این بحث از ادعای پیوندِ نظریهٔ تکامل با برهانِ نظم آغاز میکند و نشان میدهد تکامل تنوعِ زیستی را در بسترِ قوانینِ ازپیشفرضشده توضیح میدهد، نه پیدایشِ خودِ قانون و نه آغازِ حیات را. سپس مدلِ واجبالوجود و افزودهشدنِ ربوبیت از راه نظم را در برابرِ مادهگرایی و فیزیکالیسم میگذارد، و با نقدِ مرزهایِ متغیرِ فیزیکال و بازخوانیِ عدمقطعیتِ کوانتومی نشان میدهد که خودبسندگیِ جهانِ مادی بیشتر با جابهجاییِ تعریف حفظ میشود تا با توضیحِ پایدار. همان مسیر، پس از روشنشدنِ آنتولوژیِ قانون، به «فاینتیونینگ» نیز راه میبرد: حتی اگر چیستیِ قانون را موقتاً حلشده بگیرند، حساسیتِ ثوابت همچنان نشانهٔ طراحی میماند.
تکامل، نظمِ فیزیکی نیست
ادعایِ رایجی که در گفتمانِ انکارِ مبدأ تکرار میشود این است که نظمِ جهان را میتوان با نظریهٔ تکامل توضیح داد و دیگر نیازی به طراحی یا ناظم نیست. این ادعا معمولاً به فیلسوفانی نسبت داده میشود که حتی اصلِ واجبالوجود را میپذیرند، اما آن را با خودِ جهانِ فیزیکی یکی میگیرند و شعور و قصد را از آن حذف میکنند. در این تصویر، کسی «اثبات وجود واجب الوجود را قبول دارد» اما واجب را همین کیهانِ محسوس میخواند؛ و آنچه پیچیدگی و انتظامِ زیستی بهنظر میرسد، محصولِ فرایندی طبیعی است نه نشانهای از ربوبیت. نسخهای از همین استدلال به دنیل دنت و کتابِ «ایده خطرناک داروین» نسبت داده میشود: «دنت استدلال میکند نظمی که در این جهان وجود دارد از تکامل ایجاد شده است».
آنچه باید از همان آغاز جدا شود، دو سطحِ کاملاً متفاوتِ پرسش است. یکی این است که گونههای زنده از کجا آمدهاند و چگونه از یکدیگر منشعب شدهاند؛ دیگری این است که قوانینِ فیزیک و شیمی که هر توضیحِ زیستی بر آنها تکیه دارد از کجا آمدهاند و چرا چناناند که نظمی پایدار میسازند. نظریهٔ داروین، حتی در کاملترین خوانشِ موافقانش، به سطحِ اول تعلق دارد. «ربط دادن تکامل به مسئله نظم جهان بسیار بیربط است»، زیرا برهانِ نظم در سطحِ قانونِ فیزیکی کار میکند: جهانی بدونِ حیات نیز میتواند منظم باشد اگر ذرات یکسان رفتار کنند و آزمایشها تکرارپذیر باشند.
حتی اگر کسی بگوید تکامل توانسته پیچیدگیِ چشم و مغز را بدونِ دخالتِ مستقیمِ یک طراح توضیح دهد، باز هم پرسشِ قانون باقی است. تکامل در فضایِ بیقانون و کاملاً تصادفی پیش نمیرود؛ به بستری از قوانین نیاز دارد که خودِ نظریه آنها را نمیآفریند. بنابراین پیروزیِ فرضیِ تکامل بر روایتِ خامِ خلقتِ ناگهانیِ گونهها بهخودیخود پیروزی بر برهانِ نظمِ فیزیکی نیست. این دو دعوا رویِ یک زمین نیستند و جابهجا کردنشان فقط ابهامِ زبانی میسازد.
افزون بر این، خودِ نظریهٔ زیستی دربارهٔ آغازِ حیات خاموش است. «نظریه داروین چیزی درباره آغاز حیات هم مطرح نمیکند» و برای آن باید نظریههای دیگری آورد. پس حتی در حوزهٔ زیست نیز تکامل نقطهٔ شروعِ کامل نیست؛ تنوع و پیچیدهشدن را پس از وجودِ حیات توضیح میدهد، نه پیدایشِ نخستینِ سامانِ زنده را. کسی که تکامل را جایگزینِ کاملِ هر گونه نظمشناسی میکند، باری بر دوشِ نظریه میگذارد که خودِ نظریه ادعایش را نکرده است.
تنوع در بسترِ قانون، نه از دلِ بیقانونی
خلاصهٔ مکانیسمِ داروینی این است که موجوداتِ زنده از منشأیی مشترک میآیند و در تولیدمثل واریاسیونهایی پدید میآید؛ سپس انتخابِ طبیعی آنهایی را که با محیط سازگارترند نگه میدارد و بقیه را حذف میکند. در برابرِ این تصویر، خوانشِ لامارکی تغییرِ اکتسابی در طولِ حیاتِ فرد را به ارث میرساند؛ اما مشاهدهٔ وراثت با آن سازگار نیست: صفتی که فرد در زندگی کسب کرده بهسادگی به نسلِ بعد منتقل نمیشود. گردنِ بلندِ زرافه اگر فقط تمرینِ فردی باشد، به فرزند نمیرسد؛ همانطور که آموختنِ ریاضی یا ورزشکارشدنِ پدر، نوزاد را از گهواره ریاضیدان یا ورزشکار نمیکند. از همین رو ایدهٔ داروین، با فرضِ تغییر در هنگامِ تولیدمثل و گزینشِ محیطی، برای زیستشناسی پذیرفتنیتر شمرده شد.
نکتهٔ مفهومی این است که داروین مکانیسمِ دقیقِ پیدایشِ واریاسیون را نمیشناخت و صریحاً میگفت فرض کنید چنین باشد. بعدها ژنتیک و اختلال در رونویسیِ مادهٔ وراثتی زبانی برای همان فرض فراهم کرد. این پیشرفتِ علمی اهمیت دارد، اما ماهیتِ فلسفیِ نظریه را عوض نمیکند: تکامل همچنان توضیحِ تنوعِ زیستی در بستری از پیش قانونمند است. «نظریه داروین سعی میکند تنوع گونههای موجودات زنده را با مکانیسمی توجیه کند»؛ نه پیدایشِ قانون، نه معنایِ نهاییِ هستی، و نه حتی لزوماً همهٔ جزئیاتِ تاریخیِ درختِ حیات را یکجا ثابت میکند.
انتخابِ طبیعی نیز بدونِ محیطِ قانونمند معنا ندارد. موجودی که «فیتنس» دارد در نسبت با قوانینِ فیزیکی و شیمیاییِ همان زیستبوم شایسته است، نه در خلأ. اگر قوانینِ شیمیِ پیوندها و انرژیها چیز دیگری بودند، همان جهشها یا واریاسیونها سرنوشتِ دیگری مییافتند. از این رو تکامل را نمیتوان داستانِ پیدایشِ نظم از بینظمیِ محض خواند؛ داستانِ پالایشِ تنوع در میانِ قیودِ سختِ طبیعت است. تصادف فقط در لایهای باریک — جایی که تغییرِ وراثتی رخ میدهد — وارد میشود و همان نیز رویِ ساختاری بسیار منظم از مولکول و واکنش سوار است.
تمایزِ دیگری نیز لازم است. نقدِ دینیِ برخی روایتهای خلقتگرایانهٔ خام — که همهٔ گونهها را یکباره و بدونِ درختِ تبار روی زمین میآورد — ممکن است در برابرِ شواهدِ فسیلی و ژنتیکی ضعیف باشد؛ اما شکستِ ضعیفترین رقیب، تکامل را به نظریهٔ متافیزیکیِ کامل دربارهٔ جهان بدل نمیکند. «بدترین کار ممکن این است که شما وقتی میخواهید چیزی را بیان کنید نظریه مقابلش را چیز مسخرهای در نظر بگیرید». همان منطق دربارهٔ مادهگرایی و خداباوری نیز جاری است: باید قویترین صورتِ هر ادعا را دید، نه کاریکاتورش را.
قانون تولیدمثل نمیکند
تعمیمِ تکامل به قوانینِ فیزیک با مانعی مفهومی روبهروست. در زیست، جانداران تولیدمثل میکنند، واریاسیون میسازند و نسل میگذارند. قوانینِ فیزیک چنین نمیکنند. «دو تا قانون با هم تولید مثل نمیکنند» تا از میانشان قانونِ بهتری برخیزد و قانونِ بد حذف شود. از بیگبنگ تا امروز، تصویرِ رایجِ فیزیک این است که مجموعهای از قوانین برقرار بوده و جهان بر اساسِ آنها پیش رفته است؛ نه اینکه قوانین نسلبهنسل عوض شده باشند و انتخابِ طبیعی میانشان داوری کرده باشد. پیشنهادِ «فاینتیونینگ را با نظریه شبیه تکامل میشود توجیه کرد» دقیقاً در همین نقطه میلغزد: برای ثوابت و قوانین، مکانیسمِ تولیدمثل و معیارِ «فیتنس» روشن نیست.
حتی اگر کسی تکامل را آبستره کند و بگوید هر چیزی — موجود یا قانون — که واریاسیون بسازد و بقا یابد مشمولِ همان الگوست، باز باید بگوید پایهٔ اولیه از کجا آمده و معیارِ بقا برای قانون چیست. نظریهٔ زیستی حیاتِ اولیه را توضیح نمیدهد؛ نسخهٔ فیزیکیاش نیز قوانینِ اولیه را توضیح نمیدهد. بدونِ تعریفِ شایستگی برای قانون و بدونِ مکانیسمِ تولیدِ قانونِ جدید، تشبیهِ نظمِ فیزیکی به تکاملِ زیستی استعاره میماند نه مدل. فیزیکدانانِ متعارف نیز چنین مدلی را بهکار نمیگیرند؛ برعکس، ورود به بحثِ «قانون چیست و از کجا آمده» درست همان نقطهای است که مادهگراییِ شتابزده معمولاً از آن میگریزد.
لایهٔ تصادف در تکامل نیز سوءتفاهمبرانگیز است. «کل نظریه تکامل از بالا تا پایین دترمینیستیک است به غیر از یک جایی که میگوید رندومنس را وارد کنید». یعنی بسترِ فیزیک و شیمی قانونمند و در تصویرِ کلاسیک تعینگراست؛ تصادف فقط در پیدایشِ واریاسیون نقش دارد و سپس دوباره در محیطِ قانونمند ارزیابی میشود. این ساختار درست مخالفِ آن شعار است که تصادفِ محض جهان را ساخته باشد. تصادفِ محدود، رویِ قانونِ فراگیر، نظمِ پیچیدهترِ زیستی میسازد — و همان قانونِ فراگیر موضوعِ برهانِ نظم است، نه خودِ واریاسیون.
از همینجاست که نقدهای فلسفیِ علمشناختی به تکامل، حتی اگر در جزئیات محلِ اختلاف باشند، دستکم یک هشدار میدهند: مفهومِ شایستگی اگر فقط پس از بقا تعریف شود، نظریه به تکرارِ همان مشاهده نزدیک میشود. آنچه مانده فیت بوده و آنچه فیت بوده همان است که مانده. فیلسوفِ علمی چون کوپر مرزِ علم و فلسفه را با ابطالپذیری میکشید و نظریهٔ تکامل را از این حیث زیرِ سؤال برد؛ زیستشناسان واکنشِ تندی نشان دادند. این ابهام به کارِ زیستشناسیِ تاریخی میآید اما برای تبدیلِ تکامل به کلیدِ همهٔ معماهایِ متافیزیکی کافی نیست. تکامل ابزارِ نیرومندِ توضیحِ تنوع است؛ ابزارِ حذفِ پرسش از قانون و مبدأ نیست.
از خالقِ پایه تا ربِ نظمدهنده
مدلِ ایجابیای که در برابرِ این ابهامها گذاشته میشود از واجبالوجود آغاز میکند: اگر زنجیرهٔ ممکنها بخواهد تبیین شود، به موجودی نیاز است که وجودش از غیر نمیآید. صفاتی چون ازلی و ابدی و نامتناهی و بساطت از همین تعریف میجوشد. جهانِ کون و فساد — با آمد و رفتِ چیزها و حجمِ متناهیِ ماده و افقِ زمانیِ متناهی در گذشته — کاندیدایِ خوبی برای همان واجب نیست. پس مدل میگوید مبدأ بیرون یا فراتر از جهانِ مشاهدهپذیر است، نه اینکه خودِ تودهٔ کیهانی واجب باشد. همان فیلسوفِ آتئیست نیز «واجب الوجود را قبول دارد» اما میکوشد آن را با جهانِ فیزیکی یکی کند؛ پاسخِ این مدل آن است که نامتناهیبودن و لایتغیر بودن با کیهانِ متناهی و متحول سازگار نیست.
برهانِ نظم به این مدل لایهٔ دیگری میافزاید. واجب در برهانِ نخست بیشتر پایهٔ هستی است؛ با نظم، نشانهای از قصد و طراحی نیز به میان میآید. «برهان نظم به نوعی به ما میگوید آن خالق اگر به زبان مذهبی بگوییم ربوبیت دارد»؛ یعنی نه فقط آفریده، بلکه سامان داده تا جهان بهسویِ الگوهایِ پایدار و پیچیدگیهایِ معنیدار حرکت کند. فاصلهٔ مفهومی میانِ خالقِ بیتفاوت و ربِ ناظم درست در همین افزودهشدنِ دیزاین است. حتی اگر پرسشِ «قانون چیست» موقتاً کنار گذاشته شود، «فاینتیونینگ» بهعنوانِ بیانِ فیزیکِ امروز از حساسیتِ ثوابت، همان نشانهٔ طراحی را در لایهٔ دوم زنده نگه میدارد.
روشِ ارزیابیِ این مدل، اثباتِ ریاضیِ مطلق نیست. در معرفتِ علمی نیز مدلها را با کارآمدی و پوششِ پدیده میسنجند، نه با یقینِ کامل. اینجا نیز کافی است مدل شهوداً منسجم باشد، پرسشهایِ مرکزی را پوشش دهد، و رقیبِ بهتری روی میز نباشد. مدلِ واجبالوجودِ ذیشعور ممکن است خود پرسشهایِ تازهای بزاید؛ اما پرسشزاییِ مدل غیر از بیکفایتیِ آن است. آنچه لازم است مقایسه با مدعیاتِ مقابل است، نه انتظارِ برهانِ بیرخنه.
در میدانِ مناظره، غالباً یک طرف فقط حمله میکند و طرفِ دیگر فقط دفاع. نتیجهٔ روانشناختیِ این آرایش آن است که مدافع، حتی با پاسخهایِ معقول، در موضعِ ضعف دیده میشود. «طرف مقابل هم باید ایدههایی مطرح کند» و اجازه دهد نقد بر مدعیاتِ خودش نیز وارد شود. مادهگرایی و فیزیکالیسم نیز ادعا هستند؛ صرفِ انکارِ خدا مکتبِ کامل نمیسازد. تا وقتی رقیب مدلِ ایجابی ندهد، مسابقه یکطرفه میماند.
مادهگرایی که مرزش را گم کرد
مادهگراییِ کلاسیک میگفت آنچه هست همان مادهٔ محسوس است: ذرات یا اجسامِ ممتد، و هر چیزِ دیگر — ذهن، روح، ادراک — فرعِ چینشِ همان ماده است. «چیزی به جز همین جهان مادی که میبینیم وجود ندارد»؛ ورژنِ یونانیاش اتمیستها بودند که میگفتند ذراتِ لایتجزا همهچیز را میسازند و ادراک نیز فقط بر همان بیس سوار است. با پیشرفتِ فیزیک، موجودیتهایی واردِ تصویر شدند که با شهودِ جسمِ سهبعدی یکی نبودند: موجهای الکترومغناطیسی، فضازمان بهمثابه موجودیت، و سپس درهمتنیدگی که تأثیرش با تصویرِ سرعتِ حدیِ کلاسیک ناسازگار مینمود. بسیاری از مادهگرایان نمیخواستند اینها را «غیرمادی» بنامند؛ پس واژهای بازتر جایِ ماده نشست: فیزیکالیسم.
«واژه فیزیکالیسم جانشین ماتریالیسم شده» تا با موجودیتهایِ تازه نشکند. فیزیکالیسم میگوید هر چه علمِ فیزیک بپذیرد مشروع است و بیرون از دایرهٔ فیزیک چیزی برای تبیینِ نهایی لازم نیست. این جابهجاییِ واژگانی مشکلِ تعریفِ ماده را کم میکند، اما مشکلِ مرز را تشدید میکند. وقتی معیارِ «فیزیکال» همان چیزی باشد که فیزیکدانانِ روز در کتابها مینویسند، مکتبِ فلسفی تابعِ توافقِ جمعیِ یک رشته میشود، نه تابعِ ادعایِ بسته و آزمونپذیر. انیشتین تا پایانِ عمر با درهمتنیدگی مخالف بود و میگفت «من از این پدیده انتنگلمنت اسپوکی خوشم نمیآید»؛ امروز همان پدیده در فیزیک جا افتاده و حتی فناوری بر آن بنا میشود. مادهگرا مجبور است یا آن را «غیرمادی» بخواند یا تعریفِ ماده را باز کند.
ادعا در صورتِ متعارف این است که همهٔ پدیدهها فیزیکیاند و علتِ فیزیکی دارند؛ نیازی به روحِ جدا یا علتِ غیرمادی نیست. ادراک و آگاهی نیز زمانی با مکانیسمِ مغز توضیح خواهند شد. این وعده ممکن است در بخشهایی پیش برود؛ اما تا وقتی به انجام نرسیده، جایِ خالیِ تبیین را پر نمیکند. مهمتر آنکه پرسشِ خاستگاهِ کلِ جهانِ مادی معمولاً در این مکتب مسکوت میماند یا با ازلیانگاریِ خودِ جهان پاسخِ سرراست مییابد — همان ادعایی که جهان را واجب میگیرد بدونِ آنکه نامتناهیبودن و بساطتِ واجب با کیهانِ متناهی و متحول سازگار شود.
«جهان مادی و پدیدههای مادی خودبسنده هستند» شعارِ مرکزی است: برای توجیهِ رخدادهایِ این جهان به چیزی ورای آن نیاز نیست. حتی اگر خودبسندگیِ کارکردی پذیرفته شود، نفیِ وجودِ موجوداتِ غیرمادیِ بیتدخل لازم نمیآید. حداکثر میتوان موضعی نزدیک به ندانمگویی گرفت: فرضِ اضافه واجب نیست، اما امتناعش هم ثابت نشده. مادهگراییِ اثباتی — که بگوید جز این هیچ نیست — بارِ برهانیِ سنگینی دارد که معمولاً پرداخت نمیشود.
مرزی که مدام جابهجا میشود نظریه نیست
نقطهٔ ضعفِ بزرگ این است که فیزیکالیسم مرزِ بستهای اعلام نمیکند. دیروز اتم بود، بعد میدان، بعد درهمتنیدگی؛ فردا اگر لازم شد عنصرِ تازهای برای آگاهی پیشنهاد میشود. فیلسوفی که مسئلهٔ سختِ آگاهی را جدی میگیرد استدلال میکند که با موجودیتهایِ فعلیِ فیزیک نمیتوان آگاهی را جای داد و باید عنصری متناظر با آن واردِ فیزیک شود. اگر چنین شود، باز هم میتوان گفت همه فیزیکال است چون در کتابِ فیزیک نوشته شده. این بازی با تعریف است نه پیشرفتِ نظریِ پایدار. «مرزها تا کجا قرار هست گسترش پیدا کنند» پرسشی است که مکتب را وادار میکند یا خط بکشد یا ادعایش را رها کند.
«هر نظریهای که مرزهای خودش را عوض کند نظریه ضعیفی است». وقتی مذهب در برابرِ کشفِ تازه عقب مینشیند و جابهجاییِ مرز را بهجایِ اصلاحِ صادقانه مینشاند، ضعف است؛ وقتی مادهگرایی نیز هر چیزِ مزاحم را با برچسبِ مادیبودن هضم میکند، همان ضعف در ذاتِ ادعاست. چون اصلِ ادعا نفیِ غیرماده است، جابهجاییِ معنایِ ماده نزدیکترین راه برای نجاتِ شعار است — و درست به همین دلیل اعتماد بر باد میدهد. فیزیکدانِ تجربی حق دارد موجودیتِ تازه بپذیرد و خوشحال باشد که جهان غنیتر شده؛ مکتبِ متافیزیکی اما اگر بگوید فقط فیزیکال هست باید بگوید فیزیکال تا کجا و با چه معیاری.
«تا وقتی مرزهای فیزیکال و متریال تعریفشده نیست» نظریهای برای حمله و دفاع باقی نمیماند؛ آنچه میماند توافقِ موقتِ متخصصان است. وگرنه فردا میتوان نظمدهندهٔ اولیه یا هر مبدأ را نیز با نامی تازه داخلِ فیزیک کرد و پیروزی اعلام نمود — و آنگاه دیگر پیروزی معنایی ندارد. شباهتِ ساختارِ هستیشناسیهایِ کهن با موجودیتهایِ تازهپذیرفتهشده نیز هشداردهنده است. توصیفهایِ عالمِ اجسام، عالمِ مثال و عقول در متونِ قدیم، با ذرات، میدانهایِ نورگونه و پیوندهایِ ناموضعیِ نوین بیشباهت نیست. هرچه فیزیک موجودیتهایِ دورتر از توپِ مادیِ خام را بپذیرد، هرمِ هستیِ قدیم بیشتر در زبانِ جدید بازسازی میشود. اگر این روند بردِ فیزیکالیسم خوانده شود، باید پرسید برد نسبت به چه چیزی: نسبت به مادهگراییِ اتمیِ خام، یا نسبت به انکارِ هر ساحتِ فراتر؟ تغییرِ مرز بیشتر شبیه عقبنشینیِ کنترلشده است تا فتح.
پدیدهای بیتوجیه و نامِ تازه برای آن
ادعایِ خودبسندگی را چگونه میتوان واقعاً آزمود؟ اگر پدیدهای فیزیکی نشان داده شود که توجیهِ فیزیکی ندارد، پاسخِ رایج این است که هنوز کشف نکردهایم؛ بعداً میفهمیم. اگر چیزی آشکارا غیر فیزیکی باشد، میتوان آن را عنصرِ جدیدِ فیزیک نامید. در هر دو حالت، مکتب از ابطال میگریزد. فرضِ محالِ مفید این است: پدیدهای که نه امروز توجیه دارد و نه میتوان پارامتری پنهان برایش ساخت. آیا آنگاه خودبسندگی فرومیریزد؟
در مقیاسِ زیراتمی، آزمایشهایی هست که نتیجهٔ تکیشان با پارامترهایِ شناختهشده بهطورِ تعینگرا پیشبینی نمیشود. ایدهٔ متغیرهایِ پنهان میکوشید بگوید نادانیِ ما از پارامترهایِ میکروسکوپی علتِ ظاهریِ تصادف است. «پارامترهای پنهانی وجود دارد» خوانشی بود که انیشتین نیز به آن نزدیک بود: شاید پارامتری مثلِ یک متغیرِ ناشناخته خروجی را تعین ببخشد. اما مسیرِ تجربیِ متأخر نشان داد که نمیتوان مدلِ موضعیِ کاملی ساخت که خروجی را تعین ببخشد. «فکر میکنم آن لحظهای که مقالات اولیه منتشر شد همه پذیرفتند که این ایده دیگر کار نمیکند»؛ پروندهٔ سادهلوحانهٔ متغیرِ پنهان بسته شد، هرچند بازتفسیرها ادامه دارد.
واکنشِ غالبِ فیزیکالیسم به این بنبست فروپاشیِ خودبسندگی نبود؛ بازتعریفِ انتظار از تبیین بود. گفتند در جاهایی «اصلاً علیت وجود ندارد و اسم آن را عدم قطعیت گذاشتند». یعنی بهجایِ آنکه بپذیرند جهانِ فیزیکی در این نقطه خودبسنده نیست، گفتند اصلاً توجیه لازم نیست. آنچه باید توضیح داده میشد، از دستورِ کارِ تبیین خارج شد تا شعارِ خودبسندگی در بقیهٔ حوزهها بماند. این حرکت از نظرِ تاریخی غریب است: مواجههٔ نخست با پدیدهای که در فیزیکِ شناختهشده نمیگنجد، منطقاً باید فرضِ کفایتِ فیزیکال را متزلزل کند، نه اصلِ آنکه هر چیز توجیه میخواهد را.
اگر یک قرن پیش میپرسیدند ممکن است روزی پدیدهای بیاید که ثابت شود در محدودهٔ فیزیک توجیه نخواهد شد، پاسخِ شهودیِ بسیاری «محال» بود. به آن آستانه نزدیک شدهاند، اما نتیجهٔ فرهنگیاش غالباً این بوده که علیت را موضعی تعطیل کنند تا مکتب نشکند. «جهان فیزیکی خودبسنده نیست» خوانشی است که از داده برمیآید و کمتر شنیده میشود؛ خوانشِ رایجتر این است که بعضی چیزها اصلاً توجیه نمیخواهند. در پایان، نزاع بر سرِ آن است که آیا باید همهٔ رخدادها را در اصل تبیینپذیر دانست و در صورتِ عجزِ فیزیک به ساحتی فراتر رفت، یا باید تبیینپذیری را تا حدِ فیزیکِ روز برید و باقی را با نامهایِ فنی از پرسش معاف کرد. تکامل این نزاع را در سطحِ زیست حل نمیکند؛ فیزیکالیسمِ بیمرز نیز با جابهجاییِ تعریف آن را پاک نمیکند. آنچه میماند مقایسهٔ صادقانهٔ مدلهاست: مدلی که مبدأ و قانون و آگاهی را جدی میگیرد، در برابرِ مدلی که هر بنبست را با توسعهٔ واژه یا تعطیلیِ علیت دور میزند.
→ متنِ کاملِ این جلسه