود كه در اوست».

و كوتاه سخن اينكه: شما مجبور نبوديد، و اختيار از شما سلب نشده بود، بلكه از همان اولين قدمى كه به سوى هلاكت برداشتيد، تا به آخر كه در هلاكت افتاديد، همه جا اختيار داشتيد.

تابعمتبوعاضلاليمینسؤالاضلال رهبران.رؤسای کفر.اعتراض پیروان.بزرگان گمراه‌گر.

تابع و متبوع در عذاب مشتركند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَإِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ. . . يَسْتَكْبِرُونَ﴾

ضمير جمع در كلمه «فانهم» به تابعين و متبوعين هر دو برمى‏گردد، مى‏فرمايد: هر دو در عذاب شريكند، براى اينكه در ظلم شركت داشتند و يكديگر را بر جرم كمك مى‏كردند، و هيچ يك بر ديگرى مزيت نداشتند.

بعضى‏ از مفسرين چنين اظهار نظر كرده‏اند كه: گمراه كنندگان عذاب بيشترى دارند، براى اينكه هم كيفر و وزر گناه خود را حمل مى‏كنند و هم كيفر و وزر كسانى را كه گمراه كردند، و صرف اينكه در اين آيه فرموده هر دو طايفه با هم شريكند، دليل بر آن نمى‏شود كه كيفر هر دو مساوى باشد.

پس حق مطلب اين است كه: آيات مورد بحث تنها در اين مقامند كه بفرمايند: اين دو طايفه در ظلم و جرم و عذابى كه از ناحيه ظلم و جرم به ايشان مى‏رسد سهيم و شريكند،

ولى ممكن است هر يك از اين دو طايفه به خاطر كارهايى كه شخص خودشان كردند، و آن طايفه ديگر در آن كارها دخالتى نداشته، عذابهاى گوناگون ديگرى داشته باشند، همچنان كه آيه شريفه‏ ﴿وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾ و آيه شريفه‏ ﴿رَبَّنَا هَؤُلاَءِ أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنَّارِ قَالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لَكِنْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ بر اين معنا دلالتى روشن دارند.

و جمله‏ ﴿إِنَّا كَذَلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ﴾ تحقق عذاب را تاكيد مى‏كند. و مراد از «مجرمين» همان مشركين هستند، به دليل جمله بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿إِنَّهُمْ كَانُوا إِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ يَسْتَكْبِرُونَ﴾ يعنى اينان وقتى دين توحيد به ايشان عرضه مى‏شود كه بدان ايمان بياورند و يا كلمه اخلاص به ايشان عرضه مى‏شود كه آن را بگويند از گفتن آن استكبار مى‏ورزند، و بر استكبار خود پافشارى هم مى‏كنند.

﴿وَ يَقُولُونَ أَ إِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ بَلْ جَاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾

مى‏گويند آيا خدايان خود را به خاطر مردى شاعر و ديوانه رها كنيم؟ اين كلام ايشان در حقيقت انكارى است نسبت به رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله و سلم) بعد از آن استكبارى كه از پذيرفتن توحيد ورزيدند و آن را انكار كردند. و جمله بعدى كه مى‏فرمايد: ﴿بَلْ جَاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾ رد كلام ايشان است كه مى‏گفتند: ﴿لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ﴾ آن جناب شاعر است و مجنون، و كتاب او شعر است و از سخنان در حال جنون. خداوند اين گفتار مشركين را رد كرده و مى‏فرمايد: بلكه آنچه او آورده حق است، و در آن رسالت رسولان سابق تصديق شده، پس مانند شعر و سخنان مجانين باطل نيست، و چيز تازه‏اى هم نيست، بلكه قبل از او هزاران نفر مانند او به اين رسالت مامور شده بودند.

﴿إِنَّكُمْ لَذَائِقُوا اَلْعَذَابِ اَلْأَلِيمِ﴾

در اين جمله ايشان را به خاطر استكبارى كه كردند، و به حق نسبت باطل دادند، تهديد فرموده.

﴿وَ مَا تُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾

يعنى و در جزايى كه خواهيد ديد، هيچ ظلمى وجود ندارد، براى اينكه عين اعمال شما به شما برمى‏گردد.

﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ. . . بَيْضٌ مَكْنُونٌ﴾

عذاب مشتركمجرمينحقمرسليناشتراک در عذاب.مجرمین.جاء بالحق.صدق المرسلین.اتهام شاعر مجنون.

مقصود از ﴿عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾ و اينكه «رزق معلوم» دارند و. . .

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين استثنا، استثنايى است منقطع‏ از ضمير در «لذائقوا» و ممكن هم هست استثنا از ضمير «ما تجزون» باشد و هر دو هم صحيح و داراى وجه است، بنا بر نظريه اول معنايش اين مى‏شود: «و ليكن بندگان مخلص خدا رزقى معلوم دارند، و از چشندگان عذاب اليم نيستند» و بنا بر نظريه دوم معنايش اين مى‏شود: «و ليكن بندگان مخلص خدا رزقى معلوم دارند ما وراى جزاى اعمالشان». و به زودى ان شاء الله به معناى آيه اشاره خواهيم كرد.

ولى آنچه مسلم است اين است كه: نمى‏توان استثناى مذكور را متصل گرفت، و احتمال اينكه استثنا متصل باشد، ضعيف بوده و خالى از تكلف و زحمت نيست.

قرآن كريم اين وعده را بندگان مخلص خدا ناميده، و عبوديت خداى را براى آنان اثبات كرده و معلوم است كه: عبد، نه مالك اراده خودش است، و نه مالك كارى از كارهاى خودش، پس اين طايفه اراده نمى‏كنند، مگر آنچه را كه خدا اراده كرده باشد، و هيچ عملى نمى‏كنند مگر براى خدا.

آن‌گاه اين معنا را براى آنان اثبات كرده كه مخلص - به فتحه لام - هستند، و معنايش اين است كه: خدا آنان را خالص براى خود كرده، غير از خدا كسى در آنان سهيم نيست، و ايشان جز به خداى تعالى به هيچ چيز ديگرى علقه و بستگى ندارند، نه به زينت زندگى دنيا و نه نعيم آخرت، و در دل ايشان غير از خدا چيز ديگرى وجود ندارد.

و معلوم است كسى كه اين صفت را دارد، التذاذش به چيز ديگرى است غير از آن چيزهايى كه سايرين از آن لذت مى‏برند و ارتزاقش نيز به غير آن چيزهايى است كه سايرين بدان ارتزاق مى‏كنند، هر چند كه در ضروريات زندگى از خوردنى‏ها، نوشيدنيها و پوشيدنيها با سايرين شركت دارد.

با اين بيان اين نظريه تاييد مى‏شود كه: جمله‏ ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ﴾ اشاره دارد به اينكه در بهشت رزق ايشان كه بندگان مخلص خدايند غير از رزق ديگران است و هيچ شباهتى بر رزق ديگران ندارد، اگر چه نام رزق ايشان و رزق ديگران يكى است، و ليكن رزق ايشان هيچ خلطى با رزق ديگران ندارد.

پس معناى جمله‏ ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ﴾ اين است كه: ايشان رزقى خاص و معين و ممتاز از رزق ديگران دارند. پس معلوم بودن رزق ايشان، كنايه است از ممتاز بودن آن، همچنان كه در آيه‏ ﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾ نيز اشاره به اين امتياز شده. و اگر در آيه مورد بحث با كلمه «اولئك» كه مخصوص اشاره به دور است، به ايشان اشاره كرده، براى اين است كه دلالت كند بر علو مقام ايشان.

و اما تفسيرى كه بعضى‏ از مفسرين براى آيه مورد بحث كرده‏اند كه: مراد از «رزق معلوم بندگان مخلص» اين است كه: آثار مخصوصى دارد، از آن جمله اين است كه: قطع و منع نمى‏شود، منظره‏اى زيبا، طعمى لذيذ و بويى خوش دارد. و نيز آن تفسير ديگر كه گفته‏اند: مراد اين است كه: وقت معلومى دارد، چون كه آيه‏ ﴿وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا﴾ آن را افاده مى‏كند. و نيز آن تفسير ديگرى كه بعضى‏ كرده و گفته‏اند: «مراد از رزق معلوم بهشت است». هيچ يك تفسير متقن و صحيح نيست.

از اينجا اين نكته نيز روشن مى‏شود كه اگر كسى جمله‏ ﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾ را استثنا از ضمير در «ما تجزون» بگيرد، - همان طور كه در سابق هم اشاره كرديم - بى وجه نيست.

﴿فَوَاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ اَلنَّعِيمِ﴾ كلمه «فواكه» جمع «فاكهه» است كه به معناى هر ميوه‏اى است كه به اصطلاح امروز به عنوان دسر خورده مى‏شود، نه به عنوان غذا، و اين آيه بيان همان رزق معلوم مخلصين است، چيزى كه هست خداى تعالى جمله‏ ﴿وَ هُمْ مُكْرَمُونَ﴾ را ضميمه‏اش كرد تا بر امتياز اين رزق و اين ميوه از رزقهاى ديگران، دلالت كند و بفهماند: هر چند ديگران نيز اين ميوه‏ها را دارند، اما مخلصين اين ميوه‏ها را با احترامى خاص دارند، احترامى كه با خلوص و اختصاص مخلصين به خدا مناسب باشد و ديگران در آن شريك نباشند.

و در اينكه كلمه «جنات» را به كلمه «نعيم» اضافه كرده باز براى اين است كه به همين احترام خاص اشاره كرده باشد. در تفسير آيه‏ ﴿فَأُولَئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ﴾ و نيز

آيه‏ ﴿وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ و موارد ديگر گفتيم كه: حقيقت اين نعمت عبارت است از: ولايت و آن اين است كه: خود خداى تعالى قائم به امور بنده‏اى بوده باشد.

﴿عَلىَ سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ﴾ كلمه «سرر» جمع «سرير» است، كه به معناى تختى است كه رويش مى‏نشينند. و رو در رو بودن تختهاى مخلصين معنايش اين است كه: آنان در بهشت دور يكديگرند و با هم مانوسند، به روى يكديگر نظر مى‏كنند، بدون اينكه پشت سر هم را ببينند.

﴿يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ﴾ كلمه «كاس» به معناى همان كاسه فارسى است كه نام ظرف آب و شراب است. و از بسيارى از علماى اهل لغت‏ نقل شده كه گفته‏اند: ظرف آب و شراب را «كاس» نمى‏گويند مگر وقتى كه پر از آب و شراب باشد، و اگر خالى شد نامش «قدح» است، و كلمه «معين» در نوشيدنيها به معناى آن نوشيدنى است كه از پشت ظرف ديده شود، مانند آب و شرابى كه در ظرف بلورين باشد، و اين كلمه از ماده «عين» مشتق شده، وقتى مى‏گويند: «عان الماء» معنايش اين است كه: آب ظاهر گشت و روى زمين جريان يافت، و مراد از «كاس معين» زلال بودن آب و يا شراب است، و به همين جهت دنبالش فرمود: «بيضاء».

﴿بَيْضَاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ﴾ يعنى شرابى صاف و زلال كه صفا و زلالى‏اش براى نوشندگان لذت بخش است. پس كلمه «لذة» در آيه مصدرى است كه معناى وصفى از آن اراده شده، تا مبالغه را افاده كند، ممكن هم هست مؤنث «لذ» باشد كه آن نيز - بنا به گفته بعضى - به معناى لذيذ است.

﴿لاَ فِيهَا غَوْلٌ وَ لاَ هُمْ عَنْهَا يُنْزَفُونَ﴾ كلمه «غول» به معناى ضرر رساندن و فاسد كردن است. راغب گفته: كلمه «غول» به معناى آن است كه: چيزى را به طورى فاسد كنى كه محسوس نباشد. پس اگر در آيه شريفه «غول» را از شراب نفى كرده، در حقيقت ضررهاى شراب را از آن نفى كرده است. و كلمه «ينزفون» از مصدر «انزاف» است كه به مستى تفسير شده، البته آن مرحله از مستى كه عقل را از بين ببرد، ولى اصل اين كلمه به معناى از بين بردن چيزى است به تدريج. و حاصل معناى جمله اين است كه: در آن خمرى

كه براى مخلصين آماده شده ضررهاى خمر دنيوى و مستى آن و از بين بردن عقل وجود ندارد.

﴿وَ عِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ اَلطَّرْفِ عِينٌ﴾ اين آيه وصف حوريانى است كه براى مخلصين آماده شده. و «قاصرات الطرف» كنايه است از اين كه: نگاه كردن آنان با كرشمه و ناز است، و مؤيد آن اين است كه دنبال آن، كلمه «عين» را آورده كه جمع «عيناء» است، و «عيناء» مؤنث «أعين» است، و هر دو به معناى چشمى است كه: درشت و در عين حال زيبا باشد مانند چشم آهو.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى‏ ﴿قَاصِرَاتُ اَلطَّرْفِ﴾ اين است كه: حوريان فقط به همسران خود نگاه مى‏كنند، و آن قدر ايشان را دوست مى‏دارند كه نظر از ايشان به ديگر سو، نمى‏گردانند و مراد از كلمه «عين» آن است كه: هم سياهى چشمهاى حوريان نامبرده بسيار سياه است، و هم سفيدى‏اش بسيار سفيد.

﴿كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ﴾ كلمه «بيض» به معناى تخم مرغ و اسم جنس است كه: واحدش «بيضه» است. و كلمه «مكنون» به معناى پنهان شده و ذخيره شده است.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور از تشبيه حوريان به‏ ﴿بَيْضٌ مَكْنُونٌ﴾ اين است كه: همانطور كه تخم مرغ مادامى كه در زير پر مرغ و يا در لانه و يا در جاى ديگر محفوظ مى‏باشد، همچنان دست نخورده مى‏ماند و غبارى بر آن نمى‏نشيند حوريان نيز اين طورند.

بعضى ديگر گفته‏اند: منظور تشبيه آنان به باطن تخم است، قبل از آنكه شكسته شود و دست خورده گردد.

مخلصينرزق معلومعبادفوزمخلصین.عباد الله.رزق معلوم.فوز بهشت.استثناء از عذاب.

گفتگوى اهل بهشت با يكديگر

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ. . . فَلْيَعْمَلِ اَلْعَامِلُونَ﴾

اين جمله گفتگويى را كه بين اهل بهشت رخ مى‏دهد حكايت كرده و مى‏فرمايد: بعضى از ايشان احوال بعضى ديگر را مى‏پرسند، و بعضى، آنچه در دنيا بر سرش آمده براى ديگران حكايت مى‏كند و سرانجام، رشته سخنشان بدينجا مى‏رسد كه با بعضى از اهل دوزخ كه در وسط آتش قرار دارند سخن مى‏گويند.

پس ضمير جمع در جمله‏ ﴿فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ﴾ به اهل بهشت از بندگان مخلص خدا برمى‏گردد. و معناى «تسائل - پرسش طرفينى» - همان طور كه گفتيم

اين است كه: حال يكديگر را مى‏پرسند، كه چه بر سرشان گذشت.

و معناى جمله‏ ﴿قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كَانَ لِي قَرِينٌ﴾ اين است كه: يكى از اهل بهشت به ديگران مى‏گويد: من در دنيا رفيقى داشتم كه از بين مردم تنها او را انتخاب كرده بودم، و او تنها مرا رفيق خود گرفته بود. اين آن معنايى است كه از سياق استفاده مى‏شود.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «قرين» همزادى از شيطآن‌ها است و ليكن اين حرف صحيح نيست، زيرا قرآن كريم داشتن قرين از شيطآن‌ها را تنها براى كسانى قائل است كه از ذكر خدا و ياد او غافلند، و اما مخلصين از داشتن چنين قرين‏هايى، در عصمت الهى قرار دارند، و نيز خداى تعالى ايشان را از اينكه تحت تاثير شيطآن‌ها قرار گيرند حفظ كرده، همان طور كه از ابليس در آيه‏ ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ﴾ حكايت كرده كه گفت بندگان مخلص تو از اغواى من مستثنى هستند. بله ممكن است شيطآن‌ها متعرض بندگان مخلص خدا بشوند، اما نمى‏توانند ايشان را تحت تاثير وسوسه خود قرار دهند، و چنين متعرضى را نمى‏توان قرين نام نهاد.

﴿يَقُولُ أَ إِنَّكَ لَمِنَ اَلْمُصَدِّقِينَ أَ إِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَ إِنَّا لَمَدِينُونَ﴾ ضمير در كلمه «يقول» به «قرين» برمى‏گردد و مفعول «مصدقين» بعث و زنده شدن براى جزاست كه جمله‏ ﴿أَ إِذَا مِتْنَا. . . ﴾ به جاى آن قرار گرفته و كلمه «مدينون» به معناى «مجزيون» است.

و معناى آيه اين است كه: آن رفيقى كه داشتم همواره از در تعجب و استبعاد و انكار از من مى‏پرسيد: راستى تو مساله بعث براى جزا را تصديق دارى، و راستى باور دارى كه بعد از آنكه خاك و استخوان شديم، و بدن‌هايمان متلاشى گشت و صورتها دگرگون شد، دوباره زنده مى‏شويم تا جزا داده شويم؟ راستش من كه نمى‏توانم اين معنا را تصديق كنم، چون قابل تصديق نيست.

﴿قَالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ﴾ ضمير در «قال» به همان گوينده قبلى برمى‏گردد، همان كسى كه به رفقاى بهشتى‏اش مى‏گفت: من رفيقى چنين و چنان داشتم. و كلمه «اطلاع» به معناى مشرف بودن انسان بر چيزى است. و معناى جمله اين است كه: همان شخص سپس رفقاى بهشتى خود را مخاطب ساخته، مى‏گويد: آيا شما به جهنم اشراف داريد و اهل جهنم را مى‏بينيد و مى‏توانيد آن رفيق مرا در جهنم پيدا كنيد و ببينيد چه حالى دارد؟

﴿فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ اَلْجَحِيمِ﴾ كلمه «سواء» به معناى وسط است، و «سواء الطريق» هم به معناى وسط راه است و معناى جمله مورد بحث اين است كه: خود آن گوينده به جهنم مشرف مى‏شود، و رفيق خود را در وسط آتش مى‏بيند.

﴿قَالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ﴾ كلمه «ان» در اينجا مخفف كلمه «ان - به درستى كه» مى‏باشد. و كلمه «تردين» از ماده «ارداء» است كه به معناى ساقط شدن از مكانى بلند، چون قله كوه مى‏باشد، و اين عبارت كنايه از هلاكت است. و معناى جمله اين است كه: به خدا سوگند مى‏خورم كه نزديك بود تو مرا هم مثل خودت هلاك كنى و بدينجا ساقط سازى كه خودت سقوط كردى.

﴿وَ لَوْ لاَ نِعْمَةُ رَبِّي لَكُنْتُ مِنَ اَلْمُحْضَرِينَ﴾ منظور از «نعمت» در اينجا توفيق و هدايت و دستگيرى خداست. و كلمه «محضرين» از «احضار» است كه به معناى جلب كردن مجرم براى شكنجه و عذاب است. در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه «احضار» اگر مطلق استعمال شود، جز به معناى احضار براى شر و عذاب نمى‏آيد. و معناى جمله مورد بحث اين است كه: اگر توفيق پروردگارم دستگيرم نمى‏شد، و اگر خدا هدايتم نكرده بود، من نيز مثل تو از آن‌هايى بودم كه براى عذاب احضار شدند.

﴿أَ فَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ إِلاَّ مَوْتَتَنَا اَلْأُولى وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ﴾ اين استفهام براى تقرير آميخته با تعجب است. و مراد از «موت اول» مرگ دنيوى است، نه مرگ عالم برزخ كه آيه شريفه‏ ﴿رَبَّنَا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ﴾ دلالت بر آن دارد، زيرا در آيه مورد بحث به آن اعتنا نشده، چون منكرين معاد، مرگ دنيايى را فنا و نابودى مى‏پنداشتند و اعتقادى به مردن در برزخ نداشتند.

و معناى آيه با در نظر گرفتن جزئياتى كه در كلام حذف شده اين است كه: سپس همان گوينده به خودش و به رفقايش برگشته و با تعجب مى‏گويد: آيا راستى ما براى هميشه در بهشت متنعم هستيم؟ و ديگر مرگى نداريم، مرگ ما همان يك بارى بود كه در دنيا داشتيم و آيا راستى ديگر ما عذاب نخواهيم ديد؟

صاحب مجمع البيان مى‏گويد: منظورشان از اين پرسش محقق كردن مطلب است، نه اينكه در مساله دچار شك و ترديد شده باشند، و بدين جهت اين سخن را مى‏گويند كه در گفتن آن سرور و فرحى مجدد و دو چندان هست، هر چند كه علم به اين معنا دارند كه: در

بهشت جاودانه خواهند بود، و اين در مثل نظير آن است كه مال فراوانى به كسى بدهند و او با اينكه مى‏داند اين همه اموال مال اوست، مع ذلك از در تعجب مى‏پرسد: راستى اين همه مال از آن من است، همچنان كه آن شخصى كه آرزوى ديدن كعبه را داشته، بعد از رسيدن به مكه گفته است: «ابطحاء مكة هذا الذى اراه عيانا و هذا انا - آيا اين محلى كه دارم مى‏بينم، خود مكه است و آيا اين منم كه مكه را مى‏بينم؟».

صاحب مجمع البيان سپس اضافه مى‏كند: به همين جهت دنبال آن جمله، اضافه كردند كه: ﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ﴾ راستى اينكه مى‏بينم هر آينه رستگارى عظيمى است.

﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ﴾ اين جمله تتمه گفتار همان گوينده است كه هم موهبت خلود در بهشت و رهايى از عذاب را عظيم شمرده و هم شكر آن نعمت را به جاى آورده است.

﴿لِمِثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَلِ اَلْعَامِلُونَ﴾ از ظاهر سياق برمى‏آيد كه اين جمله نيز تتمه كلام همان گوينده باشد. و مشار اليه به اشاره «هذا» همان فوز عظيم و يا ثواب است و معنايش اين است كه: براى مثل اين رستگارى و يا مثل چنين ثوابى بايد عاملان عمل كنند و در دنيا كه دار تكليف است سعى نمايند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: «اين جمله كلام خداى سبحان است».

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «كلام اهل بهشت است نه گوينده».

به طور كلى بايد دانست كه: مفسرين در بيشتر جملات سابق و اينكه هر يك حكايت كلام چه كسى است، مثلا فلان جمله كلام ملائكه است، و يا كلام اهل بهشت و يا كلام همان گوينده؟ اختلاف كرده‏اند و آنچه ما اختيار كرديم، وجهى بود كه سياق آيات با آن مساعدت داشت.

﴿أَ ذَلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ اَلزَّقُّومِ. . . يُهْرَعُونَ﴾

در اين آيه بين نعمت‏هايى كه خداى تعالى براى اهل بهشت آماده كرده و آن‌ها را به وصف رزق كريم توصيف نموده و بين آن جايگاهى كه براى اهل آتش تهيه ديده و آن را درخت زقوم ناميده، كه شكوفه‏هايش گويا سر شيطآن‌ها است و نيز شرابى از حميم است، مقايسه شده.

و مشار اليه به اشاره «ذلك» همان رزق كريمى است كه در سابق فرمود براى اهل

بهشت آماده شده. و كلمه «نزل» - به ضمه نون و زا - چيزى است كه قبل از وارد شدن ميهمان براى پذيرايى از او آماده مى‏كنند، تا وقتى وارد شد تقديمش بدارند مانند انواع ميوه‏ها و خوراكيها.

اهل بهشتقرينمعادتساؤلگفت‌وگوی اهل بهشت.انکار معاد توسط قرین.مطلع بر دوزخی.نجات از قرین.

وصف شجره «زقوم»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كلمه «زقوم» - به طورى كه گفته‏اند - نام درختى است كه برگهايى كوچك و تلخ و بدبو دارد و چون برگ آن را بكنند در محل كنده شده شيرى بيرون مى‏آيد كه به هر جا از بدن آدمى برسد آنجا ورم مى‏كند و اين درخت در سرزمين «تهامه» و نيز در هر سرزمين خشك و بى‏آب و علف مى‏رويد، سرزمينهايى كه مجاور صحراى خشك باشد. و درختى كه در آيه شريفه توصيف شده «زقوم» ناميده شده.

و بعضى‏ گفته‏اند: قريش اصلا چنين درختى را نمى‏شناخت كه در بحث روايتى روايتش خواهد آمد.

و كلمه «خير» در آيه شريفه به معناى وصف است، نه به معناى لغوى‏اش كه در فارسى به معنى بهتر است، چون معنا ندارد بگوييم درخت زقوم بهتر نيست، زيرا درخت «زقوم» اصلا خوب نيست، همچنان كه در آيه‏ ﴿مَا عِنْدَ اَللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اَللَّهْوِ﴾ نيز به همين معنا است، چون «لهو» اصلا خوب نيست، تا ثوابهاى خدايى از آن بهتر باشد و اين آيه شريفه - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - كلام خداست، نه تتمه كلام آن گوينده كه آيات قبل آن را حكايت مى‏كرد.

و ضمير «ها» در جمله‏ ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ﴾ به «شجره زقوم» برمى‏گردد. و «فتنه» به معناى محنت و عذاب است.

و جمله‏ ﴿آن‌ها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ اَلْجَحِيمِ﴾ وصف «شجره زقوم» است. و «اصل جحيم» به معناى قعر جهنم است. و اين تعجب ندارد كه در آتش جهنم درختى برويد و همچنان باقى بماند و نسوزد، براى اينكه زنده ماندن دوزخيان در آتش عجيب‏تر است. و خدا هر كارى بخواهد مى‏تواند بكند.

﴿طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُؤُسُ اَلشَّيَاطِينِ﴾ كلمه «طلع» به معناى شكوفه ميوه‏اى است كه در اولين بار در درخت خرما يا در هر درخت ميوه ديگر پيدا مى‏شود. در اين آيه ميوه درخت «زقوم» را به سر شيطآن‌ها تشبيه كرده و اين بدان عنايت است كه: عوام از مردم شيطان را در

زشت‏ترين صورتها تصوير مى‏كنند، همچنان كه وقتى بخواهند عكسى از فرشته‏اى بكشند، او را در زيباترين صورت ترسيم مى‏كنند، و هر زيباى ديگر را به فرشته تشبيه مى‏نمايند، همچنان كه زنان دربارى مصر وقتى يوسف را ديدند گفتند: ﴿مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ﴾ با اين بيان ديگر جايى براى اين اشكال نمى‏ماند كه در تشبيه هر چيز اين معنا لازم است كه به چيزى تشبيه شود كه شنونده آن را بشناسد، و مردم سر شيطآن‌ها را نديده‏اند و نمى‏شناسند.

﴿فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ﴾ حرف «فا» كه در آغاز جمله است، فاى تعليل است و بيان مى‏كند كه درخت مزبور وسيله پذيرايى از ستمگران است كه از آن مى‏خورند. و در اينكه فرمود: «پس شكم‏ها را از آن پر خواهند كرد» اشاره است به گرسنگى شديد اهل دوزخ، به طورى كه آن قدر حريص بر خوردن مى‏شوند، كه ديگر در فكر آن نيستند چه مى‏خورند.

﴿ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ﴾ كلمه «شوب» به معناى مخلوط و آميخته است.

و كلمه «حميم» به معناى آب داغ و بسيار سوزنده است. و معناى جمله اين است كه: ستمگران نامبرده علاوه بر عذابهايى كه گفته شد، مخلوطى از آب داغ و بسيار سوزنده مى‏نوشند، و آن آب با آنچه از درخت زقوم خورده‏اند مخلوط مى‏شود.

﴿ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى اَلْجَحِيمِ﴾ يعنى تازه بعد از آنكه شكمها را از درخت «زقوم» و آب «حميم» پر كردند، به سوى دوزخ برمى‏گردند، و در آنجا مى‏مانند تا عذاب ببينند. در اين آيه اشاره است به اينكه: حميم مذكور در داخل جهنم نيست.

﴿إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبَاءَهُمْ ضَالِّينَ فَهُمْ عَلىَ آثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ﴾ كلمه «الفوا» از «الفاء» است كه به معناى يافتن است و معناى اينكه مى‏گوييم «الفيت فلانا» اين است كه: من فلانى را يافتم و به او برخوردم. و كلمه «يهرعون» فعل مضارع مجهول است از ماده «اهراع» كه به معناى سرعت گرفتن است.

معناى آيه اين است كه: علت خوردنشان از درخت «زقوم» و نوشيدنشان از «حميم» و برگشتن به سوى «دوزخ» اين است كه: اينان پدران خود را گمراه يافتند، - و با اينكه مى‏دانستند ايشان گمراهند، با اين حال از ايشان كه ريشه و مرجع آنان بودند تقليد كردند - و به همين جهت دنبال پدران خود به سرعت به سوى دوزخ مى‏روند، نخست به خوراكيهاى مذكور برمى‏خورند، و سپس به سوى دوزخ برمى‏گردند. درست جزاى آخرتشان مطابق رفتار دنيايشان

است.

زقومفتنهجحيمظالمينشجره زقوم.فتنة للظالمین.ظالمین.آزمون انکار.

بحث روايتى [رواياتى در باره مسئول بودن انسان، و در ذيل برخى آيات گذشته]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در الدر المنثور است كه: ابن منذر، از ابن جريح، روايت كرده كه در ذيل جمله «بل عجبت» گفته است رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: من وقتى قرآن نازل شد از نزول آن تعجب كردم، و گمراهان بنى آدم آن را مسخره كردند درست عكس العمل من و آن‌ها در دو نقطه ضد و مقابل هم بود.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿اُحْشُرُوا اَلَّذِينَ ظَلَمُوا﴾ آورده كه امام فرمود: يعنى محشور كنيد آنانى را كه به آل محمد علیه السلام در حقشان ظلم كردند «و ازواجهم» يعنى آنانى را كه در اين ظلم شبيه به آنان بودند.

مؤلف: صدر روايت از باب ذكر مصداق است، نه اينكه ظلم منحصر در ظلم به آل محمد علیه السلام باشد.

و در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾ فرموده: بعضى‏ها گفته‏اند: يعنى از ولايت على علیه السلام بازخواست مى‏شوند - نقل از ابى سعيد خدرى -.

مؤلف: اين روايت را شيخ طوسى هم در امالى خود به سند خود از انس بن مالك از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده‏ و در كتاب عيون از حضرت على، و از حضرت رضا علیه السلام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏ و در تفسير قمى آن را از امام علیه السلام روايت كرده است‏.

و در كتاب خصال از امير المؤمنين علیه السلام حديث كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: بنده خدا در روز قيامت قدم از قدم برنمى‏دارد تا از چهار چيز بازجويى شود، از عمرش كه در چه كارى تباه كرد. از جوانى‏اش كه در چه كارى به سر

برد. از مالش كه از چه راهى كسب كرد و در چه راهى خرج كرد. و از محبت ما اهل بيت‏.

مؤلف: نظير اين روايت را صاحب كتاب علل نيز آورده‏.

و در نهج البلاغه است كه: اى مردم! از خدا در باره بندگان و بلادش بترسيد كه شما حتى از قطعه قطعه‏هاى زمين و از چارپايان بازخواست خواهيد شد.

و در الدر المنثور است كه: بخارى در تاريخ خود، ترمذى، دارمى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، حاكم و ابن مردويه همگى از انس روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: هيچ دعوت كننده‏اى به هيچ عملى دعوت نمى‏كند مگر آنكه روز قيامت او را نگه مى‏دارند در حالى كه كار او هم به وى چسبيده و ملازم اوست و از او جدا نمى‏شود هر چند كه مردى مرد ديگر را دعوت كرده باشد، كه همه بايد بايستند تا به سؤالات پاسخ گويند. آن‌گاه اين آيه را قراءت فرمود: ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾.

و در روضه كافى به سند خود از محمد بن اسحاق مدنى از ابى جعفر علیه السلام از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: اما اين آيه كه مى‏فرمايد: ﴿أُولَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ﴾ معنايش اين است كه: رزقى دارند كه نزد خدام بهشت معلوم است، و آن رزق را از براى اولياى خدا حاضر مى‏كنند، قبل از آنكه اولياى خدا درخواست آن را كرده باشند. و اما آيه‏ ﴿فَوَاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ﴾ معنايش اين است كه اهل بهشت ميل به هيچ چيز پيدا نمى‏كنند مگر آنكه به احترام برايشان حاضر مى‏سازند.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود، از حضرت ابى جعفر علیه السلام در تفسير آيه‏ ﴿فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ اَلْجَحِيمِ﴾ آمده كه فرمود: يعنى در وسط جهنم‏.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه‏ ﴿أَ فَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ. . . ﴾ به سند خود از پدرش از على بن مهزيار و حسين بن محبوب، از نضر بن سويد از درست، از ابى بصير، از حضرت ابى جعفر علیه السلام روايت آورده كه فرمود: وقتى اهل بهشت داخل بهشت مى‏شوند، و اهل جهنم به آتش درمى‏آيند، مرگ را به صورت گوسفندى مى‏آورند و بين بهشت و دوزخ سرمى‏برند و

مى‏گويند ديگر براى احدى مرگ نيست و هر كس تا ابد در جاى خود هست، در اين هنگام اهل بهشت مى‏گويند: آيا ديگر ما نمى‏ميريم، مرگ ما همان مرگ اول بود؟ و آيا ما عذاب نمى‏شويم؟ راستى اين چه رستگارى عظيمى است و براى چنين مقامى شايسته است كه تلاشگران تلاش كنند.

مؤلف: داستان سر بريدن مرگ به صورت گوسفند در روز قيامت، از روايات معروف بين شيعه و اهل سنت است، و اين در حقيقت تمثلى است از جاودانگى زندگى آخرت.

و در مجمع البيان در ذيل جمله «شجرة الزقوم» گفته: و روايت شده كه قريش وقتى اين آيه را شنيدند گفتند: ما تا كنون چنين اسمى را نشنيده بوديم، و چنين درختى را نمى‏شناسيم. ابن زبعرى گفت: زقوم به زبان بربرها نام طعامى است كه از خرما و كره درست مى‏شود، و در روايتى به لغت اهل يمن آمده كه ابو جهل به كنيز خود گفت: «زقمينا - زقوم برايمان بياور» كنيز هم خرما و كره آورد، ابو جهل به رفقايش گفت: «تزقموا بهذا الذى يخوفكم به محمد - از همين زقوم كه محمد شما را از آن مى‏ترساند بخوريد» محمد پنداشته كه در آتش، درخت سبز مى‏شود و حال آنكه آتش درخت را مى‏سوزاند. پس در پاسخ وى اين آيه آمد: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ﴾ ما اين درخت را مايه آزمايش ستمكاران كرديم‏.

مؤلف: اين معنا به چند طريق روايت شده.

مسؤولونحشررزق معلومروايتسؤال از ولایت در برخی روایات.رزق معلوم مخلصین.مسئولیت انسان.حشر ظالمان.

قصص نوح و ابراهیم: نجات، توحید، و ذبح آیات ۷۱–۱۱۳

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

این آیات پس از انذار، داستان نوح و بخش مفصل ابراهیم تا ذبح را به‌عنوان شاهد می‌آورد.

وَلَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ ٱلْأَوَّلِينَ
و قطعاً پيش از آنها بيشتر پيشينيان به گمراهى افتادند.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا فِيهِم مُّنذِرِينَ
و حال آنكه مسلماً در ميانشان هشداردهندگانى فرستاديم.
فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُنذَرِينَ
پس ببين فرجام هشدارداده‌شدگان چگونه بود!
إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ
به استثناى بندگان پاكدل خدا!
وَلَقَدْ نَادَىٰنَا نُوحٌۭ فَلَنِعْمَ ٱلْمُجِيبُونَ
و نوح، ما را ندا داد، و چه نيك اجابت‌كننده بوديم!
وَنَجَّيْنَٰهُ وَأَهْلَهُۥ مِنَ ٱلْكَرْبِ ٱلْعَظِيمِ
و او و كسانش را از اندوه بزرگ رهانيديم.
وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُۥ هُمُ ٱلْبَاقِينَ
و [تنها] نسل او را باقى گذاشتيم.
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِى ٱلْءَاخِرِينَ
و در ميان آيندگان [آوازه نيك‌] او را بر جاى گذاشتيم.
سَلَٰمٌ عَلَىٰ نُوحٍۢ فِى ٱلْعَٰلَمِينَ
درود بر نوح در ميان جهانيان!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
ما اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‌دهيم.
إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُؤْمِنِينَ
به راستى او از بندگان مؤمن ما بود.
ثُمَّ أَغْرَقْنَا ٱلْءَاخَرِينَ
سپس ديگران را غرق كرديم.
۞ وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِۦ لَإِبْرَٰهِيمَ
و بى‌گمان، ابراهيم از پيروان اوست.
إِذْ جَآءَ رَبَّهُۥ بِقَلْبٍۢ سَلِيمٍ
آنگاه كه با دلى پاك به [پيشگاه‌] پروردگارش آمد.
إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِۦ مَاذَا تَعْبُدُونَ
چون به پدر[خوانده‌] و قوم خود گفت: «چه مى‌پرستيد؟
أَئِفْكًا ءَالِهَةًۭ دُونَ ٱللَّهِ تُرِيدُونَ
آيا غير از آنها، به دروغ، خدايانى [ديگر] مى‌خواهيد؟!
فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
پس گمانتان به پروردگار جهانها چيست؟»
فَنَظَرَ نَظْرَةًۭ فِى ٱلنُّجُومِ
پس نظرى به ستارگان افكند،
فَقَالَ إِنِّى سَقِيمٌۭ
و گفت: «من كسالت دارم!»
فَتَوَلَّوْا۟ عَنْهُ مُدْبِرِينَ
پس پشت‌كنان از او روى برتافتند!
فَرَاغَ إِلَىٰٓ ءَالِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ
تا نهانى به سوى خدايانشان رفت و [به ريشخند] گفت: «آيا غذا نمى‌خوريد؟
مَا لَكُمْ لَا تَنطِقُونَ
شما را چه شده كه سخن نمى‌گوييد؟!»
فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْبًۢا بِٱلْيَمِينِ
پس با دست راست، بر سر آنها زدن گرفت!
فَأَقْبَلُوٓا۟ إِلَيْهِ يَزِفُّونَ
تا دوان دوان سوى او روى‌آور شدند.
قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ
[ابراهيم‌] گفت: «آيا آنچه را مى‌تراشيد، مى‌پرستيد؟
وَٱللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ
با اينكه خدا شما و آنچه را كه برمى‌سازيد آفريده است!»
قَالُوا۟ ٱبْنُوا۟ لَهُۥ بُنْيَٰنًۭا فَأَلْقُوهُ فِى ٱلْجَحِيمِ
گفتند: «برايش [كوره‌]خانه‌اى بسازيد و در آتشش بيندازيد»
فَأَرَادُوا۟ بِهِۦ كَيْدًۭا فَجَعَلْنَٰهُمُ ٱلْأَسْفَلِينَ
پس خواستند به از نيرنگى زنند؛ و[لى‌] ما آنان را پست گردانيديم.
وَقَالَ إِنِّى ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّى سَيَهْدِينِ
و [ابراهيم‌] گفت: «من به سوى پروردگارم رهسپارم، زودا كه مرا راه نمايد!»
رَبِّ هَبْ لِى مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
«اى پروردگار من! مرا [فرزندى‌] از شايستگان بخش.»
فَبَشَّرْنَٰهُ بِغُلَٰمٍ حَلِيمٍۢ
پس او را به پسرى بردبار مژده داديم.
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَ
و وقتى با او به جايگاه «سعى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين‌] مى‌بينم كه تو را سَرْ مى‌بُرم، پس ببين چه به نظرت مى‌آيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن! ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت.»
فَلَمَّآ أَسْلَمَا وَتَلَّهُۥ لِلْجَبِينِ
پس وقتى هر دو تن دردادند [و همديگر را بدرود گفتند] و [پسر] را به پيشانى بر خاك افكند،
وَنَٰدَيْنَٰهُ أَن يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ
او را ندا داديم كه اى ابراهيم!
قَدْ صَدَّقْتَ ٱلرُّءْيَآ ۚ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
رؤيا[ى خود] را حقيقت بخشيدى! ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‌دهيم!
إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ ٱلْبَلَٰٓؤُا۟ ٱلْمُبِينُ
راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود!
وَفَدَيْنَٰهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍۢ
و او را در ازاى قربانى بزرگى باز رهانيديم.
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِى ٱلْءَاخِرِينَ
و در [ميان‌] آيندگان براى او [آوازه نيك‌] به جاى گذاشتيم.
سَلَٰمٌ عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ
درود بر ابراهيم!
كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
نيكوكاران را چنين پاداش مى‌دهيم.
إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُؤْمِنِينَ
در حقيقت، او از بندگان با ايمان ما بود.
وَبَشَّرْنَٰهُ بِإِسْحَٰقَ نَبِيًّۭا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
و او را به اسحاق كه پيامبرى از [جمله‌] شايستگان است مژده داديم.
وَبَٰرَكْنَا عَلَيْهِ وَعَلَىٰٓ إِسْحَٰقَ ۚ وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌۭ وَظَالِمٌۭ لِّنَفْسِهِۦ مُبِينٌۭ
و به او و به اسحاق بركت داديم، و از نسل آن دو برخى نيكوكار و [برخى‌] آشكارا به خود ستمكار بودند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات غرض سياق سابق را كه متعرض شرك و تكذيب كفار به آيات خدا بود و ايشان را به عذابى اليم تهديد مى‏كرد تعقيب نموده، مى‏فرمايد: بيشتر امت‏هاى گذشته نيز ضلالتى شبيه ضلالت اينان را داشتند، رسولان خدا را كه ايشان را انذار مى‏كردند تكذيب نمودند، همانطورى كه اينان تكذيب مى‏كنند. آن‌گاه به عنوان شاهد داستآن‌هايى از نوح، ابراهيم، موسى، هارون، الياس، لوط و يونس علیه السلام مى‏آورد. و آنچه كه در آيات مورد بحث آمده داستان نوح و خلاصه داستان ابراهيم علیه السلام است.

﴿وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ اَلْأَوَّلِينَ. . . اَلْمُخْلَصِينَ﴾

اين كلامى است كه سياقش براى انذار مشركين اين امت است، مى‏خواهد تشبيه كند اين مشركين را به امت‏هاى هلاك شده قبل، چون اكثر امت‏هاى گذشته گمراه شدند، همان طور كه اينان گمراه گشتند و به سوى آن امت‏ها رسولانى فرستاده شدند، همان طور كه به سوى اين امت رسولى فرستاده شد و آن‌ها رسولان خود را تكذيب كردند، و در اثر تكذيب هلاك شدند، مگر عده معدودى كه مخلص بودند.

لام در جمله‏ ﴿لَقَدْ ضَلَّ﴾ لام قسم است، و همچنين لام در جمله‏ ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا﴾. و «منذرين» - به كسره ذال - در آيه «72» پيغمبران هستند كه انذار كنندگان امت‏هاى گذشته بودند و «منذرين» - به فتحه ذال - در آيه «73» امت‏هاى گذشته هستند.

﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ﴾ اگر مراد از آنان بندگان مخلص از امت‏ها باشد، استثناء متصل مى‏شود و اگر منظور اعم از مخلصين و انبيا باشد، استثنا منقطع مى‏شود مگر اينكه غير انبيا را بر انبيا غلبه داده باشد و نام همه را مخلصين نهاده باشد. و معناى آيه روشن است.

ضلالتمنذرینمخلصینانذارقصصگمراهی اکثر اولین.تکذیب منذرین.ارسال منذرین.استثنای عباد مخلصین.

بيان آيات مربوط به منزلت «نوح» عليه السلام و اجابت دعاى او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ اَلْمُجِيبُونَ﴾

لام در كلمه «لقد» و در كلمه «لنعم» هر دو لام قسم است. و اين دو سوگند دلالت بر كمال عنايت به نداى نوح و اجابت خداى تعالى مى‏كند. و خداى سبحان خود را در اجابت كردن نداى نوح مدح كرده. و اگر خود را با اينكه يكى است «مجيبون - اجابت كنندگان» ـ

خوانده، به منظور تعظيم است. و - به طورى كه از سياق استفاده مى‏شود - منظور از نداى نوح همان نفرينى است كه به قوم خود كرد و به درگاه پروردگار خويش براى هلاكت آنان استغاثه نمود، همان نفرينى كه در آيه‏ ﴿وَ قَالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى اَلْأَرْضِ مِنَ اَلْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾ و نيز آيه‏ ﴿فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ﴾ حكايت شده است.

﴿وَ نَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْكَرْبِ اَلْعَظِيمِ﴾

كلمه «كرب» - به طورى كه راغب‏ گفته - به معناى اندوه شديد است. و مراد از آن در اينجا همان طوفان و يا آزار قوم نوح است. و مراد از «اهل» نوح، اهل بيت او و گروندگان به او از قوم خودش است، همچنان كه در باره آنان در سوره هود فرموده: ﴿قُلْنَا اِحْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اِثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ اَلْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ﴾. و كلمه «أهل» همان طور كه بر همسر مرد و فرزندانش اطلاق مى‏شود، بر همه خواص آدمى نيز اطلاق مى‏شود.

﴿وَ جَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ اَلْبَاقِينَ﴾

يعنى ذريه او را از بين همه مردم جزو باقى ماندگان قرار داديم، كه بعد از قرن نوح علیه السلام در زمين باقى بمانند - و ما در داستان نوح علیه السلام در سوره هود راجع به اين معنا بحث كرديم.

﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْآخِرِينَ﴾

مراد از كلمه «ترك» باقى گذاشتن است و مراد از كلمه «آخرين» امم بعد از نوح علیه السلام و قبل از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، نه فقط امت‏هاى گذشته. و اين جمله را بعد از ذكر ابراهيم علیه السلام نيز در همين سوره آورده، و در همين قصه در سوره شعراء به جاى اين عبارت فرموده: ﴿وَ اِجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي اَلْآخِرِينَ﴾ و ما در آن سوره از اين عبارت چنين استفاده كرديم كه مراد از «لسان صدق» اين است كه خداوند بعد از ابراهيم كسى را مبعوث كند كه دعوت ابراهيم علیه السلام را در بشر دنبال نموده و مردم را به سوى كيش او كه همان دين توحيد است بخواند.

از اينجا اين معنا تاييد مى‏شود كه: مراد از «باقى گذاشتن» نيز همين است كه خداى تعالى دعوت نوح را به سوى توحيد بعد از او هم در بشر زنده نگه داشته و در هر عصرى بعد از عصر ديگر تا روز قيامت اثر مجاهدتهاى آن جناب را در راه خدا باقى و محفوظ داشته است.

نوحنداءاجابتنجاتلسان صدقندای نوح و اجابت.نجات نوح و اهل.بقاء دعوت توحید.

نكته‏اى در باره اينكه فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلىَ نُوحٍ فِي اَلْعَالَمِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿سَلاَمٌ عَلىَ نُوحٍ فِي اَلْعَالَمِينَ﴾

مراد از «عالمين» همه عالم است، براى اينكه كلمه «عالمين» در آيه با الف و لام آمده، و از نظر ادبيات كلمه جمع اگر با الف و لام بيايد عموميت را افاده مى‏كند و ظاهرا مراد از «عالمين» همه عوالم بشرى و امت‏ها و جماعت‏هاى بشرى تا روز قيامت باشد.

و اين سلامى كه خداى تعالى به نوح داده تا روز قيامت، خود تهنيتى است مبارك و طيب كه خداى تعالى از ناحيه تمامى امت‏هاى بشرى كه در اثر مجاهدتها و دعوت نوح، از اعتقادات صحيح و اعمال صالح برخوردار شده‏اند، به نوح داده است. آرى آن جناب اولين كسى است كه در بين بشر به دعوت توحيد و مبارزه عليه شرك و آثار شرك كه همان اعمال زشت است قيام نمود، و در اين راه شديدترين رنج‏ها و محنت‏ها را تحمل كرد، آنهم نه يك سال و دو سال بلكه نزديك به هزار سال، آنهم نه با كمك كسى، بلكه خودش به تنهايى.

پس آن جناب به تنهايى در هر خير و صلاحى كه در بشريت تا روز قيامت رخ بدهد سهيم و شريك است. و در كلام خداى تعالى چنين سلامى به احدى داده نشده كه اين قدر وسيع باشد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «عالمين» عوالم ملائكه و جن و انس است.

﴿إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ﴾

اين جمله منتى را كه خدا بر نوح علیه السلام نهاده و كرامتى كه به وى كرده - از آن جمله اينكه ندايش را اجابت نمود و او و اهلش را از كرب عظيم نجات داد و ذريه‏اش را در قرون بعد باقى نگهداشت و آثارش را در قرون بعد از خودش حفظ كرد و درودى كه تا روز قيامت از ناحيه فرد فرد بشر صالح به وى فرستاده تعليل مى‏كند.

و اگر پاداش او را به پاداش محسنين و نيكوكاران تشبيه كرده اين تشبيه تنها در اصل پاداش است نه در خصوصيات مى‏خواهد بفرمايد: همانطور كه به همه نيكوكاران پاداش مى‏دهيم به نوح نيز پاداش داديم و نمى‏خواهد بفرمايد: به همه نيكوكاران همين پاداش را كه به نوح داديم مى‏دهيم، و اين خود واضح است.

﴿إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

اين جمله نيكوكارى نوح علیه السلام را كه از جمله قبلى استفاده مى‏شد تعليل مى‏كند كه چگونه نوح او نيكوكاران بود، مى‏فرمايد: براى اينكه از بندگان مؤمن ما بود. آرى نوح علیه السلام خداى عز و جل را به حقيقت بندگى، بندگى كرد. او غير از آنچه خدا مى‏خواست نمى‏خواست، و غير از آنچه خدا دستور داده بود نمى‏كرد. و نيز براى اينكه آن جناب از مؤمنين حقيقى بود. از اعتقادات، غير از آنچه كه حق بود معتقد نبود، و اين اعتقاد به حق در تمامى اركان وجودش جريان داشت، و كسى كه چنين باشد غير از حسن و نيكويى از او عملى سرنمى‏زند. پس او از نيكوكاران است.

﴿ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِينَ﴾ ك

لمه «ثم» بعديت در كلام را مى‏رساند، نه بعديت در زمان را، و مراد از كلمه «آخرين - ديگران» همان قوم مشرك اويند.

سلامنوحمحسنینایمانغرقجزای محسنین.من عبادنا المؤمنین.بندگی حقیقی.اولین قیام علیه شرک.سلام در عالمین.

نكته‏اى در باره اينكه فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلىَ نُوحٍ فِي اَلْعَالَمِينَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ﴾

كلمه «شيعه» عبارت است از مردمى كه پيرو غير خود باشند، و دنبال او به راه بيفتند و كوتاه سخن: مردمى كه موافق طريقه كسى حركت كنند، چنين مردمى شيعه آن كس مى‏باشند، حال چه اينكه آن كس جلوتر از آن قوم باشد، يا بعد از آن قوم، همچنان كه خداى تعالى فرمود: ﴿وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ كَمَا فُعِلَ بِأَشْيَاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ﴾ به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد در اين آيه شيعه را به كسانى اطلاق كرده كه قبل از افراد مورد نظر عذاب شدند، و بين آنان و لذتهايشان حائل شد.

و از ظاهر سياق برمى‏آيد كه ضمير در كلمه «شيعته» به نوح برمى‏گردد و معنايش اين است كه: ابراهيم يكى از شيعيان نوح بود، چون دينش موافق دين او، يعنى دين توحيد بود.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: ضمير مذكور به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مى‏گردد. ولى هيچ دليلى از ناحيه الفاظ آيه بر اين قول نيست.

بعضى‏ گفته‏اند: در نظم اين آيات ترتيب زيبايى به كار رفته، چون دنبال داستان نوح كه آدم دومى و ابو البشر ثانى است، داستان ابراهيم را آورد كه پدر انبياء است، يعنى تمامى

انبيايى كه بعد از او آمدند نسبشان بدو منتهى مى‏شود، و نيز تمامى اديان زنده‏اى كه در دنيا هستند از قبيل اديان موسى، عيسى و محمد علیه السلام همه بر دين ابراهيم تكيه دارند كه همان دين توحيد است. و نيز نوح علیه السلام از غرق شدن در آب نجات يافت و ابراهيم علیه السلام از سوختن در آتش نمرود.

شیعهابراهیمنوحتوحیدپیرویابراهیم از شیعه نوح.وحدت دین توحید.تسلسل انبیا.

مراد از «قلب سليم» داشتن ابراهيم عليه السلام عدم تعلق او به غير خدا است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾

آمدن نزد پروردگار كنايه است از تصديق خدا و ايمان به او. و مؤيد اين معنا اين است كه مراد از «قلب سليم» آن قلبى است كه از هر چيزى كه مضر به تصديق و ايمان به خداى سبحان است خالى باشد، از قبيل شرك جلى و خفى، اخلاق زشت و آثار گناه و هر گونه تعلقى كه به غير خدا باشد و انسان جذب آن شود و باعث شود كه صفاى توجه به سوى خدا مختل گردد.

از اينجا روشن مى‏شود كه مراد از «قلب سليم» آن قلبى است كه هيچ تعلقى به غير از خدا نداشته باشد، همچنان كه در حديثى كه در بحث روايتى آينده - ان شاء الله - مى‏آيد نيز به همين معنا تفسير شده.

ولى بعضى‏ گفته‏اند: «معنايش قلب سالم از شرك است». ممكن است اين گفتار را به نحوى توجيه كنيم كه به همان معنا كه ما ذكر كرديم برگشت مى‏كند. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «مراد قلب اندوهناك است» ولى اين ديگر قابل توجيه نيست.

ظرف «اذ» در آيه شريفه متعلق به جمله «من شيعته» است، و چون آن قواعدى كه در غير ظرف بخشوده نيست در ظرفها بخشوده شده. لذا ديگر نبايد اعتراض كرد كه مگر قبل از آمدن نزد پروردگار، از شيعه نوح نبود. و بعضى‏ گفته‏اند: ظرف «اذ» متعلق به «اذكر» تقديرى است.

﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا ذَا تَعْبُدُونَ﴾

يعنى: چه چيز مى‏پرستيد؟ و اگر با اينكه مى‏ديد كه بت مى‏پرستند، مع ذلك پرسيد چه مى‏پرستيد؟ منظورش از اين سؤال اظهار تعجب است، و خواست بفهماند اين عمل شما سخت عجيب و غريب است.

﴿أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اَللَّهِ تُرِيدُونَ﴾

يعنى آيا از در افتراء خدايانى ديگر به جاى خداى عز و جل قصد مى‏كنيد. و اگر كلمه

«افك» و كلمه «آلهه» را مقدم ذكر كرده، با اينكه مى‏بايست مى‏فرمود: «ا تريدون آلهة دون الله إفكا» بدين جهت است كه عنايت به آن دو كلمه داشته است.

قلب سلیمتعلقشرکافکابراهیمقلب سلیم.عدم تعلق به غیر خدا.ایمان سالم از شرک.نفی شرک جلی و خفی.ابراهیم با قلب سلیم.افک آلهه.

وجه اينكه ابراهيم عليه السلام به ستارگان نظر افكند و سپس از بيمارى خود خبر داد ﴿فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي اَلنُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي اَلنُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ﴾

شكى نيست در اينكه ظاهر اين دو آيه اين است كه خبر دادن ابراهيم علیه السلام از مريضى خود مربوط است به نظر كردن در نجوم، حال اين نگاه كردن در ستارگان يا براى اين بوده كه وقت و ساعت را تشخيص دهد، مثل كسى كه دچار تب نوبه است، و ساعات عود تب خود را با طلوع و غروب ستاره‏اى و يا از وضعيت خاص نجوم تعيين مى‏كند.

و يا براى آن بوده كه از نگاه كردن به نجوم، به حوادث آينده‏اى كه منجم‏ها آن حوادث را از اوضاع ستارگان بدست مى‏آورند، معين كند. و صابئى مذهبان به اين مساله بسيار معتقد بودند و در عهد ابراهيم علیه السلام عده بسيارى از معاصرين او از همين صابئى‏ها بوده‏اند.

بنا بر وجه اول، معنايش آيه چنين مى‏شود: وقتى اهل شهر خواستند همگى از شهر بيرون شوند تا در بيرون شهر مراسم عيد خود را به پا كنند، ابراهيم نگاهى به ستارگان انداخت و سپس به ايشان اطلاع داد كه به زودى كسالت من شروع مى‏شود، و من نمى‏توانم در اين عيد شركت كنم.

و بنا بر وجه دوم معنايش اين مى‏شود: ابراهيم در اين هنگام نگاهى به ستارگان كرد و طبق قواعد منجمين پيشگويى كرد كه به زودى من مريض خواهم شد، و در نتيجه نمى‏توانم با شما از شهر بيرون شوم.

ولى وجه اولى با وضع ابراهيم علیه السلام مناسب‏تر به نظر مى‏رسد، براى اينكه آن جناب با اينكه توحيدى خالص داشت، ديگر معنا ندارد براى غير خدا تاثيرى قائل باشد. و از سوى ديگر دليلى هم كه به قوت دلالت كند بر اينكه آن جناب در آن ايام مريض نبوده در دست نداريم، بلكه دليل داريم بر اينكه مريض بوده، براى اينكه از يك سو خداى تعالى او را صاحب قلبى سليم معرفى كرده و از سوى ديگر از او حكايت كرده كه صريحا گفته است: من مريضم و كسى كه داراى قلب سليم است، دروغ و سخن بيهوده نمى‏گويد.

اين بود آن وجهى كه ما در تفسير اين دو آيه اختيار كرديم. و مفسرين در توجيه آن وجوهى ذكر كرده‏اند كه از همه وجيه‏تر و بهتر اين است‏ كه: نگاه كردنش به نجوم، و

خبر دادنش از مريضى خود، از باب معاريض كلام است. و معاريض عبارت است از اينكه: گوينده چيزى را بگويد كه شنونده از ظاهر آن معنايى بفهمد و خود او معناى ديگرى اراده كند. پس شايد نظر كردن آن جناب در ستارگان نظر كردن موحد در صنع خداى تعالى باشد، تا از آن راه بر وجود خداى تعالى و يكتايى او استدلال كند، ولى مردم خيال كردند كه نظر كردن او مثل نظر كردن منجم‏ها است، كه مى‏خواهد از وضع ستارگان بر پيش آمدن حوادثى استدلال كند. آن‌گاه فرموده: «من مريضم» و منظورش اين بوده كه او به زودى دچار بيمارى مى‏شود، چون آدمى در طول عمر بدون بيمارى نمى‏شود، همچنان كه باز از همان جناب حكايت كرده كه گفت: ﴿وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ﴾ چيزى كه هست مردم خيال كردند منظور او اين است كه همين امروز كه روز عيد ايشان است مريض است، و آنچه در نظر آن جناب مرجح بوده كه اين همه زحمت به خود بدهد، اين بوده كه در شهر تنها بماند و آن هدفى را كه در نظر داشته انجام دهد، يعنى بت‏هاى اهل شهر را بشكند.

ليكن اين وجه - كه گفتيم بهترين وجوهى است كه مفسرين ذكر كرده‏اند - وقتى صحيح است كه آن جناب در آن روز مريض نبوده باشد و حال آنكه خواننده عزيز متوجه شد كه گفتيم هيچ دليلى بر اين معنا نيست.

علاوه بر اين گفتن معاريض براى انبياء جايز نيست، زيرا باعث مى‏شود اعتماد مردم به سخنان ايشان سست گردد.

﴿فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ﴾

ضمير جمع در «تولوا» به مردم معاصر ابراهيم علیه السلام و ضمير مفرد در «عنه» به خود آن جناب برمى‏گردد و معناى جمله اين است كه: مردم از آمدن ابراهيم صرف نظر كرده، او را تنها گذاشته از شهر خارج شدند.

نجومسقیممعاریضعیدابراهیمانی سقیم.بحث جواز معاریض برای انبیا.

سخنان ابراهيم عليه السلام بابت‏ها! و احتجاج او بابت پرستان

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَرَاغَ إِلىَ آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَ لاَ تَأْكُلُونَ مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ﴾

كلمه «راغ» ماضى از مصدر «روغ» است و «روغ» و «رواغ» و «روغان» همه به معناى متوجه شدن و ميل كردن است. و بعضى‏ گفته‏اند: ميل كردن به يك سو به منظور خدعه است.

و در اينكه به بت‏ها گفت: ﴿أَ لاَ تَأْكُلُونَ﴾ اين نقل‏ كه مشركين در ايام عيدشان طعام نزد بت‏ها مى‏گذاشتند تاييد مى‏شود اين جمله و جمله بعدش كه فرمود: ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ﴾

سخنانى است كه ابراهيم علیه السلام به بت‏هاى مشركين گفته، با اينكه بت‏ها سنگ و چوب بودند و او مى‏دانست كه جمادات نه غذا مى‏خورند و نه حرف مى‏زنند و ليكن شدت خشمى كه از آن‌ها داشته وادارش كرده آن‌ها را موجوداتى با شعور فرض كند و همان اعتراضهايى كه به اشخاص با شعور مى‏شود به آن‌ها بكند.

ابراهيم علیه السلام نظرى به بت‏ها افكند كه درست به شكل انسآن‌هايند، انسآن‌هايى كه در پيش رو طعام دارند و مشغول خوردنند، پس سرشار از خشم و غيظ گشته، پرسيد: ﴿أَ لاَ تَأْكُلُونَ﴾ و چون پاسخى نشنيد، پرسيد: ﴿مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ﴾ با اينكه شما خدايانى هستيد كه پرستندگانتان خيال مى‏كنند شما عاقل و قادر و مدبر امور ايشانيد. اينجا بود كه آخرين تصميم خود را گرفت. و بت‏ها را شكست.

﴿فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ﴾

حرف «فا» در آغاز اين جمله اين معنا را مى‏رساند كه نتيجه آن خطابها اين شد كه تصميم گرفت با دست راست و يا با قدرت بت‏ها را درهم بكوبد، و اينكه گفتيم با قدرت، چون دست راست كنايه از قدرت است.

بعضى‏ از مفسرين كلمه «يمين» را به معناى سوگند گرفته‏اند. و اين بعيد است، و بنا به گفته آنان معناى آيه چنين مى‏شود: تصميم گرفت تا به خاطر سوگندى كه قبلا خورده بود، و گفته بود: ﴿تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ﴾ بت‏ها را درهم بشكند.

﴿فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ﴾

كلمه «زف» و نيز «زفيف» به معناى راه رفتن به سرعت است، و معناى آيه اين است كه: مردم با سرعت به طرف ابراهيم علیه السلام آمدند، به خاطر اهتمامى كه نسبت به حادثه داشتند و احتمال مى‏دادند كه به دست ابراهيم علیه السلام پيش آمده باشد.

و در اين كلام حذف و اختصارگويى به كار رفته، برگشتن مردم از مراسم عيد، و آمدنشان به بتخانه، ديدن آن منظره، تحقيق حادثه و گمانشان به آن حضرت كه در سوره انبياء آمده بود اينجا حذف شده است.

﴿قَالَ أَ تَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ وَ اَللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾

در اين جمله نيز حذف و اختصارگويى به كار رفته: دستگيرى ابراهيم علیه السلام

آوردنش در جلو چشم مردم، بازجويى كردن از او و ساير جزئيات ديگر، حذف شده.

استفهامى كه در آيه شريفه هست استفهام توبيخى است، و در عين حال احتجاجى است بر بطلان طريقه مردم، مى‏فرمايد: چيزى كه انسان آن را به دست خود تراشيده، صلاحيت ندارد كه مدبر انسان و معبود او باشد، با اينكه آفريدگار انسان و اعمالش خداست و معلوم است كه خلقت از تدبير جدا نيست‏، پس همان طور كه خداى سبحان خالق آدمى است، رب آدمى نيز هست و اين از سفاهت و حماقت است كه اين خداى عزيز و رب واقعى را كنار گذاشته و سنگ و چوب بپرستند.

با اين بيان روشن گرديد كه كلمه «ما» در جمله‏ ﴿مَا تَنْحِتُونَ﴾ موصول است، و رابط آن كه ضميرى است كه از صله به موصول برمى‏گردد، حذف شده و تقدير آن «ما تنحتونه» بوده، و همچنين «ما» در جمله‏ ﴿وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾ موصول و تقدير آن «ما تعملونه» بوده است. بعضى‏ از مفسرين احتمال داده‏اند كه كلمه «ما» در هر دو جا مصدريه باشد. ليكن مصدريه بودن اولى از آن دو بسيار بعيد است، چون معنا ندارد از مردم بپرسد آيا مى‏پرستيد تراشيدن خود را؟.

اصنامروغاحتجاجخلقعبادتابطال پرستش اصنام.خالق انسان رب اوست.خلقکم و ما تعملون.عدم صلاحیت مصنوع برای عبادت.احتجاج و شکستن بت‌ها.

معنى و وجه اينكه فرمود خدا اعمال شما را خلق كرده ﴿وَ اَللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ مَا تَعْمَلُونَ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و اگر خلقت را به اعمال انسآن‌ها و يا مصنوع انسآن‌ها هم نسبت داده، فرموده: «خدا شما را و اعمال شما را و يا مصنوع شما را خلق كرده» عيبى ندارد، براى اينكه آنچه انسان اراده مى‏كند و بعد از اراده انجام مى‏دهد، هر چند با اراده و اختيار خود مى‏كند به اراده خداى سبحان نيز هست، يعنى خدا خواسته است كه انسان آن را بخواهد و به اختيار خود انجام دهد، و اين نوع از اراده خداى تعالى باعث نمى‏شود كه اراده انسان باطل و بى‏اثر مانده، در نتيجه عمل او يك عمل جبرى و بى اختيار شود، و اين خود روشن است پس خدا هم خالق ما است و هم خالق آثار و اعمال ما، چه اعمال فكرى از قبيل اراده و امثال آن و چه اعمال بدنى.

و اگر مراد آيه شريفه اين بوده باشد كه بخواهد بفرمايد: خدا اعمال شما را خلق كرده و خود شما و اراده شما هيچ دخالت و وساطتى نداريد و خلاصه اگر آيه شريفه بخواهد جبر را افاده كند، در اين صورت ديگر توبيخ و تقبيح نيست بلكه عذرى است براى بندگان و حجتى

است به نفع ايشان و عليه خدا. و حال آنكه مى‏دانيم اين طور نيست، بلكه خداى تعالى مى‏خواهد در اين آيه مردم را توبيخ كند، نه اينكه بهانه به دست ايشان بدهد.

﴿قَالُوا اِبْنُوا لَهُ بُنْيَاناً فَأَلْقُوهُ فِي اَلْجَحِيمِ﴾

كلمه «بنيان» مصدر براى «بنى، يبنى» است، و مراد از آن اسم مفعول، يعنى «مبنى» است. و كلمه «جحيم» به معناى آتشى است كه شعله‏هايش شديد باشد، و معنايش اين است كه: براى شكنجه وى محلى بسازيد كه گنجايش آتش افروخته داشته باشد، سپس وى را در آن آتش بيفكنيد.

﴿فَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ اَلْأَسْفَلِينَ﴾

كلمه «كيد» به معناى حيله است. و مراد از آن نقشه كشيدن براى نابودى ابراهيم علیه السلام و سوزاندنش در آتش است. و جمله‏ ﴿فَجَعَلْنَاهُمُ اَلْأَسْفَلِينَ﴾ كنايه است از اينكه ما ابراهيم را بر آنان غالب ساختيم، به طورى كه نقشه شوم آنان هيچ اثرى در وى نگذاشت و آن اين بود كه به آتش گفتيم: براى ابراهيم سرد و گلستان باش: ﴿يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاَماً عَلىَ إِبْرَاهِيمَ﴾.

در اينجا يك فصل از داستآن‌هاى ابراهيم علیه السلام خاتمه مى‏يابد و خلاصه آن اين است كه: ابراهيم علیه السلام عليه پرستش بت‏ها قيام كرد و با بت‏پرستان به خصومت برخاست و سرانجام كارش بدينجا كشيد كه او را در آتش افكندند و خداى تعالى نقشه ايشان را باطل و بى‏اثر كرد.

﴿وَ قَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾

از اينجا فصل ديگرى از داستآن‌هاى ابراهيم علیه السلام شروع مى‏شود، و آن عبارت است از: مهاجرت وى از بين قومش، و درخواست فرزند صالحى از خدا و اجابت خدا درخواست او را، و داستان ذبح كردن اسماعيل و آمدن گوسفندى به جاى اسماعيل.

خلق اعمالاختیارآتشکیدابراهیمخلق اعمال بدون جبر.اراده انسان و اراده خدا.نجات از آتش.جعلهم الاسفلین.

مراد ابراهيم عليه السلام از اينكه فرمود: ﴿إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

پس در حقيقت جمله‏ ﴿وَ قَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي. . . ﴾ خلاصه‏اى است از گفتار مفصلى كه قبلا با آزر داشت، و به وى فرموده بود: ﴿وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي عَسىَ أَلاَّ أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبِّي شَقِيًّا﴾.

و از اين آيه معلوم مى‏شود كه مراد آن جناب از اينكه گفت: «به سوى پروردگارم مى‏روم» رفتن به محلى است خلوت، تا در آنجا با فراغت به حاجت خواهى از خدا و عبادت او بپردازد، و آن محل عبارت بود از سرزمين «بيت المقدس».

و اينكه بعضى‏ گفته‏اند: «مراد از جمله مورد بحث اين است كه من بدانجا مى‏روم كه پروردگارم دستور داده» تفسيرى است كه هيچ شاهد و دليلى بر آن نيست.

و همچنين است اين كه بعضى ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه من به ملاقات پروردگارم مى‏روم، چون شما مرا در آتش مى‏سوزانيد و قهرا من خواهم مرد و بعد از مردن، پروردگارم را ديدار نموده و او مرا به سوى بهشت هدايت مى‏كند.

علاوه بر اين - همانطور كه ديگران هم گفته‏اند - ذيل آيه كه مى‏فرمايد ﴿رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ خدايا فرزندى از صالحان به من مرحمت فرما و نيز جمله ﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾ ما او را به فرزندى حليم بشارت داديم با اين تفسير نمى‏سازد.

﴿رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾

اين جمله حكايت دعا و فرزند خواستن ابراهيم علیه السلام از خدا است و معنايش اين است كه ابراهيم گفت: «پروردگارا. . . » و آن جناب فرزندى را كه خواست مقيد كرد به اينكه از صالحان باشد.

﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾

يعنى پس ما او را بشارت داديم به اينكه به زودى فرزندى بردبار روزى او خواهيم كرد. و در اين تعبير اشاره به اين است كه آن فرزند، پسر خواهد بود، و به حد غلامان جوانان خواهد رسيد. و اگر آن فرزند را توصيف كرد به «غلام» با اينكه اسماعيل از حد جوانى هم گذشت، و به حد بزرگسالان رسيد، براى اين است كه خواست اشاره كند به آن حالتى كه در آن حالت صفت كمال و صفاى ذات او و حلمش نمايان و شكفته مى‏شود و آن حد جوانى است، و براى همين بود كه گفت: ﴿يَا أَبَتِ اِفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اَللَّهُ مِنَ اَلصَّابِرِينَ﴾

و در قرآن كريم هيچ يك از انبيا به وصف حلم ستايش نشده‏اند به جز اين پيغمبر بزرگوار در اين آيه و نيز پدرش ابراهيم علیه السلام كه در آيه ﴿إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ﴾ او را حليم خوانده.

هجرتربغلام حلیمصالحینبشارتهجرت به سوی رب.سیهدین.هب لی من الصالحین.حلم غلام.

گفتگوى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام در باره رؤياى ذبح و. . .

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرىَ فِي اَلْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَا ذَا تَرىَ. . . ﴾

حرف «فا» در اول آيه فاى فصيحه است كه مى‏فهماند چيزى در اينجا حذف شده و تقدير كلام اين است كه: «فلما ولد له و نشا و بلغ معه السعى - همين كه خداى تعالى پسرى به او داد و آن پسر نشو و نمو كرد و به حد سعى و كوشش رسيد». و منظور از رسيدن به حد سعى و كوشش رسيدن به آن حد از عمر است كه آدمى عادتا مى‏تواند براى حوائج زندگى خود كوشش كند و اين همان سن بلوغ است، و معناى آيه اين است كه: وقتى آن فرزند به حد بلوغ رسيد، ابراهيم به او گفت اى پسرم. . .

﴿قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرىَ فِي اَلْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ﴾ اين جمله حكايت رؤيايى است كه ابراهيم در خواب ديد. و تعبير به «انى ارى» دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خواب ديده، همچنان كه اين تعبير در آيه‏ ﴿وَ قَالَ اَلْمَلِكُ إِنِّي أَرىَ. . . ﴾ نيز همين استمرار را مى‏رساند.

﴿فَانْظُرْ مَا ذَا تَرىَ﴾ كلمه «ترى» در اين جا به معناى «مى‏بينى» نيست بلكه از ماده «رأى» به معناى اعتقاد است، يعنى چه نظر مى‏دهى، مى‏خواسته بفرمايد: تو در باره سر نوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن ساز. و اين جمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم علیه السلام در رؤياى خود فهميده كه خداى تعالى او را امر كرده فرزندش را قربانى كند و گرنه صرف اين كه خواب ديده فرزندش را قربانى مى‏كند، دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد. پس در حقيقت امرى كه در خواب به او شده به صورت نتيجه امر در برابرش ممثل شده است، و به همين جهت كه چنين مطلبى را فهميده، فرزندش را امتحان كرد، تا ببيند او چه جوابى مى‏دهد.

﴿قَالَ يَا أَبَتِ اِفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اَللَّهُ مِنَ اَلصَّابِرِينَ﴾ اين آيه پاسخى است كه فرزند به پدر مى‏دهد. و جمله «پدرجان! انجام بده آنچه بدان مامور شده‏اى» اظهار رضايت اسماعيل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش، چيزى كه هست اين اظهار رضايت را به صورت امر آورد. و نيز اگر گفت: «بكن آنچه را كه بدان مامور شده‏اى»، و نگفت: «مرا ذبح كن»، براى اشاره به اين است كه بفهماند: پدرش مامور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن ماموريت چاره‏اى نداشت.

﴿سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اَللَّهُ مِنَ اَلصَّابِرِينَ﴾ اين جمله از ناحيه اسماعيل يك نحوه دلجويى است نسبت به پدر، مى‏خواهد به پدر بگويد: من از اينكه قربانى‏ام كنى به هيچ وجه اظهار ترس نمى‏كنم و در پاسخ چيزى نگفت كه باعث ناراحتى پدر شود و از ديدن آن جسد به خون آغشته فرزندش به هيجان درآيد، بلكه سخنى گفت كه اندوهش پس از ديدن آن منظره كاسته شود، و اين كلام خود را كه يك دنيا صفا در آن بود با قيد ﴿إِنْ شَاءَ اَللَّهُ﴾ مقيد كرد، تا صفاى بيشترى پيدا كند.

چون با آوردن اين قيد معناى كلامش چنين مى‏شود: من اگر گفتم در اين حادثه صبر مى‏كنم، اتصافم به اين صفت پسنديده از خودم نيست و زمام امرم به دست خودم نيست، بلكه هر چه دارم از مواهبى است كه خدا به من ارزانى داشته، و از منتهايى است كه خدا بر من نهاده. اگر او بخواهد من داراى چنين صبرى خواهم شد و او مى‏تواند نخواهد و اين صبر را از من بگيرد.

﴿فَلَمَّا أَسْلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ﴾

«اسلام» به معناى رضايت دادن و تسليم شدن است. و كلمه «تل» به معناى به زمين انداختن كسى است. و كلمه «جبين» به معناى يكى از دو طرف پيشانى است. و لام در «للجبين» بيان مى‏كند كه كجاى اسماعيل روى زمين قرار گرفت، نظير آيه‏ ﴿يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً﴾ و معناى آيه اين است كه: ابراهيم و اسماعيل تسليم امر خدا شدند و به آن رضايت دادند، و ابراهيم علیه السلام فرزندش را به پهلو خواباند.

و اين جمله پاسخى مى‏خواهد كه در كلام نيامده، چون معناى تحت اللفظى كلام چنين است: «پس همين كه تسليم شدند، ابراهيم فرزند خود را به زمين خواباند و يك طرف پيشانى‏اش را به زمين نهاد» و ديگر نفرموده كه چه شد، و اين به خاطر آن است كه بفهماند جواب «لما» از بس مهم و مصيبت آن جناب آن قدر شديد و تلخ بود كه قابل گفتن نيست.

﴿وَ نَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيَا﴾

اين آيه عطف است بر جوابى كه گفتيم از «لما» حذف شده. و معناى جمله‏ ﴿قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيَا﴾ اين است كه: با آن رؤيا معامله رؤياى راست و صادق نمودى و امرى كه ما در آن رؤيا به تو كرديم امتثال نمودى. و منظور از اين كلام اين است كه: امرى كه ما بتو كرديم براى امتحان تو و تعيين مقدار و ميزان بندگى تو بوده كه در امتثال چنين امرى همين كه آماده

شدى آن را انجام دهى، كافى است، چون همين مقدار از امتثال ميزان بندگى تو را معين مى‏كند.

﴿إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْبَلاَءُ اَلْمُبِينُ﴾

كلمه «كذلك» اشاره به داستان قربانى كردن اسماعيل است كه در آن آزمايشى سخت و محنتى دشوار بود. و مشار اليه به كلمه «هذا» نيز همان داستان است و مى‏خواهد شدت امر را تعليل كند.

و معنايش اين است كه: ما به همين منوال نيكوكاران را جزاء مى‏دهيم: نخست امتحآن‌هاى به ظاهر شاق و دشوار و در واقع آسمان برايشان پيش مى‏آوريم، تا وقتى به شايستگى از امتحان درآمدند، بهترين جزا را هم در دنيا و هم در آخرت به ايشان بدهيم. و اين را بدان دليل مى‏گوييم كه در داستان ابراهيم به روشنى ديدند كه ابتلايش صرف امتحان بود و واقعيت نداشت و همان ظاهر هم بسيار شاق و ناگوار بود.

﴿وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ﴾

يعنى ما فرزند او را فدا داديم به ذبحى عظيم كه - بنا بر آنچه در روايات آمده - عبارت بود از قوچى كه جبرئيل از ناحيه خداى تعالى آورد. و مراد از «ذبح عظيم» بزرگى جثه قوچ نيست، بلكه چون از ناحيه خدا آمد و خداى تعالى آن را عوض اسماعيل قرار داد عظمت داشت.

﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْآخِرِينَ﴾

در سابق تفسير شد.

﴿سَلاَمٌ عَلىَ إِبْرَاهِيمَ﴾

اين جمله تحيتى است از خداى تعالى به ابراهيم علیه السلام، و اگر «سلام» را بدون الف و لام و نكره آورد، براى اين است كه بفهماند سلامى بر ابراهيم علیه السلام باد كه بيان نتواند عظمت آن را در خود بگنجاند.

﴿كَذَلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

تفسير هر دو آيه در سابق گذشت.

﴿وَ بَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾

ضمير به ابراهيم علیه السلام برمى‏گردد. مى‏فرمايد: ما ابراهيم علیه السلام را بشارت داديم كه صاحب فرزندى مى‏شود به نام اسحاق.

بايد دانست اين آيه شريفه كه متضمن بشارت به ولادت اسحاق علیه السلام است،

به خاطر اينكه بعد از بشارت قبلى است، كه از تولد اسماعيل خبر مى‏داد، و مى‏فرمود: ﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾ و دنبالش فرمود: ﴿فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْيَ﴾ ظاهر و بلكه صريح در اين است كه: ذبيح غير از اسحاق است، بلكه اسماعيل است. و ما در تفسير سوره انعام در ذيل قصص ابراهيم علیه السلام اين معنا را به طور مفصل اثبات كرده‏ايم.

﴿وَ بَارَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلىَ إِسْحَاقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ﴾

جمله «باركنا» از مصدر «مباركة» است، و آن به اين است كه خير و دوام پر حاصلى را نصيب موجودى كنند. پس معناى آيه چنين مى‏شود: ما ابراهيم و اسحاق را خير و دوام داديم و آن دو را پر حاصل و پر اثر گردانديم.

ممكن هم هست جمله‏ ﴿وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمَا. . . ﴾ قرينه باشد بر اينكه مراد از جمله «باركنا» اين باشد كه ما بركت و كثرت را در اولاد او و اولاد اسحاق قرار داديم. و بقيه الفاظ آيه روشن است. مى‏فرمايد: «و از ذريه ابراهيم، و اسحاق بعضى نيكوكار و بعضى آشكارا به خود ستم كردند».

ذبحرؤیااسماعیلفداءبلاء مبینرؤیای ذبح.ابراهیم و ذبح.صبر اسماعیل.اسلما و تله للجبین.البلاء المبین.صدقت الرؤیا.

بحث روايتى [رواياتى در باره مراد از «قلب سليم» و اينكه ابراهيم عليه السلام فرمود: ﴿إِنِّي سَقِيمٌ﴾ و اينكه خدا را دو اراده و مشيت است]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله «بقلب سليم» مى‏فرمايد: قلب سليم قلبى است كه خدا را ديدار مى‏كند در حالى كه به جز خداى عز و جل كسى ديگر در آن نباشد. و نيز در همان كتاب است كه: امام قلب سليم را معنا كرده‏اند به قلب سليم از شك‏

. و در روضه كافى به سند خود از حجر از امام صادق علیه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم، امام باقر علیه السلام فرمود: ابراهيم به خدايان مشركين بد گفت، پس نظرى به ستارگان افكند و گفت: ﴿إِنِّي سَقِيمٌ﴾ و به خدا نه مريض بود و نه دروغ گفت‏.

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى هست كه در بعضى از آن‌ها آمده كه ابراهيم علیه السلام نه مريض بود و نه دروغ گفت، بلكه منظورش اين بوده كه مريض در دين و دچار شك و ترديد است كه خود مرضى است قلبى.

اين روايات در داستان احتجاج كردن ابراهيم با قوم خود و شكستن بت‏ها و در آتش افكندنش در تفسير سوره انعام، مريم، انبياء و شعراء گذشت.

و در كتاب توحيد از امير المؤمنين علیه السلام روايت كرده كه در ضمن حديثى در پاسخ مردى كه معناى آياتى كه بر او مشتبه شده بود پرسيد، فرمود: من كه قبلا هم به تو گفتم كه بسيار مى‏شود كه آيه‏اى از كتاب خداى عز و جل تاويل و معناى باطنى آن غير از تنزيل و معناى ظاهرى آن مى‏باشد. آرى، كلام خداى تعالى شباهتى به كلام بشر ندارد و من همين حالا نمونه‏هايى از آن آيات را برايت ذكر مى‏كنم، آن قدر كه - ان شاء الله - تو را بس باشد:

از آن جمله كلام ابراهيم علیه السلام است كه گفت: ﴿إِنِّي ذَاهِبٌ إِلىَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾ كه منظور از رفتن به سوى خدا توجه در عبادت به سوى خداست، و سعى و كوشش در تقرب به خداى عز و جل است، نه رفتن با پا، حال خوب فهميدى كه تنزيل اين آيه غير از تاويل آن است؟.

باز در همان كتاب به سند خود از فتح بن يزيد جرجانى، از حضرت ابى الحسن رضا علیه السلام روايت آورده كه به فتح فرمود: اى فتح براى خدا دو اراده و دو مشيت است، يكى اراده حتمى و يكى اراده عزمى، و لذا مى‏بينيم در مواردى از چيزهايى نهى كرده كه انجام آن را خواسته است و به چيزهايى امر كرده كه انجام آن را نخواسته، آيا نمى‏بينى كه آدم و همسران او را از خوردن فلان درخت نهى كرد با اينكه مى‏خواست از آن درخت بخورند؟ اگر نمى‏خواست آن‌ها هم نمى‏خوردند، و اگر مى‏خوردند بايد شهوت و خواست آن دو بر مشيت خدا كه نخواسته غلبه كرده باشد و خدا برتر از آن است. پس جواب اين است كه: نهى از خوردن درخت نهى ظاهرى و صورى است و منافاتى با خواست باطنى خدا ندارد.

و نيز به ابراهيم علیه السلام دستور مى‏دهد فرزندش را قربانى كند، ولى از سوى ديگر اين را هم خواسته كه سر اين فرزند از تنش جدا نشود، و اگر نمى‏خواست كه اسماعيل ذبح نشود لازمه‏اش اين بود كه مشيت ابراهيم بر مشيت خدا غلبه كند. يعنى خدا ذبح او را خواسته باشد، و ابراهيم نخواسته باشد، و خواست ابراهيم تحقق پيدا كند عرضه داشتم: عقده‏اى از من گشودى، خدا از تو عقده‏گشايى كند.

و از امالى شيخ نقل شده كه به سند خود از سليمان بن يزيد روايت كرده كه گفت:

على بن موسى علیه السلام براى ما حديث كرد و فرمود: پدرم از پدرش، از حضرت باقى، از پدرش، از پدران بزرگوارش علیه السلام برايم حديث كرد كه فرمودند: ذبيح همان اسماعيل علیه السلام است‏.

مؤلف: نظير اين معنا در مجمع البيان از حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام به اين مضمون آمده‏. و روايات بسيارى ديگر از ائمه اهل بيت علیه السلام در اين باره هست، ولى در بعضى از آن‌ها آمده كه ذبيح اسحاق بوده، كه چون اين روايات با آيات قرآن مخالف است، مطروح و مردود است.

قلب سلیمسقیممشیتذبیحروایتتفسیر روایی قلب سلیم.انی سقیم نه دروغ.دو اراده و مشیت الهی.ذبیح اسماعیل در روایات.

چند روايت در باره داستان ذبح اسماعيل و اينكه ذبيح «اسماعيل» بوده نه «اسحاق»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و از كتاب فقيه نقل شده كه شخصى از امام صادق علیه السلام از ذبيح پرسيد: چه كسى بوده؟ فرمود: اسماعيل بوده، براى اينكه: خداى تعالى داستان تولد اسحاق را در كتاب مجيدش بعد از داستان ذبح نقل كرده و فرموده: ﴿وَ بَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾.

مؤلف: اين معنا در بيان آيه مذكور گذشت، كه گفتيم: سياق آن ظاهر و بلكه صريح در اين معنا است.

و در مجمع البيان از ابن اسحاق روايت كرده كه گفت: ابراهيم علیه السلام هر وقت مى‏خواست اسماعيل علیه السلام و مادرش هاجر را ديدار كند، برايش براق مى‏آوردند، صبح از شهر شام سوار براق مى‏شد و قبل از ظهر به مكه مى‏رسيد، بعد از ظهر از مكه حركت مى‏كرد و شب نزد خانواده‏اش در شام بود، و اين آمد و شد همچنان ادامه داشت تا آنكه اسماعيل علیه السلام به حد رشد رسيد، پدرش وقتى در خواب ديد كه اسماعيل علیه السلام را ذبح مى‏كند، به او فرمود: طناب و كاردى بردار تا به اتفاق به اين دره كوه برويم و هيزم بياوريم.

پس همين كه به آن دره خلوت كه نامش «دره ثبير» بود رسيدند، ابراهيم علیه السلام او را از دستورى كه خداى تعالى در باره وى به او داده آگاه كرد، اسماعيل گفت: پدرجان با اين طناب دست و پاى مرا ببند، تا دست و پا نزنم و دامن خود را جمع كن تا خون من آن را نيالايد و مادرم آن خون را نبيند و كارد خود را تيز كن و به سرعت گلويم را ببر، تا زودتر راحت شوم، چون مرگ سخت است، ابراهيم علیه السلام گفت: پسرم راستى در اطاعت فرمان خدا

چه كمك كار خوبى هستى براى من.

آن‌گاه ابن اسحاق دنبال داستان را همچنان نقل مى‏كند، تا مى‏رسد به اينجا كه ابراهيم علیه السلام خم شد و با كاردى كه به دست داشت خواست گلوى فرزند را ببرد. جبرئيل كارد او را برگردانيد، و اسماعيل را از زير دست او كنار كشيد. و از سوى ديگر قوچى را كه از ناحيه دره «ثبير» آورده بود به جاى اسماعيل قرار داد و از طرف چپ مسجد خيف صدايى برخاست كه اى ابراهيم! رؤياى خود را تصديق كردى و دستور خدا را انجام دادى‏.

مؤلف: روايات در خصوص اين قصه بسيار زياد است و خالى از اختلاف نيست.

و نيز در مجمع البيان از تفسير عياشى نقل كرده كه وى به سند خود از يزيد بن معاويه عجلى نقل كرده كه گفت: از امام صادق علیه السلام پرسيدم: بين دو بشارتى كه به ابراهيم علیه السلام داده شد، يكى بشارت به ولادت اسماعيل و ديگرى بشارت به ولادت اسحاق، چند سال فاصله بود؟ فرمود: بين اين دو بشارت پنج سال فاصله شد، و آيه شريفه‏ ﴿فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ﴾ اولين بشارتى بود كه خداى تعالى به فرزنددار شدن ابراهيم علیه السلام داد، و منظور از «غلام حليم» اسماعيل علیه السلام بود.

اسماعیلاسحاقذبیحفداءروایتداستان ذبح.تصحیح رؤیا با فداء.

خلاصه داستان موسی و هارون و الیاس و دعوت توحیدی آیات ۱۱۴–۱۳۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را در منّت بر موسی و هارون و سپس داستان الیاس و دعوت از بت بعل یکجا می‌خواند.

وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَٰرُونَ
و در حقيقت، بر موسى و هارون منت نهاديم.
وَنَجَّيْنَٰهُمَا وَقَوْمَهُمَا مِنَ ٱلْكَرْبِ ٱلْعَظِيمِ
و آن دو و قومشان را از اندوه بزرگ رهانيديم.
وَنَصَرْنَٰهُمْ فَكَانُوا۟ هُمُ ٱلْغَٰلِبِينَ
و آنان را يارى داديم تا ايشان غالب آمدند.
وَءَاتَيْنَٰهُمَا ٱلْكِتَٰبَ ٱلْمُسْتَبِينَ
و آن دو را كتاب روشن داديم.
وَهَدَيْنَٰهُمَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلْمُسْتَقِيمَ
و هر دو را به راه راست هدايت كرديم.
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِمَا فِى ٱلْءَاخِرِينَ
و براى آن دو در [ميان‌] آيندگان [نام نيك‌] به جاى گذاشتيم.
سَلَٰمٌ عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَٰرُونَ
درود بر موسى و هارون!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
ما نيكوكاران را چنين پاداش مى‌دهيم،
إِنَّهُمَا مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُؤْمِنِينَ
زيرا آن دو از بندگان با ايمان ما بودند.
وَإِنَّ إِلْيَاسَ لَمِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ
و به راستى الياس از فرستادگان [ما] بود.
إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِۦٓ أَلَا تَتَّقُونَ
چون به قوم خود گفت: «آيا پروا نمى‌داريد؟
أَتَدْعُونَ بَعْلًۭا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ ٱلْخَٰلِقِينَ
آيا «بعل» را مى‌پرستيد و بهترين آفرينندگان را وامى‌گذاريد؟!
ٱللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ ءَابَآئِكُمُ ٱلْأَوَّلِينَ
[يعنى:] خدا را كه پروردگار شما و پروردگار پدران پيشين شماست؟!
فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ
پس او را دروغگو شمردند، و قطعاً آنها [در آتش‌] احضار خواهند شد-
إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ
مگر بندگان پاكدين خدا.
وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِى ٱلْءَاخِرِينَ
و براى او در [ميان‌] آيندگان [آوازه نيك‌] به جاى گذاشتيم.
سَلَٰمٌ عَلَىٰٓ إِلْ يَاسِينَ
درود بر پيروان الياس!
إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
ما نيكوكاران را اين گونه پاداش مى‌دهيم،
إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُؤْمِنِينَ
زيرا او از بندگان با ايمان ما بود.

بيان آيات [بيان آيات متضمن خلاصه‏اى از داستان موسى و هارون عليهما السلام و داستان الياس و دعوت او عليه السلام]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات خلاصه‏اى است از داستان موسى و هارون علیه السلام البته اشاره‏اى هم به داستان الياس علیه السلام دارد، و نعمت‏ها و منت‏هايى را كه خداى تعالى بر آنان ارزانى داشته، برمى‏شمارد، و نيز بيان مى‏كند كه چگونه دشمنان تكذيب‏گر آنان را عذاب كرد، چيزى كه هست در اين آيات جانب رحمت و بشارت بر جانب عذاب و انذار غلبه دارد.

﴿وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلىَ مُوسىَ وَ هَارُونَ﴾

كلمه «منت» به معناى «انعام» است، كه احتمال دارد مراد از آن، همان نعمت‏هايى باشد كه بعدا در باره موسى و هارون علیه السلام و قوم آن دو مى‏شمارد كه چگونه از شر فرعونيان نجاتشان داده و ياريشان كرد و كتاب به سويشان نازل نمود و به سوى خود هدايتشان فرمود و امثال اين‌ها، و در نتيجه، جمله‏ ﴿وَ نَجَّيْنَاهُمَا. . . ﴾ عطف تفسيرى همان جمله «مننا» خواهد بود، و تفسير مى‏كند كه آن منت چه بود.

﴿وَ نَجَّيْنَاهُمَا وَ قَوْمَهُمَا مِنَ اَلْكَرْبِ اَلْعَظِيمِ﴾

منظور از «كرب عظيم» اندوه شديدى است كه بنى اسرائيل از شر فرعون داشتند، كه آنان را ضعيف كرد و بدترين شكنجه‏ها را به آنان داد و بچه‏هايشان را مى‏كشت، و زنان و دخترانشان را زنده نگه مى‏داشت.

﴿وَ نَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ اَلْغَالِبِينَ﴾

نصرت بنى اسرائيل اين بود كه منجر به بيرون رفتن از مصر و عبور از دريا، و غرق شدن فرعون و لشكريانش در دريا گرديد.

اين را بدان جهت گفتيم تا اشكالى كه شده دفع شود، چون بعضى توهم كرده‏اند كه: مقتضاى ظاهر اين است كه كلمه نصرت قبل از نجات دادن ذكر شود، چون نجات يافتن بنى اسرائيل نتيجه نصرت خدا بود، در حالى كه مى‏بينيم اول فرمود: «ما آن‌ها را از اندوه شديد نجات داديم» بعد فرمود: «و ياريشان كرديم تا غلبه كردند».

جواب اين توهم همان است كه گفتيم، با اين توضيح كه نصرت همواره در جايى استعمال مى‏شود كه شخص نصرت شده هم خودش مختصر نيرويى داشته باشد و هم به ضميمه نيروى ناصر كارى را از پيش ببرد، به طورى كه اگر اين نصرت نبود نيروى خود او كافى نبود كه شر را از خود دفع كند، و بنى اسرائيل در هنگام بيرون شدن از مصر مختصر نيرويى داشتند. پس اطلاق كلمه «نصرت» در آن هنگام مناسب است.

به خلاف كلمه «نجات دادن» كه بايد در جايى استعمال شود كه نجات يافته هيچ نيرويى از خود نداشته باشد، و آن در داستان بنى اسرائيل در روزگارى است كه اسير در دست فرعون بودند. پس استعمال كلمه نصرت در آن هنگام مناسبت ندارد.

﴿وَ آتَيْنَاهُمَا اَلْكِتَابَ اَلْمُسْتَبِينَ﴾

يعنى كتابى كه مجهولات نهانى را روشن مى‏كند و آن امورى را كه مورد احتياج مردم در دنيا و آخرت است و براى خود آنان پوشيده است، بيان مى‏نمايد.

﴿وَ هَدَيْنَاهُمَا اَلصِّرَاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ﴾

مراد از «هدايت به سوى صراط المستقيم»، هدايت به تمام معناى كلمه است، و به همين جهت آن را به موسى و هارون علیه السلام اختصاص داد و از قوم آن دو كسى را شريك آن دو نكرد و ما در سابق در تفسير سوره فاتحه هدايت به صراط مستقيم را معنا كرديم.

﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِمَا فِي اَلْآخِرِينَ. . . اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

كه تفسيرش گذشت.

﴿وَ إِنَّ إِلْيَاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ﴾

بعضى‏ گفته‏اند: «الياس علیه السلام از دودمان هارون علیه السلام بوده، و در شهر بعلبك - يكى از شهرهاى لبنان كه به مناسبت اينكه بت بعل در آنجا منصوب بوده آن را بعلبك خواندند - مبعوث شد». و ليكن گوينده اين حرف شاهدى بر گفتار خود نياورده، در كلام خداى تعالى هم شاهدى بر آن نيست.

﴿إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ لاَ تَتَّقُونَ أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخَالِقِينَ. . . اَلْأَوَّلِينَ﴾

اين قسمتى از دعوت الياس علیه السلام است كه در آن قوم خود را به سوى توحيد دعوت مى‏كند، و به پرستش «بعل» - كه بتى از بت‏هاى آنان بوده - و نپرستيدن خدا، توبيخ مى‏نمايد

موسیهارونالياسبعلمنّتنجاتمنّت و نجات موسی و هاروننجات از کرب عظیم فرعونرسالت موسی و الیاسهدایت به صراط مستقیمدعوت الیاس از بت‌پرستی

حجتى بر توحيد كه در سخن الياس عليه السلام به قوم خود، با استناد به خالق بودن خدا اقامه شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و كلام آن جناب علاوه بر اينكه توبيخ و سرزنش مشركين است، مشتمل بر حجتى كامل بر مساله توحيد نيز هست، چون در جمله‏ ﴿وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخَالِقِينَ اَللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبَائِكُمُ اَلْأَوَّلِينَ﴾ مردم را نخست سرزنش مى‏كند كه چرا «أحسن الخالقين» را نمى‏پرستيد؟ و خلقت و ايجاد همان طور كه به ذوات موجودات متعلق است، به نظام جارى در آن‌ها نيز متعلق است كه آن را تدبير مى‏ناميم. پس همان طور كه خدا خالق است مدبر نيز هست و همان طور كه خلقت مستند به او است تدبير نيز مستند به او است و جمله «الله ربكم» بعد از ستايش به جمله «احسن الخالقين» اشاره به همين مساله تدبير است.

و سپس اشاره مى‏كند به اينكه: ربوبيت خداى تعالى اختصاص به يك قوم و دو قوم ندارد. و خدا مانند بت نيست كه هر بتى مخصوص به قومى مى‏باشد، و بت هر قوم رب مخصوص آن قوم مى‏باشد. بلكه خداى تعالى رب شما و رب پدران گذشته شما است، اختصاص به يك دسته و دو دسته ندارد، چون خلقت و تدبير او عام است و جمله‏ ﴿اَللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبَائِكُمُ اَلْأَوَّلِينَ﴾ اشاره به اين معنا دارد.

﴿فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾

كلمه «محضرون» به اين معنا است كه: تكذيب كنندگان مبعوث مى‏شوند تا براى عذاب احضار شوند، و در سابق هم گفتيم كه كلمه «احضار» هر جا به طور مطلق بيايد، به معناى احضار براى شر و عذاب است.

﴿إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾

احضار اين جمله دليل بر آن است كه در قوم «الياس» جمعى از مخلصين بوده‏اند.

﴿وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْآخِرِينَ. . . اَلْمُؤْمِنِينَ﴾

در سابق در نظاير اين آيه سخن رفت.

توحیداحسن الخالقینربوبیتمحضرونمخلصینحجت توحید از خالقیتربوبیت عام در برابر بت قومیاحسن الخالقینپرستش بعلتکذیب الیاس

بحث روايتى دو روايت در باره مراد از «بعل» در: ﴿أَ تَدْعُونَ بَعْلاً. . . ﴾ و «ال ياسين»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿أَ تَدْعُونَ بَعْلاً﴾ آمده كه قوم الياس علیه السلام بتى داشتند كه آن را «بعل» مى‏ناميدند.

و در كتاب معانى به سند خود از قادح از امام صادق علیه السلام از پدرش از پدران بزرگوارش از على علیه السلام روايت كرده كه در باره آيه‏ «سلام على آل يس» فرمود: «يس» رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است. و آل يس ما هستيم‏.

مؤلف: و از كتاب عيون از امام رضا علیه السلام نظير اين حديث روايت شده‏.

و البته اين دو روايت بر اين مبنى صحيح است كه ما آيه را به صورت «آل يس» بخوانيم، همچنان كه در قراءت نافع و ابن عامر و يعقوب و زيد اين طور قراءت شده.

بعلآل یسقرائتروایتیس به معنای رسول خدا در روایتبت بعل

سخنى پيرامون داستان الياس علیه السلام

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

1 - نخست ببينيم در قرآن كريم در باره آن جناب چه آمده؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سوره انعام آنجا كه هدايت انبيا را ذكر مى‏كند و مى‏فرمايد: ﴿وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيىَ وَ عِيسىَ وَ إِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾ جاى ديگرى نامش برده نشده.

و در اين سوره هم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمى را كه بتى به نام «بعل» مى‏پرستيده‏اند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مى‏كرده، عده‏اى از آن مردم به وى ايمان آوردند و ايمان خود را خالص هم كردند، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را

تكذيب نمودند، و آن اكثريت براى عذاب احضار خواهند شد.

و در سوره انعام آيه «85» در باره آن جناب همان مدحى را كرده كه در باره عموم انبيا علیه السلام كرده، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤمنين و محسنين خوانده، و به او سلام فرستاده، البته گفتيم در صورتى كه كلمه مذكور بنا بر قرائت مشهور «ال ياسين» باشد

2 - حال ببينيم در احاديث در باره آن جناب چه آمده؟ احاديثى كه در باره آن جناب در دست است، مانند ساير رواياتى كه در باره داستآن‌هاى انبيا علیه السلام هست، و عجايبى از تاريخ آنان نقل مى‏كند، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثى كه ابن مسعود آن را روايت كرده مى‏گويد: الياس همان ادريس است‏. يا آن روايت ديگر كه ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آورده كه فرمود: الياس همان خضر است‏. و آن روايتى كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفته‏اند: الياس هنوز زنده است، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود.

و نيز از وهب نقل شده كه گفته: الياس از خدا درخواست كرد: او را از شر قومش نجات دهد و خداى تعالى جنبنده‏اى به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد، الياس روى آن پريد، و آن اسب او را برد. پس خداى تعالى پر و بال و نورانيتى به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت‏.

باز از كعب الاحبار رسيده كه گفت: الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است، و او همان كسى است كه خدا او را ذو النون خوانده، و از حسن رسيده كه گفت: الياس موكل بر بيابآن‌ها، و خضر موكل بر كوه‏ها است، و از انس رسيده كه گفت: الياس رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را در بعضى از سفرهايش ديدار كرد و با هم نشستند و گفتگو كردند. سپس سفره‏اى از آسمان بر آن دو نازل شد. از آن مائده خوردند و به من هم خورانيدند، آن‌گاه الياس از من و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) خدا حافظى كرد. سپس او را ديدم كه بر بالاى ابرها به طرف آسمان مى‏رفت. و احاديثى ديگر از اين قبيل، كه سيوطى آن‌ها را در تفسير الدر المنثور در ذيل آيات اين داستان آورده‏.

و در بعضى از احاديث شيعه آمده كه امام علیه السلام فرمود: او زنده و جاودان است‏. و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نمى‏سازند.

و در كتاب بحار در داستان الياس از «قصص الانبيا» و آن كتاب به سند خود از صدوق، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخبار، به طور مفصل‏تر از آن را آورده‏اند، و آن حديث بسيار مفصل است كه خلاصه‏اش اين است كه: بعد از انشعاب ملك بنى اسرائيل، و تقسيم شدن در بين آنان، يك تيره از بنى اسرائيل به بعلبك كوچ كردند و آن‌ها پادشاهى داشتند كه بتى را به نام «بعل» مى‏پرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مى‏كرد.

پادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود، و نود فرزند - غير از نوه‏ها - آورده بود، و پادشاه هر وقت به جايى مى‏رفت آن زن را جانشين خود مى‏كرد، تا در بين مردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤمن و دانشمند كه سيصد نفر از مؤمنين را كه آن زن مى‏خواست به قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود. در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤمن و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مى‏كرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مى‏نمود.

در بعضى از سفرهايش، همسرش آن همسايه مؤمن را به قتل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت، زن خود را عتاب و سرزنش كرد، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خورد كه اگر توبه نكنند از آن دو انتقام مى‏گيرد، پس الياس علیه السلام را نزد ايشان فرستاد، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند، و تصميم گرفتند او را شكنجه دهند و سپس به قتل برسانند ولى الياس علیه السلام فرار كرد و به بالاترين كوه و دشوارترين آن پناهنده شد هفت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد.

در اين بين خداى سبحان يكى از بچه‏هاى شاه را كه بسيار دوستش مى‏داشت مبتلا به مرضى كرد، شاه به «بعل» متوسل شد، بهبودى نيافت شخصى به او گفت: «بعل» از اين رو حاجتت را برنياورد كه از دست تو خشمگين است، كه چرا الياس علیه السلام را نكشتى؟ پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد، تا او را گول بزنند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس علیه السلام مى‏رفتند، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد، شاه جمعى ديگر را روانه كرد، جمعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤمن بود با ايشان بفرستاد، الياس علیه السلام به خاطر اينكه آن مرد مؤمن گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود. در همين بين

پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس علیه السلام را از يادش برد و الياس علیه السلام سالم به محل خود برگشت.

و اين حالت متوارى بودن الياس به طول انجاميد، ناگزير از كوه پايين آمده در منزل مادر يونس بن متى پنهان شود، و يونس آن روز طفلى شيرخوار بود، بعد از شش ماه دوباره الياس از خانه مزبور بيرون شده به كوه رفت. و چنين اتفاق افتاد كه يونس بعد از او مرد، و خداى تعالى او را به دعاى الياس زنده كرد، چون مادر يونس بعد از مرگ فرزندش به جستجوى الياس برخاست و او را يافته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود.

الياس علیه السلام كه ديگر از شر بنى اسرائيل به تنگ آمده بود، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنان قطع كند نفرين او مؤثر واقع شد، و خدا قحطى را بر آنان مسلط كرد. اين قحطى چند ساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند، و نزد الياس آمده و توبه كردند و تسليم شدند. الياس علیه السلام دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد.

مردم نزد او از ويرانى ديوارها و نداشتن تخم غله شكايت كردند، خداوند به وى وحى فرستاد دستورشان بده به جاى تخم غله، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براى آنان رويانيد، و نيز ماسه بپاشند، و آن ماسه براى ايشان ارزن رويانيد.

بعد از آنكه خدا گرفتارى را از ايشان برطرف كرد، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بدتر از آن برگشتند، اين برگشت مردم، الياس را ملول كرد، لذا از خدا خواست تا از شر آنان خلاصش كند، خداوند اسبى آتشين فرستاد، الياس علیه السلام بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائكه پرواز كند.

آن‌گاه خداى تعالى دشمنى بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد، آن شخص به سوى آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت، و جيفه‏شان را در بستان آن مرد مؤمن كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت‏

اين بود خلاصه‏اى از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پى مى‏برد.

الياسانعامروایاتضعف سندبعلالیاس در شمار پیامبراندعوت از بت بعلروایت هم‌هویتی الیاس و خضر (ضعیف شمرده‌شده)

داستان لوط و یونس: نجات، اباق، تسبیح، و ایمان قوم آیات ۱۳۳–۱۴۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات آیات ۱۳۳–۱۴۸ خلاصه لوط و سپس یونس را در سیاق مرسلین یکجا می‌آورد.

وَإِنَّ لُوطًۭا لَّمِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ
و در حقيقت، لوط از زمره فرستادگان بود.
إِذْ نَجَّيْنَٰهُ وَأَهْلَهُۥٓ أَجْمَعِينَ
آنگاه كه او و همه كسانش را رهانيديم-
إِلَّا عَجُوزًۭا فِى ٱلْغَٰبِرِينَ
جز پيرزنى كه در ميان باقى‌ماندگان [و خاكسترشدگان‌] بود-
ثُمَّ دَمَّرْنَا ٱلْءَاخَرِينَ
سپس ديگران را هلاك كرديم.
وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُّصْبِحِينَ
و در حقيقت، شما بر آنان صبحگاهان
وَبِٱلَّيْلِ ۗ أَفَلَا تَعْقِلُونَ
و شامگاهان مى‌گذريد! آيا به فكر فرو نمى‌رويد؟!
وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ
و در حقيقت، يونس از زمره فرستادگان بود.
إِذْ أَبَقَ إِلَى ٱلْفُلْكِ ٱلْمَشْحُونِ
آنگاه كه به سوى كشتى پر، بگريخت!
فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ ٱلْمُدْحَضِينَ
پس [سرنشينان‌] با هم قرعه انداختند و [يونس‌] از باختگان شد.
فَٱلْتَقَمَهُ ٱلْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌۭ
[او را به دريا افكندند] و عنبرماهى او را بلعيد در حالى كه او نكوهشگر خويش بود!
فَلَوْلَآ أَنَّهُۥ كَانَ مِنَ ٱلْمُسَبِّحِينَ
و اگر او از زمره تسبيح‌كنندگان نبود،
لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِۦٓ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ
قطعاً تا روزى كه برانگيخته مى‌شوند، در شكم آن [ماهى‌] مى‌ماند!
۞ فَنَبَذْنَٰهُ بِٱلْعَرَآءِ وَهُوَ سَقِيمٌۭ
پس او را در حالى كه ناخوش بود به زمين خشكى افكنديم!
وَأَنۢبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةًۭ مِّن يَقْطِينٍۢ
و بر بالاى [سرِ] او درختى از [نوع‌] كدوبُن رويانيديم.
وَأَرْسَلْنَٰهُ إِلَىٰ مِا۟ئَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ
و او را به سوى يكصدهزار [نفر از ساكنان نينوا] يا بيشتر روانه كرديم.
فَـَٔامَنُوا۟ فَمَتَّعْنَٰهُمْ إِلَىٰ حِينٍۢ
پس ايمان آوردند و تا چندى برخوردارشان كرديم.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين آيات خلاصه‏اى است از داستان لوط علیه السلام و سپس يونس علیه السلام كه خدا او را مبتلا كرد به شكم ماهى، به كيفر اينكه در هنگام مرتفع شدن عذاب - كه مقدمات نزولش رسيده بود - از قوم خود اعراض كرد.

﴿وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِينَ﴾

منظور از نجات لوط و خاندانش، نجات او از عذابى است كه بر قوم لوط نازل شد، و آن - به طورى كه در قرآن آمده - اين بود كه از آسمان سنگريزه «سجيل» بر آنان باريد، و زمين هم دهان باز كرده و همه را در خود فرو برد.

﴿إِلاَّ عَجُوزاً فِي اَلْغَابِرِينَ﴾

يعنى مگر پير زنى كه در ميان باقى ماندگان در عذاب باقى ماند و هلاك شد و آن پير زن همان همسر لوط بود.

﴿ثُمَّ دَمَّرْنَا اَلْآخَرِينَ﴾

كلمه «دمرنا» از مصدر «تدمير» است كه به معناى هلاك كردن است. و منظور از كلمه «آخرين» همان قوم لوط علیه السلام است كه آن جناب به عنوان رسول به سويشان فرستاده شده بود. ـ

﴿وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ﴾

يعنى و شما همواره صبح و شام از سرزمين آنان عبور مى‏كنيد، چون مردم لوط در سرزمينى وسط شام و حجاز زندگى مى‏كردند، و منظور از «عبور كردن در صبح و شام»، عبور كردن از خرابه‏هاى آن ديار است. و - به طورى كه مى‏گويند - امروز آن خرابه‏ها زير آب رفته است.

لوطغابرینتدمیرسجیلعبورشاملوط از مرسلین.نجات لوط و خاندان از عذاب.هلاکت قوم لوط.افلا تعقلون در عبور از خرابه.عاقبت مکذبین قوم لوط.

مراد از اينكه فرمود: يونس به سوى كشتى فرار كرد ﴿إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ﴾

يعنى و يونس نيز از پيامبران بود كه به سوى كشتى فرار كرد، با اينكه كشتى ظرفيت سوار شدن او را نداشت و «اباق» به معناى فرار كردن عبد از مولايش مى‏باشد. . .

مراد از فرار كردن او به طرف كشتى اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود خدا را نافرمانى نكرد، و قبلا هم خدا او را از چنين كارى نهى نكرده بود، و ليكن اين عمل شباهتى تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولى داشت، و به همين جهت خداى تعالى او را به كيفر اين عمل بگرفت كه شرح بيشتر داستانش در تفسير آيه‏ ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾

گذشت.

﴿فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ﴾

كلمه «ساهم» ماضى از باب مساهمه است كه به معناى قرعه‏كشى است. و كلمه «مدحضين» اسم مفعول از «ادحاض» است كه به معناى غالب آمدن است و معناى آيه اين است كه: در كشتى قرعه انداختند و يونس از مغلوبين شد، و جريان بدين قرار بود كه نهنگى بر سر راه كشتى درآمد و كشتى را متلاطم كرد و چون سنگين بود خطر غرق همگى را تهديد كرد، ناگزير شدند از كسانى كه در كشتى بودند شخصى را در آب بيندازند، تا نهنگ او را ببلعد، و از سر راه كشتى به كنارى رود قرعه انداختند به نام يونس علیه السلام اصابت كرد به ناچار او را به دهان نهنگ سپردند و نهنگ آن جناب را ببلعيد.

﴿فَالْتَقَمَهُ اَلْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ﴾.

ماهى او را لقمه‏اى كرد، در حالى كه او ملامت زده بود. كلمه «التقام» به معناى ابتلاع و بلعيدن است. و كلمه «مليم» اسم فاعل از «لام» است، كه به معناى داخل شدن در ملامت است، مانند احرام كه به معناى داخل شدن در حرم است، و ممكن است

معناى كلمه اين باشد كه يونس داراى ملامت شد.

یونساباقفلکقرعهحوتملیمیونس از مرسلین.ابتلا به شکم ماهی.ملیم بودن یونس.

معناى اينكه فرمود: اگر نبود اينكه يونس از سجين بود تا روز بعث در شكم ماهى مى‏ماند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾

اين آيه شريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كه مكرر و به طور دائم تسبيح مى‏گويد به طورى كه اين عمل صفت وى شده باشد. از اين مى‏فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده.

بعضى‏ گفته‏اند: «قبل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى‏گفته».

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: «در شكم ماهى، بسيار تسبيح مى‏گفته». عده‏اى ديگر گفته‏اند: «اصولا او بر اين كار مداومت داشته، هم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن».

و اما آنچه قرآن كريم از تسبيح او حكايت كرده اين است كه مى‏فرمايد: ﴿فَنَادىَ فِي اَلظُّلُمَاتِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ و لازمه اين آيه شريفه آن است كه او تنها در شكم ماهى و يا هم در آنجا و هم قبلا تسبيح مى‏گفته. پس احتمال اينكه منظور تسبيح گفتن قبل از ماجراى ماهى باشد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت.

علاوه بر اين از جمله‏ ﴿سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ كه هم تسبيح و هم اعتراف به ظلم است البته ظلم به آن معنايى كه بعدا خواهيم گفت استفاده مى‏شود كه منظور از تسبيح او تسبيح از معنايى است كه عمل وى و رفتن از ما بين آنان دلالت بر آن دارد و آن معنا اين است كه اگر فرار كند ديگر دست خدا به او نمى‏رسد، همچنان كه جمله « ﴿فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ﴾ خيال كرد دست ما به او نمى‏رسد» بر آن دلالت دارد.

و جمله‏ ﴿فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ. . . ﴾ دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده، و لازمه اين گفتار آن است كه يونس گرفتار شكم ماهى نشده باشد مگر به خاطر همين كه خدا را منزه بدارد از آن معنايى كه عملش حكايت از آن مى‏كرد، و در نتيجه از آن گرفتارى كه عملش باعث آن شده بود نجات يافته و به ساحت عافيت قدم بگذارد.

از اين بيان روشن مى‏شود كه عنايت كلام همه در اين است كه بفهماند تسبيح او در شكم ماهى مايه نجاتش شد. پس از سه قولى كه نقل كرديم قول وسط معقول‏تر و بهتر است.

بنابراين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس، همين نداى او در ظلمات باشد كه گفته: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾ و اگر قبل از تسبيح، تهليل لا اله الا الله را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى باشد براى تسبيحش، گويا فرموده: خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كرد غير از تو كسى نيست، پس تو منزهى از آن معنايى كه عمل من آن را مى‏رسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تو متوجه شدم پس اينك من متوجه تو مى‏شوم و تو را برى و پاك مى‏دانم از آنچه عملم حكايت از آن مى‏كرد، حال مى‏گويم: كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست.

اين بود معناى تسبيح يونس كه اگر اين معنا را نگفته بود، تا ابد از آن بليه نجات نمى‏يافت، چون - همان طور كه گفتيم - سبب نجاتش تنها و تنها همين تسبيح بود به آن معنايى كه ذكر كرديم.

با اين بيان روشن مى‏شود كه مراد از جمله‏ ﴿لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مانند قبر كه مردم در آن دفن مى‏شوند و مكث مى‏كنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه در باره بيرون شدن همه انسآن‌ها از زمين فرموده: ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَ فِيهَا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرىَ﴾.

در آيه شريفه مورد بحث هيچ دلالتى بر اين نيست كه يونس تا روز قيامت در شكم ماهى زنده مى‏ماند و يا جنازه‏اش در شكم ماهى سالم مى‏ماند و شكم ماهى قبل او مى‏شد، يا به اينكه ماهى تا روز قيامت زنده مى‏ماند و يا به نحوى ديگر. پس ديگر محلى براى اين اختلاف باقى نمى‏ماند كه آيا آن جناب همچنان زنده مى‏ماند؟ و يا شكم ماهى قبر او مى‏شد؟ و نيز آيا مراد از ﴿يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ روزى است كه صور اول دميده مى‏شود و همه مردم مى‏ميرند؟ و يا صور دوم است كه همه زنده مى‏شوند؟ و يا آنكه اين عبارت كنايه است از اينكه مدتى طولانى در شكم ماهى مى‏ماند؟

﴿فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ﴾

كلمه «نبذ» به معناى دور انداختن چيزى است. كلمه «عراء» به معناى محلى روباز

است، كه ديوار و حايلى ديگر در آن نباشد و چيزى كه انسان در زير سايه‏اش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمه‏اى و نه درختى.

و معناى جمله - آن طور كه از سياق برمى‏آيد - اين است كه: يونس در شكم ماهى از تسبيح‏گويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف، پرت كرديم، در حالى كه بيمار بود، و سايه‏اى هم نبود كه به آنجا برود.

﴿وَ أَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ﴾

كلمه «يقطين» به معناى نوعى از كدو است كه برگهاى پهن و مدور دارد، و خدا اين بوته را رويانيد تا برگهايش بر بدن او سايه بيفكند.

﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ إِلىَ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ﴾

كلمه «او» در اينجا به معناى ترديد نيست، چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد ندارد، بلكه به معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى به سوى مردمى فرستاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل «نينوى» است.

﴿فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾

يعنى اين قوم به وى ايمان آوردند و ما ايشان را به آن عذابى كه قبلا به ايشان نزديك شده بود هلاك نكرديم، و آنان را از نعمت حيات و بقاء برخوردار كرديم كه تا فرا رسيدن اجلشان زندگى كنند.

و اين آيه شريفه در اين اشعارش كه عذاب از قوم يونس برداشته شد، اشاره دارد به آيه ﴿فَلَوْ لاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَآن‌ها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾.

سياق آيه مورد بحث خالى از اين اشعار و بلكه دلالت نيست كه مراد از ارسال يونس در جمله‏ ﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ﴾ اين است كه: آن جناب را امر فرموده كه بار ديگر به سوى قومش برگردد. و مراد از ايمان قومش در جمله‏ ﴿فَآمَنُوا. . . ﴾ ايمان آوردن به تصديق او و پيروى‏اش مى‏باشد بعد

از ايمان آوردن به خدا و توبه كردن بعد از ديدن عذاب.

از اينجا ضعف اين گفتار روشن مى‏شود كه بعضى‏ به آيه شريفه و آيه قبليش استدلال كرده‏اند بر اينكه منظور از جمله‏ ﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ﴾ ارسال بعد از بيرون شدن از شكم ماهى است، و خلاصه يونس در آغاز مامور شده كه به سوى اهل «نينوى» كه مردمى بت‏پرست بودند برود و يونس از آنجا كه اين ماموريت را سنگين ديد، از خانه خود بيرون آمد، ولى مستقيم به سوى نينوى نرفت، بلكه در زمين سير مى‏كرد تا شايد كه خدا اين تكليف را از او بردارد، و در ضمن گردش سوار كشتى شده و به داستان ماهى گرفتار گشت و بعد از آنكه در بيابان افكنده شد و حالش جا آمد، بار دوم مامور شد به سوى آن مردم برود و رفت، و مردم هم دعوتش را پذيرفتند، و خدا عذابى را كه همواره ايشان را به آن تهديد مى‏كرد، از ايشان برداشت.

دليل ضعف اين گفتار آن است كه: سياق همانطور كه شنيدى دلالت دارد بر اينكه منظور از جمله‏ ﴿وَ أَرْسَلْنَاهُ﴾ ارسال دومى است و قبل از آن يك بار ديگر به سوى آن مردم ارسال شده بود. و نيز منظور از جمله «فامنوا» ايمان بار دوم مردم است، بعد از ايمان و توبه و زندگى تا مدتى معين هم نتيجه ايمان بار دوم ايشان بوده نه نتيجه برطرف شدن عذاب، آرى اگر بار دوم به آن رسول بزرگوار ايمان نمى‏آوردند، خدا رهاشان نمى‏كرد، همچنان كه ديديم در نوبت اول هم وقتى عذاب را از ايشان برگردانيد كه ايمان آورده و توبه كردند - دقت بفرماييد.

علاوه بر اين آيه شريفه‏ ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً﴾ و آيه شريفه‏ ﴿وَ لاَ تَكُنْ كَصَاحِبِ اَلْحُوتِ إِذْ نَادىَ وَ هُوَ مَكْظُومٌ﴾ با گفتار آن مفسر هيچ سازشى ندارد و همچنين آيه‏ ﴿إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا﴾، چون كشف عذاب در جايى اطلاق مى‏شود كه عذاب يا واقع شده باشد، و يا مشرف به وقوع باشد.

تسبیحمسبحینعراءیقطینایمان قومکشف عذابلا اله الا انت سبحانک در ندای یونس.تسبیح دائمی سبب نجات.انی کنت من الظالمین.نجات از شکم ماهی و غم.یوم یبعثون.ایمان قوم یونس و رفع عذاب.توبه قوم و کشف عذاب.ابتلای یونس.ارسال دوباره به صد هزار.

1. داستان آن جناب در قرآن كريم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

1 - قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده. در سوره

صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد. و سپس نجات داده شده و بار ديگر به سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند. اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مى‏گذرد.

﴿وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى اَلْفُلْكِ اَلْمَشْحُونِ فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ فَالْتَقَمَهُ اَلْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ فَلَوْ لاَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ وَ أَنْبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ وَ أَرْسَلْنَاهُ إِلىَ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾

و در سوره انبياء متعرض تسبيح‏گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مى‏فرمايد: ﴿وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادىَ فِي اَلظُّلُمَاتِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ﴾.

و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام اجتباء را آورده، مى‏فرمايد: ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاَ تَكُنْ كَصَاحِبِ اَلْحُوتِ إِذْ نَادىَ وَ هُوَ مَكْظُومٌ لَوْ لاَ أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ اَلصَّالِحِينَ﴾.

و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده، مى‏فرمايد: ﴿فَلَوْ لاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَآن‌ها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ حِينٍ﴾.

خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مى‏شود، با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه: يونس علیه السلام يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بوده‏اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى‏كرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنكه عذابى كه يونس علیه السلام با آن تهديدشان مى‏كرد فرا رسيد. و يونس علیه السلام خودش از ميان قوم بيرون رفت.

همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى‏ساخت، از ايشان برداشت.

و اما يونس علیه السلام وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان برداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده‏اند، لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. همچنان پيش رفت، در نتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى‏كند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او را نزد اين مردم خوار كرد دور مى‏شود، و نيز در حالى مى‏رفت كه گمان مى‏كرد دست ما به او نمى‏رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت.

در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چاره‏اى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن بيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه انداختند و قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.

آن‌گاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرد يونس علیه السلام فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و اين مؤاخذه‏اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى شكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: ﴿لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظَّالِمِينَ﴾.

خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد، و مثل اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.

و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت علیه السلام در تفسير اين آيات وارد شده، با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در اين قسمت شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مى‏شود چيزى ندارند، البته با مختصر اختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آن‌ها صرف نظر كرديم، هم به دليلى كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديث خبر واحدند و خبر واحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوه بر اين، وضع آن روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمى‏توان خصوصيات آن‌ها را به وسيله آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست.

داستان یونسقرآنانبیاءقلمیونسخبر واحدیونس رسول به سوی قوم کثیر.تکذیب قوم تا نزدیک شدن عذاب.ایمان و توبه قوم پس از دیدن عذاب.توبه قوم و برداشتن عذاب.نجات یونس از حوت.خبر واحد در تاریخ حجت نیست.

2. داستان او از ديدگاه اهل كتاب‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

2 - در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مى‏پردازيم، داستان يونس علیه السلام در چند جاى از عهد قديم به عنوان «يوناه بن امتاى» آمده و همچنين در چند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره مى‏كند. و ليكن هيچ يك از آن‌ها سرگذشت كامل يونس علیه السلام را نياورده‏اند.

آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس علیه السلام از ديدگاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مى‏كند.

او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس علیه السلام را امر فرمود تا براى دعوت اهل «نينوى» بدانجا رود. «نينوى» يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود. علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرور و فاسد بودند، لذا اين ماموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى «ترسيس» فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است. سپس به شهر «يافا» آمد كه هم اكنون نيز «يافا» خوانده مى‏شود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به «ترسيس» ببرد، او هم اجرتى داد تا به «ترسيس» برود، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت.

پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتى سبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود. و صداى خرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كه در چنين هنگامه‏اى به خواب رفته‏اى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكه نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم.

بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر از جانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كرده‏اى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى از كجا مى‏آيى و به كجا مى‏روى و از چه تيره‏اى هستى؟ گفت: من بنده رب كه اله آسمان و خالق دريا و خشكى است، هستم، آن‌گاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آن‌ها بسيار ترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟!

آن‌گاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟ گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مى‏دانم تمامى ناآرامى‏هاى دريا به

خاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند و بدون غرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به دريا انداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت.

خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد. پس خداى سبحان به نهنگ دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كه يونس در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بين آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفته‏ام ابلاغ كن.

يونس علیه السلام به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم! تا سه روز ديگر نينوى در زمين فرو مى‏رود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند، ندا دادند كه هان اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر به پادشاه رسيد، او هم از تخت سلطنت خود برخاست و جامه‏هاى سلطنتى را از خود كند و لباس كهنه‏اى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانى طعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چون چنين كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.

يونس علیه السلام ناراحت شد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فرار كردم، با اينكه از رحمت و رأفت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرا بگير، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين كار خودت غصه‏دار شدى؟ عرضه داشت: آرى، پروردگارا.

پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست كردند در زير آن سايبان نشست ببيند در شهر چه مى‏گذرد؟ پس خداى تعالى به درخت كدويى دستور داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن. يونس از اين جريان بسيار خوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد، امر بر يونس علیه السلام دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.

خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت شدى؟ عرضه داشت: پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم. فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدو ناراحت شدى، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارى‏اش را بلكه

خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آن‌گاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مى‏شدند، ترحم نكنم؟ و با اينكه مردمى نادان هستند، دست چپ و راست خود را تشخيص نمى‏دهند، آنان را و حيوانات بسيارى را كه دارند هلاك سازم؟.

اهل کتابنینوییوناهعهد قدیمکدوترسیسماموریت یونس به نینوی در نقل اهل کتاب.توبه اهل نینوی.ترحم خدا بر مردم نینوی.سه روز در شکم نهنگ در نقل عهدین.

موارد اختلاف داستان يونس عليه السلام نزد اهل كتاب، با ظواهر آيات قرآن كريم‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هست بر خواننده پوشيده نيست، مثل اين نسبت كه به آن جناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده است، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبر داشته، و چنين نسبت‏هايى را نمى‏توان به انبياء علیه السلام داد.

حال اگر بگويى نظير اين نسبت‏ها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان در سوره صافات نسبت «اباق» فرار به آن جناب داده و نيز او را «مغاضب» و خشمگين خوانده، و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمى‏يابد.

در پاسخ مى‏گوييم بين اين نسبت‏ها و نسبتى كه در كتب عهدين به آن جناب داده فرق است، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان كبيره و مهلكه به انبياء علیه السلام است، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام برآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيت بيرون شود، به خلاف قرآن كريم كه ساحت انبيا را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مى‏داند، و يك مفسر چاره ندارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مى‏آمد، آن را توجيه كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا علیه السلام دلالت دارد، خود قرينه قطعى است بر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود، و به همين جهت در معناى كلمه «اذ ابق» و نيز در معناى‏ ﴿مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ. . . ﴾ بيانى آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا علیه السلام نداشت و حاصل آن معنا اين بود كه گفتيم كلمات حكايت حال و ايهامى است كه: فعل يونس علیه السلام موهم آن بود و خلاصه يونس علیه السلام نه از انجام ماموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت.

3 - خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس علیه السلام را ستايش كرده. و در سوره انبيا، آيه «88» او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه «50» فرموده: او را «اجتباء»

كرده. و به خاطر داريد كه گفتيم: «اجتباء» به اين است كه خداوند بنده‏اى را خالص براى خود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه «87» در زمره انبياء شمرده، و فرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت كرده.

عصمتاهل کتاباباقمغاضبااجتباءانبیاءعصمت انبیاء در برابر نسبت‌های عهدین.تنزیه ساحت انبیاء از معاصی.یونس از مؤمنین.اجتباء به معنای اخلاص برای خدا.هدایت انبیاء به صراط مستقیم.هدایت به صراط مستقیم.ستایش قرآن از یونس.

بحث روايتى [رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس عليه السلام]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب فقيه از امام صادق علیه السلام روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان خود قرعه نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون آمد. و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانه‏تر از آن است؟ وقتى اشخاص امر خود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مى‏فرمايد: ﴿فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ﴾ ؟

و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از «حبه عرنى» روايت كرده كه گفت: امير المؤمنين علیه السلام فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهل آسمآن‌ها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنان بود كه انكار كرد و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.

مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت، ولايت كلى الهى است كه خود امير المؤمنين صلوات الله عليه اولين كسى است از اين امت كه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بنده‏اى، در تدبير امر او گردد، و در نتيجه، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواست خدا را نخواهد و اين مقام را با پيمودن طريق عبوديت به بنده مى‏دهند، طريقى كه بنده را به حدى مى‏رساند كه خالص براى خدا مى‏شود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمى‏برد.

و ظاهر عمل يونس علیه السلام - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود و نمى‏شد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهت خدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه

او به نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پس بلايا و محنت‏هايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مى‏شوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيله آن بلايا، ايشان را تربيت مى‏كند و به حد كمال مى‏رساند و درجاتشان را بالا مى‏برد، هر چند كه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد، و اين خود معروف است كه گفته‏اند: «البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى است».

مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده، كه گفت: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم: به چه علت خدا عذاب را از قوم يونس برداشت با اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومى ديگر نكرد؟

در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را از آنان برمى‏گرداند، به خاطر اينكه توبه مى‏كنند. و اگر اين جريان را به اطلاع يونس نرساند، براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، و در عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد.

قرعهولایتبلاتوبه قوممناجاتاولیاءولایت کلیه الهی و ابتلای یونس.بلا برای اولیاء تربیت الهی است.توبه قوم در علم خدا.فراغت یونس برای عبادت در شکم ماهی.اعتراف به ظلم به نفس.ثواب و کرامت در مناجات.

رد بنات الله، عباد مخلصین و نصر مرسلین در صافات آیات ۱۴۹–۱۸۲

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱۴۹ تا ۱۸۲ رد نسبت دختر به خدا، موقف ملائکه، فتنه معبودان و سبقت کلمه نصر را ختم سوره مى سازد.

فَٱسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ ٱلْبَنَاتُ وَلَهُمُ ٱلْبَنُونَ
پس، از مشركان جويا شو: آيا پروردگارت را دختران و آنان را پسران است؟!
أَمْ خَلَقْنَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةَ إِنَٰثًۭا وَهُمْ شَٰهِدُونَ
يا فرشتگان را مادينه آفريديم و آنان شاهد بودند؟
أَلَآ إِنَّهُم مِّنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ
هش‌دار كه اينان از دروغ پردازى خود قطعاً خواهند گفت:
وَلَدَ ٱللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَكَٰذِبُونَ
«خدا فرزند آورده!» در حالى كه آنها قطعاً دروغگويانند!
أَصْطَفَى ٱلْبَنَاتِ عَلَى ٱلْبَنِينَ
آيا [خدا] دختران را بر پسران برگزيده است؟
مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ
شما را چه شده؟ چگونه داورى مى‌كنيد؟
أَفَلَا تَذَكَّرُونَ
آيا سرِ پند گرفتن نداريد؟!
أَمْ لَكُمْ سُلْطَٰنٌۭ مُّبِينٌۭ
يا دليلى آشكار [در دست‌] داريد؟
فَأْتُوا۟ بِكِتَٰبِكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
پس اگر راست مى‌گوييد كتابتان را بياوريد.
وَجَعَلُوا۟ بَيْنَهُۥ وَبَيْنَ ٱلْجِنَّةِ نَسَبًۭا ۚ وَلَقَدْ عَلِمَتِ ٱلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ
و ميان خدا و جن‌ها پيوندى انگاشتند و حال آنكه جنيان نيك دانسته‌اند كه [براى حساب پس‌دادن،] خودشان احضار خواهند شد.
سُبْحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ
خدا منزه است از آنچه در وصف مى‌آورند.
إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ
به استثناى بندگان پاكدل خدا.
فَإِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ
در حقيقت، شما و آنچه [كه شما آن را] مى‌پرستيد،
مَآ أَنتُمْ عَلَيْهِ بِفَٰتِنِينَ
بر ضد او گمراه‌گر نيستيد،
إِلَّا مَنْ هُوَ صَالِ ٱلْجَحِيمِ
مگر كسى را كه به دوزخ رفتنى است!
وَمَا مِنَّآ إِلَّا لَهُۥ مَقَامٌۭ مَّعْلُومٌۭ
و هيچ يك از ما [فرشتگان‌] نيست مگر [اينكه‌] براى او [مقام و] مرتبه‌اى معيّن است.
وَإِنَّا لَنَحْنُ ٱلصَّآفُّونَ
و در حقيقت، ماييم كه [براى انجام فرمان خدا] صف بسته‌ايم.
وَإِنَّا لَنَحْنُ ٱلْمُسَبِّحُونَ
و ماييم كه خود تسبيح‌گويانيم.
وَإِن كَانُوا۟ لَيَقُولُونَ
و [مشركان‌] به تأكيد مى‌گفتند:
لَوْ أَنَّ عِندَنَا ذِكْرًۭا مِّنَ ٱلْأَوَّلِينَ
«اگر پند [نامه‌ا]ى از پيشينيان نزد ما بود،
لَكُنَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ
قطعاً از بندگان خالص خدا مى‌شديم!»
فَكَفَرُوا۟ بِهِۦ ۖ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ
ولى [وقتى قرآن آمد] به آن كافر شدند، و زودا كه بدانند!
وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا ٱلْمُرْسَلِينَ
و قطعاً فرمان ما در باره بندگان فرستاده ما از پيش [چنين‌] رفته است:
إِنَّهُمْ لَهُمُ ٱلْمَنصُورُونَ
كه آنان [بر دشمنان خودشان‌] حتماً پيروز خواهند شد.
وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمُ ٱلْغَٰلِبُونَ
و سپاه ما هرآينه غالب‌آيندگانند.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّىٰ حِينٍۢ
پس تا مدتى [معيّن‌] از آنان روى برتاب.
وَأَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ
و آنان را بنگر كه خواهند ديد.
أَفَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ
آيا عذاب ما را شتابزده خواستارند؟
فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمْ فَسَآءَ صَبَاحُ ٱلْمُنذَرِينَ
[پس هشدارداده‌شدگان را] آنگاه كه عذاب به خانه آنان فرود آيد چه بد صبحگاهى است!
وَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّىٰ حِينٍۢ
و از ايشان تا مدتى [معيّن‌] روى برتاب.
وَأَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ
و بنگر كه خواهند ديد!
سُبْحَٰنَ رَبِّكَ رَبِّ ٱلْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ
منزه است پروردگار تو، پروردگار شكوهمند، از آنچه وصف مى‌كنند.
وَسَلَٰمٌ عَلَى ٱلْمُرْسَلِينَ
و درود بر فرستادگان!
وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
و ستايش، ويژه خدا، پروردگار جهانهاست.

بيان آيات [رد اعتقاد مشركين به دختر داشتن خدا و خويشاوندى بين او و جن‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در سابق اين معنا را بيان فرموده بود كه او رب و معبود حقيقى است، جمعى از بندگان مخلص چون انبياى گرامى، او را پرستيدند، و به حد خلوص رسيدند و بعضى ديگر به ربوبيت او كافر شدند، و خداوند بندگانش را نجات داده، و كافران را هلاك و به عذاب اليم مبتلا كرد.

اينك در اين آيات متعرض عقايد كفار شده كه در باره خدايان خود كه يا ملائكه و يا جن بودند، چه عقايدى داشتند و چگونه ملائكه را دختران خدا ناميده و براى جن قائل به نسبت و خويشاوندى با خدا شدند.

به طور كلى بت‏پرستان، كه يا برهمايى هستند، و يا بودايى، و يا صابئى، معتقد نبودند كه تمامى ملائكه دختر و زنند، بله بعضى از آنان اين اعتقاد را داشتند، ليكن آنچه از بعضى از قبايل عرب مانند وثنى‏هاى قبيله جهينه، سليم، خزاعه، و بنى مليح حكايت شده، اين است كه: اينان قايل به انوثيت ملائكه بودند.

و اما اعتقاد به اينكه بين جن و خدا خويشاوندى هست و نسبت جن سرانجام به خدا منتهى مى‏شود، فى الجمله از تمامى فرقه‏هاى مشرك، نقل شده.

و كوتاه سخن اينكه: خداى تعالى در اين آيات به فساد عقيده، آنان اشاره نموده، سپس

رسول گرامى خود را بشارت مى‏دهد به اينكه به زودى او را يارى مى‏كند و مشركين را تهديد مى‏كند به اينكه به عذاب مبتلايشان مى‏سازد و آن‌گاه سوره مورد بحث را با تقديس و منزه بودن خدا از داشتن شريك و نيز با سلام بر همه رسولان، و حمد خدا كه رب العالمين است، ختم مى‏نمايد.

﴿فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ اَلْبَنَاتُ وَ لَهُمُ اَلْبَنُونَ﴾

خداى سبحان اعتقاد مشركين را به اينكه ملائكه دختران خدايند باز نموده كه چه لوازمى دارد و آن لوازم اين است كه: ملائكه فرزندان خدا و دختر باشند و خدا اين دختران را به خود اختصاص داده باشد و تنها او دختر بزايد اما مردم همه پسر بزايند و هر چه پسر هست مخصوص مردم باشد و سپس اين لوازم را يكى پس از ديگرى رد نمود سخن اول ايشان را كه دختران از آن خدا و پسران از آن ايشان باشند رد نموده، مى‏فرمايد: «از ايشان بپرس آيا براى پروردگار تو دختران باشد و براى خود آنان پسران؟» و اين استفهام استفهامى است انكارى، به انكار لازمه كلام، چون لازمه اين گفتار اين است كه: مشركين از خدا بالاتر باشند، چون مشركين اين اعتقاد را هم داشته‏اند كه پسر بهتر از دختر است و مى‏خواستند كه از داشتن دختر منزه باشند، و به همين جهت دختران را زنده به گور مى‏كردند، تا نزاهتشان لكه‏دار نشود.

﴿أَمْ خَلَقْنَا اَلْمَلاَئِكَةَ إِنَاثاً وَ هُمْ شَاهِدُونَ﴾

كلمه «ام» در اينجا منقطعه و به معناى «بلكه» است، نه به معناى «يا اين و يا آن» و معناى آيه اين است كه: بلكه از سؤال قبلى مهم‏تر اين است كه از ايشان بپرسى. آيا ما ملائكه را ماده خلق كرده‏ايم، و آيا مشركين در روزى كه ما ملائكه را خلق مى‏كرديم آنجا حاضر بودند و مادگى ملائكه را ديدند؟ يا اينكه نه تنها حاضر نبودند، بلكه چنين ادعايى هم نمى‏توانند بكنند؟ علاوه بر اين اصولا نرى و مادگى، يك مساله‏اى است كه جز از راه حس نمى‏توان اثباتش كرد و ملائكه براى مشركين محسوس نبودند و اين جمله رد ماده بودن ملائكه است.

﴿أَلاَ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اَللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾

اين آيه شريفه رد لازمه ديگر گفتار مشركين است و آن اثبات ولادت ملائكه از خداست، و اين سخن را صرف «افك» مى‏شمارد، و «افك» عبارت است از اينكه سخنى را به غير آن وجهه‏اى كه دارد برگردانى و وجهه حق آن را به سوى باطل صرف كنى. و خلاصه خلقت ملائكه را كه براى كسى معلوم نيست چگونه بوده؟ برگردانى و نام ولادت بر آن بگذارى، پس مشركين در اين سخن خود مرتكب افك شده‏اند، و دروغى روشن گفته‏اند.

﴿أَصْطَفَى اَلْبَنَاتِ عَلَى اَلْبَنِينَ مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ أَ فَلاَ تَذَكَّرُونَ﴾

در اين آيه، انكار انتخاب دختران بر پسران را تكرار كرده، تا شدت شناعت و زشتى اين سخن را افاده كند، يك بار فرموده: آيا خدا دختران را بر پسران ترجيح داده كه خودش تنها دختر بزايد و پسر زاييدن را به شما واگذار كند؟ و بار ديگر فرموده: آخر اين چه حكمى است كه مى‏كنند؟ و بار سوم فرموده: راستى نمى‏خواهيد متذكر شويد؟

آن‌گاه ايشان را توبيخ نموده مى‏فرمايد: ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾، چون سخن ايشان حكمى است بدون دليل، و سپس دنبالش فرموده: ﴿أَ فَلاَ تَذَكَّرُونَ﴾ كه هم توبيخ است و هم اشاره است به اينكه اين حرف صرف نظر از اينكه هيچ دليلى ندارد، بلكه بر خلافش دليل هست چيزى كه هست مشركين متذكر آن دليل نمى‏شوند، اگر متذكر شوند مى‏فهمند كه ساحت خداى سبحان منزه از آن است كه متجزى شود و جزئى به نام فرزند از او جدا گردد، و نيز منزه از آن است كه محتاج فرزند شود و در صدد فرزنددار شدن برآيد. و اين گونه احتجاجها در كلام خداى تعالى عليه مشركين مكرر آورده شده است.

در آيه مورد بحث التفاتى از غيبت‏ ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ﴾، به خطاب ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾ به كار رفته، در جمله اول مشركين را غايب حساب كرده و فرموده: «ايشان از در افك خواهند گفت» و در جمله دوم خطاب به مشركين فرموده: «واى بر شما اين چه حكمى است كه مى‏كنيد» و اين التفات براى آن است كه بر شدت خشم خدا دلالت كند، شدت خشمى كه باعث شده خدا شفاها با خود مشركين سخن گويد.

﴿أَمْ لَكُمْ سُلْطَانٌ مُبِينٌ فَأْتُوا بِكِتَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾

كلمه «ام» در اين آيه نيز منقطعه و به معناى «بلكه» است و مراد از «سلطان» - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - برهان و كتابى است كه از ناحيه خداى سبحان بر مشركين نازل شده باشد، و در آن كتاب خدا به ايشان خبر داده باشد كه ملائكه دختران منند، چون وقتى عقل و حس اجازه چنين عقيده‏اى را ندهد، باقى مى‏ماند دليل نقلى و كتابى كه از ناحيه خدا آن را اثبات كرده باشد پس اگر مدعاى مشركين حق است، بايد كتابى آسمانى ارائه دهند، تا مدعاى آنان را اثبات كند.

و اگر كلمه «كتاب» را بر مشركين اضافه كرد، و فرمود: «كتابتان» به اين عنايت است كه فرض كرد مشركين كتابى داشته باشند كه بر مدعايشان دلالت كند.

﴿وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اَلْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾

قرار دادن نسبت بين خدا و جن، عبارت از همين عقيده مشركين است كه مى‏گويند:

بناتملائكهافكشركاصطفىنسبت بنات به رب.افک.رد دختر داشتن خدا.حکم مشرکین.

توضيحى در باره استثناى عباد مخلصين در آيه: ﴿سُبْحَانَ اَللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾ و اينكه چرا خدا از وصف واصفان جز وصف عباد مخلصين منزه است

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

جن اولاد خدا هستند كه شرح مفصل اين عقيده آنان در تفسير سوره هود آنجا كه در باره بت‏پرستان بحث كرديم گذشت.

﴿وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ﴾

يعنى خود جنيان مى‏دانند روزى براى حساب و يا عذاب حاضر خواهند شد. و اينكه گفتم. حساب يا عذاب، به خاطر اطلاق كلمه «محضرون» است. و به هر حال جنيان مى‏دانند كه خود مربوب خدا هستند، و خدا به زودى از ايشان حساب مى‏كشد و بر طبق اعمالشان جزا مى‏دهد. پس نسبتى كه بين جنيان و خدا هست نسبت مربوبيت و ربوبيت است، نه نسبت ولادت و كسى كه خودش مربوب ديگرى است، شايستگى پرستش ندارد.

و از عجايب، سخن بعضى‏ از مفسرين است كه گفته‏اند: مراد از كلمه «جنة» طايفه‏اى از ملائكه است كه به اين اسم ناميده شده‏اند. و بنابراين بايد ضمير «انهم» را به كفار برگردانيد، نه به كلمه «جنة»، و معنايش اين است كه: طايفه‏اى از ملائكه، كه نامشان جن است، مى‏دانند كه كفار براى عذاب حاضر مى‏شوند، و اين تفسيرى است كه هيچ شاهدى از قرآن كريم بر آن نيست، علاوه بر اين از سياق بعيد است.

﴿سُبْحَانَ اَللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلاَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾

ضمير در جمله «يصفون» - با در نظر گرفتن اينكه اين آيه متصل به آيه قبل است - به كفار نامبرده برمى‏گردد، و استثناى «الا» در آن استثناى منقطع است، و معناى آيه اين است كه: خدا از توصيفى كه كفار مى‏كنند منزه است، و يا خدا از آنچه كه كفار در باره‏اش مى‏گويند، و از اوصافى كه برايش مى‏تراشند از قبيل ولادت و نسبت و شركت و امثال آن منزه است، ولى بندگان مخلص خدا او را به اوصافى وصف مى‏كنند كه لايق ساحت قدس اوست و يا طورى وصف مى‏كنند كه لايق اوست.

و بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: اين استثنا، استثناى منقطع از ضمير در «لمحضرون» است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: استثناى از فاعل در «جعلوا» است و جمله‏هايى كه بين اين ضمير و مرجعش فاصله شده‏اند، جملات معترضه است. ولى اين دو وجه بعيد است.

و در صورتى كه اين دو آيه را مستقل در نظر بگيريم، همچنان كه مستقل نيز هستند،

معنايى وسيع‏تر و دقيق‏تر از آن معانى دارد، چون در اين صورت بايد ضمير در «يصفون» را به عموم مردم برگردانيم، و چون كلمه «يصفون» مطلق است، و شامل همه گونه وصف مى‏شود، آن‌گاه اگر استثنا را هم متصل بگيريم، معنا چنين مى‏شود: خداى تعالى منزه است از تمامى وصف‏هايى كه واصفان برايش مى‏كنند، مگر تنها بندگان مخلص خدا كه وصف آنان درست است.

اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان، علتش اين است كه: واصفان خدا را با مفاهيمى كه نزد خود آنان محدود است توصيف مى‏كنند، و خداوند غير محدود است، مثلا اگر مى‏گويند خدا بينا است، چشم هم براى خدا اثبات مى‏كنند، چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشتن چشم است، و معلوم است كه وقتى چشم اثبات شود، سر نيز اثبات مى‏شود و حال آنكه بينايى خدا مربوط به چشم نيست و همچنين هيچ يك از اوصاف او قابل تحديد نيست، و هيچ لفظى نمى‏تواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان در باره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است.

و اما اينكه وصف عباد مخلصين در باره خدا درست است، دليلش اين است كه: خداى عز و جل بندگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده، و غير خود را از ياد ايشان برده، در نتيجه تنها خدا را مى‏شناسند و غير از خدا را فراموش مى‏كنند، و اگر غير از خدا، چيزى را هم بشناسند به وسيله خدا مى‏شناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مى‏كنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كنند - هر چند الفاظ قاصر و معانى آن‌ها محدود باشد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مى‏كنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كند، همچنان كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه سيد مخلصين است فرموده: «لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك» كه بر خدا ثنا گفته و نقص ثنايش را اينگونه كامل كرده كه آنچه را كه خداوند در ثناى بر خودش اراده مى‏كند منظورش مى‏باشد - دقت بفرماييد.

مخلصينسبحانجنتمحضرونتنزیه عما یصفون.عباد مخلصین.محضرون.نسبت جن و خدا.عباد.

بيان مفاد آيه: ﴿فَإِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ إِلاَّ مَنْ هُوَ صَالِ اَلْجَحِيمِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَإِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ إِلاَّ مَنْ هُوَ صَالِ اَلْجَحِيمِ﴾

اين آيه كه در آغازش حرف «فاء» قرار دارد، تفريع و نتيجه‏گيرى از حكم مستثنى و مستثنى منه و يا تنها از حكم مستثنى است و معنايش اين است كه: بعد از آنكه مسلم شد كه آنچه شما از اوصاف براى خدا تراشيده‏ايد، همه ضلالت است، - به خلاف بندگان مخلص خدا كه در وصف كردن خود دچار ضلالت نمى‏شوند - پس اين نتيجه عايد مى‏شود كه شما با اين گمراهى خود نمى‏توانيد گمراه كنيد مگر مردم دوزخى را، يعنى آن‌هايى را كه با پاى خود راه دوزخ را طى مى‏كنند.

و آنچه از سياق به روشنى به چشم مى‏خورد، اين است كه: كلمه «ما» در جمله ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ موصوله باشد و مراد از آن بت‏ها مى‏باشد و بس، و يا بت‏ها و همه آلهه ضلالت و پيشوايان گمراهى از قبيل شيطآن‌هاى جنى مى‏باشد.

و نيز ظاهر سياق اين است كه: كلمه «ما» در جمله «ما انتم» نافيه است. و ضمير در «عليه» به خداى سبحان برمى‏گردد و ظرف عليه متعلق است به «فاتنين» و كلمه «فاتنين» جمع «فاتن» است كه اسم فاعل از «فتنه» به معناى گمراه كردن مردم است. و كلمه «صالى» از ماده «صلو» اشتقاق يافته كه به معناى پيروى است، و «صالى جحيم» به معناى دنباله‏رو جهنم است، به طورى كه هر جا راه جهنم را سراغ داشته باشد به آنجا برود و عمل دوزخيان را مرتكب شود. و استثناء در آيه مفرغ است، مستثنى منه آن در كلام نيامده، و تقدير كلام چنين است: «ما انتم بفاتنين احدا الا من هو صال الجحيم».

و معناى آيه اين است كه: شما و خدايان ضلالت كه مى‏پرستيد، هر چند دست به دست هم بدهيد نمى‏توانيد احدى را مفتون و گمراه كنيد، مگر تنها آن كسانى را كه خود راه جهنم را دنبال مى‏كنند.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلمه «ما» در اول مصدريه و يا موصوله است و جمله «فانكم و ما تعبدون» كلامى است تام و مستقل، از قبيل اينكه مى‏گويند: «انت و شانك - برو پى كارت» و معناى آيه اين است كه: «شما و آنچه مى‏پرستيد و يا شما و بت‏پرستيتان» يعنى برويد پى اين كارها كه داريد، آن‌گاه با جمله‏اى استينافى يعنى ابتدايى فرموده: ﴿مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ﴾ و «فاتنين» متضمن معناى حمل است، و ضمير در «عليه» در صورت مصدرى بودن ما به كلمه «ما» در ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ برمى‏گردد، و در صورت موصوله بودن آن، به

مضافى تقديرى برمى‏گردد. و معناى آيه اين است كه شما نمى‏توانيد تحميل كنيد بر عبادت خود و يا بر بت‏پرستى خود مگر كسى را كه خودش پيرو جهنم است.

و بعضى‏ ديگر گفته‏اند: ممكن است كلمه «على» به معناى «با» باشد، و ضمير به كلمه‏ ﴿مَا تَعْبُدُونَ﴾ و يا تنها به كلمه «ما» در صورتى كه موصوله باشد برگردد و كلمه «فاتنين» همان معناى ظاهرى خود را مى‏دهد، و متضمن معناى تحميل و حمل نيست، و معناى آيه اين است كه: شما نمى‏توانيد با عبادت خود و يا با عبادت بت‏هاى خود گمراه كنيد، مگر پيروان دوزخ را.

و همه اين سخنان وجوهى است نادرست و در حقيقت بدون جهت خود را به زحمت انداختن است. و در آيه مورد بحث التفات به كار رفته، و نكته اين التفات عينا همان است كه: در التفات در آيات سابق ذكر كرديم.

فاتنينمعبودانجحيمفتنهمعبودان.فاتنین.صال الجحیم.فتنه از راه معبودان.مخلصین خارج از فتنه.

رد و ابطال پندار مشركين در باره اينكه ملائكه دختران خدايند، با بيان موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت و اعمال صادره از ايشان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾

اين سه آيه - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - اعتراضى است از كلام جبرئيل و يا كلام او و يارانى كه از فرشتگان وحى دارد، نظير حكايتى كه از خود جبرئيل و يارانش نقل كرده و فرموده: ﴿وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاَّ بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَيْنَ ذَلِكَ﴾.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: سه آيه مورد بحث كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، كه خودش و مؤمنين را براى كفار توصيف مى‏كند، تا ايشان را توبيخى خوار كننده كرده باشد. و آيات مورد بحث متصلند به آيه «فاستفتهم» و تقدير كلام چنين است: از ايشان استفتاء كن و بعد از آنكه استفتاء كردى بگو: «هيچ يك از ما مسلمان نيست مگر آنكه در قيامت جايگاه و مقامى معلوم و در خور اعمال خود دارد و به درستى ماييم كه در نماز به صف مى‏ايستيم و ماييم تسبيح كنندگان».

و ليكن اين وجه، وجه مناسبى نيست، و با سياق سازگارى ندارد.

اين آيات سه‏گانه در اين مقامند كه عقيده مشركين بر الوهيت ملائكه را باطل كنند، از اين طريق كه با اعتراف خود عقيده كفار را باطل مى‏كنند، توضيح اينكه: مشركين اعتراف دارند به اينكه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند، چيزى كه هست مى‏گويند:

همين مربوب‏هاى خدا خود رب موجودات پايين‏تر از خويشند و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرف دارند و از تدبير عالم چيزى مربوط به خدا نيست، و ملائكه خودشان اين معنا را قبول ندارند، يعنى خود را مستقل در تدبير عالم نمى‏دانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند. پس آنچه كه در اين آيات ملائكه از خود نفى مى‏كنند، همان استقلال در تدبير است، نه سببيت به اذن خدا، پس اعتقاد مشركين به مربوب بودن ملائكه كافى است در ابطال اعتقاد ديگرشان، و آن اينكه ملائكه رب عالم باشند، همچنان كه آيه ﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ﴾ هم از يك سو سببيت و وساطت ملائكه را اثبات مى‏كند و هم از سوى ديگر استقلال آنان را انكار مى‏نمايد.

پس اينكه فرمود: ﴿وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾ معنايش اين است كه: هر يك از ما مقامى معين و پستى مشخص داريم، كه ما را بدان گمارده‏اند و با گمارده شدن ديگر استقلال معنى ندارد، چون شخص گمارده شده نمى‏تواند از خط مشى كه برايش تعيين كرده‏اند تجاوز كند، ملائكه نيز مجعول آفريده شده بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مى‏كند اطاعت نموده و او را بپرستند.

و اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ﴾ معنايش اين است كه: ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم، تا اوامرى كه در تدبير عالم صادر مى‏كند، بر طبق خواسته‏اش اجرا كنيم، همچنان كه از آيه ﴿لاَ يَعْصُونَ اَللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾ نيز اين معنا استفاده مى‏شود. اين آن معنايى بود كه ما به كمك سياق از آيات مورد بحث استفاده كرديم. و چه بسا بعضى‏ گفته‏اند كه: «مراد از اين جمله اين است كه: ما ملائكه نزد خدا به صف ايستاده‏ايم براى نماز». ولى اين خيلى از فهم دور است و شاهدى هم بر آن نيست.

و اينكه فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾ معنايش اين است كه: ما خدا را از آنچه لايق ساحت كبريايى او نيست تنزيه مى‏كنيم، همچنان كه در جاى ديگر باز فرموده: ﴿يُسَبِّحُونَ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهَارَ لاَ يَفْتُرُونَ﴾.

پس اين آيات سه‏گانه موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت را توصيف مى‏كنند و

عملى كه مناسب خلقت آنان است بيان مى‏نمايند و آن عمل عبارت است از در صف ايستادن براى گرفتن اوامر خداى تعالى، و نيز منزه داشتن ساحت كبريايى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست. ذاتى كه عقل و وهم بدان دست نمى‏يابد.

﴿وَ إِنْ كَانُوا لَيَقُولُونَ لَوْ أَنَّ عِنْدَنَا ذِكْراً مِنَ اَلْأَوَّلِينَ لَكُنَّا عِبَادَ اَللَّهِ اَلْمُخْلَصِينَ﴾

در اين آيه به سياق قبلى بازگشت شده ضمير جمع در «كانوا» و در «ليقولون» به قريش و هر قومى كه عقيده آنان را داشته باشند برمى‏گردد. و كلمه «ان» در اول آيه مخفف «ان» است. و مراد از «ذكر اولين» كتابى آسمانى از جنس كتابهاى نازل بر اولين است.

و معناى آيه اين است كه: اگر نزد ما قريش نيز كتابى آسمانى نظير كتب آسمانى نازل بر اقوام گذشته مى‏بود، ما نيز هدايت مى‏شديم و بندگان مخلص خدا مى‏بوديم و منظورشان از اين سخن اين است كه: از كفر خود عذر بخواهند و بگويند از ناحيه خدا حجتى بر ما تمام نشده.

و اين در حقيقت عذرى است بدتر از گناه، براى اينكه: مذهب وثنيت و بت‏پرستى مساله نبوت و رسالت و نزول كتابى از آسمان را به كلى محال مى‏داند.

﴿فَكَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾

«فا» در اول جمله - به اصطلاح ادبى - فاى فصيحه است و معناى جمله اين است كه: پس ما همين قرآن را بر آنان نازل كرديم، تا ديگر گله نكنند كه ما كتابى آسمانى نداشتيم، ولى به همين قرآن كفر ورزيدند و به آنچه گفتند وفا نكردند و به زودى خواهند دانست كه وبال كفرشان چيست. و اين جمله اخير تهديدى از خداى تعالى به ايشان است.

مقام معلومصافونمسبحونملائكهمسبحون.عباد مکرمون.رد بنات بودن ملائکه.امر رب.

مقصود از اينكه انبياء عليهم السلام منصور هستند و جند خدا غالبند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا اَلْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ﴾

«كلمه» خداى تعالى براى ايشان، عبارت است از قضايى كه در باره آنان رانده و حكمى كه كرده. و «سبقت كلمه» يا به اين است كه عهد آن مقدم باشد و يا به اين است كه به نفوذ و غلبه مقدم شود. و حرف «لام» در جمله «لهم» معناى منفعت را افاده مى‏كند، مى‏فرمايد: ما قضايى حتمى در باره ايشان رانديم كه به طور يقين يارى شدگان باشند. و - به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد - اين معنا را با چند نوع تاكيد بيان كرده. يكى حرف «لام» در ابتداى آيه، يكى كلمه «قد»، يكى كلمه «ان» و يكى حرف «لام» در «لهم».

در اين آيه شريفه نصرت را مقيد نكرده كه انبيا علیه السلام را در دنيا نصرت مى‏دهد و يا در آخرت و يا به نحوى ديگر. بلكه در آيه ديگر نصرت را عموميت داده و فرموده:

﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ اَلْأَشْهَادُ﴾.

پس رسولان خدا هم در حجت و دليل منصورند، براى اينكه راه حق را پيش گرفته‏اند و راه حق هرگز شكست نمى‏خورد، و هم بر دشمنان خود منصورند، يا به اينكه خدا ياريشان مى‏دهد تا دشمنان را زير دست كنند، و يا به اينكه از ايشان انتقام مى‏گيرند، چنانچه خداى تعالى فرموده: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجَالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىَ. . . حَتَّى إِذَا اِسْتَيْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَ لاَ يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِينَ﴾.

و هم در آخرت منصورند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿يَوْمَ لاَ يُخْزِي اَللَّهُ اَلنَّبِيَّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ﴾ و در همين نزديكى‏ها در سوره مؤمن بيانى در اين معنا گذشت.

﴿وَ إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾

كلمه «جند» به معناى مجتمعى است انبوه و متراكم و لشكر را هم به همين جهت جند» مى‏خوانند. بنابراين، كلمه «جند» با كلمه «حزب» قريب المعنا مى‏باشند و لذا مى‏بينيم در قرآن كريم در باره آمدن احزاب يك جا تعبير به «جند» نموده، مى‏فرمايد: ﴿إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ﴾، و در جايى ديگر در همين باره مى‏فرمايد: ﴿وَ لَمَّا رَأَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْأَحْزَابَ﴾ و نيز در جايى ديگر فرموده: ﴿وَ مَنْ يَتَوَلَّ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اَللَّهِ هُمُ اَلْغَالِبُونَ﴾.

و مراد از «جندنا» جامعه‏اى است كه فرمانبردار امر خدا باشد و در راه خدا جهاد

نمايد، و اين جامعه عبارت است از گروه مؤمنان و يا انبياء به ضميمه مؤمنان، كه پيرو انبيايند، بنا بر احتمال دوم در اين كلام تعميم بعد از تخصيص به كار رفته، و به هر حال پس مؤمنان مانند پيشوايان خود منصورند، همچنان كه در جاى ديگر خطاب به مؤمنان فرموده: ﴿وَ لاَ تَهِنُوا وَ لاَ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ كه در گذشته تعدادى آيات كه بر اين معنا دلالت داشت، گذشت.

و اين حكم يعنى نصرت و غلبه حكمى است اجتماعى و منوط است بر تحقق عنوان و لا غير، يعنى اين نصرت و غلبه تنها نصيب انبيا و مؤمنين واقعى است، كه جند خدا هستند و به امر او عمل مى‏كنند و در راه او جهاد مى‏كنند هر جامعه‏اى كه اين عناوين بر آن صادق باشد، يعنى ايمان به خدا داشته باشد، و به اوامر خدا عمل كند و در راه او جهاد نمايد منصور و غالب است، نه جامعه‏اى كه اين اسامى و عناوين را دارد و واقعيت آن‌ها را ندارد. پس جامعه‏اى كه از ايمان جز اسم در آن نمانده باشد و از انتسابش به خدا جز سخنى در آن نمانده باشد، نبايد اميد نصرت و غلبه را داشته باشد.

﴿وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ﴾

اين جمله تفريع بر داستان نصرت و غلبه است، و در حقيقت وعده‏اى است به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كه به زودى نصرت و غلبه‏اش مى‏دهد و تهديدى است عليه مشركين و مخصوصا مشركين قريش.

و از اينكه نخست دستور مى‏دهد به اينكه آن جناب از مشركين اعراض كند و سپس با جمله «حتى حين» آن را موقت مى‏سازد، به دست مى‏آيد كه اين مدت خيلى طولانى نيست، و واقعيت هم همين طور بود، چون بعد از مدتى كوتاه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از بين مشركين مهاجرت كرد، و سپس رؤسا و بزرگان آنان را در جنگ بدر و غير آن نابود كرد.

﴿وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ﴾

از اينكه در آغاز، امر به بينايى مى‏كند و سپس خبر مى‏دهد كه به زودى خواهند ديد، و سپس كلام را بر اعراض فورى در آيه قبلى عطف مى‏كند، از نظر سياق استفاده مى‏شود كه مى‏خواهد بفرمايد: لجبازى و جحود ايشان را نيك بنگر، و ببين در مقابل انذار و تخويف تو چه عكس العملى نشان مى‏دهند و چگونه انكار مى‏كنند و به زودى خواهند ديد سرانجام

لجبازى و استكبارشان چيست.

﴿أَ فَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمْ فَسَاءَ صَبَاحُ اَلْمُنْذَرِينَ﴾

اين آيه مشركين را در برابر عجله‏شان توبيخ مى‏كند كه مى‏گفتند: ﴿مَتىَ هَذَا اَلْوَعْدُ﴾ پس اين وعده عذابت چه شد؟ و ﴿مَتىَ هَذَا اَلْفَتْحُ﴾ پس اين وعده فتح چه شد؟ و نيز اعلام مى‏كند به اينكه اين عذاب چيزى نيست كه در آن عجله شود، چون روزى بسيار سخت و صبحى بسيار شوم در پى دارد.

و نزول عذاب به ساحت آنان، كنايه است از نزول آن از همه طرف، به طورى كه عذاب ايشان را احاطه كند. و معناى جمله‏ ﴿فَسَاءَ صَبَاحُ اَلْمُنْذَرِينَ﴾ اين است كه: در بين همه صبح‏ها صبح انذار شدگان بسيار صبح بدى است و منظور از انذار شدگان مشركين قريشند.

﴿وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ﴾

اين آيه، تاكيد همان مضمون آيه قبلى است، چون - بنا به گفته بعضى - تكرار مضمون تنها به اين منظور بوده. بعضى‏ ديگر احتمال داده‏اند: منظور از جمله قبلى، تهديد به عذاب دنيا و از جمله مورد بحث، تهديد به عذاب آخرت باشد. و اين احتمال خالى از وجه نيست، چون در آيه مورد بحث براى جمله «أبصر» مفعولى ذكر نشده، ولى در آيه قبلى ذكر شده و فرموده:

«ابصرهم» و حذف آن در آيه مورد بحث اشعار بر عموميت دارد و مراد از «ابصار» ديدن كفر و فسوقى است كه عموم مردم مرتكب آن بودند، و مناسب چنين كفرى تهديد به عذاب در قيامت است.

﴿سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ اَلْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾

اين آيه، خداى سبحان را از آن اوصافى كه مشركين و مخالفين دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) برايش ذكر كرده‏اند - و قبلا در همين سوره حكايت شد - منزه مى‏دارد، چون كلمه «سبحان» اضافه شده به كلمه «ربك» مى‏فرمايد: منزه است آن پروردگارى كه تو او را عبادت مى‏كنى و به سوى او دعوت مى‏كنى. و نيز براى بار دوم كلمه «رب» را بر عزت اضافه كرد تا بفهماند خدا مختص به عزت است پس او مقامى منيع دارد. كه منيع بودن مقامش على الاطلاق است، يعنى هيچ عامل ذلتى نمى‏تواند او را ذليل كند و هيچ غالبى نيست كه بر او غلبه نمايد و هيچ كسى نمى‏تواند از تخت سلطنت او بگريزد، پس مشركين كه دشمنان حقند و به عذاب تهديد شده‏اند نمى‏توانند او را به ستوه بياورند.

﴿وَ سَلاَمٌ عَلَى اَلْمُرْسَلِينَ﴾

اين جمله، سلام بر همه رسولان خداست، و مصونيت آنان را از هر عذاب و ناملايمى از ناحيه خدا اعلام مى‏دارد.

﴿وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾

در تفسير سوره فاتحه معناى اين جمله و مطالب مربوط به آن گذشت.

كلمهمنصورونجندغلبهرسلمرسلین منصورون.سبقت کلمه.الذین آمنوا.نصر.غالبون.

بحث روايتى [چند روايت در ذيل آيه: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ. . . ﴾]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب الدر المنثور آمده كه محمد بن نضر و ابن عساكر، از علاء بن سعيد، روايت كرده‏اند كه گفت: روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به اهل مجلس خود فرمود: «اطت السماء و حق لها ان تئط» يعنى كمر آسمان از سنگينى خميد و حق دارد كه خم شود، چون هيچ جاى پايى از آسمان نيست، مگر آنكه فرشته‏اى در آنجا قرار دارد، كه يا در ركوع است و يا در سجده، آن‌گاه اين آيه را قرائت فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾.

مؤلف: اين معنا به غير از طريق نامبرده نيز از آن جناب روايت شده.

و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) چنين بود كه هر وقت به نماز مى‏ايستاد مى‏فرمود: صف نماز را منظم كنيد، فلانى تو قدرى جلو بيا، و فلانى تو قدرى عقب برو، آن‌گاه مى‏فرمود: اگر صفوف خود را منظم كنيد، و به خط مستقيم بايستيد خداى تعالى شما را مانند ملائكه هدايت مى‏كند، آن‌گاه اين آيه را تلاوت مى‏فرمود: ﴿وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ﴾.

و در نهج البلاغه است كه: امير المؤمنين علیه السلام در وصف ملائكه فرموده: ايشان صف بستگانى هستند كه هرگز از صف خود جدا نمى‏شوند و تسبيح‏گويانى هستند كه از تسبيح گفتن خسته نمى‏گردند.

صافونمسبحوندر المنثورآسمانتسبیح ملائکه.صف ملائکه.اطت السماء.