این جلسه پس از خواندنِ پیوستهٔ سورهٔ نور، کنجکاویِ مشروع دربارهٔ جنسیت و عشق را از تحمیلِ نظریه بر متن جدا میکند: متدولوژیِ عرضهٔ تئوری به فکتهایِ متن را میچیند، نظریهٔ خانوادهٔ معطوف به فرزند را با حکمِ حریمِ اتاقِ والدین میسنجد، احکامِ نادیدهگرفتهٔ پایانِ سوره را یادآور میشود، هبوط و سوءات و لباسبودنِ همسران را به بازگشت به عالمِ معنا پیوند میدهد، وحدتِ دو قطب و اسماءِ جلال و جمال را میگشاید، و نشان میدهد کمالِ زن و مرد در رابطهٔ عاشقانه چگونه میتواند به معرفت بینجامد.
از متن به نظریه، نه برعکس
از جلساتِ نخست تا چهارم مسیر بر خواندنِ سوره از آغاز تا انجام و تکهتکهکردنِ متن بود تا روشن شود چه میگذرد. از متن این نتیجه برآمد که روابطِ عاشقانهٔ زن و مرد درونِ خانواده میتواند به معرفت و عرفان راه ببرد. آنگاه پرسشِ چگونه؟ پیش آمد و بحث تا اندازهای از لفظِ آیات فاصله گرفت. این فاصله مشروع است اگر نظریه از بیرون بیاید و صادقانه به متن عرضه شود، نه آنکه میلِ شخصی متن را خم کند. معیار این است که کدام نظریه در قالبِ سوره جا میگیرد، نه کدام نظریه دلنشینتر است.
در میانِ نظریههایِ آزمودهشده، خوانشهایی که هر رابطه را منفی یا بیربط به معرفت میدانند با تمثیلِ نور سازگار نیستند. در برابر، نکاتِ سادهای چون دور شدنِ عشق از خودخواهی یا شورآفرینیِ آن ممکن است درست باشند، اما اگر به بافتِ سوره نچسبند نباید بارِ اصلیِ تفسیر شوند. آنچه با کلِ دیدگاهِ قرآن دربارهٔ رشدِ بشر هماهنگتر مینماید، داستانِ هبوط است: انسان از عالمِ معنا به عالمِ جسمانی آمده، خود را اینجا حس میکند و مقصدش بازگشت است. توبه در همین افق خوانده میشود: «فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍۢ فَتَابَ عَلَيْهِ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۳۷: سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود؛ و [خدا] بر او ببخشود؛ آرى، او[ست كه] توبهپذيرِ مهربان است.) کلماتی دریافت میشود و بازگشت آغاز میگردد. رابطهٔ عاشقانهٔ خانوادگی، اگر عواطف و معنا را به پیوندِ جسمانی بیامیزد، میتواند صعود از صرفِ جسمانیت به عالمِ معنا باشد.
احکام و تمثیلِ سورهٔ نور در همین راستا خوانده میشوند: جنسیت را از سطحِ اجتماع و بیرونِ تعهد دور میکنند، آن را در خانواده و با حریمِ ویژه مینشانند، و رابطهای طولانی و عمیقتر از غریزه میطلبند. میلِ جنسی اگر ایزوله و صرفاً جسمانی فهم شود به جایی نمیرسد؛ باید در درختِ تمایلات زیباییشناسی، تشکیلِ خانواده، حمایت، پدر و مادری دیده شود. هدفِ روانی آن است که با عشقِ متعهد، تمایل از پراکندگی به انحصارِ همسر برسد و بیرون از آن بیمعنا شود.
مشکلاتِ مسیر نیز از نظرِ دور نمیماند. در نوجوانی میلِ جسمانی زود میبالد و فرهنگِ معاصر تجربهٔ مستقلِ غریزه را تشویق میکند. اصطلاحِ غریزهٔ جنسی اگر به معنایِ کششِ یکسانِ هر مرد به هر زن فهم شود نادرست است؛ شرم، محارم، و تابوهایِ قبیلهای نشان میدهند فرهنگ میتواند میدانِ میل را تنگ یا فراخ کند. در عشقِ خانوادگیِ ژرف، عامل فقط تلقین نیست؛ شدتِ عاطفه میتواند جسم را فرع کند و میلِ پراکنده را بخشکاند. پرسشهایِ بنیادین جنسیت چیست، چرا دو جنس، چرا سوره مدعیِ سودِ معرفتی است لزوماً موضوعِ صریحِ سوره نیستند؛ سوره بیشتر شرایطِ عملی میچیند تا چنان سودی ممکن شود. نظریه برای فهمِ همان شرایط است، نه جایگزینِ آن.
تمثیل و احکام با هم خوانده میشوند: هدف ایجادِ رابطهای بلندمدت و عمیق است که زن و مرد راهی مشترک تا مقصدی معرفتی بسپرند. اگر میل فقط شاخهٔ بریدهٔ لذت باشد، درختِ معنا رشد نمیکند. اگر همهچیز فقط تولیدمثل باشد، حریمِ پایدارِ زوجین و تمثیلِ نور زیادیاند. پس از همان آغاز باید دو تحویلِ ناروا را رد کرد: تحویلِ دین به فقهِ بیافق، و تحویلِ عشق به زیستشناسیِ بقا.
دور شدن از ظاهرِ حکمخوانی به معنایِ بیضابطگی نیست. خواندنِ کتاب و خواندنِ طبیعت در معنایِ کلی هرمنوتیکی هر دو خواندنِ متناند. هیچ نگاهی به طبیعت از پیش نامشروع نیست؛ از فرمولِ حرکت تا نگاهِ آیهای به درخت. علمِ پس از گالیله معطوف به پیشبینی و تغییر شد، در حالی که طبیعیاتِ کهن بیشتر حالِ ایستا را میکاوید. همان آزادیِ روش، با امانتداری، به متنِ دینی نیز سرایت میکند: آیه فکت است؛ نظریه ساخته میشود و با فکتها سنجیده میشود.
اشتباهِ رایج تحمیلِ علومِ عصر یا اصطلاحاتِ فلسفی بر کتاب است چنانکه گویی شریعت صامت است و باید همیشه تابعِ دانشِ روز شود. متدولوژیِ استوار نمونهاش تفسیرهایی که آیه را با آیه و واژه را با ضابطه میفهمند در برابرِ این رهاسازی میایستد. در عینِ حال محدودکردنِ سورهٔ نور به فقط احکامِ اجتماعی نیز خطاست. نبودِ واژهٔ «جنسیت» مانعِ پرسش از نقشِ جنسیت در معرفت نیست، چنانکه نبودِ فرمول در آسمان مانعِ نوشتنِ معادله نبود. هر چه با روشِ درست از متن برآید مشروع است؛ نه هر چه دلمان بخواهد، و نه فقط آنچه در فهرستِ موضوعاتِ صریح آمده است.
حدِ دخالتِ انسان در طبیعت و در فهم نیز با همین منطق روشن میشود: آنجا که راه بسته است بسته است؛ آنجا که باز است نیت و جهتِ کار مشروعیت را رقم میزند. دستکاریِ ژن یا ساختنِ رباتِ بیاحساس برای استثمار میتواند شیطانی باشد، بیآنکه نفسِ امکانِ فنی حرامِ تکوینی باشد. در تفسیر هم میتوان از سوره بیش از فهرستِ اولیه پرسید، به شرطِ آنکه نتیجه به فکتِ آیه برگردد نه بر آن سوار شود.
نمونهای که خطایِ محدودیتِ روش را روشن میکند همان اعتراض به ژنتیک است: گویا دستکاریِ خلقت دخالت در کارِ خداست. پاسخ این است که تا خدا راه را نبسته، امکان هست؛ سیمِ خاردار کنارِ جاده هم در ظاهر تغییرِ خلقت است. مشروعیت از نیت و جهت میآید نه از نفسِ قدرت. در تفسیر نیز میتوان از سوره چیزی بیش از فهرستِ اولیه پرسید اگر روشمند باشد. برعکس، رسمیتیافتنِ این ادعا که کتاب را باید همیشه با علومِ عصر تطبیق داد، خطاهایِ تاریخیِ تحمیل را تئوریزه میکند. باید به تفسیرهایی برگشت که متد دارند، نه به مُدِ هر دهه.
هر آیه مثلِ فکتِ موردِ توافق است. فکت فقط آزمایشگاه نیست؛ چیزی است که در خوانشِ مشترکِ متن پابرجا میماند. نظریه دربارهٔ جنسیت و معرفت ساخته میشود و بعد به این فکتها حریم، افک، تمثیل، احکامِ پوشش و غذا عرضه میگردد. واگراییِ نظریهها مجاز است؛ پنهانکردنِ ناسازگاری با متن مجاز نیست. این همان آزادی و امانتی است که در مطالعهٔ طبیعت پس از گالیله جا افتاد و پیش از آن با منعهایِ روششناختی کند میشد.
متن در این نقطه فشرده میگوید که «به این تصویر دقت کنید و این حالت را فقط حکمی ساده ندانید».
پیوندِ این بخش با بحثِ پیشین آنجاست که «چه چیزی باعث میشود که این مشکل رفع و انسان لباسدار شود».
برای جلوگیری از سادهسازی باید افزود که «در بحث فمنیسم دوگانگیهایی وجود دارد که یکی از آنها فرم و محتواست که در مقابل هم قرار دارد».
خانوادهٔ سالم در برابر خانوادهٔ معطوف به فرزند
یک نظریه میگوید عشق و لذت برای تشویقِ تولیدمثل است و از دیدِ تکاملیِ ماتریالیستی همه چیز در خدمتِ بقا و تکثیر. نظریهٔ رقیب در روانشناسیِ خانواده میگوید در خانوادهٔ سالم قویترین پیوند میانِ زن و شوهر است و فرزندان در حاشیهٔ آن پیوند میمانند، نه آنکه محور شوند. در بسیاری از فرهنگها و نمونههایی چون روابطِ بهشدت عمودی تابوهایِ جنسی و نگاهِ نجسانگار به رابطهٔ زن و مرد مانعِ صمیمیتِ افقی میشود؛ خانواده با آمدنِ فرزند «مشروع» میشود و پیوندِ زوجین فرع میماند. در تصویرِ ناسالم، مادر و فرزندان در یک جبهه و پدر در جبههٔ دیگر قرار میگیرند؛ در تصویرِ سالم، پدر و مادر در تربیت همدستاند.
متنِ سوره با حکمِ حریمِ اتاقِ والدین به سودِ نظریهٔ دوم شهادت میدهد: بالغانِ خانه نباید بیضابطه واردِ خلوتِ پدر و مادر شوند؛ حتی کودکان در اوقاتِ خاص باید اجازه بگیرند. این حکم فقط ادبِ ورود نیست؛ تصویری از حریمی پایدار برای رابطهٔ زوجین میسازد که فرزندآوری آن را لغو نمیکند. مانندِ فکتِ آزمایشگاهی در برابرِ دو نظریه عمل میکند: خانوادهٔ صرفاً فرزندمحور تضعیف میشود و خانوادهٔ مبتنی بر پیوندِ عاشقانهٔ محفوظ تقویت. اثباتِ قطعی در کار نیست؛ سازگاری و ناسازگاری هست. تا وقتی این حریم جدی گرفته شود، حسِ متن این است که قدسیتِ پدری و مادری نباید رابطهٔ دو نفره را ببلعد.
در جوامعی که رابطهٔ زن و مرد جز برای فرزند تحمل نمیشود، پیوندِ افقی ضعیف و پیوندِ عمودی با قبیله و نسلِ قبل قوی میماند. پیامدهایِ اجتماعیاش از اقتصادِ خانوادگیِ بسته تا مستعد بودن برای شبکههایِ مافیاییِ اعتمادِ خونی کشیده میشود. دو ایده روبروی هم میایستند: خانواده برای فرزند، یا فرزند در حاشیهٔ عشقِ زوجین. آیهٔ حریم تقریباً اولی را رد و دومی را تأیید میکند، بیآنکه فرزند را بیارزش کند. تصویرِ اتاقِ خلوت که تا بزرگسالیِ فرزندان ادامه دارد، توصیهای عملی هم هست: وظایفِ مقدسِ والدینی نباید دو نفر را از یادِ یکدیگر ببرد.
کسی میتواند بگوید آیه فقط حکم است و از آن نظریه نساز. این دیدگاه با روشِ فکت و نظریه ناسازگار است. همانطور که یک مشاهده میتواند نظریهای را تضعیف کند بیآنکه جایگزین را ثابت کند، این حکم نظریهٔ فرزندمحوریِ مطلق را تضعیف میکند. آزادیِ فکر باقی است؛ شرطش مراجعهٔ صادقانه به متن است نه بستنِ راهِ فهم به بهانهٔ ظاهرِ حکم.
شاهدِ مستقیمِ کلام چنین است که «این با تئوری یونگ فرق دارد و من نمیخواهم دراینباره بحث کنم که چرا حس و شهود پایین و بالا دارد».
جمعِ جزئیِ این فصل با این عبارت کاملتر میشود که «میدانیم که تقریباً همۀ شاعران بزرگ و هنرمندان عاشق و شاعر میشدند».
نقلِ کوتاهِ زیر لنگرِ میانیِ بحث است: «سرابی میبیند و دنبال آن میرود؛ چون فکر میکند آب است».
احکامی که از رسالهها غایباند
در پایانِ سوره احکامی هست که در عمل و گاه در آموزشِ رسمی کمدیدهاند: حریمِ ورود به اتاق، تخفیفِ پوشش برای زنانِ سالخوردهای که دیگر امیدِ ازدواج ندارند با ترجیحِ عفت، و آدابِ خوردن در خانههایِ دیگر. شباهتِ سادهٔ اینها غیبتِ نسبیشان از گفتارِ رایج است. در کنارش حکمِ صریحِ شیرِ دو سالِ کامل نیز گاه از سطحِ وجوب پایین آورده میشود، در حالی که زبانِ آیه سنگین است: «حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ». اگر سنتِ قطعی تبصره بزند باید واقعاً قطعی باشد؛ با قیاسِ سست نمیتوان نص را تهی کرد.
نمونهٔ معکوس رجم است: از صفحهٔ نخستِ سورهٔ نور با تازیانه و سپس با «وَيَدْرَؤُا۟ عَنْهَا ٱلْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَٰدَٰتٍۭ بِٱللَّهِ ۙ إِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (سورهٔ النور، آیهٔ ۸: و از [زن،] كيفر ساقط مىشود، در صورتى كه چهار بار به خدا سوگند ياد كند كه [شوهر] او جداً از دروغگويان است.) میتوان نتیجه گرفت عذابِ مذکور همان حدِ یادشده است و رجم از خودِ این سوره برنمیآید. جایی دیگر نیز حکمِ رجم در قرآن نیست. پس دو خطایِ متقارن باید مهار شود: نادیدهگرفتنِ احکامِ موجود، و افزودنِ حدودی که متن برنمیتابد. هر دو از متدولوژیِ عرضهٔ ادعا به فکت فاصله میگیرند.
غیبتِ برخی احکام از گفتارِ رسمی بیش از نافرمانیِ عادیِ مردم معنا دارد: گاه حکم در حافظهٔ فقهی زنده نیست. این پدیده هشدارِ روشی است که گزینشِ ناخودآگاهِ احکام بر پایهٔ عادت و نه بر پایهٔ وزنِ نص انجام میشود. در مقابل، افزودنِ عقوبتهایی که از نص برنمیآید همان اندازه بیضابطه است. سورهٔ نور با صراحتِ حد و با ارجاعِ العذاب به همان سیاق، نمونهٔ خوبی برای تمرینِ عرضهٔ ادعا به متن است. سنت اگر بخواهد خلافِ این ظاهر برود باید سندِ سنگین بیاورد، نه شهرتِ متأخر.
این بحث از جنسیت دور نیست: همان فرهنگی که حکمِ حریمِ زوجین را جدی نمیگیرد، اغلب تابویِ مبهم و سکوت را جایِ تربیت مینشاند. نتیجه هم از دسترفتنِ افقِ معرفتیِ سوره است هم از دسترفتنِ سلامتِ خانواده. بازگرداندنِ احکامِ غایب به گفتار، پیشنیازِ فهمِ نظریهٔ عشق در این سوره است.
و در بازهٔ پایانیترِ همان مسیر آمده است که «تفکرات و اوهامی میتوانیم داشته باشیم که هیچچیزی ندارد».
بازخوانیِ دقیقتر نشان میدهد که «ازدواج چندباره که خیلی فرق میکند و کاملاً با تئوری ما جور درمیآید».
در افقِ مقایسه میتوان این جمله را نشاند که «ممکن است عارفی دیگر همین مطلب را طور دیگری گفته باشد و آن هم به نظر جور دربیاید».
هبوط، سوءات، و لباسِ همسران
داستانِ آفرینش هبوط را به لحظهای گره میزند که آدم و حوا به سوءات خود آگاه میشوند. سوءات در عربی هم به جسم و هم به شرمگاه نزدیک است و در ترجمهها اغلب بارِ جنسی دارد؛ در عینِ حال دربارهٔ جسدِ قابیل نیز آمده و جسمانیتِ عام را تقویت میکند. جمعِ معقول این است که توجه به تفاوت و جسم و در مرکزش جنسیت انسان را از وحدتِ معنا به کثرتِ عالمِ حس کشاند. هبوط با از دسترفتنِ لباس و عریانماندنِ توجه به جسم روایت میشود.
بازگشت چگونه است؟ تعبیرِ زوجین بهمثابهٔ لباس برای یکدیگر خوانشی دقیق به دست میدهد: در رابطهٔ عاشقانه، بُعدِ خامِ جنسی در وجودِ دو طرف پوشیده و حل میشود؛ نیازِ پراکنده به «زن» یا «مرد» بهمعنایِ کلی فرو مینشیند و جای آن را پیوندِ خاص و عاطفی میگیرد. اگر کسی هبوط را یکسره جنسی بخواند، ممکن است واجب بشمارد که بدونِ عشقِ زوجی راهی به وحدت نیست. متونِ عرفانی چون عبهرالعاشقینِ روزبهان، رسالهٔ عشقِ ابنسینا و سوانحِ احمد غزالی فضایی نزدیک به این دارند، هرچند راههایِ دیگر را یکسره نمیبندند. خوانشِ میگوید سوءات میتواند جنسیت را در بر بگیرد بیآنکه تنها مسیرِ رجوع را منحصر کند؛ اما بیگانگیِ این فضا با قرآن را نمیتوان ادعا کرد.
دو ترجمهٔ سوءات شرمگاه یا مطلقِ جسم اگر به افراط کشیده شوند دو نظریهٔ رقیب میسازند: یکی هبوط را یکسره جنسی میکند و دیگری یکسره متافیزیکی. جمعِ معتدل میگوید توجه به تفاوتِ جنسی روشنترین صورتِ توجه به جسمانیت و خروج از وحدت است. لباسپوشاندنِ دوباره نیز دو لایه دارد: لباسِ ظاهری پس از هبوط، و لباسِ معنویِ زوجیت که قرآن با «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمْ ۚ هُنَّ لِبَاسٌۭ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌۭ لَّهُنَّ ۗ عَلِمَ ٱللَّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ ۖ فَٱلْـَٰٔنَ بَٰشِرُوهُنَّ وَٱبْتَغُوا۟ مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمْ ۚ وَكُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ ٱلْخَيْطُ ٱلْأَبْيَضُ مِنَ ٱلْخَيْطِ ٱلْأَسْوَدِ مِنَ ٱلْفَجْرِ ۖ ثُمَّ أَتِمُّوا۟ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيْلِ ۚ وَلَا تُبَٰشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَٰكِفُونَ فِى ٱلْمَسَٰجِدِ ۗ تِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ فَلَا تَقْرَبُوهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۸۷: در شبهاى روزه، همخوابگى با زنانتان بر شما حلال گرديده است. آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد. خدا مىدانست كه شما با خودتان ناراستى مىكرديد، پس توبه شما را پذيرفت و از شما درگذشت. پس، اكنون [در شبهاى ماه رمضان مىتوانيد] با آنان همخوابگى كنيد، و آنچه را خدا براى شما مقرر داشته طلب كنيد. و بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد بامداد از رشته سياه [شب] بر شما نمودار شود؛ سپس روزه را تا [فرا رسيدن] شب به اتمام رسانيد. و در حالى كه در مساجد معتكف هستيد [با زنان] درنياميزيد. اين است حدود احكام الهى! پس [زنهار به قصد گناه] بدان نزديك نشويد. اين گونه، خداوند آيات خود را براى مردم بيان مىكند، باشد كه پروا پيشه كنند.) به آن اشاره دارد. دومی است که نظریهٔ بازگشت را تغذیه میکند.
ابنسینا در رسالهٔ عشق با زبانِ کهن میگوید چرا عشق تعالی میآورد؛ روزبهان حتی امکانِ راه بدونِ عشق را میپذیرد اما فضایِ کتابش راهِ طبیعی را عشق میداند. این همسوییِ عرفانی با قرآن ادعایِ اینهمانیِ کامل نیست؛ ادعایِ بیگانهنبودن است. سورهٔ نور با منحصر کردنِ رابطه به خانواده و عمقبخشیدنِ آن، همان مسیرِ پوشاندنِ سوءات را در مقیاسِ اجتماع و اخلاق عملی میکند.
کهنترین صورتبندی میگوید نیمِ بشریت در مرد و نیم در زن است و دیدارشان کاملشدن است. ضیافتِ افلاطون روایتِ نیمههایِ جداشده را میآورد؛ یین و یانگ همان قطبیت را نمادین میکند. یونگ با آنیما و آنیموس میگوید مرد نیمهزنانه را در بیرون فرافکنی میکند و با عشق شورِ زندگیاش بیدار میشود؛ زن با آنیموس از دریایِ عاطفهٔ بیفرم به جهت و زبان و نظم میرسد. هدف یکیشدنِ مصنوعیِ دائمی با شریک نیست؛ تحولِ درونی است که حتی پس از فقدانِ ظاهری، تعادلِ بهدستآمده یکسره محو نمیشود. دو قطب کمبودها و افزودههایِ مکمل دارند و رابطهٔ سالم میانگینِ روانی را به تعادلِ نزدیکتر به جهان میبرد.
نمادِ آنیموس گاه در رؤیایِ زنان بهصورتِ جمعِ مردان و امر و نهیِ تشریعی ظاهر میشود؛ مردان کمتر چنین جمعی میبینند. این تصویر با نقشِ فرمدادن به زندگیِ عاطفیِ زن همخوان است. در مرد، آنیما منبعِ شور است که پس از کودکی در انتزاع و کار میخشکد و با عشق بازمیگردد. یسمِ روانیِ پس از ازدواجِ سالم به معنایِ محوِ فردیت نیست؛ به معنایِ کاهشِ انحراف از تعادل است. از اینرو کمالِ زوجی با مرگِ یکی لزوماً به نقطهٔ صفر برنمیگردد اگر تحولِ درونی رخ داده باشد.
این الگو با تمثیلِ نور و احکامِ حریم یک افق میسازد: قطبها باید در پیمان به هم برسند نه در پراکندگیِ بازارِ میل. نظریهٔ نیمهها اگر به اسطورهٔ رمانتیک فرود آید خطرناک است؛ اگر به مسئولیتِ تکمیلِ ادراکی بالا رود با سوره همافق میشود.
اسماءِ جلال و جمال
در عرفانِ اسلامی قطبیت به اسماء برمیگردد: جلال و جمال. مرد تجلیِ جلال و زن تجلیِ جمال خوانده میشود، و دوقطبیهایِ عالم از همین قطببندیِ اسمائی فهم میشود. انسان باید جلوهٔ همهٔ اسماء شود؛ پس دیدارِ قطبها راهی به جامعیت است. هشدارِ مهم این است که زیبایی را به ظاهر فرونکاهیم، در حالی که توانایی را گسترده میفهمیم. فرهنگِ مردسالار زیبایی را جسمانی تعریف کرده و زن را به جسم کاسته، حال آنکه جمال میتواند به عمیقترین احوالِ روح برسد. نگاه از پنجرهٔ اسماء ویژهٔ عرفانِ اسلامی است و نباید آن را فرعِ صرفِ عرفانِ هندی شمرد؛ حتی اگر آدابی از ریاضت شبیه باشد، نظریهٔ اسماء با قرآن همخوان است: لَهُ ٱلْأَسْمَآءُ ٱلْحُسْنَىٰ.
کاستنِ زن به جسم و ستایشِ مرد بهعنوانِ صاحبِ ارزشهایِ غیرجسمی، دو لبهٔ یک فرهنگ است. همان فرهنگ از زن مینالد که فقط جسم است در حالی که خود تعریفِ زیبایی را جسمانی کرده است. بازگرداندنِ جمال به عمقِ روح، پیشنیازِ اخلاقِ خانواده در افقِ سوره است. پرسش از علامه دربارهٔ برتریِ اسلام و پاسخِ اسماءِ حسنی دقیقاً همین افق را باز میکند: تعددِ نامها، تعددِ راههایِ نسبت با خدا، و امکانِ آنکه زن و مرد هر یک دریچهای از اسماء باشند نه رقیبِ صفر و یکی.
عرفانِ ابنعربی از این جهت ابتکار است که جهان را بهمثابهٔ تجلیات میخواند نه فقط اخلاقِ زهد. اگر مسیحیتِ عرفانی متأخر شباهتی دارد، احتمالِ تأثیرِ معکوس نیز مطرح است. برای سورهٔ نور مهم این است که نظریهٔ اسماء با تمثیلِ نور و با زوجیتِ لباسگونه در یک شبکه بنشیند: نورِ خدا از مشکاتِ انسانهایِ متعادل بهتر میتابد.
از کمالِ زوجی تا معرفت
کمالِ روانی بهخودِ خود معرفت نیست؛ باید نشان داد چگونه به شناخت میانجامد. تیپولوژیِ یونگ چهار کارکرد مینهد: تفکر در برابرِ عاطفه، حس در برابرِ شهود. مردان بهطورِ آماری به قطبِ تفکر و زنان به عاطفه نزدیکتر تصویر میشوند. مردسالاری تفکرِ بیانشده را میستاید و عاطفهٔ خاموش را نادیده میگیرد؛ حال آنکه از دسترفتنِ عاطفه برای مردان فلاکت است. طبیعیبودنِ تاریخیِ این سوگیری دلیلِ درستیاش نیست، چنانکه طبیعیبودنِ مسیر به سرمایهداری دلیلِ خیر بودن نیست.
با بیدار شدنِ آنیما و آنیموس، نیمههایِ خفته فعال میشوند و انسان از یکسویگیِ ادراکی درمیآید. معرفتی که سوره نوید میدهد در این خوانش محصولِ همین خروج از جزیرهٔ تکقطبی است: نه انکارِ جسم، نه پرستشِ غریزه، بلکه عبور از جسمانیتِ برهنه به معنا از راهِ پیمانِ عاشقانه. چندهمسری و جزئیاتِ تمثیلِ «۞ ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍۢ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ۖ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌۭ دُرِّىٌّۭ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍۢ مُّبَٰرَكَةٍۢ زَيْتُونَةٍۢ لَّا شَرْقِيَّةٍۢ وَلَا غَرْبِيَّةٍۢ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌۭ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍۢ ۗ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ ۚ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَٰلَ لِلنَّاسِ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (سورهٔ النور، آیهٔ ۳۵: خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى، و آن چراغ در شيشهاى است. آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى، افروخته مىشود. نزديك است كه روغنش -هر چند بدان آتشى نرسيده باشد- روشنى بخشد. روشنىِ بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند، و اين مَثَلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.) در حاشیهٔ پرسشها میمانند؛ اسکلتِ جلسه همان است که نظریه را آزاد بساز و جز با متن بند مزن تا خانواده، حریم، هبوط و اسماء در یک خطِ بازگشت به نور بنشینند.
تمثیلِ نور در سوره نه دکوری بر احکام که افقِ معناییِ آنهاست. اگر احکام فقط انتظامِ اجتماعی بودند، نیازی به چنان تصویری از مشکات و زجاجه نبود. پیوندِ فقهِ حریم با تمثیلِ معرفت همان چیزی است که نظریهٔ عشقِ خانوادگی را از رمانتیسمِ بیضابطه جدا میکند: بدونِ تعهد و حریم، شور میماند و صعود نمیآید؛ بدونِ شور، حریم به پوستهٔ خشک بدل میشود. متن هر دو را با هم میخواهد.
در نهایت، کنجکاویِ چرا دو جنس؟ و چگونه عشق به عرفان میرسد؟ از خودِ سوره بیرون نمیجهد تا بر آن تحمیل شود؛ از فاصلهای میآید که پس از فهمِ مسیرِ احکام پیش میآید. متدولوژیِ جلسه اجازه میدهد این فاصله طی شود و بعد با فکتِ آیه حریم، لباس، توبه، اسماء داوری شود. هر نظریهای که خانواده را فقط ماشینِ تولیدمثل ببیند با حریمِ پایدارِ زوجین میجنگد؛ هر نظریهای که جسم را یکسره پلید بداند با امکانِ صعود از درونِ همان جسمانیت میجنگد. راهی که متن باز میگذارد میانه است: جسم را در پیمان معنا کن تا سوءاتِ هبوط دوباره لباس بپوشد.
علمِ اعصاب و هورمونهایِ متقابل در بدنِ زن و مرد بعدها به زبانِ تجربی نزدیکِ آنیما و آنیموس حرف زدند؛ آنچه زمانی خرافه مینمود در فیزیولوژی ردِ پا یافت. همین دربارهٔ تقابلِ تفکر و عاطفه صادق است: دیگر بعید نیست که دو شیوهٔ پردازش در مغز و رفتار دیده شود. با این حال ارزشگذاریِ فرهنگی همچنان مردانه مانده: متفکرانِ بزرگ کتاب دارند و عاطفهٔ عظیم اگر به شعر نرسد ستایش نمیشود. اصلاحِ این ارزشگذاری بخشی از همان مسیرِ معرفتی است که سوره با حفظِ خانواده و حریم میگشاید.
چندهمسری در پرسش و پاسخ بهمثابهٔ استثنا و ضابطه مطرح میشود نه بهمثابهٔ نقضِ اصلِ پیوندِ عمیق؛ و آیهٔ «۞ ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍۢ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ۖ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌۭ دُرِّىٌّۭ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍۢ مُّبَٰرَكَةٍۢ زَيْتُونَةٍۢ لَّا شَرْقِيَّةٍۢ وَلَا غَرْبِيَّةٍۢ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌۭ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍۢ ۗ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ ۚ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَٰلَ لِلنَّاسِ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (سورهٔ النور، آیهٔ ۳۵: خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى، و آن چراغ در شيشهاى است. آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى، افروخته مىشود. نزديك است كه روغنش -هر چند بدان آتشى نرسيده باشد- روشنى بخشد. روشنىِ بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند، و اين مَثَلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.) یادآور میشود که نورِ مقصود در دوگانههایِ جغرافیایی و متعصبانه خلاصه نمیشود. جمعِ جلسه این است: متن را چون طبیعت بخوان، نظریه بساز، به حریم و هبوط و اسماء برگرد، و بگذار عشقِ متعهد پلی باشد از جسمِ برهنهٔ هبوط به لباسِ معنا تا خانواده نه فقط سلولِ اجتماع که خلوتِ معرفت بماند.
→ متنِ کاملِ این جلسه