→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۷۰ · دفاع عقلانی از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

احکام ادامه مبحث احکام خانواده، احساس به والدین

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از این ادعا آغاز می‌کند که نقدِ پارادایمِ فقه بدونِ کارِ عملی و بدونِ نشاندنِ معنا در احکام ناتمام است؛ سپس فقهِ معناگرا را در برابرِ صورت‌گرایی می‌نهد، اخلاق را بر ظاهر مقدم می‌کند، و نشان می‌دهد که کلاه شرعی از همین جدایی زاده می‌شود. داستانِ آفرینش و مقامِ خلیفه‌اللهی غایتِ شریعت را روشن می‌کند، شرک را به ارباب‌های متفرق در خانواده و جامعه و نفس برمی‌گرداند، و از رابطۀ نوزاد با والدین تا داستانِ ابراهیم مسیرِ عبور از شرک به توحید را می‌پیماید. پایانِ مسیر احسانِ فعال به پدر و مادر، دعا، و زوجیت است: میدانِ اصلیِ توحیدِ عملی، نه حاشیۀ احکامِ عبادی.

متد بدون عمل پارادایم را عوض نمی‌کند

بحثِ نظریِ صرف دربارۀ روش، اگر به کارِ عملی نرسد، چندان ثمربخش نیست. نظریه‌هایی چون قبض و بسط شریعت، تجربۀ نبوی، و این ادعا که «قرآن رویای رسولانه است» ممکن است در سطحِ کلی قانع‌کننده به نظر برسند؛ اما تا وقتی بر یک سوره اعمال نشوند و تفاوتِ نتیجه‌شان با خوانشِ کلاسیک دیده نشود، متد باقی می‌مانند نه راه. معرفیِ فقهِ معناگرا در برابرِ صورت‌گرایی نیز همین شرط را دارد: تا معنا در نمونه‌ها و احکامِ جزئی ننشیند، شعار است. نقدِ پارادایمِ موجودِ فقه اگر فقط ایراد بگوید و بدیل نسازد، کار را نیمه‌کاره می‌گذارد.

صرفِ انتقاد هم می‌تواند مفید باشد، به شرط آنکه ضعف را نشان دهد و دست‌کم راهنمایی کند که اصلاح از کجا ممکن است. کتابِ ذهن و کیهان اثرِ تامس نیگل نمونۀ بیرونیِ همین کار است. نویسندۀ آن می‌گوید پارادایمِ موجودِ علم، به‌ویژه نظریۀ تکاملِ داروینی، برای توجیهِ آنچه در جهان دیده می‌شود کافی نیست، و صراحتاً اقرار می‌کند «من جایگزین ندارم که جای آن بگذارم». با این حال انگشت را روی جاهای کلیدی می‌گذارد: نقدْ ایرادِ تهی نیست، نقشه‌ای ناتمام برای کسانی است که بخواهند پارادایم را اصلاح کنند.

پیش‌فرض‌هایی که علمِ جدید را ساختند در زمانِ خود شگفت‌انگیز بودند: کنارگذاشتنِ کیفیت و کمی‌نگریستن، این باور که قوانینِ طبیعت قوانینِ ریاضی‌اند، حذفِ علتِ غائی، و تصوری تازه از زمان و مکان و ماده که از نیوتن به بعد جا افتاد. موفقیت‌های فیزیکِ نیوتنی نزدیک به یک قرن بحث دربارۀ همین پیش‌فرض‌ها را خاموش کرد. انتقادِ نیگل این است که نظریۀ تکامل با شکلِ فعلی‌اش به جایی نمی‌رسد و باید تغییری اساسی در کلِ پارادایمِ علم رخ دهد. راهنمایی‌اش مشخص است: «باید علت غائی را برگردانیم». بدونِ علتِ غائی، به معنای ارسطویی و فلسفی‌اش نه لزوماً دینی، آگاهی و شناخت و ارزشِ اخلاقی توجیه‌پذیر نمی‌مانند.

نکته اینجا برجسته است که همین سخن از موضعِ خداناباوری گفته می‌شود. برای کسی که مبدأ را می‌پذیرد، گفتنِ اینکه جهان غایت دارد آسان‌تر است؛ اما همین طلب از موضعی بی‌اعتقاد نشان می‌دهد که مشکلْ دینی‌کردنِ علم نیست، ناتوانیِ پارادایمِ موجود در پوشش‌دادنِ ذهن و اخلاق است. داستان‌هایی که نظریۀ تکامل برای توجیهِ اخلاق و نفیِ خودخواهی می‌سازد، اگر تعصب کنار برود، غالباً پذیرفتنی نیستند. آگاهی را نمی‌توان با همان دستگاه توجیه کرد، و قدرتِ شناختیِ انسان و ارزش‌های اخلاقی‌اش نیز از همان مسیر به دست نمی‌آیند. نقدِ مفید نقدی است که جزئیات را باز کند و مسیرِ اصلاح را نشان دهد، نه نقدی که فقط ویران کند.

ساختمانِ فقه موجود دست‌کم هزار سال قدمت دارد. هوشمندترین ذهن‌ها در این مدت روی آن کار کرده‌اند، تزئینات و تشکیلات یافته، و کسانی در آن زندگی می‌کنند. در برابرِ چنین بنایی، چند گفتارِ محدود حتی اسکلتِ ساختمانی تازه را بالا نمی‌برد. کارِ معناگرا زمان‌بر است و به استقبال و مشارکتِ بسیار نیاز دارد. آنچه در این مسیر عرضه می‌شود طعمِ کار است، نه تکمیلِ بنا. فایدۀ رفتن به جزئیات همین است: توصیفِ مجردِ یک ساختمان تا وقتی دیواری از آن برنخیزد فهمیده نمی‌شود.

شریعت معناگرا از انسان و توحید آغاز می‌شود

تفاوتِ فقهِ معناگرا با کتاب‌های مرسوم وقتی روشن می‌شود که پرسشِ آغازین عوض شود. آشنایی با شریعت معمولاً از توضیح‌المسائل یا از مراجعِ مفصلی چون جواهر شروع می‌شود؛ حال آنکه عرضۀ معناگرا باید با این آغاز کند که انسان چیست و قرار است چه شود، توحید چیست، و هدفِ شریعت کدام است. هر شریعتی که از ادیانِ ابراهیمی استخراج شود باید بر این تأکید کند که غایت، نگاه و زندگیِ توحیدی است. توحید در اعتقاد و عمل مبنای دعوتِ انبیاست، و دوری از شرک روی دیگرِ همان سکه است. «این را مانند یک پایه درنظر بگیرید، چرا مهم است و چگونه به انسان کمال می‌بخشد».

وقتی توصیه‌های عملی برای رسیدن به کمال می‌آید، باید تصوری از خودِ کمال داده شود. هر حکم باید سرانجام به هدفِ اصلی برگردد، همان‌گونه که هر پدیده در نگاهِ توحیدی در صفات و اسماءِ الهی منحل می‌شود و هر پیشامد، خوشایند یا ناخوشایند، به خدا بازمی‌گردد. هرچه درکِ عمیق‌تری از این پیوند به مردم داده شود، تأثیر بیشتر است. کتاب‌های مرجعِ فقهی را اگر از ابتدا بخوانند، بحثِ اعتقادی و انسان‌شناسی و مسیرِ کمال در آن‌ها کمیاب است. پیش از ورود به جزئیاتِ شرعی باید موانعِ کمال، مفهومِ گناه، و نسبتِ حسنات و سیئات روشن شود. حسنات سیئات را از میان می‌برند؛ همین پیوند باید پیش از فهرستِ احکام بیاید.

فقه موجود فاقدِ این لایه‌هاست. اینکه گناهانِ کبیره در مبحثِ شهاداتِ دادگاه، در شرطِ عادل‌بودنِ شاهد، آمده‌اند اثباتِ اهمیت نیست؛ اثباتِ حاشیه‌رفتن است. ترتیبِ عرضه خودْ حکم است: آنچه باید در آغاز باشد و مردم اصلاً نباید مرتکب شوند، اگر در جلدهای میانی و به‌خاطرِ روایتی دربارۀ شهادت بیاید، نشان می‌دهد اخلاق و حسنات و سیئات موضوعِ اصلی نیستند. بهتر آن بود که این غیاب اقرار شود تا آنکه حضورِ فرعی به‌جای اهمیت گرفته شود. کتابی که از مبدأ و چرایی‌اش منفک شده، پایه‌ای به مردم نمی‌دهد.

اگر کار فقط صحت‌سنجیِ متون و استنتاجِ احکام با درجِ احتمال باشد، این یک کارِ علمیِ لازم است؛ اما از آن حقِ آموزش و اجرا و دخالت در همه‌چیز زاده نمی‌شود. می‌توان رسماً گفت فقهِ صورت‌گرا بخشی از دانشِ شریعت است، در کنارِ آموزش و نسبت با کودکان و لایه‌های دیگر؛ نه اینکه همه‌چیز همان‌جا خلاصه شود و گناهانِ کبیره در فصلی فرعی بیایند. پرسشِ عمیق‌تر این است که چرا این‌ها گناه‌اند، چرا کبیره‌اند، و چه اثری می‌گذارند. تک‌تکِ احکام و عبادات اگر فهمیده شوند ذهن را دربارۀ هدف روشن‌تر می‌کنند، نه فقط فهرستِ تکلیف را بلندتر.

تمثیلِ صعود به قله همین را باز می‌کند. قله پشتِ ابر است و دیده نمی‌شود؛ اما اگر بگویند لباسِ گرم ببرید، برف و بوران در راه است، و اگر ابزارِ صخره‌نوردی بخواهند، جایی از مسیر سنگلاخ است. هر گناهِ کبیره اگر عمیق دیده شود می‌گوید چرا مخرب است و چرا نباید انجام شود. کتابی که شریعت را عرضه می‌کند باید عقاید و انسان‌شناسی و تصورِ کمال را در آغاز داشته باشد و از اخلاق شروع کند. بدونِ این نقشه، حکمْ دستورِ بریده است.

صورت بی‌معنا کلاه شرعی می‌سازد

اگر میانِ شریعت به معنای احکامِ وضو و نماز و روزه، و اخلاق به معنای عدالت و نیکوکاری و پرهیز از دروغ، ناچار به انتخاب باشند، «هیچ شکی نکنید که باید اخلاق را انتخاب کنید». در واقع چنین دوراهی‌ای در کار نیست؛ اما اولویت با آموزشِ اخلاقی است و هدفِ زندگی اخلاقی‌زیستن است. کسی که در دروغ‌نگفتن و کلاه‌نگذاشتن بر سرِ دیگران وسواس دارد و در آب‌کشیدنِ دست در وضو ندارد، به خواستِ شریعت نزدیک‌تر است تا وارونه‌اش. وقتی تأکید از اخلاق برداشته شود و به ظواهر بچسبد، اخلاق و گناه به جلدهای بعدی و سرفصلِ شهادت رانده می‌شوند.

نتیجۀ این جابه‌جایی پیدایشِ کلاه شرعی است. اگر معنا پیشِ چشم باشد — عدالت باید رعایت شود و کلاه‌برداری نباید — بسیاری از راه‌ها بسته می‌ماند. اگر فقط صورتی گفته شود که فلان معامله چنین نباید باشد، جست‌وجو برای شکلی که از آن تعریف بگریزد و در عمل همان کلاه‌برداری باشد آسان می‌شود، و احساسِ گناه هم نمی‌آید چون صورت رعایت شده است. در شرایعِ دیگر، دست‌کم در یهودیت، نیز تبصره‌ها و راه‌هایی از همین جنس پیدا شده است. هرچه شریعت بیشتر بر درکِ اخلاقیِ کلی‌تر مبتنی باشد، راه بر این تخلف تنگ‌تر است.

ربا نمونۀ روشنی است. در قرآن سخن از ربا در کنارِ انفاق و زکات می‌آید: تشویق به دادن از مال، وجوبِ خارج‌کردنِ بخشی از آن، و همزمان نهی از ربا. همین همجواری حس می‌دهد که بدیِ ربا چیست: به‌جای کمک به نیازمند، حداکثرِ سوءاستفاده از نیازِ او. کسی که مجبور به قرض است، به‌جای قرضِ یاری‌دهنده، به خاکِ سیاه‌تر نشانده می‌شود و زندگی‌اش مختل می‌گردد. اگر حکم فقط صورتِ قرارداد باشد، راه‌های دورزدن باز می‌ماند؛ اگر به همین اصلِ اخلاقی برگردد، حیله بی‌معنا می‌شود.

رانت‌خواری همین الگو را در مقیاسِ قدرت نشان می‌دهد. تعجب از اختلاس و کلاه‌برداری در حکومتی با مبانیِ فقهی وقتی کم می‌شود که دیده شود «هیچ‌جایی در شریعت نگفته است رانت‌خواری چیز بدی است». روایتِ مستقیمی با این مفهوم در دست نیست؛ پس کسی که فقط صورت را می‌جوید احساسِ گناه نمی‌کند. متصدیِ امرِ دولتی که اطلاعاتی زودتر از دیگران به او می‌رسد و از آن در بازار بهره می‌برد، در منطقِ صورت‌گرا جایی برای حرمت نمی‌یابد. حال آنکه موضوع ذیلِ عدالت و بی‌عدالتی است: استفاده از چیزی که شایستگی‌اش را ندارد و دیگران ندارند.

نمونه‌ای ملموس همان است که مشاورِ بخشی از وزارتِ بازرگانی، پس از تصویبِ ممنوعیتِ ورودِ تراکتور، یا با خبری دربارۀ کاغذ، دیگران را به خرید تشویق کند. این اسرارِ دولتی است و بهره‌برداریِ شخصی یا افشای آن حرام است، حتی اگر خود را مذهبی بداند. داستانِ خاموش‌کردنِ شمعِ بیت‌المال و روشن‌کردنِ شمعِ شخصی وقتی کار از بیت‌المال به کارِ خصوصی می‌چرخد، اگر واردِ فقه نشود، در حدِ حکایتِ خوشایند می‌ماند. آموزشِ دینی‌ای که جلوی گرفتنِ منصب برای وامِ خاص و رانت را نگیرد، اعتقاد را از عمل جدا کرده است. احکامِ عبادی ارزشِ خود را دارند، اما تهٔ مسیرند نه سقفِ آن.

مرز اخلاق و شریعت ساختگی است

«معنی فقه معناگرا این نیست که هیچ توجهی به صورت اعمال و احکام ندارد، اینکه در اولویت نیست». صورتِ نماز بدونِ کوچک‌ترین توجه به خداوند ممکن است؛ و چنین نمازی اگر مجازات هم نشود پاداشی ندارد، نه به کارِ دنیا می‌آید و نه به کارِ آخرت. فقهِ صورت‌گرا وقتی کارش را تمام‌شده می‌انگارد که وضو و رکوع و سجود و تلفظ درست باشد. معناگرایی صورت را خادم می‌گیرد نه بت. اولویت با معناست تا عمل از غایت نبرد.

اگر شریعت این‌گونه دیده شود، خط‌کشیدن میانِ حکمِ شرعی و امرِ اخلاقی نادرست می‌شود. نماز شکرگزاری و ستایش است، و شکرگزاری حالتی اخلاقی است که به کمال گره خورده، نه فقط آیینِ رابطۀ انسان با خدا. بایدِ ستایشِ خداوند بایدی اخلاقی است که در صورتِ نماز متجلی می‌شود. حکمِ نماز و روزه از این سو شریعت نیستند و از آن سو اخلاق؛ همان باید است که شکل گرفته است. تفکیک وقتی پررنگ می‌شود که صورتْ اصل باشد و معنا فرعی.

نقل است در کتابی مربوط به حدودِ صد سال پیش آمده «هذا امر اخلاقی و لا شرعی» — این امر اخلاقی است نه شرعی — دربارۀ نحوۀ رفتارِ شوهر با زن. در کتبِ فقهیِ دویست سال به آن سو چنین تفکیکی مطلقاً دیده نمی‌شود. مرزِ تازه‌ای است که در دورانِ معاصر پررنگ شده: توصیه‌ای را به قالبِ اخلاق می‌رانند تا از الزامِ شرعی تهی شود. امورِ اخلاقی صورتِ خاصی ندارند؛ عادل و مهربان بودن شکلِ واحدی ندارد که بتوان فقط هیئت‌اش را سنجید. امورِ شرعی صورتِ روشن دارند، و تحقیق دربارۀ صحتِ آن صورت بی‌معنا ممکن است؛ اما عرضۀ صورت بدونِ معنا درست نیست.

«وقتی با معنا ارائه شود ارتباط آن با اخلاق حفظ می‌شود». همین حفظِ ارتباط است که فقه را از مهندسیِ رفتار جدا می‌کند. پارادایمی که به صورت می‌چسبد ناچار است اخلاق را، چون بی‌شکل است، از دایرۀ الزام بیرون بگذارد. پارادایمی که معنا را اصل می‌گیرد نیازی به این تبعید ندارد. خانواده میدانِ بعدیِ همین منطق است: احکام و توصیه‌های آن اگر به توحید برگردند، دیگر حاشیۀ رساله نیستند.

خلیفه‌اللهی غایت شریعت است

همه‌چیز در شریعت باید به توحید برگردد، و داستانِ آفرینش همین بازگشت را توجیه می‌کند. آن داستان می‌گوید انسان چیست و چه مقامی دارد، و چه چیز او را به زندگیِ موقت در زمین رسانده است. پایان‌اش این است که هدایت می‌فرستم؛ از هدایت پیروی کنید تا به بهشت بازگردید. هدایت در پی‌اش داستانِ بنی‌اسرائیل است: پیامبری فرستاده شد، شریعت داده شد، و عهد گرفته شد. عهدِ جدید با شریعتِ اسلام همان الگو را از نو می‌گشاید، و گشودنِ قرآن با سورۀ بقره مانندِ آغازِ امتِ جدید با شریعتِ جدید است. پس داستانِ آفرینش تزئین نیست؛ توجیه‌کنندۀ شریعت است.

اساسِ آن داستان این است که انسان خلیفۀ خداست. جانشینی یعنی انسان می‌تواند موجودی شود که در هر لحظه کارش بر زمین مطابقِ خواستِ خداوند باشد؛ از عبد به کارگزار بدل شود. نیرویی در درون هست که در زبانِ دینی عقل خوانده می‌شود و صرفاً تفکرِ منطقی نیست: قدرتِ شناختیِ بزرگ‌تری که در لحظه الهام می‌کند خداوند چه می‌خواهد. درست و غلط و حق و باطل با همین نیرو تشخیص داده می‌شود. خداوند حق است و می‌خواهد مطابقِ حق رفتار شود. مطابقِ حق زیستن همان کارگزاری و خلیفه‌اللهی است.

«همانطوری که خدا می‌خواهد حکم بدهیم و عمل کنیم». حدیثی قدسی که عرفا به آن دلبسته‌اند همین مقام را تصویر می‌کند: «بنده من بر اثر عبودیت به جایی می‌رسد که من چشم او می‌شوم که با آن می‌بینید، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود.» دیدن و شنیدن از آنِ حق می‌شود، نه از آنِ هوای متفرق. مبنای شریعت این است که انسان به مقامی برسد که حق را تشخیص دهد و از حق پیروی کند. بدونِ این افق، تکلیف انباشتِ امر و نهی است.

روایتی که در منابعِ اهلِ سنت آمده، چون در مدحِ علی است و او را در سنجش با عمر می‌نهد، دست‌کم به‌عنوانِ داستان برای توصیفِ خلیفه‌اللهی به کار می‌آید. کسی از رفتارِ علی سیلی خورده و به خلیفۀ دوم شکایت برده است. پاسخ این بوده که چشمِ خدا تو را دید و دستِ خدا تو را زد؛ کاری که علی کرده رسیدگیِ جدا نمی‌خواهد، نگاه‌اش نگاهِ خدا و دست‌اش دستِ خدا بوده است. حتی اگر صرفِ داستان باشد، معنایش روشن است: کمال آن است که تشخیص و عمل بر هم منطبق شوند و از حق جدا نباشند. پیامبران، و در میان‌شان ابراهیم به‌عنوانِ نمونۀ تسلیم، همین تصویر را مجسم می‌کنند: هر امری که معلوم شود خواستِ خداست بی‌چون‌وچرا انجام می‌شود.

همین تصویر راهنمای نسبت با پدر و مادر می‌شود. اگر کمال این باشد که در هر لحظه خواستِ حق تشخیص داده شود و تسلیم گردد، آن‌گاه سنگینیِ رابطۀ فرزندی معلوم می‌شود. یکی از خطرناک‌ترین روابط برای لغزش به شرک همین رابطه است، نه چون محبت بد است، بلکه چون انعکاسِ سنت و جامعه‌ای است که از اجداد می‌رسد. «عامل اصلی شرک پیروی از اجداد گفته می‌شود». سنت از اجداد می‌ماند و از راه خانواده می‌رسد. تنظیمِ این رابطه تنظیمِ توحید است.

شرک یعنی ارباب‌های متفرق

توصیفِ عملیِ توحید در سخنِ یوسف فشرده شده است، پیش از آنکه خوابِ همبندیان را تعبیر کند: «يَٰصَىٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌۭ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (سورهٔ يوسف، آیهٔ ۳۹: اى دو رفيق زندانيم، آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟). مشرک اربابِ متفرق دارد. کسی که هنوز از نظرِ روانی به بلوغ نرسیده سخت زیرِ قضاوتِ دیگران است، به‌ویژه کسانی که در حال یا گذشته بر زندگی‌اش اثرِ عمده داشته‌اند. در کودکی پدر و مادر امنیت و معیشت می‌دهند؛ سپس معلم و مدیر، رئیسِ محلِ کار، دوستانِ نافذ، دولت و سازمان‌هایی که می‌توانند امنیت را به خطر بیندازند. نگرانی از قضاوت، امر و نهی را در درون نهادینه می‌کند.

آدم‌ها در درون با کسانی حرف می‌زنند: اگر پدر بفهمد چه می‌گوید، اگر فلانی بشنود چه می‌شود. گاهی این نیروها واقعی نیستند؛ برداشت از اطراف‌اند. موحدنبودن یعنی پیروِ حقِ تنها نبودن: کاری که درست دانسته‌اند انجام نمی‌شود از ترسِ لطمه یا مسخره‌شدن یا قضاوتِ بد. گاه کسی هم در بیرون نیست و ضعف از کودکی مانده است. این‌ها ارباب‌های متفرق‌اند که از بیرون به درون تابیده‌اند و اکنون در درون زندگی می‌کنند. پدر و مادر حتی پس از مرگ در آدم می‌مانند؛ حرف‌ها و امر و نهی‌ها زندگیِ جداگانه‌ای ادامه می‌دهند.

دوستی با کسی که خوب است می‌تواند کنترلی درونی بسازد؛ اگر رابطه قطع شود ناگهان همان کس به بدی می‌لغزد، چون صدای بازدارنده خاموش شده است. دوستی با کسی که بد است نیز انعکاسی درونی می‌سازد که طعنه می‌زند و کارِ خوب را می‌بندد. از درون هم ارباب هست: امیالِ نفسانی. کسانی که به حرفِ هیچ‌کس اعتنا نمی‌کنند و کارِ خود را می‌کنند همیشه بالغ نیستند. «کار خودشان را می‌کنند یعنی برای اینکه لذت ببرند از هوای نفس خود پیروی می‌کنند». این نیز عبودیت است؛ عبودیتِ میل‌های پراکنده‌ای که به سوهای ناسازگار می‌کشند و تشتت می‌آورند.

امیال با هم سازگار نیستند و جهان جای ارضای همه نیست. رفتن به دنبالِ یکی دیگری را تشنه می‌گذارد، و ارضای زیادِ یک میل رنج می‌زاید. تفرقه و بی‌تعادلی نتیجۀ پیروی از هواست، و این با امر و نهی و قضاوتِ بیرون ترکیب می‌شود. تنها راه توحید است: هیچ‌چیز جز حق مطرح نباشد. حقیقت درک شود، کار تشخیص داده شود، و انجام گیرد ولو سخت باشد. «خیلی وقت‌ها مسئله امیال نفسانی است»: دیگران هرچه بگویند، گذشتن از خوشی یا تحملِ دشواری است که راه را می‌بندد.

محیطِ اجتماعی با پاداش و مجازات رفتار را شکل می‌دهد. در جوامعی که شغلِ خوب و خانه و ماشین معیارِ ارتقا شده‌اند، زمانِ رشدِ معنوی در برابرِ زمانِ پیشرفتِ ظاهری ناچیز است. نظامِ ارزش‌گذاری سراب می‌سازد. کسی که سالِ آخرِ کنکور روزی هجده ساعت درس خوانده و برای معنویت روزی نیم‌ساعت مراقبه می‌کند، قلابِ نفس را نشان می‌دهد: میل به آسایش و برتری عمر را می‌کشد. پایانِ این مسیر می‌تواند شغلی خوب و خانه‌ای خوب و چهار ازدواج و چهار طلاق و نبودِ فرزند باشد، با دلی که به ارتقا و ماشینِ تازه خوش است. در عبارتِ اربابِ متفرق اگر به‌جای خدا حق بگذارند، موحد پیروِ حق است و ذهنی آرام و یکدست دارد؛ در برابرِ کسی که نیروها او را به سوهای متضاد می‌کشند و در پایان نمی‌فهمد چه کرده است.

آدمی که به کمال و خلیفه‌اللهی نزدیک‌تر شده در هر لحظه تشخیص می‌دهد خدا چه می‌خواهد و به خوبی تسلیم است. اگر همین تصویر پیشِ چشم باشد، اهمیتِ روابط با پدر و مادر دیگر حاشیۀ اخلاق نیست. اولین ارباب بی‌شک پدر و مادرند، و تنظیم یا تنظیم‌نشدنِ آن رابطه سرنوشتِ توحید را رقم می‌زند.

عبور از شرک کودکی به توحید

برای کودک پدر و مادر دو غول‌اند: بزرگسال‌ها غول‌اند. از سویی ترسناک‌اند، و ترسی که در نوزادی از رفتارشان نشسته ممکن است بماند؛ برخی تحلیل‌های روان‌کاوانه می‌گویند در همه نسبت به پدر و حتی مادر در آن دوره ترسی هست. از سوی دیگر جذاب‌اند و امنیت می‌دهند، بارها جلوی آسیب را می‌گیرند، غذا می‌دهند و همۀ معیشت را تأمین می‌کنند. به معنای واقعی ربِ کودک‌اند. ارباب جمعِ رب است: پرورش‌دهنده، خوراننده، حامی، کسی که خواه‌ناخواه باید حرفش شنیده شود. این رابطه را خداوند چنین گذاشته است.

همۀ انسان‌ها زندگی را با شرک آغاز می‌کنند. «وقتی نوزاد و کودک هستند درکی از حق و باطل ندارند». پس حرفِ دیگران را می‌شنوند، خوب یا بد. علتِ اطاعت عشق است یا ترس، نه تشخیصِ حق. مسیرِ وضع‌شده این است که بعد به بلوغ برسند، امکانِ تشخیص پیدا کنند، و پیروِ حق شوند. تئوری‌ای روان‌کاوانه می‌گوید اعتقاد به خداوند تصعید و انعکاسِ رابطۀ با پدر است: تواناییِ پدری که در ذهنِ کودک همه‌کاره است، وقتی معلوم شود قادرِ مطلق نیست، به موجودی نادیدنی فرافکنده می‌شود. این توصیف تا حدودِ زیادی درست است، چون انسان از زیرِ بوته درنمی‌آید و سال‌ها به مراقبت نیاز دارد؛ نوزادِ انسان به‌طورِ استثنایی نارس به دنیا می‌آید.

اگر مبدأ انکار شود، نتیجه این است که انسان‌ها خدا را در ذهن آفریده‌اند. اگر مبدأ پذیرفته شود، همین برنامه است: جز تصورِ کلی‌ای که در ضمیر از خداوند هست، نخست بر پدر و مادر فرافکنده می‌شود و سپس باید جای اصلی‌اش را بیابد. «بنابراین تجربه ربوبیت و تجربه رب که بالای سر ما است، انگار از نوزادی پیدا می‌کنیم». پدر و مادر در کودکی هم خدای پرورش و معیشت‌اند و هم خدای حاکمیت و اطاعت. اگر پدر و مادر نباشند، با پرورندۀ دیگری همین تجربه تکرار می‌شود.

داستانِ ابراهیم در سورۀ انعام همین مراحل را فشرده کرده است. ستاره و خورشید و ماه نخست خدا فرض می‌شوند و سپس گفته می‌شود افول‌کنندگان دوست داشته نمی‌شوند، تا به رب‌العالمین برسد. حسِ این داستان این است که مراحلی که همه طی می‌کنند شبیه همین است. خورشید می‌تواند نمادین جای پدر بنشیند و ماه جای مادر. نوزاد نخست جهانی می‌بیند که الگوهایش شناسایی‌شدنی نیست؛ نورهای پراکنده چون ستاره‌ها، تصویری مغشوش، پیش از مواجهۀ کامل با پدر و مادر. انگار همه باید از این شرک بگذرند تا بفهمند هیچ‌کدام از این‌ها رب نیست. «ولی داستان ابراهیم برای همه ما یک چیز مشترکی است که در زندگی ماست»: عبور از اعتقاداتِ شرک‌آمیز به توحید.

عبارتِ «مَا كَانَ إِبْرَٰهِيمُ يَهُودِيًّۭا وَلَا نَصْرَانِيًّۭا وَلَٰكِن كَانَ حَنِيفًۭا مُّسْلِمًۭا وَمَا كَانَ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۶۷: ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى، بلكه حق گرايى فرمانبردار بود، و از مشركان نبود.) صفتِ اوست و در قرآن تکرار می‌شود: هرگاه نامش می‌آید گفته می‌شود از مشرکان نبود. این روند را طی کرده، و طی‌کردنش برای همه بدیهی است. معمولاً این روند با ماه و خورشید طی نمی‌شود؛ با پدر و مادر طی می‌شود، با کسانی که در کودکی رب‌اند و اشتباه گرفته می‌شوند. در بلوغ باید فهمید اینان از افول‌کنندگان‌اند، محدود و متناهی‌اند. ربی که باید جست اللهِ واحدِ قهار است، همان که یوسف با این عنوان توجه می‌دهد. اگر رابطۀ با پدر و مادر تنظیم نشود، خطرِ شرک شدید است. استقلال‌طلبی یعنی نه فقط نسبت به والدین، نسبت به همۀ موجودات، صدای درون قطع شود و زندگی زیرِ نگاه و قضاوتِ دیگران نماند.

احسان فعال و زوجیت میدان توحید است

توصیۀ مکررِ قرآن به احسان به والدین یعنی درآمدن از انفعال و رسیدن به حالتِ فعال: به‌طورِ مداوم کوشیدن که به آنان خوبی شود. کسی ممکن است از نظرِ اقتصادی مستقل باشد و همچنان از نظرِ شخصیتی زیرِ تأثیر بماند. دخالتِ مادرزن و مادرشوهر در زندگیِ زوج وقتی ممکن می‌شود که هنوز حرفِ مادر بر شوهری بالغ وزنِ غیرعادی دارد. هر حرفِ حق می‌تواند اثر کند؛ اما اثر از آنِ حق است نه از آنِ عنوانِ مادری. از بلوغ به بعد، تابعِ شریعت بودن یعنی حرفِ پدر و مادر ملاک نیست و از تبعیتِ چون‌وچرا نهی می‌شود. اگر حق بگویند چون حق است شنیده می‌شود، نه چون پدر و مادرند و ترس یا اثرِ ناخودآگاه باقی است.

در تنهایی نیز نسبت به خداوندِ رحمان خشیت هست. کسی را نبیند و کسی نفهمد، کارِ بد نمی‌کند؛ در غیابِ دیگران خدا را حاضر می‌بیند. رشد یعنی فقط خداوند حاضر و ناظر و مهم باشد. هرچه زودتر به‌جای انفعال، توقعات کم شود و از نوجوانی این پرسش پیش آید که فرزند چه می‌تواند برای پدر و مادر بکند، نه اینکه تا میانسالی انتظارِ خدمت از آنان بماند. پس از حکم به توحید و پرستش، این با اصرار خواسته شده است. کسی که صدا و نگاه و قضاوتِ والدین را تعدیل کند — حق اثر کند و ناحق اثر نکند — امید دارد در روابطِ کم‌عمق‌تر نیز موفق شود. عمقِ این رابطه چنان است که حتی انکارِ آگاهانۀ تأثیر، ناخودآگاه را خالی نمی‌کند.

تعدیل یعنی اربابِ متفرق کنترل شود: هر که حق بگوید پذیرفته شود. مشورت با کسی که بارها نشان داده حق را درمی‌یابد رواست. «اشکال ندارد وقتی فکر می‌کنید بگویید اگر از او بپرسم احتمالا چه به من می‌گوید»، چون اهلِ حق است، نه چون مسخره می‌کند یا حقوق را قطع می‌کند. همنشینِ خوب از راه حق اثر می‌گذارد، نه از راه ترس. آیاتی که دربارۀ پدر و مادر آمده جدا خواندنی‌اند و اثرشان ماندگار است: «وَٱخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ ٱلذُّلِّ مِنَ ٱلرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ٱرْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِى صَغِيرًۭا» (سورهٔ الإسراء، آیهٔ ۲۴: و از سر مهربانى، بالِ فروتنى بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خردى پروردند.»). از فرزند احسان و مهربانی و احترام خواسته شده، و حتی لحنِ زننده و نگاهِ تند نهی شده است. درآمدن از انفعال به فعال‌بودن رمزِ بلوغ است، و همان دعا این دو را جمع می‌کند.

اگر هیچ کارِ دیگری برنیاید، دعا از دور نیز احسان است. در خانواده‌هایی که ارتباط سخت است، اختلافِ نسل هر ده پانزده سال یک‌بار ژرف‌تر می‌شود و سوءتفاهم گره می‌خورد. «طرف دوست دارد روابط خود را با پدر و مادر خود اصلاح کند ولی نمی‌شود». هدیه‌بردن به دعوا می‌انجامد. دعا این دردسر را ندارد و راه را نمی‌بندد. مشکلِ شایع این است که پدر و مادر فرزند را تربیت نمی‌کنند که رها کنند؛ حسِ استقلال را به رسمیت نمی‌شناسند. چون رابطۀ زن و مرد آن‌گونه که باید عاشقانه نیست، همۀ عشق در رابطۀ مادر و فرزند یا پدر و فرزند جمع می‌شود. دخالت‌ها جنبۀ مادری دارند و غالباً مخرب‌اند. مراقبتِ بیش از اندازه پس از ازدواج به مشکل می‌خورد.

خانوادۀ سالم خانواده‌ای است که پیوندِ پدر و مادر از نظرِ عاطفی قوی است و تحمل می‌کند که فرزندان از خانه‌ای دور شوند، مهاجرت کنند، و خود نیز زندگی‌شان را داشته باشند. وقتی فرزندان برای تحصیل می‌روند و پدر و مادر با زندگیِ خالی و سرد تنها می‌مانند، آشکار می‌شود «انگار پایه خانواده، بچه‌ها هستند». کش‌دادنِ رابطه بیش از اندازهٔ لازم کشمکش می‌آورد و به هر دو سو آسیب می‌زند. در روابطِ خانوادگی راه‌حلی جز همان توصیۀ غلیظ و تکرارشوندۀ قرآن نیست: برخورد در نهایتِ ادب و احترام و احسان، مستقل از آنکه پدر و مادر چه می‌کنند و چه می‌گویند.

آیه‌ای که پرستش را تنها برای او می‌خواهد و احسان به والدین را در پی‌اش می‌آورد طعمی از نهیِ اطاعتِ مطلق دارد: فقط او را بپرستید و به والدین احسان کنید. خطر این است که آنان پرستیده شوند، یعنی باطل نیز از سرِ ترس و شوق پیروی شود. اگر جهان با یک والد آفریده می‌شد، همان منطقِ شرک و عبور برجا بود و سخن از احسان به همان یک ربِّ اولیه می‌رفت. زوج‌بودن نقشِ دیگری دارد که از رابطۀ فرزندی بنیادی‌تر است. آدم زوج دارد و با هم در بهشت ساکن می‌شوند؛ خانواده‌ای که باید در این دنیا به بهشت بدل شود از رابطۀ عاشقانۀ دو انسان آغاز می‌شود، و آغازِ کمال از اینجا بیش از رابطۀ با والدین است. پس توجیهِ زوجیت را نباید از منطقِ ربوبیتِ اولیه گرفت.

در خانوادۀ آرمانی پدر و مادر دو نقشِ مختلف‌اند. تجلیِ غالبِ برخی صفات در مرد بیشتر است و برخی در زن؛ دو قطب بالای سرِ کودک بر زندگیِ خانوادگیِ بعدی اثر می‌گذارد. رابطۀ پسر با مادر آنیمای درون را شکل می‌دهد و زمینۀ عاشق‌شدن را می‌سازد؛ رابطۀ دختر با پدر نیز چنین است. دو جنس‌بودنِ والدین زمینه را آماده می‌کند، اگر نقش‌ها به‌هم‌ریخته نباشد. به‌هم‌ریختگیِ نقش‌ها اختلال می‌آورد. بخشی از توصیه‌های اخلاقی و شرعی دربارۀ خانواده تنظیمِ همین نقش‌هاست تا اثرِ مناسب بر فرزندان بگذارند. این‌ها مربوط به احکامِ عبادی نیستند. خوانشی که می‌گوید «از فقه فقط احکام عبادی می‌تواند بماند» و بقیۀ شریعت را در دنیای امروز کم‌کاربرد می‌بیند، دست‌کم میدانِ خانواده را از دست می‌دهد. توصیه‌های ماندگار دربارۀ فرزندان و والدین و زوجین اگر اخلاق نام بگیرند نیز از دایره بیرون نیستند؛ اما کاستنِ شریعت به پاره‌ای از احکامِ عبادی همان صورت‌گرایی است که معنا و غایت را از فقه جدا کرده بود.

→ متنِ کاملِ این جلسه