این مسیر از واکنش به ترور و تحلیلِ فرهنگیِ آمریکا — نه سیاستِ روز — آغاز میشود و نشان میدهد اشتباهِ محاسباتیِ قدرت دربارۀ ایران از نفهمیدنِ منطقِ باختباخت و انتقام و دفاع از ضعیف برمیخیزد. از آنجا به نوسانِ آزادیخواهی و تاجرمابی، و نمونۀ رقابتِ فوتبالی میرسد؛ سپس به ایرادهای زمینشناسی بر قرآن: تختبودنِ زمین، مهد، کوهها، و سرانجام مرزِ علم با معنا، جن و معجزه.
ترور، شوک و تحلیلِ فرهنگی نه سیاستِ روز
بحث از واقعهای سیاسی آغاز میشود، اما ادعایِ اصلیاش سیاسی به معنای متداول نیست. «واقعی کلمه هم بحث سیاسی نیست». آنچه دنبال میشود تحلیلی فرهنگی و روانکاوانه از آمریکاست: چگونه یک تمدن خودش را میفهمد، چگونه دشمن را میخواند، و چرا در بزنگاهها محاسبهاش فرومیریزد. سیاستِ روز فقط ورودی است؛ خروجی باید تصویری از ساختارِ ذهنی باشد. بدونِ آن تصویر، هر خبری جداگانه تفسیر میشود و هیچ الگوی پایداری دیده نمیشود.
در فضای پیش از واقعه، وعدهها و تصویرسازیها چنان بود که گویی مسیر روشن است و نیروها همسو. پس از واقعه، جهتِ واکنشها با آن تصویر فاصلهای بزرگ گرفت. «سیصد و شصت درجه با آنچه که میخواسته و حتی میشود گفت هفتصد و بیست درجه با آنچه که فکر میکردند تفاوت داشته است». کسانی که انتظارِ فروپاشی یا تسلیم داشتند، با صحنهای دیگر روبهرو شدند. شوک از اینجا میآید که مدلِ ذهنیِ پیشبینیکننده غلط بوده، نه فقط از کمبودِ اطلاعاتِ نظامی. اطلاعاتِ بیشتر با مدلِ غلط، فقط غلطِ دقیقتر میسازد.
تهدیدهایی که به نمادهای فرهنگی یا زیرساختهای غیرنظامی اشاره میکنند، بیش از آنکه نامۀ دیپلماتیک باشند، خطاب به افکارِ عمومیاند. هدف آن است که نشان دهند کار به جاهای حساس کشیده شده؛ در حالی که گیرندۀ واقعیِ چنین تهدیدی تودهای است که ممکن است آن نمادها را دوست بدارد، نه لزوماً دستگاهی که محاسبۀ قدرت میکند. تبلیغِ ترس جایِ فهمِ طرفِ مقابل را میگیرد و رسانهها همان ترس را بازتولید میکنند. قدرت گاه با توده حرف میزند و گمان میکند با دولت حرف زده است.
نکتۀ دیگر آن است که رسانههای جهانی روایتِ قدرت را طبیعی جلوه میدهند و روایتِ طرفِ مقابل را استثنا. در چنین فضایی، تحلیلِ فرهنگی که از روان و هویت بگوید، نامأنوس به نظر میرسد؛ درست همانجا که باید به کار آید. اگر تحلیل در سطحِ روزنامه بماند، هر هفته روایت عوض میشود. اگر به فرهنگ برسد، میتوان پرسید چرا قدرتِ بزرگ بارها در خواندنِ ایران خطا میکند. پاسخِ پیشنهادی این است که ابزارهای محاسبهاش — چانهزنی، تهدید، تطمیع — در جایی که باختباخت پذیرفتنی است از کار میافتد. همین ادعا سپس با مثالهای ورزشی و تاریخی پر میشود تا از شعار به توصیف برسد. تحلیلِ فرهنگی کندتر از خبر است، اما دیرتر میپوسد و برای دفاعِ عقلانیِ دین هم پسزمینه میسازد: چون جدلهای «علمی» نیز اغلب با همان سادهسازیِ فرهنگی پیش میروند. قدرتِ رسانهای بخشی از همان قدرتِ نظامی است: روایت را پیش از گلوله میفرستد و بعد از گلوله روایت را ویرایش میکند. کسی که فقط صحنۀ میدان را ببیند و صحنۀ روایت را نه، همیشه دیر میفهمد چه شده است.
اشتباه محاسباتی و آنچه فهمیده نمیشود
آمریکاییها، در این خوانش، «یک چیزی در رابطه با ایران را نمیفهمند». انتظار دارند پس از ضربهای سنگین، مسیرِ اعتراض یا فروپاشیِ اراده باز شود؛ آنچه میبینند بسیجِ خشم و تثبیتِ شعار است. «ایرانیها بالاخره مرگ بر آمریکایشان را میگویند». این جمله توصیفِ عادتِ جمعی است نه تجویز: واکنشِ هویتی وقتی تحریک شود، بر محاسبۀ سود و زیانِ فردی میچربد. شعار اینجا دماسنجِ هویت است نه برنامۀ دیپلماتیک.
عکسالعملِ منطقهای نیز با سناریویِ سادۀ حذفِ یک فرمانده و تضعیفِ فوریِ جبهه یکی نبود. پس از واقعه، صفبندیها و روایتها چنان چرخید که حتی ناظرِ بیطرف اگر منصف باشد درمییابد پیشبینیها از جنسِ آرزو بوده است. اشتباه محاسباتی وقتی خطرناک میشود که قدرت، مدلِ غلط را با زورِ بیشتر جبران کند، نه با بازبینیِ مدل. زورِ بیشتر روی مدلِ غلط، فقط هزینۀ خطا را بالا میبرد و نسلِ بعد همان خطا را با ابزارِ تازهتر تکرار میکند.
فرهنگِ ایرانی در این تصویر لایهای دارد که با منطقِ هتل و معامله جور درنمیآید. کسبوکارِ موفق میداند کجا تهدید کند و کجا پول وسط بگذارد تا طرف حساب کند و کوتاه بیاید. «ایرانیها به راحتی باخت باخت باز میکنند». یعنی حاضرند هزینهای بپردازند که در جدولِ سودِ کوتاهمدت بیمعناست، چون چیز دیگری — حیثیت، انتقام، دفاع از ضعیف — در میان است. معاملهگر وقتی طرفِ مقابل معاملهگر نباشد، ابزارهایش کند میشود و دوربینها همان کندی را به ضعف تعبیر میکنند.
باختباخت را میتوان از بیرون بیخردی نامید، اما از درون منطقِ دیگری دارد: حفظِ تصویرِ خود، حتی به قیمتِ زیان. سیاستگذاری که فقط جدولِ هزینه میبیند، این منطق را نویز میشمارد و همانجا میبازد. این ویژگی را میتوان ستود یا نکوهید؛ در دفاعِ عقلانی مهم آن است که وجود دارد. قدرتی که آن را در مدلِ خود نگنجاند، بارها غافلگیر میشود و هر غافلگیری را توطئه مینامد. در حالی که بخشِ بزرگی از آن پیشبینیپذیر است اگر فرهنگ را جدی بگیرد نه فقط ترازِ نظامی را. جدیتِ فرهنگی یعنی پذیرفتنِ متغیرهایی که در معادلههای صرفاً اقتصادی جا نمیگیرند و همین پذیرش، پیششرطِ هر گفتوگوی واقعی است. پیشبینیِ غلط وقتی نهادینه شود، به دکترین بدل میشود و دکترینِ غلط کشته میدهد بیآنکه کسی مدل را عوض کند. هزینۀ انسانیِ سوءتفاهمِ فرهنگی کمتر از هزینۀ یک سلاحِ تازه نیست.
نوسانِ آزادیخواهی و تاجرمابی
تاریخِ آمریکا در این خوانش میانِ دو قطب نوسان میکند: یکی نمایندهٔ آرمانهای آزادی و اقلیت و حقوقِ بشر، دیگری نمایندهٔ منطقِ تاجر و انباشت. «سیاهپوست میآید که اوج آن گرایش ضد نژادپرستی و آزادیخواهی…آن چیز خوبی که در آمریکا وجود دارد و از اول بدو تأسیسش وجود داشته». پس از اوجِ نمادین، ممکن است کسی بیاید که شعارهای جهانوطن را کنار بگذارد. «پول را به آمریکا آورده و وضع اقتصاد آمریکا را بهتر کرده است». هر دو واقعیاند و هر دو بخشی از همان تمدناند. انکارِ یکی به نفعِ تصویرِ یکدست، تاریخ را ساده میکند.
انتخابِ نمادینِ یک چهره از اقلیت میتواند اوجِ یک گرایش باشد؛ افراط در همان گرایش، واکنشِ معکوس میزاید. کسی که چند سال بیشعارِ جهانوطن حکومت کند و شاخصِ اقتصادی را بهتر کند، ممکن است برای بخشی از رأیدهندگان جذابتر از کسی باشد که مدام از صلاحِ جهان میگوید. این داوریِ اخلاقیِ متن نیست؛ توصیفِ میدانِ رأی است. رأیدهنده گاه خسته از موعظه، به محاسبۀ جیب برمیگردد و همان خستگی سیاستِ خارجی را هم عوض میکند.
در سیاستِ خارجی، ایران برای چنین چهرهای «نقطه ضعف شده در حالی قرار بود نقطهٔ قوت ترامپ باشد». عکسِ دیدار، وعدۀ مذاکره، تصویرِ موفقیت — همه میتواند با یک واقعه باد هوا شود. نقطۀ قوتِ تبلیغاتی اگر بر فهمِ غلط از طرفِ مقابل بنا شود، به نقطۀ ضعف بدل میشود. قدرتِ معاملهگر وقتی طرفِ مقابل حاضر به باختِ همزمان باشد، خلعِ سلاح میشود و دوربینها همان خلعِ سلاح را بزرگ میکنند. تبلیغاتِ پیش از واقعه، پس از واقعه به سندِ اتهام بدل میشود.
همین نوسان توضیح میدهد چرا سیاستِ واحدِ خاورمیانهای در دو دولتِ پیاپی میتواند چنین متفاوت به نظر برسد، بیآنکه لزوماً شناختِ تازهای از منطقه حاصل شده باشد. تغییرِ لحن اغلب تغییرِ قطبِ داخلی است نه کشفِ حقیقت. پرسشِ ماندگار این است که آیا نوسان میانِ این دو قطب تصادفی است یا ساختاری. اگر ساختاری باشد، باید انتظار داشت پس از هر موجِ آزادیخواهیِ نمادین، موجِ تاجرمابی بیاید و برعکس — و سیاستِ خاورمیانه قربانیِ همین آونگ شود. فهمِ این آونگ از فهمِ یک توییت مهمتر است. دفاعِ عقلانیِ دین نیز وقتی در فضایِ جهانی مطرح میشود، باید این نوسان را پسزمینه بگیرد نه استثنا؛ چون بسیاری از جدلهای دینی در همان فضایِ رسانهایِ آونگی رخ میدهند. در نظامهای انتخاباتی، خستگیِ رأیدهنده خود یک متغیرِ راهبردی است: شعارِ جهانوطن وقتی تکرار شود، ممکن است به ضدِ خود بدل شود و درِ قدرت را به روی منطقِ تاجر باز کند.
باختباخت، دفاع از ضعیف و انتقام
منطقِ معامله میگوید اگر تهدید معتبر باشد، طرفِ عاقل کوتاه میآید. منطقِ ایرانیِ توصیفشده میگوید گاه هر دو طرف میبازند و باز بازی ادامه مییابد. این را در سیاست میتوان دید و در فرهنگِ روزمره هم. «دفاع از ضعیف». حسی است که حتی وقتی هزینهاش زیاد است خاموش نمیشود. برو جایی بگو عدهای ضعیفاند و کسی آزارشان میدهد؛ بسیاری خود را موظف میدانند طرفِ ضعیف را بگیرند، حتی اگر تحلیلِ راهبردی خلافش باشد. اخلاقِ روایی اینجا از محاسبۀ هزینه جلو میزند.
نمونۀ ورزشی این را فشرده میکند. در فینالی میانِ تیمی ستارهدار و تیمی کمادعاتر، همدلیِ جمعی اغلب با ضعیفتر است. «رئال مادرید تیمی است که زورش زیاد است». پس برای بسیاری، بردِ مقابل شیرینتر است. این همدلی عقلانیتِ اقتصادی نیست؛ ترجیحِ روایی است. وقتی روایت بر عدد بچربد، پیشبینیهای صرفاً عددی میشکنند و کارشناسان بعد از بازی میگویند غیرمنتظره بود — در حالی که حسِ عمومی از پیش معلوم بود. سالنِ ورزشگاه آزمایشگاهِ کوچکی از همان منطقی است که در سیاستِ بزرگ دیده میشود.
لایۀ دیگر انتقام است. انتقام فقط امری دینی نیست؛ در ذهنِ ایرانیِ ملحد و ضدِ دین هم میتواند بدیهی باشد که اگر نظامی بیفتد، باید حسابِ متولیانش تصفیه شود. «همهٔ مقدسات قسم میخورم که اکثریت قاطع مردم میگفتند نه» — در خاطرۀ عفوِ عمومی پس از انقلاب — نشان میدهد میلِ تصفیه از میلِ عفو در آن لحظه قویتر بود. انتقام، موتورِ سیاست است حتی وقتی لباسِ حقوق بشر بپوشد یا برعکس لباسِ دین. نادیده گرفتنِ این موتور، پیشبینی را کور میکند.
اگر این سه لایه را از مدلِ پیشبینی حذف کنند، هر واکنشِ ایرانی غیرمنتظره میماند؛ با آنها، بسیاری از واکنشها از پیش خواندنیاند. جمعِ این سه — باختباخت، دفاع از ضعیف، انتقام — مدلی میسازد که با فرضِ تسلیمِ قطعی در برابرِ هزینۀ بالاتر نمیخواند. دفاعِ عقلانی از دین در ادامه به این برمیگردد که ایرادهای منسوب به علم بر متن نیز اغلب از همین جنسِ سادهسازیاند: متن را در قالبی میفشارند که مالِ آن نیست و بعد از ناسازگاری شگفتزده میشوند. فهمِ فرهنگ، پیشنیازِ فهمِ متن هم هست؛ چون همان ذهنی که باختباخت را نمیفهمد، زبانِ مجازِ وحی را هم تخت میخواند. این سه لایه فقط ایران را توضیح نمیدهند؛ هر فرهنگی که حیثیت را بر سود ترجیح دهد، در برابرِ مدلِ صرفاً اقتصادی کژتابی نشان میدهد و تحلیلگرِ اقتصادی آن کژتابی را بیعقلی مینامد.
تختبودنِ زمین و واژۀ مهد
ایرادهای منسوب به علم در زمینشناسی با ادعای تختبودنِ زمین آغاز میشود: گفته میشود در قرآن آمده «زمین مسطح است». سپس آیاتی دربارۀ قبله و جهتنما را گواه میگیرند که با کرویبودن ناسازگارند. بخشِ قبله پیشتر پاسخ گرفته و اینجا تکرار نمیشود؛ تمرکز بر زبانِ توصیفی است. زبانِ هدایت را زبانِ نقشهکشی گرفتن، نخستین مغالطه است و بسیاری از جدلها همانجا گیر میکنند.
یکی از مستندات، تعبیرِ زمین به مهد است. «أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ مِهَٰدًۭا» (سورهٔ النبإ، آیهٔ ۶: آيا زمين را گهوارهاى نگردانيديم؟). مهد یعنی جایی که نوزاد را میپرورانند، نه نقشۀ مساحی. در فارسی هم «مهدِ دانش» به کار میرود بیآنکه کسی گمان کند کشور تخت است. مهمترین ویژگیِ گهواره حتی تختیِ سطح نیست؛ حرکت و آرامشِ کودک است. فشردنِ مهد به تخت از جنسِ ترجمۀ ایدئولوژیک است نه فقهاللغه. واژهای که در زندگیِ روزمره معنایِ پرورش دارد، ناگهان در جدلِ الحادی به هندسه تقلیل مییابد و همان تقلیل «تناقض» نام میگیرد.
اگر علمِ کهن یا جدید کرویبودن را بگوید، متنی که از مهد و بسط و فرش سخن میگوید لزوماً در مقامِ هندسۀ جهان نیست. زبانِ وحی برای سکونت و نعمت و جهتگیریِ زیسته است. ایراد وقتی شکل میگیرد که انتظارِ کتابِ درسیِ فیزیک از کتابِ هدایت برود. آن انتظار خودش پیشفرضِ فلسفی است، نه نتیجۀ آزمایش. آزمایش نمیگوید هر متنی باید مختصاتِ هندسی بدهد؛ این را فلسفۀ خاصی میگوید که باید جداگانه دفاع شود.
ترجمۀ تحتاللفظی بدونِ توجه به کاربردِ واژه در زبان، یکی از منابعِ همیشگیِ جدل است؛ «مهد» نمونهای روشن است و نمونههای مشابه کم نیست. مسئلۀ نماز و روزه در قطب نیز از همین خانوادهاند: اگر زیستن در قطب دشوار باشد، دشواریِ فقهی به معنای ابطالِ کرویت یا ابطالِ متن نیست. فقه برای شرایطِ نامتعارف راهحل میسازد؛ وجودِ حدِّ سخت، هندسه را عوض نمیکند. خلطِ افقِ تکلیف با افقِ کیهانشناسی، منشأِ بسیاری از تناقضهای ادعایی است. کسی که این دو افق را یکی کند، همیشه متن را مقصر مییابد و هیچگاه پیشفرضِ خودش را بازبینی نمیکند. جدل بر سرِ شکلِ زمین در متونِ کهن اغلب جدل بر سرِ مرجعیت است نه بر سرِ نقشۀ جغرافی: چه کسی حق دارد جهان را توصیف کند، آزمایشگاه یا کتابِ مقدس، و آیا این دو ناگزیر دشمناند.
کوهها، میخ و ریشۀ پنهان
ایرادِ دیگر به تشبیهِ کوهها به میخ و به حرکتِ کوهها برمیگردد. «پیش هم در متن هندی است که آمده است که کوهها حرکت میکنند». اگر سابقهای در متونِ کهن باشد، ادعایِ منحصربهفرد بودنِ تصویر ضعیف میشود؛ اگر نباشد، تشبیهِ میخگونه جالبتر میشود. داوریِ نهایی وابسته به تاریخِ تطبیقی است، نه به شعار. دفاعِ عقلانی باید همین وابستگی را بپذیرد نه آنکه شتابزده اعجاز اعلام کند یا شتابزده حماقت.
آنچه از تشبیهِ میخ فهمیده میشود این است که زیرِ کوه چیزی فرو رفته و ثبات میآورد — نه فقط تودهای روی سطح. «کوهها ریشه دارند و شبیه میخ هستند». در زمینشناسیِ متأخرتر، سخن از ریشه و تعادلِ پوسته رفته است: کوهستانها در پایداریِ پوستۀ زمین نقش دارند. اگر تصویرِ میخ با این فهم همخوان باشد، دستکم نمیتوان آن را مهملِ کودکانه خواند. همخوانی اثباتِ اعجاز نیست؛ رفعِ اتهامِ حماقت هست. میانِ این دو، فاصلۀ منطقیِ بزرگی است که جدلهای اینترنتی معمولاً پرش میکنند.
حرکتِ کوهها نیز اگر به معنای جابهجاییِ آهستۀ پوستهای فهم شود، با فهمِ امروز بیگانه نیست؛ اگر به معنای سرگردانیِ بیقانون باشد، با متنهایی که از استقرار سخن میگویند نمیخواند. باز زبانِ مجاز و تشبیه را به زبانِ معادله فروکاستن، منشأِ مغالطه است. دفاعِ عقلانی اینجا دفاع از انعطافِ زبانِ دینی است نه انکارِ علم و نه جایگزینکردنِ آزمایش با تفسیرِ دلخواه. علم و متن هر کدام افقِ خود را دارند.
حتی اگر کسی به اعجازِ علمی باور نداشته باشد، باز هم میتواند بپذیرد که تشبیهِ میخ از تصویرِ کودکانه فراتر میرود؛ این حداقلِ انصافِ تفسیری است. نکتهٔ روشی مهمتر از خودِ کوه است: منتقدِ علمی معمولاً یک ترجمه و یک برداشت را قرآن مینامد و همان را رد میکند. متنِ عربی، بافت، و سنتِ فهم کنار میروند. چنین نقدی ممکن است بر یک تفسیرِ ضعیف پیروز شود و گمان کند بر وحی پیروز شده است. عقلانیتِ دینی باید هم ترجمههای سست را نقد کند هم ادعاهای فراتر از داده را. بدونِ این دو کار، میدان را به شعار میسپارد. تاریخِ تطبیقیِ تصاویرِ طبیعی در متونِ دینی هنوز میدانِ پژوهشیِ ناتمام است؛ شتاب در نتیجه، خواه به سودِ دین خواه به زیانش، از جنسِ همان سادهسازی است که دفاعِ عقلانی باید از آن بپرهیزد.
معنا، تصادف، جن و معجزه
علم در پیشبینیِ زمینلرزه و بسیاری از پدیدهها هنوز کامل نیست. جایی که پیشبینی رها میشود و سخن از تصادف میآید، یعنی مدل ناتمام است. ناتمامیِ مدل منطقاً راه را بر معناهای متافیزیکی نمیبندد؛ فقط میگوید مکانیسمِ شناختهشده تا اینجا این است. کسی که از ناتمامی، الحادِ ضروری بیرون میکشد، از علم فلسفه میسازد — و آن فلسفه دیگر آزمایشگاهی نیست. باقیماندۀ توضیحنداده در مدل، متافیزیک را ابطال نمیکند؛ فقط محدودیّتِ مدل را نشان میدهد.
«موجود زندهٔ دیگر در کرهٔ زمین که دیده نمیشود و اسم جن برایش گذاشته شده»، از جنسِ موجودی است که علمِ رایج نه اثباتش میکند نه ابزارِ نفیاش را دارد. «علم اینها را ثابت نمیکند». اگر نظریه، انرژی یا مادهای ناشناخته را مفروض بگیرد، باید با تکتکِ اوصافِ متن بسازد؛ اگر نگیرد، نمیتواند مدعی شود آزمایشگاه آن را ابطال کرده است. غیبتِ ابزار، برهانِ عدم نیست. سکوتِ تلسکوپ دربارۀ امرِ نادیدنی، انکارِ آن امر نیست.
معجزه نیز در همین مرز مینشیند. «معجزه در محدودهٔ کار من نیست». علم میگوید من پدیدههای تکرارپذیر را بررسی میکنم. «علم نمیگوید که پدیدههای استثنایی وجود دارند یا نه». «پدیدههای تکرارپذیر را بررسی میکنم». با محدود کردنِ دامنه، حقِ انکارِ بیرونِ دامنه به دست نمیآید — مگر با فلسفهای جداگانه که دیگر علم نیست. خلطِ روش با متافیزیک، هم به دین آسیب میزند هم به علم؛ چون علم را به ایدئولوژی بدل میکند.
مرزِ روش را باید دو طرفه نگه داشت: دین حق ندارد آزمایشگاه را انکار کند، و آزمایشگاه حق ندارد متافیزیک را با برچسبِ علم نفی کند.
→ متنِ کاملِ این جلسه