این نوشته از دو گونه آیه آغاز میکند: آیاتِ رحمانیِ خلقت که گروهی نمیبینند، و آیاتِ رحیمیِ تشریع که پیامبران میآورند تا همان چشم باز شود. همین دوگانگی اسمِ عزیز را پیش میکشد، چون ارسالِ انبیاء از عزیز و رحیم با هم برمیخیزد و احساسِ ناخوش نسبت به عزت نشانِ خروج از تعادل است. ترتیبِ داستانها خطی نیست: از موسی عقب میرود تا نوح و دوباره تا شعیب برمیگردد تا تغییرِ جوابِ اقوام دو بار دیده شود. همان تغییر کلیدِ سوره است: باطل از پاسخِ رکِ نوح به کلامِ زیبای شاعران میرسد، و عصای موسی باید کلام شود. داستانِ ابراهیم جای بیانِ توحید و معاد است، و لسانِ صدق در برابرِ لسانِ کذبِ همان شاعران میایستد.
آیاتِ رحمانی دیده نمیشوند و آیاتِ رحیمی مکملاند
نه آیهٔ نخستِ سوره فضا را چنان میگذارد که «آمدن پیامبران مکمل آن چیزی است که در خلقت اتفاق افتاده است»، نه حادثهای جدا. آیاتی رحمانی در طبیعت و در درون هست که گروهی نمیبینند. آنچه پیامبران میآورند — معجزه در زمانِ خود، وحی و کلام، یا حکمِ تشریعی — همان نادیدهها را از راه گوش بازمینماید. ممکن است کسی نسبت به آیاتِ رحمانی کور باشد و گوشش به آیاتِ رحیمی آشنا شود و چشم باز گردد. از همین رو بخشی از قرآن یکسره توصیفِ آیاتِ رحمانی است: کجا را بنگرند و چگونه بنگرند تا آنچه در طبیعت و در نفس هست دیده شود.
رحیم در برابرِ رحمان مکمل است نه ضد. هر جا رحیم بیاید باید به یاد آورد که عالمِ تشریع در کار است و عالمِ تکوین نیز هست. عالمِ تکوین رحمتِ مساوی است: انسانها آفریده میشوند، بیمار و سالم میگردند، رزق از آسمان میرسد، و اینها به خوب و بد بودن وابسته نیست. حتی کسانی که میخواهند کارِ بد کنند به طورِ مساوی امداد میشوند. عالمِ تشریع وقتی آغاز میشود که خوب و بد از هم جدا شدهاند: کسانی میبینند و کسانی نمیبینند، و برخورد با هر گروه جدا است.
سورهٔ مریم قطبِ رحمانیت است. آنجا «انبیاء در عالم تکوین هم تأثیر میگذارند»: سلسلهٔ پدر و پسری، تولدِ یحیی و مسیح و مریم، نعمتی که خودِ آمدنِ پیامبر است جدای از کلام و حکم. مسیح در اعراف و در شعراء غایب است و در مریم بیشترین وزن را دارد. اعراف تاریخِ تشریع است: خداوند چگونه از راه کلام، به واسطهٔ انبیاء، هدایت میکند. شعراء در همین قطب میایستد. معجزاتِ انبیاءِ پیشین چیزی میانِ کلامِ خالص و آیهٔ رحمانیاند، چون در تکوین دخالت میکنند. همهٔ اینها ذیلِ اسمِ عزیز و رحیم فهمیده میشود: رحیمیت اجازه میدهد هدایت تا جایی که کلام یا هر نمایشِ دیگری ممکن است ادامه یابد، حتی پس از آنکه آدمها به خوب و بد تقسیم شدهاند.
داستانِ موسی در این سوره «حالت نمایشی دارد»: صحنههای متوالی، گفتوگو، توصیف. داستانهای دیگر سادهترند و بیشتر فرمِ دیالوگ دارند. نوح اینجا مختصر است. ابراهیم در جاهای دیگر قرآن صحنههای بسیار دارد — آتش، کعبه، ایستادن برابرِ پدر — اما در این سوره به یک گفتوگو با قوم فروکاسته میشود. موسی بلندترین داستانِ سوره است و همین سوره با قصص و نمل در این ویژگی شریک است که موسی را با تفصیل میآورد.
عزت نفوذناپذیری است و منشأِ تشریعِ غیرمستقیم
ارسالِ انبیاء از دو اسم برمیخیزد. رحمانیت آیاتِ تکوینی را میپوشاند؛ عزیز و رحیم با هم آیاتِ تشریعی را. تشریع شاملِ کلامی است که به گوش میرسد — از حلقومِ پیامبر یا به صورتِ وحیِ مدون — و شاملِ معجزه و سرانجام پدیدهای که قومی را نابود میکند. اینها مراتبِ نمایشِ آیهٔ تشریعیاند، از کلام تا نابودی.
عزت در لغت نفوذناپذیری است. خداوند نسبت به مخلوقات نفوذناپذیر است و هرکس را به سوی خود راه نمیدهد. حصارهایی هست: هرکس تا حدی میتواند نزدیک شود. بهشت و دوزخ و مراحلِ پاکشدنِ کسانی که دور و ناپاکاند نتیجهٔ همین اسم است. ماجرای ابلیس نیز از عزت برمیخیزد. صفتِ عزت این است که فقط پاکان اجازهٔ قرب دارند؛ بدکاری که هنوز خود را نشسته به جمع راه داده نمیشود. هر کس به اندازهٔ خلوص بالا میرود.
موضعی هست که عزت را قهر میخواند: خداوند با آدمهای بد حرف نمیزند چون از آنان روی گردانده است. تمثیلِ رایج این است که آموزگارِ خوب شاگردانِ بد را ترک نمیکند، با آنان حرف میزند و راهی برای ارتباط میجوید. این تمثیل عزت را بدخلقی میگیرد. قربِ موسی این است که خداوند با او نجوا میکند و دههها در طور با او سخن میگوید. شأنِ فرعون این قرب نیست. فرق گذاشتن بر اساسِ عمل قطبِ تشریع است، نه قهرِ شخصی. رحمت سبب میشود حتی کسانی که آثارِ رحمانی را نمیبینند تا جایی که ممکن است هدایت شوند؛ چون ارتباطِ مستقیم برقرار نمیشود — مشکل از آنان است — عزت واسطه میشود. تشریع برای رحیمیت است و غیرمستقیم بودنش برای عزت.
ترجیعبندِ سوره همین را تکرار میکند: «وَإِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلرَّحِيمُ» (سورهٔ الشعراء، آیههای ۹، ۶۸، ۱۰۴، ۱۲۲: و در حقيقت، پروردگار تو همان شكستناپذير مهربان است.). هفت داستان است و هشت بار تکرار، در پایانِ مقدمه و پایانِ هر داستان. کمکم قطعههای تکراری افزوده میشوند: نخست یک آیه، سپس سه آیه، سپس دو آیه و قطعهای دیگر. آغازِ داستانها نیز یکسان است، جز نامِ پیامبر: تکذیبِ رسولان، برادرشان میگوید تقوا پیشه کنید، من رسولِ امینم، از شما مزدی نمیخواهم. سوره در جزءِ نوزدهم است اما سبکِ جزءهای پایانی را دارد: آیاتِ کوتاه، ریتمِ تند، ترجیعبند، اطاله به جای ایجازِ صرف. این ویژگیهای شعریاند، و با مضمونی که سوره به شاعران میرساند بیربط نیست.
تعادلِ اسماء در برابرِ انحراف به یک قطب
باید با همهٔ نامهای خدا ارتباطِ خوبی برقرار کرد. همانقدر که رحمان و رحیم و خالق شنیده میشود احساسِ خوش بیاید، «خداوند متکبر و جبار و عزیز است احساس خوبی به شما دست بدهد»، و این تعادل شرطِ خواندنِ سوره است نه ذوقِ شخصی. اگر نیاید یا اسم فهمیده نشده یا در درون مشکلی هست. کسانی با رحمان مشکل دارند: چرا کفار غذا میخورند و حتی در دنیا دستِ بالا دارند. سورهٔ مریم توجیه میکند: رحمانیت. نگاهِ ایدئولوژیک میخواهد خدا فقط طرفِ خوبها باشد و بدها حقِ حیات نداشته باشند. نوح میگوید از این قوم جز کافر زاده نمیشود و باز نسل سالها زاده میشود؛ ابلیس مهلت میگیرد. موجوداتی که در خلقتشان اعوجاجی به سوی بدی هست باز آفریده میشوند.
جهانِ امروز به سوی دیگر متمایل است: همه چیز خوب باشد و کسی کسی را نیازارد. مسیحیتِ موجود انحراف به رحمانیت دارد و یهودیتِ موجود انحراف به رحیمیت، نه لزوماً اصلِ آن دو دین. موریس مترلینگ مینویسد خداوند میگوید عذاب میکنم اما آنچه از خدا میدانیم این است که همه را میبخشد. «اگر واقعاً خداوند فقط رحمان بود» مجازات معنی نداشت و همه به بهشت میرفتند. وجهِ دیگرِ اسماء منشأِ جداییِ خوب و بد است: عدهای راه داده میشوند و عدهای نه. این را باید فهمید و نسبت به آن احساسِ خوش داشت، اگر تعادلِ درونی برقرار باشد.
تکبر در فرعون تهوعآور است و در خداوند اگر نباشد نقص است. اگر حق بهترین چیز است و «ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّهُۥ يُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۶: اين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مىكند و [هم] اوست كه بر هر چيزى تواناست.)، آنکه اکبر است نباید با موجوداتِ ریز تعارف کند که شما هم بزرگید. تکبر یعنی بزرگیِ خود را میداند و دیگران باید تصدیق کنند. جباریت این است که اگر هیچ کاری نشود باز ممکن است به سوی خوبی برده شویم. در تعلیمِ عرفانی ذکر را با بیماریِ سالک میسنجند و هنر این است که «مطابق با چیزی که در سالک میبینند ذکر تعلیم کنند»: کسی که رحمانیت نمیفهمد باید اذکاری بخواند که چشم به آن بخشِ عالم باز شود؛ کسی که جبار نمیفهمد ذکرِ دیگر. آدمِ متعادل همهٔ اسماء برایش جذاب است.
اسماء در اوج به هم میرسند. رحمانیت در مرتبهٔ آخر رحیمیت را در بر میگیرد و مهربانیِ باشکوه کبر هم دارد. «کثرت در آینه اوهام است»؛ فراتر از تقسیم، کثرتِ اسماء برداشته میشود. از نظرِ هندسی اسماء به هم نزدیک و دورند. درکِ رحمانیت از راه جباریت دشوارتر است تا برعکس. دنیای امروز، زیرِ تأثیرِ مسیحیت، با رحمانیت راحتتر است تا با عزیز و رحیم. «به هر قیمتی نباید احساس خوب ایجاد کرد». اگر کسی در درون به قطبِ رحمانی غلبه کرده، توضیحِ غلطِ عزت او را خوش نمیآید؛ باید در درون به تعادل نزدیک شود. در سیرِ عرفانی است که همهٔ اسماء در عالم دیده میشوند و از عزیز بودن و ذوانتقام بودن همانقدر شاد میتوان بود که از رحمانیتی که فرعون را نیز دوست دارد. کلام با موسی این است: نزدِ فرعون برو و نرم سخن بگو، شاید یک در میلیون اثر کند.
ترتیبِ دایرهوار تغییرِ جوابِ اقوام را دو بار نشان میدهد
اعراف تاریخ را خطی میگوید: از خلقت تا نوح تا موسی. مریم از پایانِ بنیاسرائیل برمیگردد به ابراهیم و سلسله را مرور میکند، چون روابطِ تکوینی موضوع است. شعراء دایرهوار است: موسی، سپس عقب به ابراهیم و نوح، سپس پایین به هود و صالح و لوط و شعیب که به موسی میچسبد. یکبار به سرسلسله میرود و یکبار برمیگردد. این رفتوبرگشت دو بار شانسِ دیدنِ تغییر را میدهد.
حرفِ انبیاء ثابت است. آنچه عوض میشود جوابِ اقوام است. قومِ ابراهیم وقتی پرسیده میشود بتها میشنوند یا سود و زیان میرسانند، میگویند «اجداد ما این کار را میکردند». احاله به نیاکان مسئله را حل نمیکند و ابراهیم همان را برمیگرداند: شما و پدرانتان، همه در پرسشاند. اینها ساده و راستاند. تقلید هنوز زشت نشده؛ پیروی از نیاکان مایهٔ افتخار است. حسِ والد — نه فقط نیاکان، که به معنای روانیِ عمیقتر — همهٔ گمراهان را، متدین و غیرمتدین، گرفتار میکند. فرقِ امروز این است که کسی به این راحتی نمیگوید.
نوح شدیدتر است. دستکم قومِ ابراهیم میفهمند او چه میگوید. قومِ نوح به نظر نمیرسد بفهمند: توحید میشنوند و میگویند اراذل اطرافتاند، لباست وصله دارد، دیشب چه خوردی. «۞ قَالُوٓا۟ أَنُؤْمِنُ لَكَ وَٱتَّبَعَكَ ٱلْأَرْذَلُونَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۱۱۱: گفتند: «آيا به تو ايمان بياوريم و حال آنكه فرومايگان از تو پيروى كردهاند؟») به خوبی یا بدیِ سخن کار ندارد. سطحِ پایینتر از قومِ ابراهیماند. در زمانِ نوح حرفها برای گوشِ امروز دورتر است.
مثالِ زنده همان راستگوییِ ساده است: کسانی که میپرسند چرا حسین را دوست دارید و میگویند «ناف ما را با عشق به امام حسین بریدند». فلسفهبافی نمیکنند. احساسِ بدی هم ندارند که عقیده از ناف آمده باشد. اجداد شیعه بودند و آدمهای خوبی بودند. امروز کمتر کسی چنین راست میگوید؛ بیشتر میپیچانند. اگر با راسل بحث شود، نمیگوید پدرم چنین بود؛ در قالبِ منطق حرف میزند. رؤسای امروز بینهٔ کافی نمییابند. عامه ممکن است هنوز حرفِ ساده بزنند؛ سران نه.
فرعون به امروز نزدیکتر است. «روال برخورد موسی با فرعون خیلی امروزیتر است». مسخره میکند، خوب حرف میزند، روالِ منطقی میسازد، میپرسد ربالعالمین کیست — نه از کنجکاویِ واقعی. وقتی چیزی برای گفتن ندارد به معجزهٔ دوم میرود: عصا را بینداز. سطحِ بحث بالاتر است و ممکن است کسی که با دقت گوش دهد حق و باطل را فوری تشخیص ندهد. محتوای سوره همین است: رسیدن به دورانی که چرتوپرت زیبا گفته میشود. «حرفهای انبیا ثابت است» و آنچه سیر میکند جوابِ اقوام است.
دورانِ شاعران باطل را در قالبِ زیبا میگوید
حق ثابت است و باطل شکل عوض میکند. شاعران افک میگویند اما در قالبی زیبا. دورانِ پیامبر ورود به دورانِ شاعران است: برای باطل کردنِ سحر عصا کار نمیکند، قرآن کار میکند. باطل و سحرِ دورانِ مدرن کتاب است و معجزه نیز کتاب است. دورهای که آدمها ساده حرف بزنند و لبِ کلامِ باطل را بگویند گذشته است. باطلترین حرف در قالبهای زیبا و ظاهراً منطقی بیان میشود. کلامِ معجزهآسا لازم است تا آن را باطل کند. سوره به پیامبر که میرسد از شاعران میگوید: کسانی که از این پس برابرِ حق میایستند و حرفِ زیبا میزنند، انگار شیطان الهام میکند، اما این دوران با نوحی که رک است و حرف را نمیفهمد فرق دارد.
تمثیلِ شاهزادهٔ کوچک همین است: کاشفِ ستاره کلاه بوقی دارد. امروز به او نمیگویند لباست بوقی است پس گوش نمیدهیم؛ حرفهای پیچیده در لفافهٔ علمی میزنند که اپسیلون را در نظر نگرفته بود. اصل این است که ترک بود و کلاه بوقی داشت. اطرافیانِ نوح یک مشت آدمِ کلاه بوقیاند و از ظاهر خوششان نمیآید. امروز هم شاید همان باشد، اما کسی نمیگوید.
معجزههای نوعِ دوم برابرِ سحر کار میکنند، چون صحنهٔ عصا و طنابِ ساحران همین حس را دارد. به مردم گفته میشود جمع شوید «لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ ٱلسَّحَرَةَ إِن كَانُوا۟ هُمُ ٱلْغَٰلِبِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۴۰: بدين اميد كه اگر ساحران غالب شدند از آنان پيروى كنيم؟»). طنزِ آیه این است که اگر ساحران غالب شوند تبعیت میکنند و اگر موسی غالب شود هیچ. تعادل نیست. حرفِ مخالفانِ پیامبر در قرآن سخیف است، کمی یا خیلی؛ امروز ممکن است زیبا و پیچیده باشد و لحظهای حق به نظر برسد. باطل لباسِ منطق پوشیده و گوشها را سحر میکند.
معجزهای به معنای موسی در ملا عام، در زمانِ پیامبر، نیامده است. کرامت چیزِ دیگری است و خصوصی است؛ عرفا نیز ممکن است کرامت داشته باشند. سنگی در جمعِ مؤمنین تسبیح بگوید معجزهٔ خاضعکننده نیست. بارها در قرآن آیه میخواهند و مفاد این است که آیه همان کلام است. شقالقمر را بعداً ساختهاند؛ آیهٔ شقالقمر در وصفِ قیامت است نه معجزهٔ پیامبر. اگر چنان چیزی آمده بود باید جایی گفته میشد که آنچه خواستید دادیم. «قرآن عصای موسی در قالب کلام است».
توحیدِ ابراهیم بیواسطه است و معاد از همان دعا زاده میشود
موسی دعوت میکند و میپرسند پروردگارت کیست و میگوید ربالعالمین؛ سپس ماجراها میآید و از توحید به معنای کامل و از آخرت به آن شکل چیزی شنیده نمیشود. داستانِ ابراهیم یک قدم عقبتر است در نحوهٔ حرف زدنِ مردم، و همزمان جای بیانِ توحید و معاد در این سوره است، چنانکه در سورههای دیگر به این دو پرداخته میشود. بیان «در حد تیم ملی است»: از زبانِ ابراهیم بینظیر است.
تقریباً هرجا نامِ ابراهیم میآید گفته میشود از مشرکان نبود. این مبالغه باید کنجکاوی بیاورد: چگونه موحدی است. کلامِ نوجوانی یا جوانیِ او، پیش از شکستنِ بتها، نشان میدهد چرا این توحید پسندیده شده و او سرسلسله گشته. عشق به خدا حالِ جنونِ الهی دارد: «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّۭ لِّىٓ إِلَّا رَبَّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۷۷: قطعاً همه آنها -جز پروردگار جهانيان- دشمن منند.). نامِ غیر که به میان آید واکنش نشان میدهد. با خدا زندگی میکند، نه فقط اعتقاد دارد. آنکه خلق کرده هدایت میکند، غذا و آب میدهد — نه رزقِ انتزاعی، که نان و آب، چنانکه کودک بگوید پدرم آب داد و نان داد. وقتی بیمار شود شفا میدهد، میمیراند و زنده میکند، و طمعِ آمرزش در روزِ دین دارد. کسی که از بیرون بشنود خیال میکند خدا هر روز برای او غذا میپزد و قرص میدهد. واسطه هست اما ابراهیم چنان حرف میزند که انگار نیست. اعتقاد نتیجهٔ حس است.
برای او «بدیهی است که خدا حرفها را میشنود» و جواب میدهد. مسئله وحی نیست؛ «رب العالمین معلوم است که حرفهای من را میشنود». معرفت به جایی رسیده که سخن گفتن با خدا بدیهیِ شنیدن است. از طعام و شفا به مرگ و بعث و آمرزش میرسد و دعا آغاز میشود: حکم بده و به صالحان ملحق کن. از آنجا اعتقاد به آخرت و صحنههای قیامت میآید. لازم نیست همهٔ دعا در همان لحظه و در حضورِ قوم گفته شده باشد. «يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌۭ وَلَا بَنُونَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۸۸: روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمىدهد،) شاید از زمانی است که سن بالاست و پسری نیست. قطعاتِ دعا میتوانند از نوجوانی تا سالهای بعد پراکنده باشند و اینجا گرد آمده باشند.
«وَٱجْعَل لِّى لِسَانَ صِدْقٍۢ فِى ٱلْءَاخِرِينَ» (سورهٔ الشعراء، آیهٔ ۸۴: و براى من در [ميان] آيندگان آوازه نيكو گذار،) را غالباً نامِ نیک ترجمه میکنند؛ «معمولاً ترجمه میکنند برای من در آیندگان نام نیک قرار بده»، و این ترجمه حسِ خوبی نمیدهد. ممکن است کسی باشد که سخنِ او را بگوید یا تصدیقش کند، یا دیگران دعا کنند. مولوی روایتی میآورد که موسی زبان ندارد و پاسخ این است که از دهانِ غیر بخوانند: با زبانی که گناه کردهای دعا مکن؛ کاری کن دیگران دعا کنند. قدرِ مشترک پیروان و علاقهمندانی به توحید در آیندگان است. در مریم به اسحاق و یعقوب لسانِ صدق داده شده و دعا مستجاب نموده. پدر را نیز در این مجموعه میآمرزد، هرچند جای دیگر چون ایمان نیاورد دست برمیدارد. در سورهای که زبان اینقدر پررنگ است، لسانِ صدق در برابرِ لسانِ کذبِ شاعران میایستد.
لسانِ صدق در برابرِ لسانِ کذب و الغاوون
آیاتِ قیامت حالوهوای جزءِ سی را دارند: جنت برای متقین نزدیک میشود، جحیم برای غاوین آشکار، پرستیدهها پرسیده میشوند که یاری میکنند یا نه، و آنان با غاوون و جنودِ ابلیس در آتش میافتند و خصومت میکنند. سوگند میخورند که در گمراهیِ آشکار بودند چون چیزی را با ربالعالمین برابر گرفتند؛ «مجرمین ما را گمراه کردند» و شفیع و دوستِ گرم ندارند؛ اگر بازگشتی بود مؤمن میشدند. سپس همان ترجیع: در این آیتی است و بیشترشان ایمان نیاوردند، و پروردگار عزیز و رحیم است. این صحنهها ادامهٔ همان توحیدِ بیواسطهاند: آنچه در دنیا با ربالعالمین برابر گرفته شد، در آنجا خصومت میزاید و شفاعتی نمیماند.
«کلمه الغاوون تکرار میشود». رهبرانی پیدا میشوند که خوب حرف میزنند. شاعران، اگر مؤمنان و عملکنندگانِ صالح کنار گذاشته شوند، گمراهانیاند که خوب حرف میزنند. از جایی به بعد فرهنگ پیش میرود و مردم در فرهنگ زندگی میکنند نه در طبیعت. پرده پیشِ چشم میافتد و آدمهای اصلی کسانی میشوند که حق را نمیفهمند و باطل را در قالبِ خوب میگویند. فیلسوف و سیاستمدار و نویسنده و ترانهگو همه در این دایرهاند. سیاستمدار تا به قدرت برسد دروغ میگوید، اما قشنگ. نطقِ انتخاباتی به معنای این سوره شعر است: دروغِ زیبا. فضای فرهنگ انتخاباتی است: هر که بیشتر پسند بگیرد، هر یاوهای بگوید تا شلوغ شود و برنده شود.
لسانِ صدق با قرآن تطبیق میکند: سخنِ ابراهیم از زبانِ پیامبر، به بهترین وجه، به عربیِ مبین. اصلیترین استجابتِ دعا همین است که منادیِ توحید کلامی ماندگار یافت. عربی بودن جزءِ دعا نیست، اما سخن ماند. سوره میگوید واردِ این دوران میشویم و در این دوران کلامِ حق مهم است. ترجیعِ عزیز و رحیم از مقدمه تا پایانِ هر داستان همان دو اسمی است که تشریع را ممکن کرده: رحیمیت که هنوز هدایت میخواهد، و عزتی که راه را غیرمستقیم و کلام را حصار میکند. وقتی باطل لباسِ منطق پوشید، همان کلام باید عصا شود.
→ متنِ کاملِ این جلسه