این نوشته از مقدماتِ فلسفهٔ احکام آغاز میکند: بدونِ فطرت و مسیرِ رشد، توجیهِ حکم پراکنده میماند. سپس رشد را از امتثالِ بیرونی جدا میکند و به آگاهی میبرد، دانشِ گمشده میانِ عمل و حالت را میطلبد، و تمثیلِ راهرفتن را به جغرافیای وجود میرساند. فهمِ حکم بخشی از خودِ عمل میشود، شباهتِ جبران در شریعت و در رؤیا راه به تعبیرِ وقایع و دانشِ اسماء میگشاید، و جهان چون ساختارِ زبانی خوانده میشود تا تکوین به تشریع بپیوندد. پایان، شکافِ هست و باید و ذکرِ اسماء در خاتمههای آیات است.
فلسفهٔ احکام بدونِ فطرت تهی است
پیش از معنیِ تکتکِ فروع، مقدماتی لازم است که هنوز بهصورتِ مدون فراهم نیست. در روان محوری برای رشد هست و محوری برای عدمتعادل؛ احکام باید به هر دو بپردازند. «احکام هم این وظیفۀ رساندن به تعادل را به عهده دارد» و همزمان وسیلهٔ رشد است. مجازاتها و حدود را میتوان متعادلکننده خواند؛ بسیاری از اعمالِ عبادی را رشددهنده. رسیدن به تعادل خود بخشی از حرکتِ رشد است، چون راه را باز میکند. کلِ احکام در این تصویر مجموعهقواعدی است که میگذارد انسان به مراتبِ وجودیِ بالاتر برسد.
فرضی اساسی این است که انسان فطرتی ثابت و مسیری طبیعی برای رشد دارد. یک قرن پیش این بدیهی مینمود؛ امروز چنین نیست. اندیشهٔ متأخر ذات و فطرت و مسیرِ طبیعی را انکار میکند و عقاید را در جغرافیایی تخت مینشاند که هیچکدام بر دیگری برتریِ معرفتی ندارد. پلورالیسمِ سیاسی بهعنوانِ آزادیِ عقیده میتواند پذیرفتنی باشد؛ اما پشتِ روایتِ پسامدرنِ آن این دعوی است که حقیقتی نیست و هیچ عقیدهای از دیگری بهتر نیست. میتوان آزادیِ عقیده داشت بیآنکه این انکار را پذیرفت.
«طبیعت ویژه و مسیر رشد ویژهای برای انسان قائلیم». بدونِ این فرض، پرسش از فلسفهٔ حکم — فردی یا اجتماعی — به فهرستِ منافعِ پراکنده فرو میکاهد. هر جا بخواهند بگویند این حکم چگونه در مسیرِ رشد کمک میکند، باید همان طبیعت و مسیر روشن باشد. جزئیات بدیهی نیست. تمثیلهای قرآنی با همین مدل میخوانند: انحرافِ شرقیغربی و چسبیدن به زمین در برابرِ حرکت به آسمان. تا این نقشه روشن نشود، بحث در حدِ موعظه میماند. یک قرن پیش فطرت بدیهی بود؛ انکارش ویژگیِ اندیشهٔ متأخر است و فلسفهٔ احکام را از ریشه میبُرد اگر بیپاسخ بماند.
رشد آگاهی است نه فقط امتثال
تهِ فکرِ رایج گاه این است که نکتهٔ اصلیِ احکام امتثالِ امر است: آنچه خواسته شده عیناً اجرا شود تا خلوص و اطاعتِ مطلق حاصل آید. در این تصویر رشدیافتگی از بیرون دیده میشود — سبکِ زندگی و اعمالِ خاص — و رابطهٔ عمل با نتیجه ساده به نظر میرسد. مجموعهٔ دستورالعملها داده شده و اجرایِ عینی همان مقصد است. حتی در این تصویر نیز مقصد و مسیری فرض شده؛ فرق در ژرفایِ مقصد است.
«رشدپیداکردن بهشدت به نحوۀ آگاهی انسان ربط دارد»: دنیا را چگونه میبیند و چه حالی دارد. رشد مسئلهای درونی و غیرملموس است، نه فقط فهرستِ رفتارهای قابلِ مشاهده. اگر مسیر رسیدن به آگاهیها و حالاتِ خاص باشد، پرسشِ دشوار این است که عمل چگونه به آن آگاهی میانجامد. بدیهی مینماید که رفتار بر کیفیتِ حالات اثر میگذارد؛ با این همه دانشی دقیق و وسیع که این رابطه را مدل کند کمیاب است.
«عملکردن، یعنی نحوۀ رفتار من، بر ذهنیت من» و بر مرتبهٔ وجودی اثر میگذارد. بدونِ ایدهای در اینباره، بحث از فلسفهٔ احکام به شعارِ اطاعت یا به منافعِ اجتماعیِ پراکنده تبدیل میشود. امتثالِ بیفلسفه در ظاهر ساده است و در باطن تهی: چرا این عمل و نه عملِ دیگر؟ اگر رشد فقط انباشتِ اطاعت باشد، تفاوتِ حکمها در کیفیتِ وجود محو میشود. اصرار بر آگاهی انکارِ عمل نیست؛ یعنی عمل بدونِ دگرگونیِ نگاه به پوستهای از دینداری فرو میکاهد که از بیرون دیده میشود و از درون خالی است.
دانشِ گمشده میانِ عمل و حالت
تنها دانشی که این رابطه را در سطحی پایین مطالعه میکند رفتارگرایی در رواندرمانی است: تکلیفِ رفتاری برای کسی که وسواسِ شستن دارد — دست به جایِ کثیف بزند و نشوید — تا شرطیِ کهنه بشکند. ممکن است مؤثر باشد، اما فاصلهاش با دانشِ مطلوب بسیار است. مبنایِ رفتارگرایی شرطیشدن است، نه مدلی از اینکه رفتار چگونه شناخت و خواسته میسازد. روانکاوی باید همین را مدل کند: رفتار چگونه ذهنیت و حالتِ خوب و بد به وجود میآورد.
مشکل از آن دانش نیست که در قالبِ فیزیک نمیگنجد؛ مشکل از تنگکردنِ همهٔ معرفت به شیوههایی است که در فیزیک و شیمی به فناوری انجامیدهاند. معنایِ دانش اینجا محکِ پوپریِ سخت نیست. علومِ اعصاب شاید یک یا دو قرنِ دیگر توجیهی دقیقتر بدهد؛ نمیتوان دانشِ ذهن را معطلِ آن گذاشت. همین امروز شیوههایِ درمان محک میخورند، هرچند نه به معنایِ فیزیکی: مشخص است کدام بهتر کار میکند.
«فلسفۀ احکامی که الان داریم، مثل طبیعیات قدیم است»: بحثهای ذهنیِ نسبتاً پراکنده، نه دانشی منسجم که از اصولِ کم به مدل و سپس به مجموعهٔ احکام برسد. دربارهٔ حجاب یا وضو هرکس از تجربهٔ خود حسنی میگوید، بیآنکه از مبانیِ تثبیتشده نتیجه گرفته باشد و بیآنکه احکام را به هم مربوط کند. جایِ فلسفهٔ احکام بهعنوانِ دانشی مستقل از فقه خالی است.
«باید بگویم که انسان چگونه رشد میکند و چه ویژگیهایی باید داشته باشد که رشد کند». سپس رفتارِ اشتباه چگونه آن ویژگیها را کج میکند و عملِ دیگر چگونه بازمیگرداند. تا چنین مدلی نباشد، ربطدادنِ مجموعهٔ حکمها و مجازاتها به یکدیگر ممکن نیست. هدف نه براندازیِ فقه که نشاندنِ فقه در افقِ رشد است. تفکیکِ احکامِ متعادلکننده از احکامِ رشددهنده فقط وقتی کار میکند که مراحلِ رشد و انواعِ انحراف معلوم باشد. رفتار چون تجربه در حافظه میماند و قابلیتِ تکرار پیدا میکند؛ همین ذخیره میتواند مبنایِ دانشی عمیقتر باشد، حتی اگر هنوز به زبانِ فیزیک ترجمه نشده باشد.
راهرفتن جای انسان را در هستی عوض میکند
«عملکردن و رفتارکردن بهنحوی مثل راهرفتن است». هدایت در متن با تمثیلِ کسی که مستقیم بر دو پا میرود در برابرِ کسی که وارونه بر صورت حرکت میکند آمده است: این دو برابر نیستند. رشد طیکردنِ مسیری واقعی است؛ مذهب در زبانِ عرفان طریقت است. با سبکِ زندگیِ خاص، انسان در جغرافیای هستی جابهجا میشود — نه جغرافیایِ طبیعی، که موقعیتِ وجودی. «در جای بالاتر و در چشمانداز وسیعتری دارم چیزهایی را میبینم که افراد دیگر نمیبینند».
مفهومِ چشمانداز در فلسفهٔ نیچه همین را میگوید: هر کس از جایی به دنیا مینگرد. عمل میتواند انسان را به چشماندازهای دقیقتر برساند و جایش را در هستی عوض کند. انسان با عملکردن بالا میرود. جزئیاتِ این دانش هنوز مانندِ مکانیکِ پیش از نیوتون در تصور نمیگنجد، اما تخیلِ انسانشناختی ناممکن نیست: اصولی، استنتاجهایی، و دانشی با جزئیات که رفتار و حکم را به هم ببندد، نه لزوماً با معادلاتِ ریاضی.
«اصول فقه بیشتر چیزی در مایۀ هرمنوتیک است»: چگونه از متن استنباط شود. قواعدی چون لاضرر فلسفهٔ احکام نیستند؛ استنتاجِ حکم از حکماند و دروندینیاند. به کسی که دین را قبول ندارد نمیتوان فقط با صحتِ استنتاجِ اصولی گفت این مجموعه برای انسان خوب است. اصولِ فقه حاشیهٔ خودِ فقه است. فلسفهٔ احکام باید بتواند از انسان و رشد بگوید، نه فقط از سند و دلالت.
تمثیلِ راهرفتن چارچوبی است برای فهمِ اینکه سبکِ زندگی جابهجاییِ واقعی در هستی است. کسی که وارونه میرود ممکن است حرکت کند، اما به مقصدِ رشد نمیرسد. چشماندازِ گستردهتر پاداشِ همان راهرفتنِ درست است: دیدنِ آنچه پیشتر دیده نمیشد، نه فقط دانستنِ گزارههای تازه.
فهمِ حکم بخشی از عمل به حکم است
«معنی ندارد که بدون اینکه معنی و چیستی و چرایی حکمی را فهمیده باشیم» ادعا کنیم به آن عمل کردهایم. فایدهٔ دروندینیِ فلسفهٔ احکام از اینرو حیاتی است: بهمقدارِ فهم از چیستیِ احکام به آنها عمل شده است. «ما خیلی محدود به احکام عمل میکنیم»؛ اگر فهم و عمل ژرفتر شود، رشد تندتر است. پیامبر احکام را میفهمد و صورتِ زندگیاش با آنها یکی است؛ دیگران به نسبتِ نزدیکشدن به آن فهم رشد میکنند.
شریعتهای گوناگون مهرِ تأیید دارند؛ نه آنکه یکی غلط و دیگری درست باشد، بلکه هرکدام مجموعهای منسجم است. عمل به شیوهٔ زندگیِ پیامبر ورود به همان مسیر است. جزئیات — چرا مسح چنین کشیده شود، چرا صبح دو رکعت — ممکن است مبهم بماند؛ اما حسِ کلیِ بسیاری از احکام در دسترس است. وضو با آب از دنیا دست میشوید و انسان را برای امرِ مقدس آماده میکند. «کلاً با آب سروکارداشتن حس تطهیر را در ما ایجاد میکند». محال است کسی از حجاب هیچ نفهمد؛ رعایت همان حس را تقویت میکند.
روایتی که عارفان به آن تکیه دارند نماز را در معراج کشف میداند: ایستاد و حمد گفت، جلوهای دید و به رکوع رفت. حرکتها از حالتها آمدند. مکلف برعکس حرکت را تقلید میکند تا حالت بیاید. اگر نمازی هیچ حالتی نیاورد، تقریباً هیچ حاصل نشده است. اساس توجه به خداست؛ سهم همان اندازه است که توجه رخ داده. اجرایِ ظریفِ صورت بدونِ حضور تقریباً هیچ است.
دانشِ فلسفهٔ احکام اگر روزی بعضی توجیهها را وارونه کند، عملِ مکلف بر فقه میماند نه بر حدسِ علمیِ موقت. «من بر مبنای آن دانشی که به وجود میآید که عمل نمیکنم»؛ عمل بر فقه است و فهمِ ژرفتر لایهای جدا. رشدِ آن دانش ممکن است در نهادهای سنتی کند باشد، چون مسیرِ اعتبار و معیشت جایِ دیگری است؛ این مانعِ لزومِ معرفتیِ آن نیست. فهم جایِ عمل را تنگ نمیکند؛ عملِ ناآگاه را از عملِ آگاه جدا میکند.
شریعت و رؤیا از یک زبانِ نماد کار میکنند
وقتی احکام جنبهٔ جبرانی دارند — بازگرداندنِ عدمتعادل یا کمک به رشد — همان ویژگیای را دارند که به رؤیا نسبت داده میشود. در خوانشِ یونگ رؤیا به کسانی که از مسیرِ رشد دور میشوند علامت میدهد. میانِ کارِ شریعت در بیداری و کارِ رؤیا شباهتی هست. اگر ناخودآگاه از نمادهایی نسبتاً ثابت و جهانی استفاده کند — اعضا، رفتارهای کلاسیک، اشیاء، حیوانات، زلزله، طوفان — عملِ شرعی بر همان لایه اثر میگذارد، چه فاعل بداند چه نداند.
توجیهِ کاملِ این ثبات ساده نیست و در آثارِ یونگ نیز همیشه واضح نیست که ناخودآگاهِ جمعی چیست و چگونه به ارث میرسد. با این همه حسِ مشترکِ صد سال اخیر این است که بسیاری از نمادها به تجربهٔ شخصی وابسته نیستند. احساس نسبت به موی سر نمونهای ساده است: تراشیدن، خواسته یا ناخواسته، حسِ دور شدن از انرژیهای حیوانی میدهد. دیدنِ ریزشِ مو در رؤیا همان معنی را دارد. همهجا وقتی ریاضت و مهارِ نیروهای حیوانی مراد است سر میتراشند؛ شرطِ ورود به معبد یا اعمالِ حج برای مردان همین است.
اگر شریعت از ابزارهایی استفاده کند که در رؤیا نیز ظاهر میشوند، شباهت از کارکرد فراتر میرود و به زبان میرسد. شناختِ رؤیا و شناختِ احکام هر دو دانشی منسجم کم دارند. رؤیا در قرنِ اخیر بیشتر دیده شده؛ مجموعهٔ احکام را باید کسانی که در دیناند یا روانکاوانی که به نماد علاقهمندند بخوانند، و چنین کاری نشده است.
تعبیرِ وقایع و دانشِ اسماء
یوسف نه فقط تعبیرِ رؤیا که تعبیرِ احادیث را نیز میداند. حدیث افقی گستردهتر از خواب دارد و میتواند به فهمِ داستانها و وقایع راه ببرد. حوادثی که انسان در آنها نقش دارد، حتی ناخودآگاه، میتوانند معنیِ تمثیلی داشته باشند. اگر آموختنِ غیب با چاه چون نماد مرتبط باشد، این پرسش پیش میآید که چگونه به ذهنِ برادران رسید او را در چاه بیندازند. مناسبتی میانِ حقیقتِ وجودِ یوسف و بودن در چاه هست. «این همان چیزی است که بر اثر تأثیری ناخودآگاه رخ میدهد». همراهشدن با کاروان تمثیلِ رسیدن به مقام است؛ سوارِ قطارِ بزرگ شدن در رؤیا نیز غالباً ورود به مرحلهای تازه خوانده میشود.
یونگ نوعی آگاهیِ جهانی در روان میدید، چون انسان جزئی از جهان است. ادعایِ سرخپوستان که وقوعِ طوفان یا محلِ شکار را در رؤیا میدیدند در همین افق جای میگیرد. اسطورهای از شمالِ آمریکا میگوید چون زیستگاه سرد شد، روحانیِ قبیله در رؤیا قایقهایی و جهتی دید؛ قوم ساخت و رفت و به خشکی رسید. وقتی انسانِ بسیار خوبی روبهرو میشود، حقیقتش در ناخودآگاهِ دیگران انعکاس مییابد؛ ویژگیِ یوسف در برادران نیز هست، هرچند انکار شود.
پرسشِ دشوارتر وقایعِ طبیعیِ بیمداخلهٔ انسان است: گردشِ ماه پیش از بشر. توجیه از راه ناخودآگاهِ فردی اینجا بسنده نیست. با این همه در افقِ قرآنی عالم معنیدار است و ماه و خورشید و عناصر معنای تمثیلی دارند. تشریع بهموازاتِ تکوین مینشیند. فهمیدن در معنای دینی این است که ارتباطِ پدیده با اسماء فهمیده شود: پدیده تجلی است. در داستانِ آدم نخستین دانش دانشِ اسماء است. «دانش اصیل بشر دانش اسماء است»؛ «آگاهی بشر در اصل از آگاهی او به اسماء» آغاز میشود و جهانِ فیزیکی مرحلهٔ آخر است.
قاعدهای کلی در کتابهای معتبرِ عرفانی هست که عمیقترین فهم از حجاب میتواند زیرِ آن بنشیند. جمالِ الهی در عالم ظهورِ برهنه ندارد و در پردهٔ غیب میماند؛ اسماءِ جلال اسماءِ جمال را میپوشانند. عزت مانع میشود که هرکس شهود کند. آیهٔ سوگندِ شیطان به عزت، چه سوگند خوانده شود چه ابزار، عزت را به گمراهیِ جمع پیوند میدهد: هرکس نباید زیبایی را بیادب ببیند. «چطور ممکن است حوادثی که اتفاق میافتد، معنی تمثیلی داشته باشد» پرسشی است که از یوسف به طبیعت میرسد. اگر مرد و زن جلوهٔ جلال و جمال باشند، حجاب نتیجهٔ همان قاعده است: زیبایی خصوصی میشود و نکاح مراحلی است تا شهودِ جمال. در همهٔ عالم نیز برای دیدنِ جمال راه و مناسک هست.
جهان ساختارِ زبانی دارد و هست به باید میانجی میخواهد
پس عالم بر مبنایِ تجلیِ اسماء است و فهم به مجموعهای از اسامی برمیگردد. مهمترین مفهومِ عرفانی در قرآن کلمه است: هرچه هست کلام است، ترکیبِ اسماء با شدت و ضعف. هر واقعه را میتوان به اسماء برگرداند و معنای تمثیلیاش را دید. نگاهِ علمیِ رایج درست وارونه است. در تمثیلِ هرم، کف عالمِ فیزیکی است و معنی فقط در ذهنِ انسان پدید میآید: ذرات طبقِ قواعد میجهند و موجودی زنده برای نیازِ زیستی زبان میسازد. زبان مختصِ بشر است و در جهان زبانی نیست. در نگاهِ دینی هرم از بالا شروع میشود. معانی پیش از تحققِ فیزیکیاند. جهانِ فیزیکی صورتِ ظاهریِ حقایقی است که پشتِ پردهاند. انسان تمثیل نمیسازد؛ کشف میکند. هر تحققی چون امرِ «باش» دیده میشود. منشأ فهم یا از پایین به بالاست یا از بالا به پایین؛ این دو یکی نیستند. توهم است که آگاهی در عالمِ فیزیکیِ خام منزل دارد. «ما همیشه در جهان معانی داریم زندگی میکنیم». «آگاهی ما در یک عالم فیزیکی نیست»؛ هیچچیز جز در قالبِ زبان فهمیده نمیشود. کنارِ رودخانه سنگریزهها دیده و نام برده میشوند؛ فضای خالیِ میانشان دیده نمیشود چون واژه نیست — حال آنکه برای موجودی دیگر همان فضاها ممکن است اشیاءِ اصلی باشند.
زبان اجازهٔ دیدن میدهد و حدِ دیدن را میکشد. صندلی یک چیز شمرده میشود هرچند به صندلیِ دیگر وصل است و خود اجزا دارد؛ چیزی جز الگوی رنگیِ شبکیه میگوید اینگونه ببین. حتی سهبعدیبودنِ اتاق تحلیل است. عوضکردنِ عینک چند روز جهان را کج میکند تا مغز تحلیلِ تازه بیاموزد. ایدهٔ قرآنی این است که زبانی ویژه در جهان هست، چنانکه در ناخودآگاه زبانی مشترک هست. زبانهای قومی ممکن است از آن دور یا نزدیک باشند. قرآن از واژههای طبیعی استفاده میکند؛ واژههای بیمعنی که به چیزی در ساختارِ جهان اشاره نمیکنند در آن نیست. از همینرو برای انسانِ طبیعی فهمیدنیتر است و هرچه فرهنگ عجیبتر شود فاصله بیشتر میشود. اسماء فقط واژه نیستند؛ نسبتاند و در جمله مینشینند.
لاکانی مهمترین گزاره را این میداند که ساختارِ ناخودآگاه ساختارِ زبان است. «ساختارهای زبانی در ناخودآگاه وجود دارد»؛ از همینرو رؤیا تمثیلهای پایدار دارد و زبانِ عالم در روان انعکاس یافته است. ناخودآگاه جایی است که آن زبانِ ژرفتر هنوز به زبانِ روزمره ترجمه نشده. فرهنگ و زبانِ پدر و مادر با زبانِ جهانیِ روان در تنشاند؛ بخشی از پویاییِ رؤیا از همین اختلاف است. رشد در تعریفِ یونگ رسیدن به جایی است که ناخودآگاه بر خودآگاه منطبق شود. این برای ناخودآگاه عظمت قائل است، درست برعکسِ جریانی در فرهنگِ غرب که تمامِ ارزش را به خودآگاه میدهد. دکارت وجود را از فکر نتیجه گرفت؛ احساسِ وجود به فکر کردن وابسته نیست. تفکرِ خودآگاهانه وزنی بیش از استحقاق یافته است. یونگ از همین فرهنگ دور است و در پایانِ عمر شرق را آموزگار میخواند. جذبِ ناخودآگاه در خودآگاه نزدِ او جذبِ کهنالگوهاست، نه ریختنِ انبوهِ اطلاعات؛ برای مرد آنیما نمونهای است و برای مراحلِ جذب سلسلهمراتبی چون مراحلِ عرفانی قائل است.
پرسشِ نهایی این است که چه نظریهای جهانِ تشریع را به جهانِ تکوین ربط دهد. واسطهای هست: شباهتِ احکام با رؤیا از یک سو، و پیوندِ ناخودآگاه با هستی در خوانشِ یونگی از سوی دیگر. عارف قاعدهٔ کلی را در عالم میبیند — جلال مانعِ ظهورِ جمال است — و اگر زن و مرد را مظهر بداند، پوششی در شریعت انتظار میرود تا زیبایی بازاری نشود. عرفا فهمِ حکم و فهمِ واقعهٔ طبیعی را چندان از هم جدا نمیکردند، چون هر دو را به تجلی برمیگرداندند. فلسفهٔ تحلیلیِ مدرن غالباً هستها و بایدها را جدا میکند: از گزارههای خبری نمیتوان نتیجهٔ ارزشی گرفت. «بین دانش و ارزش» شکاف میگذارد. در استنتاجِ صوری این تفکیک بیربط نیست. اما در عمل از استها باید درمیآید: آتش میسوزاند، پس دست در آتش نکن — چون بایدِ کلیِ نسوختن هست. نقشه راه را خبر میدهد و مقصد باید را میسازد. لطیفهای هست دربارهٔ کسی که از بالون میپرسد کجاییم و جواب میشنود در بالونید: حرفی بدیهی، بیفایده، پس از فکرِ بسیار. «حرفی بسیار بدیهی است: از «است»ها نمیشود «باید» نتیجه گرفت». تفکیکِ صوریِ هست و باید از همین سنخ است. «ما عملاً بهدنبال کسب اطلاعات از جهان خارجیم تا ببینیم چه» باید کرد.
حتی توصیه به سخنِ صرفاً توصیفی در اقتصاد خود چند باید دارد؛ توصیفِ بیهنجار کمتر از آنچه ادعا میشود ممکن است. دانشِ مطلوب نه انکارِ شکافِ صوری است و نه تسلیم به بیربطیِ کامل؛ میانجیای است که رشد، زبان، ناخودآگاه و حکم را در یک نقشه مینشاند. عبارتهای کوتاهِ پایانِ بسیاری از آیات — «يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَيَهْدِيَكُمْ سُنَنَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ وَيَتُوبَ عَلَيْكُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ» (سورهٔ النساء، آیهٔ ۲۶: خدا مىخواهد براى شما توضيح دهد، و راه [و رسم] كسانى را كه پيش از شما بودهاند به شما بنماياند، و بر شما ببخشايد، و خدا داناى حكيم است.)، و جای دیگر «عَلِيمٌ خَبِيرٌ» — جنبهٔ تضمینیِ صرف ندارند. شاید اصلِ قرآن همین باشد که این اسماء در طولِ وقایع و احکام دیده شوند. فرقِ علیم و حکیم، و مناسبتِ حکمت در جایی و خبیر بودن در جایی دیگر، تمرینِ فهمِ اسماء است زیرِ مجموعهای از حقایق. از این منظر خاتمهها حاشیه نیستند؛ همان دانشیاند که تکوین و تشریع را به هم میبندد.
→ متنِ کاملِ این جلسه