در این جلسه داستان هبوط با پرسش از همگانی بودن آن و خطاب جمعی بررسی میشود. نسبت حیات پیش از تولد، تجربهٔ جنینی و شکلگیری انسان پیش از اراده مطرح است. انطباق روایت بقره و اعراف و تفاوت این داستان با دیگر قصص قرآن دنبال میشود.
بگذارید اول یک دو سه تا نکته دفعه قبل نوشته بودم نگفتم، گاهی یادداشتها را که نگاه میکنم اصلاً یکی دوتاشو حیفم میآید نگم، یک ذره حالا علاقه شخصی خودم.
یکی یک آیهای را میخواستم اشاره بکنم بهش که در مورد توبه و برای من خب این خیلی جالب است دیگه، یعنی یک نکته خیلی خوبی در آن هست در عین حال یک جوری به داستان هم ربط دارد. در ابتدای سوره هود، در ابتدای سوره هود آیه سوم این آیه هست، میگوید «و ان استغفروا ربکم» استغفار بطلبید از پروردگار، پروردگار پروردگارتون «ثم توبوا الیه» سپس برگردید به سمت پروردگار «یمتعکم متاعاً حسناً» که متاع حسنی بهتان داده بشود «الی اجل مسمی» تا یک وقت معینی «و یؤت کل ذی فضل فضله» و هر صاحب فضلی فضلشو بهش بدهیم.
تا مثلاً فرض کنید یک آدمی که مثل اینکه هر آدمی یک برتریهایی داره، مثلاً برتری علمی داره، یک ویژگیهایی دارد که باید میتواند تو دنیا بروز کند. تا وقتی که برنگرده و درست زندگی نکند این ویژگیهاش بروز نمیکند.
این وعدهای این است که اولاً ببینید برخلاف این حرفهایی که من همش تأکید میکنم که واقعاً این تصورات غلطی که مثلاً هر حرف از چیزهای عرفانی میشود همش حرف از مشکلات و سختی و بدبختی و اینهاست، اصلاً تو قرآن مثلاً یک آیهای که باز من دفعه قبل میخواستم بهش اشاره بکنم این است که با یک حالت شگفتی میپرسه میگوید چرا استجابت نمیکنید دعوت مثلاً رسول را که شما را دارد دعوت میکند به چیزی که شما را «یحییکم» شما را زنده میکنه، مردید مثلاً.
یعنی مسئله زنده شدنه، همش یک چیز خوبی، یک دین دیگر میخواهم یک چیز خوبی بهتان بدم، نه اینکه مثلاً بیاید اینجا میخواهید. حرف از این است که شما این لحن آیه را نگاه کنید که تا یک اجل مسمایی یک متاعی بهتان میدهیم و تازه آن فضیلتی که شاید هنوز نشناختید و نمیدونید چیه، آن در واقع در وجودتون جلوه میکند.
فضیلتهاتون را در واقع دوباره انگار تحویل میگیرید، تا وقتی که یک راه دیگر دارید میرید اینها مثلاً یک جوری کارهای دیگر میکنید، طرف مثلاً شاعره، مثلاً میرود فوتبالیست میشود. اگر توبه کنه، مثلاً یک جوری به از نظر معنوی راه درستی را بره، بعد جلوه میخوره، آن ویژگیهای خاص خودش را میشناسه و در واقع بهشان میرسد.
تقوای زنانه و حس جلوهگری
یک نکته دیگر در مورد تقوا، من یک چیزی یادداشت کرده بودم باز حیفم میآید نگم، میگوید یک چیز ویژهای در مورد من خیلی خب سعی میکنم چک بکنم که اصلاً نمیشود باهاتون این کار را کرد، ولی اینکه چقدر حرفها باز مردانهست، چقدر تصوری که مثلاً ما از تقوا داریم مردانهست، و اینکه باز یک جوری وقتی که حرف از تقوا میشه، فکر میکنم تصورات عمومی یک چیزاییه که به یک نکته خیلی خاصی در مورد زنا اشاره نمیشود.
اینکه یک ویژگیای در زنها وجود داره، یک حس شدیدی که شاید بشود مثلاً بهش گفت حس جلوه کردن، ربطی به انجام دادن یک کار ندارد.
در واقع مثل فوز و داشتن، مثلاً دیده شدن، نمیدونم، جلوه کردن معلوم است یعنی چه دیگر. اینکه این در واقع یک تقوای خاص زنانه است که این حس کنترل بشود. این دقیقاً نتیجه همونه که در واقع فکر کنم از خیلی خیلی وقت قبل دیگر حداقل این را همه در متون دینی بهش اشاره میکنند که اگر مرد جلوه جلال خداست، زن جلوه جمال خداست.
جمال یک چیزی است که باید جلوه کند دیگر. یعنی یک چیز طبیعی در وجود زنهاست که حس جلوهگری دارن، مردها واقعاً ندارند. حداقل اگر جلوهگری هم مردها میخواهند بکنن، به این معنا این میخواهند یک کارهایی مثلاً عجیب و غریب نقد بزنن، مثلاً کسی اینها را نگاه کند.
ولی زن واقعاً این حس را یک جوری طبیعیتری دارد. یعنی مثلاً مخصوصاً چیز دیگه، در واقع چیزی که حکم ویژهای که در مورد زنها وجود دارد در مورد حجاب، که فکر میکنم اگر به مردها میگفتند حجاب را رعایت کنید به راحتی این کار را میکردن، زنها سختشونه که حجاب را رعایت بکنن، شما واقعاً این خیابونها که رد میشوید میبینید یک چیزی در حال انفجار که از هر جایی مثلاً امروز امسال نمیدانم روسریها را یک جوری میذارن که از پشت سرشون مثلاً یک خورده مو بیاید بیرون، یک چیزی میخواهد چیز کند دیگه، نفوذ کند به سمت، مردها این حس را چون مردم حکم.
خلاصه روشون میذارن. که حکم نداده هم میذارن یعنی اصلاً واقعاً شما اصلاً یک چیز خیلی جالب نگاه کنید دیگر حالا مثلاً در جهان غرب شما در محافل سیاسی حتی تمام مردم کت شلوار میپوشن، کراوات تا اینجا یقه بسته، آستینها تا اینجا، زنا هستند که این کار را نمیکنند.
اینکه یعنی این یک حکم یک چیزی دارد دیگه، یک چیزی در آن هست. یعنی زنا یک فرقی با مردها از نظر جلوه کردن به معنای جسمانی و حتی یک چیزی بیشتر از جسمانی در واقع تو زنا وجود دارد. همین سخت بودن نشانه این است که به هر حال یک چیزی اینجا هست.
اما یک نکته خیلی مهم این است که خب قرار نیست این زنا اصولاً این کار را نکنن. یعنی یک جوری مثلاً قرار است که یک زن یک چیز به اصطلاح فطریش این است که در مقابله به هر حال یک مردی که ابراز عشق میکند نهایتاً این کار را به طور قاطعانه انجام میدهد. یعنی این حس جلوه، خودش را رها میکند از این حس درونی خودشان.
حس خوبیه، دلیل دارد که اصلاً این حس تو وجود زنا حتی تو جسمشون هست. ولی واقعیت این است که الان اینجوری است. زنا آنهایی که در واقع از چیز خارج میشن، از این محدوده رعایت این مقررات خارج میشوند که بدون اینکه در مقابله عشقی قرار گرفته باشن، حتی بعضیهاشون به حساب اینکه اینطوری میتوانند یک کسی را عاشق خودشان بکنن، این کار را انجام میدهند.
و آنهایی هم که مذهبیان و معنی حکم حجاب را خوب نمیفهمن، یک جوری این چیز طبیعی، فطری و خوب را تو خودشان به کلی میکشن. یعنی یک جوری یک احساس مثلاً شرم کردن از اینکه کلاً نسبت به جسمانیت خودشان پیدا میکنند.
نمیدونم، اینکه حفظ یک تعادل نهایتاً این حس فطری، این حس میل به جلوه کردن، حس فطری خوبی است ولی قرار است که طبق یک قواعدی و در مقابله یک چیز بزرگی در واقع انجام بشه، نه اینکه هر جایی مثلاً هر مقداری که بدون مقررات و قانون باشه. این به هر حال یک ویژگی خاص زنانه است، به تقوای زنانه خیلی ربط دارد.
مردها این مشکلو ندارند و حکمی هم در این مورد در موردشون نیست ولی رعایت میکنند. زنا در موردشون در همه ادیان حکم هست ولی رعایت نمیکنند.
والد و بالغ و تجربه دینی
خب، آها یک یک نکته دیگر که باز من اواخر آن یادداشتهام بود ولی نرسیدم اشاره بکنم، این است که واقعاً این یک مقدار خیلی زیادی در جلسات اولیه تأکید کردم در مورد این مفهوم والد و بالغ و اینکه مثلاً شما وقتی که حتی وارد دین میشید، یک جوری باید به در اطاعت از والد نباشد. یعنی اینجوری نباشد که من یک حرفی را شنیدم و همونو دارم کپی کردم و دارم از روش مثلاً عمل میکنم.
اینکه یک چیزی را بهش رسیدم و دارم بهش عمل میکنم. آدمی که به بلوغ رسیده، یعنی به آن چیزهایی که دارد زندگیش عمل میکنه، به چیزهایی که اعتقاد دارد واقعاً به یک معنایی رسیده. خب، و من میخواهم بگویم واقعاً از این حرف، من همه هر کاری که میزنم و از اولش فکر میکنم تو اولین جلساتم این حرفها را به یک معنایی حالا کلیتر زدم.
اینکه در مسائل دینی نیاز به تجربه دینی هست. یعنی شما باید یک جوری برای اینکه عقاید دینیتون واقعی بشه، به اصطلاح بالغانه بشه، فقط با فکر کردن، فقط با زندگی کردن آدم میتواند به حقیقت برسد.
و چیزی که میخواهم روش تأکید بکنم، هیچ راهی نیست در اینکه یک نفر دیانت داشته باشه یا هر چیز دیگهای داشته باشه. چون مسئله کشف کردن حقیقته و به نظر من هم حقیقت به وضوح همینه، چیزی که در به اصطلاح عرفان و در دین هست. کسی نمیتواند یک زندگی بالغانه داشته باشه به غیر از اینکه یک جوری مثلاً به تجربیات عرفانی برسد.
یعنی یک جوری شهوداً مثلاً فرض کن خدا را درک بکند. و الا همیشه شما، شما نهایتش به نظر من یک آدمی که واقعاً به بلوغ نرسیده، یعنی به یک حس شهودی نسبت به حقیقت نرسیده، حداکثرش این است که یک والدی را که اول داشته را رها میکند و مثلاً به یک والد دیگهای میرسد.
به یک والد ممکن است بهتر برسد ولی نهایتاً دارد از یک سخنی که از بیرون میآید تبعیت میکند. موضوع این است که یک چیزی در درون ما باید بجوشه دیگر. از نظر دینی واقعاً هیچی راهی برای این نیست که شما یک ببینید یک نکتهای که میخواهم بگویم از بیرون شما نمیفهمید یک آدم مذهبی چقدر متکی به والده، چقدر متکی به بالغه.
واقعاً یک چیزی خیلی خیلی درونیه. ممکن است الان شما یک آدمی را ببینید که خیلی استاندارد مطابق با مثلاً همه حرفهایی که در چیزهای دینی زده میشود دارد زندگی میکند ولی به شدت بالغانه است به دلیل اینکه یک شهودی هست.
ممکن است جزئیاتی را که دارد رعایت میکند دیگر کپی کرده ولی ۹۰ درصد مثلاً دینش که مربوط به اعتقاد به خداست، اعتقاداتش کاملاً حسیان. یعنی به یک جایی رسیده که خیلی یقینی چیزهایی را میفهمد. ولی خب ظاهرش مثلاً همونجوریه که مثلاً تو جامعه عرفه. اصلاً آن چیزها واقعاً مهم نیست.
بهشدت این مسئله والد و بالغ ربط دارد به اینکه آدم به تجربیات درونی برسد یا نرسه. و یک نکتهای که من میخواهم باز چون مربوط به همین داستان میشود دفعه قبل نمیدانم اصلاً اشاره کردم راستش یا نه. یادداشتهامو تیک نمیزنم و گاهی یادم میرود.
مثلاً من میدانم این را به یک نفر گفتم، نمیدانم تو کلاس گفتم یا یک جای دیگر گفتم.
سه دسته آغاز سوره: متقین، کافران، بیماردلان
شما به کل این داستان ابتدای سوره که نگاه کنید، تقسیمبندی سهگانهای که هست که کافرا، دستهای از متقین ویژگیهای ایمان به غیب دارند و دارند به یک سمت دیگهای انگار میروند که از این جهان شهادت فاصله دارند میگیرند.
کفاری که به قلبشون مهر زدن، دفعه قبل این را یادمه گفتم که مهر زدن به قلب خیلی خوب است. یعنی که حفظ میشود دیگر به هر حال یک جوری. اینها یک جاهایی هستند در لجنزار دارند زندگی میکنند. قلبشون حیفه.
مهر و مومش میکنند که برایشان سالم بمونه بعداً شاید بخوان یک روزی تحویل بگیرند. بله. بله. حالا این که گفتی همهشان را با خودشون، ولی خب به هر حال این گوشهای که، بله، زیاد میشود. ولی خب مهر خوردن ربطی به آن ندارد.
چون که یک مرحلهای که تو قلب هست، مهر خوردن ربطی به آن توصیف فی قلوبهم مرض ندارد. سه تا دسته هستند. نه، اینها کساییان که کافرا، قلبشون به هر حال یک مشکلی دارد. نه، ولی این واژه فی قلوبهم مرض به کسانی اشاره میکند که بینابین ایمان و کفر هستند.
کافر نیستند. برای خاطر اینکه، اولاً خودشان که میگویند ما مؤمنیم. اینجا توصیف میشود دیگر. من اشاره، چیزی که دارم تکرار میکنم، میخواهم همینو بگویم که این توصیف چه آدماییان؟ آدمهایی نیستند که به معنا، به آن معنایی که تو قرآن هست، منافقن. مثلاً دارند کار سیاسی میکنند.
مثلاً به دلایل سیاسی، فرض کنید میگویند مثلاً این سردسته منافقین مدینه، عبدالله بن ابی، یک آدمی بود که واقعاً ایمان نیاورده بود. ولی چون پیغمبر مستقر شد، این هم مثلاً یک جوری اینجا تو مدینه باید زندگی میکرد، کاملاً به دروغ، یعنی در درونش مثلاً با مشرکین هم رفت و آمد داشت.
اینها آن آدمها نیستند که این اولین سوره دارند معرفی میشوند. آدمها نیستند که میدانند که کافرن، فقط دارند برای گول زدن مردم حرف میزنند. اینها آدمهایی هستند که به وضوح، اینها را بخونید، کسانی هستند که یک جوری قبول دارن، اعتقاد باید داشته باشن، ولی نمیبینن.
مشکل شهودی دارند. بنابراین اینکه دروغ میگویند که ما مؤمنیم، برای اینکه مؤمن نیستند. اینها اصلاً نمیدونن ایمان یعنی چه. یعنی نرسیدن به اینکه آن حالت ایمان آوردن چیست.
تمثیل رعد و برق و ایمان ناپایدار
این تمثیلی که آخرش زد، یک تمثیل خیلی جالب هست. که مثل این است که اینها میخواهند یک آتشی رو، گاهی روشن میشه، یک چیزی را میبینند ولی باید خاموش شه.
این قلبشون پذیرا یک چیزی را ندارد دیگر. پذیرای ایمان نیست. یعنی یک نوری هم که به قلبشون میآد، مثل رعد و برقه. مثلاً این، ببین این حس رعد و برق خیلی حس مهمی است. اینها حتی از ایمان اینجوری میترسن، برای اینکه آمادگیشو ندارند. یک لحظه مثلاً خودشان را در محضر خداوند احساس میکنند و دوباره میروند سر جای خودشان.
برای خاطر اینکه مثل یک نوریه که همراه با ترس مثلاً آن میبینند. ازش میگوید که توصیفش این است که نور میآد، اینها از ترس چشماشونو میبندن، گوشاشونو تیک میکنند که مثلاً مبادا، میگوید حذر الموت، از ترس مرگ، میترسن که انگار در حد مرگ مثلاً میترسن از آن نور ایمانی که در واقع بهطور لحظهای میبینند.
اینها آدماییان که دارند یک تلاشهایی میکنند. این مثل یک آدمیه که واقعاً ایمان ندارد. در واقع مثل اکثریت آدمهایی که جزو مؤمنین هستن، مذهبیان. ایمان به معنای واقعی مستقر نشده تو قلبشون. هنوز درشون استعداد و آمادگی ندارد که آن حس ایمان را داشته باشه. ولی چون یک فعالیتهایی میکنن، گاهی میروند یک دعایی میخونن، نماز میخونن، خلاصه یک حالتهایی بهشان دست میدهد که گاهبهگاهی، مثل یک جرقه.
ولی خودشان را پس میکشن دیگر. من چیزی که میخواهم بگم، این اشاره به همین این قسمت بود که این را بعضیا بد میفهمند. فکر میکنند این منظور آدم منافقیه که چون، چون مثلاً میگوید که، میگوید انهم لکاذبون، به معنای این است که فکر میکنند این را دروغ میگویند.
یعنی مثلاً، دروغ مطلق میگویند. میگوید «انهم لکاذبون» به معنای این است که فکر میکنند این را دروغ میگویند یعنی مثلاً دروغ گفتن به این معنا که کافرن ولی میگویند ما مؤمنیم. آن واژهای که آنجا وجود دارد در قرآن برای آن مفهوم نفاقه، نفاقه. کسی که در واقع دارد گول میزند دیگران را و دنبال ایمان هم ممکن است نباشد.
یعنی هیچوقت در تنهاییاش هم نمیره دعا کنه، عبادت بکند. اینها این کارا را میکنند. اینها یک جوری توسط اطرافیان، والدینشون مثلاً در واقع به یا عقلشون تا حدودی بهشان میگوید. اینجوری میفهمند که مثلاً خدایی هست، دین درست است و یک کارهایی میکنند ولی نمیگیره دیگر.
آن شعله در درونشون روشن نمیشود برای اینکه یک مشکلی دارند. این مشکل مربوط به این است که کارای خلاف ایمان هم میکنند دیگر. یعنی حتماً مثلاً این معاصی انجام میدن، دادن، یک در قلبشون. این توبه کردن یعنی که همین چیزو آماده کردن دیگر. یک جوری، ببین چند جای قرآن این هست که میگوید مثلاً کسانی که توبه کردن و ایمان آوردن.
شرط اینکه یک جوری سالم بودن دیگه، یک جوری یک محیط خوب فراهم کردن برای اینکه ایمان یک چیزی است که باید تو قلب مستقر باشه. وگرنه همیشه همین حالت جزر و مد و آن در مورد همین آدماست که تو قرآن میگوید اینها را سالی یکبار دوباره امتحانشون میکنند که توبه کنند و نمیکنند.
اینکه اصلاً یک دفعه حالتهایی بهشان دست میدهد که رعد و برق شدید میشه، یک شعله بزرگی، یک چیزهایی میبینن، ممکن است یک میلی پیدا کنند ولی خب مهم این است که یک چیزی تو زندگیشون باید تغییر بدن. این چیزهایی مانع از این است که این به یک حالت مستقر شدن در واقع ایمان برسد.
پرسش: ختم قلوب و معنای خیر
بفرمایید. در واقع این که حالا این تغییر هست، «ختم الله علی قلوبهم» همه چیز خوب است. نه منظورم در کنارش ببین، بگذار اول این را من روشن کنم، این توافق را بکنم. همه چیز خوب است. حتی جهنم. خوب بودن به این معنا که مثلاً فرض کنید جهنم یک راهیه که آن آدمها آنجوری باید به سمت خداوند برگردن.
برگشتن به سمت خدا خوب است. آن طرف مثلاً یک کاری کرده که با عذاب توجه باید بکند به خدا، مثلاً. حالا اینکه اصولاً همه چیز خوبه، من این تعریفی که میکنم از یک منشأ در واقع یک حکم خیلی کلی میآید. حالا در مورد این مورد خاص اگر مشکلی داری بگو.
نه منظورم این است که «ختم الله علی قلوبهم» را در واقع در این نظرم به این دلالت ندارد که دیگر خوب نمیشود. انگار آن قلب یک لایه ای کشیده، یک لایه ای، قلبش روش کشیده، یعنی اینها نمیتوانند حس کنند. نه، بله. ببین این چیزی که من دارم میگم، من خیلی شهودی دارم میگویم.
آدمی که معصیتکاره، هرچقدر که بیشتر معصیت میکند و دورتر میشه، کرختر میشود. کمتر میفهمد. میبینی اصلاً به یک حالتی میرسد که خودشان هم احساس میکنند که مثلاً یک جوری به اصطلاح یک چیزهایی که قبلاً میفهمیدن را حالا دیگر نمیفهمن. حالا بعضی آدمها یک مغروری هستند و احساس میکنند همیشه خودشان توجیه میکنند که چیزهای جدید دارند کشف میکنند.
قبلاً که میفهمیدن اشتباه میفهمیدن. ولی این حس کرخی از نظر شناختی در آدمها به وضوح وجود دارد. خیلی آدمها هستند باهاشون حرف بزنی هیچی نمیفهمن. یعنی خیلی چیزهای خیلی بدیهی را دیگر نمیفهمن و این را الان در دوران پستمدرن این را با افتخار میگویند دیگر.
میگویند که مثلاً حقیقتی وجود ندارد و هیچ چیزی، یعنی در واقع مثل یک آدمهای کوری میمونن، کور و کرند واقعاً و به آنهایی که میبینند هم احساسشون این است که آنها چون قبول نمیکنند که یک چیزی در وجود من هست.
ببین من یک چیزی چند بار تا حالا گفتم، اینکه در کل تمدن غرب از یونان همینجور سرچشمه گرفته و فقط هم تو یک ناحیه از دنیا این فکر عجیب وجود داشته و الان هم به همهجا پخش شده.
اینکه ما حقیقت را میتوانیم با آن مقدار مثلاً چیزی که تو ۱۴، ۱۵ سالگی در وجودمون رشد میکند کشف بکنیم، بیان بکنیم، به دیگران هم قانع کنیم که مثلاً حقیقتی را که من دارم میگویم.
در سراسر دنیا همه مردم یک جوری این را میدونستن که حقیقت یک چیزی است که به تدریج با زندگی کردن باید بهش رسید. شناخت، قوه شناخت باید رشد بکند. اینکه چشمی باید باز بشود که حقیقت را ببینی.
با این حسهای پنجگانه و یک مقدار فکر کردن در قالب زبان، آن هم زبانی که اصلاً اعتبار نداره، قاطی با خیلی واژهها و نمیدانم گرامر نادرستی که ما خودمان وضع کردیم، اینجوری نمیشود حقیقت را دید، کشف کرد، بیان کرد. مردم هم قانع بشوند. مثلاً من اینجوری یک کتاب بنویسم در آن حقیقت باشه. حقیقت یک چیزی رسیدنیه و مربوط به یک چیزی درونیه.
مربوط بیش از اینکه به فکر کردن مربوط باشه به این است که قوای شناختی درونی ما چقدر رشد کرده. خب؟ اینکه به هر حال این «ختم الله علی قلوبهم» توصیفی که از این آدمها میشود که اینها نمیشنون، نمیبینن، مربوط به گوش که نیست. مربوط به چشم و گوش و چیزهای عادی نیست.
این در واقع این است که آن جنبههایی یک خورده ماورایی، آن جنبههای عمیقتر شنیدن، دیدن و حس کردن را اینها دیگر ندارند. و به نفعشون نه من منظورم این است که ببین اصلاً آن حسهای شیطانی که در لحظههای از زندگیشون وجود دارد در اعماق وجودشون نفوذ نمیکند برای اینکه اینها اصلاً یک سدی به وجود آمده در راهه.
یعنی مثل اینکه راه به درون به آن هسته اصلی وجودشون که یک چیز مقدسیه بسته شده. اینها در مثل تو لجنزار دارند زندگی میکنند. خوب است که این لجن از یک جایی اینورتر نیاد برای اینکه بعداً بتونن پاکش کنند.
تمثیلی که تو سوره شمس هست بعد از آن قسمهایی که میخورد میگوید و نفس و ما زکاها بعد میگوید و قد خاب من دساها. مثل توصیفش این است که مثل اینکه یک چیزی یک گوهر گرانقیمتیه که بعضیها این را خاکش میکنند. روش یک چیزهایی میریزن. ببین آن گوهر از بین نمیره. یک جوری نمیدانم چگونه بهت بگویم.
اینکه در درون ما یک چیزی هست که نباید آسیب ببیند. خوب است که حفظ بشود. و این تعطیل شدن شناخت کمک میکند به اینکه خیلی تو حس نکنی. یعنی یک لحظهای که به هوش میآید یک چنین آدمی و ادراکات عمیق پیدا میکند شکر میکند که همان بهتر که تو آن مدت مثل خواب بود برایش.
یعنی و الا آن همه نفرات فرض کن یک نفر آدم کشته. اگر یک آدم مثلاً عارفی آدم بکشه که دود میشود میرود هوا نابود میشود. میدونی برای این خاطره که درک میکند که دارد چه کار میکند.
همان بهتر که نمیفهمه یک آدمی که در دنیای پر از چیز دارد زندگی میکند. پر از آلودگی دارد زندگی میکند. وگرنه بیشتر در واقع فساد عمیقتر در آن حس میکند. من نمیدانم من امیدوارم آنجوری شده باشه که این به نفع در واقع آن چیز فطریشونه.
آن ارزشهایی که قوه در واقع از بیرون به قلبشون چیزی وارد نشود دیگر. قلب محفوظ میماند. این مسئله نشنیدن و ندیدن و اینها مربوط به آن چیزهای خود باطنه. من تکلیفم آن قسمت سومه که این را اشتباه نگیریم. این سوره با این توصیف با این سهگانه شروع میشود.
آدمهایی که ایمان دارند میدانند ایمان چیست. میگویند هم ایمان داریم. آنهایی که ایمان ندارند نمیدونن ایمان چیست. ولی خب میدانند که ایمان ندارند. یک چیزی هست که من ندارم. ولی یک عده بینابین میمونن. آدمهایی که دنبال ایمان انگار دارند میگردن ولی آمادگیشو ندارند. یعنی ایمان با زندگیشون تطبیق ندارد.
یک چیزهایی تو زندگیشون هست که باید کنار بذارن. دقیقاً توبه کردن. کارهایی میکنند که نباید بکنند. جاهایی میروند که نباید بروند. و تا اینها را کنار نذارن همان حالت جرقه زدن در واقع در قلبشون بیشتر ظاهر نمیشود. این تمثیلها را خودتان بخوانید به نظر من فوقالعاده.
فکر کنم من از آدمهای غیرمسلمان هم در کتاب در مورد این تمثیل هست. اول قرآن هم هست. یک حس خیلی عجیبی دارد. این تمثیلهای خیلی قویای هستند و آدمهای غیرمسلمان هم تو یک کتابی یا یک نفری بود که مسلمان شده بود و تعریف میکرد که این چقدر روش اثر گذاشته. این تمثیلها چقدر زیبا و ماهرانه هست. دقیق یادم نیست. خب.
آها یک یک سوالی که دو جلسه قبل بعد از جلسه یک نفر پرسید و فکر میکنم سوال مهمی است. نمیخواهم در موردش بحث بکنم ولی همینطور اشاره میکنم.
اینکه در واقع یک چنین شبههای پیش آمده که فرض کنیم که این حرف درست باشه که اصلاً رسالت انسان این است که نهایتاً انسان خلق شده و وقتی که انسان خلق میشود در عالم جسمانی در پایینترین سطح جسمانیاش نمایندهای دارد.
آخرش این است که اسماء الهی و مثلاً قرآن یک جوری نازل میشود به پایینترین سطح حیات و همه انگار خبر میشوند از اگر نمیتوانند علم معنای واقعی پیدا بکنند این خبر در دنیا پخش میشود.
نازل شدن قرآن و انسان کامل
سوال این است که خب وقتی که قرآن نازل شد دیگر انسان در چه چیزی هست؟ ها؟ چرا دیگه؟ چرا حیات بشر دیگر به چه درد میخوره؟ اگر هدف از خلقت انسان این بود که مثلاً یک کتابی به صورت جسمانی ظهور پیدا بکند انسان مثلاً کاتب کتاب در پایینترین سطح هستی بود خب این کتابه هست دیگر. مثلاً این را بذارن در موزهای بعد همه بیان بخونن.
نمیدانم. سوال میتونی منظور از سوال هر چه هست دیگر. یک جوری اگر پخش شدن اخبار و ایناست که خب اینجوری شده دیگر. اصلاً من دیگر حالا میتوانند صدای یک نفر را ضبط کنند این اخبار را هر روز بخونن و خب نه دیگر مثلاً ملائکه بیان بخونن. خب میشود دیگر اگر میخواهم ملائکه بخونن. هرکی میخواهد بیاید بخونه.
رسید دیگر اینفورمیشن به صورت کتاب دیگر از این چیزتر یعنی به صورت کامل جسمانی ظهور پیدا کرد، نوشتنش هم تمام شد. یک جوری یک شبهه هست دیگه، به هر حال سوال خوبی است.
من فکر میکنم که این یکی از آن دلایلیه اینکه چرا همه عرفای، حداقل در محدوده اسلام، حتی شما در بعضی از این عرفانهای هندی و اینها هم این عقیدههای این شکلی را میبینید، که همیشه اوتاد وجود دارند.
یک جوری مثل اینکه اعتقاد به اینکه قرآن فقط صرف اینکه کتاب بشود کافی نیست، اینکه یک معلم، یک نبی، یک کسی که بتواند خبر بده، میگوید انسانها یک آدمهای خاصی همیشه وجود دارند که یک یک فانکشنی را دارند انجام میدن، یعنی واقعاً هنوز انگار دارند به ملائکه چیزی تعلیم میدهند.
آدمهای خاص وجود دارند. اینکه عرفا میگویند که همیشه اوتاد وجود دارن، اینکه جهان یک جوری قائمه به انسانهای کامله، به انسان کامله، اینکه صرف ظهورش مثلاً به صورت کتاب کافی نیست، خود انسان، همانطوری که آدم این نقش را برای ملائکه بازی میکنه، اصولاً این چیزی شبیه نبوت در واقع انگار جریان دارد دیگر.
قرآن به یک معنایی در قلب انسان نازل شده و از اونجاست که مثلاً به خیلی جاها انگار منتقل میشود. من نمیخواهم در این مورد بحث بکنم ولی میخواهم این را بگویم که یکی از دلایل واضح در واقع اعتقاد به وجود انسانهای کامل و به قول عرفا اوتاد، این است که همیشه یک آدمهای خاص، شما ابنعربی بخوانید که خیلی خیلی دیگر این سلسله مراتب این آدمها که همیشه ۴۰ نفر مثلاً با این ویژگی در جهان باید باشن، اینها جلو ساختار جهان، مثل اینکه البته عیسی چطوری یک موجودیه که یک جای خاصی را در جهان اشغال کرده، که ابنعربی حرفاش کاملاً در این حدی که افرادی را به یک عناوین اسم میبره، حتی تعدادشون را میگوید.
میگوید که این تعداد همیشه از این نوع آدمها که یک کار خاصی را در جهان انجام میدن، اینها اگر نباشن، یک چیزی به هم میخورد اصلاً. من نمیدانم واقعاً، من چیزی که همینجوری فقط شنیدم و خواندم و درک نمیکنم را نمیگویم.
فقط میخواهم اشاره بکنم که عرفا به غیر از اینکه صرفاً یک کتاب به وجود آمده باشه، این حس اینکه انسان همیشه مثل خود حضرت آدم، وظایفی را باید انجام بده، آدمهای خاصی همیشه هستند که یک کارهایی را انجام میدن، وجود دارد و شیعیان هم به همین دلیل معتقدن که مثلاً یک شخصیت پیامبرگونه باید همیشه حضور داشته باشه، یک چیزی بیش از آن چیزی که عرفا اعتقاد دارند که اوتاد باید باشه.
در ضمن این سخنرانی شروع شد، کی خونده؟ کلاً یک سخنرانی تو پاریس کردیم، سخنرانی جالبی بود. در آینده احتمالاً این عکسالعملهایی هم چیز میشه، به وجود میآید. خیلی حرفهای غریب و عجیب و غریبی بود. مثلاً اینکه ولایت در تشیع یک جوری ناقض خاتمیت پیامبره.
اصلاً رسماً به عنوان یک سنی صحبت کردیم. میتوانید اینجوری به نظر بیاید. بعد سطح استدلالهاش هم واقعاً در حد کودکانه. یعنی بخوانید به نظر من، همه چیز اینکه دموکراسی خیلی چیز خوبیه، اگر معتقد باشیم که خاتمیت صورت نگرفته و هنوز یک امامی باقیه، این مخالف دموکراسیه، پس خیلی جالب است واقعاً.
استدلالهای یک چیزهای سیاسی و با یک چیزهای مذهبی اینها قاطی میشن، این تو لولهای مختلف. اینقدر دموکراسی به این معنایی که حالا لیبرال دموکراسی مثلاً آمریکایی اینقدر مقدس شده که تأثیر میگذارد روی اینکه ما به دین هم داریم فکر میکنیم، همیشه باید مواظب باشیم که عقاید دینیمون با دموکراسی هم سازگار باشه.
یک خورده از کلاً، چون خودم اصولاً میل ندارم بحثهای سیاسی بکنم، ولی خواهش میکنم یک خورده به دموکراسی فکر کنید. دموکراسی یک یک کتابی هست به اسم مدلهای دموکراسی. این دموکراسی فقط این مدلی که الان در دنیا هست، این نیست.
مدلهای دیگهای وجود دارد برای دموکراسی که میتوانند خیلی خیلی بهتر از این کار کنند. من فقط یک ایده خیلی کوچیک بگم، که وقتی که میخواهید تعیین بکنید که دموکراسی چه مدلش خوبه، یک تریدی وجود دارد بین اینکه چقدر مستقیم نظر آحاد مردم را بپرسید برای اینکه حکومت تعیین بشه، و این چقدر این ضرر را میخواهید تحمل بکنید که میدان باز باشه برای عوامفریبی.
یعنی شما از آدمهایی دارید سوال میکنید که اینها سیاست حالشون نمیشه، پشت پرده را نمیدونن و نمیدونن واقعاً سیاست الان سیاست اتفاقی که داریم آن را از گور دارند نگاه میکنند.
هرچقدر که بیشتر بروید به سمت اینکه از آحاد مردم مستقیماً بپرسید در اینکه اصلاً حکومت تعیین بشه، این دقیقاً به درد یک جایی مثل آمریکا میخورد که با رسانهها میتوانند همه چیز را کنترل کنند.
مثلاً در کشوری سرمایهدارها حاکمان، دو تا حزب درست کردن که تقریباً هیچ فرقی با هم دیگر ندارند از نظر سیاستهای اقتصادی و دارند در، در واقعشون در حد مثلاً یک درصده و همه مردم احساس رضایت میکنند و همیشه هم به همین دو تا رای میدهند و احساس آزادی هم میکنند. میگویند رای ما را هم در واقع از ما پرسیدن.
این یک مدل، مدلی که در واقع اکستریم میرود سراغ اینکه از کف به اصطلاح مستقیماً رأس هرم را تعیین بکند. خب این مدلهای دیگر هم وجود دارد یک خورده مثلاً از مردم یک جوری لایه لایه یک خورده یک هرم بسازید که آخرش آن آدمهایی که نهایتاً حکومت را یک توده سوادی داشته باشن، بدونن به چه دارند رای میدن، بدونن الان مسائل اقتصادی کشور چیه، این بیاید بهتر است.
مردم واقعاً چه میدانند که الان مثلاً این آدمهایی که تو انتخابات ریاست جمهوری ما شرکت کردن، اینها چه ایدهای دارند برای اینکه کدام اینها بیاید چه میشه؟
شما هم که الان شرکت کردید که آدم آگاهی هستید، این نمیدونید که، میدونید؟ واقعاً مثلاً آن میاومد چه میشد، بهتر بود. حتی نمیشود راحت تشخیص داد کدام بهتر است برای اینکه ضرب و بند، اگر آدمها یک خورده لول بالاتر توسط کف تعیین بشود کمکم، ولی نه اینکه من مستقیم بروم از یک آدم بیسواد بپرسم که تو میخوای که حکومت کاپیتالیستی باشه، اصلاً نگاهش میکنه، نگاه.
بگی مثلاً دوست داری کمونیستی باشه و نمیدانم آقا، الان این انتخابات ما آن دفعه اصلاحطلبا فکر کردن که مردم از اصلاحات خوششون میآید. این دفعه مردم به یکی دیگر رای دادن.
حالا همه موندن که، خدایا چرا مردم به اینها رای میدن؟ بابا همیشه چون نمیخوان به آنها رای بدن به یکی رای میدهند. این مردم ایران معمولاً انتخاباتشون اینجوری است. آن را نمیخوان، میآیند خب به این.
واقعاً اینکه، اینکه این سیستم، این حرف از دموکراسی طوری زده میشود که آخر و اول دموکراسی همین چیز مزخرفیه که مثلاً الان تو آمریکا هست. با همین حکومتی که مردم نمیفهمن که این برایشان ضرر دارد یا سود داره، ها؟ مردم مالیات را مثلاً نگاه میکنن، میبینند چقدر پول درمیآرن، چقدر مالیات میدن، نه ایده فرهنگی دارن، نه ایده جهانی.
اصلاً آمریکاییها چیزی به عنوان جهان خارج آمریکا اصلاً تو فرهنگشون مطرح نیست. اینکه مثلاً این حکومت الان میآد، اصلاً جمهوریخواهها مثلاً فرض کنید که تمام ایدهشون برای رای دادن به جمهوریخواهها، این آدمهای مذهبی آمریکا این است که اینها مخالف همجنسگراییان.
اینکه بیرون آمریکا تأثیر اینکه حالا بوش بیاید یا یک نفر دیگر بیاید چه میشه، چه بلایی سر مردم مثلاً بیرون آمریکا میآد، اصلاً در افکار، تو چامسکی فقط فکر میکند تو آمریکا و همهاش از این حرفها میزند. اصلاً، من یک دانه ایده خیلی ساده. واقعاً درست نیست که ما برای ریاست جمهوری آمریکا که رسماً دنیا را دارند اداره میکنن، ما هم رای بدهیم دیگر.
سرنوشت من، یعنی بوش بشود یا یک نفر دیگر بشه، به من هم مربوطه. من چرا رای ندم؟ یک جایی صندوقهای رای، هر مثلاً ایرانیها هم یک درصد رایشون چیز داشته باشه. بگن، این واقعاً سرنوشت فقط مردم آمریکا که نیست. ریاست جمهوری آمریکا را باید همه مردم دنیا، این مفسر، همه دنیا، اینها، همه کار میکنن، باید ما هم رای بدهیم دیگر.
ایرانیها معلوم نیست، باور کنید ایرانیها رای بدن، جمهوریخواه رای میدهند. بسته به این چیزهای، آن پارامترهایی که نهایتاً ایرانیها رای میدن، ابهامهایی دارد که معلوم نیست. خب بگذریم. به هر حال دموکراسی چیز خوبی است ولی نه دموکراسی فقط این نیست که الان میگویند.
این دقیقاً به درد همین میخورد که آدم به راحتی بتواند عوامفریبی بکند و سالهای، مثلاً فاشیسم با دموکراسی سر کار آمد دیگه، نیست مگه؟ فاشیسم تو اروپا، نهاد، حتی دموکراسی بود. همه موافق، تو ایتالیا همه موافق فاشیسم بودند. کاپیتالیسم هم روی دموکراسی به همین معنای موجود سواره.
بیان از، یک آدمهایی از یک سطح سواد به بالا اگر مردم بگویند رای میدهیم ببینیم حکومت چه باشه، بگویند آقا مثلاً یک توده، چهار تا کتاب در بیارن، بگویند این چهار تا کتاب را مردم باید بخونن، بعداً بیان یک امتحان بدن، کوالیفای بشن، بیان رای بدن.
بعد همه جا سوسیالیست میشود. برای اینکه آقا یک خورده آدمها فهم داشته باشن، نمیرن به کاپیتالیستها رای بدن. میروند به یک آدمهایی یک خورده از جنس خودشان رای بدن. به هر حال این دموکراسی که الان تو آمریکا هست، به درد همان حکومت شبیه آمریکا میخورد دیگر.
یعنی یک عده سرمایهدارن، رسانهها دستشونه، با یک مشت مردم، مردمی که یک آمریکایی کتاب معروف که نوشته، به فارسی هم ترجمه شده، ملت گوسفند. روی جلدش هم یک پرچم آمریکا نوشته. استکارهای یک تعداد دوستان هست. اینکه بیفکرترین آدمها از نظر سیاسی تو دنیا که اصلاً واقعاً از آن نوک دماغشون جلوتر نمیبینن آمریکاییها هستند.
بعد اینها کسی را دارند تعیین میکنند که تو سرنوشت من و شما دخالت میکند. رسماً میگوید. بگذریم. حالا به هر حال دکتر سروش به دلیل اینکه دموکراسی اینقدر چیز خوبی است میگوید که اعتقاد داشتن اصلاً به ولایت دیگر منتفیه دیگر برای اینکه این با دموکراسی به همین معنای موجود مخالفه.
خیلی استدلالش از این جهاتی بامزهست که از یک چیزهای سیاسی آدم مثلاً نتایج فلسفی، نتایج عرفانی بگیرد. بفرمایید. گفتم الان یک سخنرانی اخیراً کرده تو پاریس و الان تو اینترنت هست و فکر میکنم بهزودی سر و صداهاشم در نمیدانم از کی گذاشتن ولی مال همین دو سه روز اخیره.
خیلی خیلی حرفهای تندی زده. یک درصد این حرفها را آقای جنتی از زده بود، میشد که مرحوم به اعدام شد. نه، گفتم سروش از این جهت دیگر ایران برنگردونه. بگذریم.
سوال اصلی: همگانی بودن داستان هبوط
خب، بیایم من امروز یک چیزی که میخواهم بگویم در مورد یک سوالیه که قبلاً مطرح کردم. اگر کسی فکر کرده، ایدهای داره، در مورد اینکه چقدر این داستان، این نهایتاً آخرش باید در مورد این حرف بزنیم که چقدر داستان تمثیلیه. من یک آپشنهایی که وجود دارد این است که یکی اینکه این داستان فقط برای حضرت آدم به طور واقعی یا تمثیلی اتفاق افتاده.
ببینید در واقع این مثل اینکه یک آزمایشی بوده که آیا انسان به طور تیپیک، یک نفر آدم را گذاشتن تو بهشت، چون معصیت کرده، همه ذریه این آدم هم که از همان جنسن، معلوم میشود که اگر بذارنشون تو بهشت همین کار را میکنند ولی ما را آزمایش نکردن.
تکتک ما آزمایش نشدیم ولی نوع بشر یک بار یک نفرو به عنوان نمونه انتخاب شد و آزمایش شد و بعد معلوم شد که جای انسان در بهشت نیست. این یک ایده. یک ایده اینکه نه، این یک در واقع اتفاقیه که برای همه آدمها میافتد بعد از به دنیا میان.
و بعد از هر دو مورد اینها میشود حرف زد در مورد اینکه چقدر این اتفاقات تمثیلیه. یعنی واقعاً یک باغی وجود داره، آدم تو این باغ دارد زندگی میکنه، درختی وجود داره، میوه میخورد یا نه اینها تمثیلیان. اگر بگویید مثلاً باغ وجود دارد بعد آن سوالی که خیلیا در موردش بحث کردن، کجاست این باغ؟
مثلاً اگر بهشت به معنای واقعیه، بعضیا میگویند که خب آقا کسی وارد بهشت بشود که دیگر بیرون نمیآید. این حرف جالبی نیست به هر حال. بعضیا اینجوری ایراد میگیرند که میخواهند بگویند که باغ بهشت نیست برای اینکه بهشت یک جاییه در واقع خلد که کسی که وارد بهشت بشود که دیگر بیرون نمیآید.
نمیدانم چه چیزهای دیگهای میشود گفت. اینها یک چیزاییه که خوب است در موردش بحث کنیم. من میخواهم حرفام خیلی قاطعانه بزنم ولی حداقل یک ایدهای بدهم. یکی اینکه در مورد همه آدمها این اتفاق میافتد و نه نمونهبرداری نیست. و حداقل مشابهش برای همه آدمها اتفاق میافتد و یکی دیگهشم اینکه چقدر تمثیلیه.
میشود فرض کرد که یک حالت بینابین، مثلاً یک نفر اعتقاد داشته باشه که به طور واقعی برای آدم اتفاق افتاده، یعنی وقتی حرف از جنت هست واقعاً جنت بوده، ولی برای انسانهای دیگر به طور تمثیلی مثلاً اتفاق میافتد. به این معنا.
به حالت بینابین. اگر کسی ایدهای دارد بگه، اگر نه من میخواهم یک ایده بگویم. پس در واقع اینجوری گفته، اهبطوا به صیغه جمع به کار برده شده. آها آره، آفرین. آره، من میخواستم بعداً در موردش صحبت بکنم.
ولی خطاب اهبطوا به دو نفر نیست، به جمع. به همه، انگار همه آنجا حضور دارند و همه دارند میشنون. جمعی هم آمده بعدش. بله. همه انسانها انگار دارند از بهشت اخراج میشوند. بله. آها.
خطاب جمعی هبوط و الست بربکم
میگوید که الأعراف · ۲۴قَالَ ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢفرمود: «فرود آييد، كه بعضى از شما دشمن بعضى [ديگر]يد؛ و براى شما در زمين، تا هنگامى [معيّن] قرارگاه و برخوردارى است.». قل نهبطوا البقرة · ۳۸قُلْنَا ٱهْبِطُوا۟ مِنْهَا جَمِيعًۭا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّى هُدًۭى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَفرموديم: «جملگى از آن فرود آييد. پس اگر از جانب من شما را هدايتى رسد، آنان كه هدايتم را پيروى كنند بر ايشان بيمى نيست و غمگين نخواهند شد..
این در مورد شیطان نیست. چرا خب؟ چرا؟ نه. شما شروع کنید ولی هر روز زیاد نیست. واقعاً حداقل در داستان سه نفر دارند از بهشت اخراج میشوند که میتوانید بگویید که مسئله جمع آخرش مربوط نمیشود. شیطان هم دارد میگوید. میگویم که چند تا با چند تا دیگر چند تا با هم دشمن پس یعنی که شیطان هم و بعضکم لبعض عدو فرق میکند با اینکه.
خب اگر کسی چیزی من قبلاً سوال مطرح کردم فکر میکنم شاید کسی بخواهد چیزی بگوید. بفرمایید. آها خب هرکی از عالم ذر میگویند من نمیدانم در قرآن یک آیه ای هست که این خطاب الست بربکم به همه انسانها شده و همه گفتن قالوا بلی.
این یک جوری حداقل تایید میکند که قبل از اینکه ما به اینجا بیایم یک چیزی داشتیم سوابقی داشتیم. و من میخواهم از این حمایت بکنم که این اتفاق برای همه آدمها میفته.
یعنی همه ماها در واقع بهشت را تجربه کردیم و هممون این اتفاقا به نوعی افتاده ممکن است مثلاً فرض کنید ممکن است یکی بگوید که این با ملائکه و اینها برای همه آدمها نیست مثلاً میگویند از آدم پیغمبر بوده آنجا نقش نبی را ایفا کرده ولی در بهشت بودن اخراج شدن از بهشت به زمین اومدن و بعد دوباره این خطاب مورد خطاب این آیات بودن اینها برای همه آدمها هست باید یک توضیحی سعی کنیم بگوییم که چه جوریه دیگر مثلاً اگر حرف از عالم ذره عالم ذر چیه؟
من این اسم عالم ذریه اسمیه که یک جوری از یک واژه قرآنی هم دارد استفاده میشود و معمولاً وقتی اشاره میکنند بهش اشاره به همان ماجراییه که در سوره اعراف هست که از انسان تعهد گرفته میشود که در واقع خداوند پروردگارش هست نیست خب بگذارید من از مختصر میخواهم بگویم دیگر نمیخواهم خیلی این را کشش بدهم یک اول یک تصوری داشته باشید از اینکه یک موجود زنده خیلی ساده را در نظر بگیرید مثلاً یک اسفنج چه جوری زندگی میکند من میخواهم سعی کنم یک توصیف خیلی ساده یک زندگی خیلی خیلی ساده است دیگر یک چیزهایی را از محیط.
مثلاً چک میکند یک چیزی در یک آگاهی اینها غیر این اگر تصور دارید بگویید یک نوع آگاهی در درون اسفنج وجود دارد به عنوان ساده ترین موجود زنده که گاهی مثلاً در اثر یک اتفاقایی که میفته میفهمد که باید حرکت کند یک حسی خلاصه دارد دیگر یک چیزی هرچقدر هم که بخواهد ساده در واقع در حیات در حد اسفنج هم وجود دارد حیات نباتی یا مثلاً یک چیزی مثل اسفنج همه موجودات زنده یک حس درونی یک نوع آگاهی دارند سیگنال هایی از بیرون دریافت میکنند اتفاقایی که در درونشون از نظر برای حیاتشون مهم است حیوانات که به وضوح پیچیده تر میشوند واضح است دیگر شما معتقد نیستید که اینها.
مثلاً هیچ جور درک و آگاهی ندارند مثلاً یک سری ماشین های مکانیکی هستند که مثلاً فرض کنید یک این را نسبت میدهند به دکارت واقعاً اینقدر عجیبه که من باورم نمیشود دکارت گفته باشه باید یک جایی مثلاً معتبرم بگویم اینکه دقیقاً معتقد بود که حیوانات روح ندارند ماشینن و دقیقاً انگار این مثال دکارت را که وقتی که با سنگ به یک سگ میزنید و آن زوزه میکشه این صداییه که از در این سگ در میآید مثل اینکه وقتی سنگ را به دیوار میزنید صدا میکند آن صدای سگه.
مثلاً چطور به شیشه بزنید جینگ میکند به دیوار بزنید آن هم خب بهش میزنید آن صدا را ازش در میآید یعنی دردی نیست اصلاً حیاتی آنجا نیست که احساس درد بکند همه موجودات حتی در حد اسفنج و گیاه حس راحت بودن ناراحت بودن اینکه یک چیزی مطلوبه برایشان نامطلوب را دارند دیگر یک چیزهایی در درونشون هست یک به هر حال یک چیزی در درونشون ترشح میشود احساس مثلاً فرض کنید که حتی یک درخت یک جوری به دلیل اینکه موجود زنده است وقتی که آب خورده با.
آب نخورده یک مثل اینکه یک آگاهی دارد دیگر و یک کارهایی میبیند میکند وقتی نور کمه با وقتی که نور زیاده تو زندگیش تاثیر میگذارد ماشینی ماشینی نیستند ها اگر ماشینی هم بگویید که تا کجا ماشینن دیگر.
خلاصه یک موجودات زنده اصلاً درخت ها همه مثلاً کاملاً ماشینن نه من میخواهم بگویم اگر کسی ایده مخالفی دارد یعنی حس میکند که موجودات زنده حیات نه اینجوری ندارند و احساس ندارند که چیچی را درک میکنند. فقط مثلاً یک جوری مثل ما مثل درخت مثل یک کارخونهست. همینجوری درمیآد و بعد مثلاً یک چیزهایی را برمیداره تبدیل به غذا میکند و هیچچیزی هم احساسی همراه با این نیست.
یعنی کمآب باشه، پرآب باشه، احساس مثلاً چیچی بگم؟ واقعاً نتیجه میشود که کامپیوتر حس داره؟ من نمیخواهم بگویم که دارم استدلال میآرم که به دلیل اینکه من دارم میگویم که احساس ما نسبت به حیوانات پیچیده بهوضوح اینجوری است.
از نظر من هر موجود زندهای که ما معنیوار آن هست، قرآن اینجوری در واقع تعبیر میکند که همه در یک حدی خلاصهی شعور دارند. شعور دارند. شعور به معنای اینکه حسی نسبت به هستی و چیزهایی که برایشان مثلاً برای ادامهی حیات یا هستیشون مفید یا مضره، یک همراه با یک حس.
حتی سیارات، ستارهها. این چیزی که تو قرآن بهوضوح گفته میشود. اصلاً اینکه نمیدانم واقعاً اینکه این چیزی که بهصراحت تو قرآن نوشته را مثلاً از این حرفهایی که بزند مثلاً بگوید که موجودات همه یک جوری حس دارن، میگویند اینها حرفهای عرفانیست.
نه، عین آیهی قرآنه دیگر که مثلاً به سیارات و ستارهها خطاب کردیم که بیایید، مثلاً. این چیزی که در زبان سیارات و ستارهها وجود داره، آمدن و رفتن و حرکت کردنه و احتمالاً اصلاً نور دادن.
فانکشنهاشون سادهست، در یک زبان سادهای هم زندگی میکنند. همهی موجودات، من نمیخواهم در مورد جمادات بهاصطلاح جمادات صحبت بکنم، ولی حداقل در مورد مثلاً یک اسفنجی که یک حسی در آن وجود داره، یک حسی نسبت به زندهبودن، راحتبودن، ناراحتبودن، شرایط خوب برای زندگیش و شرایط بد، اینکه راه میافتد از اینجا پا میشود میرود با زحمت خیلی زیاد یک خورده میرود اونورتر، یک حسی این دارد میداره.
اینجوری نیست که مثلاً مثل کامپیوتر برنامهریزی شده باشه و بدون هیچ احساسی کار بکند. من تصور خودم را دارم، دارم یک تصور ایجاد میکنم، استدلال میکنم. خب.
تمثیل هبوط و حیات جنینی
حالا من میخواهم برگردم و در مورد این موضوع خاص صحبت بکنم که همهی این اتفاقها بهغیر از برای حضرت آدم که میتواند در اولینبار به دلیل خیلی واضحی تمثیلی نباشه، برای همهی ما تمثیلیه و به اتفاقهایی که داخل رحم میافتد اشاره دارد.
یعنی این در بهشت بودن قبل از تولده. نهماه قبل از تولد اتفاقهایی داخل رحم میافتد که شما خیلی ازش خبر ندارید که اینها در واقع به نوعی اشاره به همین در بهشت بودن و اخراجشدن از بهشته.
حالا من دارم میخواهم سعی کنم که توضیح بدهم که چگونه. از اولین از یک جایی این موجودی که موجود انسانی که دارد شکل میگیره، من نمیدانم از کجا، از چندروزگی یا از همان لحظهی صفر، مثل همهی اشیایی که همهی موجوداتی که در عالم هستند، حداقل یک احساسی همهی موجودات یک احساسی نسبت به هستی خودشان دارند. بودن، صرفِ بودن.
هنوز آنقدر پیچیده نشدن که بخوان چیزهای پیچیدهتری را بخوان. همینجور که این در واقع بچه دارد رشد میکنه، چیزی که الان ما میدانیم از نظر علمی این است که مرتباً اعضای جدیدی و یک ارگانهایی اضافه میشوند و آن چیزی که شاید شما ندونید، اتفاقهایی که داخل رحم میافتد مثل این است که یک مثلاً فرض کن این ماشین را در کارخونه میسازن و هی چک میکنند.
موتورش را چک میکنند. میخواهند تحویل مشتری بدن دیگر. همهچیزش را یک دور چک میکنند. در داخل رحم این اتفاق میافتد. یعنی وقتی مثلاً فرض کن یک غدهای تشکیل میشود که مربوط به هورمونیه، یک ترشحات ابتدایی حداقل بهطور اتوماتیک انجام میشود. درست؟ یا دست حرکت میکند.
همهی ارگانهای حرکتی انواع حرکتها را خیلی آروم انجام میدن، مثلاً اینکه خب سالمه، مثلاً این دست این را دارند تحویلش میدهند دیگر. این دستِ مثلاً این غدهی هیپوفیزِ، مثلاً یک چیز خیلی جالب که دیگر فکره. فکر کنم این را بگویم دیگر همهچیز روشن میشود که در چه حد کارهای غیرضروری داخل رحم اتفاق میافتد.
هر بچهای که متولد میشه، در درون رحم یک دختر نوزاد متولدشده، هزاران تخمک وجود دارد. در درون یک هستند، آن قسمت تناسلی پسر، تعداد خیلی خیلی زیادی سلولهای جنسی وجود دارد.
یک دور حتی آن مسئله جنسیتشون چک شده که اینها مثلاً یک تعدادی همه غدهها یک خورده ترشح میکنن، همه حالتهایی که این جسم میتواند فانکشنهایی که انجام بده وقتی که آن غدهها چیزها به وجود میآن، همهشان فعالیت را میتوانند آزمایش اینطور انجام بدن، خب؟
و من آن توضیحی که قبلاً دادم این است که همه آن استیتها، استیتهایی که معادل با مثلاً ظهور اسماء الهی هستند در رحم اتفاق میافتد.
من همان یک مدل خیلی سادهای را گفتم فرض کنین همهچیز با ترشح هورمونهاست، این مدل واقعی نیست برای اینکه الان حدس خیلیها این است که بهغیر از مسائل به اصطلاح وضعیت شیمیایی بدن که روی ادراک ما تأثیر میگذارد و استیتهای مغز که خیلیها معتقد بودن که قسمت اصلی ادراک یا حتی بعضیها معتقد بودن که همه ادراک در مغز، استیتهای مغزه، الان عدهای معتقدن که حتی این موتور سیستم.
یعنی این قسمتهای حرکتی بدن هم در ادراک بهشدت نقش دارد. یعنی ما حسهای درونیمون یک جوری با وضعیت حرکتی بدنمون، با خیلی چیزهای دیگر هم وصله.
من این مدل خیلی ساده ساختم برای اینکه بتوانم اینجوری گسسته بودن آن چیزها، برای اینکه اگر مثلاً از استیتها صحبت کنیم، همه احساس میکنند که خب این استیتها یک چیز الکترومغناطیسیه، بنابراین مغز دیگه، اصلاً نورال نتورکه، بنابراین بهطور پیوسته یک استیتهای پیوستهای به وجود میآد، درحالیکه اینجوری نیست ظاهراً.
من میخواهم اینجوری بگویم که اولین چیزی که در واقع اولین احساس یک موجود انسانی که دارد شکل میگیره، حس مشترک با همه جهانه، حس هستیست. چیزه، این حس را همه موجودات، حتی ستارهها با هم دارند. یک حسی نسبت به وجود داشتن.
و همهشان خب بهدلیل فانکشنهایی که دارند و ویژگیها، شکلی که دارن، یک حسهای مبهمی، دیالوگ من محکم هست، مبهم نباشد. من درمورد هیچوقت درمورد ستارهها و سیارهها به این راحتی که یک سری توده هستند که همینجور دارند مثلاً طبق قوانینی حرکت میکنند حرف نمیزنم برای اینکه مثلاً تو قرآن شما میبینید که میگوید قسم میخورد به رب شعرا.
پروردگار ستاره شعرا. یعنی یک کاری روش انجام شده دیگه، ها؟ یک چیز قابلدرک. اگر این همینجوری یک توده مثلاً گاز و سنگ که هیچ فانکشنی انجام نمیده، هیچ پیچیدگیای در آن نیست، ما چه میدانیم آن تو چه خبره؟
واقعاً همینجوری الکی بگوییم که این فقط، ما میدونیم، ما را مثلاً خوشگرم میکند دیگه، حالا در آن خیلی کارهای دیگر هست. اینهمه مثلاً فعالیتهای الکتریکی و مغناطیسی، خب اینها کاملاً ممکن است در ساختارهای جهان یک فانکشنهایی حساب بشوند. خیلی ساده برخورد نکنید. بشر یک ویژگیای دارد دیگه، همینطور دکارت، که همهاش من فقط شعور دارم، سگ هم مثلاً هیچی نمیفهمه.
یک جوری احساس انحصاری کردن همهچیز به خودمان. فقط ما اینکه میفهمیم، فقط ما این موجودات ذیشعوریم. اصلاً کاملاً این حرف را میزنند دیگه، موجودات هوشمند و موجودات ذیشعور، حالا هوشمند من نمیدانم معنایش چه میشود دقیقاً، ولی اینکه شعور و درک و احساس فقط ما انسانها داریم، بقیه همه یک چیزها، چیزکی شاید حیوانات میفهمن، بقیه هم هیچی.
ولی واقعاً در قرآن اینجوری نیست. یعنی همه این موجوداتی که در آسمان هستند، اینها به نظر میآید شعور دارن، شاید هم خیلی شعور داشته باشن، من نمیدانم. یک حداقل شعور را حداقل همهشان دارند. حداقل میگویم این حس بودن در همه موجوداتی که خلق میشوند وجود دارد.
اگر نباشه، یعنی اینها ارتباطی با خدا ندارند. درحالیکه همه موجودات در دنیا نسبت به خداوند اصلاً اینکه سجده میکنن، یک چیز واقعیه دیگر. نمیشود غیر از این قرآن را بفهمید، مگر اینکه بخواهید هرکدوم عجیبوغریب.
داستان بهمثابه شکلگیری انسان پیش از اراده
خب من دیدم این است دیگر که در واقع این داستان یک تمثیلیه از شکل گرفتن انسان.
قبل از اینکه در واقع کار ارادی انجام بده. همهچیز بهطور کاملاً پرفکت انجام میشه، استیتها به وجود میآید. یعنی مثلاً فرض کنید اولینباری که آدرنالین ترشح میشه، حس خوف به وجود میآید. موجودی که در رحمه نمیدونه در عالم خارج چیزهای متنوعی وجود دارد و این حس خوف چیه، از کجا اومده، غده فلان ترشح کردن یعنی چی، آدرنالین یعنی چه.
تنها چیزی که میفهمد یک موجود را در مقابل خودش میبیند و این یعنی ترس. بنابراین صفتی که آنجا کشف میشود مثل اینکه این تجلی یک اسم خداست. میفهمین منظورم چیه؟ اگر مثلاً حس غدههایی ترشح بکنه، من همهاش دارم با شیمیایی درس میکنم ولی میگویم که موضوع این یک جور مثلاً ساده کردن بحثه.
وقتی که غدههایی که مربوط به حس صمیمیت ترشح کند یعنی چی؟ یعنی من احساس صمیمیت زنده است این هم نسبت به کی؟ از نظر آن موجودی که در داخل رحم مثل همه موجودات دیگر دنیا فقط یک چیز وجود دارد آن هم خداست. کثرتی وجود ندارد یعنی الان در مقابل رحمانیت خداوند قرار گرفتیم.
رحمانیت را کشف میکنیم. در جهان رحمت وجود دارد. یعنی که انعکاسش را خودش دارد میبیند. ولی ما جور دیگهای به غیر از اینکه انعکاس دنیا را تو خودمان ببینیم چیزی را نمیفهمیم. این یک ارتباط خیلی خیلی سطح بالاست دیگر یعنی بدون استفاده از حواس، بدون استفاده از چیزهایی که از بیرون میآید.
همه آن حسهایی که در درون ایجاد میشن، آن استیتها یکی یکی انگار چک میشوند و هر کدام آن استیتها معادل با یک اسمی از اسمای الهی هست. ما همه این اسما را در واقع میتوانیم درک کنیم. بعد وارد مرحله کلمات و اصوات میشویم.
یعنی یک چیزهای پیچیدهتر، استیتهایی که ترکیبی از اسما هستند. حالتهای پیچیدهتر که اینها معادل با مثلاً فرض کن قرار گرفتن در مقابل کلمات هستند و الی آخر. این تجربه بودن تو بهشته. جایی که همه چیز خوب است. هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ موجودی هم در مقابل شما به غیر از خدا نیست.
الان که من این توضیحات را میدهم شما فکر میکنید آن بچهه دارد اشتباه میکند. در حالی که شما دارید اشتباه میکنید. واقعیت آن دارد میفهمد. یک چیزی وجود دارد خداوند دیگر حالا اینکه عالم چه جوری این اتفاقها دارد میافته، عواملی که این اتفاقها را باعث میشوند که بیفتن مثلاً فرض کن غده کجاست و اینها که مهم نیست.
چیزی که بشر درک میکند این است که حضور مستقیم خداوند را در واقع درک میکند و با اسما و صفات الهی آشنا میشود. هنوز اوهامی وجود ندارد. هنوز کذبی در عالمش وجود ندارد. هرچه که هست درست است.
همه چیزهایی که حس میکند حسهای واقعی هستند و به یک چیز واقعی دارند اشاره میکنند.
پرسش: درک موجودات و حس وجود
شما سوال داشتید. ببخشید، شما میگویید که همه موجودات در ایمان یا در جامعه، اینها را میتوانند درک کنن؟ الان خب یعنی همه اندازهها را میتوانند درک کنن؟ نه. از ماده نه. ابهام دارد. من نمیخواهم میگویم خیلی نمیخواهم وارد بحثش بشوم.
ولی وقتی که موجوداتی خلق شدن برخلاف آن که ما تصور، باز شما به دنیای اجسام دارید فکر میکنید. ببینید مثلاً این آیه را چه میفهمید ازش؟ که خداوند میگوید و بیده ملکوت کل شیء.
این شیء به چه اشاره میکنه؟ مثلاً همه اتمها. ببینید یک خورده چیز را بگذارید کنار. اینکه موجوداتی که وجود دارند و هستند همهشان ملکوت دارن، همهشان یعنی یک مخلوقات خاصی خداوند دارد.
به تحقق مادیشون فعلاً فکر نکنید. آن ستاره، شهرها یک چیزی هست، معنایی دارد. یک تیکه سنگ ممکن است یک جزئی از کره زمین باشه و بدون کره زمین معنایی ندارد و حسی هم شاید در آن نیست.
مثلاً من نمیدانم. ولی اینکه عالم اینجوری نیست که یک سری اتم هستند و هر حالا اگر بگوییم که هر چیزی که وجود دارد حس دارد یعنی یک اتم هم مثلاً به تنهایی حس دارد یا نه.
به آن ویژگیهایی که مربوط به تحقق مادی میشود نگاه نکنید. مخلوقات خداوند، کلمات الهی همهشان چیزهایی هستند که ملکوت دارن، معنی دارند. ستارهها هستند، سیارهها هستند، کره زمین هست. ولی اینکه هر جزئی از کره زمین هم بگیرن، آن مثلاً برای خودش مستقلاً یک موجودیه که خداوند خلق کرده. واقعاً لازم است که اینجوری دنیا را نگاه کنند.
شما وقتی دنیا را اینجوری میبینید که مثلاً اتمی به دنیا نگاه میکنید. یعنی به آن تحقق مادی نگاه میکنید به موجودات. در حالی که موجودات در واقع یک جوری یک خورده گستردهتر به نظر میرسد. یعنی بعد از اینکه درک میکنن، میگویند این همه این فرصتها را میتوانند درک کنن، ولی بعداً ماها درک نمیکنیم.
ما درک نمیکنیم. ما که درک میکنیم. چطور درک نمیکنیم؟ ما دیگر حداقل وجود خودمان را که درک میکنیم. اگر نمیکنیم. ولی ارتباطش را درکش درست نمیکنم. یعنی من الان احساسی که وجود دارم که بدیهیترین احساس منه. میدانم که وجود دارم. ولی اینکه این سیگنال وجود دارد از طرف خداوند میآید را درک نمیکنم.
ممکن است درک نکنم. برای اینکه چیز دیگهای را دارم گرفتار یک عالمی هستم که در آن غرق شدم. عالمی که معنیها را دیگر درست نمیفهمم. یعنی یک جوری با نگاه کردن به این تحققهای مادی به یک یک چیزهایی را فراموش کردم.
که از آن اتفاقهای خود اصیلتری که در درون میگذره فارغ شدم. ولی عرفان یک جوری رسیدن به همین است که شما آن مثلاً بفهمید که این وجود در هر لحظه این سیگنال از کجا دارد میآید. سیگنال وجود مستقیماً از طرف خداوند میآید. همه موجودات.
نه همه، این مفهوم قائم بودن به خداوند اینجوری نیست که شما خلق شدید، یک وجود مستقلی هستید. اینکه در هر لحظهای دارید این را دریافت میکنید. خب اگر این را موجوداتی که غیر از انسان که دچار مشکلاتیه، بقیه موجودات آن شهوداً درک میکنند. اصلاً چیزی به غیر از خدا را درک نمیکنند.
همه حالاتشون هم در واقع توسط خداوند خلق میشود. این واقعیت دارد در مورد ما هم هست ولی ما نمیبینیم. برای اینکه ما به یک جهانی داریم نگاه میکنیم که فاقد معنیه، معنیهاشو درست نمیفهمیم. و همه توضیحی که من دادم این است که به یک جایی برسیم که همینو درک بکنیم. یعنی مثلاً اینکه عرفا میگویند که مثلاً بیخود از شعشعه پرتو ذات هم کردن یعنی چی؟
اینکه نمیدانم خبر از تجلی صفات هم دادن، اینکه اسماء و صفات الهی در عرفا تجلی میکند یعنی چی؟ یعنی این را عین همان بچهای که در رحمه به نظر من همین حالتو داره، یک خورده این به اصطلاح مبادی و این واسطهها را بگذارید کنار، مستقیماً میبینید که مثلاً رحمتی که احساس میکنید از جانب خداست.
اینکه بتوانید درک بکنید که این حالتهای درونیتون ممکن است یک واسطههایی خورده باشه ولی اینها را خداوند ایجاد میکند. خداوند این را همه ویژگیهای ما را خلق کرده و در هر لحظهای هم هر حسی که در درونتون هست در واقع یک جوری توسط خداوند دارد ایجاد میشود. ممکن است واسطههایی باشه.
ما غرق در واسطهها هستیم. ما غرق تو این هستیم که مثلاً بفهمیم که الان این استیتها چگونه به وجود میآید. ولی از نظر کسی که نمیدونه نمیدونه چگونه به وجود میاد، فقط به خود حس توجه میکنه، همه چیزهایی که احساس میکنه، همه چیزهایی که درک میکنه، مستقیماً جلوه خداست.
فقط کافیه که یاد بگیریم که پشت این چیزهای ظاهری یک یک خود اونورترش هم در واقع ببینیم.
احتمال حیات پیش از نطفه و رویا
خب بگذارید من سعی کنم که این حرفهایی که دارم میزنم یک جوری قاطعانه نمیگم، مثل یک احتمال دادنه. احتمال اینکه در واقع قبل از واقعاً به وجود اومدن نطفه در نطفه انسان وجود ما قبل این وجود ندارد.
اینکه بعضیها مثلاً اینکه نمیدانم یا حتی اگر هم چیزی وجود دارد به هر حال این من احساسم این است که وقایع این داستان به طور تمثیلی با وقایعی که درون رحم اتفاق میافتن همخوانی دارد. بگذارید من یک سری فکت در مورد وضعیت جنین بگویم.
یکی اینکه الان میدانید دیگر دوربین میذارن اصلاً ساعتها فیلم میگیرند از در چه داخل جنین. خب این شرایطو اینجا که احساسی بهش دست میدهد ولی خب من یک چیز مستند دیدم واقعاً یک خورده تکاندهنده است. خود عجیبه یعنی خیلی با تصوری که ما از یک زندگی جنینی داریم برای من فرق داشت.
آدم هم شگفتزده میشود. یک چیز خیلی خیلی خیلی مهم این است که ما در حالت رویا یک استیتی وجود دارد که انسان رویا میبیند. بهش میگویند REM sleep. هر میگویند آن پریودشو میگویند rapid eye movement. حرکات سریع چشم. انسان وقتی که تو خواب و در خواب میبینه، چشمش مرتب اینور و آنور میرود.
آن لحظهای که شما دارید خواب میبینید. یعنی واقعاً انگار دارید چیزهایی را با چشمتون میبینید. چشمتون دارد چیزهایی را تعقیب میکند. به طور متوالی چند ماه جنین این کار را میکند. در جنین در رحم مرتب دارد یک چیزهایی را نگاه میکند. چشمش بسته است مثل خواب.
ولی وقتی که چشم پیدا میکنه، چشم به وجود میآد، مرتباً دارد مثل دقیقاً مثل اینکه دارد خواب میبیند. چیزهایی را دارد میبیند و عکسالعمل نشان میدهد. برخلاف انتظار من، تمام مدت دارد تکون میخورد. و حرکتهای عجیبی انجام میداد. خودمان کسی که روی فیلم مستند طرف میگفت که مثل حرکات زبان اشاره است.
مدام. یعنی حرکتهای اینشکلی. که با دستش انگار دارد یک علامتهایی میدهد. اینکه یک حیات یک خورده پیچیدهتر از آن که تصور میشد داخل رحم وجود دارد.
از یک هر چیزی که به وجود میآید مرتب در واقع یک جوری همان به طور آزمایشی انگار همه چیزها دارند چک میشوند و بعد از یک مدتی هم کاملاً در یک حالت خلسهای مثل خواب قرار میگیرد و مدتها طول میکشه.
یا اینکه آزمایشها به وضوح این را این داده که بچهای که متولد میشود تو فرانسه در همان لحظههای اول تولد وقتی نوار زبان فرانسه برایش میذارن با دقت یاد گوش میده، ساکت میشود ولی به زبانهای دیگر که میذارن اصلاً عکسالعملی نشان نمیدهد.
و این معنایش فقط این است که جنین در درون رحم گوش میدهد به صدا. به صدای مادرش، به صداهایی که از بیرون ممکن است به هر حال به این نوعی منتقل بشود بهش، دارد گوش میدهد. اصلاً نسبت به زبان، زبان مادری خودش یک حسی دارد وقتی متولد میشود.
نه همه اینها را دارم میگویم برای خاطر اینکه یک تصوراتی یک خورده قدیمی و عجیب و غریبی وجود دارد که واقعاً احساس میکنند این بچهای که متولد میشه، این اصلاً این جمله را خیلیها به کار میبرن که یک لوح سفیده. هیچی، حالا از اینجا الان تربیت شده.
یعنی از اونجایی که ما میبینیمش. یعنی تا به دنیا نیاد، جلوی چشم من نباشد که اصلاً اوناش حساب نیست. از آنجا که به وجود من اصلاً به دنیا اومدن ما خیلی جالب است دیگر. ما سن خودمان را از لحظه تولد حساب میکنیم. یعنی آن ۹ ماه اصلاً چیز نیست دیگه، آن حساب نیست.
آن ربطی به، یعنی ما نمیدونیم. بقیه مردم ثبتش نکرده بودن اصلاً، قبولش نداشتن. در حالی که تو قرآن به وضوح جایی که حرف از ۴۰ سالگی میزنه، بعد از این است که میگوید که ۹ ماه در رحم مثلاً مادرتون شما را حمل میکند و بعد به ۴۰ سالگی که میرسین، ۹ ماه را دارد حساب میکند.
۴۰ سالگی شما ۳۸ سال و خوردهای، سالش هم قمریه، این را فراموش نکنید. ۴۰ سالگی سن مهمیه، تو قرآن بهش اشاره میشود. آ این دیگر آ بگذارید از چیزهایی که داخل قرآن هست و یک جوری به نظر من جور درمیاد با اینکه این داستان آدم و حوا را غیر از در مورد آدم و حوا در مورد سایر ماها اشاره به وقایع داخل رحم به صورت تمثیلی به آن دارد اشاره میکند. شما دو بار این داستان تو قرآن من دارم از دو تا متن، یکی تو سوره بقره، یکی تو سوره اعراف میخوانم.
تو سوره بقره حرف از این هست که به ملائکه گفت، این اعتراض کردن، اسما را یاد دادیم، یاد داد و یک اتفاقهایی افتاد. تو سوره اعراف اینها نمیآن. درسته؟ از کجا شروع میشه؟ از اونجایی که دستور سجده داده شد شروع میشود. ولی قبلش یک چیزی نوشته.
انطباق بقره و اعراف؛ وقایع پیش از تولد
قبول دارید داستان یک جوری به همدیگر منطبقان دیگه، فقط ممکن است یک قسمتش سریع رد شده باشه، یک قسمتشو. آن چیزی که در سوره اعراف سریع رد میشود چیه؟ میگوید که ولقد مکناکم فی الارض و جعلنا لکم فیها معایش قلیلا ما تشکرون ولقد خلقناکم، این داستان ولقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکه.
یعنی همه آن داستان اسما و اینها در یک واژه صورناکم. این شکل گرفتن انسان، خلق شدن و شکل گرفتنش کل انگار مقدمه آن داستانه تا به اینجا که برسد گفتیم سجده کن. یعنی تعلیم، من میخواهم بگویم تعلیم اسما و آن وقایعی که برای آدم، تجربه آدم از نظر با این سوره که مطابقت میدید فقط در همین واژه صورناکم.
چیزی که مرتب خداوند این را در جاهای دیگر با تاکید زیاد میگوید که ما شما را در رحم شکل میدهیم. ما مرتب اصلاً در قرآن اشاره خیلی زیاد به وقایع قبل از تولد وجود دارد.
و اهمیت خیلی زیادی داده میشود به وقایع قبل از تولد. این یک نشانه، نشانههای دیگر آ چه بود؟ نه. فقط میخواهم بگویم این جنگ، اینها را دارم به صورت احتمال، به صورت احتمال که به نظر من احتمال معقولیه میگویم که وقایعی که ما در رحم در واقع جنین تجربه میکند بله یعنی با توصیفی که از در قرآن در مورد بله اگر یعنی با همه چیزهایی که من گفتم و مثلاً یک تعلیم اسما، اینها چیان؟ اسما را ما چگونه درک میکنیم؟ استیتی وجود دارد که ما در آن قرار میگیریم و این انعکاس مثلاً صفت رحمته.
ما اصلاً چگونه جهان را درک میکنیم؟ ما در اصلاً من اینکه دیگر این دیگر بدیهیه، دیگر اینکه من نمیگم، بدیهیه. من جهان را اینجوری درک میکنم که جهان در من انعکاس پیدا میکند. به اصطلاح من ذهن انسان ویژگی همه موجودات زنده یک پرزنتیشن انجام میدن، بازنمایی انجام میدهند. ما در استیتی قرار میگیریم نسبت به ریپرزنتیشن و جهان را اینجوری درک میکنیم.
من خدا را چگونه میتوانم درک بکنم؟ رحمت خدا را چگونه میتوانم درک بکنم؟ اینکه با تمام وجود در استیتی قرار بگیرم که استیتیه که در واقع انعکاس رحمته. مثلاً من همه چیز را برای اینکه ساده بشود با یک سری فکر کنید مثل اینکه همه حسهای ما ناشی از ترشح هورمونهاست، مثلاً واقعاً امینیا، احساس مهربانی، نمیدانم اینها به شدت به هورمونا ربط دارد.
اینکه و این هم من میدانم که و این اطلاع هم از جنین داریم که همه این اتفاقات تو جنین میافتد. یعنی همه این استیتها یک جوری انگار آزمایش میشوند بعداً ما به دنیا میآییم. اینها به نظر من این احتمال را به وجود میآورد که اصولاً ما در وقتی در رحم هستیم واقعاً در بهشت هستیم.
یعنی آن چیزهایی هم که میبینیم و چشممون دنبالشون هست، چیزهای شبیه درخت و اونجور چیزاست. در واقع هنوز تنزل نکردیم به عالم اجسام. درخت مثلاً هر موجود دیگهای یک در آن هرم قسمتهای بالاتر دارد. ما داریم آن حقایق را داریم میبینیم.
با درخت نه به معنای جسمش، با درخت به معنای واقعی کلمه، به معنای آن چیز معنیداری که به معنایش درخته روبرو شدیم. واقعاً زندگی کردیم یک مدت اینجوری، بعد یک حرکت اشتباه انجام دادیم که ما را متوجه جسمانیت کرد.
مثلاً احتمالاً جنین یک پاشو قرار حرکت نده زیاد ولی یک دفعه پاشو دراز میکنه، به یک چیزی برخورد میکند و متوجه میشود که ای وای این چیست. بعد دیگر سقوط کرد. ها؟ آره، هبوط. هبوط به زمین یعنی به دنیا اومدن. دقیقاً. وارد زمین شدن دیگر. در واقع رحم زمین نیست. جنین در زمین قرار ندارد.
ما وارد کره زمین میشویم وقتی به دنیا میآییم. هبوط پیدا کردن اگر این تمثیل را قبول بکنید یعنی به دنیا اومدن. دقیقاً. یعنی به دنیا میآییم در حالی که هیچچی نمیدونیم. هیچی نمیدونید. علم داشتن با اینکه لوح سفید بودن، مثل زبان دیگر. الان بدیهیه، فکر کنم همه قبول کردن که ما زبان را به شدت در مورد زبان همه قبول دارند که لوح سفید نیستیم.
یعنی دونستن یعنی من هیچ زبانی را نمیدانم. ولی نه اینکه هیچ تجربهای ندارم، هیچ آمادگیای برای یادگیری یک چیزی ندارم. به قول چامسکی استدلالش این است. میگوید زبانآموزی مثل این است که یک سری پارامتر تو ذهن وجود دارد که اینها باید ست بشوند.
این خیلی حرف جالبی میزند. میگوید که تجربههای عملی نشان میدهد. میگوید مثلاً انگار همه آدمها میدانند که دو جور زبان وجود دارد. یا فعل آخره یا فعل اوله مثلاً. نه، برای اینکه یک جمله که میشنون، دو جمله که میشنون بعد به راحتی همان چیزو درک میکنند.
اینجوری نیست که با یک الگوی استقرایی مثلاً ۱۰ تا چیز شنیده باشند بعداً الگوهای جمله را درک کرده باشند. این یک استدلال معروف چامسکیه که اصلاً شهرت ابتداییش برای این بود. بعداً حرفهای خیلی مهم زیادی زد. از جمله در مورد دموکراسی آمریکا، آدمی که مرتب حرف میزند.
ولی در مورد زبانشناسی یک استدلال خیلی معروفی دارد که به فارسی بهش میگویند استدلال فقر محرک. اینکه اصولاً از نظر زبانآموزی مطلقاً این مقدار اطلاعات و محرکی که به بچه داده میشود مطلقاً برای یاد گرفتن یک زبان با اینهمه چیز کافی نیست. بنابراین که بچهها با کوچکترین تحریکی زبان را یاد میگیرند.
فقط استراکچر را یاد میگیرن، فقط دنبال اینن که حالا واژه بهش بدن. نه دیدم خودشان درست میکند. یک اتفاق معروفی تو نیکاراگوئه افتاده شنیدی؟ اینکه بچههای کرولال در نیکاراگوئه مدرسه نداشتن. وقتی انقلاب نیکاراگوئه شد، اینها را یک دفعه جمع کردن بردن اولین بار در مدرسه و هیچی هم یادشون ندادن.
فقط یعنی هنوز دولت طرحشو داشت ولی اینجوری نبود که مثلاً یک زبانی را به طور منظم به اینها یاد بدن. فقط یک آدمها رو، بچههای کرولال را کنار هم یک مدت نگه داشتن. اینها برای خودشان زبان اشاره درست کردن که الان معروفه تو دنیا. یک زبان اشاره خیلی غنی و خوبی است.
یعنی مثل اینکه در یک چیزی از درونشون میجوشید دیگر. کافی بود که یک آدمهایی خودشان ببینن که بخوان ارتباط برقرار کنند و سعی کنند که از یک طریقی این کار را انجام بدن. به هر حال اینکه ما چیزی را نمیدونیم، مثلاً از واقعاً یک نوزاد که به دنیا میآید چه میدونه؟
نه زبان میدونه، دانستن یک معنای یک خورده عمیقتریه دیگر. ولی اینکه چیزهایی دیده، تجربیاتی داشته و آمادگیهایی پیدا کرده، مثلاً برای یاد گرفتن زبان، لوح سفید نیست. این لوح سفید، لوح سفید نمیتواند زبان یاد بگیرد.
۱۰۰ سالم برایش دستوپاش هم نوار بذاری، زبان آنقدر پیچیدهست که یاد نمیگیره. واقعاً اینکه ما یک استعداد ویژه برای زبان، این را همه قبول دارند. تقریباً کمتر کسی هست تو زبانشناسی که این قسمت استدلالهای چامسکی را قبول نکرده باشه. پارامترها چی؟
خیلی سریع با شنیدن، در واقع پارامترها برای تو استراکچره. گرامر زبان آها، میخواهد بگی چه ربطی به وقایع داخل همه چیز به نظر میآید برمیگردد به سا آن چیزی که در واقع آن با سرور ما هم شکل گرفتن، به من این چیزهایی که دارم میگویم اشاره بکنم که بیش از هر چیزی، نه این قسمت تطبیقش با این داستان، خود اینکه وقایع داخل رحم مهم هستند تو شناختهای بعدی ما موثرن و اینکه زبان با بدن و شکلگیری بدن ربط داره، اینها حرفهایی که کریستوا زده.
به نظر من نزدیکترین آدم به اینکه به این چیزها را درک بکند همین حرفهای کریستواست. با همان چیزهایی که من قبلاً اشارههایی کردم ولی هیچوقت صحبت نکردم. اینکه اصلاً یک جمله معروفی دارد که زبان در بدنه. و بدن در زبان. که بدن و زبان یک چیز جداییناپذیرن.
این شکلگرفتن بدنه که در واقع به ما آمادگی زبان میدهد. حالا من سوالهای ریز نکنید که این اصلاً پارامترها، من استراکچر را نمیدانم چه جوری ما استعداد یادگیری استراکچر پیدا میکنیم. اینها اصلاً چیزهایییه، من یک سری اطلاعات فکتهای جنینشناسی بهتان گفتم، یک داستان هم میدانید.
و من به نظرم این به با این میخونه ولی چیز دیگهای نمیتوانم بگویم که مثلاً اثبات برایتان بیارم. خیلی خیلی نزدیکه به اینکه و اصلاً اینکه ببینید شما یک خورده به این فکر کنید.
این حیات داخل حیات جنینی ما که آدمها اصلاً کلاً تا حالا بهش توجهی نکردن و نه در هیچ چیزی در مورد اشارهای بهش نیست، لحظه صفر، لحظهای که ما به دنیا میآییم، خب این چیه؟
حیات پیش از تولد و تجربه بهشت
خلاصه این حیات و با این پیچیدگیهایی که من دارم توصیف میکنم، این یک جور حیات پیش از تولد، قبل از آن بدن به دنیاست، به دنیا نه، به کره زمین.
قبل از سقوط کردن به کره زمین. خب من دیگر تطبیق را ادامه نمیدم. فکر کنم فقط همین در حد یک ایده خام، یک چیزی که به نظرم میرسد را گفتم. فکر میکنم که ایده قابل تاملیه. به من، من شخصاً احساسم این است که احتمالاً در مورد آدم این داستانی که دارد نقل میشود تمثیل نیست.
رحمی وجود نداره، جنینی وجود نداره، یک یک نوع خلقت خیلی خاص در مورد آدم اتفاق افتاده و همهچیز ممکن است با به اصطلاح بدون تمثیل واقعی اتفاق افتاده باشه. ولی در مورد ماها هم صدق میکند به این معنا که ما قبل از اینکه به دنیا بیاییم، قبل از اینکه هبوط کنیم به ارض، یک بودن، بودن در بهشت را به یک معنایی تجربه کردیم.
جایی که اراده ما دخالت نداشت. همهچیز پرفکت، در واقع در اختیار ما بود. مثلاً بچه چطور غذا میخورد تو رحم؟ با دهنش. مرتب میخورد. مایع داخل رحم را میخوره، دفع میکنه، میخوره، دفع میکند. اصلاً آن چیزی که آنجا هست، انگار این دستگاه گوارشش دارد چیز میکنه، این مرتب تمرین میکند.
تو خواب دارد میبیند که میوه میخورد. یعنی تو خوابش دارد میبیند که میوه میخورد. یعنی تو آن عالمی که زندگی میکنه، اینقدر خوردن و خب، اه، راجع به خود داستان متن؟ آره، ولی من دلم میخواهد که آره، این جلسه اصلاً تمام کنم دیگه، یک قطعیش کنم.
اگر سوال خوبی باشه جواب میدهم. یک جایی، مثلاً تو اول سوره بقره هستش که موقعی که ملائکه میپرسن و خدا میگوید که من میدانم آن چیزی را که شما، یعنی من میدانم آن چیزی را که شما نمیدونید.
این «ما کنتم تکتمون» و «تکتمون» چیه؟ یکی از سوالهای خیلی قدیمییه که آره، ولش کن. سوال چیز، ربطی به این حرفها که نداره، بعداً نمیدونم، میخواهیم با همدیگر صحبت کنیم. من قبلاً هم یک چیزهایی در موردش گفتم.
زیادی هم نمیخواهم. ولی بگذار من یک یک چیزی بگویم که بیاید فرض کنید که یک جوری ما بتونیم، الان که میدانیم که در جهان مثلاً فرض کنید رحم، حالا در آن بهشت و همان معنایی که خبری از آزادی و اراده و اختیار ما نیست و حتی آگاهی به اینکه جهان چیست و عالم کثرت نداره، فکر کنید واقعاً این تمث، توصیف من و عرضم وضعیت در واقع بچه در به صورت جنینی در نظر بگیرید.
فرض کنید به شما این آزادی انتخاب را بدن که تا ابد همینجور خوش و خرم آنجا زندگی بکنید و همیشه هم غذاتون آماده باشه، مثلاً جنین اینجوری است دیگه، هیچ فعالیت چیزی نکنید و هیچوقت هم آگاه نشید که جهان چیست. چیزی دیگهای وجود دارد یا نه.
این به آگاهی نرسید، فقط با همان خوشی سرمستی که در واقع جنین در رحم داره، همونجا تا ابد بمونید. مثل اینکه تا ابد شما را در کپسول گذاشته باشند. فرض کنید که الان این قابل تصور نیست. ما الان که آگاه شدیم، واقعاً شما میپذیرید و دوست دارید که آنجوری زندگی بکنید.
یعنی بدون آگاهی از اینکه جهان چیه، فقط با همان حس در واقع مثل یک کرمی که در پیله هست، خیلی هم خوشن. نه واقعاً من احساسم این است که آدمها اگر حتی همهچیز را میدونستن، میشد بهشان گفت. بین این دو جور زندگی با اینکه ریسک دارد این آمدن و آگاه شدن، ما روحیهمون اینجوری است که میگوییم که به جهنم، بگذار برویم ببینیم چیست.
این حس اینکه ناآگاه باشیم ولی خیلی لذت ببریم، این انگار برای بشر چیز نیست، خیلی در واقع با ذات بشر هماهنگ نیست. من میخواهم اشاره به این بکنم که این حرف حالا به هر معنایی که از امانتی زدید، چیزی که به همه جهان عرضه کردید، هیچکی انگار هیچکس، همه در همان حالت وحدت باقی موندن.
ما فقط یک جوری یک خلجلی تو وجودمون هست که با اینکه میدانیم خطرناکه، همین الان هم که این دنیا را دیدیم، باور کنید این سؤال را از آدمها بکنید، خوب بفهمن یعنی چی، میگویند نه، اینجوری حتی خطر مثلاً جهنم وجود داره، خطر نمیدونم، ویروس، شیطان هست، هرچه هم بگن، میگویند نه دیگه، همینطوره، حالا بیایم ببینیم چیه، ما سعی میکنیم خوب زندگی بکنیم.
میخواهم بگم، آقا بشر خیلی چیز است دیگه، خیلی هم به خودش چنین امیدی دارد. من خب من کار بد نمیکنم و میرم زندگی میکنم.
میخواهم بگویم بچهها دیگه، واقعاً بچهها روحیهشون اینجوری نیست، همهشان میخواهند آدمهای خوبی بشن، شکی هم نیست و اصلاً احتمال این هم نمیدن که یک دفعه یک آدم جنایت، میشود آدم جنایتکاری در ۲ سالگی، احتمال نمیدهد که تبدیل به موجود خیلی عوضی بشه، همه فکر میکنند که خیلی خوبن و خیلی هم خوب میمونن.
ولی اکثراً اینجوری نیستند. من میخواهم بگویم که این حس که یعنی چه که بین همه موجودات ما این ریسک را کردیم، ما اصلاً یک چیزی تو ذاتمون هست که ما را میکشونه به سمت این که همین الان هم شما را دوباره بگویم برگردونید، یادتون برود که دنیا چه بوده، تو همان حالت جنینی برگردید، زیاد یعنی به بهشت جاودان رفتن یعنی انسان وارد بهشت میشود و همهچیز هم میداند.
میداند دنیا چه بود. ولی توانایی این را پیدا میکند که خودش را تو آن حالت در واقع خوشی و سرمستی شبیه چیز نگه دارد و در واقع مرتکب معصیت نشود.
یک یک جوری خودش را پروتکت کند نسبت به آن اشکالی که ممکن است تو زندگی دنیاییش پیش بیاید. و به هر حال یک توصیفه، خیلی کلی کردم از یک حداقل یک احتمال نسبتاً نظر من موجه که همهی ما در واقع مشابه با این چیزهایی که تو این داستان هست را شخصاً تجربه کردیم.
و یک نکته دیگر در مورد اینکه اه یک چه یک آخرین نکته این دوره در مورد مردسالاری و این حرفها. اه الان اگر به شما بگویند که فضیلت یکی از فضیلتهای عم اساسی زن دارد نسبت به مرد که بچه را انسان را زن در واقع در درون خودش خلق میکند.
این خلقت انسان در درون زنه، در جسم زنی که خلاقه و یک موجود انسانی را خلق میکند. خب، یک بار یک نفر تو این کلاس حرف را زد، الان هم خیلیها تو دلشون میگویند.
خلقت در رحم زن و مقایسه با شعر
من این را مقایسه کردم تو آن به اصطلاح تقابلهایی که بین جهان زنان و مردان وجود داره، تولد کودک را با شعر. اه به هرکی بگید، حتی خود زنها، میگویند خب شعر یک فعالیت ارادی، اختیاریه، یک شاعره، یک فضیلتی دارد که میشینه شعر زن چی، یک اتفاق طبیعی است. همینجوری چیزهایی آنجا میشود دیگه، زن هیچ نقشی ندارد. خب؟ بنابراین هیچ فضیلتی حساب نمیشود.
به همین راحتی. خب واقعاً اینجوری است. ببینید، من میخواهم بگویم هم تصور عمومی که وجود دارد که شعر چگونه ساخته میشه، یعنی میزان اراده و اختیاری که یک شاعر در گفتن شعر داره، یک چیز کاملاً غلطیه. یعنی شعر یک جوری در هر آدمی که واقعاً شاعره، شعر یک جوری میآید و اینجوری هم نیست که دخالت نکند.
یعنی حس شاعر، اینکه در پوزیشنی قرار گرفته از نظر روانی باعث میشود که آن شعر بیاید و موقعی که آن شعر میآید هم به هر حال این فعالیتی که دارد انجام میده، مؤثر تو شکلگرفتنشه. اینکه همهی شما واقعاً این بدیهی نیست که حالتهای روانی زن در موقعی که بارداره، یعنی مثلاً تنظیم بودن هورمونهای خود بدن زن.
زن، جسم زن در موقع بارداری با هزار جور سیگنال و حالا به غیر از آن مسائل مواد غذایی رسوندن، با جنین در ارتباطه. یعنی جنین مثل اینکه یک چیزی اگر کم داره، از بدن زن برمیداره، یعنی یک جوری یک سیگنالی میآید و زن مثلاً جسم زن این کار را انجام میده، این اتوماتیک نیست.
یعنی به روحیهی خود روحیه یک انسان با اینکه وضعیت هورمونیش الان چجوریه ربط دارد. مثلاً آدمهایی که همیشه استرس دارن، همیشه بدون دلیل جسمشون پر از هورمون آدرنالین و یک سری چیزهای چرند و پرند و اینها را جنین تاثیر میگذارد.
بنابراین حالتهای روانی یک زن به شدت روی وضعیت جسمانی و داخلیش سیگنال دادن، گرفتن تاثیر میگذارد. بنابراین واقعاً دارد بچه را میسازه. هم حداقل اونقدری که یک شرایطی دارد شکل میسازه. اینکه حضرت مریم بچهش عیسی میشه، برای خاطر اینکه خودش وضعش درست است.
یعنی همه یک محیط پرفکت وجود دارد در جسم مریم برای خاطر اینکه مثلاً در آن یک کودک با بهترین ویژگی به وجود بیاید. هر موجودی که نمیدونم، زنی که مثلاً نمیتواند یک بچهای به این جالبی به وجود بیاورد. تازه در مورد حضرت مریم همیشه به این داستان دقت بکنید که هیچ مردی دخالت ندارد.
یعنی مریم تنهایی این کار را میکند. تنهایی کودک میسازه. اینکه این یک فضیلت زنانه است. اینکه موجودی که متولد میشود به ویژگیهای روانی زن به شدت بستگی دارد. در حالی که به مرد خیلی بستگی ندارد. مثلاً اینکه یک بچه عقبافتاده میشود یا نمیشود به وضعیت، من نمیخواهم بگویم همه موارد اینجوری است حالا.
ببینید بگذارید اینجوری بهتان بگویم. شما همهتون میدانید دیگه، ساخته شدن این جسم کودک این میلیاردها کد وجود دارد که اینها باید خوانده بشوند با دقت. خوانده بشوند و از روی این ژنها دستورالعملهایی هست که یکییکی این اعضا به وجود بیاید.
هر نوع اختلال و نامیزان بودن داخل رحم و جسم جسم زن که مربوط به روحیهش میشه، اینکه جسم، چرا جسم، مثلاً هورمونهاش زیاده، کمه؟ برای اینکه وضعیت روانی انسان به یک وضعیت، تو وضعیت خوبی نیست. هر وضعیتی که در ذهن و روح زن میگذره روی وضعیت جسمش و خوانده شدن آن کدها تاثیر میگذارد.
اینکه درست خوانده بشن، کج و معوج در نیاد، نمیدانم یک جاهایش مثلاً ناقص بشه، نشود و اینکه اصولاً چقدر یک موجود پرفکت و خوب به وجود بیاید. ببینید بگذارید من یک حس خیلی مهم بگویم که حسی که چقدر یک زن در موقع بارداری جسم خودش را در اختیار جنین قرار میدهد.
میفهمید یعنی چی؟ یعنی از اولین بارداری معمولاً زنها یک جور مقاومت، ببینید واقعاً یک موجودی در درون زن به وجود میآید و شروع میکند انگار جسم زن را خوردن. و اینو، این حس از کنترل خارج شدن اوضاع. یعنی یک چیزی، شما هیچوقت جسمتون از کنترلتون خارج نمیشود.
مردها منظورمه. یهجوری ما یک اتفاق عجیب و غریبی نمیافته. ما گاهی از نظر ذهنی مثلاً عدم تعادل پیدا میکنیم ولی یک حس خیلی خاصه که هم جسم و هم روح دچار تلاطم میشود در یک زنی که بارداره. احساس اینکه یک موجودی دارد از جسمش استفاده میکند.
چقدر یک زن مثلاً به راحتی، میدانید درصد مثلاً عقبافتادگی چقدر در کودک اول بیشتر از بقیه بچههاست؟ مثل اینکه هنوز این چیز وجود ندارد. مثل اینکه این حس در اختیار، حس بارداری وجود ندارد. یعنی ترسهایی وجود دارد. یک زن اگر خودش را عقب بکشه و خودش را جسمشو مثلاً یهجوری احساس خطر بکنه، همه زنها در موقع بارداری احساس خطر میکنند.
خطر مرگ. این هست جزو ویژگیهای بارداری. هرچقدر هم که وضعیت کلینیکها بهتر میشه، ولی این حس زنها از بین نمیره. یک حسی که انگار مرگ دارد تهدیدشون میکند. یک ترسهای موهوم بهشان دست، حضرت مریم از هیچکدوم این چیزها نترسید.
بنابراین خیلی همهچیز به خوبی و خوشی برای جنینی که در جسمش بود اتفاق افتاد. ولی بقیه زنها اینجوری نیستند. آن ترسهایی که به وجود میآد، یک اختلالاتی به وجود میآید. یک جایی جنین نامه مینویسه که کلسیم کم آوردم، به مادره نمیدهد. نه اینکه ترسیده، مثلاً میترسه که یک بلایی سرش بیاید.
بگذریم. به هر حال این فرایند نه ماهه، کلی در واقع به ویژگیهای مادر، به اینکه چقدر جسم خودش را در اختیار کودک قرار میده، به هزار تا چیز دیگر ربط دارد. اینکه گاهی اینکه عکسالعملهای درستی در مقابل آن حسها مادر انجام بده.
گاهی مثلاً اگر یک حس مبهمی بهش دست میده، حضرت مریم همه این حسها را میفهمد و میداند که در مقابلش چه کار بکند. خب بگذریم. من میخواستم بگویم که اصلاً این ایده که نمیدانم اینا، یک چیزی فر، اصلاً این ایده نفسسالاری است. یک چیزهایی در طبیعت اتفاق میافتد. اینها همه اتوماتیکان و هیچ ارزشی ندارند.
یک سری قوانین فیزیکی سادهای دارند صورت میگیرند. عوضش چیزی که در ذهن دارد میگذره مثلاً شعر گفتن، ریاضی کار کردن، اینها چیزهای خیلی ارادی هستند همهاش. ذهن هم خب فیزیکه دیگه، اگر قوانینی وجود دارد خب من هم آن چیزی که تو ذهنم میگذره، خلاصه طبق قوانین فیزیک دارد پیش میرود.
یک حسی نسبت به چیزهای ذهنی، یعنی آن چیزهایی که مردها بهش اهمیت فوقالعاده میدن، نه الان در جهان ما اینجوری است و اینکه مثلاً در من میخواهم بگویم چیز ذهنی همهجا وجود دارد اولاً.
یعنی در ساخته شدن کودک هم ذهنیت نقش دارد. وضعیت روانی، عکسالعملهای روح یک زن نسبت به اینکه اتفاقهایی که دارد میافتد نقش دارد. حداقل به اندازهای که یک شاعر وقتی دارد شعر میگوید نقش دارد.
تفاوت این داستان با دیگر داستانهای قرآن
خب من میخواهم این جلسه دیگر داستان را تمام کنم. یعنی فکر میکنم تمام شده. نکته خیلی خاصی نمونده به غیر از حالا خب خیلی چیزها میشود گفت ولی من احساس میکنم کلیاتش چیزهایی که سوالبرانگیزه همین است.
من فقط میخواهم یک اشارهای بکنم به اینکه از اولش من گفتم که این با داستانهای دیگر قرآن فرق دارد. به دلیل اینکه یک جوری به اصطلاح چه تمثیلی بگیرید، هرجوری بخوانید این یک جوری داستان فلسفیه.
دارد وضعیت انسان را در جهان هستی انگار جایگاهش را اومدنش در زمین، مسئله شر، همه این چیزهای کلی که به ویژگیهای حیات انسان بستگی دارند را سعی میکند توضیح بده. من فقط میخواهم یک مقایسهای بکنیم بین فلسفهای که در قالب داستان بیان میشود با فلسفهای که یک به صورت یک گزاره اینها را به من واقعاً میتوانم بگویم که با این داستان میشود زندگی کرد.
اصلاً باید زندگی کرد. یعنی شما حستون نسبت به جهان در این اگر این داستان را قبول کردید عوض میشود. وقتی را زمین دارید راه میرید نسبت به زمین و اینکه این جایگاه، اصلاً این آیه که میگوید که هبوط کنید ولکم مستقر و متاع الی حین، این احساس اینکه من قبلاً یک جایی بودم، موقتاً اومدم اینجا و یک جای دیگهای میرم.
این حس اینکه حداقل ما یک دوره زندگی پیش از این را اگر احساس کنیم که داشتیم، خب این هم دوره دوم و یک دوره دیگهای هم وجود دارد.
اینکه این تأکیدی که به موقت بودن، اینکه یک متاع، یک چیزی هم حالا، یعنی در این دنیا خوشیهایی هست، چیزهایی در اختیارتون گذاشتیم ولی همهاش در واقع حرف از این است که همانطوری که تو مرحله اول موقت بود، این هم یک مرحله موقتیه، قرار است از اینجا به جای دیگر بروید.
تمام نکته این است که در زمین که هستید هدایت را این آخرین آیهای که ختم میکند میگوید که بروید بروید و قل، میگوید هبوط کنید همهتون و هر وقت که از طرف من هدایتی اومد، هرکس از هدایت من تبعیت بکند نه ترسی دیگر برایش هست و نه محروم میشود. و بعد دوباره برمیگردد به اینکه یک عده کافرند و بعد به چه برمیگرده؟
از آن تقارنش با اول سوره که از آنجا مؤمنیناند، بعد دوباره یک جمله در مورد کافرها گفته میشود و میرود سراغ آنهایی که فی قلوبهم مرض.
این داستان که گفته میشود میگوید که آنهایی که هدایت را رد بکنن، یعنی آنهایی که در واقع مثل اینهایی که ایمان آوردن، آنجا هم حرف از این است که کسانی هستند که الا و کذلک من ربهم، از اول اصلاً این داستان سوره اینجوری شروع میشود.
بعد دوباره میگوید والذین کفروا و کذبوا بآیاتنا اولئک اصحاب النار هم محمد · ۲۰وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌۭ ۖ فَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌۭ مُّحْكَمَةٌۭ وَذُكِرَ فِيهَا ٱلْقِتَالُ ۙ رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَأَوْلَىٰ لَهُمْو كسانى كه ايمان آوردهاند مىگويند: «چرا سورهاى [در باره جهاد] نازل نمى شود؟» اما چون سورهاى صريح نازل شد و در آن نام كارزار آمد، آنان كه در دلهايشان مرضى هست، مانند كسى كه به حال بيهوشى مرگ افتاده به تو مىنگرند. هست. کسانی که ایمان آوردن ولی نه به آن معنایی که باید بیارن. اینها میگویند ایمان داریم، واقعاً دنبال موسی راه افتادن، معجزات هم میبینند ولی در حد همان جرقه فقط میتوانند ایمان بیارن.
آن لحظهای که معجزه را میبینند خب یک رعد و برقی میزند در قلبشون ولی بعداً دوباره فراموش میکنند. این محمد · ۲۰وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌۭ ۖ فَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌۭ مُّحْكَمَةٌۭ وَذُكِرَ فِيهَا ٱلْقِتَالُ ۙ رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَأَوْلَىٰ لَهُمْو كسانى كه ايمان آوردهاند مىگويند: «چرا سورهاى [در باره جهاد] نازل نمى شود؟» اما چون سورهاى صريح نازل شد و در آن نام كارزار آمد، آنان كه در دلهايشان مرضى هست، مانند كسى كه به حال بيهوشى مرگ افتاده به تو مىنگرند.، این کل این داستان بنیاسرائیل وضعیت آدمهایی را نشان میدهد که داخل جماعت مؤمنین هستند ولی ایمان ندارند.
خب سوال هنوز هست، میشود چیزهایی بحث کرد ولی من واقعاً نمیخواهم ادامه بدهم. فقط بگذارید یک چیزی من هر دفعه که این جلسات به یک جایی میرسد که تمام میشود یادم میآید که یک چیزی را نگفتهام.
من خیلی خیلی وقت قبل حرف از این زدم که مثلاً در چند، من میخواهم تأثیری که قرآن روی آدم میگذارد گفتم که سه تا لول میخواهم بگویم. بعد دوتاش را گفتم، یکیش را گفتم بعداً میگویم. ولی هیچوقت نگفتم. خودم هم خب نمیخواهم از زبان خودم بگویم ولی خب این یک کتابه.
المراقبات و اوج خواندن قرآن
از جواد ملکی تبریزی که خب جزو عرفای معاصر بوده و خب یک شیوه ویژهای هم در چیز عرفانی دارد به اصطلاح اسم کتاب المراقباته آدم اهل مراقبه بود.
من میخواهم این قسمتی که در قسمت مراقبات ماه رمضان در مورد خواندن قرآن هست را بخوانم برایتان. این لول سومیه که به خود سطحش بالاتره که قرآن چگونه تو زندگی انسان ظاهر میتواند بشود. نهایتاً. بله. یکیش این بود که تجربه ما را نسبت به جهان عوض میکند.
یعنی ما تجربه یعنی اینکه مثلاً من وقتی قرآن میخوانم اگر ایمان داشته باشم در واقع با پیامبران دارم بهشت را میبینم، دوزخ را میبینم اصلاً در یک جهان دیگهای انگار دارم زندگی میکنم. اگر هرچقدر ایمانم قویتر باشه بیشتر در واقع این تبدیل به تجربه میشود از حالت صرف دونستن و چیز ذهنی درمیاد.
بله. حالا من دقیقاً یادم نیست که آنجا لول یک و دو که گفتم چجوریه. ولی بگذار این سومیش این است که توصیف دارد میکند آقای تبریزی. میگوید ولی چون قاری به حقیقت قرآن و عظمت آن عارف شود به ناچار برای او مراقبههای خداوندی بر حسب مقام او در دین تجلی خواهد نمود.
و چون از این چشم جام بنوشد او را مست میکنند و چون از تجلیات معارف ربانی مست شود دل او به اختلاف آیات و آثار مختلفی متاثر میشود. و برای این به حسب هر معنی حال و وجدی حاصل میشود. زیرا او میبیند که گویا طرف خطاب هر آیه خود اوست.
یا در حق او نازل شده است. و او مخصوص به آن آیه است. بنابراین دل او به حزن و سرور به بیم یا امید به توکل یا تسلیم به توحید یا رضا متصف میشود.
و به حسب حال خود به وسیله پناه بردن و استغفار و اعتراف و توبه و دعا و شکر و تسبیح و تحمید و تحلیل و تکبیر به حسب احوال حاصله در تاثیراتی که پیدا کرده جواب آیات را میدهد. یعنی برای آدمی که از یک حدی میگذره اینجوری است که وقتی دارد آیات را میخونه به اصطلاح مثل اینکه الان یک مکالمهای صورت گرفته دیگر.
زمان میآید اصلاً فراموش میکند خداوند دارد حرف میزنه، این دارد میشنوه. وقتی که یک چیزی مثلاً میگوید یا ایها الذین آمنوا این کار را بکنید این آدم چون مخاطب قرار گرفته حتی جواب هم میدهد. با انواع مثلاً گفتن کلمات شکر و تسبیح و حالا هر چیزی دیگر.
چون تو بعضی از این خواندن سورهها مثلاً فرض کنید تو مخصوصاً تو سوره الرحمن این توصیه شده میگوید هر وقت که به این ترجیعبنده فبای آلاء ربکما تکذبان میرسید بگویید لا بشیء من آلاء ربکما تکذبان. او کذب. میگوید که من به هیچ شیئی از این را بگویید.
مثلاً وقتی دارید میخوانید یک چیزی اضافه بکنید. اینکه این آقای تبریزی مدام از این اصطلاح استفاده میکند که دعاهایی که از ائمه نقل شده به ما رسیدن از معصومین اینها قرآن صاعدن. یعنی قرآن از آنور نازل شده اینها حرفاییه که در مقابل قرآن به آسمان رفته از دهن اینها. این جواب قرآنه.
خب و سعادتی که در آیه برای بندگان شایسته خدا مذکور است تبری حاصل میشود و از بدبختی خود به پروردگار خویش پناه میبرند. و چون امید در او غالب شود برای رسیدن به مقام اعلا از مقامات کاملین و عارفین تشویق میگردد از خدا میخواهد که او را به آنها ملحق سازد.
دارد میگوید که تو هر حالتی خب به طور طبیعی چه عکسالعملهای آدمها نشان میدهند. و چون این تاثیرات برای او تکمیل میشود به ناچار از برکات و برکات پروردگار آنچه باعث ارتقای اوست برای او حاصل میشود و منتج نتیجه میگردد. تا به جایی میرسد که گویی خدا با او سخن میگوید.
و مخاطب آیه اوست. و گویا به قلب خود مشاهده مینماید که خداوند به الطاف خود او را مخاطب ساخته و به انعام و احسان خویش با او مناجات میفرماید. یعنی در واقع یک جوری انگار در قالب پیغمبر قرار میگیرد. که الان دارد بهشان وحی میشود.
در این حد میشود پیشرفت. همین الان خداوند هست و این هم کلام خداوند و این هم دارد میشنوه دیگر. این دیگر با فقط اینکه حالا توجه بکنید که اولین بار نیست که یک نفر دارد میشنوه، چندمین باره. من یک انسانم، خداوند دارد سخن میگوید و من میشنوم. اینکه این سخن قدیمیه، در واقع سخن خداونده دیگر.
از ازل تا ابد این سخن هست و من دارم گوش میدهم و میشنوم. و وقتی مثلاً به انسان خطاب میکند وقتی این آدم حقیقتش نزدیک شده باشه به حقیقت شخص مثل پیغمبر مورد خطاب هم قرار میگیرند هم با همان درصدی که در واقع نزدیک شده به پیغمبر و به انعام و احسان خویش با او مناجات میفرماید، لاخال او حالت تعظیم و شنوایی و فهم و حیا خواهد بود.
سپس اگر توفیق با او مساعدت کند که شکر این نعمت را چنان که سزاوار است به جای آورد و این عنایت را استقبال کند، خدای تعالی در انعام او میافزاید و مقام اعلا و اثنای دیگری به او عطا میفرماید و حالتش مانند کسی است که گوینده را در سخن و صفات و در کلمات او نگران است.
یعنی همانا خداوند در کلام خود برای بندگان خویش این روایت استناد میکند به روایت امام جعفر صادق که گفته که همانا خداوند در کلام خود برای بندگان خویش تجلی فرموده است ولیکن نمیبینند. ببینید من فقط این جمله را میخواهم توجه بکنم که آخرش این منحصر به گوینده مینگرد و برای قاری نظری نه به خویشتن، نه به خواندن و نه به سایر احوال باقی نمیماند.
حالت کامل قرآن خواندن این است که اصلاً خود خواندن هم انگار یک جوری برای یعنی در اینقدر شدت تاثیرات زیاده که خواندن خود این کلمات هم انگار محو میشود فقط منتقل به آن معانی دارم منتقل میشم و اینکه این معانی یعنی اصلاً انگار فقط دارد خداوند ما در حال تجلی کردن میبیند. من میخواهم بگویم که این حالتی که این دارد توصیف میکند دقیقاً همان برگشتن به بهشته دیگر.
اگر کلمات یک جوری باشه اشجار من دارم باز به همان زبانی که خودم گفتم به طور تمثیلی اگر کلمات همان کلمات طیبه درختها هستند، یک جوری گشت و گذار کردن در لابهلای درختهای طیبه است و میوه خوردن و همان چیزی است که در بهشت در واقع انسان تجربه کرده به نوعی و باید تجربه بکند.
اینکه قرآن یک جوری با خود قرآن و قرآن خواندن با کلمه با شجره با در بهشت بودن با اینها یک جوری ارتباط دارد و این توصیفیه که نهایتاً بهترین توصیفیه که شنیدم مشابهش تو کتابهای دیگر میبینید که از آن به اصطلاح اوج خواندن قرآن چه حالتیه.
حالتی که اصلاً توجه دیگر به هیچ چیزی به غیر از اینکه این انگار آن معانی دارند منتقل میشوند مستقیماً به کسی که دارد میخونه بدون اینکه حتی این فعل خواندن دیگر برایش جلوه بکند و اینکه به فکر خودش باشه. مثل تماشای کردن یک چیز خیلی زیبا مثلاً آن دوباره برگشتن به آن حالتی که یک خورده به یک حس بیخودی.
این تمام دنیا پر از این است که مردم سعی میکنند که به یک حالت بیخودی و از خود دراومدن برسند با هر وسیله ممکن. خودشان از کوه پرت میکنند که چند لحظه غافل بشوند از خود خودشان. از کوه پرت کش به خودشان منظورم نیست.
ببینید که فیلمهای هیجانانگیز ببینند، یک صحنههایی ببینند، یک کارهایی بکنند که یک لحظه از خود بیخود بشوند. اصلاً انگار تمام لذت انسان این است که از خودش یعنی یک جوری از خودش بیخود بشود. این توجه به خود و این سنگینی که به قول این کی این عبارت بار هستی که بابش مال کیه؟
میلان کوندرا. که هستی توجه به خود یک باریه انگار روی دوش آدم. هرچه کمتر بهش توجه بکند بیشتر متوجه آن چیزی باشه که دارد بهش میرسه، یک خورده سبکتر و راحتتر میشود.