این جلسه از پایانِ داستانِ سلیمان و بلقیس آغاز میشود: آزمودنِ عرشِ ناشناس، پذیرشِ بدونِ مقاومت، و ورود به صرحِ شیشهای که تسلیمِ سیاسی را به اسلامِ شخصی بدل میکند. سپس کلِ داستان بازخوانی میشود تا ویژگیهای حکومتِ الهی روشن شود — عدالتِ بیآسیب، عمقِ ملک، و قدرتِ معطوف به زیبایی در برابرِ قدرتِ معطوف به قدرت. از همین تمایز به سیاستِ نامهنویسی و بازدارندگی میرسد، و در پایان با داستانِ ثمود و لوط کنتراستی میسازد که خونریزیِ وحشیانه و انحراف از جاذبهٔ زنانه را در برابرِ ظرافتِ سلیمان میگذارد.
آزمونِ عرش و راهی که برای انکار باز میماند
داستان از جایی ادامه مییابد که عرشِ بلقیس پیش از ملاقات آورده شده است. ملأِ سلیمان در عمل رقابت میکند و پس از انتقال، سلیمان برای قدرتی که در اختیارش است شکر میکند. مقایسهٔ ملأِ سبا و ملأِ سلیمان همچنان در پسزمینه است: آنجا مشورتِ لافزن، اینجا کارِ عملی در کسری از زمان. پرسشِ اصلی این است که انگیزهٔ آوردنِ عرش چیست، وقتی طرف مقابل ظاهراً برای تسلیم آمده است. فرمان این است که عرش را ناشناس کنند تا معلوم شود آیا هدایت میپذیرد یا از کسانی است که هدایت نمیشوند: «قَالَ نَكِّرُوا۟ لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِىٓ أَمْ تَكُونُ مِنَ ٱلَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴۱: گفت: «تخت [ملكه] را برايش ناشناس گردانيد تا ببينيم آيا پى مىبرد يا از كسانى است كه پى نمىبرند.»).
سؤال وقتی بلقیس میآید مستقیم نیست: نمیپرسند اینکه آیا این عرشِ اوست بلکه میپرسند آیا عرشِ تو اینگونه است . پاسخ نیز با قطعیتِ مطلق نیست: کانه هو؛ انگار همان است. تشخیص میدهد و در عینِ حال راهی برای تردید باقی میگذارد. همین ساخت — نمایشِ معجزهآسا همراه با سؤالِ ملایم — کلیدِ فهمِ آزمون است. تختِ عظیم را که نمادِ حکومت است از جایی دور آوردهاند؛ حتی اگر مسیرِ چندماههٔ کاروان را در نظر بگیرند، آوردنِ چنین اریکهای در این مقیاس معجزه مینماید، چه رسد به آنکه در چشمبههمزدن رخ داده باشد. تعمداً نمادِ قدرتِ آنان را برداشته و در قصرِ خود گذاشتهاند؛ حالتِ تسخیرِ نمادین نیز در کار است.
آنچه بلقیس را پیشتر به تسلیم کشانده آوازهٔ قدرت و حکمت بوده است، نه لزوماً دیدنِ مستقیمِ معجزه. «فَلَمَّا جَآءَتْ قِيلَ أَهَٰكَذَا عَرْشُكِ ۖ قَالَتْ كَأَنَّهُۥ هُوَ ۚ وَأُوتِينَا ٱلْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴۲: پس وقتى [ملكه] آمد، [بدو] گفته شد: «آيا تخت تو همين گونه است؟» گفت: «گويا اين همان است و پيش از اين، ما آگاه شده و از در اطاعت درآمده بوديم.») در ادامهٔ سخنِ اوست: پیش از این نیز به عظمتِ این ملک علم یافته بودیم و تسلیم شده بودیم. مسلم اینجا همان معنای نامهٔ نخست است — «أَلَّا تَعْلُوا۟ عَلَىَّ وَأْتُونِى مُسْلِمِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۳۱: بر من بزرگى مكنيد و مرا از در اطاعت درآييد.») — یعنی برتری مجویید و تسلیمِ حکومت شوید، نه لزوماً ورودِ کامل به دین. هدایا پیشتر رد شده بود چون مقصود تسلیم بود نه مبادلهٔ تحف. پس آزمونِ عرش لایهٔ سیاسیِ تسلیم را به لایهٔ هدایتِ شخصی پیوند میزند: آیا این شخص میتواند معجزه را بپذیرد و به سوی ایمان حرکت کند؟
جملهٔ «وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍۢ كَٰفِرِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴۳: و [در حقيقت قبلاً] آنچه غير از خدا مىپرستيد مانع [ايمان] او شده بود و او از جمله گروه كافران بود.) توجیهِ گذشته است: آنچه از غیرِ خدا میپرستید راه را بسته بود. آزمون موفق خوانده میشود؛ پاسخِ بلقیس نشان میدهد زمینهٔ هدایت هست. آن «وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍۢ كَٰفِرِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴۳: و [در حقيقت قبلاً] آنچه غير از خدا مىپرستيد مانع [ايمان] او شده بود و او از جمله گروه كافران بود.) نیز بیشتر به گذشتهٔ تعلق به فضای کفر اشاره دارد تا ردِّ کاملِ همین لحظه. در برابرِ خوانشی که از پیش میدانستیم را بیتفاوتی یا مقاومت میشمارد، این خوانش آن را پذیرشِ مثبت میداند: علم به قدرتِ ماوراییِ سلیمان، و آمادگی برای ادامهٔ مسیر. حتی اگر ندانند انتقال در چشمبههمزدن بوده و گمان کنند طیِ ماهها منتقل شده، باز معجزهآساست؛ چون خودشان آن تختِ سنگین را بهسختی تکان میدادند. همان تعبیر میگوید «آوردن تخت خیلی تصمیم درستی است»
در این افق آمده «چرا قبل از نیکی به بدی عجله دارید» با این بیان که «مکر کردند»
غیبتِ خدا و آزمونِ بدونِ اجبار
چرا عرش را ناشناس میکنند و سؤال را غیرمستقیم میپرسند؟ اگر هدف فقط قدرتنمایی بود، آوردنِ تخت در برابرِ چشم و بدونِ تغییرِ شکل معجزهآساتر مینمود. ساختِ آزمون اما شبیهِ منطقِ غیبتِ الهی است. خداوند خود را چنان ظاهر نمیکند که ایمان اجباری شود؛ چون کسانی که ظرفیتِ زندگیِ مطابقِ یقین را ندارند، با دیدنِ حقیقتِ بیپرده آسیبِ بیشتری میبینند. یقینِ بیعمل، سنگینتر از شکِ صادق است. رحمتِ الهی در همین امکانِ پرده و شبهه نیز هست تا کسی که نمیتواند مطابقِ حقیقت زندگی کند، زیرِ بارِ یقینِ بیعمل خرد نشود.
تصویرِ فرعون پس از معجزهٔ موسی همین را نشان میدهد: «وَاسْتَیْقَنَتْهَا» — یقین یافتند — و باز مقاومت کردند. درخواستِ موسی حتی ترکِ حکومت یا ایمانِ اجباری نبود؛ بنیاسرائیل را بده تا ببرم. با این حال پس از یقین نیز مقاومت ادامه یافت تا نابودی. وقتی کلمهٔ عذاب تحقق مییابد، دیگر پردهای برای بهانه نیست. ایمان نیازمندِ اراده است؛ اجبارِ محض نورانیت نمیآورد. جهان طوری چیده شده که شک و شبهه ممکن بماند تا کسانی که نمیخواهند ایمان بیاورند راهی برای نیاوردن داشته باشند. در برابرِ هر شناختِ عقلی و حسی میتوان شک ساخت اگر ارادهٔ ایمان نباشد.
آزمونِ سلیمان نیز برای شخصی ناشناس و مشرک از جهانی دیگر همین راه را باز میگذارد. میتواند بگوید تختِ من تفاوتهایی داشت، جاسوس فرستادهاند و مدل ساختهاند. سؤال «آیا عرشِ تو مثلِ این است؟» حتی اجازه میدهد بگوید شبیه است ولی همان نیست. او مقاومت نمیکند؛ با احتمالِ بسیار بالا میپذیرد که این همان عرش است و معجزهای رخ داده. برای سلیمان همین نشانه است که میتوان مرحلهٔ بعد را ادامه داد. خبری از غیبشدنِ عرش در مبدأ به او نرسیده؛ فقط چیزی اینجا دیده است و میتواند انکار کند، اما نمیکند.
تفاوتِ دو مرحلهٔ اسلام اینجا روشن میشود. بارِ اول «وَکُنَّا مُسْلِمِینَ» تسلیمِ حکومتی است. بارِ دوم «قِيلَ لَهَا ٱدْخُلِى ٱلصَّرْحَ ۖ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةًۭ وَكَشَفَتْ عَن سَاقَيْهَا ۚ قَالَ إِنَّهُۥ صَرْحٌۭ مُّمَرَّدٌۭ مِّن قَوَارِيرَ ۗ قَالَتْ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَٰنَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴۴: به او گفته شد: «وارد ساحت كاخ [پادشاهى] شو.» و چون آن را ديد، بركهاى پنداشت و ساقهايش را نمايان كرد. [سليمان] گفت: «اين كاخى مفروش از آبگينه است.» [ملكه] گفت: «پروردگارا، من به خود ستم كردم و [اينك] با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم.») اسلامِ معنوی و تسلیم به خداست. ناشناسکردنِ عرش پلی است میانِ این دو: نه نابودکردنِ طرف، بلکه آزمودنِ میلِ درونی به هدایت. آدمِ کافر معمولاً جهان را در حدِّ حواسِ ظاهری میفهمد و اتصالِ غیب را با وجودِ روزمره هماهنگ نمیبیند؛ متقین در آغازِ بقره با ایمان به غیب معرفی میشوند. پذیرشِ معجزهٔ عرش نشان میدهد بلقیس از آن سطحِ صرفاً محسوس فراتر میرود. هرچه شناخت در سطحِ لذتِ جسمانی و روزمره بماند، غیب برای وجودِ آدم بیگانه میماند و مقاومت در برابرِ پیامبران شکلِ اینان نیز چون ما غذا میخورند و در بازار راه میروند به خود میگیرد. چنانکه میخوانیم «هماهنگ با کفر است»
و این جمله کلیدی است: «یک قدرت سیاسی الهی میبینید»
صرحِ شیشهای و اسلامِ شخصی
پس از آزمونِ عرش گفته میشود واردِ صرح شو. بلقیس آن را آب میپندارد و ساق میگشاید تا پا در آب نهد؛ سلیمان میگوید این صرحی صیقلی از شیشه است. فناوریِ ماوراییِ قصر، حضورِ خودِ سلیمان، و زمینهای که معجزهٔ پیشین ساخته، لحظهٔ نهایی را میسازند. مقاومتِ درونی فرو میریزد و اعتراف میآید: بر خود ستم کردم و همراهِ سلیمان تسلیمِ پروردگارِ جهانیان شدم. «قیل» برای نشاندادنِ عرش و دعوت به ورود به کار میرود؛ «قال» وقتی سلیمان خود سخن میگوید فاعل دارد و ذوقِ ادبی فاعلِ مبهم را برنمیتابد.
اینجا ماجرا از مسئلهٔ سیاسیِ تسلیمِ یک قوم در برابرِ حکومتِ دیگر میگذرد و جنبهٔ شخصی میگیرد. هدایت از درون رخ میدهد. داستان که از سخن با مورچه و هدهد آغاز شده و رنگِ سیاسی گرفته بود، در پایان رنگِ مذهبی و ایمانی مییابد. صحنهٔ ورود و گشودنِ ساق حسِّ لطافت و حتی رابطهای فراتر از صرفِ سیاست را به روایت میدهد؛ اما تأکیدِ متن بر اسلام آوردن است، نه بر جزئیاتِ ازدواج یا فرزندان که در روایات آمده و در قرآن ختمِ ماجرا همین تسلیم است. در تورات نیز پایانِ همین جاست و ابهامِ ازدواج میماند؛ آنچه در قرآن مهم است همان جملهٔ تسلیمِ همراهِ سلیمان به پروردگارِ جهانیان است.
آمادگیِ بلقیس برای پذیرشِ معجزه مهمتر از جزئیاتِ دکوراسیون است. کسی که در حدِّ محسوسات میماند، پیامبرِ همغذا و همبازار را به غیب وصل نمیبیند. بلقیس از این بنبست بیرون میآید: میپذیرد سلیمان به جایی دیگر وصل است. جملهٔ «وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهَا كَانَتْ مِن قَوْمٍۢ كَٰفِرِينَ» (سورهٔ النمل، آیهٔ ۴۳: و [در حقيقت قبلاً] آنچه غير از خدا مىپرستيد مانع [ايمان] او شده بود و او از جمله گروه كافران بود.) گذشتهٔ تعلق به فضای کفر را میگوید؛ حالِ آزمون اما نشان میدهد راه باز شده است. پایانِ داستانِ شگفت، نه فتحِ خاک که فتحِ دل است. از سیاسیِ صرف به مذهبیِ شخصی؛ از تسلیمِ حکومت به اسلامِ با سلیمان برای خدا. همان تعبیر میگوید «یقین پیدا کرد این پیغمبر خدا است»
در این افق آمده «قدرتنمایی خوبی است و حالت معجزهآسا هم دارد»
حکومتِ الهی: عدالت، عمق، و زیبایی
بازخوانیِ کلِ داستان نشان میدهد اینجا تقریباً تنها جایِ قرآن است که حکومتِ الهیِ مستقر و قدرتمند بر زمین دیده میشود. موسی در میانِ قومش حاکمیتی دینی دارد، اما قدرتِ سیاسیِ مستقرِ از نوعِ نامهنویسی به حکومتهای اطراف و تسلیمِ بیجنگ در اوجِ سلیمان است. آوازه چنان است که ملأِ سبا با آنکه لافِ نیرو میزند، جنگ را عاقلانه نمیبیند. پس از استقرارِ بنیاسرائیل و طالوت و داوود، سلیمان اوجِ قدرتِ سیاسیِ آنان است؛ نه بیابانگردیِ صرف، بلکه ملکی که نامهاش حکومتهای کوچکتر را به تصمیم وامیدارد.
صحنهٔ مورچه در آغازِ داستان اخلاقِ این قدرت را میگذارد: قدرتِ سیاسی معمولاً ناخواسته حقِ ضعفا را پایمال میکند. حتی در حکومتهای صالح، جنگ و بیتوجهی به یتیمان و ستمدیدگان رخ میدهد؛ روایتهای آشنا از رنجِ زنانِ بیسرپرست و ستم بر اهلِ ذمه در میانهٔ نبرد، تصویرِ همان اجتنابناپذیری است. در ملکِ سلیمان اما مورچه نیز له نمیشود؛ نیروهای الهی مانعِ پایمالشدنِ حقِ ضعیفاند. عدالتِ مطلق در مقیاسِ بزرگ بدونِ اتصالِ ملکوتی ممکن نیست. این نمایشِ آغازین پیش از هر نامه و تهدیدی باید در ذهن بنشیند.
ویژگیِ دوم عمقِ ملک است. حکومت فقط بر آدم و برده و رعیت نیست؛ پرنده و جن و باد در اختیارند. دعای «قَالَ رَبِّ ٱغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْكًۭا لَّا يَنۢبَغِى لِأَحَدٍۢ مِّنۢ بَعْدِىٓ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْوَهَّابُ» (سورهٔ صٓ، آیهٔ ۳۵: گفت: «پروردگارا، مرا ببخش و مُلكى به من ارزانى دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد، در حقيقت، تويى كه خود بسيار بخشندهاى.») وسعتِ نظامیِ صرف نیست؛ عمقی است که تکرار نمیشود. پیش از داستانِ بلقیس همین عمق معرفی میشود تا معلوم شود قدرتنماییِ بعد از جنسِ زورِ زمینیِ معمولی نیست. هدهد خبر میآورد؛ زبانِ حیوان و جن و باد بخشی از همان فضلِ آشکار است که سلیمان برایش شکر میکند.
ویژگیِ سوم زیبایی و حسِّ زنانگی در برابرِ نمادهای سنگیِ قدرتِ منحرف است. فرعون اهرام میسازد: سنگِ بیقواره، محکم، عاری از زیبایی. ثمود صخره میتراشد؛ آثارشان مانده و حسِّ استحکام میدهد نه ظرافت. از ملکِ سلیمان آثارِ کمی مانده چون شیشه و چوب و تزئیناتِ ظریفاند که میپوسند؛ حتی چارچوبِ معبد مانده و آرایهها رفتهاند. انتخابِ روایت نیز معنادار است: از میانِ مقاطعِ حکومت، ارتباط با ملکهٔ سبا نقل میشود — حکومتی که برای یک زن جاذبه دارد. لحظهٔ نهایی نه فقط آوردنِ عرش که دیدنِ قصرِ شیشهای است؛ ظرافت کارِ خود را میکند. حضورِ پرندگان از آغاز — و هدهد که خبرِ زن میآورد — تمثیلِ روحِ زنانه را نیز در خوانشِ داستان زنده میکند. با این بیان که «قدرت معطوف به قدرت»
چنانکه میخوانیم «تمام سازمان ملل و همه این چیزهایی هم که الآن میبینید همه ظاهرسازی است»
قدرتِ معطوف به زیبایی در برابرِ قدرتِ معطوف به قدرت
حکومت مظهرِ قدرت است و اعمالِ قدرت میکند: نامه مینویسد، تهدید میکند، قاطع است. در عینِ حال درونِ ملک زیبایی هست. انحرافِ رایج ارادهٔ معطوف به قدرت است — قدرت برای خودِ قدرت، نه برای چیز دیگر. مرد در وضعِ طبیعی باید شیفتهٔ زیبایی باشد؛ فرهنگِ مردسالارانه اغلب به ستایشِ قدرت میلغزد و مردان از خودشان خوششان میآید بهجای آنکه زیبایی را بستایند. سلیمان متعادل است: قدرت دارد و تعارف ندارد، اما قدرت در خدمتِ تولیدِ زیبایی و هدایت است. جنیان برایش جواهر میآورند و میسازند؛ اگر همان نیرو را به فرعون بدهند، افقش گسترشِ قلمرو و هرمِ بزرگتر است. در سوی دیگر، زیباییِ صرفِ بدونِ قدرت نیز هست — هنرمندی که قاطعیت و کرسینشاندنِ حرف ندارد؛ سلیمان هیچیک از دو قطبِ ناقص نیست.
تعادلِ صفاتِ الهی در رحمان و رحیم بازتاب مییابد. الله جامعِ صفات است؛ رحمان سرسلسلهٔ جمال است — بخششِ بیانتظاری که نیازِ طبیعی را میپوشاند و در طبیعت دیده میشود. رحیم در قطبِ جلال است — با بازخواست و حکم؛ به همه یکسان نمیرسد. انسان و حکومتِ متعادل این دو را جمع میکنند. نامهٔ سلیمان با «بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (سورهٔ ٱلفاتحة، آیهٔ ۱: به نام خداوند رحمتگر مهربان) آغاز میشود؛ گویی کشف یا درکِ عمیقِ این تعادل در ملکِ اوست. قدرتِ صرف نیست؛ رحیمیت همراهِ رحمانیت است. نیمهای از حکومت برای زنان جذاب است و این نشانهٔ تعادل است. دنیا غالباً به سمتِ قطبِ قدرت و جلال منحرف است چون مردان حاکماند و فرهنگ میسازند.
قدرتِ سلیمان در جهتِ حق است. معادلهٔ صرفِ خراج و غنیمت محور نیست؛ مهم این است که بلقیس هدایت میشود یا نه. خورشیدپرستی قومِ سبا تحریککنندهٔ دعوت است. «لَآ إِكْرَاهَ فِى ٱلدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ ٱلرُّشْدُ مِنَ ٱلْغَىِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِٱلطَّٰغُوتِ وَيُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ فَقَدِ ٱسْتَمْسَكَ بِٱلْعُرْوَةِ ٱلْوُثْقَىٰ لَا ٱنفِصَامَ لَهَا ۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۵۶: در دين هيچ اجبارى نيست. و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است. پس هر كس به طاغوت كفر ورزد، و به خدا ايمان آورد، به يقين، به دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است. و خداوند شنواى داناست.) با لایهٔ عقیدتیِ داستان تعارض ندارد: آزمایشها اختیاریاند و ایمانِ شخصی با ظرافت پیش میرود. لایهٔ سیاسی — تسلیمِ حکومتِ کوچکتر — جداست و حتی معلوم نیست خراج بخواهد؛ از هدیه خوشحال نمیشود. آنچه میخواهد نبودنِ تقابل و قرارگرفتن در نظمِ توحیدیِ گستردهتر است. رفتارِ تاریخیِ برخی حکومتها که دین را با شمشیر اجبار کردند با این تصویر یکی نیست.
این تعادل با دو داستانِ بعد کنتراست میگیرد. قومِ لوط صریحاً با رجال و نساء روایت میشود: مردانی که به جای زنان به مردان تمایل دارند. پاکی ضدِّارزش میشود و میگویند اینان کسانیاند که میخواهند پاک باشند. اگر در داستانِ سلیمان جاذبهٔ زنانه و زیباییپرستی دیده نشده باشد، داستانِ لوط زمینهٔ ذهنی میسازد: نقطهمقابلِ حکومتی که برای زن جذاب است. ثمود نیز سنگ و استحکام است در برابرِ شیشه و ظرافت. دو داستانِ کوتاه، نورانیتِ داستانِ بلند را تشدید میکنند. و این جمله کلیدی است: «اهرام نماد زیبایی نیستند»
همان تعبیر میگوید «شیشه های جذاب»
سیاستِ نامه و عرفِ زمانه
ایرادِ رایج این است که حکومتِ الهی چرا حکومتهای ضعیفتر را به تسلیم تهدید میکند. آیا این مجوزِ اشغال و اجبارِ دینی برای هر حکومتِ اسلامی است؟ در داستان، تسلیمِ نخست عقیدتی نیست؛ حکومتی است. لایهٔ دینی با آزمون و اختیار پیش میرود. آنچه سلیمان از تابعان میخواهد دقیقاً روشن نیست — شاید تعهدِ نیرو در جنگ، شاید نبودنِ خصومت — اما ردِّ هدیه نشان میدهد مقصود خراجِ معمولِ امپراتوریها نیست. هخامنشیان و الگوهای کهنِ خراج و حفظِ دینِ محلی نیز بر تسلیمِ سیاسی بنا بودند؛ سلیمان حتی از آن الگوی متمدنانهٔ خراجمحور فاصله دارد.
قضاوت با معیارِ امروز — سازمانهای بینالمللی و حقوقِ بشر — بر عملی در عرفِ زمانهٔ قدیم، سطحی است. در آن دوران حکومتها چنین رفتار میکردند. نامهٔ سلیمان متمدنانه است، فرصت میدهد، جنگ رخ نمیدهد و با قدرتنماییِ بازدارنده به هدف میرسد. در مقیاسِ زمانه، این رفتار عالی است: بهجای گردنزدنِ آورندهٔ هدیه و لشکرکشیِ فوری، پیامِ نارضایتی و فرصتِ تسلیم میفرستد.
لایهٔ دیگر این است که نظمِ جهانیِ امروز نیز اغلب ظاهرسازیِ قدرت است. قدرتِ سیاسی معادلهٔ خود را دارد؛ ابزارها عوض میشوند — از نامه و لشکر تا اقتصاد و نهاد — اما منطقِ حفظ و اعمالِ قدرت میماند. قدرتی که باقی میماند، چه نیک و چه بد، میخواهد بماند و مخالف را اهریمنی میخواند. تفاوتِ سلیمان در جهتِ قدرت است: هدایت و حق، نه جهانگشاییِ صرف. دفاع از سلیمان هم با عرفِ زمانه ممکن است هم با تمایزِ هدف؛ اما نباید نامهٔ او را با هر لشکرکشیِ بعدی یکی گرفت. اگر گمان رود امروز اوضاع از اساس با منطقِ قدرتِ سیاسی فرق کرده، تصور از سیاست ناقص است. در این افق آمده «حکومت فرعون این جاذبه را ندارد»
با این بیان که «لذتی نمی برد یک آدمی قدرتمند مثل سلیمان»
ثمود، مکرِ شبانه، و کنتراستِ نهایی
داستانِ ثمود بلافاصله پس از این افق میآید. صالح فرستاده میشود که خدا را بپرستند؛ قوم دو فرقه میشوند. میپرسد چرا پیش از نیکی به بدی شتاب دارید و چرا استغفار نمیکنید. فالِ بد به او و همراهانش میزنند؛ پاسخ این است که طائرشان نزدِ خداست و آنان در فتنهاند. در شهر نه گروه فساد میکنند و اصلاح نمیکنند. صحنهٔ اوج: سوگند میخورند که شبانه او و خاندانش را بکشند و به ولیاش بگویند ما شاهدِ هلاکت نبودیم و راستگوییم. این تنها جایی از قرآن است که این لایهٔ توطئهٔ شبانهٔ ثمود با این تفصیل میآید.
این حسِّ استفاده از قدرت با وحشیگری است. در برابرِ کسی که عقیدهای دارد و میگوید، جلسهٔ توطئه برای قتلعام و دروغِ جمعی شکل میگیرد. کشتنِ صالح آسان نیست؛ خانوادهٔ محترم و پشتوانهٔ قبیلهای دارد، چنانکه در جاهلیت نیز عرقِ قومی گاه مانعِ کشتنِ بیدفاع میشد. مکر میکنند و مکرِ الهی فرامیرسد؛ عاقبتِ مکر نابودیِ خود و قوم است. خانهها خالی میماند به سببِ ظلم؛ مؤمنانِ پرهیزکار نجات مییابند. قدرتِ غیراِلهی که میپندارد اعلامِ قدرت کرده، در برابرِ خدا ایستاده و خود و قومش از میان میروند.
کنتراست با سلیمان کامل است. آنجا جنگ آخرین مرحله است؛ نامه و بازدارندگی و قدرتنمایی میآید تا کار به خون نرسد. لذت از له کردنِ ضعیف در میان نیست. اینجا اعلامِ قدرت در برابرِ بیگناه با حسِّ خونریزی است. فرعون و ثمود دو سوی داستان با سنگ و هرم و صخره شهرت دارند؛ سلیمان با شیشه و ظرافت. دو داستانِ کوتاهِ ثمود و لوط — خشونتِ قدرت و انحراف از جاذبهٔ زنانه — ویژگیهایی را در داستانِ بلندِ سلیمان برجسته میکنند که ممکن بود به چشم نیاید: اجتناب از خونریزی، تعادلِ قدرت و زیبایی، و حکومتِ الهیای که مورچه را له نمیکند و در عینِ قاطعیت، راه هدایت را باز میگذارد.
بدین سان مسیرِ جلسه از آزمونِ عرش به صرح، از بازخوانیِ ملک به فلسفهٔ قدرتِ معطوف به زیبایی، از سیاستِ نامه به کنتراستِ ثمود و لوط میرسد. آنچه میماند یک استدلال است: قدرتِ صالح ممکن است؛ شرطش علم، عدالت، عمق، تعادلِ جمال و جلال، و جهتگیری به حق است — نه زور برای زور، و نه سنگ برای ماندنِ ابدیِ نمادِ سلطه. زیبایی و زنانگی در این خوانش تزئین نیست؛ معیارِ تشخیصِ حکومتِ متعادل از حکومتِ منحرف است، و دو داستانِ بعد بدونِ این معیار کمنور میمانند.
همین کنتراست توضیح میدهد چرا از کلِ حکومتِ سلیمان همین مقطع با ملکهٔ سبا برگزیده شده است. اگر فقط قدرتنمایی و نامه و جنگِ احتمالی نقل میشد، تصویر به فرعون نزدیک میماند. با حضورِ زن، با قصرِ شیشه، با آزمونِ هدایت و با اسلامِ شخصی، قدرت از خودِ قدرت جدا میشود و به زیبایی و حق گره میخورد. ثمود نشان میدهد قدرتِ بدونِ این گره به مکرِ شبانه و دروغِ جمعی میانجامد؛ لوط نشان میدهد وقتی مرد شیفتهٔ مردانگیِ صرف شود، پاکی نفرتانگیز میگردد. سلیمان در میانه میایستد: قاطع است بیآنکه وحشی باشد، زیباست بیآنکه بیقدرت باشد، و هدایت میجوید بیآنکه دین را به زورِ شمشیر بفروشد.
بازخوانیِ نهایی از آغاز تا انجام همین رشته را نگه میدارد. مورچه اخلاقِ قدرت را میگذارد؛ هدهد خبر و زبانِ معیشت را میآورد؛ نامه دعوت و تهدید را با هم دارد؛ هدیه رد میشود چون تسلیمِ توحیدی مقصود است؛ عرش ناشناس میشود تا راهِ انکار باز بماند و میلِ هدایت آشکار شود؛ صرح لحظهٔ شخصیِ اسلام را میسازد؛ و ثمود و لوط از بیرون، نورِ همین مسیر را تندتر میکنند. حکومتِ الهی در این خوانش نه افسانهٔ زور است نه رؤیایِ بیقدرتی؛ امکانِ جمعِ قدرت و رحمت است، مشروط بر آنکه قدرت به زیبایی و حق معطوف بماند.
تفسیرهای حاشیهای — اینکه چرا سلیمان خود عرش را نیاورد و آیا میتوانست — کنار گذاشته میشود؛ متن بر شکرِ پس از انتقال و بر آزمونِ هدایت تأکید دارد، نه بر رقابتِ کرامتنمایی. آنچه میماند این است که ملأِ عملیِ سلیمان در برابرِ ملأِ لافزنِ سبا قرار میگیرد، نمادِ حکومت جابهجا میشود، و شخصِ حاکم با دو مرحلهٔ تسلیم و اسلام به مرکزِ داستان میآید. سیاست بدونِ این مرکز فقط زور است؛ با آن، زور وسیلهٔ ظهورِ حق میشود.
قدرتنمایی با آوردنِ عرش فقط نمایشِ زور نیست؛ زمینهٔ هدایت است. چیزی را میآورند که طرف اصلاً فکرش را نمیکند بتواند جابهجا شود. نگهبان و سفارش و سنگینیِ طلا، همه در مبدأ بوده و اینک در مقصد است. سؤالِ غیرمستقیم و تغییرِ شکل، معجزه را از اجبار جدا میکند. کسی که میخواهد نپذیرد راه دارد؛ کسی که میپذیرد نشان میدهد میلِ درونی به حق دارد. این همان رحمتی است که در غیبتِ الهی نیز جاری است: حقیقتِ کاملِ بیپرده همه را نجات نمیدهد؛ گاه هلاک میکند. چنانکه میخوانیم «یک اعمال قدرت سیاسی بالاخره در اینجا هست»
و این جمله کلیدی است: «نه تا طایفه بودند که فساد می کردند»
→ متنِ کاملِ این جلسه