→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۱۳ · دفاع عقلانی از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

انتظار صحیح نسبت به متن مقدس

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از اولویتِ بررسیِ اسلام و قرآن به‌عنوانِ متنِ معجزه و سازگاری‌اش با خاتمیت آغاز می‌کند، رقابتی بودنِ معجزه‌یِ متن را یادآوری می‌کند، سپس انتظارات از فرم — زبان و واژگان، فصل‌بندی، تکرارِ صحنه‌ها — را پیش از ورود به جزئیات می‌چیند. از آنجا به نقدِ کانالِ صرفاً طبیعی و نظریه‌یِ رؤیایِ رسولانه می‌رسد، تکنیک‌هایِ ادبی و ریتم و بلاغتِ سامی را می‌گشاید، و سرانجام انتظارات از محتوا را با فراتر بودن از تاریخ و جغرافیایِ عربی و نمونه‌یِ تگرگ می‌بندد.

معجزه‌یِ متن، خاتمیت و رقابت

پس از آن‌که گرایش به عرفان معقول شمرده شد و دین از عرفان متمایز گشت، بررسیِ اسلام و متنِ قرآن به‌عنوانِ یکی از ادیان و اولویت‌دادن به آن معقول دانسته می‌شود: جنسِ ادعایِ اسلام و قرآن با مدلِ ذهنیِ دفاع از عرفان و ساختارِ جهان سازگاریِ بهتری دارد. نپذیرفتنِ این اولویت هم نکته‌یِ خاصی نیست؛ «آدم‌ها بالاخره از یک جایی باید شروع کنند» و اینجا نقطه‌یِ آغاز است. اولویت به‌معنایِ بستنِ راه بر سایرِ ادیان نیست؛ به‌معنایِ انتخابِ نقطه‌یِ ورودِ معقول در میانِ گزینه‌هاست.

نکته‌یِ محوری این است که این دین ادعا می‌کند همین متن معجزه است و نشانه‌یِ جنبه‌یِ الهی و نتیجه‌یِ ارتباطِ خداوند با بشر. بنابراین وضع این نیست که در متنی شرحِ معجزه‌ای گذشته و نادیده خوانده شود؛ «گویی داریم خود معجزه را می‌بینیم». این با ادعایِ خاتمیت سازگار است. دفاع‌هایِ واکنشیِ ادیانِ دیگر بر خوبیِ متن گاه وجود دارد، اما ادعایِ آن‌که متنِ باقی‌مانده‌یِ جاودانه خودِ معجزه است، به‌طورِ اصلی در اسلام برجسته است. خاتمیت وقتی معنا دارد که نشانه‌ای ماندگار در دسترسِ نسل‌هایِ بعد باشد، نه فقط روایتی از امری که کسی ندیده است. معجزه‌یِ تاریخیِ سپری‌شده برایِ غایبان همیشه با واسطه‌یِ نقل می‌رسد؛ معجزه‌یِ متن، اگر راست باشد، خود در دستِ خواننده است. همین تفاوت است که دفاعِ عقلانی را از جدال بر سرِ گزارش‌هایِ دوردست به آزمونِ متنِ حاضر می‌کشاند.

«معجزه بودن رقابتی است و این همان چیزی است که در خود این متن روی آن تأکید می‌شود». باید متونِ دیگری باشند که ادعایِ برتری کنند، مقایسه شود، و روشن گردد این متن با آن‌ها تفاوت دارد و بهترینِ مدعیان است. پیش از بررسیِ متن، بد نیست پرسیده شود چه انتظاری باید داشت. انتظارِ طبیعی این است که چیزِ معمول و متداول دیده نشود؛ متنی که با متونِ بشری تفاوت‌هایی واقعی داشته باشد. «قرار است یک چیز غیرعادی ببینیم». اگر معجزه رقابتی نباشد، هر ادعایی در خلأ می‌ماند و مقایسه‌ای در کار نیست. رقابت یعنی میدانِ باز برایِ متونِ مدعی، نه جدالِ تبلیغاتیِ صرف؛ و همین باز بودن، دفاعِ عقلانی را از ایمانِ بی‌آزمون جدا می‌کند. متنی که خود را معجزه می‌خواند باید تحملِ مقایسه را داشته باشد، و خواننده‌ای که دفاع می‌کند باید قواعدِ مقایسه را مینیمال و مشترک نگه دارد. مینیمال‌بودنِ قواعد از همان منطقِ مقدماتِ دوره می‌آید: ادعا را چندان بالا نبرد که هر شکستِ جزئی به باختِ کل تعبیر شود، و چندان پایین نیاورد که هیچ آزمونی نماند.

انتظار از فرم، پیش از ورود به جزئیات

یک‌سری انتظارهایِ ساده‌یِ طبیعی از فرم را می‌توان از دور دید و دید که تا حدودی برآورده می‌شوند؛ اصلِ کار خواندن و ورود به جزئیات است، اما پیش از شروع، چهارچوبِ ذهنی مفید است. تجربه‌یِ خواندنِ قرآن اغلب با کلنجاررفتن با غرابتِ متن همراه است، تا آن‌که روشن شود طبیعی است چیزِ عجیب دیده شود. «باید یک چیز عجیب می‌دیدم. اگر یک چیز متداول می‌دیدم و خیلی راحت مثل سایر متون بود باید دچار یک مشکلی می‌شدم» — نه غرابتِ آنچه هست. کسی که از پیش فرمِ آشنا را شرطِ الهی بودن می‌گذارد، هر ناآشنایی را نقص می‌خواند و هرگز به محتوایِ راهنما نمی‌رسد.

پیش از ورود به متن باید انتظار داشت کتابی شبیهِ کتاب‌هایِ خوانده‌شده نباشد. نامتعارف بودن را باید پیشاپیش در افق گذاشت تا هنگامِ مواجهه با فرمِ غریب، به‌جایِ ردِ فوری، پرسشِ هدایت مطرح شود. این انتظارِ فرم، مقدمه‌یِ انتظارِ محتواست. از دور می‌توان دید آیا متن دست‌کم در سطحِ ظاهر از عادتِ کتاب‌نویسیِ رایج فاصله گرفته یا نه؛ نزدیک‌شدنِ بعدی جزئیات را می‌آورد، اما بدونِ این افقِ اولیه، جزئیات هم در قالبِ غلط خوانده می‌شوند. بسیاری از ایرادهایِ فرمی وقتی از پیش انتظارِ غیرعادی بودن باشد، از ردِ فوری به پرسش از کارکردِ شگرد بدل می‌شوند؛ و بسیاری از ستایش‌هایِ شتاب‌زده وقتی معیارِ مقایسه روشن باشد، به سنجشِ واقعی تبدیل می‌گردند.

چهارچوبِ ذهنیِ پیشینی جایِ پیش‌داوریِ مثبت یا منفی نیست. کارش این است که معیارِ عادی بودن را از معیارِ درست بودن جدا کند. متن می‌تواند غیرعادی و درست باشد؛ می‌تواند عادی و غلط باشد. دفاعِ عقلانی وقتی متن را می‌آزماید، نباید غرابت را به‌تنهایی دلیلِ رد بگیرد و نه عادی بودن را دلیلِ قبول. این جداسازی همان کاری است که تمثیلِ وزنه‌برداری در مقدماتِ دوره می‌کند: معیار را پیش از مسابقه روشن کردن تا بعداً برنده‌یِ واقعی با معیارِ اعلام‌نشده حذف نشود. در میدانِ متن نیز اگر معیار شبیه بودن به کتاب‌هایِ رایج باشد، هر غرابتی باخت است؛ اگر معیار غیرعادی و در عینِ حال منسجم بودن باشد، غرابت شرطِ ورود است نه دلیلِ شکست.

زبان، واژگان و جعلِ مفاهیم

اگر معقول است خداوند در متنی با بشر سخن بگوید، زبان بسیار مهم است — نه فقط گزاره‌ها. درکِ تازه‌تر از زبان می‌گوید واژگان چه بسا از خودِ گزاره‌ها مهم‌ترند: واژگان تصورات را می‌سازند و گزاره‌ها تصدیق‌اند. با تصوراتِ غلط درباره‌یِ جهان، تصدیقِ درست دشوار است. «واژگان خیلی مهم است». «اگر متن‌ام به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد» می‌توان معنایِ تازه برایِ واژه نهاد. از همین‌رو انتظار این است که خداوند به یکی از زبان‌هایِ موجود سخن بگوید، نه به زبانی ابداعی که مردم باید دوره ببینند و بیاموزند. هر کاری که با زبانِ ساختگی می‌شد کرد، با زبانِ موجود نیز می‌شود؛ مفهومِ جدید را می‌توان از واژه‌هایِ موجود ساخت یا معنایِ تازه برایشان نهاد، اگر متن به‌اندازه‌یِ کافی بزرگ باشد.

تعریفِ صریح لازم نیست؛ به‌کاربردن در معنایِ جدید خودبه‌خود جا می‌افتد، چنان‌که کودک واژه را در بافت می‌آموزد نه با تعریفِ انتزاعی. مفاهیمِ انتزاعی نیز با تکرار در بافت حس می‌شوند. پس دوره‌یِ زبانِ ساختگی برایِ ارتباط با نوعِ بشر چیزِ خاصی نمی‌افزاید و چیزی از دست می‌دهد: پیوند با زندگیِ روزمره و فهمِ عمومی. انتظار، متنی در یکی از زبان‌هایِ موجود است. این‌که چرا عربی، بحثی جداست؛ فهمِ آیه‌یِ لسانِ عربیِ مبین به‌عنوانِ ستایشِ مطلقِ زبانِ عربیِ روزمره نیز تنها خوانش نیست — می‌توان آن را در برابرِ لسانِ عجمی و در بافتِ مبین‌بودنِ همین بیان خواند.

از نظرِ تاریخی، مهاجرتِ ابراهیم و فشردگیِ وحی در خاندان‌اش بستری برایِ زبان‌هایِ عبری و عربی ساخته که آمادگیِ پذیرشِ وحی در آن دیده می‌شود. «فکر نمی‌کنم مثلاً می‌شد قرآن را به زبان سرخپوست‌های فلان قبیله بیان کرد» — دست‌کم ممکن است مصالحِ واژگانیِ انتزاعیِ کافی نبوده باشد. نیازی نیست تاریخِ زبان را تا بن کاوید؛ بحث را حداقلی نگه داشتن بهتر است. با این حال سرنخِ تاریخی نشان می‌دهد انتخابِ زبان تصادفِ صرف نیست و بسترِ وحی‌هایِ پیشین در همین خانوادهٔ زبانی بوده است.

انتظار از زبان و واژگان این است که جدید باشد، عربیِ متداولِ صرف نباشد. صدها واژه در مفاهیمِ اخلاقی و دینی جعل شده‌اند؛ این انکارپذیر نیست. شاهدِ تاریخی: در تفسیرِ قرنِ اول و دوم غلبه با پرسیدنِ معنایِ واژه‌ها و عبارت‌هاست، و این نشان می‌دهد زبان برایِ اعرابِ حجاز هم چندان آشنا نبود. ایزوتسو و دنباله‌اش این میدان را باز کرده‌اند. جعلِ مفهوم با بازی در واژگانِ موجود، همان کاری است که شاعران و فیلسوفان نیز کرده‌اند؛ در متنِ بزرگ، بدونِ واژه‌نامه‌یِ حاشیه، معنا در کاربرد تثبیت می‌شود. اگر زبان فقط ظرفِ خنثیِ گزاره بود، معجزه‌یِ متن به مجموعه‌ای از جملاتِ درست‌فروکاسته می‌شد؛ اما اگر واژگان جهانِ تصور را می‌سازند، آنگاه بازآراییِ واژگانِ اخلاقی و دینی خود بخشی از مدعایِ هدایت است. از همین‌جاست که بررسیِ واژگانِ قرآنی نه حاشیه‌یِ لغوی که بخشِ مرکزیِ دفاع از متن می‌شود. کسی که فقط به دنبالِ گزاره‌یِ اثباتی در متن می‌گردد، ممکن است دستگاهِ تصوری را که متن می‌سازد نادیده بگیرد؛ و کسی که فقط شیفته‌یِ زیباییِ لفظ است، ممکن است از آزمونِ محتوا بگریزد. دفاعِ عقلانی هر دو را می‌خواهد: واژگانِ نو و محتوایِ قابلِ سنجش.

فصل‌بندی، تکرارِ صحنه و غرابتِ فرمی

عجیب‌وغریب بودن از نظرِ فصل‌بندی نیز انتظارپذیر است. به‌زحمت کتابی مشابه پیدا می‌شود، مگر در دورانِ پست‌مدرن که آشنایی‌زدایی از ساختار عمدی است — صفحه‌یِ سفید، نوشتارِ وارونه و مانندِ آن. قرآن به‌عنوانِ کتابی کهن «فصل‌بندی متعارفی ندارد»: نه صرفاً بر اساسِ طول، نه با موضوع‌بندیِ آشکار. عنوان‌ها هم راهنمایِ ساده‌ای نیستند: سورهٔ کوچک، سپس سوره‌ای بسیار بزرگ با نامِ گاو، سپس حروفِ مقطعه — از دور غریب می‌نماید. کسی که کتاب را با فهرستِ موضوعیِ مدرن می‌سنجد، از همان برگِ نخست گمراه می‌شود.

تکرارِ صحنه‌ها — «صحنه‌ی وحی به موسی، صحنه‌ی داستان آفرینش گاهی دو بار» و بیش — در ادبیاتِ جدید با روایت‌هایِ چندزاویه عادی‌تر شده است. صد سال پیش ممکن بود تکرار را نقصِ فنی و فراموشیِ راوی بخوانند؛ امروز تفاوتِ تأکیدها در هر بازگویی دیده می‌شود و این از مدرن هم یک گام فراتر می‌نشیند. صحنه‌یِ موسی و ساحران در اعراف و جاهایِ دیگر یکی نیست؛ هر بار زاویه‌ای دیگر برجسته است. گیر دادن به تکرار بدونِ دیدنِ تفاوتِ تأکید، گیرِ فنیِ سطحی است.

از یونان به بعد سنتِ نوشتنِ منطقی غالب شد، اما از قرنِ نوزدهم حتی فلسفه نیز همیشه در آن قالب نیست؛ کتابی چون اثرِ نیچه به کانت نمی‌ماند و به اناجیل نزدیک‌تر است. قرآن داستان و حکم و الهیات را کنارِ هم می‌آورد و همین ترکیب بخشی از غرابتِ فرم است. توقعِ آن‌که کتابِ هدایت ساختارِ رساله‌یِ منطقیِ قرنِ نوزدهم داشته باشد، خود محصولِ عادتِ مدرن است، نه معیارِ ازلیِ عقل. غرابتِ فرم را باید دید، نه ستایشِ کور کرد و نه ردِ عجولانه. کسی که فقط ستایش می‌کند، هر پراکندگیِ واقعی را نیز هنر می‌نامد؛ کسی که فقط رد می‌کند، هر تکنیکِ آگاهانه را نقص می‌خواند. راهِ میانه همان است که از دور انتظارِ غیرعادی بودن را بپذیرد و از نزدیک نظمِ پنهان یا آشفتگیِ واقعی را با ابزارِ ادبی و محتوایی جدا کند. تکرارِ صحنه، شکستِ ترتیبِ موضوعی و نام‌هایِ غریبِ سوره همه در این راهِ میانه باید دوباره خوانده شوند: نه به‌عنوانِ هرج‌ومرج، نه به‌عنوانِ معجزه‌یِ خودکار، بلکه به‌عنوانِ موادِ خامِ تحلیل.

کانالِ غیرعادی در برابرِ مجرایِ روزمره

انتظار فقط غرابتِ متن نیست؛ جوانب و محیطِ نزول نیز باید غیرعادی باشد. اگر کانال کاملاً طبیعی و روزمره باشد، خاتمیت چگونه توجیه می‌شود و چرا دیگر کسی همان را نمی‌بیند؟ مولوی و حافظ الهام دارند و دانشمندان نیز؛ فروکاستنِ وحی به مجرایِ مشترک با الهامِ عام، با ادعایِ ارتباطِ خاصِ خداوند سازگار نیست. «از تئوری‌ای که من گفتم این انتظار به وجود نمی‌آید که آن در کانال طبیعی اتفاق افتاده باشد». آمدنِ موجودی چون جبرئیل و سپردنِ خواندنِ متن، با آن تئوری سازگارتر از آبی گل‌آلود است که کمی به ذهن برسد.

تئوری‌هایی که می‌کوشند همه‌یِ دشواری‌هایِ متن را با انعطافِ تفسیری یا فروکاستن به رؤیا حل کنند، گاه نیتِ حفظِ ایمان دارند: سیبلی که تیر را با کشیدنِ لبه از آن بگریزاند. اما اثرشان می‌تواند سست‌کردنِ دقت و واژگانِ موردِ نیاز باشد. به واژگان و دقتِ شدید نیاز است، نه به مجرایی که همیشه کمی گل‌آلود است. اگر محصول باید دقیق باشد، کانالِ کاملاً مبهم با آن نمی‌خواند. «محتوای آنست که اهمّیت دارد که درست باشد»؛ اما توجیهِ همه‌یِ دشواری‌ها با خواب‌دیدنِ پیامبر تئوری را با ادعایِ معجزه‌یِ رقابتی و خاتمیت هم‌خوان نگه نمی‌دارد.

غیرعادی بودنِ کانال، در این خوانش، بخشی از همان انتظار است که از معجزه‌یِ ماندگار می‌رود. اگر همه‌چیز از مجرایِ الهامِ مشترک بگذرد، مرزِ میانِ متنِ خاتم و دیوانِ عارف و کشفِ دانشمند محو می‌شود و خاتمیت به برچسبی بی‌معیار بدل می‌گردد. دفاعِ عقلانی به این محو شدن تن نمی‌دهد: می‌پذیرد الهام هست، اما وحیِ مدعیِ معجزه‌یِ رقابتی را با همان الهام یکی نمی‌کند. اگر مرز محو شود، هر متنِ الهام‌گرفته می‌تواند مدعیِ همان مقام شود و رقابت بی‌معنا می‌گردد؛ اگر مرز سخت اما بی‌معیار باشد، جز جزم چیزی نمی‌ماند. معیار همان است که از آغاز گفته شد: متنِ حاضر، مقایسه‌پذیر، و در صورتِ ادعا غیرعادی در فرم و فراتر از خطایِ عصر در محتوا. این نقد انکارِ هر انعطافِ تفسیری نیست؛ ردِ سپری است که پیش از آزمون، میدانِ رقابت را می‌بندد.

ضمیر، ریتم و تکنیکِ ادبی

در سطحِ تکنیک، کاربردِ ضمیر و بداعت‌اش فهم را سخت می‌کند؛ وقتی ضمیر روشن نیست که به چه برمی‌گردد، معجزه خواندنِ ابهام خطاست. «کجا معجزات است که من مثلا یک چیزی گفته باشم که کسی نفهمیده که من چی گفتم». باید گفت نفهمیدم، نه آن‌که ابهام را فضیلت شمرد. وجوه و نظایر و شمارشِ حالت‌هایِ مبهم، اگر به ستایشِ نفهمیدن بدل شود، از دفاعِ عقلانی دور است. جدا از این، نحوه‌یِ کاربردِ ضمیر در قرآن بداعت دارد و فهم را دشوار می‌کند؛ دشواری را باید با کارِ تفسیری پاسخ داد، نه با اسطوره‌یِ ابهام. ابهامِ واقعی گاهی هست و باید صادقانه گفت نفهمیدم؛ بداعتِ سبکی گاهی هست و باید با ابزارِ ادبی خوانده شود. مخلوط‌کردنِ این دو، هم تفسیر را تنبل می‌کند و هم نقد را ناعادلانه.

در برابر، ریتمِ سوره‌هایی چون تکویر و انفطار نمونه‌یِ تکنیکِ آگاهانه است: زنجیره‌یِ جملاتِ کوتاه انتظار می‌سازد و ناگهان وزن عوض می‌شود و حرفِ اصلی غافلگیر می‌کند — شبیهِ شعرِ نو که با پاره‌هایِ کوتاه ذهن را می‌برد و می‌شکند. در عروضِ سنتی نیز با انتخابِ مصوت‌هایِ بلند یا هجاهایِ بسته‌یِ کوتاه می‌توان کندی و تندی ساخت. فردوسی داستان را چنان می‌گوید که خودِ معنا ریتم را تند و کند می‌کند؛ در صحنه‌یِ مرگِ سهراب «یک جایی هست که ریتم به یکباره تند می‌شود». این‌ها نشان می‌دهد انتظار از متنِ الهی می‌تواند شاملِ شگردهایِ ادبیِ پیشرفته باشد، نه نثرِ تختِ منطقی.

رتوریک اینجا به‌معنایِ علمِ بلاغتِ مدرسی نیست؛ به‌معنایِ شگردِ انتقالِ حرف است — خطابه به معنایِ وسیع. وقتی حرفی باید منتقل شود، چینشِ ساختار، شکستِ ریتم، تکرارِ صحنه و بازی با ضمیر همه ابزارند. دفاعِ عقلانی این ابزارها را انکار نمی‌کند؛ می‌پرسد آیا در سطحی هستند که با ادعایِ متنِ غیرعادی بسازند یا نه. ریتمِ شکسته، ضمیرِ دشوار و تکرارِ صحنه هر کدام می‌توانند هنر باشند یا ضعف؛ داوری بدونِ نمونه‌خوانیِ دقیق ممکن نیست، اما اصلِ انتظار از پیش روشن است: متنِ مدعیِ هدایتِ ماندگار نباید در سطحِ خطبه‌یِ معمولِ قبیله بماند.

بلاغتِ سامی و انتظار از محتوا

در فضایِ مطالعاتِ تطبیقیِ رتوریک، پرسیده می‌شود رتوریکِ قرآن باید شبیهِ عربیِ رایج باشد یا غریب‌تر از رتوریکِ آن زمان و اکنون. اصطلاحی که در کارهایِ میشل کویی‌پرس و دیگران آمده — «رتوریک سامی» — می‌گوید یکی از عللِ آن‌که غربی‌ها پرش‌هایِ سوره را پراکنده می‌یابند ناآشنایی با شیوه‌یِ بلاغیِ سامی است: «شیوه بلاغی سامی خطی نیست؛ دایره‌ای است». موضوع در انتها به آغاز بازمی‌گردد. ویژگی‌ها در تورات و انجیل نیز هست؛ از این‌رو صرفاً برچسبِ قرآنی نمی‌گیرد. با ادعایِ منشأ غیرعادی سازگار است که شیوه‌یِ بلاغتِ متونِ ابراهیمی خاص باشد؛ می‌توان از رتوریکِ الهی سخن گفت، مشروط بر مطالعه‌یِ ادبیِ جدی، نه شعار. کتابی درباره‌یِ ساختارِ سوره‌یِ مائده در همین خط جایزه‌گرفته و فنی است و نشان می‌دهد نظمِ پنهان با ابزارِ درست دیده می‌شود. اهمیتِ چنین کارهایی برایِ دفاعِ عقلانی این است که پراکندگیِ ظاهری را از پیش نقص نمی‌نامند؛ نخست نقشه می‌کشند، بعد داوری می‌کنند. بدونِ نقشه، هم مخالف و هم موافق در تاریکی شعار می‌دهند.

از دور، فرم و ظاهر شرایطِ خوبی نشان می‌دهد؛ اما ممکن است گفته شود محتوا به کتابِ خدا نمی‌خورد و پر از عناصرِ کهن است. تئوریِ رؤیاهایِ رسولانه درست برایِ همین نقاط — هفت آسمان و مانندِ آن — ساخته می‌شود تا بخش‌هایی را به رؤیا بسپارند. در برابر، انتظارِ محتوایی این است که فرهنگ و عقایدِ غلطِ عربیِ آن زمان در متن راه نیافته باشد. «دانش کیهان‌شناسی قرآن نباید تحت تاثیر دانش بطلمیوسی باشد که اشتباه است». «قرآن باید فراتر از تاریخ و جغرافیای خودش باشد اگر ادعا می‌کند که یک متن الهی است». بازتابِ واقعه‌یِ تاریخی جنگ چیزِ دیگر است؛ وابستگیِ معرفتی به خطایِ عصر چیزِ دیگر. فرهنگ به‌معنایِ مجموعه‌عقیده‌یِ باطل را نباید با حضورِ واقعه‌یِ محلی یکی گرفت.

پرسشِ آن‌که «چرا در قرآن پنگوئن نیست؟» از همین‌جا می‌آید و پاسخ‌اش روشن است: کتابِ جانورشناسی نیست و برایِ شگفتیِ خلقت، شترِ پیشِ چشم کافی است. خطاب به شتر، خطاب به آنچه هست؛ گفتنِ آن‌که شتر مهم‌ترین موجودِ جهان است مسئله‌ای دیگر می‌بود. با این حال زبان می‌تواند چیزی را که واژه ندارد با عبارت توصیف کند. در سوره‌یِ نور عبارتی آمده که از چیزِ سردِ کوهستان می‌گوید و به تگرگ نزدیک است — پدیده‌ای که از آسمان نه فقط رحمت که آسیب نیز می‌آورد. «آن چیز سردی که در کوهستان‌ها می‌آید، منظورش تگرگ است؛ برف نیست.» اگر واژه نبوده، عبارت جایِ آن نشسته است. این نمونه‌ای است برایِ آن‌که متن می‌تواند از واژگانِ موجود فراتر رود بی‌آنکه به فرهنگِ غلطِ عصر آلوده شود — و همین خط، پلِ میانِ انتظارِ فرم و انتظارِ محتواست: غیرعادی بودنِ زبان و ساختار در خدمتِ بیانی است که از افقِ محلی فراتر می‌رود، نه در خدمتِ پراکندگیِ بی‌معنا.

→ متنِ کاملِ این جلسه