→ بازگشت به جدایی علم از دین

جلسهٔ ۱۱ · جدایی علم از دین

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

تبیین عملی و وارونگی داروینی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از وارونگیِ داروینی آغاز می‌کند: نظریه‌ای که نه به‌خاطرِ شواهدِ برتر، که چون غایت را کنار می‌گذارد محبوب شده است. همان وارونگی اتوریته می‌سازد، چندان که انسانِ استثنایی به میمون فروکاسته می‌شود و علم هرگز شکست نمی‌خورد. تصادف سپس جایِ تبیین می‌نشیند و بیماری و زبان و پیدایشِ جهان را «شانسی» می‌نامد تا نقصِ مدل پنهان بماند. نظریهٔ میکروبی همین منطق را در پزشکی نشان می‌دهد، تا آنکه ایمنی و حالِ روانی تصادف را پس می‌زنند. از اینجا تمایزِ علم‌گرایی و علم‌زدگی لازم می‌شود، و تاریخِ قرنِ نوزدهم علم را به رسالتِ اجتماعی و سرمایه می‌بندد. سیطرهٔ کمیت آن پیوند را ذاتی می‌کند، و داستانِ فاست همان معامله با قدرتی نامشروع را در روحِ زمانه می‌گذارد.

داروینیسم غایت را حذف کرد، نه کشف

جداییِ علم و دین تا اواخرِ قرنِ نوزدهم به بلوغ رسیده است. آنچه پس از داروینیسم آمده ادامهٔ همان رخداد است، نه پیچِ تازه‌ای در رابطهٔ دو معرفت. نامِ «وارونگیِ داروینی» برای همین گذاشته شده: در زیست‌شناسی و جاهایِ دیگرِ علم اتفاقی افتاد که به بدعت می‌ماند. داروینیسم، به معنایِ مکانیسمِ خاصی که داروین برایِ تکامل پیشنهاد کرد نه اصلِ تحولِ گونه‌ها، محبوب شد چون با پیش‌فرض‌هایِ جاافتادهٔ علم می‌خواند، نه چون در زمانِ خودش شواهدِ تجربیِ برتری داشت. حتی امروز نیز درونِ زیست‌شناسی با داروینیسم و با آنچه سنتزِ مدرن خوانده می‌شود مخالفت هست.

قرنِ نوزدهم علم را چنان محترم کرد که فرض شد هر پدیده‌ای تبیینِ علمی دارد: حیات نیز باید همان‌گونه تبیین شود که آسمان و ستاره تبیین شده‌اند. تبیینِ علمی در این قالب یعنی کنترل با کمیت، حذفِ کیفیت، و بی‌نیازی از غایت؛ قوانینی با صورتِ ریاضی جهان را اداره می‌کنند. دو قرن پیش از آن فضا چنین نبود. دکارت و نیوتون مخالفانِ جدی داشتند و بعدها معلوم شد در برخی پیش‌فرض‌هایِ فیزیکی حق با لایب‌نیتس بوده است؛ کسی به او اعتبار بازنمی‌گرداند. در قرنِ نوزدهم آن مبانی دیگر محلِ سؤال نیست. «بایدی» مستقر شده که همه چیز باید تبیینِ علمی داشته باشد، و کسی که بگوید برایِ پدیده‌ای تبیینِ علمی نداریم موجودی ضدعلمی شمرده می‌شود که باید با او مبارزه کرد.

جاذبۀ داروینیسم همین باید را برآورده می‌کند. تبیینی ماشینی و بی‌غایت می‌دهد، حتی اگر شل‌وول باشد، و راهی باز می‌کند که بتوان حیات را علمی خواند. «داروینیسم به این دلیل محبوب است که غایت شناسی ندارد.» دورترین تبیین از تبیین‌هایِ غایت‌شناسانه است و از همین‌رو علمی و مقبول حساب می‌شود. اگر کسی از ماوراءطبیعت یا غایت استفاده کند، کنار گذاشته می‌شود چون تبیینِ علمی نکرده است. پس نمی‌توان از خودِ نظریه نتیجه گرفت که «داروینیسم غایت‌شناسی را تکذیب کرده است.» نظریه را چون غایت‌شناسانه نبود برگزیدند؛ برگزیدنش تکذیبِ غایت نیست. تبیین‌هایِ فلسفیِ حیات می‌گفتند خداوندی هست و طراحی در کار است؛ حتی لامارکیسم نسیمی از غایت‌شناسی دارد. آنچه کنار رفت همان نسیم بود.

وارونگی درست در همین‌جاست. تعهدِ نخستینِ علم این بود که واقعیت جمع شود و نظریه از شواهد برآید. در وارونگیِ داروینی نظریه را از آن‌رو می‌پذیرند که با پیش‌فرض‌هایِ جاافتاده سازگارتر است. فکت در خدمتِ قالب می‌آید، نه قالب در خدمتِ فکت. خدماتِ علم سرِ جایِ خود می‌ماند: موبایل کار می‌کند و مدل‌ها پیش‌بینی می‌کنند. خطر بسته است: جهان‌بینیِ علمی را باید یکجا بلعید، چنان‌که در فرقه‌ای همه چیز را با هم باید قبول کرد. کار به جایی رسیده که سخن از انحصارِ معرفت در معرفتِ علمی است. «علم طراحی نشده است برای اینکه به معرفت برسیم»، معطوف به تسلط بر طبیعت است، نه شناختِ طبیعت. علم خدمت می‌کند؛ بسته است که معرفت را قبضه می‌کند.

انسان موجود استثنایی بود، نه میمون

از بیرون که به زمین نگاه کنند، گیاه هست و حیوان هست و موجودی استثنایی به نامِ انسان. این تا قرنِ حاضر بدیهی‌ترین فکتِ حیات بود و برایِ دیدنش دیدگاهِ دینی لازم نبود. ارسطو تردید نداشت «یک موجود زنده‌ای هست که ناطق است»، زبان دارد و استدلال می‌کند و بقیه از این قوه عاجزند. داروینیسم علاوه بر حذفِ فلسفیِ غایت، همین بداهت را هدف گرفت: انسان از میمون است و «انسان یک موجودی همانند سایر موجودات زنده است» پدیده‌هایِ غیربدیهی مثلِ زبان در این تصویر جا نمی‌مانند. رشته‌ای فعال در زیست‌شناسی هنوز تکاملِ زبان و سلطهٔ انسان را توضیح می‌دهد؛ نظریه‌هایی که از دنت یا از دیدگاه‌هایِ مروجِ حراری تغذیه می‌کنند وجهِ مشترکشان این است که انسان حیوانی تصادفی است و هیچ چیزِ خاصی در او نیست.

تافتهٔ جدا‌بافته بودن به نطق بند است: منطق و کلام. تکاملِ زبان همچنان نقطهٔ ضعف است. ایدهٔ جالبی در دست نیست که انسان چگونه ناگهان زبانِ پیچیده یافته است. وقتی از زیست‌شناسِ متعهد به داروینیسم بپرسند چشم با این پیچیدگی چگونه پدید آمده، پاسخ این است که تصوری از چند میلیارد سال نیست؛ هر میلیون سال اگر اندکی پیش برود، میلیارد سال زمانِ زیادی است. حرف تا جایی درست است: کلِ تاریخِ مکتوب پنج هزار سال است و تصورِ یک میلیون سال هم دشوار. زبان اما چند ده هزار سال وقت داشته، و تحول فقط نرم‌افزاری نیست. آرواره و حنجره و بخشِ تولیدِ صوت در جمجمه با میمون تفاوتِ بسیار دارد و زمانِ شکل‌گیری‌اش کم بوده است.

زیست‌شناسان از یافتنِ توضیح ناامید نیستند. مسئله این نیست. مسئله اتوریته‌ای است که می‌تواند امری واضح و بدیهی را انکار کند و مردم چون دانشمندان گفته‌اند بپذیرند. قدرت و پرستیژِ علم از قرنِ نوزدهم به حدی رسیده که فکت‌هایِ توجیه‌نشده را نیست یا بی‌ارزش اعلام کند، و آنچه را نمی‌تواند بگوید به آینده حواله دهد. کشیش وقتی اتوریته داشت می‌توانست بگوید حکم بعداً معلوم می‌شود. دین امروز این اتوریته را تا حدی از دست داده و علم به جایش نشانده است. دانشمند می‌تواند هزار چیز را جواب ندهد و کلِ جریان زیرِ سؤال نرود: بیگ‌بنگ تا اینجا آمده، بقیه‌اش هم می‌رود؛ حتی آنجا که به دلایلِ روشن علم دیگر نمی‌تواند قضاوت کند، حسِ کلی این است که خواهند فهمید.

دین اگر حکم را به آینده حواله دهد همان اتوریته را ادعا کرده است. «الان دین آتوریته را تا حدودی از دست داده است» و علم جایش را گرفته. شاید نفهمیم. علم اما طلبکارانه می‌گوید این را هم می‌فهمیم. نشانۀ اتوریته همین است: چند سؤال را می‌توان جواب نداد و زیرِ سؤال نرفت. انسانِ استثنایی یکی از همان فکت‌هایی است که وزنش به دلخواه کم شده تا قالب بماند.

علم هرگز شکست نمی‌خورد

وایتهد نکته‌ای دارد که خاصیتِ اتوریتهٔ علم را فشرده می‌کند: «خاصیت اتوریته ای که علم پیدا کرده است این است که همیشه پیروز است.» هر نظریه که نقض شود و نظریه‌ای دیگر جایش بنشیند، علم شکست نخورده؛ پیروزیِ تازه‌ای به دست آورده است. نیوتون که استارتِ این اتوریته را زد بعدها غلط از کار درآمد، و دانشمندان باز پیروز ماندند. نهاد از گزاره جدا شده است.

در ابتدایِ قرنِ بیستم نسبیت و مکانیکِ کوانتومی، به فاصلهٔ نزدیک به بیست سال، مبانیِ نیوتون را از میان برداشتند. کوچک‌ترین صدایی برنخاست که پس از اول اشتباه کردیم. «به آن صورت که لازم باشد مبانی علم زیر سؤال رفت؟» ابدا. این‌ها پیشرفتِ علم خوانده شدند. دانش ظرفِ یکی دو قرن به قدرتی رسیده که دیگر مهم نیست حرف‌هایِ نیوتون به لحاظِ شناختی اشتباه بوده‌اند. علم فراتر از بیانِ گزاره است: نهادِ قدرتِ اجتماعیِ مستقر که همیشه پیروز است و باید تجلیل شود.

همین منطق احاله به آینده را ممکن می‌کند. نظریه می‌میرد و علم زنده می‌ماند. پرستشِ نهاد جایِ ارزیابیِ مدل را می‌گیرد. کسی که نظریه را ابزارِ تقریبی ببیند، مرگِ نظریه را پیشرفت می‌شمارد بی‌آنکه نهاد را مقدس کند. کسی که نهاد را مقدس کند، هر جایگزینی را جشن می‌گیرد و هر شکافی را به فردا می‌سپارد. اتوریته از این جشن تغذیه می‌کند.

فایدۀ عملیِ علم در این تصویر انکار نمی‌شود. مدلِ تقریبی تکنولوژی می‌سازد و تکنولوژی مشاهده را وسعت می‌دهد. نپتون با نظریهٔ نیوتون کشف شد؛ نظریه غلط بود و چون تقریباً درست بود کافی بود. علم‌گرایی اما از اینجا یک پله بالاتر می‌رود: چون کار می‌کند، همهٔ پیش‌فرض‌ها را واقعی می‌گیرد. علم‌زدگی پلهٔ بعد است: نه تنها دانش عاملِ معرفت است، تنها راه است.

تصادف جای تبیین نشست

از داروینیسم به بعد واژه‌هایی چون تصادفی و صوری در متونِ علمی باب شد. تصادفی یعنی مدل نمی‌تواند پیش‌گویی کند. نظریهٔ داروین پیدایشِ انسان یا هیچ موجودِ زنده‌ای را به دقت پیش‌بینی نمی‌کند، و پدیده‌ای که از داخلِ نظریه بیرون نیاید شانسی خوانده می‌شود. چرا منظومه این تعداد سیاره دارد و فاصله‌ها چنین است؟ علم می‌گوید اتفاق است؛ توده‌ها چرخیدند و چنین شد. کپلر می‌کوشید برایِ تعداد و فاصله نظم درآورد. شمارِ پدیده‌هایی که نظریه تصادفی اعلام می‌کند نشانهٔ نقطهٔ ضعف است، نه قدرت: چیزی را توضیح نداده است.

تمثیلِ معروفِ گولد می‌گوید اگر نوار را دوباره پخش کنند چیزِ دیگری پخش می‌شود؛ حیات ممکن است در حدِ موجوداتِ ذره‌بینی بماند یا به موجوداتی دیگر برسد. زیست‌شناسانی به دلایلِ علمی خلافِ این را می‌گویند: آنچه پدید می‌آید تا حدی قابلِ پیش‌بینی است، و موجودِ هوشمند حتی اگر از خزندگان می‌آمد باید روی دو پا می‌ایستاد و کله‌اش بالا می‌بود. اگر نظریه‌ای این‌ها را توجیه کند و با فکت بسازد، قوی‌تر است. گفتنِ اینکه همه چیز تصادفی است یعنی توجیهی در کار نیست. با این حال بسیاری با شادی می‌گویند علم نشان داده انسان تصادفی به وجود آمده و اگر زمین دوباره ساخته شود معلوم نیست حیات باشد.

تیغِ اکام و تنظیمِ ظریف در همین فضا معنا می‌شوند. شرایطِ اولیهٔ انفجارِ بزرگ را اگر غایت در نظر نگیرند توجیهی نمی‌ماند؛ اگر غایت باشد، مانندِ تیری است که پس از خوردن به هدف می‌توان زاویه و کششِ کمان را فهمید. وارد شدنِ غایت‌شناسی به علم چیزِ غریبی نیست؛ پیش‌فرض اما عدمِ غایت است، پس تنظیمِ ظریف دیده می‌شود و کنار گذاشته می‌شود. تبیینِ علمیِ غایت حرام است. تصادف واژه‌ای خنثی نیست: سدی است که به‌جایِ نقصِ نظریه، نقص را به طبیعت نسبت می‌دهد. «این به این معانست که من نتوانستم این پدیده را توجیه کنم» و بقیه هم نباید دنبالِ توجیه بروند.

جهانِ لاپلاسی همین را تا ته می‌برد. توپ‌هایی با قوانینِ ریاضیِ بی‌معنا حرکت می‌کنند؛ معادلاتِ دیفرانسیلِ مرتبهٔ دو و شرایطِ اولیه. اگر جهان این باشد، نه اخلاق در آن هست نه معنا نه غایت. فیلسوفان می‌فهمیدند پذیرشِ این جهان‌بینی به نتایجِ عجیب می‌رسد. تا قرنِ نوزدهم مردم شاید حس نکردند علم جهان را از معنا تهی می‌کند؛ با داروینیسم و نظریهٔ میکروبی این حس واردِ زندگی شد: انسان شانسی آمده، بیماری‌ها شانسی‌اند، و اخلاق ساختهٔ ذهن است که به جهانی فاقدِ اخلاق افزوده می‌شود.

نظریه میکروبی تصادف را تا پزشکی برد

کشفِ موجوداتِ ذره‌بینی و اینکه عاملِ بیماری‌اند از مهم‌ترین کشف‌هایِ قرنِ نوزدهم بود. برخلافِ تصوراتِ قدیمی، ریزجاندارانی نادیدنی در کارند و با رعایتِ بهداشت می‌توان بارشان را کم کرد؛ «یاد گرفتیم شیر را پاستوریزه کنیم.» با دانشِ آن قرن این احساس آمد که بیمار می‌شویم چون میکروبی واردِ بدن شده است. تصورِ خام این شد که میکروب به‌طور تصادفی تعیین می‌کند چه کسی بیمار شود. شناختِ بهترِ سیستمِ ایمنی این تصور را خراب می‌کند. عاملِ اصلی این است که ایمنی خوب کار می‌کند یا نه. «وقتی شما افسرده هستید سیستم ایمنی شما ضعیف‌تر کار می‌کند»؛ حالتِ روانی با ترشحِ هورمون همراه است و بر دفاعِ بدن اثر می‌گذارد. بیماری نتیجهٔ نحوهٔ زندگی و حال است، نه فقط قرعه‌کشیِ چهار میکروب.

عجله در اینکه چند میکروب کشف شده پس همه چیز تصادفی است و به زندگی ربط ندارد، غیرمعقول است. پزشکی شاید پس از چند دهه به اینجا برسد که بهداشتِ روانی دست‌کم به اندازهٔ ماسک اهمیت دارد. شاخه‌ای از پزشکیِ کهنِ هند می‌کوشید با تمرینِ ذهنی انسان را به جایی برساند که بیمار نشود؛ یوگا تمرینِ بدنی را هم به آن می‌افزود. داستانِ درکِ بیماری نمونه‌ای است از پدیده‌ای که ابتدا تصادفی و بی‌معنا قلمداد شد و بعد با پیشرفتِ علم واژه‌گذاری‌اش عوض شد. تصادفی بودن از اول یعنی مدل توضیحی ندارد، نه اینکه طبیعت بی‌معناست.

کنجکاویِ علمی خود با تصویرِ تکاملیِ خام نمی‌خواند. آنچه به زیست‌شناسیِ تکاملی کمک می‌کند ویژگی‌ای است که تولیدمثل را زیاد کند؛ سرگرمِ کشفِ قوانینِ جهان شدن آن‌قدر مطرح نیست. روایتِ پاستور همین را به طنز می‌کشد: شبِ اولِ ازدواج به کتابخانه رفت و تا صبح برنگشت. «کنجکاوی‌های علمی خیلی با تولیدمثل سازگار نیستند.» مغز و کنجکاوی‌اش از نظرِ همان زیست‌شناسی مزاحم‌اند. با این حال نظریه از انسان موجودی شانسی می‌سازد که اتفاقاً جهان را می‌کاود.

هستهٔ روشِ علمی آزمایش و فکت و تکنولوژی است؛ تکنولوژی مشاهده را وسعت می‌دهد، چنان‌که تلسکوپِ تازه کهکشان‌هایی را نشان می‌دهد که پیش‌تر دیده نمی‌شد. برایِ تکنولوژی دانشِ دقیق لازم نیست؛ پیش‌بینی تا دو رقمِ اعشار هم کار می‌کند. مدلِ تقریبی جهان را وسیع می‌کند بی‌آنکه عمق بدهد. نظریهٔ غلط نیز ممکن است به حقیقتی برساند. این هسته را باید از بسته‌ای که غایت را انکار می‌کند جدا کرد.

علم‌گرایی پیش‌فرض را حقیقت می‌کند

علم‌گرایی یعنی پیش‌فرض‌هایِ دانش — نبودنِ غایت، پیش‌بردنِ همه چیز با کمیت، و ده چیزِ دیگر — جدی گرفته شوند چون علم کار می‌کند. گمان این است که در پارادایمی دوم نشسته‌ایم و پیش‌فرض‌ها بی‌نقص‌اند. هر لحظه ممکن است تحولی بیاید. فضا و زمان در گذار از مکانیکِ نیوتونی به نسبیت و کوانتوم نقض شدند؛ پیش‌فرض‌هایِ وجودشناختی نیز ممکن است نقض شوند و غایت به علم بازگردد. علم‌گرایی پارادایمِ دوم را با همهٔ پیش‌فرض‌هایش واقعی فرض می‌کند: چون غایت جایی ندارد، نشان داده‌ایم غایت نیست؛ چون همه چیز با کمیت توصیف می‌شود، نشان داده‌ایم کیفیت حذف‌شدنی است.

رویارویِ این نگاه، ابزارگرایی است: علم ابزاری برایِ پیش‌بینیِ تقریبی است. در گرانشِ نیوتون می‌توان گفت جاذبه باشد یا نباشد، این فرمول این چیزها را پیش‌گویی می‌کند. نسبیت حرفِ دیگری می‌زند و آن هم ممکن است غلط باشد. مدل‌ها کار می‌کنند و با آن‌ها می‌توان سفینه فرستاد و عکس گرفت. این‌ها تکنولوژیِ خالص‌اند در مدل‌هایی که تقریبی‌اند و درست نیستند.

علم‌زدگی از علم‌گرایی فراتر می‌رود. «علم زدگی این بدبختی است»: نه تنها دانش عاملِ معرفت است و نظریه‌ها را باید جدی گرفت، تنها راهِ اتصال به معرفت است. تا نیوتون بود جدی گرفته شد، نسبیت آمد جدی گرفته شد، اگر آن هم نقض شود باز همه چیز جدی گرفته می‌شود، چنان‌که گویی هر نظریه مستقیماً دربارهٔ طبیعت حرف می‌زند. علم‌گرایی یعنی همیشه مطیعِ علم بودن و در همان لحظه احساسِ اوج. علم‌زدگی عرفان و راهِ دیگر را می‌بندد.

رسالتِ علمی در ادامهٔ قرنِ نوزدهم اجتماعی شد. علم بخشی از ساختارِ قدرتی شد که در جهان به وجود می‌آمد و «تبدیل به یک پدیده اجتماعی شد.» در قرونِ وسطی کلیسا بخشی از سیاست بود و پادشاه مشروعیت را از تأییدِ پاپ می‌گرفت؛ مسیحیت عنصرِ مهمِ نظامِ فئودالی بود. علم در جهانِ صنعتی همان جا را گرفت. سرمایه‌داری به علم نیاز دارد و علم به سرمایه؛ دادوستد وسیع‌تر از نیازِ متقابل است. نیاز باعث می‌شود مدام تبلیغاتِ مثبت صورت گیرد و خطاهایِ وحشتناک شنیده نشود. «دانشمندان را برای شما به عنوان قهرمانان تاریخ ترسیم می کنند.» علم عوام‌گرا می‌شود و قدرت را مشروع می‌کند.

سیطره کمیت علم را به سرمایه و فاست می‌بندد

جهان چگونه صنعتی شد؟ یک عامل ترمودینامیک است. «قرن نوزدهم، قرن ترمودینامیک است.» ترمودینامیک انقلابِ صنعتی را پیش برد؛ بنیادی‌ترین بخشِ فیزیک نیست، اما فیزیک را به صنعت وصل کرد. شیمی در همان زمان به‌خاطرِ تولیداتش به نظامِ سرمایه بست. پزشکیِ مدرن پزشکیِ شیمیایی است: دارو می‌دهد و صنعتی عظیم از داروسازی ساخته است. اگر پزشکیِ سنتیِ هندی با تمرین انسان را به جایی برساند که بیمار نشود، از نگاهِ نظامِ صنعتی صنعتِ داروسازی کوچک می‌شود. دندان‌پزشکی آموزشِ بهداشت نمی‌دهد چون مشتری کم می‌شود؛ اگر پس از هر غذا مسواک بزنند تا اسیدیته کنترل شود، شاید بالایِ نود درصدِ مراجعات از بین برود. پرسش این است که چقدر سرمایه‌گذاری می‌شود که مردم بیمار نشوند، و چقدر بهتر است بیمار شوند تا چرخه بچرخد.

علم به‌خاطرِ همین حالتِ تولیدی مناسباتِ عمیق با سرمایه دارد. نقشِ منادیِ حقیقت را بازی می‌کند، فرهنگ را کنترل می‌کند، و رضایت می‌خرد: مردم کارهایی می‌کنند چون دانشمندان گفته‌اند. دفاعِ فرهنگی از سرمایه‌داری با عدد است: مسکن، تولید، درآمدِ سرانه. مسکنِ قسطی که هر لحظه ممکن است گرفته شود در آمار داشتنِ خانه است؛ حسِ مأوا چیزِ دیگری است. درآمد به معنایِ سعادت نیست. رابطهٔ پنهان این است که علمِ جدید از اول کیفیت را کنار گذاشت و همه چیز را کمی کرد. سرمایه نیز اساسش کمیت است: چقدر تولید شده، نه اینکه کیفیتِ زندگی بالا رفته باشد.

رنه گنون در «سیطره ی کمیت و نشانه های اعصار» ویژگیِ مرکزیِ دنیایِ مدرن را همین سیطره می‌داند. اگر روابطِ تاریخیِ علم و سرمایه را کنار بگذارند، باز چیزی در ذاتِ هر دو هست: همه چیز را کمی نگاه کردن. تولیدات بالا رفته پس مردم خوشبخت‌اند؛ این زبانِ علمِ اقتصاد است و خود کمی است. در چارچوبِ علم با آمار سرمایه‌داری همواره برنده است. «از نظام سرمایه‌داری وقتی می‌شود انتقاد کرد که این زبان کمی را بگذاریم کنار و از کیفیت حرف بزنیم» آیا مردم مأوا دارند، یا مسکن در گروِ بانک است و شب در ماشین می‌خوابند.

در قرنِ نوزدهم علم همان کاری را برایِ نظامِ مستقر کرد که دین برایِ فئودالیسم می‌کرد: مشروعیت. نظامی که بر علمِ اقتصاد و جامعه‌شناسی و روابطِ بین‌الملل سوار نباشد مشروعیت از دست می‌دهد. جهانِ مدرن انتظار دارد آن‌که حکومت می‌کند همان دانشی را بداند که کودک در مدرسه می‌آموزد. دانش با تار و پودِ اجتماع و سیاست و قدرت درهم تنیده است؛ آموزشِ عمومی به علم تعبیر شده و از هشت‌نه سالگی نیوتون می‌شنوند. قانونی جهانی شده که همه باید علم را به رسمیت بشناسند، و در برابرش علم اتوریته یافته و به مراکزِ قدرت وصل است.

مبانیِ فلسفیِ همین دانش آشفته است. می‌توان به آن به‌عنوانِ دانشی تقریبی با کاربردِ عملی نگاه کرد، نه شناختی عمیق از جهان. با این حال پرستیژی یافته که می‌تواند بگوید انسان فرقی با میمون ندارد و همه تحتِ تأثیر قرار گیرند. در قرنِ هجدهم داستانِ فاست از گوته نوشته شد: دانشمندی که روح را به شیطان می‌فروشد تا در دانش پیش برود. «علم بنحوی انگار با قدرت–با یک چیزی که مشروع نبود–یک اتحادی برقرار کرد برای اینکه پیش برود.» شاید نویسنده خودآگاه چنین ننوشته باشد؛ روحِ زمانه همان احساسِ خطر را نشان می‌دهد که دانش با شیطان دادوستد می‌کند. دانش می‌توانست پیش برود بی‌این بده‌بستان، بی‌آنکه عاملی علیه دین و فلسفه شود. حوالیِ انقلابِ فرانسه علم واردِ کانالی شد که ضررهایِ معرفتی آورد. می‌توانست همه تکنولوژی باشد؛ چنین نشد.

پزشکیِ مدرن همین معامله را در مقیاسِ درمان نشان می‌دهد. برایِ علمی‌شمرده‌شدن دارو باید شیمیایی باشد و سازوکارش گفته شود؛ آنچه در قالبِ ترکیب و اثرِ مولکولی نگنجد از آکادمی بیرون می‌ماند. هومیوپاتی نمونه‌ای است که «یک چیزی را آن قدر رقیق کرده اید» که از نظرِ شیمیایی اثرش محلِ تردید است، و با این حال کسانی به تجربه به آن تکیه می‌کنند. فیلترِ اتوریته غایت و کیفیت را پیشاپیش حذف می‌کند؛ آنچه می‌ماند دارویی است که بتوان ترکیبش را نوشت. مشروعیتِ درمان نیز، مانندِ مشروعیتِ حکومت، از همین زبانِ کمی می‌آید.

→ متنِ کاملِ این جلسه