→ المیزان

تغابن

۶۴ مدنی آیات ۱۸ بازه‌ها ۲

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

تسبیح، بعث و یوم التغابن در تغابن آیات ۱–۱۰

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱ تا ۱۰ اسماء حسنى، انکار بعث و یوم الجمع و التغابن را زمینه انفاق مى سازد.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۖ لَهُ ٱلْمُلْكُ وَلَهُ ٱلْحَمْدُ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ
هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است خدا را تسبيح مى‌گويند. او راست فرمانروايى و او راست سپاس و او بر هر چيزى تواناست.
هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَكُمْ فَمِنكُمْ كَافِرٌۭ وَمِنكُم مُّؤْمِنٌۭ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
اوست آن كس كه شما را آفريد؛ برخى از شما كافرند و برخى مؤمن و خدا به آنچه مى‌كنيد بيناست.
خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ ۖ وَإِلَيْهِ ٱلْمَصِيرُ
آسمانها و زمين را به حق آفريد و شما را صورتگرى كرد و صورتهايتان را نيكوآراست، و فرجام به سوى اوست.
يَعْلَمُ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَيَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَمَا تُعْلِنُونَ ۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ
آنچه را كه در آسمانها و زمين است مى‌داند، و آنچه را كه پنهان مى‌كنيد و آنچه را كه آشكار مى‌داريد [نيز] مى‌داند، و خدا به راز دلها داناست.
أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا۟ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن قَبْلُ فَذَاقُوا۟ وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ
آيا خبر كسانى كه پيش از اين كفر ورزيدند، و فرجام بد كارشان را چشيدند و عذاب پر دردى خواهند داشت، به شما نرسيده است؟
ذَٰلِكَ بِأَنَّهُۥ كَانَت تَّأْتِيهِمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَقَالُوٓا۟ أَبَشَرٌۭ يَهْدُونَنَا فَكَفَرُوا۟ وَتَوَلَّوا۟ ۚ وَّٱسْتَغْنَى ٱللَّهُ ۚ وَٱللَّهُ غَنِىٌّ حَمِيدٌۭ
اين [بدفرجامى‌] از آن روى بود كه پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان مى‌آوردند و[لى‌] آنان [مى‌]گفتند: «آيا بشرى ما را هدايت مى‌كند؟» پس كافر شدند و روى گردانيدند و خدا بى‌نيازى نمود، و خدا بى‌نياز ستوده‌است.
زَعَمَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَن لَّن يُبْعَثُوا۟ ۚ قُلْ بَلَىٰ وَرَبِّى لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ ۚ وَذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌۭ
كسانى كه كفر ورزيدند، پنداشتند كه هرگز برانگيخته نخواهند شد. بگو: «آرى، سوگند به پروردگارم، حتماً برانگيخته خواهيد شد، سپس شما را به [حقيقت‌] آنچه كرده‌ايد قطعاً واقف خواهند ساخت، و اين بر خدا آسان است.»
فَـَٔامِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَٱلنُّورِ ٱلَّذِىٓ أَنزَلْنَا ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ
پس به خدا و پيامبر او و آن نورى كه ما فرو فرستاديم ايمان آوريد، و خدا به آنچه مى‌كنيد آگاه است.
يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ ٱلْجَمْعِ ۖ ذَٰلِكَ يَوْمُ ٱلتَّغَابُنِ ۗ وَمَن يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ وَيَعْمَلْ صَٰلِحًۭا يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّـَٔاتِهِۦ وَيُدْخِلْهُ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًۭا ۚ ذَٰلِكَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ
روزى كه شما را براى روز گردآورى، گرد مى‌آورد، آن [روز]، روز حسرت [خوردن‌] است، و هر كس به خدا ايمان آورده، و كار شايسته‌اى كرده باشد، بديهايش را از او بسترد، و او را در بهشتهايى كه از زير [درختان‌] آن جويبارها روان است درآورد. در آنجا بمانند. اين است همان كاميابى بزرگ.
وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَآ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ خَٰلِدِينَ فِيهَا ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ
و كسانى كه كفر ورزيده، و آيات ما را تكذيب كرده‌اند، آنان اهل آتشند [و ] در آن ماندگار خواهند بود، و چه بد سرانجامى است.

ذكر پاره‏اى از اسماء حسنى و صفات علياى خداى تعالى كه وجود قيامت و بعث و جزا را اقتضاء دارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره از نظر سياق و نظم شبيه به سوره حديد است، و گويى خلاصه‏اى از آن است، و غرض سوره اين است كه مؤمنين را تشويق و تحريك كند به اينكه در راه خدا انفاق كنند، و غرض ديگرش اين است كه ناراحتى‏ها و تاسف‏هايى كه در اثر هجوم مصائب در دلهاشان نشسته برطرف سازد، و نويد دهد كه اگر در راه ايمان به خدا و جهاد در راه او و انفاق

در آن راه مشقاتى را متحمل مى‏شوند، همه به اذن خدا است.

و آياتى كه در صدر سوره واقع شده جنبه مقدمه و زمينه‏چينى براى بيان اين غرض را دارد، در آن آيات بيان مى‏كند كه اسماى حسنى و صفات علياى خدا اقتضا مى‏كند كه براى بشر بعث و بازگشتى فراهم سازد، تا همه به سويش برگردند و در آن بازگشت اهل ايمان و عمل صالح به سوى بهشت جاودان هدايت شوند، و اهل كفر و تكذيب به سوى آتش ابدى رانده شوند، پس اين مطالب مقدمه چينى است براى آيات بعد كه مى‏فرمايد: بايد خدا و رسول را اطاعت كنيد و بر مصائب و نيز در برابر انفاق در راه خدا خويشتن‏دار باشيد، بدون اينكه از منع موانع متاثر و از ملامت شماتتگران بيمى به خود راه دهيد. و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مدينه نازل شده.

﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ لَهُ اَلْمُلْكُ وَ لَهُ اَلْحَمْدُ وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾.

گفتار در معناى تسبيح و معناى ملك و حمد و قدرت، و نيز اينكه مراد از آنچه در آسمانها و زمين است شامل خود آسمان‏ها و زمين نيز مى‏شود، در سوره جمعه گذشت.

اطلاق در جمله‏ ﴿لَهُ اَلْمُلْكُ﴾ بر اطلاق ملك خدا، و عدم محدوديت آن به هيچ حد و قيدى و هيچ شرطى دلالت دارد پس هيچ حكم نافذى غير حكم او نيست، و او هيچ حكمى ندارد مگر آنكه طبق اراده‏اش نافذ است.

و همچنين اطلاق در جمله‏ ﴿وَ لَهُ اَلْحَمْدُ﴾ مى‏فهماند كه تمامى حمدهايى كه از هر حامدى سر مى‏زند به او برمى‏گردد، براى اينكه حمد عبارت است از ثناى در برابر عمل نيكى كه به اختيار از كسى سر زده باشد، و وقتى خلائق همه از خداست، و امر و تدبير خلائق هم از او است، پس هيچ ذاتى جميل و صفتى جميل و عملى جميل از هيچ محمودى سرنمى‏زند، مگر آنكه از خدا سرزده است، همه آفرين و مرحبا و متشكرم‏ها نيز ثناى خدا است.

و همچنين جمله‏ ﴿وَ هُوَ عَلىَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾ كه آن نيز كليت دارد، بر عموميت متعلق قدرت او دلالت مى‏كند، و مى‏فهماند قدرت او محدود به هيچ حد، و مقيد به هيچ قيد و شرطى نيست.

و وقتى آيات همانطور كه اشاره كرديم در مقام اثبات معاد است قهرا آيه مورد بحث به منزله مقدمه اول براى اثبات معاد مى‏شود، و مى‏فهماند خداى عز و جل منزه از هر نقصى و هر نقطه ضعفى در ذات و صفات و افعالش است، او مالك حكم بر هر چيز و تصرف در آن است، هر طور كه بخواهد و اراده كند، و معلوم است كه به جز جميل اراده نمى‏كند، و قدرت

او هر چيزى را فرا گرفته، پس او مى‏تواند در خلقش تصرف نموده و دوباره زنده‏اش سازد، همانطور كه در آغاز تصرف كرد و ايجادش نمود، پس او مى‏تواند مردگان را مبعوث كند، هر طورى كه اراده‏اش تعلق گرفته باشد، كه البته جز به حكمت تعلق نمى‏گيرد.

﴿هُوَ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كَافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾

حرف «فاء» در كلمه «فمنكم» صرف ترتب كفر و ايمان بر خلقت را مى‏رساند، يعنى تنها مى‏فهماند اگر خلقتى نبود كفر و ايمانى هم نبود، پس حرف مذكور نمى‏خواهد بفهماند كفر و ايمان هم دو مخلوق خداى تعالى هستند و يا نيستند از اين جهت ساكت است، تنها مى‏خواهد بفهماند مردم بعد از آنكه خلق شدند دو دسته شدند، بعضى كافر و بعضى مؤمن، و اگر كافر را اول ذكر كرد براى اينكه هميشه اكثريت با كافران است.

و حرف «من» در دو كلمه «فمنكم» و «و منكم» براى تبعيض است و چنين معنا مى‏دهد كه بعضى از شما كافر و بعضى مؤمنند و با جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ توجه داد كه تقسيم شدن مردم به دو قسم همانطور كه گفتيم حق است، و آن دو نزد خدا از يكديگر متمايزند، چون ملاك كفر و ايمان ظاهر و باطن اعمال است، كه خدا به آن بينا است، نه چيزى از آن بر او پوشيده است، و نه به يكديگر مشتبه مى‏شوند.

اين آيه مقدمه دوم براى اثبات معاد و حتميت آن است، مى‏فرمايد: مردم مخلوق خدايند، و از نظر كفر و ايمان و اعمال خوب و بد براى او متمايزند.

﴿خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ إِلَيْهِ اَلْمَصِيرُ﴾

مراد از «حق» معنايى خلاف معناى باطل است، و باطل اين است كه آسمانها و زمين را بدون هدف و غرضى ثابت خلق كرده باشد، هم چنان كه در جاى ديگر در نفى چنين خلقتى باطل فرمود: ﴿لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا﴾ و نيز فرمود: ﴿وَ مَا خَلَقْنَا اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لاَعِبِينَ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ﴾.

و در جمله ﴿وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ﴾ منظور از «تصوير» قلم به دست گرفتن و نقشه كشيدن نيست، بلكه منظور، اعطاى صورت است، و صورت هر چيز قوام و نحوه وجود آن

است، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ﴾.

و «حسن صورت» عبارت است از تناسب تجهيزات آن نسبت به يكديگر، و تناسب مجموع آنها با آن غرضى كه به خاطر آن غرض ايجاد شده، اين است معناى حسن، نه خوشگلى و زيبايى منظر و يا نمكين بودن، چون حسن يك معناى عامى است كه در تمامى موجودات جارى است هم چنان كه فرمود: ﴿اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ﴾.

و اگر در آيه مورد بحث تنها حسن صورت انسانها را نام برد، شايد براى اين بوده كه مردم را توجه دهد به اينكه خلقت انسانها طورى شده كه با بازگشت آنان به سوى خدا سازگار است، براى اينكه وقتى خداى تعالى ملكى قادر على الاطلاق است، مى‏تواند به آنچه مى‏خواهد حكم كند، و به هر طور كه مى‏خواهد در آن تصرف نمايد. و او در افعالش منزه از هر نقص و عيب، و بلكه محمود و ستايش شده است، از سوى ديگر مردم از نظر كفر و ايمان مختلفند، و او به اعمال آنان بينا است، و خلقت هم لغو نيست، بلكه براى آن غايت و هدفى است، پس بر او واجب است كه مردم را بعد از نشاه دنيا براى نشاه ديگر مبعوث كند، براى نشاه جاودانه و فناناپذير، تا در آن نشاه به مقتضاى اختلافى كه از نظر كفر و ايمان داشتند زندگى كنند، و اين همان جزا است كه مؤمن با آن سعادتمند، و كافر شقى مى‏شود.

و جمله‏ ﴿وَ إِلَيْهِ اَلْمَصِيرُ﴾ اشاره به همين نتيجه است.

﴿يَعْلَمُ مَا فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾

در اين آيه شريفه شبهه منكرين معاد را كه به جز استبعاد اساسى ندارد دفع مى‏كند، شبهه آنان اين است كه چطور ممكن است موجودات فانى و متلاشى شده در عالم، دوباره برگردند؟ با اينكه حوادث عالم و اعمال و صفات قابل شمار نيست؟ بعضى ظاهر و علنى، و بعضى باطن و سرى است، بعضى به چشم ديده مى‏شود و بعضى جزو غيب به شمار مى‏رود؟ آيه شريفه جواب مى‏دهد كه خدا آنچه در آسمانها و زمين است - كه آن نيز قابل شمار نيست - مى‏داند، و آنچه شما در باطن خود پنهان مى‏كنيد و آنچه علنى مى‏سازيد همه را مى‏داند.

و جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ اَلصُّدُورِ﴾ به گفته بعضى اعتراضى است كه به عنوان دنباله سخن آورده شد، تا شمول علم خدا به‏ ﴿مَا تُسِرُّونَ﴾ و به‏ ﴿مَا تُعْلِنُونَ﴾ را كاملا روشن

سازد، و معنايش اين است كه وقتى خداى تعالى محيط به مضمرات و اسرار نهفته در سينه‏هاى مردم است، اسرارى كه خودشان هم توجهى به آنها ندارند، آن وقت چگونه ممكن است‏ ﴿مَا تُسِرُّونَوَمَا تُعْلِنُونَ﴾ بر او پوشيده بماند.

و در جمله‏ ﴿وَ اَللَّهُ عَلِيمٌ...﴾، با اينكه مى‏توانست بفرمايد: «و هو عليم»، اگر به جاى ضمير، اسم ظاهر را آورد، براى اين بود كه به علت حكم اشاره كرده و فهمانده باشد اگر عالم به اسرار و آشكار شما است، براى اين است كه اللَّه است، و نيز براى اين بود كه قاعده‏اى كلى باشد تا نظير مثلى معروف همه به آن تمسك كنند.

﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَأُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾

منظور از «وبال امر» آثار سوء كفر و فسق آنان است، و منظور از «امر» همان كفر و آثار كفر يعنى فسق است.

از آنجا كه مقتضاى اسماى حسنى و صفات علياى مذكور در آيات قبلى اين بود كه خداى عز و جل براى مردم معادى برقرار كند، و آنان را دوباره به سوى خود برگرداند، لذا لازم بود اين مقتضا را اعلام نمايد، و نيز آنچه كه بر مردم لازم است انجام دهند، و آنچه را كه واجب است اجتناب كنند، و خلاصه شرع و دينى را كه لازم است براى تامين سعادت معادشان داشته باشند، اعلام بدارد، و چون طرق اين شرع رسالت است لذا لازم بود رسولانى بر اساس انذار از عقاب آخرت و تبشير به ثواب آن و يا بگو بر اساس انذار از خشم خدا و تبشير به رضاى او، گسيل بدارد.

در آيه مورد بحث به منظور اشاره به اين معنا سرگذشت اقوامى را به ياد مى‏آورد كه در زمانهاى پيش زندگى مى‏كردند، و نسبت به دين خدا كفر ورزيدند، و به همين جهت وبال امر خود را چشيدند، و در آخرت عذابى دردناك دارند، آنگاه از اين يادآورى منتقل مى‏شود به اينكه چرا كفر ورزيدند؟ و مى‏فرمايد: سبب كفرشان تكذيب رسالت بود، و سبب اين تكذيبشان هم انكار بعث و معاد بود.

و در آخر نتيجه مى‏گيرد كه پس بر مردم حاضر واجب است به خدا و رسولش و دينى كه بر آن رسول نازل فرموده ايمان بياورند. و مقدمه چينى‏هاى مذكور را با تبشير و انذار ختم فرمود، البته به طور اشاره به آنچه براى مؤمنين تهيه ديده كه همان بهشت جاودانه است، و آنچه براى كفار تكذيب‏گر مهيا نموده كه همان آتش ابدى است.

پس اينكه فرمود: ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَأُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ﴾ خطابش به مشركين است، و منظورش از «خبر آنهايى كه قبلا كافر شدند» داستانهاى اقوام گذشته است، چون قوم نوح و

عاد و ثمود و ديگران است كه خدا به كيفر گناهان هلاكشان كرده بود، و جمله ﴿فَذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ﴾ اشاره است به آن عذاب بنيانكن كه خدا بر آنان نازل كرد و منصرفشان فرمود، و جمله ﴿وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ اشاره است به عذاب اخروى آنان.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُ كَانَتْ تَأْتِيهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَقَالُوا أَ بَشَرٌ يَهْدُونَنَا...﴾

اين آيه علت آن عذاب انقراض و عذاب آخرت را بيان مى‏كند، و به همين جهت آيه را بدون عطف آورد تا به منزله جوابى از سؤالى فرضى باشد، گويا سائلى پرسيده: چرا آن عذابها بر سر آن اقوام نازل شد؟ در جواب فرموده باشد: «ذلك»، اين نزول عذاب براى آن بود كه آنها چنين و چنان كردند، پس كلمه «ذلك» اشاره به عذابهايى است كه در آيه قبل ذكر شده بود.

و اگر از مساله آمدن رسولان و دعوت آنان تعبير كرد به جمله «كانت تاتيهم - هميشه به سوى آنان مى‏آمدند»، و نيز از كفر كفار و سخنان ايشان تعبير كرد به «فقالوا» و «كفروا»، و «تولوا»، كه به مقابله دلالت بر نداشتن استمرار دارد، بدين جهت بود كه بفهماند كلمه و بهانه كفار در همه اعصار يك چيز بوده و بر سر همان يك كلمه پافشارى هم داشتند، و آن كلمه عبارت بود از عناد و لجبازى، و بنابراين، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿تِلْكَ اَلْقُرىَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَائِهَا وَ لَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذَلِكَ يَطْبَعُ اَللَّهُ عَلىَ قُلُوبِ اَلْكَافِرِينَ﴾.

و نيز در معناى آيه شريفه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلىَ قَوْمِهِمْ فَجَاؤُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ كَذَلِكَ نَطْبَعُ عَلىَ قُلُوبِ اَلْمُعْتَدِينَ﴾.

﴿فَقَالُوا أَ بَشَرٌ يَهْدُونَنَا﴾ كلمه «بشر» هم به يك نفر اطلاق مى‏شود و هم بر جمع، و مراد از آن در اينجا معناى دوم است، به دليل اينكه دنبالش مى‏فرمايد: «يهدوننا - ما را هدايت كنند» و اگر كلمه «بشر» را نكره (بدون الف و لام) آوردند، به منظور تحقير هدايتگران بوده، و استفهام در آيه انكارى است، مى‏فرمايد از در انكار پرسيدند: آيا افرادى از

بشر كه هيچ برترى بر ما ندارند ما را هدايت كنند؟

و اين سخن از ايشان به جز كبرورزى منشا ديگرى نداشته، علاوه بر اين، اكثر اين امت‏ها كه هلاك شدند، وثنى مذهب بودند، و منكر نبوت (و معاد)، كه اساس دعوت انبيا است، و به همين جهت خداى تعالى جمله‏ ﴿فَكَفَرُوا وَ تَوَلَّوْا﴾ را متفرع كرد بر جمله‏ ﴿أَ بَشَرٌ يَهْدُونَنَا﴾، و فهماند كه كفر و اعراض خود را بر اساس تكبر خود بنا كردند.

تسبيحملكحمدانفاقحديدله الحمد.له الملک.على کل شى قدیر.خلقکم.فمنکم کافر.و منکم مؤمن.غرض تشویق به انفاق.زمینه بعث و جزا.

معناى جمله: ﴿وَ اِسْتَغْنَى اَللَّهُ﴾ و مراد از استغناى خداى سبحان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِسْتَغْنَى اَللَّهُ﴾ كلمه «استغناء» به معناى طلب بى‏نيازى است، و استعمال آن در مورد خداى تعالى به اين معنا نيست، چون خداى عز و جل غنى بالذات است، بلكه به معناى اظهار بى‏نيازى است، و بدين جهت اظهار بى‏نيازى كرده كه بت‏پرستان علم و نيرو و استطاعت را خاص خود دانسته، مى‏پنداشتند كه همين كمالات جمع آنان را از فنا نگه مى‏دارد، و بقا را براى آنان تضمين مى‏كند گويا عالم وجود بى‏نياز از ايشان نيست، هم چنان كه در جاى ديگر قرآن از آنان حكايت كرده كه گفتند: ﴿مَا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هَذِهِ أَبَداً﴾و نيز فرموده: ﴿وَ لَئِنْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هَذَا لِي وَ مَا أَظُنُّ اَلسَّاعَةَ قَائِمَةً﴾.

و مال اين اعتقاد در حقيقت به اين است كه خدا به آنان احتياج دارد، و احتياجى كه دارد در دست اينان است، و بنابراين، مراد از جمله‏ ﴿وَ اِسْتَغْنَى اَللَّهُ﴾ همان بلاى انقراض كفار خواهد بود، كه جمله‏ ﴿فَذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ﴾ نيز بر آن دلالت مى‏كرد.

علاوه بر اين، انسان طبعا خودپسند است، و پيش خود چنين مى‏پندارد كه خداى تعالى رهين منت اوست، و او حق حرمتى نزد خدا دارد، و بر خدا واجب است وى را هر جا كه باشد مورد احسان قرار دهد، مثل اينكه خداى تعالى احتياج دارد به اينكه سعادت او را تامين نموده و به وى احسان كند، هم چنان كه آيه زير نيز به اين پندار باطنى انسان اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا أَظُنُّ اَلسَّاعَةَ قَائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلىَ رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْهَا مُنْقَلَباً﴾، و نيز فرموده: ﴿وَ مَا أَظُنُّ اَلسَّاعَةَ قَائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلىَ رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْنىَ﴾.

و مال اين پندار در حقيقت به اين است كه سعادتمند كردن آنان به هر طريق كه خودشان بخواهند وظيفه خداست، مثل اينكه العياذ باللَّه دست خدا زير سنگ ايشان است، و در دنيا چشاندن وبال اين پندار، و در آخرت عذاب كردنشان در حقيقت اظهار بى‏نيازى او از ايشان است، بنابراين، مراد از استغناى خداى تعالى از ايشان همان مجموعى است كه از جمله‏ ﴿فَذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾ استفاده مى‏شود.

پس دو وجه در معناى استغناى خداى تعالى آورديم، و معناى دوم عمومى‏تر است، به هر حال چه آن مراد باشد و چه اين، از جمله مورد بحث عظمت و قدرتى استفاده مى‏شود كه بر هيچ كس پوشيده نيست، و اين جمله در معناى آيه شريفه زير است كه مى‏فرمايد: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾.

و بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از جمله مورد بحث اين است كه خداى تعالى بى‏نياز از استدلال و اقامه برهان است و در نتيجه اتمام حجت بر آنان به بيشتر از اين است كه آنان را ارشاد نموده به سوى ايمان رهنمون شود.

بعضى ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه خداى تعالى از اطاعت و عبادت آنان از ازل تا ابد بى‏نياز است، براى اين كه او غنى بالذات است. ولى اين دو وجه به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد چندان دلچسب نيست.

﴿وَ اَللَّهُ غَنِيٌّ حَمِيدٌ﴾ اين جمله جاى تعليل مضمون آيه را گرفته، و آيه را چنين معنا مى‏دهد: خداى تعالى در ذاتش غنى و در افعالش محمود است پس آنچه بر سر كفار بياورد، يعنى چشاندن وبال امر آنان، و تعذيبشان به عذاب اليم در مقابل كفر و اعراضشان، همه از مقتضاى غناى او و عدل او است، چون به جز مقتضاى عمل خود آنان را به آنان برنگردانيده.

استغناءغنىساعةكفراستغناء به معناى اظهار بى نیازى.استغناء در برابر انکار.انکار ساعة.اذواق رحمت.

اشاره به آياتى كه در آنها براى وقوع و تحقق قيامت قسم ياد شده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿زَعَمَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلىَ وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ وَ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾

در اين آيه ركنى ديگر از اركان كفر بت‏پرستان را بيان مى‏كند، و آن اين است كه بت‏پرستان با انكار معاد، اديان آسمانى را منكرند، چون وقتى معاد را كه اثر دين است، و امر

و نهى و حساب و جزاى دين بر پايه آن استوار است، منكر شدند خود دين را هم منكر گشته‏اند، تنها انكار معاد است كه مى‏تواند بهانه و علت انكار رسالت باشد، چون با انكار معاد، ديگر تبليغ و انذار و تبشير معنا ندارد.

و در آيه مورد بحث منظور از ﴿اَلَّذِينَ كَفَرُوا﴾ عموم بت‏پرستان است كه يك دسته آنان معاصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بودند، و از آن ميان نيز جمعى در مكه و اطراف آن زندگى مى‏كردند. ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: منظور تنها مشركين اهل مكه است.

و در جمله‏ ﴿قُلْ بَلىَ وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ﴾ به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) دستور فرموده از پندار مشركين پاسخ دهد، و در جواب اينكه پنداشتند ﴿أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا﴾ بفرمايد ﴿بَلىَ وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ﴾ به پروردگارم سوگند كه به طور يقين مبعوث خواهيد شد» و در اين جمله مطلب به چند وسيله تاكيد شده، يكى كلمه «بلى» يكى سوگند «ربى» يكى لام تاكيد، و چهارم نون تاكيد ثقيله.

و كلمه «ثم» در جمله‏ ﴿ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ﴾ تراخى و بعديت را مى‏رساند، البته بعديت بر حسب رتبه كلام، و در اين جمله اشاره‏اى هم به غرض بعث شده، و آن غرض رسيدگى به حساب خلق است، و معناى جمله‏ ﴿وَ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾ اين است كه مبعوث كردن مردم و خبر اعمالشان را به ايشان دادن، براى خداى تعالى آسان است، و هيچ دشوارى ندارد، و اين رد اعتقاد مشركين است كه مساله بعث را محال دانسته مى‏گفتند: ممكن نيست خداى تعالى چنين كارى بكند، و دليلى به جز استبعاد نداشتند. و در جاى ديگر قرآن از اين آسانى بعث به مثل‏ ﴿وَ هُوَ اَلَّذِي يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾تعبير آورده، فرموده: او كسى است كه خلق را بدون سابقه و از هيچ بيافريد، و سپس دوباره او را برمى‏گرداند، و برگرداندنش بر او آسان‏تر است.

و دليل بر اينكه معاد براى خداى تعالى دشوارى ندارد، همان اسماء و صفاتى است كه در صدر آيات نام برد، يعنى خلق، ملك، علم، محموديت، و منزه بودن، كه جامع همه آن اسماء و صفات كلمه «اللَّه» است، كه معنايش دارنده تمامى صفات كمال است.

از اينجا روشن مى‏شود كه چرا در جمله مورد بحث نفرمود «و ذلك عليه يسير»، و چرا

نام جلاله را آورد؟ خواست تا به علت حكم اشاره كرده باشد، و فرموده باشد اگر گفتيم: معاد براى خدا آسان است، براى اين بود كه او اللَّه است، پس جمله مورد بحث يك حجت برهانى است، نه صرف ادعا.

مفسرين گفته‏اند: آيه مورد بحث سومين آيه‏اى است كه پيغمبر گراميش را براى وقوع معاد وادار به سوگند به پروردگار خود كرده، يكى ديگر از آن موارد آيه زير است كه مى‏فرمايد:

﴿وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّي﴾ و يكى ديگرش اين است كه مى‏فرمايد: ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَأْتِينَا اَلسَّاعَةُ قُلْ بَلىَ وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ﴾، و سومى آنها آيه مورد بحث ما است.

﴿فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَلنُّورِ اَلَّذِي أَنْزَلْنَا وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾

اين جمله نتيجه‏گيرى از مضمون آيه قبلى است، به دليل اينكه حرف «فاء» در اولش آمده، مى‏فرمايد: وقتى مسلم شد كه شما به طور يقين مبعوث خواهيد شد، و شما را به ريز و درشت آنچه كرده‏ايد خبر خواهند داد، پس واجب است بر شما كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد و نيز به آن نورى كه بر رسولش نازل كرده كه همان قرآن باشد كه با نور ساطع خود شما را به سوى صراط مستقيم هدايت نموده و شرايع دين را بيان مى‏كند، ايمان بياوريد.

در جمله‏ ﴿وَ اَلنُّورِ اَلَّذِي أَنْزَلْنَا﴾، التفاتى از غيبت‏ ﴿فَآمِنُوا بِاللَّهِ﴾ به تكلم با غير «أنزلنا» بكار رفته، و شايد نكته اين التفات تكميل حجت باشد، و بخواهد حجت قبلى را از راه شهادت كه بهتر عذر را قطع مى‏كند تكميل نمايد، چون خيلى فرق هست بين اينكه بگوييم «و النور الذى انزل» كه يك جمله خبرى است، و اينكه بفرمايد: ﴿وَ اَلنُّورِ اَلَّذِي أَنْزَلْنَا﴾ كه ديگر جمله خبرى نيست بلكه شهادتى است از خداى تعالى بر اينكه قرآن كتابى است آسمانى و نازل از ناحيه او، و معلوم است كه شهادت تاكيدش از صرف خبر بيشتر است.

ممكن است در اينجا بپرسى كه: چه فايده‏اى در اين شهادت است با اينكه مشركين منكر اين هستند كه قرآن كلام خداى تعالى است و از ناحيه او نازل شده و اگر كفار اين معنا را قبول داشتند همان حجت گذشته براى اثبات معاد كافى بود، و احتياجى به اين التفات نداشت؟

در پاسخ مى‏گوييم: قبل از اين آيات خداى تعالى چند نوبت به وسيله تحدى انكار مشركين را باطل كرده و فرموده بود: اگر شك داريد كه اين قرآن از ناحيه خداست، و احتمال مى‏دهيد خود محمد كه يك فرد بشر است آن را ساخته و پرداخته باشد، شما مشركين هم بشريد، و عرب هم هستيد، يك سوره و حد اقل يك آيه به مثل آن بياوريد، پس در مقام آيه چنين بهانه‏اى در كار نيست، و براى اقامه حجت شهادت مؤكدتر از صرف خبر است و حتى از خبرى كه مدلل است، نيز مؤكدتر است.

﴿وَ اَللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ﴾ اين جمله علم خداى تعالى را به ياد آنان مى‏آورد، علمش به دقائق اعمال آنان، مى‏خواهد دستور «فامنوا» را به اين وسيله تاكيد كند، و معناى آن اين است كه: ايمان بياوريد، و در ايمان آوردن خود كوشش هم بكنيد، براى اينكه خدا به دقائق اعمالتان عالم است، هرگز از هيچ يك از آن اعمال غافل نمى‏ماند، و او به طور قطع جزاى اعمالتان را مى‏دهد.

بعثزعمقسمتنبؤقيامتانکار و اثبات بعث.زعم کافران.تنبؤون بما عملتم.اعمال در خبرگیرى.قسم به رب.

آياتى كه بر جمع شدن مردم در قيامت براى فصل قضاء دلالت مى‏كنند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ اَلْجَمْعِ ذَلِكَ يَوْمُ اَلتَّغَابُنِ...﴾

كلمه «يوم» ظرف است براى جمله قبلى كه مى‏فرمود: «به طور قطع مبعوث مى‏شويد...» و منظور از «يوم جمع» روز قيامت است كه مردم همگى جمع مى‏شوند، تا خداى تعالى بينشان فصل قضا كند، هم چنان كه فرمود: ﴿وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعاً﴾.

و مساله جمع شدن براى روز قيامت در قرآن كريم مكرر آمده، و امثال آيه زير آن را تفسير مى‏كند و مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾ و مى‏فرمايد: ﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ﴾، كه همه اين آيات اشاره دارند به اينكه جمع شدن مردم در قيامت به منظور فصل القضاء و داورى است.

﴿ذَلِكَ يَوْمُ اَلتَّغَابُنِ﴾ راغب مى‏گويد: كلمه «غبن» (كه تغابن مصدر باب تفاعل آن

است) به معناى اين است كه وقتى با كسى معامله مى‏كنى از راهى كه او متوجه نشود كلاه سر او بگذارى، (اگر مى‏خرى پول كمترى بدهى، و اگر مى‏فروشى پول بيشترى بگيرى)، آنگاه مى‏گويد: منظور از «يوم التغابن» كه در قرآن آمده روز قيامت است، چون در آن روز براى همه مردم كشف مى‏شود كه در معامله‏اى كه آيات زير بدان اشاره نموده مغبون شده‏اند، و اينكه آن آيات: ﴿وَ مِنَ اَلنَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اَللَّهِ﴾ بعضى از مردمند كه جان خود را در برابر خوشنوديهاى خدا مى‏فروشند»، ﴿إِنَّ اَللَّهَ اِشْتَرىَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ...﴾ خدا از مؤمنين جانهايشان را خريدارى كرده...» و ﴿اَلَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اَللَّهِ وَ أَيْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً﴾ آنهايى كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهاى اندكى به دست مى‏آورند».

در روز قيامت براى همه اين معامله‏گران كشف مى‏شود كه مغبون شده‏اند، آن كس كه معامله نكرده مى‏فهمد كه از معامله نكردن مغبون شده، و آن كس كه در معامله‏اش بهاى اندك دنيا به دست آورده مى‏فهمد كه از معامله كردنش مغبون شده، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود.

يوم الجمعتغابنقضاءصورفصلیوم الجمع.فصل قضاء.یوم التغابن.حکم الهى.

چند وجه دربارهء وجه تسميهء روز قيامت به «يوم التغابن»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و از بعضى از مفسرين وقتى سؤال شده كه «يوم التغابن» به چه معنا است؟ گفته اند: به اين معنا است كه در آن روز تمام اشياء بر خلاف معيارها و مقادير دنيايى ظهور مى‏كنند.

و اينكه در آغاز كلامش گفت تغابن به معناى كلاه‏گذارى است، وقتى درست است كه تغابن در آيه را به اين معنا بگيريم كه كفار معامله سودبخش را رها نموده معامله زيان‏آور را اختيار كردند، و هر چند اين معنا معناى خوبى است، ولى با كلمه «تغابن» نمى‏سازد، چون اين كلمه از باب مفاعله است، و مغبون كردن هر دو طرف يكديگر را مى‏رساند.

و آن وجه دوم كه از بعضى نقل كرد وجه دقيق‏ترى است، و آيات زير هم آن را تاييد مى‏كند: ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ﴾، ﴿لَهُمْ مَا يَشَاؤُنَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾، ﴿وَ بَدَا لَهُمْ مِنَ اَللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ﴾.

و مقتضاى اين وجه عموميت تغابن است، يعنى بنابراين وجه بايد گفت كه: هم كفار در قيامت تغابن دارند و هم مؤمنين، تغابن مؤمنين براى آن است كه وقتى آن قرة العين‏هاى در جوار رحمت حق را مى‏بينند، ناراحت مى‏شوند كه چرا بيشتر عمل نكردند، و اما كفار تغابنشان براى اين است كه چرا اصلا عمل نكردند، و وجهى كه بين دو طايفه مشترك است، اين است كه چرا در دنيا آن طور كه بايد روز قيامت را نشناختند.

ولى اين وجه هم مثل وجه قبلى با معناى تغابن نمى‏سازد، براى اينكه معناى تغابن مغبون كردن يكديگر است.

البته در اين ميان وجه سومى هم هست، و آن اين است كه تغابن را تنها مخصوص گمراهان بدانيم و بگوييم: اين دسته دو طايفه هستند كه هر يك به دست ديگرى مغبون مى‏شوند، يكى طايفه گمراه كننده، ديگرى گمراه شونده، طايفه گمراه كننده غابن هستند، زيرا پيروان خود را وادار به دنياپرستى و ترك آخرت و در نتيجه وادار به گمراهى نموده، آنان را مغبون مى‏سازند، و مغبون هستند، براى اينكه همان پيروان ضعيف، ايشان را با پيروى كوركورانه خود كمك نموده، استكبارشان را بيشتر مى‏كنند، پس هر دو طايفه هم غابن‏اند و هم مغبون.

وجه چهارمى هم هست كه طبق آن روايت هم وارد شده، و آن اين است كه بگوييم تمامى بندگان خدا چه خوب و چه بد در بهشت سهم و منزلى و در دوزخ هم منزلى دارند، بنده اگر اطاعت خدا كند به منزلى كه در بهشت برايش فراهم شده داخل مى‏شود، و اگر نافرمانى خدا را بكند، داخل منزلى كه در آتش دارد مى‏شود، و روز قيامت منزلهاى بهشتى اهل دوزخ را به اهل بهشت مى‏دهند، و منزل دوزخى اهل بهشت را به اهل دوزخ مى‏دهند، پس در قيامت اهل بهشت دوزخيان را مغبون نموده، مؤمنين غابن و كفار مغبون مى‏شوند.

بعضى‏ از مفسرين بعد از ايراد اين وجه گفته‏اند: تغابن در خود آيه با جمله‏ ﴿وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ... وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ تفسير شده، ولى ما آن طور كه بايد ظهورى در آيه نديديم، كه چگونه آيه تغابن را تفسير نموده است‏.

و اما جمله‏ ﴿وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صَالِحاً... وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ﴾ از آنجا كه در طول اين تفسير مكرر معنا شده، ديگر به معنايش نمى‏پردازيم.

تغابندرجاتمعيار دنياايمانعملتسمیه یوم التغابن.منازل بهشت.منازل دوزخ.من یؤمن بالله.عمل صالح.معیارهاى دنیایى واژگونه.

بحث روايتى [چند روايت در باره نام‏هاى روز قيامت و «يوم التغابن» بودن آن و...]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در صحيح بخارى از ابو هريره از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت آورده كه فرمود: هيچ بنده‏اى داخل بهشت نمى‏شود مگر آنكه منزلى را كه در دوزخ دارد مى‏بيند منزلى را كه اگر نافرمانى كرده بود بدانجا مى‏رفت، و براى اين مى‏بيند تا شكرش بيشتر شود، و هيچ بنده‏اى داخل آتش نمى‏شود، مگر آنكه آن منزلى كه در بهشت دارد، و اگر خوبى مى‏كرد بدانجا منتقل مى‏شد، مى‏بيند تا حسرتش بيشتر شود.

مؤلف: در اين معنا روايات بسيارى از طرق عامه و خاصه وارد شده كه بعضى از آنها در تفسير اوائل سوره مؤمنون گذشت.

و در تفسير برهان از ابن بابويه به سند خود از حفص بن غياث از امام صادق (علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: منظور از «يوم التلاق» روزى است كه اهل آسمان و زمين به هم بر مى‏خورند، و منظور از «يوم التناد» روزى است كه اهل دوزخ اهل بهشت را نداء مى‏كنند كه: ﴿أَفِيضُوا عَلَيْنَا مِنَ اَلْمَاءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اَللَّهُ﴾ كمى از آن آب و يا از آنچه خدا روزيتان كرده به ما افاضه كنيد»، و منظور از «يوم التغابن» روزى است كه اهل بهشت اهل آتش را مغبون مى‏كنند، و منظور از «يوم الحسرة» روزى است كه مرگ را مى‏آورند و ذبح مى‏كنند، ديگر كسى دچار مرگ نمى‏شود.

مؤلف: و در ذيل آيات اول سوره مورد بحث عده‏اى از روايات وارد شده كه آيات را مربوط به شؤون ولايت دانسته، مانند روايتى كه مى‏گويد: منظور از ايمان و كفر ايمان به ولايت و كفر به آن در روز اخذ ميثاق است‏، و روايتى كه مى‏گويد: مراد از بينات ائمه هدى (علیه السلام) هستند، و رواياتى كه مى‏گويد: مراد از نور، امام است‏، و بايد دانست كه همه اين روايات به باطن آيات نظر دارند، و به هيچ وجه جنبه تفسير الفاظ آيه را ندارند.

بخارىتغابنمنازلقيامتدیدن منزل دوزخ از بهشت.دیدن منزل بهشت از دوزخ.نامهاى روز قیامت.شکر نجات.

مصیبت، اطاعت رسول، دشمنان اهل و انفاق در تغابن آیات ۱۱–۱۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آیات ۱۱ تا ۱۸ غرض سوره را با اذن مصیبت، اطاعت، حذر از بعض اهل و انفاق بیان مى کند.

مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَمَن يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُۥ ۚ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ
هيچ مصيبتى جز به اذن خدا نرسد، و كسى كه به خدا بگرود، دلش را به راه آورد، و خدا[ست كه‌] به هر چيزى داناست.
وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ ۚ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ
و خدا را فرمان بريد و پيامبر [او] را اطاعت نماييد، و اگر روى بگردانيد، بر پيامبر ما فقط پيام‌رسانى آشكار است.
ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ
خدا[ست كه‌] جز او معبودى نيست، و مؤمنان بايد تنها بر خدا اعتماد كنند.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِنَّ مِنْ أَزْوَٰجِكُمْ وَأَوْلَٰدِكُمْ عَدُوًّۭا لَّكُمْ فَٱحْذَرُوهُمْ ۚ وَإِن تَعْفُوا۟ وَتَصْفَحُوا۟ وَتَغْفِرُوا۟ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌ
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، در حقيقت برخى از همسران شما و فرزندان شما دشمن شمايند، از آنان بر حذر باشيد، و اگر ببخشاييد و درگذريد و بيامرزيد، به راستى خدا آمرزنده مهربان است.
إِنَّمَآ أَمْوَٰلُكُمْ وَأَوْلَٰدُكُمْ فِتْنَةٌۭ ۚ وَٱللَّهُ عِندَهُۥٓ أَجْرٌ عَظِيمٌۭ
اموال شما و فرزندانتان صرفاً [وسيله‌] آزمايشى [براى شما]يند، و خداست كه نزد او پاداشى بزرگ است.
فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ مَا ٱسْتَطَعْتُمْ وَٱسْمَعُوا۟ وَأَطِيعُوا۟ وَأَنفِقُوا۟ خَيْرًۭا لِّأَنفُسِكُمْ ۗ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِۦ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ
پس تا مى‌توانيد از خدا پروا بداريد و بشنويد و فرمان ببريد، و مالى براى خودتان [در راه خدا] انفاق كنيد، و كسانى كه از خسّت نفس خويش مصون مانند، آنان رستگارانند.
إِن تُقْرِضُوا۟ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًۭا يُضَٰعِفْهُ لَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ
اگر خدا را وامى نيكو دهيد، آن را براى شما دو چندان مى‌گرداند و بر شما مى‌بخشايد، و خدا[ست كه‌] سپاس‌پذير بردبار است.
عَٰلِمُ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
داناى نهان و آشكار [و] ارجمند سنجيده‌كار است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات به بيان غرض سوره شروع نموده است، چون آياتى كه گذشت گفتيم همه جنبه مقدمه و زمينه‏چينى را دارد، و غرض سوره وادارى مردم به انفاق در راه خدا، و صبر در برابر مصائبى است كه در خلال مجاهدات در راه او مى‏بينند.

و در ميان همه اين اغراض اول مساله مصيبت‏ها، و صبر در برابر آنها را ذكر فرموده تا ذهن شنونده براى تاثر از سفارشات بعدى به انفاق آماده‏تر و صاف‏تر گردد، و ديگر عذرى باقى نماند.

انفاقصبرمصيبتغرض سورهوادارى به انفاق.صبر در مصائب مجاهدات.مجاهدات فى سبیل الله.خطاب مؤمنین.

مقصود از اذن كه فرمود هيچ مصيبتى نمى‏رسد مگر به اذن خدا، اذن تكوينى است نه اذن لفظى و نه اذن تشريعى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَ اَللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾

كلمه «مصيبت» به معناى صفت و حالتى است در انسان كه در اثر برخورد به هر حادثه به او دست مى‏دهد، چيزى كه هست بيشتر در مورد حوادث ناگوار استعمال مى‏شود، حوادثى كه با خود ضرر مى‏آورد و كلمه «اذن» به معناى اعلام رخصت و عدم مانع است، و همواره ملازم با آگهى اذن دهنده نسبت به عملى است كه اجازه آن را صادر مى‏كند، و اينكه بعضى‏ اين كلمه را به معناى علم گرفته‏اند صحيح نيست.

پس از آنچه گفته شد چند نكته روشن گرديد:

نكته اول اينكه: اذن در آيه اذن لفظى نيست، بلكه اذن تكوينى است، كه عبارت است از بكار انداختن اسباب، و يا به عبارت ديگر برداشتن موانعى كه سر راه سببى از اسباب است، چون اگر آن مانع را بر ندارد سبب نمى‏تواند اقتضاى خود را در مسبب بكار گيرد، مثلا آتش، اقتضاى حرارت و سوزاندن را دارد، و مى‏تواند مثلا پنبه را بسوزاند، ولى به شرطى كه رطوبت بين آن و بين پنبه فاصله نباشد، پس برطرف كردن رطوبت از بين پنبه و آتش با علم به اينكه رطوبت مانع است و برطرف كردنش باعث سوختن پنبه است، اذنى است در عمل‏كردن آتش در پنبه و به كرسى نشاندن اقتضايى كه در ذات خود دارد، يعنى سوزاندن.

و در عرف عام معمول بود كه كلمه «اذن» را مختص به مواردى مى‏دانستند كه ماذون له (كسى كه ديگرى به او اذن داده) از عقلا باشد. چون عامه، معناى اعلام را در مفهوم اذن شرط مى‏دانستند، مثلا مى‏گفتند: «من به فلانى اذن دادم كه چنين و چنان كند» و هرگز نمى‏گفتند: «من به آتش اذن دادم كه پنبه را بسوزاند»، چون فكر مى‏كردند آتش شعور ندارد، و نمى‏شود چيزى را به آن اعلام نمود، و نيز نمى‏گفتند: «من به اسب اجازه دادم بدود».

ولى قرآن كريم در اين موارد نيز استعمال كرده، در مورد عقلا فرموده: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾، و در مورد غير عقلا فرموده: ﴿وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ﴾و بعيد نيست اين تعميم بر اين اساس باشد كه قرآن كريم علم و ادراك را مختص ذوى العقول نمى‏داند، بلكه چنين افاده مى‏كند كه علم و ادراك در تمامى موجودات جريان دارد، هم چنان كه در تفسير آيه شريفه‏ ﴿قَالُوا أَنْطَقَنَا اَللَّهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾ گفته شد.

و به هر حال عمل از هيچ عامل و اثر از هيچ مؤثرى بدون اذن خداى سبحان تمام نمى‏شود، پس هر سببى را كه فرض كنى موانعى دارد كه نمى‏گذارد در مسبب خود اثر كند، و اذن خداى تعالى به عمل كردن آن همين است كه آن موانع را بردارد، و هر سببى را فرض كنى كه در سببيت تمام باشد، يعنى هيچ مانعى جلوگير عملش نباشد، باز عملكردش به اذن خدا است و اذن خدا در آن اين است كه مانعى بر سر راهش نگذاشته باشد، پس تاثير چنين سببى هم ملازم با اذن خدا است، در نتيجه هيچ سببى بدون اذن او در مسبب خود اثر نمى‏گذارد.

نكته دوم اينكه: مصائب عبارت است از حوادثى كه آدمى با آن مواجه بشود، و در آدمى آثار سوء و ناخوشايندى بجاى گذارد، و اينكه اين گونه حوادث مانند حوادث خوب به اذن خدا مى‏رسد، براى اينكه اذن خداى تعالى تمامى مؤثرها را فرا گرفته، هر اثرى به اذن او از مؤثرش صادر مى‏شود.

نكته سوم اينكه: اين اذن، اذن تشريعى و لفظى يعنى حكم به جواز نيست، بلكه اذنى است تكوينى، پس اصابه مصيبت همواره با اذن خدا واقع مى‏شود، هر چند كه اين مصيبت ظلمى باشد كه از ظالمى به مظلومى برسد، و هر چند كه ظلم از نظر تشريع ممنوع است، و شرع به آن اذن نداده است.

و به همين جهت است كه بعضى از مصائب را نبايد تحمل كرد، و صبر در برابر آنها جائز نيست، بلكه واجب است آدمى در برابرش تا بتواند مقاومت كند، مثل ظلمهايى كه به عرض و ناموس آدمى و يا جان آدمى متوجه مى‏شود.

و از اينجا روشن مى‏شود كه آن مصائب كه قرآن مردم را به صبر در برابرش خوانده، مصائبى نيست كه دستور مقاومت در برابرش را داده و از تحمل آن نهى فرموده، بلكه مصائبى است كه خود انسان در آن اختيارى ندارد، نظير مصائب عمومى عالمى، از قبيل مرگ و ميرها و بيماريها، و اما مصائبى كه اختيار انسانها در آن مدخليت دارد، از قبيل ظلمهايى كه به نحوى با اختيار سر و كار دارد، در صورتى كه به عرض و ناموس و جان آدمى متوجه شود، بايد به مقدار توانايى در دفع آن كوشيد.

مصيبتاذنتكوينهدايت قلبمصیبت به اذن تکوینى.من یؤمن بالله یهد قلبه.هدایت قلب.الله بکل شى علیم.اذن تکوینى نه تشریعى.

مفاد جمله: ﴿وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾ و رابطه بين اعتقاد به عموميت علم و مشيت خدا با سكون و آرامش قلبى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾ از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه جمله‏ ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾ مى‏خواهد بفرمايد: خداى تعالى به حوادثى كه براى انسان ناخوش‏آيند و مكروه است، هم علم دارد و هم مشيت، پس هيچ يك از اين حوادث به آدمى نمى‏رسد، مگر بعد از علم خدا و مشيت او، پس هيچ سببى از اسباب طبيعى عالمى مستقل در تاثير نيست، چون هر سببى كه فرض كنى جزو نظام خلقت است كه غير از خالقش ربى ندارد، و هيچ حادثه و واقعه‏اى رخ نمى‏دهد مگر به علم و مشيت ربش، آنچه او بخواهد برسد ممكن نيست نرسد، و آنچه او نخواهد برسد ممكن نيست برسد.

و اين حقيقتى است كه قرآن كريم آن را به لسانى ديگر بيان نموده و فرموده: ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اَللَّهِ يَسِيرٌ﴾.

پس خداى سبحان كه رب العالمين است لازمه ربوبيت عامه‏اش اين است كه او به تنهايى مالك هر چيز باشد، و مالك حقيقى ديگرى غير او نباشد، و نظام جارى در عالم هستى مجموعى از انحاى تصرفات او در خلقش مى‏باشد، پس هيچ متحركى و هيچ چيز ساكنى بدون اذن او حركت و سكون ندارد، و هيچ صاحب فعلى و هيچ قابل فعلى جز با سابقه علم و مشيت او فاعليت و قابليت ندارد، و علم و مشيت او خطاء نمى‏كند، و قضايش ردخور ندارد.

پس اعتقاد به اينكه خداى تعالى اللَّه يگانه است، اعتقادات مذكور را به دنبال دارد، و انسان را به آن حقايق رهنمون شده، قلب را آرامش مى‏بخشد، به طورى كه ديگر دچار اضطراب نمى‏شود، چون مى‏داند اسباب ظاهرى مستقل در پديد آوردن آن حوادث نيستند، زمام همه آنها به دست خداى حكيم است، كه بدون مصلحت هيچ حادثه ناگوارى پديد نمى‏آورد، و همين است معناى جمله‏ ﴿وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ﴾.

ولى بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى آن اين است كه هر كس به توحيد خدا ايمان آورد و در برابر دستوراتش صبر كند، خداى تعالى قلبش را به گفتن‏ ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ هدايت مى‏كند. ولى اين وجه درست نيست، براى اينكه صبر را در معناى ايمان اخذ كرده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه هر كس به خدا ايمان آورد، خدا قلبش را به سوى آنچه كه بايد بكند هدايت مى‏كند، در نتيجه در موارد ابتلا به گرفتاريها صبر مى‏كند، و در موارد عطايا شكر مى‏كند، و اگر ستمى به او برود طرف را مى‏بخشد. و اين وجه قريب به همان معنايى است كه ما براى جمله كرديم.

﴿وَ اَللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾ اين جمله تاكيد استثناى گذشته است، ممكن هم هست اشاره باشد به آنچه آيه سوره حديد افاده مى‏كرد، و مى‏فرمود: ﴿مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاَ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا﴾.

ايمانهدايت قلبمصيبتراجعونایمان و هدایت قلب در مصیبت.یهد قلبه.آرامش قلبى.رجوع به خدا.هدایت قلبى.

اطاعت رسول (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) اطاعت خدا و نافرمانيش نافرمانى او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلىَ رَسُولِنَا اَلْبَلاَغُ اَلْمُبِينُ﴾

از ظاهر اينكه كلمه «اطيعوا» را دو بار آورد، و نفرمود: «اطيعوا اللَّه و الرسول»، بر مى‏آيد كه منظور از اطاعت خدا با اطاعت رسول دو چيز است، و با هم اختلاف دارند، و از

اين مى‏فهميم كه مراد از «اطاعت خدا» منقاد شدن براى او است، در آنچه از شرايع دين كه تشريع كرده، و پذيرفتن آن بدون چون و چرا است، و مراد از «اطاعت رسول» انقياد و امتثال دستوراتى است كه او به حسب ولايتى كه بر امت دارد مى‏دهد، ولايتى كه خدا به او داده است.

و كلمه «تولى» در جمله‏ ﴿فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلىَ رَسُولِنَا اَلْبَلاَغُ اَلْمُبِينُ﴾، به معناى اعراض، و كلمه «بلاغ» به معناى تبليغ است.

و معناى جمله اين است: كه اگر شما از اطاعت خدا در آنچه از دين تشريع كرده، و يا از اطاعت رسول بدان جهت كه ولى امر شما است در آنچه به شما دستور مى‏دهد اعراض كنيد، رسول ما نمى‏تواند شما را مجبور بر اطاعت كند، براى اينكه او مامور به اين رفتار نشده بلكه تنها مامور شده كه رسالت خدا را به شما برساند، كه رسانيد.

از اينجا روشن مى‏شود كه آنچه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) زايد بر احكام و شرايع قرآن دستور داده، چه اوامرش و چه نواهيش، رسالت خداى تعالى است، و در حقيقت اوامر و نواهى خدا را رسانده، و اطاعت مردم در آن اوامر و نواهى نيز مانند اطاعت اوامر و نواهى قرآن اطاعت خدا است، هم چنان كه اطلاق آيه زير نيز بر اين معنا دلالت مى‏كند، چون مى‏فرمايد: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اَللَّهِ﴾، و ظاهرش اين است كه اطاعت رسول در آنچه امر و يا نهى مى‏كند، به طور مطلق لازم است، چون آن جناب در آن اوامر و نواهى ماذون به اذن خدا، و اذن خدا در اطاعت رسول مستلزم علم و مشيت خدا به اطاعت اوست، و وقتى اطاعت اوامر و نواهى او را اراده كرده باشد، قهرا خود آن أوامر و نواهى را هم اراده كرده است، پس معلوم مى‏شود امر و نهى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از مصاديق أمر و نهى خود خدا است، هر چند كه در مورد غير أحكام و شرايعى باشد كه خود خدا جعل كرده است.

و به خاطر همين كه گفتيم برگشت اطاعت رسول به اطاعت خداى تعالى است، در آيه شريفه از غيبت به خطاب التفات شده با اينكه قبلا خدا را غايب فرض كرده، فرموده بود: «خدا را اطاعت كنيد» دنبالش خدا را متكلم به حساب آورده، مى‏فرمايد: «رسول ما»، تا بفهماند گفته‏ها و دستورات رسول هم دستورات ما است، و مع ذلك در ضمن سخن تهديدى هم كرده باشد، و به طور اشاره فهمانده باشد كه نافرمانى او نافرمانى ما است.

اطاعترسولبلاغتولىاطاعت رسول.رسولنا البلاغ المبین.اطاعت خدا.دو اطیعوا و تفکیک.

بيان اينكه اطاعت يك نحوه عبوديت است و فقط بايد از خدا و فرستاده‏اش اطاعت شود، و ايمان به خدا و اطاعت او يك نوع توكل بر او است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ﴾

اين آيه در مقام بيان علت وجوب اطاعت خداست، و علت اينكه چرا اطاعت رسول از مصاديق اطاعت خداست. توضيح اينكه اطاعت كه عبارت است از گردن نهادن در برابر اوامر و نواهى مولى، خود يكى از شؤون عبوديت و بردگى براى مولى است، زيرا اگر مولى برده‏اى را مالك مى‏شود، هيچ منظورى ندارد جز اينكه مالك اراده و عمل برده باشد، به طورى كه برده‏اش اراده نكند مگر آنچه را كه مولى اراده مى‏كند و هيچ عملى را انجام ندهد مگر آنچه را كه مولايش از او بخواهد انجام دهد، پس طاعت مولى نحوه‏اى از عبوديت عبد است، هم چنان كه در آيه زير هم بدان اشاره نموده مى‏فرمايد: ﴿أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لاَ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطَانَ﴾ با اينكه هيچ كس شيطان را به عنوان خدايى نپرستيده، پس منظور از پرستش شيطان همان اطاعت كردن اوست.

پس معلوم شد اطاعت كردن يك مطيع از مطاع خود عبادت آن مطاع است، و چون به جز خداى عز و جل معبودى نيست، پس طاعتى جز براى خدا، و يا هر كسى كه خدا اطاعتش را واجب كرده باشد صحيح نيست. در نتيجه معناى آيه مورد بحث چنين مى‏شود: خداى سبحان را اطاعت كنيد، زيرا به جز معبود كسى نبايد اطاعت شود، و معبود به حق هم به جز خدا كسى نيست، پس بر شما واجب است كه او را عبادت كنيد، و با اطاعت غير او آن غير را كه يا شيطان است يا هواى نفس شريك خدا نسازيد. و به اين بيان روشن شد كه چگونه جمله مورد بحث در مقام تعليل است.

با آنچه كه تا اينجا گفتيم وجه و نكته اينكه چرا نفرمود: «لا رب غيره»، و خصوص الوهيت را انتخاب نمود نيز روشن مى‏شود.

﴿وَ عَلَى اَللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ﴾ اين جمله معناى جمله قبلى را كه مى‏فرمود: ﴿اَللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ﴾ تاكيد مى‏كند. توضيح اينكه «توكيل» كه با «توكل» از يك ماده مشتقند، به معناى آن است كه انسان شخص غير خودش را قائم مقام خود كند تا او امور انسان را اداره نمايد، و لازمه اين وكيل‏گيرى اين است كه اراده وكيل قائم مقام اراده موكل، و فعل او فعل اين باشد، و اين به وجهى با معناى اطاعت منطبق است، چون مطيع هم اراده و عمل خود را تابع اراده و عمل مطاع مى‏داند، و اراده مطاع قائم مقام اراده مطيع، و عمل مطيع متعلق اراده

مطاع مى‏شود، گويى عمل از خود مطاع صادر شده، و بنابراين، اطاعت به وجهى به توكيل برگشت مى‏كند، و توكيل به وجهى اطاعت است.

پس اطاعت بنده از پروردگار خود اين است كه اراده خود را تابع اراده پروردگارش كند، و عملى هم كه مى‏كند همين جنبه را داشته باشد. و به عبارتى ديگر بنده اراده خود را و آنچه را كه متعلق اراده او است همه را فداى اراده و عمل پروردگارش نموده، و چنين ايثارى در راه او بكند.

پس اطاعت خداى تعالى در آنچه براى بندگانش تشريع كرده، و در متعلقات آن، خود نوعى از توكل بر خدا است، و چون اطاعت خدا براى هر خداشناس و مؤمن به خدا واجب است، پس توكل بر او نيز بر مؤمنين لازم است، و مؤمنين هم بايد بر او توكل كنند و هم اطاعتش را گردن نهند، و اما كسى كه او را نمى‏شناسد، و به او ايمان ندارد، اطاعت هم ندارد.

پس از آنچه گذشت روشن شد كه ايمان و عمل صالح نوعى از توكل بر خدا است.

توحيدتوكلعبوديتاطاعتلا اله الا هو.توکل مؤمنان.اطاعت نوعى عبودیت.عهد بنى آدم.اطاعت رسول از مصادیق اطاعت خدا.

مقصود از اينكه خطاب به مؤمنين فرمود: برخى از همسران و فرزندانتان دشمن شمايند، از آنان بر حذر باشيد و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَ اولادكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ...﴾

كلمه «من» در جمله «من ازواجكم» تبعيضى است، و معناى «بعضى از همسران شما» را مى‏دهد، و سياق خطاب به تعبير ﴿يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا﴾ و نيز وابسته كردن دشمنى همسران را به مؤمنين مجموعا علت حكم را مى‏رساند و مى‏فهماند كه بعضى از همسران مؤمنين كه با آنان دشمنى مى‏ورزند بدان علت مى‏ورزند كه شوهرانشان ايمان دارند، و عداوت به خاطر ايمان جز اين نمى‏تواند علت داشته باشد كه اين زنان بى‏ايمان مى‏خواهند شوهران خود را از اصل ايمان، و يا از اعمال صالحه‏اى كه مقتضاى ايمان است، از قبيل انفاق در راه خدا و هجرت از دار الكفر، برگردانند و منصرف كنند، و شوهران زير بار نمى‏روند، قهرا زنان با آنان دشمنى مى‏كنند، و يا مى‏خواهند كفر و معصيت‏هاى بزرگ از قبيل بخل و خوددارى از انفاق در راه خدا را بر آنان تحميل كنند، چون دوست مى‏دارند شوهران بجاى علاقه‏مندى به راه خدا و پيشرفت دين خدا و مواسات با بندگان خدا، به اولاد و همسران خود علاقه‏مند باشند، و براى تامين آسايش آنان به دزدى و غصب مال مردم دست بزنند.

پس خداى سبحان بعضى از فرزندان و همسران را دشمن مؤمنين شمرده، البته دشمن ايمان ايشان، و از اين جهت كه دشمن ايمان ايشانند شوهران و پدران را وادار مى‏كنند دست از ايمان به خدا بردارند، و پاره‏اى اعمال صالحه را انجام ندهند، و يا بعضى از گناهان كبيره و مهلكه را مرتكب شوند، و چه بسا مؤمنين در بعضى از خواسته‏هاى زن و فرزند به خاطر محبتى

كه به آنان دارند اطاعتشان بكنند، و لذا در آيه شريفه مى‏فرمايد: از اين گونه زنان و فرزندان حذر كنيد، و رضاى آنها را مقدم بر رضاى خدا نگيريد.

﴿وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ راغب در مفردات مى‏گويد كلمه «عفو» به معناى قصد براى گرفتن چيزى است، مثلا وقتى گفته مى‏شود: «عفاه»، و يا «اعتفاه»، معنايش اين است كه: قصد فلان چيز را كرد، در حالى كه آنچه را نزد خود داشت، به دست گرفته بود - تا آنجا كه مى‏گويد - و چون گفته شود: «عفوت عنه» معنايش اين است كه من گناه او را زايل كردم و از او چشم پوشيدم‏. آنگاه مى‏گويد: و كلمه «صفح» به معناى ترك ملامت است، و فرقش با عفو اين است كه از عفو بليغ‏تر است، و به همين جهت خداى تعالى در يك جمله هر دو را ذكر كرده و فرموده: ﴿فَاعْفُوا وَ اِصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اَللَّهُ بِأَمْرِهِ﴾، چون گاهى مى‏شود كه انسان عفو مى‏كند، ولى صفح نمى‏كند. و سپس گفته: و كلمه «مغفرت» كه از ماده «غفر» است، به معناى آن است كه جامه‏اى در تن كسى بپوشانى كه تن او را از آلودگى نگه بدارد، و از همين باب است كه مى‏بينى يكى به ديگرى مى‏گويد «اغفر ثوبك فى الوعاء» يعنى جامه‏ات را در خم رنگ بينداز و آن را رنگ كن تا چركتاب شود، و ديرتر چرك را نشان دهد و غفران و مغفرت از ناحيه خداى تعالى به اين است كه بنده را از اينكه عذاب به او برسد حفظ فرمايد و در قرآن فرموده: ﴿غُفْرَانَكَ رَبَّنَا﴾، و ﴿مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ﴾، و ﴿وَ مَنْ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللَّهُ﴾.

پس سه جمله‏ ﴿تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا﴾ مى‏خواهند مؤمنين را تشويق كنند به اينكه اگر زن و فرزندانشان آثار دشمنى مذكور را از خود بروز دادند، صرفنظر كنند، و در عين حال بر حذر باشند كه فريب آنان را نخورند.

﴿فَإِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾ اگر منظور از مغفرت و رحمت مغفرت و رحمت خاصه الهى باشد آن مغفرت و رحمتى كه تنها به مؤمنين مى‏رسد به همانهايى كه در آيه مورد بحث مخاطب به خطابهاى «تعفوا» و «تصفحوا» و «تغفروا» هستند و معنا اين باشد كه اگر شما مؤمنين از خطا و دشمنى زنان و فرزندان خود چشم‏پوشى كنيد، خداى تعالى هم با شما به مغفرت و رحمت خود معامله مى‏كند، در اين صورت جمله مورد بحث وعده جميلى به مؤمنين است در برابر رفتار صالحى كه كرده‏اند، هم چنان كه در آيه زير همين وعده را به مؤمنين صاحب عفو و صفح داده

مى‏فرمايد: ﴿وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاَ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللَّهُ لَكُمْ﴾.

و اگر منظور مغفرت و رحمت عام الهى باشد، بدون اينكه مقيد به مورد خطاب باشد، در اين صورت ديگر جمله مورد بحث وعده نخواهد بود، بلكه مى‏خواهد بفرمايد: اگر مؤمنين چنين كنند خود را به صفات خدا متصف و به اخلاق خدايى متخلق كرده‏اند، چون خدا هم غفور و رحيم است.

﴿إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ اولادكُمْ فِتْنَةٌ وَ اَللَّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ﴾

كلمه «فتنه» به معناى گرفتاريهايى است كه جنبه آزمايش دارد، و آزمايش بودن اموال و فرزندان به خاطر اين است كه اين دو نعمت دنيوى از زينت‏هاى جذاب زندگى دنيا است، نفس آدمى به سوى آن دو آن چنان جذب مى‏شود كه از نظر اهميت همپايه آخرت و اطاعت پروردگارش قرار داده، رسما در سر دو راهى قرار مى‏گيرد، و بلكه جانب آن دو را مى‏چرباند، و از آخرت غافل مى‏شود، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود: ﴿اَلْمَالُ وَ اَلْبَنُونَ زِينَةُ اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا﴾.

و تعبير آيه مورد بحث كنايه از نهى است، مى‏خواهد از غفلت از خدا به وسيله مال و اولاد نهى كند، و بفرمايد: با شيفتگى در برابر مال و اولاد جانب خدا را رها نكنيد، با اينكه نزد او اجرى عظيم هست.

ازواجاولادعدوعفوصفحخطاب یا ایها الذین آمنوا.اهل به عنوان مانع راه خدا.عفو و صفح و مغفرت.حذر.مانع انفاق از سوى بعض اهل.

معناى اينكه فرمود: ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ﴾ و جمع آن با آيه‏ ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ...﴾

يعنى به مقدار استطاعتى كه داريد از خدا پروا كنيد - چون سياق جمله سياق دعوت و تشويق به اطاعت خدا و انفاق و مجاهده در راه او است - و جمله مورد بحث به خاطر حرف «فاء» تفريع شده بر جمله‏ ﴿إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ...﴾ در نتيجه معناى آن چنين مى‏شود كه: به مقدار استطاعتتان از خدا بترسيد و از ذره‏اى از آن مقدار را از تقوا و ترس خدا كوتاه نياييد. در نتيجه آيه شريفه همان مطلبى را مى‏رساند كه آيه شريفه‏ ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾در مقام افاده آن است نه اينكه بخواهد بفرمايد هر چه توانستيد رعايت تقوى را بكنيد و هر مقدار كه نتوانستيد تقوى را رها كنيد چون خداى تعالى به حكم آيه‏ ﴿وَ لاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ﴾به بيش از مقدار طاقت از

از ما نخواسته آرى هر چند اين معنا در جاى خود صحيح است، ليكن آيه مورد بحث ناظر به آن نيست.

از آنچه گذشت دو نكته روشن گرديد.

نكته اول اينكه: ميان آيه‏ ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ﴾ و آيه‏ ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾ هيچ منافاتى نيست، و اختلافى كه بين آن دو هست چيزى نظير اختلاف به مقدار و كيفيت است، در جمله اولى دستور مى‏دهد تقواى شما همه مواردى را كه در سعه و قدرت شما است فرا بگيرد، و در دومى دستور مى‏دهد تقواى شما در همه موارد متصف به حقيقت باشد، تقواى صورى و ظاهرى نباشد، اولى راجع به كميت و مقدار تقوا است، دومى مربوط به كيفيت آن است.

نكته دوم اينكه: سخن بعضى‏ از مفسرين كه گفته‏اند: جمله‏ ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ﴾ ناسخ جمله‏ ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾ است، سخن درستى نيست، و فسادش روشن گرديد.

تقوااستطاعتحق تقاتهنسختقوا به قدر استطاعت.سیاق دعوت به انفاق.مجاهده.

معناى جمله: ﴿وَ أَنْفِقُوا خَيْراً لِأَنْفُسِكُمْ﴾ و وجه منصوب بودن كلمه «خيرا»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ اِسْمَعُوا وَ أَطِيعُوا وَ أَنْفِقُوا خَيْراً لِأَنْفُسِكُمْ﴾ اين قسمت از آيه جمله‏ ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ﴾ را تاكيد مى‏كند، و كلمه «سمع» به معناى استجابت و قبول پيشنهاد و دعوت است، كه مربوط به مقام التزام قلبى است، به خلاف طاعت كه انقياد در مقام عمل است، و كلمه «انفاق» به معناى بذل مال در راه خدا است (نه هر بذلى ديگر)، و كلمه «خيرا» اگر منصوب آمده به گفته صاحب كشاف‏ به خاطر عاملى است كه حذف شده، و تقدير آن «و انفقوا و امنوا خيرا لانفسكم - انفاق كنيد و ايمان آوريد به چيزى كه براى خودتان خير است» مى‏باشد. احتمال هم دارد كلمه «انفقوا» در عين دلالت بر انفاق، متضمن معناى «قدموا» و يا نظير آن هم باشد، و معنا چنين باشد ﴿وَ أَنْفِقُوا خَيْراً لِأَنْفُسِكُمْ﴾ - انفاق كنيد و با انفاق خيرى را براى خود از پيش بفرستيد» كه در عبارت داخل گيومه كلمه «انفاق» متضمن معناى «از پيش بفرستيد» شده، شما مى‏توانيد چيز ديگرى را فرض كنيد كه مقام آيه بر آن دلالت كند.

و اگر فرمود: «لانفسكم» و نفرمود: «لكم»، براى اين بود كه مؤمنين را بيشتر خوشدل سازد، و بفهماند اگر انفاق كنيد خيرش مال شما است، و به جز خود شما كسى از آن بهره‏مند نمى‏شود، چون انفاق دست و دل شما را باز مى‏كند، و در هنگام رفع نيازهاى جامعه خود

دست و دلتان نمى‏لرزد.

﴿وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ﴾ تفسير اين جمله در تفسير سوره حشر گذشت.

﴿إِنْ تُقْرِضُوا اَللَّهَ قَرْضاً حَسَناً يُضَاعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ﴾

منظور از «اقراض خداى تعالى» انفاق در راه خدا است، و اگر اين عمل را قرض دادن به خدا، و آن مال انفاق شده را قرض حسن خوانده، به اين منظور بوده كه مسلمين را به انفاق ترغيب كرده باشد.

جمله‏ ﴿يُضَاعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ﴾ اشاره است به حسن جزايى كه خداى تعالى در دنيا و آخرت به انفاق‏گران مى‏دهد، و اسمهاى «شكور»، «حليم»، «عالم غيب و شهادت»، «عزيز» و «حكيم» پنج نام از اسماى حسناى الهى هستند، كه شرحش و وجه مناسبتش با سمع و طاعت و انفاق كه در آيه بدان سفارش شده است روشن است.

بحث روايتى [روايتى در باره دشمن بودن بعضى از همسران و فرزندان مؤمنين و نزول آيه: ﴿إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَ اولادكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ...﴾ ]

در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) روايت شده كه در ذيل آيه‏ ﴿إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَ اولادكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ﴾ فرموده: اين آيه راجع به مسلمانانى است كه وقتى مى‏خواستند از وطن كافرنشين خود به دار هجرت مهاجرت كنند، زن و فرزندشان دست به دامنشان انداخته، از رفتن بازشان مى‏داشتند، و مى‏گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهيم كه از ما دست بر مدار كه بعد از رفتنت از بين خواهيم رفت، بعضى از مسلمانان تسليم خواسته زن و فرزند خود مى‏شدند، و در دار الكفر مى‏ماندند، و آيه شريفه آنان را از چنين زن و فرزندانى بر حذر داشته، از اطاعت آنان نهى مى‏فرمايد، بعضى ديگر از مسلمانان تسليم نمى‏شدند، و راه خدا را پيش گرفته از زن و فرزند دست بر مى‏داشتند، و مى‏گفتند: به خدا سوگند اگر شما با من هجرت نكنيد، و خداى تعالى روزى بين من و شما در دار الهجرة جمع كرد، ديگر كارى به كارتان نخواهم داشت، و تا ابد سودى به شما نخواهم رساند.

ولى خداى تعالى دستور داد بعد از آنكه در دار هجرت به زن و فرزند خود رسيدند از سوگند خود صرفنظر نموده، به بهترين وجهى با آنان برخورد نمايند، و صله رحم را رعايت كنند.

﴿وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾.

مؤلف: اين معنا در الدر المنثور هم از عده‏اى از صاحبان كتب حديث از ابن عباس روايت شده‏.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابى أوفى، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏اند كه در تفسير جمله‏ ﴿إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ اولادكُمْ﴾ فرموده‏اند: براى هر امتى، فتنه‏اى است، و فتنه امت من كه به وسيله آن آزمايش مى‏شوند مال است‏.

اشكال وارد بر چند روايت حاكى از اينكه پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) راجع به حب خود حسنين را آيه‏ ﴿إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ اولادكُمْ فِتْنَةٌ﴾ را قرائت نموده است‏

مؤلف: نظير اين روايت را نيز از ابن مردويه از كعب بن عياض از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقل كرده‏.

و باز در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه، احمد، ابو داوود، ترمذى، نسايى، ابن ماجه، حاكم و ابن مردويه، همگى از بريد روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مشغول خطابه بود كه حسن و حسين با پيراهنى قرمز وارد شدند، و (به طرف آن جناب) مى‏رفتند و مى‏افتادند رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از منبر پايين آمد و هر دو را بغل كرد يكى را به اين طرف و يكى را به آن طرف و به منبر بالا رفت، و سپس فرمود: خداى تعالى درست فرموده: ﴿إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ اولادكُمْ فِتْنَةٌ﴾، من وقتى چشمم به اين دو پسر افتاد كه مى‏آيند و مى‏افتند، نتوانستم طاقت بياورم، و كلامم را قطع نكنم، بناچار براى گرفتن آن دو پايين آمدم‏.

مؤلف: اين روايت بى‏اشكال نيست، براى اينكه درست است كه اموال و اولاد فتنه است، اما نه حتى براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم)، كه سيد انبيا و سرآمد مخلصين و معصوم و مؤيد به روح القدس است.

روايت ديگرى هست كه لحنش از اين هم شنيع‏تر است، و آن روايتى است كه باز الدر المنثور از ابن مردويه، از عبد اللَّه عمر، نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در حالى كه داشت بالاى منبر براى مردم ايراد خطبه مى‏كرد چشمش به حسين بن على افتاد كه داشت مى‏آمد، پا بر دامن خود نهاد و افتاد و گريه كرد، ناگزير رسول خدا

(صلى الله عليه وآله و سلم) از منبر پايين آمد، مردم وقتى چنين ديدند، دويدند و حسين را برداشتند، و او را دست به دست گردانيده تا به رسول خدا رساندند، رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آنگاه فرمود: خدا شيطان را بكشد كه فرزند چه فتنه‏اى است، به آن خدايى كه جانم به دست اوست، من متوجه نشدم كه از منبر پايين آمده‏ام‏.

نظير اين روايت در شناعت لحن روايتى است كه از ابن منذر، از يحيى بن ابى كثير نقل شده كه گفت: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) صداى گريه حسن و حسين را شنيد، فرمود: اولاد فتنه است، براى اينكه گريه اين دو كودك آن چنان مرا بى‏خود كرد كه برخاستم در حالى كه عقل از من سلب شده بود. بنابراين يا بايد اين روايات را طرد نموده قبولش نكرد، و يا آنكه تاويل و توجيهش كرد.

انفاققرض حسنشحفلاحمضاعفهانفاق خیر لنفس.مفلحون با وقایة از شح.یضاعفه لکم و یغفر لکم.شح نفس.قرض حسن.

روايتى در ذيل آيه: ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾ و ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ﴾ و روايتى در باره بخل ورزيدن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در تفسير برهان از ابن شهرآشوب از تفسير وكيع روايت شده كه گفت: سفيان بن مره همدانى از عبد خير برايمان نقل كرد كه گفته بود، من از على بن ابى طالب از اين كلام خداى تعالى پرسيدم كه مى‏فرمايد: ﴿اِتَّقُوا اَللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾، فرمود: به خدا سوگند غير از اهل بيت كسى به اين دستور عمل نكرده، اين ماييم كه همواره به ياد خداييم، و هرگز فراموشش نمى‏كنيم، و ماييم كه شكرش را به جاى آورده، هرگز كفرانش نمى‏كنيم، و ماييم كه او را اطاعت نموده، هرگز نافرمانيش نكرده‏ايم.

و چون اين آيه نازل شد اصحاب گفتند ما توانايى چنين تقوايى را نداريم، خداى تعالى آيه‏ ﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ﴾ را نازل فرمود، (تا آخر حديث).

و در تفسير قمى آمده كه پدرم از فضل بن ابى مره برايم حديث كرد كه: من امام صادق (علیه السلام) را ديدم كه از اول شب تا صبح طواف مى‏كرد و مى‏گفت: بار الها مرا از شر بخل نفسم نگه بدار. عرضه داشتم: فدايت شوم من امشب از شما به غير از اين دعا را نشنيدم. فرمود: چه بلايى بالاتر از بخل نفس سراغ دارى؟ خداى تعالى مى‏فرمايد: ﴿وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ﴾.

حق تقاتهبرهانعلىشحروایت على درباره حق تقاته.وقایة شح.نقل از على.