→ المیزان

زخرف

۴۳ مکی آیات ۸۹ بازه‌ها ۷

ترجمهٔ موسوی همدانی

هیچ نوعی انتخاب نشده — برای نمایشِ واحدها دست‌کم یک فیلتر را روشن کنید.

قرآن عربی در ام الکتاب، احتجاج ربوبیت، و تسخیر مراکب آیات ۱–۱۴

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

آغاز زخرف: انذار، علو قرآن در ام الکتاب، آیات تکوینی ربوبیت، و ذکر نعمت پس از سوار شدن.

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ حمٓ
حاء، ميم.
وَٱلْكِتَٰبِ ٱلْمُبِينِ
سوگند به كتاب روشنگر.
إِنَّا جَعَلْنَٰهُ قُرْءَٰنًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
ما آن را قرآنى عربى قرار داديم، باشد كه بينديشيد.
وَإِنَّهُۥ فِىٓ أُمِّ ٱلْكِتَٰبِ لَدَيْنَا لَعَلِىٌّ حَكِيمٌ
و همانا كه آن در كتاب اصلى [=لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پر حكمت است.
أَفَنَضْرِبُ عَنكُمُ ٱلذِّكْرَ صَفْحًا أَن كُنتُمْ قَوْمًۭا مُّسْرِفِينَ
آيا به [صِرف‌] اينكه شما قومى منحرفيد [بايد] قرآن را از شما باز داريم؟
وَكَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَّبِىٍّۢ فِى ٱلْأَوَّلِينَ
و چه بسا پيامبرانى كه در [ميان‌] گذشتگان روانه كرديم.
وَمَا يَأْتِيهِم مِّن نَّبِىٍّ إِلَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ
و هيچ پيامبرى به سوى ايشان نيامد، مگر اينكه او را به ريشخند مى‌گرفتند.
فَأَهْلَكْنَآ أَشَدَّ مِنْهُم بَطْشًۭا وَمَضَىٰ مَثَلُ ٱلْأَوَّلِينَ
و نيرومندتر از آنان را به هلاكت رسانيديم و سنّت پيشينيان تكرار شد.
وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ ٱلْعَزِيزُ ٱلْعَلِيمُ
و اگر از آنان بپرسى: «آسمانها و زمين را چه كسى آفريده؟» قطعاً خواهند گفت: «آنها را همان قادر دانا آفريده است.»
ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَرْضَ مَهْدًۭا وَجَعَلَ لَكُمْ فِيهَا سُبُلًۭا لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
همان كسى كه اين زمين را براى شما گهواره‌اى گردانيد و براى شما در آن راهها نهاد، باشد كه راه يابيد.
وَٱلَّذِى نَزَّلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۢ بِقَدَرٍۢ فَأَنشَرْنَا بِهِۦ بَلْدَةًۭ مَّيْتًۭا ۚ كَذَٰلِكَ تُخْرَجُونَ
و آن كس كه آبى به اندازه از آسمان فرود آورد، پس به وسيله آن، سرزمينى مرده را زنده گردانيديم؛ همين گونه [از گورها] بيرون آورده مى‌شويد.
وَٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَزْوَٰجَ كُلَّهَا وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلْفُلْكِ وَٱلْأَنْعَٰمِ مَا تَرْكَبُونَ
و همان كسى كه جفتها را يكسره آفريد، و براى شما از كشتيها و دامها [وسيله‌اى كه‌] سوار شويد قرار داد.
لِتَسْتَوُۥا۟ عَلَىٰ ظُهُورِهِۦ ثُمَّ تَذْكُرُوا۟ نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا ٱسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَتَقُولُوا۟ سُبْحَٰنَ ٱلَّذِى سَخَّرَ لَنَا هَٰذَا وَمَا كُنَّا لَهُۥ مُقْرِنِينَ
تا بر پشت آن‌[ها] قرار گيريد، پس چون بر آن‌[ها] برنشستيد، نعمت پروردگار خود را ياد كنيد و بگوييد: «پاك است كسى كه اين را براى ما رام كرد و[گرنه‌] ما را ياراى [رام‌ساختن‌] آنها نبود.»
وَإِنَّآ إِلَىٰ رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ
«و به راستى كه ما به سوى پروردگارمان بازخواهيم گشت.»

بيان آيات مفاد و غرض كلى سوره مباركه زخرف‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين سوره بطورى كه آغاز و انجام آن و نيز مطالبى كه بين اين آغاز و انجام فاصله شده شهادت مى‏دهد، در مقام انذار و هشدار دادن بشر است، مگر شش آيه آن كه از جمله‏ ﴿إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ يَا عِبَادِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ﴾ آغاز مى‏شود، كه اين شش آيه استطرادى (و از باب حرف حرف مى‏آورد) در وسط آيات سوره قرار گرفته.

در اين سوره اين معنا را خاطر نشان مى‏سازد كه سنت الهى بر اين جريان يافته كه انبياء و رسولانى برگزيند، و كتاب و ذكرى بر آنان نازل كند، و هيچگاه اسراف و افراط مردم در قول و فعلشان او را از اين كار باز نمى‏دارد، بلكه همواره رسولان و انبيايى فرستاده، و استهزاء كنندگان و تكذيب كنندگان ايشان را هلاك نموده، و سپس به سوى آتشى جاودانه ـ

سوق داده است.

و در اين بيان نخست مساله ارسال رسل را به طور اجمال ذكر مى‏كند، و سپس از بين آنان ابراهيم و سپس موسى و آن گاه عيسى (علیه السلام) را نام مى‏برد، و مطالبى از اسراف كفار نقل نموده، از آن جمله يكى از مهمترين گفتار آنان را كه مى‏گفتند خداى سبحان فرزند گرفته، و ملائكه دختران او هستند ذكر مى‏كند. و اين بدان جهت است كه نسبت به خصوص اين عقيده و رد آن عنايت داشته، و به همين جهت آن را مكرر نقل مى‏كند و جواب مى‏گويد، و گويندگان آن را به عذاب تهديد مى‏كند، البته در اين سوره حقايق متفرق ديگرى نيز هست.

و اين سوره به شهادت مضامينش در مكه نازل شده، مگر آيه‏ ﴿وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا...﴾ كه هنوز براى ما ثابت نشده كه در مكه نازل شده، و به زودى در باره‏اش سخن خواهيم گفت - ان شاء اللَّه تعالى.

﴿وَ اَلْكِتَابِ اَلْمُبِينِ‏﴾

از ظاهر اين جمله برمى‏آيد كه سوگند است، و جواب آن جمله‏ ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا﴾ - تا آخر دو آيه - مى‏باشد. و اينكه قرآن را كتابى مبين خوانده، بدين جهت است كه قرآن طريق هدايت را ظاهر مى‏كند، هم چنان كه فرموده: ﴿وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ اَلْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ‏﴾ و يا بدين جهت است كه خودش ظاهر و روشن است، و نقطه ضعفى در آن نيست، هم چنان كه در اين باره نيز فرموده: ﴿ذَلِكَ اَلْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ‏﴾.

﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾

ضمير در ﴿جَعَلْنَاهُ‏﴾ به كتاب برمى‏گردد، و معناى‏ ﴿قُرْآناً عَرَبِيًّا﴾ اين است كه اين كتابى است كه به لغت عربى قرائت مى‏شود. ﴿لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏﴾ اين جمله غايت و غرض جعل آن كتاب را بيان مى‏كند.

و همين كه اميد تعقل و فهميدن مردم را غايت و غرض جعل مذكور قرار داده، خود شاهد بر اين است كه قرآن قبل از آنكه به زبان عربى درآيد، در مرحله‏اى از كينونت (هستى) وجود داشته كه در آن مرحله عقول بشر دسترسى بدان نداشته، با اينكه كار عقل اين است كه هر امر فكرى و مساله ذهنى را درك كند، هر چند كه آن مساله در نهايت درجه دقت و لطافت باشد.

در نتيجه از اين آيه فهميده مى‏شود كه كتاب بر حسب موطن نفس الامرى و واقعيتش ما فوق فكر و اجنبى از عقول بشرى است، و خداى تعالى آن را از آن موطن پايين آورده، و در خور فهم بشر كرده، و به لباس واژه عربيت درآورده، به اين اميد كه عقول بشر با آن انس بگيرد و حقايقش را بفهمد. و چون استعمال كلمه «اميد» در باره خداى تعالى صحيح نيست، لا جرم بايد گفت اميد قائم به مقام و يا به مخاطب است، نه به خود گوينده، كه خداى تعالى است.

زخرفانذارقرآن عربیکتاب مبین.انذار.استثنای متقین در بخشی از سوره.هشدار به بشر.

شرح مراد از اينكه در وصف قرآن فرمود: ﴿وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ اَلْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ اَلْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ‏﴾

اين جمله آنچه را كه آيه قبلى بيان مى‏كرد تاكيد نموده و روشن مى‏سازد، و آن اين بود كه قرآن كريم در موطن اصليش ما فوق تعقل عقول است. ضمير در «انه» به كتاب بر مى‏گردد. و مراد از «ام الكتاب» لوح محفوظ است، هم چنان كه آيه‏ ﴿بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ﴾ به آن تصريح دارد. و اگر لوح محفوظ را «ام الكتاب» ناميده، بدين جهت است كه لوح محفوظ ريشه تمامى كتب آسمانى است، و هر كتابى آسمانى از آن استنساخ مى‏شود. و اگر كلمه «قرآن» را مقيد به قيد «ام الكتاب» و «لدينا» كرد، صرفا به منظور توضيح است، نه احتراز. ساده‏تر بگويم: براى اين بود كه بفرمايد قرآن همان كتابى است كه نزد ما است، نه اينكه بفرمايد قرآن دو تا است يكى نزد ما و يكى هم نزد ديگرى.

و معناى آيه اين است: قرآن كريم در حالى كه در ام الكتاب و نزد ما بوده و همواره هست هر آينه بلند مرتبه و سرشار از حكمت است. و به زودى - ان شاء اللَّه - در اواخر سوره جاثيه گفتارى در معناى ام الكتاب خواهد آمد.

و مراد از اينكه فرمود: «لعلى» به طورى كه از مفاد آيه قبلى استفاده مى‏شود اين است كه قرآن در آن حال كه در ام الكتاب بود قدر و منزلتى رفيع‏تر از آن داشت كه عقول بتوانند آن را درك كنند. و مراد از اين كه فرمود «حكيم» اين است كه قرآن در ام الكتاب يك پارچه بوده است، و مانند قرآن نازل شده مفصل و جزء جزء و سوره سوره و آيه آيه و جمله جمله و كلمه كلمه نبوده. اين معنا را از آيه شريفه‏ ﴿كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ‏﴾ نيز استفاده مى‏كنيم.

و اين دو صفت، يعنى صفت «على» و «حكيم» ،دلالت مى‏كنند بر اين كه

ام الكتاب، فوق عقول بشرى باشد، چون عقل بشر در فكر كردنش تنها مى‏تواند چيزهايى را بفهمد كه در آغاز از قبيل مفاهيم و الفاظ بوده باشد، و از مقدماتى تصديقى تركيب شده باشد كه هر يك مترتب بر ديگرى است، مانند آيات و جملات قرآنى. و اما چيزى كه ما وراى مفاهيم و الفاظ است، و قابل تجزى به اجزاء و فصول نيست، عقل راهى به درك آن ندارد.

پس حاصل معناى اين دو آيه اين شد: كتاب در نزد ما در لوح محفوظ مقامى رفيع دارد و داراى احكام و اتقانى است كه به خاطر همان مقام رفيع و آن احكام و اتقان عقول دسترسى بدان ندارد، و ما آن را نازل و در خور درك عقول كرديم، يعنى آن را خواندنى و عربى كرديم، باشد كه مردم آن را بفهمند.

در اينجا ممكن است كسى بگويد از ظاهر جمله‏ ﴿لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾ برمى‏آيد كه فهميدن اين قرآن عربى براى مردم ممكن است و ما مى‏توانيم اين كتاب را كه نازل و در خور فهم بشر شده است و به صورت كتابى عربى درآمده بخوانيم و تعقل كنيم، حال يا اين است كه اين درك و تعقل ما از قرآن عين همان چيزى است كه در ام الكتاب است و مطابقت تام و تمام دارد، و يا اين است كه كاملا مطابق آن نيست.

قسمت دوم قطعا باطل است، براى اينكه خود خداى تعالى مى‏فرمايد: «﴿وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ اَلْكِتَابِ‏﴾» قرآن در ام الكتاب است و نيز مى‏فرمايد: ﴿بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ﴾ و مى‏فرمايد: ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ‏﴾، پس قهرا درك قرآن درك همان است كه در ام الكتاب و در لوح محفوظ و در كتاب مكنون است.

پس از آن دو احتمال تنها احتمال اول را مى‏توانيم بپذيريم، و بگوييم آنچه از قرآن مى‏فهميم همان است كه در ام الكتاب است، و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه گفته شود قرآن عربى كه نزد ما است قابل درك هست، ولى آنكه در ام الكتاب و نزد خدا است قابل درك و تعقل نيست؟ در پاسخ مى‏گوييم از كجا كه نسبت بين قرآنى كه نزد ما است و آنچه در ام الكتاب است نسبت مثل و ممثل نباشد، مثل هم عين ممثل هست، اما آن كس كه چيزى برايش ممثل شده، از آن ممثل به جز مثل را نمى‏فهمد و راهى براى درك حقيقت ممثل ندارد - دقت فرماييد.

از آنچه گذشت روشن گرديد كه وجوهى كه مفسرين در تفسير دو وصف «على» و «حكيم» آورده‏اند ضعيف است، مثل كلام بعضى‏ از ايشان كه گفته‏اند: مراد از «على» بودن قرآن اين است كه در بلاغتش عالى و روشنگر هر چيزى است كه مردم بدان محتاجند. و يا گفته‏اند: معنايش اين است كه قرآن بر هر كتابى ديگر برترى و علو دارد، چون اعجازى خاص به خود دارد، و ناسخ هر كتاب ديگر است و هيچ كتابى نسخش نمى‏كند. و يا گفته‏اند «على» يعنى اينكه ملائكه و مؤمنين آن را تعظيم مى‏كنند.

و مثل كلام بعضى‏ ديگر كه در معناى كلمه «حكيم» گفته‏اند: يعنى حكمت بالغه را اظهار مى‏دارد. و يا گفته‏اند: قرآن جز با حكمت منطبق نمى‏شود، و جز حق و صواب نمى‏گويد، پس در حقيقت توصيف آن به وصف حكيم توصيفى است مجازى و به منظور مبالغه.

ضعف اين وجوه با دقت در مفاد آيه قبلى روشن مى‏شود، و نيز روشن مى‏شود كه با نزول و در خور فهم بشرى ساختن، ام الكتاب، قرآنى عربى شده است.

﴿أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ اَلذِّكْرَ صَفْحاً أَنْ كُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِينَ﴾

استفهام در اين آيه انكارى است، و حرف «فاء» كه بر كلمه «نضرب» درآمده، براى اين است كه بفهماند مضمون اين جمله فرع و نتيجه مطالب گذشته است، و معناى «ضرب الذكر عنهم» برگرداندن روى سخن از ايشان است.

در مجمع البيان گفته: ريشه اصلى اين جمله اين بوده كه سواره وقتى بر مركب خود سوار مى‏شود، و مى‏خواهد آن را به طرف ديگر متوجه كند، با تازيانه يا چوب دستيش آن را مى‏زند تا متوجه طرفى كه او مى‏خواهد بشود، كه در باره اين عمل مى‏گفتند «صرفه عنه» حيوان را از آن سو منصرف كرد. و يا مى‏گفتند «عدل عنه» و سپس به جاى آن دو كلمه، «ضربه» را استعمال كردند.

كلمه «صفح» به معناى اعراض است، و در جمله مورد بحث كلمه «صفحا» مفعول له است. احتمال هم دارد كه «صفح» به معناى جانب و طرف باشد. و در جمله‏ ﴿أَنْ كُنْتُمْ‏﴾ حرف جر حذف شده، و تقديرش «لان كنتم» باشد و اين جار و مجرور متعلق باشد به جمله ﴿أَ فَنَضْرِبُ‏﴾ .

و معناى آيه اين است كه: آيا ذكر را كه همان كتابى است كه عربى و خواندنيش

كرديم تا تعقلش كنيد، از شما برگردانيم به خاطر اينكه شما مردمى اسرافگريد؟ و يا معنايش اين است كه: آيا قرآن را از شما به سويى ديگر برگردانيم به خاطر اينكه شما اسرافگريد؟ يعنى ما بصرف اسرافگرى شما اين كار را نمى‏كنيم

﴿وَ كَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبِيٍّ فِي اَلْأَوَّلِينَ وَ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ﴾

كلمه «كم» براى تكثير است، يعنى «و چه بسا» و منظور از كلمه «اولون» امت‏هاى گذشته است. و جمله‏ ﴿وَ مَا يَأْتِيهِمْ...‏﴾ حال است، و عامل آن جمله‏ ﴿أَرْسَلْنَا﴾ است.

اين دو آيه و آيه بعد آن در مقام تعليل آيه قبل است، مى‏فهماند كه چرا ذكر را از ايشان برنگردانيد، و چرا از نازل كردن قرآن صرفنظر نكرد. به اين بيان كه صرف اينكه شما مردمى اسرافگر و متجاوز هستيد ما را از اجراى سنت الهى‏مان كه همان سنت هدايت از طريق وحى است باز نمى‏دارد، چون اعراض شما براى ما تازگى ندارد، چه بسيار پيامبرانى در امت‏هاى گذشته فرستاديم، در حالى كه هيچ پيامبرى برايشان نيامد مگر آنكه او را استهزاء كردند، و كار بدين جا منجر شد كه آنها را هلاك كرديم، با اينكه خيلى نيرومندتر از شما بودند. آرى آنها را هلاك كرديم، نه اينكه از كار خود دست برداريم.

پس همانطور كه عاقبت اسراف و استهزاء آنان هلاكت خود آنان بود، نه دست بردارى ما از سنت خود، همچنين عاقبت اسرافگرى شما هم هلاكت شما است.

پس در حقيقت اين آيات سه‏گانه وعده‏اى به رسول خدا و تهديدى به قوم آن جناب است.

﴿فَأَهْلَكْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضىَ مَثَلُ اَلْأَوَّلِينَ‏﴾

راغب مى‏گويد: كلمه «بطش» به معناى اين است كه چيزى را با صولت بگيرى‏. و در آيه مورد بحث التفاتى از خطاب در آيه قبل‏ ﴿أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ‏﴾ ، به غيبت «منهم» به كار رفته. و گويا وجه اين التفات اين باشد كه چون ديده مردم اسرافگر از تهديد «فاهلكنا» عبرت نمى‏گيرند، روى سخن را كه تا كنون با خود اسرافگران بود از آنان برگردانيده و متوجه رسول خود كرده، تا هم تعريضى به آنها كرده باشد و هم زمينه را براى جمله‏ ﴿وَ مَضىَ مَثَلُ اَلْأَوَّلِينَ﴾ فراهم نموده باشد. مؤيد آن جمله‏ ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ‏﴾ است كه خطاب را متوجه رسول خود كرده.

و در نتيجه معناى آيه چنين مى‏شود: ما اقوامى نيرومندتر از ايشان را هلاك كرديم. و داستان آن گذشتگان در سوره‏هايى كه قبل از اين سوره نازل شد گذشت كه چگونه كيفر استهزاى خود را ديدند.

ام الکتابعلیحکیمام الکتاب.موطن اصلی فوق تعقل عقول.علی حکیم.تنزل به لسان عربی.

احتجاج بر ربوبيت و يگانگى خداى تعالى با ذكر بخشى از آيات تكوينى او

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ اَلْعَزِيزُ اَلْعَلِيمُ﴾

در اين آيه و آيات بعدش - تا شش آيه - بر ربوبيت خداى تعالى و يگانگى‏اش در ربوبيت احتجاج شده، و اشاره‏اى هم به مساله معاد شده و اعترافشان را به اينكه خدا خالق هر چيز است سندى قرار داده بر بطلان اسرافگريشان، و گوشه‏هايى از كار خلقت را - مانند: او است كه زمين را گهواره خلق كرده، و در آن راههايى قرار داده و بارانهايى نازل مى‏كند - كه در عين حال تدبير امور بندگان هم هست دليل قرار مى‏دهد بر اينكه پس غير از خدا مالك و مدبرى براى امور خلق نيست، پس تنها رب او است و غير او ربى نيست.

و با اين بيان روشن مى‏گردد كه آيه مورد بحث مقدمه و زمينه‏چينى است براى مضمون آيات بعد - و همانطور كه گفتيم - بر ربوبيت و يگانگى خدا در آن احتجاج مى‏كند. و در اين كتاب مكرر گذشت كه وثنيت منكر اين معنا نيست كه صنع و ايجاد تنها كار خداى تعالى است، بلكه تنها تدبير را مستند به غير خدا مى‏كند.

﴿اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيهَا سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‏﴾

يعنى: خدا آن كسى است كه زمين را براى شما طورى آفريد كه در دامن آن پرورش يابيد، آن طور كه اطفال در گهواره تربيت شده و نشو و نما مى‏كنند، و برايتان در زمين راه‏ها و بزرگراه‏هايى درست كرد تا به وسيله آنها به سوى مقاصد خود راه يافته و هدايت شويد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند معناى‏ ﴿لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ﴾ اين است كه: شايد شما به معرفت خدا و توحيد در عبادتش راه يابيد.

ولى معناى اول روشن‏تر است.

در اين آيه شريفه بعد از التفاتى كه در دو آيه قبل از خطاب به غيبت شده بود، دوباره التفاتى از غيبت به خطاب شده، و بعد از آنكه در دو آيه قبل مردم غايب فرض شده بودند و روى سخن را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) كرده بود، در اين آيه دوباره روى سخن را متوجه مردم كرده، هم چنان كه در آغاز سوره هم متوجه ايشان بود.

و بعيد نيست وجه آن، عنايتى باشد كه به اين نكته داشته كه از مشركين اين اعتراف

را بگيرد كه غير از خدا خالقى نيست. آن گاه اين معنا را ضميمه آن كند كه تدبير نيز از خلقت است، و نتيجه بگيرد كه مرام وثنيت كه مرام شما مخاطبين است داراى تناقض است، از يك سو خالق را منحصرا خدا مى‏دانيد، و از سوى ديگر از نادانى خود تدبير را كار غير خدا مى‏دانيد.

﴿وَ اَلَّذِي نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذَلِكَ تُخْرَجُونَ‏﴾

در اين آيه شريفه، نازل كردن آب از آسمان را مقيد كرده به قيد «قدر» تا اشاره كرده باشد به اينكه نازل شدن باران عبث و بى حساب نيست، بلكه از اراده و تدبير خدا ناشى مى‏شود. و كلمه «أنشرنا» ماضى، از مصدر «انشار» و به معناى احياء است. و كلمه «ميتا» مخفف ميت - با تشديد - است. و اگر كلمه «بلده» را با كلمه «ميت» توصيف كرده و فرموده «شهرى مرده» تنها بدين اعتبار است كه شهر براى خود مكانى است، چون همان طور كه زراعت مرده و زنده دارد، شهر را هم مى‏توان متصف به اين دو صفت كرد، چون گفتيم شهر نيز مكان و سرزمينى است.

در اين آيه در آغاز، خداى تعالى غايب فرض شده بود، مى‏فرمود «خدا آن كسى است كه آبى از آسمان به اندازه نازل كرد» و سپس متكلم با غير فرض شده و فرمود: «پس ما به وسيله آن آب شهرى مرده را زنده كرديم» و اين التفات صرفا براى اين است كه عنايت خود را به زنده كردن مكان‏هاى مرده اظهار بدارد.

و بعد از آنكه با نازل كردن آب به اندازه، و زنده كردن شهرى مرده، استدلال كرد بر خلقت و تدبير خود، در آخر نتيجه ديگرى هم از اين استدلال گرفت، نتيجه‏اى كه توحيد تمام نمى‏شود مگر به آن. و آن عبارت است از مساله معاد، يعنى برگشتن همه به سوى خدا: «و كذلك تخرجون» يعنى همانطور كه شهرى مرده را زنده مى‏كند، همين طور شما هم از قبورتان سر برمى‏داريد و زنده مى‏شويد.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: اگر از روياندن گياهان تعبير كرد به «انشار» - كه در واقع به معناى احياى مردگان است - و از احياى مردگان هم تعبير كرد به «اخراج» براى اين است كه در اولى روياندن را امرى عظيم نشان دهد، و در دومى مساله بعث و معاد را كارى آسان جلوه داده باشد تا در نتيجه هم سنن استدلال را ارج نهاده باشد، و هم راه قياس را روشن‏تر ساخته باشد.

﴿وَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْأَزْوَاجَ كُلَّهَا وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْفُلْكِ وَ اَلْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ﴾

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از «ازواج» ،اصناف موجودات از نر و ماده و سياه و سفيد و امثال آن است. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد جفت از هر چيز است، چون هر چيزى - به جز خداى تعالى - زوجى دارد، مانند: بالا و پايين، چپ و راست، ماده و نر.

﴿وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ اَلْفُلْكِ وَ اَلْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ‏﴾ يعنى «تركبونه» و برايتان از كشتى و چارپايان چيزهايى قرار داد كه سوارش شويد. كلمه «تركبون» از «ركوب» است كه وقتى در مورد حيوانات يعنى اسب و شتر و امثال آن استعمال شود، به خودى خود متعدى مى‏گردد، و مى‏گوييم «ركبت الفرس» و چون در مورد كشتى و مانند آن به كار مى‏رود، با كلمه «فى» متعدى مى‏گردد، مى‏گوييم «ركب فيه» همان طور كه در كلام خداى تعالى آمده: ﴿فَإِذَا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ﴾ و اگر در آيه مورد بحث كه سخن از كشتى هم به ميان آمده كلمه «فى» نياورده براى اين است كه جانب انعام را غلبه داده باشد.

﴿لِتَسْتَوُوا عَلىَ ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اِسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا … لَمُنْقَلِبُونَ‏﴾

«استواء بر ظهر» به معناى استقرار بر پشت حيوان، و يا هر مركب ديگر است. و ضمير در كلمه «ظهوره» به «ما» ى موصوله در جمله «ما تركبون» و ضمير در جمله‏ ﴿إِذَا اِسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ﴾ نيز به همان موصول برمى‏گردد، و در اين آيه جمله‏ ﴿لِتَسْتَوُوا عَلىَ ظُهُورِهِ‏﴾ با آوردن كلمه «ظهور» ،و جمله «استويتم عليه» بدون آوردن كلمه «ظهور» ،به يك معنا است، چون هم مى‏توان گفت بر پشت حيوان سوار شدم، و هم مى‏توان گفت بر حيوان سوار شدم.

ربوبیتخلقآیاتاحتجاج ربوبیت.خلق سماوات و ارض.یگانگی ربوبیت.آیات تکوینی.مهد زمین.

مقصود از به ياد آوردن نعمت پروردگار پس از سوار شدن بر كشتى‏ها و چهار پايان‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و مراد از «به ياد آوردن نعمت رب بعد از استواء بر پشت حيوان يا كشتى» اين است كه به ياد نعمت‏هايى بيفتى كه خدا آنها را مسخر انسان كرده، و انسان از آنها استفاده مى‏كند مثلا از يك محل به محل ديگر مى‏رود، و بار و بنه خود را حمل مى‏كند، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ اَلْأَنْعَامَ خَلَقَهَا ... وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلىَ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلاَّ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ‏﴾.

و ممكن هم هست مراد از يادآورى نعمت، يادآورى مطلق نعمت‏ها باشد، چون

معمولا آدمى از ياد يك نعمت به ياد نعمت‏هاى ديگر نيز منتقل مى‏شود.

﴿وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ اَلَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ‏﴾ كلمه «مقرنين» به معناى «مطيقين» است چون مصدر «اقران» به معناى اطاقه است.

و ظاهر ذكر نعمت در موقع به كار بستن و انتفاع از آن اين است كه شكر منعم را بجا آورد. و لازمه آن اين است كه ذكر نعمت غير از گفتن‏ ﴿سُبْحَانَ اَلَّذِي...﴾ بوده باشد، چون اين كلمه تسبيح و تنزيه خدا است از هر چيزى كه لايق ساحت كبريايى او نباشد، از قبيل شريك داشتن در ربوبيت و الوهيت. و معلوم است كه ذكر نعمت و شكر منعم - همان طور كه گفتيم - غير از تنزيه است.

مؤيد اين معنا رواياتى است كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) و ائمه اهل بيت (علیه السلام) رسيده كه: در هنگام سوار شدن بر مركب بگوييد: «الحمد للَّه الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين» با اينكه در آيه آمده: ﴿سُبْحَانَ اَلَّذِي...‏﴾ و در كشاف از حسن بن على (علیه السلام) روايت كرده كه مردى را ديد بر حيوان خود سوار مى‏شود، و مى‏گويد: «سبحان الذى سخر لنا هذا» .حضرت پرسيد آيا مامور شده‏ايد اينچنين بگوييد؟ عرضه داشت: پس مامور شده‏ايم چه بگوييم؟ فرمود: اينكه به ياد نعمت پروردگار خود بيفتيد.

﴿وَ إِنَّا إِلىَ رَبِّنَا لَمُنْقَلِبُونَ﴾ اين جمله شهادت به حقانيت معاد است، مى‏گويند ما گواهى مى‏دهيم كه به سوى پروردگار خود برمى‏گرديم.

نعمتتسخیرشکریاد نعمت پس از استواء.تذکر رب.تسخیر فلک و انعام.نعمة ربکم.

نسبت فرزند به خدا، ملائکه‌پرستی و تقلید آباء در زخرف ۱۵-۲۵ آیات ۱۵–۲۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات جعل جزء لله، بنات الرحمن، احتجاج لو شاء الرحمن و تقلید آباء را یکجا می‌آورد.

وَجَعَلُوا۟ لَهُۥ مِنْ عِبَادِهِۦ جُزْءًا ۚ إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ لَكَفُورٌۭ مُّبِينٌ
و براى او بعضى از بندگان [خدا] را جزئى [چون فرزند و شريك‌] قرار دادند. به راستى كه انسان بس ناسپاس آشكار است.
أَمِ ٱتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَنَاتٍۢ وَأَصْفَىٰكُم بِٱلْبَنِينَ
آيا از آنچه مى‌آفريند، خود، دخترانى برگرفته و به شما پسران را اختصاص داده است؟
وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَٰنِ مَثَلًۭا ظَلَّ وَجْهُهُۥ مُسْوَدًّۭا وَهُوَ كَظِيمٌ
و چون يكى از آنان را به آنچه به [خداى‌] رحمان نسبت مى‌دهد خبر دهند، چهره او سياه مى‌گردد، در حالى كه خشم و تأسف خود را فرو مى‌خورد.
أَوَمَن يُنَشَّؤُا۟ فِى ٱلْحِلْيَةِ وَهُوَ فِى ٱلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍۢ
آيا كسى [را شريك خدا مى‌كنند] كه در زر و زيور پرورش يافته و در [هنگام‌] مجادله، بيانش غير روشن است؟
وَجَعَلُوا۟ ٱلْمَلَٰٓئِكَةَ ٱلَّذِينَ هُمْ عِبَٰدُ ٱلرَّحْمَٰنِ إِنَٰثًا ۚ أَشَهِدُوا۟ خَلْقَهُمْ ۚ سَتُكْتَبُ شَهَٰدَتُهُمْ وَيُسْـَٔلُونَ
و فرشتگانى را كه خود، بندگان رحمانند، مادينه [و دختران او] پنداشتند. آيا در خلقت آنان حضور داشتند؟ گواهى ايشان به زودى نوشته مى‌شود و [از آن‌] پرسيده خواهند شد.
وَقَالُوا۟ لَوْ شَآءَ ٱلرَّحْمَٰنُ مَا عَبَدْنَٰهُم ۗ مَّا لَهُم بِذَٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ
و مى‌گويند: «اگر [خداى‌] رحمان مى‌خواست، آنها را نمى‌پرستيديم.» آنان به اين [دعوى‌] دانشى ندارند [و] جز حدس نمى‌زنند.
أَمْ ءَاتَيْنَٰهُمْ كِتَٰبًۭا مِّن قَبْلِهِۦ فَهُم بِهِۦ مُسْتَمْسِكُونَ
آيا به آنان پيش از آن [قرآن‌] كتابى داده‌ايم كه بدان تمسك مى‌جويند؟
بَلْ قَالُوٓا۟ إِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٍۢ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّهْتَدُونَ
[نه،] بلكه گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و ما [هم با] پى گيرى از آنان، راه يافتگانيم.»
وَكَذَٰلِكَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِى قَرْيَةٍۢ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَآ إِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٍۢ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقْتَدُونَ
و بدين گونه در هيچ شهرى پيش از تو هشداردهنده‌اى نفرستاديم مگر آنكه خوشگذرانان آن گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى [و راهى‌] يافته‌ايم و ما از پى ايشان راهسپريم.»
۞ قَٰلَ أَوَلَوْ جِئْتُكُم بِأَهْدَىٰ مِمَّا وَجَدتُّمْ عَلَيْهِ ءَابَآءَكُمْ ۖ قَالُوٓا۟ إِنَّا بِمَآ أُرْسِلْتُم بِهِۦ كَٰفِرُونَ
گفت «هر چند هدايت كننده‌تر از آنچه پدران خود را بر آن يافته‌ايد براى شما بياورم؟» گفتند: «ما [نسبت‌] به آنچه بدان فرستاده شده‌ايد كافريم.»
فَٱنتَقَمْنَا مِنْهُمْ ۖ فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُكَذِّبِينَ
پس، از آنان انتقام گرفتيم. پس بنگر فرجام تكذيب‌كنندگان چگونه بوده است.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

اين دسته از آيات، قسمتى از اقوال و عقايد كفار را كه اسراف و كفر به نعمت منشا آن بود حكايت مى‏كند، مثل اينكه مى‏گفتند خدا فرزند دارد و ملائكه دختران خدايند، و اين را دليل بر ملائكه‏پرستى خود مى‏گرفتند، و آيات مورد بحث بعد از حكايت اين اقوال آن را رد مى‏كند.

﴿وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ اَلْإِنْسَانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ‏﴾

مراد از «جزء» فرزند است، و چون ولادت عبارت است از جدا شدن جزئى از انسان پس فرزند جزئى از پدر است، كه از او جدا شده و به صورت خود درآمده است.

و منظور از اينكه از فرزند تعبير به جزء كرده اين است كه به محال بودن گفتار مشركين

اشاره كند، و بفرمايد: اشتقاق و جدا شدن چيزى از چيز ديگر به هر قسم كه تصور شود وقتى ممكن است كه آن چيز اولى مركب از اجزايى باشد تا يك جزء آن جدا گردد، و خداى سبحان جزء ندارد، بلكه از هر جهت واحد است.

با اين بيان روشن گرديد كه كلمه «عباده» بيانى است براى كلمه «جزءا» .و اشكالى نيست در اين كه بيان مقدم بر مبين شده و همچنين اشكالى نيست در اين كه بيان به صورت جمع آمده و مبين به صورت مفرد.

جزءفرزندملائکهکفارجعل جزء و فرزند.کفر به نعمت.رد عقاید کفار.

رد و ابطال اين پندار مشركين كه خدا فرزند دارد و ملائكه دختران خدايند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿أَمِ اِتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصْفَاكُمْ بِالْبَنِينَ﴾

يعنى آيا خدا از بين همه مخلوقاتش دختران را براى خود فرزند گرفت و پسران را خالص براى شما كرد كه هر چه پسر باشد مال شما باشد و او جز دختر نداشته باشد چون شما از دختران خوشتان نمى‏آيد و آنها را پست‏تر از پسران مى‏پنداريد، و اين پست‏تر را از خدا و جنس شريف‏تر را از خود مى‏دانيد؟ و اين حرف با اينكه فى نفسه سخنى است محال يك نوع توهين و كفران به خدا نيز هست.

و اگر «اتخاذ بنات» را مقيد كرد به قيد «مما يخلق» براى اين است كه مشركين قائل بودند به اينكه ملائكه - با اينكه به زعم آنان داراى ربوبيت و الوهيتند - مخلوق خدا هستند. نكته ديگرى كه تذكرش لازم است التفاتى است كه در اين آيات به كار رفته. در آيه قبل، مشركين غايب فرض شده بودند، مى‏فرمود: «و جعلوا» و در اين آيه مخاطبشان قرار داده مى‏فرمايد «و أصفاكم» و اين براى آن است كه توبيخ آنان را بجا و حق به جانب كند. و اگر كلمه «بنات» را بدون الف و لام و كلمه «بنين» را با الف و لام آورده به منظور اين است كه بفهماند: دختران در نظر مشركين خوار و حقيرند، و پسران عزيز و محترم.

﴿وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ‏﴾

كلمه «مثل» به معناى نظير و همجنس هر چيز است. و معناى «مثل زدن چيزى» به معناى اين است كه آن را مجانس چيزى بگيرى. و منظور از ﴿بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَنِ مَثَلاً﴾ جنس ماده است. و كلمه «كظيم» به معناى كسى است كه مملو از اندوه و خشم باشد.

و معناى آيه اين است كه: حال مشركين چنين است كه وقتى به يكى از ايشان مژده مى‏دهند كه همسرت دختر زاييده با اينكه همين دختر را شبيه و همجنس خدا مى‏داند، چهره‏اش از اندوه سياه مى‏شود، در حالى كه دلش مملو از اندوه و خشم است، چون نه تنها دختردارى را دوست نمى‏دارد، بلكه از آن ننگ هم دارد، اما همين دختر را براى خدا مى‏پسندد.

در اين آيه دوباره مشركين غايب به حساب آمده‏اند. و اين التفات براى آن است كه رو از ايشان گردانيده به ما بفرمايد اين مشركين چنين سيره ننگينى و چنين روش زشتى دارند، تا ما از روش آنها تعجب كنيم.

﴿أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي اَلْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِي اَلْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ‏﴾

يعنى آيا خدا دختران را فرزند خود گرفته، و يا اين مشركينند كه از جنس بشر آنهايى را كه در ناز و نعمت و زر و زيور بار مى‏آيند فرزند خدا تصور كرده‏اند، با اينكه در بيان و تقرير دليل گفته خود و اثبات ادعايشان عاجزند و دليل روشنى ندارند.

اين دو صفت كه براى زنان آورده، براى اين است كه زن بالطبع داراى عاطفه و شفقت بيشترى و تعقل ضعيف‏ترى از مرد است، و به عكس مرد بالطبع داراى عواطف كمترى و تعقل بيشترى است. و از روشن‏ترين مظاهر قوت عاطفه زن علاقه شديدى است كه به زينت و زيور دارد، و از تقرير حجت و دليل كه اساسش قوه عاقله است ضعيف است.

﴿وَ جَعَلُوا اَلْمَلاَئِكَةَ اَلَّذِينَ هُمْ عِبَادُ اَلرَّحْمَنِ إِنَاثاً...﴾

اين آيه گفتار مشركين را كه ملائكه دختران خدايند معنا مى‏كند. و اين عقيده طوائفى از عرب جاهليت بوده، و گر نه وثنى‏هاى ديگر چه بسا كه در باره بعضى از آلهه خود مى‏گفتند: اين آلهه مادر خدا، و اين آلهه دختر خدا است، ولى نمى‏گفتند كه به كلى همه ملائكه دختر و زن‏اند. ولى در آيه مورد بحث از وثنيان عرب حكايت مى‏فرمايد كه چنين اعتقادى داشته‏اند.

و اگر ملائكه را با جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ هُمْ عِبَادُ اَلرَّحْمَنِ‏﴾ توصيف كرده، براى اين است كه گفتار آنان را كه ملائكه جنس ماده هستند رد كند، چون كلمه «عباد» وصف نر است، و ماده را «عباد» نمى‏گويند، (بلكه مى‏گويند اماء). خواهى گفت: پس، از اين توصيف بر مى‏آيد كه ملائكه نر هستند. مى‏گوييم: نه لازمه «عباد» بودن آنان اين نيست كه به وصف نرى هم متصف گردند، چون نرى و مادگى كه در جانداران زمينى است از لوازم وجود مادى آنها است كه بايد مجهز به آن باشند، تا نسلشان قطع نشود و ملائكه از ماديت و تناسل به دورند.

﴿أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ﴾ اين جمله رد ادعاى مشركين بر مادگى ملائكه است، مى‏فرمايد: راه عالم شدن به نرى و مادگى حس است، و مشركين ملائكه را نديده‏اند تا بدانند آيا نرند يا ماده، و در هنگام خلقت ملائكه حاضر نبودند، تا به اين قسمت آگاه گردند.

پس اينكه مى‏پرسد «آيا ناظر بر خلقت ملائكه بوده‏اند» استفهامى است انكارى.

يعنى ناظر نبوده‏اند. و جمله‏ ﴿سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ‏﴾ تهديدى به ايشان است كه بدون علم چنين حرفهايى مى‏زنند. و به زودى اين شهادت بدون علمشان در نامه اعمالشان نوشته مى‏شود و در قيامت از آن بازخواست خواهند شد.

بناتبنینملائکهاناثابطالبنات الرحمن.ابطال فرزند.پندار بی‌علم.عباد الرحمن.

احتجاج مشركين براى بت پرستى خود با خلط بين اراده تكوينى و تشريعى خداى تعالى‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ اَلرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ مَا لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ﴾

اين آيه شريفه يك برهان به اصطلاح عقلى را از مشركين حكايت مى‏كند كه از اصل باطل است، و اين برهان را دو جور مى‏شود بيان كرد كه به يك بيان برهان صحت بت‏پرستى باشد، و به بيانى ديگر برهان بطلان نبوت.

اما بيان اول اينكه بگوييم: اگر خدا مى‏خواست كه ما بت نپرستيم قطعا نمى‏پرستيديم، براى اينكه تخلف اراده خدا از مرادش محال است، و چون ما بت مى‏پرستيم، پس معلوم مى‏شود او اين معنا را نخواسته، و همين كه نخواسته ما بت نپرستيم خود اجازه به پرستيدن بت است، پس از ناحيه خدا منعى از پرستش شركاء كه ملائكه طائفه‏اى از آنهايند نرسيده. اين آن معنايى است كه از سياق قبل و بعد آيه‏ ﴿سَيَقُولُ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اَللَّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَ لاَ آبَاؤُنَا وَ لاَ حَرَّمْنَا مِنْ شَيْ‏ءٍ‏﴾ نيز به ذهن مى‏رسد.

و اما بيان دوم بر ابطال نبوت مى‏گويد: خدا فلان و فلان عمل را بر شما واجب و فلان و فلان كار را بر شما حرام كرده است و مشركين در آيه مورد بحث گفته‏اند: اگر خدا مى‏خواست كه ما شركاء را نپرستيم و چيزى را حلال و حرام نكنيم، البته نه شركايى را مى‏پرستيديم، و نه از طرف خود حكمى جعل مى‏كرديم، چون بطور كلى تخلف اراده خدا از مرادش محال است، و چون ما هم شركايى مى‏پرستيم و هم چيزهايى را حلال و چيزهايى ديگر را حرام مى‏كنيم معلوم مى‏شود كه خداى تعالى از ما چيزى در اين باب نخواسته، پس كلام كسى كه به عنوان نبوت مى‏گويد خداوند شما را به فلان و فلان چيز امر، و از فلان و فلان چيز نهى كرده، و خلاصه اينكه چنين خواسته است، سخنى است باطل.

و اين معنا از آيه‏ ﴿وَ قَالَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اَللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ نَحْنُ وَ لاَ آبَاؤُنَا وَ لاَ حَرَّمْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ﴾ با كمك سياقش به خوبى استفاده مى‏شود.

و اينكه در كلام خود به حكايت قرآن كريم در آيه مورد بحث گفتند: ﴿لَوْ شَاءَ اَلرَّحْمَنُ

مَا عَبَدْنَاهُمْ‏﴾ البته با در نظر داشتن سياق آيات قبل و بعدش، معلوم مى‏شود كه خواسته‏اند بر مطلب اول احتجاج كنند: و عمل خود را در پرستش ملائكه تصحيح كنند. پس اين جمله در معناى همان آيه 148 سوره انعام است، چيزى كه هست از آن خصوصى‏تر است، چون تنها متعرض مساله اول است.

﴿مَا لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ﴾ يعنى اين سخن از ايشان سخنى است كه جز جهل اساسى ندارد، چون مغالطه‏اى است كه در آن بين اراده تكوينى و تشريعى خدا خلط كرده‏اند، و اولى را به جاى دومى گرفته‏اند، چون مقتضاى دليل مذكور اين است كه اراده‏اى تكوينى از خدا متعلق به عدم پرستش ملائكه نشده باشد و تعلق نگرفتن چنين اراده‏اى به عدم پرستش آنان مستلزم آن نيست كه اراده تشريعى خدا هم بدان تعلق نگرفته باشد.

پس از آنجايى كه خدا سبحان به اراده تكوينى‏اش نخواسته كه مشركين بت نپرستند و ملائكه را عبادت نكنند، خود اعتراف به اين است كه در اين كار اجبارى ندارند و همين كافى است كه در فعل و ترك شرك مختار باشند، و آن گاه اراده تشريعى خدا متوجه ايشان بشود، و از ايشان بخواهد كه تنها او را بپرستند، و برايش شريكى نگيرند، و اراده تشريعى تخلفش از مراد محال نيست، چون اراده‏اى است اعتبارى نه حقيقى، اراده‏اى است كه تنها در شرايع و قوانين و تكاليف مولوى بكار مى‏رود، و همان مقدار از حقيقت را دارا است كه عمل مورد اراده از مصلحت، و عمل مورد نهى از مفسده دارا باشد.

از آنچه گذشت فساد اين گفتار روشن مى‏شود كه: استدلال مشركين مشتمل بر دو مقدمه است، اول اينكه پرستيدن ملائكه به مشيت خداى تعالى است، و دوم اينكه همين مشيت مستلزم آن است كه ملائكه‏پرستى مورد رضايت خداى تعالى باشد، و مشركين در مقدمه اول درست گفته، و در دومى به خطا رفته‏اند، چون نفهميده‏اند كه مشيت عبارت است از ترجيح بعضى از ممكنات بر بعضى ديگر، هر چه مى‏خواهد باشد، بدون اينكه رضايت و عدم رضايت در هيچ طرف دخالت داشته باشد.

علت فساد اين حرف: مضمون حجت اين است كه مشيت خدا بر ترك عبادت ملائكه تعلق نگرفته، و تعلق نگرفتن مشيت به ترك، مستلزم آن نيست كه تعلق به فعل گرفته باشد، بلكه مستلزم اذن به آن است كه آن نيز عبارت است از عدم منع از فعل.

از سوى ديگر از ظاهر كلام مفسر مزبور برمى‏آيد كه اراده خدا را منحصر در اراده

تكوينى گرفته، و اراده تشريعى را به كلى مهمل دانسته، با اينكه مدار در تكاليف مولوى همان اراده تشريعى خدا است، و اين خود اشتباهى است از او.

و نيز از آنچه گذشت فساد اين گفتار كه به بعضى از مفسرين نسبت داده‏اند روشن مى‏شود كه: مراد مشركين از اين كه گفتند ﴿لَوْ شَاءَ اَلرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ﴾ عذرخواهى از ملائكه‏پرستى خويش است، و معتقدند كه مشيت خدا بدان تعلق گرفته و اعتراف به قباحت آن دارند.

وجه فسادش اين است كه: مشركين هرگز قبول ندارند كه ملائكه پرستيشان كار زشتى است، تا از آن عذرخواهى كنند، چون مى‏بينيم در ذيل آيه از ايشان حكايت شده كه گفته‏اند:

«﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلىَ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلىَ آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ﴾ ما پدران خود را ديديم كه بر كيشى بودند، و ما بر پيروى كيش آنان هدايت خواهيم شد» .

﴿إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ‏﴾ كلمه «خرص» بطورى كه از ظاهر كلام راغب‏ بر مى‏آيد، عبارت است از سخنى كه از روى پندار و تخمين زده شود. البته اين كلمه به دروغ گفتن نيز تفسير شده.

﴿أَمْ آتَيْنَاهُمْ كِتَاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ﴾

ضمير در «من قبله» به قرآن بر مى‏گردد، و در اين آيه دليل نقلى بر شرك را نفى مى‏كند هم چنان كه در آيه قبلى مى‏فرمود: مشركين دليل عقلى بر شرك ندارند. و حاصل معناى دو آيه اين است كه: مشركين هيچ دليلى بر عبادت ملائكه ندارند، نه دليل عقلى و نه دليل نقلى، در نتيجه خداى تعالى اذنى به اين عمل نداده.

لو شاءتکوینتشریعخرصبت‌پرستیاحتجاج باطل بت‌پرستی.خلط اراده تکوینی و تشریعی.ما لهم بذلک من علم.یخرصون.

تقليد كوركورانه همواره مستند امم مشرك بوده است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلىَ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلىَ آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ‏﴾

كلمه «امت» به معناى طريقه‏اى است كه مقصود آدمى باشد، (چون ماده «أم» ، «يؤم» به معناى قصد كردن است)، و مراد از امت در اينجا دين است. و كلمه «بل» اعراض از خلاصه‏اى است كه از دو آيه قبلى به دست مى‏آيد. در نتيجه معناى آيه مورد بحث چنين مى‏شود: مشركين هيچ دليلى بر حقانيت بت‏پرستى خود ندارند، نه عقلى و نه نقلى، بلكه خلاصه دليلشان تنها تقليد كوركورانه از پدرانشان است و بس.

﴿وَ كَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا...‏﴾

يعنى تمسك به تقليد اختصاص به اينان ندارد، بلكه، عادت ديرينه امت‏هاى مشرك گذشته نيز بوده. و ما قبل از تو به هيچ قريه‏اى رسول نذيرى يعنى پيامبرى نفرستاديم، مگر آنكه توانگران اهل آن قريه هم به همين تقليد تشبث جستند، و گفتند: «ما اسلاف و نياكان خود را بر دينى يافتيم، و همان دين را پيروى مى‏كنيم، و از آثار پدران دست برنمى‏داريم، و با آن مخالفت نمى‏كنيم» .

و اگر در آيه مورد بحث اين كلام را تنها از توانگران اهل قريه‏ها نقل كرده، براى اين است كه اشاره كرده باشد به اينكه طبع تنعم و نازپروردگى اين است كه وادار مى‏كند انسان از بار سنگين تحقيق شانه خالى نموده، دست به دامن تقليد شود.

﴿قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدىَ مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ...﴾

گوينده اين سخن همان نذيرى است كه فرمود به سوى قريه‏ها مى‏فرستاديم. و خطاب نذير در اين جمله به همان نازپروردگان متنعم است، و به تبع، شامل ديگران هم مى‏شود. جمله‏ ﴿أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ‏﴾ عطف بر محذوفى است كه كلام بر آن دلالت دارد، و تقدير كلام چنين است: «قال انكم على اثارهم مقتدون و لو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه آباءكم - گفت:

آيا آثار نياكان را پيروى مى‏كنيد، هر چند كه من هدايتى بهتر از آن آثار آورده باشم» ؟و حاصل كلام اينكه: آيا شما هم چنان به دين نياكان خود پابند هستيد، هر چند كه آنچه از دين كه من برايتان آوردم هدايتى صحيح‏تر از آن باشد؟ و اگر نذير نامبرده، دين حق خود را هدايت بيشتر و صحيحتر دانسته با اينكه دين نياكان مشركين مشتمل بر هدايت نبوده، از باب مجازات و مدارات با خصم است، نه اينكه بخواهد بگويد دين شما مشركين هم هدايت است، ولى دين من هادى‏تر است.

﴿قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ﴾ اين جمله پاسخ مشركين است به كلام نذير نامبرده، كه فرمود: «آيا حتى در صورتى كه دين من هدايت بيشترى باشد؟» .ولى پاسخ آنان در حقيقت پاسخ نيست، بلكه تحكم و زورگويى است.

﴿فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ‏﴾

يعنى نتيجه آن فرستادن نذير و اين لجبازى و تقليد كوركورانه مشركين اين است كه ايشان را به جرم تكذيبشان هلاك كرديم، پس بنگر كه عاقبت پيشينيان اهل قرى چه بود. و اين تهديدى است به قوم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم).

تقلیدآباءامةرسلانتقامتقلید آباء.اتباع آثار آباء.پاسخ رسل.اهدای از آنچه یافتند.کفر بما ارسلتم.

تبری ابراهیم، اعتراض نزول، و قرین شیطان در زخرف ۲۶-۴۵ آیات ۲۶–۴۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان توحید ابراهیمی را با رد کبریای دنیوی و عاقبت معرضان می‌بندد.

وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِۦٓ إِنَّنِى بَرَآءٌۭ مِّمَّا تَعْبُدُونَ
و چون ابراهيم به [نا]پدرى خود و قومش گفت: «من واقعاً از آنچه مى‌پرستيد بيزارم،
إِلَّا ٱلَّذِى فَطَرَنِى فَإِنَّهُۥ سَيَهْدِينِ
مگر [از] آن كس كه مرا پديد آورد؛ و البته او مرا راهنمايى خواهد كرد.»
وَجَعَلَهَا كَلِمَةًۢ بَاقِيَةًۭ فِى عَقِبِهِۦ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
و او آن را در پى خود سخنى جاويدان كرد، باشد كه آنان [به توحيد] بازگردند.
بَلْ مَتَّعْتُ هَٰٓؤُلَآءِ وَءَابَآءَهُمْ حَتَّىٰ جَآءَهُمُ ٱلْحَقُّ وَرَسُولٌۭ مُّبِينٌۭ
بلكه اينان و پدرانشان را برخودارى دادم تا حقيقت و فرستاده‌اى آشكار به سويشان آمد.
وَلَمَّا جَآءَهُمُ ٱلْحَقُّ قَالُوا۟ هَٰذَا سِحْرٌۭ وَإِنَّا بِهِۦ كَٰفِرُونَ
و چون حقيقت به سويشان آمد، گفتند: «اين افسونى است و ما منكر آنيم.»
وَقَالُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانُ عَلَىٰ رَجُلٍۢ مِّنَ ٱلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ
و گفتند: «چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از [آن‌] دو شهر فرود نيامده است؟»
أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ ۚ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۚ وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍۢ دَرَجَٰتٍۢ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًۭا سُخْرِيًّۭا ۗ وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌۭ مِّمَّا يَجْمَعُونَ
آيا آنانند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مى‌كنند؟ ما [وسايل‌] معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده‌ايم، و برخى از آنان را از [نظر] درجات، بالاتر از بعضى [ديگر] قرار داده‌ايم تا بعضى از آنها بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مى‌اندوزند بهتر است.
وَلَوْلَآ أَن يَكُونَ ٱلنَّاسُ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ لَّجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِٱلرَّحْمَٰنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفًۭا مِّن فِضَّةٍۢ وَمَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ
و اگر نه آن بود كه [همه‌] مردم [در انكار خدا] امتى واحد گردند، قطعاً براى خانه‌هاى آنان كه به [خداى‌] رحمان كفر مى‌ورزيدند، سقفها و نردبانهايى از نقره كه بر آنها بالا روند قرار مى‌داديم.
وَلِبُيُوتِهِمْ أَبْوَٰبًۭا وَسُرُرًا عَلَيْهَا يَتَّكِـُٔونَ
و براى خانه‌هايشان نيز درها و تختهايى كه بر آنها تكيه زنند.
وَزُخْرُفًۭا ۚ وَإِن كُلُّ ذَٰلِكَ لَمَّا مَتَٰعُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۚ وَٱلْءَاخِرَةُ عِندَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ
و زر و زيورهاى [ديگر نيز]. و همه اينها جز متاع زندگى دنيا نيست، و آخرت پيش پروردگار تو براى پرهيزگاران است.
وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ ٱلرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُۥ شَيْطَٰنًۭا فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٌۭ
و هر كس از ياد [خداى‌] رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى‌گماريم تا براى وى دمسازى باشد.
وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ
و مسلماً آنها ايشان را از راه باز مى‌دارند و [آنها] مى‌پندارند كه راه يافتگانند.
حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَنَا قَالَ يَٰلَيْتَ بَيْنِى وَبَيْنَكَ بُعْدَ ٱلْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ ٱلْقَرِينُ
تا آنگاه كه او [با دمسازش‌] به حضور ما آيد، [خطاب به شيطان‌] گويد: «اى كاش ميان من و تو، فاصله خاور و باختر بود، كه چه بد دمسازى هستى!»
وَلَن يَنفَعَكُمُ ٱلْيَوْمَ إِذ ظَّلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى ٱلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ
و امروز هرگز [پشيمانى‌] براى شما سود نمى‌بخشد، چون ستم كرديد؛ در حقيقت، شما در عذاب، مشترك خواهيد بود.
أَفَأَنتَ تُسْمِعُ ٱلصُّمَّ أَوْ تَهْدِى ٱلْعُمْىَ وَمَن كَانَ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
پس آيا تو مى‌توانى كران را شنوا كنى، يا نابينايان و كسى را كه همواره در گمراهى آشكارى است راه نمايى؟
فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُم مُّنتَقِمُونَ
پس اگر ما تو را [از دنيا] ببريم، قطعاً از آنان انتقام مى‌كشيم،
أَوْ نُرِيَنَّكَ ٱلَّذِى وَعَدْنَٰهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِم مُّقْتَدِرُونَ
يا [اگر] آنچه را به آنان وعده داده‌ايم به تو نشان دهيم؛ حتماً ما بر آنان قدرت داريم.
فَٱسْتَمْسِكْ بِٱلَّذِىٓ أُوحِىَ إِلَيْكَ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ
پس به آنچه به سوى تو وحى شده است چنگ دَرْزَنْ، كه تو بر راهى راست قرار دارى.
وَإِنَّهُۥ لَذِكْرٌۭ لَّكَ وَلِقَوْمِكَ ۖ وَسَوْفَ تُسْـَٔلُونَ
و به راستى كه [قرآن‌] براى تو و براى قوم تو [مايه‌] تذكّرى است، و به زودى [در مورد آن‌] پرسيده خواهيد شد.
وَسْـَٔلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّسُلِنَآ أَجَعَلْنَا مِن دُونِ ٱلرَّحْمَٰنِ ءَالِهَةًۭ يُعْبَدُونَ
و از رسولان ما كه پيش از تو گسيل داشتيم جويا شو؛ آيا در برابر [خداى‌] رحمان، خدايانى كه مورد پرستش قرار گيرند مقرر داشته‌ايم؟

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

از آنجا كه رشته كلام از رسالت رسول (صلى الله عليه وآله و سلم) و كفر مشركين به رسالت و تشبث ايشان (در شرك) به ذيل تقليد از پدران و بدون هيچ دليل ديگر انجاميد، دنبالش داستان ابراهيم (علیه السلام) را ذكر مى‏كند كه تقليد كردن از پدر و قومش را دور انداخته، از آنچه آنان به جاى خداى سبحان مى‏پرستيدند بيزارى جست، و از پروردگارش طلب هدايتى كرد كه از فطرتش سرچشمه مى‏گرفت.

بعد از نقل داستان ابراهيم اين مسائل را خاطر نشان مى‏فرمايد كه از چه نعمت‏هايى برخوردارشان كرد، و آنها چگونه آن نعمت‏ها را كفران كردند، و به كتاب خدا كافر شدند، و در آن خرده‏گيريها نمودند، و به فرستاده خدا طعنه‏ها زدند، طعنه‏هايى كه به خودشان بر مى‏گردد، و سپس آثار اعراض از ياد خدا را ذكر مى‏كند، و عاقبت اين كار را كه همان شقاوت و خسران است تذكر مى‏دهد و آن گاه عطف مى‏كند بر آن اين را كه پيامبر بايد براى هميشه از ايمان آوردن ايشان مايوس باشد. و سپس تهديدشان مى‏كند به عذاب. و به پيامبر عزيزش تاكيد مى‏كند كه به قرآن تمسك جويد، چون قرآن ذكر او و ذكر قوم او است، و به زودى از آن بازخواست مى‏شوند، و آنچه در قرآن است دين توحيد است كه همه انبياء گذشته بر آن دين بودند.

﴿وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ﴾

كلمه «براء» مصدر «برء» ، «يبرء» است كه صفت مشبهه‏اش «برى‏ء» مى‏شود. و بنابراين، معناى جمله «اننى براء» ، «اننى ذو براء» مى‏شود. و يا معناى آن «اننى برى‏ء» ـ

است، كه براى مبالغه به جاى «برى‏ء» ، «براء» را به كار برده، هم چنان كه وقتى بخواهيم در عدالت كسى مبالغه كنيم مى‏گوييم فلانى عين عدالت است.

ابراهيمتبريتوحيدمشركينسياقتبری ابراهیم.کلمه توحید.قوم مشرک.رد اعتراض بر نزول قرآن.

معناى سخن ابراهيم (علیه السلام) به پدر و قومش: ﴿إِنَّنِي بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اَلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در اين آيه اشاره‏اى است به بيزارى ابراهيم (علیه السلام) از ستارگان و از بت‏هايى كه پدرش و قومش مى‏پرستيدند، بعد از آنكه با ايشان احتجاج كرد، و ايشان جز سيرت پدران - به طورى كه در سوره انعام و انبياء و شعراء و سوره‏هاى ديگر آمده - دليل ديگرى را ارائه ندادند.

و معنايش اين است كه: اى پيامبر به ياد ايشان بياور آن زمان را كه ابراهيم از آلهه پدر و قومش بيزارى جست چون ايشان آلهه خود را تنها به استناد تقليد پدران مى‏پرستيدند، و هيچ حجت و دليلى بر آن نداشتند و ابراهيم تنها به اعتقاد و نظر خود اتكاء نمود.

﴿إِلاَّ اَلَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ‏﴾

يعنى من از هر معبودى بيزارم، مگر آن كسى كه مرا ايجاد كرده، و او خداى سبحان است. و در اينكه خدا را به فطر (ايجاد) توصيف كرده، اشاره است به حجت بر ربوبيت و الوهيت خداى تعالى، براى اينكه فطر و ايجاد منفك از تدبير امر موجودى كه ايجاد كرده نيست، پس آن كسى كه تمام عالم را ايجاد كرده، همان كسى است كه امور آنان را تدبير مى‏كند، پس تنها او سزاوار آن است كه پرستيده شود.

و معناى‏ ﴿فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ﴾ اين است كه: او به زودى مرا به سوى حق كه من طالب آنم هدايت مى‏كند. و بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: معنايش اين است كه به سوى راه بهشت هدايتم مى‏كند. و در اين جمله اشاره است به يك اثر ديگر از آثار ربوبيت خداى تعالى، و آن عبارت است از هدايت به سوى راه حق، راهى كه انسان بايد آن را طى كند، چون سوق دادن هر موجودى به سوى كمال نيز جزء تدبير و از تماميت آن است، پس بر ربى كه مدبر امر مربوب خويش است لازم است كه او را به سوى كمالش و سعادتش هدايت كند، هم چنان كه خودش از قول موسى (علیه السلام) حكايت كرده كه فرموده: ﴿رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىَ‏﴾ و نيز فرموده: ﴿وَ عَلَى اَللَّهِ قَصْدُ اَلسَّبِيلِ‏﴾، پس رجوع به خداى تعالى و تنها او را پرستيدن، هدايت او را به دنبال مى‏آورد، هم چنان كه در اين باره نيز فرموده: ﴿وَ اَلَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا‏﴾.

اين را هم بايد دانست كه استثناء ﴿إِلاَّ اَلَّذِي فَطَرَنِي﴾ استثناء منقطع است، چون همانطور كه مكرر گفته‏ايم بت‏پرستان خدا را عبادت نمى‏كردند، چون خدا در جمله مستثنى نبود، تا كلمه «الا» او را استثناء كند. پس اينكه بعضى از مفسرين‏ استثناء مذكور را متصل دانسته و گفته‏اند: مشركين معتقد بوده‏اند كه اللَّه تعالى رب ايشان است، ولى غير از اللَّه (يعنى بت‏ها) را مى‏پرستيدند، صحيح نيست.

براءفطرنيسيهدينتبريتوحيدبراءت از معبودان.استثنای فاطر.سیهدین.ما تعبدون.فطرنی.عبادت آلهه.

وجوهى كه در باره معناى آيه: ﴿وَ جَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏﴾گفته شده‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ جَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ﴾

از ظاهر كلام برمى‏آيد كه ضمير فاعل مستتر در كلمه «جعلها» به اللَّه تعالى بر مى‏گردد، و ضمير بارز در آن - به طورى كه بعضى‏ گفته‏اند - به كلمه «برائت» برمى‏گردد كه ابراهيم از آن سخن گفت، و معنايش همان معناى كلمه توحيد است، يعنى كلمه «لا اله الا اللَّه» كه مفادش نفى خدايان دروغين است، نه نفى آنها و اثبات خداى تعالى، چون كلمه «اللَّه» در اين جمله مضموم است چون بدل از «اله» است و منصوب نيست تا منصوب به استثناء باشد، و اين مطلبى است روشن و هيچ احتياجى به تكلف‏هايى كه بعضى از مفسرين مرتكب شده‏اند ندارد. گفته‏اند كه ضمير در «جعلها» به كلمه توحيد برمى‏گردد كه از كلام ابراهيم (علیه السلام) فهميده مى‏شود.

و مراد از كلمه «عقب» ذريه و فرزندان ابراهيم (علیه السلام) است. و معناى جمله ﴿لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏﴾ اين است كه: شايد از عبادت آلهه غير خدا به سوى عبادت خدا برگردند. يعنى بازگردند بعضى از آنها - كه همان پرستندگان غير خدا هستند - به دعوت بعضى ديگر - كه همان پرستندگان خدا هستند - به عبادت خداى تعالى. و از همين جا معلوم مى‏شود كه مراد از بقاء كلمه در ذريه فرزندان ابراهيم اين است كه ذريه آن جناب چنان نباشد كه به كلى و حتى يك نفر موحد در آنان باقى نماند، بلكه همواره و ما دام كه نسل آن جناب در روى زمين باقى است، افرادى موحد در بين آن يافت بشود و چه بسا اين استجابت همان دعايى باشد كه ابراهيم (علیه السلام) قبلا ذكر كرده و عرضه داشته بود: ﴿وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنَامَ‏﴾.

بعضى ديگر از مفسرين‏ گفته‏اند: ضمير در كلمه «جعل» به ابراهيم برمى‏گردد، و خلاصه ابراهيم اين كلمه را در ذريه خود قرار داد تا شايد به سوى آن برگردند. و منظور از اين تعبير اين است كه ابراهيم كلمه توحيد را به عنوان وصيت به فرزندان در بين آنان قرار داد تا در

هر مدتى يك بار به آن مراجعه كنند، هم چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد: ﴿وَ وَصَّى بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اَللَّهَ اِصْطَفىَ لَكُمُ اَلدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ‏﴾.

ليكن خواننده عزيز خودش خوب مى‏داند كه از وصيت، به كلمه توحيد تعبير نمى‏كنند به اينكه ابراهيم (علیه السلام) آن را در ذريه خود كلمه باقيه‏اى قرار داد، گو اينكه ممكن است ابراهيم (علیه السلام) چنين چيزى را آرزو داشته، اما خواستن و آرزو كردن، غير از جعل باقى و قرار دادن است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه خداى تعالى امامت را كلمه باقيه‏اى در ذريه ابراهيم (علیه السلام) قرار داد.

به زودى در باره اين تفسير در بحث روايتى آينده ان شاء اللَّه بحث خواهيم كرد.

مطلب ديگر اينكه از آيه شريفه چنين برمى‏آيد كه ذريه ابراهيم (علیه السلام) تا روز قيامت از اين كلمه خالى نمى‏شود.

﴿بَلْ مَتَّعْتُ هَؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى جَاءَهُمُ اَلْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ﴾

اين آيه كه در آغازش كلمه «بل» آمده اعراض از چيزى است كه از آيه قبلى فهميده مى‏شد، و معنايش اين است كه: برگشتن مشركين از شرك به توحيد، نهايت چيزى بود كه از مشركين اميدش مى‏رفت، و ليكن برنگشتند، بلكه من اين مشركين قوم تو را و پدران ايشان را چند صباحى از زندگى بهره‏مند كردم، و از نعمت‏هاى خود برخوردار نمودم تا آنكه حق و رسولى مبين به سويشان بيامد.

و چه بسا التفاتى كه در اين آيه از غيبت به تكلم بكار رفته، و فرموده: «من آنان را برخوردار كردم» براى اين بوده كه به عظمت جرم مشركين اشاره كرده باشد، و بفهماند مشركين در كفران نعمت‏ها و كفرشان به حق و نسبت سحر دادن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هيچ منظورى جز توهين به خداى تعالى نداشتند.

و مراد از اينكه فرمود: «تا آنكه حق به سويشان آمد» همين قرآن است. و مراد از «رسول مبين» رسول خدا، محمد مصطفى (صلى الله عليه وآله و سلم) است.

﴿وَ لَمَّا جَاءَهُمُ اَلْحَقُّ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كَافِرُونَ‏﴾

اين جمله طعنى را كه مشركين به حق زدند، يعنى به قرآنى كه برايشان نازل شد

حكايت مى‏كند و اين طعن مستلزم طعن به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نيز هست، هم چنان كه كلام بعديشان نيز طعن به آن جناب است.

كلمه باقيهعقبتوحيدرجوعنسلکلمه باقیه = توحید.جعل کلمه در عقب.بقاء کلمه در نسل.لعلهم یرجعون.وجوه بطنی در عقب.

سخن مشركين كه در رد قرآن گفتند چرا بر يكى از بزرگان و توانگران نازل نشده و جواب به آنها با بيان اينكه روزى‏هاى مادى و معنوى را خداى تعالى تقسيم مى‏كند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هَذَا اَلْقُرْآنُ عَلىَ رَجُلٍ مِنَ اَلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ﴾

منظور از «قريتين» مكه و طائف است. و مقصودشان از «عظمت» - به طورى كه از سياق برمى‏آيد - عظمت از حيث مال و جاه است، چون در نظر افراد مادى و دنياپرست ملاك عظمت و شرافت و علو مقام همين چيزها است. و مراد از «﴿رَجُلٍ مِنَ اَلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ‏﴾» مردى از يكى از دو قريه است، كه كلمه «احد» به منظور اختصار از آن حذف شده.

و مقصودشان از اين كلام اين بوده است كه رسالت، مقامى شريف و الهى است، و چنين مقامى سزاوار نيست كه به هر كس داده شود، بلكه بايد به كسى داده شود كه فى نفسه شريف باشد، و در قوم خود حكمفرما و مطاع باشد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) مردى فقير است، كه به همين جهت چنين شرافت و مقامى را ندارد، پس اگر قرآن او به راستى نازل از ناحيه خدا مى‏بود، بايد به مرد عظيمى در مكه و يا مرد عظيمى در طائف نازل شود كه داراى مال بسيار و نفوذ بى اندازه‏اند.

در مجمع البيان گفته: منظور از دو مرد عظيم در يكى از دو شهر، وليد بن مغيره از مكه و ابا مسعود عروة بن مسعود ثقفى از طائف بوده - به نقل از قتاده. بعضى ديگر گفته‏اند: عتبة ابن ابى ربيعه از مكه و ابن عبدياليل از طائف بوده - به نقل از مجاهد. بعضى ديگر گفته‏اند: وليد بن مغيره از مكه و حبيب بن عمر ثقفى از طائف بوده - به نقل از ابن عباس‏.

ليكن حق مطلب اين است كه اين تطبيق‏ها از خود نامبردگان بوده، و گر نه مشركين شخص معينى را در نظر نداشتند، بلكه بطور مبهم گفته‏اند كه جا داشت يكى از بزرگان مكه و طائف پيامبر بشوند، و اين معنا از ظاهر آيه به خوبى استفاده مى‏شود.

﴿أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا...﴾

مراد از «رحمت» بطورى كه از سياق استفاده مى‏شود نبوت است.

راغب مى‏گويد كلمه «عيش» تنها در حيات جانداران استعمال مى‏شود، و اين كلمه اخص از كلمه حيات است چون حيات هم در مورد جاندار بكار مى‏رود، و هم در مورد خداى تعالى، و هم فرشتگان، ولى كلمه عيش در مورد خدا و ملائكه استعمال نمى‏شود. و كلمه «معيشت» هم از مشتقات «عيش» است كه به معناى آذوقه و هر چيزى است كه با آن زندگى مى‏كنند. و نيز در معناى كلمه «تسخير» گفته: تسخير هر چيزى به معناى راندن

قهرى آن به سوى غرض مخصوص است - تا آنجا كه مى‏گويد: و «سخرى» نام همان چيزى است كه مقهور واقع شده، و آن را به سوى اراده و خواست خود سوق مى‏دهد.

آيه مورد بحث و دو آيه بعدش در مقام پاسخ به گفتار مشركين مكه است كه اعتراض كردند كه چرا قرآن بر يكى از مردان مكه و طائف نازل نشد. و حاصل جواب اين است كه گفتار آنان تحكمى است روشن، تحكمى كه هر شنونده‏اى را به شگفت وا مى‏دارد، براى اينكه در مساله‏اى مداخله و حكم مى‏كنند كه مربوط به ايشان نيست، و آن مساله نبوت است، مساله‏اى كه از دنيا و آنچه در آن است مهم‏تر است. و اين مشركين در امر معيشت دنيايى كه در آن زندگى مى‏كنند و از رزقش ارتزاق مى‏نمايند، و خود قطره‏اى از درياى بى‏كران رحمت ما است، هيچ مداخله‏اى ندارند، با اينكه معيشت دنيا از نظر ما مساله‏اى است بسيار كوچك و بى ارج، چون متاعى است زايل و ناپايدار، و تقسيم همين زندگى ناچيز در بين آنان، به دست ما است، و از تحت قدرت و مشيت آنان بيرون است، آن وقت چگونه به خود اجازه مى‏دهند به تقسيم چيزى مداخله نموده كه هزاران بار از زندگى دنيا مهم‏تر است، و آن مساله نبوت است كه رحمت كبريايى ما، و كليد سعادت دائمى بشر، و رستگارى جاودانه ايشان است. و مشركين كه در تقسيم معيشت دنيا هيچ گونه دخل و تصرفى ندارند چگونه مى‏خواهند اين مساله مهم را تقسيم نموده، بگويند نبوت نبايد بر فلان شخص داده شود، و بايد به فلان و فلان داده مى‏شد.

بنابراين، جمله‏ ﴿أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ‏﴾ استفهامى است انكارى، و التفات از تكلم (نحن قسمنا) به غيبت (رحمة ربك) براى اين است كه دلالت كند بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به عنايتى ربوبى اختصاص يافته كه به مقام نبوت رسيده است.

و معناى آيه اين است كه: مشركين، مالك نبوت - كه رحمت خاصه‏اى است از ما - نيستند، تا به تقسيم آن پرداخته، از تو منعش نموده، به هر كس ديگرى كه خواستند بدهند.

و جمله‏ ﴿نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا﴾ دليل اين انكار را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد اينكه گفتيم اينها اختياردار مساله نبوت نيستند تا به تقسيم آن بپردازند، براى اين است كه از تقسيم چيزى كه به مراتب از نبوت پايين‏تر است عاجزند، و آن معيشت زندگى دنياى ناچيزشان است كه ما در بينشان تقسيم كرده‏ايم، آن وقت چگونه مى‏خواهند چيزى را تقسيم كنند كه بسيار ارجمندتر و داراى قدر و منزلت بيشتر است؟ آن هم به اندازه‏اى كه

كسى نمى‏تواند مقدارش را درك كند، يعنى به مساله نبوت بپردازد كه رحمت خاصه ما است، و هر كسى را كه بخواهيم بدان اختصاص مى‏دهيم؟

و دليل بر اينكه اختيار ارزاق و معيشت‏ها به دست انسان نيست، اختلاف افراد مردم در دارايى و فقر، و عافيت و صحت، و اولاد و ساير چيزهايى است كه رزق شمرده مى‏شود، با اينكه هر فرد از افراد بشر را كه در نظر بگيرى مى‏بينى كه او هم مى‏خواهد از ارزاق نهايت درجه‏اش را كه ديگر بيش از آن تصور ندارد دارا باشد. اما مى‏بينيم كه هيچ يك از افراد به چنين آرزويى نمى‏رسند، و به همه آنچه كه آرزومندند و آنچه كه دوست مى‏دارند نائل نمى‏شوند، از اينجا مى‏فهميم كه ارزاق به دست انسان نيست چون اگر مى‏بود هيچ فرد فقير و محتاجى در هيچ يك از مصاديق رزق يافت نمى‏شد بلكه هيچ دو نفرى در داشتن ارزاق، مختلف و متفاوت پيدا نمى‏شد، پس اختلافى كه در آنان مى‏بينيم روشن‏ترين دليل است بر اينكه رزق دنيا به وسيله مشيتى از خدا در بين خلق تقسيم شده، نه به مشيت انسان.

علاوه بر اينكه اراده و عمل انسان ها در به دست آوردن رزق يكى از صدها شرائط آن است، و بقيه شرائطش در دست آدمى نيست، و از انواع رزق آنچه مطلوب هر كسى است وقتى به دست مى‏آيد كه همه آن شرائط دست به دست هم دهند، و اجتماع اين شرائط به دست خدايى است كه تمامى شرائط و اسباب به او منتهى مى‏شود.

همه اينها كه گفتيم در باره مال بود، و اما جاه و آبرو آن نيز از ناحيه خدا تقسيم مى‏شود، چون متوقف بر صفات مخصوصى است كه به خاطر آن درجات انسان در جامعه بالا مى‏رود، و با بالا رفتن درجات مى‏تواند پايين دستان خود را تسخير كند و در تحت فرمان خود درآورد، و آن صفات عبارت است از فطانت، زيركى، شجاعت، علو همت، قاطعيت عزم، داشتن ثروت، قوم و قبيله و امثال اينها، كه جز به صنع خداى سبحان براى كسى دست نمى‏دهد، هم چنان كه فرموده: «﴿وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا﴾ ما بعضى از ايشان را به درجاتى ما فوق بعضى ديگر كرديم تا بعضى بعضى ديگر را مسخر خود كنند» .

پس، از مجموع دو جمله، يعنى جمله‏ ﴿نَحْنُ قَسَمْنَا...‏﴾ ، و جمله‏ ﴿وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ...‏﴾ ، استفاده شد كه تقسيم كننده ارزاق مادى و معنوى (جاه) در بين مردم، خداى سبحان است، و لا غير. و معناى جمله‏ ﴿وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ﴾ اين است كه: نبوت كه رحمت پروردگار تو است بهتر است از مالى كه مشركين در پى جمع آنند، پس وقتى تقسيم اين مال و جاه پست در دست آنان نيست، چگونه مى‏توانند بهتر از آن و مهم‏تر از آن را

تقسيم كنند.

ممكن هم هست جمله‏ ﴿وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ‏﴾ را عطف تفسير بگيريم براى جمله‏ ﴿نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ...‏﴾ ، در نتيجه جمله مذكور بيانى مى‏شود براى تقسيم معيشت، اما به بيان علل انقسام آن در مجتمع انسانى.

توضيح اينكه: كثرت حوائج انسان در زندگى دنيا آن قدر زياد است كه فرد فرد انسان ها نمى‏توانند همه آنها را در زندگى فردى خود برآورده نمايند، و مجبورند كه بطور اجتماعى زندگى كنند، و از اينرو است كه اولا بعضى بعضى ديگر را به خدمت خود مى‏گيرند، و از آنان استفاده مى‏نمايند. و ثانيا اساس زندگى را تعاون و معاضدت يكديگر قرار مى‏دهند، همان طور كه در مباحث نبوت در جزء دوم اين كتاب گذشت.

در نتيجه مال كار بدينجا منجر مى‏شود كه افراد اجتماع هر يك هر چه دارد با آنچه ديگران دارند معاوضه كند، و از همين جا نوعى اختصاص درست مى‏شود، چون گفتيم هر يك از افراد اجتماع ما زاد فراورده‏هاى خود را - كه يا غله است و يا كالاى صنعتى - مى‏دهد و آنچه از حوائج زندگى مى‏خواهد از ما زاد فراورده‏هاى ديگران مى‏گيرد.

مثلا يكى از افراد اجتماع قناتى كنده، و آبى در آورده، آنچه از اين آب كه زائد بر مقدار حاجتش مى‏باشد مى‏دهد، و از ديگران ما زاد آذوقه‏شان را مى‏گيرد، در نتيجه هر دو، هم داراى آب مى‏شوند، و هم داراى آذوقه. و لازمه اين نوع زندگى اين است كه هر فردى در كارى كه تخصص دارد سعى مى‏كند و آن كار را به بهترين وجه ممكن انجام داده، از آنچه درست مى‏كند هر چه خودش لازم دارد نگه مى‏دارد، و قهرا ما زاد آن مورد احتياج ديگران واقع مى‏شود، چون ديگران به كارى ديگر اشتغال دارند، و او هم به فراورده‏هاى آنان محتاج است، و ما يحتاج خود را با آنچه از فراورده‏هاى خود زياد آمده مبادله مى‏كند، مانند نانوا كه محتاج آبى است كه سقايان دارند، و سقا هم محتاج نان او است، پس نانوا براى سقا كار مى‏كند، و سقا هم براى نانوا. و نيز مانند يك مخدوم كه خادمى را براى خدمت خود مسخر كرده، و خادم هم مخدوم را براى پولش مسخر كرده، و همچنين هر دسته از طبقات اجتماع مسخر طبقات ديگر، و خود مسخر كننده آنان است، و آنان يا بدون واسطه و يا با يك يا چند واسطه مسخر اويند، (كفاشى براى كفش‏دوزى بدون واسطه محتاج به دباغ است، ولى برزگر با واسطه محتاج به او است، چون بين برزگر و دباغ و سراج فاصله است)، براى اينكه هر يك به ما زاد آنچه نزد ديگرى است محتاج است، و هر يك فراورده‏هاى خود را در دسترس ديگران قرار مى‏دهد، البته با اختلافى كه مردم در احتياج و اهتمام به فراورده‏ها دارند.

و بنا بر آنچه گذشت مراد از كلمه «معيشت» هر چيزى است كه زندگى انسان را تشكيل مى‏دهد، چه مال و چه جاه. و يا تنها مال است، و غير مال را به تبع شامل مى‏شود هم چنان كه ذيل آيه كه مى‏فرمايد ﴿وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ﴾ نيز مؤيد اين احتمال است، چون تنها شامل مال مى‏شود، و غير مال را به تبع شامل مى‏گردد.

قريتينعظيمرحمة ربكقسمتسحرنزول قرآن و اعتراض.رد شرط عظمت دنیوی برای رسالت.رحمة رب = نبوت.قسمت معیشه.تکبر رؤسا.حق و اتهام سحر.اختیار رسول با خدا.

مقصود از اينكه فرمود: اگر مردم امت واحده نمى‏شدند، سقف خانه كافران را از نقره مى‏كرديم و...

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَوْ لاَ أَنْ يَكُونَ اَلنَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً … وَ مَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ‏﴾

اين آيه و آيه بعدش اين معنا را بيان مى‏كند كه متاع دنيا نزد خداى سبحان قدر و منزلتى ندارد.

مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از امت واحده بودن مردم در اين آيه شريفه اجتماع آنان است بر سنت كفر، مى‏فرمايد: اگر اين نبود كه مردم چون ببينند تمامى زينت‏هاى زندگى دنيا در دست كفار است، و مؤمنين به خدا از آن به كلى تهى دست و محرومند كافر مى‏شدند... و كلمه «معارج» به معناى درجات بالا است.

و معناى آيه اين است: اگر نبود اين مساله كه مردم در صورت ديدن تنعم كافران و محروميت مؤمنان بر كفر اجتماع كنند هر آينه ما براى خانه‏هاى هر كس كه به رحمان كفر مى‏ورزيد سقفى از نقره درست مى‏كرديم، و به درجاتى بر ديگران غلبه مى‏داديم.

و ممكن هم هست كه مراد از «امت واحده» بودن مردم اين باشد كه همه مردم در برابر اسباب و عوامل بهره‏هاى زندگى يك نسبت دارند، و در اين نسبت فرقى بين مؤمن و كافر نيست، پس هر كس منتهاى سعى خود را در طلب رزق به كار ببندد، و اسباب و عوامل ديگر هم كه در اختيارش هست مساعد با اين كوشش باشد، قهرا به رزق مطلوب خود مى‏رسد، چه مؤمن باشد، چه كافر. و كسى كه آن اسباب و عوامل با سعى وى جمع نباشد، و مساعدت نكند، محروم مى‏گردد، و رزقش تنگ مى‏شود، چه مؤمن باشد و چه كافر.

و معناى آيه اين است كه: اگر نبود كه ما اراده كرده‏ايم مردم در برابر اسبابى كه آنان را به زخارف دنيا مى‏رساند يكسان باشند، و اختلافشان هم به خاطر ايمان و كفر نباشد، هر آينه براى كفار سقف‏هايى از نقره قرار مى‏داديم...

﴿وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرُراً عَلَيْهَا يَتَّكِؤُنَ وَ زُخْرُفاً﴾

در اين جمله كلمه «ابوابا» و كلمه «سررا» نكره (بدون الف و لام) آمده، و اين به منظور عظمت دادن بدانها است. و كلمه «زخرف» به معناى طلا و يا به معناى مطلق زينت

است. و در مجمع البيان گفته: كلمه «زخرف» به معناى كمال زيبايى هر چيز است و از همين جهت طلا را هم «زخرف» مى‏گويند. و وقتى گفته مى‏شود: «زخرفه زخرفة» معنايش اين است كه فلان چيز را زينت كرد و زيبايش نمود. و باز به همين جهت نقش نگار و تصاوير را «زخرف» مى‏گويند. و در حديث آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) (در فتح مكه) بيرون كعبه ايستاد و داخل آن نشد، تا آنكه دستور داد زخرف آن را دور ريختند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿وَ إِنْ كُلُّ ذَلِكَ لَمَّا مَتَاعُ اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ‏﴾

كلمه «ان» نافيهاست. و كلمه «لما» به معناى «الا» است. و معناى جمله اين است كه: آنچه از مزاياى معيشت گفتيم چيزى نيست، جز متاع زندگى دنياى ناپايدار و فانى و بى دوام.

﴿وَ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ‏﴾ مراد از «آخرت» به قرينه مقام، زندگى آخرت است، البته زندگى با سعادت آخرت. گويا زندگى اشقياء جزء زندگى به شمار نمى‏آيد.

و معناى آيه اين است: زندگى آخرت كه همان زندگى نيكبختان سعيد است (چون زندگى دوزخيان زندگى نيست)، به حكمى از خداى تعالى و به قضايى از او مختص است به متقين. و اين اختصاص و انحصار تا اندازه‏اى مؤيد آن معنايى است كه ما قبلا براى جمله «مردم در دنيا امت واحده‏اى بودند» ذكر كرديم.

امة واحدةسقف فضةزخرفمتاع دنيامتقينزخرف متاع دنیا.آخرت عند ربک للمتقین.امتنع از یک امت شدن بر کفر.سقف نقره برای کفار فرضی.متقین.زخارف.

وصف حال كور دلان روى گردان از ذكر خدا، كه قرين شيطانى دارند و در عين ظلالت خود را راه يافته مى‏پندارند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ﴾

در باره كسى گفته مى‏شود «عشى» ، «يعشى» ، «عشا» - از باب علم يعلم - كه چشمانش دچار آفتى شده باشد كه هيچ نبيند، و يا تنها شبكور باشد. و در باره كسى گفته مى‏شود «عشا» ، «يعشوا» ، «عشوا» و «عشوا» - از باب نصر ينصر - كه خود را به كورى و يا شبكورى زده باشد، بدون اينكه در چشمانش آفتى باشد. و كلمه «نقيض» از مصدر «تقييض» است كه هم به معناى تقدير است، و هم چيزى را نزد چيزى بردن. مى‏گوييم «قيضه له» يعنى فلانى را نزد فلان كس آورد.

بعد از آنكه گفتار به ذكر متقين منتهى شد كه آخرت نزد خدا خاص ايشان است، اين موقعيت پيش آمد كه چيزى از سر انجام معرضين از حق كه خود را از ياد رحمان به كورى مى‏زنند بگويد، و به مال امر آنان اشاره نمايد، و بفرمايد اينكه خود را از ياد خدا به كورى

مى‏زنند، باعث مى‏شود كه قرين‏هايى از شيطان ملازمشان گردند كه هيچگاه از ايشان جدا نشوند، تا در آخر با خود وارد عذاب آخرتشان كنند.

پس معناى آيه چنين مى‏شود: كسى كه از ياد خداى رحمان خود را به كورى بزند، و به اين مساله به نظر شبكورها بنگرد، ما شيطانى برايش مى‏آوريم. و در جاى ديگر تعبير به ارسال كرده مى‏فرمايد: ﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا اَلشَّيَاطِينَ عَلَى اَلْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا‏﴾ و در آيه مورد بحث كلمه «ذكر» را به كلمه «رحمان» اضافه نموده تا اشاره باشد به اينكه ياد خدا خود رحمتى است از خدا.

و معناى قرين در جمله‏ ﴿فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ﴾ مصاحبى است كه هرگز از شخص شبكور جدا نمى‏شود.

﴿وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ اَلسَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ‏﴾

ضمير در «انهم» به شياطين و بقيه ضميرهاى جمع به آنهايى كه از ذكر خدا كورند بر مى‏گردد. و اگر در آيه قبل ضمير آنان را مفرد آورد و فرمود: «كسى كه از ذكر رحمان خود را به كورى زند شيطانى برايش قرار مى‏دهيم» و در اين آيه ضمير را جمع آورده، به اعتبار معناى «من يعش» مى‏باشد، و كلمه «يصدونهم» از مصدر «صد» است كه به معناى برگرداندن و منصرف كردن است. و منظور از «السبيل» راه خدا است كه عبارت است از دين توحيد كه ذكر، بشر را به سويش دعوت مى‏كند.

و معناى آيه اين است كه: شيطانها اينگونه افراد را كه از ياد خدا خود را به كورى مى‏زنند از ذكر منصرف مى‏كنند، و آن وقت است كه مى‏پندارند به سوى حق راه يافته‏اند.

و اين پندار غلط - كه وقتى از راه حق منحرف مى‏شوند گمان مى‏كنند هدايت يافته‏اند - خود نشانه تقييض قرين است، يعنى نشانه آن است كه از تحت ولايت خدا در آمده، و در تحت ولايت شيطان قرار گرفته‏اند، براى اينكه انسان به طبع اولى خود مفطور بر اين است كه متمايل به حق باشد، و به حكم فطرتش مى‏خواهد هر چيزى را كه به وى عرضه مى‏شود بشناسد، ولى اگر سخن حقى بر او عرضه شود و او به پيروى هواى نفسش از پذيرفتن آن سرباز زند و همين روش را ادامه دهد، خداوند مهر بر دلش زده، چشم دلش را كور مى‏كند، و قرينى برايش مقدر مى‏كند، آن وقت ديگر با هر حقى كه مواجه شود آن را بر باطل منطبق مى‏كند، با

اينكه فطرتا متمايل به آن است، ولى شيطانش او را به اين تطبيق دعوت مى‏كند، در نتيجه مى‏پندارد كه راه همين است، و نمى‏فهمد كه در بيراهه است، مى‏پندارد كه بر حق است، و احتمال هم نمى‏دهد كه راه باطل را مى‏رود.

و اين حالت همان غطايى است كه خداى تعالى مى‏فرمايد: در دنيا بر جلو ديده‏هايشان مى‏اندازد و به زودى در قيامت آن را از پيش رويشان برمى‏دارد: ﴿اَلَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاءٍ عَنْ ذِكْرِي ... قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً‏﴾.

و نيز اين معنا را در جاى ديگر كه خطابش در آن به اينگونه افراد است كه در دنيا قرينى از شيطان داشتند، و روز قيامت ايشان را مخاطب به آن مى‏كند، فرموده: ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ ... قَالَ قَرِينُهُ رَبَّنَا مَا أَطْغَيْتُهُ وَ لَكِنْ كَانَ فِي ضَلاَلٍ بَعِيدٍ‏﴾.

يعشذكر رحمنقرينشيطانمهتدوناعراض از ذکر رحمن.قرین شیطانی.یحسبون انهم مهتدون.یعش عن ذکر.توهم اهتداء.کور دلی.

بيزارى جستن كافر كور دل از قرين شيطانى خود در قيامت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِينُ﴾

كلمه «حتى» غايتى است براى فعل مستمرى كه آيه قبلى بر آن دلالت داشت، يعنى فعل «يعبدونهم» .و معناى جمله «يحسبون» اين است كه اين قرينان شيطانى مدام ايشان را از راه خدا باز مى‏داشتند، و مدام مى‏پنداشتند كه راه همان است كه ايشان مى‏پيمايند، تا آنكه مرگ يكى از ايشان برسد.

و منظور از اينكه فرمود «تا نزد ما بيايد» روز قيامت است. و ضمير در «جاء» به موصول «من يعش» بر مى‏گردد، و چون لفظ موصول مفرد بود «جاء» نيز مفرد آمده. و مراد از «مشرقين» مشرق و مغرب است كه در آن جانب مشرق غلبه داده شده.

و معنايش اين است كه: اينان هم چنان بر جلوگيرى از راه خدا ادامه مى‏دهند و آنان هم كه از ذكر ما كور صفتى مى‏كنند هم چنان بر پندار غلطشان - كه گمان مى‏كنند راه يافتگانند - ادامه مى‏دهند تا آنكه مرگ يكى از ايشان برسد و نزد ما آيد، در حالى كه قرينش

هم با او باشد، آن وقت برايش كشف مى‏شود كه عمرى گمراه بوده، و اينك عواقب و آثار گمراهى يعنى عذاب قيامت فرا مى‏رسد، آن وقت قرين خود را مخاطب قرار داده، با لحنى كه مى‏رساند از او متاذى و بيزار است مى‏گويد: اى كاش بين من و تو به مقدار فاصله بين مغرب و مشرق دورى مى‏بود و من همنشين تو نمى‏شدم، كه چه بد همنشينى هستى.

از سياق آيه استفاده مى‏شود كه اين گونه افراد غير از عذابى كه در آتش از آتش دارند، عذابى هم از همنشينى با قرينها مى‏چشند، و بدين جهت آرزو مى‏كنند كه از آنان دور مى‏بودند، و از بين همه عذابها تنها دورى از اين عذاب را ياد مى‏كنند، و ساير عذابها را از ياد مى‏برند.

قرينبعد المشرقينحسرتظلمقيامتبیزاری از قرین در قیامت.یوم الظلم.اذ ظلمتم.اشتراک در عذاب.

وجوه مختلف در معناى جمله‏ ﴿وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ اَلْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ‏﴾كه خطاب به كفار و قرين‏هاى شيطانى آنها است‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ اَلْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ﴾

از ظاهر كلام برمى‏آيد كه اين جمله عطف باشد بر ما قبل كه حال گمراهان را بيان مى‏كرد، و مراد از كلمه «اليوم» روز قيامت است. و جمله‏ ﴿أَنَّكُمْ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ‏﴾ فاعل فعل «لن ينفعكم» است. و مراد از ضمير «كم» كه جمع مخاطب است، همان افرادى است كه از ذكر خدا كور صفتى مى‏كنند، و همچنين قرين‏هاى آنان. و جمله «اذ ظلمتم» به منزله تعليل است.

و مراد از آيه - و خدا داناتر است - اين است كه: شما تا در دنيا بوديد وقتى يكى از خود شما به شما صدمه‏اى مى‏زد و شما را گرفتار مصيبتى مى‏كرد، و به دنبالش خودش هم گرفتار مصيبتى مى‏شد، خوشحال مى‏شديد و تسلى مى‏يافتيد كه او هم گرفتار شده، و گرفتارى او همين مقدار فايده براى شما داشت، ليكن امروز اينطور نيست كه اگر قرينان شما هم مانند شما معذب شوند سودى به حال شما داشته باشد، چون اشتراك آنان با شما در عذاب و بودنشان در آتش با شما، خود عذاب ديگرى است براى شما.

ولى بعضى از مفسرين‏ آيه را طورى ديگر تجزيه و تحليل كرده‏اند، و گفته‏اند كه فاعل جمله «لن ينفعكم» ضميرى است كه به آرزوى مذكور در آيه قبلى برمى‏گردد و معناى جمله «اذ ظلمتم» چنين مى‏باشد: «به خاطر اينكه در دنيا به خود ستم كرديد، و قرينان را در كفر و گناه پيروى نموديد» .و جمله‏ ﴿أَنَّكُمْ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ﴾ تعليل بى‏فايده بودن است.

و معناى آيه اين است كه: اين آرزو كردنتان كه از قرينان دور باشيد سودى به حالتان ندارد، براى اينكه حقتان همين است كه با آن قرينان در عذاب شريك باشيد.

و انصاف اين است كه اينها آيه را خوب معنى نكرده‏اند، زيرا اول و آخرش با هم تناقض و تدافع دارد، چون بنا به گفته آنان جمله «اذ ظلمتم» تعليل اول بى فايده بودن آرزو است. و جمله‏ ﴿أَنَّكُمْ فِي اَلْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ‏﴾ تعليل دوم آن است. و لازمه اينكه قاعدتا بايد بين دو تعليل تطابق باشد، اين است كه در دومى بفرمايد «خدا حكم رانده كه شما آرزومندان در قيامت و تابعان قرينان، در عذاب باشيد» نه اينكه بفرمايد: «خدا حكم كرده كه شما آرزومندان معذب در قيامت با متبوعان خود مشترك باشيد» .

بعضى‏ ديگر گفته‏اند معناى آيه اين است كه: اشتراك، چيزى از عذاب را از شما كم نمى‏كند، براى اينكه هر يك از شما و قرينان شما بهره وافرى از عذاب دارد.

اين هم درست نيست، چون بر فرض، علتى كه براى كم نشدن عذاب و بى‏فايده بودن اشتراك ذكر كرده فى نفسه صحيح باشد، نه لفظ آيه شريفه و نه سياق آن دلالتى بر اين علت ندارد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند معنايش اين است كه: اشتراك شما و قرينان در عذاب سودى به حال شما ندارد آن طور كه در دنيا سود داشت، چون در دنيا وقتى مشتركا به شدائد گرفتار مى‏شديد به يكديگر كمك مى‏كرديد، و سنگينى گرفتارى بين همه شما تقسيم مى‏شد، ولى در اينجا اينطور نيست، چون هر يك از شما و قرينان شما بيش از حد طاقت، تحمل عذاب ندارد.

اين نيز مانند وجه قبلى درست نيست و همان اشكال بر اين نيز وارد است. بعلاوه فهم چنين معنايى به ذهن هيچ كس در نمى‏آيد، تا آيه شريفه بخواهد آن را از ذهنش بيرون آورد.

﴿أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ أَوْ تَهْدِي اَلْعُمْيَ وَ مَنْ كَانَ فِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ﴾

بعد از آنكه داستان قرين قرار دادن براى كورصفتان را ذكر كرد، و فرمود كه در نتيجه چنين سرنوشتى درك و فهمشان معكوس مى‏شود بطورى كه ضلالت را هدايت مى‏پندارند و نمى‏توانند حق را بشناسند، اينك در اين آيه به عنوان تفريع و نتيجه‏گيرى، رسول گرامى خود را متوجه مى‏كند به اينكه اين گونه افراد، كرها و كورهايى هستند كه تو نمى‏توانى سخن حق را به ايشان بشنوانى، و به سوى راه رشد هدايتشان كنى، پس بيهوده خودت را به زحمت مينداز و در دعوت آنان پافشارى منما، و از اعراضشان اندوه مخور. چيزى كه هست اين معنا را به صورت استفهام انكارى بيان مى‏فرمايد. بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ أَوْ نُرِيَنَّكَ اَلَّذِي وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ‏﴾

مراد از «بردن پيامبر» بردنش از دنيا است قبل از انتقام گرفتن از كفار. بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از بردن آن جناب، بيرون كردنش از بين مشركين است. و معناى جمله‏ ﴿فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ﴾ اين است كه ما ناچار از ايشان انتقام خواهيم گرفت. و مراد از اينكه فرمود: «آنچه به ايشان وعده داديم به تو نشان مى‏دهيم» همان انتقام گرفتن از ايشان است، قبل از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از دنيا برود، و يا در حالى كه در بين ايشان باشد. و معناى جمله‏ ﴿فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ‏﴾ اين است كه اقتدار ما بر آنان تفوق دارد (و اين تفوق را از كلمه «على» مى‏فهميم).

و جمله «﴿فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ‏﴾» در اصل «ان نذهب بك» بوده، كلمه «ما» بر كلمه «ان» اضافه گشته و «اما» شده، و نون تاكيد هم بر «نذهب» اضافه شده، «نذهبن» گشته. و حاصل معناى آيه اين است كه: ما از ايشان انتقام خواهيم گرفت، حال يا بعد از درگذشت تو، و يا قبل از آن.

﴿فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلىَ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ‏﴾

از ظاهر كلام برمى‏آيد كه حرف «فاء» در آغاز جمله براى اين است كه اين جمله نتيجه همه حرفهاى گذشته (نازل كردن ذكر از طريق وحى، و اينكه نبوت يكى از سنتهاى الهى است، و اينكه كتاب نازل بر آن جناب حق است، و اينكه آن جناب رسولى مبين است كه دعوتش را جز مردم با تقوى اجابت نمى‏كنند، و جز دارندگان قرين از شياطين از آن اعراض نمى‏نمايند، و اينكه پيامبر بايد براى هميشه از ايمان آوردن آنان مايوس باشد، و اينكه خدا از ايشان انتقام خواهد گرفت) مى‏باشد.

و به همين جهت بعد از همه آن مطالب تاكيد مى‏فرمايد بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به كتابى كه بر او وحى شده تمسك جويد، چون او بر صراط مستقيم است.

﴿وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ﴾

ظاهرا مراد از «ذكر» ذكر خدا باشد. و كلمه ذكر در اين سوره به اين معنا مكرر آمده. و حرف «لام» در جمله‏ ﴿لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‏﴾ اختصاص را مى‏رساند، به اين معنا كه تكاليفى كه در كتاب است متوجه آن جناب و قوم او است. مؤيد اين معنا تا اندازه‏اى جمله ﴿وَ سَوْفَ

تُسْئَلُونَ﴾ است، يعنى در روز قيامت از آن بازخواست مى‏شويد (چون اگر آن جناب و قومش خصوصيتى نداشتند نمى‏فرمود شما بازخواست مى‏شويد بلكه مى‏فرمود همه مردم به زودى بازخواست مى‏شوند).

و از بيشتر مفسرين‏ نقل شده كه گفته‏اند مراد از «ذكر» شرف و نام نيكى است كه از آن جناب و قومش باقى بماند. و معنايش اين است كه: اين قرآن شرافت عظيمى است براى تو و قومت - يعنى اعراب - كه تا قيام قيامت در بين امت‏هاى ديگر سر بلند خواهيد بود.

لن ينفعكماشتراك عذابصمضلالعدم نفع تبری پس از ظلم.اشتراک در عذاب.عجز از اسماع صم.من کان فی ضلال مبین.

اقوال مفسرين در باره مقصود از اينكه خطاب به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود: ﴿وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَ جَعَلْنَا مِنْ دُونِ اَلرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَ جَعَلْنَا مِنْ دُونِ اَلرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ﴾

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: منظور از اينكه مى‏فرمايد: «بپرس از رسولانى كه قبل از تو فرستاده‏ايم» پرسيدن از امت‏هاى آن رسولان است، يعنى مثلا از علماى يهود و نصارى بپرس، نظير آيه: ﴿فَسْئَلِ اَلَّذِينَ يَقْرَؤُنَ اَلْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ‏﴾ و فايده اين مجاز گويى اين است كه اگر مى‏فرمود: «از امتهايى كه قبل از تو پيامبرانى به سويشان فرستاديم بپرس، آيا ما غير از رحمان آلهه ديگرى برايشان قرار داديم تا آنها را بپرستند؟» ممكن بود همان امت‏ها به دروغ بگويند: بله. ولى فرمود: «از پيامبرانى كه قبل از تو فرستاديم بپرس» تا معلوم شود كه گفتار امت‏ها حجت نيست تا هر چه در جواب بگويند درست باشد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد سؤال از اهل كتاب، تورات و انجيل است و بس، چون اين دو امت هر چند كه كافر بودند ليكن وقتى به تواتر خبر دادند كه: نه، خداوند آلهه‏اى براى ما قرار نداده، سخن ايشان براى مردم حجت مى‏شود، چون گو اينكه خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است، ليكن تكليف در آن متوجه به امت آن جناب است.

ليكن بعيد بودن اين دو تفسير بر خواننده پوشيده نيست، مخصوصا وجه دومى، از اين جهت كه اهل اين دو كتاب خصوصيتى ندارند تا تنها از آنان سؤال شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: آيه شريفه از آياتى است كه در شب معراج خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) شده تا آن جناب از ارواح انبياء (علیه السلام) اين سؤال را بكند، و در هنگامى كه به ايشان بر مى‏خورد بپرسد: آيا جز دين توحيد دين ديگرى براى امت خود آورده بودند.

البته روايات زيادى هم از ائمه اهل بيت (علیه السلام) بر طبق اين تفسير رسيده كه در بحث روايتى آينده - ان شاء اللَّه تعالى - از نظر خواننده خواهد گذشت‏.

نذهبن بكاستمساكذكررسلانتقاموعده انتقام یا رویت عذاب.استمساک به وحی.قرآن ذکر لک و لقومک.سؤال از رسل پیشین.صراط مستقیم.ا جعلنا من دون الرحمن آلهة.

بحث روايتى [توضيحى در باره رواياتى كه جمله‏ ﴿وَ جَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ﴾ را به امامت ذريه ابراهيم (علیه السلام) تفسير كرده‏اند]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در مجمع البيان در ذيل جمله‏ ﴿وَ جَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ‏﴾ آمده كه بعضى گفته‏اند: منظور از «كلمه باقيه در نسل آن جناب» امامت است كه تا روز قيامت در ذريه آن جناب باقى است - نقل از امام صادق (علیه السلام) -.

مؤلف: و در اين معنا روايات ديگرى نيز هست كه در بعضى از آنها، آيه شريفه بر امامت از نسل امام حسين (علیه السلام) تطبيق شده.

و دقت در اين روايات اين معنا را به دست مى‏دهد كه بناى آن بر اين است كه ضمير در «جعلها» به هدايتى برگردد كه از جمله «سيهدين» استفاده مى‏شود. و در سابق هم در آيه ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ گفتيم كه وظيفه امام هدايت مردم است در ملكوت و واقع اعمالشان، به اين معنا كه با ارشاد خود ايشان را به سوى خداى سبحان سوق دهند، و به درجات قرب به خداى عز و جل نزديك گردانند، و عمل هر صاحب عملى را به آن منزلتى كه عملش اقتضاء دارد نازل سازند، البته با در نظر داشتن اينكه حقيقت هدايت از خدا است، و اگر به امام هم نسبت مى‏دهيم به تبع يا بالعرض است.

و فعليت هدايتى كه از ناحيه خدا به سوى خلق نازل شده، نخست شامل امام مى‏شود و سپس از ناحيه امام به سوى سايرين افاضه مى‏شود، پس هدايت امام تمام‏ترين مراتب هدايت است، و هدايتهاى ديگران ما دون آن است. و اينكه ابراهيم (علیه السلام) گفت: ﴿فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ‏﴾ و قيدى براى هدايت نياورد، خود دليل است بر اينكه مراد از هدايت، مطلق هدايت است، هم مى‏تواند با عالى‏ترين مراتب هدايت كه حظ امام از آن مرتبه است منطبق شود، و هم بر ديگر مراتب. پس مى‏توانيم بگوييم منظور از آن، امامت است، و همين امامت است كه

كلمه‏اى است باقى در نسل ابراهيم (علیه السلام).

كلمه باقيهعقبولايتتوحيدکلمه باقیه و امامت در روایات.کلمه لا اله الا الله.عقب ابراهیم.

روايتى در ذيل آيه: ﴿وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هَذَا اَلْقُرْآنُ عَلىَ رَجُلٍ مِنَ اَلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در احتجاج از حضرت عسكرى (علیه السلام) از پدران بزرگوارش روايت آورده كه فرمودند: روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در سايه كعبه نشسته بود كه عبد اللَّه بن اميه مخزومى عرضه داشت: اگر خدا مى‏خواست رسولى در بين ما مبعوث كند، كسى را مبعوث مى‏كرد كه از همه ما ثروتمندتر و نيكو حال‏تر باشد، چرا اين قرآن كه تو مى‏پندارى خدا بر تو نازلش كرده و به وسيله آن مبعوث به رسالتت نموده، بر يكى از دو مرد عظيم اين دو شهر يعنى وليد بن مغيره در مكه و عروة بن مسعود ثقفى در طائف نازل نشد؟

آن گاه امام (علیه السلام) در كلامى طولانى پاسخ رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) را نقل فرموده كه مضمونش همان است كه در آيات آمده.

آن گاه فرموده: و پاسخ همان است كه قرآن در جواب از ﴿وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هَذَا اَلْقُرْآنُ عَلىَ رَجُلٍ مِنَ اَلْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ‏﴾ فرموده: ﴿أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ﴾ اى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم) آيا اين مشركين رحمت پروردگار تو را تقسيم مى‏كنند؟. ﴿نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا‏﴾ اين ماييم كه معيشت‏شان را در زندگى دنيا تقسيم مى‏كنيم. آرى خدا است كه بعضى از ما را محتاج بعضى ديگر كرده، اين را محتاج مال او، و او را نيازمند كالا و يا خدمت اين كرده است.

در نتيجه مى‏بينى كه بزرگترين پادشاهان و غنى‏ترين توانگران، محتاج به فقيرترين فقراء شده تا كالايى از انواع كالاها كه نزد او است از او بخرد، و يا برايش خدمتى كند و گوشه‏اى از زندگيش را اصلاح نمايد، كه اگر آن فقير نمى‏بود اصلاح نمى‏شد، و خود آن پادشاه نمى‏توانست آن را اصلاح كند. و يا آنكه از علمى كه آن فقير از انواع حكمت و علوم دارد استفاده نمايد، پس او محتاج به اين فقير است، و اين فقير هم محتاج مال آن پادشاه توانگر است، حاجت اين فقير نزد او است و حاجت آن پادشاه كه يا خدمت و يا علم و يا رأى درست است نزد اين فقير است.

پس آن پادشاه نمى‏تواند بگويد: چرا من علم اين فقير و مال خودم را نداشته باشم، و فقير هم نمى‏تواند بگويد: چرا مال آن پادشاه با علم و رأى و معرفت خودم برايم جمع نشد؟ آن گاه امام (علیه السلام) اين آيه را قرائت فرمود: ﴿وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا‏﴾ .

آن گاه فرمود: ﴿وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ﴾ يعنى رحمت پروردگار تو بهتر از اموال

دنيايى است كه اينان جمع مى‏كنند.

قريتينوليدعروةنزولنزول و اعتراض قریش.بزرگان مکه و طائف.قرآن.

رواياتى ديگر در ذيل برخى آيات گذشته‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و در كافى به سند خود از سعيد بن مسيب روايت كرده كه گفت: من از على بن الحسين (علیه السلام) از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى‏فرمايد: ﴿وَ لَوْ لاَ أَنْ يَكُونَ اَلنَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً‏﴾ فرمود منظورش از اين امت، امت محمد است كه اگر همه كفار و داراى يك مسلك نمى‏شدند ﴿لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ...‏﴾.

و در تفسير قمى به سند خود از يحيى بن سعيد از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در معناى جمله‏ ﴿فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ﴾ فرمود: اگر تو را از مكه به مدينه هم ببريم، اراده كرده‏ايم كه دوباره به مكه برگردانيم، و به وسيله على بن ابى طالب (علیه السلام) از اهل مكه انتقام بگيريم‏.

و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق، عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از قتاده روايت كرده‏اند كه در تفسير جمله‏ ﴿فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ‏﴾ از انس نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از دنيا رفت، و نقمت و عذاب به جاى گذاشت. تا آن جناب بود خداوند هيچ ناملايمى از امتش به وى ننمود تا از دنيا رفت، در حالى كه هيچ پيامبرى نبود مگر آنكه عذاب خدا را در امتش مى‏ديد، مگر پيغمبر شما كه عذاب امتش را براى آينده‏اش پيش بينى كرد، و در خواب ديد كه بعد از درگذشتش چه بر سر امتش مى‏آيد، و به همين جهت ديگر هرگز خندان و خوشحال ديده نشد تا از دنيا رفت‏.

مؤلف: اين معنا از انس و نيز از على بن ابى طالب و از غير آن دو بطريقى ديگر نقل شده‏.

و نيز در همان كتاب مى‏گويد: ابن مردويه از طريق محمد بن مروان، از كلبى، از ابى صالح، از جابر بن عبد اللَّه، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه در ذيل آيه‏ ﴿فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ﴾ فرموده است: اين آيه در باره على بن ابى طالب نازل شده كه بعد از درگذشتم از ناكثين و قاسطين انتقام خواهد گرفت‏.

مؤلف: از ظاهر اين روايت و روايت قبليش و روايتى كه در اين معنا رسيده برمى‏آيد كه تهديد در اين دو آيه راجع به كسانى است كه از راه حق منحرف مى‏شوند، در عين اينكه از مسلمانان هستند، و راجع به كفار قريش نيست.

و در احتجاج از امير المؤمنين (علیه السلام) روايت آورده كه در حديثى طولانى فرمود: و اما آيه‏ ﴿وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا‏﴾ خود يكى از براهين نبوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) است كه خداى تعالى به او ارزانى داشته، و به وسيله آن حجت را بر ساير خلائق تمام كرده، براى اينكه بعد از آنكه نبوت را به وسيله آن جناب خاتمه داد و او را به عنوان پيامبر براى تمام امت‏ها و ساير ملل قرار داد اين امتياز را به او داد كه به آسمان عروجش داد، و در آن روز همه انبياء (علیه السلام) را برايش جمع كرد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) از نبوت همه آگاه شد، و آنها چيزهايى از عزائم خدا و آيات و براهين او برايش به عنوان ارمغان بيان كردند...

مؤلف: اين معنا را قمى هم در تفسير خود به سند خويش از ابى الربيع از ابى جعفر (علیه السلام) در پاسخ از سؤالات نافع بن ازرق روايت كرده‏. و نيز الدر المنثور آن را به چند طريق از سعيد بن جبير و ابن جريح و ابن زيد روايت كرده است‏.

رواياتقرينذكرآياتقرین.قرآن.قوم پیامبر.

ارسال موسی به فرعون و غرق فرعونیان آیات ۴۶–۵۶

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را مثل موسی و فرعون در برابر استکبار کفار می‌خواند.

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَىٰ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَإِي۟هِۦ فَقَالَ إِنِّى رَسُولُ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ
و همانا موسى را با نشانه‌هاى خويش به سوى فرعون و سران [قوم‌] او روانه كرديم. پس گفت: «من فرستاده پروردگار جهانيانم.»
فَلَمَّا جَآءَهُم بِـَٔايَٰتِنَآ إِذَا هُم مِّنْهَا يَضْحَكُونَ
پس چون آيات ما را براى آنان آورد، ناگهان ايشان بر آنها خنده زدند.
وَمَا نُرِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ إِلَّا هِىَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا ۖ وَأَخَذْنَٰهُم بِٱلْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
و [ما] نشانه‌اى به ايشان نمى‌نموديم مگر اينكه آن از نظير [و مشابه‌] آن بزرگتر بود، و به عذاب گرفتارشان كرديم تا مگر به راه آيند.
وَقَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَ ٱلسَّاحِرُ ٱدْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ
و گفتند: «اى فسونگر، پروردگارت را به [پاس‌] آنچه با تو عهد كرده، براى ما بخوان، كه ما واقعاً به راه درست درآمده‌ايم.»
فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُمُ ٱلْعَذَابَ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ
و چون عذاب را از آنها برداشتيم، بناگاه آنان پيمان شكستند.
وَنَادَىٰ فِرْعَوْنُ فِى قَوْمِهِۦ قَالَ يَٰقَوْمِ أَلَيْسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وَهَٰذِهِ ٱلْأَنْهَٰرُ تَجْرِى مِن تَحْتِىٓ ۖ أَفَلَا تُبْصِرُونَ
و فرعون در [ميان‌] قوم خود ندا درداد [و] گفت: «اى مردم [كشور] من، آيا پادشاهى مصر و اين نهرها كه از زير [كاخهاى‌] من روان است از آنِ من نيست؟ پس مگر نمى‌بينيد؟
أَمْ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْ هَٰذَا ٱلَّذِى هُوَ مَهِينٌۭ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ
آيا [نه‌] من از اين كس كه خود بى‌مقدار است و نمى‌تواند درست بيان كند بهترم؟
فَلَوْلَآ أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌۭ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَآءَ مَعَهُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ مُقْتَرِنِينَ
پس چرا بر او دستبندهايى زرين آويخته نشده؟ يا با او فرشتگانى همراه نيامده‌اند؟
فَٱسْتَخَفَّ قَوْمَهُۥ فَأَطَاعُوهُ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمًۭا فَٰسِقِينَ
پس قوم خود را سبك‌مغز يافت [و آنان را فريفت‌] و اطاعتش كردند، چرا كه آنها مردمى منحرف بودند.
فَلَمَّآ ءَاسَفُونَا ٱنتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَٰهُمْ أَجْمَعِينَ
و چون ما را به خشم درآوردند، از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم.
فَجَعَلْنَٰهُمْ سَلَفًۭا وَمَثَلًۭا لِّلْءَاخِرِينَ
و آنان را پيشينه‌اى [بد] و عبرتى براى آيندگان گردانيديم.

بيان آيات بيان آيات مربوط به ارسال موسى (علیه السلام) به سوى فرعون و فرعونيان

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيات قبل فرمود: خداوند كفار را به نعمت‏هاى خود متمتع كرد، و اين برخوردارى ايشان را به طغيان واداشت، و كتاب حقى را كه رسول مبينش آورد به سحر نسبت دادند، و نيز گفتند: چرا اين قرآن بر يكى از مردان دو قريه بزرگ نازل نشد، و با اين گفتار خود دو مرد از شهر بزرگ را به خاطر اين كه مال بيشترى داشتند بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) ترجيح دادند، اينك در اين آيات برايشان مثلى از داستانهاى موسى (علیه السلام) و فرعون و قومش آورده كه خدا او را با معجزات و آيات باهره‏اش به سوى ايشان گسيل داشت، و آنان بر آن آيات خنديدند و مسخره كردند، و فرعون براى قومش احتجاج كرد، و به آنان خطاب نمود كه من بهتر از موسى هستم، براى اينكه ملك مصر از آن من است كه اين نهرها از دامنه آن جارى است، با اين حرفها عقل مردم را دزديد و آنان اطاعتش كردند، و سرانجام كارشان و استكبارشان بدينجا كشيد كه خدا از ايشان انتقام گرفته غرقشان كرد.

﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ بِآيَاتِنَا إِلىَ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ﴾

حرف «لام» كه در اول كلام آمده لام قسم است، و حرف «باء» در جمله «بآياتنا»

مصاحبت را مى‏رساند. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِآيَاتِنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا يَضْحَكُونَ‏﴾

منظور از عبارت «همين كه آيات ما را آورد» اظهار معجزاتى است كه بر رسالت آن جناب دلالت مى‏كرد. و مراد از اينكه فرمود «ناگهان از آن به خنده درآمدند» اين است كه به منظور استهزاء و خوار شمردن آيات خدا خنديدند.

﴿وَ مَا نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلاَّ هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا...﴾

كلمه «اخت» به معناى مثل و مانند است. و جمله‏ ﴿هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا‏﴾ كنايه است از اينكه هر يك از اين آيت‏ها مستقلا دلالت بر حقيقت رسالت دارد، و جمله‏ ﴿وَ مَا نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ...﴾ حال از ضمير «منها» است. و معنايش اين است كه: وقتى معجزات را ديدند ناگهان از آن بخنده درآمدند، در حالى كه هر يك از آن معجزات در دلالت بر حقانيت رسالت و در اعجاز به حد كمال بود و هيچ نقص و قصورى در آن نبود.

﴿وَ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏﴾ يعنى ما آنان را به عذاب دنيايى گرفتيم، به اميد اينكه دست از استكبار بردارند و از لجبازى به سوى قبول رسالت برگردند. و مراد از عذاب مذكور همان بلاهايى است كه بر بنى اسرائيل نازل شد، مانند: قحطى، كمى ثمرات، طوفان، ملخ، شپش، قورباغه، و خون كه هر يك جدا جدا بلايى بزرگ بودند كه تفصيلش در سوره اعراف آمده.

﴿وَ قَالُوا يَا أَيُّهَا اَلسَّاحِرُ اُدْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِنْدَكَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ﴾

كلمه «ما» در جمله‏ ﴿بِمَا عَهِدَ عِنْدَكَ‏﴾ مصدريه است، و جمله را معناى «بعهده عندك» مى‏دهد. و منظور از اين عهد - به طورى كه گفته‏اند - عهدى است كه خدا به موسى (علیه السلام) داده بود كه اگر بنى اسرائيل ايمان آوردند بلا را از ايشان بردارد.

و جمله‏ ﴿يَا أَيُّهَا اَلسَّاحِرُ﴾ خطاب قوم فرعون به موسى (علیه السلام) است كه خطابى است از در استهزاء و استكبار، هم چنان كه در جمله «﴿اُدْعُ لَنَا رَبَّكَ﴾ پروردگارت را بخوان» نيز اين استهزاء و استكبار به چشم مى‏خورد، چون اگر اين منظور را نداشتند مى‏گفتند «خدا را بخوان» .و مراد از اين جمله آن است كه از موسى بخواهند دعا كند تا عذاب از ايشان برداشته شود كه اگر برداشته شود به وعده خود عمل نموده، ايمان مى‏آورند، و به راه هدايت در مى‏آيند.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: «ساحر» در عرف قوم فرعون به معناى عالم است، و

ساحران در نزد ايشان خيلى عظيم و محترم بوده‏اند. و اگر به موسى ساحر گفته‏اند منظورشان توهين و مذمت نبوده، بلكه منظور تعظيم موسى بوده است. و اين حرف صحيح نيست بلكه همانطور كه گفتيم منظورشان استكبار بوده، به شهادت اينكه دنبالش گفتند: ﴿اُدْعُ لَنَا رَبَّكَ‏﴾ .

﴿فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُمُ اَلْعَذَابَ إِذَا هُمْ يَنْكُثُونَ‏﴾

كلمه «ينكثون» از مصدر «نكث» است كه به معناى نقض عهد و خلف وعده است و وعده‏اى كه به موسى داده بودند همان بود كه گفتند: «﴿إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ﴾ ما حتما و قطعا ايمان خواهيم آورد» .

﴿وَ نَادىَ فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هَذِهِ اَلْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ﴾

يعنى فرعون قوم خود را ندا كرد كه اى قوم آيا ملك مصر از آن من نيست؟ و اين نهرها از دامنه ملكم جارى نيست؟ آيا نمى‏بينيد؟ و در اين جمله با آوردن كلمه «قال» جمله بعد را از ما قبل جدا كرد، چون جمله بعد به منزله جواب از سؤالى تقديرى است. بعد از آنكه فرمود «فرعون در ميان قوم خود ندا كرد» كانه كسى پرسيده: چه گفت؟ فرمود: ﴿قَالَ يَا قَوْمِ...‏﴾ .

و معناى اينكه فرمود ﴿وَ هَذِهِ اَلْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي‏﴾ اين است كه اين نهرها از تحت قصرم و يا از زير و دامنه بستانم كه قصرم در آن است جارى است كه به احتمال دوم قصرش در آن باغ و در نقطه مرتفعى قرار داشته، و بنايى بلند بوده است. و جمله مذكور حال از ما قبل است، و نيز عطف است بر «ملك مصر» و جمله‏ ﴿تَجْرِي مِنْ تَحْتِي﴾ حال است از «انهار» و منظور از «انهار» شعبه‏هاى رود نيل است.

و جمله‏ ﴿أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ‏﴾ در معناى تكرار كردن استفهام سابق است كه فرعون مى‏پرسيد ﴿أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ...﴾

﴿أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هَذَا اَلَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لاَ يَكَادُ يُبِينُ‏﴾

كلمه «مهين» به معناى خوار و ضعيف است، و از مصدر «مهانت» است كه معناى حقارت را مى‏دهد، و منظور فرعون از «مهين» حضرت موسى (علیه السلام) است، چون او مردى فقير و تهى دست بود.

و معناى جمله‏ ﴿وَ لاَ يَكَادُ يُبِينُ﴾ اين است كه او هرگز نمى‏تواند مقصود خود را تفهيم كند. و بعيد نيست كه اين سخن را به آن جهت گفته كه سابقه قبل از رسالت موسى (علیه السلام) را مى‏دانسته، كه مردى كم حرف بوده، و يا لكنتى در زبان داشته، و فرعون خبر نداشته از اينكه موسى (علیه السلام) از خدا خواست تا لكنت را از زبانش بردارد، و به حكايت

قرآن عرضه داشت: ﴿وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي‏﴾ و خداى تعالى هم دعايش را مستجاب نموده، فرمود: ﴿قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسىَ‏﴾.

و در صدر آيه در جمله‏ ﴿أَمْ أَنَا خَيْرٌ...﴾ كلمه «أم» هم مى‏تواند منقطعه باشد، و هم متصله. اگر منقطعه‏اش بگيريم بيانگر كلام سابق مى‏شود و معناى جمله چنين مى‏شود «بلكه من از موسى بهترم، براى اينكه او چنين و چنان است» .و اگر متصله بگيريم، يكى از دو طرف ترديدش با همزه استفهامش حذف شده، و تقديرش چنين است: «أ هذا خير ام انا خير... - آيا اين موسى بهتر است و يا من...» .

و در مجمع البيان مى‏گويد: سيبويه و خليل حرف «ام» را عاطفه گرفته‏اند. و جمله «انا خير» را عطف بر آخر آيه قبلى، يعنى جمله‏ ﴿أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ‏﴾ گرفته‏اند، چون معناى «انا خير» همان معناى «ام تبصرون» است، پس گويا فرموده: «أ فلا تبصرون ام تبصرون» چون به نظر فرعون اگر مردم مى‏گفتند «تو بهترى» داراى بصيرت بودند. در حقيقت خواسته‏اند بگويند به كار بردن جمله‏ ﴿أَمْ أَنَا خَيْرٌ﴾ در جاى «أم تبصرون» از باب به كار بردن مسبب در جاى سبب، و يا به كار بردن سبب در جاى مسبب است.

و به هر حال فرعون در اين آيه شريفه نام موسى (علیه السلام) را نبرد، و از او به اسم اشاره «هذا - اين» تعبير كرد كه اين خود نوعى تحقير و توهين است. و همچنين جمله ﴿اَلَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لاَ يَكَادُ يُبِينُ‏﴾ تحقير را مى‏رساند، و علت بهتر نبودن موسى را بيان مى‏كند.

﴿فَلَوْ لاَ أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ اَلْمَلاَئِكَةُ مُقْتَرِنِينَ﴾

كلمه «اسورة» جمع «سوار» - به كسر سين - است كه راغب آن را معرب كلمه «دستواره» دانسته‏. مى‏گويند: رسم مردم آن روز بود كه وقتى كسى را بر خود رئيس مى‏كردند، دستبندى از طلا به دستش و گردن‏بندى از طلا به گردنش مى‏انداختند. و بنابراين معناى آيه چنين مى‏شود: اگر موسى رسول مى‏بود، و بدان جهت بر مردم سيادت و سرورى

مى‏داشت بايد از آسمان دستبندى از طلا برايش انداخته مى‏شد.

و از ظاهر جمله‏ ﴿أَوْ جَاءَ مَعَهُ اَلْمَلاَئِكَةُ مُقْتَرِنِينَ‏﴾ بر مى‏آيد كه «اقتران» به معناى «تقارن» است (در نتيجه «مقترنين» به معناى «متقارنين» مى‏باشد) هم چنان كه كلمه «استباق» به معناى «تسابق» و كلمه «استواء» به معناى «تساوى» مى‏باشد. و منظور از «آمدن ملائكه با موسى (علیه السلام) در حالى كه مقترن باشند» اين است كه ملائكه همراه او بيايند و رسالت او را تصديق كنند. و اين كلمه از سخنانى است كه در قرآن كريم از زبان تكذيب كنندگان رسولان مكرر آمده، مانند اينكه گفتند: ﴿لَوْ لاَ أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً‏﴾.

﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْماً فَاسِقِينَ﴾

يعنى فرعون با اين سخنان عقول قوم خود را دزديد و فريبشان داد. و بقيه الفاظ آيه - روشن است.

﴿فَلَمَّا آسَفُونَا اِنْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ‏﴾

كلمه «آسفوا» از مصدر «ايساف» است، كه به معناى خشمگين كردن ديگرى است. و معناى آيه چنين است: بعد از آنكه با فسوق خود ما را به خشم در آوردند، از ايشان انتقام گرفتيم و همه‏شان را غرق كرديم. البته اين نكته را بايد در نظر داشت كه خشم در خداى تعالى به معناى اراده عقوبت است.

﴿فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِينَ﴾

كلمه «سلف» به معناى متقدم است، و ظاهرا مراد از «سلف بودنشان براى ديگران» اين است كه قبل از ديگران داخل آتش مى‏شوند. و مراد از اينكه «مثل باشند براى ديگران» اين است كه ديگران سرنوشت آنان را مثل بزنند و از آن عبرت بگيرند، و ظاهر مثل بودن فرعونيان براى مردم اين است كه اقوام ديگر اگر اهل عبرت باشند و پند بپذيرند از سرگذشت آنان پند بگيرند.

موسیفرعونآیاتغرقسلفارسال موسیمعجزاتتکذیب و سحر خواندناستکبار فرعون

بحث روايتى [روايتى در بيان مراد از خشم و رضاى خداى تعالى‏]

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در تفسير قمى در ذيل جمله‏ ﴿وَ لاَ يَكَادُ يُبِينُ‏﴾ گفته: يعنى كلامش را روشن اداء

نمى‏كرد.

و در كتاب توحيد به سندى كه به احمد بن ابى عبد اللَّه رسانده، و او بدون ذكر بقيه سند از امام صادق (علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله‏ ﴿فَلَمَّا آسَفُونَا اِنْتَقَمْنَا مِنْهُمْ﴾ فرمود: خداى تعالى مانند ما خشمگين نمى‏شود بلكه او براى خود اوليائى خلق كرده كه آنها خشمگين و يا خشنود مى‏شوند. و آن اولياء مخلوق خدا و مدبر به تدبير خدايند، و خداى تعالى رضاى آنان را رضاى خود، و سخط آنان را سخط خود قرار داده، چون ايشان را داعيان به سوى خود، و دليل‏هايى بر هستى و آثار هستى خود قرار داده، بدين جهت اولياء بخاطر او خشم مى‏كنند، و به خاطر او راضى مى‏شوند.

و اصولا خداى تعالى در معرض اينگونه احوال قرار نمى‏گيرد. و اگر خود خداى تعالى اينگونه الفاظ را در باره خود استعمال نكرده بود، ما نيز استعمال نمى‏كرديم ولى از آنجا كه خودش استعمال كرده، ناگزير بايد معناى صحيحى برايش بكنيم. معنايى كه كلام خود او مصدقش باشد، هم چنان كه فرموده: «هر كس يكى از اولياء مرا اهانت كند به جنگ من آمده است، و به من اعلان جنگ كرده» و نيز فرموده: «﴿مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اَللَّهَ﴾ هر كس رسول را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده» و نيز فرموده: «﴿إِنَّ اَلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اَللَّهَ‏﴾ كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند با خدا بيعت مى‏كنند» همه اين گونه تعبيرات همان معنايى را دارد كه برايت گفتم، و همچنين رضا و غضب خدا و صفات ديگرى كه نظير رضا و غضب هستند، همه در حقيقت صفات اولياى خدا است نه صفات خدا.

چون اگر صفات خدا باشد، و خدا كه پديد آورنده عالم است، در معرض اسف و ضجر قرار گيرد، با اينكه اسف و ضجر را خود او خلق كرده آن وقت مى‏تواند كسى بگويد: پديد آورنده عالم هم نابود خواهد شد، براى اينكه وقتى بنا باشد او نيز در معرض ضجر و غضب واقع شود در معرض تغيير و دگرگونگى هم واقع مى‏شود. و همين كه فرض دگرگونگى در او صدق كرد، فرض نابودى هم صدق خواهد كرد. و چنين خدايى ايمن از نابودى نخواهد بود. و اگر بگويى: چه عيبى دارد كه او هم نابود شود؟ مى‏گوييم ديگر پديد آورنده فرقى با پديده نخواهد داشت و ديگر بين قادر و مقدور و خالق و مخلوق فرقى نمى‏ماند. و خداى تعالى بزرگتر از اينگونه فرض‏ها است. «تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا» .

او خالق اشياء است اما نه به خاطر احتياجش بدانها، پس وقتى حاجتى به آنها ندارد

ديگر محال است محدود به حدى شود و به حالتى كيفيت پيدا كند (چون اگر احتياج در او فرض شود وجودش و يا حدى از كمال وجودش محدود و مشروط به وجود محتاج اليه است ولى وقتى احتياج نبود اين حد هم به ميان نمى‏آيد) پس اين نكته را بفهم - ان شاء اللَّه.

مؤلف: نظير اين روايت را كافى هم به سند خود از محمد بن اسماعيل بن بزيع از عمويش حمزة بن بزيع از آن جناب (علیه السلام) آورده‏.

اسفغضبرضااولیالا یکاد یبینغضب و رضای اولیامن یطع الرسول فقد اطاع الله

مثل عیسی و جدال اهل کتاب در زخرف آیات ۵۷–۶۵

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان آیات مثل عیسی، اختلاف پس از بینات و دعوت به عبادت الله را یکجا می‌خواند.

۞ وَلَمَّا ضُرِبَ ٱبْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ
و هنگامى كه [در مورد] پسر مريم مثالى آورده شد، بناگاه قوم تو از آن [سخن‌] هِلهِله درانداختند [و اعراض كردند]،
وَقَالُوٓا۟ ءَأَٰلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ ۚ مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًۢا ۚ بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ
و گفتند: «آيا معبودان ما بهترند يا او؟» آن [مثال‌] را جز از راه جدل براى تو نزدند، بلكه آنان مردمى جدل‌پيشه‌اند.
إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَجَعَلْنَٰهُ مَثَلًۭا لِّبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ
[عيسى‌] جز بنده‌اى كه بر وى منت نهاده و او را براى فرزندان اسرائيل سرمشق [و آيتى‌] گردانيده‌ايم نيست.
وَلَوْ نَشَآءُ لَجَعَلْنَا مِنكُم مَّلَٰٓئِكَةًۭ فِى ٱلْأَرْضِ يَخْلُفُونَ
و اگر بخواهيم قطعاً به جاى شما فرشتگانى كه در [روى‌] زمين جانشين [شما] گردند قرار دهيم.
وَإِنَّهُۥ لَعِلْمٌۭ لِّلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَٱتَّبِعُونِ ۚ هَٰذَا صِرَٰطٌۭ مُّسْتَقِيمٌۭ
و همانا آن، نشانه‌اى براى [فهم‌] رستاخيز است، پس زنهار در آن ترديد مكن، و از من پيروى كنيد؛ اين است راه راست!
وَلَا يَصُدَّنَّكُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ ۖ إِنَّهُۥ لَكُمْ عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ
و مبادا شيطان شما را از راه به در برد، زيرا او براى شما دشمنى آشكار است.
وَلَمَّا جَآءَ عِيسَىٰ بِٱلْبَيِّنَٰتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِٱلْحِكْمَةِ وَلِأُبَيِّنَ لَكُم بَعْضَ ٱلَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ ۖ فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُونِ
و چون عيسى دلايل آشكار آورد، گفت: «به راستى براى شما حكمت آوردم، و تا در باره بعضى از آنچه در آن اختلاف مى‌كرديد برايتان توضيح دهم. پس، از خدا بترسيد و فرمانم ببريد.»
إِنَّ ٱللَّهَ هُوَ رَبِّى وَرَبُّكُمْ فَٱعْبُدُوهُ ۚ هَٰذَا صِرَٰطٌۭ مُّسْتَقِيمٌۭ
در حقيقت، خداست كه خود پروردگار من و پروردگار شماست. پس او را بپرستيد؛ اين است راه راست.
فَٱخْتَلَفَ ٱلْأَحْزَابُ مِنۢ بَيْنِهِمْ ۖ فَوَيْلٌۭ لِّلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ مِنْ عَذَابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ
تا [آنكه‌] از ميانشان، احزاب دست به اختلاف زدند، پس واى بر كسانى كه ستم كردند از عذاب روزى دردناك!

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

بعد از آنكه در آيات قبل از اشاره به داستان موسى (علیه السلام) فارغ شد، اينك در اين آيات به داستان عيسى (علیه السلام) اشاره مى‏كند، و قبل از هر چيز مجادله مردم با رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) در باره عيسى (علیه السلام) را ذكر نموده سپس از آن پاسخ مى‏دهد.

عیسیمثلزخرفجدالمثل عیسیعبودیت مسیحجدال قوم

تفسير و شان نزول آيه: ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ‏﴾ و وجوه مختلفى كه در اين باره گفته‏اند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ … خَصِمُونَ﴾

از اينجا تا آخر چهار و يا شش آيه پيرامون جدال مردم در باره مثلى كه به عيسى بن مريم زده شد بحث مى‏كند، و آنچه با دقت و تدبر در اين آيات به دست مى‏آيد، با در نظر گرفتن اينكه اين سوره در مكه نازل شده و با قطع نظر از روايات، اين است كه مراد از جمله «﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً‏﴾» آيات اول سوره مريم است، چون تنها سوره‏اى كه در مكه نازل شده و داستان مريم بطور مفصل در آن آمده سوره مريم بوده كه در آن داستان عده‏اى از انبياء (علیه السلام) آمده، و بدان جهت آمده كه خداى تعالى بر آنان انعام فرموده. و در آخر با آيه‏ ﴿أُولَئِكَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ﴾ ختم شده است، و در آيات مورد بحث فرموده: ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ‏﴾ و اين خود شاهد است بر اين كه آيه‏ ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً﴾ اشاره به مطالب سوره مريم است.

و مراد از جمله‏ ﴿إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ‏﴾ مذمت قريش است، چون كلمه «يصدون» به كسره صاد - به معناى «يضجون - ضجه و خنده مى‏كنند» مى‏باشد، و معلوم مى‏شود قريش وقتى شنيدند كه قرآن به داستان عيسى (علیه السلام) مثل مى‏زند، آن را مسخره كردند. البته كلمه «يصدون» به ضمه صاد هم قرائت شده كه به معناى «يعرضون - اعراض مى‏كنند» مى‏باشد، و اين قرائت با جمله بعدى سازگارتر است.

﴿وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ﴾ استفهام در اين آيه انكارى است، و معنايش اين است كه: آيا خدايان ما بهتر است يا پسر مريم، گويا چون از قرآن شنيده‏اند كه نام مسيح را برده، و نعمت و كرامت خداى را بر او شمرده، آن را ناديده گرفته‏اند، و مسيح را از ديد مسيحيت كه او را خدا و پسر خدا مى‏پنداشتند با آلهه خود مقايسه كردند و در رد دعوت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر توحيد گفته‏اند: خدايان ما بهتر از مسيح است. و اين نوع جدال سخيف‏ترين جدال‏ها است، چون از آن بر مى‏آيد كه گويا خواسته‏اند بگويند اوصافى كه در قرآن براى مسيح آمده اصلا قابل اعتناء نيست، و اگر مسيح قابل اعتنايى باشد مسيح از نظر نصارى است، و آنهم قابل مقايسه با خدايان ما نيست، و خدايان ما بهتر از او است.

﴿مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً‏﴾ يعنى تو را با جمله‏ ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ﴾ مواجه نكردند مگر از در جدل، و خواسته‏اند بدان وسيله مثل مذكور را باطل كنند، هر چند كه حق باشد ﴿بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ‏﴾ يعنى آنان بطور قطع مردمى ثابت در خصومت و مصر بر آنند.

﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ﴾ اين جمله رد مطلبى است كه از گفتار مشركين استفاده مى‏شود كه گفتند: ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ‏﴾ چون به طورى كه خواهد آمد از اين سخن برمى‏آيد كه خواسته‏اند بگويند مسيح، اله نصارى است. و جمله مورد بحث در رد آن مى‏فرمايد مسيح تنها بنده‏اى بود كه ما بر او انعام كرديم.

زمخشرى در تفسير كشاف و عده زيادى ديگر از مفسرين از ابن عباس و ديگران نقل كرده‏اند كه در تفسير آيه گفته‏اند: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) آيه‏ ﴿إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾ كه عليه قريش است تلاوت كرد، قريش سخت در خشم شدند. و ابن الزبعرى گفت: اى محمد تنها ما و خدايان ما هيزم جهنمند، و يا خدايان همه امت‏ها؟ فرمود: هم شما و هم خدايان شما، و هم همه امت‏ها مشمول اين آيه‏اند. ابن الزبعرى گفت: به پروردگار كعبه سوگند كه الآن در بحث بر تو غلبه مى‏كنم براى اينكه

گفتى تمامى خدايان همه امت‏ها هيزم جهنمند، آيا تو عيسى بن مريم را پيغمبر نمى‏دانى و بر او و بر امتش ثناى خير نمى‏گويى؟ با اينكه اين را هم مى‏دانى كه امت نصارى او را مى‏پرستند، و نيز عزيز و ملائكه پرستيده مى‏شوند، اگر بگويى همه اينها در آتش دوزخ قرار مى‏گيرند، ما هم هيچ حرفى نداريم كه با خدايان خود در آتش باشيم. مشركين از اين احتجاج خوشحال شدند و خنديدند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) هم چنان ساكت بود تا آنكه اين آيه نازل شد: ﴿إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىَ أُولَئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ‏﴾ و همچنين آيه مورد بحث در اين زمينه نازل شد.

و معناى آن اين است كه: وقتى ابن الزبعرى عيسى بن مريم را مثل زد، و مسيح پرستى نصارى را دليل بر رد كلام تو گرفت، ﴿إِذَا قَوْمُكَ﴾ ناگهان قريش كه قوم تواند از اين مثل «يصدون» فريادشان به خوشحالى و خنده بلند شد، چون به خيال خود تو را مجاب كردند، و آن گاه گفتند: ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ‏﴾ يعنى آيا خدايان ما بهتر است يا مسيح؟ و مسلما عيسى به نظر تو از خدايان ما بهتر است، و وقتى او هيزم جهنم باشد ديگر جهنمى بودن خدايان ما سهل است، و اين مثل را برايت نزدند مگر از راه جدل، و صرف غلبه كردن در بحث، نه به منظور تشخيص حق از باطل‏.

و ما در بحث روايتى كه بعد از آيه 98 سوره انبياء ايراد كرديم گفتيم كه اين روايت به خاطر اينكه از چند جهت موهون و سست است، و نيز به خاطر خللى كه در مضمون آن هست، ضعيف است و نمى‏توان به آن اعتماد كرد، حتى از حافظ ابن حجر هم نقل شده كه گفته اين حديث اصلى ندارد، و در هيچ يك از كتب حديث ديده نشده نه با سند و نه بدون سند.

و هر چند اين داستان ابن الزبعرى از طرق شيعه هم نقل شده - و البته طورى نقل شده كه هيچ مناقشه و اشكالى متوجه آن نيست - و ليكن در آن نقل گفته نشده كه آيه‏ ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ...﴾ در باره اين قصه نازل شده است.

علاوه بر اينكه ظاهر جمله‏ ﴿ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ‏﴾ و جمله‏ ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ﴾ با تفسيرى كه اين روايت كرده درست و سازگار نيست.

بعضى ديگر از مفسرين‏ گفته‏اند: وقتى مشركين آيه ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسىَ عِنْدَ اَللَّهِ كَمَثَلِ

آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ را شنيدند، گفتند: پس دين ما راهنماتر از دين نصارى است، براى اينكه نصارى انسانى را مى‏پرستند، و ما ملائكه را - البته منظورشان از ملائكه ارباب بت‏ها بود - پس آلهه ما بهتر از اله نصارى است.

پس مثل زننده به عيسى بن مريم خداى سبحان است، و اينكه گفتند ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ‏﴾ به منظور برترى دادن بت‏ها بر عيسى است، نه عكس آن كه در وجه قبلى آمده بود.

اين وجه هم درست نيست، براى اينكه آيه شريفه‏ ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسىَ عِنْدَ اَللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ﴾ در مدينه نازل شده، و آيات مورد بحث كه از جمله «و لما ضرب ابن مريم» آغاز مى‏شود در مكه نازل شده، و آيات سوره‏اى است مكى.

از اين هم كه بگذريم بنابراين وجه، اساس گفتار مشركين اين مى‏شود كه خواسته‏اند خود را بر نصارى برترى دهند، و بر اين اساس ديگر هيچ ارتباطى بين آيه‏ ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ...‏﴾ به ما قبلش تصور نمى‏شود.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: وقتى مشركين شنيدند كه قرآن مى‏فرمايد ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسىَ عِنْدَ اَللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ﴾ داد و فريادشان بلند شد و گفتند: محمد چه منظورى از اين حرف مى‏تواند داشته باشد، غير از اينكه ما او را به الوهيت بشناسيم، و بپرستيم همانطور كه مسيحيان عيسى را مى‏پرستند، با اينكه آلهه خود ما بهتر از محمد است.

اشكال اين تفسير همان اشكالى است كه در دو وجه قبلى بيان داشته و گفتيم مشركين مكه آيه‏ ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسىَ عِنْدَ اَللَّهِ‏﴾ را نشنيده بودند، چون اين آيه سالها بعد در مدينه نازل شد.

بعضى‏ ديگر در توجيه آيه گفته‏اند: منظور مشركين از جمله‏ ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ﴾ جواب از اشكالى است كه متوجه اعتقاد ايشان شده كه مى‏گفتند: «ملائكه دختران خدايند» و نيز از اشكالى كه متوجه ملائكه‏پرستى آنان شده، و گويا خواسته‏اند بگويند: مساله ملائكه پرستى يك چيز نو ظهورى از ما نيست، براى اينكه نصارى مسيح را مى‏پرستند، و او را به خدا منسوب مى‏كنند، با اينكه موجودى است بشرى و زمينى، و ما ملائكه را مى‏پرستيم و به خدا منسوب مى‏كنيم كه از بشر زمينى برتر و بهتر است.

اشكال اين توجيه هم اين است كه از عهده توجيه جمله ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً

إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ‏﴾ برنمى‏آيد، چون از آيه برمى‏آيد كه براى مشركين مثلى از عيسى زده شده، و آنان به داد و فرياد درآمده‏اند، و اين وجه توجيه نمى‏كند كه چه مثلى از عيسى براى مشركين زده شده. علاوه بر اين، جمله‏ ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ﴾ بنابراين تفسير بى ربط به ما قبل مى‏شود، همانطور كه در دو وجه قبلى نيز بى ربط مى‏شد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معناى اينكه گفته‏اند: ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ‏﴾ اين است كه مثل ما در پرستش آلهه مثل نصارى است در پرستش مسيح، حال خودت بگو كدام بهتر است؟ پرستش آلهه ما و يا پرستش مسيح؟ اگر در پاسخ بگويد: عبادت مسيح بهتر است، اعتراف كرده به اينكه پس غير خدا پرستيدن عمل درستى است. و اگر بگويد عبادت آلهه بهتر است، باز هم همان اعتراف را كرده. و اگر بگويد در پرستش مسيح هيچ خيرى نيست، مقام و منزلت او را پايين آورده. آن گاه جمله‏ ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ﴾ جواب گفتار مشركين مى‏شود، و مى‏فرمايد اگر مسيح شرافت‏هايى مختص به خود دارد، انعامى است كه خداى تعالى به او كرده، و باعث نمى‏شود كه پرستش او جائز باشد.

اشكال اين توجيه اين است كه هر چند فى نفسه حرف درستى است، اما گفتگو در اين است كه جمله‏ ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ‏﴾ چگونه بر اين برترى دلالت دارد.

در مجمع البيان بعد از نقل وجوهى كه در تفسير آيه گفته‏اند خودش گفته: چهارميش تفسيرى است كه از پيشوايان اهل بيت (علیه السلام) از امير المؤمنين (علیه السلام) نقل كرده‏اند كه فرموده: روزى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) رفتم، و ديدم در بين جمعى از قريش نشسته، همين كه مرا ديد فرمود: يا على! مثل تو در اين امت مثل عيسى بن مريم است كه جمعى او را دوست داشتند، و در دوستى خود افراط كرده، هلاك شدند، و جمعى ديگر دشمنش داشتند و در دشمنى خود افراط كرده، هلاك شدند، و جمعى ديگر راه ميانه را رفتند و نجات يافتند. اين گفتار رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر قريش گران آمد و خنده سر دادند، و گفتند: على را تشبيه به انبياء و رسل مى‏كند، پس در پاسخشان اين آيه نازل شد.

مؤلف: اين روايت كلام مشركين را كه گفتند «آيا خدايان ما بهتر است يا او» توجيه نمى‏كند، و اگر قصه‏اى كه در روايت آمده شان نزول آيه باشد، معناى جمله‏ ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ﴾ اين مى‏شود كه: اگر ما آلهه خود را پيروى و بزرگانمان را اطاعت كنيم، بهتر است از

اينكه على را دوست داشته باشيم و او را سرور خود بدانيم، تا بر ما حكومت كند. و يا بهتر است از اينكه محمد را پيروى كنيم تا او على، پسر عمويش را بر ما سرور و حاكم سازد.

ممكن هم هست جمله‏ ﴿وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ...‏﴾ جمله‏اى استينافى و غير مربوط به ما قبل باشد. و خلاصه اين آيه در خصوص آن قصه نازل نشده باشد، بلكه تنها آيه‏ ﴿وَ لَمَّا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً﴾ در خصوص آن قصه نازل شده باشد.

﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ‏﴾

آنچه سياق اقتضاء مى‏كند اين است كه ضمير «هو» به عيسى بن مريم برگردد، و مراد از «مثل بودن» او بطورى كه گفته‏اند اين است كه آن جناب آيتى عجيب از آيات الهى است كه نامش مانند مثلهاى جارى بر سر زبانها است.

و معناى آيه اين است: پسر مريم به جز بنده‏اى كه اظهار بندگى ما مى‏كرد نبود. بنده‏اى بود كه ما بر او انعام كرديم و نبوتش داديم، و به روح القدس تاييدش نموديم و معجزاتى روشن بر دستش جارى ساختيم، و انعامهاى ديگر به او كرديم، و او را آيتى عجيب و خارق العاده قرار داديم تا به وسيله او حق را براى بنى اسرائيل بيان كرده باشيم.

و اين معنا بطورى كه ملاحظه مى‏فرماييد رد جمله‏ ﴿أَ آلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ﴾ مى‏باشد، چون ظاهر اين جمله اين است كه خواسته‏اند خدايان خود را در الوهيت بر مسيح برترى دهند. و حاصل جواب اين است كه: مسيح اصلا اله نبود كه در مقام مقايسه الوهيت او با الوهيت خدايان خود برآييد، بلكه تنها و تنها بنده‏اى بود كه خدا بر او انعام كرد. و اما آلهه خود مشركين كه نظريه قرآن در باره الوهيتشان روشن است، و آيه مورد بحث در مقام رد آن نيست.

مثلعیسیآلههعبدملائکهمثل ابن مریممقاسیه با آلههعبد بودن مسیحجدل باطل

رد استبعاد كمالات عيسى (علیه السلام) توسط مشركين، و بيان امكان تزكيه انسان تا سر حد ملك گونه شدن‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنْكُمْ مَلاَئِكَةً فِي اَلْأَرْضِ يَخْلُفُونَ‏﴾

ظاهرا اين آيه شريفه متصل است به ما قبلش، و مى‏خواهد اين استبعاد را بر طرف كند كه چگونه ممكن است يك فرد بشر داراى اين همه كمالاتى كه قرآن در باره عيسى نقل مى‏كند بوده باشد و بتواند مرغ بيافريند، مرده زنده كند، و در روزهايى كه طفل در گهواره است با مردم حرف بزند، و خوارقى امثال اين از خود بروز دهد. و خلاصه مانند ملائكه واسطه فيض در احياء و اماته و رزق و ساير انواع تدبير باشد، و در عين حال عبد باشد و نه معبود و مالوه باشد، نه اله.

آرى، اين گونه كمالات در نظر وثنيت مختص به ملائكه، و ملاك الوهيت آنها است كه بايد بخاطر داشتن آنها پرستيده شوند. و كوتاه سخن اينكه: از نظر وثنيت محال است بشرى پيدا شود كه اين نوع كمالاتى را كه مختص ملائكه است دارا باشد.

آيه شريفه مى‏خواهد اين استبعاد را برطرف ساخته، بفرمايد كه خداى تعالى مى‏تواند انسان را آن چنان تزكيه كند و باطنش را از لوث گناهان پاك سازد كه باطنش باطن ملائكه گردد و ظاهرش ظاهر انسان باشد و با ساير انسان ها روى زمين زندگى كند. خودش از انسانى ديگر متولد شود، و انسانى ديگر از او متولد گردد، و آنچه از ملائكه به ظهور مى‏رسد از او نيز ظهور يابد.

و اين كار انقلاب ماهيت نيست كه بگويى فى نفسه امرى است محال و قابل آن نيست كه از خدا سر بزند، بلكه نوعى تكامل وجودى است، كه خداى تعالى انسانى را از حدى از كمال بيرون آورده، به حدى بالاتر از آن مى‏برد، كه امكان و ثبوتش در جاى خود ثابت و مسلم شده است.

و بنابراين كلمه «من» در «منكم» به معناى بعضى از شما است، و جمله «يخلفون» به معناى اين است كه بعضى بعضى ديگر را جانشين خود سازد (همانطور كه گفتيم در عين اينكه كار ملائكه را مى‏كنند، خود خليفه و فرزند ديگرى باشند، و فرزندانى از ايشان خليفه و جانشين ايشان شوند).

و در مجمع البيان گفته كلمه «من» در «منكم» معناى بدليت را افاده مى‏كند، همانطور كه در شعر شاعر به اين معنا آمده، مى‏گويد:

فليت لنا من ماء زمزم شربة *** مبردة باتت على الطهيان‏

و معناى «يخلفون» اين است كه جانشين بنى آدم باشند، و معناى آيه اين است كه: اگر ما بخواهيم مى‏توانيم همه شما انسان ها را هلاك كنيم، و بدل از شما ملائكه را در زمين سكونت دهيم تا زمين را آباد و خدا را عبادت كنند.

ليكن اين تفسير آن طور كه بايد و شايد با نظم آيه سازگار نيست.

ساعتحکمتاحزاببیناتعلم للساعةحکمت عیسیساعتاختلاف احزاب

مقصود از اينكه «عيسى علم به قيامت است»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اِتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ‏﴾

ضمير در «انه» به عيسى (علیه السلام) برمى‏گردد، و مراد از اينكه مى‏فرمايد «عيسى علم به قيامت است» اين است كه وسيله علم به قيامت است. و معناى آيه اين است عيسى وسيله‏اى است كه با آن مى‏توان به قيامت علم يافت، براى اينكه هم خودش بدون پدر خلق شده، و هم اينكه مرده را زنده مى‏كند، پس براى خدا كارى ندارد كه قيامت را بپا كند،

و موجودات مرده را زنده كند، پس ديگر در مساله معاد شك نكنيد، و به هيچ وجه ترديد نداشته باشيد.

بعضى‏ ديگر در معناى جمله «عيسى علم به قيامت است» گفته‏اند: مراد اين است كه آن جناب يكى از دليل‏هاى نزديك شدن قيامت است، كه قبل از قيامت به زمين نازل مى‏شود، و مردم از آمدنش مى‏فهمند كه قيامت نزديك شده.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: اصلا ضمير «انه» به قرآن برمى‏گردد، و معناى اينكه قرآن علم به قيامت است، اين است كه آخرين كتابى است كه از آسمان نازل مى‏شود، و با نزولش همه مى‏فهمند كه تا قيامت ديگر كتابى نازل نمى‏شود.

ليكن اين دو وجه نمى‏تواند تفريع و نتيجه‏گيرى‏ ﴿فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا﴾ را آن طور كه بايد توجيه كند.

و در باره جمله‏ ﴿وَ اِتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ‏﴾ بعضى‏ گفته‏اند: كلامى است از خود خداى تعالى، و معنايش اين است كه هدايت مرا و يا شرع مرا و يا رسول مرا پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند كلامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) به امر خداى تعالى فرموده.

﴿وَ لاَ يَصُدَّنَّكُمُ اَلشَّيْطَانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾

كلمه «صد» به معناى صرف و بازدارى است. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

﴿وَ لَمَّا جَاءَ عِيسىَ بِالْبَيِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ...‏﴾

مراد از «بينات» ،آيات بينات است، از قبيل معجزات. و مراد از «حكمت» معارف الهى است، از قبيل عقايد حقه و اخلاق فاضله.

﴿وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ اَلَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ﴾ يعنى براى شما حكم حوادث و افعالى كه در حكمش اختلاف مى‏كنيد بيان مى‏كنم. هر چند ظاهر آيه مطلق است، هم شامل اعتقادات مورد اختلاف كه كدام حق و كدام باطل است مى‏شود، و هم شامل افعال و حوادثى كه در حكمش اختلاف مى‏شود، و ليكن به خاطر اينكه جمله‏ ﴿قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ‏﴾ قبل از آن واقع شده، مناسب‏تر آن است كه مختص به حوادث و افعال باشد - و خدا داناتر

است.

بعضى از مفسرين‏ گفته‏اند: مراد از جمله‏ ﴿بَعْضَ اَلَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ﴾ بعضى از مسائل مورد اختلاف نيست، بلكه همه آنها است.

و اين بطورى كه مى‏بينيد حرف عجيبى است كه كلمه «بعض» به معناى «كل» باشد.

بعضى‏ ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه من حكمت آوردم تا براى شما تنها امور دينتان را بيان كنم، نه امور دنيايتان را.

ولى نه الفاظ آيه بر اين معنا دلالت دارد، و نه مقام آيه.

﴿فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ أَطِيعُونِ‏﴾ در اين جمله تقوى را به خدا نسبت داده، و اطاعت را به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم). و از قول آن جناب فرموده «پس از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد» تا اين معنا را مسجل كند، كه او جز رسالت ادعايى ندارد.

﴿إِنَّ اَللَّهَ هُوَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ﴾

اين آيه حكايت دعوت حضرت عيسى (علیه السلام) است تنها به عبادت خدا و اينكه تنها خداى عز و جل رب او، و رب همگى ايشان است. و با اين بيان عليه كسى كه قائل به الوهيت آن جناب بود اتمام حجت مى‏كند.

﴿فَاخْتَلَفَ اَلْأَحْزَابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ‏﴾

ضمير جمع در «من بينهم» به مردمى برمى‏گردد كه عيسى (علیه السلام) به سويشان گسيل شده بود. مى‏فرمايد حزبهاى مختلف از بين امت عيسى در امر وى اختلاف كردند: بعضى به وى كفر ورزيدند، و عيبش گفتند. و جمعى ديگر به وى ايمان آوردند و در باره‏اش غلو كردند. و جمعى راه ميانه و اعتدال را رفتند.

و جمله‏ ﴿فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ﴾ تهديد و وعيدى است عليه دو طائفه اول، آنها كه عيبش گفتند، و آنها كه در باره‏اش غلو كردند.

توحیدعبادتعیسیصراطربی و ربکمفاعبدوهدعوت عیسیرب واحداتقوا الله

ساعت، دوستی متقین و وصف بهشت و دوزخ آیات ۶۶–۷۸

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان این آیات را در آمدن ساعت و احوال اخروی دوستان می‌خواند.

هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا ٱلسَّاعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةًۭ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ
آيا جز [اين‌] انتظار مى‌برند كه رستاخيز -در حالى كه حدس نمى‌زنند- ناگهان بر آنان در رسد؟
ٱلْأَخِلَّآءُ يَوْمَئِذٍۭ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا ٱلْمُتَّقِينَ
در آن روز، ياران -جز پرهيزگاران- بعضى‌شان دشمن بعضى ديگرند.
يَٰعِبَادِ لَا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ ٱلْيَوْمَ وَلَآ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ
اى بندگان من، امروز بر شما بيمى نيست و غمگين نخواهيد شد.
ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا وَكَانُوا۟ مُسْلِمِينَ
همان كسانى كه به آيات ما ايمان آورده و تسليم بودند.
ٱدْخُلُوا۟ ٱلْجَنَّةَ أَنتُمْ وَأَزْوَٰجُكُمْ تُحْبَرُونَ
شما با همسرانتان شادمانه داخل بهشت شويد.
يُطَافُ عَلَيْهِم بِصِحَافٍۢ مِّن ذَهَبٍۢ وَأَكْوَابٍۢ ۖ وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ ٱلْأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلْأَعْيُنُ ۖ وَأَنتُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ
سينيهايى از طلا و جام‌هايى در برابر آنان مى‌گردانند، و در آنجا آنچه دلها آن را بخواهند و ديدگان را خوش آيد [هست‌] و شما در آن جاودانيد.
وَتِلْكَ ٱلْجَنَّةُ ٱلَّتِىٓ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و اين است همان بهشتى كه به [پاداش‌] آنچه مى‌كرديد ميراث يافتيد.
لَكُمْ فِيهَا فَٰكِهَةٌۭ كَثِيرَةٌۭ مِّنْهَا تَأْكُلُونَ
در آنجا براى شما ميوه‌هايى فراوان خواهد بود كه از آنها مى‌خوريد.
إِنَّ ٱلْمُجْرِمِينَ فِى عَذَابِ جَهَنَّمَ خَٰلِدُونَ
بى‌گمان، مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند.
لَا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَهُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ
[عذاب‌] از آنان تخفيف نمى‌يابد و آنها در آنجا نوميدند.
وَمَا ظَلَمْنَٰهُمْ وَلَٰكِن كَانُوا۟ هُمُ ٱلظَّٰلِمِينَ
و ما بر ايشان ستم نكرديم، بلكه خود ستمكار بودند.
وَنَادَوْا۟ يَٰمَٰلِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ ۖ قَالَ إِنَّكُم مَّٰكِثُونَ
و فرياد كشند: «اى مالك، [بگو:] پروردگارت جان ما را بستاند.» پاسخ دهد: « شما ماندگاريد.»
لَقَدْ جِئْنَٰكُم بِٱلْحَقِّ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَٰرِهُونَ
قطعاً حقيقت را برايتان آورديم، ليكن بيشتر شما حقيقت را خوش نداشتيد.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات دو باره به انذار قوم برگشته، از قيامت تخويفشان مى‏كند، و نيز به مال حال پرهيزكاران و مجرمين و ثواب و عقابشان در قيامت اشاره مى‏فرمايد.

﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاَ يَشْعُرُونَ‏﴾

كلمه «ينظرون» از مصدر «نظر» و به معناى انتظار است. و كلمه «بغتة» به معناى ناگهانى است. و مراد از اينكه فرمود: «و ايشان نمى‏فهمند» غفلتشان از قيامت است، به خاطر اينكه سرگرم به امور دنيايند، هم چنان كه فرموده: ﴿مَا يَنْظُرُونَ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ﴾ و بنابراين در جمله‏ ﴿بَغْتَةً وَ هُمْ لاَ يَشْعُرُونَ‏﴾ معنا مكرر نشده.

و معناى آيه اين است كه: اين كفار با كفر و تكذيبشان به آيات خدا انتظار نمى‏كشند مگر آمدن قيامت را كه به طور ناگهانى بيايد، و نيز در حالى بيايد كه ايشان با

اشتغال به امور دنيايشان به كلى از آن غافل باشند. و خلاصه: حالشان حال كسى است كه هلاكت تهديدشان مى‏كند، و هيچ در صدد پيش گيرى از آن و يافتن وسيله‏اى براى نجات از آن نباشند، و در عوض بنشينند و منتظر آمدن هلاكت باشند. پس در اين تعبير كنايه‏اى به كار رفته، يعنى به كنايه فهمانده كه كفار اعتنايى به ايمان به حق ندارند تا به وسيله آن از عذاب اليم نجات يابند.

ساعتقیامتسیاقساعت

بيان اينكه همه دوستان جز متقين در قيامت دشمنان يكديگرند

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿اَلْأَخِلاَّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ﴾

كلمه «اخلاء» جمع «خليل» است كه به معناى دوست است. و اگر دوست را «خليل» گفته‏اند، بدان جهت است كه آدمى «خلت» يعنى حاجت خود را به او مى‏گويد، و او حاجت وى را برمى‏آورد. و ظاهرا مراد از «اخلاء» مطلق كسانى است كه با يكديگر محبت مى‏كنند، چه متقين و اهل آخرت كه دوستيشان با يكديگر به خاطر خدا است، نه بخاطر منافع مادى، و چه اهل دنيا كه دوستى‏هايشان به منظور منافع مادى است. اين را بدان جهت گفتيم كه متوجه شوى استثناء «الا المتقين» استثناء متصل است، نه منقطع چون متقين در گروه «اخلاء» داخل هستند، و كلمه «الا» آنها را استثناء مى‏كند.

و اما اينكه چرا همه دوستان، به استثناء متقين دشمن يكديگرند، براى اين است كه لازمه دوستى طرفينى اين است كه يك طرف، طرف ديگر را در مهماتش كمك كند، و اين كمك وقتى در غير رضاى خدا باشد، در حقيقت كمك به بدبختى و شقاوت و عذاب دائمى آن طرف است، هم چنان كه در جاى ديگر در حكايت گفتار ستمگران در قيامت فرموده: ﴿يَا وَيْلَتىَ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلاً لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي‏﴾ به خلاف دوستى‏هاى متقين كه همه مايه پيشرفت آنان در راه خدا است، و در روز قيامت همه به سود ايشان خواهد بود.

و در خبرى از رسول خدا هم آمده كه: چون قيامت به پا شود، پيوند ارحام قطع، و همه نسب‏ها گسيخته مى‏گردد، و برادرى‏ها همه باطل مى‏شود، مگر برادرى در راه خدا، و اين فرموده خداست كه مى‏فرمايد: ﴿اَلْأَخِلاَّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ﴾ و اين روايت را الدر المنثور در تفسير اين آيه از سعد بن معاذ نقل كرده است.

﴿يَا عِبَادِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ وَ لاَ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ‏﴾

اين آيه شريفه خطابى است كه خداى تعالى در قيامت به متقين دارد، شاهدش هم جمله‏ ﴿اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ﴾ است. و در اين خطاب ايشان را از هر ناملايمى احتمالى يا قطعى ايمنى مى‏دهد، چون فرموده «نه خوف داريد، و نه اندوه» و مورد خوف ناملايم احتمالى است، و مورد اندوه ناملايم قطعى، و وقتى خوف و اندوه نداشته باشند، قطعا اين دو قسم ناملايم را هم نخواهند داشت.

﴿اَلَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَ كَانُوا مُسْلِمِينَ‏﴾

موصول «الذين» بدل از مناداى مضاف در نداى «يا عبادى» است. ممكن هم هست صفت آن باشد. و منظور از «آيات» همه آن چيزهايى است كه بر وجود خداى تعالى دلالت مى‏كند، چه پيغمبر باشد، و چه كتاب، و چه معجزه، و چه چيزهاى ديگر. و منظور از اسلام تسليم بودن به اراده و اوامر خداى عز و جل است.

﴿اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ تُحْبَرُونَ﴾

ظاهر اينكه امر مى‏فرمايد به داخل شدن در بهشت، اين است كه مراد از ازواج همان همسران مؤمن در دنيا باشد، نه حور العين، چون حور العين در بهشت هستند، و خارج آن نيستند تا با اين فرمان داخل بهشت شوند.

و كلمه «تحبرون» از مصدر «حبور» است، و - به طورى كه گفته‏اند- به معناى سرورى است كه حبار و آثارش در وجهه انسان نمودار باشد و كلمه «حبرة» به معناى زينت و هيئت زيبا است. و معناى جمله اين است كه: داخل بهشت شويد شما و همسران مؤمنتان در حالى كه خوشحال باشيد، آن چنان كه آثار خوشحالى در وجهه شما نمودار باشد. و يا آن چنان كه بهترين قيافه را دارا باشيد.

﴿يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِصِحَافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوَابٍ...‏﴾

كلمه «صحاف» جمع «صحفه» است، و صحفه به معناى كاسه و يا كوچكتر از كاسه است. و كلمه «اكواب» جمع «كوب» است كه به معناى كوزه‏اى است كه دسته نداشته باشد. و آوردن دو كلمه «صحاف» و «اكواب» اشاره است به اينكه اهل بهشت هم داراى طعامند، و هم داراى شراب، در صفحه‏ها طعام مى‏خورند، و از كوبها آب مى‏نوشند.

و اگر در آيه قبلى، مؤمنين مخاطب و حاضر فرض شده بودند، و به ايشان مى‏فرمود «داخل بهشت شويد» ولى در اين آيه غايب فرض شده‏اند، مى‏فرمايد «براى آنان دائما قدح مى‏آورند و جام مى‏برند» اين التفات به منظور تجليل و احترام از ايشان است، مى‏خواهد بفهماند آن قدر از مؤمنين تجليل به عمل مى‏آيد كه بايد آن را براى ديگران تعريف كرد، و روى از خود مؤمنين برگردانيده، به كفار گفت مؤمنين چنين مقاماتى دارند تا بيشتر غبطه بخورند، و صدق آنچه وعده داده شده بودند بهتر روشن گردد.

اخلاءمتقینعداوتقیامتاستثنای متقینیوم القیامةدوستی‌های دنیا

معناى جمله: ﴿فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ﴾ در وصف بهشت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ‏﴾ ظاهرا مراد از «﴿مَا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ﴾ آنچه دلها هوس مى‏كند» چيزهايى است كه شهوت طبيعى بدان تعلق دارد، از قبيل چشيدنيها، بوئيدنيها، شنيدنى‏ها، و لمس كردنيها، و خلاصه چيزهايى كه انسان و حيوان در لذت بردن از آنها مشتركند. و مراد از «تلذذ چشمها» جمال و زينت است، و قهرا منظور از آن، چيزهايى است كه تقريبا اختصاص به انسان ها دارد، مانند مناظر بهجت آور، و رخساره‏هاى زيبا، و لباس‏هاى فاخر. و به همين جهت تعبير را تغيير داد. از آنچه كه ارتباط به نفس دارد و مورد علاقه آن است تعبير به شهوت و اشتهاء كرد، و از آنچه ارتباط با چشم دارد تعبير به لذت فرمود. و لذائذ نفسانى هم در نزد ما انسان ها منحصر در اين دو قسم است.

ممكن هم هست لذائذ روحى و عقلى را هم در لذائذ چشمها گنجاند، چون التذاذ روحى خود رؤيت و تماشاى قلب است.

در مجمع البيان مى‏گويد: خداى سبحان در جمله‏ ﴿مَا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ﴾ تمامى نعمت‏هاى بهشتى را در عبارتى كوتاه آورده كه اگر تمامى خلائق جمع شوند و بخواهند انواع نعمت‏هاى بهشتى را توصيف كنند، نمى‏توانند وصفى پيدا كنند، كه در اين عبارت كوتاه نباشد و دو صفت ﴿مَا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ‏﴾ و «تلذ الاعين» شاملش نباشد.

﴿وَ أَنْتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾ اين جمله هم خبر است و هم وعده و هم بشارت به اينكه شما مؤمنان الى الأبد در اين نعمت خواهيد بود، و معلوم است كه علم به اين بشارت، لذتى روحى مى‏آورد، كه با هيچ مقياسى قابل قياس با ساير لذتها نيست، و با هيچ مقدارى تقدير نمى‏شود.

﴿وَ تِلْكَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِي أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏﴾

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: معناى «اورثتموها» اين است كه جنت به پاداش

اعمالتان به شما داده شده. بعضى‏ ديگر گفته‏اند: معنايش اين است كه آن را از كفار به ارث برده‏ايد، چون اگر كفار هم ايمان آورده و عمل صالح مى‏كردند، داخل آن مى‏شدند. و ما در تفسير آيه شريفه‏ ﴿أُولَئِكَ هُمُ اَلْوَارِثُونَ﴾ در باره اين دو احتمال بحث كرده‏ايم.

﴿لَكُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْهَا تَأْكُلُونَ‏﴾

در اين آيه شريفه ميوه را به طعام و شرابى كه در آيه قبل به آن اشاره فرموده بود اضافه فرمود تا همه نعمت‏ها را شمرده باشد. و كلمه «من» در ﴿مِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾ براى تبعيض است، و اين كلمه خالى از اين اشاره نيست كه نعمتهاى بهشتى تمام شدنى نيست، هر قدر هم بخوريد قسمتى از آن را خورده‏ايد.

﴿إِنَّ اَلْمُجْرِمِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ لاَ يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ‏﴾

منظور از «مجرمين» كسانى است كه در همان روز هم متصف به جرم هستند، در نتيجه كلمه مذكور هم گنهكاران را شامل مى‏شود و هم كفار را. مؤيد اين معنا آن است كه اين كلمه در مقابل كلمه «متقين» قرار گرفته كه از كلمه «مؤمنين» خصوصى‏تر است و تنها شامل مؤمنين با تقوى مى‏شود.

و كلمه «يفتر» مضارع مجهول از مصدر «تفتير» است كه به معناى تخفيف و كم كردن است. و كلمه «مبلسون» جمع اسم فاعل از مصدر «ابلاس» به معناى نوميد كردن است. مى‏فرمايد مجرمين كه در عذاب جهنم قرار دارند از رحمت خدا و يا از بيرون شدن از دوزخ نوميدند.

﴿وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لَكِنْ كَانُوا هُمُ اَلظَّالِمِينَ﴾

ما به ايشان ستم نكرده‏ايم و ليكن خودشان ستمكاران بودند. براى اينكه خداى تعالى تنها جزاى اعمالشان را به ايشان داده پس اين خودشان بودند كه به خود ستم كردند، و نفس خويش را با اعمال زشت به شقاوت و هلاكت افكندند.

﴿وَ نَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُمْ مَاكِثُونَ‏﴾

منظور از كلمه مالك همان دربان دوزخ است كه در اخبار و روايات عامه و خاصه نيز به اين نام ناميده شده.

مجرمين، مالك دوزخ را خطاب مى‏كنند و آنچه را كه بايد از خدا بخواهند از او

مى‏خواهند، و اين بدان جهت است كه اهل دوزخ محجوب از خدا هستند، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿كَلاَّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ‏﴾، و نيز فرموده: ﴿قَالَ اِخْسَؤُا فِيهَا وَ لاَ تُكَلِّمُونِ‏﴾.

پس معناى آيه مورد بحث اين مى‏شود: مجرمين از مالك دوزخ درخواست مى‏كنند كه او از خدا درخواست كند كه مرگشان را برساند.

معناى «قضاء عليه» ميراندن است، و منظور مجرمين از اين مرگ معدوم شدن و باطل محض گشتن است تا شايد به اين وسيله از عذاب اليم و شقاوتى كه دارند نجات يابند. و اين هم يكى از مواردى است كه ملكات دنيوى دوزخيان ظهور مى‏كند و از پرده برون مى‏افتد، چون در دنيا هم كه بودند مرگ را نابودى مى‏پنداشتند، نه انتقال از سرايى به سرايى ديگر، لذا در دوزخ تقاضاى مرگ مى‏كنند، مرگ به همان معنايى كه در دنيا در ذهنشان مرتكز بود، و گر نه بعد از مردن فهميدند كه حقيقت مرگ چيست و ديگر معنا ندارد كه چنان حقيقتى را درخواست كنند، اما ناخودآگاه ملكاتشان ظهور مى‏كند.

﴿قَالَ إِنَّكُمْ مَاكِثُونَ﴾ يعنى مالك به ايشان مى‏گويد: نه، شما در همين زندگى شقاوت‏بار و در اين عذاب اليم خواهيد بود.

جنتشهوت نفسلذت اعینخلودوصف بهشتما تشتهیه الانفس

مراد از اينكه در جواب درخواست مرگ، به دوزخيان گفته مى‏شود: «...اكثر شما از حق كراهت داشتيد»

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿لَقَدْ جِئْنَاكُمْ بِالْحَقِّ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ﴾

از ظاهر اين آيه برمى‏آيد كه تتمه كلام مالك دوزخ باشد كه از زبان ملائكه - كه خود او نيز از آنها است - مى‏گويد: ما در دنيا برايتان حق را آورديم، اما شما از حق كراهت داشتيد. بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: كلام خداى تعالى است، ولى اين احتمال بعيد است، چون در آيات قبل گفتيم كه اهل دوزخ از پروردگارشان محجوبند، و خدا با ايشان تكلم نمى‏كند.

و خطاب «كم» در آيه شريفه به دوزخيان است، بدان جهت كه انسانند، در نتيجه معنايش اين است كه: ما براى شما انسان ها حق آورديم، ولى بيشتر شما - كه همان مجرمانند - از حق كراهت داشتيد.

بعضى‏ از مفسرين گفته‏اند: مراد از «حق» مطلق حق است، هر چه مى‏خواهد باشد،

و بيشتر دوزخيان از هر چيزى كه مصداق حق بود كراهت و تنفر داشتند. و اما حقى كه معهود اذهان است، يعنى دين حق كه همان توحيد و قرآن است، تمامى دوزخيان از آن كراهت و تنفر داشتند نه بيشتر آنان.

و منظور از اينكه فرمود از حق كراهت داشتيد، كراهت بحسب طبع ثانوى است كه در اثر ارتكاب پى در پى گناهان در آدمى پيدا مى‏شود، چون هيچ بشرى نيست كه بر حسب طبع خدادادى و فطرت اوليش از حق كراهت داشته باشد، زيرا خداى تعالى فطرت بشر را بر اساس حق نهاده، و اگر غير اين بود و افرادى به حسب طبع خدا داديشان متنفر از حق مى‏بودند، ديگر تكليف كردنشان به پذيرفتن حق، تكليف به ما لا يطاق و غير معقول بود، قرآن كريم هم تمامى افراد بشر را مطبوع به يك طبع، و مفطور به يك فطرت مى‏داند، و مى‏فرمايد: ﴿لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللَّهِ‏﴾ و نيز مى‏فرمايد: ﴿وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا‏﴾.

از آيه مورد بحث اين نكته استفاده مى‏شود كه ملاك در سعادت بشر تنها و تنها پذيرفتن حق، و ملاك در شقاوتش رد كردن حق است.

دوزخمرگکراهت حقدوزخیانکراهت از حقطلب موت

کید کفار، نفی ولد و وحدانیت ربوبیت آیات ۷۹–۸۹

این عنوان تولیدِ ماشینی است.
یادداشتِ ماشینی.

المیزان خاتمه زخرف را در تهدید کید و نفی شریک و فرزند می‌خواند.

أَمْ أَبْرَمُوٓا۟ أَمْرًۭا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ
يا در كارى ابرام ورزيده‌اند؟ ما [نيز] ابرام مى‌ورزيم.
أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَىٰهُم ۚ بَلَىٰ وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ
آيا مى‌پندارند كه ما راز آنها و نجوايشان را نمى‌شنويم؟ چرا، و فرشتگان ما پيش آنان [حاضرند و] ثبت مى‌كنند.
قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمَٰنِ وَلَدٌۭ فَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلْعَٰبِدِينَ
بگو: «اگر براى [خداى‌] رحمان فرزندى بود، خود من نخستين پرستندگان بودم.»
سُبْحَٰنَ رَبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ رَبِّ ٱلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ
پروردگار آسمانها و زمين [و] پروردگار عرش، از آنچه وصف مى‌كنند منزه است.
فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا۟ وَيَلْعَبُوا۟ حَتَّىٰ يُلَٰقُوا۟ يَوْمَهُمُ ٱلَّذِى يُوعَدُونَ
پس آنان را رها كن تا در ياوه‌گويى خود فرو روند و بازى كنند تا آن روزى را كه بدان وعده داده مى‌شوند ديدار كنند.
وَهُوَ ٱلَّذِى فِى ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٌۭ وَفِى ٱلْأَرْضِ إِلَٰهٌۭ ۚ وَهُوَ ٱلْحَكِيمُ ٱلْعَلِيمُ
و اوست كه در آسمان خداست و در زمين خداست، و هموست سنجيده‌كار دانا.
وَتَبَارَكَ ٱلَّذِى لَهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَعِندَهُۥ عِلْمُ ٱلسَّاعَةِ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
و خجسته است كسى كه فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است از آنِ اوست، و علم قيامت پيش اوست و به سوى او برگردانيده مى‌شويد.
وَلَا يَمْلِكُ ٱلَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ ٱلشَّفَٰعَةَ إِلَّا مَن شَهِدَ بِٱلْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ
و كسانى كه به جاى او مى‌خوانند [و مى‌پرستند] اختيار شفاعت ندارند، مگر آن كسانى كه آگاهانه به حق گواهى داده باشند.
وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ
و اگر از آنان بپرسى: «چه كسى آنان را خلق كرده؟» مسلماً خواهند گفت: «خدا.» پس چگونه [از حقيقت‌] بازگردانيده مى‌شوند؟
وَقِيلِهِۦ يَٰرَبِّ إِنَّ هَٰٓؤُلَآءِ قَوْمٌۭ لَّا يُؤْمِنُونَ
و گويد: «اى پروردگار من، اينها جماعتى‌اند كه ايمان نخواهند آورد.»
فَٱصْفَحْ عَنْهُمْ وَقُلْ سَلَٰمٌۭ ۚ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ
[و خدا فرمود:] از ايشان روى برتاب و بگو: «به سلامت.» پس زودا كه بدانند.

بيان آيات‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در اين آيات به سخنان قبل برگشت شده و در آن كفار را در برابر اينكه عليه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) نقشه مى‏كشند توبيخ نموده تهديدشان مى‏كند به اينكه خداى تعالى هم عليه ايشان كيد خواهد كرد. و نيز در اين آيات اعتقاد مشركين را بر اينكه خدا فرزند دارد نفى نموده و بطور كلى شريك داشتن خدا را رد و ربوبيت مطلقه خدا را به تنهايى اثبات مى‏كند. و در آخر، سوره را با تهديد و وعيد ختم مى‏كند.

﴿أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ﴾

كلمه «ابرام» به معناى محكم كردن عهد و نشكستن آن است، در مقابل كلمه «نقض» كه به معناى شكستن آن است. و كلمه «أم» در اين آيه منقطعه است.

و معناى آن - به طورى كه - از سياق آيه و آيات بعدش استفاده مى‏شود چنين است:

بلكه نقشه‏اى را كه عليه تو كشيدند محكم كردند، و ما هم نقشه خود را عليه ايشان محكم خواهيم كرد، در نتيجه آيه شريفه هم معناى آيه‏ ﴿أَمْ يُرِيدُونَ كَيْداً فَالَّذِينَ كَفَرُوا هُمُ اَلْمَكِيدُونَ‏﴾ مى‏باشد.

﴿أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُمْ بَلىَ وَ رُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ﴾

منظور از كلمه «سر» اسرارى است كه در دلهاى خود پنهان مى‏دارند، و منظور از كلمه «نجوى» سخنان بيخ گوشى است كه با يكديگر دارند، سخنانى كه مى‏خواهند ديگران نشنوند. و چون سر عبارت است از حديث نفس لذا از علم خدا بدان و از اطلاع خدا به سخنان بيخ گوشى آنان تعبير كرد به اينكه خدا آن را مى‏شنود.

﴿بَلىَ وَ رُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ‏﴾ يعنى بله ما سر و نجواى ايشان را مى‏شنويم و فرستادگان ما هم كه موكل بر ايشانند تا اعمالشان را بنويسند كارهاى ايشان را مى‏نويسند و حفظ مى‏كنند.

﴿قُلْ إِنْ كَانَ لِلرَّحْمَنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ اَلْعَابِدِينَ﴾

در اين آيه الوهيت فرزند را از راه ابطال اصل وجود فرزند براى خدا و اينكه اگر چنين چيزى بود من اولين پرستنده آن فرزند بودم ابطال مى‏كند. و اگر «ان» شرطيه را استعمال كرد و «لو» شرطيه را كه دلالت بر امتناع دارد استعمال نكرد با اينكه مقتضاى مقام اين بود كه بفرمايد «لو كان للرحمان ولد» براى اين است كه طرف مقابل را كمى از مقام لجبازيشان پايين آورده، به انصاف وادار سازد.

ابرامکیدولدمشرکیننفی شریک و فرزندربوبیت مطلقهنقشه علیه رسول

وجوه مختلف در معناى آيه: ﴿قُلْ إِنْ كَانَ لِلرَّحْمَنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ اَلْعَابِدِينَ‏﴾

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

و معناى آيه اين است كه: به ايشان بگو اگر براى رحمان فرزندى مى‏بود - آن طور كه مشركين مى‏پندارند - خود من اولين كسى بودم كه او را مى‏پرستيدم، و حق نبوتش را اداء مى‏كردم، چون اگر بود قهرا هم سنخ پدرش بود، و ليكن من مى‏دانم كه چنين فرزندى وجود ندارد، و به همين جهت كسى را به عنوان فرزند خدا نمى‏پرستم نه به خاطر اينكه فرزند خدا هست ولى من با او دشمنى دارم.

مفسرين‏ براى اين آيه معانى ديگرى ذكر كرده‏اند كه اينك از نظر خواننده مى‏گذرد.

۱ - معنايش اين است كه: اگر براى خدا آن طور كه شما مى‏پنداريد فرزندى مى‏بود، باز من او را نمى‏پرستيدم، و تنها خداى يگانه را مى‏پرستيدم، نه آن فرزندى كه شما مى‏پنداريد.

۲ - اينكه حرف «ان» نافيه است و معنايش اين است كه: بگو براى خدا فرزندى نيست پس من در بين شما اولين كسى هستم كه داراى توحيد در عبادتم.

۳ - كلمه «عابدين» از ماده «عبد» است كه به معناى أنف و استنكاف است، و معناى آيه چنين است كه: اگر براى رحمان فرزندى بود من اولين كس بودم كه از عبادت او استنكاف مى‏كردم، چون كسى كه فرزنددار مى‏شود حتما جسم است، بدون جسمانيت فرزنددار شدن محال است، و جسمانيت منافات با الوهيت دارد.

۴ - معنايش اين است: همانطور كه من اولين پرستنده خدا نيستم، همچنين خدا فرزند ندارد، يعنى اگر جايز بود كه شما چنين ادعاى محالى بكنيد، براى من هم جايز بود چنان ادعاى محالى بكنم.

و از اين قبيل وجوهى ديگر ذكر كرده‏اند، اما ظاهر از آيه همان معنايى است كه ما آورديم.

﴿سُبْحَانَ رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾

در اين آيه خدا را از آنچه به وى نسبت مى‏دهند منزه مى‏دارد. و از ظاهر كلام بر مى‏آيد كه جمله «رب العرش» عطف بيان باشد براى جمله‏ ﴿رَبِّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ‏﴾ ، چون مراد از «سماوات و ارض» مجموعه عالم مشهود است كه همان عرش سلطنت و ملك خدا است كه مستولى بر آن است، و بر آن حكم مى‏راند، و امور آن را تدبير مى‏كند.

و اين آيه شريفه خالى از اشاره به حجتى بر وحدانيت خداى تعالى نيست، چون وقتى خلقت مختص خداى تعالى باشد، و حتى خود خصم هم بر اين انحصار اعتراف داشته باشد، و وقتى خلقت و آفريدن از شؤون عرش ملك خدا باشد، و چون تدبير هم عبارت است از نظم خلقت، و اينكه فلان موجود را قبل از آن موجود ديگر، و آن ديگرى را بعد از آن خلق كند، پس تدبير هم مختص به خدا، و از شؤون عرش او خواهد بود. پس ربوبيت از براى عرش عبارت است از ربوبيتش براى تمامى آسمانها و زمين.

﴿فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاَقُوا يَوْمَهُمُ اَلَّذِي يُوعَدُونَ‏﴾

اين آيه شريفه تهديدى است اجمالى براى كفار كه خداى تعالى رسول گرامى خود را مامور مى‏كند كه از ايشان اعراض كند، تا روزى كه ببينند آنچه را كه از آن بر حذر مى‏شدند، و آن عبارت است از عذاب روز قيامت.

و معناى آيه اين است كه: آنها را رها كن تا در اباطيل خود فرو روند، و در دنياى خود به بازى سرگرم باشند، و به خاطر اين سرگرمى از انديشيدن در باره آينده خود غافل گردند تا ناگهان آن روزى را كه از عذابش زنهارشان مى‏دادى ببينند، و آن روز قيامت است - كه در آيات قبل در باره‏اش مى‏فرمود: ﴿هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسَّاعَةَ...‏﴾ .

﴿وَ هُوَ اَلَّذِي فِي اَلسَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي اَلْأَرْضِ إِلَهٌ وَ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْعَلِيمُ﴾

يعنى او كسى است كه در آسمانها معبود مستحق عبادت است، و نيز در زمين معبود است يعنى مستحق عبادت است. و خلاصه او به تنهايى مستحق معبوديت اهل آسمانها و زمين است. و تكرار كلمه «اله» - به طورى كه گفته‏اند - هم تاكيد را افاده مى‏كند، و هم دلالت مى‏كند بر اينكه اله بودن خدا در آسمان و زمين به معناى آن است كه الوهيت او متعلق به آسمانها و زمين است، نه به اين معنا كه او در آسمانها و زمين و يا در يكى از آن دو مكان جاى دارد.

و در اين آيه شريفه مقابله‏اى نسبت به آلهه‏اى كه مشركين براى آسمان و زمين اثبات مى‏كنند به كار رفته، مى‏فرمايد در همه آسمانها و زمين جز او اله و معبودى نيست. و در اينكه آيه شريفه را با جمله‏ ﴿وَ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْعَلِيمُ‏﴾ ختم فرموده، با در نظر گرفتن اينكه جمله مذكور انحصار را مى‏رساند، اشاره‏اى است به وحدانيت خدا در ربوبيت كه لازمه اين وحدانيت در ربوبيت داشتن حكمت و علم است.

ولدعابدینرحمانتوحیدنفی ولداول العابدینربوبیت

احتجاج بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت‏

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

﴿وَ تَبَارَكَ اَلَّذِي لَهُ مُلْكُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾

اين آيه شريفه ثنايى است بر خداى تعالى به داشتن خير كثير، چون معناى «مبارك» بودن اين است كه محل صدور خير كثير باشد.

و هر يك از صفات سه‏گانه‏اى كه در آيه شريفه آمده، حجتى است مستقل بر يگانگى خدا در ربوبيت. اما مالك بودنش براى همه عالم روشن است و احتياج به استدلال ندارد، چون براى كسى اثبات ربوبيت مى‏شود كه مالك باشد تا بتواند ملك خود را تدبير كند، و اما كسى كه مالك نيست معنا ندارد مدبر باشد. و اما اينكه علم به قيامت را منحصر در خداى تعالى كرده، دليل آن نيز روشن است، براى اينكه قيامت عبارت است از منزل نهايى كه تمام موجودات به سوى آن در حركتند، و چگونه ممكن است كسى مدبر همه عالم باشد ولى از منتهى اليه سير مخلوقات خود اطلاعى نداشته باشد. پس خداى تعالى يگانه رب موجودات است، نه آن خدايانى كه مشركين ادعاء مى‏كنند. و اما اينكه فرمود موجودات به سوى او بازگشت مى‏كنند، دليلش اين است كه برگشتن به سوى خداى تعالى به خاطر حساب و جزاء است، و حساب و جزاء، آخرين مرحله تدبير است، و معلوم است كسى كه تدبير عالم به دست او است رجوع عالم نيز به سوى او است، و كسى كه تدبير و رجوع بسوى او است ربوبيت هم از آن او است.

﴿وَ لاَ يَمْلِكُ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفَاعَةَ إِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏﴾

سياق اين آيه سياق عموم است، در نتيجه مراد از جمله‏ ﴿اَلَّذِينَ يَدْعُونَ‏﴾ ، «الذين يعبدون» است، يعنى كسانى كه به جاى خدا چيزهايى را مى‏پرستيدند، پس غير از خدا هيچ معبودى مالك شفاعت نيست، نه ملائكه، و نه جن، و نه بشر، و نه هيچ معبودى ديگر.

و مراد از كلمه «حق» در اينجا دين توحيد، و مراد از «شهادت به حق» اعتراف به آن دين است. و مراد از جمله‏ ﴿وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏﴾ از آنجا كه علم، مطلق آمده آگاهى به حقيقت حال كسى است كه مى‏خواهند برايش شفاعت كنند. پس تنها كسى مى‏تواند شفاعت كند كه معترف به توحيد باشد. و نيز بر حقيقت حال و حقيقت اعمال كسى كه مى‏خواهد شفاعتش كند واقف باشد، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: ﴿لاَ يَتَكَلَّمُونَ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمَنُ وَ قَالَ صَوَاباً﴾ و وقتى حال شفعاء چنين باشد، معلوم است كه مالك چنين شفاعتى نخواهند بود مگر بعد از شهادت به حق، پس جز اهل توحيد را نمى‏توانند شفاعت كنند، هم چنان كه قرآن كريم فرموده: ﴿وَ لاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضىَ‏﴾ .

و اين آيه شريفه تصريح دارد بر اينكه شفاعتى در كار هست.

﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اَللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ‏﴾

يعنى اگر از آنان بپرسى چه كسى خلقشان كرده هر آينه خواهند گفت «اللَّه» پس از راه حق به كجا منحرف مى‏شوند، به سوى باطل كه همان مسلك شرك است. چون مشركين اعتراف دارند به اينكه جز ذات اللَّه تعالى هيچ خالقى ديگر نيست، و از سوى ديگر از آنجا كه تدبير كه همان ملاك ربوبيت است منفك و جداى از خلق نيست - كه در اين كتاب مكرر توضيح داده شده - پس بايد اعتراف كنند كه معبود تنها كسى است كه خلقت به دست او است، و او خداى سبحان است.

﴿وَ قِيلِهِ يَا رَبِّ إِنَّ هَؤُلاَءِ قَوْمٌ لاَ يُؤْمِنُونَ﴾

ضمير در كلمه «قيل» بى‏اشكال به رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) بر مى‏گردد. و كلمه «قيل» مصدر است، هم چنان كه كلمه «قول» و «قال» نيز مصدر است. و جمله «قيله» - به طورى كه گفته‏اند - عطف است بر كلمه «الساعة» در جمله‏ ﴿وَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ‏﴾ . و معنايش اين است كه: نزد خدا است علم قيامت، و علم سخن او كه گفت: اى

پروردگار اينان كه قوم من‏اند ايمان نمى‏آورند.

﴿فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ‏﴾

در اين جمله به آن جناب دستور مى‏دهد كه از آنان اعراض كند. و آن جناب را از ايمان آوردن ايشان مايوس مى‏كند. و معناى جمله «قل سلام» اين است كه: با ايشان خدا حافظى و وداع كن، وداع كسى كه مى‏خواهد براى هميشه تركشان گويد، و از ترك آنان هيچ باكى نداشته باش.

﴿فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ﴾ اين آيه تهديد و وعيدى است نسبت به آنها.

ملکساعتشفاعتصفحسلاموحدانیت ربوبیتملک سماواتعلم الساعةلا یشفعون الا لمن ارتضی

بحث روايتى (رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به توحيد)

نقلِ عیناً · ترجمهٔ موسوی همدانی

در كتاب احتجاج از على (علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى طولانى فرموده:كلمه «عابدين» در آيه‏ ﴿إِنْ كَانَ لِلرَّحْمَنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ اَلْعَابِدِينَ‏﴾ به معناى جاحدين (منكرين) است. و بنابراين تاويل، ظاهر آيه درست ضد باطن آن است‏.

مؤلف: ظاهرا مراد اين حديث اين باشد كه كلمه «عابد» به آن معنايى كه لفظ در هنگام اطلاق به آن منصرف مى‏شود، نمى‏باشد، بلكه خلاف آن معنا منظور است.

و در كافى به سند خود از هشام بن حكم روايت كرده كه گفت: ابو شاكر ديصانى مى‏گفت: در قرآن آيه‏اى است كه مرام و مسلك ما را امضاء كرده. گفتم: كدام آيه است؟ گفت: آيه‏ ﴿هُوَ اَلَّذِي فِي اَلسَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي اَلْأَرْضِ إِلَهٌ﴾ است. من نتوانستم جوابش را بدهم، پس به حج رفتم و جريان را به عرض امام صادق (علیه السلام) رساندم. فرمود: اين گفتار، گفتار زنديقى است خبيث، وقتى برگشتى به او بگو نام تو در كوفه چيست؟ لا بد مى‏گويد نامم فلان است، بپرس نامت در بصره چيست، باز مى‏گويد همان نامى كه در كوفه دارم، آن گاه بگو خداى تعالى نيز همين طور است، هم در آسمان اله است و هم در زمين و هم در درياها و هم در بيابانها و هم در همه مكانها.

هشام بن حكم مى‏گويد: وقتى برگشتم، نزد ابو شاكر رفتم و پاسخ را گفتم. گفت اين پاسخ حتما از حجاز آمده‏.

و در تفسير قمى در ذيل آيه‏ ﴿وَ لاَ يَمْلِكُ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفَاعَةَ‏﴾ از معصوم (علیه السلام) نقل كرده كه فرموده: منظور كسانيست كه مردمى در دنيا آنها را مى‏پرستيدند و در قيامت نمى‏توانند پرستندگان خود را شفاعت كنند.

و در كافى به سند خود از ابى هاشم جعفرى روايت كرده كه گفت: از امام ابى جعفر دوم (حضرت جواد الأئمه ع) پرسيدم: معناى «واحد» چيست؟ فرمود: اجماع و اتفاق زبانها به وحدانيت او است، چون قرآن كريم مى‏فرمايد: ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اَللَّهُ﴾ يعنى اگر از مشركين هم بپرسيد كه چه كسى ايشان را خلق كرده خواهند گفت «اللَّه».

عابدینواحدتوحیدروایتوحدانیتمن خلقهم لیقولن الله