→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۶۶ · دفاع عقلانی از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

احکام جهاد هابیل و قابیل سلیمان و ملکه سبا نسخ سوره توبه

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از پرسشی عملی آغاز می‌کند: چرا شریعتِ فردی و زیستن در دهکده‌ای بی‌آزار کافی نیست و حفظِ حرم مسلمانان را به قدرت و روابطِ بین‌الملل می‌کشاند. باید و نباید از هست و نیست پیچیده‌تر است چون هدف و راه هر دو محلِ اختلاف‌اند. دو سوءفهم کنار می‌رود: هابیل دفاع را رد نمی‌کند، قتل را رد می‌کند؛ و صلحِ نخستین از سرِ ناتوانی نیست، چون قرآن از مکی تا مدنی به صلح می‌خواند. طیفِ فقه از جهادِ فقط دفاعی تا جهادِ سالانه کشیده شده و نسخ بزرگ‌ترین فاجعهٔ نظری است که آن طیف را ممکن کرده. بی‌نسخ، حکمِ کلی صلح است و توبه ظرفِ تاریخِ نقضِ عهد. سلیمان و فتحِ مکه قدرت‌نمایی‌اند نه اشغال، و تطهیرِ خانه حتی با بت‌پرستِ مداراگر ناگزیر به نزاع می‌رسد.

شریعتِ فردی دهکده می‌سازد نه حرم

پرسش این است که «چرا ما نباید مانند آمیش‌ها زندگی کنیم». شریعتِ فردی شاید کافی به نظر برسد: خانواده‌ای مؤمن، روستایی کوچک در دلِ جامعه‌ای بزرگ، کشاورزی، بی‌تلفن و بی‌پیجر، با اسب رفت‌وآمد، بی‌دولت و بی‌کشور. می‌توان از فناوریِ امن هم استفاده کرد و باز دولت نساخت. زندگی نسبتاً لذت‌بخش و بی‌آزار است. «انسان تنها در غار زندگی نمی‌کند»، اما چرا نباید جوامعی کوچک ساخت و کاری به کسی نداشت؟

احکامِ شریعت به سمتی می‌برند که قدرتِ نظامی برای دفاع لازم شود، و چیزی شبیه حکومت نیز شاید. این را با اطمینانِ کامل نمی‌توان گفت؛ اگر بنا قرآن باشد جای بحث هست و از رفتارِ پیامبر چنان‌که در قرآن آمده صریحاً همهٔ این‌ها نتیجه نمی‌شود. با این حال از موسی به بعد، و در زمانِ پیامبر، نکته این است که جوامعی تشکیل شوند و حتی قدرتمند باشند و از خود و از اماکنِ مقدس دفاع کنند.

مسجدالحرام مکانی است که سالانه باید حج گزارده شود، راه باز بماند، تطهیر شود و بت‌پرستان اشغالش نکنند. این‌ها از قرآن خواسته شده است. پس مسلمانان به قدرتی نیاز دارند و ناگزیر «در روابط بین‌الملل وارد شوند»، چون مکانی را باید حفظ کنند. دهکدهٔ آمیش این بار را برنمی‌دارد. شریعتِ اجتماعی از اینجا زاده می‌شود، نه از میل به کشورسازی.

باید و نباید پیچیده‌تر از هست و نیست است

بحثِ احکام از بحثِ واقعیت دشوارتر است. نشان دادنِ جغرافیا یک چیز است و گفتنِ از کدام راه باید رفت چیزِ دیگر. روی نقشه باید توافق شود، روی مقصد باید توافق شود، و بهترین راه هزار صورت دارد. هدف چیست و چگونه می‌توان به آن رسید، به‌ویژه بخشِ دوم، محلِ اختلافِ دائمی است.

باید و نباید به روانشناسیِ افراد برمی‌گردد و هست و نیست کمتر چنین است. نرم‌افزارِ مسیر چند راه پیشنهاد می‌کند و انتخاب به این برمی‌گردد که سرعت مهم است یا امنیت، و «امنیت اتومبیل از امنیت خودم مهمتر است». در بوداپست، پیش از رواجِ این نرم‌افزارها، سایتی هزار پرسش می‌پرسید: اتوبوس یا خودرو، قیمت یا سرعت، و راه‌حل‌های غریب و متنوع می‌داد. مجارها در نظریهٔ گراف سرآمد بودند و مسیریابی‌شان حرفه‌ای بود.

در جنگ همین است. آدم‌ها احساس دارند. پذیرفتنِ حکمی ممکن است الزامی در زندگی بیاورد که کسی نخواهد و ریسک بشمارد. توافق بر احکام سخت‌تر است و اختلاف انتظارِ طبیعی است. نقشه را می‌توان دید؛ مسیر را نمی‌توان بی‌روان و بی‌هدف یکی کرد.

هابیل از قتل پرهیز می‌کند نه از دفاع

سوءفهمی رایج این است که هابیل اجازه داده قابیل او را بکشد و از خود دفاع نکرده است. آنچه قرآن نقل می‌کند این است که اگر تو می‌خواهی مرا بکشی «من دست خود را دراز نمی‌کنم که تو را بکشم». نمی‌گوید دفاع نمی‌کنم، فرار نمی‌کنم، بیا مرا بکش. محدودیتی برای خود می‌گذارد: ارادهٔ قتل نمی‌کند. اگر سنگ به سر بیاید فرار می‌کند یا سنگ را می‌گیرد یا ضربه‌ای می‌زند که بی‌هوش کند. کشته شدن برای او مطلوب‌تر از کشتن است.

پیش‌دستی هم نمی‌کند: مطمئن شدم می‌خواهی بکشی پس زودتر می‌کشم. حتی در درگیری مواظب است مرتکبِ قتل نشود. طباطبایی نیز گفته معنیِ آیه دفاع نکردن نیست. دفاع نکردن نامعقول است. اگر کسی صریحاً بگوید نه سلاح دارم و نه اگر حمله شود دفاع می‌کنم، و بداند در اطراف کسانی هستند که او را می‌کشند، شریکِ قتلِ خویش است: زمینه را آماده کرده که خون ریخته شود. قتل آن‌قدر بد است که تشویق به آن، ولو با تسلیم، ترویجِ خونریزی است.

پس پیام این نیست که آمادهٔ مرگ بنشین و سنگ بردار. درگیری و دفاع از آیه نفی نمی‌شود. آنچه نفی می‌شود قصدِ قتل است، پیش‌دستانه یا در حینِ نزاع. خونِ دیگری ریخته نشود، و خونِ خود نیز بهتر است ریخته نشود؛ اما ریختنِ خونِ خود به قیمتِ نکشتن، اگر تنها راه پرهیز از قتل باشد، بر کشتن ترجیح دارد.

صلحِ نخستین اصیل است نه از سرِ ناتوانی

موضعی هست که صلح‌طلبیِ اولیه را اختیاری نمی‌داند: زور نمی‌رسید، چاره‌ای نبود، و به محضِ قدرت جنگ آغاز شد. اگر قرآن پر از آیاتی نبود که به صلح و آرامش می‌خواند و می‌گوید اگر تجاوز شد بیش از آن حق ندارید، این حرف پذیرفتنی بود. بی‌قرآن، از رفتارِ مسلمانان می‌شد نتیجه گرفت که ضعیف توسری‌خور است و قوی مهاجم. با قرآن، آیاتِ مکی و مدنی نشان می‌دهد صلح‌طلبی زورکی نیست و جنگ‌ها تحمیل شده‌اند. «قرآن پر از آیاتی است که نشان می‌دهد ما اهل جنگ نیستیم».

طیفِ واقعیِ فقه بسیار گشاده‌تر از نزاع بر سرِ دفاعِ محض یا اندکی تهاجم برای حرم است. در حوزه‌ها بحث این است که هر سال باید جهاد کرد یا یک سال در میان. شافعی جهادِ سالانه را وظیفهٔ حاکم دانسته: «وظیفه حاکم اسلامی است که سالی یک بار جهاد کند»، چون از فروعِ دین است و نباید معطل بماند، چنان‌که روزه معطل نمی‌ماند. در قرن‌های متأخر همین سخن عیناً در کتبِ فقهیِ شیعه آمده، در حدِ رونویسی. سرِ دیگرِ طیف کسانی‌اند که حمله را بی‌قبح می‌بینند و آیهٔ پنجمِ توبه را مستند می‌کنند: پس از ماه‌های حرام مشرکان را هرجا یافتید بگیرید و بکشید و کمین کنید.

از قرنِ دوم مسیحیان و یهودیان کم‌کم جزءِ مشرکان حساب شدند. قرآن میانِ مشرک و اهلِ کتاب تمایزِ روشن دارد؛ آن تمایز از میان رفت. تثلیث بهانهٔ شرک شد و مجوزِ جنگ با همهٔ همسایگان گشاد. سیرهٔ خلفاء نیز مؤثر بود. یک پله پایین‌تر، میانه‌روان دلیلی می‌خواهند: مبلغ بفرستید، اگر مانع شدند و کشتند برای گشودنِ راهِ تبلیغ بجنگید؛ یا اقلیتی ستمدیده را دفاع کنید.

کسانی در ضعف هیچ حرکتِ نظامی نکردند و کشته شدند؛ چون قدرتمند شدند به آیهٔ توبه رسیدند و تهاجمی شدند. الگو گرفتن از این رفتار یعنی جای طیف به قدرت وابسته است. «اگر قرآن نبود شاید می‌شد چنین نتیجه‌ای گرفت»؛ آیاتِ صلح نشان می‌دهد رفتارِ اولیه اصیل است.

نسخ قرآن را از کار می‌اندازد

«بزرگترین فاجعه تئوریک» شاید در تاریخِ استخراجِ احکام همین است که آیاتی آیاتِ دیگر را نسخ می‌کنند. اگر خدا حرفی بزند و فردا حرفی دیگر، با عقل نمی‌سازد. عوض شدنِ صورت‌مسئله و عوض شدنِ راه‌حل نسخ به آن معنا نیست. آنچه پدید آمد این بود که آیهٔ پنجمِ توبه تمامِ آیاتِ صلح را از کار انداخت: در سلمِ کافه باشید، حتی با ناموحدان دوستی ببندید. رئیسِ ناسخات خوانده‌اند و گفته‌اند دویست و اندی آیه را برده است. ترتیبِ نزولِ قطعه‌ها دانسته نیست. سوره‌ها یکجا نازل نمی‌شدند؛ قطعهٔ ششمِ بقره ممکن است پس از قطعه‌ای از آل‌عمران آمده باشد. تاریخِ نزولِ یک سوره معنی ندارد.

اگر حکم بدرد نمی‌خورد چرا در قرآن آمده؟ پیامبر می‌توانست بگوید «دویست و خورده‌ای آیه را پاک کنید». جدای از نامعقولی، حتی با ترتیبِ معلوم، چرا دیرتر اگر تعارض دارد بقیه را نسخ کند؟ در دهه‌های اخیر نواندیشانِ دینی نسخِ معکوس پیش کشیدند. محمد طاها، نواندیش و سیاستمدارِ سودانی، آیاتِ مکی را ناسخِ مدنی می‌گرفت: مکی بی‌زمان و کلی است، مدنی در شرایطِ خاص. اصل صلح است مگر خلاف ثابت شود. مدنی را ناسخِ مکی گرفتن زیرِ سؤال است.

«نسخ معنی ندارد شما باید هر چیزی را درک کنید» که در چه ظرفی از نظرِ زمانی و مکانی گفته شده است. «يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱدْخُلُوا۟ فِى ٱلسِّلْمِ كَآفَّةًۭ وَلَا تَتَّبِعُوا۟ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ ۚ إِنَّهُۥ لَكُمْ عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۰۸: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، همگى به اطاعت [خدا] درآييد، و گامهاى شيطان را دنبال مكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است.) در بافتِ کلی آمده، میانِ توصیه‌های اخلاقی، بی‌حادثه. توبه زمان‌بندی دارد: یومِ حجِ اکبر، تاریخچه‌ای از نقضِ عهد. «بَرَآءَةٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦٓ إِلَى ٱلَّذِينَ عَٰهَدتُّم مِّنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (سورهٔ التوبة، آیهٔ ۱: [اين آيات‌] اعلام بيزارى [و عدم تعهّد] است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به آن مشركانى كه با ايشان پيمان بسته‌ايد.) کسانی‌اند که عهد کردند و شکستند. اگر همان شرایط تکرار شود شدت عمل روا است؛ این نسخ نیست. عاملِ اصلیِ ناسخ و منسوخ این است که مسلمانان خلافِ قرآن رفتار کردند و خواستند رفع و رجوع کنند: آیه‌ای یافتند، بی‌علم فرض کردند آخری است، و نظریه‌ای ساختند تا از دستِ آیاتی خلاص شوند.

وقتی یک آیه دویست آیه را از کار بیندازد، ده آیهٔ دیگر تقریباً همه را می‌اندازد. فقیه نمی‌داند کدام منسوخ است. ابهامی ساختگی روی متنی که روشن است کدام حکم کلی است و کدام در ظرفِ خاص. قرآن در فقه به حاشیه رفت، و یکی از دلایلِ اصلی همین است. سیره نیز ناسخ شمرده شد؛ «سیره‌ای که دویست سال فاصله دارد» را برای هر کاری می‌توان نوشت.

اگر نسخ و تأخر پذیرفته شود، فقه باید یکسره پویا شود: در بیست‌وسه سال این‌همه تغییر عقیده، پس از هزار و اندی سال چه باید گفت؟ شاید بگویند خودتان را بکشید به جای دیگران. این را از اول می‌گفتند. توجیهِ باقی‌ماندنِ آیاتِ منسوخ، آزمایشِ ایمان است که اگر دویست آیه برداشته شد تبعیت می‌کنند یا نه. نسخِ غیرمعکوس، بی‌دانستنِ اول و آخر، قرآن را از انتفاع ساقط می‌کند و به روایات و سیره‌های دویست سیصد سال بعد می‌راند، که بیشتر مبنای رفتارِ خودِ مسلمانان است.

شاخت، که کتابش به فارسی ترجمه شده، می‌گوید «اول فقه به وجود آمده است بعد اینها ساخته شدند» تا به پیامبر مستند شوند. عقیده افراطی است اما دور از حقیقت نیست؛ بسیاری از این جریان‌ها آدم را به تردید می‌اندازد. بی‌نسخ، هر آیه همین حالا معتبر است. کلی صلح است و اجرای معاهده؛ اگر طرف نقض نکرد نقض نکنید؛ اگر نقض کرد کارِ دیگری می‌توان کرد. توبه می‌گوید اینان از فضای عهد بیرون رفته‌اند.

لحنِ توبه شدیدتر از حکم است

بنی‌اسرائیل و سلیمان و سبأ را نمی‌توان نقضِ آشکارِ دفاع خواند مگر با فکر. توبه از آغاز تا انجام در شرایطِ خاص است، پس از تاریخچه‌ای فاجعه‌آمیز از حمله و نقضِ عهد. نتیجهٔ کلی که مسلمانان حق دارند با کشورهای اطراف چنان کنند از آن درنمی‌آید، مگر کشوری همان کند که مشرکان با مؤمنان کردند: پیمان، حمله، تکرارِ ده بار. المشرکین یعنی طرفِ مقابلِ همان سال‌ها، با الف و لام، مشرکانِ مکه و اطراف. کسانی که عهد کردند، «نه مشرکینی که در هند زندگی می‌کنند». آیه می‌گوید پس از ماه‌های حرام؛ ماه‌های حرام را کسانی می‌شناسند که آن ماه‌ها را دارند، و به آنان فرصت داده می‌شود.

توبه استثنائاً بسم‌الله ندارد و فهمش به این برمی‌گردد که «چرا اینقدر شدید لحن است». با اهلِ کتاب قتال کنید تا جزیه بدهند: شروع جنگ است و پایان مالیات. اگر از ته گفته می‌شد اهلِ کتاب مالیاتی خاص بدهند — چون خمس و زکات و دفاع از آنان خواسته نمی‌شود — و اگر ندادند به زور بگیرید، حتی با قتال، معنا روشن‌تر بود. برعکس می‌گوید بزنید تا جزیه بدهند.

آیه‌ای که دویست آیه را نقض کرده می‌گوید «فَإِذَا ٱنسَلَخَ ٱلْأَشْهُرُ ٱلْحُرُمُ فَٱقْتُلُوا۟ ٱلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَٱحْصُرُوهُمْ وَٱقْعُدُوا۟ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍۢ ۚ فَإِن تَابُوا۟ وَأَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُا۟ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّوا۟ سَبِيلَهُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ» (سورهٔ التوبة، آیهٔ ۵: پس چون ماه‌هاى حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكُشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد؛ پس اگر توبه كردند و نماز برپا داشتند و زكات دادند، راه برايشان گشاده گردانيد، زيرا خدا آمرزنده مهربان است.). فاقتلوا با فقاتلوا فرق دارد: بکشید، نه بجنگید. سپس اگر توبه کردند و نماز برپا داشتند و زکات دادند رها کنید. جلوتر: اگر یکی آمد فقط بشنود، راه دهید. سپس «كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِندَ ٱللَّهِ وَعِندَ رَسُولِهِۦٓ إِلَّا ٱلَّذِينَ عَٰهَدتُّمْ عِندَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ ۖ فَمَا ٱسْتَقَٰمُوا۟ لَكُمْ فَٱسْتَقِيمُوا۟ لَهُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُتَّقِينَ» (سورهٔ التوبة، آیهٔ ۷: چگونه مشركان را نزد خدا و نزد فرستاده او عهدى تواند بود؟ مگر با كسانى كه كنار مسجد الحرام پيمان بسته‌ايد. پس تا با شما [بر سر عهد] پايدارند، با آنان پايدار باشيد، زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مى‌دارد.) مگر کسانی که نزدِ مسجدالحرام عهد بستند. شروع حکمِ شدیدِ کلی است و هرچه پیش می‌رود تلطیف و استثناء می‌شود.

ویژگیِ توبه همین است: شدتِ لحن بیش از شدتِ عملی است که قرار است به خرج رود. از همین رو توبه را نمی‌توان منبعِ حکمِ کلی گرفت؛ آیاتِ کلی‌تر، اگر نسخ نباشد، بدیهی‌ترند. مسلمانان به صلح امر شده‌اند، به عدمِ تجاوز، به رعایتِ معاهده. ماجرای تهاجمِ بنی‌اسرائیل و سلیمان و سبأ سرِ جای خود است.

سلیمان و فتحِ مکه قدرت‌نمایی‌اند نه اشغال

از شرعِ یهود حکمِ مستقیم برای اسلام نمی‌توان گرفت: شنبه داشتند و ما نداریم، شراب بر آنان حرام نبود و بر ما شد. فرمانِ موسی در حضورِ پیامبر و وحیِ مستقیم است؛ امروز پیامبر حاضر نیست و سیاست بی‌نهایت پیچیده است. ذکر در قرآن اما تاریخیِ محض نیست: باید فهمید سلیمان چرا می‌خواهد سرزمینی کوچک تسلیم شود، و چرا ورودِ جنگی به سرزمینی مقدس فرمان شده و متخلفان چهل سال سرگردان مانده‌اند.

هدهد از سبأ خبری یقینی می‌آورد. لحن کشفِ ناگهانی نیست؛ می‌دانسته‌اند آنجا کسانی هستند و اخبارِ غیرِیقینی آمده. خبرِ قطعی این است که زنی حکم می‌راند، از هر چیز داده شده، عرشِ عظیم دارد، و به خورشید سجده می‌کنند. فاصلهٔ یمن تا اورشلیم زیاد است و دقتِ اخبار طبیعی نیست. نامه با بسم‌الله الرحمن الرحیم آغاز می‌شود و دوستانه است: «أَلَّا تَعْلُوا۟ عَلَىَّ وَأْتُونِى مُسْلِمِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۳۱: بر من بزرگى مكنيد و مرا از در اطاعت درآييد.»). دعوت است که ملکه و اطرافیان نزد او بیایند، نه اینکه «خراجی به من بدهید یا کشور خود را در اختیار من بگذارید». مسلمین را تسلیم یا در حالِ صلح می‌توان خواند.

تهدید در «ألا تعلوا» هست: برتری نجویید، قدرتمندترم. اگر نیایند لشکر می‌آورد. آنان می‌گویند ملوک چون به قریه درآیند فساد می‌کنند و تصمیم به هدیه می‌گیرند. اگر نامه اشغال بود هدیه چه معنا داشت؟ پس از هدیه تهدیدِ لشکر می‌آید و بلافاصله قطع می‌شود به آوردنِ عرش و آمدنِ ملکه. جنگی دیده نمی‌شود. رفتارِ بعد با ملکه به اسیر نمی‌ماند. اختلافِ قدرت چنان است که دیدنِ لشکر از دور جنگ را منتفی می‌کند.

فتحِ مکه همین است. اگر لشکر آن‌قدر بزرگ باشد که طرف نجنگد، فرق دارد با حمله‌ای یک سال زودتر که جنگ می‌شد. «ٱرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بِجُنُودٍۢ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَآ أَذِلَّةًۭ وَهُمْ صَٰغِرُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۳۷: به سوى آنان بازگرد كه قطعاً سپاهيانى بر [سر] ايشان مى‌آوريم كه در برابر آنها تاب ايستادگى نداشته باشند و از آن [ديار] به خوارى و زبونى بيرونشان مى‌كنيم.») و بیرون راندنِ خوار، بعید است واقعاً رخ داده باشد. از هیچ‌یک جنگ به معنای خونریزی درنمی‌آید: «بیشتر شبیه ماجرای بازدارندگی است» و سلاح زمین گذاشته می‌شود. در یکی هدایتِ ملکه است و در دیگری تطهیرِ مسجدالحرام. حکمِ شرعیِ مستقیم از این ماجرا نمی‌آید؛ درکِ آن لازم است. نامه سران را می‌خواهد نه همهٔ مردمِ سبأ را. آنچه نهایتاً دیده می‌شود تحققِ همان نامه است، با تأخیرِ هدیه.

تبوک را تهاجمی خوانده‌اند. چند آیه در توبه را به آن نسبت می‌دهند که به انگیزه و جنگ اشاره نمی‌کند چون جنگی نشد؛ تخلف به‌سببِ راه و گرما در قرآن هست. روایتِ غالب این است که خبر آمد رومیان به مرز نزدیک شدند، سی هزار رفتند و کسی را نیافتند. «کجای این مثال جنگ تهاجمی است». در مسیر با قبایل قرارداد بستند. هدف همان بازدارندگی است: لشکر راه بیفتد تا خیالِ بد نکنند، توری از قدرت. بعضی تخلف‌کنندگان حس می‌کردند سفر بی‌معنی است.

تجدیدنظرطلبانی چون کرون و کوک و ونزبرو کلِ سیره را نمی‌پذیرند: فاصله و انگیزه‌های فرقه‌ای و سیاسی ساختگی بودن را محتمل می‌کند. مسلمانان نخست با یهود بر ضدِ نصارا پیمان داشتند و در فتحِ اورشلیم یهود همراه جنگیدند؛ داستانِ بنی‌قریظه شاید پس از اختلافِ بعدی ساخته شده باشد. به وقایعِ تاریخی که دویست سیصد سال بعد نقل شده اعتمادِ محکم نمی‌توان کرد. عربستان اخیراً کاوش گشوده و شاید سنگ‌نوشته‌ای کهن بیاید؛ فعلاً مرکز قرآن است.

حتی اگر «بت‌پرست‌ها خیلی دموکرات بودند» و می‌گفتند حج بیاورید و اخراج نمی‌کنیم و بت‌ها را نگه می‌داریم، خانه را ابراهیم برای توحید ساخته است: «وَإِذْ جَعَلْنَا ٱلْبَيْتَ مَثَابَةًۭ لِّلنَّاسِ وَأَمْنًۭا وَٱتَّخِذُوا۟ مِن مَّقَامِ إِبْرَٰهِۦمَ مُصَلًّۭى ۖ وَعَهِدْنَآ إِلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ وَإِسْمَٰعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِىَ لِلطَّآئِفِينَ وَٱلْعَٰكِفِينَ وَٱلرُّكَّعِ ٱلسُّجُودِ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۲۵: و چون خانه [كعبه‌] را براى مردم محل اجتماع و [جاى‌] امنى قرار داديم، [و فرموديم:] «در مقام ابراهيم، نمازگاهى براى خود اختيار كنيد»، و به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم كه: «خانه مرا براى طواف‌كنندگان و معتكفان و ركوع و سجودكنندگان پاكيزه كنيد.»). افزودنِ مجسمه‌ای برای الله مشکل را حل نمی‌کرد. تبلیغِ تنها بت‌ها را بیرون نمی‌برد. نزاع ناگزیر بود. «يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِنَّمَا ٱلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌۭ فَلَا يَقْرَبُوا۟ ٱلْمَسْجِدَ ٱلْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَٰذَا ۚ وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةًۭ فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦٓ إِن شَآءَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ» (سورهٔ التوبة، آیهٔ ۲۸: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، حقيقت اين است كه مشركان ناپاكند، پس نبايد از سال آينده به مسجدالحرام نزديك شوند، و اگر [در اين قطع رابطه‌] از فقر بيمناكيد، پس به زودى خدا -اگر بخواهد- شما را به فضل خويش بى‌نياز مى‌گرداند، كه خدا داناى حكيم است.) به ظلمِ پیشین گره نخورده؛ شرک پلیدی است و تطهیر هم بت را بیرون می‌کند و هم بت‌پرست را به مسجدالحرام راه نمی‌دهد. اهلِ کتاب را قرآن منع نکرده؛ امروز کیلومترها حرم را بر مسیحی و یهودی بسته‌اند، احتیاطاً.

مسجد در قرآن سجده‌گاه است، «مسجد به معنای اینکه محل عبادت است»، نه لزوماً بنای مسلمانان. مسجدالاقصی معبدِ آنان است، جای سجده بر خدا، و ساختنِ بنایی به این نام منظورِ قرآن نیست. «شرک پلیدی است، مشرک پلید است» و تطهیر به ظلمِ پیشین گره نخورده است. برای اصحابِ کهف نیز مسجد بسازید یعنی عبادتگاه. قبلهٔ نخست تعهدی مانندِ حرم ندارد؛ حرمتش با پاکیزگی حفظ می‌شد، نه لزوماً با ساختنِ مسجد در میانِ مکانِ مقدسِ دیگری.

حفظِ مکان‌های مقدس ممکن است به جنگی بینجامد که کسی تهاجمی بشمارد و کسی دفاع از ملکِ پدر. نام مهم نیست. وظیفه این است که اگر امکان هست، ولو با نزاع، پاکسازی کنند و پاک نگه دارند. مصداقِ مشرکانِ توبه طرفِ همان سال‌ها است، نه زن و کودک و نه هر بت‌پرست در هر جا. فاقتلوا در شروع ممکن است همه را در بر گیرد؛ ادامه فرصتِ شنیدن و استثنای عهد می‌دهد. حکمِ نهایی نه کشتنِ همهٔ مشرکان است و نه جنگ با اهلِ کتاب. هر آیه را تا پایین باید خواند، سپس حکم را دید.

→ متنِ کاملِ این جلسه