این نوشته انقلاب علمی را از بستۀ گالیله و نیوتن جدا میکند تا سه رکن سواد و نهاد، شوق بیکنی به مطالعۀ طبیعت، و متافیزیک قانون ریاضی از هم باز شوند. همان جدایی است که باور به جهانبینی علمی را از کار مدلسازی و پیشبینی جدا میکند، و بدون آن قانون اهم لوحی آسمانی میماند نه ابداع خطیکردن. از تکان پای قورباغه تا دور اندازهگیری و نامگذاری انرژی، مسیر یکی است: پدیدهای که کار میکند مهار میشود، و همین سلطه حس راز را میکشد.
انقلاب علمی بستۀ گالیله و نیوتن نیست
انقلاب علمی را اغلب به خط گالیله و دکارت و نیوتن فرومیکاهند، چنان که گویی تاریخ دانش از محاکمه آغاز شده و با مکانیک آسمانی به اوج رسیده است. آنچه در اروپا جهش ساخت، پیش از آن خط، سختافزار بود: آموزش عمومی، جهش سواد پس از برآمدن پروتستانها، افزایش جمعیت، و تأسیسات و مؤسساتی که شوق مطالعه را جای زندگی میداد. روی این بستر نرمافزاری نشست که بیکن صورتبندی کرد: شوق مطالعۀ طبیعت، سلطۀ بر آن، و دانشی که به معنای مذهبی آن روز نافع باشد و فایدهای برساند. یکی دو قرن همین گرایش کافی بود تا حجم اکتشاف و اختراع ناگهان بالا برود.
رکن سوم چیز دیگری است. گالیله و سپس دکارت و نیوتن از قانون طبیعت گفتند، قانون را ریاضی خواندند، و مدلسازی ریاضی را به متافیزیکی دربارۀ فضا و زمان و ذرات گره زدند. این رکن مهم بود و شاخههایی از دانش بعدی بیآن ساخته نمیشد؛ اما بود و نبودش به پیدایش بخش عمدۀ آنچه انقلاب علمی نامیده میشود لطمه نمیزد. اگر خط گالیله و نیوتن از تاریخ اروپا پاک شود، بالای نود درصد اتفاقات علمی مثبت همچنان رخ میداد، چون حاصل همان دو رکن اول بود نه حاصل باور به فضای مطلق و جبرگرایی لاپلاسی.
فهرست اکتشافهایی که به آن مبانی بند نیستند بلند است. الکتریسته و مغناطیس، ترمودینامیک، شیمی، زیستشناسی، جدول مندلیف، کشف میکروب به دست پاستور، زمینشناسی، تاریخ و جغرافیا، همه در همین موج بزرگ شدند. «اکثریت آنها هیچ ربطی به مبانی آن چیزی که ما به آن جهانبینی علمی میگوییم ندارد». حتی نظریۀ داروین در این خوانش به همان رکن اول و دوم بسته است، نه به متافیزیک نیوتنی. علم را نباید به عنوان یک بسته گرفت؛ در آن جریانهای گوناگونی بوده و نسبتدادن همۀ کامیابیها به نیوتن یک سوءتفاهم است.
مدلسازی ریاضی خودش آن بسته نیست. افلاطون حرکت خورشید به دور زمین را با هندسه مدل کرده بود، بیآنکه به جهانبینی علمی به معنای متأخر ملتزم باشد. از اواخر قرن نوزدهم به بعد بسیاری از فنّاوریهای پیشرفته، و از جمله مکانیک کوانتوم، بدون رکن سوم واقعاً پیش نمیرفت؛ رایانۀ کوانتومی با آزمایشهای سادۀ مردم ساخته نمیشد. تفکیک همین است: مدل هندسی یا عددی را میتوان ساخت، و در همان حال از اتمیسم و فضای نامتناهی و حکمرانی فرمول بر هستی سر باز زد.
روایت مردمپسندی که انقلاب را از گالیله آغاز و با نیوتن تمام میکند، نود و خردهای درصد دانشی را که مستقل از آن خط پیش میرفت نادیده میگیرد. «در واقع آنجا به نوعی تاریخ انقلاب علمی و تاریخ مربوط به گالیله تحریف شده است». در تاریخنویسی رایج تا حدود صد سال پیش آن تحریف غلیظ بود و در دهههای اخیر در متون جدی تضعیف شده، اما قضاوت کلی همچنان همان است. پیروزی جناحی که آکادمیهای بیرون دانشگاه را پیش میبرد، با ضربه فنی کردن طرف مقابل به نام نیوتن، همان جریان مستقل را از صحنه بیرون راند.
پیشرفت از باور به جهانبینی علمی نمیآید
کامیابی علم به این بسته نیست که اجزای مدل واقعی فرض شوند. میتوان معادلات نیوتن را نوشت و با آنها کار کرد، بیآنکه نیروی جاذبه موجودی متافیزیکی دانسته شود. تکنولوژی از فرمول درمیآید، نه از تعبیر فلسفی پشت فرمول. مدل تازهای که از مدل پیشین زاده میشود نیز به این نیاز ندارد که مدل کهنه به حقیقت اشاره کرده باشد: «اگر مدلهای جدید علمی از آن مدل قبلی زائیده میشوند، باز هم بدون اینکه لازم باشد که فرض کنید که آن مدلها دارند به حقیقت اشاره میکنند آنها بوجود میآیند». نگاه ابزارانگارانه از همان روز کوپرنیک در برابر واقعگرایی خام ایستاده بود.
«خلاصۀ آن نکتۀ دوم این است که هیچ پیشرفتی در علم و تکنولوژی حاصل باور به جهانبینی علمی نبوده و نخواهد بود». جهانبینی علمی در اینجا یعنی باور راستین به اینکه قوانین جهان ریاضیاند و پیشفرضها حقیقتاند. نظمی در جهان فرض میشود و با ریاضیات مدلی برای پیشبینی ساخته میشود؛ اینکه همان پیشفرض اصل موضوع گرفته شود یا باور شود، در عمل فرقی ندارد. میتوان اصل موضوع گرفت و کار کرد.
مخالفان نیوتن و گالیله و کوپرنیک از اول همین را گفتند: کارتان را بکنید و ادعاهای فلسفی را در کار نیاورید. مدل بسازید و پیشبینی کنید؛ پیشفرض ممکن است درست یا غلط باشد و نتیجه همچنان به کار بیاید. بعدها تقریباً همۀ فیزیک نیوتنی در سطح بنیادی باطل شد، و همچنان به طور تقریبی به کار میرود: بیباور به نیروی جاذبه، بیباور به فضای نامتناهی اقلیدسی تجزیهپذیر به بینهایت. فضا و زمان متناهی باشند یا نباشند، از آن تقریب چیزی کم نمیشود.
زیان باور مطلق فقط فرهنگی نیست. هیاهوی پیروزی نیوتن چنان بود که پیشفرضهای حلنشده، از جمله جدال با لایبنیتس، انگار فیصله یافته به قرن نوزدهم رسید. فضا و زمان و حرکت مطلق شدند، و «میشود گفت که این نمونهای از نکتهای در فیزیک نیوتنی است که کشف نسبیت انیشتین را به تعویق انداخت». دویست سال فیزیک نیوتنی حقیقت مطلق شمرده شد. با ریاضیات و شواهد همان دوره، و با فرضهایی به سادگی ثبات سرعت نور و حفظ ترتیب علت و معلول نزد ناظران، نسبیت خاص خیلی زودتر به دست میآمد.
این اینرسی شبیه کارخانهای است که کالایش خوب میفروشد و خرج بازنگری در مبنا را بیدلیل میبیند. حساب دیفرانسیل و مکانیک نیوتنی دو قرن ابزار مهندس ماند، و پرسشهای لایبنیتس و بارکلی به حاشیه رفت. ستایش پرینسیپیا کنجکاوی را کشت. تازه این زیان علمی است؛ زیان بشری آن است که جهان لاپلاسی، جهانی از توپ و نیرو و فرمول، معنا را از کسوف و بیماری و غایت خالی میکند. اگر گرفتگی را تا میلیونها سال بتوان حساب کرد، خشم خدایان از یک میلیون سال پیش زمانبندی شده است، و حس باستانی معنا جایی ندارد.
قانون اهم از تکان پا آغاز میشود نه از الکترون
ابزارانگاری را بهتر از هر شعار کلی، یک قانون دبیرستانی نشان میدهد. قانون اهم دربارۀ ولتاژ و جریان است و از قوانین پایۀ مدارهای الکتریکی شمرده میشود؛ انتخابش از آن روست که همه آن را دیدهاند و با این حال باور به جهانبینی نیوتنی برای به کار بردنش لازم نیست. ظاهرش سه پارامتر است که دو تا در هم ضرب میشوند و سومی را میدهند. سادهتر از این در فیزیک تجربی به زحمت پیدا میشود، و همین سادگی فریبنده است.
ولتا با پیل الکتریکی آزمایش میکرد. در آزمایشی تصادفی سیمهای وصل به پیل را به پای قورباغه زد و پا تکان خورد. در نگاه نخست اهمیت کشف این به نظر میرسید که میان نیروی الکتریسیته، که برای بشر ناشناخته بود، و حیات ربطی هست. نظر ولتا و دیگران ابتدا به همین ربط جلب شد. آنچه از آن تکان ماند اما مدار بود، نه فلسفۀ حیات.
«نکتهای که به نظر من مهم است این است که پیل الکتریکی پای قورباغه را تکان داد و یک ماجرایی از اینجا شروع شد». مدارها و آثار جریان را مطالعه کردند. آمپر و اورستد آثار مغناطیسی جریان را گرفتند و کمکم پارامترهایی به نام ولتاژ و جریان ساخته شد. ولتاژ یعنی پیل پتانسیلی میسازد که اگر سیمی به آن وصل شود چیزی از درون سیم میگذرد. در آن قرن کسی نمیدانست درون سیم چیست و الکترون چه معنایی دارد. آنچه میدانستند این بود که پا تکان میخورد و آن عبور آثار مغناطیسی دارد.
قانون، برخلاف تصور بعدی، بیهیاهو پذیرفته نشد. مقالۀ اهم جنجال به پا کرد، چنان که گویی جامعۀ علمی را قاعده است که نخست غلط بگوید و بعد برگردد. کاوندیش پیش از اهم بدن خود را وسیلۀ سنجش کرد: پیل را میگرفت، به خود شوک میداد، و حس میکرد دو پیل شوک را بیشتر میکند. اهم آزمایشهای جدیتری کرد و نوشت هر مدار مقاومتی دارد که امروز به واحد اهم سنجیده میشود، و ولتاژ تقسیم بر آن مقاومت جریان را میدهد.
نمونه، پیل چهار و نیم ولت و مقاومت هفتاد و هشت اهم است که جریانی نزدیک به پنجاه و هشت هزارم آمپر میدهد. محاسبه از خود قانون برمیآید. در زمان اهم اما نه جریان شناخته بود، نه الکترون، و نه کسی میتوانست بگوید آن «چیزی» که از سیم میگذرد چیست. ولتاژ و جریان پیش از نظریۀ ریزساختار اختراع شدند، و قانون روی همان اختراع نشست.
ولتمتر و آمپرمتر یک وسیلهاند
فهم عمیق قانون از فهم واحد و شیوۀ اندازهگیری جدا نیست. هفتاد و هشت هزارم آمپر تا وقتی یک آمپر تعریف نشده باشد عددی بیمعناست. جریان را با آمپرمتر میسنجند: وسیله را در مدار، کنار مقاومت، سری میگذارند تا همان عبور از آن نیز بگذرد. در نمونۀ عقربهای سنتی، عبور عقربه را روی صفحهای مدرج به واحد آمپر جابهجا میکند.
ولتاژ را نیز با همان خانواده میسنجند. آمپرمتر را به دو سر پتانسیل میزنند و جریانی که از آن میگذرد میگوید ولتاژ کم است یا زیاد. آنچه ولتمتر نامیده میشود آمپرمتری است با مقاومت بسیار بالا، چنان که وقتی به دو سر پیل وصل شود جریان ناچیزی از آن بکشد و همان جریان ناچیز بر حسب ولت مدرج شود. «یعنی ما چیزی به اسم ولتمتر مستقل از آمپرمتر نداریم».
فرق اندازهگیری جریان و ولتاژ در مقاومت وسیله است. آمپرمتر باید تا جای ممکن کممقاومت باشد تا در سیمی که جریانش را میخواهند سیستم را مختل نکند. ولتمتر برعکس باید مقاومت بسیار بالا داشته باشد تا موازی با دو نقطه جریان نکشد. مقاومت مدار را نیز با آمپرمتر میگیرند: ولتاژی که مقدارش را از پیش میدانند وصل میکنند، جریان را میخوانند، و مقاومت را از قانون اهم درمیآورند. اهممتر و ولتمتر و آمپرمتر در بن یک چیزند.
اینجا شائبۀ همانگویی پیش میآید. مقاومت را با قانونی میسنجند که قرار است همان مقاومت را بیان کند؛ پس شاید قانون طبق تعریف درست باشد و چیزی نگفته باشد. پیچیدگی اندازهگیری در فیزیک تقریباً همیشه هست و آموزش معمولاً روی آن درنگ نمیکند. مقادیر انگار از آسمان افتادهاند. با این حال قانون اهم همانگویی نیست.
قانون میگوید اگر پیل را به مقاومت وصل کنند جریانی میگذرد، و اگر دو پیل کنار هم بگذارند جریان دو برابر میشود. «اگر دو مقاومت بگذارم و یک جریان بگیرم، اگر از این دو مقاومت یکی را بردارم، جریان دو برابر میشود». آنچه بیان میشود یک رابطۀ خطی میان ولتاژ و جریان و مقاومت است، نه سه عدد نازلشده. همین ادعا کارخانه میسازد: مقاومت استاندارد یک اهم، سپس دو اهم و مقادیر دیگر، و باتریهای مدرج. مهندس برق این قطعهها را میگیرد، مدار میبندد، و جریان مطلوب را در بازۀ کار میسازد.
قانون تجربی ابداع خطیکردن است
مدار را سیستم بگیرند: پیل ورودی است و جریان خروجی. خطیبودن یعنی اگر پیل یک جریان یک بدهد و پیل دو جریان دو، وصل همزمان هر دو پیل مجموع دو جریان را بدهد. اگر ورودی در ضریبی ضرب شود، خروجی همان ضریب را میگیرد. معنی فیزیکیاش این است که ورودیها با هم تداخل نمیکنند؛ هر محرک جواب خود را میدهد و جوابها در خروج جمع میشوند.
صدها پدیده در طبیعت همین حال را دارند. از نظر ریاضی ورودی و خروجی را میتوان با ماتریس به هم بست: بردار ورودی با بردار خروجی از راه یک ماتریس تبدیل میشود. «این تعریف کلیای که برای یک سیستم خطی وجود دارد، حالا ابعاد اگر متناهی باشد، اگر که نه، تبدیل یک عملگر خطی است». قانون اهم یکی از صدها قانونی است که از عدم تداخل ورودی در سیستم خطی برمیآید، نه کشفی تکافتاده دربارۀ سه کمیت اسرارآمیز.
آموزش مجردتر نخست از سیستم خطی میگوید و ولتاژ و جریان را حالت خاص میکند. بسیاری از قوانین تجربی همین الگوی خطیکردن را دارند و بسیاری با فرض تقارن به دست میآیند. نسبت این اصول کلی با قوانین موردی مانند نسبت اصول فقه است با توضیح المسائل. «توضیحالمسائلها اینگونه است که اهم از خودش پرسیده که این ولتاژ را به آنجا بزنم جریانی رد میشود، یک قانون نوشته است». کتاب فقهی آن پرسشهای خرد را ندارد؛ قواعد کلی دارد و موردها را با آنها جواب میدهد.
حتی نمیتوان گفت قانون اهم خطیبودن پدیده را نشان میدهد؛ واقعیتش خطیکردن پدیده است. رابطۀ ولتاژ و جریان علیالاصول خطی نیست، اما اگر محدودۀ کار از نظر ولتاژ و جریان و دما تنگ گرفته شود تقریباً خطی دیده میشود. رساناهای غیراهمی محدودۀ بسیار کوچکتری میخواهند، و ابررسانایی در دماهایی قانون را به هم میزند. مهندس با سیستمهای ذاتاً غیرخطی همین کار را میکند: اطراف نقطۀ کار تقریب خطی میزند.
پس قانونی که دانشآموز لوح آسمانی میپندارد ابداع است. مقاومت هفتاد و هشت و پیل پنج را در آزمایشگاه به هم میزند، آمپرمتر همان را نشان میدهد که حساب کرده، و حس میکند طبیعت تصدیق کرده است. اگر ولتاژ را پیش از سوختن از محدودۀ کار بیرون ببرند، عددی که عقربه میخواند دیگر آن نیست. «این قوانین اکسپریمنتال ابداعی هستند و این شیوۀ آموزش شیوۀ عمیقتری است و خیلی چیزها را میتوان به این شکل به دانشآموز یاد داد». مرکز ثقل فرهنگ بشر، نه نزاع قرن نوزدهم علم و دین، در قرن هجدهم است.
عدد آمپر ثبات میخواهد نه داستان الکترون
پرسش باقی این است که از کجا دانسته میشود جریان دو آمپر دو برابر یک آمپر است. آمپرمتر اول را چگونه مدرج کردهاند. وسیله از آسمان نیفتاده تا چیزی ناشناخته را در سیم بخواند. آمپرمتر سنتی از این خاصیت بهره میبرد که عبور جریان از سیمپیچ آثار مغناطیسی میسازد، اثر به حرکت عقربه بدل میشود، و هرچه جریان بیشتر عقربه بیشتر میرود. برای خواندن دو برابر، هم خطیبودن مدار فرض میشود و هم خطیبودن خود عقربه.
تقریباً هر اندازهگیری، جز طول با میلهای که جایی به عنوان متر استاندارد نهادهاند، از قوانین پدیدههای دیگر تغذیه میکند. آمپرمتر با آثار مغناطیسی جریان مدرج میشود؛ پس قوانین همان آثار پیشاپیش در عدد نشستهاند. میان مفهوم اندازهگیری و قانون دوری هست که کدام مقدم است سالها محل بحث بود. حدود یک و نیم قرن پیش این بحث در فیزیک داغ شد و بعد کنار رفت: تقریباً همۀ اندازهگیریها مبتنی بر نظریهاند.
آنچه لازم است داستان دو برابر شدن الکترونها نیست. «اینکه این دو برابر یک آمپر هست یا نه، این یک بحث کاملاً حاشیهای است». در آزمایشگاه مداری بسته میشود که دو آمپر از آن میگذرد و کار را راه میاندازد؛ باید بتوان همان آرایش را در جای دیگر با همان دستگاه بازسازی کرد. اعداد یک و دو قراردادیاند. ثبات آرایش مهم است، نه اینکه واقعاً تعداد الکترون دو برابر شده باشد.
بریجمن عملیاتگرایی را پیش نهاد: طول همان است که با متر میسنجند، زمان همان که با ساعت، جریان همان که آمپرمتر نشان میدهد. فیزیک دستگاههای مدرج است و فرمولهایی که اعدادشان را به هم میبندد. پس از مکانیک کوانتوم پرسش تیزتر شد: جرم الکترون را میسنجند بیآنکه بدانند ذره است یا موج. «جرم آن چیزی است که با جرمسنج اندازهگیری میشود چه آن بیرون موج باشد چه ذره باشد یا هر چیز دیگری باشد». کوارک نیز پارامتر جرمی در فرمول است. «عملیاتگرایی راه حل سادهای به نظر میرسد ولی به کلی فیزیک را از واقعیت جدا میکند».
جریان الکتریکی حتی امروز فقط حرکت الکترون نیست. «در نیمههادیها الکترونها و حفرهها با همدیگر جریان ایجاد میکنند و فقط حرکت الکترونها نیست». از نظر عملی میتوان همۀ مدارهای ترانزیستور را بست بیآنکه درون ماده دانسته شود؛ هرچه درون بهتر فهمیده شود کنترل بیشتر است، اما دید عملیاتگرا برای ساختن تکنولوژی کافی است. کمیت وقتی رسمیت دارد که شیوۀ اندازهگیری خوبی داشته باشد؛ چیستیاش ممکن است دویست سال بعد روشن شود یا مدلش غلط از آب درآید. ارنست ماخ و پوزیتیویستهای منطقی پیش از بریجمن در همین دور حرف زدند، و در ده پانزده سال اخیر مقالههای چنگ راه تازهای برای غلبه بر مشکلات اندازهگیری گشودهاند.
فیزیک توصیف ریاضی کارآمد است نه قانون طبیعت
پدیدهای اندازهگیری میشود که کار انجام دهد. تکان پا لامپی روشن میکند که اینجا چیزی هست با انرژی، چیزی که میتواند حرکت بسازد. ولتا نمیدانست در پیل چیست؛ تنها آرایش پیل و دو سیم و یک تکان در دست بود. پدیدهای که عقربهای را تکان ندهد به کمیت بدل نمیشود و از مطالعه بیرون میماند. همان پدیدههایی که اثر دارند همانهاییاند که از درونشان تکنولوژی درمیآید، چون از اثرشان میتوان وسیله ساخت.
وسیله را مدرج میکنند و وسواس کمتری دارند که درج واقعاً «درست» باشد؛ درستی مدرجکردن اغلب مبهم است. مهم کنترل است: کمی کردن چیزی که کار میکند، نشاندنش در سیستمهای مختلف، و ساختن وقتی اثر مطلوب تکرار شد. الکترون وسط سیم چه کرده نکته اصلی نیست. کار از تکان پا شروع میشود و به دستگاه و آزمایش و آرایشهای پایدار میرسد.
«وسیلۀ اندازهگیری مهم است، اینکه کار انجام بدهد مهم است و اینکه آن را لینیر کنیم». فیزیک در یک جمله یافتن توصیفهای ریاضی تا حد ممکن دقیق است دربارۀ رفتار ماده و انرژی و سایر کمیاتی که نمیدانیم چه هستند، در فضا و زمانی که نمیدانیم چه هستند، چنان که ریاضیات در ریاضیات زمانه بگنجد و بشود با آن کار انجام داد. اصلی که نتوان با آن کاری کرد به کار فیزیک نمیآید. قانون اهم قانون طبیعت نیست؛ قانون فیزیک است و مابهازای خارجی به آن معنای نخستین ندارد.
در آستانۀ قرن نوزدهم فیزیکدان گرفتار توهم لاپلاسی مطمئن بود قوانین پایه کشف شدهاند و قوانین تجربی را میتوان از مکانیک نیوتنی نتیجه گرفت. کتاب کارترایت، حدود سی سال پیش از این بحث، درست همین اطمینان را به هم زد. عنوانش در نگاه نخست میگوید قوانین فیزیک چگونه دروغ میگویند، و در معنایی دیگر میپرسد چگونه با همان کژی همچنان کار میکنند و نگاهداشتنیاند. تقریب و ایدهآلسازی چنان است که قانون پدیداری اغلب از قانون پایه قابل استنتاج نیست. اینکه قوانین تجربی از قوانین پایه نتیجه میشوند یک ادعاست، نه داده.
پایگاه اصلی توهم آموزش بود. از قرن هجدهم نام خدا و ارجاع به ماوراءطبیعت و بحث فلسفی از کتابهای علمی حذف شد، و گرامری نشست که در آن طبیعت و ماده فاعلاند. «قوانین تخطیناپذیر طبیعت بر همۀ پدیدهها حکم میراند»؛ فعل به قانون نسبت داده میشود. ذرات طبق قوانین جذب و دفع میکنند و بر هم نیرو وارد میکنند. قوانین حکم میرانند ولی وجود ندارند، و دانشآموز دبیرستان نمیپرسد قانون جاذبه چیست و کجاست. واژگان از گرامر خطرناکترند: نامگذاشتن بر ماده و انرژی و فضا و زمان یعنی پذیرفتن که چنین چیزهایی هستند، حال آنکه تکتکشان محل نزاعاند.
نام انرژی راز را میپوشاند
جرم روزی چیز لمسپذیری بود که به جسم نسبت داده میشد. پیش از نسبیت حتی میان جرم لختی و جرم گرانشی ابهام بود. امروز ذرات بیجرم در کارند: گلوئون و فوتون جرم ندارند، و چیزهایی میان موج و ذره رفتار میکنند. در مدل استاندارد ذرهای به همۀ ذرات جرم میبخشد و «ذرۀ هیگز ذرهای است که به ذرات جرم عطا میکند». همه جا هست و هر جا ذرهای هست هیگزی در اطرافش به آن جرم میدهد. در سرن آزمایشی برای دیدنش انجام شد و آنچه باید دیده میشد دیده شد.
انرژی در قرن نوزدهم وارد بافت فیزیک شد. در نیوتن و دکارت این واژه نیست؛ مفهوم به صورت پراکنده هست، مثلاً جرم در سرعت یا جرم در مجذور سرعت که امروز انرژی جنبشی خوانده میشود، و در لایبنیتس پررنگتر است. یانگ واژه را به کار برد و تعریف کرد، و ژول واحد شد. شیمی و زیستشناسی و مکانیک همه به چیزی در این میانه نیاز داشتند. اگر بپرسند انرژی را چگونه میسنجند، باید پرسید کدام انرژی. «بنابراین انرژی یک کمیتی مانند کمیتهای دیگر نیست، مانند طول نیست که من بخواهم برای آن یک شیوۀ اندازهگیری مشخصی داشته باشم».
فاینمن میگوید در فیزیک امروز کسی نمیداند انرژی چیست. آنچه هست این است که با دستگاههای گوناگون عددهایی به دست میآید و جمع آن عددها ثابت میماند؛ آن جمع ثابت را انرژی مینامند و هر عدد را جلوهای از آن. گرانشی، جنبشی، گرمایی، کشسان، الکتریکی، شیمیایی، تابشی، هستهای، جرمی و باقی. اگر جمع بیشتر یا کمتر درآید، نمیگویند قانون به هم خورده؛ میگردند تا نوع تازهای پیدا کنند. انرژی در فیزیک به «پرانا» و «چی» شبیه است: قدرتی ناشناخته با جلوههای بسیار.
تمثیل فاینمن مادری است که پسرش بیست و هشت قطعه دارد. یک روز بیست و چهار تا میبیند؛ دو تا زیر تشک است و دو تا زیر تخت. روزی تعداد زیاد شده، چون دوستی بازی کرده و قطعههایش جا مانده. روزی چهار قطعه نیست و سطح آب آکواریوم بالا آمده؛ همان چهار تا آنجاست. تمثیل را که پیچیده کنند، دیگر معلوم نیست قطعهای در کار باشد. مادر فقط میبیند اینجا چیزی کم شده و آنجا آب بالا آمده، چنان که چیزی ثابت از صورتی به صورت دیگر رفته باشد.
پلانک بقای انرژی را نزدیک به تعریف انرژی میگیرد، نه قانونی جدا دربارۀ چیزی که پیشتر شناخته شده. «بنابراین ما فقط میدانیم که یک چیزی هست که در جلوههای مختلف خودش ثابت میماند». پوانکاره نیز گفته بود چیزی هست که ثابت میماند.
جادوی واژگان این است که نیرویی در جهان به صورتهای مختلف ظاهر میشود و همین که نام انرژی و نمادی و چند فرمول گرفت، راززدایی میشود. مردم از صبح از انرژی کم و زیاد و مثبت و منفی میگویند و توضیحی لازم نمیدانند. تحول قرن هجدهم از همین سنخ است: بشر از حالت شناختن به حالت کارکردن رفت، از مشاهدۀ منفعل به آزمایش فعال. «این فعالیت همراه با سلطه، اندازهگیری، کنترل، سلطه پیداکردن به پدیدههای طبیعت بود». هایدگر میان این دو نحوۀ هستی فرق میگذارد؛ وقتی یکی غالب شود قسمت شناختی خوب کار نمیکند و «چرا وقتی من اسم انرژی میگذارم و آن را اندازه میگیرم، انگار دیگر رازی برای شناختن وجود ندارد». عوض کردن گرامر علم تازهای نمیسازد، فقط حسی میسازد که طبیعت خودکار کار میکند و علم جای خدا را گرفته است، در حالی که آموزش از دست کلیسا و سپاه مسیح بیرون رفت و دانشمندانی که آسمان و زمین را حلشده میدیدند آمادۀ حل حیات شدند.
→ متنِ کاملِ این جلسه