﴿ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ﴾
كلمه «ثلة» - به طورى كه گفتهاند - به معناى جماعت بسيار انبوه است، و مراد از كلمه «اولين» امتهاى گذشته انبياى سلف است، و مراد از كلمه «آخرين» امت اسلام است، چون معهود از كلام خدا همين است، كه هر جا سخن از اولين و آخرين گفته منظورش از اولين، امتهاى گذشته، و از آخرين امت اسلام است، مانند آيهاى كه در همين سوره مىآيد و مىفرمايد: ﴿أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ وَ آبَاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ قُلْ إِنَّ اَلْأَوَّلِينَ وَ اَلْآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إِلىَ مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾، بنابراين معناى آيه مورد بحث اين شد كه: مقربين از امتهاى گذشته جمعيت بسيارى بودند، و از اين امت جمعيت كمترى.
با بيانى كه گذشت اين معنا روشن شد اينكه: بعضى از مفسرين گفتهاند مراد از اولين مسلمانان صدر اول اسلام، و مراد از آخرين مسلمانان آخر اين امت است تفسير صحيحى نيست.
﴿عَلىَ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ﴾
كلمه «وضن» به معناى بافتن است. بعضى هم گفتهاند: هر بافتنى را وضن نمىگويند، بلكه تنها بافتن زره را وضن مىگويند، و اگر در اينجا بافتن «تخت را وضن
خوانده» از باب استعاره است، خواسته است از محكمى بافت آن خبر داده باشد.
﴿مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا﴾ اين دو جمله دو تا حال براى ضميرى است كه به مقربين بر مىگردد و مرجع ضمير «عليها» كلمه «سرر» است، و معنايش اين است كه: مقربين بر تختهاى بافتهاى قرار دارند، در حالى كه بر آنها تكيه كردهاند، و در حالى كه رو به روى هم نشستهاند. ممكن هم هست جمله اول حال براى مقربين و جمله دوم حال براى ضمير جمله اول باشد، كه در اين صورت معنا چنين مىشود: مقربين در حالى بر تختهاى بافتهاى قرار دارند كه بر آن تكيه كردهاند، و در حالى بر آن تكيه كردهاند كه رو به روى هم نشستهاند، و اما اينكه رو به روى هم نشستن چه معنا دارد؟ بايد گفت معناى تحت اللفظى آن منظور نيست، بلكه كنايه از نهايت درجه انس و حسن معاشرت و صفاى باطن ايشانست، مىخواهد بفرمايد:
مقربين به پشت سر يكديگر نظر نمىكنند، و پشت سر آنان عيبگويى ندارند، غيبت نمىكنند، بلكه هر چه دارند رو به روى هم مىگويند.
﴿يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ﴾
كلمه «ولدان» جمع ولد - فرزند - است، و طواف كردن پسرانى بهشتى بر پيرامون مقربين كنايه است از حسن خدمتگزارى آنان، و كلمه «مخلدون» اسم مفعول از باب تفعيل از ماده خلود است، كه به معناى دوام است، يعنى پسرانى بهشتى به آنان خدمت مىكنند كه تا ابد به همان قيافه پسرى و جوانى باقيند، و گذشت زمان اثرى در آنان نمىگذارد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مخلدون از ماده «خلد» - به فتحه خاء و لام - است كه به معناى گوشواره است و مراد اين است كه خدمتكاران نامبرده گوشواره بگوشند.
﴿بِأَكْوَابٍ وَ أَبَارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ﴾
كلمه «اكواب» جمع كوب است، كه در عرب به معناى ظرفى است كه نه دسته داشته باشد و نه لوله به خلاف اباريق كه جمع ابريق است و به معناى ظرفى است كه هم دسته دارد، و هم لوله، و در فارسى به آن آفتابه مىگويند.
و بعضى گفتهاند: ابريق به معناى ظرفى است كه تنها لوله داشته باشد.
و كلمه «كاس» همان كاسه فارسى است.
بعضى از مفسرين در پاسخ از اين سؤال كه چرا اكواب و اباريق را جمع آورد، و در
خصوص كاس آن را به صيغه مفرد آورد، گفتهاند: جهتش اين است كه كلمه كاس تنها در موردى بر ظرف اطلاق مىشود كه پر باشد، و كاسه خالى را كاس نمىگويند.
و مراد از «معين» خمر معين است، يعنى شرابى كه پيش روى آدمى جريان داشته باشد.
﴿لاَ يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَ لاَ يُنْزِفُونَ﴾
يعنى مقربين از نوشيدن آن كاسهها دچار صداع و خمارى كه دنبال خمر هست نمىشوند، و شراب بهشت مانند شراب دنيا خمارآور نيست، و عقل آنان به خاطر سكرى كه از نوشيدن شراب حاصل مىشود زايل نمىگردد، در عين اينكه مست مىشوند عقلشان را هم از دست نمىدهند.
﴿وَ فَاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ﴾
كلمه فاكهه و طير در اين آيه شريفه عطف است بر كلمه «اكواب»، و معناى آن اين است كه پسران بهشتى پيرامون مقربين در آمد و شدند، يكى ميوه مىآورد هر ميوهاى كه خود او اختيار كرده باشد، ديگرى مرغ بريان مىآورد هر مرغى كه خود او هوس كرده باشد.
در اينجا ممكن است كسى اشكال كند كه در روايات آمده كه اهل بهشت هر وقت اشتهاى ميوهاى كنند شاخهاى كه حامل آن ميوه است خودش به سوى ايشان خم مىشود و ايشان ميوه را مىچيند، و چون اشتهاى گوشت مرغى كنند خود آن مرغ در حالى كه بريان شده در دست ايشان مىافتد، و هر چه بخواهند از آن مىخورند، دوباره مرغ زنده شده پرواز مىكند.
ولى اين اشكال وارد نيست، براى اينكه اهل بهشت هر چه بخواهند در اختيار دارند، يكى از چيزهايى كه انسان مىخواهد تنوع و تفنن در زندگى است، گاهى انسان مىخواهد خدمتگزارانش برايش آنچه مىخواهد حاضر كنند، و مخصوصا در وقتى كه آدمى با دوستان خود مجلسى فراهم كرده دوست مىدارد خدمتكاران از دوستانش پذيرايى كنند، هم چنان كه گاهى هم هوس مىكند بدون وساطت خدمتكاران خودش برخيزد و از درخت ميوه بچيند.
﴿وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثَالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ﴾
كلمه «حور عين» مبتدايى است كه خبرش حذف شده، از سياق چنين بر مىآيد، و تقدير آن «لهم حور عين...» است، و يا «و فيها حور عين...» است. و حور العين نام زنان بهشت است، و در سابق در تفسير سوره دخان معناى حور العين گذشت، و اين حور العين مانند لؤلؤ مكنون است يعنى لؤلؤيى كه در صدف خود مخزون و محفوظ و دست نخورده است، و اين ـ
تعريف نشان دهنده منتهاى صفاى حور است.
﴿جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾
اين آيه شريفه قيدى است براى همه مطالب قبل، و كلمه «جزاء» مفعول له و بيانگر علت است.
و معناى آيه اين است كه: همه آنچه كه با اهل بهشت كرديم براى اين بود كه پاداشى باشد در قبال آن اعمال صالحى كه به طور مستمر انجام مىدادند.
﴿لاَ يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لاَ تَأْثِيماً﴾
«سخن لغو» آن سخنى است كه فايده و اثرى بر آن مترتب نشود، و «تاثيم» به معناى آن است كه نسبت اثم (گناه) به كسى بدهى.
و معناى آيه اين است كه: در بهشت كسى لغو و تاثيم از ديگرى نمىشنود، و كسى نيست كه ايشان را به سخنى مخاطب سازد كه فايدهاى بر آن مترتب نباشد، و كسى نيست كه ايشان را به گناهى نسبت دهد، چون در بهشت گناهى نيست.
بعضى از مفسرين كلمه تاثيم را تفسير كردهاند به دروغ.
﴿إِلاَّ قِيلاً سَلاَماً سَلاَماً﴾
اين جمله استثنايى است منقطع از لغو و تاثيم، و كلمه «قيل» مانند كلمه «قول» مصدر است، و كلمه «سلاما» بيان كلمه «قيل» است، و تكرار آن صرفا براى تاكيد وقوع آن است.
و معناى آيه اين است كه: اهل بهشت لغو و تاثيمى نمىشنوند، مگر سخنى كه سلام است و سلام.
بعضى از مفسرين گفتهاند: ممكن است كلمه «سلاما» مصدر به معناى وصف باشد، يعنى صفت قيلا باشد، كه در اين صورت معنايش چنين مىشود: «مگر سخنى كه اين صفت دارد سالم است».