→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۲۰ · نقشهٔ جلسات

رشدمحوری - جنبه‌ی دوم تفاوت اساسی دیدگاه یونگ با فروید

۱۶,۲۲۳ واژه · ۱۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تفاوت نگاه یونگ و فروید به ناخودآگاه بررسی می‌شود و بر ضعف نسبی یونگ در نظریه‌پردازی منظم در برابر فروید تأکید می‌رود. بحث به تعادل، رشد و تکامل در مدل یونگی می‌رسد و ناخودآگاه به‌مثابه انباشت معرفت و نسبت آن با فرهنگ و شکل‌گیری «من» خودآگاه طرح می‌شود.

تفاوت ناخودآگاه یونگ و فروید

من جلسه قبل در مورد تفاوت دیدگاه یونگ و فروید بیشتر صحبت کردم که اساساً هم برمی‌گشت به تفاوت دیدگاهشون نسبت به ناخودآگاه که فروید به هر حال یک ایده‌ی خاصی نسبت به ناخودآگاه و مکانیسم‌های ناخودآگاه داشت و ماهیت ناخودآگاه اصولاً در تئوری یونگ فرق می‌کند.

اگر بشود اسم روان‌کاوی یونگ و تئوری را همراهش آورد چون من مدام روی این تأکید می‌کنم که یونگ یک خورده نسبت به فروید از نظر نظریه‌پرداز بودن و نظریه‌پردازی اصولاً ضعف دارد.

یعنی شما کمتر می‌توانید واقعاً یک تئوری مثلاً یک تئوری مثل تئوری فروید بیاورید بگویید این‌ها را یونگ گفته. اگر بخواهید منظم یک چیزی را بیان کنید خیلی جاهاش ممکن است یونگ به شکل تئوریک بیان نکرده باشه ولی به هر حال هر کسی که آثار یونگ را بخونه اساساً یک نظریه‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد.

بگذارید من خیلی با صراحت از الان این را بگویم چون فکر می‌کنم داریم وارد یک مباحثی می‌شویم که خودبه‌خود من احتمالاً یک نحو بیان خاصی را پیش می‌گیرم که متفاوت است با اکثر کارهایی که خود یونگ کرده.

خب از الان به هر حال این را با صراحت بگویم چون یونگ نظریه‌پرداز نیست و من حداقل هیچ‌جایی مقاله یا کتابی از یونگ ندیدم که خیلی خوب به‌طور تئوریک آن‌جوری که فروید نظریه خودش را بیان می‌کند بر مبنای مثلاً یک اصولی نظریه خودش را بیان کرده باشه.

بنابراین یک یک جوری و از طرف دیگر من خودم فکر می‌کنم مثل شماها که به هر حال دانشکده فنی هستید ما ماها احتمالاً با احتمال خیلی بالا ذهن نظریه‌پردازی داریم.

کسانی که ریاضی خوب می‌فهمند با مفاهیم انتزاعی خوب کار می‌کنند ممکن است در تجربه‌گراییمون یک ضعف‌هایی باشه عوضش بیان اصولی را دوست داریم و یک چیزی را وقتی می‌فهمیم که خیلی خوب به‌صورت مثلاً تا حد ممکن اصل موضوعی دراومده باشه.

یک جوری احساس آرامش می‌کنیم اگر یک تئوری را این‌شکلی بشنویم. خب طبعاً من برای اینکه خودم آرامشم حفظ بشود و شما هم آرامشتون به هم نخوره می‌رم به سمت اینکه یک خورده نظریه یونگ را مثلاً یک روایتی یک خورده اصولی‌تری ازش بیان بکنم. ممکن است یک آدم یونگ‌شناس خیلی حرفه‌ای اعتراض بکند که مثلاً این نحو بیان مثلاً در آثار یونگ نیست.

من رسماً دارم می‌گویم این نحو بیان منه. ممکن است نحو بیان یونگ نباشد ولی امیدوارم که آن چیزی را که یونگ در واقع می‌گوید همونو دارم می‌گویم. ممکن است حتی یک جایی چند درصد اختلاف هم باشه یعنی وقتی نحو بیان عوض می‌شود خودبه‌خود ممکن است یک جاهایی خیلی تطبیق نکند ولی من شخصاً چاره‌ای به غیر از این ندارم.

من نمی‌توانم اصلاً سخنرانی بکنم مثل سخنرانی‌های یونگ. از نظر من خیلی بی‌در و پیکرن. یعنی از یک جایی که معلوم نیست کجاست شروع می‌شوند به یک جایی که معلوم نیست به کجا رسیده تمام می‌شوند معمولاً. و از این جلسه کاملاً فکر می‌کنم این احساس حالا اگر کسی قبلاً یونگ خوانده به وجود بیاید که بعضی از شیوه‌های استدلالی که من به کار می‌برم شیوه‌ی استدلال یونگ نیست.

یونگ به‌شدت نحوه‌ی استدلالش تجربیه. و خب این بدهم نیست که ها به هر حال یک جوری یونگ به روایت خود من مثلاً حالا نه به روایت خودش. تقریباً می‌توانم بگویم که احساسم این است که اگر فروید نظریه یونگ را تو ذهن خودش داشت و می‌خواست بیان بکند این‌جوری بیان می‌کرد که من بیان می‌کنم مثلاً.

یعنی یک خورده اصولی‌تر با پایه‌های نظری یک مقدار محکم‌تر و بعد شواهد تجربی. نه اینکه صرفاً یک انبوهی از شواهد تجربی این همچنان وارنینگ می‌دهد ولی دارد کار می‌کند. بسیار خب.

بنابراین یک خورده چیز باشید این را در واقع من هم دارم این وارنینگ بهتان می‌دهم که یک مقدار شیوه‌ی بیان من ممکن است با شیوه‌ی بیان یونگ فرق کند و این کاملاً یک لحظه اجازه بدهید این کاملاً چیز است یعنی تعمدیه. می‌دانم که دارم این کار را می‌کنم و فکر می‌کنم کار خوبی دارم می‌کنم.

هدف ما تو این جلسات اصولاً این بوده که روان‌کاوی را تا حد ممکن کمتر وارد نظریه بشویم اون‌قدری یاد بگیریم یک چیزهایی که به درد نقد فرهنگی بخوره.

مثلاً من تقریباً از تمام جزئیات شیوه درمانی فروید صرف‌نظر کردم برای اینکه فکر می‌کنم که چندان در نقد فرهنگی مستقیماً به کار نمی‌ره مگر اینکه یک چیزهایی اصولی در شیوه برخورد فروید با بیمار بیان شده مثل پدیده ترنسفر که مهم است مثلاً بهش اشاره کردم.

مهم است برای خاطر اینکه هم تو فهم نظریه فروید به کار می‌آید هم اینکه واقعاً یک جوری با دیدگاه عملی مثلاً فرض کنید تحلیل زندگی هنرمند ارتباط دارد.

من کاری که می‌خواهم بکنم الان رسماً دارم اعلام می‌کنم این است که اولاً یک بیانی از یونگ سعی می‌کنم ارائه بدهم با یک مقدار شاید انحراف از مثلاً بعضی از مقاصد یونگ که اصولی‌تر باشه یعنی یک حالت نظریه بیشتری داشته باشه.

ثانیاً می‌خواهم که تا حد ممکن نشان بدهم که پذیرفتن نظریه یونگ و فروید با همدیگر تعارض ندارد. یعنی به یک می‌شود یک مدلی برای روان به اصطلاح روان انسان پذیرفت که شامل مؤلفه‌های یونگی و فرویدی باشه.

مؤلفه‌های یونگی و فرویدی

اینجا این واژه مؤلفه را امیدوارم بعداً متوجه بشوید که به یک معنایی خیلی شبیه مؤلفه ریاضی خودمان برای خاطر اینکه حالا بعداً می‌رسیم مثل اینکه مثل یک دیاگرامیه که مؤلفه‌های فرویدی و یونگی را می‌شود از همدیگر جدا کرد و باز طبق همان چیزی که در واقع روال کارمون بوده همه این کارها در جهت استفاده برای نقد فرهنگی نه برای روان‌درمانی.

یعنی تا حد ممکن من سعی می‌کنم که این بحث‌های نظری روان‌کاوی را در آن به اصطلاح نمونیم یک جوری رد بشویم با اینکه بعضی جاها ممکن است جالب باشه خودشان ولی به هر حال تا حدی که بتوانیم برسیم به اینکه یک نقدهایی را که مثلاً ارائه شده بفهمیم و خودمان یک شیوه نقد در واقع به دست بیاریم.

و من هدفامو اول بیان کردم یک خورده برای خاطر اینکه نگران این هستم که احساس می‌کنم در مورد فروید احساسم این بود که هیچ لازم نیست که نحوه بیان عوض بکنم.

فروید بیان بسیار شسته‌رفته و تمیزی از نظریه خودش ارائه کرده فقط آن چیزی که تو آن جلسات اگر یادتون باشه مرتب تکرار می‌کردم این است که ما یک نظریه فروید نداریم یعنی فروید حداقل دو سه تا چرخش اساسی در تاریخ نظریه‌پردازی خودش داشته مخصوصاً آن چرخش نهایی به سمت پذیرفتن یک چیزی تحت عنوان غریزه مرگ خب از نظر خیلی‌ها ممکن است یک چرخش خیلی اساسی در کارش باشه.

در مورد یونگ هم با توجه به آن حالت پراکندگی نظریه‌اش که بدیهیه که این وضعیت وجود دارد. یعنی شما مطلقاً نمی‌توانید بگویید که یونگ از ابتدای کارش تا انتهای کارش از ابتدای کارش تا آن موقعی که با فروید بود که کاملاً در یک عالم دیگه‌ایه در عالم فرویدیه.

بعد از اینکه از فروید جدا می‌شود هم به طور منظم می‌شود گفت که در یک جهتی تئوریش در یک جاهایی رشد کرده یک جاهایی‌اش اصلاً کاملاً از بین رفته که مثلاً به وضوح شما می‌بینید که در نظر تاریخی توجه یونگ به روان‌درمانی کم می‌شود. تقریباً اواخر عمرش هیچ کاری من ندیدم که معطوف به مثلاً طبقه‌بندی بیماری‌ها باشه یا مربوط به روان‌درمانی باشه.

اصولاً بیشتر به همین نقد فرهنگی و این چیزها در واقع به آن جنبه‌های مثلاً روان‌کاوی به معنای یک نوع انسان‌شناسی را آورد و اسطوره‌شناسی و همه چیزهایی که احتمالاً اگر کسی بدونه مقدمه نوشتن برای کتاب یی‌چینگ مثلاً رمالی چینی مقدمه‌اش را وقتی ترجمه شد یونگ نوشت یا مثلاً کتاب معروف چینی گل زرین را اصلاً این تیپ کار کردنش یک جوری عوض شده بود دیگر.

بیشتر علاقه فرهنگی داشت تا علایق روان مثلاً پزشک به عنوان یک پزشک روان‌پزشک. بگذریم من سعی می‌کنم که تو این جلسه این جنبه‌های تئوری در واقع کاری که می‌خواهم بکنم این است که یک بیانی ارائه می‌دهم که استدلال‌ها استدلال‌های صرفاً تجربی نیست.

استدلال‌هایی که جنبه اصولی بیشتری دارد. خب بگذارید من یک مختصری بگویم که تو جلسه قبل حرف‌هایی که زده شد اساسش این بود که ما از یک جهاتی هویت ناخودآگاه را می‌بینیم که در یونگ کاملاً تغییر می‌کند.

آن هم این است که به جای اینکه ناخودآگاه یک پستویی در روان انسان باشه که آن چیزهایی که در خودآگاه نمی‌گنجه به طور اتوماتیک به آن پستو رانده می‌شه، ناخودآگاه چیزی است که از ابتدا وجود داره، خیلی خیلی خیلی وسیعه و خودآگاهی به عنوان یک جزیره‌ای در درون این اقیانوس ناخودآگاهی فقط ظاهر می‌شود.

بنابراین ناخودآگاه تقدم داره، بزرگ‌تر از خودآگاهیه. خودآگاهی یک جزء بسیار کوچکی از در اقیانوس ناخودآگاهیه و نکته بسیار مهم اینکه، سلام. نکته بسیار مهم اینکه، اه ناخودآگاهی دیگر عامل صرفاً بیماری و مثلاً تنش‌هایی که اگر وارد خودآگاه بشوند یک جوری مشکل ایجاد می‌کنند نیست. ناخودآگاهی یونگ منبع اطلاعاته، منبع یک یک جور معرفته.

اه حالا هر هرچه که جلوتر برویم من احساس می‌کنم که این جنبه‌های ناخودآگاه را بیشتر ببینیم. رویا یک پدیده یک یک پدیده شبیه روان‌نژندی نیست. در رویا ممکن است حقایق علمی ظاهر بشوند و خیلی چیزهای دیگر. بنا بنابراین ما در واقع در زیر خودآگاه خودمان از اول یک ناخودآگاهی عظیم داشتیم. این ناخودآگاهی شامل معرفته، این ناخودآگاهی مقدمه، بزرگه و دیگر چیزی در حاشیه روان نیست.

این نکته مهمی است که تصور ناخودآگاه اصلاً در نظریه یونگ چیز دیگه‌ایه. ما با یک پدیده خیلی بزرگ‌تری در واقع داریم آشنا می‌شویم. کاملاً در نظریه فروید ناخودآگاه ویژگی‌اش این است که یک بخشی از ذهنه که به عنوان عامل بیماری بهش اه در واقع نگاه می‌شود و اگر یادتون باشه، شیوه اساسی درمان از نظر فروید این است که آن چیزی که در ناخودآگاه در آن پستو پنهان شده و دیگر آنجا نمی‌گنجه، انرژی زیادی دارد و باید یک جوری این انرژی‌اش رها بشود را بیاریم به خودآگاهی.

بنابراین این روند انتقال اطلاعات حالا یا هر چیزی، خاطره، هرچه که می‌خواهید اسمش را بذارید، روند انتقالی که بین از خودآگاه به سمت ناخودآگاه وجود داره، یک روند بیماره. دقت می‌کنید؟ یعنی من یک خاطره خیلی بدی دارم، نمی‌توانم تحملش بکنم، نمی‌توانم به طور منطقی باهاش کنار بیام، بعد در خودآگاه من نمی‌گنجه، من مجبور می‌شم این را ببرم یک جای قایمش بکنم.

معرفت ناخودآگاه در یونگ

ناخودآگاه اصلاً معرفت ناخودآگاه در نظریه یونگ اینطوری نیست. ناخودآگاه به طور قبل از اینکه من کاری انجام داده باشم، توسط یک مجموعه اطلاعات پر شده این کار. مثل یک رامیه که ما وقتی به دنیا می‌آییم یک مجموعه عظیمی از اطلاعات آنجا نوشته شده و ما می‌توانیم ازش استفاده کاملاً مثبت بکنیم. یعنی شأن ناخودآگاه اصلاً در نظریه یونگ چیز دیگه‌ایه.

برای همین توجه کردن به ناخودآگاه دیگر برای درمان بیماری‌ها نیست. شما می‌توانید با توجه کردن به محتویات ناخودآگاه خودتان دانش کسب بکنید. من می‌توانم برای با نگاه کردن به رویاهای خودم، نه حقایق علمی، ممکن است خیلی حقایق دیگر را کشف بکنم. یونگ نظریه خودش را به مقدار زیادی مدیون اه رجوع کردن به رویاهاست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. آها خب. اسمیه که یونگ در این نظریه خودش می‌گذارد. بله. من می‌گویم که از نظر تاریخی هرچه اه یونگ به سمت به اصطلاح پیری می‌رفت از جنبه‌های روان‌درمانی، نظریه‌پردازی‌هاش در زمینه روان‌درمانی کم شده است. اکثر آثار مربوط به روان‌درمانی‌اش فکر می‌کنم مال دوران متقدم کارشه.

دوران متقدم کارش باید اینکه در آنکه باید سپس باید را را رای کنیم اینکه به اسم پدرهای و پدیدهای، کاره یکی از اینش بیان می‌کنید، این روزی در صورت که همشان ایک دانشی را بردن

است که ایزایی کنند.

کن منفیه به یون یک احساسات منفی وجود دارد در جوامه علمی بیشتر از احساسات منفی که الان در زمان حاضر نسبت به یونی وجود دارد شاید نسبت به لکان وجود داشته باشه.

من رسمند تقریبا می‌توانم بگویم هر آدم هرفهی روانخوابی که یا روانشناسی خوانده باشه که از نزدیکی میشناسم اسم لکانو پیشش بردم حتما واجه هایی مثل شیاد و این‌جور چیزها شنیدم افکارشون دور از محیط های آکادمیک شکل گرفته و در مورد یون به عمد این‌جوری است در مورد لکان هم این‌جوری است.

یعنی این‌ها در واقع مثل از نظر من مثل گالیده در دوران خودش هستند کسانی که ایده هایی را دارند مطرح می‌کنند که با ایده هایی موجود و حضیر افتشده در محیط های آکالمی که نمیخوند این دوزمون من نقطه زرف حساب نمی‌شود از در من یک آدمی که ممکن است یک آدم شیاد باشه این کار را بکند.

بنابراین که می‌خواهد عوام را به فری به مثلا خیلی ها معتلدن زبان مغلقه غیر قابل فهم لکان حلتشونی که شیاده این‌جوری حرف می‌زند که هر چیزی از تو حرفش در بیاید چیزی ندارد بگیر حقیقت میکنی؟

احساسات منفی محیط علمی

این غیر عادی بودن می‌تواند شیاد بودن باشه می‌تواند پیش را بودن باشه خب من معتقدم که یون و لکان جفتشون پیش را هن بعضی ها اصلا صواب درست و صوابی ندارند مثلا فرض کنید طرف یک خط راست نمی‌تواند بکشه یک تره ساده نمی‌تواند بزند و بعد میروید کوبیس لغاشی می‌کند برای اینکه لغاشی برد نیست لکان و یونگ این‌جوری نیستند.

یونگ بند این را تأکید کردم در موردش که نسبت روید در زمان زهور نظری روان‌پزشکی و اختلافهای اولیه که وجود داشت کاملا جایگاه علمی بالاتر نیست. یعنی در بهترین بیمارستان روان‌پزشکی شاید اروپا داشت کار میکرد.

من اینکه یادم است. فکر میکنم شاید زوری است. زوریخ ولی فروید دستیار یک شخصی به اسم بروئر بود این معنایش نیست فروید بی‌سواد بود یک نصف دیگر دوزاره بود این معنیشی نبود که فروید بی‌سواد بود فروید عصب شناسی خوانده بود بعدن علاقمند شده بود به روان پزشکی به عنوان روان پزشکی تجربی بود یعنی تحصیلات روان شناسی و روان پزشکی نداشت ولی آدمی نابغه ای بود مثلا فرض کنین این تئوری پرداز بوده همه ندارد من چیز ذاتیه یک تئوری شسته‌رفته‌ای مثل Freud بیان بکند و موفق نشده.

به دلیل اینکه آدم تجربه‌گراییه. آدمی که بیشتر با فکت سروکار دارد. دوست دارد برود دنیا را بگرده، رویا جمع بکنه، اسطوره‌ها را بخونه و از توشون دلایلی برای بعضی از ایده‌هایی که تو ذهنش هست بیاره، بدون اینکه دنبال این باشه که یک مدل جامعی مثلاً برای ایده‌های خودش ارائه بده که از یک اصولی نشأت بگیرند.

من فکر می‌کنم لازم است شما جلساتی که من در مورد Freud صحبت کردم، مخصوصاً آن دو سه جلسه‌ای که در مورد انتقال از Freud صحبت کردم را گوش بدهید. وگرنه من حاضر نیستم برای خاطر اینکه شما گوش نکردید یک چیزهایی را تکرار بکنم.

دقت می‌کنید؟ اصلاً شما چیزهایی که می‌گویید من لحنم طوریه که نقطه منفی حساب می‌شه، من آن را یک جلسه صحبت کردم، الان به خودم حق می‌دهم که با توجه به آن صحبت‌ها این مثلاً یک نقطه منفی حساب می‌شود.

تأکید زیاد روی اصول، من یک جلسه اینجا صحبت کردم، لااقل این را یک جوری برای‌شان پیدا بکنید که اگر این جلسه‌ای که من در مورد این صحبت کردم که اصولاً reduction کار درستی یا نه. Freud به‌شدت نظریه‌اش reductive، یعنی می‌خواهد که مثل آن چیزی که در محیط‌های آکادمیک در واقع رایجه، روان‌کاوی را مدل خودش را به زیست‌شناسی reduce بکند.

زیست‌شناسی هم که بر مبنای مثلاً شیمی و شیمی بر مبنای فیزیک reduction‌ش انجام شده یا قرار است انجام بشود و این که از نظر محیط‌های آکادمیک نقطه قوته، امسال که ما در سال ۲۰۰۷ هستیم دیگر نقطه قوت حساب نمی‌شود.

ریداکشن و جایگاه آکادمیک

یک مقاله‌ای Hawking، نه از Hawking دیدم، عنوانش هست ایده‌های یک reductionist خجالت‌زده. متوجه هستید؟ یعنی الان reductionist بودن یک جوری خجالت‌آوره در محیط مثلاً فلسفه علم و دانش، حتی فیزیک. دقت می‌کنید؟ و Hawking مثلاً می‌خواهد بگوید که من reductionist‌ام، خجالتم نمی‌کشم که reductionist‌ام. این حس، این تفاوت بین موقعیت دانش در سال ۲۰۰۷ با سال ۱۹۰۰ که Freud دارد نظریه خودش را شروع می‌کنه، آن زمان reductionist بودن یک اصله.

تو اگر بتونی روان‌کاوی را مثلاً برگردونی به زیست‌شناسی، خیلی خیلی کار بزرگ مهمی کردی. اساس نظریه Freud از لحاظ اصولی برگردوندن روان‌کاوی به مثلاً عصب‌شناسی که تخصص دارد تو عصب‌شناسی. اختیار دارید. خواهش می‌کنم. من می‌گویم جلسات قبل را گوش بدهید. من فکر می‌کنم یک جوری داریم در مورد چیزهایی صحبت می‌کنیم که در این جلسات تکراریه.

من خیلی خوشحال می‌شم اگر جدا از جلسات با همدیگر بشینیم صحبت بکنیم. ولی در جلسات فکر می‌کنم یک جوری نظم کار را به هم می‌زند.

یعنی اگر من بخواهم به یک نفر جواب بدهم در مورد اینکه مثلاً چیزهایی که قبلاً گفتم درسته، می‌توانید شما یک جایی باید سوالایی می‌کردید وقتی من مثلاً یک جلسه صحبت کردم که چگونه این reduction را سعی می‌کند انجام بده و شما آن جلسه نبودید، سوالاتتون الان در جلسه مثلاً بیستم دارید می‌پرسید.

قبول کنید یک مشکل فرم پیش می‌آید. آره، بله. خیلی من واقعاً خوشحال می‌شم. برای اینکه در این جلسات متأسفانه خیلی این‌طوری نبود که از مقاومت زیادی صورت بگیرد در مقابل من و من کلاً خوشم می‌آید که یک چالشی وجود داشته باشه.

بگذارید من هم به عنوان یک آدم بی‌نظم خجالت‌زده، اساساً این جلسات تشکیل شد برای اینکه من احساس می‌کردم به غیر از اینکه فکر می‌کنم مثلاً برای تلفیق Jung و Freud ایده‌های خوبی دارم یا مثلاً در بعضی از کاربردهای فرهنگی روان‌کاوی ایده‌های خوبی دارم، اساساً برای آن در واقع این جلسات تشکیل شده، از برای خودم این جلسات قرار بود این‌جوری باشه و این دو هفته یک بار بودنش که من فرصت کنم کارهای کلاسیکی را که دست‌وپریخته خواندم را یک دور مرور کنم.

مثلاً آثار Freud را دوباره بخونم، بعضی‌هاشو نخوندم، بعضی‌هاشو نصفه خواندم. بنابراین برای خودم دو هفته وقت دارم، مثلاً یک هفته برای هر جلسه که و هیچ هیچی نخوندم. یعنی همیشه این‌جوری است که خلاصه آن روزی که مثلاً سه‌شنبه می‌آد، من قبل از اینکه بیام سر جلسه، باید از محفوظات خودم مثلاً یک چیزهایی فراهم کنم.

همیشه تدریس کردن باعث می‌شود ذهن آدم منظم بشه، این فایده داشته برای من. ولی آن کاری که می‌خواستم بکنم را نکردم. گاه‌گداری به ذهنم می‌رسد که حالا که این کار را نمی‌کنم، بکنمش هفته‌ای یک بار، یعنی دو هفته یک بار نباشد.

بعد می‌ترسم که همین کاری که الان می‌کنم هم دیگر نرسم انجام بدهم. به هر حال اگر یک چالشی در کلاس بود، شاید من مجبور می‌شدم که مثلاً فرض کن از مدارک دست اول فروید و یونگ بیشتر استفاده بکنم.

به هر حال من مقدمه این جلسه گفتم که خیلی مقید نیستم که مثلاً ادعا بکنم که عین آن چیزی که یونگ داشته می‌گفته را می‌گویم. لحن بیان، شیوه بیان را عوض می‌کنم. طبعاً وقتی شما مثلاً فرض کنید یک مدلی را که هیچ‌وقت به‌طور جامع بیان نشده را می‌خواهید بیان بکنید، مثل این است که دارید حرف تازه می‌زنید.

یونگ ممکن است سر از قبر دربیاره، بگوید من کی این حرف‌ها را مثلاً زدم؟ من منظورم مثلاً این نبود. من می‌خواستم اسطوره‌ها را مطالعه کنم، فلان مفهوم را مطرح کردم. بنابراین یک مقداری من از اینکه مثلاً تو بریتانیکا چه نوشته، اصلاً برای من مهم نیست. آنجا مهم این است که دادن آن مقاله را کی بنویسه.

دادن یک روان‌درمانگر نوشته که آن جنبه‌های کار یونگ را که جنبه روان‌درمانی نداره، برایش خیلی مهم نبوده و اگر تمام اشاراتش به جنبه‌های روان‌درمانیه، کاملاً مقاله پرت‌یه از نظر من. برای اینکه من دقیقاً اینجا به آن چیزهایی کار دارم که جنبه روان‌درمانی ندارند.

چه تو نظریه فروید، چه تو نظریه یونگ. دقت می‌کنید؟ من می‌خواهم بگویم این‌ها اگر از اینجا شروع کردن که روان روان‌درمانگر بشن، مجبور شدن که یک مدلی برای رفتار انسان به وجود بیارن.

فرقی بین روان‌درمانی فرویدی، یونگی یا لاکانی با روان‌درمانی مثلاً رفتاری یا شناختی که الان خیلی خیلی متداوله، شما ۱۰۰ تا کلینیک بروید در دنیا، بالای ۹۰ تاشون شناختی، مثلاً رفتاری-شناختی هستند به اصطلاح و کمتر شما می‌بینید آن کلینیک‌های درمانی که با شیوه‌های فرویدی و یونگی کار بکنند.

خب، شما در عین حالی که می‌بینید که این‌ها به نظر می‌آید یک موفقیت‌هایی کسب کردن در روان‌درمانی که یونگ و فروید مثلاً بهش نرسیدن، ولی این‌ها مدلی برای رفتار انسان ندارند. بنابراین کاری به غیر از درمان نمی‌توانند انجام بدن. مثل یک شیوه‌های عملی درمان کشف کردن.

درمان در برابر نظریه‌پردازی

ولی یونگ و فروید و لاکان آدم‌هایی هستند که برای رسیدن حالا اگر منظور اصلی‌شون این بود که به شیوه‌های درمانی برسن یا بیماری‌های روانی را طبقه‌بندی بکنن، کاری که فروید به‌طور فوق‌العاده خوبی انجام می‌ده، من احساسم این است دیفالت شما این است که هرکی که از یونگ حرف می‌زند نسبت به فروید باید خیلی احساس خوبی نداشته باشه، آن دیگر قفل شد.

نه، من فکر می‌کنم از یک جهت لازم است که شما آن جلسات را گوش بدهید که مقدار به‌اصطلاح حمایت من از فروید درک بکنید و من طرفدار این هم که یونگ و فروید را می‌شود با همدیگر تلفیق کرد و یک جوری به‌طور ظاهری ممکن است با همدیگر اختلاف‌های اساسی داشته باشند.

یعنی لزوماً اختلاف به عمده‌ای نیست. حالا یک جاهایی باید از نظریه نفر یک خود کوتاه اومد، یک جایی از نظریه کس دیگر کوتاه آمد و الی آخر.

همین‌طور لاکان. من احساسم این است که این سه تا نظریه با همدیگر متناقض‌ان. آره، یک جاهایی‌ش ممکن است لازم بشود که یکی یک خورده گلیم خودش را جمع بکند که مال آن یکی جا بشود و به هر حال یک رفتار این‌جوری انجام بدیم، ولی نهایتاً می‌شود به یک مدلی که هر سه تا را تو خودش داشته باشه برسیم.

بنابراین من احساس مثبتم نسبت به یونگ به معنای احساس منفی‌م نسبت به فروید نیست. کما اینکه من ایمیلی از یکی از بچه‌ها که خارج از کشوره و گوش می‌دهد همچنان این چیزها رو، که در آن نوشته بود که شما مثلاً در مورد فروید که من دارم صحبت می‌کنم، هرکی گوش بده و مرا نشناسه، فکر می‌کند من مرید مخلص مثلاً صددرصد فرویدم.

من فکر می‌کنم جلسات را این‌جوری پیش بردم که یک نظریه را طوری ارائه بکنم که کاملاً به نظر درست برسد. نه اینکه مثلاً بیام و خیلی گذشت، وقتی نظریه جا افتاد، یک چیزهایی در انتقادش گفتم که حالا فکر می‌کنم که یونگ می‌تواند در واقع یک جوری آن جاهای خالی نظریه فروید را پر کند. به هر حال آن بریتانیکا را بگذارید کنار و تمام جاهایی که به جنبه‌های روان‌درمانگری یونگ اشاره می‌کنند را بگذارید کنار.

من دنبال آن جنبه‌های نظری نه چندان صریح یونگ هستم که به درد نقد می‌خورد. جنبه مدل‌سازی روان دارم. تو فروید این خیلی واضح است که یک مدلی وجود دارد. در یونگ به‌طور تلویحی نظریه یونگ شامل یک مدل. دقت می‌کنید؟ مدلی که مثلاً من تأکید کردم، تأکید می‌کنم الانم که رشد در آن جانشین لذت می‌شود.

شاید یونگ هیچ‌جا نگفته باشه که در نظریه من رشد جانشین لذت به معنای فرویدی‌ش شده. لذت به معنای فرویدی. چون لذت فرویدی هم لذت به آن معنایی که ما می‌گوییم نیست. دقت می‌کنید؟ یک خورده این مشکل وجود دارد که ممکن است شما ندارید، آنیکا بروید این مقاله از خود یونگ بیاورید که به نظر بیاید که با حرف‌هایی که من اینجا دارم می‌زنم کاملاً منطبق نیست.

من هم اصلاً ابایی ندارم که شاید این اتفاق بیفتد. ولی فکر می‌کنم که اگر دعوا بشه، می‌توانم مدارکی بیارم که از این ایده‌های یونگ می‌شود این را درآورد که یونگ به چنین چیزی معتقده. مثلاً وقتی یونگ به سلف معتقده به عنوان یک آرکتایپ، بنابراین و سلف را مرکز فعالیت‌های روانی می‌دونه، یعنی دارد می‌گوید که فعالیت‌های روانی مرکزش رشده، بنابراین رشد جانشین آن لذته.

ولی یونگ آدمی نیست که بیاید بگوید خب فروید این را گفته، من این را دارم می‌گویم. اصلاً می‌دونید، آدم این‌جوری نیست. من نمی‌دانم شخصیت یونگ آدمی نیست که بخواهد یک روز بیاید بگوید من یک مدل دارم برای رفتار انسان ارائه می‌دم، مدل من این است. به این بار مثبت می‌دم، نه.

شما کسی این‌جوری احساس می‌کند که من وقتی که از اینکه یونگ ذهنش منظم نیست یا مدل ارائه نکرده، این را به عنوان نکته مثبتش می‌گم، این را که منفیش. قطعاً نکته من، من دارم نقطه ضعف یونگ را جبران می‌کنم دیگر.

دارم مدل، اگر کار بدیه که خودم نمی‌کنم که. من دارم سعی می‌کنم که نقص کار یونگ را جبران بکنم. می‌گویم یونگ نه ذهن نظریه‌پردازی نداشته و حرفاش شده یک مجموعه بیشتر فکت.

شما هر مقاله‌ی کتابی از یونگ را نگاه بکنید، بیشتر مواجه می‌شوید با اینکه یک تعداد رویا را تعریف بکنه، اسطوره‌هایی را بیاره، در طرفداری از یک ایده. ولی این ایده ممکن است ایده مقاله بعدی نباشد و معلوم نباشد این دو تا ایده جاشون در کل ذهن یونگ کجاست.

یک خورده من در حینی که داشتم آن سخنرانی‌های فروید را می‌کردم، یک مقاله‌ای به فارسی ترجمه شده بسیار خوب از فروید پیدا کردم که به همه معرفی کردم به عنوان تکست کلاس اصلاً می‌شد ازش در واقع استفاده کرد.

اونی که تو ارگامی چاپ شده بود. که واقعاً آخر عمرش نوشته، همه‌اش هم خیلی نکته مهمی است. بنابراین آخرین ایده‌هاشه. ثانیاً اینکه بی‌نهایت منظمه. اصلاً نوشته که همه ایده‌های عمر خودش را خلاصه بکند.

یونگ اگر یک چنین متنی داشته باشه، که من مطمئنم نداره، تقریباً مطمئنم نداره، به هر حال من باهاش آشنا نیستم. شاید دو سه جلسه دیگر اومدم، گفتم آقا بیاید من یک مقاله مثلاً سال سال آخر عمر یونگ پیدا کردم و خوب تا حدودی موفق شدیم مثلاً نظریه خودش را بیان بکنیم.

بریتانیکا و بیان نظریه یونگ

یک خورده صبر و تحمل داشته باشید، بریتانیکا را بندازید دور. اصلاً به درد هیچی نمی‌خوره. اون‌جور متن‌هایی که مثلاً فرض کن از شیوه‌های درمانی یونگ، ببین آدمی که روان‌کاوه، یونگ آخرهای عمرش یک جمله‌ای داره، می‌گوید من پشیمونم از اینکه این‌قدر وارد مسائل فرهنگی شدم و از روان‌پزشکی و روان‌درمانی دور شدم. فکر می‌کنم اشتباه کردم. قطعاً این احساس یک روان‌درمانگر تابع یونگ به شدت دارد.

برای خاطر اینکه فرویدی‌ها و همه روان‌درمانگرهای دیگر این را به عنوان چیز بد در یونگ می‌بینند. اصلاً این چه وضعشه یارو مثلاً این‌همه در مورد کیمیاگری رفته کتاب نوشته، چند صد صفحه، این‌ها هم به فارسی ترجمه شده، ۶۰۰ صفحه است. خب اصلاً این‌همه مطالعات در اسطوره‌ها و این‌ها این چه ربطی به در شأن مثلاً یک روان‌درمانگر است که برود نمی‌دانم این‌همه متون قبلی قدیمی را بخونه که چی؟

چقدر از این‌ها می‌شود استفاده کرد؟ من این‌ها را بهش بار مثبت می‌دم، می‌گویم به درد من می‌خورد. متوجه هستید؟ من یک هدف دیگه‌ای دارم. من اصلاً روان‌کاوی را به عنوان روان‌درمانگری که نمی‌خواهم بهش نگاه بکنم.

به عنوان آن جنبه مدل‌سازی که بعداً به درد این می‌خورد که رفتار انسان را باهاش مدل بکنی، بعد مثلاً بفهمیم که یک هنرمند وقتی اثر هنری دارد خلق می‌کنه، چه کار دارد می‌کند.

اگر بفهمم که مکانیسم تولید اثر هنری چیه، چگونه از مدل من درمیاد، بعد می‌توانم تو نقد هنری ازش استفاده کنم. متوجه هستید؟ بنابراین من خوشحالم از اینکه یونگ این‌همه وقت گذاشته و بی‌خود پشیمون شده آخرهای عمرش. دید من این‌جوری است.

بنابراین شما بروید دنبال متن‌هایی، اگر می‌خواهید چیزی شبیه حرف‌هایی که من اینجا می‌زنم پیدا بکنید، مثلاً بروید مقدمه کتاب‌هایی را بخوانید که نقد روان‌کاوانه یونگیه و مثلاً تو فصل اولش سعی کرده که نظریه یونگ، یونگ را ارائه کند.

من این کتاب را جلسه قبل معرفی کردم و اینکه این کاری که دارد می‌کند این است که می‌خواهد دیدگاه‌های یونگ را به مسائل دینی ربط بده. خب؟ برای همین مقدمه‌ای که دارد در نظریه یونگ به درد من می‌خورد.

به آن چیزهایی در واقع، یعنی چک نمی‌کنم یک کلمه در مورد روان‌درمانی تو این کتاب پیدا بکنم. و من نه این را لازم دارم دیگه، نه آن چیزی که در بریتانیکا نوشته.

خب؟ یک خورده صبر بکنید، دو تا کار بکنید. یکی اینکه آن جلسات قبل حتماً گوش بدهید. حداقل آن قسمت‌های انتقادیش رو، فکر می‌کنم دو سه جلسه بوده، یک جلسه آن جلسه ریداکشنش فکر می‌کنم خیلی مهم است برای اینکه فروید عمیقاً ریداکشنیسه، به شدت ریداکشنیسه و یونگ نیست و ریداکشن امروز خیلی حس خوبی نسبت بهش وجود ندارد.

هرچند من فکر می‌کنم در آن جلسه آخرش معلوم نشد که من خودم احساسم نسبت به ریداکشن چیست. من ریداکشن را دوست دارم ولی نه خیلی زیاد.

مثلاً یک جورهایی فکر کنم سعی کردم به هر حال بگویم که من نظر شخصی خودم چیست که به نظر من ریداکشنیس بودن اگر حالت افراطی نداشته باشه، خجالت‌آور نیست و این وضعیتی که الان وجود داره، اگر ۱۹۰۰ اوضاع خوب نبود که زیادی می‌خواستن فکر می‌کردند همین الان روان‌کاوی می‌شود بر اساس زیست‌شناسی بیان کرد، که مثلاً زیست‌شناسی را احساس می‌کردند به زودی بر اساس شیمی دارند بیان می‌کنن، اگر آن موقع یک جوری حالت افراط داشت، الان هم در واقع یک حالت مأیوسانه‌ای پیدا کرده که خوب نیست.

به هر حال ما در آینده‌ای نه چندان دور باید، من یک ایده‌ای فقط همین‌جور لحظه اشاره می‌گویم که بعداً بروید آنجا با دقت گوش بدهید.

من یک ایده‌ای آنجا گفتم و دفاع کردم ازش که اصولاً چرا ریداکشن باید به سمت فیزیک انجام بشود. این خیلی نکته مهمی است. اگر آن جلسه را خوب بفهمید، می‌فهمید که شیوه کار یونگ شیوه کار موجهی در روان‌کاویه.

که اصلاً ایده نظری نداشته باشیم، ایده ریداکشن نداشته باشیم، سعی کنیم که بحث جمع بکنیم، شاید اصلاً یک علم جدیدی به وجود بیاد، بعد با استفاده از این بتوانیم علوم قدیمی را ترمیم بکنیم.

فرض را بر این نذاریم که فیزیک ما درست است. آنجا آن جلسه را گوش بدهید بعداً با همدیگر صحبت می‌کنیم. خب، من مجدداً اعتراف می‌کنم که هیچ متنی ندارم که این حرف‌هایی که الان دارم می‌زنم را یونگ گفته باشه یا به یونگ نسبت داده باشم، ولی من خودم یک آدمی هستم دارم این حرف‌ها را می‌زنم، دیگر چه اشکالی داره؟

این سخنرانی مال جای خودشه. می‌توانید به این سخنرانی پیاده بکنید، بعد بگویید که خب این یک متنیه که می‌شود از روش این حرف‌ها را زد. هیچ اشکالی ندارد. من فکر می‌کنم که یک جور بیانی از یونگ می‌شود ارائه کرد که کم‌وبیش شبیه همان شیوه اصولی فروید باشه.

خب، من مجدداً برمی‌گردم به اینکه شأن ناخودآگاه نکته اساسی‌ای بود که در نظریه یونگ با نظریه فروید کاملاً متفاوته. ناخودآگاه منبع بیماری و نمی‌دانم یک چیز ثانوی نیست، بلکه جنبه اصیل‌تری دارد و مجدداً حالا دیگر یک سری حرف‌ها را تکرار نمی‌کنم.

جنبه دوم تفاوت اصولی

برویم سراغ آن چیزهایی که جلسه قبل یک خرده کمتر در موردش شد صحبت بکنیم. آن جنبه دوم تفاوت اصولی دیدگاه یونگ، من کلمه نظر نظریه یونگ به کار نمی‌برم، چون واقعاً احساس می‌کنم که اصلاً خودش یک جورهایی واژه را در مورد کار یونگ به کار بردن ممکن است جنبه تناقض‌آمیزی داشته باشه.

در دیدگاه‌های یونگ نهایتاً شما می‌توانید این را ببینید اگر دقت بکنید که یونگ به نحوی رشد رو، میل به رشد را جانشین میل به لذت می‌کند. یعنی اگر یک عامل وجود دارد که در سراسر عمر انسان به نوعی در واقع هدایت‌کننده مکانیسم‌های روانی‌شه، میل رسیدن به حداقل مثلاً حداقل تنش نیست، اون‌طوری که وقتی از اصل لذت فروید حرف می‌زنه، منظورش رسیدن به یک مینیمم انرژی انگار.

یونگ در واقع اعتقادش این است و معتقده مثل همه حرف‌هاش، معتقده که این را بر اساس تجربه به دست آورده که در مرکز وجود انسان یک عاملی وجود داره، حالا فعلاً اسم اگر بخواهیم اسمی روش بذاریم، بگوییم آن چیزی که یونگ بهش می‌گوید مثلاً آرکتایپ سلف که به‌طور مداوم انگیزه، احساس یا حتی افکار به نوعی ایجاد می‌کنه، حالا این واژه افکار را به کار بردن خیلی مناسب نیست، که ما را انگار مجبور بکند که در یک مسیر رشد را طی بکنیم.

اگر کودک غذا می‌خوره، به هدایت سلفه. اگر از چیزی لذت می‌بره، مثل این است که سلفه که در واقع تشخیص می‌دهد. سلف به هر چیز لذت‌بخشی فرمان نمی‌دهد. من دارم خیلی اغراق‌آمیز صحبت می‌کنم، واقعاً یونگ به این با این اغراق صحبت نمی‌کند که فرمانی مثلاً صادر بشود از سلف.

ولی سلف عامله، به وجود اومدن یک گرایشیه به سمت رشد. شما اگر در زندگی‌تون مسیر مثلاً رشد جسمانی‌تون متوقف بشه، مثلاً در یک وایی به دنیا اومدید که غذاهای مطبوعی نمی‌خورید که به درد بدنتون نمی‌خوره. سلف واکنش نشان می‌دهد. اگر شما در شرایطی زندگی می‌کنید که تحرکتون کمه بنابراین با این مانعی برای رشد جسمانیتون شده، مثلاً در کودکی. بازم سلف اینجا دخالت می‌کند.

ممکن است در نشستن و تکون نخوردن یک لذتی باشه ولی سلف این لذت را نمی‌پذیره. مثل اینکه سلف قضاوت می‌کند که آیا به هر حال این در مسیر رشد کردن انسان هست یا نه. اگر لطمه‌ای دارد به رشد می‌خورد به هر معنایی، من دارم از مثال‌های جسمانی شروع می‌کنم ولی یونگ به شدت معتقده که سلف حساسیت اصلیش نسبت به رشد روانیه.

یعنی ما همان‌طوری که از زمان کودکی متولد می‌شویم احتیاج به طی کردن یک مسیری داریم برای اینکه جسممون به حداکثر رشد برسه، به همین ترتیب مکانیسم‌های روان ما یک روانی در واقع در درون ما انگار دارد مکانیسم‌هایی داره، اجزایی دارد و این هم باید رشد بکند و به یک جایی برسد. و این ممکن است دیگر در ظاهر پیدا نباشد.

بعد از بلوغ به نظر می‌رسد آدم‌ها به یک حالت طبیعی رسیدن و به یک حالت استاتیک رسیدن ولی یونگ معتقده که در درون در آن دنیای روانی رشد تا یک مقصد خیلی خیلی طولانی ادامه دارد و سلفه که این را کنترل می‌کند.

سلف آن عاملیه که یونگ در واقع عامل آن عامل کنترل‌کننده رشد می‌داند. این را حالا همان‌طوری که من یک خورده با جزئیات وارد این بحث‌ها می‌شم، این را عامل در واقع یکی از آرکتایپ‌ها می‌دونه، آرکتایپ اصلی.

حالا من این مفهوم آرکتایپ که مفهوم مرکزی دیدگاه یونگی هست، این را مطرح می‌کنم همین جلسه و سعی می‌کنم نشان بدهم که مفهوم طبیعی است. برخلاف این کار شاید بعضی‌ها این آرکتایپ را صرفاً نتیجه مطالعه اسطوره یا رویا بدونن، واقعاً چندان این‌جوری نیست.

لازم نیست این‌طوری باشه. مهم نیست یونگ در مورد آرکتایپ چه گفته. مهم این است که به نظر من می‌شد جور دیگر هم مسئله را مطرح کرد که طبیعی‌تر به نظر برسد.

خب، این نکته خیلی مهمی است که ما لذت را یک چیز ثانوی می‌گیریم و رشد را یک چیز در واقع اصلی تلقی می‌کنیم. ببینید در دیدگاه فرویدی این‌جوری می‌شود که من دنبال لذتم و طبیعت در اختیار من در واقع من مرا طوری خلق کرده، روند تکامل داروین، انسان را طوری به جایی رسونده که آن چیزهایی که برایش خوبه، غذایی که برایش خوب است برایش لذت‌بخش هم هست.

در واقع من کاری به این ندارم که آن چیزی که برای من خوب است یا بده به این دلیل غذا نمی‌خورم. کودک به این دلیل دنبال شیر نمیره که مثلاً شیر بهترین غذای متناسب با رشدشه. به این دلیله که خوشش میاد، لذت می‌برد. و همه این رفتارها این‌جوری است. یعنی لذتی که در واقع عامل تصمیم‌گیریه، عامل اصلیه.

ما همیشه به یک دلیل تقریباً فیزیکی انگار می‌خواهیم در مینیمم تنش باشیم، بنابراین می‌خواهیم لذت را بالا ببریم، رنج را پایین بیاریم. این عاملیه که در سیستم‌های زنده در واقع کار می‌کند و روند تکاملی کاری کرده که این لذت را در با مسائل تکاملی مربوطم.

بنابراین من به عنوان یک موجود زنده تنش خودمو دارم مینیمم می‌کنم و این در عین حال یک طور خودکاری باعث می‌شود که به رشد هم برسم.

تنش، تعادل و رشد

غذاهای خوب بخورم، از بیماری‌ها دوری بکنم، از عامل‌هایی که به من بی‌من اثر منفی می‌ذارن دوری بکنم و الی آخر. ولی آن چیزی که اصله پایین بودن تنشه. مثل یک جسم فیزیکی که می‌خواهد در پتانسیل مینیمم قرار بگیرد. چیزی بیشتر از این نیست. سلسله اعصاب خودش را در مینیمم انرژی می‌خواهد نگه دارد.

بنابراین سیگنالی برای رشد صادر نمی‌شود. سیگنال‌ها برای در جهت لذت صادر می‌شوند. رشد جنبه ثانویه دارد. من اگر یک جایی مثلاً بتوانم تنشمو مینیمم بکنم و تنش مینیممی که ایجاد می‌شود در جهت رشد من هم نباشه، از درون من مخالفتی با این وضعیت پیش نمیاد.

برای اینکه آن چیزی که به در واقع این‌قدر از ذات ما هست، همان پایین بودن تنشه. و بسته به اینکه ما چقدر قبول داشته باشیم که طبیعت طی روند تکامل ما را به صورت یک شاهکار درآورده که مثلاً لذتمون دقیقاً پایین بودن مینیمم تنشی، سلسله اعصاب منطبق با همه مقتضیات تکامل فردی ما هست، مسئله این است که چقدر نسبت به طبیعتی که ما را این‌جوری خلق کرده، به زبان فرویدی حرف می‌زنم، خوش‌بین باشیم، آن‌وقت می‌توانیم بگوییم که خب این دو تا با هم منطبق‌ان یا ممکن است با هم فاصله داشته باشند.

متوجه هستید چه می‌گم؟ میزان انطباق انگیزه های رشد و انگیزه های لذت بردن یک جوری می‌تواند با همدیگر منطبق نباشد. ممکن است من بگویم من مثل هر موجود دیگه‌ای که در طبیعت به وجود اومدم، نیازهایی دارم، از جمله جاهایی یک کارهایی می‌کنم که در جهت رشد من نیست ولی چون لذت‌بخشه، آن کارها را می‌کنم و طبیعت دیگر اینجاشو نتونسته درست بکند.

مثلاً مکانیسم‌ها را یک طوری طراحی بکنیم که صرفاً هر جایی که لذت بردن هست، مطابق با رشد هم باشه و الی آخر. به هر حال ببینید اصلاً مفهوم، نکته خیلی مهم اینه، مفهوم رشد، تکامل، این ایرادی که خیلی زودتر از اینکه حتی یونگ حرفی بزند و اختلاف پیدا بکنه، حالا نه از اینکه از فروید جدا شد، آدم‌هایی مثل فروم یا خیلی‌ها، خیلی‌های دیگه، حتی بعضی از شاگردهای فروید، فروم اصولاً فرویدیه.

اریک فروم کسیه که خودش را تابع فروید می‌داند. بیشتر سعی می‌کند که نظریات فروید را مثلاً تو زمینه‌های اجتماعی به کار ببره. من تو یک جلسه‌ای که جنبه کاربردی داشت، شاید اولین جلسه‌ای که جنبه کاربردی داشت، اشاره‌ای به ایده‌های فروم که از چه جوری از فروید استفاده می‌کنه، کردم. اریک فرومی که از مهم‌ترین چیزهایی که می‌گویند به نظریه فروید اضافه کرده، این است که نظریه فروید فاقد الگوی کماله.

فاقد الگوی انسان سالمه. این واقعاً این چیزی است که تو نظریه فروید موج می‌زند. یعنی شما اصولاً نمی‌توانید بگویید که فروید معتقده که انسان مثلاً تکامل‌یافته، انسان سالم کیه؟ مثل اینکه من الان این شهرت دارد که فروید نه تنها همه آدم‌ها را بیمار می‌بینه، همه مکانیسم‌های روانی درون ما را هم یک جوری شبیه روان‌نژندی می‌بیند.

مکانیسم سالمی انگار وجود نداره، آدم سالمی وجود ندارد. من بگویم که مثلاً، مثلاً فرض کن یک آدم هنرمند، اگر مثلاً اگر تونست یک نفر غریزه جنسی خودش را والایش بده و به یک چیزی والایی‌شناسی تبدیل بکنه، آیا این نشونه سلامته یا نشونه بیماریه؟ این هم یک جور سرکوب غریزه جنسیه. آیا یک آدم بی‌بند و بار آدم سالمه؟

نه، فروید مطلقاً این حرف را نمی‌زنه. فروید نمی‌گوید که یک آدمی که تمام غرایز خودش را به هر طریقی دارد ارضا می‌کنه، آدم سالمه و مثلاً ایده انسان کامل این است. دقت می‌کنید؟ اصولاً در نظریه فروید ما سراغ این نمی‌ریم که رشد، به هر حال انسان در چه جهتی حرکت بکند خوبه، در چه جهتی حرکت بکند بده. الگوی انسان، الگوی کمال در انسان چیه؟

در واقع نظریه فروید یکی از نقص‌های معروفش که همیشه بهش اشاره می‌شه، این است که فاقد روان‌شناسی کماله. در حالی که خب یک نظریه روان‌شناسی، یک مدل مثلاً انسان‌شناسی، به طور طبیعی به نظر می‌رسد که خوب است که یک وضعیتی را به عنوان وضعیت مطلوب حداقل توصیف بکند. فروید نه تنها این کار را نمی‌کنه، این از کم‌کاری نیست، ماهیت نظریه فروید این است که چنین چیزی در آن نیست.

اگر یک نفر نظریه فروید را خوب فهمیده باشه، می‌فهمد که اصولاً وقتی شما انسان را ردیوس کردید به مثلاً روان‌کاوی را ردیوس کردید به زیست‌شناسی یا به شیمی، طبعاً به شیمی و فیزیک، دیگر مفهوم رشد و کمال معنی پیدا نمی‌کند. انسان تو حالتی که تو مینیمم تنشه، تو حالت طبیعی خودشه.

تو حالت مطلوب خودشه. ولی اینکه مثلاً چه شخصیتی، شخصیت مطلوب انسانه، این در نظریه فروید جا ندارد. واقعاً این‌جوری نیست که فروید کم‌کاری کرده و این را بیان نکرده. همه کسانی که به نظر من سعی می‌کنند که الگوی رشد و کمال و این چیزها را به نظریه فروید اضافه بکنن، یک جوری دارند از ایده‌های فرویدی تخطی می‌کنند.

ایده‌های فرویدی نمی‌توانند فاقد، نمی‌توانند شامل یک جور روان‌شناسی کمال باشند. اصلاً کمال معنی نداره، من نمی‌دانم چه جوری. می‌شود مثلاً شما در این نظریه، این نظریه تکامل، اسمش به زبان فارسی تکامله.

تکامل و تطور

تو زبان انگلیسی در واقع ترجمه‌اش تطوره. من نمی‌توانم بگویم طبیعت دارد به سمت کمال پیش می‌رود. ممکن است بگویم به سمت پیچیدگی دارد پیش می‌رود. ممکن است بگویم به سمت مثلاً سازگاری بیشتر موجود زنده با طبیعت دارد پیش می‌رود. کمال معنی ندارد. شما می‌توانید در فیزیک بگویید که آقا مثلاً سیستم کامل، این سیستم از آن سیستم رشدیافته‌تره.

چون وقتی که روان‌کاوی را ردیوس می‌کنی، خود به خود مفهوم، مفهوم کمال، یک مفهوم انسانی که جزو آن چیز مفاهیمیه که در واقع والایش به وجود می‌آید. یعنی یک مفهوم یک مقدار غیر اصیله در واقع.

و فروید اصلاً دنبال این نیست که حالا بیاید در مورد مثلاً هنر اصیل، در مورد مثلاً این معنی ندارد. در مورد مثلاً هنر اصیل، نمی‌دانم ایدئولوژی اصیل، این چیز اصلاً این چیزهای ذهنی تو نظریه فروید اساساً اصالت ندارند.

بنابراین نمی‌شود خیلی در مورد اینکه کدام کامل‌تره، کدام در واقع نشان‌دهنده کماله صحبت کرد. یونگ به طور ذاتی نظریه‌اش شامل یک ایده رشد، ایده کمال و ایده نهایتاً ایده حتی انسان کامل. آن چیزی که به یونگ تحت عنوان فرایند فردانیت ازش صحبت می‌کند در واقع فرایند رشد انسان، رشد روانی انسان و رسیدن به آن مقطعیه که سلف بهش در واقع توجه دارد.

مثل اینکه من در درون خودم یک عامل کنترل رشد دارم که یک ایده‌آلی را به عنوان رشد از اول در آن برنامه‌ریزی شده. در سلف من انگار یک ایده‌ای از اینکه کمال چیست وجود دارد و در تمام طول زندگی سیگنال‌هایی را از درون دریافت می‌کنم که به من می‌گوید که داری درست می‌ری، غلط می‌ری، چه کاری را می‌کنی، چه کاری را نمی‌کنی و الی آخر.

و این هسته مرکزی انسانه. این خیلی نکته مهمی است که رشد و کمال و این‌جور مفاهیم در نظریه یونگ بخش مرکزی وجود انسانه در حالی که در نظریه فروید این‌ها حالت ثانوی دارند.

ببینید قضاوت ارزشی کردن که مثلاً چون من خوشم می‌آید که انسان یک جوری به اصطلاح الگوی کمال برایش معرفی بشه، یونگ این کار را کرده، فروید نکرده، پس یونگ از فروید بهتره، این‌جور قضاوت کردن اصلاً قضاوت‌های قابل قبولی نیست.

ما داریم در مورد مدل مثلاً علمی برای رفتار انسان صحبت می‌کنیم. مدل بهتر آن مدلیه که فکت‌ها را بهتر توجیه می‌کند مثل هر بحث ساینتیفیک دیگه‌ای. دقت می‌کنید؟ اینکه من از کدام خوشم میاد، من از فیزیک نیوتونی خوشم می‌آید. خب خوشم بیاید. مثلاً حالا چون ساده‌تره.

من از نظریه نسبیت عام انیشتین خیلی خوشم می‌آید. ولی مثلاً از نظریه کوانتوم ممکن است خوشم نیاد. حالا دوتاشون با همدیگر سازگار نیستند. من بگویم پس نظریه کوانتوم غلط است. خوشم که نمیاد با این نظریه قشنگی هم که انیشتین درست کردم که سازگار نیست چندان. پس آن را بذاریمش کنار. دانشمندها که این‌جوری نگاه نمی‌کنند. ها؟

هر وقتی یک چیزی پیدا شد که به هر حال در یکی از این نظریه‌ها مثلاً گنجید، تو آن یکی نگنجید، ما اونی که در آن نگنجیده را می‌ذاریم کنار و الا که خیلی دوست داشته باشیم.

فکر نمی‌کنم هیچ نظریه علمی در طول تاریخ به اندازه مکانیک نیوتونی محبوبیت داشته باشه. در طول تاریخ، اصلاً قرن هجدهم، نوزدهم همه یک احساس خیلی خوبی دارند که همه چیز را فهمیدن و عاشق این نظریه‌ان.

بعد خب مجبورن بذارنش کنار. دیگر دوست داشتن من و شما نیست. من می‌خواهم بگویم این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم توصیف تفاوت نظریه یونگ و فرویده و شخصاً برای من مهم نیست که شما از کدومش خوشتون می‌آید. شما ریداکشن‌نیستید، ممکن است از نظریه فروید به این دلیل نظریه فروید را بپذیرید. برای خاطر اینکه آن بیشتر به فکر ریداکشنه.

بیشتر سعی می‌کند ریداکشن انجام بده. این‌ها قضاوت‌های شخصیه. هیچ‌کدومش به نظر من ارزش ندارد. نظریه‌های علمی را این‌جوری با همدیگر مقایسه می‌کنند که عرضه می‌کنند به موارد تجربی ببینن کدومش بیشتر از پس این فکت‌ها برمیاد. بنابراین ما اینجا قضاوت ارزشی نمی‌کنیم. هیچ‌کدوم این حرف‌های من که نمی‌دانم آن نظریه پرداز بود، این نبود، این‌ها اصلاً جنبه قضاوت کردن روی خوب و بد بودن نظریات ندارد.

ما وقتی شروع باید بکنیم به قضاوت کردن، من بگویم که یا مثلاً می‌گویم که فروید از اصولی تبعیت کرده که آن اصول رد شده. خب این یک نقطه ضعف اساسی. یعنی من یک نظریه علمی را می‌توانم بگویم ضعیفه. یکی اینکه اصول مبنای کارش ضعیف بوده. یکی اینکه بگویم نه اصلاً این خود مدلی که به وجود آمده با فکت‌هایی که الان من دارم سازگار نیست.

و در مورد نظریه فروید خب و مقایسه کردنش با یونگ باید دنبال یک چنین چیزی باشه. چقدر این‌ها با از اصول درستی استفاده کردن، چقدر سراغ این رفتن که مثلاً مشاهدات را بتونن خوب تبیین بکنند و الی آخر. یونگ مجدداً یادآوری واقعاً اگر یک طیفی وجود داشته باشه از آدم‌های نظریه‌پرداز، این نظریه‌پردازی این‌جوری است.

من وقتی یک نظریه می‌خواهم به وجود بیارم، موقتاً فرض کنید یونگ هم یک آدم نظریه‌پردازه. نظریه کسی که می‌خواهد نظریه‌پردازی بکنه، اولاً مجموع فکتی مقابل خودش می‌گذارد که می‌خواهد مدل علمی‌ای را که درست می‌کنه، این فکت‌ها را توجیه کند.

مدل علمی و فکت

نیوتون قسمت اصلی فکت‌هایی که در اختیار داشت و می‌خواست با نظریه خودش توجیه بکنه، قوانین کپلر بود. نظریه خودش را طوری ساخت که قوانین کپلر را بشود نتیجه گرفت در آن. یعنی با مشاهدات ستاره‌شناسی آن زمان تطبیق داد. چرا گفت که قانون جاذبه با مجذور شعاع مثلاً ارتباط داره؟ رسماً نوشته که برای اینکه می‌داند که مدارها بیضوی‌ان و اگر این عکس مجذور شعاع نباشه، مدار بیضوی درنمی‌آد.

بنابراین باید اگر می‌خواهم مدلم را این‌جوری بسازم که یک نیروی جاذبه هست و این‌ها طبق قوانین ساده مکانیک دارند حرکت می‌کنن، بنابراین باید نیروی جاذبه طبق عکس مجذور شعاع باشه. پس هر نظریه‌پردازی یک مجموع فکت جلوی خودش می‌ذاره، فکت‌های تجربی، به اضافه قطعاً یک سری اصول را می‌پذیره. اصولی که ممکن است خودش ندونه پذیرفته، آن دیگر مهم نیست.

ممکن است بعداً من بفهمم که اقلیدس یک چیزهایی را پذیرفته بوده که در نظریه خودش این‌ها را رسماً بیان نکرده یا نیوتون این کار را کرده.

همه نظریه‌پردازها همیشه یک مجموع اصولی دارند که بیان نمی‌کنند چون ممکن است متوجه یک قدری برای‌شان بدیهی و ساده‌ست یا اینکه اصلاً در اثر بی‌دقتی باعث می‌شود که به هر حال اصولشون را کامل نشناسن. اگر دو تا نظریه‌پرداز را بخواهید با همدیگر مقایسه بکنید، قطعاً نظریه‌پردازها در یک طیف قرار می‌گیرند.

آدم‌هایی که بیشتر به اصول اهمیت می‌دن، آدم‌هایی که بیشتر به فکت اهمیت می‌دهند. کسانی که فکت‌های بیشتری را در واقع تجربی‌تر نگاه می‌کنن، کمتر دنبال این هستند که یک اصول متقنی را بپذیرن و یک مدل نظری خیلی جامع مثلاً اصولی مثل یک دستگاه اصل موضوعی بسازن که فکت‌هاشون را توجیه بکنند و یا اینکه در مقابلش آدم‌هایی هستند که بیشتر تو خانه خودشان می‌شینن و مثلاً فرض کنید از یک چیزهای اصولی مثل مثلاً آکادمی یونان، اوج این فعالیته.

من این مثال را بارها در حالا جلسات مختلف گفتم. فکر می‌کنم برای خود من شنیدن این موضوع که در یکی از کتاب‌های گاموف خواندم که در برای اینکه بفهمید که جمع آکادمی یونان چه جوری بوده از نظر تجربه‌گرایی یا اصول‌گرایی، عقل‌گرایی به اصطلاح اصول‌گرایی، گاموف می‌گوید که در آکادمی‌های علوم یونان سال‌های طولانی یکی از بحث‌های جذاب مورد توجه همه این بود که اگر من یک نفر یک سنگی را از بالای یک دکل یک کشتی پایین بندازه، این مسیرش چیه؟

نیم‌دایره‌ست، نیم‌سهمیه، نیم‌حوضولیه، خلاصه یک مسیری را طی می‌کند که به وضوح مسیر چیز نیست، مسیر مستقیم نیست. دقت کنید خط راست نیست. و گاموف می‌گوید در تمام این سوال‌هایی که این بحث را در بر داشت، هیچ‌کس نرفت یک چیزی را پرت بکند ببیند مسیر چیست.

چون اصلاً برای‌شان مهم نبود که اصلاً یک جور تملق حساب می‌شد اگر شما بروید با تجربه بفهمید که مسیر چیست. چرا داشتن بحث می‌کردن؟ می‌خواهند ببینن آیا می‌توانند به طور عقلی اثباتی بیارن که این مثلاً یک چنین مسیر هندسی‌ای داره؟ چه ارزشی دارد که من بدونم؟ مثل تملق، من بدونم که مسیر مثلاً سهمیه، بعد بروم یک جوری استدلال‌هام را جور بکنم که این سهمی دربیاد.

مهم استدلال کردنه. اصلاً طبیعیات را در علوم در آکادمی‌های یونان می‌خوندن برای اینکه آماده بشود ذهنشون برای استدلال کردن و تو استدلال‌های انتزاعی فلسفی. این واژه فیزیک و متافیزیک، بعضی‌ها فکر می‌کنند متافیزیک یعنی ماورای طبیعت، یعنی مثلاً فرشته‌ها و این کاملاً جنبه چیز دارد به اصطلاح پیش فیزیک پیش‌نیاز متافیزیک بوده.

متافیزیک درسیه که بعد از متافیزیک یعنی بعد از فیزیک. ما بعد ما بعدالطبیعه به معنای ما بعد طبیعیات. یعنی شما اول فیزیک می‌خونید، بعد می‌رید متافیزیک می‌خوانید. متافیزیک چیزی است که باید تجربه خواندن فیزیک داشته باشید، ذهنتان را آماده کرده باشید که بتوانید بفهمید برای اینکه آنجا دیگر با مسائل ملموسی سروکار ندارید، با مفاهیم انتزاعی سروکار دارید.

خب من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که یونگ اصولاً آدمی که دقیقاً می‌شود گفت به معنای واقعی کلمه طیف یعنی آدم به‌شدت تجربه‌گرا که دنبال جمع‌آوری فکت، نظریه‌پردازی‌هاش خیلی ضعیف‌تره. فروید یک آدمیه که اصول‌گراتر، ایده‌آلیست‌تره.

اگر می‌شد این‌ها را با هم دیگر جمع کرد خوب بود. اصول اصولی بیان کردن خوبه، تجربه‌گرا بودن هم خوب است. هرچه بیشتر بهتر. ولی حالا من سعی می‌کنم که نقص یونگ را جبران بکنم و نظریه‌پردازانه‌تر بیان بکنم این چیزی را که می‌گویم.

از یک جایی به هر حال باید شروع بکنم که مطمئناً جایی نیست که یونگ شروع می‌کند. و من خیلی خیلی گرمم. به‌عنوان یک فکت خیلی مهم. اگر شما هم این احساس را دارید که پنجره‌ای را باز کنیم یا من کم‌کم شروع کنم این چیزها را در بیارم از.

یک از یک جایی شروع بکنیم که مثلاً جنبه اصولی داشته باشه. من به خودم اجازه می‌دهم که از هر جور اطلاعات ژنتیک و بیوانفورماتیک و دیگر نمی‌دانم چیزهایی که الان در دسترس داریم استفاده بکنیم. و اینکه یونگ از این چیزها اطلاع نداشته. دیگر خودمو رسماً آزاد کردم دیگر. اینکه مرجعی هم معرفی نمی‌کنم بهت.

ناخودآگاه یونگ بدون ژنتیک

طبعاً یونگ از ژنتیک استفاده نمی‌کند. فکر می‌کنم اواخر عمرش بود اصلاً این رشته DNA کشف شد. من می‌خواهم بگم، می‌خواهم سعی کنم بیان بکنم که چرا ایده ناخودآگاه یونگ ایده خوبی است و بدون اینکه هیچ فکت تجربه‌ای یونگ ارائه بکنه، طبیعی است که بپذیریم که ما یک چنین بیس در دانش خودمان داریم. یک بیس ناخودآگاه وجود دارد که به نوعی منجر به دانش می‌شود.

فعلاً آن جنبه‌ای که منجر به رشد می‌شود را خیلی الان روش تأکید نمی‌کنم در ابتدا. ولی سعی می‌کنم بگویم که هیچ احتیاجی به مشاهدات عجیب و غریب نیست. برای اینکه من ایده ناخودآگاه یونگ را بپذیرم و حتی به ایده ناخودآگاه فروید ترجیحش بدهم. ایده ناخودآگاه فروید از مشاهدات درمانگری‌اش در واقع آمده. من می‌خواهم بگویم اصلاً آدم‌های بیمار را بگذارید کنار.

یک آدم معمولی را در نظر بگیرید. می‌خواهم سعی بکنم بگویم که ناخودآگاه، ناخودآگاهی وجود دارد بیشتر شبیه آن چیزی که یونگ دارد توضیح می‌دهد. ببینید الان که وقت سؤال کردنه، من هیچ‌چیزی نگفتم.

من گفتم چه کار می‌خواهم بکنم. خب، این کار را نکنم. مگر اینکه سؤال، شما می‌خواهید بکنید. شما می‌خواهید بکنید برای این کار کردن از این استفاده کنید. هر کاری می‌خواهید بکنید. هر کاری ولی گوش بدهید.

ولی اگر سؤالی پیش آمد بپرسید. لازم می‌شود اینتروسپکشن استفاده بکنید. خب، من بیاید این‌جوری نگاه بکنید. کاملاً می‌خواهم یک برخلاف یونگ ریداکشن انجام بدهم. یک انسان را به‌عنوان یک موجود زنده که یک ارگانیسمیه که به هر طریقی دارد کار می‌کند.

در نظر بگیرید. ما الان خیلی خوب می‌دانیم که این ارگانیسم چه جور در واقع از نظر فیزیولوژی آن‌قدر دانش پیشرفت کرده که خیلی جزئیات در مورد نحوه کار این ارگانیسم می‌دانیم.

ما می‌دانیم که مثلاً یک مجموعه‌ای متنوعی از هورمون‌ها وجود دارند که این هورمون‌ها به‌شدت روی احساسات ما تأثیر می‌ذارن. یعنی مثلاً فرض کنید ما وقتی که احساس ترس می‌کنیم، این از نظر هورمونی به معنای این است که حجم آدرنالینی که مثلاً در خون ما هست از یک حدی بالاتر هست. بله. کدام مقدمه؟ مهم نیست. الان برای من مهم نیست. آره، یک قبلاً هم در موردش حرف زدیم.

شما در عین حالی که می‌توانید موجود مفیدی باشید، فعلاً موجود مضری هستید. امیدوارم امیدوارم جلسات را گوش بدهید و تبدیل به یک موجود مفید بشوید. یعنی چیزهای مربوط به گذر بله. آ نه. من کلاً نسبت به ایشان احساس خوبی دارم.

اگر آن جلسات را اگر آن جلسات قبل را گوش بدهید و با همدیگر قبل از اینکه بیاید تو جلسه و حاضرم یا بعد از جلسات یک مقدار صحبت بکنیم، من فکر کنم گوش بدهید اصلاً خیلی مشکلات حل می‌شود.

اگر این کار را بکنید بعداً دیگر سؤالی نمی‌کنید که اعتراض بکنند که این قبلاً در موردش صحبت شده. الان ما تو این جلسه کاری به این نداریم که چه به چه مقدمه. من می‌گویم احساسات من با هورمون‌ها مربوطن. نه، خواهش می‌کنم. نه، خواهش می‌کنم. آره، بگذارید در مورد مفید بودن و مضر بودن شما بله. خب من به طور بدیهی در واقع این را درک می‌کنم.

فعلاً مفهوم از مفهوم تعادل استفاده بکنیم. موجود زنده تمام موجودات زنده به طور واضحی مثلاً سطح هورمون‌های خودشان را در یک مقدار کم و بیش در یک نقطه متعادلی نگه می‌دارند.

یعنی اگر مثلاً آدرنالین خیلی خیلی زیاد بشه، مثلاً همراه با ترسه، من رفتارهایی می‌کنم که ترسم برطرف بشود. آن آدرنالین باید در شرایط یعنی هر وقتی که تعادل هورمونی به هم بخوره، مثل یک وضعیت خاصی، مثل یک حالت بحران می‌ماند.

حالا لزوماً من نمی‌خواهم خیلی روی این مفهوم تکیه بکنم. دارم یک جوری یک شهودی بهتان می‌دهم که بدن یک طوری کار می‌کنه، بنابراین باید یک مقتضیات روانی خاصی داشته باشه. ما الان امروز در اوایل قرن بیست و یکم خیلی اطلاعات خوبی داریم در مورد لینک‌هایی که بین حالت‌های روانی ما و وضعیت فیزیولوژیک ما وجود دارد.

بدون اینکه بخواهیم بحث بکنیم که چه به چه مقدمه، ولی می‌دانیم که چنین لینک‌هایی وجود دارد. کمتر در زمان Freud خیلی کم، در زمانی حیات Jung خیلی باز به اصطلاح نه چندان زیاد اطلاعات ما. من فکر می‌کنم در زمان مثلاً Jung وجود هورمون‌های زنانه در مرد و زن، یعنی وجود هر دو نوع هورمون مردانه و زنانه در هر دو جنس، چیز شناخته شده‌ای نبود.

بعداً مثلاً کشف شد. خب، پس من یک مکانیسم‌های جسمانی را تونستم پیدا بکنم که این‌ها با حالت‌های روانی من مربوط‌اند. خب؟ این مضر بودن شما این است که هی من مجبورم بگویم مقدم مؤخر بودن این‌ها. اگر نمی‌فهمیدید الان راحت حرفامو می‌زدم. خب، حالا به هر حال شاید این سوال تو ذهن دیگری هم بود و این‌جوری جواب داده شد.

من امیدوارم که دیگر از این چیزها پیش نیاد که در کلاس بخواهم در مورد اینکه چه سوالی خوب است. من امیدوارم همه سوال‌ها خوب باشه. من خودم خوشم می‌آید یک نفر زیاد هم سوال بکنه، اشکال ندارد. اگر به هر حال ما یک وضعیت مثلاً شبیه تعادل داریم که سعی می‌کنیم این را حفظ بکنیم.

هورمون و حالت روانی

ببینید دقیقاً نکته این است که اگر من با تزریق یک هورمونی تعادل هورمونی را به هم بزنم، دچار یک حالت‌های روانی می‌شم. حالت‌های مثلاً می‌توانم حالت یأس به وجود بیارم، می‌توانم حالت صمیمیت به وجود بیارم.

الان من هورمونی را تحت عنوان هورمون صمیمیت می‌شناسم که اگر همین الان به شما تزریق بکنم، خیلی احساس صمیمانه‌ای بهتان دست می‌دهد و می‌توانم با تزریق یک هورمون شما را دچار ترس و اضطراب بکنم.

این‌ها واضح است که این کارها را می‌شود کرد. بنابراین عدم تعادل هورمونی، زیاد و کم شدن هورمون‌ها حالت‌های روانی ایجاد می‌کند. خب؟ به اضافه پس این به اصطلاح تعادل هورمونی برای احساسی که من دارم مهم است و می‌شود در واقع گفت که با همدیگر یک جوری حالا ارتباط علی با همدیگر دارند.

برای خاطر اینکه من از این ور حداقل می‌بینم که آزمایش‌های واضحی وجود دارد که حس‌هایی را می‌شود توسط تزریق هورمون به وجود آورد. و از طرف دیگر من می‌دانم که حس‌ها به طور طبیعی به افکار مربوط‌اند. به تصوراتی که تو ذهن من می‌آید مربوط‌اند. یعنی من اگر یک آدمی باشم که مثلاً فرض کنید هورمونی به من تزریق شده که حالت افسردگی پیدا کردم، افکار افسرده‌ام پیدا می‌کنم.

چون آدم‌های افسرده یک جنبه‌هایی از تعادل فیزیولوژیک‌شون به هم خورده. این چیزی است که از نظر علمی الان چطور هورست‌هایی به وجود آمده که حالت‌های افسردگی را تغییر می‌دهند تو روان‌پزشکی؟

برای خاطر اینکه این‌ها مثلاً یون‌هایی را تقویت می‌کنند که ما می‌دانیم در مورد آدم‌های افسرده کم شده یا هورمون‌هایی را به وجود می‌آرن یا مستقیماً روی سلسله اعصاب یک تأثیرهایی می‌ذارن که باعث می‌شوند که افسردگی کاهش پیدا کند یا افزایش پیدا کند.

کل سیستم اعصاب، سیستم روانی و طبعاً احساساتی که من دارم تحت تأثیر وضعیت هورمونی بدن منه. بنابراین خیلی واضح است که افکار و تصورات من هم به وضعیت جسمانی من مربوط می‌شوند.

آدمی که آدرنالینش در یک حد خیلی خیلی زیادی در واقع ترشح کرده، ممکن است به دلیل یک جور بیماری باشه، ممکن است به دلیل یک تزریق باشه یا ممکن است به دلیل قرار گرفتن در شرایطی باشه که ترسیده.

خب؟ یا دچار بیماری‌ای شده که اصلاً آدرنالینش به طور منظم دارد بیش از اندازه ممکن تزریق می‌کند. شما افکار این آدم را نگاه بکنید، می‌بینید با افکار یک آدم عادی فرق دارد. پر از تصورات وحشت، احتمالاً شب‌ها کابوس می‌بینه، احتمالاً در روز پر از افکار ترسناک، تصورات عجیب و غریب، ممکن است حیوانات عجیب غریب در خواب ببیند و الی آخر.

بنابراین وضعیت جسمانی من آمادگی، ببینید من نمی‌خواهم بگویم من الان می‌توانم با تزریق یک هورمون به شما فکر خاصی را در شما به وجود بیارم یا تصور یک موجود خاصی را در شما به وجود بیارم.

ولی می‌توانم بگویم که شما را می‌توانم آماده‌ی یک تصورات خاصی بکنم. تصورات مأیوسانه، تصورات شاد. شما از یک آدم افسرده بپرسید که وقتی که قرص شادی‌آور خودش را می‌خورد حالش چطور تغییر می‌کند.

یک دفعه یاد مثلاً یک خاطره‌ی خوبی در بچگی خودش می‌افتد. پس وضعیت جسمانی و فیزیولوژیک من عمیقاً می‌تواند برای من حداقل هر تیکه می‌توانم بزنم این است که برای من آمادگی پیدا شدن یک سری افکار و یک سری تصورات را در من زیاد یا کم بکند. و این طبیعی و بدیهیه دیگر.

مگه من غیر این است که خلاصه تو این کل ارگانیسم من یک جوری با همدیگر یعنی این مکانیسم‌های روانی من هم خلاصه تو این تن من با همدیگر دارند برهم‌کنش می‌کنند دیگر. مگه می‌شود من تصور بکنم که این مثلاً افکار من یک جایی هستند که هیچی بهش دسترسی ندارد. واضح است که وضعیت بدنی من مثلاً مخصوصاً وضعیت هورمونی من تأثیر می‌گذارد روی وضعیت کار مغز من.

مغزی که خلاصه این تصورات و افکار را به وجود می‌آورد. اصلاً این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم ربطی به این ندارد که شما معتقد باشید که وضعیت روانی‌تون مثلاً به یک روح غیرمادی مربوطه یا نه. شما به روح غیرمادی هم که اعتقاد داشته باشید، خلاصه این روح در این کالبد نشسته دیگر.

یعنی یک جاهایی یک سیگنال‌هایی می‌گیره، سیگنال‌هایی می‌فرسته. بنابراین اینکه در آخرش این اصلاً من می‌خواهم این کلاً از ذهنتان بیرون بکنید که حرف‌های Jung ربطی یا اصلاً می‌گویند Jung کسیه که روح را به روان‌کاوی دوباره برگردوند، به فصل روح.

اصلاً این از نظر Jung معنایش این نیست که ما به روح مثلاً مجرد غیرمادی، همه‌ی حرف‌هایی که Jung می‌زند مستقله از اینکه شما آخرش بگویید که این سلسله‌ی مسائل جسمانی و فیزیولوژیک و عصب‌شناختی و روانی را که می‌برید بالا، آن آخرش یک موجود غیرمادی نشسته یا نه نشسته.

اصلاً هیچ‌جور نمی‌شود دیتکت کرد که آن آخرش چیست. مهم نیست که خلاصه شما چه آنجا غیرمادی باشه، از مثلاً یک روح الهی باشه آن آخرش، چون وصل شده به این سیستم اعصابتون، هورمون‌ها روش دارند تأثیر می‌ذارن.

دقت می‌کنید؟ خلاصه این روح الهی هم اگر باشه در آسمان‌ها زندگی نمی‌کند که، از ترس همین جسم شما وصل شده به زمین.

حساسیت به ایده دینی یونگ

بنابراین اصلاً این را کلاً ببینید، یک حساسیت‌هایی اطراف Jung وجود دارد که Jung مثلاً یک جوری از بعضی از ایده‌های دینی انگار حمایت کرده. آن‌هایی که نسبت به مسائل دینی حساسیت دارند مثلاً مقابل Jung جبهه می‌گیرند. خود Jung بدبخت می‌گوید من کی این کار را کردم؟ مثلاً که هزار بار می‌گوید که من منظورم این نیست، منظورم آن نیست. پس این را کلاً فراموش بکنید.

هیچ ربطی بین ایده‌های Jung و پذیرفتن یا نپذیرفتن مفهوم روح و در واقع روح مجرد و پذیرفتن دین به عنوان یک مکتبی که از حقایق دارد صحبت می‌کند نیست. فقط نکته این است که Jung نمی‌شه، نمی‌شود شما ایده‌های Jung را مثلاً داشته باشید و به مذهب احترام نذارید. Jung معتقده که مذهب محترمه برای خاطر اینکه از یک فعالیت باستانی می‌آید.

ولی مسخره‌اش برای آدم‌هایی که فکر می‌کنن، Jung به همین دلیل به اسطوره‌ها هم احترام می‌گذارد. دقت می‌کنید؟ نه اینکه آن‌ها هم از یک فعالیت باستانی می‌آد، یعنی با یک نیازهای عمیق روانی انسان مربوط بوده. مثلاً دین یک جوری اسطوره‌های ما خیلی محترم‌تر هستند در ولی حداقل تا میانه‌ی کارش Jung کاملاً دین را مثل اسطوره بهش نگاه می‌کند.

من این دفعه قبل یک چیزی، من این چیزها را بگذارید کنار. این من هی مرتب مفهوم روح در کلام Jung همیشه این احساس را به وجود می‌آورد که انگار داریم از یک موجود مجرد صحبت می‌کنیم.

مهم نیست اصلاً اعتقاد شما الان چیست. کاملاً این حرف‌ها مستقل از مسائل دینیه. به غیر از اینکه می‌گویم شأن دین، اگر مثلاً در Freud دین یک جوری انگار تأثیر یک چیز نظریه‌ی عجیب و غریبی که من یک بار در موردش صحبت کردم که مثلاً نتیجه‌ی پدرکشی اولیه‌ست و این حرف‌ها و اصولاً انگار احترامی نداره، بهتر است هرچه زودتر از این اوهام خلاص بشیم، یک کتاب معروفی Freud دارد تحت عنوان آینده‌ی یک توهم که منظور از توهم در این کتاب دینه.

آینده‌ی یک توهم به فارسی ترجمه شده تحت عنوان آینده‌ی یک پندار، ولی یک خورده توهین‌آمیزتره واژه‌ای که Freud به کار برده. بگذریم. پس من حالا مکانیسم، مکانیسم‌های روانی، عصبی، فیزیولوژیک‌ام و جسمانی این‌ها به همدیگر مربوط‌اند. یک حداقل من می‌دانم که حالت‌های تعادلی وجود دارد که من میل دارم در آن‌ها قرار بگیرم. یعنی از بالا و پایین شدن زیاد بعضی از هورمون‌ها جسم من به طور طبیعی جلوگیری می‌کند.

همان‌طوری که من مطمئنم که جسم من به طور مداوم به من سیگنال‌هایی می‌دهد که وارد آگاهی من بشود. این دیگر احتیاج به مشاهده ندارد. پایین‌ترین بخش‌های وجود من، مثلاً بخش کاملاً جسمانی من، بخش فیزیولوژیک، بخش عصب‌شناسی به طور مداوم خودشونو به آگاهی من تحمیل می‌کنند.

سیگنال‌هایی به من می‌دهند که این سیگنال‌ها به من می‌گوید که مثلاً دستم خورده به یک جایی سوخته، سیگنالی به مغز من می‌آید که وارد آگاهی من می‌شود که یعنی دستت سوخت.

و من به طور مداوم خودآگاهی خودمو دارم توسط احساسات خودم از پایین‌ترین سطح مثلاً لمس کردن، دیدن تا سیگنال‌هایی که از درون من می‌آید. سیگنال‌هایی که به من می‌گویند سیگنال‌های درد. درد به من دارد می‌گوید که از در واقع وقتی سیگنال درد صادر می‌شود مثل این است که بدنم دارد به من می‌گوید کلیه‌ت درد می‌کنه، دچار مشکل شده.

درست است حرف نمی‌زنه با من ولی به طور مداوم اینفورمیشن از طرف جسم من، از همه لایه‌های جسم و عصب من به سمت آگاهی من می‌آید دیگر. من ما این‌جوری داریم زندگی می‌کنیم دیگه، ها؟ جسمم با من حرف نمی‌زنه. یک کارت مثلاً یک دفعه دریافت نمی‌کنم که روش نوشته باشه مثلاً به یک زبانی که کلیه‌ت دچار یک مشکل شده.

ولی من می‌فهمم که اگر مشکلاتی در درون من پیش آمده باشه توسط یک سیگنال‌هایی می‌فهمم. اگر تعادل هورمون‌ها به هم خورده باشه توسط احساس بدی که دارم، احساس بدی که بهم دست میده، می‌فهمم که در وضعیتی قرار گرفتم که انگار برای جسم من مفید نیست. این ایده که تمام مکانیسم‌های جسمانی ما بی‌نهایت انباشته از اینفورمیشنه.

از یک طرف، همین‌طوری که الان من دارم میگم، ایده خیلی خیلی بدیهیه به نظر می‌رسد. هیچ‌وقت شما نمی‌بینید یونگ از این ایده ساده استفاده کرده باشه. اینکه واضح است که رفتارای جسمانی من، مکانیسم‌های ناخودآگاهیه که قلب من، ضربان قلب من، کار کلیه من و همه جسم و مکانیسم‌های هورمونی، همه این‌ها سرشار از اینفورمیشن‌ان. این‌ها دارند منظم کار می‌کنن، برای همدیگر مرتب دارند سیگنال می‌فرستن.

این بدن من می‌شود تشبیه بشود به یک سیستم سیستم اینفورمیشن که به طور مداوم از یک قسمت‌هایی‌ش اینفورمیشن به جای دیگر میره، برمی‌گردد. در زمان یونگ مفهوم اینفورمیشن هنوز جا نیفتاده بود. شما نورو الان نوروساینس، نوروساینس جدید، اصلاً همه‌ش بر اساس اینفورمیشنه دیگر. یعنی مغز یک سیستم پروسس کردن اینفورمیشنه.

اینکه تمام وجود من پر از اینفورمیشنه. دقت می‌کنید؟ اینفورمیشن‌هایی که نکته مهم این است که ربطی به فکر کردن من ندارد. همه این سیستم بدن من با همه اینفورمیشنی که در آن وجود داره، داد و ستد می‌شود و به آگاهی من فشار میاره، یعنی وارد آگاهی من میشه، همه این‌ها آن چیزی‌ان که یونگ بهش می‌گوید ناخودآگاه.

ناخودآگاه به‌مثابه انباشت معرفت

ناخودآگاهی که شامل معرفته دیگه، نیست مگه؟ بی‌نهایت انباشته از معرفته. یعنی از کار جسم من گرفته تا کار سیستم عصبی، کار هورمونی من، پر از سیگنال‌های اینفورمیشنه و این‌ها اگر لازم باشه به سمت خودآگاهی من هم می‌آید. توسط عواطف، توسط احساس درد، توسط هر چیز دیگه‌ای. یعنی ذهن خودآگاه من اصلاً واضح است که روی یک اقیانوسی از ناخودآگاه قرار گرفته، اگر ناخودآگاهی را این‌جوری تعبیر بکنیم.

من این تعبیر یک خورده مدرن دارم، پست‌مدرن دارم ارائه می‌دهم. از آن چیزی که یونگ با تجربیات خودش که من بهش رسیدم. نکته اساسی این است که ما اساساً روانمون روی یک سیستم اینفورمیشن سواره و خودش بیشتر از هر چیزی شبیه یک سیستم پروسس اینفورمیشنه. در همه این اینفورمیشنی که آنجا قرار داره، اینفورمیشن یک جور معرفته دیگر.

ببینید یک نکته خیلی مهم، من این را الان دارم دیگر جدای از این بحث‌ها می‌گویم. یک لحظه یک پرانتز باز می‌کنم، شما به عنوان دانشجوهای به هر حال، که حالا هرچه دارید می‌خونید، مهندسی یا علم، مخصوصاً اگر دارید ساینس می‌خونید، دقت بکنید که من این را به طور بدیهی می‌شود دید که اینفورمیشن کم‌کم دارد به مفهوم مرکز این ساینس ساینس.

این یک کسی که فیزیک علاقه‌منده یک مقاله‌ای هست از یک آدم خیلی معروفی فیزیک‌دانی تحت عنوان کوانتوم تئوری از اه همیشه با تدریس حرف می‌زنم. بگذارید این هم مثلاً کوانتوم سیستمز از کوانتوم اینفورمیشن کوانتوم تئوری از کوانتوم اینفورمیشن تئوری اند ا لیتل بیت.

اند ا لیتل بیت. یک یک خورده بیشتر. اینکه اصلاً فیزیک مفهوم اصلی فیزیک از نظر این آدم و خیلی آدم‌هایی که به نوعی من می‌توانم مقاله‌های خیلی معتبر جدید در همین قرن ۲۱ هم نوشته شده برای‌تان اگر بخواهید بفرستم.

اگر کسی علاقه‌مند به اه این سرایت مفهوم اینفورمیشن در فیزیک باشه بعد از اینکه این کوانتوم اینفورمیشن پیشرفت کرده آدم‌هایی پیدا شدن که اصولاً می‌گویند مشکل تئوری کوانتوم این است که ما مفهوم اینفورمیشن را در آن به عنوان یک مفهوم پایه در نظر نمی‌گیریم و اگر بیایم اینفورمیشن را به عنوان مفهوم پایه‌ای مثلاً فیزیک در نظر بگیریم خیلی از آن مشکلات مربوط به تعبیر مکانیک کوانتوم پیش حل می‌شود.

فقط یک خورده‌اش می‌ماند. طبق ادعای این نویسنده یک خورده یک چیزی می‌ماند که دیگر اینفورمیشن نیست. اینکه ما امروز مثلاً بعد از ۵۰ ۶۰ سال اه که نظریه حالا دیدگاه‌های یونگ بیان شدن با یک ترتیب خیلی ساده‌تری می‌توانیم از مفهوم اینفورمیشن استفاده بکنیم و بگوییم که ناخودآگاه یونگی خیلی شبیه همین حرف‌هایی که الان تو نوروساینس داریم می‌زنیم و در علم جدید داریم می‌زنیم.

اینکه عالم پر از اینفورمیشن. جهان اصلاً اینفورمیشن یک ببینید اینفورمیشن ۵۰ سال قبل یک چیزی بود فقط تو کله تو خودآگاه انسان‌ها این‌بار من اطلاعات داشتم. یک چیزی را می‌دونستم، یک چیزی را نمی‌دونستم.

اینفورمیشن به طور مداوم دارد به اه به اصطلاح پایین‌ترین لایه‌های طبیعت رسوخ می‌کند. حتی به فیزیک. اینفورمیشن یک مفهوم انسانی دیگر نیست. این‌قدر در واقع پایه شده که حرف از این است که ما می‌توانیم فیزیک را بر مبنای به عنوان یک علم اینفورمیشن داشته باشیم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. شما نمی‌فهمید که منظور من از اینفورمیشن به همان معنای شانونیش اتفاقاً که شما دیگر در مرکز شانون زندگی می‌کنید. شما اگر یک درس مخابرات پاس کرده باشید خب حالا بروید اه یک وقتی یک مقاله‌ای دارد شانون سال کسی می‌داند چه سالی نوشته؟ ۱۹۴۸. من فکر می‌کنم فقط تو این.

من فکر می‌کنم در تاریخ علم حداقل تو قرن بیستم یک مقاله‌ای نتونید پیدا بکنید که یک چیزی را شروع کرده، تمام کرده و تمام شده دیگر. یعنی واقعاً شما نمی‌توانید بگویید که بعد از شانون کسی دیگر مورد حرف مهمی زده.

یک مقاله خیلی طولانی هم نیست. یعنی اصلاً مفهوم اینفورمیشن را اولین بار آنجا مطرح می‌کند. تمام قضایای مهم مربوط به اینفورمیشن را همه را همون‌جا به دست می‌آورد.

بقیه مثل آدم‌های ریزه‌خوار اینفورمیشن تئوری بحث پیدا کرده بعد از شانون چون تبدیل به کتاب‌های مفصل‌تری شده یک جوری کاربردهای مفاهیمی که شانون مطرح کرده را پیدا کردن یا بیان شانون را یک خورده شست‌ورفته‌تر کردن. اینفورمیشن تئوری همان مقاله شانون. واقعاً فکر می‌کنم کمتر جایی در دانش مدرن قرن بیستمی یعنی تقریباً نیمه دوم قرن بیستم یک پیپر پیدا بکنید که این‌جوری یک چنین شأنی داشته باشه.

هر کتابی که اینفورمیشن تئوری به آن پیپر ارجاع می‌دهد. نمی‌دانم فکر کنم می‌شود رکورد ایمپکت را در ساینس داشته باشه برای اینکه واقعاً اکثر آدم‌هایی که اینفورمیشن می‌خوانند می‌روند آن مقاله را می‌خوانند و توصیه می‌شود که آن مقاله را بخونن.

عالی هم نوشته. همه‌چیزش فوق‌العاده‌ست. اینفورمیشن یک مفهوم خیلی ریاضی واضحیه.

یعنی شما وقتی که مثلاً در یک سیگنال یا در یک عبارتی که به کار می‌برید یک مقدار یک اینفورمیشن یک کمیته. توسط توسط شانون اینفورمیشن تبدیل به کمیت فیزیکی شده. من می‌توانم الان این سیگنال الکتریکی که می‌رسد بگویم این چقدر در آن اینفورمیشن.

اینفورمیشن و سنجش خبر

دقت می‌کنید؟ اخباری که گوش می‌دهم می‌توانم بگویم که چقدر در آن اینفورمیشن. اگر از یک شبکه‌ای استفاده بکنید که همه‌اش دارد دروغ می‌گوید اینفورمیشنش صفره. نه اگر همه‌اش دروغ بگوید اینفورمیشنش کامله. ۱۰۰٪ اینفورمیشن دارد. چون همه‌اش را می‌شود اه برعکس کرد. خبرهای راست را گیر آورد. ولی وقتی رندوم دروغ می‌گوید کانالی که اینفورمیشن را از بین می‌برد کانالیه که صفرها و یک‌ها را ۵۰٪ نگه می‌داره ۵۰٪ هیچی نمی‌مونه.

یعنی من این صفری که بهم می‌رسد این‌ور کانال هیچ برام معنی ندارد. چون صفر بوده دیگر یک بوده. اینفورمیشن یک مفهوم فیزیکی خیلی ساده‌ست که وارد ساینس شده از نیمه دوم را می‌نویسم. مفهوم جدیدیه و دارد دنیا را می‌گیرد. سایِنس را دارد اشغال می‌کند. و فکر می‌کنم همه یعنی شروع شد از این سیستم‌های مثلاً نوروساینس را بر اساس اینفورمیشن بفهمیم.

اول سیستم‌های مخابراتی را بر اساس اینفورمیشن فهمیدیم. این کاری که شانون می‌خواست بکند. بعد کم‌کم طی روند رسید به اینکه سیستم‌های اعصاب بیوانفورماتیک، بیوانفورماتیک همان‌طوری که از اسمش برمی‌آد، بیوِ به اضافه اینفورماتیکه. یعنی وارد کردن مفهوم اینفورمیشن تو بیولوژی و یک اصل به اصطلاح اساسی در بیوانفورماتیک هست. به قول خودشان می‌گویند یک دوگما، یک جزم.

یک چیزی که ثابتش نمی‌کنیم. فرض می‌کنیم که درست است و این مبنای بیوانفورماتیکه. اینکه در رشته DNA اینفورمیشن وجود دارد و این اینفورمیشن طبق یک فرایندی تبدیل به آزاد می‌شود. مثل اینکه تبدیل به یک چیزی می‌شود که به ما مثلاً به بیولوژی منتقل می‌شود. ما ببینید بیولوژی به عنوان یک سیستم پیچیده، پیچیدگی یک مفهومی‌ایه که ۵۰ سال قبل این مفهوم علمی نبود.

امروز ما یک نظریه بزرگ کامپلکسیتی داریم. پیچیدگی یک مفهوم کاملاً علمیه و با اینفورمیشن، با اینفورمیشن تئوری، نظریه کامپلکسیتی ارتباط دارد. اه، من از طرف یک کارای فوق‌العاده جالب یک آدمی به اسم چیتینگ. من همین‌جوری کلاس‌هایی که دوست دارم اسم می‌برم. هیچ ربطی نداره‌ها. داری حالا حرف‌ها به یک جایی رسیده خوشم می‌آید. مثلاً دارم با بیوانفورماتیک ولی بیوانفورماتیک کلاً تو ذهنم این است که اشاره‌ای بهش بکنم.

ببینید دوگماهای بیوانفورماتیک این است که رشته DNA شامل اینفورمیشن. چقدر اینفورمیشن؟ می‌گویند اگر DNA را بنویسیم، به یک زبانی بنویسیم، مثلاً یک کتابخونه‌ای می‌شود به اندازه با چه عرض و طولی. یک آدمی هست، فیلم‌های مستند علمی پاپولار می‌سازه به اسم سوزوکی. کسی این برنامه‌هاشو دیده؟ یک ژاپنی-آمریکایی که اه یک برنامه طولانی تحت عنوان مثلاً راز ژن‌ها، یک چنین چیزی تو تلویزیون ازش پخش شد.

چند تا برنامه علمی‌شو تا حالا دوبله کردن پخش کردن. کلاً برنامه‌های خوب و جالبی هم هست. همیشه شروع این برنامه ژنتیکش این‌جوری است که در یک بین یک فایل‌هایی قدم می‌زند. یک محوطه بزرگیه که در آن یک سری صندوق‌های فایل‌هایی گذاشتن که پر از مثلاً اطلاعاته. مثلاً سعی کرده که اه حالا بگوید اگر بخواهم مثلاً ژنتیک این‌قدر مثلاً فرض کنید مطلب نوشته شده در این ژن‌ها.

تمام ساختارهای مثلاً فرض کن کلیه شما ساخته می‌شود دیگر. اینفورمیشنش از کجاست که این ساخته می‌شه؟ در DNA نوشته شده. که چگونه از کجا شروع بشه، کدام پروتئین بیاید کجا، مثل اینکه شما دستور ساخت یک موشک را اگر الان یک نفر کتاب بنویسه چقدر حجیم می‌شه؟ قطعاً کلیه ۱۰۰ برابر این حجم دارد دیگر.

برای خاطر اینکه کلیه کجاست؟ مثلاً موشک کجاست؟ از نظر پیچیدگی کارای شیمیایی که در آن انجام می‌شود. پس ما جسم ما، بیولوژی ما روی یک انبوهی از اینفورمیشن دارد قرار دارد و کار می‌کند. درست؟ و این اینفورمیشن مخصوصاً تا وقتی که تا وقتی اینفورمیشن به حداقل وقتی که من به عنوان شروع دارم می‌زنم این است. تا وقتی که سیستم خوب کار می‌کنه، ما نیازی به خودآگاهی نداریم.

دقت می‌کنید؟ من نیاز سیستم نیازی ندارد که به شما حرفی بزند. خب خوب دارد کار می‌کند دیگر. همه‌چیز را به راهه. آدرنالین مرتب تولید شده. هیچ‌جایی دستتون نسوخته. و شما در یک جوری در به قول به اصطلاح فرویدی در مینیمم تنش قرار دارید. من یک جوری دارم از همین الان ایده‌های فرویدی را با یونگ تطبیق می‌دهم.

شما وقتی از آن وضعیت تعادل خارج می‌شید، قطعاً سیستم‌تون شروع می‌کند به شما اینفورمیشن منتقل کرده کردن. اگر وضعیت طوری باشه که شما باید کاری انجام بدهید. دستتونو چسبوندید. مثلاً یک بچه دستشو چسبونده به اجاق مثلاً به یک بخاری، خب اینجا یک مشکلی پیش آمده دیگر که آنجا دارد می‌سوزه و سیستم زنده از خودش این‌جوری دفاع می‌کند.

یک سیگنالی می‌فرسته که لازم نیست خیلی هم به لایه‌های بالای خودآگاهیش برسد. به آن بخش پیش‌آگاهیش به اصطلاح فرویدی می‌رسد. این معنایش این است که مثلاً دستشو بکش. دستشو بکش. و این حرفو نه اینکه طرف بفهمه، دستشو می‌کشه.

مکانیسم‌های ناخودآگاهی به کار می‌افتن که دستشو از آنجا دور بکنند. خب حالا اگر من مشکلی که برای من پیش آمده همین این یک کلمه را بفهمید همه یونگ و من ازش می‌فهمید.

اگر من مشکلی که برای سیستم بدن من پیش آمده تعادل هورمونی در هم خورده نتیجه رفتارای غلطی که دارم انجام می‌دهم.

فرهنگ، عزاداری و شکل‌گیری من

نه از نوع در چسبوندن دست من به اینجا. من در یک جایی به دنیا اومدم که به من گفتن که مثلاً عزاداری از شادی خیلی بهتر است. خب؟ و من تمام مدت سعی می‌کنم که در مجالس عزاداری باشم و این باعث می‌شود که یک سری هورمون‌های مربوط به عزاداری من هی ترشح می‌کنم. خب این که دیگر سوخته مثلاً آن غده‌هاش دیگر سوخته، فرسوده شده.

یک قسمت‌هایی مثلاً از بدن من، مثلاً مغز من دارد از بین میره، سلول‌هاش به دلیل اینکه هی آن هورمون‌ها در خون من از یک حدی بالاترن دیگه، ها؟ سیستم بدن شما از شما دفاع نمی‌کند در مقابل این فکر غلط؟ نمی‌کنه؟ آ چرا؟ یونگ می‌گوید می‌کند.

باید بکند. ببینید، من یونگ حرفش این است که اگر شما افکار غلطی داشته باشید که دچار اختلال کرده وضعیت روانی شما را یا وضعیت جسمانی شما رو، رفتارای غلطی هم می‌کنید که به اصطلاح شما را دچار اختلال کرده، قطعاً سیستم‌تون در مقابل این وضعیت عکس‌العمل نشان می‌دهد.

سیستم بدنتون بهتان سیگنال‌هایی می‌دهد که این وضع خوب نیست. یعنی مثلاً فرض کنید یک بار که میرید در عزاداری، اولش ممکن است فکرتون این است که کار خوبیه، چون احساس می‌کنید کار خوبی دارید می‌کنید، لذت می‌برید. ولی اگر خیلی افراط می‌کنید دیگر احساس لذت نمی‌کنید، احساس کسلی، خستگی، چقدر مثلاً باید در این مجلس بشینم، چرا تمام نمیشه؟

یارو دارد از حرف می‌زنه، صدای این بلندگوها اینقدر بلنده، روز اول این احساس را نداشتم. ولی در من احساس‌هایی به وجود میاد، ایده‌هایی به وجود می‌آید که اصلاً دفاع می‌کنه، این زندگی، این چه زندگی‌ای تو داری می‌کنی؟ یک بار که خوشحال میشم، احساس می‌کنم ای چه خوب است مثلاً خوشحال باشم. بیش از اندازه لذت می‌برم، برای اینکه مدت‌هاست نخندیدم دیگه، ها؟

مثلاً خندیدم با سیستم مکانیسم‌های بدن من یک جوری با هماهنگ‌تره، یک خورده آن هورمونم باید یک خورده ترشح بشود دیگه، به هر حال شما با یک غده تعطیل شده، این که سوخته. محاله، ببینید موضوع این است که محاله یک ارگانیسم زنده که در تمام جزئیات خودش سرشار از اینفورمیشنه و این اینفورمیشنا در ژنتیک ثبت شدن در DNA من.

در DNA من، ببینید الان خیلی من می‌توانم حرف‌های مدرن بزنم که یونگ روحش هم خبر نداشت. همین‌طوری می‌گفت که این‌ها نتیجه تجربه اجداد ماست. بدون اینکه بدونه، بعد اواخر عمرش که فهمیده بود یک چیزی به اسم ژن وجود داره، مثلاً یک جایی گفته که احتمالاً این‌ها در ژن‌های ما مثلاً این‌جوری ثبت شده. ما الان خیلی خوب می‌دانیم که ژن‌ها عامل یک چیزی وجود دارد به اسم جین اکسپرشن.

در DNA من یک اطلاعاتی وجود دارد در مورد اینکه چه فعالیت‌هایی مثلاً مربوط به هورمون‌ها کی شروع بشن، کی تمام بشوند. مثلاً بلوغ در یک سنی، شما از اول که به دنیا میاید که مثلاً هورمون‌های جنسی‌تون شروع به کار نمی‌کند. بعد در یک زمانی شروع میشه، توسط دستورات خیلی دقیقی که در DNA ما هست، در یک سنی هورمون‌های جنسی شروع می‌کنند به ترشح.

درست؟ رشد قد من تا یک سنی ادامه پیدا می‌کند. ببینید مثال‌های خیلی واضح بزنم. شما این‌طوری نیست که اگر انگشتتون را ببرید، جاش یک انگشت دربیاد. برای خاطر اینکه در ژن‌های ما تولید دوباره انگشت نیست. ولی جین اکسپرشن برای ناخن وجود دارد. یعنی به طور مداوم دستوراتی وجود دارد که این ناخن به طور مداوم دارد رشد می‌کند.

من عضلات من که خسته میشن، به طور مداوم جین اکسپرشن انجام می‌شود. آن چیزهایی که آنجا تولید شده بود، بازتولید می‌شود. اگر کم شد، زیاد می‌شود. بعضی از جاها این جین اکسپرشن در واقع دستوراتش این‌جوری است که مداوم انجام میشه، کلیه یک بار ساخته می‌شود. ولی می‌دونید، طحال ترمیم می‌شود. برای اینکه اطلاعات مربوط به ترمیم طحال هست. خب؟

تمام فعالیت‌های جسمانی من جزء به جزء توسط اینفورمیشنی که در DNA من هست، دارد کنترل می‌شود. و اگر رفتارای من، اعمال من، افکار احمقانه‌ای که به من تحمیل شده یا خودم بهشان رسیدن، رسیدن، این‌ها به نوعی باعث به هم خوردن تعادلا بشن، قطعاً مکانیسم‌های، من نمی‌گویم آن حتماً، طبیعی است که فکر بکنیم که مکانیسم‌های درونی من در مقابل این مشکل یک واکنش‌هایی انجام میدن، حس‌های منفی تولید می‌کنن، حداقل عواطف منفی تولید می‌کنند.

شما دارید یک کاری می‌کنید که به ضررتونه، نمی‌فهمید. بهتان گفتن این کار خوبه، شما اتوماتیک دارید می‌کنید. در مشکلی که در اصل والد شما ایجاد شد یک چیزی در رم شما یک چیزی ثبت شده که با آن چیزهایی که تو راهتون هست نمیخونه این مثلاً این رفتارایی انجام میدین که فکر میکنید این کار خوب است درست است میکنید در حالی که این کار واقعاً خوب نیست مثلاً شیشه میخورید یک جایی به دنیا اومدید که مثلاً دارید تمرین میکنید معده شما عکس‌العمل نشان نمی‌دهد مثلاً تو یک حباب‌چه‌ها این دارد شیشه می‌خورد دیگر خودش با اختیار خودش دارد شیشه می‌خورد دیگر به من مربوط نیست معلوم است عکس‌العمل نشان می‌دهد ها عکس‌العملش چیه؟

سیگنال اتوماتیک بدن

شیشه بخورید شکمتون درد می‌گیرد این عکس‌العمل خیلی ساده‌ایه دیگر مثلاً یک جاهایی پاره می‌شود خون می‌آید و خون را که میبینید به طور ناخودآگاه احساس بدی بهتان احساس ترس بهتان درس می‌دهد بنابراین آدرنالینتون ترشح میکنید آماده این می‌شوید که خطری شما را تهدید می‌کند وقتی آدم احساس می‌کند که خطری مرا تهدید می‌کند شروع می‌کند یک چیزی را که عامل خطره دفع کردن.

بنابراین جسم من دارد در مقابل اینکه شیشه میخورم انگار دارد یک فکری مقابلش می‌گذارد یک آنتی‌تز به اصطلاح می‌گذارد اگر من تزم این است که شیشه خوردن خوب است جسم من اگر این مستقیماً به من یک سیگنالی نمیفرسته به یک زبان مثلاً فارسی یا زبان انگلیسی که شیشه نخور ولی احساسات و افکار و ایده‌هایی در واقع انگار دارد چیزهایی ایجاد می‌کند که معنایش این می‌شود که شیشه نخور و مقابلش دارد حس ایجاد می‌کند فکر ایجاد می‌کند ها کم‌کم من وقتی که دچار اضطراب میشم دچار این مشکل میشم انگار به طور طبیعی دنبال این میگردم که مشکل چیست دستم که به جایی بر نخورده.

این هم که درست این هم درست چیست احتمالاً این که شیشه خوردم هر بار که شیشه میخورم این احساسایی که بعداً مثلاً به من دست می‌دهد حالا یک مثال خیلی حاد دارم میزنم برای خاطر اینکه روشن باشه.

که جسم جسم ما مکانیسم این واژه جسم را به کار نبرم زیاد بیولوژی‌اش نکنیم ما یک ارگانیسمی داریم شما چه به روح معتقد باشید به معنای ماورای طبیعی‌اش چه نه خلاصه این یک ارگانیسمیه از احساس مثلاً درد در آن هست تا هر چیزی که به آن جسم در آن هست فیزیولوژی، هورمون، عصب مکانیسم‌های روانی.

حالا مکانیسم‌های روحانی فرض کنید همه چیز این‌ها هست و همه این‌ها با همدیگر برهم‌کنش دارند و به طور مداوم از آن از پایین‌ترین لایه‌ها به سمت خودآگاهی اگر لازم باشه سیگنال فرستاده می‌شود سیگنال به معنای مهندسی‌اش ها؟

سیگنال الکتریکی‌ان دیگر این‌ها ها؟ همه‌شان خلاصه به نوعی حتی اگر هورمون زیاد و کم بشود یک جوری باید برای اینکه به خودآگاهی برسد باید وارد سیستم اعصاب بشود بنابراین به معنای واقعی کلمه تبدیل سیگنال الکتریکی می‌شود که اینفورمیشنی همراه خودش دارد و به یک جایی مغز من که آن اینفورمیشن را پروسس می‌کند می‌رسد و من در مقابلش عکس‌العمل نشان می‌دهم و ۱۰۰ هزار هزار برابره آن پروسس‌هایی که من با فکر خودم انجام می‌دهم تو بدن من مدام دارد انجام می‌شود این آن اقیانوس ناخودآگاهیه که در واقع نه با این مبانی که من الان دارم می‌گویم.

ولی یونگ بهش می‌گوید که یک چنین چیزی معتقد معتقد که وجود دارد این‌ها از طبیعی‌ترین رفتارای انسان را کنترل می‌کنند تا سطح بالاترین رفتارها که مثلاً اگر اسم ناخودآگاهی را سطح بالاترین بگذارید سوال سوال این است که من تا اینجا به طور مبنایی اونطوری که هیچ‌وقت یونگ در مورد این مسائل صحبت نکرده و شاید حتی امکانش هم نداشته من امروز هیچ نوع ساعتی ندارم ۱۰ دقیقه به ۸.

خب بگذارید من این فعلاً این مبنایی را که برای درس‌های یونگ گذاشتم را یک مقدار فقط تکمیلش بکنم حداقل یک سری سوال ایجاد بکنم که جلسه آینده در موردش صحبت بکنیم من احساسم این است که الان ما به طور کاملاً ساینتیفیک بدون اینکه هیچ احتیاجی به تجربه داشته باشیم می‌دانیم که یک اگر قبول بکنید که منظور یونگ وقتی یونگ از اقیانوس ناخودآگاهی صحبت می‌کند.

یعنی مجموعه‌ای از معرفت و دانش و اینفورمیشنی که ربطی به افکار خودآگاه من ندارد به وضوح علم جدید تایید می‌کند که یک چنین اقیانوسی وجود دارد و واقعاً نسبت این اینفورمیشن به نسبت چیزی که تو کله من میگذره اقیانوس به جزیره است.

یعنی شما میزان یک روزی یک وقت از این نوروساینتیست بپرسید چند تا سیگنال تو مغز می‌آید پروسس می‌شود که آن موقعی که من دارم خودم به یک چیزی فکر میکنم در طول شبانه‌روز به حجم همه سیگنال‌هایی که دارد پروسس می‌شود که نتیجه فکر کردن من نیست خودآگاهی‌ام نیست از مسائل جسمانی گرفته با هورمونی روانی همین‌جوری تا بالا واضح است که اصلاً آن تقریباً اکثر مردم که می‌دانید این مخشون آکبنده.

یعنی آن سیگنال‌های مربوط به فکر کردنشون تقریباً وجود ندارد. فکر می‌کنند دارند فکر می‌کنند. واقعیت این است که حتی فکر کردنشون هم به نظر می‌آید حالا شاید واقعاً مکانیسم‌های ناخودآگاهشون باعث می‌شود که آن حالت فکر کردن بهشان دست بده. بیاید فرض بکنیم که ناخودآگاهی به معنای واقعی کلمه وجود دارد و آدم‌ها در یک لحظاتی از یک مکانیسم‌هایی استفاده می‌کنند و سیگنال‌هایی تولید می‌کنند که دیگر اتوماتیک نیست.

حجم این سیگنال‌ها نسبت به کل سیگنال‌هایی که تو مغز به وجود می‌آد، پروسس می‌شود واقعاً تمثیل خوبی اگر بگوییم مثل یک جزیره در اقیانوسه، ولی ما به نوعی با این‌ها را بیشتر می‌بینیم. من متوجه نیستم که چند تا سیگنال از قلب من دارد می‌آید به سمت مغز من، مغز من چگونه این‌ها را پروسس می‌کند.

ربطی به من ندارد. من متوجه این که اگر یک جاهایی تعادل‌های هورمونی به هم می‌خورد این‌ها چگونه دارند به مغز من می‌آن، پروسس می‌شن، عواطفی مقابل با مثلاً مشکل ایجاد می‌شود یا افکاری ایجاد می‌شه، در واقع توجه ندارم.

من خودآگاه و اقیانوس ناخودآگاه

بنابراین فکر می‌کنم که من معادل با وقتی می‌گویم من دارم به قسمت‌های خودآگاه خودم اشاره می‌کنم. من قسمتی‌ام که انگار اختیارشو دارم. بقیه‌شون اقیانوسیه که در آن زندگی نمی‌کنم ولی اطراف من گرفته. حالا سؤال این است. سؤال سؤالی که در واقع نظریه یونگ به نظر من از اینجا شروع می‌شود. اگر نظریه یونگ وجود داشته باشه.

آیا وارد شدن به خودآگاهی که این انبوه اینفورمیشن و معرفتی که بیس حیات منه، این‌ها به صورت واقعاً افکار به طور موازی وارد خودآگاهی من می‌شوند یا نه، مکانیسم‌هاش چیز دیگه‌ست. یعنی من یک فکر توسط ناخودآگاه من، یک فکر همان‌طوری که افکار خودآگاه من، مثلاً من کتاب می‌خونم، افکاری وارد ذهن من می‌شه، توسط مطالعه کردن یک کتاب. به یک زبانی این‌ها را دارم می‌سازم.

آیا ناخودآگاهی مکانیسم‌هایی دارد که یک فکر ایجاد بکند یا نه؟ یک چیزی پایین‌تر از فکر ایجاد بکند. جلسه آینده وارد این بشویم که یونگ چه ایده‌ای دارد در مورد اینکه این اقیانوس چگونه وارد آن جزیره تأثیر می‌گذارد.

واقعاً به طور موازی یک چیزی را تو آن جزیره ایجاد می‌کند همان‌طوری که من با فکر کردن می‌توانم ایجاد بکنم یا نه یک چیز دیگر یک جور دیگر یک خورده پیچیده‌تر.

این مفهوم آرکتایپ که مفهوم مرکزی یونگه در واقع جواب یونگ به یک چنین سؤالیه. این‌طوری نیست که ناخودآگاه فکر ایجاد کند. ناخودآگاه یک چیزهایی در آن هست به اسم آرکتایپ که این‌ها به نوعی وارد تو ناخودآگاهی ما تأثیر می‌ذارن ولی تأثیرشون به این شکل مستقیم نیست مثل کتاب خواندن.

و مکانیسم‌ش یک خورده پیچیده‌تره و باز من برخلاف اینکه حالا یونگ همه‌اش سعی می‌کند که تجربی در واقع این چیز را انجام بده، این روند کشف این‌ها را بیان بکنه، من سعی می‌کنم جلسه آینده یک جوری یک خورده اصولی‌تر بگویم که چرا باید به یک چیزی مثل آرکتایپ که یونگ معتقده معتقد باشیم. به یک مثل یک مکانیسم واسطه‌ای که بین این اقیانوس و آن چیز قرار می‌گیره، افکار خودآگاه قرار می‌گیرد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خب جلسه تمام شد. از الان دیگر هر سؤالی بکنید. آرکتایپ موضوع جلسه آینده‌ست. بگذار ایشان اول دست بلند کرد. نه، اولاً من حرفم این است که طبیعی این است که من سیستم در مقابل هر نوع عدم تعادلی واکنش نشان می‌دهد.

یعنی می‌خواهم بگویم اگر شما بگویید که در مقابل خودآگاهی شما و اختلال‌هایی که نتیجه خودآگاهی شماست، اصلاً یک رفتاری را به طور مداوم انجام می‌دید و تعادل هورمونی‌تون به هم می‌خورد.

خب؟ اگر بگویید سیستم در مقابل این واکنش انجام نمی‌ده، ولی اگر آن هورمون را به شما تزریق بکنن، واکنش انجام می‌دهد. به نظر من اصلاً به معنای این است که سیستم مکانیسمش یک طوریه که بین مثلاً اینکه شیوه تولید آن هورمون از این ور بوده یا آن ور بوده یک جوری قضاوت می‌کند.

خیلی به نظر من ایده عجیبیه. من فکر می‌کنم یک جوری ما به اتوماتیک‌تر بودن رفتارهای طبیعی یعنی سیستم باید بفهمه که اوه این افزایش هورمون این مال این است که خب ایشان یک کتاب خوانده این‌جوری فکر می‌کند دارد به مطابق آن رفتار می‌کند این هورمون اضافه شده این به من مربوط نیست. ولی اگر تزریق شد مثلاً آن را من باید واکنش نشان بدهم. آن تزریق هم نتیجه آگاهی رفتار خودآگاه یک آدم دیگه‌ایه.

خب پس این هم باید سیستم فکر کند. این هم یک جوری به خودآگاهی یک نفر ربط دارد من واکنش نشان بدهم ندم. خب سیستم یک چیزی است مثل فیزیکیه. یک هورمون زیاد می‌شود این واکنش نشان می‌دهد.

یعنی شما چه در اثر افکار غلطتون یک هورمونتون زیاد شده چه آن هورمون را شما تزریق کردید نه تنها سیستم در مقابل هر دو واکنش نشان می‌دهد من فکر کنم باید واکنش هم یکسان باشه.

چیزی که دیتکت می‌کند یک جور افزایش هورمونه که باید به تعادل برسد و شروع می‌کند سیگنال‌های خودش را اتوماتیک دادن. اگر سیستم فکر نمی‌کند که اصلاً سیستم آن بقیش اتوماتیکه دیگر.

یعنی اگر شما این را قبول نکنید باید بگویید ما با یک نوع بیولوژی مثلاً خیلی هوشمندی روبرو هستیم که خیلی قضاوت‌های عجیب و غریب می‌کند و فکر می‌کنم حداقل الان احساس ساینتیفیک نیست. فکر کنم هر ساینتیستی این سوال ازش بکنی همینو بهت می‌گوید.

سیستم در مقابل عدم تعادل هورمونی واکنش نشان می‌دهد. اینکه شما بچه هستید دستتونو گذاشتید روی این بخاری و دارد می‌سوزه احساس درد می‌کنید و یک جوری سیگنال‌هایی که ناخودآگاه دستتونو می‌کشید اگر دستتونو روی شمع بگیرید چون نمی‌دونید می‌سوزه برای اولین بار دارید این کار را می‌کنید یا مثل ونگوک برای خاطر اینکه نظر مثلاً معشوق خودتونو جلب بکنید دارید این کار را می‌کنید سیگنال‌هاش فکر کنم یکسان بوده.

فکر نکنم ونگوک خیلی فرق می‌کرد که حتی با توجه به مثلاً پدیده‌هایی که می‌زنید فرق می‌کند مثلاً فهمیدنشون. من در این مورد مثلاً این‌ها بله اینکه ببینید با تلقین یا این ربطی به حرف‌هایی که من می‌زنم ندارد یعنی این‌جوری نیست که تناقض داشته باشه.

اینکه در واقع این حرفی که شما دارید می‌زنید این نکته‌ست که برخلاف روند جاری ساینس که همه‌چیز را از پایین به بالا می‌بیند یعنی احساس ترس مقدم همان برمی‌گردیم به آن سوال شما.

آیا مقدم این است که آدرنالین ترشح می‌شود بعد من می‌ترسم یا نه؟ ترس می‌تواند از بالا شروع بشود بعد آدرنالین ترشح بشود یا هر دو. یکی از موضوع‌های آن جلسه‌ای که قرار است شما صحبت بکنید بحث در همین مورده که ایشان می‌گوید جلسه در موردش صحبت شد.

ساینس اصولاً جریان آکادمیک معمولی این است که همه‌چیز از پایین از فیزیک به سمت مثلاً روان‌کاوی در یک لول بالاتری قرار دارد. من باید دوستش بخوانم به پایین. یعنی عامل ترس ترشح هورمونه. ولی این مثال‌هایی که شما می‌زنید و خیلی مثال‌های دیگر نشان می‌دهند که دوطرفه‌ست. یعنی من می‌توانم با مفاهیم ذهنی و روانی ترشح آدرنالین را زیاد بکنم یا کم بکنم.

نه از آن طرف می‌توانم با ترشح زیاد و کم کردن ترشح آدرنالین یک جوری احساسات روانی ایجاد بکنم. حتی فکر ایجاد بکنم. صحبت از تلقین شد. تلقین تلقین تلقین. این را می‌خواهم بگویم که اولش هم از در واقع فکر می‌کنم که این مسئله را می‌شود جمع‌بندی کرد. همون‌طور که گفتم شما بستگی به صحبتتون دارید. آن بستگی به این جلسه.

نه خیلی. نه خیلی. نه خیلی. ساینتیفیک. نه ببینید وقتی می‌گوییم ساینتیفیک یعنی مطابق با رسم جاری ساینس. من آن جلسه‌ای که می‌گویم گوش بکنید آن که به نظر من نه به نظر من به نظر خیلی‌ها روان‌کاوی می‌تواند روند ساینس را تغییر بده. چه اشکالی داره؟ من می‌توانم به یک انقلاب علمی جدید فکر بکنم که از روان‌کاوی شروع می‌شود.

مثلاً همین که اگر تا حالا در ساینس رسم بر این بوده که فیزیک مبناست پدیده‌های فیزیک پدیده‌های زیستی شیمیایی و زیستی را به وجود می‌آرن این‌ها تبدیل به پدیده‌های روانی می‌شوند ولی من یک آزمایش‌های شبیه این می‌بینم که با یک تلقین می‌شود فیزیک ایجاد کرد. بنابراین اگر من تو روانکاوی چیزی مخالف می‌بینم، نیام بگویم این پدیده را ولش کن.

این یک فکتیه، نه این مثلاً دروغه. بذارمش کنار. اگر واقعاً فکت‌های روانکاوی وجود دارد که با روند کلی ساینس نمی‌خونه، خب چه اشکالی داره؟ من از آنجا می‌آم فیزیک را اصلاح می‌کنم. چرا روانکاوی باید قاعده زیست‌شناسی، شیمی، فیزیک باشه؟ چرا فکر نکنم که روانکاوی یک جاییه که من در آن مشاهداتی دارم، با فیزیک موجود نمی‌خونه؟ من صحبت می‌کنم.

حرف‌های من، در مخالفت با نظر من، توانمندی دارد در واقع. اگر دارم دست بلند می‌کنم، خب من در مورد این، می‌تونم، شاید این صحبت‌ها بیشترم می‌تواند باشه. می‌توانید این مشاهدات رو، که درست‌تر از این‌هاست، تو نقدش، بیارید، که آن‌ها مستندتره. مطالعه کردن، این‌ها را برای من بفرستید، و کمک می‌شود به اینکه به شرطی اینکه آن بحث‌ها قبلاً بیان نشده باشه، در موردش بحث نشده باشه.

یعنی ببینید شما مثل کسی هستید که تو جلسه پانزدهم ریاضی مهندسی بیاد، در حالی که ما داریم مثلاً معادله مشتقات جزئی را با سری فوریه حل می‌کنیم، بگی سری فوریه چیه؟ چرا این ضریبش را می‌گید؟ ممکن است این ضریب منفی نباشه، مثبت باشه، چرا اینقدر معتقدش؟ سوال‌هایی بپرسید که دیگران جوابش را می‌دونن، در موردش بحث شده، سوالی ندارن، بنابراین شما می‌شوید یک اخلال‌گر.

اینجا یک کلاسی نیست که جلسه اولش که نیومدید. شما در وسط یک بحث‌هایی اومدید. سوال‌هایی می‌کنید که از نظر آدم‌هایی که اینجا هستند، به جا نمی‌آید. دقت می‌کنید؟ من خیلی خوشحال می‌شم که شما در مورد مثلاً جلسات قبلی را گوش بدهید و ما یک جلسه‌ای را مثلاً یک نیم ساعتش را بذاریم، شما بیاید، اولاً می‌توانید با من چک بکنید.

اگر یک چیزی، موردی موند، که احساس کردید که مثلاً نظریه فروید طوری بیان شده که مطابق با میل فروید نیست، می‌توانید بیاید این را در کلاس مطرح بکنید. من لزومی نمی‌بینم با شما بحث بکنم. مثل اینکه شما ایده‌های خودتان را می‌گویید و مرجع معرفی می‌کنید، بچه‌ها می‌روند می‌خونن، قضاوت می‌کنند که مثلاً این نحوه بیان من درست بوده یا غلط بوده.

یعنی الان کاملاً اگر اعتراضی به شما هست، اعتراض واردیه. آن هم این است که شما در وسط یک جلساتی سوال‌هایی می‌کنید که مربوط به جلسات قبل می‌شه، بدون اینکه، حالا من اجازه بدهم. به هر حال، نه کلاً می‌گویم. در این شاید دو جلسه، یک خورده، اگر کسی اعتراضی داره، به این دلیله، نه به دلیل اینکه، من شخصاً ابراز خوشحالی کردم برای اینکه دوست دارم.

آره، خب من هم خوشحالم که شما تو این جلسه، آره، خب. یک خورده بذارید، نه، بذارید، یک لحظه اجازه بدهید. ایشان می‌تواند نقش یک شاگرد زرنگ را بازی بکنه، که من به عنوان مثلاً کسی که دارم درس می‌دم، خوشم می‌آید که ایشان سوال‌هاش، مثلاً واقعاً ببینید این حق طبیعی منه.

ممکن است یک نفر اینجا باشه، یک سوال بکنه، من جواب ندم، ولی به ۱۰ تا سوال یک نفر دیگر تو یک جلسه جواب بدهم. قبول دارید؟

حق دارم دیگر. اگر ایشان سوال‌هاش از این تیپ بود، به نظر من اشکال نداشت. ولی، به هر حال، من فکر می‌کنم این حق، اگر واقعاً سوالاتتون این‌جوری بود که مثلاً در مورد یونگ، من الان دارم این حرف‌ها را می‌زنم، شما هم بروید یه، پری‌تانیکان، نه حالا یک جای دیگر یک چیزی واقعاً پیدا بکنید، بگویید که مثلاً یونگ یک چنین حرفی زده، با این چیزی که تو می‌گی متناقضه، من ممکن است حرفم را پس بگیرم یا نگیرم.

من به طور طبیعی کاری که می‌کنم، اگر الان بهم ثابت بشه، که این حرفی که این جلسه زدم، خیلی دور از حرف‌های یونگیه که نیست، من این رو، من این را به عنوان یک نظریه یونگی جدید دارم بهتان می‌گویم. رسماً دارم بهتان می‌گویم. آن مقدار قیدی که داشتم که حرف‌های فروید را بزنم، در مورد یونگ ندارم. برای اینکه فکر می‌کنم یونگ ایده‌هایی دارد که خوب بیان نکرده.

دقت می‌کنید؟ شما فکر کنید من یک مقداری یونگ خوندم، خودم الان یک چیزی دارم که فکر می‌کنم خیلی نزدیک به ایده‌های یونگه. ممکن است یک نفر بیاید بگوید نیست، می‌گویم خب باشه نیست.

من هدفم، من اجازه بدید، من هدفم تو این جلسات این نیست که یونگ را به طور دقیق بیان بکنم، فروید را به طور دقیق بیان کنم و لکان را که اصلاً نمی‌شود بیان کرد را بیان بکنم.

هدفم این است که یک ایده‌هایی از روانکاوی را بیان بکنم، می‌توانید همه این‌ها را بگویید که ایده‌های شخصی منه. خب؟ من هیچ حساسیتی ندارم. میزان لینگ مرجعیت به اصطلاح، اینکه من آیا حرف‌های من در مورد فروید درست است یا غلطه، برای من خیلی مهم نیست.

برای من چیزی که مهم است این است که من میزان لینک مرجعیت به اصطلاح اینکه من آیا حرف‌های من در مورد Freud درست یا غلط است برای من خیلی مهم نیست.

برای من چیزی که مهم است این است که من یک مدلی از روانکاوی را ارائه می‌دهم هر چقدر می‌خواهد منطبق با Freud و Jung باشه یا نباشد از این‌ها استفاده می‌کنم برای نقل طرحم. دقت می‌کنید؟ اصلاً فکر کنید من یک روانکاو جدیدم. نظریات خودم را دارم.

چه اشکالی دارد مگه؟ آن‌ها اشکال ندارند. من کلاً نسبت به اینکه چقدر افکار من چیزهایی که به Freud و Jung و Lacan نسبت می‌دهم دقیقاً همونی که آن‌ها گفتن خیلی حساسیت ندارم و فکر می‌کنم در مورد Freud تلاش کردم که این کار را بکنم و برای خاطر اینکه آنجا خیلی خوب بیان شده و دلیلی نداشتم این کار را نکنم.

ولی در مورد Jung این کار را نمی‌خواهم بکنم. دارم رسماً می‌گویم. یعنی اگر الان حرف‌های مرا یک مقاله بکنید یک جایی بدهید چاپ بکنند حتماً Jungی‌ها اعتراض می‌کنند که کی Jung مفهوم information را استفاده کرده؟ خب نکرده. چه کار کنم؟ information نبوده که استفاده بکنند. من حق دارم به عنوان یک آدمی که Jung خوانده یک چیزی را بیان بکنم.

دارم می‌گویم که درست است به نظر من اصولاً دارم ایده‌های Jung را می‌گویم ولی اگر حتی به خودم ثابت بشود بنا به مثلاً یک مراجعی که من ندیدم که Jung این‌جوری فکر نمی‌کرد برام مهم نیست. من حرف خودم را می‌زنم. اول یک چیزی می‌خوای بگی که آخرش یک چیز دیگر می‌گی. ببین شما را به خدا دیگر اینقدر تا اینجا لکچر بوده دیگر این‌جا هم هست. ها؟

من اگر واقعاً یک جلسه‌ای باشه تشخیص بدهم که بهتر است همه ساکت بمونن کسی سوال نکند و من تا آخر حرفمو بزنم بعداً سوال بکنند مثل مثلاً جلسه کاپیتالیست یا جلسه‌ای که در مورد علم و دین صحبت می‌کردم.

اگر احساس کنم یکی از این جلسات این‌جوری است اولش می‌گویم. اگر احساس کنم یک نفر دارد روند لکچر مرا مختل می‌کند آن سیستم‌های ناخودآگاهه مثلاً یک هورمون‌هایی ترشح می‌شود و من اصلاً مثلاً صدای خودم تنش بالا می‌رود و طرف می‌فهمد که زیادیه.

نه من باشه من می‌خواستم نظر خودمو بگویم که آن‌ها مثلاً این‌ها مثلاً با توجه به اینکه این مقابله مدارک برای من مهم نیست یعنی در این جلسات هم ببینید اگر آن هم بگذارید همین کار را بکنیم اگر واقعاً مثلاً دیدیم حجم کلاس بخش عمده‌ای را دارد می‌گیرد این مسئله مقابله خب من اصلاً می‌گویم که رسماً یک جلسه اعلام می‌کنم از این نظریه Jung نیست نظریه Jung که مثلاً خب اصلاً اسمش را عوض می‌کنیم.

اصلاً برای من واقعاً کلاً بگذارید من یک چیزی تو این جلسه بگویم. شما اکثراً تو جلسه‌های دیگر من هم بودید یا باور کنید من در هر نقل قولی که از هر آدمی می‌کنم احساسم همین است. اصلاً برام مهم نیست در درجه اول که Foucault عین این حرفو زده یا نزده.

اصلاً من رسماً دارم می‌گویم نقل قول نمی‌کنم که تکیه بکنم به Foucault. به عنوان ادای دین من از حرف Foucault این را فهمیدم. این نکته را از Foucault یاد گرفتم. وقتی که می‌گویم Foucault یک چنین حرفی زده. اگر یک نفر بیاید ثابت کند که Foucault یک چنین حرفی نزده که به نفع منه. پس من اورجینال دارم این حرفو می‌زنم. من آن حرفه را قبول دارم نه چون Foucault گفته.

چون به نظرم درست است. الان هم اگر یک نفر بیاید بگوید نظریه جدید نظریه Jung نیست که خب بهتر است. پس من بروم بگویم یک نظریه جدید روانکاویه. به نظر من این‌ها نظر این‌ها نظریات Jung نیست. بله من مطمئن باشید که من مطمئنم تا الان. بله من کاملاً ببینید فکر می‌کنم که خودم نسبت به این مسئله به اندازه کافی حساسیت دارم.

یعنی اگر احساس کنم که یک بحثی دارد بیش از اندازه در کلاس وقت می‌گیرد خب خصوصیش می‌کنم. حالا فعلاً این موضوع تا کلاً این احساس شادی مرا از اینکه ایشان آمده و مطالعات Freudی و Jungی و این‌ها دارد از بین نبرید. من همچنان احساس شادی می‌کنم. دست خودم نیست. این‌ها ترشح هورمون‌هاست.