این بحث مانیفست خداناباوری علمگرا را باز میکند، روایت تاریخی اساطیر تا طبیعیات و سپس ساینس را میچیند، ماجرای گالیله و مکانیک نیوتنی را بهعنوان جابهجاییِ پارادایم از تبیین به محاسبه میخواند، و نشان میدهد که موفقیتِ پیشبینی و تکنولوژی رخنههای فلسفیِ نظم و قانون را پر نکرده است. از آنجا به نقدِ ایمانِ محاسباتی، جداییِ مدل از داستانِ هستیشناختی، نقشِ فلسفه و لایههای زیستشناسی و داروین میرسد، و با تصویرِ پارادایم سوم بهمثابه بازگشتِ بحث از ماهیتِ قوانین بسته میشود.
مانیفست خداناباوری علمگرا
جریانی در دورانِ جدید با فروشِ میلیونیِ کتابهایی بر ضدِ اعتقاد به خدا، نه بهصورتِ یک مکتبِ بستهبند که بهصورتِ حالوهوایِ مشترک میانِ چند صدا، خود را به علم گره میزند. نامِ دقیقِ این گره «خداناباوری علمگرا» است: ادعایی که پیشرفتِ علمی را دلیلِ بینیازی از باورِ دینی میگیرد و گاه دین را نه فقط بیشواهد که مزاحمِ کنجکاوی میخواند. هستهٔ این ادعا تاریخی است. روایت میگوید بشر از دیرباز جهان را نمیفهمید، رعد و آتشفشان و بیماری و حرکتِ ستارگان برایش راز بود، و برای تسکینِ جهل اسطوره ساخت؛ سپس خدایانِ پراکنده در یک خدا جمع شدند و طبیعیاتِ فلسفی بر آن نشست؛ و سرانجام با ساینس، مکانیسمها یکییکی آشکار شد تا جایی که فرضِ خدا مانندِ پارامترِ بیکار در مدلِ فیزیکی بماند.
در این تصویر، ایمانِ امروز «ایمان بدون evidence است»: سؤالِ باقیماندهای نیست که با توسل به ماوراء بسته شود، حیات و تحول و آغازِ جهان در افقِ بیگبنگ و زیستشناسی توضیح میگیرند، و هرچه بیشتر بدانیم کمتر به فرضِ الهی نیاز داریم. جملهٔ مشهورِ لاپلاس — «من نیازی به فرض خداوند ندیدم» — نطفهٔ همین مانیفست شمرده میشود: نیوتن پایداریِ منظومه را کارِ خداوند خوانده بود؛ لاپلاس با ریاضیاتِ پیشرفتهتر همان پایداری را از معادلات بیرون کشید و نقشِ خدا را از مکانیکِ سماوی حذف کرد. از این نقطه، روایتِ تعارضِ علم و دین شکل میگیرد: دین نه فقط بیدلیل که مانعِ پیشرفت، چون مجهولات را به ماوراء حواله میکند و کنجکاوی را میخواباند.
این مانیفست، اگر درست باشد، خداباوری را به ایمانِ خصوصیِ بیشواهد فرو میکاهد و علمگرایی را به خداناباوری نزدیک میکند. جنبهٔ عملگرایانهٔ آن نیز هست: تاریخ از گالیله تا واکنش به داروین چنان خوانده میشود که گویی هر بار علم خواسته مجهولی را بگشاید، باورِ دینی کنجکاوی را سرکوب کرده است. پس دین نه فقط بیدلیل که مضر جلوه میکند، و نگاهِ نچرالگرا به تبیینها فضیلتِ روششناختی شمرده میشود. اما همان روایت، پیش از نقدِ جزئی، باید بهعنوانِ کل سنجیده شود. ادعا این نیست که جزئی از تاریخِ علم جابهجا شده؛ ادعا این است که «این مانیفست کلاً پرت و پلاست» و تقریباً هیچ جملهاش با حقیقتِ کارِ ساینس و با تاریخِ واقعیِ رابطهٔ کلیسا و علم نمیخواند. مسیرِ بحث از همینجا به بازخوانیِ همان تاریخ میرود: نه برای دفاعِ احساسی از دین، بلکه برای نشاندادنِ اینکه ساینس چه کرده و چه نکرده است.
اساطیر، توحید و دو پارادایم
در هزارههای نخست، جهان پر از اسرار بود و نخستین گام برای حسِ دانایی ساختنِ اساطیر بود. اسطوره آفرینش، بیماری، سیل و حرکتِ اجرام را در قالبِ خشم و قربانی و موجوداتِ نامرئی میریخت. این گام، هرقدر امروز سست بنماید، تلاش برای توجیه بود نه تعطیلِ فکر. گامِ بعد، در ادیانِ ابراهیمی و در یونان، گردآمدنِ خدایانِ متشتت در یک ساختارِ توحیدی یا فلسفیِ واحد بود: جهانی با خالق و ناظم، بیماری و دعا با معنای اخلاقی، و پایگاهِ برهان برای وجودِ خدا نزد کسانی چون ارسطو. در این دوره طبیعت همچنان مطالعه میشد، اما در ردهٔ دوم؛ طبیعیات یا همان فلسفهٔ طبیعیِ قرونِ وسطی شاخهای از معرفت بود نه موتورِ مستقلِ تکنولوژی.
این مرحله را میتوان پارادایمِ اولِ مطالعهٔ طبیعت نامید: طبیعیاتی که از ارسطو مایه میگرفت، مقولاتش جوهر و عرض و صورت و ماده بود، و جهتگیریاش تبیینِ حقیقت بود نه صرفِ پیشبینی. پارادایم اینجا معنای دقیقِ فلسفهٔ علم دارد — شیوهای پایدار برای پرسش و مفهومسازی — نه واژهای شل که در هر متنی به کار رود. گذار از این پارادایم به آنچه امروز ساینس خوانده میشود با نظامِ خورشیدمرکزیِ کپرنیک شتاب گرفت: مدلی کارآمدتر از بطلمیوس برای محاسبهٔ نجومی. اهمیتِ کپرنیک برای بسیاری این بود که زمین و انسان را از مرکزِ جهان دور میکرد؛ اما اهمیتِ عمیقترش برای این بحث این است که محاسبهٔ سادهتر را در برابرِ برهانِ ارسطوییِ سکونِ زمین نشاند، بیآنکه آن برهان را نقض کند.
کپلر قوانینِ حرکتِ سیارات را بر همان پایه گذاشت و گالیله، در این خوانش، پدرِ پارادایمِ دوم شد: نه فقط مدافعِ خورشیدمرکزی با تلسکوپ، که آغازگرِ مطالعهای که آونگ و اینرسی و عدد و زمان را مرکز میکند. نیوتن این جریان را به کرسی نشاند: حسابِ دیفرانسیل و انتگرال، اصولِ مکانیک، قانونِ جاذبه، و توصیفِ مدارهای منظومه. نزدیک به دو قرن، ریاضیدانان و فیزیکدانان همان مسیر را بسط دادند تا لاپلاس بتواند جملهٔ حذفِ فرضِ خدا را بگوید. بدین ترتیب مانیفستِ خداناباوری علمگرا بر رویِ پیروزیِ واقعیِ محاسبه سوار میشود؛ خطای آن در انکارِ آن پیروزی نیست، در تفسیرِ فلسفیِ آن است. پیروزیِ محاسبه را باید تمام عیار پذیرفت تا معلوم شود کجا تمام میشود و کجا بهخطا بهجایِ تبیین نشسته است. بدونِ این تفکیک، یا علم خوار میشود یا فلسفه از میدان میرود.
گالیله شیوه را عوض کرد نه فقط منظومه را
بخشِ تاریخیِ مانیفست میگوید دین با پیشرفتِ علم جنگیده و دادگاهِ گالیله نمادِ آن جنگ است. تاریخنگاریِ دقیقتر این تصویر را سست میکند. نظریهٔ تعارضِ علم و دین عمدتاً در دو کتابِ اواخرِ قرنِ نوزدهم ساخته شد؛ از دهۀ پنجاه میلادی به بعد، تاریخنگارانِ علم — مذهبی و غیرمذهبی — بر آناند که کلیسا در اروپا مروجِ آموزش و سواد و در نتیجهٔ غیرمستقیمِ گسترشِ معارف بود، نه دشمنِ ذاتیِ دانش. بسیاری از محاسباتِ خورشیدمرکزی را کشیشان و منجمانِ وابسته به نهادِ دینی انجام میدادند. گالیله و نیوتن خود مؤمن بودند و کارشان را در افقِ الهیات میدیدند؛ نخستین چهرههای برجستهٔ خداناباورِ علمی بیشتر حولِ انقلابِ فرانسه پدیدار میشوند.
پرسشِ کلیدی این است که چرا با کپرنیک و کپلر چنان نکردند که با گالیله کردند. کپرنیک مدل را برای سادهکردنِ محاسبه عرضه کرد و بسیاری از همان مدل بهره بردند بیآنکه باور کنند خورشید واقعاً ایستاده و زمین میگردد. گالیله اصرار داشت خورشید واقعاً در مرکز است و شواهدِ رصدی میآورد؛ افزون بر این، روحیهٔ ستیزهگر و کشاندنِ بحث به تفسیرِ کتابِ مقدس میدان را سیاسی کرد. اما عمقِ ماجرا فراتر از متنِ مقدس است. «گالیله اولین کسی است که مسئلهاش مسئلۀ منظومۀ شمسی نیست»؛ مسئلهاش ابداعِ شیوهای جدید برای مطالعهٔ طبیعت است که در آن «اولویت با محاسبه است». دانشمندانِ طبیعیاتِ ارسطوییِ مستقر، نه فقط کشیشان، کارهای او را نمیفهمیدند و برایشان بازیِ کودکانه مینمود: بهجایِ الهیات و فلسفهٔ عمیق، نسبتِ طولِ آونگ با دورهٔ نوسان.
پارادایمِ اول زمان را محورِ پیشبینی نمیکرد؛ پارادایمِ دوم زمان و اندازهگیری و فرمول را مرکز میکند تا بتوان گفت اگر آزمایشی را بچینیم نتیجه چه خواهد بود. مقولات عوض میشوند: بهجای جوهر و عرض، زمان و انرژی و نیرو — چیزهایِ قابلِ اندازهگیری. ریاضیاتِ فرمولنویس نیز تازه است؛ جبرِ قدیم گاه بدونِ نماد، با نثرِ توصیفی، معادله حل میکرد و ابزارِ نمادینِ اروپا راه را برای فیزیکِ مدلساز هموار کرد. «ایمان گالیلهای» نامی است برای باور به اینکه اگر محاسبه درست از آب درآید، مدل حقیقت را توصیف میکند. گالیله اگر قربانیِ چیزی شد، قربانیِ همین جابهجاییِ پارادایم بود: پیشنهادِ شیوهای که با نظامِ معرفتیِ زمانهاش ماهیتاً بیگانه مینمود. تغییرِ پارادایم همیشه با مقاومت روبهرو میشود؛ این مقاومت را نباید با افسانهٔ جنگِ ابدیِ دین و علم یکی گرفت.
نیوتن، نپتون و شکست ایمان به داستانِ مدل
بزرگترین پیروزیِ پارادایمِ دوم مکانیکِ نیوتنی بود: چند اصلِ ساده، ابزارِ محاسباتیِ نیرومند، و پیشبینیهایی از مهندسی تا آسمان. پخیِ قطبینِ زمین از چرخشِ کره نتیجه شد و بعدها اندازهگیری تأییدش کرد. «نپتون با محاسبه پیدا شد»: اختلال در مدارِ اورانوس، فرضِ جرمی در فاصلهای معین، اعلامِ محل در آسمان، و رصدِ سیارهای که بهزحمت دیده میشد. چنین موفقیتهایی ایمانی جمعی میسازد که تئوری درست است و جهان همان است که فرمول میگوید.
سپس نسبیتِ عام آمد و همان ایمان را شکست. «نظریۀ نسبیت عام آمد که قانون جاذبۀ نیوتنی غلط است»: بهمعنایِ دقیق، فرمولِ جذبِ دو جرم با مجذورِ فاصله توصیفِ نهاییِ جهان نیست؛ پدیدههایی هست که آن را رد میکند و مدلِ انیشتین اصلاً بر پایهٔ طنابِ جاذبه میانِ اجرام نیست، بلکه بر خمیدگیِ فضا-زمان. دویست سال پیشبینیِ درخشان مانعِ آن نشد که اساسِ هستیشناختیِ مدل عوض شود. پس چه پایهای میماند برای باور به داستانِ تازه — اینکه جرمها فضا-زمان را خم میکنند — جز اینکه چند موردِ محاسبهناپذیرِ پیشین را بهتر حساب میکند؟
فیزیکدانِ حرفهای اغلب داستان را جدی نمیگیرد و مشغولِ مدلِ محاسباتی است. «باورداشتن به فیزیک جدید به معنی این نیست که داستانی که همراه آن مدل گفته میشود را شما به عنوان واقعیت بپذیرید». میانِ کپرنیک و گالیله نیز کسانی با مدلِ خورشیدمرکزی محاسبه میکردند بیآنکه به حرکتِ واقعیِ زمین ملتزم باشند. مثالِ جعبهٔ سیاه همین را روشن میکند: دستهای کشیده میشود، شکلها بیرون میآیند، فرمولها ورودی را به خروجی میبندند، و داستانی دربارهٔ چرخدندههایِ داخل ساخته میشود؛ فردا با آزمایشی تازه داستان عوض میشود و فرمولها اصلاح میگردند، در حالی که قدرتِ مهندسی از فرمول میآید نه از باور به چرخدنده. پارادایمِ دوم از روز اول فناوریمحور بود: هدف پیشبینی و ساختن است، نه لزوماً رسیدن به کنهِ حقیقت. حتی مهندسانِ مکانیک تا وقتی در مقیاسهایِ روزمره بمانند به نیوتن وفادار میمانند؛ نیازی به آمدن به قرنِ بیستم احساس نمیکنند. دوپارچگیِ بعدیِ فیزیک — زیراتمی با یک مجموعه فرمول و کیهانی با مجموعهای دیگر — برای مهندسیِ کاربردی مانع نیست، چون اولویت همان محاسبهٔ درست در محدودهٔ کار است نه یکپارچگیِ هستیشناختیِ داستانها.
محاسبه اولویت دارد نه تبیین
جمعِ این مسیر جملهای مرکزی است: «از روز اول این پارادایم برای شناخت حقیقت وضع نشد» و «در پارادایم دوم محاسبه است که اولویت دارد نه اکسپلنیشن». آدمهایِ پس از کپرنیک بیش از آنکه درگیرِ حقیقتِ مرکز بودنِ خورشید باشند، درگیرِ سادهشدنِ محاسبهٔ خسوف و کسوف و جداولِ زمانی بودند. محاسبهگران بر فیلسوفانی که میخواستند کنهِ طبیعت را دریابند غلبه کردند؛ هرچه تکنولوژی بیشتر شد، فایدهٔ ملموسِ پیشبینی بر بحثِ آکادمی سنگینی کرد. آزمایش در این پارادایم جعبهای است با ورودیهایِ تنظیمشده و خروجیهایِ اندازهگیریشده؛ تئوری جعبهای ریاضی است که همان نگاشت را بازتولید کند تا مهندس بتواند سیستم طراحی کند.
ایمان به اینکه مدلِ موفق واقعیت را یکتا توصیف میکند معقول نیست، مگر اثبات شود هیچ مدلِ بدیل ممکن نیست — و چنین اثباتی در علم نیست. اگر تفکرِ گالیلهای تمامعیار درست بود، مکانیکِ نیوتن باید حقیقتِ نهایی میبود چون بیشترین قدرتِ پیشبینیِ تاریخ را داد؛ حال آنکه همان مدل از بنیاد عوض شد. در مکانیکِ کوانتوم حتی داستانِ روشن از چیستیِ الکترون و بار کمتر است؛ پارامترها اندازه میشوند و ماهیت مبهم میماند. فرضِ بیاننشدهٔ دیگر این است که قوانینِ فیزیک قوانینِ ریاضیاند — باوری شگفت و قابلِ بحث که ریشهاش را میتوان تا فیثاغورث کشید، نه ضرورتی منطقی. مثالِ الواحِ باستانشناسی با علائمِ ناشناخته نشان میدهد که کشفِ الگویِ ریاضیِ قابلِ پیشبینی به معنایِ ریاضی بودنِ عللِ تولیدِ الواح نیست؛ پشتِ الگو ممکن است زبان و معنا و حکمِ تمدنی باشد که نظمِ صوری ساخته است.
همینطور فرض شده ریاضیاتِ حاکم از نوعِ محاسبهپذیر و غالباً با شرطِ اولیه است، نه شرطِ مرزی؛ و علتِ غایی از میدان بیرون رفته است. در طبیعیاتِ قدیم علتِ فاعلی و علتِ غایی هر دو جایی داشتند؛ در پارادایمِ دوم گفتنِ اینکه سیستم مسیر را میپیماید چون باید از نقطهای بگذرد، پذیرفتنی نیست و مسیر دترمینیستی از شرطِ اولیه کافی شمرده میشود. اینها اعلامیههایِ صریحِ همیشگی نیستند، اما مسیرِ عملیِ علم را ساختهاند. وقتی مانیفست میگوید علم همهچیز را تبیین کرده، وارونهٔ واقعیت رخ مینماید: «هیچ چیز را تبیین نکرده است» و «پارادایم دوم یکطوری ضد اکسپلنیشن حرکت کرده». فیزیکِ معاصر گاه به آشپزی میماند: برای مقیاسِ زیراتمی یک دستور، برای کهکشان دستوری دیگر، و دو نظریه با هم جمع نمیشوند؛ تکنولوژی اما کار میکند. نظریهٔ همهچیز اگر فقط تلفیقِ معادلات باشد، «تئوری آو اوریثینگ هم پیدا شود چیزی اکسپلنیشن نشده» است. «ما در یک پارادایم محاسباتی بودیم» و محاسبات و تکنولوژی و مشاهدههایِ ژرفتر حاصلش بوده؛ تبیینِ قوانین و نظم نه. ساینس به مشاهدهٔ لایههایِ زیرین کمک کرده است؛ حلقهٔ مفقود همان بحث از قانونِ طبیعی است — چیست، از کجا آمده، جنسش چیست — و بدونِ آن «ریگالوریتی از این law میآید» فقط نامگذاریِ دوبارهٔ نظم است.
هیچ رخنهای پر نشده است
مانیفست از رخنههایی سخن میگوید که خدا آنها را پر میکرد و علم پرشان کرد: مبدأ جهان، نظم، مکانیسمِ پدیدهها. نقد این است که «پارادایم دوم هیچ گپی را پر نکرده است» و «ساینس هیچ گپی را پر نکرده است». ساختنِ مدل برای محاسبهٔ منظومه «گپ اینکه چرا این نظم بوجود آمده را پر نکرده است». لاپلاس فقط وقتی از فرضِ خدا بینیاز میشود که بفهمد قانونی که فرمولها توصیفش میکنند چیست و از کجا آمده؛ وگرنه حذفِ نامِ خدا از کتاب، حذفِ مسئله نیست. توهمِ برطرفشدنِ نیاز به خدا همان چیزی است که باید برطرف شود: مشاهدهٔ ریزترِ میکروب و سیاره و ذره، هرقدر باشکوه، به پرسشِ قانونگذاری و نظم پاسخ نمیدهد مگر کسی ادعا کند کارکردِ خدا دقیقاً یافتنِ نپتون بوده است.
واژهٔ قانونِ طبیعت خود در زمینهٔ مذهبیِ قرونِ وسطی بالید: خداوند بر جهان حکم میراند و قانون نوشته است. توصیفِ ریاضیِ آن قانون بدونِ گفتنِ جنس و خاستگاهش، نظم را تبیین نمیکند؛ گفتنِ اینکه جهان منظم است چون قانون دارد، بدونِ روشنکردنِ قانون، گاه مسئله را یک پله سختتر میکند. از این رو ادعایِ اینکه علم «جاخالیها را پر کرده دیگر نیازی به فرض خدا ندارد» بر خطایِ مقولی استوار است: پرشدنِ مشاهده و پیشبینی با پرشدنِ تبیین یکی گرفته شده است. فلسفهٔ علم و بسیاری از فیلسوفانِ متأخر همین جداییِ توصیف و چرایی را میشناسند؛ آنچه در مجادلههایِ عمومی کم است سوادِ فلسفی است، نه کشفِ تازهٔ آزمایشگاهی. افزایشِ اطلاعات دربارهٔ دنیایِ زیراتمی یا بدن یا طبیعت ارزشمند است، اما همان افزایش اگر به چراییِ نظم نرسد، استدلالِ بینیازی از ناظم را تکمیل نمیکند.
اعتراضِ رایج این است که انتظارِ تبیینِ نهایی زیادهروی است و علم فقط ادعا میکند نسبت به گذشته بیشتر میفهمیم. پاسخ این است که فهمیدن اگر به معنایِ مشاهده و مدلِ بهتر باشد به مسئلهٔ خدا ربطی ندارد؛ وقتی ربط مییابد که گفته شود نقشِ خالق و ناظم و پدیدآورندهٔ نظم دیگر لازم نیست چون حل شده. تا قوانین موضوعِ بحثِ چیستی و چرایی نشوند، همان نیوتن و ارسطو که جهان را محتاجِ خالق و ناظم میدیدند از نظرِ منطقِ رخنه برحقتر از مانیفستاند. مدلهایِ فلسفی و دینی در جهتِ تبییناند — درست یا غلط — در حالی که «مدلهای علمی در جهت اکسپلنیشن نیستند». «فلسفه از میدان خارج شد» وقتی علم جزئی از ریاضیات شد و طبیعیات از فلسفه برید؛ تحقیرِ فلسفه بخشی از همان توهم است که ساینس همهٔ سؤالها را جواب داده است. «مدلهای فلسفی هستند که اتفاقاً میتوانند اکسپلنیشن انجام بدهند»؛ این مدلها آزمایشگاهی به معنایِ مهندسی نیستند، اما منطقیاند و سالها همان چیزی بودند که عقل برای هستی و نظم فرض میکرد: واجبالوجود، خالق، ناظم.
داروین، لایهها و پارادایم سوم
گاه بهجایِ فیزیک، تحولِ زیستی یا شبیهسازیِ ذهن پیش کشیده میشود تا نشان داده شود علم دارد جایِ فرضهایِ قدیم را میگیرد. در این افق، تنوعِ حیات بر یک کره مسئلهای فرعی نسبت به نظمِ کلِ کیهان است. توضیحِ داروینی — اگر درست باشد — مانندِ توضیحِ خسوف است: مکانیسمی درونِ جهانی قانونمند، نه پاسخ به اینکه قوانینِ فیزیک و شیمی که دیانای بر آنها استوار است چیستند و از کجا آمدهاند. «رشتۀ دیانای براساس قوانین فیزیک میتواند بوجود بیاید»؛ تا آن قوانین تبیین نشوند، لایهٔ زیست هم تبیینِ نهایی نیست. روانشناسی و عصبشناسی نیز وقتی به تبیین میرسند که پایهٔ فیزیکی روشن باشد؛ ساینس میگوید ذرات و قوانینی جهان را اداره میکنند و بقیه از آنها برمیآید — و درست در همان پایه سکوتِ تبیینی مانده است.
«در پارادایم دوم معرفت که اسمش ساینس است هیچ چیزی را تا حالا حداقل توضیح ندادیم» چون دربارهٔ قوانین بحث نشده و اصولاً محاسبه شده است. بنابراین ادعایِ بینیازی از فرضِ خدا بهخاطرِ پرشدنِ رخنهها، از جمله نظمِ عالم، نادرست است. شبیهسازیِ کاملِ یک انسان با یادگیریِ ماشین، هرقدر تکاندهنده، به تنهایی نشان نمیدهد تبیین رخ داده؛ قدرتِ بازتولیدِ ورودی-خروجی همان منطقِ جعبهٔ سیاه را تکرار میکند. «جهان ریگالوری داریم» و دوست داریم بفهمیم چرا منظم است؛ جوابِ پارادایمِ دوم یک کلمه است — قوانینی این نظم را پدید آوردهاند — و «این اکسپلنیشن نیست» تا نگوید قانون چیست و از کجا آمده.
طلیعهٔ پارادایمِ سوم در مرکز قرار گرفتنِ پرسش از قوانین دیده میشود: «قوانین چه هستند و از کجا آمدهاند». دادهٔ علمی و یادگیریِ ماشین ممکن است وسوسهٔ داستانِ چرخدنده را کم کند، چون جعبههایی بدونِ فرمولِ صریح بهتر پیشبینی کنند و فیزیکدان را به هدفِ قدیمِ فلسفهٔ طبیعی — درک، نه فقط مهندسی — نزدیکتر سازند؛ مانندِ عکاسی که نقاشی را از تقلیدِ مکانیکیِ واقعیت آزاد کرد. اگر محاسبه را بخشِ دیگری از دانشگاه بر دوش بگیرد، ممکن است شاخهای دوباره به تبیین برگردد و فوراً بفهمد اولویتِ نخست بحث از قوانین است. پارادایمِ اول از بدیهیات به نتیجه میرفت؛ پارادایمِ دوم مدل میسازد، نتیجه میگیرد، مشاهده میکند و مدل را رد یا نگه میدارد — از این رو نظریهها ابطال میشوند و هرگز بهتمام اثبات نمیشوند. اگر تبیین بخواهیم، تلفیقی لازم است: هم استنتاج از آنچه روشنتر است، هم آزمونِ مدل.
آخرین کارِ بزرگِ نزدیک به تبیین در فیزیک به انیشتین نسبت داده میشود که از شهودِ تقارن و همارزی آغاز کرد؛ پس از او فضا بیشتر محاسباتی شده است. پارادایمِ سوم اگر بیاید، احتمالاً ترکیبی از شیوهٔ ارسطویی و مدرن خواهد بود با تواناییِ تبیین. موفقیتِ اقتصادیِ تکنولوژیِ برآمده از ساینس نیز توضیح میدهد چرا گذار دشوار است: نظامی که شاهرگش فناوری است کمتر به شاخهای بودجه میدهد که کنجکاویِ فلسفی را ارضا کند بیآنکه فوراً محصول بسازد. با این همه، آن دشواری ارزشِ نقدِ مانیفست را کم نمیکند. تا آن روز، برخلافِ ادعایِ خداناباوریِ علمگرا، ساینس از روزِ اول تا امروز «هیچ تبیینی دربارۀ جهان انجام نداده است» به آن معنا که قوانین را بشناساند و نظم را از ریشه روشن کند؛ آنچه بوده مدلِ محاسباتی بوده است برای حسابکردن، نه برای فهمیدنِ از کجا آمدنِ همان حساب. «پارادایم دوم برای محاسبه بوجود آمد نه برای اکسپلنیشن» و تا پرسش از ماهیتِ قانون در مرکز ننشیند، پیشرفت در پیشبینی را نباید با بسته شدنِ پروندهٔ خدا و فلسفه اشتباه گرفت.
→ متنِ کاملِ این جلسه