معرفی کتاب و روش انقلابی علم
خب چه کار کنم؟ خیلی میل دارم که چیزه مثلا حالا که. . . من کلاً دفعه قبلم ابراز تمایل کردم که یک نفر. . . اگر کسایی علاقمند هستن چند تا کتاب میتونن معرفی کردم بخونن بیان مثلاً به دیگران بگن فلسفه علم خیلی چیز خوبیه برای آدمایی که غرقه در مثلاً کار علمی هستن اینکه جای مثلاً علمو توی کل بدونن دارن چه کار میکنند مخصوصاً اینجا یک دانشکده فصل ش علم داریم خوبه کار یک خورده در کنار دانشمند بودن بدون اینکه این دانشی که داره کسب میکند یک چیز خاصیه مثلاً یک ویژگیهایی داره همه حساب کنی این جلسه ضبط نشده برای اینکه معلوم بشود که چه چیزایی جلسه گفته شده خود شما یک کاری بکنید من فقط میخواهم چیز کنم دیگر خیلی کلیات شو بگم تقریباً جلسه قبل قسمت عمده جلسه در مورد عقاید آدمی بود به اسم فایرا بن فیلسوف علم چیز آنارشیست و آدم خیلی مهمی هم هست تقریباً شما هر کتاب فلسفه علمی رو که بردارید حالا اگر خیلی به عقاید آنارشیست میشود اشاره نشده باشه به یک سری کارایی که خیلی بودن از نظر فضی حتما اشاره شده یک کتابی داره به اسم بر ضد روش دفعه قبل یکی از مشا گفت که اسم ترجمشو ضد روش فقط گذاشتن من واقعاً کتابو خودم ندیدم و نخوندم کتاب خیلی مهمی توی تاریخ توی فلسفه علم بعد ب محتوای آن کتاب همه جا تقریباً اکنون تو کتابای فلسفه علم یک اشارهای میشود منتها من از روی یک مقالهای که توی کتاب بیلبا و برهانهای شاپور اعتماد چاپ شده بود یک چیزایی در واقع با با آن گرایشی که تو آن مقاله هست گفتم که خیلی جنبه آنارشیس بیشتر حالا میخواهم فقط اصولش در واقع تکرار بکنم که محتوا مقاله چیست ولی دیگر روش بحث نشود روش بحث نکنید دیگر نمیدانم میشود یک چند دقیقهای هم روش بحث اجازه اولین نقطه ای که فایر اوین اشاره میکند به آن مثلا خیلی هست میرود آن جنبهای که به اصطلاح به عقایدش جنبه آنارشی سی هم میده این است که معتقده که علم در واقع مثل خیلی از سنتهایی که همیشه در طول تاریخ حاکم بودن یک جوری تبدیل به سنت مثلاً سالهای اخیر دنیاشان قرنهای اخیر ب اول یک با یک مثالی جلسه قبل شروع کردم کلاً یک فکت خیلی کلیه که ضبط بکنید فایده خب یک یک فکت خیلی کلی این است که هر چیزی که تبدیل به سنت میشود یک جوری جنبههای انقلابی خودش را از دست میده تبدیل به یک چیزی میشود که یک مثلاً به اصطلاح مکانیسمهای مربوط به حفظ قدرتو توی خودش در واقع ایجاد میکند هر چیزی که تبدیل به سنت میشود یک جوری نیاز پیدا میکند به اینکه آدمای غیر نخبه رو عوام رو حالا من این کلمه عوام خیلی خوشم نمیاد ولی عوام رو یک جوری حفظ بکنه برای خودش در نتیجه جنبه روشنفکرانه و خیلی جنبه مثبت خودش را از دست میده به عنوان یک مثال خیلی بارز وضعیت مارکسیسم در واقع مثال دارم که هیچ تئوری شاید تو دنیا نباشه که به اندازه مارکسیسم روی انقلابی بودن تأکید کرده باشه ولی وقتی خود مارکسیسم یک جایی مثلاً حکومت به دست میگیرد و حاکم میشود تضونه سنت میشود دیگر آن جنبههای روشنفکران و انقلابی یک جوری توی حاشیه قرار میگیرد همه ایدئولوژی اینگونه هستن خود همه ادیان یک جوری وقتی شروع میشن جنبه
قیام علیه سنتها و ویژگی مشترک سنت
انقلابی دارن بر علیه سنتهای جامعه خودشان در واقع قیام کردن ولی بعداً وقتی حاکم میشن یک ویژگیهای در واقع مشترک بین همه سنتها رو پیدا میکنند چون د دوم بودن دیگر دکماتیس میگوید ویژگی سنت اینکه به راحتی اجازه نمیده که یک آدمی که به این سنت پایبند نیست حرف خودش را بزنه و علمم از هر نظر فای علمم در واقع یک همچین ویژگی پیدا کرد یعنی تبدیل به سنت شده بنابراین یک سری ویژگیهای سنتو پیدا کرده دیگر چیز انقلابی نیست جلسه قبل یک شرح عمومی از دید کاملاً مثبت نسبت علم که هر قدر علم که میزنیم منظورمان در واقع ساینس دیگر علم من یک چیزای خیلی خیلی مثبت در مورد علم گفتم که دیگر تکرار نمیکنم در واقع این جلسه قبل یک عنوان کلی تری داشت از بررسی کردن علم برای من اینو یادآوری بکنم در مورد چیزی که این جلسه قراره ادامه بدیم در مورد تاثیر تعلیمات عمومیه که ما دیدیم اینکه چجوری اینها در واقع تعلیمات عمومی که قسمت عمدش در واقع برمیگرده به تعلیمات علمی این چجوری روی شناخت ما اصلاً به طور کلی تاثیر میذارد مخصوصاً در واقع میخواهم در مورد این صحبت بکنم که تجربه دینی که حالا به طور کلی تجربه معنوی شاید بگیم راحتتره برای اینکه بهتره برا خاطر اینکه این تاثیرهایی که من میگویم مثلاً روی تجربه شاعرانه هم این تاثیرات میذارد ممکنه یک آدمی تجربه شاعرانه کاملاً ضد دینی باشه ولی به هر حال یک جوری تعلیمات عمومی در یک جهتی حرکت میکنند که از خیلی جاها مخالف و با اینور تجربههای ندی هستن من دیدگاههای مثبت در مورد علمو گفتم که مجموع مثلا یک خورده به تاریخ علم و اینکه چقدر تو روشنگری یک سری مسائل کمک کرده اینها رو گفتم با دیدی کاملاً مثبت به هر حال همه ما یک جوری چیزی میگوید کارمان علمه خیلی هم از علم تعریف شنید و نهایتاً آن چیزی که در دفاع از علم میشود خیلی مثبت در واقع مطرح کرد این است که علم به این دلیل چیز خیلی خوبیه که یک روش مثلاً خیلی خوبی برای رسیدن به نتایج در اختیار داره یک چیزی که به آن روش علمی میدیم که نظر تاریخی یک نکته این است که روش علمی یک روش خیلی خوبیه به نتایج خیلی زیادی رسیده بنابراین بیشتر از هر روش دیگر سودمند بوده اینکه خیلی از حقایق روشن کرده و یک جوری امید به این هست که حقایق خیلی زیادی دیگر رو روشن بکنه و نکته سوم اینکه در واقع با استفاده از همین سایهنس ما تکنولوژی رو در واقع به وجود آوردیم که نتایج خیلی خیلی مثبت باشه نتایج مثبت مثل اینکه مثلا پزشکی نمیدانم رفتن به کره ما و خیلی چیزای دیگر اینها نتایج مثبته در واقع سه تا نکته است یکی روش خیلی خوب یکی حقایق زیادی که علم کشف کرده و یکی نتایج خیلی خوبی که علم به بار آورده بایرامن با هر سه تای اینها مطلقاً مخالف جلسه قبلی مقدار عمدش در واقع به این صرف شد که بایرامن معتقده که اولا نه روشی وجود داره به اسم روش علمی ساین اینکه اصلاً اینکه حقیقتی رو کشف کردیم و حقایق زیادی میخوایم کشف بکنیم در واقع افسانه است اینگونه علم هیچ حقیقتی رو به نظر میآید روشن نمیکند پارامنت عنوان این مقالهای که من دارم از روش این مطالبو میگویم هست افسانههای پریان در ضد روش و
فایرابند و نتایج علمی در حد افسانه
نتایج اصولاً با اغراق در واقع معتقده که فکر نمیکنم واقعاً خودش مخالفین باشه این دیگر یک مقدار اغراق آمیزه ولی علم رو کلاً نتایج علمی رو از نظر اینکه حقیقتش روشن بکنن در حد افسانههای پریان بوده چه سالی فایرا بن یی ۷۰ بیشتر کار فکر میکنم آمریکایی انگلیسیا به قول فایران ببخشید اینجا رو چت بود یعنی اینکه منظورش چی از این چون در حقیقت لطف نشده من به عنوان اعتراض توضیح میدم یک خورده ولی چیزه دیگر در حدی چند دقیقه. . .
و سوم حتی با نتایج علمم چیز داره، مشکل داره، اینکه از اینکه علم نتایج زیادی به بار آورده بکنیم و بگیم که علم چیز خیلی خوبیه و به حکومت در واقع علم به عنوان یک سنت تن بدیم با اینم میخواهد من قسمت اولشو که ضد روشه میتوانم واقعاً ارجاع بدم به آن کتاب کتاب کتاب خیلی خیلی مهمیه از نظر توی فلسفه علم برای همینم یکی از معدود کتابهای مهم فلسفه علمی که به فارسی هم ترجمه شده ضد روش اولین کتاب مهمیه که فایرمن نوشته در واقع کتاب اصلی شده یکی دو کتاب دیگر هم داره ولی این کتاب کمتر هم این جنبههای آنارشیستی در آن هست خیلی بحث چیز داره بحث فلسفی در واقع در ادامه فلسفههای علمی که تئوریهای فلسفه علمی که وجود داشتن داره بحث میکند مثلا شما اگر آن کتابو نخواید اوریجینال بخونید من دفعه قبل یک کتاب معرفی کردم که این دفعه همراه خودم آوردم کتاب خیلی معروفیه شاید دیگر بهترین کتابای فلسفهی که به فارسی وجود داره این یکی از ترجمه هاشه که اسمش از ال کیس مال چالمرس آدم خیلی معتبره یکی از چند نفر اول فلسفه روی دنیا تن من حسابش میکنم خب ما به احترام آقای فرداتی خود سکوت من اصلا عادت دارم تو یک جمعی باشم سر پسر بنده نیستش یک د تو آن اتاقم باید تو صندلی باش خوب نیست من توی جمع این اتاق تو صندلی نیست نه دف این جابه رو بگیر خب من فقط خیلی خلاصه بگم که موضوع در واقع ضد روش فایران چیست یک تمام اولاً همه فلسفه ا این چیزی نیست که خیلی فایران روش ترکیب داشته باشه فلسفه در جهت یک جور مدلسازی روش علمی که توی فیزیک به کار میرود در واقع تدوین شده همه حرفایی که از اول چارت تئوری خیلی مهم که تو این کتاب توضیح داده وجود داره یکی استقرار گرایی که دیدگاه خیلی سنتیه فلسفه علمه و دیدگاه پپر بعد لاکا در آن و پمپ اینها همشون در واقع هدف اصلیشان این است که فیزیک و که این قسمت اصلی در واقع ساینس به حساب میآید قراره آن ریداکشن نهایی به حقیقت رو فیزیک انجام بده با توجه به تاریخ مثلاً فیزیک یک جوری سعی میکنند بگن که روشی که تو فیزیک داره به کار میرود چیست و چرا معتبره استقرار گرایی خب انتقادهای خیلی زیادی از زمان هیوم به آن شد تا پوپر مثلا نظریه که داده اصولاً در آن دیگر مفهوم اضطراب به آن شکل سنتی وجود نداشت ولی هم لاکاتو و هم پو مخصوصاً پو نظر پپر رو به عنوان مثلاً روش علمی مخالف با تاریخ فیزیک میدونن مثلاً به وضوح انقلاب کوپر نسی که یکی از مهمترین تحولات علمی بوده
ایراد لاکاتوش به روش علمی پوپر
اصلاً از روش علمی که پپر توصیف میکند پیروی نمیکند در واقع ایرادهایی که لاکاتو و په میگیرن لاکاتو بیشتر با توجه به مسئله خلق نظریه در واقع تحقیق روش پژوهش و که اکنون متداوله بین دانشمندا و پم بیشتر با دیدگاه تاریخی آن اتفاقایی که در طول تاریخ فیزیک افتاده روش نظر پپر رو حتی در مورد تاریخ روش علمی متداول تو فیزیک معتبر نمید و خیلی در واقع نظریه پیچیدهتری دارن مثلاً من رو به عنوان همینگونه اشاره بخوام بکنم پهن فرق میذارد بین نظریه علمی و انقلابه معتقده که د تا مکانیسم وجود داره یکی اونی توی انقلابهای بزرگ علمی ما میبینیم و یکی همون که توی مثلاً نظریههای ساده علمی بنابراین بزد حرف در واقع حرف اصلی فایر اوت توی آن ضد روشش که خیلی حرفای پیچیده هم میزند به دلیل اینکه بحثهای فصل خم پیچیده شده این است که چیزی به اسم روش علمی قابل چیز نیست قابل برداشت نیست از تاریخ علم یعنی اینگونه نیست که ما بتونیم به طور مدون بگیم که فیزیک حتی در واقع آن چیز بخش اصلی نظریههای فصل علمو تشکیل میده بتونیم بگیم که یک نظریه خیلی ثابت یک روش خیلی وجود داره همه هم باید از این پیروی بکنن و اگر غیر این باشه اینطوری نیست معتقده که باید آزاد باشن دانشمندا خلاق حتی در روش بتونن خلاقیت به خرج بدن تا حالا معتقده که اینگونه بوده یعنی کسی معتقده که این ضد روش یعنی که اصولاً روشمند کردن و تدوین روش بر اساس تاریخ یا هر چیز دیگرای نه تنها مف مفید نیست مضر میدوند اینو به خاطر اینکه واقعاً عملاً شما تا تو هم مقطع تاریخی بخواید روش تضمین بکنید میبینید که یک کار علمی با خلاف آن در واقع انجام شد این یک نکته است که فرابن در واقع به عنوان یک فیلسوف علمی که در مقابل سایر فیلسوفی علم داره حرف میزند این حرف خودش را در واقع به نحوی بیان کرده خیلی دقیق و مثلاً علمی این حرفها رو میگوید نکته دیگر که اکنون توی مثلاً ۱۰ اخیر خیلی به آن توجه میشود این است که مثلاً فرض کنید کاملاً این دیگر اکنون این بحث روزه که بیولوژی اصلاً روشش با فیزیک یکی نیست و مطمئناً این از قدیمم حرفی بود که خیلی زیاد در موردش صحبت میشد که علوم انسانی مثل روانشناسی جامعه شناسی اینها از روشی که شبیه روش فیزیکی باشه پیروی نمیکند بنابراین تو این مجموعهای که ما اکنون علم میدونیم هیچ چیز متحد کنندهای به عنوان روش علمی واقعاً وجود نداره ممکنه یک شباهتهایی بین بعضی از روشها تو یک علم با روش میگوید باشه یا بین بعضی از نظریههای علمی داخل علم وجود داشته باشه ولی نه تنها وجود نداره خوبم نیست که به نظر فایر آن وجود داشته باشه یعنی خوب نیست که ما یک چارچوب تعیین بکنیم بگیم که روش علمی یعنی این است بنابراین نازیدن مثلاً علم به اینکه میگوید روش مد وجود داره که بر اساس کن یک نتایجی به دست میآید اصلا درست نیست واقعاً این فکت یک جوری تثبیت شده است که ما چیزی به اسم روش علمی نداریم یک نکته که در واقع محتوای یک بخشی در واقع از محتوای کتاب ضد روشه و حالا نکته این است که چجوری نظر فارابن یک جوری در واقع محتواش این چجوری تعیین میشود که یک چیزی علمی هست یا تا جایی که شما
تفاوت نظر پوپر با دیگران
خودتان همچین میگفتی شما خیلی م هور دوست داری و علی ما داری داشته باش خب بله هور حالا شاید من اشاره میکنم ولی تا جایی که میدونم بزرگترین تفاوتی تو نظراش خ مثلا کسی مثل بقیه این بوده که اعتقادش توی روش خیلی یک روش طرز بیان خیلی مستقل از خیلی بیطرفانه خیلی مستقل از چیزهایی که وجود داره برای بیان روش برای بیان کارای علمی و روشهای دیگر برای بیان کاره بله نه برای ت نه برای انجام نه اصلا لاکاتش همه حرفش این است که وقتی که نفر داره نظر علمی رو در واقع به وجود میارد از نمیتوند از متد نه تنها نمیتوند نمیکنن اصلاً نه تاریخی این است نه اینکه خوبه که از آن روش در واقع پیروی بکنن مسئله این است که توی در واقع لاکاتوش و کوه مشکلشان این است که ما میخوایم یک جوری پپر ببینید یک بحث خیلی نظری داره که خوبه که اینگونه باشه مثلاً از دست استقرار گرایی فرار کنیم چون خیلی مشکل داره خوبه که اینگونه باشه ما یک نظری رو اینگونه بیان میکنیم اینگونه از آن انتقاد میکنیم و به این ترتیب مثلاً منطقی که یک چیزی رو بپذیریم یا نپذیریم ولی این توجیه نمیکند که روش علمی روش بیان فقط نیست روش کشف هست و باید چیزی که ما میگیم با حقایق تاریخی هم بخونه نکته کند تاریخیه بیشتر این این چیزی که پپر میگیرد تاریخ اینگونه پیشرفت نکرده انقلاب پپر نیک که انجام شد حرفای پپر نیک اینگونه بپرسی نشست که مثلاً فکت زیادی رو توجیه کرد مکانیسم واقعی که تو دنیا اتفاق میفتد این نیست که پپر توصیف میکند و حرف لاکا در آنم بیشتر در جهت پیدایش نظریه است که وقتی یک نفر داره ی نظریه میده اینگونه فکر نمیکند که پپر میگوید پپر بیشتر در واقع یک جوری یک سبک خیلی خوب بیان رو در واقع داره میگوید نظر علمیو چجوری بیان بکنیم و مثل اینکه بیشتر داره توصیه میکند که اینگونه باشه خوبه همه چی قضاوت می بله مثلا به هر حال بیشتر ببین پوپر پیشرفت بزرگیه در مقابل آن تفکر خیلی ساده استقرار گری نظر علمی یک سری چی تا میبینیم یک چیزی رو در واقع تایید میکنند بعد نظرمان مونو بیان میکنیم بر اساس یک سری فکت اینکه مثلاً یک جوری فکت نظری رو تایید میکنند مفهوم ابطال گرایی ابطال پذیری که مثلاً کپی بیان میکند خیلی مفهوم خوب و مثبت بود خیلی با ی گزار علمی باید ابطال پذیر باشه و هرچی ابطال پذیرتر باشه بهتر علمیتر یعنی به عنوان اینگونه درجه علمی بودن یک چیزی رو انگار داره با مفهوم استفاده از دقیق کرده شانس بعدشم که همین بحثها بودن بله همه بحثهای فسیلی از قبل بودن نه بحث آزمایش مثل قبل از قبل از اسکاتی وجود نداشته چرا آزمایش وجود داشته مثلاً من میتوانم بگم که آرش میرفت وقتی رفت تو وان حمام این آزمایش انجام داده یک جوری همیشه ایدههای هر ایدهای توی فلسفه حداقل از قبل یک ریشههایی داره یک جرقههایی خورده یک نفر میآید خلاصه اینو رسماً تثبیتش میکند حرفایی که فایرا بندم میزند حتماً قبلاً یک آدمها یک اشارههایی کردن اینکه یک نفر بیاد یک چیزی رو مثل اینکه این جرقه ها رو جمع بکنه و یک شعله ای رو روشن بکنه به هر حال این چیزها به اسم خفتم باشه یک مقدار خط بزرگتر حس کردم ولی اکنون حرف میزنی که
کشف پیچیده و تدوین روش علم
روش کشف پیچید نداره از قبل هم هر کسی که حتی اینو گفته بود ارزشی نداشت و اکثر اطراف نگفته بودن دیگر هیچ کس کار علم رو ماشین نکرده بود اتفاق جدیدی واقعا یک جوری فلسفه در جهت تدوین روش علمی کار کرده یعنی یک جوری با ایمان به اینکه یک چیزی به اسم روش علمی وجود داره واقعا رفته اجرا نمیشود به آن قسمتها حتی آن دورهم احنا نمیشود به آن قسمتهایی که روشمند میخواهد بکنه چیز رو کار کشف علمی رو کار درست کرده به نظر گرفت خب در دوران خودش یعنی آدمای اعتبار علم به این نیست که نظریه از کجا میآید به آزمایشی که نظریه رو تایید میکند یا رد میکند این چیزی که دارید میگید خیلی باز پپر دیگر من فکر میکنم واقعاً بد نیست این این کتاب بد نیست یک نفر بی آن کتاب اینجا بگه حرفای کهنه و لاکاسی حرفهای اساسیه یعنی اصولاً شما باز دارید با ویدیوها پوپری نگاه میکنید که یک نظری داده میشود بعد آزمایش تأییدش میکند قوی میشود و اگر ابطال نشود میموند اینها معتقدن که واقعیت تاریخی نیست و تشویق مثلا تدوین نظری بر اساس س دیگر هم قطعاً ربط داره بله یعنی پوپر خیلی به نظر میآید که آن آزمایش وقتی اعتبار داره به اینم اعتبار میده من نمیخوام وارد بحثش برقرار شد که بحث دفعه قبلم حتی تو این قسمتم زیاد بحث نکردم برای اینکه فکر میکنم که خیلی پیچیدهتر از این حرفاست یعنی تا سایر نظریههای موجود تو فصل علم و یکی ندونه و حرفای خیلی دقیقی که زده شده ندونه اصلاً حرف فایر بنم نمیفه یعنی به نظر من یک خورده رو این بحث نکنیم همینقدر بدونیم که یک همچین چیزی ابهامهای وجود داره که حتی توی فیزیک چیزایی که شما در مورد آزمایش میگید تو روانشناسی که آزمایش ندارین تو بیولوژی آزمایش انجام نمیشود میخواهم بگم روش علمی یک چیز سراسری حتی تو فیزیک نداریم با کارایی که فایر اونت کرده اینگونه به نظر میآید که توی فیزیک به اسم روش نداریمی نداریم کی هم قطعاً آزمایش داریم کی روانشناسی هم قطعاً آزمایش داریم ما به میآید و میشود که نتیجه آماری میگیریم این آزمایش داره آخه واقعاً ببینید اینگونه بخواید بحث بکنید اینگونه بحث کردن یک جوری مثلاً طبیعی یاد یونان رو هم ممکنه شما بگید که یک چیزاییش آزمایش به هر حال مثلاً یک چیز کارش آزمایش ولی آزمایش اونجا بود یک کار پذیرفته شدهای وجود نداشته بگذارید من ترجیح میدم چیز نکنم واقعاً در مورد این چیزای دقیق بحث نکنم واقعاً اینگونه نیست یعنی اینکه علم یک گرایشی به تجربه داره ولی ما تعریف دقیقی از آزمایش نداریم که چه چیزی آزمایش علمی حساب میشود ی از مثلاً جامعه شناسی به جای دیگر شما مفهوم آزمایش در نظرتان تغییر میکنید من تارایی که میدونم نقطه اساسی که در برابر وارد میکنند روی مسئله تغییره اینکه آزمایش بدون تغییر مش یکی از مشکلات در واقع این است که اصولاً آزمایش بدون نظریه وجود نداره هر اندازه گیری مسبوق به نظریه شما دستگاهی رو میسازی که چیزی رو اندازه بگیره که نظریه به شما زندگی بزرگی نیست البته هست چرا خیلی مشکلات هست مشکل بزرگی نیست اگر تایید شد با آزمایشها خب تایید شده کسی دیگر آزمایش دیگر نیاره نه تصاویر یک تبدیله که دقیقاً همه بحثهایی که باید رو تفسیر مغز توی مذهب آمده رو در مورد علم هم میشود اعمال
متحد نبودن روش علمی و کپرنیک
کرد ضربه یکی به علم زدن نه دیگر روش علمی نه چرا ببین متحد نبودن روش علمی متحد نبودن ملاک هایی که یک روش رو در واقع علمی میشود اسمش را گذاشت این یک ضربهای که به هر حال در دهه ۷۰ به اینور زدن داخل فقط مسیر آزمایشی از همون قرن ۱۶ مسیر آزمایش بوده جز آزمایش نبوده نه آخه شما یک جوری میگید که روش علمی چیست باید توصیفش بکنی دیگر فقط آزمایش انجام دادن نیست روش علمی چیز بزرگتر از این حرفاست یعنی اینگونه نیست بقیش چیست دقیقاً حرفه نه واقعاً اینگونهه یعنی پوپر ببینید مشکل پوپر اگر آزمایش کردیم و تا اکنون نتیجه گرفتیم خب اگر اتفاق جدیدی بیفته یا ما همین نصیه رو خواهیم گرفتیم اتفاق جدیدی که میفتد که علممان پیشرفت میکنیم سؤال مثلاً کوه این است تاریخ انقلاب کپرنیکی رو که میخونیم هیچ ربطی به این چیزی که کپرنیک نداره چه جوری حرف کپرنیک جا افتاد اینگونه نبود که مثلاً فرض کن یک سری آزمایش قبلاً بود پیشرفت علمی به حساب نمیارم بالاخره نه شما ببین یک نظریهی به اسم نظریه کپرنیک وجود داره این نظریه علمی حساب میشود و ملاک ت شدنش به عنوان نظریه مطلقاً آن چیزی نیست که کوپر توصیف میکند این حرفیه که مثلاً من فکر میکنم همه اینها اکنون قبول دارن نظریه پوپر میتواند اصلاً نظریه رو ما بدیم بعد نمیدانم یک سری چیزها تأیید بشود قابل ابطال باشه اصلاً با ماجرای کپرنیک نمیخوند آن نظریه نه اصلاً اینگونه تولید شد و نه اینگونه تأیید شد و جزو علم حساب شد به خاطر اینکه کیی دقیقی آن میکند که اینجا نیست ولی مسئله دقیقا همین آزمایشه که اونجاها تایید میشود نه چه آزمایش کریتیکال مثلا وجود داره که انقلاب کوپر نیک انجام میشود نه واقعاً اینگونه نیست بله آزمایشهای گالیله که تعیش کردن اصلاً خیلی م خیلی مکانیسمهای پیچیده تری داشته ماجرای کپرنیک فک کنم شما خیلی مثلاً این تاریخ جا افتاده نظری کپرنیک نمیدونید طبعام لازم نیست کسی چیزها رو بدونه تو همین کتاب یک توصیف خیلی جالبی داره از اینکه اصلاً مشکل نظری کپرنیک چی بود یک سری آزمایشهای ذهنی مثلاً وجود داشت بر خلاف انقلاب بر خلاف نظر کپرنیک بعضی از اینها به طور نظری حل شدن اصلاً هیچ مرحله قاطعی که یک آزمایشی به اسم آزمایش گالیله تایید کرده باشه واقعاً وجود نداشت یعنی این جا افتادن نظریه کپرنیک به عنوان یک نظریه علمی اصلاً تبعیت نمیکند من اینو دارم میگویم و یک جوری ارجاع میدم به اینکه اصولاً یک فکت تایید شده است یعنی اکنون شما فیلسوف علمی فکر نمیکنم پیدا بکنید اگر دیگر اصلاً جزو بچههای کوپر باشه که معتقد باشه که انقلاب کوپر نیکی از مدل پوپر تبعیت میکند انقلاب کوپر نیکی خیلی روند عجیب و غریبی مثلاً داشته تا اینکه به عنوان نظر علمی جا افتاده ملاکهای دیگرای وجود داره پوپر خیلی ساده داره برخورد میکند با مسئله یک چیز خیلی کلی خوب میگوید برای اینکه جلوی انتقادهایی که نسبت به استگرام میشود رو بگیرن ولی اینگونه نیست که واقعاً مثلاً ما بتونیم بگیم که روش توصیه میکن توان اینکه خیلی جاهای دیگر مشکل داره مفهوم آزمایش مشکل داره همین مسبوق بودن آزمایش نظریه مشکل داره اینکه اکنون مثلاً بیولوژی تا چه حد با روشها مکانیسمهایی که نظریه در آن تولید و تایید میشود با روشهای فیزیکی یکی هستن یا نه واقعاً این موضوعی که مثلاً سالهای اخیر خیلی روش
تفاوت روش بیولوژی و فیزیک
بحث میشود فکر میکنم کاملاً جا افتاده که خیلی متباین نظریه روش علمی تو بیولوژی با روش فیزیکی خیلی فرق داره و اینو فقط دارم اشاره میکنم خیلی راحت بیولوژی کار میکنم باید فرق خاصی نباید داشته باشه ولی داره حالا به هر حال اینجور بحثهایی که میشود من خیلی چیز نیستم خب حتی یک دونه مقاله هم در مورد روشهای متیاب بیولوژی چیزی نخوندم ولی خب اکثر فیزیکال و بیولوژی هم کار میکنم و اکثر بیولوژی کارها هم هم بیولوژی نداره باشه حالا به هر این دلیل نمیشود که روشی رو که اونجا به کار میبرن مثل اینکه وقتی یک نفر میآید روانکاوی کار میکند دلیلش نداره که ظاهریش مطمئناً عین یک چیز نیست ولی ماهیت قضیه همونه واقعا بگذارید اینگونه نیست خیلی داریم چیز میکنی من نمیخوام رو این بحث بکنم خیلی سعی کردم جلسه قبلم اینگونه در واقع بحث رو پیش ببرم که من دارم دیدگاههای یک آدم دیگر رو اینجا تشریح میکنم که خیلی مجبور نشم که جای فایرمند بشینن از جزئیات و نه حرفاش دفاع کنن ب بگذارید فایرمند میخواهد یک نتیجهای بگیره از اینکه روش علمی به طور مدوم وجود نداره اکنون اکنون شما برید تو فلسفه علم بگید تو روش علمی چیست نمیتونن یک باکس چیزی بگذارن جلوتان بگن این روش علمی وجود نداره یعنی حتماً میتوانید به آن ایراد بدید تو این با یک سری چیزایی مثلاً فعالیتهای علمی نمیتونی خب یک جوری به نظر میآید که آن دیدگاه خیلی سادهای که ما یک روش خیلی مدون و خوبی داریم به قول شما آزمایش مثلاً یک روشی داریم که میتواند یک مکانیسمی رو بگه که این علمیه مثلاً این نظریه نیست ی هم چیزی وجود نداره خب ببینید بحثش در واقع گرایشش به این است که پس چجوری یک چیزایی علمی و غیر علمی شناخته میشن و معتقده که جامعه علمیه که تشخیص میده رشته علمی و غیر علمی یعنی اکنون مثلاً فرض کنید این علمی یا غیر یا درست نه علمی و غیر علمی درست ن اکنون مثلاً این بحثهایی که من دفعه قبل فکر کنم زیاد در مورد پزشکی رو مثال آوردم در مورد پزشکی و این پزشکیهای به اصطلاح آلترناتیو وجود داره روشهای آلترناتیو طب سوزنی یا خیلی چیزای دیگر چجوری تعیین میشود که عمومی و پتی مثلاً فرض کنید علمی هست خلاصه یا نیست ا چیزی که شما میگید ممکنه در موردش ست کنه دیگر یعنی من یک روشی برای معالجه دارم میتوانم بیمارهای زیادی رو بیارم اینها رو اگر مثلاً با آمار و خوبی اینها معالجه شدن بگم این روش آزمایش دارم انجام میدم و اگر این کارو بکنیم قطعاً پذیرفته میشود قطعا پذیرفته نمیشود میشود نه ببینید اکنون پذیرفته که شخص خاص نباید بستگی بگیره نه ببینید اکنون ببینید در مورد واقعیت داریم صحبت میکنیم در مورد یک چیزی به اسم ساینس که از نظر فایر اونت حاکمه مثل حکومت در واقع تعیین میکند گذاری میکند حتی برای خودش تو دانشگاه چه چیزی باید تدریس بشود و چه چیزی تدریس نشود چه چیزی آلترناتیو چه چیزی توی بدنه مثلاً ساینس چه چیزایی به مرکز ساینس نزدیکن اینها با فرمول بندی شده نیست یعنی اینگونه نیست که مثلاً بگیم که ملاک این است که روشش به این روشه که من میگویم نزدیک باشه واقعیت این نیست یعنی اکنون هومیو پتی آدریناتی در حالی که فوقالعاده آمارهای زیادی منتشر کردن از موفقیت کار خودشان چرا پزشکی خودش رو
مقاومت جامعه علمی در برابر انتشار
منتشر کرد که تو جاهای معتبر بالاخره منتشر شده به اعتبار یعنی جامعه علمی یک چیزی رو معتبر میکند جامعه علمی داره مقاومت میکند چرا ببین حرف اکنون جامعه علمی این است که تا وقتی که شما به ما نگید دارویی که در واقع بیمار داره مصرف میکند از نظر شیمیایی با توجه به علمی که ما به فیزیولوژی و آناتومی داریم چه جوری داره تأثیر میذارد ما حرف شما رو قبول میکنیم دقت میکنید اصلاً مسئله آزمایش نیست دیگر مسئله این است که یک جور ریداکشن مهمه اینکه مثلاً من این اثر رو یک جوری بتونم ریداکشن رو انجام بدم در حد شیمی مثلاً بیارمش این یک ایدئولوژی اینگونه این در واقع من خودم یک روز واقعاً از دانشگاهم بکنه همینجور اتفاقاً برای تلویزیونو باز کردم شبکه شاه داشته برنامهها پخش میکرد که منمی از وسط دیدم فوقالعاده اینجا بود یک برنامهای بود ه تا از پزشک بزرگ ساکن تهران اینور نشسته بودن از آقای فوکس لطفی که بهترین متخصص م سابق ایران هست اینجا نشسته بود سه تا جوونم اینور نشسته بودن یک خانم د تا آوار که همشون حدود ۳۰ سال داشتن اینها همیو پتی داشتن از همیو پتی دفاع میکردن و آن سه نفر داشتن با اینکه همیو پتی در واقع یک چیزیه که علمی نیست مخالفت میکردن و اینکه این آلترناتیو مثلاً حالا حداکثر میخواید مثلاً مطب داشته باشید اکنون بحثی که تو ایران مدتی شده دیگر کیا اجازه عبادت دادن کی میتواند تابلو بزنه و مثلاً آدم داره به آن مراجعه بکنه جامعه علمی اینو تشخیصی کرد این بحثو شما نگاه میکردید بحث این بود آنها آمار داشتن میگفتن آقا این آمار رو نگاه کنید من نمیدانم مثلاً اینها در سطح بینالمللی اینگونه تأیید شدن مثلاً ما اینها معتبرن از این حرفها میزدن و آنهایی که اینور نشسته بودن حرفشان این بود تا شما روشن نکنید که این چه جوری این داروی عجیب و غریبی که شما مصرف میکنید اثر میکنید جنسش چیست شما در واقع اطلاعاتش اینی نیست چیست که حق دارن نه خب ببینید همین حق دارن بپرسن یا نه اگر همینو پتی واقعا یک نفر باید یک چیز خاص مشخصی باشه ببینیم که اگر این مصرف بشود در واقع کسانی دیگر هم باید بتونن این آزمایش رو بکنن بله خب مسئله این است که این آزمایش یک جوری قابل انجام هست یا نه طرف ممکنه یک نفر بگه که ادعا بکنه خیلی نمیدانم واقعا ابراز تعجب میکنم از آن دفعه بعد ضبط نشده من به راحتی میتونستم از روی این بحثها داشتم بگم به اندازه کافی کرد قبل توضیح دادم.
نظر این است که اکنون و همین اینکه میبینی روش علمی وجود نداره و روش نیست که تعیین میکند که یک چیزی علمی هست یا نه همین اکنون داره روشن میشود هیچ چیزی وجود نداره آن آدمها اینجا میگویند شما باید ریداکشن به شینرو به من نشون بدید تا من تعیین جنسش بگید اینکه چقدر مثلا ریداکشن به سایر مثلا علوم شیمی و فیزیک مهمه توی علمی بودن ریا نشود ولی فکر نمیکنم مهم باشه من خیلی بعید میدونم واقعا دنیا ریداکشن یعنی یعنی اینکه من صرف اینکه این روش داره کار میکند این رو در واقع به رسمیت نمیشناسم اینکه شما بیاید هزار نفر آدم رو گوشی و داروی
رد آزمایش بدون توضیح مکانیسم دارو
آزمایش و نتایج خوب بگیرید رو من قبول نمیکنم برای اینکه معلوم نیست این دارو چه جوری داره اثر میکند باید معلوم باشه فکر نمیکنم من تو جامعه علمی دنیا کسی چنین چیزی رو گفته باشه چرا واقعاً اینگونهه اکنون مشکل عمومی وفتیم اصلاً این است مشکل طب سوزنیه شما بگید چجوری داره این کار میکند طب سوزنی اکنون متداولترین تب قراره که بیاد تو جامعه کار بکنه نه به عنوان یک مسئله علمی احتمال داره که مثلاً منظورشان این است که این اثر جانبی نداشته باشه کار کردنش یک مسئله اپن میموند که چرا این کار میکند مسئله این است که اکنون جامعه علمی به عنوان مسئله فرض کنید اکنون جامعه علمی به دانش پزشکی طب سوزن یاد نمیده در حالی که تأیید شده که مثلاً یک سری کمردردهای عضلانی رو بهتر از طب چیز داره درمان میده سیستم دانشگاه نه علم همین است دیگر ببینید علم یک حکومت در واقع چیزه شما ذهنی بحث نکنید واقعیت موجود در جهان این است که یک سیستمی به اسم به اصطلاح دانشگاه مراکز علمی حاکم منظور از علم سیستم دانشگاهی خب من هیچ بحث نمی علم به معنای واقعی که اکنون ما داریم اینکه چه چیزی علمیه ببین ملاک حرف فایر رابن این است ملاک اینکه یک چیز علمیه یا نه میتواند تو دانشگاه تدریس بشود میتواند ادعای علم بودن بکنه یا نه یک هومیوپات یک آدمی که طب سوزنی کار میکند میتواند ادار کنه من پزشکم دارم یک کاری انجام میدم که مثلا در واقع قابل قبوله باید به من مدرک بدید من بتونم برم طبابت بکنم رسما چقدر در واقع اسمش عید نیست البته اینکه یک کاری من میتوانم انجام بدم دانشه دانشی که با روش خاصی به دست آمده باشه چیست این ویژگی این دانش دانشی که با آزمایش بتونه تایید بشود رد نشده آزمایش چیست این آزمایش داره اینکه این آدمها رو دعوا میکند تاییدی تجربه مشترک انسانها تجربه بشود بنویسن تجربه میکنند بله خیلی این حرفها رو من بعدا از آن استفاده میکنم جز ویژگیهای مهم علمه که حرف از تجربه مشترک که مثلا قابل اراده همه این سان میزن من خیلی احساس بدی دارم ولی دارم این بحثها رو میکنم ولی چه کار کنم یک ببینید نکته نکته اصلی موضوع این است که روش علمی تعیین نمیکند که یک چیزی علمی هست یا نه آزمایش به معنا اینکه اگر اکنون همه هومی پاتا بیان نه اصلاً طب سوزنی دیگر آزمایش شده است دیگر هیچکی شک نداره اکنون طب سوزنی معتبرتر طب آلتر کاس ولی ساینس حساب میشود چرا برای خاطر اینکه توضیح نمیدن که از نظر مثلاً آناتومی یا فیزیولوژی روشی که اینها به کار میبرن چه جوری اثر میکند دقت میکنید یک جوری در واقع شهود پشتشه پشت روش طب سوزنی به خاطر این نظریه وجود نداره نظریه نداره اصلا نظر در واقع ریداکشن نمیشود به شی باز نیست نظریه هم هست به هر اینکه روش علمی وجود نداره همین است یعنی فقط آزمایش نیست فقط نظریه نیست در هر موردی که شما نگاه میکنید جامعه علمیه که تصمیم میگیرد چیزی رو بپذیره و هیچ وقت ملاکهای مشترک وجود نداره این واقعیت حال حاضر دنیاست من یک مثالی که در رابطه قبل زدم و دلم نمیخواد که این جلسه دوباره تکرار کنم ولی میکنم تفاوت بین نظریه فروید با یون نظریه یون یک شدت از روش علمیه یعنی بر اساس فکس های فراوان یک
فروید و تدوین نظریه از رویا
جوری ترمیم هایی در آن وجود داره و و یوم میتواند به شما توضیح بده که مثلاً فرایند فرد نیتو بر اساس تجربههای خودش چهجوری به آن رسیده بعد هزار تا رویا رو تحلیل کرده تدوین کرده مثلاً یک مقدار زیادی فکت از جهان جمع کرده و نهایتاً به یک نظریات رسید در حالی که فروید تو اتاق خودش نشسته و هیچ تجربه علمی به معنایی که مثلاً یون داره نداره آزمایشی انجام نداده کاملاً با درون نگری به نظر میآید نظریه خودش را در واقع به دست آورده و حتی سوابق به دست آوردن نظریه خودش را رسماً نابود کرده خاطراتش م نوشته که من چیزایی وجود داشت که چجوری نظری خودم را دارم و اینها رو سوزوندم و لذت میبرم از اینکه میبینم که در آینده چه سردرگمی ایجاد میشود که من چجوری این نظریه رو به وجود آوردم به فروید فقط تو ۲۲۰ سال اخیره که چیزهایی که دارن تایید میکنند نظریه شو دوباره مطرح کرد درست برعکسه درست برعکسه تاریخ اینگونهه که اوج نظریه فروید واقعاً که گرفته تو دهه ۳۰ ۴۰ و اوجش مثلاً تو ۵۰ است که کلینیکهای فرویدی تو همه جای دنیا در واقع بیشترین اعتبار فروید مثلاً تو دهه ۵ است و اکنون اعتبارش کمتر شده نکته این است که ببین اینجا یک تناقضی وجود داره جامعه علمی به روش تکیه نمیکند به اینکه چجوری نظری از کجا آمده و هیچ ریداکشنی به شیمی و فیزیک وجود نداره چه چیزی نظریه فروید واقعاً بهتر از نظر یونج میکردد کی میتواند اینو توضیح بده یک جامعهی کرده مطلقاً یک کتابی وجود داره به فارسی ترجمه شده از یک روانشناس معروف وابسته به چیز به اصطلاح گرایش رفتار گرایم توی روانشناسی به اسم آیسمک پدر یک آدم دیگرای به اسم آیسمک که آن روانشناس شناختی از آن آدم خیلی مهمیه خض تاشون آدمای مهمیه یک کتابی به اسم افول امپراطوری پرو بگیرید بخونید ببینید که هیچ یک فصلی که اونجا ارائه میکند این اصلا هیچ بیماری با روش فروید شفا پیدا نکرد حالا آن یک جوری با اغراق و چیزی داره میگوید ولی ببینید اعتبار روش درمانی فروید اکنون در حد صفره کسی از آن استفاده نمیکند استفاده میشود ۱۰ سال همینگونه مدام داره و ادت فروید بهتر میشود من یک همچین فکتی تا حالا نشنیدم ندیدم واقعا جداً میگویم ره من میتوانم چیز کنم میتوانم خوشحال میشم اگر شما بگید که فکهایی به سود روش درمانی فروید ارا شه یک سؤال داشتید نه اینقدر جواب ندادم رفت سوالایی که میپرسید رو در هر صورت من بعضیاش جواب میدم بعضیا جواب نمیدانم نمیدانم معمولاً سعی میکنم جواب ک باشه نمیدانم ببینید این چیو دیگر من دارم سعی میکنم نظر فایر آبن رو بگم اونم مقنی بر اینکه هیچ ملاک مشترکی در جهان وجود نداره یک چیزی رو جزو علم بدونیم یا ندونیم دانشگاهی بکنیم یا نکنیم به نظر میآید که مثل دوران کلیسا کاملاً حرف پایانی میه یک شورایی وجود داره حالا یک خورده مخفی تر یک عده حکم میدهند که این هست یا نیست و هر دفعه هم روش حکم دادن فرق میکند با دفعه قبل کسی هم جلودار این چیز نیست یک سنت حاکمه و یک آدمایی حکومت میکنند اینجا مثلاً در پزشکی در روانشناسی در جاهایی که مثلاً در فیزیک کمتر به نظر میآید اینگونه باشه ولی در فیزیکم اختلافهای وجود داره و توی دانشگاهی شدنی نظریه مثلاً همین نظریه ورم
ملاک مشترک قضاوت در فیزیک
هول فکر میکنم یک جریانی رو طی کرده مثلا اینکه تایید بشود اولش مثلاً ممکنه به نظرشان مسخره رسیده ولی من فکر کنم تو فیزیک باز یک جوری ملاکهای مشترک در قضاوتهای عمومیش وجود داره اکنون شما اینوپوزیتی میگین یا اینکه داری نز دفاع کنی نه من دارم من دارم از این من اصولاً نسبت به این عقیده فرامن حس مثبتی دارم یعنی واقعاً اینگونهه ج علم جهان دانش یک سنتیه که بر اساس یک روش مثلاً مشخص قضاوت نمیکند فضا یک چیزای گنگ دیگرای هم وجود داره مخصوصاً من نسبت به مثلاً اختلاف بین نظری فروید و یونگ حساسم اینکه چرا با اینکه یونگ روشش علمی تره و فکت بیشتر میارد ولی گرایش به نظریه فروید بیشتر بوده و هست هنوزم هست یعنی بین فروید و یونگ اکنون اگر قضاوتی بخواید بکنید فروید دانشگاهی تره پذیرفته شده تره از نظر جامعه علمی نکته این است که جامعی وجود داره به اسم جامعه علمی این برای خودش یک به اصطلاح ساز و کارای اجتماعی داره و یک جور حکومتی در واقع وجود داره که تعیین میکند قفل میده در هر لحظه یک چیزی رو علمی قلمداد میکند یا نمیکند بدون اینکه محکوم باشه به اینکه قضاوت خودش را خیلی مدوم بیان کنه که چرا مثلا یک یک لحظهی خلاصه بگه که آقا این اصول رو من ملاکهای قضاوت خودم میگیرم هر چیزی مطابق با این اصول باشه من اینو علمی میدونم اگر نباشه علمی نمیدانم چنین اصولی وجود نداره و هر بار در واقع بر اساس یک فضای خاصی یک حرفامی صادر میشود مثل یک سنت حاکمه مثل بقیه سنته علم حالا یک کاربرد دینی از آن گرفته شده یک تکنولوژی تو دنیا این هست و نمیخوام از چیزی که تو دنیا هست دفاع بکنم ولی اصل مطلب این است که علم دین نیست واقعا نظریه ای که علمی هست چون کار میکند پذیرفته میشود چون همه میتونن تجربهاش بکنن و مطلب مهم توی علم این است که همه میتونن بفهمنش چون همه میتونن بفهمن که این اعتبار علم ایجاد میشود هیچ اعتبار دیگر ای نداره من نه من بحث فایر راوندم اصولاً مخالفت با علم نیست مخالفت با ساینس نیست مخالفت با این موجود تو دنیاست سنت اینکه ببینید فایر او معتقده که در واقع همون مکانیسمهای سنت شدن تو علم به وجود آمده یعنی راه نمیدن به روشهای آلترناتیو سرمایهگذاری نمیشود یک جوری یک سنت دیگر مثل بقیه سنتها چه کار میکنند مخالفین خودشونو به نوعی سرکوب میکنند یا به حاشیه میکشونن ی حرفی که تو همین مقاله میزند این است که ممکنه یک عده دفاع بکنن که کلیسا خیلی قشنگتر رفتار میکرد اکنون خب مثلاً حداکثر طرف از دانشگاه اخراج میشود یا فرض کنید که نظریه خیلی جای چاپ نمیشود یا روش سرمایه گذاری نمیشود و فرامن جوابش این است که خب از دنیای ما دیگر اونقدر خشن نیست اکنون در حدی که ممکنه باید خشونت رفتار بشود در حد نهایی حت خشونت ممکن رو اینکه طرف شغلش از دست بده و یک جوری به مرحله تبلیغاتی بشود اکنون انجام میدهند حالا مثلاً حداکثرشان که شکنجه نمیکنن برای اینکه اکنون اصولاً توی حداقل جهان غرب کسی رو سعی میکنند کسی رو شکنجه نکنن تجربه شخصی تجربه عمومی شخصی تجربه عمومی بودشه و اینکه مثلا فرض کنید که و همه چیزم بفهمم شخصی پگ اجتماعی چ خب حالا ب ب ب ب ب ما چیز نیست همه بیرون
مقایسه علم و مسئله قبول نکردن
قبول نداریم نه نه یک لحظه ب ما اکنون ش اصلا ت در درون ما قبول نکردم این دست این دستی که اکنون من داشتم میگفتم چیز نیست اینگونه به نظر میآید مربوط نیست مقایسه کردن و علم مسئله این است که علم وضعیت موجود علم این است پایرون نه پایرون نه من نه کسی دیگر فکر نمیکنم با وضعیت موجود علم از سیستم دانشگاهی تا حدی نه نه نه باید بگیم علم شما وقتی که میگید علم یده اجتماعیه دقت بکنید که عوارض این حرفی که میزنید علمیه خرید علمو به عنوان یک ذهنیت یک بار میگیریم علم به عنوان در واقع ایده علم یک بار به عنوان یک چیزی که وجود داره نه نه نه اصلا ببینید علم یک پدیده اجتماعیه واقعا این ساینس فقط یک چیزی نیست که برای اینکه چون اصول مدون نداره علم خودش هم اجتماعیه اکنون شما به عنوان یک ایده نمی به عنوان یک پدیده اجتماعی موجود داری میبینی یک دانشگاه داری ایده مبهم میه به تا وقتی که ت یعنی من چون روش علمی به صورت مداوم وجود نداره اینکه معلوم نیست که علم کیه ی علم قابل تعریف نیست بنابراین یک ایده مبهم خوبه و این نتایجی میده مثلاً فرض کنید دفعه قبل اینجا بحث این شد که آیا ریاضی کردن مثلاً این یاز بودن مدل جزو ساینس هست یا نیست بعضی جاها خیلی مهمه که اصلاً مدل جنبههای کمی داشته باشه بعضی جاها به نظر میآید مهم نیست اصولاً ما چیزی به اسم علم برای ما قابل تعریف نیست که بخوایم اینو تکلیف بکنیم از اینکه یک موجودیت اجتماعی داره که میدونیم و تا حد زیادی فوتبال دقیقش کرده خب خب ببین شما دارید چیز میکنید دیگر یعنی از این نظر خاصی دفاع میکنید که حداقل من یک بار از خود شما خودم از این اینجور اظهار نظرا دوست ندارم ولی شما اینجا مثلا گرایش عمومی توی نظریه مثلاً هرمنوتیک حرف داری گرایش عمومی توی فلسفه علم اکنون میدیدی نیست که هوپر خیلی حرفاش اعتبار داره واقعیت شما دارید از یک چیز یک خورده قدیمی دفاع میکنید که من خودم خیلی به آن سمپاتی دارم ولی اونقدر دقیق نیستم اونقدر قابل انتقام به نظریههای علمی نیست که بشود به عنوان یک چیز علمی از آن دفاع کرد ادعای انطباق با نظریههای علمی نداریم اگر منطبق نیستن خب حداکثر نتیجه این است که دستگاه دانشمندان امروز ما خوب کار نکرده خب آخه اینکه یک اینکه به جای اینکه ساینسو به عنوان یک چیز موجود حالا چه اجتماعی چه یک ایده در نظر بگیریم بعد مثلاً یک ملاکهای رو خودم بگم بعد بگم اینها اگر مطابق این نیستن مشکل از اینهاست مشکل از این ملاک من نیست این دیگر خیلی چیزه تأمین کردن یک چهارچوب ذهنی خیلی خاص به یک چیزیه که ارزشش ارزش عمده از نظر مردم نیست مسئله آزمایش و فق مسئله آزمایش من میگوید من برم تو قالب روشه قبل خودم این دفعه هم کمتر از آن قالب در من دارم در مورد اوایل آدمی مثل فایرب بدون اینکه سمهای داشته باشم حرف میزنم بنابراین دفاع نکنن این حرفیه که خیلیا مثلاً بخش شو مخصوصاً این قسمتهای این کتاب ضد روشو پسندیدن اصولاً روش علمی رو محدود نکنید ضد روش اصولاً ضد علمی نیست کتابش کتابی که در جهت باز گذاشتن خلاقیت و راه دادن به انواع مثلاً تجربهها آزمایشها و نمیدانم کجاست چون این حرف آزمایش که میزنید
آزمایش ذهنی انیشتین
مثلاً یک نکته بگم دیگر صحبتی در موردش نکنید انیشتن هیچ چیزی رو نظریه ب اساس همه آزمایشهای انیشتن آزمایش ذهنی آزمایشهای ذهنی آزمایش کتاب میشن یا نمیشن خب این بحث داره اگر بگی میشن و خیلیا سر در میارن که آقا هست ماهم آزمایشهای ذهنیمان قبول داریم بگذریم حالا آزمایش ذهنی انیشن اینو میشود تحلیل حالا کلاً اینگونهه که چیزی به اسم علم و روش علمی قابل تعریف نیست ایشانم نمیتوند تعریف پس یعنی واقعاً آمد همون دفعه هم آقای درخشانی جای شما نشسته بود و یک جوری ممکنه دفاع از روش علمی داشت آخرش این است دیگر مثلا یک هفته فرصت دارید یک عبارتی به عنوان روش علمی اینجا بیارید مطرح بکنید بعد روش بحث بکنید روش علمی یعنی چی روش علمی روشی که دانشمندا و علم باش تولید و کهه این مشکل بود که علم تولید بکنه خب این وجود نداشت روشی که من اول بم گفت نه نه نه روشی که من بر اساس آن بتونم قضاوت بکنم که اکنون یک نظریه علمی هست جز ساینس حساب میشود یا نمیشود شما یک یک کلمه علمی هم از کاربردش تو اشتبا حالا حالا کلاً شما میگی که یک چیز ایدلی به اسم علم وجود داره یک روشی رو ارائه بکنید که بر اساس آن بشود گفت که مثلاً هر چیزی بر اساس این روش علمیه هر چی هست نیست بعد من یک نظریهای رو مثال میارم که بر روش علمی شما نیست ولی علمی تو دانشگاهم داره تدریس میشود و همه هم به عنوان چیز قبول دارن یک چیزی مخالفش م تو همون زمینه هست که بیشتر شبیه روش شماست علمی نیست نکته این است که اکنون ما چیزی به تو روش علمی نداریم این یک فکت واقعیه حالا به قول شما اجتماعی یا واقعیت تو جهان خارج و ممکنه تو ذهن خودم مثلاً کوپر بپسندن و دوست داشته باشم که علم بر اساس این مبنا کار کنه ولی حت من دوست ندارم که علم بر مبنای مثلاً صرفاً کوپر کار بکن حالا ولی کلاً اینگونه نیست که ما بتونیم بگیم که یک چیزی به اسم روش علمی و چیزی که بر اساس این فوری میشود علم وجود داره ما این یک فکت میتوانید چیز کنید دیگر افعال کنید یعنی شما میخواین که یک چیزی باشه که دقیقاً اجتماع طبق آن کار کرده باشه و اینم نیست نه یک چیزی که ملاک باشه برای علمی گویا علمی نبودن وقتی حرف از کمیته میشود بگیم که این مثلاً آمیفاتی نیست جزو علم حساب نمیشود چون از چون این ملاکهای ما رو ملاکهای مدونی وجود نداره جامعه علمی در هر لحظه تصمیم میگیرد که چه چیزی علم باشه چه چیزی علم نباشه و نظرش م ممکنه تحقیق کنه که وضعیت طب سوزنی من دفعه قبل این مثال باز زدم که وقتی توی دهه ۶۰ بعد از انقلاب فرهنگی توی چین قرار شد توی دانشگاهها و تو بیمارستان از طب سوزنی استفاده بشود و دوران جنگ سرد تمام اروپا و آمریکا و همه دنیا رو پر کردن که دیگر فاتحه علم توی چین خونده شد وقتی اینها یک چیز خرافاتی مثل طب سنتی خودشونو آوردن تو دانشگاهها دیگر اصلاً باید در علمو توی چین تخته کرد در حالی که بعد از ۱۰ ۲۰ سال تپه سوزنی کلینیکا تو آمریکا هم افتتاح شد در تمام دنیا اکنون طب سوزنی اعتبار داره به دلیل نتایج خوبی که از آن گرفتن در حالی
آزمایش بدون ریداکشن به شیمی
که نه ریداکشن به شیمی داره نه به آناتومی داره نه نظریه پشتش هست و ولی آزمایش در آن هست خمی پسی هم آزمایش در آن هست ولی پذیرفته نیست خود خود ت هم پذیرفته نیست در حال حاضر نمیگه چیز اکنون جامعه علمی پزشکی رو نگاه کنید نمیترسی خیلی از انرژی به صورت دنبال این هستن مگه چرا این کار میکنی خب بله چرا کار قبلی خودشان میخوان تأییدش یعنی یک جوری در واقع باید زیاد به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده این هست که این کار میکند به عنوان مثلا اکنون یک واقعیت دیگر نه پذیرفته شده که این کار میکند اکنون دنبال جواب این نیست چرا کار میکند ببین توجه من صد درصدم کار کنه هیچ وقت تو یک لول قرارش نمیدم با نظری که بدونن چجوری کار میکن بدونن چرا فرار کنن نه بدونن فرض کن ددد آدم کار کنه ولی هیچ نفهمن که چجوری کار میکند بعد تو یک لول میرود چون کار میکن ب ب بین تجربه و واکنش رو ما داریم آبی چ خودت علمی که بدبین غیرتی میشود چیز بحث م ضد علمی نیست تقریبا توضیح دادم که نتیجه حرفای من توجه بیشتر داشتم به هنره من توی جمع علمی من میل دارم که این حرفو بزنم ولی باید سر جای خودش بشین ساینس یک جزئی از معرفت بشریه باید سر جای خودش بشینه به عنوان آگاهی جمعی اجتماع باکنی بله واقعا اینگونه نیست اره واقعا باکنی دقیقا جمله اول همین پاراگرافیت آخر پاراگراف میگوید که هنر قطعا خط بار برتر از اه نسل؟ نه ببینید منظورم این است که اینگونه نیست اکنون مثلاً نظریه فروید به هیچ وجه قابل چیز نیست مثل مثل دین میموند یعنی نهایتش نیست که از یک تجربههای درونی فروید یک نتایجی گرفته بیان کرده به هیچ وجه م تاییدهای کلینیکی نداره ولی یک جوری علمی حسابش کردن مخصوصاً همون افرادی که در واقع به نوعی مثلا توی ایدئولوژی مارکسیستی و اینها بودن علاقه خاصی به فروید داشتن این علاقه رو چجوری میشود توجیه کرد به دلیل اینکه محتوای نظری فروید یک جوری مثلاً نزدیک بود به آن چیزی که میخواست من اینو واقعاً من میتوانم نشون بدم با چیزای تاریخی که قضاوتهای جامع علمی محتوایی هم هست ا نظری اینکه نظریه به کجا برسه مثلاً اگر یک نظریه جنبههایی داشته باشه که یک ذره مثلاً یک چیزایی پذیرفته شده محتوایی رو زیر سؤال ببره مثل سنت مخالفت میشود داشت سنتی که عقایدی پشتش هست بایرامن معتقده که پشت علم خرافاتی هم هست اینم هست ق خرافاتی پشت علم وجود داره اینکه ساینس یک چیز خوبی میتواند باشه یعنی اگر در جایگاه خودش قرار بگیره چیز خیلی خوبیه کسی شکش ند فرامن در واقع حرفش این است که زیادی خودش را گسترش داد زیادی در واقع پذیرفته شده و پشتش که همراه با یک سری ایدئولوژی و خرافات و احکام بیان نشده هم هست که اینها مشکل ایجاد میکنند نحوه رفتار علم مثلاً با علوم آلترناتیو خیر نیست اینگونه نیست که مثلاً وقتی دارن درمون هوم وفتی مثلاً قضاوت میکنند خیلی عادلانه بشینن قضاوت بکنن یعنی نگه بنویس یعنی در واقع اینگونهه یک د جای جامعه پزشکی وجود داره جامعه پزشکی وجود داره این افراد به دلیل اینکه برن از طریق پزشک پول درمیارن حساسیتی دارن در مقابل اینکه دوم دیگرای جلو دومشان زده بشود و اینهاهم مؤثره تو قضاوتش همون طوری که کلیسا هم مثلاً دوست نداشت که جلوی دکون خودش دکون دیگر زده باشه خب برای اینها فکتور این چیزاییه که پایبند میگوید نه در برخلاف اینکه علم چیز خوبیه یا بدیه از جهت اینکه علم ملاک
فایرابند آنارشیست در برابر نظم علم
مشخصی نداره تبدیل به سنت شده و حس بدی که فایرابن داره و خودش را آنارشیست میدوند این است که برخلاف یک نظم موجودی داره کار میکند داره حرف میزند برخلاف نظمی که یک جوری علم رو حاکم کرده ایدئولوژی همراه بر خفا مثلاً همراه علم حاکم شده محتوا توی قضاوت این است که چه چیزی علمی هست یا نیست تأثیر داره این فاجعه است علم قراره که یک مبتنی بر روش باشه و اگر چیزی با روشهای علمی تایید شد مثلاً اینکه محتواش چی باشه زیاد روش حساسیت نشون داده نشود یک ساعت رو اختصاص میدم به یک سوم حرفهای خارجی که در فعلاً و کاملاً اکنون ناامید شدم ه نمیتونم زیاد چیز ادامه میدم چون قسمتهای بعدی خیلی جدی ترن قراره با اینکه علم حقیقتو کشف میکند اوایل مرور نکنم من آخه میتونستم حرف دارم مرور نکنم بله من مثل سنتی عمل میکنم هر جور سوالی رو سرکوب میکنم قسمت دوم مربط تو کشف بله اگر کسی در تایید این حرفها هر روز شده استقبال کن قسمت دوم مربط کشف حقایق اینکه یک جوری روحیه ای که مثلاً بعد از اینکه مخصوصاً در نظر تاریخی بعد این نیوتان نظریه شد اعلام کرد روحیه حاکم این شکلی بود که در واقع علم یک چیزیه که ما اگر منتظر باشیم همه چیز روشنه یعنی با یک در واقع یک ریداکشن نهایی قابل انجام آرمان فیزیک این بود که من بگم که جهان از یک سری ذرات تشکیل شدن این ذرات از یک قوانین سادهای دارن پیروی میکنند و طبق این قوانین ساده جهان داره کار میکند همه چیز مثلاً به طور در به اصطلاح پدیدههای میکروسکوپی رو یک جوری میشود برگردوند به یک سری پدیدههای میکروسکوپی مثلاً اینکه نیوتان واقعاً تونسته بود کل منظومه شمسی حرکات سیارهها و ستارهها رو به طور کامل توضیح بده تأثیر عمدهای گذاشت به اینکه علم میتواند حقایق و کشف کنه یک جور حقیقت جهان رو مثلاً با استفاده از علم بفهمیم و نیازی مثلاً به خیلی چیزای دیگر نیست حتی یک عدهای فلسفه رو هم سعی کردم علمی کنن دیگر یعنی ایده در واقع توی فلسفه به وجود آمد ما بیایم علم رو که یک چیز قطعیه خیلی خیلی مشخصه قاطعانه پذیرفتیم که مثلاً علم درسته نتایج علم رو به عنوان یک چیزای جزئی از رشتههای مختلف بگیریم اینها رو در واقع یک جوری عمل تجری و انتظارشو انجام بدیم از پیش فصلی در مورد مثل آن کاری که مثلاً ریاضیات مجرد با ریاضیات قدیمی میکرد که پدیدههای مشترک جاهای مختلف قوانین علمی توی حوزههای مختلف مشترکات دارن که اینها میتواند قوانین کلی فلسفی آدم باشه ح حرف فایرون این است که علم در در جهت کشف حقیقت به اندازه افسانه پریان کار میکند اینم دفعه نکتش این است من دفعه قبل اینو به عنوان مثال گفتم ا سؤال بکنین که چرا ماه هر شب جلو میکند خب قبلاً یک افسانههایی وجود داشت مثلا ماه به یک دلیلی جلو میکند برای اینکه نمیدانم مثلا با دشمن دشمنی با با مثلا برادر و خورشیده بعد باقیش به هم خورده اینکه میرود مثلا این تو یک یک افسانهای من خودم ساختم برا اینکه افسانههای تریان خیلی پیچیدهتر از این معمولاً کلی باید شما جزئیات بدونید کلی از ساختارهای ذهنیشان آشنا باشید تا یک دونه افسانه رو واقعاً بمند که این چه جوری داره یک چطور توضیح خب حالا توضیح علمیش مثلاً چیست فرض کنید مثلاً یک
نیروی جاذبه و گردش ماه به دور زمین
توضیح علمی این است که مثلاً این یک جرمیه یک کششی نیروی جاذبه بین این زمین مثلاً برقراره وقتی که نیروی جاذبه اثر میکند یک سرعت اولیهی داشته و ماه به این دلیله که داره دور زمین میچرخد اینم این افسانه است به خاطر اینکه ما اکنون میدونیم که نیروی جاذبهی وجود نداره نظریه واقعاً نظریه درستی نیست مطابق با حقیقت نیست فقط فرقش با آن افسانه پریان چیست از نظر بایرا بن وکس کسای دیگرای که حالا مشکل دیگرای با علم دارن این است که این میتواند محاسبه انجام بده این نظریه نظریه که فرمول داره محاسبه انجام میده و به شما میگوید هی خصومت و کوسوپ اتفاق میفتد و افسانه پیام مدت پیشبینی نداشت ولی از نظر کشف حقیقت مثل افسانه پیام بقیه مدلای فیزیکی هم به تدریج گوش شدن دیگر یعنی تو قرن بیستم در زمان حاضر اکنون واقعاً فیزیک دانان احساسشان نیست که استریم تئوری تئوری که مطابق با جهان خارجه و داره حقیقت رو برای شما توضیح میده اینها یک سری مفاهیم و یک سری در واقع کمیابی هستن صورت ریاضی فرمولی رو در واقع ما مینویسیم و سعی میکنیم که آزمایشها رو بر اساسش ترکی بکنیم نظرمان این نیست که واقعاً مثلاً فرض کنید وقتی در مورد جاذبه صحبت میکنیم دیگر اکنون احساسی نیست حتی اگر کسی بخواد اکنون اگر کسی مکانیک نیوتونی رو بیان بکنه جو عمومی بین مثلاً در واقع حاکمی تو جامعه علمی نیست که واقعاً یعنی این دو تا دارن همدیگه رو جذب میکنند در واقع محفوظات وجود داره فرض کنیم که اینها همدیگه رو جذب میکنند و با این فرمول همدیگه رو جذب میکنند بعد یک قوانین دیگر مکانیکی هم وجود داره که به شما میگوید که این به این این شکلی داره دور کره زمین میچرخی اینکه واقعاً رو این دارن دیگر رو جذب میکنند یا نه این تو فیزیک جز ساینس نیست اینکه مثلاً فرض کنید وقتی من برای الکترون پارامتر ام رو مینویسم پارامتر امی که من اینجا نوشتم یعنی چی در حالی که ما هنوز نمیدونیم که الکترون موجه یا ذره است جرم نسبت دادن به الکترون یعنی چی تو حالتی که مثلاً موجه یعنی تعبیرها خارج از علم صورت میگیرن فیزیک اصولاً فیزیکدان خودش رو موظف نمیدوند به عنوان یک ساینتیس که فرمولی که مینویسد دقیقاً خط به خط تعبیر بکنه و بگه که با جهان خارج انطباق داره اصلاً حسشون میگوید این نیست من این مثالا یک دفعه قبل من که نمیزنم به هر حال اکنون اصولاً ببینید علم عبارت هست این است که من یک وضعیتهایی رو که قابل آزمایش مشاهده هستن قضیه جهت خاص نه کلیتش در واقع انتخاب کنم یک چیزایی رو حذف کنم یک قسمت هایش در واقع براشان مدل ریاضی توی فیزیک اینگونهه مدل ریاضی براش در واقع درست بکنم که اینجا یک فرمولای میشود نوشت یک چیزایی میشود محاسبه کرد محاسبات من درست داد اصولاً فیزیکدان احساس اینکه داره واقعیتهای جهان رو کشف میکند رو تا حدودی از دست داد بعد از اینکه تا حدودی از دست داده از این نظر میگویم که عده این احساسو دارم یعنی مثلا توجیه زیادی برای احساسشان نمیکنم این حس به هر تو یک عده ۲۲ این مسئله عدم موجبی هست که تو فیزیک پیش آمد آن ایدهای که لاپلاس یک بار یک جملهای گفته بعد از اینکه نیوتان در واقع نظریه شو داد در اوج بود این بود که شرایط
نابودی پیشگویی ابدی جهان
اولیه رو به من بدید یعنی بگه که اکنون جهان چجوریه من تا ابد میگویم که این جهان چجوریه پیش خواهد بود.
اصلاً این این نابود شده که ما بتونیم حتی پیشگویی بکنیم جهانو تا ابد به دلیل اینکه اصلاً جهان آن قطعیتی رو که ما فکر میکردیم در عالم میکروسکوپی نداره یک جوری توقف در واقع فیزیک توی قطعیت دادن به پدیدههای میکروسکوپی نتیجهش این است که ما هیچوقت نمیتونیم دنبال این این امید باشیم که یک نظریه مثلاً علمی سادهای اونطوری که مثلاً در زمان نیوتن فکر میشد جهان رو برای ما به طور کامل توصیف بکنه حقیقت جهان رو بگه که چرا جهان اینگونهه چرا ماه هر روز طلوع میکند بنابراین ما یک سری نظریات داریم یک سری مدلا داریم که اینها قراره که تا هر تقریب ممکنه که ما میخوایم منطبق با واقع باشن یعنی پیشبینیهایی که انجام میدهند درست است بحث اینکه اینها تعبیرشان و انطباق شون با جهان در واقع چقدره خارج شده از ساینس به اصطلاح جزو مثلاً فلسفه فیزیک حساب میشود که چجوری میتوانیم مثلاً جرمی رو که الکترون نسبت به این توجیه بکنیم فیزیک دانا اکنون این یعنی من وقتی میگویم یک چیزی جز فیزیک هست یا نیست اکنون شما یک مقالهای با این محتوا که درباره تعبیر پارامتر ام برای الکترون باشه برای ژورنال فیزیک بفرستید چاپ نمیکند و به شما یک نامه محترمانه مینویسن که اینو برای ژورنالهای فلسفه فیزیک بفرستید رفتیم میموند قراره فیزیکدان مدل ریاضی خودش رو مثلاً ارائه بکنه یک سری محاسبه انجام بده و بگه که اینها منطبق با یک سری آزمایشهایی که به قول بعضیا نامسوم به نظریه هستن در واقع یکی تصویب میکنی ب این بله دیگر آزمایشها مسئول به نظری خود پوپر خیلی تاکید داره که آزمایش رو در واقع بر اساس نظریه ترتیب دیدیم اصلا برعکس برعکسش خب بله دیگر همه چیز برعکسش نیست اکنون برعکس این حرفت من بزنم ج ولی ولی دیگر چیزی نمیگی؟ میخواهم در موافقت بازم به جمله بگم آها موافقت میتوانیم بگیم اشاره کنیم یکیش یادم رفت یکیشم این است که حقیقت، علم حقیقت، آهان یکیش این بود که همون محیط نیوتونی هم بگیریم بعد پیشه پرسید که چرا این دو جسم همدیگه رو جذب میکنند و جوابی وجود نداره ولی ببین همون موقع هم جوابی وجود نداشته ولی فضای حاکم بر قرن فرهنگ آنگونه بود که کسی نپرسیده یا نز آوردن ا فضای حاکم بر قرن هجدهم و نوزدهم تا قبل از اینکه نسبیت و کانتان میآید اینگونه بود که ما دنیا رو فهمیدیم فقط یک چیزاییش می داروین وقتی که مثلاً نظریه تکاملش داد حس عمومی بود که ما حیاتو فهمیدیم مثلاً فهمیدیم که انسان چه جوری وجود آمده خب این حس عمومیه قرن هجدهم و نوزدهم که تأثیر عمدهای توی فلسفه و همه چیزای دنیا گذاشته از تو هنر ولی نکته مهم این است که تو بعضی بیستم و بیست و یکم تعلیمات عمومی همچنان با همین روحی هست یعنی اکنون یک دانشآموز حسش این است که میدوند چرا مادر میدوند واقعاً جاذبه وجود داره و هیچوقتم سؤال نمیکند که این جاذبه چیست و این به این دلیل با یک سرعت اولی حرکت کرد همه چیز فیکس و تموم شده تو تعلیمات آن به ما گفته میشود طبیعیه که هست قرن بیشتر همون کیسا که ت دارم در
توجیه فکت و نظریه مجموعه کانتور
من نمیگم که س ره شما داری این فکت توجیه میکنی بله توجیهات وجود داره بزار من این توجیه خیلی ساده رو بگم اولین سالی که تو این دانشگاه درس دادم که مربوط به خیلی خیلی وقت قبل میشود ۱۳ سال ی درس نظر مجموعهها گفتم مبانی ریاضی درس نظر مجموعه از رو اندر من شروع بحثم خیلی چیز بود آنارشیستی بود یعنی برای اینکه واقعاً خب فکر میکردم که دانشجو باید دانشجو دیگر باید همه چیزو بدی شروع کردم نظر کانتور اونطوری که کانتور توصیف کرده بود گفتم خیلی چیزها یادش میدادم دو سه تا جلسه بعدم همون اتفاق تاریخی که افتاده بودو یک آخر یک جلسه گفتم یک پارادوکسی کفش شده که این است و تمام این نظریه زیر سؤال بعد در جلسات بعد براشان توضیح دادم که خب در جهت رفتیم پارادوکس که کل نظریه کانتور نابود کرده بود و واقعاً تکتهای تاریخی جالبی به آنون میگفتن مثلاً این نابودی نظریه کانتور در حدی بود که وقتی پارادوکس راسل منتشر شد برگر جز جلد دوم کتابی رو که در واقع در دفاع از نظری مجموعه نوشته بود از چاپ خونت هست گرفت دیگر بیشتر از این آبروریزی نشود سرمایه نداره روی نظریه غلط از حاف بعد برنامه هیلبرت بود که قرار بود که ریاضیات رو مثلاً یک جوری فارغ از تناقض و پارادوکس پیش ببره و گدال ثابت کرد برنامه میزتان نمیشود عمل کرد تموم شد و هیچکس نمیتوند یعنی اصلاً در واقع گل ثابت کرده هیچ وقت نمیتونید بگید که ریاضیات در آن تناقض نیست با یک برنامه مثلاً فرمال کردن ریاضیات به جایی نمیرسید و خب این یک فکتی که وجود داره اکنون مثلاً شما ممکنه فکر کنید که ریاضی دانا واقعاً بعد جدی بودن این مسئله یعنی این احساس که تو ریاضیات هر لحظه ممکنه تناقض به وجود کشف بشود این در حدی خیلی اصلاً این حس توی دانشگاه نیست دیگر شما اکنون مثلاً کسی بتون یک همچین حرفای کفرآمیز زده تو دانشگاه ریاضی دکترام که میخونن یک همچین حسی وجود نداره ولی یک ورکشاپ نظر مجموعه و منطق تو همین تهران تشکیل شد که آدمای خیلی گنده آمده واقعاً ورکشاپ جالبی اینهایی که تو نظر مجموعه و منطق ریاضی کار میکردن اصلاً همش حرفشو نبود شبا مثلاً هنوز استرس داشتن که شاید فردا مثلاً تو این نظریه که تو بخشی که مثلاً فرض کن یک آدمی شرکت کرده بود اونجا که یک بخش عمدهای از نظر مجموعههای فعلی اسکریپت س تئوری مال این آدمه و اگر یک تناقضی توی نظریه ضدیت کشف بشود همه زندگی این آدم از آن میرود دیگر برقش دیگر پولشو گرفته ولی یک آدم داشت آن موقع داشت مدال چیز میگرفت به دلیل کاراش مثلا دارم مدال چیزش دیگر به آن نمیداد زندگی یک عده از ریاضیدان در خطره به دلیل خب من دارم اینو توجیه میکنم که چرا دنیا اینجور چرا تعلیمات عمومی اینگونهه به دلیل همین برا خاطر این من بعد از د ترم یاد گرفتم که دیگر این کارو نکنم دانشجو میومدم با یک حالتی که هست چشم اشک افتاده که مثلا ما آمدیم ریاضی بخوریم حالا چه کار کنیم اگر فردا مثلا این کار به مردم ب شما تشکیل کنید مردمو که مثلاً چیزیش بخونن باید تعریف کنید از چیزی کنید مثلاً این کلی کار کرده دنیا رو میفهمیم حالا یعنی یک چیزایی در جا به طور جانبی برای تعلیم دادن از اول بیاید به
تعلیمات عمومی و درس نادرست ابتدایی
دانش آموز منم ابتدایی بگیم که آقا یک چیزایی داریم بهتون میگیم اینها درست نیستن مثلاً بله قبل اینها رو یاد بگیر خوبه اصلاً بعداً به دردت بخوره ولی حسی که تو تعلیمات عمومی هست در واقع جهت تریش به سمت این است که ما داریم حقایق برای شما توضیح می وقتی حرف از جاذبه میزنن خب باید بگن که جاذبه وجود نداره اما مثلاً حالا فرض کنیم جاذبه وجود داشته باشه این نظریه اینگونه کار اینگونه یک خورده بیمزه میشود مثلاً من من خودم میگویم تجربه شخصی خودم تو تدریس این بوده که نباید این کارو بکنم باید یک سری چیزها رو مسدود بگذارم مثلاً اگر یک واقعیتهای تلخی وجود داره اول کار آدم به دانشجوها نگه البته آخرشم نباره تو فیزیک اینگونهه دیگر فیزیک عبارت از این مدلای ریاضی معطوف به پیشبینی و اصلاً ادعای کشف حقیقت نداره بنابراین آن بخشی که در واقع حالت تعبیر داره اینکه حرف از جاذبه میزنیم یا حرف از انحنای فضا میزنیم مثل افسانه پریام مث این که من دارم یک چیزی میگویم که شما مثلاً آن محاسبات رو یک حسی نسبت به آن پیدا بکنید نکته اصلی تو ساینس پیشگویی کردن محاسبه کردن من دفعه قبل یک کتابو معرفی کردم که خیلی ابراز علاقه کردم به کتاب و نویسنده کتاب کتابی از یک آدمی اسم برونو سکی به اسم شناخت عمومی علم ترجمه شده ترجمه خوبی هم داره محتوای اصلی کتاب در واقع تکیه کردن روی این نقطه است که علم محدود به پیشبینی نه محدود به کشف حر من انتظاری که از ساینس دارم این است که به من بگه که توی شرایطی اگر پیش بیاد چیزی اتفاق میفتد نه اینکه به مثلا به من بگه که واقعیت عالم خارج مثلاً در آن چی هست مدلای کمی میخواهم بدم باهاش پیش پیشبینی کنم پس اصولاً این ارتباط بین ساینس با حقیقت در ببین بگذار من یک بار دیگر اینو بگم که اینکه افسانه پریانه مثلاً اینکه وقتی یک سنگی به زمین میفتد چرا به زمین میفتد توضیح ارسطو این است که سنگ جنسش از خاکه و می هر چیزی که جنسش از خاک باشه میل داره که به مثلاً مرکز زمین که آن در واقع اصل منشأ خودش هست نزدیکتر میشود بنابراین وقتی تو فضا ولش میکنید میآید رو زمین که به آن مرکز نزدیکتر باشه خب حالا ببینید توضیح علمی جدیدش در واقع در واقع در پی قبل اینگونه بخورم شما برید تو یونان به این نفر سعی کنید توضیح بدید که چرا این زمین سنگ میآید تو زمین توضیح علمی مثلاً مدرنش این است که این سنگ به زمین میفتد برای اینکه میخواهد در مینیموم پتانسیل باشه حالا یک خورده کشیده تر براش لاگرانژی هم بنویسید بگه که این سنگ به زمین میفتد برای اینکه این لاگرانژی هم باید نیمانش بگه یونانیه چه احساسی به آن دست میده که آن سنگ داره به زمین میفتد که این فرمولی که تو کامر نش مینیمم میده اصلاً این مثلاً یک بیشتر از آن حسی که این نسبت به مثلا یک افسانه قدیمیتر از افسانههای خودش داشته حس بدی ب ی اصلا احساس میکنی ی دیوانه است نمیفهمد من چی دارم از آن میپرسم که اینو جواب میده این سوال جواب معطوف به این است که با این لاگرانژی هم میشود محاسبات دقیق انجام داد میشود مسیر آن سنگو تا هر حدی بخواید با دقت تعیین کنید چرا به معنای اینکه
چرا سنگ به زمین میافتد
چرا این سنگ زمین میفتد از تو این توضیح فرمولی من مینویسم در نمیاد از نظر یونانی از نظر شما هم نباید این توضیح یک توضیح واقعی باشه که من یک کمیت مثلاً فرضی مثل پتانسیل رو ماهیت ریاضی دارنو در واقع فرض کردن و بعد یک جوری دنیا داره مثلاً طوری عمل میکند که این پتانسیل تو سیستمها مینیمم این توضیحات توضیحات معطوف به پیشبینی نه بیان حقیقت س بله بگو من احتمالاً جواب نمیدم اکنون ما میبینیم که این یک سری توز توضیحه و دنیا قرار نیست طبق توضیحات ما عمل کنه فقط بله داره یک چیزایی توجیه میکند و خوبه مثلا چون توجیه میکند دنیا قراره طبق فرمولهای ما عمل کن و حالا ما ارزش نداره فرمولا رو خوش ره دنیا قرار نیست مطابق با تعبیرهای ما باشه قرار نیست در دنیا پتانسیل واقعیت داشته باشه یا جاذبه واقعیت داشته باشه ی که ما حالا اکنون چیزی که شما گفتین از این میخواین نتیجه بگیرین که وظیفه علم نیست که دنبال این به وظیفه ساینس نیست فیزیکدانا وظیفه خودشان نمیدونن که فرمولایی که مینویسن دقیقاً تعبیر به معنای فلسفه میخوان کاری ندارم وظیفه خودشان میدونن یا نه ولی شما فرض کنید مثلا خدا پشت این نباشه حالا اگر ما یک آدم مذهبی باشیم و بشود اینها رو طبق محدودیتهایی که حالا زبان ما داره توجیه کرد و اگر این محدودیت رو باعث میشود که نشر توجیه کرد خدا یک زبانی بی آفرین که بشود این کارو کرد و ما از آن بپرسیم که این مفهوم چیست و توضیح بده برای ما موقع این مفهوم رو ما تونستیم پیدا کنیم پس این اگر ما اعتقاد به این چیز داشته باشیم یعنی این حقیقت وجود داره درست این توجیهات وجود داره پس چه استفاده داره اگر علم بتونه به اینها برسه مشکلی نداره دیگر یعنی میتوانیم تلاش شما میتوانید فرض بکنید که یک چیزی به اسم فلسفه فیزیک وجود داره که داره و آن رو به عنوان یک بحثی که توی فلسفه فیزیک میکنید و حالا میتوانید انجام بدید خیلی هم خوبه سعی این مسئله تعبیرها رو در واقع که بحث واقعاً فیزیکی نیست و فیزیک دانا هدف خودشان نمیدن یک جور تقسیم کاره فیزیکتان قراره معطوف به پیشبینی فرمول برای شما ارائه بده مدلای ریاضی ارائه بده تعدیل مدلای ریاضیش اگر خیلی خوب کار کردن مثل مدل نیوتونی به عهده کس دیگر است قبلاً این کارو فیزیک تان انجام میداد یعنی نیوتان نیوتان میدونید مثلاً یکی از چیزاش این است نیوتان توی توجیهاتش نصف چون خیلی آدم مذهبی بود توی توجیهاتش برای اینکه قوانین نیوتونی و گفت و اینها ی چیزایی که نشنیده میشود توی مثلاً کتاب اصولش یک جاهایی مینویسد که این موضوع که دیگر چرا مثلاً این کرات اینگونه شدن این دیگر دخالت مستقیم خدا و هیچ توجیه علمی ند لاپلاس بعد من یک موقع اول اینو شنیدم لاپلاس وقتی که کتاب معروف مکانیک سماوی شو نوشت و برد تقدیم کرد به ناپلئون ناب یک آدم خاصی بود در چندین دوره در اوج کوران انقلاب فرانسه زندگی میکردد و همیشه جزو نزدیکان حکومت بوده حالا یک موقع نزدیک نزدیک دربار بود و ناپلئون میومد جز م نزدیکان ناپلئون خلاصه لاپلاس وقتی این کتابشو تضمین کرد به ناپلون ناپلون از آن پرسید که تو این جاهایی که در واقع کتابی که نوشتید خداوند چرا اصلا چیزی نبود نقشی نه لاپلاس دقیقاً جوابش این بود که من نیازی
نیوتن و بینیازی از دخالت خدا
به دخالت خدا پیدا نکردم نظر خ یعنی آن یک قسمتی هم که نیوتان نتونسته بود توجیه بکنه با همون قوانین نیوتن معادله نوشته بود توجیه کرده بود و بنابراین نیازی احساس نمیکرد به اینجا فرض کنه که اینجاشو مثلا یک خورده اینوری رو مثلا خدا این من یک دیگر شبیه این شنیدن که کولر وقتی میخواستد جمعی یک به اضافه دو به اضافه چ به اضافه الی آخر حساب کنه گفته که خب این جمعش اگر ایکس باشه آن موقع ایکس مساویه با یکی به اضافه دو ایکس خب و از اینجا نتیجه میگیم که ایکس مساوی متنیه کردیم و از اینجا به وجود خداوند موندن روی کتابش ره از این حرفها تو تاریخ خیلی زیاد آدمای مذهبی که کار علمی میکردد اینگونه انگار احساس گناه میکردن از اینکه دارن یک چیزایی رو محاسبه میکنند و بعد مجبور بودن که هی کتاباشان بنویسن که مثلا حالا درست مه داروین م اینگونه بود دیگر میگویم داروین تا آخرین لحظه حیاط انجی رو که من به خدا ایمان دارم این حرفایی که زدم چیز بوده حالا بگذریم بفهم نهایتش این است که علم، ساینس حداقل آن چیزی که به اصطلاح من حالا بیشتر روش تاکید دارم ساینس جهت گیریش در در واقع جهت توضیح حقایق نیست حداقلم نبوده حداقل درسته فکر میکردن اینگونهه ولی حداقل نبوده مدل ریاضی ارائه دادن حتی شما هیچوقت افتادن یک برگ رو فیزیک بررسی نمیکنید چیزهای زیادی رو حذف میکنید مثلاً فرض کنید وقتی نیوتان داره توضیح میده منظومه شمسی رو همه چیزو کروی و نمیدانم مثلاً صلح اینگونه فرض میکند همیشه یک چیزایی حذف میشن یک چیز شسته رفتهای میموند بعد مدل ریاضی براش ارائه میدیم با هدف محاسب اصولا که نمیدانم چرا به آن معنای یونانی چون معنای طبیعت مطرح میده اصلاً توی علم جدید معنی نداره از اولم نداشته منتها اکنون اینگونه روشنتر شد وقتی مثلاً تو استرین تئوری میگویند که ابعاد مکانی نه تاست هیچکی نمیگه که کو مثلاً ۶ تای دیگش که ما باهاش سر کار نداریم کجاست فرمول نشون میده که مثلاً استرین تئوری در صورتی درسته که شما توی ۹ تا قطب مکانی رو فرض کنید نظر اینجاست که ا معادلات مثلاً به آن جواب که میخواین برسه بگذاریم حالا به هر حال این یک نکته نکته دوم اینکه نمیدانم حقایقی کشف شد و حقایق دیگر هم کشف میشود اینگونه زیر سؤاله به هر حال به نظر نمیاد که خیلی کسی به آنون میگویند من در مخرت بگم هز میخواهم برم حقیقت خب آزمایش پذیر نیست که بخواد انم میزش حرفی بزنی خب خیلی چیز خوبیه ایشان در واقع آن تحویلهای حقیقی و اینها قاتل آزمایش نیست بنابراین در واقع نکتهای که ایشان داره میگوید این است که چون اصولاً توی فیزیک آزمایش نقش اساسی رو ایفا میکند بنابراین محدودیتهای جایی برد آزمایش تا هر جایی که هست فیزیک حداکثر تا همونجا میتواند حرف بزنه بنابراین اگر قبول بکنیم که چیزهای آزمایش ناپذیری وجود دارن که جزو حقایق هستن اصولاً چیزی که به این دلیلم واضحه که چیزی نمیتونستن از اول در جهت کشف قیمت مثلاً کار ب ولی نکته اساسی اینکه تعلیمات عمومی ما تو همون فضای قرن هجدهم میگذرن حالا به دلایل آموزشیه یا به دلیل ایدئولوژی حاکمه که در جهت تلخیص علمه برای یک فکتی که وجود داره ببین اکنون شما از یک آدم شما از یک آدمی عامی حالا یا دیپلم گرفته باشه بپرسید که
حس عمومی که همه چیز حل شد
ماه چرا مثلا در میآید اگرم نتونه دقیق برای شما توضیح بده فکر میکند که چیز توز توضیح داده شدهای همه چیز این حس عمومی وجود داره که همه چیز حل شد واقعاً این حس وجود داره از نیوتان به اینور بود هیچوقت این حس با این همه اتفاقهایی که افتاده این برون فتی که خب طرفدار علمم هست من خودم طرفدار علم هستم برون فتی که با دید خیلی مثبتی نسبت به علم نه اصلاً آنارشی سی نگاه نمیکند توی این کتابش تأکید زیاد خیلی آموزندهای داره در مورد مسئله اس عدم موجودیت و تعجب میگوید من تعجب میکنم که چرا این نتایج این اس عدم موجودیت خیلی به آن توجه نمیکنن خیلی در موردش حرف زده نمیشود چیزها رو نابود میکند وقتی شما موجودیتو زیر سؤال بردید تو علم یعنی خیلی باید فاصله گرفته باشی از نظر فضای فکری با آن چیزی که تو قرن نوزدهم بود ولی عملاً این اتفاق نیفته خب در مورد نتایج دو سومش تموم شد دیگر در سه چهارم وقت علمی جلسه دو سوم هر حال جلسه قبل تمام شد در حالی که من به اندازه آن صفحه ای که مربوط به دیدگاههای مثبت نسبت علمی بود من فاکتور عذاب به فکر این آدمایی باشی در دقیقه هم دیدم که مشکل سوم این است که از نتایج علم مثلا ما کره ماه نمیدانم پزشکی داریم که دردا رو درمان میکند و ارتباطات و اینها دیگر این تکنولوژی رو نمیشود انکار کرد این علم حاکم شده به دلیل اینکه مفید بوده درست حرف ایده فایرمنت این است که امیدوارم خیلی ازاتان نشنیده باشید ایده فایرمنت در واقع در اینکه این نتایج و چه حد مثلا اعتبار میدهند به علم و علم نتایجش میتواند از علم میتواند اعتبار خودش از نتایج بگیره و به حکومت خودت ادامه بده این است که میگوید که اتفاقی که افتاده این نیست که علم نتایجی به بار آورده به تنهایی واقعیت تاریخی این است که از یک زمانی دلایل تاریخی تمام سرمایهها و توجه تعلیمات عمومی به علم شده یعنی به ساینس در واقع جذابیت پیدا کرده که همه به آن توجه کردن میلیاردها نفر این زمینههایی که به اضطراب جز تعلیمات آن بوده کار کردن زمینهایی که دانشگاه تدریس میشود و طبعا نتایج خیلی زیادی هم رسید یعنی اینکه اگر تو سرمایهگذاری روی شاخههای آلترناتیو به مثلاً پزشکی میشد به چه نتایجی ممکن بود برسیم این فیر نیست که اکنون من قضاوت بکنم که پزشکی پزشکی اکنون مدرن به اصطلاح بهتره و نتایج بهتری به بار میارد یا یکی از آن ترمهای آلترناتیوی که به عنوان آلترناتیو وجود داره در تمام جنبههای علمی آلترناتیو هایی میتونن وجود داشته باشن و در واقع حرف فایرون این است که علم با سرمایه گذاری و یک پوشش عمومی به نتایج خیلی زیادی رسیده که قابل انکار نیست ولی این حسن علم نباید حساب بشود که این اتفاق افتاده از این نظر که علم در علاوه بر این کار رو کرده جلوی خیلی چیزای دیگر هم که میتونستد اتفاق بیفته رو گرفته و کسی نمیتوند اکنون قضاوت بونه ن که بعضی از آن شاخههای آلترناتیو تا چه حد میتونن موثر بشن من دفعه قبل بحث زیادی با این آقای درخشانش در مورد پزشکی در روش آلترناتیو کردم نه شما فرض کنید تو پزشکی آلترناتیوی که توی هند هست یکی از شاخهها هر فض این است که اصولاً میشود با یک روشهایی که
پزشکی مدرن و بیماری و سلامتی
جنبه روانی و جسمانی داره یک انسان به یک جایی برسه که بیمار نشود چیزی به اسم سلامتی کامل وجود داره یک آدم در این موقعیت بیمار نمیشود پزشکی مدرن اخیراً یک گرایشی پیدا کرده به اینکه بیماری نه در اثر آنگونه که قبلاً فرض میشد در اثر عوامل خارجی به وجود میان بیشتر بیماریها در واقع مرطوب رو به ضعف سیستم دفاعی بدنت این چیزیه که تا حالا مثلاً پزشکی روش خیلی کار نکرده تقویت کردن سیستم دفاعی بدن به منظور اینکه یک نفر بیمار نشود خب مثلاً ممکنه آن روشهایی که هندیها در در هزارههای قبل کشف کرده بودن در جهت تقویت سیستم دفاعی بدن باشه و ممکنه شما یک روزی نهایتاً به یک جایی برسید که تعداد مطبای مثلا پزشکی مدرن کمتر از تعداد مطبای سایر تگای آلترناتیو باشه و آنها نتایج بهتری بودن میتونن در این جهت کار بکنن که مثلاً فرض کنید اصولاً بیماری به سراغ یک نفر نیاد میتونن در این جهت بکنن که با یک روشهای دیگرای بیماری خوب بشود به غیر از این روشهای شیمیایی که ما اکنون میشناسیم و این عادلانه نیست در فایر رو بیم که مثلاً پزشکی رو افتخار علم بدونیم با توجه به اینکه آلترناتیو براش وجود نداره چرا آلترناتیو براش وجود نداره و اینکه علم نمیذارد آلترناتیو براش یعنی ما سرمایه گذاری نمیکنیم روی یک شاخه پیرامونی و اینکه این یک سنت حاکمه که داره با قدرت حکومت میکند جلوی پیشرفت یک سری چیزها رو مثلاً من توی جلسه حالا اینجا در مورد رویا صحبت کردم خیلیا قانع شدن که رویا میتواند نشانههای بیماری توی رویا میتونن ظاهر بشن شما کتابهای مثلا با ظاهر علمی میتوانید پیدا بکنید که در آن یک سری رویاهای استاندارد رو نوشته که مثلا بیماریهای قلبی، نمیدانم آسب، وات اینها مثلاً یک رویاهای استانداردی وجود داره که آدم که این بیماری رو داره یا حتی خشونت های داخلی به طور استاندارد ممکنه اینها توی رویاها قبل از اینکه لطمه زیادی به بدن برسه ظاهر بشود این تقصیر علم نیست که مثلاً به رویاها تا حالا توجه نکرده ی نکته خیلی مهمیه من زیاد من خیلی باید در موردش صحبت کنم و مثال بزنم تا این حرف فایر این جا بیفته ی شما باید یک خورده از تخیل خودتان استفاده بکنید میبینید چقدر چیزها هست که علم روش کار نکرده چرا روی رویا کار نشده در ۳۳۰۰ سال اخیر برای خاطر اینکه رویا از روش علمی از آن چیزی که ایشان میگفت فرار میکند برای اینکه تجربه رویا تکرار پذیر و مشاهده پذیر عام نیست چون تو روش علمی نمیگنجد پس ما توجه به رویاها تا حالا نکردیم اصلاً به عنوان خرافات محسوب میشدن ۱۰ سال پیش فروید یک خورده حالا یک کارایی کرد نظر میومد که دارن میپذیرن هنوزم هنوزه شما توی مثلاً دانشگاههای معتبر دنیا برید تو رشته روان کافی و روان پزشکی و اینها هنوز از رویا با شک و تردید به آن نگاه میشود این مثلاً ارزش داری یا نه چرا چون تو قالب روش علمی نمیگنت باد یک تجربه درونیه داخلیه یک آدمه شما نمیتونید نما نمایش عمومی براش پیدا بکنید یک خورده از تخیلت استفاده بکنه ببینید چقدر چیزها هست که ممکنه اطلاعات جالب باشه برای سلامتی انسان برای مثلاً سلامت روانی و علم به آن توجه نکرده علم به یک چیزای دیگرای توجه کرده که با روش علمی قابل در واقع شناختن بودن به شناخت طبیعت
سرمایهگذاری روی شناخت انسان
بیشتر توجه کردیم تا به شناخت انسان یعنی مطمئناً عاقلانه نیست یعنی مطمئناً اگر شما مثلاً فرض کنید رشتههای انسان چه روانشناسی و خیلی چیزای دیگر رو بیشتر روش سرمایهگذاری میکردید ما اکنون زندگی بهتر و راحتتری داشتیم کمتر مریض میشدیم و خیلی اتفاق خوب دیگرای ممکنه بیفته چه اتفاقی باعث شده که این بخش ال ی این ساینس به این معنایی که ما داریم حکومت بکنه اتفاقهای یکی از اتفاقهای اساسی این است که ساینس کالا تولید میکند پول تولید میکند سرمایهگذاری رو شما یک جایی انجام میدید که بتونید بعداً یک جنسی تولید بشود بفروشید مخصوصاً اینکه ساینس قدرت نظامی به وجود میارد مطمئناً شما نمیتونید با حکمت قدیمی هندی مثلاً موشک درست بکنید بنابراین سرمایهگذاری زیادی روی موشک نمیشود روی فلسفه هندی فلسفه حکمت هندی نمیشود سرمایهگذاری اونجایی انجام میشود که کالا تولید میشود رونق اقتصادی همراه داره در واقع پولی که میذاری به صورت کالا و به صورت قدرت نظامی جوری جواب میدید بنابراین من میخواهم بگم که اگر من یک دفعه اینگونه فکر بکنید واقعاً تخیل بکنید که چ ۳۰۰ ۴۰۰ سال پیش شما مسئول این بودید که تعلیمات عمومی رو درک دارید چه مقدار ساینس در آن این گنجونده با توجه به همین نتایجی که اکنون از ساینس گرفت من فکر میکنم مثلاً کافی بود تو تعلیمات عمومی حداکثر ۱۰ تا دیپلم و و ساینس اختصاص بدیم و یک مقدار خیلی زیادشو به هنر یک مقدار خیلی زیادشو به مسائل انسانی چیزایی که مربوط به بهداشت روان و جسم و اینهاست اختصاص بدیم چیزایی که عموم باید بدونن تا بهتر زندگی بکنن و ساینس میتواند مثلاً در یک رشتههای تخصصی تری که بعداً میآید مطرح بشود ولی اکنون فشاری که روی ساینس هست در این حد که شما دوم ابتدای کتاب علوم داری در کنار کتاب ریاضی زنگ هنر میرید ورزش میکنید نمیدانم حالا مثلاً تمام در واقع چیزایی غیر از یک جوری تو تعلیمات عمومی به نظر میآید در جهت حذفش داریم اقدام میکنیم فقطم تو ایران نیست حالا تو ایران خیلی شاید شدید باشه توی آمریکا هم شما حجم تعلیمات هنری که آدم تو تعلیمات عمومی میبیند عملیات محضت یک درصد خیلی پایینه خب بنابراین نتایج چیزن همراهها با سرکوب و در واقع یک سری چیزای منفی بودن و حالا رسیدن به جایی که میخواستن یک سری چیزها تو این جلسه بگم این پیشبینی کردن علم که خوبه یعنی هست دخالت خوبشو بی بی بی بی داره میکند دیگر نه اصلا کسی ممکن این نیست که ساین چیز خوبیه ساین سر جای خودش باشه جای خودش روش تعلیمات عمومی داشته باشه آن خرافه های نمیدانم کشف حقیقت و اینکه من نمیدانم همه چیز که حتی فیلسوف دیگر حرف نزنن هنرمندا کاری نکنن من یک چیزی هستم که همه خرافی وجود داشته و هنوزم حاکمه شما اکنون میتوانید توی دانشمندای واقعی که حالا مثلاً چیزی کار میکنند یا چینی کار میکنند آمار بگیرید روحیه علمی این است که احساس برتری میکنند نسبت به هنرمندا نسبت به هر موجود دیگرای که تو این دنیا هست و احساس میکنند که اصل دنیا این است که من در آن در واقع فعالیت میکنند چون سنت دیگر چون دانشمندای در واقع دنیا آدمایی که پرو این سنت شدن تو این سنت تربیت شدن مطابق با این سنت پیش رفتن و نتیجش این است که به یک جایی رسیدن که در واقع دقیقاً ارزش سنت به آنون ارزش
تن دادن به سنت و استعداد ویژه
داده چون شماهم همینطور منم همینطور ما در واقع چرا آدمای موفقی تو زندگیمان بودیم برای اینکه با این به این سنت تن دادیم استعدادهای ویژه ما هم استعدادهایی بود که این سنت در واقع لازم داشت شما فرض کنید توی دنیای به دنیا آمده بودید که نقاشی اصل ماجرا موقعیت خب حالا معلوم نیست ما کجا میگفتیم از گشنگی مرده باشیم ممکن میگوید آدم روانی مثلاً افسردهای باشیم که احساس بدبختی زیادی میکنیم و به خاطر اینکه نمیتونیم یک خط راست ب من یک رسم فنی جزو فعالیتهای اصلی انسان بود من خودم تکلیفم هنوزه احتمالا با یک دست این خیلی پایان خودکشی میکردم نمیتونستم مثلا یک خط صاف و تمیز بکشم رسم فنی رو ترم آخر پاس به طور لیسانس که بودم به خاطر اینکه ترم اول رفتم نمره هام تا یک جاهایی نمرههای اینقدر نمره کم شده بود که فکر کردم اگر از اینجا همه رو پول بگیرم الف نمیشم از آن آخر ترم اولم بودم ترم اول بودم فکر میکردم با لیست بگیرم دیگر بلد نبودم مثلا دانشگاه حالا برم آدم بگیره اشکال ند آخر اینها آخر شب سنیم نیست گرفتم اینم نه به دلیل اینکه دست رو خوب کشید یک سؤال پرسی یک چیز عجیب و غریب د تا شکل کشید از اینها که سومیش میشود گفت هر کی اینو بگید دو نمره امتحانی به آن میدم منم این کارو خوب برات دیدم فریادا هندسی خوبی خط نمیتونستم بکشم دقیقاً فکر کنم یا دو نمره داد ۱۸ گرفتم، تمام شدم با آن دو نمره یا سه نمره یادم نیست دو یا سه نمره قرار بود کلاس بگذریم حالا من من هدفم از همه این حرفهایی که جلسه قبل زدم و خیلی طولانی شد و اکنونم دوباره تکرار کردم خیلی طولانیتر شد یعنی حدود ۴ ساعتی که دارم در مورد یک چیزی که خیلی میل نداشتم حرف بزنم حرف میزنم این بود که ارتباط بین این سنت علمی حاکم تو تعلیمات عمومی و آن چیزی که ما قبلاً در موردش صحبت کردیم توی جلسه سوم که یک جوری هدف مثلاً میتواند دینی و دین یک بخشی از اهدافش رسیدن آدمها به تجربه دینیه تأثیر منفی که این تعلیماتی این جنبه از در واقع فهم دین میذارد رو در موردش صحبت بکنم از اکنون اگر اول جلسه بود باید در مورد این صحبت میگیرم حالا ۲۰ دقیقه من فرصت دارم میخواهم میخواهم در مورد این صحبت بکنم که حقیقت آن معنای دینیک چیزی که به آن تجربه دینی من آن یک جلسه توضیح دادم که تجربه دینی تش حقیقت نظر دین یک چیزی به اصطلاح بین لحضانی که به آن رو کاغذ نوشت آدمی خودش باید تجربه دینی رو در واقع به دست بیاره چون تجربه دینی به دست آوردن قرار آن تجربه دینی یک حال و هوایی داره من میخواهم بگم که این تعلیمات علمی تعلیمات عمومی که ما در جهت علمی میبینیم در اینها رو که مفیدن خوبن تکنولوژی در میآید یک مشکلاتی نسبت به پیدا کردن تجربه این به وجود میارن من میخواهم بگم تعلیمات عمومی ما در نه تنها در جهت کسب تجربه دینی نیست بلکه در جهت خلافش م هست یعنی آدمی که درس نخونده باشه به نظر میآید که یک جوری بیشتر ممکنه چیز داشته باشه به اصطلاح امید این وجود داشته باشه که دچار تجربه دینی من دیگر تجربه دینی سعی میکنم نگم برای اینکه همه چیزایی که من میگویم
تجربه شاعرانه و تجربه دینی
در مورد تجربه شاعرانه هم در واقع یک جور تجربههای هنری هنرمندان صادقه چون میشود کلمه تجربه معنایی تجربه معنایی من نشنیدم کسی بگه خ اینجور کلیتر از منطقه عوائد دینی چیزی که به آن تجربه شاعرانه یا تجربه دینی به آن میگیم حال و هواش خیلی متفاوته با این چیزیه که ما تو تعلیمات عمومیمان داریم بگذارید من اول حالا بحث دینه یک خورده توصیف بکنم که این حقیقت حقیقتی که ما قراره نسبت به آن شهودی پیدا کنیم و تجربه کنیم چیست اصولاً یک شمای کلی حداقل میشود ارزش داد آن حقیقت اصلی که به نظر میآید تو عموم ادیان حالا فجدی یا انواع مثلاً فلسفههای شرق و سرخپوستی و اینها یک جوری مشترکه یک حس هماهنگی عمومیه که تو دنیا وجود داره این تجربه دینی یک لحظهای که شما یک حس خیلی خیلی عمیقی پیدا میکنید غیر قابل بیان نسبت به کل دنیا که در یک جهان هماهنگ که خودتونم به عنوان یک جزء همه چیزایی که در درونتان میگذرد به عنوان یک جزء با این دنیا هماهنگه حس میکنید که این دنیا معنی داره و هدف داره جهتگیری خاصی داره یک جور یک احساس کلی نسبت به کل دنیا که بیشتر از هر چیزی این حس هماهنگی همراه با یک به قول بیتکنشان یک با وجود اینکه آدم خیلی دقیقی بوده به هر توی خاطراتش یک جایی مینویسد که من فکر میکنم همه آدمها در طول زندگیشان این تجربه جالب حس عمیق امنیت کامل رو در خودشان داشتن من فکر میکنم همه آدمها داشته باشن ولی دیدید که نوشتن به وضوح دچار این حالت میشدد یک حس غیر قابل بیانی که یک انسان احساس بکنه که هیچ خطری انگار تهدیدش نمیکند لحظه آرامش مطلقه مثلا یک امنیت مطلق احساس بکنه که با مبانی مثلا علمی قابل توجیه نیست ولی انقدر واضح و روشنه که براش قانع کننده است که اکنون واقعاً در امنیت کامل به ثروت بفرما تو این حالا تجربه معنوی که میگفتیم یک لحظههای خاصی از زندگیت که برجسته تره یا نه به عنوان یک شیوهای از زندگی نه واقعا یک لحظههای خاص برجستهی که شما دچار یک احساس خیلی میشید و حس میکنید که چیزی تشویقی یک چیزی که بله یک چیزی که تا حالا ندیده تجربه دینی ره تجربه دینی معمولاً وقتی میگویند منظورشان بیشتر پدیدههایی مثل وحی و اینها تجربههای خاص دینی من نمیدانم من اسم خاص نمیدانم براش تجربه عارف فامیل یک چیزی بگذارید یک تجربه است من تاکیدم اونی تجربه بودنش این است که قابل بیان نیست درونیه یک فرد یک تجربهای میکند احساس میکند که یک چیزی کشف کرده شکی نداره تو این چیزی کشف کرده درسته و نمیتوند به دیگری منتقل بکنه ی چیز کاملاً در توی این تجربه دینی معنادار بودن دنیا نقش خیلی مهمی داره یک جوری حس اینکه کل دنیا انگار یک معنی داره به یک سمتی جهت گیری شد یک چیزی توی تجربه دینی وجود داره که فکر کنم همیشه اینها حس منفعل بودن احساس نمیکنید که شما مثل وقتی که دارید فکر میکنید یک چیزی رو تولید کردید حس میکنید یک چیزی براتان واقع شد تحت یک چیزی قرار گرفتی چیزی انگار از بیرون داره شما اینها القا میکند به جای اینکه این حس منفعل بودن توی تجربه حالا دینی عارفانش تجربه قابل بیان دقیق به صورت منطقی نیست ولی اینکه من میتوانم در آن تجربه که میخواستم حرف بزنم میخواستم بگم
توصیف شاعران از تجربه دینی
این کلیتگی برداشت شده احتمالا از احتمال نه تجربه های دینی آمده دیگر دقیقا نقطه این است که توصیفی که میشود از آن داد اگر بخوای به آن نزدیک بشی توصیف هنرمندان است مث شاعران است خیلی از شعرا در واقع همین کارو میکنند تجربههای شاعرانه این خودشان این کار ممکنه در مورد کل جهان نباشه مثلا این هایکو شعر ژاپنی اساساً اینو دیگر قراره این باشه و اینم هست خب یک لحظهای یک آدمی نسبت به یک چیزی که همه ما میبینیم یک حس عمیق و خاصی پیدا میکند نسبت به یک پروانهای که اکنون مثلاً لب این چاه نشسته یک حسی پیدا میکند انگار یک تازگی براش داره این پدیده که چیزی میبیند که قبلاً نمیدیدد و این حسو سعی میکند تو چند خط در مختصرترین شکل ممکن برق میه این اصلاً میشود یک شعر جا اصولاً شعر شعر خوب قراره اینگونه باشه یک تجربه عمیق حسی که قابل بیان به طور دقیق نیست رو قراره که توصیف بکنه و زبان شعر اصلاً در این جهت پیشرفت کرد اینکه شعر کلاسیک هستن یون مان حل شده به شعر نو رسیدیم من فکر میکنم اتفاق خیلی خوبی بوده در این جهت که مثلاً این تجربهها هیچ چیزی که مولوی مثلاً زیاد داشت شکایت میکن در آن لحظهای که یک حس عمیقی وجود داره حرف زدن و فکر کردن به اینکه این وضع آدم داره درست درمیاد یا نه نمیدانم آن قافیه آخرشو حالا چه کار کنم اگر این کلمه رو گذاشتم اونورش نمی اینها آن حسو میشکند بنابراین بهتره که آزادتر حسو پیام بکنه که اینقدر مولوی فینال از اینکه مخصوصاً تو دیوان شمسش میگوید هی میگیم مفتهل مفتهل کشت نو اینکه دیگر در حالی که داره یک چیز عمیقی رو بیان میکند باید به فکر واژههای درستی رو سعی میکند انتخاب بکنه باید به فکر این باشه که این واژه به مفتعون م بخوره ی اینجا جوری قرار بگیره که وزن به هم نخوره این زجرآور بوده و کمکم شعرا قید این چیزها رو زدن به خاطر اینکه بیان آن تجربه شاعرانه شون براشان مهمتر است این است که یک قواعد کلاسیکی که معلوم نیست کی از اول گذاشته رو رعایت کنن خب من میخواهم سعی کنم بگم که این چه چیزایی تو این تجربه شاعر معنوی وجود داره که اصولاً تعلیمات عمومی در خلاف جهته شرطه یعنی شما جوری تعلیم میبینید که کمتر شانس اینو پیدا میکنید که این تجربهها رو پیدا بکنید نکته اول یک خورده از تعلیمات عمومی دور بشی من چقدر وقت دارم من ل ندارم واقعاً این حرفایی که میخواهم بزنمو یک جلسه دیگر بله مثلاً از یک جایش م حتی تکرار کنم چون ممکنه باز به آخرش نرسم و اینکه جلسه قبل قرار بوده که من همه این چیزایی که تا این جلسه هم میخواهم بگم گفته باشه ولی خب وقتی بحث پیش میآید خوبه کارم بحث بکنه چقدر وقت حرکت کنید بخواید نفر تا ۸ و نیم حداقل طول میکشد اگر بیشتر شد بعداً تصمیم بگیره و من میخواهم از این نظرت یک نفر خب میخواهد تصمیم بگیره که یک ساعته یک ساعته دو ساعته که یک پایانی داره میشود ضبط میشود کسی خواست میرود بعدا میشود بله هر کی میخواهد میتواند بره بعدا گوشتش میگویند داره ساعت این دفعه برو این دفعه بیشتر از سه ساعت بیشتر بگذارید من اول از یک نقطههای شروع بکنم که ربطی به تعلیمات عمومی
تکنولوژی مخالف تجربه دینی
نداره چیزهایی توی جهان فعلی که ما داریم زندگی میکنیم که مخالفه با تجربههای دینی نکته اولش تکنولوژی در واقع ببینید تجربه دینی تجربهها این تجربههای دینی یا شاعرانه کلاً به دو بخش از قدیم تقسیم میشدن بخش به اصطلاح آفقی داشتن یک بخش انفس یک سری تجربهها با نسبت به طبیعت و جهان خارج اتفاق میفتد یک سری تجربهها درونی مثلاً آن شاید خیلی نکته مهمیه به نظر من که ت عرفان ما عرفان اسلامی و عرفان شرقی اصولاً معطوف به آن تجربههای به اصطلاح هم پرسید چون کمتر تجربههای عمیق نسبت طبیعت توی عرفان اسلامی توجه زیادی به جهان خارج انگار نداشته من میخواهم حالا در دفاع از اینکه تجربههای افقی مهمن حداقل دفاع خیلی جنبه فانتزی داره یک جا این کلمه از تو قرآن آمده س نوریم آیا تونافل آفاق بر نفوس آیه آیه قرآن و از اینجا این افترا آفاق و اندوس گرفتن اول آفاق میگوید بعداً همفس من اینگونه حسم این است که مثلاً انگار در آفاق بیشتر میشود نشانههای خدا رو تجربههای بیشتری نسبت به طبیعت میشود داشت که فضای مثلاً تجربه دینی داشته باشه و نزدیکترین نوع به اصطلاح عرفان که تجربه افقی در آن در واقع عمده است چیز عرفان سرخپوستی اگر چیزی به اسم عرفان سرخپوستی بتونی ادعا بکنیم که وجود داره سرخپوستا که خیلی فرهنگشان معطوف شده به تجربههای بیرونی تجربههای ارتباط با طبیعت سایر جاها عرفان خیلی لبه درونی بود حالا من اینگونه به عنوان یک نقطه دارم میگویم که ارن از طبیعت یک چیزی خوشتان برداشت میکنند بالاخره ب سو پوسا خیلی عمیقاً این احساس تو فرهنگشان وجود داشته که یک جزئی از طبیعتن و همه چیز در واقع یک کل واحد تشکیل مید اینها خیلی جزئیات ولی شما شما توی عرفان سرخپوستی حیواناتم نقش داره گیاهان نقش دارن یک سری اسطورههای این شکلی دارن اصولاً عرفانش شاید با عرفان ما خیلی مثلاً چیز نیست انطباق نداره من منظورم تجربههای معنویه در تجربه معنوی نسبت به جهان خارج به نظر میآید تو سرخپوست بیشتره من منظور این مثلا تمام من د خیلی با تردید جمله اولمو واسم که اگر به چه چیزی به عنوان عرفان سرخپوست عرفان تعریف کردم من یک خورده به خودم مشکل دارم تجربه آنها چون مثلاً اینجا مثلا حالا مثلا یک آرزو اضان ۵ حالا یک حالت پیدا بکنه بعد در آن خودش مثلا به یک کشفش به حضور میرسد به چیزی میری حالا مثلا خ صبح یک تجربه مثلا معنوی برای تو چطور بیرونو میبیند بازم وقتی خودش احساس میکند دیگر شانس درونیه ولی نسبت به مثلاً نسبت به خورشید ژاپنی که باز آنهاهم به هر حال یک جوری ضرب پوستهای اونور مثلاً ژاپن به اونور خیلی حسای خاصی نسبت به طبیعت داره نسبت اجزای طبیعت حس نسبت به حیوانات آمیزه با خرافاته من دارم میگویم که اسمش را عرفان بگذاریم یا نذاریم به هر حال عمده فرهنگشان یک جوری حالتهای خرافی در آن هست ولی تشکیلاتی هم دارن تجربیات درستی هم دارن مثلاً حس جالبی نسبت به حیوانات دارن حس جالبی نسبت به جهان مثلاً فرض کنید اطراف خودشان دارن از ستارهها گرفته یک جوری معطوف به بیرونن تجربه هاشون معطوف به بیرونه در اینها که تجربههای معطوف به درونم دارن عرفا عرفای ما خیلی در درون خودشان کنکاش میکنند خیلی معطوف به تجربههایی هستن که مثلاً از عبادت تجربههای مستقیمی که نسبت به مثلاً خداوند براشان به دست کنیم بدون واسطه
عرفان درونی و مشاهده طبیعت
طبیعت همه چی رو در درون میبینن خیلی من میگویم این غلبه داره در عرفان ما در عرفان هندی دیستا اینها اصولاً این عرفان این منطقه تجربههای درونی به معنای تجربههای درونی ناظر به دو همه تجربههای عرفان معنوی درونی به هر حال آنهایی که ناظر به داخل خودمان هستن انگار یک اتفاق ی حسی از درونش میجوشد و این براش تجربهای میشود تا اینکه یک مشاهدهای در بیرون بکنه من من معتقدم قرآن خیلی مخصوص بود یک چیزی که اینکه عرفان اسلامی رو چقدر بشود منطبق به مثلاً قرآن دونست من مشکل دارم فلسفه که اصولاً مشکل دارم نسبت به عرفانم مشکل دارن اسم عرفان اسلامی گذاشتن با توجه به اینکه بیش نزدیکتر به گرایشهای هندیه تا گرایشی که من لغت تو قرآن میبینم قرآن به شدت دعوت زیادی به مشاهده طبیعت مشاهده طبیعت نه به معنای علمی معنای کشف کردن آن چیزی که توی طبیعت نمود خاصی داره و آن حس رو آدم ایجاد بتونه در واقع درک بکنه آن حس خاصی که مثلا قراره یک نفر دستور بده به عنوان تجربه بگی تقدم آپاچی با هم خس پشت اینگونه ترجمه گفتم حفس فانتزی مهم ممکنه که بگم آخان حالا یک استدلال آماری اینکه اصولاً اشاره به آیات افقی توی باران زیاده اشاره به حرفاست کمتر باز فانتزیه ب میشود اینگونه توجیهش کرد آها من من به هر حال احساسم این است یک آدمی که واقعاً عرفان شاید قرآن گرفته باشه باید خیلی متوجه طبیعت باشه با توجه به این همه آیاتی که به طبیعت ارجاع میدهند برای به عنوان آیات و نشانههای خدا من توجیهی پیدا نمیکنم که چرا عرفای ما مثلاً شما از تقدم آواق وانفس نتیجه من هیچ نتیجهای از آواق وانفس نمیگیرم فعلا اشتباه کردم از این نتیجه میگیرم که در قرآن پر از ارجاع به طبیعته و عرفان ما خالی از ارجاع بده پرک نیست هیچ شما در مثلا در آثار اورهای بزرگ ما ارجاع به طبیعت نمی ایشان وظیفه دفاعست فرهنگ موجود اسلامی یعنی هر جایی که با فلسفه مثلا یک حرفی میزند ایشان میخواهد یک جوری بگه فلسفه اسلامی خیلی خوبی میده ولی هست اینگونهه شما با حرف رسیدن که ببینیم همشون اول طبیعت شروع کردم نه همشون با هم میشود گفتش که همشون یک دم دیگر عادی داشتن بعد با همین آقای ظاهر آیه یک تجربههای رسیدن بعد شروع کردن به یک سری اینجور نیست نه تنها واقعیت سؤالش اینگونه نیست تو کار باش من اینگونه نیست همش تجربهها تجربهها سیر سلوک نفا اسلامی سیر سلوک عرفان اسلامی مبتنی بر عبادته در یک غار بدون اینکه چیزی رو ببینیم تمام درگه عرفان اسلامی بگذریم حالا به هر حال من من مخلص عرفان اسلام مشاهده حسی خیلی خوبه د تا مشاهده حسی ا قسمتی یک س مشاهده عقدی به نظر من برعکس بضای بضایت میکنم که اصولاً تجربه معنوی حالا همه تجربههای کوچیک شاعرانه تا تجربههای بزرگی بینی و عارفانه یک خال و هوایی دارن که با یک چیزایی نمیخوند نکته اول تکنولوژی به دلیل اینکه شما تجربههای مثلاً فرض کنید بیرونی خودتان رو اکنون ا هر چقدر که تکنولوژی پیشرفت میکند شما بیشتر توی جهان دخلو تصرف میکنید یا بیشتر محات میشید چیزی که خودتان ساختید شما اکنون از صبح که از خونه بیرون میاید از توی خونهای که خودتان ساختید بیرون میاید و مستقیم میرود توی ماشینی که خودتان ساختید ی کاری میکند که کاملاً مصنوعی امور طبیعی نیست
زندگی بدون طبیعت پشت کامپیوتر
میآید میشین پشت کامپیوتر به عنوان غذام یک کنسرت میخوریم ببینید شما اینجا اصولاً طبیعتی وجود نداره تو زندگیتان شما سرتونو بالا نمیکنید یک بار مثلاً روزم اولاً با سال چند هزار بلند میشید نه با فروغ خورشید یعنی شما وقتتونو زندگیتونو همه کاراتونو با تکنولوژی در واقع دارید تنظیم میکنید ی تکنولوژی یک نفر خیلی سادهای داره ارتباط انسانو با طبیعت تا جای هرچی که بیشتر پیش میرود بیشتر کم میکنید شما تمام زندگیتونو در ارتباط با تکنولوژی میگذرونید نه با در ارتباط با طبی شب تلویزیون نگاه میکنید قدیم ستاره رو میگ یعنی وقتی که تکنولوژی وجود نداشت مردم ببینید شما حس چیز کنید حسشو فرمودید خوردنی کنسرت احساسش با چیدنی میوه از روی درخت و خوردنش فرق داره هر دو تاش ممکن است همون میوه رو کنسرو بکنید م مواد غذاییش م حفظ بشود سیر میشید ولی حسش فرق داره که از یک درخت مستقیماً آدم اینو بخوره از یک شاعر مطمئناً موقع باز کردن حوتی کنسرت دچار ی تجربه شاعرانه ایشان حتی نسبت به شرکو هم هستن میل داره که مثلاً دنیا خیلیای چیزی بیان نمیکنن خیلیا میل دارن که دنیا در هزار سال پیش الهه هیچ اتفاقی نمیفتد و همینگونه همون دختر بود فکر میکنند ع خوب بود این موقع هم خوب نبود ببینید یک چیز خیلی واضح نیست تکنولوژی ارتباط انسانو با طبیعت کم میکند و امکان در واقع موقعیتهایی که میشود در آن تجربه شاعر معنوی کسب کردو خیلی خیلی پایین میآید یعنی اگر تجربه معنوی نهایی این باشه که شما هماهنگی جهان طبیعت رو با خودتان اینگونه درک بکنید اینو پشت کامپیوتر نمیتونید درک بکنید واقعاً توی طبیعت میتوانید درک بکنید توی لحظههای خاصی که یک حسی نسبت به یک چیز طبیعی پیدا میکند برای اینکه آخه آن هماهنگی تو تکنولوژی هماهنگی مثلاً چیزی نیست ما خودمان ساختیم در واقع ببین نکته اساسی این است که تکنولوژی ما رو از دنیایی که خدا ساخته به دنیایی کشونده که خودمان ساختیم اینجا آن ت جایگاهی نیست که ما خیلی بتونیم به طور روزانه به دلیل یک ارتباطهای خاصی مثلاً یک حس عمیقی نسبت به جهان پیدا بکنیم این جهان قرار جهانی که ما ساختیم خیلی من رو این نکته تأکید میکنم که یک خورده تخیل بکنه این یکی از جهانهای ممکنیه که ما میتونستیم بسازیم میلیونها اتفاق دیگر روندهای دیگر ممکن بود از تاریخ پیش بیاد و ما اکنون اصلاً تو قرن بیستم تو ی جهانی با یک ظاهر دیگرای زندگی بکنه میتونست این اتفاق نیفته و ساینس مثلاً پیشرفت نکنه تکنولوژی تکنولوژی میتونست راههای مختلفی بره مثلاً ارتباطات دیرتر کشف بشود به یک چیزای دیگر دیرتر توجه بکنه تقدم و تنفری که تو تک کشفیات علمی و ابداعات تکنولوژی وجود داره یک چیز استاندارد مثلاً یک جای خاصی آمده باشه نیست خیلی چیزها به هر حال تصادف اتفاق افتاده بنابراین ما توی جهانی زندگی میکنیم رو خودمان ساختیم تو این جهان امکان تجربه در واقع شاعرانه و تجربه معنوی کمتره این معنیش این است که که چیز بدیه معنیش این است که شما مثلاً یک لحظههایی هم به طبیعت اختصاص بدید براتان مهم باشه که یک جوری زندگی طبیعی رو هم درک بکنه ح م سالی یک بار میخواید یک جایی برید اهمیت بدید به طبیعت به معنای چیزی که واقعاً وجود داشته و خارج از کیه اختیار من یک نکته این است که آن سخنرانی که نوح برای پیروان خودش میکند
آسمان را با تلویزیون عوض کردن
من مثلا تصور میکنم که فرض کنید که این سخنرانی رو برای ما بکن میگوید که آیا ندیدید مثلاً این آسمان هایی که هست نه نه ما اصلا آسمان نگاه میکنیم شب تلویزیون نگاه میکنیم و آسمان نگاه میکنیم آیا مثلا خورشیدو ندیدید واقعاً تو تهران ما معمولاً خورشیدو نمیدیم ما رو هم که نگاه نمیکنیم بارانم که معمولاً بیشتر کثیف میکند و موضوع ما حس خوبی وقتی بارونی شون ترافیک میشود نداریم و آن احساسی که آن آدم نسبت به ببین به چی داره اشاره میکند وقتی که این سخنرانی رو میکند ببین چیزایی که داره ما یا اصلا وجود ندارن یا نمیفهمیم یاهم چیزای خوبی نیستن درک خود اصلا برای آن آدمایی که فقط از زمین دارن تغذیه میکنند بارون چیز حیاتیه حسش نسبت به بارون فرق داره مثلا منی که مثلا بارونتان میآید فقط مثلا یک حسی بهم دست میده که اکنون نیم سال بیشتر طول میکشد بنابراین ما یک جوری از واقعی چیزی که در واقع خدا ساخته دور شد این بنابراین اگر تجربه دینی وجود داشته برای ما کمتر موقعیتش اتفاق میفتد این یک چیزی شاید خیلی اساسی نباشه نکته دیگر که یک خورده جدیدتره این چیزیه که بیشتر من اسم این آدمو باید ببرم ایدهای که بیشتر به اسم یک فیلسوف معروف شد به اسم گودریا زنده فرانسوی توجه همه رو به این جلب کرد که ما در به موازات جهان واقعی که در آن زندگی میکنیم یک جهان مجازی ساختیم که یک وقت عمدهای از زندگی ما در واقع آن حالت مجازی پیدا کرد این یک جوری شاید در واقع مهمتر است که ما در واقع توی جهان ساختگی دست خودمان داریم زندگی میکنیم ببین ما چه مقدار از بحث خودمان صرف مثلاً نشستن پای تلویزیون نشستن اصلاً دیدنشی یا مثلاً کار کردن بازیهای کامپیوتری یا هر جور استفاده کردن اینترنت میکنیم چه مقدار زندگی خودمان صرف این چیزها میکنیم اینها واقعیت نیستن نکته این است که من یک چیزی رو که تو تلویزیون میبینم فکر میکنم که اینو دیدم ولی ندیدم این دیدنی فیلم تو این تلویزیون یک تفاوت اساسی با دیدنی فیلم و فاصله مثلاً یک متری داره این تجربه واقعیت با تجربه مجازی که مسائل ارتباط جمعی در ما در واقع درست میکنند خیلی فرق داره ببین ما یک حسی توی ما وجود داره اونم این است که همه چیز رو انگار دیگر دیدیم مفهوم توهم داستان بعدی رو مطرح میکنی دیگر توهم دانست توهم دانست یعنی من فکر میکنم همه تجربههای آدمو میدونم همه رودخانههای دنیا رو دیدم ببین من واقعاً خودم به عنوان تجربه شخصی حالا نمیخوام توصیه کنم که این کارو سفرنامه ناصر فسرو رو دخ آن دیدگاهی آدم نسبت به جهان چقدر فرق داشته باشه ما داریم ما اکنون داریم احساس اینکه اگر بره یک جای مسافرت چیزای عجیب و غریب این میبینی که تا حالا ندیده تجربههای عجیبی کسب میکند در دنیا چیزهای زیادی وجود داره که من نمیدانم اینها وجود داره ولی حس ما اکنون نسبت به دنیا چیست ما به طور مجازی همه چیزو دیدیم و همه چیزو میدونیم و غافل از اینیم که واقعاً من به عنوان مثال میخواهم بگم تجربه مرگ چرا ما خیلی تحت تأثیر من من فکر میکنم مرگ ۱۰۰ سال پیش تأثیر بیشتری رو آدمها میذاشت در حد شنیده بود برای اولین بار که یک آدمی رو از نزدیکانش میمرد یک اتفاق عجیبی مثلاً میفتاد برای این آدم
مرگ مجازی در تلویزیون و سینما
برا خاطر اینکه با مرگ مواجه میشد به عنوان این واقعیت یک آدمی که تا حالا زنده بوده دیگر اکنون زنده نیست ما اینقدر از بچگی مرگ تلویزیون و سینما دیدیم یک میلیونی شد یک میلیون مرگو شاهد بود حداقل فکر میکنیم شاهد بود حسمون نسبت به مرگ تازگی خودش را برای ما از دست بده از حالت شنیده که بعداً واقعیتشان میبینید دراومده پس این جهان مجازی خلا بین شنیدهها و چیزایی که واقعاً تجربه میشنو پر میکند یک جوری توهم دانستن تو این ماه ایجاد میکند و کار جهان مجازی به جایی رسیده که اکنون یک بازی وجود داره برسیم ترشول که هیچ کدومه شما بازی نمیکنیم ولی واقعاً میشود رفت دیگر تو اینترنت زندگی کرد بعد من سؤالم این است یک آدمی اگر خیلی توییترش زندگی بکنه چقدر احتمال داره تجربه گیری کسب کنه اینتر ش چون بهم احداث دینی به آن دست بده که مثلاً خدایی هست که معادی وجود داره هیچ ما بخشهای زیادی از زندگی خودمونو در واقع صرف چیزایی میکنیم که واقعیت واقعیت معنای واقعی کلمه نیستن ما تجربه واقعی رو خیلی در تو زندگیمان کم شده حسمون ببین بچهای که از سنین خیلی پایین نگاه کرده و تو جهان مجازی زندگی کرده واقعاً به عنوان یک فکت روانشناسی حسش نسبت به واقعیت آن قدرتی رو که یک آدم معمولی نرمال قبلاً داشته رو دیگر نداد این یک چیز واقعی یک چیز دیگرایه به غیر از آنگونه تب ولی واقعاً این تفاوت خیلی احساس نمیکند ح من خیلی نمیخوام وارد این بحثها بشم ولی وجود یعنی پیشرفت سریع جهان مجازی به دلیل اینکه ارتباطی جمع رسانههای ارتباط جمعی و اینترنت و اینها دارن هی پیشرفت میکند یک مشکل دیگرایه که تکنولوژی جدای از اینکه ما نه دمه دیگر ما تو دنیایی که خداوند ساخته بود زندگی نمیکنیم وقتی میگی تو دنیا زندگی نمیکنیم بخش عمدهای از تجربیات خودمان تو یک چیز مجازی داریم به دست میاریم که اصلاً واقعیت نداریم اینها چیزایی که باید مواظبش بود من دارم میگویم که چه گرایشهایی وجود داره که باعث میشود که ما کمتر دچار تجربههای شاعرانه معنوی حالا هر چیزی بشیم فقط مسئله دین نیست من به عنوان یک توجیه فانتزی میخواهم بگم که برای من این یکی از این ملاکهای خیلی سادهای که چرا توی قرآن میگوید که وقتی حرف از آدمای خیلی خوب میزند از آدمای به اصطلاح از سابقون از سابقون میزند میگوید که عدهای صلة من اولین و قلیل من ال آخر بیشتر این آدمای خیلی خوب جز آدمایی هم که قدیما بودن هرچی که انگار جهان داره پیش میرود امکان اینکه جز سابقون بشید کمتر میشود برای اینکه داری کنسرت میکنی حالا واقعاً اینها بین اینها اصولاً حرفای ضد تکنولوژیک و نمیدانم ضد جهان مجازی نیست مسئله ضد ساینس همست مسئله فهمیدن جایگاه اینها همین که آگاه بشید که ساینس چه کار میکند تکنولوژی چه کار میکند و جهان مجازی چیست خودش به نظر من تا زیادی کافیه که مواظب این باشه که غرق مثلاً این چیزها نشید برای به دست آوردن یک تجربه آفاغی نمیشود به اینترنت مراجعه بکن باید یک جوری به آفاغ مراجعه بکن خوشبختانه آفاغ وجود دارن هنوز وجود دارن همه شما مز کاملا درست کن ولی ولی با در نظر داشتیم ی چیزی که ما از آقا خوابه نگرشی که ما به آقا خواب بره همونجور که مت هم برای نگرشی که من دارم من دارم
گستره تجربه دینی و عارف
میخواستم اینو بگم که مثلا حالا ما تیم آن تجربه دینی که مطرح میکنیم اواخر یک سیف خیلی وسیع میتوانیم داشته باشیم از لحاظ لول بشیم خب بعد حالا مثلا شما یک بحال با ی حالا عارف نگم یک نفر که تجربه دینیش خیلی لول و کار کار کار کار بودن بله مثلا تجربه دینیش خیلی حائل وتره خب اگر بخوایم دقیقا دیدیم که فقط آقا باید به این نتیجه برسیم که خب ا بقال چون فقط ۱۳ برادرش میرفتد تو جنگل یک خورده مثلاً لولش پایینتره بعد میگوید که حتما باید هرف میرفتد تو جنگل ولی مهم این است که نگرشش با آقا چی ب من مطمئنم هیچکس این حرفی که شما میزنید رو از طرف من برداشت نکرد ج من نمیخوام بگم دقیقا شما اینو گفتی اصلا اصلا تقریبا نگفتم شباهتی به این چیز خ تبین ح من دارم من دارم در دو جهت میگویم که تکنولوژی علم حلیم و تومی رو گذاشتم کنار در دو جهت تکنولوژی مخالف با جریانی در واقع کار میکند که میتواند زمینهساز تجربه دینی باشه یا آدم تمام آدمایی که در گذشته زندگی میکنند غرق در طبیعت بودن و هیچ تجربه دینی هم به دست نیاوردن بنابراین من میخواهم بگم که پس حالا که قبول داریم چون آن نگرشی با آقا و کاری مهمتره یعنی اولویتش بالاتره این اصلاً همونه که مهمه خب ببینیم رو آن نگرشه صحبت کنیم ببیم نگرشه بایستش بر کر میکنیم ولی اینها رو نمیشود انکار کردی تکنولوژی به هر حال ما رو دور میکند از طبیعت و طبیعت بودن توی طبیعت حس خوبی داره ن تا همون منم نیاز داره که تو میشود اگر یک تلنگر بنم تلنگر ب همون قدر که منون میکند اگر یک همچین تجربهای برای آدم پیش بیاد خیلی تجربه شریف تری خواهد کرد اکنون که فرق نشود اگر یک نفر فرق نشود تو اینترنت بره قراره یک جوری پنج سر ببین نفر فرق میکند اکنون نقطه این است که واقعاً توجه به طبیعت کم شده دیگر یعنی مردم مخصوصا چقدر میرن خودشان به این ریز خورن این درست فرت میخور مطمئناً وقتی یک روز سیو میکردد این اسمش به آن دست خیلی قوی تص دیگر هر روز داره تی میکرد خب نتیجه این است باید بریز به من بکن بخور شما بخوایم بگیم مهم مهم این است که من چیزی که دارم میگویم این است که مهم این است که این چیزها رو بدونیم اینکه تو یک جهانی داریم زندگی میکنیم تو خودمان ساختیم و این جهان جایی نیست که در آن تجربه کنیم به وسیله این باشین که باید به طبیعت توجه کنیم به قول شما شاید اثر مثبتش م این باشه که چون بیشتر خلاف عادت اونه یک جوری تاثیرشو عمیقت گذشته خیلی تجربه دینی میشد که اثرش کم بوده مثلا اینکه زیاد اتفاق افتاده دوباره بعضی چیزام بدتر شد دیگر مثال مرگ مثلا مهمه ها من به هر حال ببینید به نظر من اینها من دارم توصیف میکنم که چه چیزهایی پیشرفت توی جهان سری ما وجود دارن که در خلاف تجربههای میدونن آن شدن طبیعت در واقع تکنولوژی یکیشه یکی هم اینکه ما اصلاً یک بخش عمدهای از زندگیمونو داریم تو جهانهای مجازی ثبت میکنیم اینها خلاف اینها اینها جاهایی نیستش که تجربه دینی به دست آورد اینکه میشود با آگاهی از این حرفها رفت و دوباره تو طبیعت تجربه دینی به دست آورد شاید دوباره شما حتی
ارتباط دوباره با طبیعت
اگر اکنون یک نفر حرکت بکنه و بخواد با طبیعت یک چیزی پیدا بکنه به اصطلاح تست خوبی پیدا کنه و ارتباط پیدا کنه با طبیعت ممکنه بهتر از یادم از چند هزار سال قبل که مشغول به این چیزها نبودن این کارو خب حالا ببخشید بفرماید آلوده نگیرش آلودگی نیست آ آغشته آغشته شد زندگی تقریبا دو برابر زندگی ولی خب ما بتونیم با وجود این پرای که هست زندگی داخل یک راه نگردی که به آن واضحه که شما تو همین زندگی تکنولوژی که توون میتوانید آخر هفتهها البته ما ایرانیا آخر هفته نداریم تو معمولا پنجشنبه جمعه کار میکند ولی میشود به هر حال مثل تصمیم بگیره که با طبیعت ارتباط باشو قویتر بکنه طبیعت تو اینترنتم تجربه میداشت تو اینترنت شما میتوانید با خوندن مثلاً مقالات عارفانه تجربه جدید کسب کنید خب اینش ولی اینکه این جای اونو میگیرد یا نمیگیرد آن به هر جای خودش را داره تجربههای افقی قلی شدن ی در موقعیتهای کمتری قرار میدیم که بشود به دست بیاد قبلاً هم که زیاد بود زیاد به دست نمیومد به دلیل اینکه دلیل خیلی واضحی داره برای اینکه قبلاً همون افسانههای پریان وجود داشت در هر سنتی و خورشید دیگر آن چیزی نبود که بشود به سمتش تجربه کسب کرد آن هماهنگی دیده نمیشد برای اینکه یک حائل ایدئولوژیک وجود داشت اصلاً خورشید با ماه مخالف بود یعنی انقدر خرافاتی وجود داشت چرا انقدر با شرک مبارزه میشد برای اینکه شرک دقیقاً همون مجموعه افکار خرافی بود که مانع از این میشود شما با جهان در واقع مواجه واقعی پیدا بکنید همون کاری که یک علم میتواند توی زمان ما انجام بده خب بگذارید من میخواهم در بفرمایید علمی به این نگاه کنم شما یک جوری اینو منتسیش جدید احساس کردی یعنی میگید مثلا اگر میخوای در مقابل درخت و گل و گل و و نسی گیری کنی علمی نگاه نکن و بیاد شاعران میگفت بله شاعرانه ولی یک چیزی گفتین حالا منم اینو آی خود قرآنم مثلا به آن رسیدی یا هم جون خودتان رسید یک سیستمی باشه باید احساس کنی مثلا جهان بازار تولید همینو توحید م اینکه توحید توحید در مقابل شرک شرک یعنی اینکه این اجزا مختلف جهان خدایان مختلف داره جدیت هایی هست با همدیگه تمام دعوت در واقع این است که خود ما جهان همه چیز یک کل واحد مخوق یک چیزه داره یک سمت واحد داره میگوید دیدن وحدت دنیا هماهنگی که همه چیز با همدیگه جور دربیان و یک حسی اینگونه نسبت به جهان داشتن فکر اساس تو توهین بید فقط میتواند یک دونه خدا هست د تا هستیم بودن ناگهاندیت خدا تو همه اجزا درونتان اینکه شما خودتونو با تمام اجزایی در درونتان میبینید هماهنگی شما با جهان خارجم حتی درک کنید به عنوان یک جزئی از این جهان جایگاه خودتونم بفهمید همه چی تو در واقع در یک علم مثلاً هدفش این است که بیاد با یک چیز ساده و یک خورده دنیا رو کلی بکنه پس توحیدم علمه دیگر چون ایشان چیزی رو داره میگوید من اکنون میخواستم بگم نقطه مثبت علم که کمک میکند در واقع به این تجربه وقتت و هماهنگی میده علم آن خرافه های در واقع اینکه هر چیزی رو حداقل ببینید علم دیگر کوششی در جهت اینکه همه چیز رو ریوس بکنیم به یک چیز ساده بنابراین اصولاً علم فرض وحدت و هماهنگی جهانو اینکه حداقل قوانین
وحدت در برابر خرافه پارهپاره
یکی هستنو خودش داره این بهتر از آن خرافه های پریانه که برای ماه یک تئوری داره برای خورشید یک تئوری داره و هر چیزی رو به طور مقطعی با یک داستان پر از اجزا مختلف یعنی یک جوری تلاش در جهت درک هرچی بیشتر هماهنگ بودن دنیا هست منتها جهتش جهت شناخت نیست موضوع این است که جهتش جهت کشف قوانین ریاضی و تکنولوژی و اینهاست ی واقعیتی که ساینس به معنایش دادی اینگونه داره کار میکند ولی یک حس مهمی توی علم هست که با تجربه با از نظر محتوایی با تجربه دینی هماهنگ میده نکتهی که شما میگید داره این درسته ب چیزن دیگر ادعا خیلی از اینهام که مثلاً یک کتابی هست آقای آرام فکر کنم ترجمه کردم که خیلی از این مثلاً آدمایی که چیزای خودشان میگویند راجع به از دیدگاه علم مثلا سعی میکنند دیدی بگن که یعنی یک همچین چیزی هست سعی میکند تجربه باید خود علمی داشته باشه ولی آخه ببینید آنها آنها زیاد منجر به تجربههای دینی نمیشن من چیزی که دیده نمیشود مثلاً تئوریهای علمی رو به همدیگه ببافید ما مثلاً یک هماهنگی نشون بدیم تجربه دینی در یک لحظهای در مواجهه با واقعیت که میشود و از طرف راجع به اینکه اکنون ما دنیامان یک جوری فرض کنیم یک بیگ بنگی فرض میکنم یک احساسی نسبت به آن پیدا کرده بعد بله خب ممکنه ب اگر آن تئوری درست باشه این احساسم احساس خوبیه ولی این تجربه نی نیست تجربه نی با تئوری در تجربه نیوی یک دونه چیزیه که با مشاهده مستقیم دارم بازم شما اگر ابروش یک وحدت داری حالا من شاید یک حس بدی گرفتم با اینم آقای دکتر حسی رو گفتم یک حسی رو بگذارم من میخواهم ببینم اینو میتوانید یک ذره مستند ترش بکنید جوری گفتی وحدت این است من شاید یک جورای کم میشون وحدت شاید قرآنو وحدتی وحدت نهایی و اول اولو بر آخر اینکه شما اصلاً همه چیزو یک دفعه پشت یک چیز دیگرای دارید بردار وحدت کامل وحدت کامل و وحدت وجود داشته تمام تمام عرفانها در همه دنیا یک جوری نهایتش تو این ا ببینی خیلی مهمه شما یک در آن میخوای ب د د نمدی از ب یک چیزی ی این یک تجربهای که قرآن خیلی به آن دعوت میکن از این جهت دارمش تاکید میکنم تجربه هماهنگ دیدن و حس حس طبیعت بودن هماهنگ بودن همه چی حس اینکه حس اینکه شما اینو احساس میکنید که قرآن به خیلی چیزها اشاره میکند که به این نگاه کنید که این چیزها برای شما ساخته شدن یک جوری مثلاً کره زمین برای شما ترتیب داده شده یعنی به عنوان یک اولاً دید کلی این است که همه چیز در واقع مثل اجزا آفرینیش پس ناهار هستیم مثلا اینکه ما با این طبیعت احزاب خودمان ی هماهنگی خوبی داریم همه چیز یک جوری در خدمت ماستان می ما یک خاک مدیریت اصلیم ببخشید اینها من واقعاً میتوانم برم ا چیزها بحث بکنم یک خود دور داریم میشیم من به اندازه کافی فکر میکنم اصلا پستی که من از آن توضیح و این حرفها حالا با آن مردم مثلا هماهنگی کرد مهم نیست واقعا تجربه دینی در واقع به وجود میآید یک ویژگیهایی داره که من میخواهم در موردش صحبت بکنم که چه مشکلاتی با تعلیمات انجام بده ی یک نکته که تو تعلیمات عمومی هست و در واق یک ویژگی
حس شگفتی در تجربه شاعرانه
توی تجربه تجربه شاعرانه هست اونم حس شگفتی کنم همه کسایی که بخوان یک توصیفی داشته باشن از این تجربه عمیقه نسبت نه طبیعت درون خودشان اینکه آدم یک چیزی براش انگار تازگی پیدا میکند یک چیزی که همیشه مونده یک خلاف عادتی ی قراره شما توی تجربه دینی قرار نیست که یک چیز جدید ببینید قراره همون چیزی رو که بیشترم میدیدید امشب به شما یک چیز عمیقتری بده خب حس شگفتی اصولاً تو تعلیمات عمومی سرکوب میشود شما قرار هست یعنی همیشه به ما هم اینگونه یاد میدم یعنی شما یک لحظه اینگونه فکر کنید شما همتون خیلی تئوری قبول میکنید که بله ساینس مثلاً در جهت توضیح حقایق نیست من میخواهم بگم بله تئوری خیلی راحت قبول میکنید دیگر بله دیگر اینکه واضحه اصلاً شنیدیم دیگر اکنون ماهم مدله دیگر نه که ولی نتیجش چیست یعنی اینکه ما نمیدونیم که ماه چرا شب در میآید ما اصلاً نمیدونیم ماه چرا شب در بیاد توضیحی ند چرا دچار شگفتی نمیشید اگر واقعاً نمیدونی برای اینکه تعلیمات عمومی حسشو به شما داده که میبینی من درست میخواهم بگم این آگاهی از اینکه این مدلا کار نمیکنن برای توضیح طبیعت اکنون قبولش میکنید ولی در درونتان عمیقاً احساس دانایی نسبت به همه چیزای قوی بله عادت کردی عادت کردی من میخواهم چرا عادت کردی زنی که تعلیمات عمومی اصولاً در جهت این است که همه چیز دانسته شدن صبی یا ن چیزایی یاد بگیر و شما حستون نسبت به طبیعت دیگر عادت شگفت پیش نیست قرار نیست باشه قرار نیست شگفت زده نشید مثل اینکه اگر یک آدمی یک چیزی ببینه که تو کتابها توضیح دادن شگفت زده بشود خب این ملاقات کتابها رو خوب نفهم توضیحاتو نبود نبود من میخواهم بگم اصولاً همون طوری که افسانههای پریان باعث میشدن که همه چیز به آن عادت بشود شگفتی وجود نداشت چون هر چیز یک توضیحی داشت چرا مثلاً بچه متولد میشود برای اینکه خدایی مثلاً نمیدانم اونجا کاری میکند بنابراین من فکر کنم مثلاً یکی از تجربههایی که خیلی شنیدم که همه آدمها هر چقدر عادت کرده باشن هر چقدر توضیحات علمی برات باشن وابسته به سنتهای روز باشن یا افسانه تریان برات باشه باز آن تجربه همراه باش شگفتیه تولد نوزاده هم پدر و هم مادرا معمولاً وقتی بچه متولد میشی یک احساس شگفتی به آنون دست میده با اینکه مکانیسم مثلاً تو زیستشناسی میدونم چه اتفاقی افتاده ولی یک چیز شگفت انگیز نوعی انگار اتفاق میفتد براش این تجربه مذهبی تجربه دینی یا تجربه شاعرانه اصولاً خیلی هماهنگی با این داره که همه چیزو نوع آدم نگاه کنه یعنی عادت نکنه فکر نکنه همه چیز حل شده است به خاطر اینکه قراره شما یک چیزی ببینید که تا حالا ندیدی شما تو ماه احساس نمیکنید چیزی هست که نمیدونید بنابراین زیاد نگاهش نمیکنید نمیدانم حالا چجوری بگم این حس شگفتی و نو بودن توی تجربههای شاعرانه و مذهبی هست و آدمی که خیلی فکر میکند طبق سنتهای موجود همه چیزو بلده کمتر دچار این میشود که تو مواجهه با یک چیزی کنجکاوی جدید اصلا از خودش بریزه خیلی چیزایی نمیگه اصلاً یک چیزی بازی اشارهی میکنم میگوید فانتزی نیست اینکه تو قرآن یک جایی سوره مؤمن این نکته اشاره خیلی جالبی میکند اینکه هر وقتی که پیامبران میومدن این آدمهایی که در مقابل پیامبران بودن یکی از دلایل انکارشان این بود میگوید میگوید فره فکر نکنید ما اینکه
احساس رسیدن به اوج علم
اکنون مثلا یجوری نسبت به علمی که داریم احساس فرح فکر میکنیم در اوج مثلا بام علم قرار گرفتیم در طول تاریخ اینگونه بوده این نکته که همیشه این احساس دانایی که من به اوج علم رسیدم در ۴۰۰۰ سال قبلم وجود داشتم افسانه هاشون تکمیل میشدن به یک جایی میرسیدن که افسانههای قدیمی نمیگفت یک چیزایی حالا یک خورده طبیعی رم بیشتر میفهمیدن این حس حس مزاحمه یی این آیه داره بیان میکند که این حست فرح نسبت به آن چیزی که اکنون دانش روز چیزیه که در تمام طول تاریخ در مقابل انبیا در واقع به عنوان یک چیزی اکنون شده حس حس خوبی نیست حس حس اینکه انیشتن میگوید احساس اینکه ما یک دانه شنی رو از توی ساحل فقط میبینیم این حس حس درستیه ولی ما این حسو نداریم قبول اکنون من همینم بگم شما قبول دارید میگید بله ما ح قبول دارین که ولی حسمون این نیست واقعاً اینگونه در ما نهادینه شده که خیلی چیزها میدونیم همه چیزو میدونیم اصلاً تقریباً چیزی نمونده ما برای دیدن چیزای نو منتظر تکنولوژیهای نو هستیم منتظر یک مقاله جدید هستیم یا مثلاً منتظر یک اتفاق سیاسی جدید که تلویزیون اعلام بکنیم اینها چیزای نوعیه که ما معمولاً باهاش مواجه بشیم اصولاً تجربه دینی در جهت این است که شما یک چیز کهنه به همه میدهند و خورشید و حسابش یک تجربه جدیدی ببینید یک چیزی توی باز تجربه دینی هست تجربه شاعرانه و مخصوصاً تجربه دینی هست که مخالف با روش علمیه اونم نسبت دادن معنا به دنیاست ببینید این این عبارت که شما مثلاً حرف از نشانههای خدا میزنید از آیات خداوند مثلاً در طبیعت میزنید نشانه یعنی یک چیزی که در یک چیز دیگرای دلالت میکند در یک معنایی دلالت میکند علم اصولاً مخالف با نسبت دادن معنا به جهانه نمیگم مخالفه یعنی اینکه علمی کارو نمیکند و اگر شما مثلاً در یک مقاله علمی معنایی به چیزی نسبت بدید مثلاً به بیماریها معنا نسبت بدید اونطوری که قبلاً معنا نسبت میدادن به یک پدیده طبیعی اگر معنا نسبت بدید این توی ژورنال حتما به شما پیشنهاد میکنم که این پایگاه رو حذف کن به خاطر اینکه علمی نیست من میگویم علمی تبدیل به ایدئولوژی شده جزو فرضیات علمی نیست که جهان معنا نداره ولی چون علم این کارو انجام نمیده تو ذهن شما اصولاً سرکوب میشود یا اینکه یک چیزی معنی داشته باشه ما با این تعلیمات تعلیمات علمی در واقع بار آمدیم و نتیجش این است که یک بخشی از تجربه شاعرانه و تجربه معنوی که دیدن معانی در جهان خارج و در جهان درون هست و در واقع باهاش رابطه خوبی نداره چیزایی هست که بازم نمیدم یک شعرم میخواستم بخونم که نمیکنم دلمونو میستی نه آخه باید از تو کتاب پیدا بکنم بعداً اگر خواستی ش فرق نمیکند من میخواستم مثلاً یک شعری از رویی که پلنگی رو توی یک مبحث بگیره و یک شعر گفت من میخواستم این شعر بخونم این خیلی شعر خوبی هم هست این پلنگ چی میبیند یک شاعر هیچ چیزش جنبه علمی نداره نه پول و ارز و قدرت ماهیچه و اینهاش نیست یک واقعاً یک چیزی یک تجربهای براش به وجود میآید و یک چیزی میبیند که شما نمیبینید شاعر و خوب شاعری که توی موقعیت متوجه یک نکتهای بشود یک حسی به آن دست بده که برای آدم عادی ممکنه دست نده شاعر خوب
توصیف پلنگ و عضلات متشنج
شاعر یکی از این احساسات زیاد داشته باشه چیزی که تو این پلنگ میبینی آخرش میگوید در سکون متشنج عضلات اینکه توصیفی که از این پلنگ میکند ی واقعا این حسه موجودی که قرار بوده تا حالا س درگیره باشه شکارهای زیادی کرده باشه زندگی تو این قفس چه چیز تجربه وحشتناکیه براش که عضلاتی که باید مثلاً صرف دویدن و دریدن بشن سکون پیدا کردن و یک تشنجی در آنون هست اینو نمیشود تشنج شو با یک دستگاه اندازه گرفت ولی این شعر به شما یک چیزی در مورد این پلنگ تو این قفس میگوید که اصلاً علمی نیست و یک چیز درست حالا بگذریم من اینها جور پیدا کردن یک معنا یک چیز معنوی توی موقعیتی بدون اینکه به طول و عرض و نمیدانم قدرت بازوها و این چیزها قابل اندازهگیری در واقع توجه بکنید خب یک باز یک نکته دیگر چون چون علم معطوف پیش بینیه اصولاً مشاهده علمی با مشاهدهی که منجر به یک تجربه شاعرانه میشود فرق داره به دلیل اینکه همیشه علم در واقع مشا همه تجربه علمی رو به آینده است در حالی که تجربه شاعرانه تجربه معنوی به شدت احتیاج به سکون و زمان حال داری یعنی یک لحظه انگار باید زمان متوقف بشود در یک لحظه خاص شما یک چیز عمیقی رو یک جایی درک بکنید شبیه این چیزایی که بودی ستا مثلاً خیلی در موردش صحبت میکنند کشف حقیقت بیشتر با سکون توی یک لحظه ارتباط داره تا میل به پیش پیشگویی آینده توجه نگاه کردن علمی به جهان همیشه در واقع در این جهته که اگر یک چیزی بعداً شد من باید چه کار بکنم مثل اینکه داریم سؤال اینجور سؤال رو تو ذهنمان جواب میدیم وقتی به یک چیزی نگاه میکنیم و آن حسی که توی تجربه معنوی هست اصولاً توی تجربه و آزمایش علمی وجود نداره ما حالا تکنولوژی هم که ما رو کلاً از توخون و از این حالت آرامش دور میکند به دلیل اینکه ما قرار نیست خیلی موجودات آرام میتواند دنیا خب من آ یک نکته خیلی اساسی که ایشان مرتبی گفت قابل تکرار بودن و قابل ارائه کردن در جمع بودن این یک نکتهای که تو تجربههای درونی نیست اصولاً هر نوع تجربه درونی من ببینید تعلیمات عمومی تعلیمات علمی واقعاً ارزشگذاری میکنند اینکه این خب درسته تو محدوده علم همه چیز باید تکرارپذیر و مشاهدهپذیر عموم باشه و این یکی از ارزشهای آزمایش علمیه و میتوانم هر جایی انجام بدم خب این تو محدوده کار علمی قراره اینگونهه خوبه که یک همچین اتفاقی می ولی قبول بکنید که تعلیمات عمومی و علم یک ارزشگذاری مثبت داره نسبت به اینکه این تجربهها خوبن تجربهای که قابل ارائه نباشه تجربهای که فقط درمونی باشه خوب نیست ارزش نداره درسته معنیش این است که از نظر ساینت ارزش نداره خب از نظر ساینت ارزش نداره ولی چون تعلیمات آن یک زوری انگار ساینت همه چیزه حس عمومی نسبت به چیزی که قابل ارائه نیست خوب نیست یعنی شما بگذارید من اینگونه ببینید میگویم مشکلی که پیش میآید این شما ی تجربه ضعیف مثلاً دینی هم که کسب بکنید یک جوری در درون خودتان سعی میکنید این تجربه خودتان رو یک سر شکلی بدید که قابل بیان باشید اتوماتیک اصلاً انگار این ارزش اینکه شما یک دنیای مستقل خودشان دارید و قرار نیست که چیزایی که در درونتان میگذارد رو بتونید به دیگران توضیح بدید این
روحیت و مشکل فکر عمومی
واقعاً تو تحقیقات عمومی ما نیست یعنی یک چیز بدیه به نظر میآید که شما دچار یک مشکلی شدید اینگونه دارید فکر میکنید نمیدانم یک خورده توضیح دادن یکی دو دقیقه انگار راحت نیست ببینید کلاً شما روحیتان به دلیل نوع تعلیماتی که میبینید این است که اگر دچار تجربه خاصی هم بشید تمایل دارید که این رو به طور منطقی بتونید مطرح بکنید وقتی این تلاشو در درون خودتان شروع میکنید میبینید که نمیشود متوجه یک سری مشکلات انگار منطقی تو بیان این حالت بشود مثلاً فرض کنید چه میدونم فرض کنید یک نفر دچار یک شهودی شده و یک موجودی مثلاً اصلاً موجود غیر طبیعی و ماورا طبیعی رو دیده حالا اینکه این در لحظه که میبیند مطمئنی که این دیدن داره اتفاق می ولی حالا فرض کنید که میخواهد توضیح بده خودش قرار میگیرد توضیح بده تو ذهنشان هست که خب شاید این به هر حال یک توهمی بوده برای من اتفاق افتاده شاید با یک عوامل روانی دیگرای در هر تجربهای در حتی در این حد در حد لحن در حد مشاهده کردن یک فرشته میشود شک و شبهه کرد شما اگر بخواید مطرحش بکنید توی جامعه بیرون خودتان کسی نمیپذیرد به خاطر اینکه میتواند جور دیگرای اتفاق خودش باشه شخصی که به آن بخشه یا نه خود آن شخص نمیتوند حتی از این پیش خودشم دفاع بکنه این هست من یک ت چون ما نمیدونیم چه اتفاق ب شخص من نمیدانم ب چی این من وقتی وقتی نمیدانم چی خودت ببین نقطه این نقطه تجربهای که خودت خب نه حالا من که باید میم نشود حالا بیان روز شخص میخواهم یک بحثی به پیامبر شده که حالا یک چیزایی چیز که ما شنیدیم تجربه تجربه دینی خودت هست خودت من در آن تجربه دینی خودم دارم حرف میزنم من اگر بخوام ا تجربه دیگر رو برای دیگران بیان بکنم یا رفتم بیان بکنم میتوانم شک و سخو بکنم هر وقت که بخوام یک چیزی درونی رو بین الاز هانی بکنم خب هزار تا سؤال پیش بگم این ممکنه نتیجه نمیدانم یک چیزی تجربهای باشه که من دفتر انجام دارم این امکان وجود داره نکته این است آن لحظه تجربه یک جوری یقین آوره و اگر من سعی نکنم از خودم بیرون بیام انگار یقین حفظ میشود و میتواند این تجربه دینی عمیقتر بشود که اگر همون جهت میتونن پیش برن تجربههای عمیقتری در واقع به دست بیارن این خیلی جای بحث داره من واقعاً نمیدانم ولی به اندازه مثلاً نیم ساعت من فکر میکنم به خاطر اینکه یک جوری هر تجربهای هم باید ملاکهای داشته باشیم که دنباله چه تجربههایی رو باید گرفت میتوانیم در این مورد صحبت بکنیم منتها من نقطه نقطه مسئله این است که متوجه این باشید که اصولاً تجربه درونی داشتن تجربه غیر قابل ارائه داشتن با فضای علمی هماهنگ نیست و ما تو این فضا رشد میکنیم حتی اگر تجربه برای خودمان پیش بیاد هیچ آدمی هم تو دنیا نمونده باشه ما میل داریم اینو به یک زبان دقیق مثلاً یک خورده قابل ارائه دربیاریم در حالی که این خیلی فعالیت جالبی نیست در واقع علم یک جوری محدوده درون شما رو انگار به رسمیت نمیشناسد نه این انگار به رسمیت نمیشناسد اصلاً به رسمیت نمیشناسد صریحاً به رسمیت نمیشناسد این من در واقع حرفم این است که قرار نیست شما در تمام زندگی خودتان همیشه مثل ساینتیس تجربههای درونی
پوشاندن حس با منطق و علم
خودتونم یک جور جامعه مثلاً منطق و علم بپوشونید به آن برا اینکه امکانش وجود نداره مثل این است که یک شاعر بخواد مثلاً حس خودش را نسبت به یک حس عجیبی که نسبت به یک واقعیت پیدا کرده و هیچ شکی هم نداره در اینکه یک همچین حسی اینجا وجود داره رو بخواد توضیح علمی بده خدا میتواند مثلاً د چه چیزی منجر بشود این این محترم نبودن تجربه درونی تو تعلیمات عمومی ما این حس وجود داریم بفرمایید صحبتی بخوام که طول میکشد بگذارید من حرف خودم را تموم بکنم زیاد نمونده البته خب خیلی زیاد نه من حاضر نیستم دیگر یک جلسه دیگر سریع سریع میگویم ببین یک نکته یک نکته دیگر که به شدت در واقع تجربههای دینی تجربه و تجربههای شاعران اصولاً کل نگرم انگار یک چیزی رو یک چیزی رو در یک کلی که در اجزایش نمیشود پیدا کرد میبینن حس شهودی که به یک شاعر یا به یک فردی که کار در واقع تجربه دینی رو داره تجربه میکند به آن دست میده یک حس پیدا کردن یک چیزی پشت یک اجزایی که قبلاً هم وجود داشتم اینو قبلاً چندین بار این تصویر استفاده کردم مثل دیدن تصویر سه بعدی پشت این تصویریه که در واقع شما هر جزو شو که نگاه کنید چیزی پشتش نیست چیزی توی اجزایش نیست ولی طوری میتوانید به آن نگاه کنید یک چیز دیگرای رو در آن ببینید که با نگاه کردن و اجزا در واقع به آن نمیرسیم علم به شدت عادت میده ما رو به اینکه به اجزا دقت بکنید اصلاً در واقع جزء نگر بودن جزء ویژگیهای اساسی ماهیتی علمی قراره که هر علمی یک چیزی رو از یک جهت خاصی بشناسه هیچ وقت قرار نیست که یک چیزی رو به طور کلی مثلاً درک بکنه در واقع عین این است که شما یک تصویر مثلاً سه بعدی رو یک آدمی بیاد زیر ضره بین همه جاشو وارسی کنه و دقیق اعلام کنه که من هیچ ندیدم بار راست میگوید دیگر واقعا همینگونه علم دقیقاً این کارو میکند یعنی اجزای جهان رو سعی میکند به شدت تا جایی که میتواند بشناسه حالا مدل بکنه و بعد نهایتاً اعلام میکند که چیزی مثلاً نیست کلیتش تجربه دینی به شدت نگاه کردنه یعنی یک حس شهودی نسبت به کله و این باز با علم خیلی سازگار نیست یک چیزی که توی علم هست گرایش به دقته دقته در بیانه که اینم با تجربه دینی و تجربه شاعرانه اصلاً سنخیت نداره این حرف که باید دقیق حرف زد مثلاً اگر بخوایم دقیق حرف بزنیم هیچ تجربه شاعرانه و دینی رو به هیچ وجه نمیتونیم شما به دقت برامان بکنید برای همین است که زبان شعرا یک چیز پیچیدهای میشود به نظر میآید پراکنده و مبهم حرف میزنن شما اگر از هنرمندا بپرسید این همه هنرمندا فکر کنم روی این اتفاق دارن که ابهام جوهر هنر است در مقابل دقت که جوهر علمیه که یک عده اعتراض دارن که قرآن چرا پراکنده است و دقیق نیست و بله نسبت به ببینید ما یک عادتی داریم طبق تحقیقات عمومی که با یک متن شسته رفته دقیق مواجه بشیم که همه گزاره هاش و گزارههای بعدی ربط دارن در آن استنتاج منطقی قرار بشود خب واقعاً اروپایی اصلاً به عنوان یکی از نقطه ضعفان و قرآن رسماً تو کتابشان مینویسن که خیلی پراکنده گویی در قرآن زیاده و اگر و
پراکندگی سوره از احکام تا آیه
اگر همه متم سورهها مثل سوره گستاخ مرتب و متم بودن خب خوب بود ولی همه سورهها مثلاً پر از تو یک چیزی داریم مثلاً در مورد احکام طلاق صحبت میکند یک دفعه آیهای میآید در مورد اینکه مثلاً لن تنالل ب و حتی پمپم نکنه و بعد دوباره آهسته طلاق ادامه پیدا میکند پراکندگی شکل ظاهری قرآن فرم منطقی علمی در واقعن سازگار نیست فرمش فرم علمی نیست شبیه شعر یعنی پر از شبیه شعر نیست نه اینجا ایدههاش قرار نبود که اینو خواهی اشتباهی نکنن ولی فرم منطقی استنتاج منطقی تو قرآن خیلی کم میدوند زبان توصیفه زبان شاعرانه زبان استدلال نیست و پر از پراکنده دویه میخواهد منکر این بشود تو واقعا نه این تاش درسته ولی نگید دقیق دقیقم نیست دقیق یعنی یک گزاره شما تو قرآن پیدا نمیکنید که با ملاکهای علمی یا فلسفی اکنون دقیق اضافه بشود همش میآید اینکه به دلیل زبان و عرف داره صحبت میکند زبان چیز مبهمی شوهرا برای همینی عنایتی به دقت ندارن به دلیل اینکه اولاً هیچ چیزی رو میفهمن که چیزی رو در زبان نمیشود دقیق بیان کرد اگر از زبان نمادین مثلاً با با نماد گذاری لهستانی تمام چیزی دقیق می اولاً زبان آیت دقیق نیست آیت ارس دقیق نیستن ا که اصلا کسی نمیدوند کلاغه یا میشود حرف دقیق شد یک سوم به این میرسد بابا دیدار اینکه دقیق نیست منظوری نیست که هیچ چیز شغلی نه مثلا آیات الف نظر علمی دقیق دوستان اینکه شامل همه چیز شما انتظار دارید توی متن علمی در مورد ارث همه حالتها بررسی بشود همه حالتها بررسی نشد بین شنی نه من میخواهم آخه ببین یک ببین من میخواهم شما رو گوشهای که دارید چند تا گزاره مثلاً نرگس در مورد ارس که اگر نمیدانم یک نفر اینگونه باشه مرده باشه یک سوم این به این نیست دو سوم به این ولی دقت به معنای یعنی این مجموعه آیات اسم به عنوان یک متن حقوقی مطلقاً متن دلیلی نیست خیلی از حالتها رو نمیپوشن ولی چون باید حکمی میدادن چون باید حکمی میدادن حکی که ارجح بوده رو دادن وی نه تی آخر یعنی اکنون یک دانشمند این کتابو اصلا پشیزی براش و فردا قائل نیست یک فیلسوف هم همینطور و اینکه استدلالش مثلا چیزه ها مشکلی نداره یعنی خیلی جاها به نظر میآید که مثلا میگوید که آسمان رو مثلا میگوید آیا به شتر نگاه نکردی خب منظورش چیست شتر نگاه کرد و این منظوری داره ولی منظورت دقت تموم نشده اینگونه نیست که از چه که حد به شتر نگاه کن منظورت چیست یک سؤالی که جای سؤال داره دیگر من بپرسم اصلاً ما خورشیدو ندیدیم خب دیدیم هم بودیم ولی منظورش یک چیز دیگر هست منظوری که به دقت برامان نمیشود باید کشف کنید که خورشیدو ندیدید یعنی چی ماهو ندیدید یعنی چی دار باش خ چ سوالیه بله ولی من قسمت اصلی محسم که در مورد آی ان تی پی و اینها بود ب ن بگذار فقط همینگونه کلا نگم بله یک چیزی وجود داره این قسمت خطرناکتر موضوع که ما کار نظر روانشناسی ذهن یک کارکردهای خودآگاه یک جور یک تقسیم بندیهای جوش داره شهود نفرات وجود داره در مقابلش حس و تفکر وجود داره در مقابلش احساس یا عاطفه اینها در واقع کارکردهای متضاد خودآگاهی ما هست خب دقیقاً نکته این است که ما تعلیمات علمی ما در جهت تقویت تفکره سرکوب
تقویت تفکر غرب در برابر حس درونی
کردن در واقع احساس نه سرکوب کردن شما وقتی که تفکر توی آدم تقویت بکنین نه ف علم فلسفه تمام فرهنگ غرب جهت پیش به سمت تفکره در مقابل حس این حسهای درونی که آمد درس دست میده اصلاً خوب نیستم تعلیمات عمومی در این جهته من نمیتونم به حسی درونی خودم اعتماد بکنم باید اینو در قالب تفکر بتونم بیان بکنم کلاً یک حسی وجود داره که میتواند راهنمای ما توی قسمتهایی باشه من حس خوبی نسبت به یک چیز ندارم و قدیم مثلا خیلی راحت یک نفر به دلیل اینکه حس خوبی نداشت ممکن بود یک کاری انجام بدی یک کاری انجام نده وقتی که یک حس یک حس درونی به آن میگفت که یک چیزی اینگونهه بیشتر به حرف حس درونی خودش گوش میداد به فیلینگ خودش بیشتر توجه داشت در حالی که اکنون تمام معیارها در واقع تعلیمات عمومی در جهت تقویت تیم کینگ هنره که در جهت تقویت فیلم کار سعی میکند حس شما رو نسبت به چیزها افزایش بده نه تفکر شما رو کاری به تفکرتان نداره تعلیمات عمومی ما یکی از کارکردهای شناختی ما رو تقویت میکن کارکرد تینک اینگ و تقویت میکنند تبعن و فیلینگ تضعیف میشود آن فیلینگ خیلی توی تجربههای شاعران دینی به درد ماست و ما آن تجرب در واقع آن بخش شناخت مون ضعیف شده مثل اینکه ما یک سری عضلات مون تقویت شده برا اینکه سالهاست که در یک جهت خاصی داریم کار میکنیم و شمایی که اینجا نشستید که اکثرتان دانشگاه شریف نابود شدید آن آدمایی هستید که استعداد این پارتان بیشتر بوده اصلا کلاً استعداد فیلمینگ تون احتمالاً ضعیف تر از یک آدم نرمال زیر حد متوسط این ایشان تستو زده و در آمده من شبی خب به هر حال غیر طبیعیه استاندارد درجه بعدی استاندارد استاندارد این است که یک آدمی که کار علمی میکند اصولاً اتکاش به تینکی فقط واقعاً آدمای مذهبی مرتب یک جوری در جهت تربیت فیلمینگ هنر در جهت فیلمینگ تو قطعاً یک سری تستهایی که باعث شده تینکی ضعیف بشود برای اینکه حس مرتبی داره یعنی یک جوری ج مثلاً فرض کن فرض کن مثلاً پرسیده که آیا شما احساس میکنید که بهترین راه برای هر چیزی مثلاً راه علمیه سانجی که شما مرتب میزنی نه ولی حس تعلیمات عمومی این است که بله همه چیز علمیش خوبه روش من کلاً تعلیمات عمومی در جهت تضعیف چیز کار میکن برعکس تعلیمات مذهبی و ولی نمیگیم معنی تفکر شده در مقابل حسم شروط به شدت کارکردی که به درد تجربههای شاعرانه و دینی میخورد و باز ما دقیق بودن و مثلاً وابسته به تجربه و حس بودن این حس عمومی که توی علم وجود داره بنابراین در اگر قرار باشه تجربما تو عمومی یک چیزی رو این کارکردی بود تو ذهن ما پیش در واقع تقویت بکنه کارکرد حس رو تقویت میکند نه شوت رو یعنی ادراکات مبهم که شهود به ما میدهند اینها چیزایی نیستن که خیلی جنبه ساینسفیک داشته باشن بنابراین شما در این خطر هم قرار دارید که اینگونه یک سری بخشهای گنگی که مثلاً یک چیزای گنگی که به ذهنتان میرسد رو فوری از بینتان پاک میکنید برای اینکه گنگند چیزای شهودی همیشه حداقل در ابتدا به شدت چیزایی که از فیلم و این تویشن میان شدت غیر دقیقند و این چیزیه که باز با آن تعلیمات علمی ما سازگار نیست یک نکته خیلی خیلی اساسیه
تأثیر روانی تعلیمات علمی
از تأثیر روانی که در واقع تعلیمات علمی روی ما میذارد اولاً شما آن آدمایی هستید که آن کارکرده که به درد علم میخورد تو شما قوی بوده و قویتر شده پس در معرض این تهدید هستید که جنبههای مثلاً فیلینگ و شهود تون ضعیف باشه خیلی ضعیف تر از سمت نرمال منتها من فکر کنم این جو به دلیل اینکه اکثراً علاض مذهبی دارن یک جوری به فیلینگ خودشان اعتماد میکنند ولی فکر کنم تو جامعه علمی به وضو اگر آمار بگیرید درصدهای بالا همه با درصد بالا تین کینگ و نکته این است که به هر حال ما به خودش شهود و دیدیم جفتشان در واقع توسط تعلیمات میونی تضعیف میشود و شماها هم در معرض این خطر هستید من فقط به عنوان یک نقطه میگویم که کار هنری کردم ارتباط داشتم با هنر و مذهب مذهب بگذاریم کنار اصلاً کسی میخواهد همینجور آدم نرمالی باشه کاری به اعتقاداتم نداره باید در کنار تعلیمات علمی تعلیمات هنری هم ببینه سعی کنه با هنر ارتباط داشته باشه شما خیلیاتان سعی میکنید با هنر ارتباط داشته باشید ولی وقتی مثلاً ادبیات میخونید اصلاً نوشتههای یک آدمی مثل برخس خوشت به خاطر اینکه برخس آدم متفکری که داستان نیست وقتی فیلم میبینید از کوبریک خوشتان گرفتن اینکه واقعاً هنرمند نیست این متفکری که با ابزار مثلاً سینما داره سعی میکند افکار خودش را بیان بکنه یعنی یک نکتهای وجود داره که شما من دارم از شما رو از یک چیزایی میترسونن هنرم که یک خورده اعتماد بکنید به آن چیزی که هنرمندا در مورد هنر بودن شما اصلاً بین هنرمندا کبلی محدودیت نداره ولی منتقدین که محدودیت داره منتقدین آدمایی هستن که قراره آن حس هنری رو ترجمه کنن به زبان قابل سهم اینها آدمایی که گرایش بیشتر به اصلا چینتینگ و این چیزها دارن میتونن کاری که هنرمند اصلا ادعاش نداره نمیتوند و خیلی تجربه جالب که شما ببینید هنرمندا در مورد آثار هنرش هیچ مزخرفی میگویم به اصولاً هنرمندی که واقعا هنرمند خوبیه نمیفهمد نمیتوند حرف بزنه اصلا از جیم جاروش در مورد ددمن پرسیدن موضوع ددمن چی دیگر تنباکو این فیلمو که میبینید فیلم فوقالعادهای که مثلاً کلی چیزای جالبیش وجود داره از جمله تنباکو هی مرتب یکی یک نفر دیگر تنباکو داری دیگر نخ نه واقعاً شکر تمام این هنرمندا وقتی که در مورد آثار هنری خودشان صحبت میکنند حرفو پلا میگویند یک جوری چون چون میل ندارن تو فکر میکنی شوخی کردی یک فیلمی هست به اسم لوینگ فیکس این فیلمو ببین اینگونه عموش اینجا نیم ساعت در مورد سیگار صحبت میکن واقعا سیگار و تنباکو اعتقاداتی داره و این قدمت و نه واقعا یعنی تو حس عمومیش نسبت به این فیلم همین است که داره میگوید انگار یک فیلمی درباره تنباکو ساخت بلکه آن از تنباکو یک چیزی میفهمد که اصلا بر تو به آن قابل فهم نیست آن واقعا یک فیلمی وجود داره اصولاً در آن در مورد سیگار و فیلم جدیه ولی یکی از شخصیت های این فیلم که اینجا میشود من بدون این فیسها و اونجا نیم ساعت در مورد فکر کنم سیگار هی کات میشود مثلا دوباره میآید یک چیزای دیگر ای میگیرد در مورد یک فیلم دیگر هم وجود داره اسم اسموک اونم یک آدمی که پیرو جینجر میشود ساخته اینها واقعا چون گرایش به فرهنگ سرخپوستی دارن اسموکینگ یک گرایشات چیز دارن فکری دارن این نیست که تنباکو چیز
تقدس هنر و ارزش شاعران
مقدسی بوده اینها واقعاً ب تقدس چه جوری اعتماد بله خلاصه توی هنر که میرید ج و پورک تس اینها برید ولی بدونید که واقعاً آن آدمایی که مثلاً شعرایی که خود شعرا خیلی به آنون ارزش میدهند نه منتقدی و آن فیلمسازهایی که فیلمسازها به آن خیلی اهمیت میدهند دنبال این باشید که کم کم فیلم آنها رو بفهمید و بفهمید که چرا فیلمهای آنها از فیلم های بقیه بهتره نمیدانم شعر فلان شاعر از شعر شعر شاعری که خیلی ممکنه آمولسم باشه ارزش شعری بیشتری من باید حتما تا نه بگذارم که شما سؤال بکنید اینها رو نمیگم یک چیزی یک مشکل خاصی هست نه نمی یک مشکل خاصی که نسبت به قرآن وجود داره باز من میخواهم از چیزای مربوط تعلیمات عمومی صحبت بکنم این حس خرافی که وجود داره که علم همه چیزو روشن کرده این عملاً توی مطالعه قرآن برای خیلیا مشکل ایجاد میکند تو قرآن از فرشته صحبت میشود که خب این موجود علمی نیست ببین یک بار من همین جا تو مرکز مطالعات یک دونه من مثال خیلی ساده بودم تو مرکز مطالعات یک نفر به عنوان یک استدلال واضحی که قرآن با علم منافات داره گفت که آقا تو قرآن نوشته که سلیمان با حیوانات صحبت میکردد در حالی که علم چنین چیزی نمیگه این خرافه که اطراف علم هست این نیست که نه تنها این نیست که مثلاً فرض کنید که چیزهایی که علم روشن کرده حقیقت دارن و همشون درستن و همین چیزم نمیدانم روش هیچ یعنی یک چیزی که علم رو درش حرف نزده هم قبول نیست علم که نمیگه سلیمان با علم که نمیگه انسان نمیتوند با حیوانات مثلاً ارتباط برقرار بکنه اینو نمیگه هیچ هیچ د زیستشناسی در رفتارشناسی حیوانات یک همچین حرفی زده نمیشود خب ولی این حس تو تعلیمات عمومی وجود داره که انگار یک چیزی که تو علم نیست اصلاً نیست اصلاً در اکنون دیگر شاید یک خرده جنبه خور ولی اینکه تو قرآن به رویاها معنی نسبت داده شده که یک اتفاقی در آینده میخواهد بیفته و تو رویا نشون داده میشود هنوزم که هنوزه علم نمیشود گفت که این حرفو زده یونگ توجیهی داره که میگوید که یک همچین چیزی ممکنه و توجیه من اصلاً به قول خودش علمی میکند ولی حس عمومی علمی این است که خب اینو چون علم نمیگه اینها خرافه چه برسه دیگر به اینکه در مورد موجوداتی مثل فرشته صحبت بشود یا در مورد جنس صحبت بشود چیزهایی تو قرآن هست که توی علم نیست و اینها در واقع تعلیمات عمومی با توجه به آن خرافه که علم حقایق میگوید و همه حقایق میگوید مثل این قسمی که به عمل دادگاه میخورن اینجا حقیقت رو میگوید بله به جز حقیقت چیزی رو نمیگه و به قول توست همه مثلاً حقیقتو داره میگوید این چیز خرافی که اینم یک جوری با من دارم در مورد یک چیز خاص در مورد قرآن میگویم تو مشکل ایجاد میکند و آخرین چیزی که میخواهم بگم مشکل خاصی که شما با قرآن دارید تموم شد مشکل خاصی که با قرآن دارید نی قرآن یک متنه و درک متن به عنوان یک چیزی که احتیاج به تبهر داره % تعلیمات علمی شما رو هم تحریم عمومی شما رو تشکیل نداده من اشاره میکنم به بحثهایی که همیشه ضبط شد در مورد آیات چه جور استدلالهای عجیب و غریبی شما بعضیاتان کردید برای اینکه
استدلال روی متن بدون تجربه
شما تجربهای ندارید که از این متن چجوری میشود یک چیزی نتیجه گرفت یعنی اینکه وقتی مثلاً فرض کنید من دارم روی ی متن استدلال میکنم که فرض کنید این یعنی این و آن چیزی که شما میگید غلطه دارم یک کاری رو انجام میدم که شما براش تعلیم ندیدید شما برای درک شعر تعلیم ندیدید اصولاً ادبیاتی که شما میخونید بیشتر متو به دستور زبانی که یک چیز ساینتیست این است و یک سری چیزها مثلا لغت یاد میگیرید و شعر رو همون یک چیزی معلم میگوید شما یاد میگیرید همونو سؤال میکند همون معنی رو باید بگید که شما که نمیگن که شعر بگذارن جلوتان هر کی نظر خودش را بده مثل تعلیمی که بعضی جاها تو دنیا مثلاً به دانشجوهای لیسانس ادبیات حداقل میدهند شما اصولاً تجربهی که تعلیمات عمومی تو نسبت به درک متن پیدا نکرد قرآن یک متنی که شما میخونید و واقعاً تبخور ندارید توی اینکه مثلاً فرض کنید یک لغت چه جوری میشود مهنشست تو خود متن پیدا کرده خیلی خیلی چیزای دیگرای که اکنون در ما نه هرمینوتیک میخونیم نه لغت شناسی میخونیم نه زبانشناسی میخونیم و اینها همه علومی علومن به جز علومی هستن که به درد درک متن میخورن و از تعلیم عمومی یک جوری حذف شد یک مشکل دیگر تو تعلیم عمومی که رفتی علم نداره این است که توجهی به در خدمت در آن نمیشود در حالی که ما اکنون عموم مربوط به در خدمت داریم ولی خب خیلی به آنون ارزش نمیدن تو تبلیغات عمومی خب حالا شما تا ساعت ک نهنگا برای چی میگویند تو یادداشتهای من یک چیزی مثلا هست که اینها خود اینکه مثلا شما ببینید یک نفر اگر بگه که خودکشی نهنگا معنی داره این فرض کن یک آدم قدیمی وقتی صحنه معنیدار میبیند که یک جمعیتی از حیوانات خودکشی کردن یک جوری یک حسی پیدا میکند که این خودکشی معنی داره انگار یک اتفاقی افتاده اینها به این نتیجه رسیدن گفت ببینید اصولاً هر موجودی در بدونید دیدگاه علمی وقتی به ی حیوان نگاه میکند یک حسی تو این حیوانات این سرخپوست حیوانات رو میشناسن چی رو چی رو سعی میکردن توی حیوان بشناسن واقعاً یک چیزی مثل شخصیت رو میخواستن بشناسم عقاب یک حسی داره موقع زندگی خودش که چرا میرود تو کوهها مثلاً انفرادی زندگی میکند چرا اینگونه زندگی میکند حس درونی یعنی یک سرخپوست میدونست و این یک واقعیتی بود همونطوری که من به عنوان یک موجود زندگی خودم حس خاصی دارم به صورت یک چیزهایی یک احساساتی دارم یک شیرم یک حسی داره که داره زندگی میکند برگرد رفتاراش که نب که من به حیاتش نداره شاید حتی ضد مثلاً خودکشی ضد ادامه حیاتش ناشی از یک حس درونیه دکارت آدمیه که رسماً اعلام کرد که حیوانات مثل ماشینن و اگر مثلاً به یک سنگی یک سنگی پرتاب میکنید و صدایی از آن میشنوید مثل صدای سنگی که به دیوار میخورد سگ اینجور صدا از آن در یعنی اصلا انگار این شخصیت نداره موجودیت نداره حیوانات یک سری ماشین سرخپوستان اینگونه نگاه نمیکردن به طبیعت به حیوانات اینگونه نگاه نمیکردن اگر خودکشی نهنگ میدیدن قطعا دنبال این بودن که دنبال آن حس کردن که این موجود رو راهنمایی کرده به اینکه دیگر باید به حیات خودش خاتمه بده این بحثها علمی نیست یک قسمتی از اونجاییه که معنا داد نسبت دادن معنا به طبیعت اصولاً توی علم جزو
خودکشی و معنای رفتار حیوانات
کفریات مثلاً جزو کفر حساب میشود اگر یک نفر بگی که آقا این نه اگر علت خودکشی یک حس نص ناراحتیه پس قراره که مثلاً ببین اونش اونم مکانیکی میکنند مثلاً میگویند که یک موجوداتی اصلاً لیمکا یک جور نوشن اینها به طور چند سال یک بار خودکشیهای دست جمعی عظیم میکنند صدها هزار لیم با همزمان خودکشی میکنند با روشهای عجیب و غریبی مثلاً خودشان از دندار خیلی خودشونو از بلندیا خرج میکنند پایین مثلاً آخرین بار توی چین خودشونو یک تعداد زیادی از این انداختن تو چاههای چین پر از مثلا نوشش میخواهم رینگا با پرت کردن خودشان میکنند که این یک معنی انگار یک چیزیه یک چیز یک رفتار معنی دار توی حیوانه و علمی همچین چیزی رو اصولاً بررسی نمیکند این پدیده معنی دار خودکشی کردن با توجه به اینکه همه غراعض حیوان انگار نظر علمی در جهت ادامه حیاته اینکه چجوریه حیوانی به این نتیجه مینویسد که باید همشون به این نتیجه ا ف خودشان بکشن جمعیتش به این نتیجه میرسد که همزمان باید مثلاً به سمت یک پرتگاهی برن و خودشونو پرت کنن و بمیرن یک جور به نظر میآید یک معنی توی کار این حیوان هست که نتیجه حس درونیه ولی اینها توی هیته علم اصلاً قرار نیست و میخواهم بگم در این حد معنی دار فرض کردن چیزها توی علم جزو محرمات قرار نیست که معنی چیزها اشاره بکنه قرار نیست به حس درونی حیوان ارجاع بدیم بگیم که این مثلاً طی یک مکانیسم اینگونه این کارو میکنی یا مثلاً ببینید زوزه کشیدنو گارد تو نور ما از نظر همه آدمها قرار دارن معنی داشته اینگونه حسی در آن بوده ولی ما اصلاً دنبال این چیزها دیگر نیستیم اصلاً علم کاری به این نداره که گرگ چرا مثلاً وقتی ماو میدوند زوزه میکشد چه کار داره پول گرگو اندازه میگیرن گمشون اندازه قدرت آرواره هاشو دقیقاً میشناسن و یک سری چیزای بیولوژیش مثلاً چیزای مربوط به آناتومی و مثلاً فیزیولوژی شو میشناسن میتونن یک گل اینکه پاش شکستنو درمان بکنن ولی کاری به این گل به عنوان یک موجود مستقل که شخصیتی داره به عنوان یک حیوان کارای عجیب و غریبی میکنند همه حیوانات کارای غیر قابل توجیه میکنند کفتارا برادر کارهای خودشان میخواهد به عنوان ی پدیده نادر توی حیوانات همه این چیزها رو ساخت پوستا به شدت مثالش کنجکاوی نشون میدادن و اینها رو یک راهی میدونستن برای اینکه حس و شخصیتی ی حیوانات رو درک بکنن شعرام همینگونه نگاه میکنند به طبی من یک شعر دیگرای که من من خوندم یک شعر معروفی به اسم عقاب در مورد عقاب تودا عرض عقاب نیست در مورد شیوه زندگی عقابه اصلاً هیچ دقت کردی که عقاب روی سنگ میشیند اصلاً ی یکی از مصرحهای این شری این است که عقاب در سنگ در کوه سنگها رو تو پاب خودش میفشارد میگوید این چیزیه که شاعر به آن دقت میکند همه رو چوب میشینن همه رو درخت میشینن ولی این روی مثلاً جاهای مرتفعترین جاها زندگی میکند و روی کوه میشیند اصلاً این به عنوان یک چیز جالب در مورد آن آقا نظر یا شاعر رو جلب میکند احساس میکند یک حسی تو این ماجرا هست مثلاً یک چیزی رو نشون میده به هر حال حیوانات ش دارن ی چیزی واقعاً مشخی با حیوانات یک خوبی سر کار داشته باشه میفهمد که حیوانات یک حسی نسبت به زندگی خودشان دارن حس طلاق
تعلیمات علمی دنبال درک حیوان نیست
نسبت به زندگیش با حس و آب زمین تا آسمان فرق میکند ولی ما دنبال این چیزها نیستیم تعلیمات عمومی که علمی هستن دنبال درک نمیدانم شخصیت یک حیوان و این حرفها نیست دنبال این چیزای خیلی آنها دار بیشتر بله دیگر کلا ما مثلا چه چیزی رو ها برامان جالبه برا فیزیولوژی که ویژگیهای خاصی داره ممکنه بتونیم از تو فیزیولوژی یک استخراج کنیم یک جایی به درد بخونی اینگونه نگاه میکنیم به ترجیح میدم که معنوی راجع به دینی که باید گفت که علمم باهاش خوب نیست از این حرفها نه ببین علم باهاش خوب نیست علم برای خودش سر جای خودش بشینه کار خودش را بکنه ولی اگر من همه زندگیم علم بشود همه همه جا که دارم مطالعه میکنم هر جایی که دارم یک چیزی رو نگاه میکنم با آن دید نگاه بکنم به مشکل دارم نکته این است که علم خودش را یک جوری در واقع به همه چیز توسعه داده و اینجا شما خیلی خوب اول ت که نکته هست حالا میخواهم بگم که یک جاهاش که مثلا یک نیمهایی دارید بدین از همون اولا من اینجاش جیر داشتم از پرسیدن در این راستا بوده میخواهد یکی که تجربه دینی رو من نیست خوب بدونم که میخواهم بگم که تجربه معنوی چقدر تجربه دینی نه ویژه؟ خب من نمیدانم تجربه دین چیست شما یک سری اکنون تجربه معنوی حالا خیلی بحث بگیم سمت بود که مثلاً مثلا یک مقداری مزاحمت نیست حالا مزاحمت ایجاد دوستان و تجربه معنوی ولی چیزی که اکنون برای ما خیلی مهم بود طرف پای شما بود که چقدر شما تجربه دیگر که نمیدونین چیست میخواین مثلا از قرآن درش بیارین و به عنوان رئیس معتبر نزدیک به این تجربه را نزدیک به به تجربه معنوی رو به عنوان یک واژهی به کار بردم که شامل تجربههای شاعرانه میشود شاب تجربه تیمی هم میشود هر جور هر جور اصلا تجربه یعنی یعنی به همین معنایی که در قرآن توصیه میشود از جلو دینی به معنای اینکه شما مثلاً آیات خدا رو در طبیعت ببینید شما مثلاً وقتی که حرف از این میشود که من خیلی من میخواهم شما وقتی که آخه هی جلسهای نبوده احتمالاً گوشم نکردی صحبت رو من یک جوری مثلا آخرش سعی کردم به این نتیجه برسم مثلا وقتی تو قرآن حرف از آیات خدا میزند برهان ارائه نمیکند بلکه داره یک راهنمایی میکند برای تجربی یعنی مثلاً وقتی که صحبت از این میکند که مثلاً انتشار انسانها تو کره زمین و اینکه همه از یک چیز خفن و بعداً منتشر شدن این یکی از آیات الهیه چرا شما رو دعوت میکنید تو یک پدیدهای نگاه کنید به این امید که اگر مثلاً با دقت نگاه بکنید پشتش یک چیزی معمولی داری میبینید آن حس معنوی و آن تجربه دینی با دقت کردن به این آیاتی که خود توورا میگی به دست برهان نیستن اصلاً من فال نو برهان دارم نه چیزی نه نتیجش من این چیست من میخواهم بگم که قرآن به وضوح حرف از این داره میزند که یک تجربه بینی وجود داره فهمیدن یک چیزایی دیدن یک چیزی در پشت پدیدههای طبیعی چطور طبیعی ممکنه هر آدمی ندونید داره خوب نگاه کنی یک جوری نگاه کنی مثل همون دیدن این تصویر سه بعدی هر جور تجربهای که شبیه دیدن این تصویر سه بعدی باشه یعنی یقینی
تصویر سهبعدی که توضیحپذیر نیست
باشه من وقتی این تصویر سه بعدی رو میبینم شکی ندارم که این تصویر سه بعدی اونجا وجود داره و همه اجزا به وجود آمدند که من اینو ببینم خب ولی نمیتونم به دیگری توضیح بدم میتوانم یک چیزایی بگم بشود راهنماییهای کلی بکنم که تو مثلاً فلان جا رو نگاه کن از چشمتو اینگونه کن تا اینو بگی من در واقع عقیلم این است که آقای خداشناس تو بارم اینگونهه من زیر تصمیمی داره بگو زیر اصلی توو بگ اختیاری نه تجربه بدی این میگویم حالا بر بسته رو شایدم خیلی درست نباشه که مثلاً حالا آیات و اینها رو نگاه میکنم باعث بشود من نمازم رو عمیقتر بخونم اول وقت در صورتی که مثال دادم باعث میشود ببین تجربه دینیه تجربه شناختی در واقع که باعث میشود مثلاً تو شناخت انفی نسبت به باورهای دینی پیدا بکنه تو دنیا مثلاً معاد رو تو دنیا ببینید حس اینکه همه چیز به یک سمتی داره میگوید و جهتگیری شده و معناداره مثلاً اینگونه یک عدلی وجود داره مثلاً اینو یک جوری در جهان و در درون خودت تجربه کنی و ببینی و توحید رو ببینی اصلاً در جهان اطراف جا در درون خودت و هر چقدر که این شناخت قویتر باشه حالا خب نماز که بهتر میکنیم چیزها رو دیگر اول ب اول ب میخواهم یک چیز بگم خیلی طولانی اگر ما خیلی کامل بگم شما یک سری بگذارید برای من خودم به شما که یک ذره کسی پیدا کنید واقعا اینگونه نشده دیگر مثلا یک سری تجربه ای از آنهایی که شما میگی رو داشتن مثلا ولی آخر مانده رو این نشده که مثلا خیلی نماز خونده میخواهم بگم خب بگم یک سری شما میگین لزوماً تجربه دینی نیست یک سری تجربیاتی هست که شما تجربه عرفان بله همون هی هم تو قسمت نیمیتو قسمت من یادم ناراحت بودم دلیل اینکه آخر این معنوی به ما عرفان نیست تجربه عرفانی خب تجربه عرفانی ولی حالا اینکه با احکام دینم مثلاً این نسبتی داره یا نداره من فکر میکنم که هیچکس در اثر تجربههای عرفانی آن چیزایی که من میگویم تجربه دینی یاد نمیگیرد تماس بشود چه برسه میخواهد عمل بحث بزنه اما وقتی یاد میگیرد که با مثلاً قرآن مواجه میشود در واقع یکی از تجربههای دینی مواجه شدن به مثلاً وقت با نتیجه وقت این جدای در واقع این جزو تجربیات چیزهای انتفوسی هر چیزی که هر تجربهای از فرهنگ در واقع در بیاد است طبیعت کردن میان شما میتوانید تو قرآن اصلاً چشمتونو ببندید طبیعتو نگاه نکنید فقط با خوندن قرآن نه تنها نه تنها تجربه دینی پیدا کنن ج واقعا میگویم نه تنها توی قرآن شما تجربه دینی به دست میارین یک جوری تجربه تجربههای عباسی و این که چیزای در درون خودتان که حداقل میدونید در قرآن بگه آیاتی در درون خودتونم اشاره میکن هر که اگر مثلاً فرض کنید معجزه بودنش معتقد بشید اونوقت نمازم میخونی بعد مثلاً انتخاب کنید من میخواهم بگم که شما از درکر چیزی که میخواید بگید این است که آن تجربههایی که آن مدافع به دست آوردن مطلقاً تجربههای خوبی بوده تجربههایی که نسبت به توحید و وحدت وجود داشتن تجربیاتی بوده سر جای خودش درست بوده ولی امتداد پیدا نکرده به سمت تجربیاتی که تو لول شریعت رفت هست مثلاً ارتباطشان با قرآن خوب نبوده که آن عرفایی که آنگونه بودن اصولاً تکیه به مصنوعی نداشتن فقط آفقی
ارزش تجربه درونی دیگران
و مثلاً انتسی و کار خودشان تجربه داشتن این نباید باعث بشود که شما تجربههای آلانه آنها رو یک جوری ارزششو کم بدید اینکه تجربیاتشان چیز نبود مثلاً در همه لولان م بعد لولان تجربه کسب کردن و نتیجش این شده که از مثلاً قرآن و شریعت و اینها مواجه شد این بحث جلو تقریبا بعدش راه این سه راه اکنون خب اینو آخرش خوبه اینو خب تجربه نمیدانم طرف تجربه کرده شاید بهتر و تجربه هم میگویم نه ببین که مسلم یک خوبیه ولی من اکنون چقدر انرژی چقدر که فکر میکنی باران بده آمار بگیریم واقعا چقدر در مورد مثلا نماز اول من صحبت میشود چقدر در مورد نه به زبان در حال چیز ببین چقدر اهمیت داره که آدم طبیعتو نگاه کنه چقدر از نظر قرآن چقدر اهمیت داره که قرآن نگاه به طبیعت در راستای عالی گفته که من گفتم خیلی مهمه که تو این راهی که میری حواست باشه آیه یعنی مثلا نشانهای که آقا همه چی خداست همه چی اینها خداست خب ولی آن راهه مهمه شاید اگر این راه رو بدون آن دوست حواست باشه بری مثلا آخر راه رفتنه مهمه نه نه راه رفتنه مهمه نه رفتنه رسیدن به توحید و رسیدن به توحید ایمان به نه نماز زمان مخ ببین چقدر اهمیت داره که آدم طبیعتو نگاه کنه چقدر از در قرآن چقدر اهمیت داره واقعا نگاه به طبیعتو در راستای مایع گفته که از نظر من اینگونه بگم نظر قرآن چقدر واقعاً آمار نکرد قرآن رو بخون ببین نظر قرآن چقدر درک حقیقت مهمه یعنی من گفتم خیلی مهمه که تو این راهی که میری حواست باشه خب آیه یعنی مثلا نشانهای که آقا همه چی خداست همه چی اینها خداست خب ولی آن راه مهمه شاید اگر این راه رو بدون آن سرچ حواست باشه بری مثلا آخه آخر آن راه رفتنه مهم رسیدن به تولید و رسیدن به ایمان ایمان به نهاد ایمان به نهاد نه نماز اکنون وقت راه مهم شما میدونید نه من میدونم همه ما میدونیم من فکر میکنم هم من دیگر خیلی باحال من فکر میکنم که خیلی واضحه که شبیه هست به راهیه برای اینکه به آن تجربه دیگری برسیم و دستش نوشته چطور توحید درک کنی قرآن چی قرآن به چه چیزی، کسی نماز نخونی در نمیره حتما یک کسی مشکل باشه تولید دک نکرد همچین که مگه نمیم نماز مثلا بهتر توییده کرد تویی که من باید بدیم توییده آخه یک جوری حرف از این میزند که حرف این راه رفتن یعنی عمل به شریعت مهمه نه اینکه به کجا منجر بشود نه حالا حرف شما یک چیزی هست که اگر من یک راه گیر داشته باشم که به آن نتیجه برسه پس این راه حل میشم به حرفیه ببین من حرف اولتونو قبول حالا قبولی که من همچین حرفی نمیزنم ولی حرفم این است که یعنی حرف قرآن این است که اگر کسی به غیر از این شبیه به چیز دیگر ای عمل کرد ولی به آن باورها رسید دست به آن کرد دست آن قله که آن دشمن شاید آن باور نباشه که مثلا همه دنیا واحد دینی هم به جایی برسه به جایی برسه که ایمان داشته باشه به توهین و این چیزیه به عمل صالح انجام میدهند عمل صالح شامل در نظر جلال احاطه و اینها میشود پارکور هایی که میآید میگوید برای مثلا حالا لازم داری
ایمان و عمل صالح در قرآن
میکن چقدر ارتباط داره با این حرف زدن مشکل اصلیه بله بچه ما شد من بالاخره ما میتوانیم در این مورد محو بکنیم اینکه عمل صالح انجام دادن یعنی کسی که کسی که ایمان بیاره به خدا و مواد این ویژگیها رو پیدا میکند یعنی حتماً نماز این آیه قرآنه دیگر مونم نبوده که نماز رفع کنه ولی نه نماز به معنای نماز کمان میخونن یعنی هر کس که به خدا ایمان داشته باشه واقعاً خدا رو حس کنه حتماً یک عمل ستایش آمیز عبادی خدا انجام میده احساس نمیکند که ربط نداشت دیگر و مثلاً به آن ربط نداره یعنی آن تجربه عمیق عارفانه حتماً همراه با یک حس عبادت و مثلاً چیزم هست این چیزی که آن آیات دارم میگویم که هر کسی که ایمان بیاره نماز میکند هر کسی که ایمان بیاره اصلا از لغو احراز میکند یعنی با آن تجربهها با تجربه ایمان آوردن سازگار نیست دیگر تو ا که نیستم حل از اینم ها آنهاش بعدا بحث کن من خیلی چیزها دارم ولی این آیه واقعا راجع به شارم خب من دارم میگویم که آن عقیده تا زمان که مرحله عمل نرسه با هم تو برای شاردن تصییت شاعرانه من شاعرانه رو در کنار تجربه دینی چیزی که شبیهه گفتم و هیچ برداشت شاعرانه باش نه دسته بای ببین من به حرفم میخواهم که وارد این بحثها نشم واقعا میتواند بعداً این بحثها پیش بیاد و اینکه ممکنه مثلا اکنون من هنوز خیلی از دور دارم نیستش چیزها در مورد این مستقیم به قرآن مستقیم ارتباط کردن اصلا این د تا جلسه حرف ربطی به قرآن مستقیماً نداریم ولی من فکر میکنم که اینها این روحیه به اصطلاح موجود تو تعلیمات عمومی مانع از اینی که شما از قرآن آنگونه که یک آدم حتی قدیمی لذت نور لذت نور یعنی کهه انتظارات دیگرای از یک نقضی داری انتظارات دیگرای از یک مثلا مواجهه با طبیعت داریم اصولاً اهل تجربه مثلاً در آن تجربیات درونی نیست حرفم ساده است اگر اینجور در همین حد قبول بکنیم که قرآن به نوعی راهنمایی میکند و این خواست تو قرآن وجود داره که برای شما یک تجربههای معنوی پیش میآید به عنوان یک نسخه من دارم توصیف میکنم که تعلیمات عمومی ما به دلایلی وجود تکنولوژی و آن جهان مجازی و ویژگیهای خاصی که تعلیمات عمومی که عمدتاً از علم مواقع تشکیل شدن مخالف با تجربیات درونی آن شکل چون تجربیات درونی اصلاً برعن کجای کار هستن من که چیزی در مورد این حرفها ندادم و فکر میکنم که پیشداوری به وجود نیارین واقعاً بهتر اصلاً شما یک جوری احساستان میتوانید الذین معنی خاص غیر از آن تو معنی میفهمن داره منم نمیخوام اکنون براش بحث کن درباره بازی الذین ما میتوانیم بعدا یک جلسه بحث کنیم وقتی میگیم اص الذین هوم فلان داره تفتیش میکند یا داره یک چیز کار من مثلا میگویم دیگر میخواهم این بحث کاملاً یک بحثیه که ربطی به محتوای بحث من نداره آن که ارزش و اهمیت لزوم نفر تجربه گیری در کرده لازم اینها نیست من فکر میکنم لازم کاملا عقله که دوست برجسته برجسته بگیریم مثلا حس همون جهانه مثلا شما که این که آدمو ببینی اینکه مثلا حس میتوانیم اشتباه برداشت کنیم باعث می کنم میتوانم برداشت حالا حس دارم حس حالا حس رو به جای دیگر سنت به کارمان متن خود رئیس تره قرار نیست منظور از حرص همون
برداشت از آیه و حس شخصی
اصلا احساس چیز ح که شما میگویم هم که من دارم میگویم که شما یک آیه رو میبینی اینجا برداشت کن اینجا یک دونه خانم شب داشته باشی حق دارن ت حس ممکنه که هستید دل از شما بیاره حس نظر من به گمان بیشتر حداقل این چون عقل رو اصولاً به عنوان چیزی که از در آن فلسفه درومده عقل توی قرآن طرف تو قرآن خیلی نزدیک به همین چیزیه که یعنی یک چیزی نزدیک تو شرکت همراه با استدلال و شاید خیلی قابل بیانم نیست با فکر فرق داره تح قل کردن البته واقعا واژه عقلم تو قرآن بگی معنی اصلا نیست به هر حال من نمیدانم حالا خیلی اینکه تعریف عقل چی باشه چقدر ن چیزی که من تو ذهنم نزدیک باشه وجود داشت یا از عقل میخواستم چیزی بگم من میتوانیم جلسه قبل گفت مثالی بود از معنادار بودن یک چیزی که با خدا کردن و عزیزاش یک آدمی رو شما تجربیات آستان تجربهی یعنی تجربه های معنوی میگیری تجربه عاشقانه تجربه درونیه دیگر تجربه تجربه معنوی یا نه رفت من با من کلمه تجربه برنامه چون میخواستم که محدود نشود چیزایی که دارم میگویم فقط به تجربههای دینی به خاطر اینکه تجربههای شاعرانه هم از نظر مکانیسم خیلی شباهت با تجربههای دینی دارم واژه هم اینجا الکی گفتن تجربه معنا شما میتوانید این واژه رو داخل تجربههای عاشقانه رم مرسی دوشنبه چی دوشنبه من بادم صحبت کردم من واقعا یکشنبه و سهشنبه برای من خیلی خیلی ترجیح می یعنی واقعا من دفعه اقدر اینجا صحبت شد گفتیم مثل خیلی وقتا یاد یک چیزی یادم هست من به شدت به دلیل خاصی ترجیح میدم که جلسات یکشنبه یا سهشنبه باشه پنجشنبهها میکند یکشنبه یاشن فکر کنم فیکسش بکنم من میخواهم لباس داشتم خیلی بشم