این جلسه از خودکشیِ مدرن و ردِ تئوریِ توطئه آغاز میکند، اسطورهٔ پیشرفت را میشکند، و استدلالِ کلی علیه کاپیتالیسم را روی اشتباهِ بهینهسازی میگذارد. سپس نکاتِ مثبتِ مدرنیته و سنتشدنِ خودِ مدرنیسم را جدا میکند، لیبرالیسم را با سه مثالِ موادِ مخدر، برهنهگرایی و آزادیِ بیان میآزماید، و دموکراسیِ رایج را در برابرِ عوامفریبی و عدالت میگذارد.
خودکشیِ مدرن و توطئه
مسیر از یک خبرِ روزمره به پرسشِ تمدنی باز میشود، تا نشان دهد منطقِ سرمایه حتی در مواجهه با مرگِ جمعی هم از کار و زمانِ تولید عقب نمینشیند. این آغاز، لحنِ کلِ بحث را تعیین میکند: نه موعظهٔ اخلاقیِ صرف، بلکه خواندنِ سازوکار. از همین نقطه است که توطئه کنار میرود و سؤال به مکانیسمها منتقل میشود، مکانیسمهایی که بینیاز از اتاقِ فرمانِ واحد، فرهنگ و سیاست را با اقتصاد هماهنگ میکنند.
خبری از فرانسه نقطهٔ ورود است: سالانه حدودِ یازده هزار خودکشی، و در پاریس پرتابشدن زیرِ مترو چنان رایج شده که مسئولان بهجایِ پرسش از علتِ یأس، نگرانِ تأخیرِ قطار و دیررسیدنِ مردم به محلِ کارند. یکی از پیشنهادها حفرِ کانال کنارِ ریل است تا بدن مانعِ حرکتِ قطار نشود. این تصویر «برخورد با مسئله به روش کاپیتالیستی» خوانده میشود: موضوع نه جانِ یازده هزار نفر که اختلال در جریانِ کار است. منطقِ محاسبه از انسان به ترافیکِ نیرویِ کار منتقل شده است.
خودکشی بهمعنایِ دلسردی از حیات، پدیدهای مدرن است. سنتهای ژاپنیِ خودکشی برای اعادهٔ حیثیت یا فداکاریِ سالخوردگان در قحطی از جنسِ سیرشدن از زندگی نبودهاند؛ شخص هنوز دوست داشته زنده بماند. پرسش این است که اگر احساسِ عمومی میگوید بشر پیشرفت کرده و شرایط خوب است، چرا چنین کاری در تاریخ سابقهٔ چندانی نداشته و اکنون رایج است. این پرسش اسطورهٔ رفاهِ مدرن را از درون سوراخ میکند، نه از بیرونِ ایدئولوژیک.
پرسشی دیگر توطئه است: آیا فلسفه و تحولاتِ سیاسی همه از پیش با نظامِ کاپیتالیستی هماهنگ شدهاند؟ فراماسونری، انجمنِ سیصد نفره، یا در خاورمیانه انگار همهچیز زیرِ نظرِ قدرتهای قدیمی است. میانهای با تئوریِ توطئهٔ فراگیر نیست. پشتِ پرده خبرهایی هست، اما اینکه همهٔ تحولات را ارادهٔ عدهای واحد تنظیم کند افراط است. باید بهجایِ سادهترین توضیح، سازوکارهایی را دید که نظامِ اقتصادی خودبهخود همهچیز را با خود هماهنگ میکند. موضوع برای فکر جالب است؛ راهِ آسانِ نسبتدادنِ همهچیز به توطئه را باید کنار گذاشت.
اسطورهٔ پیشرفت
نقدِ سرمایهسالاری بدونِ مردسالاری ناقص میماند؛ این دو آسیبزایند و با هم مینشینند. با این تذکر، دفاعهای رایج از پیشرفت مرور میشود. کسی که از کشوری عقبمانده به غرب میرود احساس میکند جهانِ سوم از تمدن بیخبر است: تکنولوژی پیش میرود، مردم مؤدباند، قوانین رعایت میشود، و حتی راه عرفان و دین باز است. محیطهای دانشگاهی تعصبِ بیطرفی دارند: دانشِ بشری برای همه پیش میرود. این مجموعه همان چیزی است که «اسطورهی پیشرفت» نامیده میشود — حسِ اینکه جهان پیش رفته و مدام پیشتر میرود.
سه خط برای شکستنِ این سد. نخست: اگر نقدِ کاپیتالیسم فقط از حسادتِ جهانِ سوم بود، منتقدان باید از بیرون میآمدند؛ حال آنکه عمدهٔ نقد از درونِ غرب و از فرهیختگان و هنرمندانِ چپ است. دوم: محیطِ آکادمیکِ علومِ پایه و مهندسی لزوماً روشنفکر نیست؛ دانشآموزانِ حرفگوشکن که پیش رفتهاند اغلب نمیپرسند دنیا جورِ دیگری میتواند باشد، و پیشرفتِ علمی شکافِ شمال و جنوب را پر نمیکند بلکه گاه تعمیق میکند. سوم و اصلی: بشریت در لایههای عمیق پیشرفتِ چندانی نکرده است. نشانههای بد — دلسردی، سردیِ عاطفی، پوچی — دیده میشوند اما به نظامِ اقتصادی گره نمیخورند و به روانشناسیِ فردی فروکاسته میشوند.
از دهههای میانیِ قرنِ بیستم هنر از سردشدنِ روابط و تهیشدنِ درون سخن گفت؛ اوضاع بهتر نشده. «چیزهای ظاهری و بیرونی در حال بهتر شدن هستند و چیزهای عمیقتر دارند از بین میروند» سندرمِ پیترپن — ماندن در کودکی — پدیدهای مدرن است. قرنِ بیستم قرنِ فاجعه و جنگهای بزرگ بود؛ جنگهای جهانی جنگِ کاپیتالیستی بر سرِ مستعمره خوانده میشوند. صدراعظمِ آلمان میخواست جایی زیرِ آفتاب داشته باشد چون دیگران مستعمرات را گرفته بودند. رفتن به ماه آرزویِ ادبیِ بشر نبود؛ «با ماه کار دیگری داشتند و اصولا کارشان این نبوده که بروند پرچم کشوری را آنجا بزنند و برگردند» پیشرفتِ تکنولوژیک واقعی است، اما بهایی دارد. فیلسوفی گفته بهتر بود در آغازِ قرنِ بیستم تحقیقاتِ علمی متوقف میشد، پیش از سلاحِ کشتارِ جمعی. اسطوره از کودکی با تکنولوژی گره خورده و به همین دلیل دیر میشکند. نامهای جهانِ پیشرفته و عقبمانده را خودِ منتقدان نیز بهکار میبرند؛ سدِ مفهومی چنان محکم است که عبور از آن آسان نیست.
استدلالِ کلی علیه کاپیتالیسم
پس از شکستنِ اسطوره، نوبتِ استدلالِ فشردهای است که خوببودنِ بازی را از اساس انکار میکند، نه فقط پیامدهایش را.
هیچ خوبی را نمیتوان بهسادگی به کاپیتالیسم نسبت داد. بازی این است که چیزی قراردادی بهنامِ سرمایه تعریف شود و افزایش یابد، بیآنکه ایدهای برای پیشرفتِ بشری در میان باشد. پول و مالکیت از مبادله و نیاز برآمدهاند؛ ماکسیممکردنِ آنها مثلِ بهینهسازیِ پارامترِ اشتباه است: دانشجویی که در امتحان هول شده و بهجایِ الف، باء را ماکسیمم میکند. تمثیلِ دیگر: مهرههای شطرنجِ ظریف که قرار بوده بازیِ طراحیشده باشند، کمکم به گردوبازی بدل میشوند و انتظار میرود بازیِ جدید به جایی برسد.
ادعا میشود انگیزهٔ سودِ شخصی مردم را از رخوتِ پیشامدرن درآورد و علم و تکنولوژی را پیش برد. درست است که کار و سیستمهای کاری وسعت یافت؛ اما این مثل آن است که بگویند با گردوبازی همه هیجانزدهاند — چه میکنند؟ هنرِ مبتذل هم مردم را به وجد میآورد. «آیا هنر است اگر من به جای کار سختی که کسی نمیتواند انجام دهد یک کار بیمعنی انجام بدهم» زیادکردنِ پول از رسیدن به عرفان آسانتر است و زودتر نتیجه میدهد. وقتی چیزی غیر از مسائلِ بشری ماکسیمم شود، شانسِ آنکه بازی به دردِ رشد بخورد کم است، هرچند فوایدِ فرعی داشته باشد.
سرمایهسالاری را نمیتوان جدا از مردسالاری نقد کرد؛ نظریههای انتقادی تا سالها این دو را همزمان نقد نکردند و بحث ناقص ماند. نکاتِ مثبتی که به پیشرفت نسبت داده میشود یا ربطی به اصلِ بازیِ سرمایه ندارند یا انحرافهاییاند که از همان بازی برآمدهاند. این تمایز برای ادامهٔ بحث لازم است: نباید با ردِ آسیب، هر دستاوردِ تکنیکی را انکار کرد، و نباید هر دستاورد را به کاپیتالیسم مدیون دانست.
نکاتِ مثبتِ مدرن و سنتشدنِ آن
انتقاد نباید نکاتِ روشن را پنهان کند. سنتِ کلیساییِ قرونِ وسطی — بهویژه کاتولیک — نه ادعایِ معقولِ رشد داشت و نه کمکِ چندانی به رشد میکرد: ایدهٔ تبعیدِ پس از گناهِ آدم و رستگاریِ انجامشده توسطِ مسیح، مفهومِ رشد را کمرنگ میکرد؛ فسادِ سیاسیِ کلیسا نیز با اشراف گره خورده بود. آغازِ مدرنیته — اگر از رنسانس و روشنگری حساب شود — قرنِ فرهنگیِ مهمی است. جداشدن از سنتِ بیدلیل، خواستِ دلیل، آزادیِ فردی برای رشد، شعارِ آزادی و برابری و برادری، و شکستنِ تبعیضِ اشراف و عوام نقاطِ مثبتاند.
اما پس از انقلابِ فرانسه انحراف زود آمد: روشنفکرانِ روشنگری روی کار نماندند؛ بورژوا جایِ پادشاه را گرفت و شعارها توخالی شدند. ایدهٔ فرار از سنت و یافتنِ مستقلِ راه خوب بود؛ اما مدرنیسم خود به سنتِ فکریِ جدید بدل شد — همان نقدی که پستمدرنیسم به فراروایتهای بررسینشدهٔ مدرنیسم میکند. «مدرنیسم هم یک سنت فراگیر جهانی است که در همه جا نفوذ کرده است» امروز انسان میانِ سنتِ جغرافیاییِ محلی و سنتِ فراگیرِ مدرن در نوسان است. بحث دیگر فرارِ مطلق از سنت نیست؛ بررسیِ سنتهاست که در روشنگری بود و در عملِ روزمرهٔ مدرن کمرنگ است.
مردم بهسویِ کاپیتالیسم رأی ندادند؛ نظامی مستقر شد، فرهنگی آورد، و مکانیسمهایی آن را جا انداخت بیآنکه مدون و انتخابشده باشد — همان مرکزِ نظریهٔ انتقادی دربارهٔ پیدایشِ ایدئولوژی. فرهنگِ روابط و اخلاق نه از گفتوگویِ عمومی که از جاافتادنِ سیستم میآید. روشنفکران نقد میکنند اما حرفشان میانِ توده پخش نمیشود. این تصویر با تصویرِ انتخابِ آزادِ مردم در لیبرالیسم فاصله دارد.
لیبرالدموکراسی: آزادی، پایداری، آموزش
افتخارِ کاپیتالیسم سیستمِ اجتماعیسیاسیِ پایدار با رفاهِ نسبی است. فوکویاما پس از فروپاشیِ دیوارِ برلین از پایانِ تاریخ و کمالِ لیبرالدموکراسی سخن گفت. پیش از نقد، آنچه نقد نمیشود روشن میشود: آزادیِ عقیده و محترمشمردنِ باورها؛ دموکراسی بهمعنایِ حکومت با رضایتِ مردم نه استبداد؛ تفکیکِ قوا و استقلالِ نسبیِ قضاوت. «دموکراسی به این معنا به نظر من جای انتقاد ندارد و خوب است که دولت با رضایت مردم حکومت کند»
آزادی اما مطلق نیست. رژیمِ پایدار آزادیِ بیشتری میدهد؛ معیارِ واقعی وقتی است که نیرویی تهدید کند. دورانِ مککارتیسم شاهد است: خطرِ چپ هنوز منسجم نبود، اما سندیکا و هنرمند و روشنفکر زیرِ عنوانِ فعالیتِ «ضد آمریکایی» قلعوقمع شدند. بعداً همه بر گردنِ یک سناتور افتاد تا دولت پاک بماند. نامگذاریها کار میکنند؛ واقعیت، کنترلِ پیشگیرانهٔ تهدیدِ بالقوه است. آزادیِ سیاسیِ رژیمِ امن را نباید با آزادیِ رژیمِ در خطر یکی گرفت.
سیستمِ آموزشی از کودکی انسان را نه برای زندگیِ بهتر که برای نیازِ سیستم تربیت میکند: «سیستم برای ما طراحی نشده است بلکه ما برای سیستم طراحی میشویم مخصوصا توسط نظام آموزشی» تمثیلِ خطِ تولید و چرخگوشت — دانشآموزانِ یکدست که به نوارِ کارگزار بدل میشوند — همین را میگوید. «یک نکته این است که ما در نظام کاپیتالیسم هژمونی فرهنگی داریم و تا حدودی نیازهای مردم شکل داده میشوند» پایداری اما از هژمونیِ صرف فراتر میرود: با شکافِ رشدِ روانی هماهنگ است. آنچه نقد میشود ادعایِ کمالِ لیبرالدموکراسی بهعنوانِ پایانِ تاریخ است، نه اصلِ رضایت و برابریِ صوریِ قانون.
شکافِ رشد و اشباعِ لذت
پایداریِ نظام را نمیتوان فقط با پلیس و رسانه توضیح داد؛ لایهٔ عمیقتر همخوانی با روانِ رشدنیافته است.
رشدِ انسان جاهایی نیازمندِ رهاکردنِ لذتِ قبلی است. بزرگترین جهش از لذتهای فیزیولوژیک به لذتهای غیرجسمانی است — شکافی تاریخی نه فقط مدرن. نظامی که زیرِ این شکاف را فوقاشباع کند پایدار میماند و عبور را دشوارتر میسازد. نیازهای جسمانی مکانیسمِ خودکار دارند؛ از جایی به بعد آموزش، اعتقاد و ترکِ لذت لازم است. خردباوریِ مخدوشکنندهٔ همهٔ عقاید، اعتقادِ راسخ را سست میکند؛ سنتِ عرفانیِ قدیم که پیامبر و عارف را نمونه میدانست جای خود را به زیرسؤالبردنِ کمال داده است.
یونگ از فشاری درونی برای رشد میگوید؛ بدونِ سنتِ راهنما، شخص در محدودهٔ لذت میماند و رنج میبرد بیآنکه عبور کند. کمونیسم از مردم میخواست از لذت بگذرند برای آیندهای اشتراکی؛ کاپیتالیسم چنین نمیگوید، نیاز را اشباع میکند. رواجِ سکس و اشباعِ آن امکانِ عشق — که در سنتِ عرفانی و هندی پلی طبیعی از فیزیولوژی به زیباییشناسیِ بالاتر بود — را تضعیف میکند. در فرهنگِ جدید حتی وجودِ عشق انکار میشود: «اینکه گذشتگان حرف از عشق میزدند به خاطر این بود که دچار توهم بودهاند»
«هیچ ایدهی متعالی وجود ندارد» و وضعیتِ پایدار میسازد. «کسی به بچهها اجبار نمیکند که غذا بخورند»؛ لذتِ فیزیولوژیک خودکار است، عبور از شکاف نیست. مشکلِ اصلی همین است که رشد متوقف میماند. وقتی فشارِ مرکزِ رشد دوباره سر برمیآورد، راههای جایگزین آماده است: مواد، شراب، سکس، یا رواندرمانی و قرصی که برای مدتی مغز را آرام کند. اینها درد را کم میکنند بیآنکه از شکاف عبور دهند؛ و درست بههمین دلیل با پایداریِ سیستم سازگارند.
لیبرالیسم: حد آزادی آزادی نیست
با روشنشدنِ شکافِ رشد، شعارِ آزادی در سه میدانِ عملی آزموده میشود تا معلوم شود حدش آزادیِ دیگران نیست.
لیبرالیسم آزادی را بالاترین ارزش میگیرد؛ در حالی که سنتها آزادی را رهایی از قیدِ پستتر برای رسیدن به چیزی برتر میفهمیدند. شعارِ «حد آزادی، آزادی است» در عمل نقض میشود. موادِ مخدر در تقریباً همهجا ممنوع است؛ «همانطور که مردم غذا میخورند یا سیگار میکشند دوست دارند که مواد مخدر هم استفاده کنند» اگر دلیل فقط ضرر باشد هر حکومتی میتواند هر چیزی را مضر بخواند. مدلِ کاپیتالیستیِ رشد چیست که مواد را مضر و روابطِ آزاد را نه؟ کار مقدس است؛ مخدر قدرتِ کار را میکاهد. «حرفهایی را که میشنوید کنار بگذارید و ببینید کاپیتال چطور ماکسیمم میشود» تجارتِ قاچاق نیز در حدِ بهینه نگه داشته میشود نه ریشهکن. برهنهگرایی در ملأِ عام مختلکنندهٔ نظمِ کار است و مقاومت میبیند. آزادیِ بیان نیز در بحرانِ امنیتی محدود میشود؛ توهینِ نژادی ممنوع و توهین به عقیده گاه آزاد است — چون کاپیتالیسم با هر عقیدهٔ محدودکننده مشکل دارد، نه فقط با یک دین.
آزادیِ بیان مانندِ جهش در تکاملِ عقاید عمل میکند: سیالیت میگذارد سیستم هر وقت عقیدهٔ سازگار را برگزیند. زمانی ناسیونالیسم به کارِ سرمایه میآمد؛ امروز جهانیسازی هماهنگتر است. «لیبرالیسم بالاترین فضیلت نیست» آزادی زمینهسازِ رشد است نه مقدسِ مطلق. دفاع از آزادیِ امیال در برابرِ رشد میایستد: «تمام هنر انسان این است که انتخاب کند از بین این امیال کدامها را میخواهد ارضا کند و کدامها را نمیخواهد» کودکی که پستانک را ترک میکند همان منطق را دارد. آزادیِ میلِ رو به پایین ضدِ رشد است.
عدالت در برابرِ آزادیِ اقتصادیِ لیبرال میایستد؛ «بنابراین اگر کسی به عدالت ارزش بالاتری از آزادی بدهد تمام این حرفها زیر سوال میروند» سوسیالیسم میگوید بدونِ برابریِ نسبیِ اقتصادی آزادی صوری است. اولین حزبِ لیبرال در انگلستان نیز ریشه در دغدغهٔ عدالت داشت. انتقاد بهمعنایِ نسخهٔ دقیقِ مقدارِ آزادی نیست: «بنابراین انتقاد من به معنای این نیست که ایدهی مشخصی وجود دارد که چه مقدار آزادی خوب است» توهین و سیالیتِ عقیده با این حال هزینه دارد و آدمها کمتر به عقیدهٔ محکم میرسند. بحثِ پوشش نیز همین منطق را فاش میکند: اختلاف بر سرِ حدِ لباس است نه بر سرِ آزادیِ مطلق؛ ملاکِ پنهان اغلب کار و نظمِ محیطِ کار است، نه انسان بهمعنایِ کامل.
دموکراسی و نقدِ مدلِ رایج
دموکراسی فقط مدلِ آمریکایی نیست. انتخابِ مستقیمِ رئیسجمهور دخالتِ مردم را بالا میبرد اما عوامفریبی را هم. فاشیسم میتواند با رأیِ اکثریت بیاید؛ فوکو با انبوهِ سندِ تاریخی نشان میدهد سازوکارها لزوماً غیردموکراتیکِ صوری نبودهاند. لابیِ سرمایهداران در عمل حکومت میکند نه روشنفکران. مدلهای چندمرحلهای که اول حلقههای آشنا و سپس فرهیختهترها را برمیگزینند عوامفریبی را کم میکنند — و درست به همین دلیل با حفظِ قدرتِ سرمایهسالار ناسازگارند: احتمالاً آدمِ روشنفکری رئیسجمهور میشود و همان اول هزار جور مقررات برای فعالیتِ اقتصادی میگذارد.
ارسطو دموکراسی را در شمارِ حکومتهای فاسد میآورد: اگر ناآگاهان حاکم شوند غرایزِ پست غالب میشود. افلاطون رأیِ برابرِ ناآگاه و آگاه را صوری میداند و مسیر را به آنارشی و سپس استبداد میکشاند. دموکراسی بهمعنایِ رضایتِ مردم خوب است؛ اما مدلهای رایج لزوماً به حاکمیتِ مردم نمیرسند. «لیبرال دموکراسی یک شکل حکومت نیست و محتوایی دارد» عدهای میگویند شکلِ آمریکایی را بگیرید و دموکراسیِ دینی بسازید؛ هر مدل لزوماً با دین سازگار نیست. تا عدالت نباشد دموکراسی نیز کامل نیست.
روندِ کلیِ تاریخی را سازوکارهای کاپیتالیستی بیش از توطئهٔ شخصی شکل میدهند؛ «به هیچ وجه معنایش این نیست که همیشه همه چیز تابع سیستم اقتصادی هستند» — مقاومت، انقلابِ دینی، و قانونِ ضدجریان هم رخ میدهد. پستمدرنیسم گاه همان فشاری را که کاپیتالیسم برای کار میگذارد زیرِ سؤال میبرد، بیآنکه از شکافِ رشد عبور دهد؛ مکتبِ فرانکفورت هشدار میدهد که چنین نقدی میتواند آب به آسیابِ ناامیدی بریزد. آیندهای که رباتیک نیرویِ کار را کم کند ممکن است مردم را بیشتر مصرفکننده ببیند تا کارگر؛ آنگاه زبانِ فوکو میتواند زبانِ خودِ سیستم شود. جمعبندی این است که لیبرالیسم و دموکراسیِ رایج با پایداریِ سرمایه همافقاند، نه لزوماً با رشدِ انسان یا عدالت. تئوریسینهای احزاب بزرگ لزوماً رئیسجمهور نمیشوند؛ لابی و خانواده و سرمایه بیش از هوش و برنامهٔ سیاسی وزن دارند. این تصویر با شعارِ حاکمیتِ مردم فاصله دارد و با پایداریِ بازیِ سرمایه همخوان است.
نگاهِ دوباره به مسیرِ بحث روشن میکند که نقد از سطحِ اخلاقِ فردی به سطحِ سازوکار رسیده است. خودکشی و تأخیرِ مترو فقط نمونهٔ حسی بودند؛ پشتِ آنها منطقی نشسته که هزینه را جایی میبیند که جریانِ کار قطع شود، نه جایی که معنایِ زندگی بمیرد. اسطورهٔ پیشرفت همان منطق را در مقیاسِ تمدن بازمیگوید: ظاهرِ آباد و قانونمدار، و عمقِ تهی. استدلالِ بهینهسازیِ پارامترِ اشتباه همان را در زبانِ فنی میگوید: بازی تعریف شده، هیجان هست، اما هدفِ بشری ماکسیمم نمیشود.
نکاتِ مثبتِ روشنگری انکار نمیشود تا نقد منصف بماند. فرار از سنتِ بیدلیل، خواستِ برهان، و شعارِ برابری هنوز ارزشمندند؛ آنچه نقد میشود تبدیلشدنِ همان مدرنیسم به سنتِ جدیدِ بررسینشده است. لیبرالدموکراسی نیز در سه لایه جدا میشود: آزادیِ عقیده و رضایتِ مردم که نگه داشته میشوند؛ آزادیِ مطلق که شعار است و در موادِ مخدر و بیان و بدن نقض میشود؛ و دموکراسیِ انتخابِ مستقیم که عوامفریبی و لابی را پنهان میکند.
شکافِ رشد حلقهٔ روانشناختیِ پایداری است. نظام زیرِ شکاف را اشباع میکند، نمونههای رشدیافته را زیرِ سؤال میبرد، و فشارِ درونی برای عبور را با لذت و دارو و رواندرمانیِ سطحی خنثی میسازد. عشق که میتوانست پل باشد، در اشباعِ سکس و انکارِ فرهنگیِ عشق ضعیف میشود. از اینرو پایداریِ کاپیتالیسم نه فقط زورِ پلیس و هژمونیِ رسانه که همخوانی با ترسِ عبور از لذتِ جسمانی است.
در پایان، عدالت و رشد دو معیاریاند که لیبرالیسمِ رایج را از درون میفشارند. اگر عدالت بالاتر از آزادیِ اقتصادی بنشیند، نابرابریِ لیبرال زیرِ سؤال میرود. اگر رشدِ انسان معیار باشد، آزادیِ میلِ بیمهار و سیالیتِ عقیده دیگر فضیلتِ نهایی نیستند. دموکراسی بهمعنایِ حاکمیتِ واقعیِ مردم همچنان هدف است؛ مدلهایی که عوامفریبی را کم میکنند نشان میدهند شکلِ رایج تنها شکل نیست — و درست بههمین دلیل با حفظِ قدرتِ سرمایه ناسازگارتر است. «به هیچ وجه معنایش این نیست که همیشه همه چیز تابع سیستم اقتصادی هستند»؛ اما روندِ غالب را نمیتوان بدونِ آن فهمید.
همین تمایز را باید نگه داشت: هر پدیدهٔ جهان را نمیتوان به کاپیتالیسم نسبت داد؛ فشار و منفعتِ سیستم هست، و همیشه هم پیروز نیست. در جاهایی قشرِ روشنفکر از مکانیسمهای موجود برای قانونِ ضدجریان استفاده میکند. نودیسم و موادِ مخدر نشان میدهند آزادی را با آزادی تحدید نمیکنند و هر میلی را آزاد نمیگذارند. فرهنگِ غالب رأیها را بیآنکه مردم ببینند شکل میدهد؛ از اینرو در کشورهای سرمایهسالار معمولاً به حجاب رأی داده نمیشود. پایهٔ روانشناختیِ اهمیتِ اقتصاد حدودِ یکصدوپنجاه سال قدمت دارد، اما بهمعنایِ تبعیتِ مطلقِ همهچیز از اقتصاد نیست. دموکراسیِ صوری وقتی گرسنگی و نابرابری هست، رای را قابلِ خرید و آگاهی را تضعیف میکند؛ تا عدالت نباشد دموکراسی هم کامل نیست. اینها حلقهٔ آخرِ همان استدلالاند که از مترویِ پاریس آغاز شد و به رابطهٔ آزادی، عدالت و رشد رسید. تصویرِ نهایی نه سیاهیِ مطلق است و نه دفاع از وضعِ موجود: نقاطِ روشنِ روشنگری و اصلِ رضایتِ مردم برجای میمانند، اما اسطورهٔ پیشرفت، قداستِ آزادیِ میل، و مدلِ دموکراسیِ عوامفریب از جایگاهِ بدیهی پایین کشیده میشوند. آنچه میماند معیاری دوگانه است — رشدِ انسان و عدالت — که با آن میتوان هم شعارها را سنجید و هم سازوکارهایی را که بیتوطئهٔ فراگیر، جهان را با منطقِ سرمایه هماهنگ میکنند.
→ متنِ کاملِ این جلسه