→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۰ · دفاع عقلانی از دین

شبهه به‌معنای تعارض عقل و وحی

۱۸,۵۶۴ واژه · ۲۳ موضوع

در این جلسه کلیات دفاع عقلانی و شبهه به‌معنای تعارض عقل و وحی بررسی می‌شود. ضعف نسبی شبهات احکام در برابر شبهات هست‌و‌نیست، با تمثیل دفترچهٔ راهنما و آزمایشگاه، مطرح است. عقل تا آستانهٔ شریعت، شهود، و شریعت به‌عنوان تربیت شناختی نیز محور بحث است.

کلیات دفاع عقلانی و شبهه

خب ما همچنان در کلیات بحث هستیم. من امروز برای اولین بار یک شبهه شبهه کلی مطرح می‌کنم وسط‌های جلسه که ولی هنوز به اینکه بخواهیم مثلاً درباره جزئیات احکام بحثی مطرح بکنیم فکر می‌کنم شاید صلاح نباشد یک خورده زود.

من فقط خیلی خلاصه بگویم که کلیت موضوع شبهه را من تو این جلسات گذشته از اول در وقتی یک شبهه‌ای مطرح می‌شود با توجه به حرف‌هایی که جلسه قبل زدم می‌خواهم با این اصطلاحات جدیدی که جلسه قبل شاید به کار بردم برای اولین بار بگویم که شبهه اصولاً یعنی به یک معنای تعارض عقل و وحی دیگر.

آن چیزی که یعنی شما یک چیزی را احساس می‌کنید غلط درست است مثلاً یک چیزی به نظرتون کاملاً غلط می‌آید ولی احساس می‌کنید در وحی هست و عقلم همان‌طوری که جلسه قبل گفتم نه به عنوان آن عقل حالا ارسطویی، عقل computation تفکر computation عقل به عنوان آن چیزی که کل قوای شناختی ما می‌تواند بشناسه از حس و مثلاً شهود درونی ما تا مثلاً تفکری که در واقع می‌توانیم به طور محاسباتی یک چیزهایی را پیش ببریم شامل همه این‌ها می‌شود.

حالا ما داریم درباره چه صحبت می‌کنیم؟ درباره شبهات احکام و شریعت صحبت می‌کنیم یعنی یک باید و نبایدهایی را به وضوح ما می‌فهمیم که این‌ها غلطن ولی مثلاً در شریعت آمدند یا برعکس. یک چنین موضوعی را می‌خواهیم در واقع پیش ببریم.

من می‌خواهم تو این جلسه از آن تمثیلی که یک دفترچه‌ای از یک آزمایشی هست و در عین حال خودمان هم یک آزمایشگاه ضعیف داریم و داریم آزمایشات را انجام می‌دهیم از آن دو تا استفاده از آن تمثیل بکنم و دو تا موضوع کلی را در واقع مطرح بکنم.

شاید یک بخشی از آن تمثیل هم در واقع یک ذره چیز بشود یک ذره در واقع وصل پیدا بکند یک خورده پیچیده‌تر بشود. نکته اولی که می‌خواهم بگویم یک جورهایی به نفع شریعته یعنی از همان تمثیل می‌خواهم استفاده بکنم و بگویم که شبهات مربوط به شریعت که خیلی تعدادشان هم شاید زیادتر از شبهات دیگر باشد ضعیف‌ترن به یک معنایی. چرا؟

برای خاطر اینکه شما همان تمثیل را که نگاه بکنید وقتی که درباره حقایق داریم صحبت می‌کنیم نه درباره باید و نبایدها واقعاً این‌جوری است که ما با قوای شناختی خودمان خیلی از چیزهای هست و نیست‌ها را با وضوح خیلی بالا می‌توانیم تشخیص بدهیم که درستن. در حالی که در مورد باید و نبایدها خیلی وضوح کمتره. چرا؟ از همان تمثیل دیگه‌ای که یک بار گفتم استفاده بکنم.

شما باید و نباید مثل این است که یک نقشه جغرافیایی دارید یک محلی را به عنوان جایی که می‌خواهید بهش برسید روی نقشه مثلاً علامت می‌زنید. حالا دنبال باید و نبایدها یعنی اینکه حالا چه جوری می‌خواهم به آن هدفی که دارم برسم. نکته چیست؟ نکته این است که ما وقتی که اولاً اینجا پیچیدگی این است که اینکه هدف چیست؟

چه هدفی چه هدف‌هایی خوبن می‌توانیم بهش برسیم؟ این خودش یک پیچیدگی ایجاد می‌کند. ممکن است اهداف متفاوتی داشته باشیم. این را حالا در تمام سطوح موضوعات مختلف از مسائل شخصی انسانی به اصطلاح فردی در نظر بگیرید تا اقتصادی و مسائل کلیات مربوط به خانواده و جامعه و هر جایی ممکن است آدم‌ها اهداف مختلف داشته باشند.

ممکن است در مورد مسائل فردی با همدیگر تفاهم بکنند ولی در مورد مسائل اجتماعی و اقتصادی اهدافشون متفاوت باشد. بنابراین یک یک پیچیدگی خیلی مهم اینجا این است که ما در واقع یک هدف‌های مشخص و مشترکی ممکن است نداشته باشیم. تعیین یک چنین اهدافی سخته.

و بعد بدتر از آن وقتی که شما یک هدفی را مشخص بکنید مثل همان نقشه جغرافیایی را در نظر بگیرید که صدها راه مختلف وجود دارد خیلی‌هاشون هیچ‌وقت طی نشده و من می‌خواهم با یک حساب‌های تقریبی همین‌جوری بفهمم که چه کار باید کنم تا فلان‌طور بشود.

شما می‌خواهید مثلاً فرض کنید یک زندگی‌ای داشته باشید در آن آرامش داشته باشید. حالا یک دنبال یک باید و نبایدهایی می‌گردید. اولاً آیا هدفی تحت عنوان آرامش داشتن هدف خوبی است تو زندگی یا نه؟ بعد راه رسیدن به آرامش چیست؟ هزار تا راه ممکن است پیش پاتون باشد و هیچ‌کدوم‌شون واقعاً به آن چیزی که می‌خواهید شما را نرسونه.

در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و این‌ها هم که می‌بینید سیستم‌های مختلف اقتصادی همین الان هم تفاهم به آن معنا که مثلاً فرض کنید در ریاضیات و فیزیک و این‌ها که بیشتر با هست‌ها در واقع سروکار دارند آن جاهایی که نزدیک می‌شود به اینکه چه کار باید بکنیم، چه سیستم اقتصادی خوب است می‌بینید که چه اختلاف‌نظرهایی با وجود اینکه اهداف تا حدودی مشترک هم هست آنجا بازم اختلاف‌نظر به وجود می‌آید.

تو مسائل اقتصادی اختلاف اهداف هم وجود دارد دیگر. یعنی مثلاً فرض کنید عدالت اجتماعی اولویت دارد یا مثلاً فرض کنید رسیدن به توسعه بیشتر، تولید بیشتر این‌ها هم خب ممکن است آدم‌های مختلف با همدیگر اختلاف داشته باشند. این اختلاف‌هاشون هم رفع بکنم باز یک مشکلاتی در پیدا کردن راه‌ها وجود دارد.

جمعیت، رأی و حامیان شبهه

بنابراین اصولاً من الان بگذارید به عنوان یک مثال آیا مثال معاصر خیلی مبتلابه مهم است. آیا همجنس‌گرایی یک کار بدیه، کار خوبی است؟ باید جلوشو بگیریم؟ باید آزاد، چه کار باید باهاش بکنیم؟ ۵۰ سال پیش همجنس‌گرایی قاطعانه یک بیماری روانی بود. یک انحراف جنسی روانی ثبت‌شده در همه کتاب‌های روان‌پزشکی بود.

ظرف یک مدتی مثلاً ۱۰، ۲۰ سال کم‌کم این از در چیز حذف شد، از در کاتالوگ‌ها و رفرنس‌های مربوط به روان‌پزشکی حذف شد. الان سازمان بهداشت جهانی رسماً اعلام کرده که این کاملاً نرمال‌ان، باید ازشان حمایت بشود و الی آخر.

خب این یک مسئله خیلی به اصطلاح روشن، صورت‌مسئله خیلی روشنیه ولی اینکه باید چه کار باهاش بکنیم، خوبه، بدهد، این کاملاً مورد اختلافه. می‌بینید ظرف ۵۰ سال ۱۸۰ درجه مسئله تغییر کرده.

من چند بار به این موضوع اشاره کردم که من لااقل هیچ کشف روان‌پزشکی یا نمی‌دانم علمی سراغ ندارم که باعث این تغییر شده باشد. این تغییر حاصل فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و زیاد بودن جمعیت، لابی کردن و اینکه حکومت‌ها در واقع کم‌کم حکومت‌های دموکراسی متوجه شدن که باید هوای این‌ها را داشته باشند. این‌ها هم یک جمعیتی‌ان، رأی می‌دن، بالاخره قدرت دارند.

واقعیت همین است دیگر. یعنی آن چیزی که باعث شده که کاملاً ازشان حمایت بشه، این است که بالاخره یک جمعیتی هستند که اینکه احزاب در موردشون چه رفتاری را در واقع پیش می‌گیرند در رأی‌شون تأثیر دارد و هر جمعیتی که چنین تأثیری بتواند بگذارد بالاخره حامی پیدا می‌کند تو سطح بالا و می‌تواند مبارزات خودش را پیش ببرد.

بفرمایید. این کارم که می‌گی تعدادشان زیاد می‌شه، این منطقیه. خب؟ نه از این لحاظ که سیاسی، اجتماعی مثلاً دنبال رأی‌ان. خب ببینید ما الان نمی‌دونیم آدم سالم چیست که. خب؟ آها خب خیلی ممنون اصلاً همین نکته همین است دیگر. ما اصلاً نمی‌دونیم آدم سالم کیست، چیست.

رشد، بله رشد را مثلاً فرض کنید روش اختلاف وجود دارد که ما مثلاً اصلاً آیا باید دنبال رشد باشیم یا دنبال مثلاً فرض کنید آرامش باشیم؟ باید یک رودخانه خروشان در حال رفتن باشیم یا یک برکه‌ی زیبایی باشیم که همین‌جوری مثلاً زندگی‌مون را می‌گذرونیم. در اساسی‌ترین موضوعات اختلاف‌نظر وجود دارد و همیشه هم این مثل یک آزمایش فیزیکی نیست که یک چیزی را من آ کره زمین گرده.

خب این قاطعانه می‌شود به این جواب داد ولی شما یک دانه باید نباید شاید نتونید پیدا بکنید که قاطعانه مثل اینکه کره زمین گرده بتوانید بهش جواب بدهید. متوجه‌اید؟

نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم که به نفع شریعته این است که حالا تو آن تمثیلی که دو تا دفترچه هست، دفترچه یک دفترچه است و یک آزمایشگاهی که دستگاه‌هاش به دقت آن دستگاه‌هایی که دفتر آزمایش‌های در دفترچه نوشته شده نیست و کسانی هم که دارند کار می‌کنند به علم آن کسانی که تو آن آزمایشگاه ایده‌آل بودن نیستند، شما در مورد شریعت در مورد باید و نبایدها که می‌رسید، باید تصورتون این باشد که این آزمایشگاه خیلی در و داغونه. یک آزمایش را شش بار انجام می‌دن، شش تا نتیجه خیلی متفاوت مثلاً تو آزمایشگاه می‌گیرند.

خب وقتی آزمایشگاهتون این‌جوری باشد، اتفاقاً تکیه‌تون به آن دفترچه ولو اینکه عددهاش خیلی محو شده باشد، ترجیح می‌دید که حالا بالاخره یک چیزکی آنجا دارید می‌بینید. من امروز که داشتم می‌اومدم این یادداشت را می‌نوشتم، یاد یک تجربه شخصی خودم افتادم، چون می‌خواهم یک چیزی از دوران دانشجویی اعترافی بکنم.

یک بار خب همه‌تون اگر فنی بودید و مثلاً آزمایشگاهی رفتید، می‌دانید دیگر یکی از رسوم متداول در آزمایشگاه‌های دانشجویی این است که وقتی که گزارش دارد نوشته می‌شه، به اصطلاح عددسازی انجام می‌شود.

آزمایش کردیم خیلی با آن چیزی که فرمولا جور درنمیاد، حالا بالاخره یک عدد شد. باور کنید من روی حالا همین اینکه دروغ نباید بنویسم و این‌ها، تا آزمایشگاه الکترونیک ۲، نمی‌دانم دیجیتال این‌ها، همه همان چیز، اگر هم درنمی‌اومد می‌نوشتم، می‌گفتم این بود.

حالا دیگر می‌خواست نمره را کم کنی یا زیاد کنی، آن‌ها اصلاً نگاه نمی‌کردن. آن‌هایی که عددسازی می‌کردن، بازنده بودن. تا رسید به آزمایشگاه الکترونیک ۳. فرکانس بالا بود. اصلاً ببینید مثلاً عدد باید ۲۰ درمی‌اومد، می‌اومد ۲. یعنی اصلاً این دستگاه‌هایی که ما داشتیم تو آن فرکانس‌های بالا، هیچی نشان نمی‌دادن. عملاً ۱۰ بار هم که تکرار می‌کردی، چیزهای پرت و پلا.

این را دیگر من الان اعتراف می‌کنم، آزمایشگاه الکترونیک ۳ را خدا مرا ببخشه، همه را عددسازی کردیم. با دوستان نشستیم قشنگ عددها را چیز کردیم و باور کنید من فکر کنم همان موقع که داشتیم انجام می‌دادیم به مسئول آزمایشگاه گفتیم که این‌جوری و این‌ها، گفت آقا حالا یک کاریش مثلاً بکنید.

هم همین بود دیگر، آزمایشگاهه تو فرکانس بالا خطا بالا می‌رفت، دستگاه‌هام دستگاه‌های قدیمی و معمولی بودن. نوعش هم نمی‌تونست تو آن فرکانس خیلی مثلاً یک اسیلوسکوپ ۵۰ سال پیش را برداری، مثلاً تو فرکانس خیلی بالا ازش یک انتظاراتی داشته باشی.

به هر حال نکته‌ای که می‌خواهم بگویم به نفع شریعت این است که ما به طور طبیعی چون اینجا انگار با یک آزمایشگاه در و داغون و آزمایش‌های پیچیده‌تری طرف هستیم، طبیعی است که وابستگی‌مون به آن دفترچه بیشتر بشود.

الگوی انسان سالم و پیچیدگی

من در مورد مثلاً فرض کنید طبیعت خیلی حالا احساس هم این نیست که باید نگاه کنم ببینم قرآن چه نوشته، نمی‌دانم دین چه می‌گه، ولی وقتی که می‌خواهم مثلاً زندگی خودم را ببینم چه کار باید بکنم، چه کار نباید بکنم، به نظر می‌آید که اینجاها نیاز بیشتری دارم و منطقی‌تر و عقلانی‌تر این است که آن دفترچه هرچ، نکته چیست؟

نکته این است که چرا این تمثیل چرا این‌جوری من می‌گویم که آن دفترچه حالا در طول زمان محو شده؟ برای خاطر اینکه زبان خصلتش این است که همیشه یک اولاً بالاخره این‌ها مکتوباتی‌ان که به دست ما رسیدن، یک بالاخره یک احتمال خطایی در نحوه رسیدنش به خودمان می‌دهیم که من هرچه مثلاً فرض کنید به سمت احادیث و این‌ها می‌آیم، خب این احتمال خطا بیشتر می‌شود.

بنابراین اینکه واضح است که آن چیزی که تحت عنوان دین به من می‌رسد خطا دارد، درک من از آن متن خطا دارد، بنابراین خاصیت و ویژگی زبان این است که این خطاها وجود دارد. نکته حالا اینجا چیست؟ نکته این است که وقتی که از گزاره‌های حقیقی به گزاره‌های باید و نباید عبور می‌کنم، این طرف که خودم می‌خواهم تشخیص بدم، پیچیدگی خیلی زیاد می‌شود.

خیلی خیلی خطام بیشتر می‌شه، در حالی که آن‌ور همچنان خطا همونیه که بود دیگر، مسئله نقله که چقدر درست نقل شده و مسئله فهم من از متنه. ما فهممون از متنه که مثلاً باید و نباید دارد، چندان تفاوتی ندارد با فهم ما از یک متنی که مثلاً می‌خواهم از نظر خطا می‌گویم که هست و نیست دارد.

متوجه هستید منظورم چیست دیگر؟ این است که وقتی به این در شبهات مربوط به احکام، این نکته به نفع شریعت هست که ما اصولاً باید و نبایدهای خودمان را به آن وضوح نمی‌فهمیم که حالا بخواهیم یک ماجرایی مثلاً پیش بیاید که مثل کره زمین گرده یا مسطحه، تو متن آمده باشد مسطحه، من می‌بینم که من هیچی تقریباً هیچ باید و نبایدی را با این قاطعیت نمی‌بینم.

بنابراین این نکته آیه یک نکته‌ای که اینجا نوشتم این است که شما یک لحظه فکر کنید ببینید چند چند ده دلیل می‌توانید باور کنید بیاورید من الان همین‌جوری یکی دو تاشو اشاره کردم که درک باید و نبایدها پیچیده‌تر و سخت‌تر و همراه با خطای بیشتر.

یک چیزی که اینجا نوشته یکیش همین که تعیین هدف مثلاً فرض کنید خیلی سخته. ما در مورد باید و نبایدها الان ایشان حرف از انسان الگوی انسان سالم زد. اصلاً ببینید شما در باید و نبایدها با انسان معمولاً سروکار دارید که موجود بسیار بسیار پیچیده‌ایه. مثل کره زمین یک یک چیز نیست.

کره زمین مثل یک جسمی نیست که یک گزاره‌ای در موردش بگویم که این گرده یا نیست. من وقتی که با انسان سروکار دارم با یکی از پیچیده‌ترین موجودات ممکن سروکار دارم که اصلاً مسیر رشدشون نمی‌توانم یعنی موضوع در مورد باید و نباید ربط پیدا می‌کند به روان‌شناسی و یک چیز خیلی خیلی پیچیده. پیچیده‌تر از زیست‌شناسی. یک نکته دیگر تأثیر هواهای نفسانی.

شما وقتی دارید زمین‌شناسی کار می‌کنید هوای نفستون مثلاً دخالت می‌کند که واقعیت را تحریف بکند؟ نه. اما اگر بخواهید درباره کارهایی که باید بکنید و نه بخواهید یک گاو بکشید و گاو دوست داشته باشید. حالا برایتان سؤال پیش می‌آید آیا این گاو را باید مثلاً از آنجا بیارم اینجا بکشم، این کار را بکنم، رنگش چه باید باشد؟

هزار وقتی ما می‌خواهیم یک کاری را بکنیم اصلاً ما که تنبلی ملی داریم اصلاً اصولاً ترجیح می‌دهیم یک کاری را نه کاری را نکنیم. اینکه بخواهیم مثلاً حالا یک یک حکمی باشد خیلی سخت باشد. خب میل داریم یک جوری مثلاً از زیرش در برویم. حال حالشو نداریم مثلاً. هزار جور امیال ما، اهداف ما، خودخواهی‌های ما دخالت می‌کنند در این انحراف پیدا کردن بایدها و نبایدها.

غیر از جهل به این موضوع ما خودمان یک اهداف پنهانی داریم که ممکن است برای خودمان هم پنهان باشد. مثل این که مثل آن ماجرای تمثیل شتر که مولانا در مثنوی آورده که طرف سوار شتر می‌شه، بچه شتر در طویله‌ست. الان مثل اینکه نقشه را نگاه کرده، هدف روشنه، شتر هم برنامه‌ریزی شده که برود آنجا.

این هر وقت که خوابش می‌برد شتر را برمی‌گردونه دوباره می‌رود سمت طویله برای اینکه دلش با بچه‌شه. ما هم هزار جور بچه داریم این‌ور آن‌ور. یعنی همین‌طوری خودمان را یک ذره رها بکنیم تمایلات مختلف داریم این‌ها باعث تحریف درک ما از اینکه چه کار باید بکنیم و نکنیم می‌شود.

یک نکته دیگر که بستگی به در واقع نتیجه جهان‌بینی دینی این است که خیلی از این باید و نبایدها ربط به این پیدا می‌کنند که آخرت ما چه می‌شود. تأثیر کارهایی که داریم می‌کنیم در آخرت چیست؟ این که اصلاً مجهول مطلقه تقریباً.

یعنی ما اگر خبری از طریق وحی به ما نرسیده باشد خیلی شاید درک خوبی نداشته باشیم از اینکه مثلاً فرض کنید فلان رفتار ممکن است چه عقوبت‌هایی داشته باشد یا اجمالاً یک چیزهایی می‌فهمیم ولی ممکن است یک نکاتی باشد که اصلاً نمی‌فهمیم.

باید و نباید در موجود پیچیده

و ما معتقدیم که شریعت یک جوری در واقع راهنمایی هست برای اینکه آخرت خودمان را بسازیم. حالا دنیا و آخرت و دنیا معنویت به معنویت برسیم که یک جوری در آخری آخرت هم مثلاً معنای سعادتمند شدن. مفهوم سعادت که هدف مثلاً انسانه وقتی شما به آخرت اعتقاد دارید یک خورده پیچیده می‌شود دیگر.

خب حالا این‌ها همه ده‌ها چیز می‌شود گفت که باعث پیچیدگی موضوع می‌شود در حالی که آن‌ور مسئله استخراج یک چیزی فهم یک متنه که اگر خوب نگهداری شده باشد و بخواهیم روش کار بکنیم و این‌ها خیلی حالا من جواب یک جوابی به خودم بدهم یعنی به جای یکی از شما خودم سؤال بکنم که این هواهای نفسانی، این تمایل، این بچه شترها و این‌ها در طول تاریخ همان متون را تحریف کردن هم اینکه تو فهمشون تأثیر می‌ذارن.

یعنی من می‌بینم اینجا نوشته که مثلاً با اهل کتاب خوب رفتار بکنید ولی من نمی‌توانم باهاش خوب رفتار بکنم که وقتی که آن می‌خواهد مرا بکشد من هم می‌خواهم یک راهی بالاخره یک جایی یک آیه ایجاد می‌کنم یک جوری به اضافه اینکه احتمال جعل حدیث و این‌ها هم در مواردی که خب هست دیگر بنابراین یک چیزهایی وجود دارد یک به اصطلاح تاثیرهایی در متن‌ها گذاشته من این را می‌پذیرم ولی متن نکته چیست؟

نکته این است که شما وقتی که به آن متون دارید نگاه می‌کنید وظیفه‌تون در واقع این است که یعنی آن خرابی‌هایی که آن متن پیدا کرده حاصل یک چنین می‌توانید بگویید که یک روندای تحریف و محو شدن آن اعداد هست که یک خورده شدیدتر از آن چیزی است که در مورد حقایق هست در مورد حقایق هم مثلاً مخصوصاً حقایق تاریخی بالاخره یک چنین چیزهایی وجود دارد ولی آن بخشی که می‌خواهیم یک چیزی را استخراج بکنیم خیلی چیز نیست ما یک جور باید مثلاً فرض کنید مسئله جعل احادیث را بهش توجه بکنیم حالا یک یک نکته خیلی کلی می‌خواهم بگویم که باز این دیگر به نفع و نمی‌دانم چیز نیست شما یک این تحلیل را به طور کلی

وقتی که در نظر می‌گیرید یک چیز خیلی واضح از این دلایلی که من گفتم به نظر من به دست می‌آید هرچه از طرف مسائل شخصی و انسانی که به روانشناسی انسان مربوطه برویم به سمت مسائلی مثل مثلاً فرض کنید مسائل اجتماعی مسائل اقتصادی که کمی کمیت‌بردار هستند و می‌شود با در موردشون حرف‌های دقیق‌تری زد شما یک وضعیت مثلاً فرض کنید سیستم اقتصادی را مقایسه بکنید با روانشناسی انسان هرچه به مسائل شخصی‌تر باشد سخت‌تر ما می‌توانیم در واقع در موردش قاطعانه یک چیزی بگوییم ولی واقعاً همین الان هم تو علوم انسانی نگاه کنید خب اقتصاد یک جوری همگراتر به نظر می‌رسد تئوری‌هاش تا مثلاً فرض کنید تئوری‌هایی که مربوط به روانشناسی یا مربوط به این است که انسان

باید تو زندگی خودش چه کار باید بکند آنجا اصلاً به نظر می‌آید میلیه یعنی هزاران نفر برای خودشان یک حرف‌هایی می‌زنند در حالی که این‌ور چون می‌شود یک چیزهایی را اندازه گرفت دیگر یعنی درست است باید و نبایدهایی که نتیجه‌اش را می‌بینیم نتایج قابل کمّی‌سازیه می‌خواهم بگویم به عنوان این نکته می‌خواهم بگویم که درست شریعت را که نگاه می‌کنید برعکسه دیگر یعنی بیشتر آنجا حرف دارد در مورد مسائل شخصی حرف دارد و کمتر در مورد آن مسائلی که ما می‌توانیم به طور عرفی به یک نتایج مشخصی برسیم بفرمایید استاد منظورتون الان این است که پیچیدگی یک انسان بیشتر از پیچیدگی یک اجتماعه؟

صددرصد بله وقتی که به اجتماع مثلاً فرض کنید به مسائل اقتصادی دارید سروکار دارید ما اصلاً در مورد روان اگر اقتصاد اجتماع را نگاه می‌کنیم با اقتصاد یک شخص مقایسه کنیم اگر روانشناسی یک اجتماع را نگاه می‌کنیم با روانشناسی یک توده مقایسه کنیم اقتصاد نه مسئله این است که الان یک دانشی وجود دارد به اسم اقتصاد خب درباره می‌خواهیم الان مثلاً فرض کنید می‌خواهید یک حکومتی تشکیل بدهید می‌خواهید اقتصادش را مثلاً فرض کنید خوب کنید خب ما با یک پدیده‌ای سروکار داریم که اندازه‌گیری‌های خوبی می‌توانیم روش یک سری کمیت داریم پارامتر داریم من واقعاً منظورم خود اقتصاد اقتصادی که الان مثلاً فرض کنید سوسیالیستی بهتر است چقدر کارها دست دولت باشد اختلاف نظر هست ولی می‌دانیم

چه کار داریم می‌کنیم اصلاً در مورد این‌گونه بهتان بگویم مدل داریم مدل‌های کمّی خوبی داریم برای اقتصاد حالا در مورد انسان داریم شما می‌توانید مثلاً در مورد سعادت دارید صحبت می‌کنید یک جوری یک اندازه‌گیری‌هایی انجام بدهید بگویید که مثلاً این مدل زندگی از آن مدل بهتر است واگرایی که می‌بینید در مورد مسائل اخلاقی در مورد مسائلی که مربوط به زندگی فردی هست فوق‌العاده زیاده دیگر برای اینکه اصلاً نه اهداف مشخص و قابل دسترسی که روش توافق شده باشد وجود دارد هر آدمی بیاید نسخه‌ای بپیچه که چگونه باید زندگی کرد احتمالاً با یک کس دیگر فرق دارد دقت می‌کنید من منظورم از پیچیدگی انسان شما مثل می‌دانید چه می‌مونه؟

اقتصاد، روان توده و دانش‌ها

مثل اینکه شما بگویید یک جامعه پیچیده‌تر از یک انسانه چون جامعه تعداد زیادی انسانه ما آنجا داریم این‌ها را به عنوان یک واحد به عنوان آن سیستم را داریم نگاه می‌کنیم که این‌ها ایجنت‌هاشن با یک به اصطلاح فانکشن‌های خیلی محدودی وارد آن سیستم می‌شوند با کل وجودشان که نمی‌شوند سلول‌هاشون که مهم نیست زیست‌شناسی انسان پیچیده‌تر از یک جامعه‌ست.

زیست زیست یک انسان، میلیاردها سلول با یک روابط پیچیده‌ای که اصلاً ما نمی‌شناسیم. دقت می‌کنید؟ در حالی که جامعه را من یک سری ایجنت دارم که این‌ها هر کدام یک چند تا فانکشن دارند. وقتی دارم اقتصاد را بررسی می‌کنم، خیلی ساده‌تر از زیست انسانه، زیست‌شناس انسان از نظر زیست‌شناختیه و این هم خیلی ساده‌تر از روان‌شناسی انسانی که اصلاً ما دانش پیشرفته‌ای هم نداریم.

یعنی حالا یک سری مدل‌های روان‌کاوی خیلی به اصطلاح شل و ول وجود دارد که در حال مثلاً کار کردن روش هستند. ولی نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که به شریعت که نگاه می‌کنید، به‌درستی برعکسه. یعنی آن جاهایی که عقل آدم به‌طور عرفی می‌شود کارهایی کرد، کمتر حرف زده شده و اونجایی که عقل کمتر کار می‌کنه، اختلافات بیشتر، بیشتر حرف زده شده.

این یک نشانه خوبی است از اینکه شریعت خوب تنظیم شده. مثلاً هیچ گزاره‌ای در مورد بهترین سیستم بازی فوتبال در شریعت نیست. که مثلاً چه کار کنید شیش تا گل نخورید یا نمی‌دانم بیشتر گل بزنید. اصلاً راهنمایی در این مورد وجود ندارد. برای اینکه مسئله عرفیه دیگر، من چه می‌خواین بگیم؟

بسته به اینکه بازیکناتون کیا هستند، با کی دارید بازی می‌کنید، سیستم را می‌چینید. حالا در شریعت چه قرار؟ شریعت اگر یک چیزی در مورد فوتبال می‌خواست بگوید، می‌گفت کمتر بخورید، بیشتر بزنید. مثلاً در همین حد می‌شود گفت دیگر، نمی‌دانم سعی کنید بازی زیبا و جوان، از اول می‌گفت که سعی کنید فیرپلی بکنید.

احتمالاً در شریعت یک نکته، اگر اصرار می‌کردند یک چیزی قرار بود، آقا جوانمردانه بازی بکنید. به داورا بیشتر توصیه می‌کرد که تقلب نکنند و این حرف‌ها. ادای پنالتی در نیارید مثلاً، از این کارا نکنید. این‌ها چیزهای با اهل کتابه که بازی می‌کنند. با اهل کتاب. بله. ولی بعد مثلاً در مورد سیس لذت نباشد اشکالی ندارد. بله. یعنی گل زدند اگر به شرط لذت نباشد اشکالی ندارد.

آها. آن را شما خیلی تحت تأثیر بعضی از علمای قم هستید. نه به هر حال چیزی که در مورد سیس بازی فوتبال دیگر یک چیزی من یک بازی یاد می‌گیرم، مربی، آقا من یک توصیه کلی شرعی بهتان می‌کنم. آقا مربی خوب بیاورید. زودتر بیاورید یکمی مثلاً، می‌دونید؟

بگذارید وقت داشته باشد و بازیکنا تمرین. بیشتر بازی دوستانه انجام بدهید. این‌ها را من می‌توانم به عنوان توصیه‌های شرعی بهتان بگویم. ولی حالا سیستم چیست و چه جزئیات و کیا بازی بکنند، کیا بازی نکنند، مثلاً سرود بخونن، نخونن، این‌ها دیگر بستگی به شرایط و وضعیت آن حال و هوای آن بازی پیدا می‌کند.

می‌خواهم بگویم این از نظر من یک نکته خیلی خوبی است دیگر که دقیقاً هر چقدر به جاهایی نزدیک بشویم که عقلمون بهتر کار می‌کنه، با عرف به اصطلاح با دید نظر عقلا، می‌شود پیشرفت، می‌بینید که شرع کمتر حرف زده و اونجایی که پیچیدگیش بیشتر، اهداف خیلی می‌تواند متفاوت باشد، جای توافق نیست، بیشتر حرف زده شده. کی می‌تواند مثلاً فرض کنید شرع این نبود و می‌خواستیم روی اینکه چقدر عبادت بکنیم و نمی‌دانم چه جوری عبادت بکنیم به توافق برسیم.

یک میلیون احتمالاً مکتب پیش می‌اومد که هرکی یک جوری عبادت را ترجیح بدهد. این یک جایی است که حالا می‌بینید شرع خیلی قاطعانه می‌گوید که اینقدرش واجبه، این کارا را بکنید، این‌جوری عبادت بکنید. یک راهنمایی‌های مشخصی برای آدم‌ها به اصطلاح آورده شده.

این نکته‌ای که جنبه مثبت دارد از نظر اینکه این طیف مسائل به خوبی در واقع خب من چون یک چیزی به نفع شریعت گفتم، حالا می‌خواهم یک چیزی به ضرر شریعت بگویم. چرا؟ برای اینکه عدالت ان‌الله یامر بالعدل و الاحسان باید عدالت رعایت بشود.

نه حقیقتاًیک نکته‌ای جلسه قبل هم نوشته بودم، الان وقتشه که زیاد خوشحال نشیم از این استفاده‌ای که از این تمثیل کردم و این نکاتی که گفتم.

می‌خواهم من بارها در جلسات گذشته‌ام حالا به مناسبت حرف‌هایی که در مورد بعضی از آیات قرآن می‌شد، در مورد خطر تشکیل جامعه دینی، خطراتی که در شریعت هست و در قرآن به صراحت بهشان اشاره می‌شود و این ساده‌دلی و به اصطلاح خوش‌خیالی که دین بیاید همه چیز خوب می‌شود و شریعت همه‌اش عالی و این‌ها، از این حرف‌ها زیاد زدم که این‌طوری نیست و قرآن هم به صراحت وقتی درباره جوامع دینی مثل مثلاً جامعه یهود یا قوم بنی‌اسرائیل صحبت می‌کنه، یک عالمه حالت آن انتقادهای تند و اینکه انگار بدترین آدم‌ها در این جامعه هستند از این حرف‌ها زیاد در قرآن هست. خب من می‌خواهم به یک خطری اشاره بکنم که فکر می‌کنم خیلی مهم است.

خطر انسان بی‌شریعت

خطرها درباره خطرات شریعت، آسیب‌هایی که شریعت می‌تواند ایجاد بکند می‌خواهم یک خورده صحبت بکنم و وصلش بکنم به یک نکته‌ای که بعد‌ها زیاد باید در مورد درباره‌اش با جزئیات صحبت بکنیم. خب خطر این است که شما یک آدمی را تصور بکنید که تابع هیچ شریعتی نیست. فقط تابع عقل و احساس و به اصطلاح دینی فطرت خودشه.

تشخیص می‌دهد که یک کارهای بدیه، کارهای خوبه، سعی می‌کند مثلاً یک اصول اخلاقی را رعایت بکند. حالا این را مقایسه بکنید با یک آدمی که تابع شریعته.

در بسیاری از موارد کارهایی می‌کند که به عقلش خیلی جور درنمیاد ولی چون شریعت گفته می‌کند. یعنی یک جاهایی درونش مثلاً این است که این کار نباید بشود اخلاقاًمثلاً احساس می‌کند درست نیست ولی چون شریعت بهش حکم کرده کار را انجام می‌دهد.

می‌خواهم بگویم که شما چگونه یک آدم عقلش زیاد می‌شود به اصطلاح، عقلش از نظر عقلی پیشرفت می‌کند. این است که ترین بکند دیگر، هی از عقل خودش استفاده بکند، یک جایی اشتباه می‌کند بفهمد اشتباه کرده.

یک آدمی که تابع شریعته هی عقل خودش را می‌گذارد در مسائل کنار و اگر هم یک کاری بکند که خلاف عقل و احساسش بوده چون فکر می‌کند که شریعت این را به خدا این را ازش خواسته، کار خراب هم که می‌شود درس نمی‌گیره.

فکر می‌کند این یک چیزهای پنهانی بالاخره مثلاً در آخرت یک آثاری ظاهر می‌شود. می‌خواهم بگویم آن حالت طبیعی آدمیزاد یک آدمی که با یک بینش عقلانی و یک حس درونی سعی می‌کند باید و نباید را تشخیص بدهد، این مدام ممکن است پیشرفت بکند به یک آدم به اصطلاح عاقلی که خیلی چیزها حکیمانه مثلاً تشخیص می‌دهد.

ولی حالا در مقابل یک آدمی را قرار بدهید که دو تا چیز دارد. عقلش هست، یک جایی از این استفاده می‌کنه، یک جاهایی این بهش یک چیزی می‌گوید ولی از آن یکی استفاده می‌کند. اصلاً کلاً آن سیستم پیشرفت عقلش ممکن است دچار مشکل بشود دیگر. در واقع خطر چیست؟

خطر این است که شریعت می‌آید جای آن والد می‌شینه و این بالغ این را یک جوری ممکن است تخریب بکند. شما وقتی که تمام وجودتون داد می‌زند که یک کاری را نباید بکنید ولی بعد می‌کنید چون یکی بهتان گفته باید بکنید و فکر می‌کنید که این صدای خداوند هم که به شما دارد می‌گوید باید بکنید، آن‌وقت خب مثل همان آزمایشگاه را در نظر بگیرید.

بالاخره اگر آن دفترچه نباشه، یک نفر آن دفترچه را بگذارد کنار با همین دستگاه‌های مزخرف یک خورده تکنیکش اضافه می‌شود و دستگاه را یک خورده دستکاری می‌کند. حالا یک آدمی را در نظر بگیرید که دچار یک جور تنبلی عقلانی در واقع شده دیگر. اصلاً بی‌خیال، از اول می‌داند آن دفترچه مثلاً یک چیزی در آن هست درمیارم دیگر.

اصلاً دستگاه‌ها خراب شدن، سرویس نمی‌کنه، هیچ سعی و خطایی نکرده این‌ها را همین امکاناتی که دارد را بهتر به کار ببرد. بنابراین شریعت می‌تواند دچار ما را دچار یک مشکلی بکند، یک جور تنبلی و پیشرفت نکردن از نظر عقلانی. من یاد این چیز می‌افتم. آقا به سوءاستفاده‌ها هم فکر بکنید.

به همان هوای نفس، فکر آدم یک کاری را می‌خواهد بکند، عقلش جور درنمیاد، می‌رود مثلاً یک جوری بالاخره از یکی از علما یک فتوایی می‌گیرد که بکند. من یک خاطره‌ای را یک بار نقل کردم. خدا رحمت بکند یکی از علمای خوب تهران، آقای سید رضی شیرازی که در مسجد قبای تهران نماز می‌خوند، ایشان نوه می‌رزای شیرازی بود، آدم روحانی جالبی بود دیگر.

حالا از این نظر که خیلی روابط خوبی با مردم محل داشت و همه را می‌شناخت، یک جور روحانی مدل قدیمی بود که با روحانیون امروز خیلی سنخیت نداشت. من یادمه که یک بار نشسته بودم که ازش یک سوالی بکنم، یک نفر هی در گوشش یک چیزی می‌گفت، این می‌گفت نه، نمی‌شود که آقا.

دوباره می‌گفت آخه این فلان. خب ببین من از فحوای کلام فهمیدم یک ارثی را می‌خواستم بالا بکشم. آمده بودم ببینم می‌توانند یک اوکی‌ای مثلاً بگیرند. شما از این چیزها زیاد دیدیم دیگر.

دفترچه راهنما و تنظیم دستگاه

من باز خدا رحمت بکند این راز خانم در فیلم آقای فرهادی جدایی نادر از سیمین هی یک دفترچه تلفن داشت هر جا گیر می‌کرد خب آقا فکر کن این کار را بکنی یا نه نکنی دیگر گوشیشو برمیداشت زنگ میزد به یک جایی سوالات شرعی می‌گفت من الان در چنین وضعیتی هستم این کار را بکنم زنگ زده بود یک بار که دروغ بگویم یا نگم دیگر آقا تو که می‌دونی نه دیگر خب بالاخره آن طرف آن ور ممکن است دلش بسوزه اگر نه یک شماره دیگر آقای دستغیب

هم در یکی از سخنرانی هاش حرف بامزه ای میزد می‌گفت خانم آمده می‌خواهد نمی‌دانم دخترشو بدهد به یک نفر که مثلا آدم از من می‌پرسه می‌گویم که نده می‌رود استخاره می‌کند بعد می‌آید می‌رود یک جای دیگر استخاره می‌کند این‌قدر می‌کند تا خوب بیاید یک پسر پولداری آمده مثلا خواستگاری دخترش می‌خواهد بدهد یک جورهایی عقلش بهش می‌گوید که این مثلا مناسب نیست برای ازدواج دخترت ولی یک چیز دیگر ای می‌خواهم بگویم آن هوای هوا هوس های ما هم می‌توانند اینجا از این دوگانگی ها سوء استفاده بکنند دیگر خب این یک نکته ای بر علیه شریعته واقعاً یا بر علیه رویکرد و به اصطلاح شیوه آموزش شریعته اینکه ما با یک سیستم آموزشی و یک نگاهی به شریعت سروکار داریم متاسفانه که درباره معنی کار آموزش نمی‌دهند که چرا این درست است شریعت را برای شما معقول نمی‌کنند که اتفاقاً باعث رشد عقلتون بشود بلکه فقط به شما می‌گویند این را بکن آن را نکن توضیحی وجود اگر من به شما تک تک آن آزمایش هایی که تو آن دفترچه هست را بیام سعی کنم به جای اینکه اصلاً اپروچم این باشد که فقط آن عدده را پیدا بکنم یک جایی بنویسم فردا دوباره سر یک آزمایش

دیگر ببینم آن آزمایشگاه اصلی این را انجام داده نداده اگر هست اقتباس بکنم بیاید این‌گونه فکر بکنید که یک آدمی یک خورده آدم باهوش تر و یک مقدار آدم کاری تریه از آن نتایج سعی می‌کند استفاده بکند برای کالیبره کردن همین دستگاه هایی که دارد بفهمد کجاها خطا زیاده اونجایی که خطا زیاده چه جوری می‌تواند آزمایش را انجام بدهد که به یاد بگیرد که از همین آزمایشگاه خودش به بهترین وجه ممکن استفاده بکند سعی کند بفهمد که کجاها خطاش زیاده چرا خطاش زیاده شاید بتواند دستگاهشو تنظیم بکند یک اپروچ این است یکی هم این است که دفترچه را هر جایی شد ببینیم آقا حدیث اینجا وجود دارد بله یک چنین چیزی در یک یک کتاب پیدا کردم خلاصه در

ردیف آخر کتابخونه که نصفشم مثلاً رفته بقیه‌اش هم موریانه خورده ولی یک چیزی این‌گونه اینجا نوشته که به این موضوع به نظر می‌آید ربط دارد بنابراین اپروچ ما ایراد از شریعت نیست بیاید می‌دانید مثل چه می‌ماند مثل استفاده ای که دانش آموزا الان فکر کنم دانشجوها هم همین آن موقع که ما دانشجو بودیم خیلی حل المسائل گیر نمیومد استفاده ای که یک دانشجو یا دانش آموز از حل المسائل می‌کند یک بار این است که شما مسئله حل شده را میذارید جلوتون سعی می‌کنید حل که نتونستید بکنید سعی می‌کنید مثلاً جواب و نصفشو بخوانید ببینید چه جوری باید بعد بشینید بقیه‌اش را مثلاً سعی کنید حل کنید نشد همه‌اش را نگاه کنید ببینید سعی کنید را

مسئله تمرکز کنید چرا به فکرتون این راه حل نرسید اگر یک مسئله مشابه پیدا بشود می‌توانید حل بکنید از مجموعه مسائل حل المسائل استفاده بکنید برای اینکه خودتان را ترین بکنید که بتوانید مسئله حل بکنید یکی هم مثل دانش آموزای تنبل که همونو بردارید بنویسید در دفتر فردا تو امتحان اگر همان مسائل آمد حل می‌کنید اگر نیومد هم حل نمی‌کنم می‌شود مسائل مستحدثه بعد راه حل هاشو نمیدونید آیا شریعت آمده اصلاً دو تا اپروچ من می‌خواهم بگویم گفتم به یک نکته ای می‌رسم که بعد از بعدها زیاد باهاش سروکار داریم یک اپروچ به شریعت این است که خداوند پیامبران را فرستاده و هر چه که لازم داشتیم باید و نباید را به ما گفتن خب یکی هم این است که من بگویم که آقا میلیاردها باید و نباید وجود دارد من از روی شریعت مثل مسئله حل شده باید خودم را تمرین بدهم که مسئله حل کردن یاد بگیرم یعنی الان وقتی که شریعت به من گفته که آقا در این مسئله این کار را باید بکنی من نمی‌فهمم چرا باید این کار را بکنم بشینم فکر بکنم ببینم سعی بکنم بفهمم چرا این کار را باید بکنم برای خودم یک تئوری بسازم که مثلاً اگر این کار نشود این‌گونه بعد نگاه می‌کنم می‌بینم نه این تئوری من اگر درست بود آن یکی چیزی که گفتن آن‌گونه بکن آن درنمیاد.

مثل این است که شما شریعت را یک بار این است که فکر بکنید که یک میلیون لامپی که باید روشن بشود همه را روشن کردن که نکردن. یکی اینکه یک جاهایی‌شو مثل اینکه علامت‌هایی زدند که اگر این‌ها را خوب بفهمید می‌توانید بقیۀ جاها برایتان روشن می‌شود. دو تا اپروچ وجود دارد. اپروچ متداول این است که انگار همه چیزو گفتن.

بروید مثلاً کتاب‌ها را بگردید. شما برایتان عجیب نیست این یک پدیده عجیبی نیست که حجم احادیث قرن به قرن بیشتر شده. یعنی این چگونه ممکن است این اتفاق افتاده باشد؟ نمی‌دانم واقعاً عجیبه. نمی‌دانم این چیزی به ذهنم نمی‌رسه چگونه ممکن است این اتفاق افتاده باشد. وقتی اپروچ‌تون این است که تک‌تک مسائل باید گفته شده باشد اگر گفته نشده می‌سازید برایش. ها؟

تقدیم می‌کنید به ارواح ائمه. یعنی چون راه حل را فکر می‌کنید پیدا کردید مثلاً مثل این آدم‌هایی که کتاب نوشتن در مورد قضاوت‌های حضرت علی. هر چیز جالبی به ذهن‌شان شنید و این‌ها را نسبت دادن به حضرت علی.

مسائل محاسباتی جالب ریاضی و انتظار هم دارند احتمالاً در آن دنیا برای این هدیه‌ای که به حضرت علی دادن و یک مسئله زیبایی ریاضی را که خودشان حل کرده بودن یا در یک متن یونانی دیده بودن و ترجمه نکردن و به عنوان قضاوت حضرت علی آوردند که آوردند بعضی از این قضاوت‌ها در کتب قدیمی‌تر هم پیدا می‌شود در یونان این‌ها را بالاخره خدمتی به حضرت علی داشتن می‌کردند دیگر از را ارادت این کار را کردن حتماً منتظر باشند که در آن دنیا پاداش خوبی برای این آبروریزی بهشان پوستشون باید کنده بشود.

حدیث، کتاب و اپروچ خطا

و به هر حال می‌خواهم بگویم این از این نکته‌ای که من در مورد شریعت گفتم حاصل شیوه برخورد ما و آموزشیه که ما در مورد شریعت می‌بینیم. اینکه آن شماره تلفنه را بدهیم که هرکی یک جایی مشکل پیدا کرد زنگ بزند همان مسئله را بگوید و یکی دیگر برایش تطبیق بکند خب این تمام عقلش از کار می‌افتد دیگر.

می‌بینید اصلاً شما این پدیده را نمی‌بینید در آدم‌های متشرع. اصلاً عقلشون تقریباً کار نمی‌کند. وابسته به اینکه از ساده‌ترین چیزها را می‌روند می‌پرسن. یک چیز خیلی بدیهی است ولی طرف فکر می‌کند که باید سوال کند. بعضی‌هاشون به شدت وابسته‌ان.

این هرچه کانال‌ها را هم بیشتر بکنید تلفن بیشتر بگذارید این وابستگی بیشتر قبلاً باید صبر می‌کرد مثلاً وقت نماز بشود بعد از نماز وایسه از آقا سوال بکند حالا همان موقع زنگ می‌زند سوال می‌کند مشکلش حل می‌شود دیگر مشکلش. یعنی آن مثل می‌دانید مثل چه می‌مونه؟ یک دانش‌آموزی مسئله را بدهد باباش حل کند.

باباشون با این هم به مسئله اضافه بکنید برای اینکه شباهت بیشتر بشود که بابا هم هیچی نمی‌دونه اصلاً. یعنی اصلاً ریاضی این‌ها بلد نیست ولی برای اینکه کم نیاره جلوی بچه حل می‌کند برایش. خب این در واقع این نکته منجر می‌شود به یک جور در واقع انتقاد از برخورد ما با شریعت. نه اینکه واقعاً خود شریعت خوب است یا نه. حل‌المسائل خوب است یا نه.

یک استاد بزرگ ریاضی بشینه مسائل ریاضی پیچیده را چیزهایی که جنبه آموزنده دارد. یک کتابی که خیلی من در آن دورانی که حالا دانشجو بودم خیلی بهش علاقه داشتم یک ریاضی‌دان بزرگی هست که تو زمینه‌های ترکیبیات و بهینه‌سازی و این‌ها نماینده بهینه‌سازی اینجا نشسته آقای لووس. این یک ریاضی‌دان بزرگ مجاره که سال‌ها در پرینستون بود.

الان شما می‌دانید کجاست؟ من یک موقعی متاسفانه شنیدم رفت مایکروسافت از دانشگاه پرینستون ول کرد. بله یک دوره‌ای انگار رفت مایکروسافت آن آها بعد آن موقع اعلام کرده بود که رفتم مایکروسافت چون حقوق خیلی بالا بهش می‌خواست یک موسسه‌ای تو مجارستان بزند برگردد آنجا. دید با این پول پرینستون نمی‌تواند یک دوره رفت برای مایکروسافت کار کرد.

این لووس یک کتاب یک فکر کنید یک دانشمنده. قطعاً جزو سه نفر اول مثلاً ریاضیات گسسته است. ده‌ها قضیه خیلی اساسی کانجکچر حل کرده. این یک کتابی دارد تحت عنوان مثلاً Problems in Combinatorics. یک سری مسائلی که خیلی به نظرش جالب بود و آموزنده هستند را جمع آورده. اکثراً هم مسائل سختی هستند و حل‌های خیلی ابتکاری جالب دارد. خب این الان کار بدی کرده؟

مثلاً یک سری مسائل برای ما حل کرده. خب اگر من از این شب امتحان کامبیناتوریکس بشینم این‌ها را حفظ بکنم، بروم سر جلسه من کار بدی کردم. اگر در طول ترم زحمت بکشم تک تک مسائلشون فکر کنم، کار کنم، سعی کنم حلشون را پیدا بکنم، نشد نگاه کنم، یک چیزی یاد بگیرم از روش حل، خب من درست برخورد.

شریعت اینجوریه، شریعت یک مجموعه، مجموعه ای از مسائل حل شده است که خیلی چیز می‌توانیم ازش یاد بگیریم. ولی رویکرد متداول این است که حفظش کنیم. اگر یک سری مسائل در آن نیست، بشود اضافه کنیم، هی همین حجمش زیاد بشود. حالا بگذریم. به هر حال این انتقاد را کردم ولی خب یک جوابی دادم که بفرما.

الان من نفهمیدم آخرش، قصه آخری ما چیست؟ مثلاً الان من متشرعم، یک مسئله‌ای پیش می‌آید. شما متشرع، من به متشرعین کار ندارم، من به فقها کار دارم. شما متشرعید، باید در هر زمینه‌ای تصمیم بگیرید که حالا آن‌قدر مسئله مهم هست، حیاتی هست که واقعاً لازم بشود که مشورت بکنید. خیلی از مسائل مشورت با علما لازم نیست.

شما خیلی مسائلی که ما تو زندگیمون گیر می‌کنیم، ربطی به مسائل شرعی و این‌ها ندارد. ولی به هر حال تکلیف شما چیست؟ شما برای خودتان می‌توانید تشخیص بدهید که یک موردی را تا جایی ممکن سعی کنید خودتان حل بکنید مسئله‌تون را.

نشد، اگر خیلی مهمه، سوال بکنید. مسئله اپروچ به فقه، اپروچ به شریعت، آن چیزی که مهم است این است که حوزه علمیه دارد چه کار می‌کنه؟ چطور شریعت را در واقع بسط می‌دهد و چطور آموزش می‌دهد به مردم؟

مردم را وابسته می‌کند به خودش که هی سوال بکنند یا سعی می‌کند که بهشان یک چیزی یاد بدهد که من اگر در هر موردی که به شما یک حکمی را می‌گویم که این کار درسته، دلیلش هم بگویم که چرا خودم بفهمم که چرا درست است.

فکر کنید شما با یک علمایی‌ست سروکار دارید که واقعاً یک حالت حکیمانه‌ای دارند. حکیمانه به معنایی که به نظر من تو قرآن حرف از حکمت که می‌شود و یعنی آن نیرو، آن دانشی که باعث می‌شود شما باید و نبایدها را تشخیص بدید، حکم کنید.

مسائل ترکیبیات و الگوی حل

آن نیروی درونی آدم، مثل اینکه ببینید، مثل ترین شدن مغزتون برای حل مسئله ریاضی یا منطقی فکر کردن. حکمت هم یک چنین چیزی است. خداوند می‌گوید که ما انبیا را فرستادیم، یزکیکم و یعلمکم الکتاب و الحکمه. قرار است به ما حکمت یاد بدهند.

اگر علما خودشان حکیم شده باشند، یعنی طرح درسشون یک طوری باشد که یاد گرفته باشند، باید و نبایدها را حفظ نکرده باشند، حل مسئله بلد باشند.

و شما که بهش زنگ می‌زنید یا می‌رید پیشش ازش سوال می‌کنید، جواب مسئله را با راه حلش و علتش و اینکه چه جوری باید وقت بذاری این را بهت یاد بدهد. خب این پیشرفت می‌کنی. دفعه بعد دیگر لازم نمی‌شود ازش سوال کنی.

ولی اگر هر چیزی را همین‌جوری جوابشو به شما بدهند، آن‌وقت خب به نظر می‌آید که بیشتر باعث تنبلیه. در واقع دور شدن شما از حکمته دیگر. به معنای واقعی کلمه اگر بخواهم با الفاظی که فکر می‌کنم قرآنی‌ان حرف بزنم، این اپروچ متداول به شریعت ما را از حکمت دور می‌کند.

انسان‌هایی به وجود میان که باید و نبایدهای خودشان را تشخیص نمی‌دهند دیگر. و این‌ها ضعیف‌تر از یک آدمی هستند که اصلاً شریعت ندیده. خب؟ من بنابراین اینکه شما چه کار باید بکنید خیلی مهم نیست. آن‌ها چه کار باید بکنند مهم‌ان. آن‌هایی که مسئول شریعت هستند چه کار باید بکنند؟ بفرما. این آیه‌ای که می‌گوید «فلا تسئلوا عن اشیاء ان تبدلکم تسؤکم» بله.

ادامه‌اش که تفسیری هم دارد می‌گوید که در واقع آن سوالاتی که پرسیده شده اینه، «و من نظر القرآن» اگر اشتباه نکنم، «و یا نظر القرآن»، «عفا الله» مثلاً خدا می‌بخشه. این را کلاً در مسائل فقهی لحاظ می‌کنند فقها. یعنی اگر این مسئله فقهی در پاسخ به یک سوال، نماینده فقها جواب بدهند. نه شوخی می‌کنم. نه، ربطش به این است که در واقع کلاً یک استنادی دارد می‌کند.

می‌گوید مسائلی که در پاسخ به سوالات زمان، بگذارید خیلی خیلی زود این زود سوال پرسیده، یک ۵۲ جلسه بعد. من هی جلوی خودم را باز می‌کنم که عجله‌ای نداشته باشم که مثلاً حالا زودی به یک نتیجه‌ای برسیم. حالا ببینید من دفعه قبلی چیزی گفتم، می‌خواهم چون مربوط به این مسئله‌ست و باز حالت حالت انتقاد کلی نسبت به مسائل شرعی دارد.

یعنی حالا حداقل با این اپروچ متداول. من دفعه قبلی نکته‌ای گفتم که در به عنوان اولین انتقاد از در واقع نه شرع، می‌شود گفت اولین انتقاد از فقه. یعنی از این اپروچی که الان به شریعت وجود دارد، مدارسی وجود دارد، افرادی را تربیت می‌کنند که مثلاً شریعت بلدند.

مجتهد می‌شوند و احکام را می‌توانند مثلاً استخراج بکنند، مسائل مستحدثه را می‌توانند مثلاً حل کنند، کما اینکه می‌بینید در جامعه ما همه را حل کردن مسائل را واقعاً. نمونه روشن اینکه چقدر قدرت حل مسئله وجود داشته و دارد.

یعنی ول می‌کردید جامعه را این‌جوری نمی‌ترکید که الان ترکیده. خب، من انتقادی که کردم این بود که خب شاید به درستی حرف از این زده می‌شود که منابع و حجت‌های استنباط شرعی و این‌ها چهار تاست.

می‌گویند قرآن و حدیث و اجماع و عقل. من انتقادم این بود که اصلاً این به عقل جور درنمی‌آد که شما عقل را در نه آخر، اصلاً هم‌ردیف با آن سه تای دیگر بگذارید. چرا؟ چون اصولاً ما حقانیت قرآن را حقانیت وجود خدا را، وجود پیامبران را، حقانیت قرآن را، ائمه را، این‌ها را همه را با عقلمون تشخیص دادیم دیگر.

یعنی بدون من حقانیت مثلاً فرض کنید قرآن را که طبق احادیث نفهمیدم. مثلاً یک حدیثی باشد گفته باشد که قرآن چیز خوبی است. وجود خدا را که از نقل درنیاوردم. اگر درآورده باشم هم قبول نیست. باید بروم تشخیص بدهم.

باید تشخیص بدهم که دین حقی وجود دارد و این الان دین حقه و حالا می‌خواهم به یعنی در واقع عقله که ما را تا اینجا می‌رسونه که آن سه تای دیگر حالا دنبال شریعت هستیم، شریعتی نازل شده تا اینجا شو می‌فهمیم. حالا آن سه تا مثلاً منابعی هستند که می‌توانند من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم تکرار آن حرف نیست.

این است که شما اگر الان بروید به علما بگید، می‌گویند بله، کاملاً درست است. ما هم در آموزش‌های حوزوی این را می‌گوییم که عقل ام‌الحججه. یعنی ریشه همه حجت‌ها مثلاً عقله. کاملاً حرف شما درست است. بعد اگر بگویید که آقا شما خیلی مثلاً فرض کنید از قرآن استفاده نمی‌کنید، بیشتر مثلاً وابسته به احادیث هستید ظاهراً. می‌گویند بله، ما این هم قبول داریم.

از قرآن قطعاً مرتبه‌اش بالاتر است. هرچه بگویید در سطح نظری معمولاً می‌گویند که من این را به نظرم آمد که بد نیست بگویم که این حرف‌ها زده می‌شود.

ولی حالا بروید در حوزه‌های علمیه قم یک فایل صوتی از آقای جوادی آملی اخیراً خیلی منتشر شد، تو آن گروه نقد جلسات هم فکر کنم یک نفر گذاشت که ایشان می‌گوید که واقعیت این است که اصلاً در حوزه‌های علمیه قم نه فقط از قرآن استفاده‌ای نمی‌شود معمولاً، از احادیث هم استفاده نمی‌شه، بلکه نظر علمای سابقه که دارد بررسی می‌شود.

عقل تا آستانه شریعت

یعنی دیگر مثل اینکه آن مرحله‌ای که شریعت را بخواهیم از قرآن و حدیث و این‌ها بگیریم دیگر آن مال آن قرن سوم، چهارم این‌ها بود. بعدش دیگر حالا بحث بین علماست. یعنی این کتاب را بخون، آن کتاب آن چه گفته، این چه گفته، همین این چیزی است که بیشتر استفاده می‌شود. خیلی من قاطعانه می‌توانم این را بگویم.

خیلی از احکام در این کتب تفصیلی وجود دارد که اگر از خود آن مرجع تقلید بپرسید که احادیث مربوط بهش کجاست، ممکن است ندونه. ولی در کتاب‌های مثلاً یک جایی بررسی شده. حالا اینکه حضور بدون که احادیثش دقیقاً کجا بوده، چقدر مثلاً همه رجالشو تک‌تک، خب آخه یک کار چیزی است دیگر.

شما احادیث را تک‌تک برود خودش از نظر رجال و سند و این‌ها بررسی بکند، تقریباً برای یک فرد با این حجم احکامی که وجود دارد شاید ممکن نباشد. می‌خواهم بگویم عقل از نظر علما هم ام‌الحججه. این استدلالی که من کردم را قبول دارند.

قرآن را بالاتر از حدیث قبول دارند ولی عملاً وقتی که می‌رید در حوزه‌های علمیه می‌بینید طرح درس‌ها این را نمی‌رسونه. من فکر می‌کنم علامه طباطبایی که ازش نقل می‌شود که ابراز تأسف کرده که ما حوزه‌های علمیه‌ای داریم که مجتهدینی تربیت می‌کند که اصلاً با تفسیر قرآن آشنا نیستند.

یعنی شما اگر معتقدید که عقل ام‌الحججه، عقل بالاتر از همه این حجت‌ها مثلاً عقله، بعد قرآنی خب باید تو طرح درس‌ها این را ببینید دیگر که همه چیز به این سمت باشد که طرف مثلاً عقلش تقویت بشه، قرآن خیلی خوب خوب یاد گرفته باشد، علوم قرآنی، این‌ها همه دروس اختیاری‌ان در حوزه‌های علمیه.

دروس اجباری جامع‌المقدماته که عربی یاد بگیرند و یک مقدار مختصری منطق بعد وارد بحث‌های مثلاً اصول فقه و رجال و حدیث‌شناسی بشوند که با بامزگیش این است دیگر که خیلی بعداً طبق حالا نقلی که آقای جوادی آملی می‌کند مستقیماً از این ابزارهایی که سال‌ها می‌خوانند استفاده نمی‌کنند بلکه بیشتر در واقع کسانی که از این ابزارها به نظر می‌رسد استفاده کردن مورد چیزن، وثوق هستند و در مورد احکام بهشان ارجاع داده می‌شود.

من مثلاً یک چیزی که اینجا نوشتم شما بروید در حوزه‌های علمیه بگویید که آقا اصولاً طبق آیات قرآن در اهداف انبیا تزکیه مقدم بر تعلیم مثلاً کتاب و حکمت آمده. نمی‌شود یک آدمی تزکیه نکرده باشد و بتواند مثلاً مجتهد به یک معنایی بتواند احکام شریعت را خوب استنباط بکند و این‌ها. تزکیه خیلی مهم است. قطعاً جوابشان، البته که اینطوریه.

ما همیشه گفتیم تزکیه بر تعلیم مقدم است. ولی آیا مثلاً شما وارد حوزه می‌شوید کسی به اخلاق، مثلاً یک بد اخلاق باشید شما مجتهد نمی‌شید. کسی به اخلاق مجتهد کار دارد. در حد حرف همه چیز معمولاً گفته شده، مورد پذیرشه ولی آن چیزی که واقعاً دارد اتفاق می‌افتد خیلی دور از این ایده‌آل‌هایی که به نظر می‌رسد که می‌تواند.

به هر حال من به نظرم می‌رسد که رویکرد عاقلانه شاید به شریعت این گزینه دوم باشد. یعنی مثل یک سری مسائل حل‌شده‌ای که ذهن ما را تحریک بکنند، عقل ما را گسترش بدهند تا بتوانیم در واقع یک جاهایی که خیلی سخته مثلاً یک جوری چه می‌گن؟

مثل اینکه در یک جایی یک سری سنگ گذاشتن که می‌توانید حالا از روشون بپرید مثلاً یک راهی را طی بکنید و همین‌جور که می‌رید می‌توانید خودتان این را هی گسترش بدهید و نهایتاً یک پل بسازید دیگران هم ازش رد بشوند ولی انگار دارید اکتفا می‌کنید به اینکه هی از را همان چیزهایی که آماده و راه‌حل‌های گفته‌شده تقلید بکنید. بفرمایید. من یک دفاعی از نیمه‌شوخی از جانب علما بکنم. خواهش می‌کنم.

ممکن است بگویند که شما همین پدیده را مثلاً بهش توجه کردید، ریاضی هم می‌بینید. می‌آید از اساتید می‌پرسید که آیا راهی چیزی نیست که مثلاً دارد در ریاضی یا فیزیک یا هرچه بتواند خودش فکر کند، مسئله حل کند یا تئوری جدید بگوید. می‌گویند بله ما می‌دهیم ولی می‌آید می‌بینید دارد مثلاً نمی‌تواند حل کند. بالاخره می‌گویند سخته دیگر.

یعنی اینکه بخواهید واقعاً یک سیستمی را بگذارید که مردم بتونن مسئله حل کنند و فکر کنند و این‌ها خیلی سخته. تهش این‌جوری است که میان مثلاً نمی‌توانند حل کنند ولی لیسانسشون را می‌گیرند. حالا ممکن است یک خورده مدارک مدارک شما دارید در واقع درباره دلایلی صحبت می‌کنید که چرا اینطوری شده. ممکن است همه سوءنیتی هم نبوده. مسئله سخت بودن.

مثلاً اینکه حالا آن دانش‌آموزی هم که حل‌المسائل را کپی می‌کند آن هم مشکل سخت بودن آن کار سخت‌تره، این کار راحت‌تره. بله نه منظورم این است که اگر بخواهم حالا اعمال کنم برای اساتید هم سخته که بخوان نذارن که دانشجوها این کار را بکنند.

یعنی ولی شما حوزه علمیه قم را مقایسه بکنید با کسانی که دارند پیپرهای آن‌ها که این کار را نمی‌کنند. پرینستون که این کار را نمی‌کند. بالاخره یک منبعی وجود دارد که ریاضیات را دارد گسترش می‌دهد. آن‌ها درست دارند رفتار می‌کنند. مسئله این است که تو خود جایی که دارد شریعت گسترش پیدا می‌کند می‌خواهند مسئله حل بکنند، چه جوری باید برخورد بکنند.

مردم به‌جای دانشجو و نقد منشأ

شما نکته‌ای که می‌گویید این است که حالا مثلاً مردم را جای دانش‌آموزها و دانشجوها گذاشتید، خب این کار سخت‌تره. حالا من اصل ماجرا ما انتقادمون به آن منشأ به اصطلاح چیز است. شما کوپنتون را تمام کردید. اجازه بدهید ایشان. من از نمایندگی‌شون گرفتم دیگر. خواهش می‌کنم. خواهش می‌کنم. شما را شما نماینده اصول فقه هستید.

ایشان نماینده بخش تعلیمات و این‌ها هستند. روابط عمومی حوزه‌ان که با خارج از حوزه. حالا واقعاً نظر شخصی‌م که اصلاً اینی که می‌گویم از کاری که خودم می‌کنم خیلی فاصله دارد ولی راجع به این مطلبی که می‌گویید که چقدر این کار را می‌کنند که خودشان حالا انشا دارند انجام می‌دهند.

اولاً حالا البته جلسه قبل شما بحثی سر تعبد و تعقل الان اتفاقاً تمسخر خوبی هم دارد یعنی یک قصدی هم هست در آن که می‌گوید آقا من حقیقتاًیک جاهایی منطق قضیه را می‌فهمم می‌توانم مثلاً اگر شما به من گفتی چرا مثلاً نمی‌دانم ارث اینطوریه یک سری مکانیسم توضیح می‌دهم تشریح می‌کنم یک میک سنسی برات اتفاق میفته یک احساسی به موضوع پیدا می‌کنی که آها به این دلیل اینطوریه یک موقعی تعبد این‌جوری است که یعنی مکانیسم تعبد این‌جوری است که تو فقط می‌فهمیم که حکم این است و قطعاً همین است خدا و حالا مثلاً معصوم و فلان این‌ها را گفتم ولی من واقعاً هیچ حسی بهش ندارم که چرا این در این دوگانه که مثلاً من می‌دانم که مثلاً نمی‌دانم

پیامبر این را گفته از آن طرف حس خود من سنجش دو تا چهار تای من یک چیزی خلاف این می‌گوید اینجا آن دوگانه تعبد بکنم یا تعقل بکنم یک جورهایی دارد که شما البته بله من می‌فهمم شما می‌گویید خب تعبد اینجا می‌گوید که اگر می‌دونی که پیامبر این را گفته و اطمینان داری به پیامبر تعبد می‌گوید که این کار را بکن تعبده را بکن می‌گویند یک معنی ای دارد تعبد تعبده یک معنی ای دارد و شما می‌گویید که علما دارند من حرفم این نبود که تعبد معنی ندارد گفتم تعبد معنایش معنی درستش الان می‌خواهم بحث بکنم حالا شما یک جوری سوالی کردید که مثل اینکه دقیقاً آن گفتم دو تا دو تا استفاده از آن تمثیل می‌خواهم

بکنم دومیش در همین مورد نکته ای که من گفتم این است که تعبد به عنوان معنای درستش یک معنای عقلانیه که من یک چیزی را که پذیرفتم نتایج منطقیشو باید بپذیرم نتیجه منطقی پذیرفتن قرآن به عنوان کتاب خدا این است که اگر باید نباید در آن آمده عمل باید بکنم ولو اینکه نفهمم اینکه بی عقل آخه یک من گفتم دوگانه تعبد تعقلی که معمولاً در آثار بعضی از آقایان به عنوان یک مثل تضاد مثل یک دو تا چیزی که مقابل هم هستند اشتباهست خب تعبد به همین حس اشاره دارد که من یک جایی می‌فهمم دو تا چهار تایی هم دارم یک عمری هم دارم یک جایی فقط در سطح این است که گفتن این کار را بکن حالا بگذارید من صحبت بکنم در مورد همین که این‌گونه نیست حالا شما دارید یک ورژن یک خورده ملایم تر می‌گویید در حالی که دوستان مثلاً روشن فکر دینی ما یک جور دیگر ای این مسئله را می‌فهمند یعنی تعبد را قشنگ به عنوان انگار بی عقلی یک چنین حالتی بگذارید من نکته ای که دفعه می‌خواهم بگذارید این اتفاقی که در واقع برگردیم به اینجایی که بگذارید آن تمثیله را یک بار دیگر ازش استفاده بکنم بعد برسیم می‌خواهم یک خورده به این چون روشن فکری دینی در ایران به شدت در نه ایران در تمام جهان مثلاً اسلام و مسیحیت و هر جایی که هست تحت تأثیر این پدیده مدرن مدرنیته است دیگر یعنی ما چند قرن قبل در اروپا

یک تحولاتی اتفاق افتاد یک دنیای مدرن و یک نوع تفکر مدرن می‌گویند عقل خود بنیاد و این حرف‌ها به وجود آمد و حالا ما درگیر یک چنین ماجرا و تعارض هایی هستیم بگذارید من نکته کلی اگر بخواهم از آن تمثیل استفاده یک استفاده ای می‌خواهم از آن تمثیل دوباره بکنم اگر طیفی تشکیل بدهید از آدم های خیلی مدرنی که در اروپا بودن و این و همین الان هم هستند در واقع یک آدم کاملاً مدرن را در نظر بگیرید در مقابل یکی از علمای مثلاً سنتی حوزه علمیه قم من معمولاً می‌گویم اعماق حوزه علمیه قم برای اینکه یعنی افرادی هستند تو حوزه علمیه قم از نظر من خیلی هم آدم های محترمی هستند که اصولاً خیلی با

مسائل دنیای خارج ارتباطی ندارند در کتب چیز زندگی می‌کنند خب احترام از این جهته که لااقل نمیان حرف های اشتباه در مورد مسائلی که نمی‌دانند چیست بزنن همان چیزهایی که می‌دانند را را همان کتاب ها کار می‌کنند این ۲۰۰ طیف را در نظر بگیرید آن اگر بخواهید از آن تمثیل استفاده بکنید دقیقاً ماجرا این است که اپروچ حوزه علمیه قم یک طوری است انگار آن دفترچه همه آزمایش ها در آن هست و کاملاً خواناست واقعاً یک جوری برخورد می‌کنند که همه چیز انگار تو احادیث آمده احادیث هم همه موثق بودنشون مثلاً آن‌هایی که می‌خواهیم استفاده بکنیم به اندازه کافی احادیث موثق داریم می‌رویم برمیداریم دیگر حسی از اینکه آن دفترچه خیلی بزرگه، خیلی هم خواناست وجود دارد.

آزمایشگاه بدون دفترچه

حالا آن بخش‌های خواناش همه مسائل انگار می‌شود باهاش حل کرد. در طرف مقابل آن سر اتفاقی که در مدرنیته افتاد، آدم مدرن متولد شد، به کلی فکر کنید یک آدمی اعتماد خودش را به آن دفترچه از دست داده.

اصلاً شک کرده که این دفترچه یک آدم، من همیشه این حرفو که می‌زنم می‌گویم فرض کنید که یک آزمایشگاه پیشرفته‌ای بوده، یک دانشمند بزرگی این کارا را آزمایش‌ها را قبلاً انجام داده.

حالا یک آدمی را در نظر بگیرید که به دلایلی به کلی شک کرده، شواهد برایش کافی نیست که اصلاً یک چنین آزمایشگاهی بوده، فکر می‌کند دروغه. اصلاً یک چنین آزمایشگاهی وجود نداشته، آن آدم هم یک آدم خیالیه. دفترچه کلاً اعتبار خودش را از دست داده، خب؟

حالا اگر جای این آدم مدرن باشید چه اتفاقی می‌افته؟ خب دیگر خودتونید و خودتان و همین نتایج آزمایشگاه خودتان،. حالا سعی می‌کنید که پیشرفت بکنید،. اتفاقاً خب یک مزایایی دارد وقتی که تکیه‌تون اگر اپروچ به آن دفترچه غلط بوده، شکل حل حل‌المسائلی داشته، این آدمی که الان به اصطلاح عقل خودبنیاد دارد، دیگر هر کاری که خودش تو آزمایش آزمایشگاه کرد، این را در واقع قبول می‌کنه،.

این ممکن است یک پیشرفت‌هایی هم بکند دیگر،. دستش از آن دفترچه کوتاه شده،. نتیجه‌اش این است که یک خورده را دستگاه‌های خودش بیشتر کار می‌کند و پیشرفت می‌کنه،. کما اینکه جهان مدرن این پیشرفت را می‌بینید دیگر،. یعنی این عقل خودبنیاد بالاخره یک چیزهای جالبی تو مثلاً مسائل سیستم‌های اجتماعی این‌ها. یک الان کشورهایی که از شریعت پیروی می‌کنن، کدومشون پیشرفتن؟

اصلاً چه، ذره‌ای شریعت توشون نقش داشته باشد. از نظر پیشرفته منظورم به معنای همین مدرنش، یعنی از نظر اقتصادی و اجتماعی و این‌ها، مثلاً فرض کنید یک ساختارهای خیلی جالبی ایجاد کرده باشند، غالباً بیشتر به نظر می‌رسد که عقب‌افتادن نسبت به این‌ها. خب می‌خواهم بگویم پس ماجرای مدرنیته چیست؟ ماجرای عقل خودبنیاد چیست؟

که اعتماد خودشونو نسبت به دین، نسبت به وحی از دست دادن، گذاشتنش کنار، اسم این را گذاشتن عقل خودبنیاد. بعد کم‌کم دیگر اصلاً گفتن عقل، گفتن خرد، ما خردگرا هستیم. والا ما قبلاً آن آدم‌هایی که تو اروپا زندگی می‌کردن، عقلشون بهشان می‌گفت که وحیی هست. فکر می‌کنم عقل خودبنیادشون هم بود از این اینکه دین درست را آمپول تزریق نمی‌کردن تو کلش از بیرون.

طرف درک می‌کرد که خدایی هست، مثلاً مسیح بوده، انجیل، کتاب مقدس، این را واقعاً می‌فهمید. یعنی ازش می‌پرسیدی از یک عالمی دینی می‌پرسیدی، احساسش مثل خود بنده، من احساسم این است که از عقلم دارم پیروی می‌کنم دیگر، کسی نه به من تلقین کرده، نه هیپنوتیزمم کردن. احساسم این است که بهترین توضیح برای جهان این است که به خدا معتقد باشم.

واقعاً بهترین توضیح برای خیلی چیزها این است که این وحی آمده و الان مثلاً کتاب قرآن کتاب خداست. من این را با عقل خودم درک می‌کنم. بنابراین آن دفترچه را کنار نمی‌ذارم. برام ارزش و اعتبار دارد، هرچند که ممکن است حالا چون و چرا بکنم که اینجاش مبهمه، از این قسمتش تبعیت نمی‌کنم، به نظرم می‌آید خوانا نیست و الی آخر.

باز عقلم به من می‌گوید که در کجاها لازم است تبعیت بکنم، در کجاها ابهام وجود دارد و این حرف‌ها. بنابراین بحثی از اینکه مردم بی‌عقل بودن، عقل یک دفعه درآوردن نیست. می‌خواهم بگویم برعکسه.

اتفاقی که افتاد این است که عقل کم‌کم منحصر شد به همان عقل ارسطویی کامپیوتشنال که با آن نمی‌شد تشخیص داد که خدایی هست یا اثباتی ارائه کرد، می‌دانید کم‌کم بحث‌ها به این سمت رفت که اثبات‌ها به نظر آمد که خیلی از لحاظ منطقی اعتبار کافی ندارند و بنابراین یک چیزهایی رفت زیر سوال.

به جای عقل خودبنیاد گفتن، من می‌خواهم بگویم اتفاقی که افتاد این است که ما قوای شناختی پیشرفته‌ای داریم که شامل تفکر منطقی به معنای ارسطویی، شامل یک سری شهودهایی که خیلی لازمند برای اینکه جهان را درک بکنیم و خیلی چیزهای دیگه‌ست.

اتفاقی که افتاد این است که همه انگار قوای شناختی را غیرمجاز تشخیص دادن و اتکا بهش نکردن، به آن قسمت منطقی، فلسفی ارسطویی و این‌ها خیلی بها دادن و این بهایی که بهش دادن، نتیجه‌اش این شد که کم‌کم اعتبار بعضی چیزهایی که جنبه معنوی داشت، آن چیزهایی که با شهود باید درک می‌کردیم.

یعنی عقل، عقلی که خدا را کشف می‌کنه، عقلی که دین را درستی دین را کشف می‌کنه، شامل یک سری تجربه‌های معنوی هست، شامل به اصطلاح تجربه دینی هست، شامل یک چیزهایی که مربوط به سبک زندگی می‌شه، یک جور پیشرفت مثلاً فرض کنید قوای شناختی باید اتفاق بیفتد شما به وضوح ببینید که این‌ها حقیقت دارد. و اگر آن‌ها اتفاق نیفته، اصلاً دنبال آن‌ها نرید.

تأکید افراطی و پوشاندن شک

فکر کنید فقط می‌شود با تفکر منطقی و دو تا چهار تای computational به حقیقت رسید، خب بعضی مدتی به اینجا می‌رسید که آن چیزها را نمی‌توانید اثبات شبیه اثبات ریاضی برایش بیاورید که واقعاً هم نمی‌شود آورد و این مشکل من اولین جلسات همین دفاع عقلانی گفتم خب این یک توهمه، یک موقعی وجود داشت که می‌شود مثل یک دستگاه اصل موضوعی مثلاً یک چیزهایی را ثابت کرد.

ثابت هم بکنید تو دستگاه خودت ثابت کردی، این که به جهان ربط دارد یا نه را باید با استفاده از حس و شهود و تجربه و این چیزها بفهمید. اتفاقی که در اروپا افتاد در واقع این است که عقل منحصر شد به یک جنبه‌ای از قوای شناختی ما.

این معنا قبلاً انگار وقتی می‌گفتند عقل یک چیزی در قرآن وقتی گفته می‌شود عقل اصلاً منظورش این نیست. یک چیز خیلی بزرگ بزرگ‌تریه یعنی کل چیزهایی که می‌توانیم بشناسیم مثلاً یک جوری به عنوان عقل مطرح می‌شود.

بنابراین به جای اینکه اسمش را عقل را کاهش دادن به یک به جای اینکه اسمش را بذارن عقل خود بنیاد می‌تونستن اسمش را بذارن عقل نارسا یا عقل ناقص و بعد کارشان را ادامه بدهند اما خب کسی که نمی‌گوید که من عقلم ناقصه.

یک اسم‌های قشنگ برایش گذاشتن. دقیقاً می‌خواهم بگویم اتفاقی که تو قرن هجدهم افتاد این بود که مردم به یک معنایی خرد را به آن معنای واقعیش گذاشتن کنار. وارد یک جهان جدیدی شدن که واقعاً اساسش از اول بی‌خردی بوده.

این واکنشی می‌خواهم بگویم این میزان تأکیدی که در تاریخ‌نگاری هست که ما وارد دوره enlightenment شدیم، دوران خرد آغاز شد، این دقیقاً واکنش روانی در مقابل مثل اینکه در ناخودآگاه می‌خواهیم یک چیزی را جبران بکنیم.

واقعیت این است که انگار عقلمون را گذاشتیم کنار و یک بخش‌هایی از اصلاً چیزهایی که می‌شد فهمید را یک جوری گذاشتیم کنار به یک چیز خیلی محدودی که خرد خیلی ضعیفیه تکیه کردیم و بعضی مدتی هم دیدیم که خب خیلی چیزها را باید تا رسیدیم به Wittgenstein تهش که تقریباً به این نتیجه رسید که این‌جوری هیچی نمی‌شود گفت.

اول فکر کردن که فقط مثل این است که اول این عقل را که محدود کردن به نظرشان آمد که یک چیزهایی می‌رود کنار، یک چیزهایی را خیلی خوب روشن می‌کند بعد همین‌جور قرن به قرن که اومدیم جلو دیدیم که اصلاً کلاً خیلی بخواهید دقیق مثلاً computational نگاه کنی هیچی درباره جهان نمی‌شود گفت.

این فکر می‌کنم نتیجه منطقی روشیه که از قرن هجدهم شروع شد و این نام‌گذاری‌ها که به این دوران می‌گویند عصر خرد، عصر روشنگری، حالت جبرانی دارد. در واقع اسم واقعیش عصر بی‌خردی، دوران تاریکیه ولی واقعیت این است که به صورت و وقتی یک نفر خیلی روی چیزی تأکید می‌کند معمولاً آدم شک می‌کند که طرف یک چیزی را می‌خواهد انگار بپوشونه از خودش نه از ما.

از خودش می‌خواهد بپوشونه. می‌خواهم بگویم اگر این‌جوری نگاه کنید به این ماجرای تعبد و تعقل، حالا یک جوری من می‌خواهم منشأ این نوع نگاه را در واقع اینکه چرا این‌قدر معروفه که آقا این‌هایی که دین‌دارن مثلاً تعبد می‌کنن، آن‌هایی که دین‌دار نیستند از عقلشون دارند استفاده می‌کنند که جلسه قبل توضیح دادم که این‌جوری نیست.

اگر شما با عقلتون رسیده باشید به اینکه best explanation این است که به دین اعتقاد داشته باشید، به خدا اعتقاد داشته باشید، همه تعبداتتون هم در واقع عاقلانه است. حالا یک آدمی را در نظر بگیرید که خب به این نتیجه نرسیده، می‌خواهم بگویم آدمی را در نظر بگیرید که یک جوری عقلش نارساست به این معنا که نمی‌تواند واقعاً حقایق دینی را درک بکند.

برایش واضح نیست درستیش. این را اضافه بکنید به اینکه آدم خود بزرگ‌بین و مغروریه. بنابراین نمی‌تواند طبعاً قبول بکند که دیگرانی هستند که به طور موجه واقعاً انگار خدا را می‌بینن، درستی دین را برایشان واضح ذهن نمی‌تواند این را بپذیرد دیگر برای اینکه مثل اینکه در واقع به جای اینکه بگوید که من عقلم نمی‌رسه پیش خودش این‌گونه باید بگوید که آن‌ها فکر می‌کنند می‌فهمند اگر خوب دقت نکردن.

من بیشتر دقت کردم، نارضایتی، اصلاً برهان‌ها را بررسی کردم. اونی که الان همه آدم‌هایی که به خدا اعتقاد دارند این‌ها نه اثباتی به نظر چون computational خودش فکر می‌کند دیگر. این‌ها نه اثباتی دارند نه هیچی.

بنابراین می‌خواهم بگویم آن فرض ما را که امکان دارد که یک نفر با عقل خودش به درستی دین و شریعت و این‌ها رسیده باشد، از نظر این آدم‌ها زیر سؤاله. قبول ندارند. بنابراین طبیعی است که احساس می‌کنند که همه آدم‌هایی که دارند به دین عمل می‌کنند تعبدی به معنای غیرعقلانی دارند رفتار می‌کنند. فرضشون این است که اگر من نرسیدم کس دیگر هم نمی‌تواند برسد.

من فکر می‌کنم آن لایۀ به اصطلاح زیرین این approach خیلی متداوله از طرف آدم‌هایی که دین‌دار نیستند معمولاً یا اگر دین‌دار دین‌دار هستند خودشان به هر حال واضح نیست برایشان درستی حقایق اساسی دین.

مثل اینکه اصول دین برایشان واضح نیست، شک و شبهه دارند بنابراین احساس می‌کنند که تبعیت از دین همیشه حالت تعبد دارد و تبعیت از دین مقابل عقل قرار می‌گیرد. حالا چرا من دارم زیرساخت‌های این نوع نگاه را در واقع بررسی می‌کنم.

شهود مهم‌تر از استدلال

چه شد که در اروپا این اتفاق افتاد؟ این یک سؤال خیلی خیلی مهم و اساسی به نظر من. تو آن جلسات جدایی علم از دین یک جاهایی این سؤال را هی روش تأکید کردم، یک نکاتی هم در موردش گفتم منتها نه این سؤال به این شکل.

سؤال در مورد اینکه چگونه شد که علم آن شأنی که برای علم از نظر معرفتی نمی‌شود قائل شد و قائل شدن که زیرمجموعه این سؤاله.

من می‌خواهم یک دو تا نکته بگویم همین‌جوری محض اینکه فکرتون شروع به فکر کردن بکنید. یک یک مسئله می‌شود گفت که خود کلیسا که بانی در واقع فرهنگ اروپایی بود تأکید فراوان و زیاد روی ارسطو را شروع کرد و روی منطق ارسطویی و روی فلسفه به معنای ارسطویی.

یعنی این گرایش زیاد در اروپا به سمت نوع نگاه مثلاً استدلالی computational فلسفی در خود اروپا شایع شد توسط آموزش کلیسا. منطق یاد می‌دادن. در همه جا اصلاً این ارسطوی بتی بود دیگر. بتی نماد مثلاً انگار عقلانیت بود.

بنابراین یک بخشی به آموزش و انتخابی که در واقع کلیسا در یک قرن‌هایی شروع کردن این‌گونه خیلی ماهاش نزدیک ۱۰ سال پیش کم‌کم مثل اینکه یک جریانی شروع شد و اوج گرفت تو دوران رنسانس تا اینکه از در آن این دنیای مدرن زاییده شد.

خب این یک چیزه، این یک دلیل مثلاً آموزشی دم‌دستی. ولی یک دلیلی که فکر می‌کنم در همه موارد مهم است و شاید در یونان هم اگر یک نفر در واقع می‌تواند سؤال بکند ارسطو چرا این‌گونه شد؟

چرا فلسفه ارسطویی در یونان مثلاً به وجود اومد؟ اتفاقی که افتاد شاید هر جای دنیا بیفتد کم‌کم یک چنین وضعیتی پیش بیاید این است که سواد گسترش پیدا کرد، تعداد آدم‌های باسواد، تعداد دانشمندا زیاد شد. وقتی حالت جدل و مباحثه پیش بیاید شما احتیاج به دانش بین‌الاذانی دارید. اینکه من درک می‌کنم یک چیزی را ولی نمی‌توانم به شما منتقل بکنم کم‌کم ارزشش از بین می‌رود.

یعنی آن فضای دانشگاهی که از قرن مثلاً یازدهم، دوازدهم تو اروپا به وجود اومد، مخصوصاً بعد از این دورانی که سواد خیلی گسترش پیدا کرد، آدم‌ها باید حرفاشون یک طوری بزنن که بتونن به دیگران بپذیرونن حرف خودشونو. وقتی فضا این‌گونه می‌شود یعنی جمعیت آدم‌هایی که در حال مجا فضا موج اولاً جمعیت زیاد می‌شه، مجادله‌ای می‌شه، دانش بین‌الاذانی ارزش پیدا می‌کند.

وقتی که این شکلی شد خب طبیعی است که شما می‌رید سراغ آن بخش computational مغزتون که اگر یک چیزی را بتوانید باهاش اثبات بکنید همه می‌پذیرن.

وزن ارزش‌دهی در واقع این بخش از کارکرد مغز انگار یک جوری زیاد شد، نتیجه‌اش همین‌طور شد که کم‌کم چیزهایی که computational نمی‌شد اثبات کرد هی رفت کنار و دایره دانش‌های ما دانش‌های عمیقی که نسبت به جهان می‌توانیم داشته باشیم هی کاهش پیدا کرد کم‌کم احساس کردن که با استدلال نمی‌شود فقط به حس باید اعتماد بکنیم و بالاخره به یک جایی رسید که به یک دورانی رسیدیم که تقریباً هیچی نمی‌دونیم مثلاً هر حالا هر کسی هر چه گفت گفته دیگر بالاخره نظر خودش را یک چنین اوضاع مثلاً پست‌مدرنی که الان در آن هستیم.

می‌خواهم تأکید بر روی این بود که اولاً این نگاه را واقعاً باید داشته باشید که عقل در دوران قبل از اینکه آن قسمتی که می‌ذارن عصر خرد، عقل معناش عوض شد، ردیوس شد، کاهش پیدا کرد به یک بخشی از آن چیزی که بهش می‌گفتند عقل.

و این را اسمش را گذاشتن عقل خودبنیاد و آن مابقی‌ش انگار عقل نبود یا عقل نیست. الان شما در بحث‌های اتفاقاً فلسفه تحلیلی هرچه که پیش می‌رود بیشتر به این در همه مباحث‌ها اینکه پشت همه این استدلال‌ها یک شهودهایی هست که در مورد آن‌ها باید بحث کرد. ما یک شهودهایی داریم مهم‌تر از استدلال‌هایی که می‌کنیم. یک چیزهایی را می‌بینیم.

با واقعاً این‌جوری است یعنی حقایق را نه منظور دیدن با ما حقایق را یک جوری انگار با قوای شناختی‌مون حس می‌کنیم، درک می‌کنیم مثل عین پروسه دیدنه. واقعاً یک یک آدم‌هایی می‌بینن، یک آدم‌هایی نمی‌بینن یک حقایقی را. من ممکن است یک چیزی را ببینم و نتونم به شما منتقل بکنم به طور منطقی و فلسفی.

آن چیزهایی که می‌بینم هم یک جوری جزو ادراکات منه، بنابراین قوای شناختی من به من را بهش رسوندن و این یک نکته می‌خواستم بگویم که این تغییر معنای عقله که حالا اسمش را گذاشتن عقل خودبنیاد و بعد کم‌کم شد عقل دیگر یعنی دیگر آن صفتشم نباید بگوییم.

این یک بخشی از آن چیزی است که باید به عنوان عقل در نظر بگیریم. نکته دوم اینکه این شیوه نگاه کردن به افراد دین‌دار که احساس آدم‌های دین‌ندار یا افرادی که یک جورهایی ممکن است دین‌دار باشند ولی حالا از دین بیشتر معنویت مثلاً می‌فهمند تا درست و غلط به معنای فلسفی این است که انگار خودشان به یک چیزی نرسیدن واقعاً باورشون نمی‌شود که دیگران حقایق دینی برایشان مثلاً به یک دلیل دیگه‌ای واضح است بدون استدلال‌هایی که جنبه مثلاً فلسفی داشته باشد.

ترس از حس و از دست دادن کنترل

این دو تا استفاده گفتم تو این جلسه می‌خواهم از این تمثیل بکنم برای گفتن دو تا نکته. یک بفرمایید. ارزش ندارد. الان یک یک فرشته امشب، از دیشب، یک فرشته آمد به من یک جزوه داد. یک ارزش خواستم برای اثبات فرشته بودنش یک معجزه بکند. کرد. مطمئن شدم فرشته‌ست. یک جزوه داشت در آن یک چیزهایی نوشته.

به هیچ‌کی هم نمی‌توانم ثابت بکنم که این جزوه را یک فرشته، این ارزش ندارد. جامعه را چه کار داریم آقا؟ جامعه را چه کار داریم؟ ببین دقیقاً می‌دونی آدم مدرن می‌بینید، جامعه را چه کار دارید؟ یک فرشته آمد به من فهمیدم که یک چیزی درست است. خب، آن هم فهم شد ارزش نداشت. اجازه، شما هم همین مشکلو دارید.

شما ببینید در یک دنیایی در یک، اجازه بدهید در یک، ببینید کلمه عبارتی که گفتید که یک چنین چیزی ارزش ندارد. ۹۹ درصد حقایق عمیق همین‌جوری‌ان. شما در یک دنیایی متولد شدید، در یک دنیایی آموزش دیدید که ارزش فوق‌العاده زیادی به بین‌الاذحانی بودن می‌ذارن. یعنی یک چیزی اگر بدونی به جامعه نتونی منتقل بکنی ارزش ندارد. آقا تجربه دینی که اساس ایمانه، قابل انتقال نیست.

آدمی که این‌جوری فکر بکند، من این را تو آن جلسات اول، اولِ اول، خیلی خیلی قدیمی مثلاً بین از جلسه یک شروع می‌شود تا مثلاً شاید ۱۰، بارها را این مسئله تأکید کردم که آقا این عادت ذهنی، این نتیجه آموزشیه که انگار من اگر یک فرشته‌ام ببینم، معجزه‌ام برام بکند، فردا که از خواب پا می‌شم می‌گویم که خب این من که نمی‌توانم به دیگران، انگار یک نقصی در این ادراک هست.

اصلاً مهم نیست که شما یک چیزی که مطمئنید فهمیدید در درونتون. ببینید این، ببخشید حالا شاید این حالت چیز، این‌قدر من معمولاً کلمه والد را به این معنا انفی به کار می‌برم. این دقیقا مسئله سیطره والده دیگر. یک چیزی بیرون هست که انگار ما باید بهش جواب پس بدهیم.

من انگار اگر یک چیزی را امیغا فهمیده باشم مطمئنم درست است ولی همان لحظه که دارم این تجربه را می‌کنم تو فکرم من چگونه این را به بقیۀ بگویم. آقا بروید تو غار زندگی کنید یک مدت ول کنید مردمو.

عقل این‌گونه روشت می‌کند که شما اعتماد به نفس پیدا بکنید که وقتی یک ادراکاتی پیدا می‌کنید برایتان روشنه و نمی‌توانید به دیگران توضیح بدهید کنارش نزدید احساس نکنید بیارزشه. این اتفاقی اتفاقی در درون شما افتاده. همان اتفاقی که در قرن هیچ دوم افتاده. اگر فکر می‌کند دیده مطمئنه خب مطمئنه. می‌دونی چه میخوایی بگویید؟

مثل این است که دقیقا نکات همین است دیگر که آن‌ها در آن خطا هست یا اصلا تجربه های ارفانی در تجربه های ارفانی هم خطا پیش می‌رود. خب خطا پیش می‌رود. من یک تحریم می‌دهیم راجبه همین پیزکشت مواد میادون شما سعی کنی شما سعی هر دوتا شون ممکن است با عملی همبسته گی داشته بله. چشکالی داری؟؟

من واقعا صبح بلنشم به این کنیم که شاید مثلا غذا هستند نه برات یک موجزه کرده یک چیزی آنجا یک موجزه مفتیدی گفته یک موجزه مفتیدی بودا برای من همینان خلق کن خلق کرده آنجا هر روز تو پا می‌شود این را می‌بینی باز شک می‌کنی به این که این ممکن است خب شما مشکل شما بخواهید شما موضوع این است که به یک عقل به اسطلاحی نخود بنیادی که به هیچی نمی‌رسد اعتماد دارید مگه تو استدلال فلسفی همش به خطا نمید خب ترس از این که شاید این شبیه اونه چرا هیچی من ببینیم ببینیم دقیقا نکته این است که چه چیزهایی بینالعسانی هست چه چیزهایی را من می‌توانم تست کنم به یکی دیگر بگویم آن هم به من می‌دهد بله من هم سیاه

می‌دانم چقدر این برای شما مهم است که قانه بشود تو آن سیاهه خیلی برای تو مهم است آفرین روکو راست گفت یعنی تعیید گرفتن از دیگران تعیید گرفتن یعنی از این افزار ایشان مثلا اگر پوتوسل بود پوتوسل بهتر حالا این‌جوری است دیگر مثلا این است که من یک چیزهایی را که ادراک می‌کنم یک جاهایی مثلا بعضیاشو می‌توانم چک بکنم و می‌بینم که درست است خب فکر کنید من بتوانم چند شب این ماجرای فرشته برای من تکرار بشود چند بار یعنی سه بار بیاید پیش من شما هایی که این‌گونه هستید رشتیافته نیستید ضعیفید اعتماد به نفس ندارید در دین پیشرفت نمی‌کنم در ارفان پیشرفت نمی‌کنم برای اینکه باید به یک جایی برسید که بین شهودی که واقعی است با اونی که تخیلیه

با اونی که نمی‌دانم توهمیه بتوانید فرق بگذارید بفهمید که این با آن فرق دارد می‌دانید حسایی که درستن را درک بکنید که این حس درست است می‌دانید مثل چه می‌ماند مثل اینکه شما یک چیزی را تمرین نکردید شما از بچه گیری یک قسمت های مغزتون را تمرین دادید با آن عادت دارید احساس می‌کنید با آن خوب می‌توانید کار بکنید یک چیزهایی را تمرین ندادید فکر می‌کنید الان من بروم واوی وارد دنیای توهمی می‌شوم این مثل ماجراییه که در روانشناسی فرقه بین آدم متفکر به اسطلاح تینکینگ و فیلینگ من یک جلسه به مناسبتی گفتم آدم های تینکینگ که این قسمت های کامپیتیشن های مغمشون خوب کار می‌کند از حس های خودشان میترسنن احساس می‌کنند که الان من مثلا این حسی می‌آید سوار من می‌شود من کجا می‌بره؟

فضای تاریک تربیت‌شده

یک دفعه مثلاً ممکن است کنترل از دستم خارج بشود. آدم متعادل آدمی‌ایه که بین این‌ها تعادل بتواند برقرار بکند. این چیزهای شهودی شما را جایی نمی‌بره. شما را وارد دوران منطق اوهام و این‌ها نمی‌کند مگر اینکه مواد ال‌اس‌دی مصرف بکنید. اگر تربیتش بکنید، مثل عرفان چیست؟ عرفان این است که این شهودها را تربیت بکنید، مثل احساساتتون.

یک چیزی را می‌بینید و می‌دانید که دارید درست می‌بینید، قابل توضیح هم برای دیگران نیست. من یک تمثیلی استفاده کردم، همان جلسات خیلی خیلی قدیمی. دیدن تصاویر سه‌بعدی. یک تصاویری هست که وقتی که یک جور خاصی نگاهش می‌کنید، یک شیر می‌بینید. یک سری خط درهم‌برهمه، هیچ‌جوری نمی‌توانید به یک آدمی که آن‌جوری نگاه نکند بگویید که این‌جای شیر هست. آنجا واقعاً شیره.

مسئله این است که آنجا واقعاً شیره یا نه. بله. شیره دیگر. یعنی آن تصویر کشیده شده و یک شیری آنجا هست. چگونه من مطمئنم که درست دارم می‌بینم؟ من الان من یک تجربه عرفانی مثلاً دارم، می‌بینم در قرآن مثلاً بهش اشاره شده. می‌بینم یک یک روزی یک کتابی پیدا می‌کنم، می‌بینم عیناً یک عارفی مثلاً یک جای دیگر.

من از اینکه این تصویر را دیگرانی هم دیدن و می‌دانند شیره، حالا یک کسانی هم هستند که ممکن است چرند و پرند گفته باشند، اینکه گفته می‌ماند، ندیده چیزی، الکی گفته. من دارم می‌بینمش واقعاً. می‌توانم با یک آدم شیر با یک آدمی که شهود مشترک با من دارد، شیرش بکنم. می‌دونید؟

اینکه امکان دارد این چیزها به یک می‌گویم عین این مثل یک ترس موهومی که نتیجه ترین نکردنه، سروکار نداشتنه. مثل اینکه شما را بترسونن که آقا به عواطف خودت هیچ میدان ندی‌ها. این آدم‌های ریاضی‌دان و آدم‌هایی که مهندسی و این‌ها خوندن، اصولاً تینکینگ‌ان دیگر. با عواطفشون هم همین‌جوری برخورد می‌کنند. نمی‌ذارن عواطف، این عواطف میان ما را به یک جایی می‌رسونن که خیلی ممکن است جالب باشد.

خانوما استاد اینن که بالاخره میدان بدهند به عواطفشون. به یک شهودهایی می‌رسن، به یک ادراکاتی با همین عواطف ساده روزمره. چیزهای عمیق‌ترین، مطمئن باشید از یک جایی به بعد، هر درک عمیقی نسبت به جهان غیر بین‌الذهانی نیست. یعنی نه از جنس حسه، نه از جنس چیزی که بشود با استدلال بیان کرد.

در نتیجه یا مثل همین انسان مدرن به هیچی می‌رسید، یعنی همه ادراکاتتون از بین می‌ره، فقط در حد همین مثلاً فرض کن دیدن و به هم، یا اینکه یاد می‌گیرید که شهود غلط و درست را از همدیگر تشخیص بدهید. توهم را با غیر توهم تشخیص بدهید. آن هم برای خودش یک چیزی دارد، یک به اصطلاح بفرمایید.

من یک چیزی می‌خواهم بگویم که یعنی انتظار داشتم بگویید چون نگفتید من می‌خواهم بگویم. خواهش می‌کنم. در جواب این مسئله، آن هم می‌شود اسمش را گذاشت مسئله‌ی نکته‌ی بوت‌استرپینگ مثلاً اسمش را گذاشت. یعنی اینکه مثلاً شما فرض کنید می‌گویید که خیلی مهم است که تنها چیزهایی که ادراکاتی که بین‌الذهانی باشند یک جوری اعتبار دارند. مثلاً شما این را می‌گویید.

خب جواب من این است که شما چرا به خود این اعتقاد دارید؟ این یک چیز کلاسیکه. خود اینکه بین‌الذهانی بودن منشأ اعتبار یک اعتقادی هست از کجا می‌آد؟ خود همینم بین‌الذهانیه. اگر این‌جوری باشد که استدلال دوری می‌شود. یا اینکه خود این را مستقلاً شما خودتان می‌گویید که من برای من این واضح است.

اگر این‌طوریه پس خود چیزی که مبنای اعتقادات شماست، نمی‌توانید از روی بین‌الذهانی بودن نتیجه بگیرید. یعنی خود شما هم دارید اگر خود این را مبنا قرار می‌دید، خود آن را دارید نقض می‌کنید. اولین چیزی که ازش شروع می‌کنید، نمی‌توانید بگویید خود آن باید بین‌الذهانی باشد. ایشان یک جواب کامپیوتشنال دادن شاید مورد پسند شما باشد ولی همان بهتر که اصولاً یاد بگیرید که کامپیوتشنال فکر نکنید.

من واقعاً این نکته الان پیش آمد بعد از این‌همه سوال که حالا من یک جوری یک توهمی دارم که انگار هر که دارم سخنرانی می‌کنم، همه سخنرانی‌های قبلی را گوش کردن. واقعاً این مشکلی‌ها یعنی خیلی جاها لازم است که یک چیزی را تکرار بکنم ولی نمی‌کنم.

الان مثلاً نمونه‌اش من فکر کنم هر ۱۰، ۲۰ جلسه یک بار باید این تذکر در مورد بین‌الذهانی بودن و نبودند را بگویم برای اینکه خیلی مبتلا بهه دیگر. کلی من فکر می‌کنم وقت گذاشتم که این روشن بشود که این یک مثل بیماریه.

یک جور عدم اعتماد به نفس، یک جور آموزش غلطی که از بچگی به همه ماها دادن، مخصوصاً این‌هایی که ریاضی و مهندسی هستند که من مخصوصاً چون اولین شنونده‌ها بچه‌های المپیاد کامپیوتر و این‌ها بودن دیگر سوپر کامپیوتشنال بودن، مجبور بودم این حرف‌ها را بزنم.

اینکه من قوای شناختی‌ام آن‌قدر رشد نکرده باشد که یک حقایقی را که می‌بینم، واقعاً بفهمم که دارم این حقیقت را می‌بینم. این را نفهمم. چون یک چنین تجربه‌هایی ندارم، فکر می‌کنم از دور وایسادم می‌گویم که حالا این چه فرقی با LSD دارد.

پدیدارها و پرانتز جهان خارج

بیاید داخل وارد که بشوید پیشرفت بکنید مثل اینکه یاد بگیرید اجازه بدهید به موضوع این است که اصلاً شما از یک بخش‌هایی از انگار قوای شناختی‌تون از ترس استفاده نکردید. ترس چیست که ممکن است اشتباه بکند؟ آن قوای شناختی کامپیوتشنال هم که همه پر از اشتباهه. پر از اشتباهه. همین کامپیوتشنال‌ها ما ابزارهایی می‌سازیم که دوباره شهود ما را می‌شکنن.

خب؟ من تو فیزیک نوین وقتی دارم می‌بینم که آقا مثلاً الکترون که در لحظه دو جا باشد، خب این شهود قبلی مرا می‌شکنه. همین‌طوری می‌رم جلو. من نمی‌دانم مسیری که شما می‌گید، مسیری که اصلاً انگار راه ندارد، اسلوب ندارد. من یک چیزی را باور می‌کنم، بغل‌دستی‌مم یک چیزی دیده آن هم باور می‌کند. بعد خب مثلاً به کجا می‌رسیم؟

این تجربه عمیق یعنی چه؟ مثل ببخشیدا، مثل این است که یک من بخواهم به یک آدمی که اصلاً یک چنین چیزهایی یک چنین درکی نداشته توضیح بدهم که مثلاً یک چنین درکی داشتن یعنی چه. واقعاً مثل این است که به یک آدمی که تا حالا هیچی ندیده بخواهم توضیح بدهم که رنگ و این‌ها یعنی چه.

ببینید در مورد یک چیزی دارید صحبت می‌کنید که نمی‌فهمیدش. یک جوری فقط می‌ترسید. نه می‌خواهم بگویم یعنی مثل اینکه یک حالتی دارید که انگار یک فضای تاریک عجیب و غریبی، معلوم نیست برویم در آن دیو مثلاً ما را بخورد، لولو دنبالمون بکند. این نتیجه این است که شما این‌جوری بار اومدید دیگر. واقعاً از روز اول که رفتید مدرسه از یک قسمت مغزتون فقط استفاده کردید.

این‌جوری از آن لازم بود استفاده بکنید. چرا؟ چون فیزیک می‌خواهند بهتان یاد بدهند. چون یک چیز کامپیوتشنال می‌خواهند بهتان یاد بدهند. می‌خواهند مهندستون بکنند.

نمی‌ ببینید ابن‌عربی چه می‌گوید در مورد ابن‌عربی آن به اصطلاح نظر خیلی اساسی‌ش در مورد شناخت این است که تخیل مهم‌ترین ابزار شناختی بشر است. خب در حالی که در فرهنگ مثلاً بشری حتی این دیگر در مورد کلاسیکش هم تخیل عامل اوهام و این‌ها شناخته می‌شود.

در واقع حرف ابن‌عربی این است که بابا این چیزی که به عنوان قوه خیال در انسان گذاشته شده اگر تربیتش بکنی دقیقاً این‌جوری است که حقایق را بهت نشان می‌دهد و می‌فهمی تشخیص می‌دی که این الان این چیزی که من دارم با قوه خیال درک می‌کنم، این با یک چیزی که موهوم به معنای توهمه، آن هم ممکن است قوه ببینید این مثل چه می‌مونه؟

یک آدمی اصلاً منطق و استدلال بلد نباشد و حرف‌هایی که شما می‌زنید و اصلاً نتونه منطقی دنبال بکند. و احساس می‌کند خب هر چیزی را می‌شود یعنی این را گفت. وقتی رابطه منطقی را نفهمه احساس می‌کند هر چیزی می‌شود گفت دیگر. من یک بار یک دانش‌آموزی بود، هیچی نمی‌فهمید. ولی آن‌قدر هم نمی‌فهمید که بفهمد که معلمش می‌فهمد.

خدا شاهد این تجربه شخصی منه. به خدا قسم این تجربه شخصی منه. بهش می‌گفتم این مثلاً این لگاریتم این چه می‌شه؟ می‌گفت آن دو آنجا ۱۰ آن هم هشت. یعنی در این حد حرف‌های مرا فهمیده بود که من هم همان‌جوری عددایی گفتم آن هم گفت دیگر مثلاً. شما تصورتون از شهود و قوه خیال و این‌ها همین‌طوریه.

فکر می‌کنید مثلاً یک آدمی که دارد از این‌ها استفاده می‌کنه، ادهاک مثلاً این چیزهایی داریم. این‌جوری نیست. یک چیزی در درون شما تربیت نشده. مهم‌ترین نکته این است که باور کنید این را قبول بکنید حداقل که ادراکات عمیق بشر بین‌الذهانی نیستند. عمیق‌ترین ادراک حضرت عالی این است که وجود داری. نمی‌تونی این را بین‌الذهانی بگی. نمی‌تونی بگی. که زامبی نیستی، آدمی مثلاً.

چگونه می‌خوای این را به من ثابت بکنی؟ من اصلاً من می‌گویم تو رباتی. می‌تونی این را به کسی توضیح بدی؟ نه نمی‌شود توضیح داد. ببین عمیق‌ترین ادراک من این است که من وجود دارم.

درون خودم را می‌بینم. این چیزهایی که در درون از ببین آن چیزی که بهش می‌گوییم علم حضوری یعنی آن چیزی که من در درون خودم احساس می‌کنم، خودم را درک می‌کنم، این قابل انتقال نیست.

احساساتی که در درون من هست که می‌دانم هست، نمی‌توانم به شما ثابت بکنم که من یک چنین احساسی الان دارم. می‌تونم؟ هیچ چیز عمیقی، هیچ ادراک عمیقی نیست که من بتوانم به بیرون منتقل بکنم.

این مثل یک آمی که بشر چند قرن به با همین مثلاً با این توهم که اگر از این‌ها را بگذاریم کنار به حقیقت می‌رسیم دکارت فکر می‌کرد که این‌گونه برود به یک حقیقت نابی می‌رسد دیگر. تهش چه شده؟ تهش به هیچی رسیدیم دیگر.

یعنی واقعاً ته پروژه دکارت ویتگنشتاین اوله که به درستی اعلام می‌کند که اصلاً هیچی. هیچ چیزی را به دقت نمی‌دانم. با آن دقتی که می‌خواهیم هیچی را نمی‌شود بیان کرد. بنابراین همان بهتر ساکت باشیم.

می‌خواهم بگویم یک اولش یک سرابی وجود دارد که من بیام همه این چیزها از قوه خیال استفاده نکنم، از تمثیل استفاده نکنم، از ابزارهای ادبی استفاده نکنم، بیام از منطق که خیلی چیز روشنیه بروم جلو. از زمان ارسطو این توهم پیش آمد. این مرا می‌رسونه به حقیقت. به هیچی نمی‌رسونه.

سبک زندگی برای درک حقیقت

به هیچ ادراک عمیقی نمی‌رسونه. بله این می‌سیاهه. اگر به این ادراکات دل می‌خواهید خوش بکنید، بله. شما می‌گویید سیاه، آن هم می‌گوید سیاه. حالا من از شما می‌پرسم. از کجا می‌دانید چیزی که شما به عنوان قرمز می‌فهمید سبز نیست در ذهن من؟

ام‌آر‌آی. ام‌آر‌آی می‌گیرید؟ این اصلاً خیلی واقعاً اوضاع خرابه ها. عزیز من آن چیز آن حسی که آن چیزی که تو می‌بینی به عنوان قرمز فکر کن من آن را سبز می‌بینم.

از همان جای مغزمم یعنی مغزم این‌جوری است. من می‌گویم که من چشمم چگونه کار می‌کند. یک طول موجی می‌خورد به این‌ها و این‌ها یک پیام خاصی را می‌فرستن بالا برای هر طول موجی. خب؟ من آن پیام را اگر بتوانم بگیرم و با پیام شما مقایسه کنم یا مثلاً آن این ادراک دیگر اسمش.

من دارم آن مدارهایی که فعال می‌شود برای موقع دیدن رنگ مشکی، موقع دیدن رنگ کانش را می‌توانیم ملاحظه کنیم. ادراک من. نه. پیامی که می‌رود. بازار. این نمونه توضیحات کانیتیو ساینتیست‌هاست که همه چیز را می‌خواهند دیدن را ببینند مثلاً. ببینید کاملاً این احتمال وجود دارد آدم‌هایی وجود داشته باشند که رنگ‌ها را قروقاطی بفهمند.

موضوع این است که این را تشخیص نمی‌دن. از بچگی آن چیزی را که سبز دیدن همه گفتن قرمز، این اسمش برایش شده قرمز. شما بهش بگویید که آقا قرمز مثل چه؟ به شما می‌گوید نه. بله. چیزهای قرمز را اسم می‌برد. ولی سبز دارد می‌بیند. بله. آن مدل‌سازی از کلماتی که روی آن چیزها هستند ما نمی‌توانیم هیچ‌وقت سفت بشویم.

می‌گویم ولی نه می‌خواهم بگویم عزیز عزیز من ادراکات درونی من، آن چیزهایی که به اصطلاح حالت حضوری دارد، این‌ها قابل انتقال نیست. قابل من احساساتمو نمی‌توانم هیچ‌وقت بیان بکنم به طور کامپیوتشنال و این‌ها عمیق‌ترین چیزهایی که من دارم. ببین یعنی من نمی‌دانم این چیزی که الان من دارم می‌بینم، اصراری ندارم این قرمزه.

ولی این لکه را با این رنگ من الان این پرسپشن من قطعیه. این اساس آن تفکری بود که هوسرل سعی کرد در به عنوان تکمیل پروژه دکارت پدیدارشناسی را به وجود بیاورد. آقا من نمی‌دانم اصلاً جهان خارج وجود دارد. ولی اینکه الان دارم یک چیزهایی را می‌بینم را که می‌دانم. اینکه دیگر شکی نیست.

اینکه این‌ها بیرون هستند، نیستند، آیا این رنگ واقعاً سبز است، نیست، بقیۀ این‌ها چگونه، من نمی‌توانم این‌ها را بفهمم. الان من دارم یک چنین چیزی را بالای سر خودم می‌بینم. این یک ادراکیه که من دارم ولو اینکه این چیز وجود نداشته باشد. یعنی به اصطلاح هوسرلی می‌گفت که وجود جهان خارج را بگذاریم تو پرانتز، بیایم به پدیدارها نگاه کنیم.

این‌ها قطعی‌ان. پدیدارها قطعی هستند. شما اگر می‌خواهم چه می‌خواهم بگم؟ می‌خواهم بگویم دقیقاً عمیق‌ترین، جدی‌ترین، مطمئن‌ترین ادراکات ما اتفاقاً آن‌هایی هستند که قابل انتقال نیستند، درونی‌ان و این ترس از اینکه من بروم به یک جایی برسم که یک چیزی را بفهمم که دیگران نمی‌فهمن اصلاً.

اصلاً یک چیزی یک ادراکی پیدا بکنم در اثر دیدن همان فرشته‌ای که آمد و مجسمه‌ها را به من داد، قابل انتقال نباشد. بله. ببخشید من فکر می‌کنم کلاً بفرمایید. ببین الان تکنولوژی دارد به جایی می‌رسد که مثلاً طرف که دستش قطع می‌شه، ما می‌توانیم ادراکات درونی را دیگر در این حد که رنگ و این‌ها، در این که من دست دارم، من مثلاً دستمو حس می‌کنم.

خب چجوریه دست مصنوعی برای این درست کنیم؟ همان سیگنال را دوباره درست می‌کنم، همان مدار را دوباره تحریک می‌کنم. من می‌خواهم بگویم این چیزها که شما این‌قدر عمیق، این کلمات کلی و همه استفاده می‌کنید، عمیق و این‌ها، تهش نگاه می‌کنید شاید دو تا دانه نودل که یک ببخشید با این استدلال‌های شما مثل این است که من بگویم الان اگر رنگ سبز آنجا چیز بشود معنایش این است که واقعاً رنگ سبز هست.

یعنی الان یک جایی از مغز من مثلاً اینجای مغز من شما تشخیص دادید که وقتی که این‌گونه می‌شود من دارم رنگ سبز می‌بینم خب؟ و آن جاش هم تو مغز همه همان قابل تشخیصه یا باید ازش بپرسیم که الان سبز با همان ام‌آر‌آی نگاه می‌کنیم.

ازش بپرسیم که دوباره همان تو همان عزیز من، اینکه الان این سلول این نورون‌ها دارند آتش می‌کنند معادل با دیدن رنگ سبزه را شما یک مغز من الان بهتان بدهم جاشو به من می‌گی یا باید ازش یک بار تست بکنی که سبز می‌بینی بگوید علامت بزنی که این سبزه یا اینجوریه؟ می‌فهمی منظورم چیست؟ ما نمی‌دونیم کدام سلول اصلاً مغز این‌گونه جایگزیده نیست این فانکشن‌ها در مغز.

بنابراین آن جایی که می‌گوید سبز من می‌فهمم که اینجا وقتی سبز می‌بیند من ازش پرسیدم تستش کردم اگر قرمز هم ببیند آنجا را به من می‌گوید.

یعنی اگر ادراکش سبز نباشد معادل قرمزی باشد که من می‌بینم آن جایی را که می‌گوید سبز من علامت می‌زنم در حالی که آن سبز به معنایی که من می‌بینم نمی‌بینه. همین الان ما رنگ‌ها را ممکن است با یک طیفی از تفاوت پرسپت بکنیم.

سیر و سلوک و تربیت قوا

اصلاً یک آدمی ممکن است یک به اصطلاح من گاهی واقعاً به این فکر می‌کنم شاید نقاش‌های بزرگ یک خورده دنیا را رنگ رنگ‌های جالب‌تری می‌بینند از اونی که من می‌بینم. شاید مغزشون قسمتش خیلی پیشرفته‌تره. من این چیزها را نمی‌توانم خیلی تشخیص بدهم. یا در مورد موسیقی‌دان‌ها که این واضح است که گوش‌ها میزان حساسیتشون با همدیگر فرق می‌کند.

نکته اصلاً این بحث را به بی‌راهه نبریم. نکته این جمله‌ای بود که ایشان گفت که اگر آ کوررنگی حالا آخه خیلی چیز است خیلی پدیده گلوبال خیلی چیزی است بزرگی است یعنی قابل تشخیصه که کوررنگ می‌فهمد که کوررنگه. معمولاً این‌گونه نیست که نفهمه. ولی یک سری چیزها را ممکن است تفاوت‌های بین پرسپشن من و شما باشد نفهمیم تا آخر عمرمون.

مثلاً شما چه حسی داشتید، من چه حسی داشتم. نکته‌ای که پیش آمد از این جمله ایشان بود که یک چیزی که نتونم به جامعه مثلاً توضیح بدهم یا به دیگران ارزش ندارد. من می‌خواهم بگویم این یک حالا یک استدلال کامپیوتشنال بر علیهش آقای علیمی گفتن.

من تذکرم این است که این حاصل یک جور آموزش، یک فرض عجیب و غریبه که در قرن‌های اخیر به وجود آمده و آدم‌ها را من دقیقاً یادمه این حرفو همان جلسات اول زدم که واقعاً یک آدمی به اینجا برسد که حتی در خلوت خودش وقتی دارد یک چیزهایی را به وضوح می‌فهمد نگران این باشد که این را می‌تواند به دیگران بگوید یا نه.

اصلاً مردم انگار باید یک این چیزی که یونگ می‌گوید که فرد فردیت فرد بودن ارزششو انگار همه آدم‌ها انگار به عنوان یک عضوی از یک جامعه اصلاً مسئولن همش باید به دیگران توضیح بدهند.

این یک آدمی به وجود بیاید به یک جایی برسید که به خودتان آن‌قدر ادراکاتتون اعتماد داشته باشید که وقتی یک چیزی را واقعاً درک می‌کنید ولو اینکه نتونید به دیگران انتقال بدهید شک نکنید که من این را دیدم، این را درک کردم.

عامل چیزی است دیگر به هر حال من می‌خواهم بگویم این نکته‌ای که اصلاً من گفتم چطور شد جهان به اینجا رسید همین است که فضا اینطوری شد دیگر یعنی تعداد آدم‌هایی که باید بهشان توضیح بدهیم اگر به یک چیزی اعتقاد دارم باید بتوانم اثبات بکنم آن را هم با خودم هم‌جهت بکنم.

این فضا که به وجود آمد کم‌کم آن قسمت‌های شهود و این‌ها رفت کنار، قسمت کامپیوتشنالی که قابل نوشتن بود یک جوری می‌شد به دیگران انگار منتقلش کرد، قسمت بین‌الذهنی دانش بین‌الذهنی هی ارزشش بالاتر و بالاتر رفت و به جایی رسیدن که دیگر خدا را نمی‌دیدن اگر ببینند هم باورشون نمی‌شود که دیدن برای خاطر اینکه نمی‌توانند به دیگران توضیح بدهند.

ادراکات عمیق قابل توضیح دادن و انتقال نیست و آدم‌ها باید به این اعتماد شناختی نسبت به ادراکات خودشان برسد که درست و غلطی را که تشخیص می‌دهند حالا شما می‌گویید که ممکن است طرف دچار تخیل شده باشد.

خب من چه اهمیتی برای من دارد؟ ممکن است یک آدم‌هایی از بعد خیلی اگر از قوه خیال مثلاً تعلیم ندیده استفاده بکنید به جای ادراکات عمیق ابن‌عربی‌وار دچار یک مشت ادراکات ال‌اس‌دی‌وار می‌شوید.

خب همه این‌ها ببینید ما من این را قبلاً باز گفتم انگار یک پیش‌فرضی در جهان مدرن و این نوع تفکر به وجود آمد. ببینید تمام تاریخ از جمله ادیان تاکیدشون روی این بود که شما باید یک سیر نفسانی، یک سلوک نفسانی در طول زندگیتون بکنید تا بتوانید حقایق را کشف کنید. با کتاب خواندن به کشف حقیقت نمی‌رسید.

فکر کنم در تمام مکاتب باستانی شما یک جور خاصی باید زندگی بکنید. یک مثلاً فرض کنید تزکیه بکنید، تقوا داشته در دین به ما چه می‌گن؟ تو باید تقوا داشته باشی، این‌طوری زندگی بکنی، به بحث شریعت داریم برمی‌گردیم. سبکی از زندگی باید داشته باشی تا به جایی برسی که حقیقت را درک بکنی. بدون با کتاب خواندن نمی‌تونی حقیقت.

این فکر کنم فرض همیشگی همه ادیان و مکاتب عرفانی بود که یک کاری باید، یک جوری زندگی باید بکنی، مثلاً از یک یک کارهایی نکنی، یک کارهایی بکنی، یک سیر و سلوکی داشته باشی تا به یک چنین افتخاری نائل بشی که حقایق را درک بکنی.

اجازه بدهید. شما این ادراک ابن‌عربی عمیق‌تر از ادراک کسی که LSD مصرف می‌کند. من برعکسشو می‌گویم. شما چگونه می‌خواهید حرف مرا با ابطال کنید؟ ببین اصلاً عنوان ابطال نیست، باید بپذیریش. نه، تو ادعا کردی داخلش. می‌گفتی که این عمیق‌تر از اونه.

گفتی که ادراک ابن‌عربی اصیله، آن اصیل نیست. خب. خب، اینکه با همدیگر فرق‌هایی دارند، آره، فرق دارند. ولی اثبات که می‌گید، باز من یاد این می‌افتم که انگار می‌خواهم اینکه مثلاً فرض کنید ابن‌عربی چه شهود می‌کنه؟ وحدت وجود را شهود می‌کنه، خب؟

و بیان می‌کند. خب این با فلسفه مثلاً فرض کنید استدلال‌های فلسفی هم کم‌وبیش معقوله دیگر. ببینید یک بار یک نفر می‌آید مثل دون‌خوان می‌گوید ته عرفان من این است که شما می‌بینید که مثلاً فرض کنید جهان در دهان یک عقابی.

شریعت به‌عنوان تربیت شناختی

حالا فرض کنید که این حرفش واقعاً یعنی همین. یعنی یک تخیلی برایتان پیش بیاید که جهان در دهان یک عقابی. خب؟ خب این می‌توانید فلسفی این را برایش استدلال بیارید؟ ما برای وحدت وجود، برای اینکه همه چیز از خداست و این‌ها، استدلال‌های فلسفی هم می‌خواهم بگویم توهمات جورواجور کسی که LSD مصرف می‌کنه، قابل نزدیک شدن حتی با برهان و نمی‌دانم چیزهای عقلی و این‌ها نبوده هیچ‌وقت.

شهودهای ابن‌عربی این است که شیعیان به شکل کلاغ و خنازیر هستند. خب؟ رافضی‌ها. بله خب، فکر کنم بودن دیگر بله. آن‌هایی که آن شهود می‌کرد، درست شهود می‌کرد. سگ و خوک. رافضی‌ها نه، شیعیان. رافضی‌ها هم شیعیان. حالا آن‌هایی که راهزنی مثلاً راه، آخه رافضی‌ها کارها کردن شما خبر ندارید.

آن‌ها شاید سگ و خوک بودن. ببینید اصلاً کسی که LSD مصرف می‌کنه، حالا این را نمی‌بینه، اصلاً یک چیزهای دیگه‌ای می‌بیند. ببینید کل بحثتون این است که یکی اینکه احتمال خطا وجود دارد. فکر کنم ابن‌عربی هم قبول دارد که بالاخره یک خطاهایی پیش می‌آید. اصلاً عرفا یک اصطلاحی دارند به اسم سَطوه. می‌گویند گاهی اوقات یک شهودهایی برامون پیش می‌آید که اشتباه‌ست.

می‌فهمند که اشتباه‌ست. من یک بار این هم یادمه تو همان جلسات نقل کردم. یک عارفی که نمی‌دانم کیست، نقل کرده که من یک روز داشتم وارد یک مکانی می‌شدم، یک‌دفعه یک حال عجیبی بهم دست داد و دیدم، شهود کردم که انگار جهان از من دارد مثلاً چیز می‌شود. یک لحظه به خودم اومدم و خودم را از این حالت درآوردم.

خب، ۱۰۰ تا حالت شهودی بهش دست داده، یکیش خطا بوده. خب. اولاً این خطاها معمولاً تکرار نمی‌شن. درحالی‌که ماندگار نیستند، تکرار نمی‌شن. آن‌هایی که حقیقتاً تثبیت می‌شوند. اصلاً این حرفی که من دارم می‌زنم یعنی چه؟ یعنی آن شهود حقیقی هر روز که پا می‌شی باهات. تخیلات این‌جوری نیستند. تفاوت دارند. آن آدمی که این‌ها را دارد می‌فهمه، می‌فهمد که این از آن نوع نیست، می‌تواند فرق بگذارد.

من ممکن است نتونم اگر یک حس شهودی دارم این را بچپونم تو شما با حرف زدند. ولی می‌توانم خودم را ترین کردم، می‌توانم ترین بکنم که این حس من پا، مثلاً یکی از ویژگی‌ها پایداریه دیگر. حقیقت پایداره. آن چیزهایی که باطل‌ان، می‌آیند و می‌روند. یک لحظه ممکن است هیچ‌وقت دیگر این حالت به این آدم دست نداد.

ولی شهودهای واقعیش با همدیگر کوهرنس‌ان. می‌دونید؟ یک حس چیزی دارند. طرف می‌فهمد که این یک شعری هست این شعرم من قبلاً خواندم. من یک بیماری دارم که حرفی که زدمو نمی‌توانم دوباره تکرار کنم. می‌گوید این مشکل ایجاد. من تو دانشگاه یک دعوایی که داشتم این بود که نمی‌خواستم یک درسی را که یک بار گفتم دوباره بگویم.

می‌گفتم حداقل باید چهار پنج سال بگذره. رسم این بود که یک درسو سند می‌زدم به اسم یک استاد، هر ترم برود بگوید. بنابراین این بیماری من باعث می‌شد که نتونم این کار را بکنم. عذاب می‌کشیدم، هی می‌گفتم این را من این ترم نمی‌گم، آن یکی را می‌گویم. مشکل ایجاد می‌شد.

این نکته را من یادمه، باید چیز دیگر چون بیماریم این‌جوری است که لااقل می‌گویم که این را قبلاً گفتم، اصلاً نمی‌توانم به عنوان حرف جدید نمی‌توانم بزنم. همیشه تعجب می‌کردم این معلم‌ها می‌روند از این کلاس می‌روند آن کلاس دوباره همان حرف‌ها را می‌زنند. من همه را باید بگویم این را قبلاً تو آن کلاس گفتم.

یا دوباره این هم این معادله را آنجا حل کردم اصلاً یا عوض کنم معادلاتو که تکراری نشود. من می‌گویم از این منبع می‌خواهم که نه آن‌ها هر دفعه یک حرف جدید می‌زنند.

مثلاً دیدید آگهی ترحیم را برمی‌دارن از را می‌خوانند. یک بار تمرین هم نمی‌کنند. حالا کار نداریم. من این‌قدر حرف زدیم که یعنی خودم یک چیز گفتم که یادم رفت اصلاً آن نکته‌ای که می‌خواستم نکته یک شعری می‌خواستی بگی.

بله؟ یک شعری می‌خواستی بگی. درباره‌ی آها می‌خواستم بگوید شعری اشاره کنم. خب بله شعر خوبی بود. به هر حال ببینید بله؟ سوال می‌خواهد بگوید تجربه درونی من بود چیست؟ بله.

مثلاً الان من شک ندارم که یک چیزی بود می‌خواستم بگویم ولی این را شک ندارم. اینکه چه بوده را یادم نمی‌آید ولی یک چیزی بود. بله. به هر حال خیلی چیز است. می‌دانید این نکته خیلی چیز عمیقیه. خیلی از نظر دینی مهم است.

یعنی من همان جلسات اول صحبت‌هام در همین جلسه مثلاً یک تا ده این چه می‌دانم ۵۰۰ تا فایلی که الان وجود دارد واقعاً بیشترین چیزی که احساس کردم نیاز دارم به یک دانشجوی مثلاً کامپیوتر، ریاضی، مستمعینی که آنجا بودن بگویم همین است. نه فقط دیگر ریاضی کامپیوتر اوجشه ولی این فضای کلی دنیای مدرنه.

بین‌الاذانی باید باشد. باید بتونی به دیگران توضیح بدی. باید یا یک چیزی باشد حسی مثلاً ببینند یا یک چیزی مثلاً بتونی برایشان فرمول بنویسی، اثبات بکنی. غیر از این انگار اعتبار ندارد. بذارش کنار. این‌گونه هیچکی به هیچ ادراک عمیقی نرسیده و نمی‌رسه. فکر می‌کردند می‌رسند. به تهش رسیدن و هیچی به دست نمی‌آید.

مغز، اخلاق و حوزه‌های علمی

یعنی به بدون آن شهودهای درونی، بدون علم حضوری، بدون تربیت قوای شناختی، سیر و سلوک، چه می‌دانم شریعت، همه این‌ها یک جور تربیته برای اینکه شما قوای شناختی‌تون به جایی برسد که چیزهایی که نمی‌دیدید را ببینید. و شریعت دیگر. همین چیزی که می‌خواهیم در موردش صحبت بکنیم. می‌خواهیم به شریعت که از واقعاً این‌جوری است دیگر.

یعنی شریعت بخشی از شریعت طریقت دینی دیگر. یعنی راهی که شما باید طی بکنید. شریعت یعنی راه رفتن. یک خیابونی برایتان باز کردن، این کارها را بکنید، به یک جایی برسید که بعداً ببینید. الطلاق · ۴وَٱلَّٰٓـِٔى يَئِسْنَ مِنَ ٱلْمَحِيضِ مِن نِّسَآئِكُمْ إِنِ ٱرْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَٰثَةُ أَشْهُرٍۢ وَٱلَّٰٓـِٔى لَمْ يَحِضْنَ ۚ وَأُو۟لَٰتُ ٱلْأَحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَن يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ ۚ وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مِنْ أَمْرِهِۦ يُسْرًۭاو آن زنان شما كه از خون‌ديدن [ماهانه‌] نوميدند، اگر شك داريد [كه خون مى‌بينند يا نه؟] عدّه آنان سه ماه است، و [دخترانى‌] كه [هنوز] خون نديده‌اند [نيز عدّه‌شان سه ماه است‌]، و زنان آبستن مدّتشان اين است كه وضع حمل كنند، و هر كس از خدا پروا دارد [خدا] براى او در كارش تسهيلى فراهم سازد. فرقانا. کسی که تقوا پیشه بکند، خداوند برایش فرقان قرار می‌دهد. می‌فهمد این حق آن باطل.

آقا حق فکر کنید حق یک بویی دارد، یک مزه‌ای دارد که می‌فهمیش. یک چیزی که درک می‌کنی لازم نیست که استدلال داشته باشی. واقعاً به یک جایی می‌رسد که درست شما همین الان کارهای درست و غلط را مگه استدلال دارید براش؟ یک کاری دارید می‌کنید با تمام وجودتون فریاد می‌زند که این کار اشتباهه. شاید نتونید بیان بکنید چرا ولی می‌فهمید که این کار اشتباهه.

نباید این کار را بکنید. این قابل تربیت شدنه دیگر. می‌خواهم بگویم این حس‌های شهودی مبهم اولیه قابل تربیت شدنه طوری که وضوح پیدا بکند. دقیقاً مسئله چشم باز کردنه. مثل اینکه یک چشمیه که باز می‌شه، می‌بینی. همون‌قدری که به چشم همین‌جوری اعتماد داری، بیشتر به آن اعتماد پیدا می‌کنی. یک چیزی را که می‌بینی، دیدی دیگر.

و جهان مدرن انگار منکر این است. جهان مدرن انگار من این را قبلاً گفتم. انگار فرض بر این است که در ۱۴ سالگی رشد قوای عقلانی و شناختی و این‌ها تکمیل می‌شود. جایی که بتوانید منطق و مثلاً درک بکنید. جهان قدیمی از جمله ادیان که درست فکر می‌کردند، می‌گفتند تا ۴۰ سالگی قوای شناختی رشد می‌کند.

و حالا می‌توانید رشدش بدید، می‌توانید ندید. آن دیگر به سبک زندگی‌تون و میزان تمرینی دارد که می‌کنید برای اینکه این قوا رشد بکنند. خب این اصلاً انگار یک جوری از فرهنگ مدرن حذف شده که ۱۴، ۱۵ سالگی و ۲۰ سالگی و این‌ها هنوز مثلاً آدم‌ها باید یک کارهایی بکنند، یک جوری پیش بروند به سمت اینکه یک شناخت‌های عمیق‌تری پیدا بکنند.

علتش هم این است که دنیای مدرن اصلاً برای شناخت عمیق نیست. برای همین است که آن دستگاه‌ها را بسازند و آزمایش انجام بدند و از در آن تکنولوژی درمیاد. بله بفرمایید. این کوهرنس، این اعتقاد این نیست که مثلاً همان حقیقته، تو آها من آن شعر را یادم آمد. گفتم این شهودم می‌گوید آن شعره است.

این یک شعری مولانا دارد به حرف کوهرنس بودن که زدم یاد این شعر افتادم. یک شعر معروفی دارد زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا که دو تا شعر در دیوان شمس با این مطلع هست. اولی نه دومی. تو یک بیتش می‌گوید که می‌گوید یقین گشت که آن شاه، منظورش مثلاً خداوند حالا حق، یقین گشت که آن شاه در این عرس نهان است.

در این عروسی من آمده یک جایی، شاه یعنی داماد. آمده یک جا رسیده به یک جایی عروسیه. مطمئن شده که این آن عروسیه که آن دامادی که دنبالش هستم اینجاست. که اسباب شکرریز مهیاست خدایا. برای اینکه تمام آن اسباب، آقا یک جایی شما به یک جایی می‌رسید که با تمام وجود احساس می‌کنید که همه دنیا انگار هماهنگ خلق شده.

در این جایی که الان شما رسیدید، این چیزهایی که دارید می‌بینید، همه چیز تو ذهنتان با همدیگر هماهنگ می‌شود. زندگی خودتو می‌فهمی که اصلاً از بچگی چرا این، این چه جوری می‌خوای این را مقایسه بکنی با یک توهم مثلاً LSD؟ این برات پیش بیاید که همه چیز برات مثلاً یک حالتی پیدا بکند که انگار این را دیدی.

همه چیزو فهمیدی، همه چیز به همدیگر ربط پیدا می‌کند. می‌فهمی چرا دست داری. می‌فهمی چرا دو تا پا داری. می‌بینی این‌ها را و این‌ها ربط پیدا می‌کند به ادراکاتی که در مورد چیزهای دیگر داری، در مورد باید و نبایدهایی که می‌فهمی. یک حس‌هایی این‌گونه که بهت پیش بیاید می‌فهمی برود و بعد می‌بینی که دیگران هم این چیزها را حس کردند، مثل اینکه تو کتاب‌ها هم نوشتند.

تا حالا کتابه را می‌خوندی به نظرت همان مثل LSD می‌اومد. الان می‌بینی که نه، این‌ها یک جوری قابل بیانه ها، ولی می‌گویم قابل استدلال و اثبات و این‌ها نیست. بالاخره ما یک قوای شناختی قابل رشدی داریم که دنیای مدرن رشد نمی‌دهد و مخالف رشدشه. چرا؟

برای خاطر اینکه ۴۰ سال وقت شما را می‌گیرد برای اینکه با یک بخشی از مغزت فقط کار کنی. و آن هماهنگی، الان یکی از تفاوت‌های بین زن و مرد، میزان ارتباط بین دو تا نیم‌کره مغزه. خب؟ کلاً آدم وقتی دارد فکر می‌کند و می‌خواهد به حقیقت برسد، همه مغزش باید درگیر باشد.

در حالی که وقتی دارید کامپیوتشنال کار می‌کنید، یک قسمت مغزتونو بهتر است خاموش بکنید. علت اینکه مردها در ریاضیات موفق‌ترند همین است. من یک چیزی به نفع زنا گفتم. چون ارتباطات دو تا نیم‌کره درشون بیشتر، نمی‌توانند این را که را خاموش کنند، موقتاً تحت تأثیرش نباشند، فقط کامپیوتشنال کار کنند.

پرسپشن درونی و زامبی

تو زمینه‌های کامپیوتشنال ممکن است به نظر بیاید که بهتر از مردها نیستند. مردها مثلاً راحت ۲۴ ساعت یک قسمت مغزشونو خاموشه با یک تیکه می‌توانند کار بکنند. ولی این به یک معنای برتری نیست دیگر. نتیجه یک جاهایی ممکن است کاملاً ضعف باشد. یعنی اونجایی که دو تا نیم‌کره باید با همدیگر کار بکنند.

کل مغز، MRI که بگیرید، اونجایی که به یک شهود اساسی می‌رسید، همه مغزتون دارد کار می‌کند. همه‌اش روشن می‌شود. حالا این را ان‌شاءالله آزمایش می‌کنند. بلکه شما باورتون بشود. در حالی که LSD مثلاً یک قسمت کوچولوش دارد اتصالی کرده، دارد مثلاً جهت نمی‌زنه. فرق دارد. قطعاً در مغزم یک تفاوت‌هایی از نظر نحوه کارکرد هست.

حالا یک آدم پیدا بکنید، کم‌کم آزمایش انجام بدید، ببینید LSD بدید، بعد طرف مثلاً حالت شهود عرفانی داشته باشد، هر یک عارف پیدا نمی‌کنید. شما باید آن را معرفی کنید، بروید ازش MRI بگیرید. ببینید شما پیدا کنید MRI بگیرید. من به سلوک مثلاً چه می‌گن، می‌روند بالا، چیست اسمش؟ از آن‌ها به بله. من فکر کنم آزمایش کردن فکر می‌کنم Andrew Newberg هستش آن کار را کار می‌کنند.

من هستم اصلاً این چیزی نیست که حالا حداقل تو زمینه‌های اخلاقی و این‌ها که من می‌دانم اینکه مثلاً این حس‌های اخلاقی و این‌ها چه جوری تو این مغز انعکاس پیدا می‌کند این چیزهای معنوی را هم سعی می‌کنند حالا شما جرقه‌اش این است کلاً جرقه‌اش بروید آقا تو حوزه‌های علمی پر از عارف و این‌ها همه هرکی آزمایش بکنید کتاب‌ها تو دبیرستان داشت حتی در حد دبیرستان تو بیشتر به دانش نوشته بودش که آن‌هایی که زندان می‌افتن سطح یون آلومینیوم‌شون پایین.

یک از اینجا به بعد مثلاً من دیگر نسبت به هر حسی شک دارم. خب این می‌دانید این هم من تو جلسات گفتم. جدی می‌گویم ببینید اینکه من اگر آدمی باشم که مجرمم به تدریج این ممکن است باعث بشود که بالاخره از نظر هورمونی و این‌ها یک اتفاق‌هایی در ببینید آدم مجرم یک حس‌هایی دارد دیگر این حس‌ها بازتاب هورمونی دارند. این بازتاب دو طرفه است.

یعنی من یک حسی که دارم و بعد آن هورمون‌ها که آن حالت عدم تعادل هورمونی که تثبیت می‌شود آن‌وقت من آن حس‌ها در من تثبیت می‌شود. خب؟ حالا این چه چیزی دارد که آن یا روز این چه را نشان می‌دهد که حالت‌های مجرمانه مثلاً فرض کن ربط دارند به اینکه یعنی آن عدم تعادل‌های هورمونی که باعث جرم می‌شود به مثلاً عنصر آلومینیوم ربط دارد.

خب که چه؟ نه من می‌دانم یک چرخ هست که خوشو یک بازسازی می‌کند خب؟ من می‌گویم که همین الان من می‌توانم یک عارفی که مثلاً رفته یک کسی که عاشق شده خب؟ یک عشق مثلاً حداقل نمی‌دانم به آن معنی که مثلاً خیلی تو این ادبیات و این‌ها اینکه خیلی مطالعه شده است موضوع عشق. خب؟

مثلاً دیگر طرف واقعاً دیگر می‌خواهد ذوب شه در آن زنه مثلاً خب؟ این اکسی‌توسینش رفته بالا. خب؟ همان لحظه من اکسی‌توسین این آزمایش شده خب؟ حداقل روی بله. چه چرا چه اهمیتی دارد؟ نه چه اهمیتی؟ آقا بعد از آن اکسی‌توسین هیچ کاری با عشق ندارد. صرفاً نه اصلاً بیاید یک لحظه یک یک عنصر دیگر عنصر یک هورمونی به اسم لاو یک یک ماده شیمیایی به اسم لاو.

نه باشد اشکال ندارد من می‌گویم شما می‌گویید این شکست خورده. بگذار یک چیز دیگر باشد. خب که چه؟ مثلاً من می‌گویم حالت‌های رفته بالا را من یک چیزی بهش تزریق کنم که اصلاً شما ببینید شما مثل اینکه تو ذهنتان این است اگر یک حالت معنوی با یک چیز هورمونی تطابق پیدا بکند پس دیگر آن چیز معنوی مثلاً نیست.

من نمی‌دانم یعنی چه؟ چه ربطی دارد؟ بالاخره حالت‌های ما، حالت‌های ذهنی ما، حالت‌های روحی ما بازتاب پیدا می‌کنند در جسممون. خب همه‌اش همین است. یعنی تصور اینکه یک حالت روحی هست که هیچ چیزی بالاخره من مثلاً فرض کن دچار حالت انبساط که هستم مثلاً دچار حالت خب یک تغییراتی قطعاً در هورمون‌ها و استیت‌های مغز من اتفاق می‌افتد.

خب که چه؟ من می‌خواهم بگویم شما فکر می‌کنید که اگر این‌جوری باشد پس آن حالت وجود ندارد. مثل یک یک یک گیر اساسی اینجا وجود داره‌ها جدی می‌گویم. که که شما شنیدید که زندانی‌ها آلومینیوم فلان مثلاً به همه‌چیز شک کردید.

یعنی چه؟ به چه شک کردید؟ این از من می‌پرسیدید می‌گفتم این چیز بدیهی است. بالاخره آدم‌هایی که کارهای مشابه کردن وضعیت‌های هورمونی مشابه هم باید توشون دیده بشود دیگر. چرا نشه؟

شما ظاهراً در کودکی، نوجوانی بهتان گفتن که یک چیزی به اسم روح هست کاملاً از این جسم انگار مستقیماً یک جور ثنویت دکارتی که این مثلاً آن حالت‌های روحی مال این است آن جسم هم مثلاً نمی‌دانم غذا دارد می‌خورد.

مثلاً هورمون‌ها مربوط به هضم غذا. هر چیزی که اینجا شما حس می‌کنید حتماً یک بازتاب‌های جسمانی دارد. ولی اینکه آن اولویت آن اول به وجود آمده بعداً این یا برعکس هر دوتاش می‌تواند باشد.

حقیقت مشترک یا توهم‌های موازی

یعنی من می‌توانم به شما یک عنصری که حالا در آن آلومینیوم هست تزریق بکنم حالت‌های مجرمانه بهتان دست بدهد. این چیزی است که شاید قدیما نمی‌فهمیدن. که همه‌ی حالت‌های روانی را شاید بشود مثل همین LSD دیگر. چون LSD تجربه‌های ذهنی مشترک ایجاد می‌کند. خب که چه؟ نه آن که نه آن کاملاً نیست.

فرض کنید شما مثلاً الان در مورد حرکت سیاره‌ها یک نظریه نیوتون دارید توضیح می‌دید. شما فرض می‌کنید که علاوه بر اینکه نه، بر نظریه نیوتون توضیح می‌دهیم مثلاً یک فرشته‌ها نشستن را سیاره‌ها دارند وایمی‌دن. این هم یک تعبیر اضافه‌تره. نه این‌ها را من قبلاً این جلسات جداییه. اینکه اصلاً با نیوتون توضیح نمی‌دیم و من نمی‌گویم دوباره چون خیلی زیاد گفتم.

اصلاً explanation نیست چیزی که با فیزیک فیزیک explanation نمی‌کند. مدل کامپیوتشنال ساختن معنایش explanation نیست. این خیلی مهم است که این را بفهمید. برای اینکه همه فکر می‌کنند که با ساختن مدل کامپیوتشنال explanation انجام می‌دهند. پرسش چند تا تمثیلم گفتم. این را دیگر واقعاً نمی‌گویم چون طول می‌کشه. ولی تیغ اوکام وقتی مؤثره که شما از آن فرض اضافه هیچ چیزی نتونید دربیارید که از بقیۀ چیزها درنمیارید.

دقت می‌کنید؟ شما الان فرض کردید که مثلاً وجود حالت‌های الان اگر شما یک خودتان کامپیوتر باشید خب؟ و فقط از بیرون آدم‌ها را با MRI و این‌ها بتوانید چک بکنید اصلاً لازم نیست فرض بکنید که ما یک حالت‌های نفسانی، یک پرسپشن‌های درونی داریم. ما مثل ماشین‌هایی هستیم چه لزومی دارد که آن را فرض کنم؟

دنیل دنت منکر دیگر. پس دنت منکر وجود کوالیا مثلاً نیست. منکر وجودش نیست. توهم را می‌گی. خب توهم بودن با وجود نداشتن فرق می‌کند. اینکه آدم فیزیکالیست فکر می‌کند که هرچه هست همینه، بالاخره اینکه من یک درونی دارم. خب شاید دنت زامبیه خودش درون نداشته باشد، من نمی‌دانم. دنت خودش هم آدمیه که من می‌خواهم دنت این‌گونه نمی‌گوید.

یعنی این فهم مشترکی که به اصطلاح ادر مایند بهش می‌گن، اینکه من ذهن دارم تو هم داری، من حالت‌های حضوری درک می‌کنم تو هم داری، این را دنت هم قبول دارد. نمی‌گوید که مثلاً فرض کنید من دارم بقیۀ ندارند یا اصلاً هیچ‌کی ندارد. کار نداریم. این چیزی که من یک پرسپشن‌هایی دارم به این دلیل می‌فهمم که آن نتایج MRI شما هم در درونتون یک پرسپشن‌هایی هست.

آن حالتی که یک چیزی ما یک کانشس‌نسی داریم که این را از بیرون نمی‌توانیم ببینیم، به این دلیل می‌پذیریمش که خب من دارم. این را می‌دانم که من این حالت‌هایی که دارم، مثلاً رنگ می‌بینم و این‌ها تشخیص می‌دهم پس شماها هم دارید.

اگر یک آدمی یک موجود زامبی، یک رباتی باشد اصلاً خودش پرسپشن نداشته باشد، درون نداشته باشد، نمی‌توانید نمی‌تواند از روی آزمایش MRI بفهمد که شما انگار ما انگار یک ناظر درونی بالاخره یک چیزی دارد می‌بیند.

فقط آن محاسبات و آن اتفاق‌های چیز نیست. آن نمی‌تواند این را تشخیص بدهد. ما هم که تشخیص می‌دیم، یک چیز درونی خودمان را به دیگران تعمیم داریم می‌دهیم در واقع. بحث از شما بحث را کلاً منحرف کردید.

من یک جاهایی سعی کردم به شریعت ربطش بدهم. اینکه بالاخره شریعت یک بخشش تعلیم دادن آدماست برای اینکه تقوا داشته باشید که فرقان پیدا بکنید. تقوا داشته باشید که ببینید. چیزهایی را که نمی‌بینید ببینید. واقعاً این‌جوری است دیگر یعنی شریعت جزو زمینه‌های به اصطلاح حالا یک بخشی از شریعت عرفانی به این معنا که می‌گوید که شما این راه را برو که به معرفت برسی دیگر.

به یک جایی می‌رسی، یک چیزهایی می‌فهمی که قبلاً نمی‌فهمیدی، یک چیزهایی می‌بینی که قبلاً نمی‌دیدی. این نص صریح اگر خیلی سطحت بالا برود، مثلاً در مورد ابراهیم می‌گوید که ملکوت آسمان را اصلاً پشت پرده غیب و اصلاً یک چیزهایی می‌بینی که دیگر انگار دنیاهایی که به طور طبیعی آدم‌ها واردش نمی‌شن.

این یک عقیده دینی. هیچ‌کدوم این ادراکات هم که آدم‌ها پیدا می‌کنن، قطعی‌ترین چیز هم برایشان هست. یعنی طرف مثلاً ملکوت آسمان را که می‌بینه، از اینکه این سیاهه برایش بدیهی‌تره، چیزی که دیده درست است. خب؟ باور کنید اولین قدم این است که یک اعتماد به نفسی پیدا بکنید و بین‌الاذحانی بودن را به عنوان یک شرط لازم و ضروری برای اینکه ادراکاتتون را ارزش‌گذاری بکنید، بگذارید کنار.

این یک شرط چند قرن اخیر که آخرش همین است که می‌بینید که هیچی. یعنی آخرش پست‌مدرنیسمه دیگر. یعنی خب حالا هرکی هرچه فهمید، همونو فهمیده. دیگر برای همدیگر توضیح هم، اتفاقاً تهش یک خورده این‌جوری است که وقتی که بفهمیم که از آن راه دکارتی به اصطلاح به جایی نمی‌رسیم، این است که بله.

توضیح هم نداریم به هم. بله ولی فرق پست‌مدرنیسم این است که قبلاً می‌گفتیم توضیح ولی می‌دونستیم که یک حقیقتی هست که یک عده دارند می‌بینند ولی الان اصلاً حقیقتی وجود ندارد. هر هرکی دارد یک چیزی می‌بیند. مثل اینکه آن ال‌اس‌دی مصرف کرده، شما یو‌اس‌دی مصرف کردی، آن هم بی‌اس‌دی و همه‌شان حالا موادشون با همدیگر فرق دارد.

هرکی دچار یک توهمیه. چیزی به اسم حقیقت رسمیت ندارد.