این بحث از فیزیکِ پایه و تمثیلِ گویهای فلزی به آنتولوژیِ قانون علمی میرسد، مقالۀ نانسی کارترایت را در برابرِ کشفگراییِ فیزیکدان میگذارد، سپس برهانِ نظم را از عقبنشینیِ تدریجی تا حیات و تکامل میخواند. در ادامه نشان میدهد که قوانین نه جایگزینِ ناظم که سطحِ بالاترِ نظماند، تنظیمِ دقیقِ ثوابت را بهعنوانِ حملۀ دوم میآورد، و با پنروز، جهانهای متعدد و حدِ مینیمالِ برهان بسته میشود.
فیزیک پایه است و قانون هنوز موجودی مبهم
در تصویرِ مدرنِ دانش، میانِ شاخههای علمی سلسلهمراتبی رسم میشود که در آن فیزیک جایگاهی ویژه دارد. ریاضیات مدلهای کمّی برای پدیدههای طبیعی میسازد، اما دربارۀ جهانِ بیرون سخن نمیگوید؛ از این رو پایۀ علمِ ناظر به واقعیتِ خارجی شمرده نمیشود. «فیزیک علم پایه ای است که درباره جهان صحبت میکند» و به فلسفه و متافیزیک نزدیک است، چون دربارۀ قوانینِ حاکم بر واقعیت حرف میزند و ظاهراً جز مدلهای ریاضی به علومِ دیگر وابسته نیست. پرسشِ تقلیلگرایی — اینکه آیا همۀ علوم باید خود را به فیزیک فروکاهند — جدا از این جایگاهِ پایه است؛ حتی مخالفانِ تقلیل هم غالباً منکرِ پایهبودنِ فیزیک نیستند و مخالفتشان بر سرِ فروکاستنِ کاملِ سایرِ علوم است نه بر سرِ اینکه فیزیک از قوانینِ جهان میگوید.
آنچه فیزیکدانان خود را مشغولِ آن میدانند کشفِ قوانینِ طبیعت با ابزار و روشِ علمی است: فرمولِ جاذبه میانِ اجرام، جذب و دفعِ بارهای الکتریکی، و انبوهِ قوانینِ دیگری که مشاهده را نظم میبخشند. این قوانین با ابزارِ ریاضی به هم بافته میشوند تا پدیدههای دیدهشده را توجیه کنند و پیشبینی بسازند. در همین نقطه اما شکافِ فلسفی باز میشود: گفتنِ «قانون وجود دارد» بهمعنایِ افزودنِ چیزی به فهرستِ موجوداتِ جهان است، نه فقط گزارشِ یک همبستگیِ آماری. ذرات، میدانها و امواج در فیزیکِ معاصر جایِ مشروع دارند؛ قانون بهعنوانِ موجودیتِ جدا، بهسادگی در همان فهرست نمینشیند و همین جاست که فیلسوفِ علم وارد میشود.
از این رو هر بحثِ جدی دربارۀ نظمِ جهان ناگزیر است بپرسد قانون چیست، کجاست، و از کجا آمده است. اگر قانون فقط نامِ خلاصۀ مشاهدات باشد، زبانِ کشفِ قوانین گمراهکننده است و فیزیکدان حق ندارد چنان سخن بگوید که گویی چیزی را در عالم یافته است. اگر چیزی بیش از خلاصه باشد، باید جایگاهِ هستیشناختیاش روشن شود. این ابهام، پلی میسازد میانِ فلسفۀ علم و الهیاتِ طبیعی: همانجا که باور به قوانینِ ثابت و فراگیر شبیه باور به ساختاری است که جهان را کنترل میکند، و همانجا که بیتفاوتی به آنتولوژیِ قانون، بحث را از سطحِ فلسفی بیرون میکشد و فقط توصیفِ فنی باقی میگذارد.
گویهای فلزی همان محدودیتهای تعبیهشدهاند
تمثیلِ صفحهٔ پلاستیکی با گویهای فلزی، تصویرِ قانون را از انتزاع به شهود میآورد. گویها در آغاز پراکندهاند و سپس چنان حرکت میکنند که جملهای معنادار یا شکلی منظم میسازند؛ تصادفِ محض برای چنین نتیجهای پذیرفتنی نیست. نخستین حدس، عاملِ پنهان است: دستی با آهنربا، یا ساختارِ مغناطیسی در زیرِ صفحه. وقتی زیرِ صفحه خالی باشد، حدسِ دوم جایگزین میشود: شیارهای ریز، شیبِ ملایم، و لرزشهای طبیعیِ محیط که گویها را در مسیرهایی هدایت کردهاند. نظمِ دیدهشده محصولِ محدودیتهای تعبیهشده است، نه جادو و نه تصادفِ خام؛ لرزشها حرکت را آغاز میکنند و شیارها مقصد را تعیین.
همین تمثیل با جایگزینیِ نسبیتِ عام بهجایِ قانونِ جاذبه گره میخورد. «نظریه جاذبه از نظر علمی منسوخ شده و چیزی که جایگزین آن شده این است که اجرام، فضا و زمان را دچار انحنا می کنند». در این تصویر، جرم به جرمِ دیگر نیرو وارد نمیکند؛ فضا و زمان خم میشود و اجرام در مسیرهای طبیعیِ آن آزادانه حرکت میکنند. از دیدِ خودِ کره، حرکت روی خطِ راست است؛ پیچیدن و فرماندادن در کار نیست. آنچه از بیرون مدار مینماید، از درونِ هندسۀ منحنی همان حرکتِ آزاد است، درست مانندِ گویی که بدونِ اصطکاک روی خطِ راست میرود و کاری تازه در پیچها انجام نمیدهد.
نظمِ منظومۀ شمسی با این خوانش انطباق دارد: راه حلِ شیارها شباهتی با مسئلۀ انحنایِ فضا و زمان دارد. اما تمثیل از یک موردِ کیهانی فراتر میرود. هرگاه گفته شود ذرات و موجوداتِ عالم طبق قوانینی حرکت میکنند، معنایش این است که محدودیتهایی مانندِ همان شیارها در جهان تعبیه شدهاند. «مهمترین نکته ی کل مباحثی که درباره علم می کنیم است» درست همینجاست: سخن گفتن از قانون بدونِ گفتنِ اینکه آن قانون چه هست، از نظرِ فلسفی ناتمام است. پس از آنکه دانستیم شیارها یا ساختارِ مغناطیسی چیستند، پرسشِ بعدی بیدرنگ میآید: چرا اینگونهاند و نه طورِ دیگر، و چگونه پدید آمدهاند؟ بدونِ این لایه، کشفِ علمی فقط جابهجاییِ سطحِ توصیف است.
این دو لایه — چیستیِ قانون و خاستگاهِ آن — را نمیتوان با ارجاعِ صرف به موفقیتِ پیشبینیِ علمی بست. مدلِ ریاضی میتواند مدارها را محاسبه کند بیآنکه بگوید آنچه در معادله نوشته شده در عالم هست. تمثیلِ گویها دقیقاً این فاصله را نگه میدارد: توصیفِ حرکت در شیار یک کار است؛ ادعایِ وجودِ شیار و طراحِ شیار کارِ دیگری است. تا این فاصله باز بماند، هر پیشرفتی در فیزیک میتواند نظمِ پدیداری را جابهجا کند بیآنکه پرسشِ ناظم را منتفی کند. اهمیتِ تمثیل از همینجاست که معمولاً به آن توجه نمیشود، حال آنکه هستۀ همۀ مباحثِ علم و دین در همین نقطه جمع میشود.
پذیرش قانون بدون خدا ناسازگار خوانده میشود
مقالهای کوتاه و کمفنی از نانسی کارترایت، فیلسوفِ علمِ معاصر، همین گره را صریح میکند. «موضوع وجود قوانین علمی موضوع روز فلسفه علم است» و رسالههای دکتری بر سرِ آنتولوژیِ قوانین نوشته میشود؛ حسنِ این متن آن است که زبانش عمومی است و استدلال را از اصطلاحبازی جدا نگه میدارد. نویسندۀ مقاله آتئیست است و عنوان را بر دوگانهای میگذارد که ماتریالیستِ سخت را هشدار میدهد: اگر قانون بپذیری، گویی خدا را هم نزدیک کردهای. متن عمداً برای خواندنِ عمومی نوشته شده و با چند صفحه به زبانِ ساده همان پرسشی را میپرسد که رسالههای فنی در صدها صفحه گم میکنند.
استدلال از این قرار است که در جهانِ صرفاً فیزیکیِ پذیرفتهشدۀ معاصر، قانونِ علمی در دایرۀ موجودیتهای مشروع نمیگنجد: نه ذره است، نه موجِ الکترومغناطیسی، نه هیچیک از مقولههایی که فیزیک برای هستها باز کرده است. بنابراین اگر کسی بگوید قوانین وجود دارند و کشف میشوند، گویی به چیزی بیرون از جهانِ مادیِ مشروع پناه برده است. «اگر وجود قانون علمی را بپذیرید انگار دارید خدا را می پذیرید». پیامِ مقاله به دوستانِ بیخدا این است که از زبانِ وجودِ قانون برحذر باشند و مسئله را طورِ دیگری صورتبندی کنند؛ وگرنه یک قدم به عالمِ مُثُل و قدمِ بعد به خدا نزدیکاند.
صورتبندیِ جایگزین، توصیفِ منظمبودنِ پدیداریِ جهان است بدونِ ادعایِ متافیزیکی. «ما داریم ریگولاریتی جهان را کشف و توصیف می کنیم»: مدلِ نیوتونی یا نسبیتی ابزارِ محاسبه و پیشبینی است، نه گزارشِ واقعیتی به نامِ نیرو یا فضا-زمانِ منحنی. «نه نیروی جاذبه ای وجود دارد، نه فضا و زمان و منحنی وجود دارد» — دستکم در زبانی که فیزیکدانِ ماتریالیست حق دارد به کار ببرد. او مدل میسازد، پدیده را در مدل میگیرد، آینده را در محدودۀ مدل میگوید؛ اما نمیگوید قانون را کشف کرده است. تشبیهِ کارترایت به مُثُلِ افلاطونی است: ادعایِ وجودِ قوانینِ ریاضیگونه در عالم، گامی بهسویِ عالمِ مُثُل است و از آنجا تا خدا راه کوتاه میماند. افلاطون خداشناس بود و برایش طبیعی مینمود جهان زیرِ اوامرِ عالمی بالاتر باشد؛ ماتریالیست نباید همان قدم را بیتوجه بردارد.
نتیجۀ روشی روشن است: نمیتوان از قوانینِ علمی سخن گفت، وجودشان را پذیرفت، و آنتولوژیشان را مسکوت گذاشت. «باید بگویید در کجای هستی واقع شده است». اگر قانون را بپذیرند، واردِ متافیزیک شدهاند؛ اگر نپذیرند، نظمِ جهان بیتوجیه میماند و برهانِ نظمِ قدیمی از نو زنده میشود. مقاله از موضعِ ضدِ دینی نوشته شده، اما صورتِ مسئله را چنان میچیند که هم خداباور و هم ماتریالیست ناچار شوند موضعِ هستیشناختیشان را عریان کنند. سکوت دربارۀ چیستیِ قانون، دیگر گزینۀ امن نیست و حسنِ متن دقیقاً همین اجبارِ به پاسخ است.
برهان نظم عقب مینشیند اما ناپدید نمیشود
«برهان نظم معروف است» و برخلافِ براهینِ مجردِ فلسفی، برای بسیاری از مردم ملموسترین راه بهسویِ باور به خداست. صورتِ سادهاش این است: جهان بینهایت منظم است؛ مدارها پیشبینیپذیرند؛ خسوف و کسوف قرنها پیش محاسبه میشوند؛ ذراتِ بنیادی تا دهها رقمِ اعشار یکساناند. در برابرِ چنین ساختاری، انتظارِ عاملِ نظمدهنده طبیعی است. زبانِ فیزیکیِ مدرن همین شهود را با میلِ جهان به افزایشِ آنتروپی تقویت میکند: «جهان میل به افزایش آنتروپی دارد» و بدونِ عامل، بینظمی میزاید نه نظم. مثالِ کمپرسیِ آجر که توده میسازد نه ساختمان، همان شهود را کمّی میکند: «احتمال اینکه یک ساختار منظم بر اساس تصادف بوجود بیاید» با پیچیدگیِ ساختار پایین میآید. «ساختار های پیچیده ای که در جهان می بینیم بر اساس تصادف بوجود نیامده است».
تاریخِ مواجهۀ دین و علم با این برهان، تاریخِ عقبنشینیِ موضعِ کارِ مستقیمِ الهی در برابرِ توضیحِ قانونی است. وقتی حرکتِ کرات را قانونِ گرانش و سپس نسبیت توضیح داد، تصویرِ پیرزنی که چرخِ نخریسی را رها میکند و میگوید جهان هم گرداننده میخواهد، ابتدایی به نظر آمد. «علم بتدریج خداوند را از صحنه عالم دور کرد»: نخست خدا کرات را میچرخاند؛ بعد فقط پایداری را نگه میداشت؛ لاپلاس «پایداری منظومه شمسی را با معادلات ریاضی نشان داد» و آن سنگر هم فروریخت. آنگاه سنگر به حیات منتقل شد: پیچیدگیِ چشم و مغز و موجودِ زنده با هیچ مصنوعِ بشری قیاسپذیر نبود. «پیچیدگی ساختار انسان و کلا موجودات زنده فوق العاده است». سپس نظریۀ داروین مسیرِ پیچیدهشدنِ گونهها را با تغییر و گزینش توضیح داد — «هر بار که تغییراتی ایجاد می شود» برخی میمانند و برخی میروند — و «مرتبا پیچیده و پیچیده تر می شوند». «فضایی که بوجود آمد این بود که علم به طریقی دارد خدا را از طبیعیت و فکر بشر بیرون می کند».
این روایتِ تاریخی اما بر پیشفرضی خام استوار است: اینکه توضیحِ قانونیِ پدیدهها همان حذفِ ناظم است. در تمثیلِ گویها، دیدنِ شیارها دستِ آهنربادار را حذف میکند، اما پرسشِ طراحِ شیار را تیزتر میکند. «احساس کلی ام اینست که نظم احتیاج به ناظم دارد» و «لزوما منظورم این نیست که آن ناظم با انگشت خودش» هر گوی را جابهجا کند؛ میتواند طراحِ مسیری باشد که حرکتِ آزاد در آن به نظم بینجامد. تا وقتی علم فقط بگوید قوانین نظم را میآورند و نگوید قانون چیست و از کجا آمده، از نظرِ فلسفی در برابرِ برهانِ نظم سخنی نگفته است؛ مسئله را از سطحِ پدیده به سطحِ قانون برده است.
افزون بر این، تصورِ تصادفِ کیهانی — اینکه با تکرارِ بسیار، یک زمینِ مناسب از میانِ میلیاردها امکان بیرون میآید — نظمِ واقعیِ جهان را بد میفهمد. نظمِ موردِ بحث این نیست که یکبار چیزی جالب رخ دهد؛ این است که در شرایطِ یکسان، در هر گوشۀ عالم، همان نتیجه تکرار شود. نامش را نظم بگذارند یا قانونمندی یا الگویِ تکراری، بالاخره این وجود دارد و باید توجیه شود. برهانِ نظم بر همین تکرارِ قانونوار تکیه دارد، نه بر یگانگیِ یک نمونۀ خوششانس. «برهان نظم ظاهرا برهان بسیار ساده ای است» اما سادگیاش بهمعنایِ سستی در برابرِ پیشرفتِ علمی نیست.
قوانین سطح بالاتر نظماند نه باطلکنندۀ برهان
«توضیحات علمی هیچ چیزی بر علیه برهان نظم نگفته اند و نه می گویند». نهایتِ کارِ علم این است که نظم را یک سطح بالاتر ببرد و به قوانین بسپارد. از دیدِ این خوانش، این جابهجایی حتی مسئله را غامضتر میکند: نخست آنکه آنتولوژیِ قانون روشن نیست و ارجاع به آن ارجاع به امری مبهم است؛ دوم آنکه خاستگاه، ثبات و جهتمندیِ خودِ قوانین بیپاسخ میماند. توصیفِ منظمبودن و ساختنِ مدل، توجیهِ فلسفی نیست. اگر وجودِ قوانین پذیرفته شود، بحث واردِ متافیزیک شده و چه بسا به سودِ براهینِ خداشناسی تمام شود؛ اگر انکار شود، همان نظمِ خام دوباره روی میز است و پرسش از ناظم عریانتر بازمیگردد.
لایۀ دومِ ادعا تندتر است: اطمینان به طراحی در جهانِ قانونمند بیشتر است تا در جهانِ صرفاً منظم. «جهانِ قانونمند، سطح منظم بودنش بالاتر از یک جهان منظم است». نظمِ خام شاید از انباشتِ تصادف بیاید؛ اما جهانی که علم توصیف میکند نظمش را از قوانینِ ثابت میگیرد. پرسش این میشود که جهانِ قانونمند بیشتر به قانونگذار نیاز دارد یا جهانِ منظم به ناظم. ساختارهای منظم، در این افق، محصولِ قانونمندیاند و احساسِ طراحی را تقویت میکنند نه تضعیف. کسی که فقط نظمی خام دیده باشد ممکن است به تصادف پناه ببرد؛ کسی که قانونِ ثابت دیده باشد کمتر میتواند از طراحی بگریزد.
بازگشت به موضعِ کارترایت همین دو راهی را قفل میکند. اگر قانون علمی وجود نداشته باشد و علم فقط منظمبودن را توصیف کند، آن منظمبودن از کجا آمده است؟ قانونها اگر واقعاً برقرار و کنترلگر باشند نظم را توجیه میکردند؛ با انکارِ وجودشان، کنترلِ جهان بیصاحب میماند و برهانِ نظمِ قدیمی بازمیگردد. برخی عرفا اتفاقاً صورتِ دوم را میپسندند: نه جهانی که یکبار ساخته شده و خودش میچرخد، بلکه حضورِ لحظهبهلحظۀ خداوند در حفظِ هستی و حرکتِ ذرات. فرار از قانون بهسویِ نفیِ متافیزیک، در این منطق، یا به بنبستِ تبیین میرسد یا به چیزی عرفانیتر از آنچه ماتریالیست میخواست.
«بیگ بنگ بدون قانون را در نظر بگیرید»: انفجاری از ذراتِ بیشکل که ناگهان جهان را از اتم تا کیهان منظم و قانونوار میکند. طبیعیترین تصور آن است که واقعاً قوانینی در کارند؛ و آنگاه باید پرسید آن قوانین چیستند، کجایند، چرا اینگونهاند. هیچیک از این پرسشها با طراحیِ جهان در تعارض نیست؛ برعکس، طراحی را نشاندارتر میکند. جدال بر سرِ تکامل و متونِ ضعیفِ دو طرفِ دعوا، نباید صورتِ مسئله را عوض کند: حتی اگر روایتهای عامهپسندِ علم و دین سطحی باشند و نویسندگانی نه علم بدانند نه دین، گرۀ قانون و نظم مستقل از کیفیتِ آن متون برقرار است. یافتنِ مقالهای که از موضعِ الحاد همان گره را درست صورتبندی کند، ارزشمندتر از انبوهِ دفاعهای سستِ دینی است.
تنظیم دقیق ثوابت حملۀ دوم به مسئلهٔ نظم است
قرنِ بیستم افقِ تازهای به نامِ تنظیمِ دقیق گشود: نه فقط آنکه جهان منظم است، بلکه آنکه ثوابتِ درجشده در قوانین بهشدت حساساند. تصورِ رسیدن به نظریهای جامع که بتواند از قوانینِ پایه رفتارِ ماده، گازها و منظومهها را استخراج کند، پیشتر در مخیله نمیگنجید. در چنین مدلی، ثابتِ پلانک، ثابتهای کیهانشناختی، جرم و بارِ ذرات و انبوهی از اعدادِ ثابت ظاهر میشوند که آزمایشها همیشه همانها را برمیگردانند. پرسشِ کنجکاویبرانگیز این شد که اگر یکی از این ثوابت اندکی جابهجا شود چه میماند و آیا جهانِ پایدارِ ساختارمند اساساً ممکن است بماند.
پاسخِ مدلهای فیزیکی سخت است: «این ثوابتی که در قوانین فیزیکی درج شده اند ، به شدت حساس اند». اندکی افزایش در ثابتِ کیهانشناختی میتواند جهان را به انبساطِ ویرانگر بکشاند؛ اندکی کاهش، به انقباض و فشردگی. گاهی یک ثابت بهتنهایی جهان را از هم میپاشد؛ گاهی مجموعهای باید همزمان دستکاری شوند تا شاید ساختاری باقی بماند. «قوانین این جهان طوری تنظیم شده اند که اجازه می دهند یک جهان منظم داشته باشیم» با ساختارهای پیچیده و امکانِ حیات. نامِ تنظیمِ دقیق از تنظیمِ موجِ گیرنده میآید: یافتنِ همان نقطۀ باریک روی طیف که گیر میدهد. کسانی که اصلِ مسئله را فهمیدهاند مقالههای بهتری نوشتهاند؛ کسانی که نفهمیدهاند از دو طرف هیجان یا نفیِ چرند تولید کردهاند.
اهمیتِ این سطح آن است که حتی اگر روزی آنتولوژیِ فیزیکی برای خودِ قوانین پیدا شود و قانون در جهانِ ماتریالیستی جا بگیرد، تنظیمِ دقیق بهعنوانِ سطحِ دومِ حمله باقی میماند: چرا صد عددِ ثابت اینگونه با هم جور شدهاند که به این ساختارها بینجامند؟ تکرارِ آزمایش یا کثرتِ سیاراتِ فرضی این لایه را دور نمیزند؛ چون اگر تنظیم نباشد اصلاً کرهای شکل نمیگیرد تا آزمایشی ممکن شود. امکانِ آنکه میلیاردها بار آزمود و یک محیطِ مناسب یافت، خود محصولِ همان تنظیم است که جهان را برای ساختار باز گذاشته است. پس تنظیمِ دقیق، پاسخِ غیرمستقیم به همان ایرادِ تکرارِ بسیارِ تصادف نیز هست.
راجر پنروز، ریاضیفیزیکدانِ طرازِ اول و صریحاً آتئیست، صورتِ رادیکالِ همین حساسیت را با زبانِ احتمال میگوید. اگر قوانینِ موجود — مکانیکِ کوانتومی و نسبیتِ عام — پذیرفته شوند، با محاسبهای که او طرح میکند احتمالِ پیدایشِ چنین جهانِ پایداری نزدیکِ صفر است: حجمی از فضای فاز به کوچکیِ یک بر «ده بتوان صد و بیست و سه». کاریکاتورِ کتابش پیرمردی است که از میانِ مکعبی عظیم یک نقطۀ خاص را برمیگزیند. نتیجهگیریِ خودِ پنروز اما بهسویِ خدا نیست: میگوید پس قوانین اشتباهاند و باید عوض شوند. خلاصۀ قابلِ استخراج برای بحثِ نظم این است: «اگر این فیزیک درست است، پس برهان نظم درست است». یا فیزیکِ امروز با خدا، یا فیزیکِ دیگری که هنوز نیامده. تشبیهِ تاس همین را روشن میکند: هزار بار ششِ پیاپی یا تاس را خراب میکند یا پرتابکننده را، نه تصادفِ سالم را.
راههای فرار بایاس را لو میدهند و برهان مینیمال میماند
مقاومت در برابرِ تنظیمِ دقیق دو مسیرِ اصلی دارد. یکی انکارِ قوانینِ فعلی است — همان راهی که پنروز از سرِ دلایلِ فیزیکیِ خودش میرود و همزمان به آتئیستهای طرفدارِ کوانتوم پیام میدهد که پذیرشِ این فیزیک پذیرشِ خداست. دیگری فرضِ جهانهای متعدد است: اگر ده به توانِ صد و بیست و سه جهان باشد، ما در همانی هستیم که تنظیم رخ داده است. در برابرِ این فرض، نقدِ معرفتی تند است: کسی «حاضر است وجود ده بتوان صد و بیست و سه جهان موهومی که اصلا معلوم نیست چه و کجا هستند قبول بکند» تا از فرضِ سادهترِ واجبالوجود یا آغاز از عقلانیت بگریزد. «یک تئوری بدون شواهد» برای فرار از یک نتیجۀ ناخوشایند، بیش از آنکه تبیین باشد، نشانۀ بایاس است. «طرفین یک بایاس هایی دارند»؛ شنیدنِ تنظیمِ دقیق بهندرت کسی را که پیشاپیش خدا را نخواسته قانع میکند، و جستجویِ سوراخِ فرار جایگزینِ سنجشِ بیطرف میشود.
در کنارِ نظمِ درشت، اشاره به برهانِ نویز — حتی نیمهشوخی در فضایِ پژوهش — لایۀ ظریفتری میافزاید: در طراحیِ حیات، بینظمی و نوفۀ کنترلشده گاه نقشِ مثبت دارد، نه فقط دشمنِ مخابراتی. «حتی بی نظمی هایی که دیده می شود در جهت اینست که اتفاق خوبی بیفتد». لرزشهای کوچکِ تمثیلِ گویها همان عاملِ حرکتِ اولیهاند؛ تصادفیبودنِ مهارشده میتواند حسِ طراحی را تقویت کند نه تضعیف. جهان یکدستِ منظم با جزایرِ نوفۀ بیهوده تصویری ناقص است اگر همان نوفه در خدمتِ نتیجه باشد. طراحیای که از بینظمی نیز استفاده کند، از طراحیِ صرفاً خطکشیشده پیچیدهتر است.
در نهایت باید برهانِ نظم را از برهانِ بهترین جهان جدا کرد. «اصلا برهان نظم، برهان پرفکت بودن و برهان بهترین نیست». پایۀ آن زندگی در جهانِ منظم است، نه در کاملترین جهانِ ممکن. فیلسوفانِ قدیم گاهی از فرطِ اطمینان، مانندِ وزنهبرداری که با یک دست مسابقه میدهد، ادعایِ بهترین جهان را پیش میکشیدند؛ تعریفِ بهترین اما لغزنده است و با بزرگکردنِ ادعا راه برای هجوم باز میشود. «بعضی ها زیادی احساس قدرت می کنند که همه چیز هایی که به آن باور دارند» میتوانند در فلسفه ثابت کنند و بعد مقدماتشان میلرزد. «در بحث باید حداقلی که لازم است بگویم و بحثم را پیش ببرم»: «مقدمات مینیمال برهان نظم اینست که اینجا یک چیز منظمی من دارم میبینم». همان توافقِ سی رقمِ اعشار در اندازهگیریِ بارِ الکترون، و تکرارِ هزاربارۀ آزمایش با همان نتیجه، برای پذیرشِ جهانِ قاعدهمند کافی است. «همین کافی است که قبول کنیم در یک جهان منظم با قاعده زندگی می کنیم». از اینجا یا به قوانین میرسند یا به منظمبودنی که از ناظم آمده؛ در هر دو حال، صورتِ مینیمالِ برهان پابرجاست. زیادهگوییِ مدعی و متنهای سطحیِ دو طرف، نباید این هستۀ سخت را با حاشیههای قابلِ فرسایش عوضی گرفت.
→ متنِ کاملِ این جلسه