در این جلسه دوره با آیهای از سورهٔ نمل دربارهٔ نامهٔ سلیمان و بسمالله الرحمن الرحیم آغاز میشود. بحث از آشناییزدایی ادبی و استقلال سورهها به آغاز داستان جعل خلیفه در زمین میرسد. خلافت عمومی انسان و نسبت انسان، ملائکه و جن مطرح میشود.
آغاز دوره: آیه و طرح جلسات
این دوره سوم یا چهارم فرض میکنیم دوره سوم. من میخواهم دوره را چیز کنم، با یک اومدن آیه قرآن به یک مناسبتی شروع بکنم. بعد حالا در مورد همین آیه صحبتی میکنم و در مورد اینکه این جلسات قرار است در مورد چه باشند حرف میزنم، ربط دارد به همین چیزی که میگویم. فکر کنم این آیه را خیلی خواندم.
دلیلش هم این است که خیلی یک چیز دیگه، به هر حال آدم وقتی یک کتابی چیزی میخونه، حالا مخصوصاً یک اثر جمع هنری داشته باشه، یک جاهاییشو خیلی خوشش میآید. دلایلی ممکن است خیلی دوست داشته باشه، شاید هم خیلی نشود آدم در مورد یک چیزی که خیلی دوست دارد صحبت بکنه، مثلاً معنیشو خوب معنی بکند.
من سعی میکنم که این آیه را بخوانم و بگویم که چرا به نظر من خیلی آیه جالبیه. چندین بار تا حالا در قسمتهای مختلف ارجاع به این دارم. یک آیه ایه در سوره نمل. جایی که طبق آن داستانی که تو سوره نمل هست، سلیمان به هدهد میگوید که یک نامهای را ببره برای ملکه سبا.
این اولین جاییه که یک چیزی از ملکه سبا داریم میشنویم. نامه را پیدا کرده و این عبارت را میگوید. میگوید قالت انی، میگوید قالت یا ایها الملا انی القی الی کتاب کریم انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم.
این آن جاییه که در قرآن تو متن یک بار بسم الله الرحمن الرحیم. آمده. حالا چرا این آیه جالبه؟ یک دلیلش برای خاطر این است که آن بحثی که من در آخرهای دوره اول به بحثهای زیباییشناسی قرآن یک چیزهایی مطرح کردم، اگر یادتون باشه یک حرفی داریم در مورد اینکه اصولاً حتی بعضیا تعریف و ملاک ادب بودن یک اثر را میگویند که باید یک جوری آشناییزدایی بکند.
باید یک جوری از قواعد، از قواعد آن نرم زبان که همه باهاش صحبت میکنیم انحراف پیدا بکند تا یک اثر ادبی در واقع حساب بشود.
من این را واقعاً دارم میگویم خیلی منصفانه که اگر من بخواهم یک روزی یک جایی مثلاً یک چیزی بنویسم و بگویم که آشناییزدایی کردن یعنی چی، یک مثالهای کلاسیکی وجود دارد.
شما تو کتابها مثلاً نگاه کنید، مثلاً این مثال کلاسیکش ارجاع میدهند به یک کتاب داستان انگلیسی که در یک قسمتی از کتاب طرز خوابیدن یک نفر روی تخت رو، دراز کشیدنش را شرح داده، بعد اینکه یک خبر بدی را شنیده.
اینکه خیلی طول میکشه، با جزئیات زیاد میاد، یک جوری نظر آدمو جلب میکند. خلاف عرف که اینقدر در مورد مثلاً اینکه جزئیات اینکه این دارد میرود روی تخت، سرش کجا قرار میگیره، صورتش کجا، دستش چگونه قرار میگیرد توضیح بده.
یک جوری در واقع از حالت نرم زبان خارج میشود برای خاطر اینکه این ویژگی خاصی که تو این حرکت هست، میزان مثلاً تأثیری که در آن لحظه یک حادثهای روی این آدم گذاشته را در واقع به طور خوبی بیان بکند. من واقعاً میگویم منصفانه اگر بخواهم یک جایی یک مثال بزنم که مردم بفهمن که اصلاً آشناییزدایی یعنی چی، همین آیه را برایشان میخوانم.
که اینجا در واقع چه چیزی دارد آشناییزدایی میشه؟ این عبارت تکراری اول همه سورهها که ما به طور عادت هی میگوییم بسم الله الرحمن الرحیم. و دیگر اینقدر این را گفتیم که یک جوری چرا وقتی داریم این را میگوییم خیلی به محتواش هم دیگر آدم وقتی که خیلی تکرار میکنه، خیلی به محتواش دقت نمیکند.
اینکه چرا همیشه اول یک سوره یا اول کارهایی که میکنیم این عبارت را داریم میگیم، یک جوری تبدیل میشود به یک چیز فرهنگی خیلی نرمال. مردم مرتب میگویند. یک چیزی که خیلی تکرار میشه، کمکم از آن محتوای واقعی خودش دور میشود. شاید دیگر خیلی تأثیر نمیذاره.
و دقیقاً آشنا میشود دیگر. ما با این واژه عبارت بیش از اندازه آشنا هستیم. از سنین خیلی خیلی پایین شنیدیم و دیگر خیلی شاید لازم باشه که یک بار شما این را یک جور دیگهای بشنوید. چه جور دیگهای دارید میشنوید؟ چرا اینجا این مثال خیلی خوبی از آشناییزداییه؟
برای اینکه وقتی که شما این داستان را دارید میخونید، این آدمی که این نامه را دریافت کرده، اولین باری که این عبارت را دارد میبیند و با تعجب دارد این را میگوید. آشناییزدایی دقیقاً یعنی همین دیگر. شما را تو یک موقعیتی دارد این داستان قرار میدهد که یک بار این عبارت را غیرآشنا ببینید.
نامه سلیمان و بسمالله الرحمن الرحیم
اونطوری ببینید که ملکه صبا دارد میبیند. برای اولینبار یک نامهای به دستش رسیده، نگاه میکند بالاش بهجای اینکه طبق معمول نوشته باشه مثلاً بهنام داریوش کبیر، بهنام مثلاً شاه فلانجا، این نامهها را اینجوری شروع میکردن، یک چیز عجیبی نوشته.
نوشته بهنام خداوند مهربانِ مثلاً مهربان. واقعاً رحمان و رحیم، بخشاینده، مهربان هم هر دوتا در واقع یک معنی میدهد دیگر از نظر واژه. بهنام یک موجودی بهاسم الله که خیلیخیلی مهربانیاش را بالای یک نامه نوشتن. شما وقتیکه این را از دید ملکه صبا این نامه را در واقع یک بار وقتی داستان را دارید میخونید، یک لحظه جای اونید دیگر.
آن شگفتیای که به آن دست میدهد به شما هم دارد دست میدهد که این نامهای اومده، معلوم نیست کی فرستاده ولی بالاش یک چنین عبارتیه. این دقیقاً یک مثال خیلیخوب از آشناییزداییه و فکر میکنم هرکسی که این داستان را دارد میخونه، یک حس اینجوری بهش دست میدهد.
اینکه دارد انگار برای اولینبار دارد این عبارت را میبینه، دیگر برایش آشنا نیست، همانطوری که برای آن آدم آشنا نیست. که عبارت عجیبیه. شما مثلاً هیچوقت اینجوری بهش نگاه کنید، ببینید یک نامه، یک نامهای یک چیزی شروع بشود با نام الله و بعد دوبار تکرار بشود که مهربان، مثل اینکه مهربان و مهربان هست.
این عبارت عجیببودنش همانجوری که بهنظر این آدم میآد، بهنظر ما هم میآید. این یک دلیل خیلیخوبیه که من خودم واقعاً گاهیاوقات میخواهم مثلاً بسماللهالرحمنالرحیم را خیلی از تهدل بگم، این مقدماتش را هم میخوانم. یعنی یک بار مثل اینکه برای اولینبار دارم میبینم، برای اولینبار دارم میگم، یهجوری خب حس آدم عوض میشود.
برای من که همیشه اینجوری هست، برای همین خیلی خب از این چیزی که اینجا هست، در واقع از این تکنیکی که اینجا این کار را انجام میده، خیلی خوشم میآید از این دوتا آیهای که پشتهم هستند. خب نکته دیگر چیست در مورد این آیه؟
نکته دیگر این است که این در واقع یهجوری وصف خود قرآن هم هست. یعنی من میتوانم این را برای خودم بخوانم که من هم یک کتابی دریافت کردم، کتاب کریم که بالاش نوشته بسماللهالرحمنالرحیم. یعنی این مثل در واقع این مکتوبی که این آدم دریافت میکنه، تو موقعیتیه شبیه موقعیت ما.
واقعاً ما هم یک نامهای دریافت کردیم در واقع، این یک نامه است که بالاش همینو نوشته، نوشته بسماللهالرحمنالرحیم. بنابراین یک بار دیگر در واقع این چیز هست، این یک نکته جالبی بهنظر من تو این آیه هست که با اینکه خیلی کوتاه هستند ولی جالبش میکنه، آن هم این است که در واقع بسماللهالرحمنالرحیم و این نامه را و این موقعیت را شبیه میکند به موقعیت خود ما، درحالیکه یک کتاب کریم، یعنی یک نامهای مثلاً خیلی وقتی کریم را به نامه نسبت میدن، یعنی مثلاً یک چیزی فکر میکنم یک نامهای خیلی حالا یا بهطور بهاصطلاح استعاری نویسندهاش آدم بزرگواریه و این بزرگواری در این خود نامه هم در واقع منعکس شد.
لزوم ندارد حتی خوانده شده باشه، خود نامه، شکل و شمایلش ممکن است این را نشان بده. این یک نکته دیگر در مورد اینکه واقعاً اینجا یک در واقع اشارهای به وضعیت خود قرآن هم در این آیه هست.
و بهاضافه اینکه در مورد آن مسئله آشناییزدایی که داشتم میگفتم، اصولاً ببینید جدای از اینکه محتوای این آیات چه باشه، شاید بد نبود از اول با این شروع بکنم. اینکه خود این موضوع در قرآن کاملاً یک از نظر فنی یک چیز جالب و یهخورده غیرمتعارفه. اینکه تمام سورهها بسماللهالرحمنالرحیم دارند و یک سوره ندارد. و وقتی و یک سوره هست که در متنش بسماللهالرحمنالرحیم آمده.
این آشناییزدایی یعنی همین. این سادهترین کاره دیگر. نه وقتیکه همیشه، شما همیشه وقتی همه سورهها را با بسماللهالرحمنالرحیم شروع بکنید، یهجوری اصلاً ممکن است معنی خودش را از دست بده. اینکه این بسماللهالرحمنالرحیم یک چیزی است همیشه، همه اول همه کارهامون میگیم، اول همه سورهها را هم میگوییم. وقتی یک سوره شما این را ازش برداری، حالا بقیه بسماللهالرحمنالرحیمهای بقیه سورهها معنی پیدا میکنند.
اینجا سوره یک چیزی توش، مثلاً رحمتی در آن هست که مناسبت دارد با اینکه با بسماللهالرحمنالرحیم شروع بشود و اینکه یک سوره هست که ندارد. اگر آن یک دانه سورهای که ندارد نبود، واقعاً ممکن بود یک عده فکر کنند که خب بسماللهالرحمنالرحیم یک چیز دیگه، یک مثل یک تعارفی که اول همه سورهها نوشتیم، شاید اصلاً جزو سوره حساب نمیشود.
بسمالله: جزء سوره و آشناییزدایی
فکر میکنم اجماع وجود دارد که همه بسماللهالرحمنالرحیم را جزو سوره میدانند. معتقد، برای خاطر اینکه یک سوره هست که این را ندارد. دقیقاً این سادهترین استدلاله دیگر. آن بقیه که دارن، یک ویژگیای در سوره دارند که با این بسم الله الرحمن الرحیم. شروع میشود و بعد یکی این نکته که یک سورهای وجود دارد که در آن بسم الله الرحمن الرحیم.
نیست و بعد یک جای دیگهای بسم الله الرحمن الرحیم. طوری به کار رفته که دقیقاً این وظیفه آشناییزدایی را در واقع دارد انجام میدهد. کسی دارد ازش صحبت میکند که برای اولین بار دارد میبیند و همان شگفتیای که ما دیگر به دلیل آشنا شدن بهمون دست نمیدهد به این آدم دست میدهد.
و یک نکته دیگر که حالا من برای خودم همینجوری دارم میگم، این خیلی نکتهای نیست که من بخواهم روش تاکید بکنم. من احساس میکنم که شاید این عبارت را برای اولین بار سلیمان به کار برد. مثل یک شاید نشان دادن ریشه این عبارت هم هست. همه پیامبرا شاید بالای نامهاشون این عبارت را نمینوشتن.
حتماً به نام خدا شروع میکردند ولی اینکه با دو تا وصف مهربان مثلاً بیارن یک جوری مثل یک ایده خاصه دیگر. شاید برای اولین بار سلیمان این کار را میکرده و اینجا هم دارد روی این تاکید میشود مثل اینکه در واقع داریم تاریخچه این عبارت را انگار میبینیم.
حالا ولی نکته اصلیش به نظر من همین نکته جالب این است که یک سوره در قرآن هست که بسم الله الرحمن الرحیم. ندارد و یک جای دیگهای به یک وضع خیلی خاصی در یک صحنه خاصی که آن وظیفه آشناییزدایی را در واقع انجام میدهد شما بسم الله الرحمن الرحیمی که انگار آنجا حذف شده را آنجا میبینید.
یک جوری این به تمام بسم الله الرحمن الرحیمها دارد معنی میدهد از حالت عادت اینها را خارج میکند. خب من یکی از کارهایی که تو این جلسه باید بکنم این است که سعی کنم یک جوری بگویم که این جلسات جدیدی که شروع شده در مورد چه هست و واقعیت هم این است که تصمیم خاصی نگرفتم که مثلاً بگویم که مثل دوره اول خیلی مشخص بود که چه کار دارم میکنم.
حداقل میتونستم تا ۱۰ تا جلسه دیگر هم بگویم اگر آن را ادامه بدهیم به چه مباحثی باید برسیم. دوره اول اگر یادتون باشه حالا به غیر از آن یک مقدمات یک چند جلسه اولی که تشکیل شد که یک وقتهایی افتاد قرار شد که در مورد قرآن بحث بکنیم.
من تو دوره اول یک تعداد جلسه مثلاً هفت هشت جلسه یک مقدماتی گفتم که به نظرم میاومد که اینها خیلی لازمند. با اینکه ربط مستقیمی به قرآن نداشتن مثلاً در مورد مسائل اینکه ما دیدمون زیادی انتزاعیه مثلاً از تمثیل استفاده نمیکنیم یا به مسائل عاطفی در کشف حقیقت مدتهاست که دیگر اهمیت نمیدیم و خیلی چیزهای اینجوری.
مثلاً در مورد مفهوم والد صحبت کردم برای خاطر اینکه فکر میکنم که قرآن خیلی چیز است خیلی برای آدمهایی که خیلی عادت دارند که چیزهای معمولی و عادی ببینن همان چیزهایی را که هم یک عده هستند آدمهایی که خیلی در واقع وابسته به والدن که پیششون اینجوری است که به یک سنتی وابسته هستند و اصولاً اهلی نیستند که خودشان بهشان فکر بکنند چیزهایی که بهشان گفته میشود را خیلی خوب بررسی بکنند.
معمولاً ویژگی خیلی سادهشون این است که دوست ندارند حرفهای جدید بشنون. دوست دارند حرفهای تکراری بشنون. همونهایی که همیشه شنیدن. چون اگر مثلاً فرض کنید بگویید که یک آدمی آمده مثلاً این آدمهایی که بتپرست بودن اینکه یک پیامبری آمده یک آدمی ظهور کرده میگوید تمام این چیزهایی که تو از بچگی تا حالا شنیدی غلط است من بیا من بهت بگویم که حرف درست چیست.
اصلاً حوصله این را ندارند یک آدمی بیاید حالا حرفهای جدید بزند ذهنشون درگیر بشود با اینکه این دارد درست میگوید آن چیزهایی که ما قبلاً میدونستیم. دقیقاً از همین فرار میکنند. من واقعاً فکر میکنم کسی که میخواهد قرآن بخونه و خوب بفهمه باید یک مقدار توانایی این را داشته باشه که یک خورده نوع مثلاً فکر کردن خودش را عوض بکند.
بعضی از عقایدی که دارد شاید برایش موقع خواندن قرآن یک سوال برود و خوب است که جرات این را داشته باشه که بررسی بکند بعضی از عقاید خودش را. من به آن اصطلاحی که آن موقع به کار میبردم عقاید خودش را باید بتواند به حالت تعلیق لااقل دربیاره.
خواندن قرآن و فشار روی اعتقادات
یعنی اگر من به یک چیزی معتقدم میخوانم صراحتاً میبینم تو قرآن چیز دیگهای نوشته و بعضی از اعتقادات را من اصلاً موقعی که دارم قرآن میخوانم هی حس میکنم به بعضی از اعتقاداتم فشار دارد میآید انگار یک چیزی دارد این را از دور خارج میکند خب خوب است که حداقل این حس را داشته باشم که اینها را بتوانم به حالت تعلیق دربیارم.
یعنی خیلی این عقایدی که چیزهایی که شنیدن و تا حالا پذیرفتن به این نچسبیده باشه. من فکر میکنم واقعاً یکی از چیزهایی که تو قرآن هست این است که آدمها را اینجوری بار میاره که زیاد فکر بکنند زیاد تعقل بکنند به چیزهایی که معتقدن برسن.
من باز یک چیزی تاکید میکنم با فرض اینکه همه عقایدی که ما به طور موروثی بهمون تعلیم داده شده باشه صددرصد درست باشند من فکر کنم تو آن جلسات یک استدلال خیلی کلی از نوع استدلالهایی نه خیلی انتزاعی کردم که اصلاً نمیشود چنین سنتی هیچوقت به وجود بیاید که همه چیزهایی که در آن تعلیم داده میشود صددرصد درست باشه.
یعنی که همیشه چیزی که در سنت حالا من یادم نیست اینجا همین استدلال این شکلی بود یا نه. همیشه چیزی که در یک سنت دارد تعلیم داده میشود به عموم عامیانه است. واقعاً این ویژگی همه سنتهاست.
نمیشود مثلاً شما نمیتوانید یک جور عرفان خیلی خاص را تبدیل به سنت بکنید و به همه مردم کوچه و بازار درس بدهید. از اول اینجوری مثلاً فرض کنید شما نمیتوانید مردم را با سنت وحدت وجود مثلاً از بچگی به مردم بگویید آقا تو اصلاً وجود نداری.
بعد مردم خب نمیفهمن یعنی چه من وجود ندارم؟ اصلاً میگویند نه وجود داری ولی باز هم وجود نداری. این آخرش اگر سعی کند یک نفر که وحدت وجود را مثلاً یک عقیده عرفانی اینجوری تبدیل به سنت بکنه، خودبهخود عامیانه میشود. یعنی تبدیل میشود به یک عقاید انحرافی که دیگر آن عقیده عقیده اولیه نیست.
این واقعاً یک چیز به نظر من بدیهیه. شما وقتی با یک جمعیت بزرگ سروکار پیدا میکنید، میخواهید نظام تعلیم و تربیت در واقع طراحی بکنید، نمیتوانید خیلی حرفهای سطح بالا بزنید.
بنابراین من با فرض اینکه همه چیزهایی هم که در یک سنت حالا ۹۰ درصدش گزارههای درستی باشن، به نظر من قرآن چیزی که تعلیم میدهد این است که شما باید این چیزها را خودتان بهش برسید. مثلاً من واقعاً باید سعی کنم که مثلاً مفاهیم دینی را خودم حس کنم، درک بکنم. تا جایی که مثلاً فرض کن یک چیزی را پذیرفتم، یک چیز درستی را پذیرفتم.
ولی به این دلیل پذیرفتم که به من گفتن. مثلاً پدر و مادرم به من اینجور گفته و من پذیرفتم. این نه اینکه کاملاً بیارزش باشه ولی این چیزی که قرآن میخواهد نیست. به نظر من مؤمن در قرآن کسیه که همه چیز را در واقع میبیند.
به یک حدی رسیده مثلاً عقایدش برایش دیگر به حالت مسلمی رسیده، نه با استفاده از تلقین. یک جوری مؤمن در قرآن تقریباً شبیه آن چیزی است که ما میگوییم مثلاً عارف. من بارها این را تأکید کردم که وقتی قرآن میخوانید متوجه این باشید که واژه یا ایها الذین آمنوا ممکن است خطاب به همه آدمهایی باشند که دوروبر پیغمبر هستند.
بعضیها اینجوری میگویند. ولی واژه مؤمنی که به کار میرود یا مؤمنین که به کار میرود دقت بکنید همیشه آدمهای خیلی سطح بالایی هستند. که نماز خوندنشون کیفیت داره، همه همش حرف از کیفیته کارهای مؤمنین. اینجوری نیست که مثلاً چون ادعای ایمان میکنند به زبان مثلاً طرف در قرآن هم مؤمن واژه مؤمن در موردش به کار میرود.
خب. به هر حال یک مقدماتی اینجوری تو دوره اول گفتم بعد شروع کردیم یک من یک طرح خیلی کلی گفتم که چه جوری میشود مفاهیمی که در علوم قرآنی به اصطلاح مطرحه در موردش صحبت کرد.
من تو آن دوره اول در مورد واژگان و گرامر و یک مقدار در مورد زیباییشناسی صحبت کردم و همهاش احساسم این بود که خیلی دارد تخصصی میشود. دو تا ایراد داشت. یکی اینکه هرچه که جلوتر میرود خودم بیشتر مجبور میشدم که بروم مطالعه بکنم. از حفظ نمیتونستم بیام اینجا بگویم. که خب یک چیزهاییش خوب بود.
یعنی از نظر من جالب است که آدم یک چیزی مطالعه بکنه، مجبور بشود مطالعه بکند. ولی خب حالا برای من خیلی تو آن زمان مطلوب نبود.
و بعد واقعاً احساس میکردم که اصلاً یک جوری دیگر اینقدر دارد تخصصی میشود خیلی جمعیتی که اینجا میان دنبال این نبودن و مثل اینکه من دارم یک چیزی را که خودم دوست دارم و برای کنجکاوی مرا به سمت آن میکشه دارم به همه تحمیل میکنم.
مثلاً یک سوالهایی مطرح میکنم که شما شاید تا حالا نشنیدید و خودم هم جواب. بعد مثلاً خب بقیه هم ممکن است بگویند بله تو جواب این سوال همین هست ولی سوالهای شما یک چیزهای دیگهست. خب این دوره اول خلاصه اگر یادتون باشه با یک جلسهای که در مورد داستان یوسف بود تمام کردیم که جزو بحثهایی بود که در مورد زیباییشناسی داشتیم میکردیم.
مثلاً در مورد زیباییشناسی داستانهای قرآن آن را من به عنوان مثال گفتم. ولی بعد دوره دوم همان مثال تبدیل شد به یک دوره جدید. فکر کنم ۱۳، ۱۴ جلسه طول کشید که همان داستان یوسف را با جزئیات زیاد گفتیم که این هم باز چیز بود.
من یک دلیلش این بود که من خودم خیلی دوست داشتم یک جایی این را بگویم و یکی هم اینکه خیلی در مورد آن جلسه آخر فیدبک مثبتی به من رسید. همه میگفتند که بهترین جلسه بوده و خیلی خوششون آمده بود. من هم خب داستان دوست دارند مردم.
در مورد یک داستان صحبت میکنیم. فکر کنم دوره دوم من زیاد به این احساس نرسیدم که مثلاً جمع دیگر علاقه ندارد مثلاً بقیه داستان را بشنوه. داستان خاصیتی دارد دیگر شروع بشود تا یک جایی که تا نقطه عطف اول را یک نفر گوش بده دیگر تا آخرش میرود دیگر خودبهخود.
مگر اینکه داستان داستان خیلی چیزی باشه. داستان بد نوشته شده باشه. به هر حال یک جذابیتهای ویژهای در داستان. خب حالا آن هم تمام شد. مثلاً آن هم میشود یک جوری چسبوند به اینکه همان بحثهای زیباییشناسی را داریم همان ادامه میدهیم ولی خب واقعاً اینجوری نبوده. بحث مستقیم. حالا این دفعه من نمیدانم اینها را زدم.
خیلی طرح چیزی ندارم. طرح مثلاً طولانیای ندارم که بخواهم بگویم مثلاً میخواهم ۱۰ جلسه، ۱۵ جلسه در مورد یک چیزی صحبت بکنم. یک چیزهایی تو ذهنم هست. قبلاً یک یادداشتی داشتم حالا الانم نشستم فکر کردم. چیزهایی تو ذهنم هست فقط همینجوری میخواهم یک اشارهای بکنم که یکیش یک وسوسه خیلی قدیمی باز مثل همان گفتن حرف زدن در مورد داستان یوسف.
من فکر میکنم خیلی خوب است که آدمها در مورد آیههایی که دوست دارند بیان صحبت بکنند. آیههایی که دوست دارم. نه آیههایی که مثلاً مفاهیم فلسفی عمیقی در موردش مثلاً من فرض کن یک آیهای که روی من یک اثر خاصی میگذارد سعی کنم بیام خیلی تلاش مذبوحانه ممکن است باشه.
برای همینم تا حالا این کار را من نکردم ولی فکر میکنم اگر مثلاً یک سنتی بود واقعاً اینجوری تصور کنید که از اولی که مثلاً ۱۴۰۰ سال قبل که قرآن آمده بود، یک سنت میشد که آدمهایی که باسواد هستند مثلاً اهل قرآنن، عارفن، اینها در مورد یکی دو تا چند تا آیهای که خیلی دوست داشتن و خیلی احساس میکردند که عمیق میفهمند و خیلی روشون تأثیر میذاره، یک چیز کوتاهی مینوشتن.
سعی خودشونو میکردند ولی آن مذبوحانه سعی خودشونو میکردند که مثلاً آن مفهوم عمیقی که از این آیه میفهمن، آن حس عمیقی که بهشان دست میدهد وقتی این آیه را میخوانند بیان بکنند. فکر میکنم خیلی سنت خوبی میشد. ممکن بود تو این سنت کمکم یک راههای خوبی برای حرف زدن در مورد این احساسهایی که به آدم موقع قرآن خواندن دست میدهد پیدا بشود.
به جای اینکه فقط بیاین در مورد یک چیزهای ظاهری که میشود راحت صحبت کرد صحبت بکنید. اینکه به هر حال یک چنین وسوسهای تو ذهن من هست. من الان این جلسه را با یک آیه شروع کردم که اولاً بسمالله الرحمن الرحیم داشت.
بعدم میتوانم واقعاً حالا جلوی همه این حرفایی که زدم، اصلاً این آیه را دوست دارم. این هم همینجوری گاهی برای خودم میخوانم. بعضی از آیهها هست، مثلاً اینجوری برایش مثلاً شیرینه. حالا ممکن است شما تو یک حالت خاصی یک بار یک آیه را خوندین. همانجوری که نسبت به آثار هنری اینجوری است. مثلاً ممکن است یک فیلمی را خیلی دوست داری یا یک داستانی را خیلی خوشش میآید.
خودش هم دقیقاً نمیتواند برای پیش خودش هم بگوید که از چیش خوشش میآید یا چه چیز جالبی واقعاً دفعه اول جذبش کرد. حالا من جدای از این حرفایی که در مورد این آیه زدم که به نظرم خب حرفاییه که توجیه میکند که چرا جالبه، ولی همینطوری مثلاً به نظر من این آیه خیلی جالبیه.
لحظه دریافت نامه در داستان
یعنی موقعیت خیلی جالبیه این دریافت کردن نامه. تو یک داستانی که اگر همه داستان را بخونی، این لحظه مثلاً لحظه خاصیه تو آن داستان.
مثل مثلاً فرض کنید من یک بار موقعی که در مورد داستان یوسف داشتیم صحبت میکردیم، در مورد یک آیه تأکید کردم که شاید یک دانه قسمت از این داستان را من بخواهم انتخاب کنم که روی خود من خیلی از نظر حسی تأثیر میذاره، یک جاییه که شاید واقعاً خیلی بیربط هم به نظر برسد. جایی که یوسف بعد از اینکه برادرا را دارد میفرسته، میآید به خدمتکاراش میگوید که این چیزها را در رحلشون بگذارید.
بعد این چیزو جمله را میگوید. میگوید لعلهم یعرفونها، بعداً غلبوا الی اهلهم لعلهم یرجعون. یک حسی یوسف را من احساس میکنم تو تمام این داستان همینجاست که فقط یوسف یک جوری به شدت عاطفیه. یعنی دیگر از آن حالته قدرتمندانهای که همیشه شما میبینید که کاملاً دارد عاقلانه رفتار میکنه، همهچیزش انگار کاملاً حسابشدست، دقیقاً میدونه، لعلهم تو کارش نیست معمولاً.
همهچیزو دقیقاً دارد میکند و این اینجا تنها جاییه که یک خورده آدم متزلزل میبیند و به نظر من خیلی جالب است. اینکه این تصوراتی که در مورد مثلاً پیامبرا هست که اینها اصلاً انگار هیچ مثل ماشین، یک سری فرامین میگیرند اینها را اجرا میکنند و هیچ حسی ندارند.
اتفاقاً تو همان داستان یوسف اواخرش سر همین که یعقوب چرا اینقدر ناراحته، بحثی هم در این مورد تو کلاس شد. مثلاً ابراهیم، اصلاً اینها ناراحت میشن، نمیشن. مثلاً ابراهیم واقعاً اینجوری است که بهش میگویند برو سر پسرتو ببر، میگوید خب، بیا میبرم. یا نه یک خورده به هر حال یک کلنجاری دارد با خودش میرود.
مثلاً این دستور را عمل بکنیم. این که کتاب ترس و لرز کییرکگور که به فارسی هم ترجمه شده، در مورد همین است. در مورد یعنی موضوع اصلیش همین است که ابراهیم وقتی این دستور را دریافت میکنه، قرار است مثلاً سر پسرشو ببره، چه تصوراتی کییرکگور دارد در توجیه اینکه اینجا چه اتفاقی واقعاً دارد میافتد.
خب من حالا تو در مورد اینکه در مورد چه چیزهایی قرار است صحبت بکنیم، فعلاً من میخواهم شروع بکنم با این داستان آفرینش در قرآن، داستان آدم و حوا. به یک دلایلی که مثلاً خب یک دلیلش این است که خب فکر میکنم واقعاً مهمترین داستان قرآنه.
رسماً مهمترین به معنی اینکه در واقع چیز است دیگر. داستانیه که دیگر در مورد هیچ موقعیت خاصی نیست. به نظر من خیلی واضح است که هدف این داستان این است که موقعیت انسان را به طور کلی در جهان، اینکه چرا مثلاً خلق شده و چه کار دارد میکنه، یک چنین حرفهایی را بزند.
اینجوری شخصیتی اصلاً تو این داستان وجود ندارد. این آدم مثل واقعاً به معنی انسان کلیه. یک در واقع این داستان یک داستان فلسفیه، اصلاً داستان به معنی متعارفش نیست. بعضیها معتقدن که اصلاً لزوماً چیز نیست، حقیقتی ندارد. میتواند مثلاً به صورت داستان تمثیلی بهش نگاه کرد.
یعنی اصلاً اینکه آدم بوده اونجا، نمیدانم حوا بوده، که یک تمثیلیه. خلاصه قرار است شما موقعیت بشر را به طور کلی درک بکنید به عنوان یک مخلوقی که تو این دنیا خلق شده، چیکارهست، چه انتظاری ازش میره، مثلاً زندگیش به طور کلیات زندگیش، مهمترین مؤلفههای زندگی بشر چیست.
دقیقاً چیز است دیگه، یک جوری فلسفه یعنی همین دیگر. شما در مورد کلیترین مؤلفههای مثلاً هستی بشر صحبت بکنید. بنابراین داستان خیلی خاصیه تو قرآن. خیلی فرق دارد با داستانهای مثلاً پیامبرهای دیگر. برای خاطر همین ویژگی که اصولاً در قرار نیست شما تحت تأثیر یک شخصیت قرار بگیرید، قرار نیست که کلام خاصی را مثلاً از یک پیامبر بشنوید و بپذیرید یا روتون تأثیر بگذارد.
کاملاً یک داستانیه که در یک فضای خیلی اسطورهای میگذره، فضای تمثیلی میگذره و این من قبلاً فکر میکنم آن جلسهای که صحبت کردم، خیلی لازم نیست تکرار بکنم که حداقل من احساسم این است که لزومی ندارد که تمثیلی بودن یک داستان را به معنی این بگیریم که واقعاً اتفاق نیفتاده.
یعنی میشود فرض کرد که این اتفاقها عیناً دارد اتفاق افتاده، دارد نقل میشود و کاملاً هم تمثیلیه.
تمثیل و واقعیت
کلمه به کلمهاش تمثیلم در آن هست و اینکه در واقع طبق همان چیزهایی که من یک روز خیلی مختصر و مفید و سریع تا حد ممکن گفتم که خیلی گیر ندید بهش که مثلاً وارد نمیدانم ارجاع دادم که مثلاً دیگران یک حرفهایی را زدن اینکه همه واقعیتها در واقع ابعاد تمثیلی دارند. بنابراین شما اگر یک واقعیت را خوب انتخاب بکنید، میشود به صورت یک تمثیل بهش نگاه کرد در عین حالی که اتفاق هم افتاده.
اینکه ما یک جوری دو تا دنیا ببینیم، یک دنیای واقعیتها و یک دنیای تم، دنیای مثلاً مثل، دنیایی از دنیایی که تمثیلات در آن اتفاق میافته، اصلاً یک چنین جداییای به نظر میآید دیگر ندارد.
بنابراین من داستان آفرینش را به یک دلیلی که باز فکر میکنم مقدمه خوبی برای اینکه بشود یک بحثهایی را مطرح کرد، حالا فعلاً میخواهم در موردش صحبت بکنم، اصلاً انتظار نداشته باشید که خیلی عمیق و خیلی واقعاً من فکر میکنم اگر یک نفر ادعا بکند که داستان آفرینش تو قرآن خیلی خوب فهمیده، یعنی در واقع همه چیز را فهمیده دیگر.
این کلیترین و اساسیترین مسائل مثلاً وجود بشر را به طور کامل فهمیده. اینجا همه داستان از یک جهاتی خاصه برای خاطر اینکه هر واژهای که در آن میآید یک جوری خیلی اهمیت دارد برای اینکه اینها اگر قبول بکنید که این داستان دارد به طور کلی وضعیت بشر را بیان میکند که ما تو چه موقعی چرا خلق شدیم و تو چه موقعیتی قرار گرفتیم، مثلاً گذشتمون چه بوده، آیندمون چه میشه، خیلی کلی دارد بحث میکنه، تکتک واژههایی که حتی تو این داستان به کار میروند به نظر من خیلی خیلی اهمیت پیدا میکنند.
اینکه اینها آن واژههای، سه آن چیزی که من قبلاً نقل کردم، یک جمله خیلی قشنگی که از هایدگر که میگوید زبان خانه انسانه، واژههایی که ما در واقع داریم باهاش کار میکنیم یک جوری انگار یک پوششی هستند که ما را در بر میگیرند تو این دنیا و خیلی مهم است که این واژگان چیا هست، که واژگان این داستان به نظر من ستونهای اصلی خانه انسان در دنیا باید باشه.
من دارم با فرض اینکه این داستان هدفش بیان وضعیت کلی بشره و همه کلیات در واقع هستی بشر را دارد در موردش صحبت میکند که فکر میکنم همینجور هست، میگویم که همه چیزش خیلی خیلی ابعاد مهمی پیدا میکنه، جزئیترین چیزهایی که تو این داستان هست.
خب خیلی هم سخته فهمیدنش. من واقعاً فکر میکنم به هیچوجه پیچیدگی درام، داستان یوسف پیچیدگی دراماتیک دارد. شما مثلاً فرض کنید داستان را وقتی میخونید، باید درک بکنید که انگیزه شخصیتها چیه، اینها چه کار دارند میکنن، آن چرا این حرف را زد و یک خورده پیچیدگیهای دراماتیکه. شما باید سعی کنید داستان را بفهمید.
داستان آدم و حوا اصلاً اینجوری نیست. هیچ پیچ پیچیدگی دراماتیکی ندارد. همهچیز خیلی رک و خیلی خیلی سریع و رک و راست دارد گفته میشود. به نظر نمیآید که جایش مثلاً یک چیزی پیچونده شده باشه، مثلاً چرا این آن حرف را زد، مثلاً بشینیم فکر کنیم به جاهای دیگه، اصلاً داستان انقدر کوتاهه که جای این چیزها را ندارد.
مثلاً شخصیت توضیحش پیچیدگیهای دراماتیکشون ایجاد بشه، هدفش هم نیست. خیلی رک و راست داریم در مورد وضعیت بشر صحبت میکنیم. نه میخواهم در مورد چیزهایی که تو ذهنم هست، غیر از آن وسوسهای که ممکن است گاهی اوقات یک آیهای را همینجوری اول یا آخر جلسه بخوانم بگویم که چرا مثلاً به نظر من خیلی آیه جالبیه، شاید این کار را بکنم.
ممکن است یک بار اعلام کنم که تو یک جلسه میخواهم یک دفعه بیام Top 10 خودم را مثلاً، چه اشکالی داره؟ مثلاً یک سنتی هست در مثلاً منتقدین سینمایی، چه میدونم، کسانی که نویسندهان، هی رأیگیری میکنن، هر کسی میگوید که ۱۰ تا مثلاً فیلم محبوبش چیست.
ما یک رأیگیری هم بکنیم از آدمهایی که قرآن را میخونن، ببینیم بهترین، کدام آیه، یک بار یک رأیگیری خیلی جالبی تو ایران در مورد حافظ شد که کدام غزل، بهترین غزل حافظ بود. فکر میکنم این غزلی که آخرش، چیزه، الان شروعش یادم نیست. اینکه میگه، بله، از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر، یادگاری که در این گنبد دوار بماند. اگر اشتباه نکنم، این رأی آورده بود.
یا اول یا دوم آورده بود. یادم نیست واقعاً. در یکی از این مجلههای فرهنگی که احتمالاً کیهان فرهنگی این رأیگیری انجام شد. خب میشود در مورد سورهها، آیهها هم چیز نداره، فکر نکنم حرمتی داشته باشه که آدم در مورد علایق، یک یک حسی وجود داره، از این احساسهای عامیانه، که مثلاً از یک نفر بپرسی آقا کدام آیه قرآن خوشت میآد، از همهشان خوشم میآید.
حالا اصلاً طرف قرآن هم نخونده، ولی از هرکی بپرسی، همینو میگوید دیگر. اصلاً فرق ندارد آقا، همه آیهها عین همان. واقعاً اینجوری نیست. شاید یک من یک سوره، یک سورهای را چون دوست دارم، آن را بهتر میفهمم. ایراد از بقیه سورهها نیست. ولی من این را بیشتر میفهمم.
مثلاً یک جوری با طبع من جورتر میآید. هیچ اشکالی ندارد به نظر من که آدمها بیان خیلی رک و راست بگویند که از کدام آیهها خیلی خوششون میآید. باور کنید از نظر من حتی اشکال ندارد که یک آدمهایی بیان خیلی صادقانه بگویند از چه آیههایی خوششون نمیآید.
مثلاً میخونن، احساس مشکل میکنن، نمیفهمن، چرا اینجوریه؟ ای کاش نبود. مثلاً خیلی از آدمها ممکن است دارند قرآن میخونن، میگویند ای کاش این آیه نبود. اصلاً بعضیها تو این کلاس میگویند که ای کاش آن آیهای که مربوط به چیز سوره نساء هست که فلیعظنهم و یضربن، نمیگم، ضربون، آن نبود. راحتتر بودن.
مثلاً هر دفعه دارند آن را میخونن، به آنجا میرسن، اصلاً فکر میکنند اصلاً چرا این آیه اینجاست؟ بعد سعی میکنند یک جوری رد بشوند دیگر ازش. سورهها هم همینجوری. من فکر میکنم هر کسی که قرآن را مثلاً فرض کن یک آدمی که دارد قرآن میخونه، خب یک سورهای میرسه، احتمالاً خودش تندتر میخونه، اصلاً خیلی خوب نمیفهمه.
هیچوقت نشده که یک جایش یک احساس خاصی بهش دست بده و به یک جایی میرسد خیلی ممکن است خوشش بیاید. مثلاً یک سورهای که خیلی دوست داره، قبلاً خیلی خونده، از یک جا، مثلاً من برادرم خیلی آدم چیزیه، از این جهت آدم رک و راستییه. چون اصلاً خیلی اونجور مذهبی کلاسیک هم نیست، آدم کار و هنری هم میکند.
همیشه هر وقت باهاش صحبت بکنی، بلافاصله تاپ اولش سوره روم را دوست دارد. همیشه هم میگوید. میگوید این واقعاً هیچجا، من فکر میکنم مثلاً خیلی بعضی از جاهای قرآن را شاید یکی دو بار بیشتر نخونده، ولی هر دفعه که مثلاً حوصله داشته باشه، میشینه سوره روم را میخونه.
از یک جاهایش خیلی خوشش میآد، از یک جاهایش هم ممکنه، به نظر من این بد نیست آدم با خودش را راست باشه.
ذوق شخصی در برابر آیات
حداقل پیش خودش بدونه که از این آیهها خوشش میآد، از آن آیه خیلی خوشش نمیآید و منتها موضعش این نباشد که آن آیه چیز خوبی نیست که من ازش خوشم نمیآید. این یک خرده حرمت دارد به نسبت. من بگویم یک آیه خوب نیست.
اینکه من یا من نمیفهمم یا یک جوری مثلاً با احساسات من جور نیست، من شاید یک مشکلی دارم. من فکر میکنم برخورد طبیعی، نه با قرآن که جنبه تقدس و مذهبی نسبت بهش داریم، مثلاً احساس میکنیم که کلام خداست، حتی نسبت به آثار هنری هم فکر میکنم همینجوریه.
مثلاً اگر یک اثر هنری معروفیه که میگویند که مثلاً بهترین فیلم دنیاست، این فیلم، از شما میبینید خوشتون نمیآد، یک خرده به خودتان شک کنید. نه، ممکن است واقعاً فیلم خوبی نیست. همه الکی دارند میگن، ولی احتمالش زیاد نیست. اگر اینجوری میخواستید برخورد بکنید، از اول هم که میرفتید کلاس اول، مثلاً میگفتید من حساب دوست ندارم.
همه هم میگویند حساب خوبه، نه من ممکن است خوب نباشد دیگه، ممکن است از دستش خرم باشه، مثلاً دارند ما را گول میزنند. علوم مثلاً نمیخونن. چون یک مقدار هم اگر یک چیزی را همه میگن، آدم به خودش شک بکنه، شاید به هر حال یک دلیل قانعکنندهای وجود دارد.
من فکر میکنم واقعاً مخصوصاً تو برخورد با مسائل هنری خیلی مهم است که آدم یک ذره، اگر اینجوری نباشه، اگر شما هیچوقت وقتی از یک چیزی، اثر هنری خوشتون نمیآد، فیلبداهه تلاش نکنید برای اینکه خوشتون بیاد، مثلاً یک چیز معروف دیدید خوشتون نیامده یا یک داستان خیلی خیلی معروف از یک نفر از همینگوی خوشش نمیاد.
خب همه میگویند همینگوی نویسنده خیلی بزرگیه. خب یک بار دیگر بخونه، دو بار دیگر بخونه، شاید یک چیزی واقعاً این احساس بکند که یک چیز هنری اینجا هست که اصلاً من حسشو ندارم، درکش را ندارم. یک خورده تلاش بکند اینجوری آدم پیش میرود دیگر.
وگرنه اگر هر چیزی که من فعلالبداهه خوشم میآید همونو هی بخونم، بروم از همان نویسندهها، ممکن است خیلی سلیقه مبتذلی دارم و همونجور تو همان ابتذال هم تا آخرش میمونم. مثل این آدمهایی که تا آخر عمرشون فیلم هندی نگاه میکنند.
هر فیلم دیگهای هم که میبینند به نظرشون میآید که این فیلم مزخرفه و دیگر هم هیچوقت نگاهش نمیکنند. فقط خب تا آخر عمر هم یک بار فیلم هندی فکر کنم اینجوری دیگه، سهلالهضمترین از هر نظر، از نظر آصفی مثلاً در پایینترین سطح قرار دارد و همه میتوانند یک جوری باهاش ارتباط برقرار کنند.
به هر حال به فکر میکنم خوب است که آدم اگر واقعاً یک جایی هست که تو قرآن یک گیری میبینه، یعنی احساس میکند که این را خوب نمیفهمه یا اصلاً میخونه ناراحتکنندهست براش، این هم در حالت تعلیق دربیاره.
یعنی از ذهنش پاک نکنه، بگوید خب بله من با این آیه مشکل دارم. گاهی بشینه بهش فکر کنه، برود یک تفسیری نگاه کنه، شاید یک چیزی را خیلی بد دارد میفهمد. خب اینجوری فکر کنم آدم بیشتر پیش میرود.
برنامه: داستان آفرینش و حج
حالا به هر حال من فعلاً تصمیم قطعی که دارم این است که یک خورده در مورد این داستان آفرینش صحبت بکنم.
بعد الان فکرم این است که یک جوری بعدش در مورد حج صحبت بکنم. دفعه قبلی که من رفتم حج، یک نفر ایمیل زد بعد از اینکه اومدم که یک جلسه در مورد حج صحبت کن. آن موقع واقعاً ایدهام این بود که یک جلسه صحبت کنم. ولی الان اگر بخواهم صحبت کنم یک جلسه بیشتر میشه، چون آن یکی خیلی با آن یکی فرق داشت.
چند روز طول کشید، آن یکی چند ساعت طول کشید. میدانید یک خورده پیچیدهست. اگر دفعه قبل صحبت میکردم با یک ایدههایی تقریباً شبیه مثلاً همان ایدههایی که در همان کارهای اعمالی که در حج و عمره هست را شاید میتونستم یک چیزهای جالبی به نظرم برسد و بگویم.
وگرنه که بروم مثلاً کتابهایی را نگاه کنم، یک چیزهای استاندارد بگویم. ولی الان فکر میکنم در مورد این کلاً مراسم حج خیلی چیزهای زیادی میشود گفت. خیلی بیشتر از یکی دو جلسه.
این تو ذهنم هست که دوست دارم که چنین صحبتی بکنم، منتها هنوز به نظرم قطعی نیست چون نمیدانم واقعاً چقدر علاقه جمعی وجود داشته باشه که در مورد یک حکم خاص که یکی از پیچیدهترین مراسم، شاید واقعاً پیچیدهترین عبادتی که در اسلام مقرر شده دیگه، یک عبادتی یک خورده هم عجیب و غریبه، هم پیچیدهست. سه چهار روز آدم درگیرشه و بعد کارها هم همه عجیب و غریبه.
حالا اصلاً البته من نمیخواهم بگویم بقیه عبادتها، همه خیلی عبادتهای ساده و ولی این واقعاً چیز است دیگه، اینکه آدم کارهای انجام بده که خیلی خیلی دیگر از حالت طبیعی خارج شده.
مثلاً یک شب بروید آنجا وایسید، بعد نمیدانم از آنجا بیاید اینجا. یک مقدار زیادی این اعمال حج تمتع به اصطلاح حقوقه. شما از اینجا پا میشوید میرید اینجا، از سر یک ساعتی پا میشوید میرید، همه پا میشوند میروند اینجا.
تا صبح اینجا وایمیسن، همهشان راه میافتن میروند یک جای دیگر. حتی من یک جایی از فیض کاشانی یک چیزی خواندم خیلی جالب بود که آن هم یک جوری به نظر یک جایی این مراسم به نظرش دیگر خیلی عجیب و غریب میومد، یک جوری سعی کرده بود برای خودش انگار داشت با خودش صحبت میکرد که توجیه کند که نه این هم خوب است.
ولی واقعاً انگار رفته بود و احساس کرده بود این را دیگر مثلاً دیگر خیلی خارج از حد مثلاً چیزهای نرماله. حالا من یک ایدهای که دارم بعد از داستان آفرینش صحبت کردن در مورد حجه. یک چیزی که اگر جرأت بکنم ممکن است در مورد داستان مریم صحبت کنم ولی فکر نکنم جرأت بکنم.
خیلی به نظر من یک خورده صحبت کردن در مورد آن سخته. و یک ایدههای دیگهای دارم غیر از این چیزهای جزئی که تو ذهنم هست که شاید اصلاً یک برنامه جدیدی شبیه آن برنامهای که اول کار جلسات برایش شروع شد.
در واقع این جلسات شروع شد بر اینکه یک سری بحثهای مذهبی مطرح بشه، مثلاً یک سوالهای عمومی که وجود دارد در مورد مسائل مذهبی اصلاً بهش سعی کنیم مثلاً جواب بدهیم. در مورد این چیزها بحث کنیم. بعداً اینجوری شد.
یکی دو جلسه، دو سه جلسه اول اینقدر بد شد به نظر من، یعنی یک جوری معلوم نبود در مورد چه چیزهایی اشکال وجود دارد و من واقعاً احساس کردم اصلاً نمیشود راحت بعضی چیزها را مطرح کرد. ولی الان احساسم یک خورده تغییر کرده. فکر میکنم میشود یک جوری به یک کلیاتی مثلاً جواب داد بدون اینکه لازم باشه که خیلی وارد مثلاً مسائل خاص بشود.
حالا من این مقدمه را گفتم برای خاطر این، نه برای اینکه فقط یادآوری کرده باشم که تا حالا چه کار کردیم یا ایدهای بدهم که چه کار میخواهیم بکنیم.
اینکه من واقعاً برنامه الان تو ذهنم بازه و همانطوری که یک نفر مثلاً ایمیل میزند میگوید در مورد حج دوست دارد که یک چیزی بشنوه، دیگر بدهم که چه کار میخواییم بکنیم. اینکه من واقعا برنامه اردن تو زهنم بازه و همونطور که یک نفر مثلا ایمیل میزند میگوید در مورد هج بوست دارد که چیزی بشنوه.
من انتظار دارم اگر کسی ایده خاصی دارد در مورد مشارک و قرآن یا کلن مساعد دینی پیشنات بکند. شاید یک رفعه پیشنات خیلی خوب آمد همه مثلا ابرازه علاقه کردم و در مورد یک چیز دیگر دستیم.
من فیلن این ایده هایی که خودم تو زهنم بود و سرگردم بکنم برویم سراغ داستان آدم ها چندین بار در قرآن آمده دو تا جاهایی، مهمترین جاهایی که هست مهمترین جا میگویم.
یعنی تقریبا شاید از در محصن بیشتری برویم. تو ایمیل دیشه همم اشاره کردم یکی تو اوائل سور بغره هست که از یک جهاتی ویژگی خاصی دارد.
یعنی یک خود زودتر از بقیه داستانه شروع میشود از یک جای زودتر همه مثلا اکثران داستانه از اینجا شروع میشوند که مثلا بشر خلق شده، حالا قرار است که ملائکه سجده بکند. احتمالاً همه تون باید داستانش شنیده باشید باید میدانم یک نفر در محید اسلامی بزرگ شده باشه و این متنو یک بار نشنده باشه.
و این یک ویژگی دارد در واقع این داستان اینجوری که در سوره بغره آمده که شاید طولانیترین ورژن این داستان هم هست اصلا یک قسمت هایی دارد که داستانه دیگر نیست.
سوره عراف هم همینجوری تقریبا اصلا این دوتا را کنار هم دیگر بذاری یک چیزهای هم آنجا هست که اینجا نایمده یک تحکیل بیشتری روی خود ابلیس هست آن داستان که آنجا نقش شده و نهایتا این دوتون هر بران همه مفاهیم که داستان آدم و هوا هست را میپوشن.
خب من قبل از اینکه شروع بکنم در حال خود داستان صحبت بکنم میخواهم یک بار قبلن اشاره کردن یک خورده بیشتر در حال در مورد این صحبت بکنم که چرا اینجوری است که یک داستان این شکلی در قرآن نقل میشود بعضی از داستان قرآن اینجوری است 6 و یک قطعه های از داستان موسا نقل میشود گاهی کاملا تکرار کنید یک چیزی که این هم در سوره حتی گاهی در حد این که جمله های تکراری بودید داشته باشده مثلا در سوره تاهای چون نقل شده این هم یک چیزی تو سوره قصص با یک تغییر خیلی جزی میآمده جای دیگر ممکن است بتوانید همونو پیدا کنید سحنه های تکراری که خیلی زیادی.
مثلا همین داستان آدم و هوا سحنه این که عمر میشود که سجده بکنند به آدم همه جایی که این داستان نراشده این قطعه به آنها قطعه مرکزی همیشه ترون هست. من یاد آمد میآمد جایی این داستان در قرآن باشه و این نگی مدی باشه گاهی فقط همین یک جمعه هست مثلا به ملحاکه گفتیم که سجده بکنند ابریس مثلا سجده نکرد.
همین تو همه داستان ورژن های مختلف در واقع اومدید. من قبلن سعی کردم این را بگان بکنم که چرا اینجوری است چرا داستان ها داستان به طور معمول یک نویسنده یک داستان ده بار تحریف کند هر دفعه قبلشی خود تحریف داشته. آیا اصطادتون میگوید کارور کارور کالوینو نه این محتوایه، مثل آن حدثی که با آقای محسن در چیز کلاسی دارد.
یعنی یک جوری حساب کنیم قرآن فقط در مورد تحویده همه این داستان هم در مورد تحویده یا بعضی از آدم ها مثلا فقط داستان آشقانه میسازند. اینجوری که این حساب نیست.
یک داستان را با شخصیت، سرکارور این کار را کرده یعنی یک بار یک داستان را نوشته و بعد دفعه کتاب بعدیشو که داشته کند تشریف میکرده به نفرش آمده که آن داستانه هیچ شد واقعا ایده خیلی خوبی بود و مثلا زایه شده، خیلی ایدهش بهتر شده دوباره داستان نوشته و وقتی آدم میخانه میداند واقعا این دوبام چقدر از اولی برده.
شاید دفعه یک خود بیشتر چیز میکرد یک باز دفعه سه ماه هم نرم. ولی این از این نوع نیست، اینجوری نیست که داستان. قبلاً یک بار در مورد این صحبت کردم.
یک دلیل خیلی سادهای در واقع وجود دارد. کسی یادش هست یا اصلاً گفتم؟ نمیدانم.
تکرار داستانها در قرآن
بحثی شده در مورد اینکه چرا داستانها تکرار میشن؟ یک دلیل خیلی واضح و بدیهی وجود دارد. اهمیتش که خب بله ولی شاید مثلاً شما واقعاً اگر بخواهید روی اهمیت یک داستان تأکید بکنید، بهتر نیست که عیناً نقل بکنید یا با تغییرات مثلاً کمتری نقلش بکنید؟
این هم از آنور چیه؟ داستانها هی یک جورهایی تغییر میکنند. یعنی مثلاً داستان آدم و حوا در این سوره میبینید با آن سوره یک خورده فرق دارد. آنجا اصلاً یک جمله فقط آمده.
یعنی نمیدانم. حالا شاید ممکن است بگویید آن یک فرازی که هی تکرار میشه، آن خیلی مهم است. ولی به هر حال اصلاً داستان موسی به یک دلایلی خیلی مهم است. بعد فکر کنم این را یک بار مثلاً گفتم چرا اینقدر داستان موسی در قرآن زیاد میآد؟
برای خاطر اینکه این تقریباً تنها مثال قرآنه که یک قومی دنبال پیامبرشون راه افتادن. یعنی یک امت مثلاً مؤمن تشکیل شده. شما هیچجایی تو قرآن شما همیشه پیامبرهایی را میبینید که دارند یک قومی را دعوت میکنند و آنها ایمان نمیآرن. خب؟ ما الان موقعیتمون چه جوریه ما مسلمونا؟
ما موقعیتمون شبیه بنیاسرائیله. ما یک قومی هستیم که ادعا میکنیم که ایمان آوردیم ولی واقعاً ایمان نیاوردیم. ولی همان کارهای شبیه آن کارهایی را میکنیم که بنیاسرائیل با موسی میکردند. با دین خودمان یک چنین بلاهایی ممکن است سر دین خودمان بیاید. خب؟
حالا ممکن است بیاریم حالا آوردیم یا نیاوردیم یک بحث جداست ولی قبول دارید که نشان دادن بنیاسرائیل و حرفهایی که اینها میزنن، نوع برخوردشون با مسائل دینی خیلی حداقل اخطار خوبی است به ماها که ببینید آدمها وقتی که واقعاً ایمان ندارند ولی دنبال یک پیامبر راه میافتن، مثل همه ادیان. مسیحیها ایمان ندارن، اکثریتشون، مسلمونها هم ایمان واقعی ندارند.
ولی یک جایی به دنیا میآیند و یک چیزی را میپذیرن دیگر. درسته؟ در واقع از والدینشون دین را میگیرند. یعنی دقیقاً موقعیت بنیاسرائیل اینجوری است. عقاید درستی را گرفتن ولی نه به دلیل اینکه واقعاً به درستیش رسیدن. آن مؤمنین خاصی که اطراف پیامبر معمولاً ظاهر میشدن.
تمام قرآن پیامبر را شما میبینید با چند نفر آدم که اینها آدمهای خیلی برجستهای هستند که واقعاً مفاهیم توحیدی را میفهمند. پیامبر مثلاً دو بار یک بار به طور خاص تو سوره یاسین تصویر یک آدمی هست که وقتی که سه تا پیامبر در یک قوم میآن، اصلاً داستان واقعاً آن پیامبرها انگار در حاشیهان، داستان این آدمه.
یک آدمی دواندوان از راه دوری میآید و مثلاً خارج از شهر تو خانه شهر زندگی میکند. دواندوان میآید و به مردم میگوید که از این پیامبرها پیروی کنید. خودش یک آدم خیلی برجستهایه، یعنی همهچیز را میداند انگار.
و میداند بلافاصله که شنیده که خداوند یک عدهای اومدن میگویند ما نماینده مثلاً خدا هستیم، خدا ما را فرستاده و این حرفها را دارند میزنن، از حرفها بلافاصله میفهمد که اینها واقعاً پیامبر هستن، میآید مردم را دعوت میکند و خب این را میکشنش. طبق معمول. معمولاً ورژن عمومی داستان پیامبرها این است ولی ما بیشتر درگیر با ورژن بنیاسرائیلیش هستیم در محیط خودمان.
یعنی آدمهایی هستیم که ادعا میکنیم که به یک پیامبری ایمان داریم ولی واقعیتش این است که از آن نوع ایمانی که باید داشته باشیم، عموماً نداریم. یعنی باز در مسلمونها هم آدمهای خاصی هستند که مؤمن به معنای واقعی هستند.
تو مسیحیها هم همینطور مؤمن به معنای واقعی، آدمهای خیلی خیلی مثلاً خاص و چیزی هستند که میشود وصل ایمان را برایشان آورد و همه ادیانی که یک جمعیتی خلاصه به یک نفر ایمان میآرن، ادعای ایمان میکنند این وضعیت را دارند. خب اینکه یک داستان به یک دلایلی مهم است که تکرار میشود. ابعاد خیلی مختلفی دارد.
شما داستان موسی را از زاویههای مختلفی مرتب میبینید. هم خود موسی به دلیل نوع خاص وحی که بهش میشه، داستان خودش مهم است. برخوردی که با فرعون پیدا میکند خیلی در واقع درگیری موسی هم با یک قدرت تحکیمشده یک خورده پیچیدهتره از نظر تمدن و فرهنگ.
همه اینها به موقعیتهای ما نزدیکتره تا مثلاً یک قومی مثل قوم نوح که به نظر خیلی بدوی میرسند. به اضافه اینکه خود داستان بنیاسرائیل هم هست دیگر. آنجا هم یک ویژگیهای خاصی در رسالت موسی در واقع هست که برای ما مهم است.
استقلال سورهها
ولی یک نکتهای که من احساس میکنم گفتم، این نکته خیلی ساده، این است که سورههای قرآن مستقل از همدیگر هستند.
قرآن یک کتابی نیست که شما از اول تا آخرش را بخوانید و انتظار داشته باشید که یک چیزی را یک بار گوش بدهید. منظورم چیه؟ این سوره مثلاً فرض کنید بقره، یک سورهای که از اول که شروع میشود تا آخر، یک چیز مستقله. تقسیمبندی قرآن به سورهها، شما در قرآن میبینید واحد معجزه سوره است، نه کل قرآن لزوماً.
هر یک سوره انگار یک چیز خیلی خاصه که یک مرجع در حد اعجاز را دارد بیان میکند. بنابراین خب خیلی واضح است که اگر در مفهوم مثلاً خاصی که در این سوره هست، خوب است که ذکری از موسی بشه، در آن یک قسمتی از داستان موسی مطابق با محتوای کلی این سوره میآید.
به داستان آدم و حوا یک جوری اشاره میشود. ممکن است جای این اینکه اگر یک نفر بگوید که این خلاف مثلاً بلاغته که در مورد یک داستان چند بار صحبت بشه، این عین این است که یک نفر برود مثلاً غزلیات حافظ را بخونه، بگوید بابا این تشبیه مثلاً گل و بلبل را که آنجا هم گفته بود، اینجا هم دوباره گفته، آنجا هم گفته.
یک یک تشبیه ممکن است ۵۰ بار در شعر یک غزلهای مختلف حافظ آمده باشه. این اصلاً هیچ ربطی ندارد. یک تشبیه خوبی است و یک چیزی را دارد باهاش بیان میکند و مثلاً هر جایی که میرسد به این، از این استفاده میکند.
خب؟ اینکه داستان آدم و حوا یک مفهوم کلیای دارد و بعضی جاها از من میخواهم به این اشاره بکنم که باز یک سوره را اینجوری نگاه نکنید که قرار است به شما یک سری اطلاعات و مثلاً یک سری گذارها منتقل بکند. معمولاً در واقع فهمیدن یک سوره این است که یک حس کلی قرار است بهتان دست بده.
هر سوره مثلاً یک حال و هوایی داره، شما را وارد یک فضای خاصی میکند. اگر خوب است که با حسی که در با آن محتوای کلی سوره هماهنگی دارد که یک اشارهای به داستان خلقت آدم بشه، داستان خیلی مهمیه، خب داستان بهش اشاره اینجا بهش اشاره میشود.
برای من به نظرم دلیل خیلی در واقع سادهی این ماجرا این است که سورهها مستقل از هماند و اصلاً مسئله انتقال اینفورمیشن نیست که من بگویم که این موضوع سجده کردن به آدم را یک جا که گفت، دیگر لازم نیست.
ما عادت کردیم که به کتابها، مثل کتاب درسی، واقعاً در یک کتاب درسی مثلاً فیزیک، اگر یک مطلبی را دو بار شما ببینید، خب این یک چیز ایراد دارد دیگر. ما عادت نداریم که مطلب را دو بار بخونیم. در مناسبترین جا یک بار به بهترین وجه میگویند و کار تمام میشود. بچهها واقعاً در آموزش، حتی همین هم چیز نیست.
یعنی وقتی شما میخواهید آموزش بدید، گاهی ممکن است یک بار بهش اشاره بکنید، یک بار یک خورده زمینهسازی بکنید، یک بار خلاصه به طور کامل بگید، دوباره یک بار یادآوری بشود.
یعنی وقتی آدم میخواهد هدایت بکنه، یک چیزی را تعلیم بده، حتی در کتاب آموزشی، حتی در کتاب فیزیک هم ممکن است شما یک نوع تکرارهایی ببینید با یک قواعدی که خود نویسنده فکر میکند اینجوری راحتتر آموزش میبیند.
خب این یک نکته در مورد اینکه اصلاً فراموش نکنید که سورهها مستقل از هم معنی دارند و اینکه در قرآن اصلاً هدف در واقع انتقال اطلاعات نیست که تکراری بودن مثلاً یک داستان مشکلی ایجاد بکند.
همان یک حس خوبی ممکن است مثلاً لحظه وحی شدن به موسی خیلی در قرآن تکرار میشود. یک لحظه خاصی مثلاً هیچ مشابهی در بقیه پیامبران ندارد و همین است و خیلی جالب هم هست. گاهی مثلاً شما در ابتدای یک سوره میبینید که یک آیه همین لحظه وحی را فقط یادآوری میکند بعد مثلاً سوره شروع میشود.
مثل اینکه خوب است که شما در ابتدای این سوره این حس دوباره برایتان ایجاد بشود. خودتان یک بار دیگر موسی را ببینید، یک آدمی که با آن گذشتهای که تو قرآن دارد رسیده یک جایی و مستقیماً دارد با مورد خطاب خدا قرار میگیرد.
ولی این مسئله تفکیکپذیری، من خودم شخصاً خیلی نپسندیدم. خیلی سورهها متفاوت نگاه کردن. خب، چه گفتید، ببخشید. یکی از چیزهایی که قبلاً هم گفته بودم، الان یادم رفت، این است که اگر بازم جرأت بکنم، این است که یک سوره را بردارم، سورهای که خیلی آشفته به نظر میرسه، سعی کنم مثلاً بگویم که چرا من فکر کنم در آخرین جلسهای که صحبت کردیم، فکر کنم سختترین کار در مورد قرآن این است که شما واقعاً یک نفر بیاید ادعا کنه، خیلی جرأت میخواهد.
دشواری ادعای فهم کامل سوره
چون اصلاً محتوای این سوره را به طور کامل فهمیدم. یعنی به نظر من فهمیدن یعنی اینکه شما برای اینکه هر آیهای چرا اینجاست، چرا ترتیبها اینجوریه، چرا اینجوری بیان شده، همهاش خروجی خیلی خوبی داشته باشه.
من فکر میکنم اصلاً داستان سوره یوسف یکی از سادهترین سورههاست از این جهت که یک مقدمه دارد و فکر میکنم واقعاً روز آخر که در مورد مؤخره هم گفتم، همه قانع شدن که عیناً داستان که تمام میشد، آدم اصلاً انتظار باید داشته باشه که این جمله بیاید.
یعنی به پیامبر خطاب بشه، مطابق با این داستان که خب اکثر مردم میبینید که ایمان نمیآرن و همینجور الی آخر. بحث از صبر کردن و اینکه کار به یک جایی میرسد که مثلاً پیامبر را باید فکر میکنند که دیگر هیچ امیدی نیست ولی همیشه امید هست.
همه اینها واقعاً محتوای داستانه که یک جور خب برای خاطر اینکه سوره یوسف یک داستان را خیلی مرتب و منظم دارد میگوید ولی بقیه سورهها در واقع یک خورده شیکتر و پیچیدهترن. مثل در مثل فهمیدن شعر نو.
الان شما شعرهای نو پیچیده، حالا ما تو زبان فارسی واقعاً به آن پیچیدگی که مثلاً شعرهای فرانسوی، شاعرای فرانسوی شعر میگن، شاید شعر نداشته باشیم. اصلاً هیچ معلوم نیست که ارتباط بین اصلاً این عبارتها چیست. پشت سر هم یک سری عبارتها میآید و واقعاً هم اینجوری نیست که هیچ ارتباطی نداشته باشه. کلک نزده طرف.
یک حسی دارد و مثلاً به طور آزاد یک تخیلاتی را دارد بیان میکنه، ممکن است حتی خودش هم نتونه خیلی دقیق به شما بگوید که حسی که تو این شعر هست چیست. من یک بار یکی از استاد دانشگاه به من گفت که در مورد فلان عبارت شعر کبکنی در یک جمعی ما بحث داشتیم که این یعنی چی؟
این استعارهای که اینجا به کار برده. گفت من یک بار دیدمش ازش پرسیدم که این عبارت که شما تو این شعر نوشتید چیه؟ گفت با گفت واقعاً یک مقدار ساکت شد و فکر کرد. گفت به خدا نمیدانم.
ولی آن لحظهای که داشت این را میگفت، کلک نزده. واقعاً یک حسی داشته که آن عبارت را گفته. ولی لزوم ندارد که شاعر آن محتوا و آن حس همیشه برایش حاضر باشه که بتواند برایتان توضیح بده. یک چیزی از ذهنش گذشته و یک چیزی گفته. به هر حال من فکر میکنم خیلی سخته که سورههای بلند را مخصوصاً شما بخواهید انسجامش را کاملاً ببینید.
سورههای کوتاه به وضوح راحتترن. خیلی موضوع متمرکز هستند روی یک چیزی، چند تا آیه میآید و کاملاً هم معلوم است. ولی هرچه که سوره بلندتره، حالا بعضی از سورههای بلند هم مثل همین سوره یوسف، ارتباط دادنش خیلی سادهست ولی بعضی از سورههای یکی دو صفحهای را هم ممکن است شما هرچه بخوانید بین اول و آخرش ارتباط راحت نبینید.
ولی واقعاً میگویم جرأت میخواهد که آدم این کار را بکند و سعی کند که یک چند تا سوره را مثلاً خیلی دقیق بشود. معمولاً تو تفسیرها این کار را نمیکنند. این تفسیرها خیلی آیه به آیه تفسیر میشود. نه همان کاری را میکنند که شما میگویید.
یعنی یک جوری این مجموعه آیات به قبلیها ربط دارد را میگویند. ولی واقعاً کمتر من دیدم یک نفر بیاید بشینه در مورد حالا مثلاً سوره بقره را از اول تا آخر گفتی، بخشهای مختلفش را گفتی که چگونه دنبال همدیگر اومدن. ولی کلاً این سوره مثلاً چگونه همهچیزش با همدیگر به طور منسجم چگونه را بیان میکند.
بله. بله. مثلاً واقعاً این را میگویند دیگر. مثلاً محتوای یک سوره میگویند که در مورد توحید و معاد و فلان، یک سری چیزهای اینجوری میگویند که در مورد اینها دارد صحبت میشود. و اینجوری شما نگاه کنید، خیلی سورهها همهشان در مورد توحید و معاد و مثلاً بعثت انبیا هستند.
ولی با هم فرق دارند دیگر حتماً. یک جوری مثلاً اینجا از یک جنبه خاصی به بعثت انبیا داره، روی یک چیز خاصی دارد تأکید میشود که با بقیه چیزهایی که تو سوره هست هماهنگه. به هر حال تعجب نکنید از اینکه چرا راحت نیست فهمیدن مثلاً کلیت یک سوره.
قرار نیست آدم وقتی قرآن میخونه تأثیر قرار میگیره، خوشش میآید یا یک چیز خیلی جالبی میفهمه، این را فهمیده باشه. ممکن است یک آدمی یک دانه آیه واقعاً برایش خیلی کارساز باشه، یک چیز خیلی خوبی از در آن بفهمه.
من واقعاً فکر نمیکنم آدمها خیلی باید کلاسشون بالا باشه که تحت تأثیر یک سوره، یعنی یک دفعه مثلاً آن محتواهای عمیق سوره را احساس کنند به طور کامل فهمیدن.
خیلی برای من عجیبه اگر یک نفر ادعا بکند مثلاً بعضی از این سورههای بلند را میگوید من کاملاً خیلی خوب میفهمم. خب، باز یک نکته این نکته را که مطمئنم قبلاً گفتم به عنوان مثال تو آن قسمتی که در مورد ریتم صحبت میکردیم که بگذارید حالا به این اشاره بکنم که الان این مد شده.
من گفتم که چه نویسندهای میشناسید که این کار را مثلاً یک چنین کارهایی کرده باشه که یک داستان را چند بار تکرار کرده باشه. یک مدهای پستمدرنی اینجوری تو ادبیات وجود دارد که شما یک داستان را مثلاً از دیدگاه چند نفر روایت کنید.
یعنی یک بار مثلاً یک چیزی را روایت کنید، تمام که شد حالا از دید یک نفر شخصیت دیگر میبینید یک ابعاد جدیدی پیدا میکند داستان.
یعنی این مد جالبیه با پستمدرنیست با قواعد پستمدرن هم سازگاره که یک جوری دنبال در واقع معترض به تکرار هستند. اینکه شما یک داستان را از دید یک نفر میبینید همه زوایا را نمیبینید از چند تا دید که نگاه کنید ممکن است خیلی چیزها بفهمید.
یک فیلمی هست از این آدم ملعون، تارانتینو که هر دفعه اینجا از پالپ فیکشنش صحبت کردیم و یک فیلمی دارد به اسم جکی براون. در این فیلم با اینکه تو فیلم خیلی غیرعادی ممکن است به نظر برسد ولی تو این فیلم دقیقاً این کار را کرده. یک جایی یک صحنهای فکر میکنم سه بار تکرار میشود.
از دید سه نفر. سه بار یا آن خیلی مهم است. خیلی چیز است برای خاطر اینکه واقعاً اینجوری نیست ولی اینجا واقعاً در فیلم جکی براون یک صحنه را سه بار فیلمبرداری کردن از یک بار از دید مثلاً آن کسی که آنجا منتظر وایساده، یکی از کسی که دارد میآید محل ملاقات و یک نفر دیگر.
فکر میکنم سه بار کامل نشان میدهد و شما هر دفعه یک چیزهایی میبینید که دفعه قبل نمیدید. اصلاً حس هر دو تا آدم اصلاً اینجا جالب است. دو تا آدم اصلی فیلم که خوب است شما اینها را تو این موقعیت ببینید.
نمیشد مثلاً با یک بار نشان دادن شاید این کار را انجام داد. بله راست میگی. کلاسیکترین مثال شاید راشومونه که آنجا دیدن داستان در واقع چند نفر ازشان در دادگاه سوال میشود و هر کسی یک روایتی از یک اتفاقی که افتاده میگوید. شما یک جوری اصلاً در فیلم راشومون نمیفهمید که خلاصه چه شد.
یعنی که سه چهار نفر روایتهای خیلی متنوعی از یک ماجرای قتل در واقع دارند برایتان تعریف میکنند. ولی هر دفعه آدم احساس میکند که از دفعه قبل بهتر فهمیده. یک چیزهایی برایش روشن شده. ولی نمیتوانید با قاطعیت بگویید که کی دارد راست میگه، کی دارد دروغ میگوید. بگذریم.
به هر حال من یک بار این مثال را حالا به غیر از اینکه اصلاً این خب من میخواهم بگویم این خیلی تکنیک جدا از اینکه حالا سورا مستقلاً شما من مثالی که دفعه قبل زدم این بود که شما یک بار در یک داستانی جزئیات غرق شدن فرعون و اطرافیانشون را در رود نیل میبینید.
خب؟ ولی در سوره قصص فقط یک عبارت خیلی کوتاه میشنوید. من دفعه قبل یادمه که دقیقاً به این اشاره کردم. میگوید اینها را گرفتیم. میگوید حرف میزنند اینها مثلاً این داستان را از بدو تولد موسی و پیغمبر شدنش، اومدنش پیش فرعون، فرعون یک سری تهدیدات میکند که حالا مثلاً میری با یک لشکری را فرار میکنی، اینها را میگیری.
بعد واقعاً داستان تقریباً با همین عبارت خیلی کوتاه تمام میشود. میگوید اینها را گرفتیم و در دریا انداختیم. یک حس خاصی ایجاد میشود دیگر. از در سادگی کار و اینکه اینها این همه جز و مز کردن و ما چه کار میکنیم و اینها واقعاً هم فکر میکردند که به راحتی الان یک جایی فرعون نه در سوره قصص، جای دیگر یک عبارتی به کار میبرد.
میگوید اینها را در شرذمهتون. اینها اصلاً یک مثل یک عبارتی که ما میگوییم سوسک و مورچه مثلاً ریز میبینی اینها را. اینها اصلاً الان میری اینها را مثلاً هرشون را میگیری میکشی. خیلی به نظرشون کار سادهای میرسی و در عین حال برعکس روایتی که میگوید آن خیلی کار سادهای بود. ما اینها را گرفتیم انداختیم تو دریا.
تمام شد. اینکه دیگر شما اگر این را با جزئیات نگی بکنید این ریتم این تأثیر را نمیذاره. این سریع گفتنش یک تأثیری میگذارد. این سهولت را در واقع میرسونه. اینکه اصلاً این کار ندارد مثلاً فرعون چیست همه تو قرآن یک تهدیدی هست که میگوید اگر مثلاً شما اینجوری بکنید اصلاً همهتون را برمیدارید یک خلق جدید میآرید.
همه بشر را. کاری ندارد که مثلاً فکر میکنی اینجا خیلی آدم موقعیت مستحکمی داری. زیادی مثلاً شلوغ کنی همهتون را جمع میکنیم یک بار دیگر از نو یک چیزهای دیگهای خلق میکنیم. میگوید این سادگی و سهولت مثلاً در آنجا از این سرعت این واقعه در واقع به آدم منتقل میشود.
شما نمیتوانید هم جزئیات را بگویید هم این ریتم سریع را در واقع یک جوری حفظ بکنید. این که چند بار روایت کردن هر دفعه از یک یک ابعاد جدیدی میتوانید به روایت دقیقاً مثل همین دیدن از زاویههای مختلف. یک بار جایی که فرعون و شما غرق شدنشون را میبینید، از دید خود فرعون انگار دارید ماجرا را میبینید.
جزئیاتش را میبینید، مثلاً پشیمون میشه، وقتی دارد میمیره پشیمون میشه، یک حرفی میزنه، جواب میشنوه. اینها دیگر آن حس اینکه این کار راحت بوده، این محتوا این نیست. شما اینجا دارید وضع فرعون را مشاهده میکنید.
ولی یک جای دیگر از خیلی زاویه خیلی بالا دارید یک دانه مورچه را میبینید که اینها را گرفتند انداختند در دریا. ریز بودنشون را بیشتر در واقع دارید میبینید. فرعون اصلاً آنجا دیگر مطرح نیست. بنابراین اصولاً ذکر کردن یک داستان، حتی بدون این مسئله استدلال سورهها، چون هیچوقت واقعاً داستان به طور کامل تکرار که نمیشود.
همیشه یک چیزهایی از این دیدگاههای دیگهای در واقع شما دارید داستان را یک جور دیگهای میخوانید. همیشه همینطوریه. مثلاً داستان موسی، شما هر جایی نگاه بکنید، واقعاً یک با توجه به قبل و بعدش، مثلاً یک حس حسی دارد که ممکن است در داستان دفعه قبل آن حس را بهش نرسیده باشه.
بنابراین من این اصلاً به نظر من اشکال نیست که خیلی بخواهیم در موردش صحبت بکنیم که چرا و شنیدن بعضیها میگویند به عنوان اینکه چرا در قرآن نمیدانم داستانها تکرار میشن؟ خب آیهها هم تکرار میشوند. یعنی اصلاً اینها با آن منطق که متعارف خیلی انتزاعی که ما بهش عادت کردیم که مثلاً کتاب نوشتن و حرف زدن یعنی یک گزارههایی را به دیگران اینفورمیشنهایی را منتقل کردن.
با این دید بله، مثلاً تکرار کردن یک چیز ممکن است در واقع کار درستی نباشد. ولی قرآن من از همان جلسات اول مرتب این را تأکید کردم که اگر قرار باشه آدم مقایسه بکنه، بیشتر شبیه یک اثر هنریه تا یک اثر علمی.
تأثیرگذار قرار است که روی شما تأثیر بذاره، قرار است که با یک با مسائل عاطفی شما هم درگیر بشه، نه اینکه فقط یک سری اینفورمیشن را بگوید و برود.
خب من از این ویژگی این داستان که بگذریم، این داستان یک ویژگی دیگر هم دارد. میگوید این ویژگی که این داستان جزو داستانهایی که خیلی خیلی تکرار شده، ویژگی دیگهی این داستان این است که برخلاف اکثر داستانهای قرآن، شما اصلاً اینجا نه شخصیتپردازی دارید، همان چیزی که اول جلسه گفتم.
این داستان اصلاً از نظر فرم بیشتر در واقع شبیه حکایتهای تمثیلی متداول در همه سنتهای فرهنگی که ما در تاریخ داشتیم. مثلاً فرض کنید شما مثلاً کلیله و دمنه که میخونید، یک داستان کاملاً تمثیلیه، مثلاً به جزئیات اینکه حالا این که گرگ بود، رفته نمیدانم آنجا فلان میگوید این چرا آن را گاز نگرفت؟
از این سوالها هیچوقت به ذهنتان نمیرسه. میدانید که این گرگه گرگ نیست اصلاً. خرسه هم قرار نیست نقش خرس را بازی نمیکند. اینها تمثیلی از یک چیزهای دیگهای هستند در واقع. ما خیلی اتفاقاً متداوله در فرمهای قدیمی داستانگویی مثل اسطورهها، شما یک چیزهای غیرواقعی را در واقع انگار فقط برای بیان کردن یک مفهوم یا یک حس باهاش کار میکنید.
من میخواهم این ویژگی را در واقع اینجا بگم، این از معدود داستانهای قرآنه، شما در آن شخصیتپردازی ندارید. قرار نیست که این آدم و حوا، مثلاً شما حوا اصلاً غیر از اینکه ذکر میشود که وجود داره، تقریباً ازش ذکری در داستان نیست. قرار نیست شخصیتش را شما بفهمید.
آدم هم همینطور. آدم که یکی دو جمله ازش نقل میشه، اینجوری نیست که شما برای از آدم یک شخصیتی تو ذهنتان بیاید. یک انسان به معنای کاملاً کلیه. در واقع دارد نقش آدم به معنایی که ما به کار میبریم را بازی میکند. یک آدم کلی.
بنابراین این واقعاً یک ویژگی خاصه، بهاضافهی اینکه در این داستان دیالوگ بین خدا مثلاً با فرشتهها هست. خیلی فضای داستان فرق میکند. اصلاً یک بخشی از این داستان تو زمین انگار اتفاق نمیافته. یک جایی تو مثلاً آسمانها دارد اتفاق میافتد. یک داستان خلقت دیگه، شروع در واقع همهی داستانهاست. برای همین هم خیلی مهم است.
من میخواهم اینها را دقت بکنید که انتظارهایی که مثلاً فرض کنید از یک داستان دراماتیکی مثل داستان یوسف دارید، نباید از یک چنین داستانی داشته باشید که مثلاً دیالوگهای جالب داشته باشه که در آن شخصیت، یکی از چیزهایی که تو آن داستان خیلی تأکید میکردم، این بود که چقدر آنجا دیالوگها با شخصیتها هماهنگی دارد.
هر کسی مثل خودش حرف میزند. با یک آهنگ کلام خاصی، با تکه کلامهای خاص صحبت میکند. آنها زیاد قشنگ میخورن. یوسف همیشه یک جور خاص قاطعانه حرف میزند. زنهای مثلاً مصر هی مرتب یک واژههایی را تکرار میکنند. نشانه ای در خود داستان نیست که این یک تمثیلی که اتفاق نیفتاده.
مثل یک واقعیت خب ماورای کره زمینه که یک جوری اتفاق ما نمیتوانیم در مورد اینکه خدا چه جوری با ملائکه صحبت میکنه، چرا این حرفو میزنه، این سوال جواب چه جوری اتفاق میافتد. خب آدم قبل از اینکه بیاید به کره زمین، اصلاً یک بحثی یک عده میکنند که این جنت چه بوده؟
مثلاً بهشت الان مگه وجود داره؟ یک بحثی، این خیلی بحث معروفیه در مورد داستان آدم و حوا. آدم و حوا را کجا خدا گذاشتن؟ آن بهشت موعود گذاشتن. خب این معنایش این است که بهشت موعود مثلاً در ازل هم وجود داشته. به نظر میآید که بهشت بعداً ایجاد میشود.
حالا یک عقایدی که ما مثلاً از خود قرآن هم اینجوری میشویم برداشت کرد. واقعاً من نمیفهمم چه ربطی به محتوای این داستان دارد که ما بفهمیم که مثلاً آقای طالقانی نظرش این است که این یک باغیه در خود کره زمین. اصلاً چیز ماورای طبیعی اینجا نیست.
آدم و حوا خلق شدن، از اول هم در زمینن و هیچ اشکالی هم وجود ندارد که حرف از این میشود که میگویند میگوید هبوط کنید به سمت زمین. معنایش این نیست که قبلاً تو زمین نبودن. برای خاطر اینکه این واژه هبوط را تو جای دیگر قرآن هم شما میبینید مثلاً به قوم بنی اسرائیل میگوید اهبطوا مصراً.
به این شهر هبوط کنید. هر جوری پایین رفتن میتواند هبوط باشه. لازم نیست از آسمون افتاده باشند تو زمین. آقای طالقانی نظرش این است که جنت در زمین بوده. واقعاً من تا جایی که من از اول دارم این مقدمه را میگم، تا جایی که بشود این بحث را نمیکنم.
فقط در مورد آن محتوای کلی که این داستان قرار است به ما منتقل بکند صحبت میکنم. نه، نه. منظورم این است که یک چیزی که در یک قالب خاصی افتاده دیگر. پس این تا فوقالعاده باشه. خب؟ این لزوماً نمیشود با این تعابیر بیانش کرد. پس این یک چیزی که بین خدا و فرشتهها بوده.
ممکن است این بیان تمثیلی باشه از یک واقعیت. مثل اینکه میگویند که نه، لزوماً اینطوری نیست. یک چیزی اتفاق افتاده که اگر ما بخواهیم بفهمیم، نه، لزوماً اینطوری نیست. منظورم این است که مثلاً به صورت تمثیلی باشه. آن که حداقلش این است که مثلاً خدا با ملائکه به زبان عربی با هم صحبت نکردن.
پس این یک دانه اینکه این جملهها که اینجوری گفته نشد. به زبان مثلاً فرمالی هم صحبت نکردن. بنابراین اینکه یک تغییر شکلی در هر جایی که مثلاً خدا دارد با صحبت میکند مثلاً به آسمانها مثلاً وحی میکنه، کلام که بیان نمیشود. پس یک چیزی است اگر ما بخواهیم بفهمیم، یک چنین چیزی است.
شبیه این. نه اصلاً مسئله وقوع این اتفاقات. اینها اصلاً اساساً تمثیله یا واقعاً یک چیزهایی واقع شده و ما داریم اینجوری میشنویم. من میگویم این بحث را زیاد، من نمیخواهم وارد این بحث بشوم. فکر میکنم که نتیجهای که از داستان میشود گرفت، ربطی ندارد به اینکه واقعاً باشه، نباشه، خیلی مهم نیست.
خب، یک نفر دیگر سوال داشت. چرا در مورد آن بحث میشن؟ ولی الان در شهر قرآن هم به شکل ظاهر، مثلاً میگوید واقع نیست. یعنی آدم مثلاً راوی داستان، راوی خب در قرآن، در قرآن حرف از این است که میگوید مثلاً مثل دو نفر را برایتان میگویم.
لزوم ندارد وقتی دارید مثل میگویید حالا آن دو نفر واقعی باشند. نیست؟ مثلاً در سوره کهف، صراحتاً یک داستانی در مورد یک باغ هست که یک نفر توشه و مغرور شده. لزوماً آن داستان واقعی نیست. یک مثلی برایتان میزنیم. مثل اینکه بگوییم آقا دو تا مرد را فرض کنید، حالا اینجوری.
اشکالی ندارد. باز هم نتیجه نمیشود که آن داستان اتفاق نیفتاده ها. ولی میگویم که حالا از خود اینکه حقایق به طور تمثیلی بیان بشن، یعنی خیلی، من میگویم اصلاً به نظر من، من نظر خودم را گفتم. به نظر من یک دقیقاً همین جوری که الان آقای ناظر زاده گفت، این اتفاقهایی افتاده و این یک بیانیه که ما آن اتفاقها را بفهمیم.
ولی مطمئناً قبل از اینکه مثلاً بشر به وجود بیاد، خدا با ملائکه به زبان عربی صحبت نکرد. این را میگوید وجه مشترک همه حداقل قبول داشته باشند. بنابراین اینکه بگین عیناً، آخه بعضیها واقعاً به اینجاها میرسند دیگر.
بعد یک چیزی میگویند بعد دیگر باید پاش وایسن تا آخرش. اگر بگویند آقا عربی هم هست. بعضیها میگویند که اصلاً چیز دیگر. همه جا، مثلاً در میگویند در قیامت به بعد همه عربی صحبت میکنند. خب، کسی حرف میزند. خب. اینکه این بهشتی که اینها بودن، همان بهشت موعود هست یا نه، فکر کنم واقعیت داشته.
اینکه منظورم این است که این برمیگردد به این چیز کلی که آیا ما قرار است به اونجایی برسیم که اول بودیم؟ مثلاً واقعاً این چیزه، یعنی نه، آن خیلی، میشود آن بحث را بدون این موضوعی که تو داری مطرح کردی که آیا علاقه ندارم.
آره، حالا به هر حال اگر اینکه حالا به طور تمثیلی بیان بشن، خیلی من میگویم اصلاً من به نظر من نظر خودم را گفتم. به نظر من یک دقیقاً همینجوری که الان آقای ناظرزاده گفت، اتفاقهایی افتاده و این یک بیانیه که ما آن اتفاقها را میفهمیم.
ولی مطمئناً قبل از اینکه اصلاً بشر به وجود بیاد، خدا با ملائکه به زبان عربی صحبت نکرد. این را میخواهم یک وجه مشترک همه حداقل قبول داشته باشند. بنابراین اینکه بگین عیناً، آخه بعضیها واقعاً به اینجا میرسند دیگر. بعد یک چیزی را میگویند بعد دیگر باید پاش وایسن تا آخرش.
اگر بگویند یا عربی هم هست. بعضیها میگویند که اصلاً چیز است دیگر. همه جا، مثلاً در میگویند در قیامت به بعد همه عربیان. کسی حرف نمیزنه. خب. اینکه اینجوری که اینها میگن، همان بحثِ موقّتبودن را میگم، واقعاً بحثِ یکی از این بحثهاست. به خاطر اینکه این برمیگردد به این چیزِ کلی که آیا ما قرار است به اونجایی برسیم که اول بودیم؟
آخه نه. خب، خیلی میشود آن بحث را بدونِ این موضوعی که تو میگی مطرح کرد که آیا، آره، خب نه. آره، حالا به هر، اگر جایی هر کسی در هر جای علاقهمندی ببیند این یک چیزه، مثلاً این بهشت کجاست و از جغرافیایی و اینا، اگر بگویید تو کره زمین، بعد بلافاصله یک عده آدمِ خیلی خاص هستند که میپرسن سرِ اینکه کجا بوده.
بعد دیگر اصلاً میشود سالها در مورد این بحث کرد. که مثلاً من میگویم در چیز بوده، مثلاً درِ برمودا. یک جایی که نتونید بروید ببینید. مثلاً اینجوری میگویند. آثارشون هم پیدا شده.
خب، من کاری که میخواهم این جلسه بکنم، امیدوارم خیلی، اه، اولش قرار نبود این کار را بکنم، ولی الان با توجه به این مقداری که از وقتمون داشته، یک بخشی از کاری که میخواستم بکنم این است که داستان را همینجوری خطبهخط فارسی بگم، اگر جاهایی عربیش مهمه، عربیشم بگویم و هی مثل همان کاری که با داستان یوسف کردیم، مثلش سوال مطرح کنم و مطرح بکنیم.
خب؟ یک جاهایی، فکر کنم دفعه قبل هم همین کار را کردیم. فکر کنم این خیلی، نه داستانهای قرآن، همه جا همین مهم است دیگر. چرا این واژه اومده؟ چرا این اول این را میگه؟ منظورِ این چیه؟ همینطور برویم ببینیم کلی مثلاً ابهامات ممکن است در داستان باشه.
آغاز داستان: جعل خلیفه در زمین
داستان از در سوره بقره با این جمله شروع میشود که که به یاد آر آنگاه که پروردگارت به ملائکه گفت که من در زمین خلیفهای قرار میدهم. این جمله معروفِ «إِنِّی جَاعِلٌفِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً». خب، من سوال اول، خلیفه یعنی چی؟ نه، سوالِ اول. اولِ همه، خیلی از داستانها این گفته میشود.
و لزوماً هم به یاد آر ترجمه نمیشه، «هنگامِ» که. بعضیها ترجمه میکنند «هنگامِ». و آنگاه که پروردگار. خب، سوالِ سوالِ اول اینکه، ممکن است سوالهایی شما مطرح کنید، من رسماً بگویم خب من این را جواب نمیدم و سوالهای شبیه این هم نکنید.
حالا من خودم میخواستم اشاره کنم، مثلاً یک سوال را نگم بهتر است. مثلاً یک سوال اینه، یک نفر بگوید که اصلاً خدا چرا دارد به ملائکه این را میگه؟
که باید آنها یک چیزی بگن؟ ها؟ اصولاً هیچوقت، نه هیچ سوالی را در مورد اینکه خدا چرا یک کاری را میکند جواب نمیدهد. فکر میکنم واقعاً احساسِ من این است که خودِ سوال و جوابش اصلاً در یک لولِ خیلی احمقانهای معمولاً اتفاق میافتد که چرا خدا یک کاری را انجام میدهد یا یک چیزی را دارد میگوید.
نمیدونم، من اصلاً نمیفهمم سوال یعنی چه که بخواهم جوابشو بدهم. و داستان اینجوری شروع میشود که میگوید آنگاه که پروردگارت به ملائکه گفت: «إِنِّی جَاعِلٌفِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً». و من سوالِ اول این است که خلیفه اینجا یعنی چی؟
من میخواهم یک تعبیری از خلیفه وجود دارد که خلیفه در زمین گذاشتن، جانشینِ خدا، منظور انسانِ کامله. شاید خیلی از اینها میگویند. در واقع جانشینِ خدا در زمین، کسیه که به آن مقامِ انسانِ کامل رسیده. مثلاً به طورِ کامل، پیامبر، پیامبران، خلفایِ خداوند در کره زمین. اینجوری است واقعاً؟ یا نه، همه ما یک جوری خلیفه خدا در کره زمین هستیم؟
این مفهومِ خلیفه اینجا یعنی چی؟ جانشینِ خدا بودن در کره زمین یعنی مثلاً در واقع «خلیفة الله» من میخواهم بگویم یک مقامیه که بعضی از آدمها بهش میرسند. یک چنین تعبیرِ عرفانیای وجود دارد. اگر شنیده باشید. اینکه «خلیفة الله» خودش یک انسان به مقامِ مثلاً «خلیفة الله» میرسد. یعنی آدمهای خوب که به یک کمالاتی میرسن، اینها خلیفه خدا، جانشینِ خدا در کره زمین میشوند.
منظور از این آیه این است یا نه، همه آدمهایی که تو کره زمین خلق میشن، در واقع جانشین خداست. یک جایی هم مثلاً این گفته میشود که مثلاً شما مثلاً انگار که دارید میگویید این عنوان را خطدار به انسانهایی که مثلاً دارند گناه میکنند و اینا، مثلاً شما به عنوان کسانی که خلیفه خدا در زمین بودید، مثلاً دارید این کارای بد را انجام میدید، مثلاً.
خب این احتمال این یک جوری دارد که اینها رو، یعنی انسان بودن همان خلیفه خدا بودن در واقع. یعنی همه دو تا چیز میشود گفت دیگر. حالا من دو تا چیز به ذهنم میرسد که همه انسانها خلیفه خدا هستند. جانشین خدا در کره زمین هستند. یک مرد. انسان اصولاً آدم جانشین خدا در کره زمین.
و هر کاری که میخواهد بکند. نه همه انسانها. انسانها. انسان بله. انسان. انسان اصولاً مقام خلیفهاللهی دارد. و میشود اینجوری تعبیر کرد که آن مقام به قول عرفا اتمش، مثلاً اکملش، آنهایی که به مقام مثلاً خیلی بالای انسان کامل و اینها میرسن، آنها با به یک معنای برتری در واقع جانشین خدا هستند.
ولی حالا این یک سوال. من میل داشتم واقعاً اینها را بحث بکنم در موردش. بفرمایید. خب، این هست یعنی یک جوری سیر تکامل آنها هست. یعنی اینها از اول، حرف بالا برای این است که اینها کامل هستند، تکاملشون به بهشت که بعداً به واسطه این عزیز، تازه سیر تکاملیشون آغاز میشود.
باید از یک سطح پایینتری شروع بکنم و بعداً پس از طی کردن یک سیر تکاملی، بعداً ممکن است سوال این است که همه انسانها خلیفه خدا هستند یا انسانهای خاص خلیفه خدا هستند؟ این کار را میتوانم به این نتیجه برسم که در طی این فرآیند هست، در طولش همه انسانها کامل هستند.
من اصلاً این حرف را خوب نمیفهمم. فرض بر این بوده یعنی چی؟ حالا فرض کنید که اینجوری است. آیه بعد دقیقاً این را مطرح میکند. بلافاصله که این حرف میشه، ملائکه میگویند که میخوای یک کسی را بذاری تو کره زمین که فساد بکند و خون بریزه؟
حالت به نظر میآید اعتراض دارند. اینکه چرا میخوای یک کسی را آنجا بذاری که این کارا را بکنه؟ بنابراین اصلاً از اولش معلوم است که این اوضاع، بگذار من این را جواب بدهم. به نظر من به وضوح همه انسانها، این آیه، سیاق آیه این را میگوید.
خلافت عمومی انسان
هر آدمیزاد اصولاً خلیفه خدا تو کره زمین.
یعنی چی؟ همه دنیا را مثلاً خداوند دارد مستقلاً، نه اینجوری میفهمم. همه چیز دست خداست. مثل اینکه یک چیزهایی تو کره زمین را به انسانها داده باشند. یعنی انسانها یک جور دخل و تصرفهایی تو کره زمین میتوانند بکنند. درست؟
مثلاً شما فکر کنید همه کرات آسمانی یک جوری روی مدارای معینی انگار دارند حرکت میکنن، همه چیز از پیش تعیین شدهست. یک موجود مختار که یک کارهایی میتواند خلق ویژگیهای الهی داشته باشه. خلاقیت داره، میتواند یک چیزهایی را به وجود بیاورد. تمدن به وجود بیاره، یک چیزهایی را میسازه، خراب میکند و صفات این شکلی دارد.
یعنی انگار که دارد فرمانروایی میکند تو کره زمین. یعنی حس جانشین بودن مثل اینکه کارهایی را که یه، نصف این، نصف این است. نه واقعاً میخواهم بگویم نه واقعاً اینجوری. مثل این است که انگار مثلاً کره زمین به این جانشین، جانشین شدن یعنی این دیگر.
اینها قرار است که بعضی از کارها را به اینها به عهده بگیرند. چه میفهمیم از خلیفه؟ اینکه یک یک کاری قرار است یک نفری یک چیزهایی انجام بده، یک نفر جانشین میشود. آن کارهایی را که آن قرار است انجام بده، نقش آن را این ایفا میکند. جانشین یعنی همین دیگر.
کسی که در پوزیشن یک کس دیگهای قرار میگیرد به طور مثلاً بدلی. واقعاً این کاره نیست ولی جای آن را میگیرد. به خواست خود خدا. که این با اینجا خدا انسان میتواند کارهایی انجام بده که یک جوری با اراده خدا مثلاً مخالفت بکند. اینها بحثهای یک خورده چیز است.
به اصطلاح از این لولی که ما داریم حرف میزنیم واقعاً بالاتره. تناقضی با این ندارد که همیشه اراده خدا به این نوعی تحقق پیدا میکند. یعنی ما همینجوری که اختیار را نمیشود خیلی خوب بیان کرد و توضیح داد و مشکلات فلسفی برمیخوره، وارد اینجور بحثهای خیلی عمیق این شکلی که در واقع شاید به این معنای عمیق هم نباشن، نشیم.
اینکه از این آیه چه میفهمیم؟ جانشین خدا را برای خودش در زمین دارد. انگار بعضی از امور زمین، بعضی از کارهایی که خداوند به طور طبیعی خدا باید انجام بده را انگار این میتواند انجام بده.
یک چیزهایی را میتواند بسازه، چیزهایی را میتواند خراب کنه، دخل و تصرف میتواند بکند تو کره زمین. یک چنین چیزی فهمیده میشود. من یک سوال دیگهای دارم. سوال، میخواستم یک یک معنی دیگهای هم ازش استنباط بکنم که خلیفه کسانی که در زمین هستند.
میتوانیم را همه اینها بحث بکنیم خب این یک پیشنهاده دیگر خیلی حرف عجیبیه میدونی اصلا آن مفهوم خلیفه اللهی و اینها را اصلا کلا دارید دیلیت میکنید خلیفه اللهی از به نظر من دیگر اصلا چیست من نمیدانم تو یک چیز مجهولی هم داری اشاره میکنی یعنی شواهدی هم باید بیاری دیگر قبل از یعنی قبل از کره قبل از اینکه آدم اینجا باشه موجودات دیگر ای بودن و این جانشین آنها میشود خب در عوالم دیگر فکر کنم داریم اینها را که اصلا قبل از اینکه آدم باشه اینها را داریم دیگر عوالم دیگر.
خب حالا الان میشود را اینها فکر کرد نمیخواهم جواب های قطعی بدهم بگذارید من میخواهم حداقل این داستان را تا آخر بخوانم یک ۳۰ تا سوال مطرح کنیم که بشود روش فکر کرد ها الان میخوای سوال مطرح اگر سوال میخوای سوال مطرح میشود گفت که اینجوری آدم که از زمین نه از ما فقط از اینجا دارد میگوید زمین این مسئله زمین اصلا اینجا مطرح میکند که این دارد هرچه برای این میآید تو زمین خب آفرین و بعد از این دقیقا چند تا آیه بعد این یک.
نکته مهمی است که ایشان دقیقا من از اول معلوم است که چه میشود آخرش یعنی یک جوری که بله نه یعنی این اتفاق میفته این موجود موجودیه که در بهشت موندنی نیست خلاصه این هبوط اتفاق میفته این مثل اینکه از همه چیزش پیداست که خلاصه این باید وارد این مرحله تو زمین شدن بشود نمیتواند نمیشود جلوشو گرفت این موجودیه که جایگاهش بهشته یک چیز پیچیده ای اینجا دارد گفته میشود دیگر جایگاهش باید تو بهشت باشه ولی نمیتواند باید انگار یک مرحله ای را بگذرونه و بعداً دوباره.
مثلا یک صلاحیتی را پیدا کند که به آن جایگاه اولیه اش برسد این خیلی اینها این نکته خیلی مهمی است که ایشان گفت مثلا سوال که نبود در واقع یک جوری اشاره به یک چیز خاصی اینجا دارند اشاره میکنند اینکه از اول حرف فرستاد اینجوری نیست که یکی فکر کند که مثلا ای کاش آدم آن کار را نمیکرد ما هنوزم در بهشت بودیم اصلا از اول حرف این است که اصلا این خلقت دارد انجام میشود و اینها قرار است که خلیفه خدا تو کره زمین باشند بنابراین حالا بگذار را همه اینها میشود بحث کرد ولی من یک.
سوال دارم حالا بعد میشود در آن بحث بکنیم من خیلی میخواهم جلسه را زود تمام بکنم به وضوح اینجا حرف از این است که خیلی احتمالا شنیدید که انسان کامل اصلا خلیفه خدا در کائناته اینجوری تعبیر میکنند بعضی از عرفا شنیدید دیگر حرف از جغرافیای زمین نیست انسان کامل خلیفه جانشین خدا مثلا این مقام خلیفه اللهی دارد در بین همه موجودات یک چنین تعبیری وجود دارد از کجا این تعبیر آمده در حالی که اینجا حداقل دو تا نشانه خیلی واضح وجود دارد که اینقدر هم اوضاع دیگر چیز.
مثلا خیلی گنده اش نباید باشه یکی اینکه میگوید این جای الان فی الارضه کره زمین دارد که خلیفه نصب میشود نه از جهان درست؟
خب خلیفه اش خب مثلا اینجوری اگر مثلا این شخص را به عنوان کسی در نظر بگیریم یک سوال ایشان مطرح کرد. بگذار خوب است دیگر اینها قرار روش بحث بشود. ایشان میگوید که چون همه فرشته ها مامور به سجده میشوند بنابراین یک پدیده خیلی چیز بین المللیه.
بعد نکته بعدی نمیگوید این جای الان فی الارض الخلیفه نمیگوید من جانشینم را مثلا در ارض قرار میدهم. میگوید این جای در کره زمین ترجمه اش این است من در کره زمین جانشینی قرار میدهم. کاملا به نظر میآید جانشین های دیگر ای هم هستند دیگر یک جانشین این جانشین خدا تو کره زمین.
ها؟ اینکه بشود گفت که یک جان من میخواهم بگویم از این آیه بر نمیاد که یک جانشین در تمام جهان وجود دارد آن هم خلیفه مثلا خداوند در جهان بشره. برای اینکه اینجوری اگر باشه معرفه است دیگر. باید بگوید من خلیفه ام را در زمین قرار میدهم.
جمله باید این باشه. اگر قرار است یک خلیفه باشه در همه جهان. میگوید من در زمین خلیفه ای قرار میدهم. نه تنها از زمین شروع میکند آن هم نکره است. یک خلیفه ای حالا ممکن است تو کره زمین هم ممکن است یک خلیفه دیگر هم باشه. چرا اینقدر بزرگ شده؟
کسی میتواند یک ایده خیلی ساده وجود دارد برایتان که چرا با وجود اینکه واقعا خب خیلی از عرفای اسلامی به شدت به نص قرآن چیز میکردند به اصطلاح احتجاج میکردند ولی اصلا به این چیز خیلی ساده دقت نمیکردن. برای اینکه زمین همه دنیا بوده اصلا.
این اصلا یک زمین بود و یک مقدار هم اینجوری مثلا یک چند تا چیز نورانی هم آن بالا بود. جای دیگر ای وجود نداشت. بنابراین دنیا زمین بود. ما الان یک جوری احساسمون این است که آن و یک مقدار هم اینجوری مثلاً چند تا چیز نورانی هم آن بالا بود.
جای دیگر این وجود نداشت. بنابراین دنیا زمین بود. ما الان یک جوری احساسمون این است که اوه مثلاً اینجوری خوش روی یک جای طرف دنیا وقتی میگوییم اینجا داریم خدا میداند چند جای دیگر هم ممکن است خلیفه مثلاً نصب شده باشه. اصلاً تصور بدیهی از دنیا این بود که همه دنیا همین کره زمین.
و اصلاً همه جای دنیا همه دنیا همین است و این آسمان هم خیلی کوچیکتر از حتی از زمینه. نگاه کن تصورشان این بود که آسمان یک چیز خیلی خیلی عظیمی و مثلاً کلی امتداد دارد و اینها. بنابراین حالا که مرکز همه دنیا زمینه بنابراین چیز دیگر زمینه.
به نظر میآید که خلیفه در کل کائنات دارد نصب میشود. جای دیگر این نیست. مثلاً کره ماه که دیگر خلیفه نمیزنه به این کوچیکی. به نظر من این خیلی تصور گمراهکننده خیلی خیلی عمیقی بود که تا همین یک مدت قبل هم وجود داشت. بنابراین خیلی جاها ممکن است اینجوری در واقع اشتباه پیش آمده باشه.
انسان، ملائکه و جن
این همان سوال شبیه سوالی که ملائکه یک دلیل برای اینکه چرا انسان یک موجود خیلی خیلی خاصه این است که مثلاً اثر اثر این است که خب موجود دیگهای ما تو قرآن نمیبینیم در همسطح انسان. ما ملائکه را میبینیم مثلاً حداکثر بگویید در کره زمین این موجوداتی به اسم جن هستند.
ملائکه هم هستند که آنها هم که سجده کردن تمام شد دیگر. خیلی چیزهایی هست که تو دنیا هست که ما هیچ تأثیری نداشته باشه در دنیا ما اهمیتی نداشته باشه. خب تو قرآن که برای ما آمده خب نه این را پس چرا وقتی داشتی در مورد ملائکه صحبت میکردی جواب ندادی؟
ما دنیایی را ما تو قرآن این را هیچوقت فراموش نکن. من قبلاً هم این را روش تأکید کردم. ما دنیای انسان را در قرآن میبینیم. نه همه چیز دنیا را. یعنی یک چیزی اصلاً یک چیزهایی تو این دنیا هست که با ما ربطی ندارد و اصلاً ما نمیتوانیم درکش بکنیم.
اینها تو قرآن بهش اشاره نمیشود. ما چیزی را از قرآن دنیا داریم میبینیم در قرآن که یک جوری ربط به انسان دارد. این کلام خدا برای بشره. نه سر حد بینالمللی نیست. برای ما نازل شده. مثلاً در مورد حتی روح میگوید وقتی سوال میکنند بگو این اصلاً سوال نکنید نمیفهمید.
میخواهم همین یک جمله هست که بدونید که اینجا یک چیزی هست در مورد خودتان که شما هیچوقت نمیفهمید. چه برسد در مورد مثلاً در قرآن توصیف این هست که مؤمنین آدمهایی هستند که شب و روز میشوند آسمان را نگاه میکنند و میگویند ربنا ما خلقنا هذا باطلا.
یک حسی دارند که آن بالا یک خبرهایی هست که ما نمیفهمیم. یک احساسی از اینکه ورای این زمین اصلاً تو این آسمانها یک چیزهایی هست، یک جریانهایی دارد میگذره. اینها اینهمه دارند حرکت میکنند اینور و آنور همهاش دلیلش ما نیستیم مثلاً. یک چیزی مربوط به ما نیست.
خیلی چیزها ممکن است تو دنیا باشه که مربوط به ما نیست. حالا به هر حال اینکه به هر حال سوال من فکر میکنم بهتر است که یک تعدادش خیلی زیاد سوالهایی که هست و اگر اینترکشن داشتیم خیلی بهتر بود ولی اینجوری لازم میشود که بنویسم مثلاً.
به این منظور از این کلمه که قرآن نازل شده کلمه ارض خب نه این معنی میشود زمین به کار رفته. ولی آن چیزی که زیر پای ماست. ولی منظور آن چیزی است که زیر پای ماست. یعنی بله. شما میگویید که من که میگویم یعنی منظور زمین به کار رفته نه زمین.
زمین. و ما تو این سیاره دیگر هم داریم یک زمینی داریم. خب؟ بله. خب دیگر این خیلی تعبیر عجیبیه. من خب این پیشنهادیها ولی یعنی به هر جایی زمینه. مثلاً هر خشکی زمینه. خب آن موقع همین بود. اصلاً زمین که الان یک تیکه به هم وصله دیگر.
خب عرض این است. عرض مثلاً وقتی که میگوید که عرض را زیر پای شما گستردیم یعنی چی؟ یعنی همین دیگر که زیر پای. وقتی تو قرآن میگوید عرض منظور کره زمین نیست. منظور آن چیزی است که زیر پای شما قرار گرفته. مثلاً مفهوم کره و نمیدانم فضایی فکر نکن.
عرض یعنی آن چیزی که ما روش راه میریم. این چیزی که روش راه میریم و ازش غذا میخوریم مثل سفرهست. یک چیزی زیر پای ما هست از در آن غذا درمیاد. ما نشستیم سر این سفره داریم غذا میخوریم. این تصور زمین در قرآن. کره نیست.
یعنی نه اینکه بگوییم که مخالف با این کره باشه. اصلاً ربطی به اینکه کره باشه یا نباشد اشاره به یک چیزی است که ما زیر پامون هست و ما ازش غذا میخوریم. اصلاً مهم نیست که این مسطحه، کره است، چه شکلیه، کجای دنیا قرار گرفته، چند تا از اینها داریم.
زمین یعنی همین که زیر پای ماست. دیگر آنهایی که آنجا هستند بگوییم شاید موجودات آنجا هم باشند بهش میگویند زمین. این خیلی تصور انتزاعیه. یعنی این کلمه کلمه ارض در صورتی که ما موجودات هم بگوییم شاید موجودات آنجا هم باشند بهش میگویند زمین خیلی سزاوار انتظاره.
یعنی این کلمه کلمه ارض در زمان مخدوش شده معنایش. بعد فهمیدن یک چیزهای دیگر ای هم هست غیر از این. خب بعد یک سری گزاره ای که ما قبلاً راجع به ارض داشتیم الان دوباره باید بررسی بشود. یعنی این حالا اینها خفن آن نه. خب زمین با کره زمین یک دانه چیز زمین زیر پامون حرکت میکند.
نه در قرآن اگر در زمانی که قرآن نازل میشده مردم از ارض همین را میفهمیدن که من دارم میگویم معنایش همین است. اصلاً با تمام توصیفهایی هم که از زمین تو قرآن هست همین که من میگویم که سفره زیر پای شماست، روش راه میرید، گسترده شده، همه اینها در واقع اشاره به همین چیزی است که زیر پای ماست.
حالا بگذار بحث نکنیم دیگه، قرار شد سوال کنیم. من خودم سریع دیگر من خودم سوال میکنم اصلاً. ملائکه جواب میدهند که آیا کسی را در زمین قرار میدی که در آن فساد کند و خون بریزه؟ خب سوال اول. پس کجا میدانند که این موجود حالا هنوز به وجود نیامده این ویژگیها را داره؟
جواب ندید. آدم واقعاً سعی کنید بعداً در جلسه بعد بفهمید که جوابی دارید بگویید. نه من میخواهم سوالها را بگویم. میگوید که این سواله دیگر. من آخه اصلاً اینجوری تصور کنید. من میگویم که فلانی را میخواهم جای خودم بگذارم آنجا.
یک نفر بیاید بگوید میخواهید بگذارید آن پدر مردم را در بیاورد. این معنایش این نیست که تو خودت مثلاً، نمیدانم چی، اینجوری ممکن است یک معنی بدی بده. من خلیفه خودتونم یعنی کسی که خدا من تا حالا داشته این کار را میکرده. خب خلیفه. از چه چیزی ملائکه نتیجه میگیرند که اینجوریه؟
یک موجودیه که در واقع خون میریزه و فساد میکند. خب میگوید نحن ادامه حرف ملائکه این است که ما تو را تسبیح میکنیم و ستایشت میکنیم و مقدس میداریمت. مثل اینکه این کافیه دیگر ما که این کار را داریم میکنیم. اگر منظوری این است که اینها در زمین تو را عبادت کنن، خب ما داریم به بهترین وجه تو را عبادت میکنیم.
جواب خدا این است که من چیزی میدانم که شما نمیدونید. بعد قرار شد شرح این بیاید که این چه چیزی است که خدا در مورد بشر میداند که اینها نمیدونن. بعد این ماجرای معروفه که خداوند اسماء را به آدم یاد داد. خب به وضوح سوال این است که این اسماء چیه؟ چه ارزشی دارد که آدم اسماء را بدونه؟
اصلاً یک چیزهایی هست مثل بچهها اسم اینها را مثلاً از آدم بلده ملائکه بلد نیستند. اتفاقاً آنها هم همینجور برخورد میکنند. وقتی که میگوید عرضهم علی الملائکه و میگویند که میگوید که این مرا به آن که اسماء هولاء، بعد این اسماء را عرضه کردیم به ملائکه، گفتیم که اینها را چیز کن به ما نامهای این را شما بگید، آگاه کنید ما را به نامهای اینها اگر صادق هستید.
جوابشون همین است. میگویند البقرة · ۳۲قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُگفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموختهاى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم.». ما غیر از آن چیزی که تو به ما یاد دادی چیزی نمیدونیم. مثل اینکه جواب این است دیگر. خب به آن یاد دادی به ما یاد ندادی، ما هم نمیدونیم. آن هم که از تو یاد بگیره، اگر به ما مثلاً یاد میدادی، چرا ما مثلاً نمیدونیم؟ یک خود یک چنین حالتی دارد. من علیه ملائکه دارم حرف میزنم. انک انت العلیم الحکیم.
به هر حال ملائکه ابراز عجز میکنند که ما نمیدونیم و ما فقط چیزهایی را میدانیم که تو به ما یاد دادی و بعد این عبارت میآید که به آدم خدا میگوید که اینها را آگاه کند به این اسماء و وقتی که آگاه میکند خداوند دوباره این تکرار میشود که آیا به شما نگفتم که من انی اعلم غیب السماوات و الارض من پنهان را پنهان آسمان و زمین را میدانم و میدانم چیزی را که ما تبدون و ما کنتم تکتمون.
یک عبارتی چنین چیزی است. من غیب آسمان و زمین را میدانم و میدانم آن چیزی را که آشکار میکنید و آن چیزی را که پنهان میکنید. چه چیزی را پنهان میکنید؟ فکر کنم نه همه این سوالها را برام بگویید. دقیقاً جواب اینها را. قرار شد در موردش صحبت کنیم.
خب بعد به ملائکه دستور داده میشود که سجده کند و همه به غیر از ابلیس سجده میکنند. این یک بحث خیلی معروفی که ابلیس جزو ملائکه هست یا نه. بله. و آخه میگوید و کان من الجن. یک جای دیگر میگوید و کان من الجن.
میگوید که و میگوید و اذ قلنا للملائکه اسجدوا ببینید، این را باید این را با اضافه ی یک توانایی معروفی هم هست این پتی، پتی. خیلیها در میگویند که در تاریخ عرفان و اینها یک عده چیز بودند، خیلی سمپاتی داشتند نسبت به ابلیس.
رسماً تبریک میکردند ابلیس را از اینکه امتناع کرد و بستک برای یعنی استکبار کرد و کان من الکافرین و از کافرین بود. و کان من الکافرین گزارهی به اصطلاح زمان گذشته است. بگذارید من نمیدانم واقعاً همینقدر دیگر بیشتر از این سوال مطرح نمیکنم. همینقدر را جلسه آینده میتوانیم در موردش صحبت کنیم.
خیلی اینجا واقعاً به نظر من داستان از این به بعد در واقع شروع میشود. از جایی که این اتفاقها میافتد و آدم در بهشت ساکن میشود. این شروعش اینکه ما بتوانیم درک بکنیم که بین دیالوگ بین مثلاً خدا و ملائکه چرا اینجوریه؟ چه دارند میگن؟ چرا میگن؟
یک خورده حرف زدن در مورد اینکه ملائکه چرا این حرف را زدن، یک خورده به نظر من اصلاً اصولاً خیلی وارد این بحثها شدن کار جالبی نیست. نه، نه اینکه هیچی نفهمیم. نه، نه اصلاً موضوع این نیست که هیچی نفهمیم. ما قرار است سعی کنیم که خیلی چیزها را بفهمیم.
شاید مثلاً پیغمبر همه چیز را میفهمد. من میخواهم بگویم که خیلی این داستان، داستان سنگینیه. مثل داستان یوسف و برادراش نیست که این ماجرایی که در کره زمین اتفاق افتاده.
ما مخصوصاً در مقدمه داستان، طبیعی که امید زیادی به اینکه ماها مثلاً خیلی خوب بفهمیم، ما که خیلی موجودات زمینی هستیم، که دیالوگ بین خدا و ملائکه و مثل این میگویم مثل سوال کردن از مقصد خدا که چرا خلق کرد، چرا نمیدانم این حرف را زد، من امید کمتری دارم.
ببینید، قبول دارید که یک جاهایی از قرآن هست، چه میفهمید؟ چه میفهمید از اینکه خدا میگوید هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن؟
که قرار نیست همه جای قرآن یکنواخت فهمیده بشود. بعضیها خب برای آدمهایی که خیلی بهتر، ما چه میفهمیم از سدرة المنتهی یعنی چی؟ شاید از اول تاریخ تا الان، اگر از پیغمبر، چند نفر دیگر بیشتر نفهمیدن واقعاً سدرة المنتهی یعنی چی؟ که هر چیزی که آدم فهمیده نمیشه، اصلاً چیز عجیبی نیست.
نه، هست. من که نمیگویم حرف نمیزنم. من قرار است در مورد این چیزها حرف بزنیم. در مورد این سوالها نه، چرا این حرف را زدن؟ ولی چه میفهمیم خلاصه؟ از اینجا چه هر چقدر چیزهایی که میفهمیم، میشود فهمید و سعی کنیم بفهمیم.
من نمیخواهم به چرا، مثلاً چرا این دیالوگ اتفاق افتاد جواب بدهم. نمیدانم واقعاً، نمیدانم اصلاً چه جوری ممکن است بشود یک نفر جواب بده. که مثلاً خدا چرا قبل از اینکه بشر را خلق بکنه، به ملائکه دارد یک چیزی را اعلام میکند و آنها تازه یک جوری به نظر میآید جواب دارند میدهند. یک جوری حالت چیزی دارد دیگه، قبول دارید؟ جمله اول حالت تعجب، نه اعتراض.
حداقل تعجب این چه کاریه مثلاً؟ یک نفر یک کار عجیبی مثلاً، چی، یک چنین کارهایی میکند. خب، ایشان نظرش، نظرش این است که بعداً برای ملائکه، داستان مقدمه برای ملائکه دارد گفته میشود که بعداً ملائکه که درگیر این ماجراها میشن، از اولش مثلاً یک چیزی، خب، باید ببینیم یک حرفی داره، یک حرفی دارد میزند که یک چیز خیلی خوب و منطقی میشود از این بهرهبرداری کرد.
این یک چیزی است مربوط به خدا و ملائکه. خدا با ملائکه، ربط به ملائکه هم هست که به آنها دارد این را میگه، مثلاً برای اینکه آنها مثلاً تا بعداً ناراحت نشن. نه، اصلاً میگم، این، این دقیقاً داری یک چیزی میگی که واقعاً حرف درستیست.
دیالوگ بین خدا و ملائکه، از ملائکه بپرسید چرا این خدا بهتان گفت ما، این جزو یک چیزی است که، بله. یک چیزی برای ما هم دارد. ما از در این حرفها یک چیزهایی میفهمیم.