→ بازگشت به جدایی علم از دین

جلسهٔ ۸ · جدایی علم از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

نکاتی درباره بحث جلسه گذشته

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از یادآوریِ پیش‌فرض‌های روشیِ علم آغاز می‌شود و نشان می‌دهد تمایزِ روش و هستی‌شناسی چگونه مرزِ طبیعی‌گرایی را می‌سازد. سپس آرمانِ عینیت، کمی‌سازی، تکرارپذیری و پیوندِ دانش با قدرت و فناوری را می‌کاود، و در نیمهٔ دوم به تحولاتِ قرنِ نوزدهم — زبان، ملت، آزمایشگاه و پیدایشِ دانشمندِ حرفه‌ای — می‌رسد تا روشن شود چرا آن سده را به‌راستی قرنِ دانش می‌نامند.

یادآوری پیش‌فرض‌ها در فیزیک

نام‌گذاریِ قرنِ نوزدهم به قرنِ دانش در نگاهِ نخست مسامحه‌آمیز می‌نماید؛ ریشه‌های دانشِ تجربی در سده‌های هفدهم و هجدهم است. با این‌همه، اگر مسیرِ بحث تا پایان پی گرفته شود، عنوان دقیق‌تر از حدسِ اول درمی‌آید: «قرن نوزدهم قرن علم است». نه چون دانش آنجا زاده شد، که چون در آن سده صورتِ اجتماعی و نهادی و حرفه‌ای یافت که پیش‌تر نداشت.

از بحثِ علتِ غایی در گامِ پیشین این می‌ماند که تشخیصِ هدفداری در طبیعت با پیش‌فرض‌های روش در هم می‌پیچد. فیزیک برای پیش‌رفتن، مجموعه‌ای از محدودیت‌های روشی می‌پذیرد: چه چیز را علت بشمارد، چه چیز را از دایره بیرون بگذارد. این محدودیت‌ها کار را ممکن می‌کنند، اما همزمان افق را تنگ می‌سازند. نکته این نیست که آن‌ها بیهوده‌اند؛ نکته این است که آن‌ها را با حقیقتِ نهاییِ هستی یکی نکنیم.

در هر دانشی پیش‌فرضِ روشی و پیش‌فرضِ هستی‌شناختی هست. ادعایِ رایج این است که دانشِ تجربی فقط پیش‌فرضِ روشی دارد و از متافیزیک خالی است. این ادعا اگر به‌معنایِ پرهیز از فرض‌هایِ اضافیِ بی‌ثمر باشد سودمند است؛ اگر به‌معنایِ انکارِ هر افقِ هستی‌شناختیِ پنهان باشد، نادرست است. سکوتِ روشی اغلب چون انکارِ متافیزیکی شنیده می‌شود و از همان‌جا جدال‌ها کج می‌شوند.

پیش‌فرض روشی در برابر هستی‌شناختی

پیش‌فرضِ روشی می‌گوید در این میدان چگونه پیش برو؛ پیش‌فرضِ هستی‌شناختی می‌گوید جهان از چه ساخته شده است. خلطِ این دو، طبیعی‌گرایی را از ابزارِ کار به مذهبِ ماده بدل می‌کند. دانشمند می‌تواند بگوید در تبیینِ پدیده‌هایِ این آزمایشگاه فقط به عللِ طبیعی متوسل می‌شوم؛ این غیر از آن است که بگوید جز طبیعت چیزی نیست.

این تمایز در داوری دربارهٔ نظریه‌هایی چون خاستگاهِ انواع حیاتی است. اگر فضایِ روش فقط تبیینِ بدونِ غایت را مجاز بداند، نظریه‌ای که غایت را کنار می‌گذارد خودبه‌خود تنها گزینه می‌شود — نه لزوماً چون کامل‌ترین توصیف است، که چون بقیه از درِ روش بیرون مانده‌اند. اعتراض به هدفداری، در چنین فضایی، پیش از بررسیِ شواهد رد می‌شود. این رد، روش است نه برهانِ نهایی.

دعوت به بازکردنِ راه‌ها — نه بستنِ زودهنگامِ افق — از همین‌جا برمی‌خیزد. «بنابراین دعوت دانشمندها هم این است که بیایید راه‌ها را باز کنید». باز بودن به معنایِ هرج‌ومرج نیست؛ به معنایِ آگاه‌ماندن از اینکه ممنوعیت‌هایِ روشی، ممنوعیت‌هایِ هستی نیستند. پدیده‌هایِ مبهم و باقی‌مانده‌ها در دانش کم نیستند: «خیلی خیلی پدیده‌ها باقی ماندند و خیلی جاها ابهام وجود دارد». ابهام را با شعارِ تمامیت نباید پاک کرد.

طبیعی‌گرایی و مرزهای ماده

طبیعی‌گراییِ روشی محدوده‌ای به نامِ طبیعت و ماده می‌گشاید که مرزهایش ثابت نیست. «یک محدوده‌ای به اسم طبیعت و ماده داریم که مرزهایش در حال گسترش است». آنچه دیروز خارج از ماده بود، امروز ممکن است در مدلِ فیزیکی بگنجد؛ و آنچه امروز در مدل است، ممکن است فردا لایه‌بندیِ تازه‌ای بخواهد. گسترشِ مرز، پیروزیِ روش است؛ تبدیلِ آن به انکارِ هر امرِ فراطبیعیِ ممکن، جهشِ متافیزیکی است.

در زیست‌شناسی، فشار برای تبیینِ بدونِ غایت قوی است. اگر فقط راه‌حل‌هایِ طبیعی‌گرا مجاز باشند، گزینه‌های دیگر حتی شنیده نمی‌شوند. این برای تولیدِ مدلِ کارآمد مفید است؛ برای ادعایِ حقیقتِ نهایی دربارهٔ حیات کافی نیست. داوریِ پنهان در میان است: چه چیزی اصلاً به‌عنوانِ پاسخ پذیرفته می‌شود. همان داوری را باید دید و نامید.

کمی‌سازی و مدلِ ریاضی ابزارهایِ نیرومندِ همین افق‌اند: «ما در علم همه چیز را کمی می‌کنیم، مدل ریاضی می‌سازیم». کمی‌کردن، کیفیتِ تجربه را به بیرون از متنِ رسمی می‌راند. رنگِ درونی، درد، معنا — مگر آنکه به عدد و طولِ موج تبدیل شوند — در حاشیه می‌مانند. این حاشیه، هزینهٔ عینیتِ خاصی است که دانش برمی‌گزیند.

آرمان عینیت و دفاع علم‌گرا

عینیت آرمانی است که پیش‌فرض می‌آورد. یکی از صورت‌هایش عینیتِ مکانیکی است: «خب ببینید یک اصطلاحی هست به اسم عینیت مکانیکی». به‌جایِ اتکا به حسِ فرد، ابزار و ماشین می‌نشیند. طولِ موج به‌جایِ زردیِ خصوصی. اگر کسی کوررنگ باشد و از کودکی نامِ رنگ‌ها را جابه‌جا آموخته باشد، هیچ‌کس از درونِ او خبر ندارد؛ آنچه «عینی» شمرده می‌شود طولِ موج است نه حس.

این جابه‌جایی سودمند است برای توافق و اندازه‌گیری؛ اما محدودیت نیز می‌آورد. آنچه فقط در اول‌شخص دسترس‌پذیر است از متنِ رسمیِ دانش بیرون می‌ماند. آرمانِ عینیت، به‌نامِ رهایی از سوگیری، بخشی از واقعیتِ تجربه را حذف می‌کند. دفاعِ علم‌گرا اغلب این حذف را پیشرفت می‌خواند؛ نقدِ فلسفی می‌پرسد چه از دست رفته است.

سلسله‌مراتب و ساختار در مدل‌ها ظاهر می‌شود؛ کیفیت‌ها به روابطِ کمی فروکاسته می‌شوند. این فروکاهش برای پیش‌گویی لازم است، اما اگر با حقیقتِ کامل یکی شود، دوباره روش جایِ هستی‌شناسی می‌نشیند. اسماء و کیفیت در افق‌هایِ دیگر — دینی یا فلسفی — ممکن است جایی داشته باشند که مدلِ کمی خالی می‌گذارد؛ تعارضِ ضروری نیست، تفاوتِ لایه است.

تکرارپذیری، فناوری و واقعیت‌های پذیرفته

تکرارپذیری شرطِ محوریِ عینیتِ عملی است. «دقیقاً تکرارپذیری مهم است وقتی شما می‌خواهید تکنولوژی تولید بکنید». فناوری از آزمایشی می‌زاید که دیگران بتوانند بازتولید کنند. از این‌رو دانشِ مدرن سخت به سمتِ آنچه تکرارپذیر و کمی است کشیده می‌شود. معجزه و رخدادِ یکباره، از افقِ فناوری بیرون‌اند؛ مناقشهٔ سدهٔ هجدهم دربارهٔ ناسازگاریِ معجزه و دانش از همین منطق تغذیه می‌کند.

آنچه فکت شمرده می‌شود نیز بی‌طرف نیست. فکت‌ها در شبکه‌ای از ابزار، آموزش، مجله و بودجه تثبیت می‌شوند. قدرتِ تعریفِ فکت، خود منبعِ قدرت است. دانش معطوف به قدرت و فناوری است نه فقط به تماشایِ بی‌غرضِ حقیقت. این به معنایِ توطئه نیست؛ به معنایِ آن است که مسیرِ پرسش‌ها با منافع و امکاناتِ فنی هم‌راستا می‌شود.

مدل‌هایِ بدیل — کیفی، غایت‌مند، یا مبتنی بر معنا — اگر تکرارپذیریِ فناورانه ندهند، در حاشیه می‌مانند حتی اگر از حیثِ فهمِ انسانی غنی باشند. سنجشِ دانش فقط با خروجیِ فنی، داوری را یک‌سویه می‌کند. آگاهی از این یک‌سویگی، شرطِ گفت‌وگویِ علم و دین است: نه خوارکردنِ فناوری، نه پرستشِ آن چون تنها معیارِ حقیقت.

تحولات قرن نوزدهم: زبان، ملت و آزمایشگاه

قرنِ نوزدهم صحنهٔ رقابت‌هایِ ملیِ شدید است. «پس این رقابت‌های ملی اینجا پدیدهٔ مهمی در قرن نوزدهم است». زبانِ علم از لاتینِ مشترکِ کلیسایی به‌سویِ زبان‌هایِ ملی می‌رود؛ سره‌گرایی و فاصله از امرِ دینی در کار است. دعواهایِ اولویتِ کشف — از جمله بر سرِ حسابان — رنگِ ملی می‌گیرد. آزمایشگاه و دانشگاه نهادی می‌شوند؛ دانش از سرگرمیِ نجیب‌زادگان به حرفه بدل می‌گردد.

درآمد از کتاب و اختراع ممکن می‌شود: «شاید کتابی می‌نوشتند، اختراعی می‌کردند، یک درآمدی حاصل می‌شد». دانشمند چون نقشِ اجتماعیِ مستقل پدیدار می‌شود. آموزشِ همگانی و گسترشِ سواد، مخاطبِ تازه‌ای برایِ دانش می‌سازد. آنچه در آلمان و سپس در فرانسه و انگلیس رخ می‌دهد، الگویِ دانشگاهِ پژوهشی و پیوندِ دولت و آزمایشگاه است.

این تحولات فقط بیشتر شدنِ کشف نیستند؛ تغییرِ صورتِ دانش‌اند. قرنِ دانش بودنِ سدهٔ نوزدهم از این روست که دانش در آن سده طبقه، شغل، زبان، بودجه و هویتِ ملی می‌یابد. پیش‌تر نیز قانون و آزمایش بود؛ در این سده، ماشینِ اجتماعیِ تولیدِ دانش به مقیاسِ تازه می‌رسد.

پیدایش دانشمند و معنای قرن دانش

دانشمندِ حرفه‌ای موجودی است که از دلِ همین ماشین برمی‌آید: آموزشِ تخصصی، عضویت در انجمن، انتشارِ استاندارد، و اقتدارِ عمومی. اخبار می‌گوید دانشمندان گفتند و سخن وزن می‌گیرد. این اقتدار را باید دید؛ بت نباید کرد. منابعِ قدرت — نظامی، ثروت، افکارِ عمومی — با دانش در هم می‌آمیزند. قدرت یعنی واداشتنِ دیگری به عمل؛ دانش از مسیرِ فناوری و اعتبار چنین می‌کند.

در پایان، دعوت این است که به‌جایِ تعریفِ انتزاعیِ صرف، به تاریخِ واقعیِ نهاد نگاه شود: «دنبال تعریف فلسفی یا متدولوژیک و اینها از ساینس نباشید» — دست‌کم نه فقط به آن. معنایِ قرنِ دانش با شمارشِ فرمول تمام نمی‌شود؛ با دیدنِ دانشگاه، ملت، آزمایشگاه، و نقشِ دانشمند تمام می‌شود. آنگاه جداییِ علم و دین نیز در بسترِ تاریخی‌اش فهمیده می‌شود: نه فقط نزاعِ گزاره و گزاره، که نزاعِ نهاد و اقتدار و روش.

از پیش‌فرضِ روشی تا عینیتِ مکانیکی، از تکرارپذیری تا رقابتِ ملی، یک خط کشیده می‌شود: دانشِ مدرن قدرتی است برای پیش‌گویی و ساختن، با هزینه‌هایی در حذفِ کیفیت و غایت و تجربهٔ اول‌شخص. آگاهی از هزینه، دشمنی با دانش نیست؛ شرطِ استفادهٔ عاقلانه از آن است. قرنِ نوزدهم از آن‌رو قرنِ دانش است که این قدرت را اجتماعی و حرفه‌ای و جهانی کرد — و همان کار، مسئلهٔ دین و معنا را تیزتر، نه منتفی، ساخت.

بازگشت به تمایزِ روش و هستی‌شناسی در این افق ضروری است. طبیعی‌گراییِ روشی را می‌توان نگه داشت و هم‌زمان از تبدیلش به متافیزیکِ بسته پرهیز کرد. عینیت را می‌توان قدر دانست و هم‌زمان پرسید چه چیز را از متن بیرون گذاشته. فناوری را می‌توان ستود و هم‌زمان منابعِ قدرتِ پیرامونش را دید. و عنوانِ قرنِ دانش را می‌توان پذیرفت بی‌آنکه گمان کرد پیش از آن اندیشه‌ای نبود و پس از آن پرسشی نمانده است. این اندازه فروتنی، خود بخشی از عقلانیتِ علمی است — اگر عقلانیت را با تبلیغ یکی نکنیم.

قدرتِ تعریفِ مسئله خود بخشی از سیاستِ دانش است. آنکه تعیین می‌کند چه پرسشی مشروع است، پیشاپیش نیمی از پاسخ را رقم زده است. در قرنِ نوزدهم این قدرت از کلیسا و دربار به‌سویِ دانشگاه و انجمنِ علمی و دولتِ ملی جابه‌جا شد. جابه‌جایی رهایی‌بخش بود از حیثِ گشودنِ آزمایش و نقد؛ اما اقتدارِ تازه نیز مرز می‌کشد و بیرون می‌راند. دین اگر فقط به‌عنوانِ مزاحمِ روش دیده شود، گفت‌وگو قطع می‌شود؛ اگر دانش فقط به‌عنوانِ دشمنِ معنا دیده شود، همان قطع از سویِ دیگر رخ می‌دهد.

علتِ غایی نمونه‌ای روشن است. هدفداری در پدیده‌هایِ زیستی ممکن است به‌چشم بیاید؛ روشِ طبیعی‌گرا آن را به سازوکارِ بی‌غایت برمی‌گرداند یا از دستورِ کار خارج می‌کند. نتیجهٔ عملی، موفقیت در مدل‌سازیِ فرایندها است؛ نتیجهٔ فلسفیِ خام، انکارِ هر غایت در هستی. تفکیکِ این دو نتیجه، کارِ فکر است نه کارِ آزمایشِ تنها. آزمایش می‌گوید مدل کار می‌کند؛ فکر باید بپرسد مدل چه چیزی را نماینده می‌گیرد و چه چیزی را حذف می‌کند.

کمی‌سازی نیز دو چهره دارد. از یک‌سو امکانِ مقایسه و پیش‌بینی و مهندسی می‌دهد؛ از سویِ دیگر، آنچه به عدد درنمی‌آید را به‌حاشیه می‌راند. رنگِ خصوصی، نیّت، تقدس، و معنا اگر فقط به متغیرهایِ قابلِ اندازه‌گیری ترجمه شوند، ممکن است در ترجمه بمیرند. دانشِ مسئول، ترجمه را ابزار می‌داند نه حقیقتِ نهایی. همان‌طور که نقشهٔ شهر خیابان‌ها را نشان می‌دهد و بویِ نانوایی را نه، مدلِ ریاضی نیز بخشی از جهان را برمی‌گزیند.

تکرارپذیری برای فناوری حیاتی است؛ برای فهمِ رخدادِ تاریخیِ یکتا یا تجربهٔ دینیِ شخصی کفایت نمی‌کند. اصرار بر اینکه فقط تکرارپذیرْ واقعی است، تعریفِ واقعیت را به قدرِ کارخانه پایین می‌آورد. جهان پر از رخدادهایِ یکتاست: جنگ‌ها، وحی‌ها، تصمیم‌هایِ اخلاقی، عشق‌ها. دانشِ تجربی دربارهٔ بسیاری از آن‌ها خاموش می‌ماند نه چون نیستند، که چون ابزارش برای آن‌ها ساخته نشده است. خاموشیِ ابزار را نباید با نیستیِ موضوع یکی کرد.

در سطحِ اجتماعی، ملت‌سازی و زبانِ ملی دانش را به هویت گره زد. آزمایشگاهِ دولتی و دانشگاهِ ملی، دانشمند را کارمندِ پروژهٔ تمدنی کرد. این پیوند، بودجه و افتخار آورد و هم‌زمان استقلالِ پرسش را تهدید کرد. رقابتِ ملی بر سرِ کشف، هم سرعت داد و هم خصومت. فهمِ قرنِ دانش بدونِ فهمِ دولتِ مدرن و صنعت ناقص است.

پیدایشِ دانشمندِ حرفه‌ای، نقشِ تازه‌ای در سلسله‌مراتبِ اقتدار ساخت. پیش‌تر کشیش و فقیه و فیلسوف دربار مرجع بودند؛ اکنون متخصصِ آزمایشگاه نیز مرجع است. انتقالِ مرجعیت، اخلاقِ تازه‌ای می‌طلبد: شفافیت، تعارضِ منافع، و فروتنی دربارهٔ دامنهٔ ادعا. بدونِ آن اخلاق، دانش به ایدئولوژیِ فنی بدل می‌شود. با آن اخلاق، دانش می‌تواند در کنارِ سنت‌هایِ معنا همزیستیِ پرتنش اما بارور داشته باشد.

از این‌رو جداییِ علم و دین در روایتِ تاریخیِ این سلسله، نه فقط مسئلهٔ گزاره‌هایِ ناسازگار، که مسئلهٔ دو رژیمِ اقتدار و دو افقِ روش است. همزیستی وقتی ممکن است که هر یک دامنهٔ خود را بشناسد و در دامنهٔ دیگری به‌زور حکم نراند. دانش در دامنهٔ پیش‌گویی و ساختن بی‌رقیب است؛ دین و فلسفه در پرسش از غایت و ارزش و معنا. تداخل هست و باید با دقت مدیریت شود؛ انکارِ یک‌سویه، ساده‌سازی است.

سرانجام، عنوانِ قرنِ دانش را باید با دو قید خواند. قیدِ نخست: دانش در آن سده نهادی و جهانی و حرفه‌ای شد. قیدِ دوم: همان نهادینه‌شدن، محدودیت‌هایِ روشی را به صورتِ متافیزیکِ خام در آموزشِ عمومی پخش کرد. کارِ فکرِ امروز بازکردنِ همان گره‌هاست — بدونِ دشمنی با آزمایشگاه و بدونِ تسلیمِ بی‌قید به شعارهایش.

بازگردیم به آغاز: پیش‌فرض‌هایِ فیزیک در آموزشِ عمومی چون حقیقتِ جهان القا می‌شوند نه چون قواعدِ بازی. کودک قانون را می‌آموزد بی‌آنکه بپرسد قانون چیست. همان القا، در مقیاسِ تمدن، در قرنِ نوزدهم با دانشگاه و صنعت و دولت گره خورد و قدرت گرفت. «این یکی از بزرگترین اتفاق‌هایی است که در قرن هجدهم شروع شد» و در سدهٔ بعد به اوج رسید: جداییِ تدریجیِ افقِ دانش از افقِ کلیسا، و جایگزینیِ اقتدارها.

طبیعی‌گرایی وقتی مرزِ ماده را گسترش می‌دهد، موفق است؛ وقتی می‌گوید فراتر از این مرز هیچ پرسشِ مشروعی نیست، تمامیت‌خواه می‌شود. عینیتِ مکانیکی وقتی ابزار می‌سازد، درخشان است؛ وقتی تجربهٔ اول‌شخص را وهم می‌خواند، کور است. تکرارپذیری وقتی دارو و پل می‌سازد، نجات‌بخش است؛ وقتی رخدادِ یکتا را از دایرهٔ واقعیت بیرون می‌کند، فقیر است.

در میانهٔ قرنِ نوزدهم، آزمایشگاه فقط میزِ کار نیست؛ صحنهٔ نمایشِ اقتدار است. گزارشِ آزمایش، مقاله، و خبرِ عمومی زنجیره‌ای می‌سازند که فکت را تثبیت می‌کند. فکتِ تثبیت‌شده سپس به فناوری و سلاح و بازار می‌رود. از این‌رو سخن از دانشِ بی‌طرف، اگر به‌معنایِ رهایی از هر علاقه باشد، افسانه است. بی‌طرفیِ ممکن، شفاف‌کردنِ علاقه‌ها و روش‌هاست نه انکارشان.

ملت و زبان، دانش را به روایتِ پیشرفتِ ملی گره زدند. آموزشِ علوم بخشی از ساختنِ شهروندِ مدرن شد. همان آموزش، دلالت‌هایِ فلسفیِ پنهانِ ماشین‌انگاری را با فرمول‌ها واردِ ذهن کرد. دین در این میان یا به حاشیه رانده شد یا کوشید خود را با زبانِ دانش بازتعریف کند. هر دو واکنش تاریخ دارد؛ هیچ‌کدام جایگزینِ تمایزِ دقیقِ روش و معنا نیست.

پیدایشِ دانشمند به‌عنوانِ هویت، با پیدایشِ «قرنِ دانش» یکی است. پیش از آن نیز عالم و طبیب و منجم بودند؛ پس از آن، تخصصِ تنگ، مدرک، و حرفهٔ تمام‌وقت معیار شد. تخصص، عمق آورد و هم‌زمان گفت‌وگویِ میان‌رشته‌ای را سخت کرد. فلسفهٔ علمِ متأخر، تا حدی واکنش به همین سخت‌شدن است: بازپرسیدن از روش، از عینیت، از رابطه با قدرت.

اگر از این مسیر برگردیم به پرسشِ جداییِ علم و دین، پاسخِ ساده‌لوحانه — یا آشتیِ سطحی یا جنگِ ابدی — کنار می‌رود. پاسخِ دقیق‌تر این است: دانشِ مدرن رژیمِ روشی و نهادیِ خاصی است که در قرنِ نوزدهم به اوجِ اجتماعی رسید؛ دین رژیمِ معنا و غایت و عملِ قدسی است. تداخل در لبه‌ها رخ می‌دهد — خاستگاه، معجزه، نفس، ارزش — و همان لبه‌ها نیازمندِ دقت‌اند نه شعار.

«دنبال تعریف فلسفی یا متدولوژیک و اینها از ساینس نباشید» را می‌توان چنین خواند: تعریفِ انتزاعی به‌تنهایی تاریخ و نهاد را عوض نمی‌کند. باید دید دانشمند کیست، آزمایشگاه کجاست، بودجه از کجاست، و چه چیزی فکت شمرده می‌شود. آن‌گاه هم می‌توان دانش را به‌کار برد و هم از بت‌سازی‌اش پرهیز کرد. این، برنامهٔ ادامهٔ بحثِ جداییِ علم و دین است: نه ترکِ آزمایشگاه، که ترکِ ساده‌سازی.

در جمع، قرنِ نوزدهم قرنِ دانش است چون دانش در آن سده به ماشینِ اجتماعیِ تولیدِ حقیقتِ فنی بدل شد. پیش‌فرض‌هایِ روشیِ فیزیک، آرمانِ عینیت، کمی‌سازی، تکرارپذیری، و پیوند با قدرت و ملت، همگی قطعاتِ همان ماشین‌اند. فهمِ این قطعات، پیش‌نیازِ هر گفت‌وگویِ جدی میانِ علم و دین است. بدونِ آن فهم، یا دانش به دینِ جایگزین بدل می‌شود یا دین به دشمنِ پیشرفت. با آن فهم، می‌توان هر دو را در جایِ خود نشاند و از هر دو آموخت.

→ متنِ کاملِ این جلسه