﴿قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾
اين سخن پاسخ رسولان به اهل قريه است.
و كلمه «طائر» در جمله ﴿طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ﴾ در اصل طير مرغى چون كلاغ است كه عرب با ديدن آن فال بد مىزد، و سپس مورد استعمالش را توسعه دادند و به هر چيزى كه با آن فال بد زده مىشود طير گفتند، و چه بسا كه در حوادث آينده بشر نيز استعمال مىكنند، و چه بسا بخت بد اشخاصى را طائر مىگويند، با اينكه اصلا بخت امرى است موهوم، ولى مردم خرافهپرست آن را مبدأ بدبختى انسان و محروميتش از هر چيز مىدانند.
و به هر حال اينكه فرمود: ﴿طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ﴾ ظاهر معنايش اين است كه: آن چيزى كه جا دارد با آن فال بد بزنيد آن چيزى است كه با خودتان هست، و آن عبارت است از حالت اعراضى كه از حق داريد و نمىخواهيد حق را كه همان توحيد است بپذيريد، و اينكه به سوى باطل يعنى شرك تمايل و اقبال داريد.
بعضى از مفسرين گفتهاند: «معنايش اين است كه طائر شما يعنى بهره و نصيب شما از خير و شر با خود شماست، و آن اعمال نيك و بد شماست اگر خير باشد، بهره شما خير مىشود، و اگر شر باشد شر مىشود». دقت فرماييد كه اين مفسر طائر را به معناى دوم حوادث آينده گرفته، و ليكن جمله بعدى آيه كه مىفرمايد: ﴿أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾ با معناى اول مناسبتر است.
استفهام در جمله ﴿أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ﴾ استفهامى است توبيخى و مراد از «تذكير» تذكر دادن ايشان است به حق، يعنى به وحدانيت خداى تعالى و اينكه بازگشت همه به سوى اوست، و حقايقى نظير آنها. و در اين جمله كه جملهاى است شرطيه جزاى شرط حذف شده تا اشاره كند به اينكه جزاى آن اين قدر شنيع و رسواست كه نمىشود گفت، و بدان تفوه كرد، و تقدير جمله چنين است: «اگر به حق تذكر داده شويد اين تذكر را با انكار شنيع و تطير و تهديد رسوايتان مقابله مىكنيد».
﴿بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾ يعنى شما مردمى هستيد متجاوز كه معصيت را از حد گذراندهايد، و كلمه «بل» كه به معناى اعراض است اعراض از مطلب سابق را مىرساند، و معنايش اين است كه: «نه، بلكه علت اصلى در انكار حق، و تكذيبشان اين است كه آنان مردمى هستند كه مستمر در اسراف و متجاوز از حدند».
﴿وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَا اَلْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعىَ قَالَ يَا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ﴾
«اقصاى مدينه» به معناى دورترين نقطه آن نسبت به ابتداى فرضى آن است. در اول كلام قريه آورده بود، و در اين جا از آن به مدينه تعبير كرد، تا بفهماند قريه مذكور بزرگ بوده. و كلمه «سعى» به معناى سريع راه رفتن است.
نظير اين تعبير در داستان موسى علیه السلام و آن مرد قبطى آمده و فرموده: ﴿وَ جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ يَسْعىَ﴾ مردى از دورترين نقطه شهر آمد در حالى كه مىدويد. در اين آيه كلمه «رجل» جلوتر از «اقصى المدينة» آمده، و در آيه مورد بحث بعد از آن آمده، بعيد نيست نكتهاش اين باشد كه در آنجا عنايت و اهتمام به آمدن مردم و خبر دادنش به موسى علیه السلام بوده، كه درباريان در باره كشتن تو شور مىكردند، و لذا كلمه «رجل» را جلوتر آورد. و در درجه دوم، اهتمام خود آن مرد به زودتر رسيدن و خبر دادن به موسى علیه السلام است، و لذا جمله «يسعى» را به عنوان حال مؤخر آورد، به خلاف آيه مورد بحث كه اهتمام در آن به آمدن از دورترين نقطه شهر است، تا بفهماند بين رسولان و آن مرد، هيچ تبانى و سازش قبلى در امر دعوت نبوده، و هيچ رابطهاى با او نداشتهاند، لذا جمله ﴿مِنْ أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ﴾ را مقدم آورد، و كلمه «رجل» و «يسعى» را بعد از آن ذكر كرد.
و اما اينكه اين مرد نامش و نام پدرش چه بوده و چه شغل و حرفهاى داشته؟ مفسرين سخت در آن اختلاف كردهاند، و ما چون اهميتى در گفتگوى از آن نديديم، چون دخالتى در فهم مراد آيه نداشت، لذا از بحث پيرامون آن خوددارى نموديم، چون يقين داريم كه اگر اين جزئيات در فهم مراد آيه كمترين دخالتى مىداشت، خداى سبحان در كلامش بدان اشاره مىكرد، و آن را مهمل نمىگذاشت.
آنچه مورد اهميت است، دقت و تدبر در اين معنا است كه اين شخص چه حظ وافرى از ايمان داشته كه در چنين موقعى به تاييد رسولان الهى علیه السلام برخاسته و ايشان را يارى كرده است، چون از تدبر در كلام خدا كه داستان او را حكايت كرده اين معنا به دست مىآيد كه وى مردى بوده كه خداى سبحان دلش را به نور ايمان روشن كرده، به خدا ايمان آورده و با ايمان خالص او را مىپرستيده، نه به طمع بهشت و نه از ترس آتش، بلكه از اين جهت كه او اهليت پرستش دارد، و به همين جهت از بندگان مكرم خدا شده.
و خداى سبحان در كلامش هيچ كس به جز ملائكه را به صفت مكرم توصيف نكرده، تنها ملائكه مقرب درگاهش و بندگان خالصش را به اين وصف ستوده، و از آن جمله اين مرد است كه با مردم مخاصمه و احتجاج كرده و بر آنان غلبه جسته و حجت قوم را بر اينكه
پرستش خدا جايز نيست و تنها بايد آلهه را پرسيد باطل نموده و در مقابل اثبات كرده است كه تنها بايد خدا را پرستيد، و رسولان او را در دعوى رسالت تصديق نموده و سپس به آنان ايمان آورده است.
﴿اِتَّبِعُوا مَنْ لاَ يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ﴾
در اين آيه شريفه، بيانى است بر جمله ﴿اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ﴾ كه در آيه قبلى بود، و به جاى كلمه «مرسلين» در آن آيه جمله ﴿مَنْ لاَ يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ﴾ را در اينجا آورده تا به علت متابعت مرسلين اشاره كرده باشد و بفرمايد اينكه گفتيم رسولان را پيروى كنيد علتش اين است كه رسولان خودشان راه يافتهاند، و در راهنمايى شما هم مزدى نمىخواهند، چون پيروى كردن از غير، براى يكى از دو جهت جائز نيست يا براى اين كه آن غير خودش گمراه است و سخنش گمراهى است، معلوم است كه گمراه را نبايد در گمراهىاش پيروى كرد. و يا براى اين كه هر چند سخنش حق است و پيروى حق واجب است، ليكن او از اين سخن حق منظور فاسدى دارد، او سخن حق را وسيله كسب مال يا جاه كرده، و يا غرض فاسد ديگرى از اين قبيل دارد.
و اما سخن كسى كه هم سخنش حق است و هم از داشتن اغراض فاسد مبرا و منزه است، و از گفتن آن سخن حق نه نقشهاى در نظر دارد و نه كيد و خيانتى، بايد از او پيروى كرد و سخنش را پذيرفت، و اين رسولان چنينند، و در اينكه مىگويند: «غير از خدا را نپرستيد»، هم راه يافتهاند و هم اجر و مزدى از شما نمىخواهند، نه مال و نه جاه، پس واجب است كه ايشان را پيروى كنيد.
اما اينكه راه يافتهاند، براى اين است كه: حجت بر حقانيت آنان و صدق مدعاى آنان يعنى توحيد خدا قائم است، و آن حجت عبارت است از كلام آن مرد كه گفت: ﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ اَلَّذِي فَطَرَنِي. . . وَ لاَ يُنْقِذُونِ﴾.
و اما اينكه رسولان مزدى از مردم نمىخواستند، دليلش كلام خود ايشان است كه گفتند: ﴿رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ﴾ كه بيانش گذشت.
و با اين بيانى كه ما ذكر كرديم، بيان قبلى ما هم تاييد مىشود كه گفتيم در جمله ﴿رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ﴾ منظورشان اين است كه: بفهمانند ما از مردم نه اجرى مىخواهيم و نه غير آن.
﴿وَ مَا لِيَ لاَ أَعْبُدُ اَلَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً. . . وَ لاَ يُنْقِذُونِ﴾
در اين آيه و آيه بعدىاش شروع شده به استدلال تفصيلى بر توحيد و نفى آلهه، و براى اين منظور سياق تكلم وحده را برگزيده مگر در يك جمله معترضه كه وسط كلام آورده و با سياق خطاب فرموده: ﴿وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ به سوى او برمىگرديد.
و اين برگزيدن براى اين است كه خود را بدان جهت كه يك انسان است، و خدا او را ايجاد كرده محاكمه كند، و آنگاه هر حكمى كه عليه خود كرد، در هر انسان ديگرى مثل خودش جارى سازد، چون افراد يك نوع همه مثل همند، پس اينكه گفت: «و چرا خدايى را كه مرا آفريده نپرستيم؟» در معناى اين است كه گفته باشد: «و چرا انسان خدايى را كه خلقش كرده نپرستد» و آيا كسى كه انسان باشد غير از خدا، آلهه ديگرى مىگيرد؟
و اگر از خداى تعالى تعبير آورد به ﴿اَلَّذِي فَطَرَنِي﴾ براى اين است كه به علت حكم اشاره كرده و بفهماند كه چون لازمه فطر و ايجاد انسان بعد از آنكه عدم بود، بازگشت همه چيز انسان به خداى تعالى است، چه ذاتش و چه صفاتش و چه افعالش، و نيز لازمهاش اين است كه قيام همه چيز انسان به او باشد، و او مالك آدمى و همه چيز او باشد.
در نتيجه براى انسان به غير از عبوديت محض چيزى نيست، بنابراين بر او لازم است كه خود را در مقام عبوديت نصب كرده و آن را نسبت به خداى تعالى اظهار بدارد، و اين همان عبادت است. پس بايد او را عبادت كند، چون از اهليت پرستش دارد.
و اين نكته همان است كه چند سطر قبل در باره آن مرد گفتيم، كه او خدا را با اخلاص بندگى مىكرد، نه به طمع بهشت و نه از ترس دوزخ، بلكه از اين جهت كه خدا اهليت براى عبادت دارد.
و چون ايمان به خدا و عبادت او چنين وضعى دارد قهرا عامه مردم به چنين مقامى نمىرسند، چون اكثريت مردم يا از ترس خدا را عبادت مىكنند و يا به طمع و يا به هر دو جهت، لذا مرد نامبرده بعد از آنكه خود را محاكمه كرد، رو به مردم نمود و گفت: «و اليه ترجعون» و منظورش از اين التفات، انذار ايشان به روز قيامت بود كه روز بازگشت ايشان به خداست، روزى كه خدا به حساب اعمالشان مىرسد، و بر طبق آن جزايشان مىدهد. پس جمله ﴿وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ به منزله جمله معترضه و يا عين جمله معترضه است، كه از سياق كلام خارج است.