داستانِ گوساله در طه از هر جایِ دیگرِ قرآن مفصلتر است و سامری فقط همینجاست؛ پرسش این است که آن پرستش چگونه واقعاً رخ داد، نه آنکه فهرستِ شبههها تکرار شود. مسیر از جدا کردنِ سه روایتِ قوم و هارون و سامری از صدایِ دانایِ کل آغاز میشود، چون بدونِ آن لایهٔ مطمئن بازسازی ممکن نیست. آنگاه معلوم میشود قوم جانشین را نپذیرفتهاند و خشمِ موسی میزانشده است، و تازه میتوان پرسید گوساله چه بود: جسمی که صدا میدهد، نه معجزه. تا این تمایز نباشد، اثرِ رسول دوباره خاکِ فرشته خوانده میشود؛ وقتی ردّ راهنمایی فهمیده شد، کشآمدنِ فتنه و اخراجِ سامری در موازاتِ هبوط معنا پیدا میکند.
سه روایت و صدای دانای کل
در الهیاتِ یهودی گوسالۀ طلایی همتایِ هبوط است: وعدۀ سرزمینِ موعود به حالتِ تعلیق درمیآید و بسیاری از بلایایِ بعدی را به همین گناه برمیگردانند. قرآن نیز بیش از هر خطایِ دیگرِ بنیاسرائیل رویِ همین واقعه ایستاده است، و پررنگترین نقلش همین سوره است. سامری فقط در طه نام برده میشود؛ اعراف و اشارههایِ بقره و نساء همان داستان را دارند، اما این شخص را نمیآورند. به همین دلیل به این داستان خیلی اهمیت میدهند. اهمیت فقط تاریخی نیست: تا این قطعه درست خوانده نشود، اختصاصِ سوره هم درست دیده نمیشود.
خوانشی رایج در مطالعاتِ تاریخیِ قرآن میگوید طه متقدم است و سامری را ساخته، و اعرافِ متأخر به روایتِ تورات نزدیکتر شده چون آنجا سامری نیست و سازندۀ گوساله در تورات هارون است. اگر اعراف با دقت خوانده شود، ذرهای ناسازگاری با طه دیده نمیشود: آنجا نیز هارون متهم به ساختن یا دعوت به پرستش نیست؛ فقط نامِ سامری نیامده است. تکرارِ داستانها در قرآن، مانندِ تکرارِ هبوط، هر بار تکیه را جابهجا میکند تا با حالوهوایِ همان سوره بخواند. ترتیبِ نزول اگر تنها عدسی باشد، همین جابهجاییِ تأکید را لغزشِ تاریخی میبیند.
شخصیتِ سامری هم دستاویزِ شبهه شده است: قومی به همین نام قرنها پس از موسی پدید آمده و در بتپرستیِ بعدیِ شمالِ اسرائیل نقش داشته؛ پس نامبردن از سامری در عصرِ موسی زمانپریشی شمرده میشود. این اعتراض برای بازسازیِ خودِ واقعه فرعی است. آنچه این خوانش میخواهد بازسازی کند این است که اجزا چگونه به هم نشستند، سامری چه کرد، و کار به کجا رسید. داستانسراییهایِ بعدیِ تفاسیر، که ابهام را با خاکِ پایِ اسبِ جبرئیل و زندهشدنِ مجسمه پر کردهاند، درست همان چیزیاند که باید کنار گذاشت تا متن دوباره پرسشپذیر شود.
فرمِ نقل خود بخشی از معناست. موسی از میقات خشمگین بازمیگردد و سه پاسخ پشتِهم میشنود: قوم، هارون، سامری. مانندِ روایتی که چند شاهد از یک صحنه حرف میزنند، خواننده باید سه گزارش را رویِ هم بگذارد. شخصیتهایی که در آن ماجرا شرکت دارند هرکدام نقل میکنند که چه شده است. قوم و سامری خود را موجه میکنند و باید انتقادی خوانده شوند؛ هارون چون پیامبر است سخنش محلِ اعتماد است. لایۀ چهارم صدایِ راوی است، و آن قطعی است: «فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًۭا جَسَدًۭا لَّهُۥ خُوَارٌۭ فَقَالُوا۟ هَٰذَآ إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِىَ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۸: پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [او و پيروانش] گفتند: «اين خداى شما و خداى موسى است، و [پيمان خدا را] فراموش كرد.»). این جمله روایتِ قوم یا هارون نیست؛ دانایِ کل است.
قوم میگویند خلافِ وعده از اختیارشان نبوده و بهانهشان بارِ زیورِ قوم است: زیور را پرتاب کردند و سامری هم انداخت. پاسخ به چراییِ پرستش نیست؛ کندذهنی و ازسرگذرانی است، اما دو اطلاع در آن هست: طلا جمع شد، و سامری در میانِ انداختن بود. فاعلِ «فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًۭا جَسَدًۭا لَّهُۥ خُوَارٌۭ فَقَالُوا۟ هَٰذَآ إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِىَ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۸: پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [او و پيروانش] گفتند: «اين خداى شما و خداى موسى است، و [پيمان خدا را] فراموش كرد.») و فاعلِ «فَنَسِیَ» گفته نمیشود. این فشردگی عمدی است: نشانههایی گذاشته شده و اطلاعاتی پنهان مانده، تا بازسازی کارِ خواننده باشد.
جانشینی که قوم نپذیرفت
«شخصیتهایی که در آن ماجرا شرکت دارند هرکدام آنها نقل میکنند که چه شده است.» سه گزارش وقتی رویِ هم گذاشته شود، شکافِ جانشینی دیده میشود.
فضایِ پس از غرقِ فرعون شوق است، نه تمرد. قوم معجزهها را دیدهاند، به ربِ موسی ایمان آوردهاند، و میدانند او از میقات با عهد بازمیگردد. حتی در اوجِ گوسالهپرستی، وقتی موسی برمیگردد مقاومتی نیست؛ گوساله سوزانده میشود و همه تبعیت میکنند. کسانی که در اعراف دشمنِ هارون خوانده میشوند نیز روبهرویِ موسی نمیایستند. آنچه هست تبعیت از موسی است، و آنچه نیست تبعیت از جانشین است.
همین سوره پیش از این داستان هارون را وزیر و رسولِ همتراز نشان داده بود. سحره به ربِ هارون و موسی ایمان آوردند، چنانکه در انظار معلوم نبود کدام اصل است و کدام فرع. بنیاسرائیل اما در این مقطع مطلقاً جز موسی کسی را به رسمیت نمیشناسند. وقتی گوساله را الله میخوانند میگویند «فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًۭا جَسَدًۭا لَّهُۥ خُوَارٌۭ فَقَالُوا۟ هَٰذَآ إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِىَ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۸: پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [او و پيروانش] گفتند: «اين خداى شما و خداى موسى است، و [پيمان خدا را] فراموش كرد.»)؛ نامی از هارون نیست. موسی است که سخن میگوید و معجزه میکند؛ هارون در چشمِ قوم دستیار شده است، هرچند رسول است.
نتیجۀ عملی همین کاهشِ شأن است. «وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَٰرُونُ مِن قَبْلُ يَٰقَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِۦ ۖ وَإِنَّ رَبَّكُمُ ٱلرَّحْمَٰنُ فَٱتَّبِعُونِى وَأَطِيعُوٓا۟ أَمْرِى» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۰: و در حقيقت، هارون قبلا به آنان گفته بود: «اى قوم من، شما به وسيله اين [گوساله] مورد آزمايش قرار گرفتهايد، و پروردگار شما [خداى] رحمان است، پس مرا پيروى كنيد و فرمان مرا پذيرا باشيد.») همان چیزی است که در میقات به موسی گفته میشود: «قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنۢ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ ٱلسَّامِرِىُّ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۵: فرمود: «در حقيقت، ما قوم تو را پس از [عزيمت] تو آزموديم و سامرى آنها را گمراه ساخت.»). هارون فتنه را میفهمد، امر به تبعیت میکند، و قوم نمیپذیرند. پاسخشان صریح است: «قَالُوا۟ لَن نَّبْرَحَ عَلَيْهِ عَٰكِفِينَ حَتَّىٰ يَرْجِعَ إِلَيْنَا مُوسَىٰ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۱: گفتند: «ما هرگز از پرستش آن دست بر نخواهيم داشت تا موسى به سوى ما بازگردد.»). تا موسی برنگردد پرستش را کنار نمیگذارند. خلافت هست و اطاعت نیست؛ گمراهی از همین شکاف برمیخیزد.
سوره میخواهد این جابهجایی دیده شود: ابتدا رسالتِ مشترک، سپس ناگهان قومی که فقط موسی را میشناسد. وابستگیِ بیش از اندازه به شخصِ موسی، و نپذیرفتنِ هارون بهعنوانِ رهبر در غیبت، فکت است نه حاشیۀ اخلاقی. هر بازسازیای که این را نبیند، بقیۀ داستان را هم جابهجا میچیند.
خشم میزانشده موسی
تصویرِ پیامبری که عنان از کف داده و الواح را از سرِ بیخویشتنداری شکسته، نه فقط این داستان را بد میخواند، شأنِ نبوت را هم بد میفهمد. موسی کنترلشده عمل میکند: نخست قوم را مواخذه میکند، سپس هارون را، و در آخر به سراغِ سامری میرود، چنانکه گویی نمیداند گمراهی از او بوده است. ترتیبْ برنامه است، نه فوران. الواح را میاندازد و به نقلِ تورات میشکند. اما انداختنِ الواح را نباید خشمِ مهارنشده دانست.
پس از اطلاعِ میقات، عهدی که قرار بود بر الواح بسته شود اعتبار ندارد. خداوند با این قوم در این حال پیمان نمیبندد؛ الواح رسمیت ندارند و دورریختنشان توافق است، نه انفجار. غضبِ موسی انعکاسِ غضبِ الهی است، و خداوند نیز غضب میکند بیآنکه باطل عمل کند. خودِ موسی از قوم میپرسد «فَرَجَعَ مُوسَىٰٓ إِلَىٰ قَوْمِهِۦ غَضْبَٰنَ أَسِفًۭا ۚ قَالَ يَٰقَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْدًا حَسَنًا ۚ أَفَطَالَ عَلَيْكُمُ ٱلْعَهْدُ أَمْ أَرَدتُّمْ أَن يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌۭ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُم مَّوْعِدِى» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۶: پس موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود برگشت [و] گفت: «اى قوم من، آيا پروردگارتان به شما وعده نيكو نداد؟ آيا اين مدت بر شما طولانى مىنمود، يا خواستيد خشمى از پروردگارتان بر شما فرود آيد كه با وعده من مخالفت كرديد؟»). حالتِ «غَضْبَانَ أَسِفًا» انسانی است، اما حق است: هر حرکتِ تند در این صحنه باید با میزان خوانده شود، نه با روانشناسیِ آدمِ خشمگین.
گرفتنِ ریش و سرِ هارون نیز در همین برنامه است. «قَالَ يَٰهَٰرُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوٓا۟» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۲: [موسى] گفت: «اى هارون، وقتى ديدى آنها گمراه شدند چه چيز مانع تو شد،) اتهامِ نافرمانی از امری است که پیش از رفتن داده شده بود. هارون میگوید «قَالَ يَبْنَؤُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِى وَلَا بِرَأْسِىٓ ۖ إِنِّى خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِى» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۴: گفت: «اى پسر مادرم، نه ريش مرا بگير و نه [موى] سرم را، من ترسيدم بگويى: ميان بنىاسرائيل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نكردى.»): ترسید وحدت بشکند و خون بریزد. این توضیح را باید جدی گرفت، اما نمایشِ مؤاخذه در برابرِ قومی که گوساله را کارِ هارون میبیند نیز لازم است. موسی نمیخواهد نیرنگِ سامری را درشت کند؛ توبه وقتی ممکن است که قوم گناه را گردنِ خود ببینند، نه گردنِ یک شیطانِ بیرونی.
«شتاب کرد و جلوتر از قوم رفت و این کار را انجام داد.» شتابِ رفتن به میقات نیز از همین افق خوانده میشود، نه از افقِ عصبانیتِ بعدی. «۞ وَمَآ أَعْجَلَكَ عَن قَوْمِكَ يَٰمُوسَىٰ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۳: «و اى موسى، چه چيز تو را [دور] از قوم خودت، به شتاب واداشته است؟») شروعِ داستان است: موسی صبر نکرد قوم پایِ طور برسند. این شتاب اثرِ رسول را رویِ زمین گذاشت و غیبت را درازتر کرد. مؤاخذه اگر باشد، همینجاست؛ بازگشتِ خشمگین از میقات ادامۀ همان حق است، نه سقوط از آن.
گوساله جسمی است که صدا میدهد
«ولی در متون فرعی یهودی آمده که صدای گاو میداد.» توصیفِ مکرر «وَٱتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَىٰ مِنۢ بَعْدِهِۦ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًۭا جَسَدًۭا لَّهُۥ خُوَارٌ ۚ أَلَمْ يَرَوْا۟ أَنَّهُۥ لَا يُكَلِّمُهُمْ وَلَا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا ۘ ٱتَّخَذُوهُ وَكَانُوا۟ ظَٰلِمِينَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۴۸: و قوم موسى پس از [عزيمت] او، از زيورهاى خود مجسمه گوسالهاى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت. آيا نديدند كه آن [گوساله] با ايشان سخن نمىگويد و راهى بدانها نمىنمايد؟ آن را [به پرستش ]گرفتند و ستمكار بودند.) حسِ اعجاز نمیدهد؛ تحقیر است. پرانتزِ معناییِ آیه این است: جسمی بیجان که صدای گاو از خود درمیآورد. تفاسیرِ اسلامی و یهودی اغلب حیات و جستوخیز به مجسمه دادهاند و کارِ قوم را موجه کردهاند. قرآن حقی به پرستش نمیدهد. مجسمهای ساختند که باد در آن میپیچید و صدایِ گاو میداد؛ صنعت است، نه آیت.
مصرِ باستان در ریختهگری و مجسمهسازیِ فلزی پیشرفته بود؛ مجسمههایِ سنگیای که هنوز صدا میدهند در همان تمدن شناخته شدهاند. کسانی که از مصر آمدهاند حق ندارند چنین چیزی را معجزه بشمارند. مجسمه را ساختند، بعد عدهای گفتند که این ربِ موسی است. اول مجسمه ساخته شد، بعد ادعایِ الوهیت آمد. نیاز به نمادِ محسوس از مصر و از عادتِ قوم به حسّیات میآید؛ ربِ منزّهِ بیتندیس برایشان مطبوع نبود، و پیشتر در حضورِ موسی نیز بت خواسته بودند و شنیده بودند «وَجَٰوَزْنَا بِبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ ٱلْبَحْرَ فَأَتَوْا۟ عَلَىٰ قَوْمٍۢ يَعْكُفُونَ عَلَىٰٓ أَصْنَامٍۢ لَّهُمْ ۚ قَالُوا۟ يَٰمُوسَى ٱجْعَل لَّنَآ إِلَٰهًۭا كَمَا لَهُمْ ءَالِهَةٌۭ ۚ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌۭ تَجْهَلُونَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۳۸: و فرزندان اسرائيل را از دريا گذرانديم. تا به قومى رسيدند كه بر [پرستش] بتهاى خويش همت مىگماشتند. گفتند: «اى موسى، همان گونه كه براى آنان خدايانى است، براى ما [نيز] خدايى قرار ده.» گفت: «راستى شما نادانى مىكنيد.»).
غیبتِ موسی این نیاز را تیزتر کرد. موسی برایِ قوم نمادِ ملموسِ رب بود؛ هارون را به آن چشم نمیدیدند. در نقلِ تورات میگویند خدایانی بساز که پیشِ رویِ ما بخرامند: کسی که جلو برود و قوم دنبالش بروند، جایِ موسیِ غایب. گوساله جانشینِ آن جسمانیت است، نه کشفِ ناگهانیِ خدایی زنده. اگر توصیفِ قرآن معجزه نیست، پرسش سرِ جایش میماند: چرا این جسمِ بیجان را اللهِ موسی خواندند.
همین پرسش است که جوابِ سامری را از فنِّ مجسمهسازی جدا میکند. موسی میپرسد «قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَٰسَٰمِرِىُّ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۵: [موسى] گفت: «اى سامرى، منظور تو چه بود؟»)؛ کارِ تو اینجا چه بود، نه گوساله را چگونه ساختی. اگر گمراهی از اعجازِ مجسمه بود، پاسخ باید دربارۀ ساخت میبود. سامری از لوله و قالب حرف نمیزند. پس علتِ پرستش صدا نیست؛ چیزِ دیگری مردم را مجاز کرد که همان مجسمۀ صنعتی را الله بخوانند.
اثر رسول ردّ راهنمایی است نه معجزه
خوانشِ رایج «قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا۟ بِهِۦ فَقَبَضْتُ قَبْضَةًۭ مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۶: گفت: «به چيزى كه [ديگران] به آن پى نبردند، پى بردم، و به قدر مشتى از رد پاى فرستاده [خدا، جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد.») را مشتِ گردِ پایِ اسبِ جبرئیل میکند که در طلا پاشید و مجسمه جان گرفت. اگر گوساله معجزه نباشد، این جواب بیموضوع است. موسی نگفت چگونه ساختی؛ سامری هم نگفت چگونه ساختم. گفت چیزی فهمید که دیگران نفهمیدند: «قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا۟ بِهِۦ فَقَبَضْتُ قَبْضَةًۭ مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۶: گفت: «به چيزى كه [ديگران] به آن پى نبردند، پى بردم، و به قدر مشتى از رد پاى فرستاده [خدا، جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد.»). آنچه برداشت، همان اثری است که موسی در آغاز گفته بود قوم بر آناند.
قرار این نبود که تمامِ قوم به میقاتِ خصوصی بیایند. موسی باید مردم را در جانبِ راستِ طور مستقر میکرد و خود بالا میرفت؛ محل همان وادیِ ایمنِ خلعِ نعلین است، بازگشت به مکانِ اولِ داستان. بارِ اول اهلش صبوری کردند و آسیبی نشد؛ اینبار قوم صبور نیستند. موسی شتاب کرد و جلو زد: «قَالَ هُمْ أُو۟لَآءِ عَلَىٰٓ أَثَرِى وَعَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۴: گفت: «اينان در پى منند، و من -اى پروردگارم- به سويت شتافتم تا خشنود شوى.») و «قَالَ هُمْ أُو۟لَآءِ عَلَىٰٓ أَثَرِى وَعَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۸۴: گفت: «اينان در پى منند، و من -اى پروردگارم- به سويت شتافتم تا خشنود شوى.»). قوم جایِ میقات را نمیدانند؛ کوه تابلو ندارد و ردِ پا در باد و باران نمیماند. رد پا نیست؛ چیزِ خاصی است که موسی با آن راه را نشان میدهد. علامتی که بتوان مشتی از آن برداشت: نشانهای رویِ بلندی، چیزی که از خاکِ بیابان نباشد.
سامری هوشمند و کجرفتار این علامت را شناخت و پنهانی از آن برگرفت. هنگامِ پردهبرداری — و «فَأَخْرَجَ لَهُمْ» حالوهوایِ رونمایی دارد، نه صرفِ ساخت — مشت را بر گوساله پاشید یا پیشِ پایش نهاد. مردم اثرِ رسول را رویِ مجسمه دیدند. اگر موسی مرده، این هدایتِ اوست که همین را بپرستند؛ اگر زنده، امضای اوست. موسی بت را منع کرده بود؛ بدونِ این کلک پرستش شکل نمیگرفت. هارون فتنه خواند و کسی گوش نداد، چون افکارِ عمومی گمان میکرد از موسی تبعیت میکند.
«این کار انجام نمیشد به غیر از این کلکی که سامری زد.» خودِ سامری لزوماً از اول الله نمیساخت. مهندسِ ریختهگر و مغرور، صنعتدان و قدرتطلب، باشکوهترین رونمایی را چید و امضا را دزدید. جو که بست، معجزهتراشی ادامه یافت: بچه مرده بود به گوساله زدم زنده شد، همان اقلیمِ درخت و بقعه که هنوز هم جعل میشود. خطابِ پایانی به خودِ اوست: به همان خدایی نگاه کند که بر آن معتکف مانده است. فاعلِ «فَنَسِیَ» با همین خط میخواند: سامری فراموش کرد خودش ساخته است و به عبادتِ آنچه ساخته بود نشست. «قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا۟ بِهِۦ فَقَبَضْتُ قَبْضَةًۭ مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۶: گفت: «به چيزى كه [ديگران] به آن پى نبردند، پى بردم، و به قدر مشتى از رد پاى فرستاده [خدا، جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد.») اعترافِ فریبِ نفس است، نه شرحِ تکنیک.
فتنه چگونه کش میآید
تورات میگوید مردم از هارون ساختنِ گوساله خواستند. قرآنِ اعراف نشان میدهد همین تقاضا را در حضورِ موسی هم کرده بودند. در غیبت، چه متمرد و چه منتظر، اجازۀ جانشین را میخواهند؛ پس درخواست از هارون فکت است، در هر دو متن. آنچه نقلِ قرآن را معقولتر میکند افزودهشدنِ ده روز به میقاتِ سیروزه است. تورات میقات را از اول چهل روز میداند و گاه تأخیر را چند ساعت پس از موعد میکند؛ در قرآن نقل طوری است که خیلی معقول به نظر میرسد. آدمِ وقتشناس اگر یکدو روز نیاید، شک میزاید؛ شایعۀ مرگ و بازگشت به عادتِ قدیم، شبیه لحظهای که در احد شایعه شد پیامبر کشته شده، فضایِ تمرد میسازد.
هارون فتنه را نام میبرد و میگوید این کار را نکنید. هارون وحیِ تمدید را ندارد. روزِ سیویکم مردم بیتاباند و مجسمه میخواهند. جنگِ داخلی و حکومتِ نظامی برای یکدو روزِ فرضی معقول نیست. در میدراشها آمده کسانی مسلح اصرار کردند و حور که جلو ایستاد تکه شد؛ چهل نفر مسلح آمدند و حالتِ تهدیدآمیز داشتند. هارون میتواند جمعآوری را کش بدهد: گوشواره، بعد زیورِ زنان، بعد ظرفِ طلا؛ یک روز برای قالب، یک روز برای ذوب. حساب این است که موسی وسطِ کار برسد، قالب بشکند، و وحدت نشکند. قوم زیور را به خرمن میاندازد و سامری نیز در کوره میاندازد؛ جرمِ پرستش را این افعال توضیح نمیدهند.
محاسبه درست درنیامد. موسی نیامد تا گوساله آماده شد، و کیدِ سامری اقبال آورد که قابلِ پیشبینی نبود. وقتی پرستش شروع شد هارون ایستاد؛ در تورات طایفۀ لاوی همکاری نکردند و بعدها کاهن شدند. توضیحِ هارون همان ترس از تفرقه است، و امرِ موسی احتمالاً حفظِ جمع بوده است. تأخیرِ نمایشی وقتی نتیجه نداد، نهی آمد؛ دیر شده بود. فتنه با یک ساعت ساخته نشد: شتابِ موسی غیبت را دراز کرد، ده روزِ افزوده آزمایش شد، جمعآوریِ طلا زمان خرید، و امضایِ دزدی پرستش را یکشبه ممکن کرد.
این کشآمدن تبرئۀ قوم نیست. بارها نهی شده بودند که نسازند و نپرستند؛ دوباره خواستند چون دوست داشتند. اثرِ انگشت رویِ آش اگر به ولیای نسبت داده شود قبولنکردنش سخت مینماید، اما دستورِ صریحِ نساختن بر جای خود است. آزمایش آسان نبود و آسان هم دوست داشته میشود؛ با این حال نابودی ممکن بود و توبه رخ داد. فتنه سخت است، نه غیرممکن.
اخراج سامری در موازات هبوط
مجازاتِ سامری اخراج است: «قَالَ فَٱذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِى ٱلْحَيَوٰةِ أَن تَقُولَ لَا مِسَاسَ ۖ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًۭا لَّن تُخْلَفَهُۥ ۖ وَٱنظُرْ إِلَىٰٓ إِلَٰهِكَ ٱلَّذِى ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًۭا ۖ لَّنُحَرِّقَنَّهُۥ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُۥ فِى ٱلْيَمِّ نَسْفًا» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۷: گفت: «پس برو كه بهره تو در زندگى اين باشد كه [به هر كه نزديك تو آمد] بگويى: [به من] دست مزنيد و تو را موعدى خواهد بود كه هرگز از آن تخلف نخواهى كرد، و [اينك] به آن خدايى كه پيوسته ملازمش بودى بنگر، آن را قطعاً مىسوزانيم و خاكسترش مىكنيم [و] در دريا فرو مىپاشيم.»). «اینجا جایی است که بنی اسرائیل از بهشت اخراج میشوند.» شباهت فقط گناه نیست؛ «در حالیکه در این داستان سامری نقش ابلیس را بازی میکند.» قوم اجازۀ توبه میگیرند، چنانکه آدم گرفت؛ سامری از میانِ جمع بیرون میشود و توبه در داخلِ قوم به او داده نمیشود. لامساس ردی در سفرِ اعداد دارد: پس از شورشی بعدی گفته میشود از خیمه و حتی اموالِ شریران دور شوید و دست نزنید، مبادا هلاک شوید. انزوا فقط جداییِ مکانی نیست؛ تماس با آدمی دیگر نیز بسته میشود. وعدهای که خلاف نمیشود، و نگاه به معبودی که «قَالَ فَٱذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِى ٱلْحَيَوٰةِ أَن تَقُولَ لَا مِسَاسَ ۖ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًۭا لَّن تُخْلَفَهُۥ ۖ وَٱنظُرْ إِلَىٰٓ إِلَٰهِكَ ٱلَّذِى ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًۭا ۖ لَّنُحَرِّقَنَّهُۥ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُۥ فِى ٱلْيَمِّ نَسْفًا» (سورهٔ طه، آیهٔ ۹۷: گفت: «پس برو كه بهره تو در زندگى اين باشد كه [به هر كه نزديك تو آمد] بگويى: [به من] دست مزنيد و تو را موعدى خواهد بود كه هرگز از آن تخلف نخواهى كرد، و [اينك] به آن خدايى كه پيوسته ملازمش بودى بنگر، آن را قطعاً مىسوزانيم و خاكسترش مىكنيم [و] در دريا فرو مىپاشيم.»)، پایانِ جسم است. نگاهِ آخرتی سامری را آسیبدیدۀ اصلی میبیند: پرستندگان در عملی حماسی بخشوده میشوند و او، انسانِ فراموشکاری که نقشِ ابلیس بازی کرد، از بهشتِ جمع بیرون است.
خوانشی هست که تورات و قرآن را دو آینۀ روبهرو میگیرد تا از انطباقِ روشمند داستانِ کاملتری بسازد. ایدهٔ روش خوب است؛ معادلگرفتنِ دو زاویه نه. قرآن آینهای است از بالا؛ تورات روایتِ انسانهاست از آنچه دیدند. هیچ وقت بنیاسرائیل نفهمیدند که پشت پرده چه اتفاقی افتاده است. آن چیزی که مردم دیدند نقشِ هارون است: جمعآوریِ طلا، اجازۀ ظاهر، محراب. موسی نیرنگ را درشت نمیکند، چون بهانۀ گمراهی بهدستِ سامری راه توبه را میبندد. از اینرو سامری در تورات نیست، یا فقط صنعتگر است. مردم او را میشناختند و حتی از انداختنش در کوره سخن میگویند؛ مهندسِ دربار بود، موسی به نام میشناختش، و گمراهکردنِ قوم برای موسی روشن است. آنچه نمیدانستند نقشِ پشتِ پرده بود، نه وجودِ مجسمهساز.
کلمۀ رسول در دهانِ سامری همین پشتِ پرده را لو میدهد. در حضورِ موسی گفتنِ «اثرِ رسول» از نظرِ بلاغی غریب نیست: لحنِ دربار است، خطاب به پادشاه با لقب. لحن هنوز پشیمان نیست؛ افتخارِ فهمیدن است و فقط در پایان نفس را مقصر میکند. نکتۀ اصلی اما این است که دو رسول در کارند و «الرسول» یکی را خط میزند. سامری هارون را به حساب نمیآورد؛ همان کسانی که گفتند این اللهِ شما و اللهِ موسی است، جانشین را از صحنه حذف میکنند. جرم فقط دزدیدنِ علامت نیست؛ نپذیرفتنِ رسولِ دوم است.
هارون مجرمِ اصلی نیست و محاسبهاش خطا بود، نه پیمانشکنی. اگر مردم توبه کنند الواح اعتبار پیدا میکند؛ استغفارِ موسی برای شتاب و برای باقیگذاشتنِ اثر است، و برای هارون نیز هست. «هارون خیلی شخصیت رحمانی دارد» و برای قومی خشن زیادی نرم برخورد میکند. «مردم سامری را ندیدند»؛ آنچه دیدند نقشِ هارون بود. «سامری چیزی که فهمید این است که این اثر رسول خیلی چیز با ارزشی است.» همین فهمِ کج، فتنه را ممکن کرد. اگر از اول مانندِ موسی میایستاد، شاید خونی ریخته میشد و گوساله پرستیده نمیشد و الواح نمیشکست. زوجِ موسی و هارون کامل است؛ رهبریِ تنها بر این قوم با نرمیِ هارون جور درنمیآید. خطا از سنخِ بیاحتیاطی است، از سنخِ خیانت نیست.
→ متنِ کاملِ این جلسه