این جلسه طرحِ کلیِ دفاعِ عقلانی را از تمثیلِ وزنهبرداری و فاصلهاش با سنتِ پرادعایِ گذشته میآغازد، سپس نشان میدهد ادعاهایِ بزرگ هم توقعِ مخالف را سنگین میکنند و هم توقعِ درونیِ مؤمن را. از آنجا به رقبایِ گوناگون و ملاکِ برتریِ ایده، به شیوهیِ پذیرشِ عقیده بدونِ اطمینانِ صددرصد، و به جایِ نظریهیِ تصمیم و برهانِ پاسکال میرسد؛ آنگاه شبهه، تمایزِ دین از معرفتِ دینی، و مثالِ رؤیا و نقدِ قبضوبسط را میگشاید تا بگوید دین باید چیزی ورایِ درکِ فعلیِ بشر داشته باشد و رفعِ هر شبهه واجبِ مطلق نیست.
وزنهبرداری و اصلاحِ سنتِ دفاع
تصور کنید مسابقهیِ وزنهبرداریای در پیش است. وزنهبرداری که تواناش چند برابرِ رکوردِ جهانی است، بیاستراتژی وارد میشود: وزنهیِ اول را سنگینتر از نیاز برمیدارد، یکدستی بلند میکند، حتی به دوپینگِ حریف و کیفیتِ داوری بیاعتناست، چون فاصلهیِ قدرت را چنان میبیند که رقابت برایش تفریح است. وزنهبرداری دیگر، هرچند خود را قویتر میداند، محتاط است: فرم، تکنیک، مطالعهیِ رقبا، کنترلِ داوری و آزمایشِ دوپینگ را جدی میگیرد. تفاوتِ این دو نه فقط در قدرت که در خوانشِ میدان است.
سنتِ دفاعِ عقلانی در سدههایِ گذشته اغلب به وزنهبردارِ نخست میمانست. متکلم و حکیم گمان میکردند در برابرشان کسی نیست و میتوان جزئیاتِ دین را با برهانهایِ حکیمانه ثابت کرد. ادعایِ آنکه از اصلِ امتناعِ تناقض بتوان نهفقط وجودِ خدا که بسیاری از حقایقِ حکمی را نتیجه گرفت، همان اعتمادبهنفسِ افراطی است: از بدیهیترین گزاره، کلِ جهان را ساختن. «خیلی چیزها در سنت دفاع عقلانی از دین هست که نتیجه ی یک جور اعتماد به نفس کاذب است». این حس هنوز در شیوهیِ دفاع در کشور و جاهایِ دیگر اثر دارد. در دورههایی که حریفِ فکریِ جدی نبود — مثلاً در برابرِ اساطیرِ یونان و روم — طبیعیتر مینمود؛ امروز که ممکن است طرفِ مقابل باهوشتر از مدافع باشد و بحث را چنان بیالاید که حق روشن نشود، همان حس خطرناک است. «دوره ای که مخالفان خیلی ضعیف بودند گذشته است».
اصلاحِ پیشنهادی این است که هدف را مینیمال بگیریم. لازم نیست ثابت شود عقیدهیِ من مطلقاً درست است؛ کافی است نشان داده شود این مجموعهعقیده از مجموعههایِ رقیب بهتر است و اعتقاد به آن موجه است. وزنهبردار از آغاز لازم نبود هزار کیلو را با شیطنتِ نمایشی بلند کند؛ کافی بود وزنهای بردارد که از بقیه بزرگتر باشد. اثرِ عمیقترِ ادعاهایِ گنده این است که توقعِ مخالف را هم شکل دادهاند: طرف اثباتِ وجودِ خدا میخواهد و اگر نرسد میگوید باختهاید. «یعنی رک واست طرف اثبات وجود خدا را میخواهد و اگر نتواند هم می گوید باخته اید». درست مثلِ آنکه اعلام شود هزار کیلو با پرتابِ هوا، و اگر نهصدونود کیلو زده شود و از همه بیشتر باشد، باز برنامه اجرا نشد و برد پذیرفته نشود. «برنامه ی اعلام شده سنگین تر از آن چیزی هست که لازم است».
برایِ مدافعِ عقلانی لازم است روشها و هدفها تا حدِ ممکن مینیمال باشد و ادعاهایِ گنده نکند که بعد نقطهضعف شوند. طرفِ مقابل نیز باید بپذیرد برنده کسی است که طبقِ قواعدِ مشترک وزنهیِ بیشتری بلند کرده، نه آنکه کنارِ گود بنشیند و بگوید حرکتِ اعلامشده را نزدی. زمینِ بازی را پیش از ورود باید طوری تنظیم کرد که بیش از لازم بر خود تحمیل نشود. «به هر حال چیزهایی که ضروری نیست به طرفش نمی رویم». مینیمالگرفتنِ هدف بهمعنایِ سستی یا عقبنشینی نیست؛ بهمعنایِ جداکردنِ آنچه برایِ موجه بودنِ عقیده لازم است از آنچه فقط غرورِ سنتی و عادتِ جدلی میطلبد. وقتی هدف درست تعریف شود، شکست در اثباتِ محال دیگر شکستِ خودِ دین خوانده نمیشود و بردِ نسبی در میدانِ واقعی دیده میشود. مینیمالیسمِ روش همانقدر که ادعا را پایین میآورد، امکانِ پیروزیِ صادقانه را بالا میبرد؛ چون معیار از نمایشِ خارقالعاده به مقایسهیِ واقعیِ مجموعهعقاید برمیگردد.
ادعاهایِ بزرگ و توقعِ درونی
تأثیرِ این توقعاتِ زیاد عمیقتر از خطایِ روش و توقعِ مخالف است. تکتکِ کسانی که این بحثها را میشنوند، در درونِ خود نیز همان توقع را میپرورند و ناراضی میشوند. کسی با شنیدنِ یک شبهه و ندانستنِ جواباش احساس میکند عقایدش ناموجه شده است؛ گویی موجه بودنِ عقیده یعنی هیچ ایرادی در ذهن نمانده باشد. این توقع بیجاست. «هیچ تئوری نیست که سوالاتی در آن وجود نداشته باشد». تئوریها با نکاتِ مثبتِ بسیار پذیرفته میشوند، به شرطِ آنکه نکاتِ منفی وحشتناک نباشند؛ یک یا چند ایرادِ بیپاسخ بهتنهایی عقیده را ناموجه نمیکند.
زمینِ بازی و مقررات را باید پیش از بحث چنان چید که بیش از حد بر خود تحمیل نشود. متدین نباید مغرورانه و با همان حالتِ قدیم وارد شود. واقعیت این است که در گذشته افرادِ قدرتمندی در برابرِ دفاعِ عقلانی نمیایستادند؛ مخالفان گاه در سطحِ پایینِ تفکر بودند و تهاجمشان حسابشده نبود. «خیلی آدم هایی بودند که از نظر تفکر به نظر می رسید در سطح پایینی بودند». امروز افرادِ بسیار باهوش ممکن است روبهرویِ متدین بنشینند. پس به آنچه ضروری نیست نمیروند و در رقابتِ معمولی با حداکثرِ دقت شرکت میکنند.
قرار نیست در برنامهیِ دفاعِ عقلانی درست بودنِ توحید، معاد، نبوتِ عامه و خاصه یا احکامِ اسلام یکسره ثابت شود، و نه آنکه به جایی رسید که هیچ شبههیِ موجهای نماند. ممکن است رسماً شبههای طرح شود و گفته شود جوابی برایش نیست؛ لیستکردنِ نقاطِ ضعف میتواند بخشی از همان برنامه باشد. این صداقتِ روش است نه شکست. آنچه باید از ذهن بیرون رود توهمِ اثباتِ کامل است. «همین قدر چیز نا معقولی است که بخواهم که همه چیز را اثبات کنم»؛ برداشتنِ سنگِ صدتنی است، نه وظیفهیِ عاقل.
مخالفان، رقبا و ملاکِ برتری
رقابت فقط با مخالفِ صریح نیست. مکاتب و ایدههایِ گوناگون در میداناند: اشکالاتی از سنخِ جدلهایِ تاریخی، تیپِ حرفهایی که الحادِ مدرن میزند، و روایتهایِ مارکسیستی و مانندِ آن. وقتی گفته میشود الحاد، گاه مراد فقط موضعِ مخالف است — مجموعهحرفی که تهی است — و گاه کسی که به خدا اعتقاد ندارد ولی حرفهایِ خوبی برای گفتن دارد. این دو را یکی گرفتن، میدان را کج میکند. «والا کسی که به خدا اعتقاد ندارد ممکن است حرفهای خوبی هم داشته باشد برای گفتن».
برایِ نشاندادنِ برتریِ یک ایده باید ملاکهایِ روشن داشت؛ وگرنه هر طرف با قواعدِ خودش خود را برنده اعلام میکند. یکی از خطاها این است که جامعیت را نادیده بگیرند. «اگر شما برای جامعیت یک تئوری اعتباری قرار ندهید، خب مینیموم حرف زدن، کم حرف زدن به نفع آدم ها است». اگر امتیاز فقط به کمغلطگفتن داده شود، کسی که هیچ نگوید از همه جلوتر است. باید برایِ کمحرفزدن نیز هزینهای باشد؛ جامعیت — حرفزدن دربارهیِ جهان، انسان، شیوهیِ زندگی و ادارهیِ جامعه — خودش ملاکِ مثبت است. تشویقِ مینیمالِ کاذب، سکوتِ استراتژیک را پاداش میدهد و حرفِ پرمحتوا را جریمه.
فرض کنید دو تئوری از نظرِ نکاتِ مثبت و منفی تقریباً برابر شوند. آنگاه قواعدی شبیهِ تساوی در مسابقه وارد میشود: «موافق طبع بشر باشد». زیباییِ تئوری، جذابیت، همخوانی با سرشت. عدهای زیبایی را همارزشِ تطبیق با حقیقت میدانند؛ اصل اما این است که ببینیم چه کسی حرفِ بهتری دربارهیِ جهان دارد و نزدیکتر به حقیقت است. این تنظیمِ ملاکها فقط زمینهیِ بحثهایِ بعدی نیست؛ زمینهیِ روانی نیز هست. بسیاری از مشکلاتِ افراد با مکتب یا دینشان نتیجهیِ توقعِ بیش از اندازه از شرایطِ موجه بودن است.
فرض کنید کسی اساسِ دیناش را بر یک برهانِ اثباتِ خدا گذاشته و با قبولِ آن دیندار شده — هرچند معمولاً دیندارشدن از راهِ خواندنِ یک اثبات نیست. سپس مقالهای خدشه بر آن برهان میزند و او حس میکند دیگر موجه نیست. او فرض کرده بود باید اثبات داشته باشد؛ با شکستنِ اثبات، کلِ بنا فرو میریزد. در درون نیز باید مقرراتی جا بیفتد که کی موجهیم و کی باید احساس کنیم دینِ پذیرفتهشده موجه نیست. بدونِ این مقررات، هر خدشهیِ جزئی به بحرانِ هویت بدل میشود و دفاعِ عقلانی پیش از آغاز میمیرد.
پذیرشِ عقیده بدونِ اطمینانِ صددرصد
پذیرفتنِ عقاید، برخلافِ تصورِ سنتی، این نیست که چیزی را صددرصد مطمئن شویم و بپذیریم. تقریباً هیچگاه با ابزارهایِ بینالاذهانیِ محض به چنان اطمینانی نمیرسیم. ممکن است تجربهای شهودی یا ارتباط با امرِ ماوراءطبیعی همهچیز را برایِ کسی حل کند — «ممکن است من در اثر یک معجزه ایی یک شهودی پیدا کنم» — اما دفاعِ عقلانی بر آن مسیر سوار نیست. در ریاضیات پس از خواندنِ اثبات، طرفدارِ قضیه نمیشویم؛ اثبات درست است و تمام. تصمیم از پیش گرفته شده که هرچه اثباتاش درست باشد پذیرفته شود. در فضایِ عقاید به آنجا نمیرسیم.
همیشه در لحظهای تصمیم گرفته میشود که با این مقدار وقت و مطالعه، این عقیده از همه بهتر است و باید دنبالِ این مکتب رفت. با ابزارهایِ ابتداییِ بینالاذهانی حقیقت کشف نمیشود؛ فقط دیدِ کلی دربارهیِ حقیقت بهدست میآید. پس در فضایی احتمالاتی تصمیم گرفته میشود که این مکتب احتمالِ درستیاش از بقیه بیشتر است، و زندگیِ عملی بر همان اساس گذاشته میشود. «در واقع رفتار معقول همین است».
کسی که میگوید باید صددرصد مطمئن شود اسلام درست است و بعد عمل کند، معقول نیست. کسی که برهانهایِ عقلیِ صددرصد میخواهد تا طرفدارِ مکتبی شود، عقلاش درست کار نمیکند. آدمِ معقول میفهمد برایِ زندگی برنامه لازم است، در زمانِ کوتاه به صددرصد نمیرسد، و باید حدی بگذارد و تصمیم بگیرد. «فقط مسئله برهان ها نیست هر جور برخورد غیر این به نظر من غیر عقلانی است». آنکه شرطِ ناممکن میگذارد و تا آخرِ عمر مطالعه میکند و به هیچ چیز اعتقاد نمییابد چون برهانها صددرصد نیستند، عقلانی رفتار نکرده است.
نظریهیِ تصمیم و برهانِ پاسکال
با این اوصاف دفاعِ عقلانی نهایتاً در نظریهیِ تصمیم مینشیند: در میانِ روشهایِ ممکنِ زندگی و حرفهایِ ممکن — نه فقط آنچه کسی گفته — در زمانِ متناهی راهی معقول برگزیدن. نظریهیِ تصمیم نظریهای موجه و ریاضی است. مثالِ استاندارد: با خود چتر ببرم یا نه؟ بستگی دارد به احتمالِ باران و به هزینهیِ چهار خانهیِ جدول: چتر و باران، چتر و بیباران، بیچتر و باران، بیچتر و بیباران. به هر خانه عددی نسبت داده میشود و امیدِ ریاضی حساب میشود؛ رفتارِ معقول انتخابِ امیدِ بالاتر است.
اگر نتوان به نتیجهیِ صددرصد رسید و موضوع تصمیم میانِ مکاتبی باشد که با احتمالی درستاند، عاملِ دیگری وارد میشود: عواقبِ تصمیم. رویکردِ سنتی یکبعدی است؛ نظریهیِ تصمیم میگوید باید به طرفِ دیگرِ ماجرا هم نگاه کرد. از اینجا به برهانِ پاسکال میرسیم. پاسکال که نظریهیِ احتمال را پایهگذاری کرد و بسیار متدین بود، میگوید اگر حتی یک درصد احتمال دهیم ایمان درست است و نودونُه درصد غلط، معقول آن است که مطابقِ ایمان عمل کنیم — چون در سویِ درست، زندگیِ نامتناهی و بهشت است و مثبتِ بینهایت در برابرِ هر هزینهیِ متناهیِ دنیوی مینشیند.
این برهان محکم است، دستکم وقتی نتیجهیِ واضحی از بررسیِ مکاتب بهدست نیاید. مانندِ آن است که پنجاه درصد احتمال دهیم انتهایِ جاده دره باشد و باز با سرعت برویم چون گازدادن کیف دارد؛ هیچ عاقلی چنین نمیکند. حتی ده درصدِ خطرِ دره کافی است. پاسکال زمینهیِ ذهنی میسازد که زندگیِ کاملاً غیرِ دیندارانه، اگر با انکارِ احتیاطآمیزِ آخرت همراه باشد، بهسختی عاقلانه خوانده میشود. بسیاری در جوامعِ سکولار و بسیاری در جوامعِ مذهبی اصلاً فکر نکردهاند و رنگِ جامعه را گرفتهاند. «هیچ راهی برای اینکه یک آدمی مطمئن بشود که جهان بعد از مرگ وجود ندارد ابدا وجود ندارد». نهایتِ سخنِ مخالف معمولاً کمبودِ شاهد است، نه برهانِ سلبِ قطعی. و اگر کسی احتمالِ آخرت را جدی بداند و هیچ احتیاطی نکند، شرایطِ نرمالِ تصمیمگیری ندارد.
با این حال، برهانِ پاسکال پایانِ دفاعِ عقلانی نیست و جلسات را نمیبندد. طبیعتِ این برنامه آن است که احتمالها محاسبه شوند و عقایدی که زندگی بر آنها استوار است بیشترین احتمال را داشته باشند، نه فقط تصمیمِ محتاطانه. پاسکال مهم است؛ اما کافی نیست که فقط بگوییم دیندار بودن از بیدین بودن بهتر است و برویم. هدف، رسیدن به جایی است که انتخابِ مکتب بر بیشترین احتمالِ معقول استوار باشد، نه بر ترسِ صرف یا عادتِ جمعی. احتیاطِ پاسکالی سقفِ بحث نیست؛ کفِ عقلانیت است برایِ کسی که هنوز جدولِ احتمالها را نساخته. کسی که جدول را بسازد و باز محتاط بماند، عاقلتر از کسی است که جدول را نسازد و از رویِ خستگی یا مدِ اجتماعی بیدین یا دیندار شود.
شبهه، دین و معرفتِ دینی
تصورِ اثباتِ دین نه لازم است، نه ممکن، و مهمترین وظیفهیِ شرکتکننده در این برنامه بیرونراندنِ همین توهم است. پرسشِ بعدی: چه چیزی شبهه حساب میشود، آیا هنگامِ تصمیم باید به هیچ شبههای نمانده باشد، و چه استراتژیهایی برایِ پاسخ هست. برایِ ردِ یک تئوری چند راه هست: نشاندادنِ ناسازگاریِ درونی؛ نشاندادنِ ناسازگاری با واقعیتهایی که پذیرفتهایم؛ و در مکاتبی که دستورالعملِ خوبوبد دارند، نشاندادنِ زیانبار بودنِ تجویزها. تئوریِ خوب حداکثر انطباق با پدیدهها و قدرتِ توجیه و پیشبینی دارد — حتی در علومِ انسانی که محاسبه نیست، مدلِ ذهنی باید بتواند بگوید جامعه به کدام سو میرود. یکی از راههایِ فهمیدنِ راستگویی بهجایِ جدالِ مبنایی، پیشبینی بر اساسِ مدل و آزمون با تجربه است. «حالا یک مدل ذهنی می خواهیم بسازیم که این ها را توجیه کند».
همیشه باید میانِ دین و معرفتِ دینی تمایز گذاشت. دین را میتوان مجموعهای از متونِ کهن دانست — مثلاً اسلام بهمثابهیِ قرآن و مجموعهای از احادیث. «واقعا خود این متون مقدس دین هستند». آنچه در ذهن منعکس میشود برداشت است. ممکن است روایتی غلط ضبط شده باشد؛ هر حدیث با احتمالی درست و با احتمالی غلط است؛ حتی در تحریفنشدنِ قرآن نیز اگر کسی شک کند، از نظرِ منطقی با برهانِ محض بسته نمیشود و شواهدِ تاریخی میخواهد. احتمالِ درستی از متواتر به متونِ متأخر پایین میآید. از سویِ دیگر، حتی با فرضِ عینِ حقیقت بودنِ متن، معلوم نیست چقدر درست فهمیده شده. پس آنچه از دین در ذهن است قطعاً نباید عینِ دین فرض شود. «من فکر میکنم هیچ چیزی را صددرصد نگذاریم بهتر است».
همین تمایز در مارکسیسم نیز هست: تطبیقِ متون و روایات با حرفِ واقعیِ مارکس، و فهمِ دیکتاتوریِ پرولتاریا، محلِ اختلافِ اورتودوکس و تجدیدنظرطلب بوده است. فهمِ کتابهایِ دینی که زبانِ کهن و ادبی دارند سختتر از مارکس است که میکوشد واضح بگوید؛ با این حال حتی آنجا نیز اختلافِ فهم باقی است. معرفتِ دینی همواره دو لایهیِ خطا دارد: خطایِ انتقالِ متن و خطایِ فهم. این دو لایه را فراموشکردن، هر شبهه را به حملهای به خودِ دین بدل میکند، در حالی که گاه حمله فقط به یک فهم یا یک روایت است. متنِ دینی در فهم ابهام دارد؛ بخشی ممکن است استعاری باشد؛ و «کلا متن دینی خیلی در فهمیدنش ابهام وجود دارد». ابهامِ فهم بهمعنایِ بیپایه بودنِ دین نیست؛ بهمعنایِ آن است که فاصلهیِ میانِ متن و ذهن را باید در هر جدلِ شبهه به حساب آورد. کسی که این فاصله را انکار کند، یا دین را با فهمِ خود یکی میگیرد و شکنندهاش میکند، یا هر نقدی را به انکارِ متن میکشاند و بحث را از مدارِ عقل خارج میکند. دفاعِ عقلانی در همین فاصله کار میکند: نه متن را قربانیِ هر موجِ علمی میکند و نه فهمِ موقت را جایِ وحی مینشاند.
رؤیا، قبضوبسط، و آنچه ورایِ عقل است
مثالِ رؤیا میدانِ این تمایز را روشن میکند. در متونِ دینی تعبیرِ رؤیا جدی است؛ در قرنِ نوزدهم علمِ غالب رؤیا را بخاراتِ معده و حسهایِ فیزیکیِ پتو و زبالهیِ ذهنی میشمرد و با تحقیر با آن روبهرو میشد. بعدها روانکاوی — فروید در حدی معقول دربارهیِ مرگ و بیماری، یونگ با بسطِ بیشتر دربارهیِ جهان و آینده — دوباره جدیتِ رؤیا را بازگرداند. متدینی که متن را تحریفنشده و فهمِ خود را واضح میداند، در برابرِ اجماعِ علمیِ آن عصر میتواند پافشاری کند که اعتقادش درست است و احتمالِ غلط بودنِ نظرِ علمیِ آن عصر بالاست. گاهی نیز احتمالِ صحتِ فهمِ دینی پایین و واقعیتِ خارجی قوی است؛ آنگاه میگوید بد میفهمم. دو فهم با هم اصلاح میشوند و طبیعی آن است که هر کدام احتمالاش بیشتر است نگه داشته شود. «شبهات باعث تصحیح معرفت دینی میشود و باعث تصحیح جهان میشود». شبهه در این افق چیزِ خوبی است، نه فقط تهدید.
نظریهیِ قبضوبسطِ تئوریکِ شریعت تقریباً میگوید معرفتِ دینی را باید با علومِ عصری تطبیق و اصلاح کرد. ایرادِ آشکار این است که تقارن نیست: گویی همیشه باید معرفتِ دینی تابعِ معرفتِ عصری باشد. اگر در قرنِ نوزدهم زندگی میکنید تعبیرِ رؤیا را کنار بگذارید چون علم میگوید خرافه است، و وقتی علم برگشت برگردانید — اینگونه تضادِ دین و علم کلاً بسته میشود، اما به قیمتِ تسلیمِ یکطرفه. تفکیکِ دین و معرفتِ دینی درست است؛ الزامِ همیشگیِ تابعیت از علمِ عصر نه. «در واقع ادعایی که ایشان باید بکند این است که اوضاع متقارن نیست». ایرادِ دیگر: علومِ عصر را هم با واسطهیِ متن میفهمیم — کتاب و گفتار — نه با درکِ مستقیمِ جهان. تضادِ علومِ عصری و متونِ دینی در واقع تضادِ متون است. مهم جنسِ متن نیست؛ مهم این است که با چند درصد اطمینان میگوییم فهممان درست است. در متنِ فیزیکی ممکن است مؤلف معلوم باشد و فرمول روشن، اما انطباق با جهان خطا داشته باشد و مدام عوض شود؛ در متنِ دینی اگر تحریف نشده باشد با حقیقت منطبق است و مشکل عمدتاً فهمِ ماست. هر دو احتمالِ خطا دارند. برخوردِ معقول نگه داشتنِ طرفی است که احتمالاش بیشتر است — حتی اگر همهیِ عصر فحش دهند و انگِ خرافه بزنند.
رفعِ شبهه لزوماً به معنایِ رفعِ کامل نیست. «میخواهم بگویم که هر شبهه ای قابل حل نیست». ممکن است علومِ عصری چیزی بگوید و متنِ دینی چیزی دیگر، و نه بتوان ثابت کرد علم غلط است و نه قانع شد فهمِ دینی غلط است. «رفع شبهه لزوما به این معنا نیست که کاملا رفع بشود». اشکالی هم ندارد. و حسنِ ختام: اگر همهیِ آنچه با عقل به آن رسیدهایم دقیقاً با دین یکی باشد، انگار دین لازم نبود و میشد صبر کرد تا بشر خودش بفهمد. اگر جهان پیچیدگیهایی دارد که بدونِ وحی فهمیده نمیشود، باید انتظار داشت چیزهایی باشد که عقلِ بشر هنوز به آنها نرسیده — مثلِ تعبیرِ خواب در قرنِ نوزدهم. «فکر می کنم که هیچ عصری نیاید که علوم عصری با دین تضاد نداشته باشد». این نقطهضعف حساب نمیشود؛ باید انتظارِ تعارض داشت و اگر فهم از متن قدرتمند و با احتمالِ بالاست، جلویِ علومِ عصری ایستاد — مگر آنکه کسی مصلحتِ تاکتیکی بگوید که بحثِ جداست. واقعیت این است که باید جرات داشت آنجا که دین را خوب میفهمیم بایستیم، و آنجا که اطمینان کم است متناسب با احتمال تصمیم بگیریم. هیچکدام فرشتهای ندیدهایم که جلدِ قرآن را تقدیم کند و بگوید این کتابِ خداست؛ پس معرفتِ دینی همیشه تابعِ احتمالِ خطاست. از اینجا به بعد قواعد کمرنگ میشود و مثالها آغاز میگردد.
→ متنِ کاملِ این جلسه