این جلسهٔ پایانی، قرنِ بیستم را در آینهٔ جداییِ علم از دین و فلسفه میخواند: فلسفهٔ علم و خشم از نسبیسازی؛ نهادشدگیِ علم و شباهتِ قدرتش با دین؛ خطاهایِ تقدسیافته؛ انقلابهایِ فیزیک که توهمِ کاملبودن را نشکستند؛ صداقت در برابرِ اتوریته؛ و نشانههای پارادایمِ تازه از نویسندگیِ مرزی تا هوشِ مصنوعی و نوابغ. افقِ ادامه بیجلسهٔ سیزدهمِ رسمی بسته میشود.
قرنِ بیستم میانِ دین و فلسفه
برای اصلِ داستانِ جدایی، قرنهای هجدهم و نوزدهم مهمترند. قرنِ بیستم رخدادهایِ جالب دارد اما گسستِ ساختاریِ تازهای به بزرگیِ آن دو قرن در رابطهٔ علم و دین نمیسازد. اگر عنوان «جدایی علم از فلسفه» بود، این قرن حساستر مینمود: دانشمندان مدعیِ جانشینیِ فیلسوفاناند. با این حال ریشهٔ دورشدنِ خطوط باز به همان قرنِ هجدهم برمیگردد؛ نوزدهم جدایی از دین را آشکار کرد و بیستم جدایی از فلسفه را.
یکی از ماجراها شکوفاییِ «فلسفه علم» است. کوپر و «کوهن» و فایراون به محدودیت یا نسبیبودنِ ادعا اشاره کردهاند و دانشمندان اغلب این را ضدعلم میشنوند. در برابر، سنتگرایانی علم را ظلمتِ دوران میدانند. مسیرِ میانه این است: «علمگرایی بد است نه خود علم». کنجکاوی و تکنولوژی ستودنیاند؛ هالهٔ فلسفیِ بیاساس و مرجعیتِ کاذب نه. تمثیلِ طلوعِ خورشید فاصلهٔ دو نگاه را نشان میدهد؛ این مجموعه نه ظلمتخوانیِ کاملِ مدرن است و نه پرستشِ ویترینِ علمی.
این تفکیک پلِ ورود به نهاد است. بدونِ آن، یا به دامِ ضدیتِ مطلق با پژوهش میافتیم یا به دامِ قاطعیتِ همهجانبه. جلسهٔ آخر همان تفکیک را در آینهٔ قدرت و انقلابِ نظری تیز میکند.
این چارچوب اجازه نمیدهد هر رخدادِ رسانهایِ قرنِ بیستم مبدأِ جدایی خوانده شود. جدایی پیشتر رخ داده بود؛ قرنِ بیستم بیشتر آشکارسازی و نهادینهسازی است. دانشمندانی که هنوز متدیناند در این قرن کم نیستند، اما ساختارِ آموزش و بودجه و اعتبار دیگر بر فرضِ الهیِ طبیعتشناسی نمیچرخد. فاصلهٔ میانِ باورِ شخصی و بافتِ نهادی همان چیزی است که باید دید. فلسفهٔ علم وقتی عصبانیکننده میشود که این بافت را نسبی یا تاریخی نشان دهد و مطلقانگاریِ روش را بشکند.
علم بهمثابهٔ نهاد
«علم به صورت یک نهاد اجتماعی درآمده است» همانطور که دین نهاد شد: روحانیت، سلسلهمراتب، دادوستد با قدرت. وقتی دین نهاد میشود از اعتقادِ مکتوب فاصله میگیرد؛ علم نیز وقتی مرجعیت و نان از قدرت میگیرد، تواضعِ استقرایی را کنار میگذارد. دیگر کمتر میگویند نتایج قطعی نیست و نتیجهٔ فلسفی نگیرید؛ بیشتر مانندِ خطیبِ بالای منبر سخن میگویند.
ویترین مهم است. فیزیکدانِ سنگینوزن ممکن است کمحرف باشد؛ چهرههایِ رسانهای از احتیاط به قاطعیت میلغزند. «وعدههای بزرگ دادن» ویژگیِ نهاد است: «مرگ را کنترل کنیم»، تمدن در کراتِ دیگر، ابرانسان با کاشت در مغز. بسیاری وعدهها از دهههای میانیِ قرن محقق نشدند، اما پیشرفتِ واقعیِ تکنولوژی حسِ ارضا میسازد و لحنِ قطعی را زنده نگه میدارد. نهاد بیش از واقعیت قاطع حرف میزند.
اینجا اقتصاد و اعتبارِ آکادمی هم نقش دارد: کتابهای مرزی با مهرِ نهاد فروش میروند. «اقتصاد جدیدی برای دانشمندان بوجود آمده» که پاداشِ ویترین را از پاداشِ دقتِ خاموش جدا میکند. همانطور که روحانیِ صادق میتواند در نهادِ منحرف بماند، دانشمندِ دقیق هم میتواند زیرِ سقفِ ادعاهایِ عمومی کار کند.
تبدیل به نهاد یعنی کارکردِ جامعهشناختی: استخدام، درجه، جایزه، رسانه، و پیوند با دولت و بازار. در این سطح، کنجکاویِ فردی فرع میشود و بقا در میدانِ قدرت اصل. همانطور که روحانیت وقتی طبقه شد منافع پیدا کرد، علم وقتی نهاد شد منافعی دارد که تواضعِ معرفتی را تهدید میکند. وعدهٔ بزرگ فقط هیجان نیست؛ ابزارِ جذبِ بودجه و مشروعیت است. از اینرو نقدِ وعده نقدِ اخلاقِ فردیِ صرف نیست؛ نقدِ اقتصادِ توجه و اعتبار است.
خطا، تقدس و شباهت با دین
نهادِ قدرتمند خطا را میبخشد چون مفید و مقدس انگاشته میشود. کلیسایِ قرونِ میانه کشتار را با مبارزه با شیطان توجیه میکرد؛ امروز خطایِ پزشکی با خدماتِ گذشته تعدیل میشود. ماجراهای تلخ — داروهایی که واکنشِ درد را میبندند نه درد را — نشان میدهد چگونه قربانی «شهید راه علم شدند» خوانده میشود. تقدسِ نهاد مانعِ محاکمهٔ ساختاری است.
فرقهٔ دینیِ کوچک با خطای خرد بولد میشود؛ خطایِ بزرگِ علمی اغلب با نیتِ خیر پوشیده میماند. آزمایشگاهها جز در حوزهٔ هستهای نظارتِ سختِ بینالمللی ندارند. منتقدِ تکنولوژی طلبکارِ پیشرفت خوانده میشود. شباهت با دین در ناحیهٔ قدرت این است که انتقاد، دشمنی با امرِ مقدس تلقی میگردد. پرسش ساختار است نه انکارِ هر فردِ صادق.
بدینسان جداییِ محتواییِ معادلات از دین کافی نیست؛ باید دید نهادِ علم چه جایگاهی را از دینِ رسمی به ارث برده است. حتی وقتی فیزیک عوض شود، اتوریته میتواند بماند. نقدِ این نشست به آن اتوریته و علمگرایی است، نه به مدلسازیِ ثمربخش.
تقدسِ کارکردی خطرناکتر از تقدسِ آیینی است چون خود را بینیاز از آیین میداند. میگوید ما فقط روش داریم، در حالی که در عمل خطایِ روش با هالهٔ خدمت پوشیده میشود. مقایسه با دین برای تحقیرِ علم نیست؛ برای نشاندادنِ الگویِ مشترکِ قدرت است. هر جا نهادی خود را آخرین داورِ حقیقت بداند، همان الگو بازمیگردد: بخششِ خودی، سختگیری بر غیر، و تبدیلِ انتقاد به خیانت.
انقلابهای فیزیک و توهمِ ماندگار
قرنِ بیستم فیزیکِ نیوتونی را محدود کرد: نسبیت و کوانتوم. در نسبیت «مسیر حرکتی وجود ندارد» به معنایِ کلاسیک؛ مشاهدات نسبیاند و حسِ دیدنِ جهانِ مطلق تضعیف میشود. این باید توهمِ تبیینِ کامل را میشکست. در عمل اغلب نشکست. آموزش و نهاد حسِ حلشدن را نگه داشتند. پارادوکس: بزرگترین انقلابهای نظری، کوچکترین اثر را بر فروتنیِ عمومی گذاشتند.
صداقتِ روشی — گزارشِ درستِ داده — ارزش است؛ اما جایگزینِ نقدِ نهاد نیست. «صداقت دانشمندان» در آزمایشگاه با قاطعیتِ ویترین یکی نیست. واسطههای ارتباطی ادعا را درشت میکنند. فیزیکدانِ حرفهای گاه از ادعا فاصله میگیرد؛ صدایِ ویترین بلندتر است. تصویرِ عمومی، قاطعیت است نه مدلِ موقت.
نسبیت و کوانتوم فلسفهٔ علم را تغذیه کردند. خشم از نسبیسازی دفاع از هویتِ نهادی نیز هست: پذیرشِ محدودیت بودجه و اتوریته را تهدید میکند. مقاومت فقط معرفتی نیست؛ اجتماعی و روانی است.
نسبیت و کوانتوم از درونِ خودِ برنامهٔ علمی آمدند نه از حملهٔ بیرونی. با این حال ترجمهٔ عمومیشان اغلب به زبانِ معجزهٔ جدید بود نه به زبانِ محدودیت. کتابِ درسی هنوز حسِ پیشرفتِ خطی را القا میکند: نیوتن اشتباه بود، حالا درست است. کمتر میگوید مدلِ بعدی نیز موقت است. این شکاف میانِ حرفِ تخصصی و حسِ عمومی میدانِ توهم است. تا حسِ عمومی عوض نشود، انقلابِ نظری فقط تعویضِ فرمول است نه تعویضِ متافیزیکِ پنهان.
پیشفرضهای مقدس، اینرسی، اتوریته
پدیده این است که «پیشفرضها که در پارادایم علم هستند» گاه «مقدستر از پیشفرضهایی هستند که قبل از علم به وجود آمدند». شکستنِ کمیتباوری یا موجوبیت، شکستنِ پایهٔ از قرنِ هفدهم است و هزینه دارد. اینرسیِ آموزشی مانعِ تجدیدنظر میشود: آنچه در کتابِ درسی نشسته بدیهی مینماید. اتوریتهٔ علمی در افکارِ عمومی شبیه اتوریتهٔ دینیِ پیشین عمل میکند: شک، جهل خوانده میشود.
اجتناب از تجدیدنظر وقتی خطرناک است که پیشفرض متافیزیکِ پنهان باشد. نفوذِ علم در سیاست و آموزش آن را طبیعی میکند. مدعیبودنِ بیسابقه در حوزههایی بیرونِ شأنِ روشِ تجربی — از اخلاق تا معنا — ادامهٔ همان خط است. صداقتِ داده، اینرسیِ درس، و اتوریتهٔ اجتماعی با هم توضیح میدهند چرا انقلابِ فیزیک به فروتنیِ عمومی نینجامید: داده عوض شد؛ جایگاهِ نهاد نه.
پدیدارشناسی و شک در محسوسات یادآوری میکند که حتی دیدنِ نور جایِ شک دارد، اما حضورِ تجربه جایِ دیگری مینشیند. این لایهٔ فلسفی در قرنِ بیستم زنده است، در حالی که ویترینِ علمی اغلب از آن میگریزد.
مقدسشدنِ پیشفرض یعنی نقدش از دستورِ کارِ مشروع بیرون برود. دانشجو میتواند در جزئیاتِ محاسبه موشکاف باشد و در مبانیِ کمیّت و علیت و عینیت خاموش. اینرسی از تکرارِ نسلی میآید: معلم همان را میگوید که شنیده. اتوریته وقتی به سیاست و اخلاق تسری مییابد، علم از توصیف به فرمان تبدیل میشود. جدا کردنِ این لایهها شرطِ حفظِ خودِ علم است؛ در هم ریختنشان هم به دینِ بدلی میانجامد هم به سیاستِ تکنوکراتیک.
پارادایمِ تازه: نویسندگی، هوش مصنوعی، نوابغ
مدعیبودن نقطهٔ اوجِ نهادشدگی است. در برابر، نشانههایی از پارادایمِ تازه دیده میشود. ژانرِ مرزیِ نویسندگی هم میتواند ادعا را درشت کند و هم محدودیت را عمومی. «هوش مصنوعی میتواند به ما کمک کند» تا از محدودیتهایِ ریاضیِ کلاسیک فاصله بگیریم و شاید برخی پیشفرضها را در مدلهای نو کنار بگذاریم. «ظهور نوابغ» همچنان اسطورهٔ نجات میسازد؛ گاه همان نوابغ از ویترین میپرهیزند.
«اقتصاد جدیدی برای دانشمندان بوجود آمده» با کتابهایی که مهرِ آکادمی دارند. هاوکینگ و دیگران در این اقتصاد نقش دارند. پارادایمِ تازه اگر فقط تکنولوژیِ تندتر باشد نهاد را تقویت میکند؛ اگر تواضعِ معرفتی بیاورد، میتواند مسیرِ جداییِ مخرب را نرم کند. معیار سرعتِ تراشه نیست؛ بازگشتِ پرسشِ تبیین در برابرِ توصیف است. بدونِ آن، هوشِ مصنوعی فقط موتورِ پیشبینیِ قویتر است.
کتابهایی چون «تائوی فیزیک» نمونهٔ گفتگویِ علم و سنت در بازارِ عمومیاند: پرفروش و گاه سطحی، اما نشانهٔ تشنگی برای معنا فراتر از فرمول. در سویِ دیگر، «پدیدههای آشوبناک» یادآوری میکنند که پیشبینی همیشه با افزودنِ دانش حل نمیشود؛ تصادف و حساسیت به شرایطِ اولیه حدی برای رویایِ لاپلاسی میگذارند. ادامهٔ کار میتواند چنین نقاطی را بسنجد بیآنکه به شبهعلم یا علمستیزی بلغزد.
هوشِ مصنوعی اگر فقط دقتِ پیشبینی را بالا ببرد، همان مسیرِ لاپلاسی را شتاب میدهد. اگر بتواند فرضهای پنهان را آشکار یا جایگزین کند، فرصتی برای پارادایمِ تازه است. نوابغ در روایتِ عمومی میانبرِ نجاتاند؛ در واقعیت، نهاد تعیین میکند کدام نابغه دیده شود. اقتصادِ کتاب و رسانه همان صافی است. از اینرو امید به نبوغِ فردی بدونِ اصلاحِ نهاد، تکرارِ اسطوره است. نویسندگیِ مرزی هم میتواند پلی به فلسفه باشد هم پلی به سادهسازیِ خطرناک.
ختم و نقشهٔ باز
ختمِ جلسات پایانِ پرسش نیست. برای اصلِ جدایی، قرنهای هجدهم و نوزدهم کافیتر بودند؛ قرنِ بیستم لایهٔ نهاد و ادعا و انقلابِ نظری را افزود. ادامه میتواند پیگیریِ موردیِ وعدهها، خطاها، و نقشِ هوشِ مصنوعی باشد: کدام تبیین — آموزشی، فایدهگرا، درباری، نهادی — فکتهای پس از لاپلاس را بهتر میپوشاند.
جمعِ دوازده جلسه یک خط را دنبال کرد: جدایی نه فقط کشف که جابهجاییِ توصیف بهجایِ تبیین، آموزش، و سپس نهاد و قدرت است. فلسفهٔ علمِ نسبیساز هویتِ نهادی را میخراشد؛ سنتگراییِ ضدعلم کنجکاوی را میکوبد. مسیرِ میانه: علم بهعنوانِ کنجکاوی و تکنولوژی، و شکستنِ علمگرایی و اتوریتهٔ کاذب. بدونِ این تفکیک، یا ظلمتخوانیِ کامل یا نظریهٔ همهچیزِ ویترینی. جلسهٔ آخر تفکیک را در آینهٔ قرنِ بیستم تیز میکند و کار را با نقشهٔ مسائلِ باز میسپارد — از پیشفرضِ مقدس تا هوشِ مصنوعی — که هنوز باید با معیارِ توصیف در برابرِ تبیین خوانده شوند.
بدینسان پایانِ مجموعه، پایانِ داستان نیست؛ نقطهٔ تحویلِ ابزارِ خواندن است. هر وعدهٔ بزرگ، هر خطایِ تقدسیافته، و هر مدلِ تازه را میتوان با همان پرسش آزمود: آیا تبیین است یا توصیفِ کامیاب که جایِ تبیین نشسته است؟ و آیا نهاد پاداشِ تواضع میدهد یا پاداشِ ادعا؟ پاسخ هرچه باشد، بدونِ نهاد و بدونِ فیزیکِ قرنِ بیستم ناقص است؛ و با آنها، تصویرِ جدایی از حدِ دادگاهِ گالیله و جملهٔ لاپلاس فراتر میرود و به ساختارِ معاصر میرسد.
نقشهٔ باز یعنی تعهد به سنجش نه به شعار. هر ادعایِ نظریهٔ همهچیز، هر وعدهٔ ابدیتِ پزشکی، و هر مدلِ هوشِ مصنوعی را میتوان با همان سنجه خواند. مجموعه اگر موفق بوده باشد، ابزارِ این خواندن را ساخته است: جدا کردنِ توصیف از تبیین، آموزش از کشف، نهاد از کنجکاوی. پایانِ سخنرانیها شروعِ بهکارگیریِ همان ابزار است.
اگر بخواهیم خطِ جلسه را یکبار دیگر از زاویهٔ عمل بخوانیم، سه سطح جدا میشود. سطحِ اول، دستاوردِ نظری و تجربی است: نسبیت و کوانتوم واقعاً تصویرِ نیوتنی را شکستند و نشان دادند مدلِ کامیاب میتواند موقت باشد. سطحِ دوم، ترجمهٔ اجتماعی است: همان شکست در کتابِ عام و رسانه به زبانِ معجزه و قاطعیت برگردانده شد. سطحِ سوم، نهاد است: بودجه، درجه، ویترین و پیوند با قدرت تعیین میکنند کدام صدا شنیده شود. جداییِ علم از دین و فلسفه در قرنِ بیستم بیشتر در سطحِ دوم و سوم رخ مینماید تا در سطحِ اول.
در سطحِ نهاد، شباهت با دینِ تاریخی نه توهین که تشخیصِ الگو است. هر دو میتوانند خدمت کنند و هر دو میتوانند خطا را تقدیس کنند. فرقِ مهم این است که علمِ مدرن ابزارِ پیشبینی و تکنولوژی دارد که مشروعیتش را هر روز تجدید میکند؛ دینِ رسمی در بسیاری جوامع این ابزار را از دست داده است. از اینرو نقدِ علمگرایی دشوارتر است: منتقد متهم میشود که با خودِ روش و با رفاهِ برآمده از تکنولوژی دشمن است. تفکیکِ مکررِ این مجموعه — ستایشِ روش و تکنولوژی، ردِ هالهٔ فلسفی و اتوریتهٔ کاذب — دقیقاً برای خنثیکردنِ همین اتهام است.
هوشِ مصنوعی و اقتصادِ تازهِ نویسندگیِ علمی این تفکیک را فوریتر میکنند. اگر مدلهای نو فقط سرعتِ همان برنامهٔ قدیمی را بالا ببرند، توهمِ لاپلاسی ارزانتر و فراگیرتر میشود. اگر بتوانند پیشفرضهای پنهان را جابهجا کنند، شاید فروتنیِ تازهای بیاورند. نوابغ و کتابهای پرفروش و آکادمی، هر سه در این دو راهی نقش دارند. خوانندهٔ این مجموعه باید بتواند بپرسد: این ادعا توصیف است یا تبیین؟ این صدا از آزمایشگاه است یا از ویترین؟ این پیشفرض مقدس شده یا هنوز قابلِ تجدیدنظر است؟
پدیدههای آشوبناک و محدودیتِ پیشبینی یادآوری میکنند که حتی در قلبِ علومِ دقیق، رویایِ کنترلِ کامل ترک برمیدارد. با این حال حسِ عمومی اغلب از این ترکها عبور میکند و به روایتِ پیشرفتِ خطی برمیگردد. شکستنِ این حس کارِ یک جلسه نیست؛ کارِ آموزش و رسانه و فلسفهٔ علمِ عمومی است. ختمِ این دوازده جلسه حداکثر میتواند نقشه را بگذارد و سنجه را تیز کند.
سرانجام، رابطهٔ علم و دین در قرنِ بیستم را نباید فقط با آمارِ بیدینی یا نزاعِ دادگاهها سنجید. باید دید کجا نهادِ علمی کارکردِ قدسی گرفته، کجا دین به حاشیهٔ فرهنگی رانده شده، و کجا هر دو در میدانِ قدرت رقیب یا شریکاند. بدونِ این نقشه، یا به نوستالژیِ ضدعلم میلغزیم یا به ایمانِ خام به ویترین. مسیرِ میانه همان است که از گالیله تا لاپلاس و از لاپلاس تا نهادِ معاصر کشیده شد: جدا کردنِ آنچه علم میتواند بگوید از آنچه فقط ادعا میکند.
اگر مسیرِ دوازده جلسه فشرده شود، سه حرکتِ بزرگ دیده میشود. حرکتِ اول ردِ مبدأ قراردادنِ انقلابِ علمی و دادگاهِ گالیله بهعنوانِ جداییِ ساختاری است: علمِ نو از بسترِ دینیِ اروپا رویید و قرنِ هفدهم پر از ارجاع به خداوند در طبیعتشناسی بود. حرکتِ دوم تنگکردنِ بازه تا میانه و پایانِ قرنِ هجدهم است: جایی که توصیفِ ریاضی جایِ تبیین نشست و فرضِ خدا از صفحهٔ فیزیک پرید، بیآنکه چیستیِ قانون روشن شده باشد. حرکتِ سوم پیگیریِ دوامِ همان توهم است: آموزشِ نسلی، فایدهگرایی، انتقال به دربار و دولت، و سرانجام نهادشدگیِ کامل در قرنهای نوزدهم و بیستم.
این نشست حرکتِ سوم را در اوجِ معاصر میخواند. فلسفهٔ علم نسبیساز خشم میآورد چون روایتِ رسمیِ پیشرفتِ خطی و روشِ واحد را میخراشد. سنتگراییِ تند علم را ظلمت میخواند و خودِ کنجکاوی را میکوبد. میانِ این دو، نهادِ علمی هم خدماتِ واقعی دارد هم ادعاهایِ بیتناسب. پزشکی و فیزیک و مهندسی زندگی را تغییر دادهاند؛ ویترین و وعده و تقدسِ خطا چیزِ دیگریاند. تشخیصِ این دو لایه همان مهارتِ اصلی است که مجموعه میخواهد بسازد.
در فیزیکِ قرنِ بیستم، شکستنِ نیوتن باید درسِ فروتنی میداد. نسبیت حسِ مسیرِ مطلق را برداشت؛ کوانتوم تصویرِ ذرهٔ کلاسیک را. با این حال کتابِ درسی و رسانه اغلب انقلاب را به پیروزیِ بعدیِ علم ترجمه کردند نه به هشدار دربارهٔ موقتبودنِ مدل. این ترجمهٔ فرهنگی همان جایی است که توهم زنده میماند. صداقتِ آزمایشگاهی لازم است و کافی نیست؛ تا پیشفرضهای پارادایم مقدستر از پیشفرضهای پیشاعلمی بمانند، نقدِ مبانی دشوار است.
نهاد وقتی با قدرت گره میخورد، الگویِ دینِ تاریخی را بازمیآورد: بخششِ خودی، سختگیری بر منتقد، و تبدیلِ پرسش به تهدید. مقایسه برای تحقیر نیست؛ برای هوشیاری است. علمگرایی دقیقاً وقتی دینگونه میشود که روش را با جهانبینی یکی بگیرد و مخالف را کافرِ معرفتی بنامد. در همان حال، ضدیتِ مطلق با علم راه را بر تکنولوژی و فهمِ تجربی میبندد و به ارتجاع میلغزد. مسیرِ میانه باریک است و باید مدام بازتأکید شود.
هوشِ مصنوعی و اقتصادِ تازهِ شهرتِ علمی این باریکی را تنگتر کردهاند. سرعتِ تولیدِ مدل و متن، وسوسهٔ قاطعیت را بیشتر میکند. اگر آموزش و رسانه همان حسِ والد را بازتولید کنند — که مسئله حل شده — نسلِ بعد حتی کمتر از نسلِ لاپلاس خواهد پرسید قانون چیست. اگر برعکس، ابزارهایِ نو پیشفرضها را قابلِ جابهجایی کنند، شاید فرصتی برای پارادایمِ فروتنتر باشد. نوابغ، کتابهای پرفروش، و آکادمی هر سه میتوانند در خدمتِ هر دو مسیر باشند.
پدیدههای آشوبناک، محدودیتِ اندازهگیری، و بحرانهایِ تکرارپذیری در برخی رشتهها نشان میدهند که خودِ علمِ زنده از درون نیز با اطمینانِ کاذب میجنگد. این جنگ باید به فضایِ عمومی درز کند تا اتوریتهٔ ویترینی تعدیل شود. ختمِ جلسات یعنی تحویلِ این برنامه به کارِ بعدی: نه افزودنِ یک سخنرانیِ رسمی برای کاملشدنِ عدد، بلکه بهکارگیریِ سنجه در موردهای تازه. جدایی رخ داده است؛ فهمیدنش و مهارِ آسیبهایش کارِ تمامنشدنی است.
در یک جملهٔ پایانی میتوان گفت: علم بهعنوانِ کنجکاوی و مدل و تکنولوژی ستودنی است؛ علم بهعنوانِ دینِ جایگزین و داورِ مطلقِ معنا ستودنی نیست. قرنِ بیستم هر دو چهره را درشت کرد. فلسفهٔ علم چهرهٔ دوم را آزرد؛ رسانههایِ علمینما آن را بزک کردند. خواننده باید هر دو را ببیند. نهاد را نقد کند بیآنکه روش را خوار کند؛ روش را ارج بنهد بیآنکه نهاد را تقدیس کند. این تعادل همان میراثی است که این مجموعه میکوشد بگذارد، و جلسهٔ آخر فقط آن را در آینهٔ معاصر تیز کرده است. بدونِ این تعادل، یا به پناهِ سنتگراییِ ضدتجربه میرویم یا به زانو در برابرِ ویترین. با این تعادل، میتوان هم از تلسکوپ لذت برد و هم از جملهٔ لاپلاس ترسید — ترسی معرفتی نه ارتجاعی: ترس از اینکه توصیفِ کامیاب دوباره جایِ تبیین بنشیند و نامِ خدا یا هر نامِ جایگزین فقط از صفحه پاک شود بیآنکه پرسشِ جهان پاسخ گرفته باشد.
از همینرو کارِ بعد از ختمِ رسمی، نه افزودنِ فصلی تزئینی که آزمودنِ همان سنجه بر موردهایِ زنده است: وعدههایِ پزشکی، ادعاهایِ هوشِ مصنوعی، و لحنِ کتابهایِ عام. هر مورد را باید پرسید توصیف است یا تبیین، ویترین است یا آزمایشگاه، پیشفرضِ مقدس است یا فرضِ قابلِ تجدیدنظر. اگر این پرسشها زنده بمانند، مجموعه به هدفش نزدیک شده است حتی اگر جلسهٔ سیزدهمی در کار نباشد.
این همان معیارِ واحدی است که از گالیله تا لاپلاس و از لاپلاس تا نهادِ معاصر کشیده شده و باید بماند. معیار اگر فراموش شود، تاریخِ جدایی دوباره به افسانه فروکاسته میشود. و افسانه راه را بر فهمِ نهاد میبندد.
این تعادل را باید نگه داشت، وگرنه یا به ارتجاع میلغزیم یا به پرستشِ ویترین.
→ متنِ کاملِ این جلسه