در این جلسه مسیر انتقال اطلاعات از ناخودآگاه به خودآگاه بررسی میشود و رویا بهعنوان زبان نمادین نقطهٔ آغاز بحث قرار میگیرد. سیگنالهای ضعیف بدنی، اغتشاش از دیدگاه فروید، و خوانش یونگیِ استراق سمع در برابر پیام مستقیم مقایسه میشوند. فانکشن جبرانی رویا و بازتعریف آرزو در افق یونگی نیز طرح میگردد.
کسی اگر از یکی از جلسات قبل، جلسات یونگی سوالی دارد. در عین حال اینکه شما یک پروژهای داشتید که اگر بخواهید یک روزی در جلسات قبل گوش بکنید و مثلاً مشکلی باشه، بله. همان خب نه من میگویم که این یادم هست و شما این امکان را دارید که اگر مشکلی در بحثهای فرویدی دیدید در موردش مثلاً یک صحبتی اینجا بکنید.
منتها آن بحث کردن در مورد فروید را طبعاً ابتدا یا انتها انجام میدهیم که مثلاً یک جوری جدا باشه از بحثهای مربوط به یونگ. هرچند ممکن است به طور طبیعی با مسائلی که الان داریم در موردش حرف میزنیم هم مخلوط بشود به هر حال حرفهام.
چون بعضی از چیزهایی که من تو این جلسات میگویم به نوعی به هر حال مربوط به فروید هم میشود. حالا اگر سوالی نیست در مورد جلسات یونگ، آ بفرمایید. هفته هفته گذشته صحبت میکردیم زمانی که درباره مکانیسم انتقال اطلاعات از ناخودآگاه به خودآگاه صحبت کردیم، به طور نمونه در واقع ما خودآگاه را حذف کردیم.
یعنی حالت خواب را در نظر بگیرید، ناخودآگاه را زبان نمادین میدانیم. خب حالا نمیدانم حالا اگر این حالت را در نظر نگیریم، یعنی خودآگاه هست، نه، فرزند را کلاً حالتهای غیرخواب. آیا باز هم این ارتباط برقرار میشود و اگر برقرار میشه، چطور انجام میشه؟ خب باز هم همان زبان نمادین را آن خواب را و چگونه نشان میدهیم و مینماییم؟
من فکر میکنم که در مورد این موضوعی که شما میگویید هنوز صحبت نکردیم. آخر جلسه قبل یک زمینهسازیای کردیم که میخواهیم این جلسه در موردش صحبت بکنیم.
بنابراین این اصلاً سوالتون در واقع همین جلسه را ادامه بدیم، احتمالاً جواب سوالتون را میگیرید یا اینکه بعداً میتوانید به هر حال هر جای خاصی مجدد سوال بکنید. خب خوبه، این سوال خوبی بود در اینکه جلسه را شروع بکنیم. همین موضوعی که
در واقع انتهای جلسه قبل به عنوان سوال مطرح شد و قرار شد که بیشتر در موردش صحبت بکنیم، این بود که حالا با پذیرفتن اینکه ما در ناخودآگاه یک انبوهی از اطلاعات داریم که این اطلاعات از اطلاعات روانی، جسمانی گرفته که اطلاعات درونی هستند، حتی اطلاعات مربوط به جهان خارج هم طبعاً تو ناخودآگاه به وجود میآید.
اطلاعات ناخودآگاه و مسیر به خودآگاه
در اکثر ارتباطی که ما با جهان خارج داریم و بنابراین یک مجموعه عظیمی از اطلاعات آنجا هست و اینها میخواهند به نوعی به خودآگاه منتقل بشوند. اینکه گرایش ناخودآگاه این است که اطلاعات را به خودآگاه منتقل بکنه، فکر میکنم باید بدیهی فرض بشود.
برای خاطر اینکه مثلاً ما تمام انواع انتقال اطلاعات را میبینیم مثلاً به صورت اعلام درد، نمیدانم سوزش، همیشه ما مکانیسمهای فوقالعاده زیادی داریم که میبینیم به وضوح که اطلاعات در واقع توسط جسم ما چیزهایی که سلامتی را به خطر میندازه، هر چیز خطرناک، هر چیز مطلوب به صورت میل مثلاً که من به چیزهایی که برای مثلاً غذایی که باب طبع من هست میل دارم، نسبت به چیزهایی که برای من مضره احساس نفرت میکنم و اینها مطلقاً توسط خودآگاهی من ایجاد نمیشود.
به نظر میآید که مکانیسمهای خودش را دارد که به طور ناخودآگاه کار میکنند و من احساس انزجار میکنم، احساس ترس میکنم و الی آخر.
تا یک حدی که مربوط به احساساته، به نظر میآید که مجموعه زیادی در واقع اطلاعات به طور مرتب از طرف ناخودآگاه به سمت خودآگاه میآید و طبعاً شما وقتی که یک چیزی را در روشنایی میبینید که یک اتفاقهایی دارد میافتد و بعد هی کمکم میبینید که به یک قسمتهایی دارد تاریک میشه، دیگر بقیهاش را خوب نمیبینید ولی تا اونجایی که میبینید، احساس میکنید که همهاش این فرایند وجود داره، دلیل ندارد که من تصور بکنم که غیر از این فرایندهای واضح مثل مثلاً ترس و درد و اینها که میبینم، وقتی.
به یک لایههای پنهانتر میرسم، دیگر ناخودآگاه به یک دلیلی تمایل خودش را نسبت به اینکه از ما محافظت بکند یا مثلاً اطلاعات منتقل بکند از دست بده.
طبیعی این است که اینجوری فکر بکنم و فرض کنم که در مثلاً فرض کنید موقعی که ناخودآگاهی کاملاً تا حدودی زیادی خاموش میشه، مثلاً در موقع خواب، همچنان جریان اطلاعات، یعنی رویاها ناخودآگاهی کاملاً تا حدودی زیادی خاموش میشود مثلاً در موقع خواب همچنان جریان اطلاعات یعنی رویاها ادامه یک سری جریان اطلاعات از سمت خدا ناخودآگاه به خودآگاه توشون هست و فعالیتهای ناخودآگاه اصولاً این حالت انتقال اطلاعات به خودآگاه را دارد.
فرض طبیعی انتقال مداوم اطلاعات
فکر میکنم این فرض فرض طبیعیتریه تا اینکه یک نفر یعنی احساس من این است که کسی خلاف این بگوید احتیاج به یک توجیهات خاص دارد. وگرنه به نظر میرسد که این در حالتهای طبیعیتر وقتی که این جریان در قرار میشود باید فرض را ادامه بدهیم دیگر.
فکر کنم در بحثهای Scientific معمولاً همین کار را میکنیم. این فرضها دیفالتهامون را ادامه میدهیم مگر اینکه نقض بشوند. و اگر دلیل قاطعی نداشته باشه فرض میکنیم که مثلاً در رویا هم انتقال اطلاعات هست و در هر جای دیگر هم ممکن است این پدیده را ببینیم.
بنابراین باید یک جوری حداقل این کنجکاوی را داشته باشیم ببینیم اگر یک چنین مکانیسمی را در یک جاهایی دیدیم در جاهای دیگر این مکانیسم وجود دارد ندارد چه جوری دارد کار میکند خلاصه این یک حساسیتی که نسبت به این موضوع به طور طبیعی در شیوه نگاه Jung وجود دارد.
من کاری که این جلسه میخواهم بکنم این است که اصولاً میخواهم در مورد همین شیوههای انتقال اطلاعات و این حرفها صحبت بکنم و میخواهم از یک جایی شروع بکنم که یک مقدار توافق بیشتری روش هست یا مثلاً Freud هم چندان مشکلی نداشته باشه. میخواهم از یک جایی شروع بکنیم که خیلی مسئلهدار نباشد.
چرا از رویا شروع میکنیم
اولاً آخر جلسه قبل توضیح دادم که چرا طبیعی است که از یک جایی مثل رویا شروع بکنیم. اگر من میخواهم مکانیسمهای همانطوری که Freud در واقع اولین بار این نکته را روش پافشاری کرد این جمله معروف Freud که ناخودآگاه شاهراهیه به سمت ببخشید رویا شاهراهیه به سمت ناخودآگاه برای خاطر همان پدیده که من در واقع وقتی میخواهم شما در دانش چه کار میکنید؟
مثلاً وقتی که میخواهید تأثیر یک عاملی را ببینید سعی میکنید یک آزمایشی ترتیب بدید، عوامل دیگر را یک جوری تأثیرش را حذف بکنید که بتوانید ببینید این تنهایی چه کار میکند دیگر. به نظر میآید به طور طبیعی ما وقتی در حالت رویا قرار میگیریم بهترین شرایط آزمایشگاهی را داریم که ببینیم ناخودآگاه وقتی که خودآگاه خاموشه خودش چه کار میکند.
Freud بر اساس همین مکانیسمهایی که در رویا در واقع رخ میدهد کلی در واقع حرفهایی که در مورد ناخودآگاه میزند را در پایه این میسازه حالا حداقل اونطوری که خودش بیان میکند منتها تنها عاملی که Freud روش تأکید داشت این نبود برای خاطر اینکه Freud یک مقدار زیادی اطلاعات را از تجربه بالینی خودش در واقع جمع کرده بود.
اکثر ایدههای Freud به طور واقعی از تجربههای بالینی میآیند به دلیل اینکه آنجا هم آدمی که روانی شده در واقع یک جوری مکانیسمهای خودآگاهش خوب کار نمیکنند و ایگوش آنقدر ضعیف شده که دیگر نمیتواند جلوی فرآیندهای ناخودآگاهش وایسته. طبعاً یک منبع خوب اطلاعاته برای اینکه من ببینم که در واقع ناخودآگاه چیکارها میکند و چه جوری کار میکند.
ولی Jung من بازم تأکید میکنم که تفاوت عمده Jung با Freud از نظر مجموع فکتهایی که بر اساسش مدل خودش را میسازه این است که Jung تأکید خاصی روی رواننژندی و تجربههای بالینی خودش ندارد. یعنی حتی به نظر میآید حجم بیشتری از اطلاعات را از مثلاً اسطورهها از رویاها رویاهای آدمهای سالم نه لزوماً بیمار و الی آخر میگیرد.
حالا من میخواهم از یک در اولاً این پس طبیعی است که رویاها را به عنوان یک نقطه شروع خوب در نظر بگیریم که ناخودآگاه خودش را بروز میدهد.
اگر مثلاً شیوههای پیشرفتهای برای انتقال انتقال اطلاعات دارد که در طول روز نمیتواند این کار را انجام بده برای خاطر اینکه ذهن خودآگاه ما پر از اطلاعاتیه که دارد پردازش میکند بنابراین طبیعی است که وقتی ذهن خودآگاه ما مشغول کاره اگر شیوههای ناخودآگاه برای انتقال اطلاعات هم دارد خیلی مؤثر نیست یعنی ما توجه نمیکنیم.
این دقیقاً حالا بدون اینکه من قصد داشته باشم که وارد این موضوع بشوم ولی حالا که این حرف را زدم بد نیست بدونید که Jung مطلقاً معتقده که ناخودآگاه تقریباً به طور یکنواخت کار میکند.
اینجوری نیست که منتظر بشود که خودآگاه خاموش بشود بعد مثلاً شبها فعالیت خودش را انجام بده. ناخودآگاه اینجوری نیست ناخودآگاه مکانیسمهایی که خاموش بشود روشن بشود و اینها زیاد ندارم.
فقط موضوع این است که من در طول روز توجهی به پیامهای ناخودآگاه ندارم نه اینکه اینها وجود ندارند. میتوانید اینجوری تصور بکنید که سیگنالهایی که ناخودآگاه تولید میکند نسبت به سیگنالهایی که ایگو موقع فکر کردن یا موقع دیدن تولید میکند ضعیفترن.
سیگنالهای ضعیف در برابر روشنایی روز
انرژی کمتری دارند. بنابراین تا وقتی این روشنه و دارد کار میکند در طول روز من الهامات ناخودآگاه خودمو نمیشنوم. بهشان توجه نمیکنم ولی اگر خودآگاهم خاموش بشود آنوقت این مجموعه بزرگی از اطلاعات با همان ظرافتی که دارند ولی حالا خودشونو آشکار میکنند.
رویاها خودشان از نظر سطح انرژیهایی که در واقع دارند به وضوح با همدیگر متفاوتن. همانطوری که فعالیت ناخودآگاه در طول روز در سطوح انرژی کاملاً متفاوت در واقع ظاهر میشود فعالیتش. اینجوری نیست که ما صدای ناخودآگاه خودمان را در طول روز اصلاً نشنویم.
بعضی از سیگنالهایی که ناخودآگاه تولید میکند از هر سیگنال خودآگاهی قویترن. مثلاً وقتی که انگشتتونو به یک بخاری میچسبونید آن هم یک سیگنالیه که روی مکانیسمهای جسمانی ما دارد تولید میکند و تمام رشته افکار شما را قطع میکند و پیام خودش را در واقع بهتان تحمیل میکند.
ولی جاهایی که ما بهش بیشتر علاقهمندیم و باز این نکتهای که آخر جلسه قبل گفتمو تکرار بکنم که تعجبآور نیست که ما به این نوع سیگنالهایی که باهاش آشنا هستیم همهمون مثل سیگنالهای درد و نمیدانم احساس ترس و این حرفها خیلی در روانکاوی در حالا مثلاً روانشناسی تحلیلی یونگ علاقهمند نیستیم برای خاطر اینکه اینها چندان چیزهای معنیداری نیستند به درد ما بخورن.
اگر من قبول کرده باشم که یک ناخودآگاه جمعی وجود دارد مشترک بین همه انسانها که شامل یک اطلاعاتی مثلاً در مورد جهان هم میشود خب من بیشتر دنبال این هم ببینم میتوانم آن اطلاعات را در مورد جهان یا اطلاعات را در مورد مکانیسمهای درون انسان کشف رمز بکنم.
برای خاطر اینکه آنجا من میتوانم از طریق کشف رمز این اطلاعات به یک نوع انسانشناسی برسم به یک نوع جهانشناسی حتی شاید برسم. در پیام پیام درد را که نمیشود چندان کشف رمز کرد. آن پیامش این است که دستتو از آنجا بردار و شما هم برمیدارید دیگر.
اینجا من خیلی من میخواهم بگویم که این تأکید کنم روی این نکته که پیامهای ناخودآگاه همه مثلاً فرض کنید از نوع پیامهای نمادین و تصویری و یا نمیدانم فعالیت آرکیتایپها و اینها نیست.
یونگ هم به این معتقد نیست که ناخودآگاه اینجوری فقط کار میکند. ولی ۹۹ درصد حجم مطالعات یونگ و بیانش در مورد ناخودآگاه به این چیزها اختصاص دارد برای اینکه اینها ارزشمندند و برای شناخت مثلاً آرکیتایپها ویژگیهای انسانن به طور کلی.
بنابراین شما وقتی در مورد آرکیتایپها دارید مطالعه میکنید دارید انسان را میشناسید نه شخصی که آن رویای خاص را دیده. آن وجه عمومی زندگی انسان را دارید سعی میکنید درک بکنید.
ارزش علمی وجه عمومی زندگی انسان
بنابراین یک جوری ارزش علمی بیشتری دارد و برای همین کنجکاوی ما نسبت به آنها بیشتره و بیشتر در موردش حرف میزنیم. من همیشه این ببینید این نگرانی وجود دارد دیگر آدم وقتی در مورد یک چیزی زیاد حرف میزند این توقع پیش بیاید که مثلاً حجم این به طور واقعی از حجم مثلاً آن نوع اطلاعات دیگر بیشتره در حالی که واقعاً اینجوری نیست. ما یک مجموعه خیلی بزرگی از اطلاعات داریم که نه حاصل فعالیت مثلاً آرکیتایپها هستند نه هیچجور فعالیت نمادین تصویری دیگهای.
چیزهایی که به صورت حسهای مختلف ظاهر میشود نه هر چیزی که هست. خب پس این نقطه شروع را قبول بکنید که منطقیه که من از یک جاهایی شروع بکنم مثل مثلاً رویا. چیز مشابه رویا برای یونگ اسطورههاست که از نظر یونگ و خب فکر میکنم این عبارت برای اولین بار حرفی نیست که یونگ زده باشه که اسطورهها رویاهای جمعی هستند.
حالا من در مورد اسطورهها خب یک خورده مفصلتر به هر حال یک روزی صحبت میکنم در مورد اینکه چه شباهتها و تفاوتهایی نسبت به رویاها دارند و چرا مکانیسمهای خیلی روشنی در واقع در اسطورهها هست که شبیه مکانیسمهای رویاست و میشود ازش در واقع استفادههای شبیه استفادهای که فروید و یونگ هر دوتاشون از رویا میکنند داشته باشیم.
خب بیاید فعلاً از رویا شروع بکنیم و من میخواهم از یک نوع رویاهایی هم شروع بکنم که باز مقبولیت نسبتاً عام و مثلاً تو محیطهای علمی مقبولیت بیشتری دارند و به افراد خاص خیلی محدود نمیشن که این حالت جنرال بودن بحثمون و اینکه فکتهامون حالت عمومیتر داشته باشه نقض نشود.
من میخواهم در مورد رویاهای بدی صحبت بروم که از بیماریها و از مرگ صحبت میکنم. حسناش این است که فروید هم شامل مشمول در این میشود جزو آدمهایی که قبول دارد که رویا میتواند پیام مرگ بده، رویا میتواند پیام بیماری بده و الی آخر.
رویا بهعنوان پیام بیماری یا مرگ
بنابراین از جایی هم شروع نمیکنم که مورد اختلاف یونگ و فروید باشه. هرچند که تعبیرهایی که میخواهم بکنم ممکن است مورد قبول فروید نباشد.
یعنی مکانیسمهایی که چطور این رویاها به وجود میآید تفاوت دارد از نظر یونگ و فروید. ولی اساس اینکه چنین فکتی وجود دارد مورد تایید فروید هم هست. فروید حتی در همان کتاب تفسیر رویاش که کتاب قدیمی به هر حال حساب میشود نسبت به کارهای خود فروید ۱۹۰۰ نوشته شده یا شاید چاپ شده یادم نیست.
در متن آن کتاب اشاره میکند به رویاهایی که رویای مرگان. و تقریباً در سنت فرویدی این سنت وجود داشته که آدمهای دیگر هم اومدن به حجم رویاهای مرگ مثلاً اضافه کردن. فروید به طور روشن تا اونجایی که من یادمه یک رویای مرگ را به وضوح یادمه که تو آن کتاب مینویسه رویای ترک کردن ایستگاه با قطار.
سعی کنید این رویا را نبینید. ولی اگر ببینید در خواب که مثلاً سوار یک قطاری شدید و قطار از ایستگاه راه افتاده و رفت، این یک جور پیامدهندهی این است که انگار دارید از ایستگاه خارج میشوید.
به هر حال یک جوری به سفر طولانی انگار میخواهید بروید. حالا من بعداً رویاهای دیگر هم توسط افرادی که جانشین فروید بودن یا همکار فروید بودن هم در مورد مرگ نقل شده.
حالا من زیاد نمیخواهم وارد جزئیات بشوم. یک اخیراً من این را دیدم. واقعاً نمیتوانم بگویم در محیطهای مثلاً فرض کنید پزشکی، محیطهای آکادمیک پزشکی چقدر مقبولیت پیدا کرده که بیماریها توسط رویا ظاهر میشوند و اخطار میشوند و میشود ازشان برای پیشگویی اینکه فرد وارد یک مرحله بیماری دارد میشود استفاده کرد.
ولی فکر میکنم تا حدود زیادی به هر حال این مقبولیت دارد. ممکن است به عنوان یک شیوهی تشخیص در محیطهای آکادمیک پزشکی متداول نشده باشه. یعنی همهی پزشکها قبول نکرده باشند که چنین چیزی هست.
ولی من در متنهایی که توسط خود پزشکها هم نوشته شده دیدم که این را قبول دارند به عنوان یک فکت تجربی که خیلی زیاد تکرار شده که بعضی بیماریها یک سری در واقع علائم و رویاهای خاص را به عنوان مقدمه در واقع دارند.
من حالا نمونهای که یادم هست نمونههای خیلی واضحاش انواع و اقسام رویاهایی که مربوط به احساس خفگی میشوند میشوند مثلاً فرو رفتن در اعماق زمین یا یک چیزی روی مثلاً به هر طریقی جلوی تنفس را در خواب بگیرد و الی آخر یا حتی حالتهایی که شخص در رویا نمیتواند تنفس بکند یا خوب نمیتواند تنفس بکند و هیچ دلیل روشنی هم در رویا وجود ندارد.
اینها به وضوح نشاندهندهی بیماریهای مثلاً ریوی هستند. میتوانند نشاندهندهی بیماری ریوی باشند. یک مقدار در مورد اینکه چه وقتی این رویاها نمادین باید تعبیر بشوند یا به صورت واقعیتهایی در مورد فعالیتهای جسمانی نشانههای خوبی وجود دارد ولی من نمیخواهم وارد این جزئیات بشوم که چگونه تشخیص میدهند. میخواهم فقط از همین فکت استفاده بکنم که یک سری بیماریها خودشان را در رویا نشان میدهند.
مثلاً بیماریهای بیماری گواتر، اختلالهای کار کارکرد گواتر به صورت رویاهایی که یک جایی در خواب شخص دچار یک حالتی میشود که بیاختیار حرکتهای متشنج انجام میدهد. مثلاً فرض کنید یک رویای مشخص که یک جایی من در متنی دیدم که نقل کرده بود که بیمار کسی که بیماری گواتر داشت این رویا را به طور منظم میدید.
تکرار میشد این رویا که مثلاً فرض کنید میرود در مثلاً یک یک تحققیاش اینجوری بود. میرود یک جایی که پیست رقصه شروع میکند رقصیدن به طور عادی ولی از یک جایی به بعد کنترلش از دستش خارج میشود و در واقع شروع میکند به یک سری حرکات غیرارادی لرزشمانند. حالا ممکن است این رسیدن رویا به حالتی که این لرزشها در آن هست فرمهای مختلفی به خودش بگیرد.
لرزش و شکلهای گوناگون رویا
ممکن است یک جا در حین رقص باشه، یک جا در حال راه رفتن تو خیابون مثلاً به یک دلیلی این حرکات شروع بشود. ولی مهم این است که رویا معمولاً با این حالت تمام میشود که شخص دچار یک حالتی میشود که انگار کنترل حرکات جسمانی خودش را از دست داده.
یا انواع و اقسام رویاهای دیگر. حالا متنهایی وجود دارد که به اینها اشاره میکنند و این رویاها من چرا از اینجا شروع کردم؟ برای اینکه اینها را به راحتی میشود تکرارشو در آدمهای مختلف دید.
یعنی شما میتوانید تحقیقات علمی خیلی سادهای بکنید در مورد آدمهایی که مثلاً اختلالهای گوارش دارن، رویاهای نامطلوبی که میبینند و به نوعی در همهشان مشترکه، اینها میتواند در واقع مظنون به این باشه که اینها رویاهای مربوط به اختلال گوارش در هر بیماری دیگهای هستند.
بیماریهای عفونی مثلاً به صورت دیدن مستقیم عفونت در قسمتی از بدن، به صورت یا مثلاً به صورت جسم زرد رنگ و الی آخر میتواند دیده بشود. بیماریهای مربوط به زخم معده و فلان و اینها.
معمولاً هم این شکلیه که رویاها وقتی ظاهر میشن، این رویاها که هنوز شما اطلاع ندارید که آن بیماری را گرفتید. برای همین واقعاً اگر جامعه پزشکی بپذیره که یک چنین حقیقتی وجود داره، اینها خیلی مهم است.
اگر آگاهی خوبی به مردم داده بشه، اینها در واقع مردم قبل از اینکه دچار درد بشن، دچار تب بشوند و دچار این مشکلاتی بشوند که نشانه پیشروی بیماری در ابتدای شروع بیماری به نوعی اطلاعات در رویا ممکن است در اختیارشون قرار داده بشود.
منتها واضح است که نسبت به این تیپ حرفها در محیطهای آکادمیک کاملاً مقاومت وجود دارد دیگر. مخصوصاً تو محیط آکادمیک مربوط به پزشکی، شما این مقاومت پزشکی مثلاً آکادمیک را در مقابل انواع و اقسام شیوههای درمانی که آکادمیک نیستن، به اصطلاح آلترناتیو هستند میبینید.
یک حالت غیر عادی دارد. این شکلی نیست که مثلاً واقعاً بشینن خیلی در یک جو صمیمانهای صحبت بکنند. کاملاً یک حالتی دارد که به هر حال مثل اینکه من نمیخواهم بگویم تعصبآمیز ولی به هر حال محیط آکادمیک پزشکی خودش را خیلی موفق میداند و شیوه و روش کار کردن خودش را تنها روش ممکن میداند. مثلاً روش علمی میداند.
شما هر چقدر که میخواهید به این محیطها بگویید که آقا مثلاً طب چینی، طب سوزنی به وضوح در بعضی از علائم مثلاً در بعضی از بیماریها، دردهای مزمن به وضوح بهتر از هر نوع درمان آکادمیکی که شما انجام میدید کار کرده. بدون مصرف دارو، بدون هیچ چیزی. طب سوزنی یکی از طبهای آلترناتیوه که تقریباً دیگر در سراسر دنیا رسمیت پیدا کرده.
محیطهای دانشگاهی هم دیگر مشکلی باهاش ندارند. مثلاً هومیوپاتی یک طب آلترناتیوه که همچنان محیطهای آکادمیک به شدت باهاش مشکل دارند و نمیپذیرن و اکثر کشورهای دنیا فکر میکنند رسمیت ندارد. یک چیزهایی مثل انرژی درمانی، مثل هومیوپاتی و الی آخر که کلینیکهایی رسماً تحت این عنوان فعالیت بکنن، این جامعههای دانشگاهی نمیذارن. معتقدن که اینها یک جور شیادیان. ولی در مورد طب سوزنی مطلقاً یک چنین حرفی نیست.
همه میدانند که و در مورد طبهای سنتی مثل طب ما که داروهای گیاهی در واقع تجویز میکنن، جامعه دانشگاهی مقاومتی نمیکند. اینطوری نیست که در الان حتی در موردهای مثل طب سنتی ما کنفرانسهای بینالمللی با تعداد افراد زیادی که بعضیهاشون کاملاً فعالیت آکادمیک هم دارند تشکیل میشود برای خاطر اینکه به هر حال شباهت زیادی به ویژگیهای کار آکادمیک دارد دیگر.
یعنی به غرض نمیخورن در اینجور طب، طب سنتی. ولی از گیاه دارویی استفاده میکنند که میشود ثابت کرد از نظر علمی که مادهای که تو آن گیاه هست مثلاً به یک دلیل شیمیایی کاملاً مشخص روی بیماری تأثیر مثبتی دارد میگذارد. ولی طب سوزنی خب یک مقدار با توجه به آن تئوری عجیبی که طب چینی بر اساسش ساخته شده غیرعلمیتره.
هرچند که اگر بخواهیم تئوریهای مبنا را در واقع برای قضاوت استفاده بکنیم، طب مثلاً سنتی ایرانی هم بر اساس یک مبانی کاملاً متفاوتی کار میکند. شما باید مفهوم مزاج را قبول داشته باشید تا تجویزهای مثلاً فرض کنید سنتی را یک جوری بتوانید بپذیرید.
به هر حال فکر میکنم اینجا این شروع کردن از رویاهای مربوط به بیماری این حسن را دارد که حداقل ما گزارشهای خیلی خیلی زیاد از افراد متفاوت در مورد رویاهای مشترک داریم. رویاهایی که به یک بیماریهایی به نظر میآید میشود ثابت کرد که مربوط هست.
من میخواهم سعی کنم بگویم که چرا، پس اینجا یک موردی داریم در واقع میبینیم که میشود پذیرفت که مثلاً دیگر به صورت فکت علمی بهش نگاه کنیم که ناخودآگاه در حالت خواب دارد اینفورمیشن مربوط به یک وضعیت جسمانی نامطلوب را سعی میکند به خودآگاه منتقل بکند. خب حالا اینجا میشود سؤال کرد که چرا این شیوه را به کار میبره؟ چرا از یک داستان مثلاً تصویری دارد استفاده میکند.
میشود سوال کرد که چرا مثلاً به صورت کلامی ظاهر نمیشود و الی آخر.
زبان نمادین بهجای کلام
یعنی الان من این شیوه انتقال اطلاعات را دارم میبینم، میدانم که منظور چیه، معناشو میفهمم و خود آن چیزی که در واقع عامل شیوه در واقع انتقال اطلاعات هست را من به وضوح میبینم. مثلاً یک داستان تصویریه.
گوات دارد به شکل یک حالت مثلاً لرزش و تشنج در رویا ظاهر میشود. خب چگونه میتوانیم این را تعبیر بکنیم؟ این جاییه که چون به مسائل جسمانی مربوطه به نظر میآید کابوسش میشود به طور علمی بهش نگاه کرد و تعبیر کرد.
من میتوانم در واقع اینجوری فرض بکنم که وقتی که شخص تو حالت رویا قرار میگیره، خودآگاهیش خاموش میشود و سیگنالهای ضعیفتری را که در بدنش هست میتواند بگیره، آدمی که بیماره، مثلاً فرض کنید دچار اختلال عملکرد گواتره، خب قطعاً در بدنش سیگنالهایی رد و بدل دارند میشوند به طور مداوم که مربوط به همین اختلال هستند دیگر. بدن دارد در مورد بیماری خودش یک فعالیتهایی انجام میدهد.
شما به محض اینکه ویروسی وارد بدنتون میشه، قبل از اینکه دچار هیچجور درد و مرضی بشید، سیستم دفاعی بدنتون فعالیت را شروع میکند. بنابراین میشود به وضوح در واقع این را ادعا کرد که بدن من، ناخودآگاه من در آن اینفورمیشنی که یک چنین بیماریای وجود دارد هست و بلکه فعالیتهایی بر علیه بیماری هم دارد انجام میدهد از لحظهای که بیماری شروع شده.
مهم نیست که من کی بیماری آنقدر اوج میگیرد که مثلاً تبدیل به درد، رنج، تب یا علائمی بشود که من دیگر در طول روزم به وضوح این را میبینم. مثلاً اینجوری مرا دارد از پا میندازه و من میفهمم که مشکلی برام پیش آمده.
قبل از اینکه این مشکلات خیلی حاد ظاهری پیش بیاد، به هر حال آن مقدمات بیماری شروع شده، جسم دارد در مقابلش فعالیت میکند و اینفورمیشنش تو ناخودآگاه وجود دارد. اینها که بدیهیه. حالا چگونه در واقع این اطلاعات در رویا میتوانند ظاهر بشن؟ من وقتی سیگنالهای قویتر خودآگاهیم خاموش میشن، طبیعی است که آن سیگنالها یک جوری در واقع قویترین سیگنالها میتوانند بشوند. سیگنالهای مربوط به بیماریتون.
یعنی جسمم وقتی تو حالت آرامشه، حالا بزرگترین مشکلی که انگار دارد این است که این گواتر خوب کار نمیکند. بنابراین یک رفت و آمدهایی بین بعضی از قسمتهای بدن با آنجا هست، پیامهایی از مغز میرسد برای جبرانش، به هر حال بدن در مقابل یک چنین مشکلی یک فعالیتهایی دارد.
مخصوصاً حالتی که عفونت تو بدن ایجاد شده که ما میدانیم اصلاً چه جریانی به اصطلاح چه جریانی تو سیستم دفاعی بدن ما هست. گلبولهای سفید دارند میرن، در واقع یک مثل یک صحنه نبرده دیگر.
آنجا مدام یک نیروهایی فرستاده میشه، اگر کافی نباشد نیروهای دیگهای فرستاده. بنابراین بدن من یک جریانی از فعالیت را در درون خودش دارد که آنقدر قوی نیست که من در طول روز بهش توجه بکنم.
ولی در حالتی که خودآگاهیم خاموش میشه، این سیگنالهایی که دارد رد و بدل میشود میتوانند قویترین سیگنالهایی باشند که در جسم من در واقع وجود دارد و اینها در واقع به نوعی میتوانند در رویا ظاهر بشوند. این شبیه همان توجیهاتیه که در واقع من میخواهم یک جوری از ایده به نظر خودم خیلی خیلی خوب فروید در مورد مکانیسم پیدایش رویا استفاده بکنم.
یادتون هست فروید میگفت که رویا حافظ خوابه. میگفت من در حالت بیولوژیکی قرار گرفتم که بهش نیاز دارم به این حالت. حالا مثلاً وقتی تشنهام میشود در خواب، رویا برای اینکه من از خواب بیدار نشم، یک مقدار میخواهد مقاومت بکند. در خواب میبینم که دارم یک آب زلالی را میخورم.
فروید خودش تعریف میکند که من اصلاً این بارها برای من پیش آمده که هر وقت یک غذایی بخورم که تشنهکننده باشه در خواب، با اینکه فکر میکنم قضاوت همان تفسیر رویا مینویسه که میگوید با اینکه آب هم بالای سر خودم میذارم، اینجوری میدانم که مثلاً تشنه میشم، ولی باز این خوابو میبینم. چند دقیقه لااقل مرا مشغول میکنه، نیم ساعت که بلند نشم دیگر.
خوابم ادامه پیدا بکند. یا مثل آن مثال معروفی که یک دانشجویی که گفته که برای رفتن به بیمارستان صبح بیدارش بکند مثلاً سابخونه، وقتی که خوابیده دارد صداش میکنند که مثلاً بیدارش کنند برود بیمارستان، یک خوابی میبینه، همان موقع دارد خواب میبیند که تو بیمارستانه و دارند پیجش میکنند و خب آن تو بیمارستانه دیگه، مشکلی ندارد که.
مثلاً وقتی پیج کردن ادامه پیدا میکنه، یک جوری این احساسش مثلاً این است که چرا اینقدر مرا پیج میکنن؟
احساس تعقیب در خواب
من که اینجا هستم. مثلاً اینقدر باید دیگر خب این هی پیجه ادامه پیدا بکند تا اینکه از خواب پاشه یا اینکه آن طرف خسته بشود و برود و بعد این به خواب خودش ادامه بده. این اینکه خواب یک وسیلهایه که از رویا یک وسیلهایه که از ادامه خواب دارد محافظت خب، این ایده خوبی است.
برای خاطر اینکه یک جوری در واقع رویا را طبیعی میکند. من حالا نمیخواهم بگویم که این ایده را مطلقاً میخواهم به طور کامل حفظ بکنم یا یونگ مثلاً، یونگ فکر نمیکنم خیلی این ایده را به عنوان یک ایده مبنا پذیرفته باشه.
ولی فکر میکنم لااقل یک ایده بدیهی ما موردای کاملاً واضحی همه مردم دارند که این ایده برایشان کار میکند. ما همهمون شاید برامون پیش آمده که مثلاً صدای زنگ ساعت یک جوری وارد خوابمون میشود و میخواهیم توجیهش بکنیم و پا نشیم. اینکه به هر حال و از نظر بیولوژیک هم به نظر میآید توجیه کاملاً واضحی دارد.
که بدن دارد در مقابل یک چیزی که مزاحمه برای ادامه فعالیت حیاتیش مقاومت میکند. یعنی رویا میتواند این نقش را داشته باشه. خب حالا اگر شما مثلاً فرض کنید در خواب فعال سیگنالهایی باشن، ما در خواب به نوعی بهترین حالت برامون این است که همه سیگنالها خاموش باشند دیگر. آرامش مطلق داشته باشیم.
خب حالا اگر یک سری فعالیتهای جسمانی ادامه دارند و سیگنالهای هی مدام، یعنی شما وقتی میخوابید، وقتی بیماری، جسمتون نمیتواند بخوابه دیگر. برای اینکه جنگه مثلاً، چه کار کنه؟ مجبوره که تو آن حوزههایی که در حال جنگ بوده، فعالیت خودش را ادامه بده.
بنابراین جسم شما یک بخشی از فعالیتهاش ادامه داره، مغز دارد مرتب فعالیت میکند و همین فعالیتها در واقع به نوعی میتوانند موجب رویا بشوند. بنابراین رویا را من میتوانم همچنان همانطوری که فروید در نظر میگرفت، نتیجه یک سری اغتشاشها و یک سری سیگنالهای رد و بدل شده در زمان خواب بدونم.
اغتشاش سیگنالها از دیدگاه فروید
حالا اینها میتوانند سیگنالهایی باشند که از بیرون مثلاً به گوش من دارد وارد میشه، من در مقابلش یک جوری مقاومت میکنم یا الی آخر.
حالا فرض کنید که آن اختلال مربوط به گواتر یا اختلال مربوط به تنفس، یک چیزی، من واقعاً در مورد گواتر اطلاعات کافی پزشکی ندارم. اختلال مربوط به تنفس چه تأثیری واقعاً دارد روی آن فعالیتهایی که جسم دارد انجام میدهد چه جوریه؟
مثلاً فرض کنید چون تنفس دچار اختلاله، شاید مثلاً وقتی که من خوابیدم یک تصور طبیعیام باشه که من بیش از حد ممکن مغز من مجبوره فعالیت بکند برای اینکه ریه من کار خودش را درست انجام بده. مثل اینکه من شما در حالتی که مشکلی ندارید، نفس میکشید و اصلاً متوجه نفس کشیدن خودتان نیستید. یعنی مغزتون فعالیتی لازم نیست، فعالیت اضافیای نمیکند. با یک ریتم مشخصی نفس میکشید.
ولی حالا اگر در یک شرایطی قرار بگیرید که تنفس ساده نیست، متوجه تنفس خودتان میشوید دیگر. مثل اینکه تشخیص باید بدهید که کم تنفس بکنید یا پر از دوده. نفستون را حبس کنید یا فشار بیشتری برای اگر تنفس در آدم ضعیف شده به دلیل اینکه ریهاش خوب کار نمیکنه، با فشار بیشتری هوا را باید در ریههاتون بدهید.
بیشتر از حالت طبیعی. بنابراین اینجا یک سری سیگنالهای اضافیای در واقع مجبوره مغز به طور مداوم ایجاد بکند برای اینکه از حالت طبیعی تنفس خارج شده. مثل اینکه مدام باید فشار بیاورد که این ریه یک خورده ماهیچههاش بیشتر در واقع فعالیت بکنند که حجم هوای اکسیژن بیشتری را بکشن.
برای اینکه مثلاً فرض کنید نصف ریه ممکن است از کار افتاده. بنابراین دو برابر باید فعالیت بکند تا ریه تنفسشو ادامه بده. حالا شما انتظار دارید که این تو رویا برایتان ظاهر بشود دیگر. این در واقع خود این مثل یک اختلالیه که مانع رویاست دیگر. برای اینکه دقیقاً مثل یک سری سیگنالهای اضافهست که از حالت طبیعی خارج شدن.
اگر خیلی زیاد بشن، اگر ریه کمکم دارد تو خواب از کاملاً از کار میافته، این پدیده اتفاق نمیافته که شما هی مجبورید بیشتر تنفس بکنید، هی بیشتر تنفس بکنید و نهایتاً از خواب بیدار میشوید دیگر. برای اینکه تنفس، خب خیلی آدمها با حالت تنگی نفس، کسانی که آسم دارن، با حالت تنگی نفس از خواب بیدار میشوند اصلاً واقعاً.
شما انتظار دارید قبل از اینکه طرف از خواب بیدار بشود چه جور رویاهایی ببینه؟ یک رویاهایی بسازه برای خودش که خب مثلاً من الان تو آب هم نمیتوانم خوب تنفس کنم. مثلاً هی به خودش در خواب چیز کند که دارم میرسم به سطح آب.
و بعد هی مثلاً بیاید ببیند نه به سطح آب نمیرسه، نمیرسه، نمیرسه تا اینکه از خواب بیدار بشود. درست؟ پس واضح است که بیماری میتواند در رویا با همان مکانیسم فرویدی خودش را ظاهر کند. یعنی به دلیل اینکه بیماری مانع خواب راحته، رویا چیزهایی میسازه. مثلاً من واقعاً اعتراض پزشکی ندارم.
اگر درست باشه که اختلال کار گواتر در رویا به صورت حرکتهایی با لرزش زیاد ظاهر میشه، مثل همان رقصی که از کنترل خارج شده باشه، میشود حدس زد که اختلال گواتر نتیجهاش تو رویا این است که یک سری سیگنالهایی به ماهیچههای مثلاً بدن فرستاده دارد میشود و مثل اینکه یک جور حالت تشنج نتیجهی مثلاً اختلال گواتر ممکن است من نمیدانم واقعاً میشود در مورد مطالعه کرد که ممکن است مثلاً کار طبیعی غده گواتر این باشه که جلوی یک سری در مورد یک سری فعالیتهای عصبی یک کنترلهایی به وجود میآورد و اگر این خوب. فعالیت نکند یک سری اختلالهایی در سیگنالهای عصبی ایجاد میشود. خب حالا وقتی شما خوابید این سیگنالها وجود دارند دیگر.
حالا اینکه این اختلال خیلی جزئی باشه این سیگنالها وجود دارند. اگر بیماری به یک حدی برسد که این سیگنالها جز قویترین سیگنالهای زمان خواب باشند و مانع خواب شما شده باشند رویا شما یک رویایی میبینید که یک جوری این حالتها را در واقع سیمولیشن برایش انجام میدهد دیگر.
مثلاً من دارم میرقصم و در رقص که دارم این حرکتها را انجام میدهم این در واقع مثل این است که من آن ویژگیای که تو جسم من ایجاد شده را دارم یک جوری توجیهش میکنم که بتوانم به اصطلاح توسط این داستان خواب خودمو ادامه بدهم تا حالا تا هر جایی ممکن. اگر خیلی مسئله مهم نباشد مثلاً فرض کنید ممکن است در خواب شما اینجوری میشود فرض کرد.
حالا من دارم کاملاً از یک اختلال تخیلی صحبت میکنم ولی طبعاً میشود به اختلال برای اینکه مفهوم روشن بکنم حالا این چون مثال گواتر را زدم فرض کنید که این اختلالها اینجوری باشند که چند دقیقه بیشتر این حالت سیگنالهای عصبی بیشتر طول نکشن. کاملاً ممکن است رویای شما موفق بشود که این چند دقیقه شما را در یک حالت خواب نگه دارد بدون اینکه از خواب بیدار بشوید.
چون وقتی اینها قطع میشوند باید رقصتونو تمام بکنید و بروید خونهتون و خوابتونم ادامه بدهید. رویا وسیله طبیعی خودش را ادامه میدهد. وسیله طبیعی خودش را ادامه میدهد یعنی چی؟ یعنی بعد از اینکه این سیگنالها خاموش شدن سیگنالهای دیگهای را میان که آنها بیشتر موثرن تو اینکه مثلاً رویا جهتش چه باشه.
پس با یک بدون اینکه از تکتای مورد قبول عموم خارج بشین و بدون اینکه از تئوری فروید خارج بشین که به نظر من تئوری جالبیه در مورد کمتر من در آثار یونگ دیدم که مثل این تئوری فروید سعی کرده باشه که یک جوری برای تولید رویا مکانیسمهای بیولوژیک درست بکند. یعنی یک جوری مکانیسمی که رویا چگونه ایجاد میشود را خیلی زیستشناسیش بکند.
و خب به هر حال این یک شیرهایه که فروید در واقع بیشتر بهش ملتزمه و من احساسم این است که حالا بعداً سعی میکنم که بگویم که تناقضی با حرفهای یونگ ندارد. اگر بشود شیوهی نگاه یونگ را به تفسیر رویا با آن مدل فرویدی تولید رویا یک جوری تلفیق کرد خب خوب است دیگر نیست؟
برای اینکه مدل تولید رویای یونگی خیلی چیز جالبی من ندیدم حداقل که چگونه مثلاً رویاها از نظر مکانیسمهای بدن و کارکرد مغز ایجاد میشود. بفرمایید. این
سواله. بفرمایید. این سیگنالها خب سیگنالهای بیماری که بدیهیه. مثلاً فرض کنید که یک یک در واقع چند تا کار مثلاً شما چطوری تنفسهای غیرعادی در خواب مثلاً یا در بیداری میکنید؟ مگه چیزی اصلاً بدون سیگنال مغز انجام میشود تو بدن؟ کفر داریم میگوییم.
میشه؟ نه به نظر من که آن سیگنال انجام میشود. شما فرض کنید مثلاً اگر یک یک کمتر کار آنقدر بیشتر باشه. اینها مثلاً این کار مثلاً سیگنال بیشتری به حساب میشود. خب آنجا مثلاً یک قوتی چیزی میذاشتیم که از همان جریان میشود.
آخه اصلاً نیازی نیست. فکر میکنم بدیهیه. به نظر من که بدیهی میآید. مثلاً ممکن است فرض کنید یعنی من نه من منظور اگر منظورتون این است که شدت سیگنالها را اندازه بگیریم که حتماً زیاد شده حرفهای من مستقل از این است که زیاد شده یا کم شده. کافیه غیرعادی شده باشه. غیرعادی شده دیگر برای اینکه شما دارید یک جوری دیگهای در واقع میکشید. یک چیز دیگهای غیر
از حالت طبیعی است. من بله من تصور طبیعی این است که لابد سیگنالها قویترن. ممکن است از نظر پزشکی برعکس باشه. مثلاً نه به هر حال حرفی که من لازم دارم این است که خلاصه تمام فعالیتهای بدن یک جوری توسط مغز دارند کنترل میشوند.
این حالا حداقل بر اساس تئوریهای موجود مثلاً تو نوروساینس و همه اینها توسط یک جریان الکتریکی مثلاً الکتروشیمیایی از آنجا ایجاد میشوند به صورت یک جریان الکتریکی وارد سرسری اعصاب میشوند دستور مثلا اینکه الان ضربان قلب بالا برود پایین بیاید خلاصه در سیستم عصبی به نوعی ظاهر میشود.
من نمیدانم که ضربان قلب میخواهد بالا برود شدت سیگنال ها اضافه میشوند مکانیسم هاشو واقعا نمیدانم و اصلا هم مهم نیست مهم این است که عادی نباشد و بدن در واقع در شرایط طبیعی خودش نباشد هرچه شما یک آدمی که سالمه مشکل روانی ندارد همه چیز خیلی خوب است خیلی راحت میخوابه یعنی در پایین هم این همان ایده فرویدی همچنان برقراره اگر به سیستم عصبی نگاه کنیم در پایین همیشه نه تو خواب تو بیداری هم میخواهیم تو پایین ترین تنش ممکن باشه.
سیگنال هایی که مداوم مغز برای ضربان قلب شما میفرسته آن دیفالتش که تنش حساب نمیشود.
تنش بدنی و مزاحمت خواب
هر سیگنالی که متوجه هستید ما که من هم همینطور دارم زندگی میکنم قلبم طبیعی سالمه نترسیدم همه چیزم درست است اتفاق خاصی نمیفته ولی تنشی ندارم در مورد مثلا ضربان قلبم ولی اگر بیماری قلبی داشته باشم دچار تنش میشم تو همان ناحیه مثلا اگر رگ ها گرفته باشه مثلا اجبارا در شرایطی تپش قلب پیدا بکنم برای اینکه خون بیشتری مثلا به یک جایی که لازم هست برسد اینجا دارد فعالیت غیر عادی انجام میشود این مزاحم رویاست مزاحم خوابه نهایتاً بین رویا و خواب کلمه ها را جابجا میکند مزاحم خوابیدن به اندازه ای. که اگر سوزن در خواب
به پاتون مثلا تماس پیدا بکند یک سیگنالی میآید و مزاحم خوابیدن شماست و رویا چه کار میکند فروید که میگوید منحصراً رویا این کار را میکند من میگویم لازم نیست که این هم من مثلا بگویم.
که حالا انحصار ما میدانیم که رویا این کار را میکند هممون تجربه کردیم که رویا جلوی سیگنال های مزاحم خارجی را که به وضوح میگیرد داخلی مثل تشنگی را هم میگیرد و سعی میکند که یک جوری در واقع خواب را ادامه بده با اینکه مثلا انگار از نظر فروید فروید به این میگوید به آورده شدن آرزو که این که آرزوی مثلا موقع خواب یک خود خوابیدن مثل یک آرزو برای موجود زنده یعنی آرزو یعنی یک چیز مورد نیاز خواستنی که لذت میدهد و تنش را کم میکند.
درست ترین عبارت برای نوع تفکر فرویدی این است که تنش را کم میکند. فروید حتی اینقدر خوشبین نیست که بگوید مثلا لذت ایجاد میکند مفهوم خیلی چیز دیگر ایه خیلی دیدش واقعا حالت ماشینی را به هر حال دارد. خب من میگویم که در مورد بیماری عجیب نیست اگر فروید اعتقاد پیدا کرده باشه به اینکه بیماری یا مرگ و این چیزها ممکن است در رویا ظاهر بشود.
من اگر بیماری شدید داشته باشم در حدی ببینید از نظر من کاملا طبیعی است که جسم من به عنوان یک ارگانیسم زنده واقعا وقتی کار به یک جایی میرسد که دیگر در سراشیبی قرار گرفته که مثلا این بیماری که دیگر محاله کار درست بشود مثل یک دستگاهی که دیگر اینجاش که دیگر سوخت و اونجاش هم سوخت دیگر تمومه دیگر معلوم است که نمیشود این را برگردوند بنابراین عجیب نیست که اطلاعات مربوط به آن مرگ در جسم وجود داشته باشه.
نه تنها اینفورمیشن در مورد وضعیت فعلی وجود دارد اگر تو سراشیبی قرار گرفته باشی که دیگر راه برگشت نیست مثلا جسم کاملا دارد متلاشی میشود مثلا فرض کنید در جنگ هایی که بین گلبول های سفید و میکروب ها میشود خب در یک لحظه دیگر شکست قطعی میشود دیگر یعنی دیگر مثلا همه نیروهای ذخیره هم رفتن و همشون نابود شدن بنابراین جسم یک جوری انگار در این حالت هست و میدانید معمولا جسم قبل از مرگ یک حالت هایی که از نظر علمی کاملا جزو به اصطلاح چیزهای تثبیت شده است ما. یک حالت هایی قبل از مرگ داریم که به نظر میآید یک حالت های خوشی قبل از مرگ وجود دارد.
حالتهای پیش از مرگ
یک اسم علمی هم دارد که یادم نیست. به هر حال مثل ببینید شما اگر مثلا واقعا اینجوری تصور بکنید بدن انسان و مثلا حیوانات هم که کاملا به نظر میآید در موردشون تثبیت شده است وقتی کار تمام میشود دیگر نمیجنگه یک جوری آروم میشود.
مثلا حیوانی که شکار میشود یک هورمون های دیگر ترشح میشود که اصلا حتی کار تمومه دیگر یعنی الان مثلا فرض کن شکار شده گردنش در دهن یک جوری دیگر درد را زیاد احساس نمیکند یک حالت کرختی و شبیه خوشی بهش دست میدهد مثل اینکه دیگر سیستم عصبی چه کار دارد فعالیت بکند آخه درد را مثلا منتقل بکند یک جایی هست که یک سری مکانیسم های حیاتی متوقف میشوند.
به دلیل اینکه، ببینید وا میدهند دیگر. تا حالا یک عمل حیاتی داشتن انجام میدادن. مثلاً در مقابل بیماری واقعاً اگر جسم، اگر گلبولهای سفید سیستم دفاعی بدن مطلقاً دیگر آخرین تلاشهاشو بکند و شکست بخوره، هیچ نیروی ذخیرهای هم نیست که مثلاً گلبول سفید بیشتری تولید بشود و همه چیز از بین رفته، لزومی ندارد دیگر خیلی دست و پا بزند.
این که به یک حالتهای چیز، همان حالت سراشیبی افتادن، واقعاً اینها چیزهای مشاهدات بدیهیه که وجود دارد. که بعداً مثلاً یک جایی ممکنه، خب اگه، بنابراین بدن خیلی زودتر از اینکه من بفهمم، مردم بفهمند مردم، یک جوری تشخیص داده که دیگر کار تمومه. بنابراین ممکنه، ممکن است این اتفاق خیلی قبل از مردن حتی بیفتد.
این سراشیبی لزوماً مربوط به گلبولهای سفید و اینها، لزوماً اینجوری نیست وقتی گلبولهای سفید دیگر شکست میخورند، شما فرداش بیفتید بمیرید. ممکن است تا وقتی که آن عفونت همه بدنتون را بگیرد و مرگ اتفاق بیفته، خیلی طول بکشه. کما اینکه این آدمهایی که ایدز دارند، مشکلشون همین است دیگه، این سیستم دفاعی بدنشون کلاً از کار افتاده.
اینجوری نیست که همین الان، ممکن است رویای مرگ را از همین الان ببینند دیگه، برای خاطر اینکه به نظر میآید آدمی که سیستم دفاعی بدنش کار نمیکنه، حالا امروز نه فردا، خلاصه این عفونتهای جزئی که تو بدنش هست، ویروسهایی که هست، اینها به هر حال بدنو اشغال میکنند و کارش تمام میشود.
پس اصلاً ایده عجیبی نیست که ما نه تنها معتقد باشیم به اینکه در ناخودآگاه اینفورمیشنهای مربوط به وضعیت حاضر، حال حاضر جسم وجود داره، بلکه آینده نزدیکش هم به وضوح میتواند وجود داشته باشه. بنابراین اصلاً به نظر من یک عده این را کاملاً به عنوان یک جور نقض تئوری فروید، فروید چطور معتقده که مرگ را آدم تو خواب میبینه؟
نه آرزویی هست، نه فلان. ولی قبول دارید که اگر یک خورده بیولوژیک بهش نگاه بکنید، اصلاً با تئوری فروید تناقض ندارد. کاملاً به نظر من واضح است که فروید به همین دلیلی که من میگم، میتواند توجیه بکند که با همان تئوری رویاش آدم میتواند خواب مرگ ببیند. برای خاطر اینکه حالا مفهوم اینفورمیشن و ناخودآگاه اینها را بگذارید کنار.
جسم دارد فعالیت میکند در طول خواب و سیگنالهای رد و بدل میشه، اینها به هر حال به نوعی رویا مربوط به این سیگنالها میشود و میتواند خودش را در واقع یک جوری ظاهر بکند. در مورد بیماریها معمولاً سیمولیشن حالتهایی به وجود میآید که احتمالاً بیماری خودش ایجاد میکند.
رویا به طور خیلی خفیف ممکنه، ممکن است شما هنوز متوجه اختلالهای تنفسی خودتان نشدید، آنقدر شدید نیست که هنوز آسم رو، مثلاً حمله آسم را تو بیداری تجربه نکردید، ولی آسم اینجوری نیست که یک دفعه در یک لحظه زمان، یک قبلش یک تنگینفسهای کوچیک داشتید، مثلاً چیزهای چند ثانیهای داشتید ولی بهشان توجه نکردید. ولی در خواب اینها میتونند خیلی ظریفترشو در واقع میشود دیتکت کرد و اینها میتونند به صورت رویا ظاهر بشند.
حالا من، من سوالم اینه، اصلاً این موضوع را از اینجا شروع کردم برای اینکه از این در واقع صحبت بکنم. چطوره که رویا اطلاعات را به ما به صورت کلامی نمیده؟ به صورت تصویری میدهد.
اولاً فایلی دارد اگر در رویا، اگر مکانیسم فرویدی را قبول بکنید، خب؟ چطوری ممکن است تو رویا ناخودآگاهتون بیاید به شما یک کلامی رو، مثلاً یک اینفورمیشنی را به صورت زبان منتقل بکند و این به دردتون بخوره، به درد این بخوره که خوابتونو ادامه بدهید.
ناخودآگاه ناصح مهربان نیست
اگه، اگر با تئوری فروید نگاه کنید، که اصلاً این کاملاً حرف بیمعنیایه. برای اینکه اگر در رویا یک دفعه مثلاً یکی بیاید به صورت کلامی به شما بگوید که کارت تمومه، مردی که از خواب پا میشوید.
یا مثلاً بگوید که تو آسم داری، تو نمیدانم فلان داری که یک جوری، حالا برعکس، رویا از نظر فرویدی یک جوری در جهت این است که خواب ادامه پیدا بکند. بنابراین طبیعی است که آن سیگنالها را یک جوری به صورت یک رویایی، تصویری، چیزی سیمولیشن انجام بده باهاش که شما بتوانید در آن تصاویر زندگی بکنید و خوابتونو ادامه بدهید.
این یک جواب فرویدی خیلی بدیهی که اصلاً اینجا هیچ فایدهای ندارد که از کلام استفاده بشود. و فروید البته اینجوری معمولاً در مورد تصویری بودن و نمادین بودن، خیلی بحث اینشکلی، در مورد نمادین بودن اصلاً حرف دیگهای میزند حرف دیگه ای می زنه که چرا همه چیز اعوجاجش پیدا می کنه که حالا من قبلاً در موردش صحبت کردم.
ولی بیاید تئوری فروید رو موقتاً بذاریم کنار. یعنی از تئوری فروید استفاده نکنیم. بیاید فرض بکنیم فرض بکنیم که به یه معنایی این چیزی که من دارم میگم یونگ هم قبول نداره. می خوام بگم یه چیزی مثلاً دیگه کار رو به اینجا برسونم بگم اصلاً ناخودآگاه یه موجود ناصح خیلی مهربانیه که از صبح تا شب داره به شما حرف هایی می زنه که مثلاً به نفعتونه.
یونگ: استراق سمع نه پیام مستقیم
یونگ واقعاً اینو قبول نداره با صراحت میگه که اصلاً اینجوری نیست. نباید رویا رو به صورت یه پیام مثلاً ناخودآگاه برای خودآگاه بهش نگاه بکنیم. یا اصولاً فعالیت ناخودآگاه رو نباید اینجوری بهش نگاه کنیم که داره با ما یه حرفی می زنه. میگه بیشتر شبیه اینه که شما دارید یه حرفی که دو نفر با همدیگه می زنن رو می شنوید. مثل استراق سمع کردن نه اینکه اون میگه می خواد به تو یه چیزی بگه. ناخودآگاه که از اسمش برمیاد که نمی خواد کاری بکنه. یعنی اینجوری نیست که تصمیم بگیره مثلاً امشب که این خوابید بهش بگم که داره می میره یا بهش بگم که مثلاً یه بیماری گرفته. این شکلی نیست واقعاً. اون در اون لحظه اتفاقی
می افته و اون اینفورمیشن ها رد و بدل میشن. بدون اینکه تصمیمی وجود داشته باشه یا پیامی به معنایی که ما برای همدیگه مثلاً حرف می زنیم وجود داشته
باشه. خب حالا ببینید عدم استفاده از این چیزی که من دارم میگم این حرفیه که به هر حال یه جوری حرف یونگی حساب میشه. یونگ حرفی در این زمینه داره حالا من دقیقاً نقل نمی کنم ولی با بعداً تقریباً نقل می کنم. که چرا چرا از زبان ناخودآگاه استفاده نمی کنه برای اینکه یه اطلاعاتی رو به ما منتقل بکنه؟ ببینید این مورد بیماری ها مثال خوبیه. فرض کنید که اصلاً می خواد با زبان صحبت بکنه. از چه زبانی باید استفاده بکنه؟ مثلاً باید به یه به یه
بیمار بگه تو مثلاً با یه اسم علمی بیماری رو به شما بگه. اینجا مشکلی پیش مشکلی چیه؟ کلام یه کلام و زبان یه چیزیه. الان اولاً ما یه سنت پزشکی داریم که توش بیماری ها دسته بندی شدن. کاملاً ممکنه این دسته بندی دسته بندی خوبی نباشه. ما الان به یه چیزی میگیم مثلاً آسم. شاید ناخودآگاه
ظریف تر به موضوع نگاه بکنه. یعنی شاید رویاهای آسم الان بعداً مثلاً معلوم میشه که پنج جورن و خود آسم من بر حسب اینکه منشأش چجوری و نحوه فضاهاش چجوری بعداً به پنج نوع آسم کوچیک تر تقسیم بشه. متوجه هستید چی می خوام بگم؟ زبان زبان ما با واژه ها چیکار می کنیم؟ انگار جهان رو افراز می کنیم. این
مجموعه رو اسمشو میذارم آسم. اینا رو کلاً بهش مثلاً میگم تیفوئید. واقعاً اینطوری نیست که من بعداً قبول داشته باشه که تیفوئید یه چیزیه. آسم یه چیزه یا مثلاً فرض کنید انواع بیماری های مختلف دیگه. ممکنه اینا با همدیگه تفاوت های یا یا یه جاهایی رو زیادی افراز کردیم یا یه جاهایی رو کم افراز کردیم.
اصلاً افرازی که ناخودآگاه ممکنه می شناسه اگه افرازی وجود داشته باشه کاملاً ممکنه با افرازهایی که ما از توی زبان معمولی خودمون داریم فرق می کنه. من الان تو زبان ژاپنی یه عالم میدونم که واژه وجود داره در مورد بیان احساس انسان نسبت به طبیعت. که ما همشو با همدیگه دو تا واژه هم تو فارسی نداریم. مثلاً ما
تو فارسی نمیگیم من احساس مثلاً صبحگاهی نوع اول دارم. ولی اونا واقعاً یه واژه ای دارن در مورد یه نوع احساسی که آدم وقتی صبح از خواب پا میشه و هوا مثلاً خیلی لطیفه به آدم دست میده.
حالا شاید هم یه خورده بیشتر از این لازمه. من تو فارسی باید چهار تا جمله بگم برای خاطر اینکه این رو توصیف بکنم. بنابراین واژه ها و زبان اصولاً یه قرارداد بین آدما و بستگی به جامعه داره و کاملاً ممکنه واژه های بیهوده و احمقانه ای وضع شده باشه که به هیچ چیز واقعی اشاره نمی کنه. بنابراین اصلاً اینکه ناخودآگاه بیاد از زبان روزمره شما استفاده بکنه مثل اینه که ما داریم مثلاً بهش
حکم می کنیم که تو ما درسته ما بد حرف می زنیم، اشتباهی مثلاً به اشیاء نگاه می کنیم ولی حالا اشکال نداره برای اینکه من بهتر بفهمم تو بیا با اینجوری با من صحبت کن. ناخودآگاه چیکار می کنه؟ یه یه بیماری هست. این بیماری یه واقعیته دیگه. مثلاً یه عوارضی داره. یه چیزی شبیه عوارضشو داره به شما توی رویا نشون میده. این خیلی بهتر از اینه که اسم براش بذاره. اسم تو ممکنه اصلاً توی واژگان پزشکی ما الان وجود نداشته باشه. اگه شما دچار یه بیماری ناشناخته بشید بعداً ناخودآگاه باید چیکار بکنه؟ ۵۰۰۰ سال قبل ناخودآگاه چجوری باید به مردم مثلاً می گفت آسم گرفته؟ فرض کنید هیچ واژه ای برای آسم وجود نداره. بنابراین زبان
زبان واقعاً یکی از چیزهایی که تو اون لایه خودآگاهی تولید میشه بیشتر از هر چیزی به نظر میاد خودآگاه ما تولیدش می کنه، تثبیتش می کنه حداقل. حالا اگر یه ویژگی های ذاتی زبان داشته باشه که من فکر می کنم داره ولی به هر حال خودآگاهی ما توی وضع واژگان توی نحوه استفاده از قواعد گرامری کلی دخالت داره و کاملاً زبان ممکنه اعوجاج های اساسی داشته باشه نسبت به بعضی از چیزهای طبیعی که در عالم وجود داره.
ناخودآگاه یه سری اطلاعات فوق العاده عمیقی در مورد مکان یه مثال خیلی ساده اینه. ناخودآگاه ما خیلی الان اطلاعات در مورد مکانیسم های روانی ما داره که اصلاً هنوزم که هنوز شناخته شده نیست.
اگه اگه ناخودآگاه بخواد یه جوری در مورد آنیما صحبت بکنه و حالا یونگ هم نبوده که برای آنیما اسم بذاره چیکار باید بکنه؟ اصلاً من می خوام بگم اصلاً معنی نداره که یه نفر فکر بکنه که رویا اینفورمیشن خودش رو در قالب زبان داره به من منتقل می کنه.
نه تنها مکانیسم های حالا اگه مکانیسم فرویدی رو قبول داشته باشید این کاملاً این حرف حرف بی معنی ای میشه که چرا کلامی نیست پیام هایی که ناخودآگاه به ما میده.
نسبتدادن زبان روزمره به ناخودآگاه
از طرف دیگه نگاه بکنید اصلاً نسبت دادن زبان روزمره به ناخودآگاه خودش یه کاملاً یه حرف بی معنی ایه برای خاطر اینکه به نوعی نحوه صحبت کردن با کلام مجموعه اینفورمیشنی رو که میشه انتقال داد رو کاملاً محدود می کنه برای ناخودآگاه.
برای اینکه مجبور در مورد چیزهایی صحبت بکنه که شما براش واژه و مثلاً چیز تو زبانتون دارید و تازه به همون معنی هایی که اشتباهی که شما ممکنه وضع کرده باشید. این دقیقاً ضد کاری من می خوام اینو متوجه بشید. صحبت کردن با زبان روزمره دقیقاً ضد اون کاریه که ناخودآگاه می خواد بکنه.
ناخودآگاه معمولاً می خواد یه چیزی که تو خودآگاهی شما نیست و وصول نمی تونید بهش پیدا بکنید یا در حال حاضر ندارید رو یه جوری بهتون منتقل بکنه. اگه بیاد از ابزارهای ساخته شده توسط خودآگاه استفاده بکنه که یه جوری نقض غرضه. اینفورمیشنهای تقریباً این یک چیز تثبیت شدهست در سنت یونگی که ناخودآگاه در شما رویاهایی شامل اینفورمیشنهایی که در خودآگاهی شما وجود دارند نمیبینید اصلاً.
یعنی من یک رویای تکراری میبینم، انگار میخواهد یک چیزی، یک اینفورمیشنی به من منتقل بشود. این من از این به بعد این را دارم میگم، مدام این حرفو میزنم که ناخودآگاه، رویا میخواهد این را به من بگوید. این ولی یک بار گفتم که مسئله پیام فرستادن و مشتق بودن این حرفها را اینجوری نگاه نکنید ولی خب این زبان سادهایه برای حرف زدن دیگر.
میگویم ناخودآگاه مثلاً هیچوقت یک چنین اینفورمیشنی به من نمیدهد. فکر نکنید ناخودآگاه یک موجودیه مثل آن سرخپوستی که یک مرد بزرگی آنجا نشسته و دارد مثلاً تو را راهنمایی میکند. یونگ اینجوری نگاه نمیکند. دقیقاً این عبارتی که گفتم یونگ میگوید که وضعیت ما موقع خواب دیدن مثل یک آدمیه که وارد یک کشوری شده که مردمش به زبان بیگانه صحبت میکنن، به زبان خودشان صحبت میکنند.
نمادین بودن، تصویری بودن و همه این پیچیدگیهایی که در رویا هست مثل این است. اولاً آنها دارند برای خودشان صحبت میکنند. و اینکه وایساده باشند به من فقط پیام بدن. من در حالت خواب اینفورمیشنهایی در ناخودآگاه را در واقع میگیرم. نمیتوانم بگویم که از این به معنای واقعی کلمه بگویم که آنجا ناخودآگاه نشسته و وقتی من خوابیدم همه چه ساکته، مثلاً دارد با من حرف میزند.
مرد بزرگ دارد با من حرف میزند. ولی در آن اینفورمیشنهایی وجود دارد که من به این اینفورمیشنها دسترسی پیدا میکنم. این مثل این است که یک آدمهایی دارند حرف میزنند و من میتوانم این حرفها را بشنوم. و آدمهایی که به زبان خودشان حرف میزنند.
در واقع توجیه یونگ در مورد نمادین بودن رویا این است که رویا نمادینه برای خاطر اینکه ناخودآگاه زبان ویژه خودش را دارد. نه سانسوری در کاره از نظر یونگ، نه چیز دیگهای. این زبان تصویری و زبان نمادین، زبان ویژه ناخودآگاهه و به نظر میآید که زبان خودآگاه ما روی این زبان ناخودآگاه ساخته میشود.
یعنی بیسش این زبان ناخودآگاهه. مثل اینکه ما به هر حال مثلاً فرض کنید اگر ما کلاً زبان چیه؟ زبان این است که من یک نماد قراردادی را مثلاً یک واژه واژه را جای یک چیز دیگر میذارم. ناخودآگاه این کار را شروع کرده. مثلاً تا یک جایی آمده. تصاویری را جای یک معانی میگذارد.
مثلاً اگر میخواهد در مورد آنیما یک حرفی در من مدام این اصطلاح را دارم به کار اگر میخواهد یک چیزی در مورد آنیما بگه، مثلاً آنیما به شکل یک دختربچه یا به شکل دیگهای در رویا ظاهر میشود.
خب؟ این یک جور نمادپردازیه که مقدمه ساختن زبانه دیگر. حالا شما کافیه به جای هیئت مثلاً یک دختربچه که مدام در رویاها ممکن است به جای آنیما ظاهر بشه، برایش یک اسم بگذارید.
یک واژه اختراع واقعاً بگویید این یعنی این. قطعاً واژهگذاری یک جوری یک حالت دیسکریت دارد که یک مقدار قدرت زبان را در واقع میآورد پایین. ببینید ما وقتی که زبان را داریم اختراع میکنیم و با زبان کار میکنیم، دو تا یک توازنی بین دو تا انگیزه باید برقرار بکنیم.
یکی اینکه به اندازه کافی واژه درست کنیم، به اندازه کافی گرامر به وجود بیاریم که بتوانیم در مورد چیزهایی که میخواهیم صحبت بکنیم. دوم اینکه این را مینیمم نگه داریم. یعنی یک یک عامل برای گسترش زبان وجود دارد که من میخواهم در مورد چیزهای بیشتری بتوانم صحبت بکنم. یک عاملم محدود کرد.
اگر برای هر شیئی برای این لیوان یک اسم بذارم، برای یک لیوان شبیهی یک اسم دیگر بذارم، تعداد واژگانمو برسونم مثلاً به ۱۰۰ هزار میلیارد و تعداد قواعد، واقعاً گرامر، شما مثلاً زبانهایی وجود دارند که در آن گذشته، حال، آینده نیست. گذشته خودش سه نوع گذشتهست. مثلاً تا یک روز قبلش، حالا یک زبانهای قدیمی، بعضیهاشون تفکیکشون در مورد زبان خیلی پیچیدهست.
و خیلی هم تعجب میکنند مثلاً، فکر میکنم یک زبان سرخپوستی معروف وجود دارد که سه تا گذشته داره، یا آفریقایی، یادم نیست. یعنی مثلاً تا دیروز یک جور فعل صرف میشه، از تا یک هفته یک جور فعل، از آن به بعد یک فعل دیگهای.
یعنی اینجوری نیست فقط یک ماضی ساده وجود داشته باشه به معنای اینکه من این، برای اینکه کار را تازه انجام دادم، یکی دو ساعته.
مثلاً اگر شما در یک چنین زبانی زندگی بکنید، بعد مثلاً با یک زبانهایی مواجه بشوید که گذشته را کلاً یکسره یک میگویند اصلاً باور، باورتون نمیشود. میگویید اینها چه کار آدمهایی هستند. خب این کار را تو تازه انجام دادی، آن را ۲۰ سال قبل انجام دادی.
چگونه یک جور فعل برایش صرف میکنی؟ ببین واقعیت این را نمیشود گفت کی دارد اپتیموم کار میکند. حالا شاید بشود یک برنامه کامپیوتری خیلی مثلاً عجیبی نوشت از با یک مجموعه مرجع از معانی مثلاً تعریف کرد ببینیم چقدر مثلاً فعل انواع فعل، مثلاً زمان لازم داریم برای اینکه خوب بتوانیم صحبت کنیم.
مرجع معانی و محدودیت زبان
به هر حال آن آدمهای حالا آفریقایی یا سرخپوست هم دیگر تعداد زمانهاشون از ۲۰، ۳۰ تا که فراتر نمیشود. نمیشود مثلاً برای ۲ دقیقه قبل یک زبان داشته باشم، ۳ دقیقه قبل یک جور زمان دیگر داشته باشم. اصلاً مفهوم نمیشود زبان. بنابراین ما یک جوری وقتی که زبان را ابداع میکنیم، داریم این محدود در عین حالی که وسیله بیانی خوبی به دست میآریم، محدود هم داریم میکنیم خودمان را.
یعنی خیلی چیزهایی که با همدیگر تفاوت دارند را خلاصه در یک جعبه میریزیم، به این میگوییم مثلاً آس. به این میگیم، شما مثلاً میگویید گنجشک. خب میشود الان این گنجشکها را به چند نوع تقسیم کرد دیگر. بر اساس یک ویژگی، اگر واقعاً ما زندگیمون از راه گنجشک بگذره.
ببینید یک مثال خیلی معروفش اینه، اسکیموها ۳۰ نوع واژه برای برف دارند. عربها یک دونهام شاید نداشته باشند. به زحمت. ها؟ اما خب نه، آنها لازم است. ببین برفی که مثلاً پودریه و از آن نوع برفهایی که ظرف مدت نیم ساعت ممکن است در قطب شمال ظرف نیم ساعت ممکن است ۳ متر بشینه، باید یک واژه داشته باشه.
من بگویم که از اینا، یعنی این چیز، باید یک واژهای باشه با یک مفهومی از خطر هم در آن باشه. تا یک برفی که خیلی مثلاً چیزه، برفی که نشانه پایان مثلاً زمستونه. برفی که ممکن است اومدنش باعث آب شدن یک سری برفها باشه یا نشانه خوبی باشه برای اینکه شکار زیاد میشود.
آدمی که یک جایی زندگی میکند که از صبح تا شب دارد برف میباره، کلاً یک واژه نمیذاره دارد برف میآید. برف صبحگاهی، برف شامگاهی، برف نمیدانم. واقعاً اسکیموها فکر کنم ۳۰ واژه دارند. عربها، ببینید اصلاً یک قبول دارید که این حرف الان یک جور اشتباهست؟ من بگویم ۳۰ واژه برای برف دارند. آنها میگویند شما برای ۳۰ چیز یک اسم گذاشتید.
آدمهای مثلاً چیزی هستید، بیدقت هستید. چطور به همه این چیزا، ما میگوییم برف، باران، تگرگ. ۳ تا چیز به نظر ما از آسمان میآید. ولی از نظر آنها چیزهای خیلی مختلف متنوعی از آسمان میآید. برای اینکه همیشه دارد چیزهایی میآید. طبعاً تو زندگیشون هم خیلی مؤثره. میگویند این باز این حرف هم، میگویند که اعراب برای شتر ۳۰۰ اسم دارند.
از نظر خود اعراب اینجوری نیست. آنها ۳۰۰ جور حیوان میبینند که ۳۰۰ تا اسم برایش درست کردن. مثلاً اگر موش اینجوری باشه، ما الان مثلاً چند جور شتر میشناسیم؟ دو کوهانه و مثلاً یک کوهانه. یک دانه شتر آمریکای جنوبی هم هست که آن را خب خوشبختانه میگوییم لاما. اصلاً اسم شتر، اسم خارجیشو بهش میگوییم.
ولی اعراب اینجوری نگاه نمیکنند. یک کوهانه کوچیک ممکن است داشته باشن، بزرگ و اینها آنقدر در یک در کدینگ یک یک جور کدی هست. کسی اسمش را میدونه؟ همین که طول طول کد، کد اپتیموم چیه؟ طول کدی که شما استفاده کنید حافظه کد حافظه. طول کد باید با فرکانسش یک رابطه اپتیمم داشته باشه.
یعنی من اگر مثلاً فرض کنید یک واژهای را ۱۰۰ هزار بار در یک متن مثلاً ۱۰۰ صفحهای مینویسم، ۱۰ صفحهای مینویسم، خب این با این باید یک عرض داشته باشه اصلاً. ولی اگر یک واژهای در طول عمر یک آدم ممکن است فقط یک بار استفاده میشه، خب بگذار ۱۰ تا حرف داشته باشه. یک واژه عجیب و غریب و یک خورده سنگین باشه، اشکال ندارد.
عاقلان زبان این کار را میکند دیگر. به هر حال زبان یک جور افراز جهانه که در عین حالی که به ما قدرت بیان میده، در عین حال دارد قدرت بیان ما را محدود هم میکند. درسته؟ بنابراین حرف زدن از اینکه ناخودآگاه بیاید با زبان مثلاً فارسی صحبت بکند و پیام مثلاً به من بده، اگر حالا قصدش پیام دادن باشه، این کاملاً حرف هجو دیگر.
من تو زبان فارسی برای مثلاً فرض کنید احساسات خودم نسبت به طبیعت واژهای وضع نکردم. ناخودآگاه هم آن احساس را در خواب برای من میتواند ایجاد بکند. چه احتیاجی دارد از واژه استفاده بکنه؟ از واقعیت دارد استفاده میکند. از خود آن حس را برایتان ایجاد میکند.
یا تصاویری میسازه، داستانی درست میکند که آن معانی در واقع در آن وجود دارد بدون اینکه لازم باشه از کلام استفاده بکند. این معنایش نیست که در ناخودآگاه کلام وجود ندارد. ما همهمون در ناخودآگاه میدیدیم که کلام وجود دارد. و کاملاً ناخودآگاه از کلام هم میتواند حتی استفاده بکند برای انتقال اینفورمیشن.
ولی خودش را محدود به یک چنین وسیله ارتباطی نمیکند. ویژگی زبان مثلاً وضع واژگان و ساختن گرامر همیشه یک جور سادهسازیه. تا حد ممکن برای اینکه آموزشاش راحت باشه، تشخیص و پردازشاش راحت باشه. در حالی که ناخودآگاه این محدودیتها را ندارد.
بنابراین میتواند شما اگر در اگر انسان یک جزو وجودش، جزو بدنش یک پرده مثلاً فرض کنید یک یک چیزی مثل مانیتور هم بود و در آن میتونست یک تصاویری را ایجاد بکنه، ممکن بود اصلاً از زبان را اختراع نکند. چرا برای اینکه چرا برای سیب واژه بگذارد در حالی که میتواند یک سیب نشان بده؟ چرا نمادپردازی را باید با واژگان انجام بده؟
خب میتواند میشود خیلی واقعیتر و این مجموعه انبوهی از چیزهایی که فیلمبرداری کردن مثلاً اینها را روی اسکرین اگر بتونن بیارن مردم ببینن، ممکن بود دیگر تو زبان قطعاً یک زبان تصویری یک جور دیگهای در واقع میتونستن برای خودشان بسازن. پس زبان ناشی از یک سری محدودیتهای ارتباطی بشره و سادهسازی شده است، اپتیمم شده است.
بنابراین یک چیز خیلی محدودیایه و نه اینکه ازش نمیشود استفاده کرد، ناخودآگاه به طور طبیعی ازش استفاده نمیکند و بیشتر متکی به تصاویر، ایجاد مستقیم احساسات.
تصویر و احساس بهجای واژه
اگر واقعاً من دسترسی به یک سیگنالهایی داشته باشم که به من احساس صبحگاهی نوع اول میده، لازم نیست که در زبان ژاپنی یا زبان دیگر از آن واژه استفاده بکنم. حتی برای آدم ژاپنی هم رویا میتواند آن احساس را در خواب القا بکند.
برای خاطر اینکه آن احساس به هر حال یک چیزی در بدن دیگر. اگر رویا دستش باز باشه برای اینکه آن حالت مثلاً هورمونی یا سیگنالهای مربوط به آن حس صبحگاهی را وقتی که ایجاد میشود را پدید بیاورد و شما در رویا به شدت آن را احساس بکنید، خب این کار را انجام میدهد.
چرا به شما بگوید مثلاً بترس؟ شما را میترسونه در خواب. خب مستقیماً اینقدر آدرنالین شما احتمالاً تجربه کردید که گاهی ترسهای در رویا یا لذتهای در رویا خیلی خیلی عمیقتر و قویتر از حسهای حالت بیداری هستند. وقتی یک چنین مکانیسم سادهای وجود دارد که مستقیماً میشود احساس به وجود آورد، تصویر به وجود آورد، دلیلی ندارد که ناخودآگاه از این امکانات صرفنظر بکند.
بیاید برای اینکه من یاد نگرفتم که اینفورمیشناش را تجزیه و تحلیل بکنم، به من مثلاً آوانس بده به زبان فارسی با من صحبت بکند. این یک نکته که کلام در واقع محدودکننده است و اصلاً غیرقابل استفاده برای ناخودآگاه به دلیل اینکه آن مفاهیمی که مثلاً آن بیماری که ایجاد شده، آن اتفاقی که دارد میافتد اصلاً در قالب زبان نمیگنجه، ما برایش هنوز واژهای ابداع نکردیم.
اگر یونگ واژه آنیما را نذاشته بود، تا ۱۰۰ سال پیش مردم واژه آنیما نداشتن. مفهوم آنیما نداشتن، نه اینکه واژه را نداشتن. پس رویا نباید در مورد آنیما اصلاً حرف میزد. در حالی که رویا به نظر میآید بیشتر از هر چیزی در به اصطلاح نگاه یونگ در مورد آنیما حرف میزند و در مورد آنیموس.
مثلاً اینها جزو موضوعهای اصلی رویاها میتوانند باشند. فکر کنم پس اینجا یک چیز واضحی وجود دارد. چه به مکانیسمهای بیولوژیک رویا نگاه کنیم چه به مفهوم زبان و ارتباطش با زبان ناخودآگاه نگاه کنیم، به هیچ وجه معنی ندارد که انتظار، یعنی این انتظار کاملاً یک انتظار حجمیه که بخواهیم ناخودآگاه به آن زبانی که من میفهمم صحبت بکنیم.
من باید آن زبان خارجی را یاد بگیرم اگر میخواهم کشف و رمز بکنم. نه اینکه آن خودش را وارد یک بازیای بکند که من مثلاً شروع کردم.
خب، من بعد من از این رویاهای بیماری شروع کردم، برای خاطر اینکه اولاً اینها به نظر من یک نمونهای از رویاهایی هستند که از تیپ رویاهای فرویدی یک خورده دور میشوند و فروید و فرویدیها اصولاً خیلی به رویا به عنوان یک منبع اطلاعات نگاه نمیکنند.
در حالی که من سعی کردم این را بگویم که اینها اولاً تو سنت فرویدی به نوعی، حداقل رویای مرگ، رویای تثبیت شدهای که وجود داره، به اضافه اینکه به هیچ وجه نه تنها با مکانیسمهای توصیف شده توسط فروید تناقض ندارن، به خوبی توجیه میشوند.
به نظر من کمتر حتی شاید رویایی باشه مثل رویاهای بیماری که با مکانیسم ادامه محافظت از خواب توجیه بشود به این خوبی. بفرمایید. نه، بفرمایید. منظورتون رویاهایی که در مورد یک اتفاقی که در آینده میخواهد بیفتد به شما هشدار میدهند. خب فروید اصولاً به یک چنین رویاها، به این رویاها معتقد نیست. بگذارید اصلاح بکنم. فروید معتقد هست که رویا میتواند ویژگی پیشگویانه داشته باشه.
مثلاً نمونهاش رویای مرگ. ولی فکر میکنم که اولاً مبحثی تحت این عنوان من ندیدم داشته باشه. یعنی مثلاً بحثی کرده باشه رسماً در مورد رویاهای پیشگویانه. ولی در کتابهاش اشاره میکند به اینکه در رویاهای مربوط به مرگ، در متنی که زاویه تفسیر خواب هستند و در حاشیهاش که بعداً اضافه کرده تو چاپهای بعد، بعضی از حاشیههای کتاب تفسیر رویا من دقیقاً الان تو ذهنم هست.
مثلاً تو حاشیه آن رویای ایرما دقیقاً این را نوشته که این قسمت رویا بعداً فهمیدم که پیشگویانه بوده. بنابراین اصولاً قبول دارد که رویا میتواند پیشگویانه باشه. ولی چطور؟ نه اینکه مثلاً فرض کنید پیشگویانه باشه به این معنا که هیچجور ارتباطی با مثلاً زیستشناسی و نه مثلاً فرض کنید الان یک رویای بیماری به نوعی یک رویای پیشگیر پیشگویانه است دیگر.
من میتوانم بگویم رویا پیشگویی کرد که من دارم دچار یک بیماری تنفسی میشم. رفتم پیش دکتر و آن هم تشخیص داد که پیشگوییش درست بوده. در واقع پیشگویانه به این معنا که اینفورمیشنی که وجود دارد در ناخودآگاه و هنوز به سطح خودآگاهی من در طول روز نرسیده به هر طریق تو رویا زودتر ظاهر شده.
و الا اگر بخواهید شما اینجوری تعبیر بکنید، پیشگویانه به این معنا که مثلاً اونطوری که قدما میگفتند اصلاً ملائکه میان و در رویا در مورد آینده به شما چیزی میگویند یا اینکه شما قطعهای از آینده را عیناً در رویا ممکن است ببینید.
مثلاً در شیوههای مثلاً قدیمی نگاه کردن به رویا، این خیلی چیز بدیهیه که چون میگویند که روح رویا میبیند و روح یک جوری خارج از قالب زمان و مکانه، رویا را مثل مسافرت روح در عالم مثال.
مثلاً اگر شما صحنه تصادفی را میبینید، شما عیناً واقعی را که در آینده قرار است اتفاق بیفتد در حالت خواب میبینید. برای اینکه روحتون از حالت مثلاً از زمان و مکان خارج میشود به نوعی و در آینده آینده را میبیند.
فکر میکنم بدیهیه که فروید یک چنین چیزی را نمیتواند بپذیره. بله میشود مطرح کرد ولی میشود هم به این سوال جواب نداد. برای اینکه خارج از دستور کار ماست. ما فعلاً در مورد یک چیزهایی داریم صحبت میکنیم که تا حد ممکن مورد پذیرش عام باشه.
محدوده بحث و آنچه خارج از دستور کار است
من فکر میکنم فعلاً من به جایی حداقل نرسیدم که بخواهم در مورد این چیزها صحبت بکنم. من این را با من این را میتوانم قاطعانه بگویم که فروید نمیپذیره که شما میتوانید یک قطعهای از آینده را که نشانههایی در بیولوژی شما ازش ظاهر نشده را ببینید.
اگر میتوانید رویا یا مرگ را ببینید بیماری یا مرگ را ببینید به دلیل این است که اینفورمیشن مربوط به بیماری و مرگ الان تو جسم شما وجود دارد.
خودآگاهی شما بهش دسترسی ندارد ولی ناخودآگاه شما بهش دسترسی دارد و این را میتواند یک جوری ظاهر بکند. من تحلیل فرویدیشو گفتم. اصلاً حتی لازم نیست شما از مفهوم اینفورمیشن استفاده بکنید. کافیه همان تئوری محافظت از خواب فروید را قبول بکنید. بنابراین شما میتوانید یک چنین چیزهایی را در رویاتون ببینید.
اختلالهای روانی اگر بخواهد پیش بیاید قطعاً قبلش یک اختلالهای هورمونی پیش میآید. بنابراین یک نفر میتواند در خواب ببیند که دارد عقل خودش را از دست میدهد. فروید این پیشگویانهست. فروید این را قبول دارد. ولی اینکه شما بتوانید مثلاً فرض کنید بگذارید من مثال بزنم از متون دینی خودمان. در سوره یوسف چهار تا رویا تعبیر میشود.
رویای اول رویای اولی که تعبیر میشود رویای آن زندانیه که میبیند در خواب که دارد برای پادشاه شراب مثلاً سرو میکند. و تعبیر یوسف این است که از زندان آزاد میشود و شغل خودش را در واقع دوباره به دست میآورد.
رویای دوم این است که فرد مثلاً میبیند که نون روی سرشه و پرندهها دارند از نونی که تو سرش هست میخورن. و تعبیر یوسف این است که این آدم اعدام میشود و پرندهها از مغز سرش تغذیه میکنند.
و رویای سوم رویای پادشاهه که میبیند که هفت تا گاو نمیدانم لاغر هفت تا گاو چاقو میخورن هفت تا خوشه خشکیده هفت تا خوشه پربار را از بین میبرن و تعبیر یوسف این است که در ۱۵ سال آینده هفت سال خشکی هفت سال پربار هفت سال قحطی و یک سال نهایی یک سال پانزدهم میآید که مردم در واقع در آن نجات پیدا میکنند.
رویای اولی که آخر هم تعبیر میشود رویای که البته خود حضرت یعقوب تعبیرش میکند بعداً ما تعبیر واقعیشو تو زندگی یوسف میبینیم رویای ۱۱ تا ستارهست و ماه و خورشید که سجده میکنند و تعبیرش از نظر یعقوب که بعداً در داستان تعبیر پیدا میکند این است که یوسف مثلاً انسان برجستهای میشود و برادراش در مقابلش خاضع میشوند.
حالا تعبیری که یعقوب میکند این است که تو نعمت در مورد تو تمام میشود و چیزی که ما به عنوان تعبیر نهایتاً میبینیم و یوسف میگوید این تعبیر خواب منه این است که واقعاً صحنهای پیش میآید که برادرا سجده میکنند. خب اگر از دیدگاه فروید بخواهید نگاه بکنید خب رویای پادشاه غیرممکن به نظر میرسد.
حداقل این را میشود گفت. شما ممکن است بگویید که یوسف خب وقتی آدم نابغهست واقعاً یک آدم نابغه اینفورمیشن مربوط به نابغه بودنش در جسمش ممکن است باشه. شاید این مغزش دارد غیرعادی کار میکند. بینهایت باهوشه. بنابراین ممکن است این اینفورمیشن در رویا ظاهر بشود که این فرد بزرگی میشود.
مثلاً دانشمند میشود و بعد خب کسی که دانشمند میشود طبعاً مردم بهش احترام میذارن. یا اینکه اصلاً این چنان برتری دارد نسبت به برادرهای خودش که که این رویا میتواند معنی داشته باشه که برادرا نسبت به تو خاضع میشوند. این فکر نمیکنم با دید فروید بشود قطعاً گفت که این امکان ندارد.
ولی اینکه پادشاه در خواب ببیند که در ۱۵ سال آینده چه اتفاقهای جوی در کره زمین اتفاق میافتد به نظر میآید این دیگر اینفورمیشنش در بیولوژی این پادشاه وجود ندارد یعنی هیچ دلیلی ندارد که مثلاً بشود توجیه کرد که چطور رویا مثلاً دارد محافظت میکند از خواب با دیدن یک چنین چیزی.
یعنی اصولاً شما تا وقتی که یک چیزی پایه زیستشناختی پیدا نکند نمیتوانید بگویید که فروید مثلاً با یک چنین چیزی موافقت میکند. حالا اگر به متون مثلاً دینی و ولی قدما این را چگونه تعبیر میکردن؟ میگفتند اصلاً خب روح پادشاه آینده را دیده. دیدن آینده برای روح که مشکلی نیست. روح یک موجود مجردیه.
در زمان خواب هم اینجوری آزاد میشود و بعد میرود تا ۱۵ سال نه ۵۰۰ سال دیگر هم شاید ببیند. به هر حال اگر حرفهایی که من تا اینجا من دفعه قبل در مورد این صحبت کردم که یونگ پاشو کاملاً از حدی که فروید در واقع دارد فراتر میزند. مثلاً از نظر فروید، از نظر یونگ حتی اشکال ندارد که پادشاه یک چنین خوابی دیده باشه.
یونگ برای اینجور خوابها عنوان خواب بزرگ را انتخاب میکند. خوابهایی که اصلاً شخصی نیستن، مربوط به حقایق عالم میشوند و به نوعی توجیه میکند که چگونه ممکن است یک چنین اتفاقی بیفتد. ولی من میخواهم بگویم حتی توجیه یونگ هم اونشکلی نیست که روح رفته و مثلاً نمیدانم آینده را دیده.
توجیهش در واقع اونجوریه، بر اساس همان چیزی که من حالا سعی کردم یک خورده با زبان امروزتر بگم، اینکه اینفورمیشن مربوط به وقایع طبیعی هم در عالم وجود دارد و اینها به طوری که ما نمیفهمیم، مثلاً حیوانات چطور میفهمند که میخواهد طوفان بیاید یا به هر حال وقتی میخواهد طوفان بیاد، ممکن است من بهعنوان انسان درک نمیکنم که مثلاً فردا طوفان میشه، ولی خیلی از پرندهها بهراحتی درک میکنند.
اینجوری نیست که فردا میخواهد طوفان میشه، الان هوا وزن خاصی ندارد. اگر من دیتکتورهای لازم را داشته باشم، میتوانم درک بکنم که نشانههای طوفان چیست. حتی زلزله را حیوانات بهوضوح، دیگر اینکه بدیهیه.
حیوانات زلزله را پیشگویی میکنن، برای خاطر اینکه سیگنالهای مربوط به زلزله، این لرزشها که در یک ثانیه خاص نمیآد، ممکن است از ۲۴ ساعت قبل حتی یک تکونهایی خورده باشه و حیوانها متوحش میشوند.
زلزله و حس حیوانات
حداقل چند دقیقه قبلش را که همیشه انسان نسبت به انسان چند دقیقه زودتر میفهمند. برای اینکه سنسورهاشون بهتر کار میکند. در مورد اینکه زیر پاشون دارد یک اتفاقهایی میافتد. ما دقیقاً به دلیل اینکه خودآگاه ما خیلی شلوغه، یک سری سیگنالهای ضعیف را در اصلاً دیتکت نمیکنیم.
ممکن است من از نظر سنسور مشکل نداشته باشم، یعنی پای من هم بهاندازه پای مثلاً یک اسب روی این زمین بههرحال هست و دارد یک لرزشهایی بهش وارد میشود. ولی اینکه اینها را تحلیل میکنم یا نمیکنم؟
خب تحلیل نمیکنم، برای اینکه من دارم حرف میزنم، دارم فکر میکنم، دارم مشق مینویسم، ها؟ دارم سخنرانی میکنم. الان مثلاً اگر بخواهد زلزلهام بیاد، من ممکن است نفهمم. یعنی بعد از اینکه دیگر همه فرار کردید، من متوجه میشم.
و ببینید حتی یونگ، من سعی میکنم توضیح بدهم که یونگ درست است دارد از فروید فاصله میگیره، در مثلاً حتی رویاهای اینشکلی را هم قبول میکنه، ولی نه با آن تعبیر نمیدانم که روح برود آینده را ببیند.
اینکه اینفورمیشن، حالا به تعبیر، این تعبیر خود یونگ نیست، ولی یونگ واقعاً همین فکر میکنم مفهوم به یک تعبیری تو ذهنش هست که اینفورمیشن مربوط به وقایع، طوفان در طبیعت هست. اگر من در روز نمیگیرم، ولی در رویا ممکن است ظاهر بشود.
همانطوری که حیوانات میفهمند. و مطمئناً تعبیر یونگ در مورد ماجرای ۱۵ سال کشاورزی مصر این است که حتی یک چنین اینفورمیشن کیهانی ممکن است بههرحال یک جوری وجود داشته باشه و ناخودآگاه من به طریقی بهش دسترسی پیدا بکند.
من یک مثالی زدم فکر میکنم جلسه قبل که سرخپوستها میگویند که در تاریخشون اینجوری که از گرینلند چگونه رفتن شمال آمریکا را کشف کردن، که مثلاً آن حکیمشون خواب دید که در این جهت اگر حرکت کنند.
خب بههرحال این اینفورمیشن که آنور یک سرزمین آباد هست، در جهان وجود دارد یا نداره؟ وجود دارد. اینکه حالا خیلی بعیده که این اینفورمیشن منتقل بشود به ناخودآگاه شخص، بله خیلی بعیده. بنابراین خوابهای بزرگ هم از نظر یونگ استثنائاتی هستند.
در شرایط خیلی خاص ممکن است یک چنین چیزی بهوجود بیاید. ولی بههرحال این با آن تعبیر، من میخواهم بگویم که مکانیسمهایی که دارد توجیه میشود که رویا چگونه ایجاد میشه، بین فروید و یونگ خیلی اختلاف نیست. اختلاف تو میزان اینفورمیشنیه که آنجا وجود دارد. اصلاً فروید خیلی محدوده، از نظر فروید محدوده آن اطلاعاتی که ممکن است تو ناخودآگاه باشه.
معمولاً اینجوری است که مربوط به ۲۴، وقایع ۲۴ ساعت اخیر میشه، معمولاً یک جوری مربوط به رزونانس مثلاً با آرزوهای دوران کودکی میشود و بههرحال اینجور چیزها یا اتفاقهایی که همان لحظه در خواب دارد میافتد و اینکه یک چیزهایی مثلاً مربوط به طبیعت در رویا ظاهر بشه، از نظر فروید غیرممکنه.
لزومی ندارد مکانیسمها را من حرفم، جواب من به شما اینه، لزومی ندارد حرفهای یونگ را که داریم میپذیریم، مثلاً مکانیسم تولید رویای فروید را کنار بگذاریم. کافیه که مثلاً قبول بکنیم که سیگنالهای خیلی ظریفی وجود دارند که اصلاً از بهقول هندیها از آگاهی کیهانی به ما منتقل شدن.
یعنی اصلاً این جهان در آن یک آگاهی وجود داره، اینفورمیشن در طبیعت هم وجود دارد و رد و بدل میشود و همانطوری که مثلاً یونگ کموبیش حتی به این که جهان یک جور خود ارگانیک همه اجزاش با همدیگر دارند.
انسان تافته جدابافتهای تو جهان نیست. بنابراین آن مرد بزرگی که سرخپوستها بهش معتقد بودن که مثلاً جای شکار را نشان میدهد یا طوفان را به ما نشان میده، لازم نیست قبول بکنید که آنجا یک مرد بزرگ نشسته و این حرفها را دارد میزند.
میگوید کل این کیهان همانطوری که به حیوانات یک جوری یک راهنماییهای غریزی میشود برای اینکه زندگی بکنن، کل جهان مثلاً به انسان هم خب یک راهنماییهایی میکند در واقع هر تغییری که این اینفورمیشن ممکن است مثلاً ممکن است منتقل بشود.
بنابراین میشود به نظر من میشود مکانیسمهای مثلاً رویا دیدن را ثابت نگه داشت، فقط مفهوم آن اینفورمیشن، ظرافت مثلاً اینفورمیشن و منابع اینفورمیشنی که در ناخودآگاه به وجود میآید را گسترش داد.
تا حدی که بشود ۱۵ سال مثلاً به عنوان یک آگاهی خیلی مرموز کیهانی بگویم که خب این مثلاً وضع کره زمین، مثلاً اگر یک نفر الان خواب قبلاً ۵۰ سال قبل دیده باشه که زمین خیلی گرم میشه، خب میشود اینجوری گفت دیگه، خب به هر حال کره زمین نه با این وضع مثلاً کارخونهها و اینها معلوم بود این بلا سرش میآید.
اگر یک نفر ۵۰ سال قبل پدیده علمی این را در خواب دیده باشه، یونگ مشکلی ندارد. میگوید قطعی شده دیگه، یعنی مثل اینکه در جو کره زمین این اینفورمیشن وجود دارد که به این سمت دارد میرود. بنابراین یک جوری ممکن است این منتقل شده باشه به ناخودآگاه یک نفر و تو خواب دیده باشه.
لازم نیست تعبیر بکنید که این آدم از زمان خارج شده، رفته ۵۰ سال بعد زمین را دیده. بنابراین هرچه از نظر یونگ، من میخواهم بگویم فرقش اینه، از نظر یونگ، مثل فروید، فقط چیزهایی در رویا میتوانند ظاهر بشوند که به هر حال یک جور یک ارتباط اینفورمیشنی، یک اثری در مغز شما، در هورمونهای شما یک جایی گذاشته باشه.
از آسمان رویا نمیاد. حالا به هر حال من فکر میکنم نمیدانم چقدر جواب شما را دادم، هرچند یک جوری بحث حالت انحرافی داره، ولی فکر میکنم بد نیست این را واقعاً در موردش این را تثبیت بکنیم که به نظر من هیچ لزومی ندارد که مکانیسمهای رویا دیدن را برای قبول کردن حرفهای یونگ از بین ببریم.
دایره اطلاعات ناخودآگاه در فروید و یونگ
کافیه دایره مثلاً اینفورمیشن داخل ناخودآگاه رو، اصلاً در فروید اینفورمیشن بیشتر از فعالیتهای همان ناخودآگاه شخصی میآید. از آرزوهای دوران کودکی، یک محدوده کوچکتری دارد. تو یونگ این محدوده خیلی خیلی وسیعتره تا آگاهی کیهانی هم میرود. فقط تفاوت به نظر میآید همینجوری قابل توجیهه.
خب، من در مورد این به عنوان شروع اینکه از اینجا در واقع اگر میخواهیم حرف از این بزنیم که مکانیسم انتقال اطلاعات از ناخودآگاه به خودآگاه چیه، یک مورد خیلی مشخص اطلاعات در رویا منتقل میشه، مثلاً میتواند اطلاعات مربوط به بیماری باشه که به نظر من یکی از عمومیترین انواع رویاها هستند که شکلش و عمومیترین از این نظر که اینطوری که من شنیدم، خیلی به منابعی که دارم ازش نقل میکنم مطمئن نیستم، به خاطر اینکه میدانید این وقتی یک چیزی خیلی از نظر آکادمیک تثبیت نشده یک نظریه، همیشه آدم. این تردید را داره، دیگر الان این کتاب چقدر در جمع مورد قبول واقع شده. مثلاً هومیوپاتی الان کدام کتابش بهترین کتابه؟
اگر دانشگاهها میخواستن درس بدن، خب مثلاً یک متنی آنجا متن مرجع میشود و ما میفهمیم که به آن کتاب مثلاً از اکثریت برخوردار. حالا من نمیدانم واقعاً این اطلاعاتی که در مورد مثلاً رویا و بیماری و این حرفها هست، کدام متنها معتبرترن، کدام نیستند. ممکن است دارم از یک چیزی نقل میکنم که آن را قبول ندارند.
ولی به هر حال این اینفورمیشنهای مربوط به ارتباط بین بیماری و رویا وجود دارد و خوبیش هم این است که مثلاً به نظر میرسد که برای بیماریهای قلبی، برای بیماریهای تنفسی، برای بیماریهای مربوط به مثلاً تنگی نفس و این حرفها، خیلی رویاهای مشابه وجود دارد. یعنی چون مشکل یکیه، آدمها هم یکیان، یک جوری از این نظر با هم فرقی ندارن، یک چیزهای ثابتی در خواب میبینند.
بنابراین این یک مرجع خیلی خوب برای بحث کردن در مورد رویا و مثلاً فرض کنید انتقال اینفورمیشن در رویاست. بعد از این حرفهایی که زدم، دو تا نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که یکی اینکه روشن بشود که چطور که در واقع انتقال اینفورمیشن در رویاها به صورت تصویری انجام میشود و مثلاً حالتهای نمادین دارد ولی نه نمادین به صورت واژه.
نمادین هم به صورت مثلاً تصویری در واقع چیزها نمادین میشود. و تعبیر ما از در سنت یونگی از این اتفاق نیست که چیزی دارد سانسور میشود. مثلاً ناخودآگاه نمیخواد به زبان عادی صحبت بکند یا نمیخواد پیام تصویری خودش را حتی مستقیم بده و اینجوری در واقع و این را توجیه بکنیم با همان مکانیسم محافظت خواب.
چون توجیه فروید این بود دیگه، میگفت که مستقیم حرف نمیزنه با من برای خاطر اینکه من از خواب بیدار میشم اگر خبر بدی باشه. یا فروید اصلاً اصولاً احساسش این است که همیشه رویا آرزوهای سرکوب شده در آن دارند ظاهر میشوند. آن چیزهایی که خودآگاه من را در طول روز اذیت میکنه، اینها میروند در رویا ظاهر میشوند.
خب بنابراین اینها دقیقاً چیزاییان که من را اذیت میکند. من اگر میل دارم که مثلاً پدر خودم را بکشم، در خواب ممکن است مرگ پدر خودم را ببینم، نه اینکه من بکشمش. اینکه خودش مرده مثلاً. بعد خیلی هم گریهزاری هم بکنم در خواب. خب؟ این تعبیر فرویدیه برای خاطر اینکه چرا رویا تصویریه و نمادینه.
ولی یونگ تعبیرش این است که این زبان ویژه ناخودآگاهه. قویتر از، به یک معنایی قویتر از زبان خودآگاهی ماست. ناخودآگاه اگر از کلام هم استفاده بکند عجیب نیست. ممکن است یک جایی با واژگان بشه، یک اینفورمیشنی مستقیماً تبدیل به واژگان بشه، ولی اصولاً نباید این انتظار را داشته باشیم. اینها مجموع چیزاییایه که من فکر میکنم میشود نتیجه گرفت.
و میل دارم که یک قدم دیگر با اینکه برنامهام این بود که در این جلسه در مورد آرکیتایپها صحبت بکنم، ولی احساسم این است که تا احساسم این شد که تا یک خورده در مورد خود رویا نگاه مثلاً یونگ به رویا صحبت نکنی، خیلی راحت نمیشود در مورد آرکیتایپها صحبت کرد.
برای اینکه خیلی از اطلاعات مربوط به آرکیتایپ از در رویاها درمیاد. بنابراین یک جوری باید بدونیم اول رویا را چه جوری نگاه بکنیم. من میخواهم به یک جنبهای از رویا و تفسیر رویا در یونگ در واقع اشاره بکنم که فکر میکنم جالبه، مهمه، مهمتر از خود مفهوم آرکیتایپه. برای خاطر اینکه با همه ما، با زندگی ما یک جوری در واقع مربوط میشود.
تفاوت آشکار با نگاه فروید
و اینجا جاییه که تفاوتها با شیوه نگاه فروید کاملاً آشکار. اگر در مورد بیماری خیلی واضح نیست ولی در مفهوم در واقع تعبیر رویا و شیوه تعبیر رویا در یونگ کاملاً یک راه جدایی را در واقع پیش میگیرد. من میخواهم از این مفهوم رویای جبرانی در سنت یونگی یک خورده صحبت بکنم.
نقش جبرانی رویا که فکر میکنم فوقالعاده مهم است و خیلی درست است. یک جنبه خیلی مهم رویاهاست که به نوعی در واقع تعبیر رویا را به یک چیزی فراتر از آن چیزی که فروید در واقع بهش معتقد بود میرسونه.
ایده یونگ این است که همه این حرفهایی که من الان در مورد بیماری زدم، در مورد جسم زدم را بدون هیچ اشکالی شما میتوانید در مورد مکانیسمهای روانی بزنید. هیچ احتیاجی نیست که شما مثلاً فرایندهای تولید رویا را دست بزنید. مثلاً همان اگر میخواهید تئوری فروید را نگه دارید. چرا؟
برای خاطر اینکه مکانیسمهای روانی، همه حالتهای روانی، همه چیزهایی که در بدن به هر حال وجود داره، این به نوعی، مثلاً اگر شما دارید تعادل روانی خودتان را از دست میدید، خب این معنایش این است که به هر حال یک عدم تعادلی در هورمونها یا سیستم عصبی شما به وجود آمده دیگر.
یعنی من میخواهم بگویم به یک معنایی با این اطلاعاتی که ما الان در اوایل قرن بیست و یکم از شیوه کار بدن و مثلاً اطلاعات مربوط به نوروساینس، اطلاعات مربوط به هورمونها داریم، تفاوتی بین بیماری، تفاوت اصولی بین بیماری روانی و بیماری جسمانی نیست.
خلاصه یک مشکلی در یک جایی وجود دارد. آدمی که مثلاً دچار اضطرابه، یکی از غدههای مثلاً فرض کنید مربوط به ترشح آدرنالینش بیشفعال شده.
خب؟ من مجدد تأکید میکنم معنایش این نیست که من بگویم که هر کسی دچار اضطرابه، دلیلش این است که آن هورمونش دارد زیاد ترشح میشود. ممکن است برعکس باشه. دلایل، تو زندگی دلایلی تو زندگی وجود دارد که این اختلال به وجود آمده. یعنی لزوماً نگاه این نیست که من بگویم آقا بیماریهای روانی ربطی به زندگی آدمها ندارند.
بعضیا اینجوری نگاه میکنند. مثلاً اسکیزوفرنی چیزی نیست. آن یون تعادلش به هم میخوره، طرف دچار اسکیزوفرنی میشود. و این اصلاً درست است که اسکیزوفرنی همراه با بود جسمانیاش این است که آن یون تعادلش به هم میخورد. این لزوماً معنایش این نیست که اول این تعادلش به هم خورده بعد طرف دچار مشکلاتی شده.
میتواند طرف تجربیات تو زندگی خودش دارد اینها کمکم مثلاً به صورت عدم تعادل یا مثلاً آدمی که بیش از اندازه تو دوران کودکیاش فکر کنید، مثال خیلی ساده، دچار ترسهای عجیب و غریبی شده، مثلاً تو این محیط ترسناکی زندگی میکرده، خب ممکن است این باعث بشود که غدهی مثلاً ترشح آدرنالیناش بیش از حد معمول شده و این دیگر مانده و حالا در بزرگسالیاش هم بدون دلیل دچار اضطراب.
من نمیتوانم بگویم آن غده و در عین حال ممکن است خود آن غده اصلاً این آدم کاملاً سالم بوده، تصادف کرده یا مثلاً یک دارویی مصرف کرده و آدرنالیناش بیش از اندازه دارد ترشح میشود و دچار اضطراب شده.
اصلاً اینجوری نیست که من بخواهم بگویم که حتماً این آن را به وجود آورده یا آن این را به وجود آورده. یک بار فکر کنم تو این کلاس یکی دو بار تا حالا این بحث شده.
من چیزی که میخواهم بگویم این است که اگر به مشکلات روانی آدمها هم نگاه بکنین، به مشکلات زندگی آدمها هم نگاه بکنین، اگر در فرهنگ غلطی هم دارند زندگی میکنن، بالاخره اینجا اینها در هورمونها، در سیستم اعصاب، یک جایی یک اختلالهایی به وجود میآید.
اگر من بیش از اندازه در مجالس عزاداری شرکت میکنم، خب این یک جایی بیش از اندازه، یعنی مثلاً فرض کن بیش، در یک چنین مجالسی بیش از اندازه شرکت کردم، مثلاً روحیهی غمگینی پیدا کردم.
خب این یعنی از نظر هورمونی خلاصه یک جایی یک چیزی زیادی دارد ترشح میشود که من همهاش غمگینم. خب؟ خب وقتی میخواهم چه اتفاقی میافته؟ همان اتفاقی میافتد که موقعی که بیمار هستم میافتد. یعنی یک چیزی از تعادل خارج شده، اضافه دارد کار میکند.
درست؟ یعنی یک سیگنالهایی اضافه دارند یک جایی میروند. این دیگر جزو مکانیسم روانی من شده. تفاوتی نیست با حالتی که اختلالهای جسمانی به وجود آمده. بالاخره هر نوع مشکل روانی یک جایی در جسم یک چیزی از خودش نشان میده، یک سیگنالی دارد اضافه میرود.
وسواس و سیگنالهای بدن
مثلاً فرض کنید من مغز من بعضی از آدمهای وسواسی در واقع مشکلشون چیه؟ مشکلشون این است مثلاً آدمی که تمام مدت لازم است که دستشو بشوره.
خب؟ همهی ما مکانیسمی در وجودمون، در جسممون هست، در وجودمون هست که مثلاً اگر دست من کثیف باشه، این سیگنال میره، یک جایی پردازش میشود و من احساس میکنم که باید دستامو بشورم. همهی ما این مکانیسم را داریم. خب؟ این مکانیسم خیلی بدیهی و ساده در مغز که الان یک چیز خیلی روشنیه این است که شما یک بخشی از مغزتون بیش از اندازه پردازش میکند.
ببینید، شما بعضی وقتا اعضای درونی جسم خودتونو اصلاً نمیدونید کجاست. ولی اگر یک اگر بیمار بشوید و درد بگیره، در زمانی که درد میگیرد کاملاً آن حدود مثلاً کلیهتون خدای نکرده درد گرفته. بیمار شدید، درد کلیه دارید. کلیهتونو مغز کاملاً جاشو انگار دیگر میفهمد.
آن جایی که درد گرفته آن کلیهست. خب؟ ممکن است سالها گذشته باشه از این درد کلیهای که داشتید و کلیهتونو دقیقاً میدانید کجاست. در حالی که قبل از این ماجرا نمیدونستید. اگر این حالت مزمن پیدا کرده باشه، مدت زیادی کلیه درد داشته باشی، مغز یک جوری به طور وسواسی هی کلیهتونو چک میکند.
خیلی از آدمهایی که یک بیماریهایی دارند که خوب و بعد خوب میشن، ولی باز به دکتر مراجعه میکنند و شکایت میکنند که باز احساس ناراحتی میکنند. دکترا معمولاً میدانند که این دیگر حالت توهم دارد. یعنی مغز مثل یک مدته، یک سال مدام با این کلیه ارتباطهایی داشته و اصلاً آن قسمت مغز که مربوط به چک کردن کلیهست، بیش از اندازه train شده و دیگر عادتش شده.
حالا دیگر هیچ مشکلی هم نیست ولی این مدام دارد کلیه را چک میکند. مثل یک عادت دیگر. خب؟ یک چیز خیلی بدیهیه. یعنی این واقعیت، خیلی از التهابها اینجوریان. بعضیها که خوب میشوند هم، طرف مدتها ممکن است التهاب را احساس بکند. شما آدمهایی که دچار قطع عضو میشن، معمولاً شکایت میکنند از اینکه تا مدتها جای عضو قطع شده یک چیزهایی احساس میکنند.
مثلاً یک دست با شکل یک خورده دفرمه. مثل اینکه مغز به راحتی ول نمیکند که آنجا تا دیروز یک دست بود، حالا امروز نیست. آن بخشی از مغز که فعالیت میکرد و این دست حرکت میکرد، هنوز یک دفعه اینطوری نیست که شما بهش بگویید «آه دیگر فعالیت نکن».
۵۰ سال مثلاً فرض کنید فعالیتی را داشته و از یک روزی قطع شده. بعد آن سیگنالها یک جوری چیز میشود دیگر میرن، میخورن به بنبست، اینها چیزی نیست، برمیگردن و یک احساسهایی در این ایجاد میشود. و آدمی که، من میخواهم این را بگم، شما یک آدم بیمار روانی، یکی از شایعترین بیماریهای روانی وسواسه.
دستهام، این اصلاً چیز خاصی نیست به غیر از اینکه من همان مکانیسمی که در همه ما هست، تو این آدم تشدید شده. مثل همان مثالی که طرف وقتی که تنفسش تنگ شده، مثل اینکه بیشفعالی مثلاً یک بخشی از مغز خودش را دارد در خواب، و بعد این مثلاً ممکن است به صورت یک رویایی ظاهر بشود.
اصلاً لازم نیست که اینجا از آن مکانیسم رویا اصلاً به اینکه چه جوری مکانیسم فرویدی را قبول داشته باشیم یا نداشته باشیم. به هر حال آدمی که دچار وسواس روانی، دچار اضطراب، دچار اسکیزوفرنی یا هر چیز دیگهای هست، در جسمش آثار غیرعادی، در واقع جسمش از حالت تعادل خارج شده.
و وقتی از حالت تعادل خارج شده، وقتی شما میخوابید، این سیگنالهایی که دارند رد و بدل میشوند خودشونو نشان میدهند. بنابراین یک بخش عظیمی اینفورمیشن در حالت رویا وجود دارد که اینها مربوط به میتوانند بیماریهای روانی، اختلالهای ساده روانی باشند. خب؟ یه، یا مثلاً فرض کنید یک زنی از ازدواج میترسه. خب؟ خب این وقتی از ازدواج میترسه، یک، یک مشکلی اینجا وجود دارد دیگه، ها؟
من، من نمیتوانم بگویم الان یک چنین حالت روانی به اصطلاح هایلول، به اصطلاح کامپیوتری، ها؟ هی، هی مثلاً از این حالتهای لولول بروید بالاتر. بگویید مثلاً دیگر حالا من نمیدانم این سیگنالش کجاست، نمیدانم ازدواج کردن یا علاقه داشتن، به هر حال مسائل مربوط به جنسیت و ارتباط با جنس مخالف، یک جوری به تو هورمونا یک جایی هستند دیگه، ها؟
همینجوری در هوا نیستند که. بنابراین آدمی که مثلاً از جنس مخالف واهمه، واهمه داره، یه، این یک اختلالیه و این اختلال مربوط به یک چیزی در سیستم عصبیاش، هورمونیاش یک جایی میشود.
سیگنالهای هایلول و ضعیف
خب؟ قبول، من هرچی، من یک احساس کلی دارم میگم، که هرچه یک چیزی هایلولتر میشه، سیگنالهاش ضعیفتر میشود.
اینجوری به نظر میآید دیگه، ها؟ مثلاً شما فکر کنید چقدر انرژی تولید بشود برای مثلاً اینکه طرف نسبت به یک مسئله خانوادگی یک مشکلی دارد. تا نسبت به اینکه قلبش مثلاً دچار بیماری قلبی شده. یا اینکه دستش در خواب دارد میسوزه. یک جوری این احساس من، یک چیزی مبهم دارم میگویم ولی امیدوارم این احساس بهتان منتقل بشود که هایلول و هایلول یعنی چی؟
چیزهای فرهنگی یک جوری هایلولان دیگر. شما نباید انتظار داشته باشید نسبت به مثلاً فرض کنید حالا یک چیز شبیه همین مثالهایی که من زدم، مثل مثلاً فرض کنید مشکل داشتن نسبت به جنس مخالف که جامعه فرهنگی داشته باشه ها، نه اینکه جامعه بیولوژیک داشته باشه.
یک نفر ممکن است نسبت به ازدواج واهمه دارد به دلیل اینکه از نظر بیولوژیک دچار یک اختلالاتیه. مثلاً اختلالهای هورمونی مادرزاد دارد. نه، یک آدمی که به دلایل مثلاً تجربیاتی که تو زندگیش بوده الان این اختلال برایش به وجود آمده. خلاصه تو مغزش، سیستم عصبیاش یک جایی این اختلال هست یا نیست. خب؟
بنابراین میتواند ظاهر بشود در رویا، اشکال ندارد. ببینید، میتواند در رویا ظاهر بشود و ایده یونگ اینه، ایده یونگ این است که کاری که در رویا صورت میگیرد مثل برگشتن به حالت تعادل میماند. یعنی انتظار ما چیه؟ یک سیستمی که مثلاً تعادل هورمونیاش در حالت طبیعی این است. خب، بیاید آن مثلاً مثال عزاداری را در نظر بگیرید.
یک آدمی در اثر علاقه فرهنگی خودش به دلیل اینکه یک جایی به دنیا آمده که تو فرهنگش مثلاً علاقه شدیدی به عزاداری وجود داره، حالت افسرده پیدا کرده. این آدم میخوابه. شما انتظار دارید توی، تا وقتی بیداره از طرف خودآگاهش یک چیزی در تایید اینکه این تعادل باید همینجوری به همخوردنش خوبه، میآید و این را اینجوری نگه میداره.
مثل این است که من به دلیل افکاری که دارم هرچقدر که بیشتر گریه میکنم، احساس میکنم کار خوبی دارم میکنم و از مغز، از بخش خودآگاه من این سیگنالهایی میرود که خوبه، مثلاً بیشتر گریه کن. خب؟ ولی وقتی میخوابم چه اتفاقی میافته؟ جسم خلاصه سعی میکند به حالت تعادل خودش برگرده دیگر. نیست؟ متوجهاید منظورم چیه؟
فرض کنید من دارم ساده میکنم. فرض کنید این موضوعی که من دارم در موردش صحبت میکنم، یعنی حالت مثلاً گریه کردن و عزاداری، مسئلهای مثل فشار دادن یک دکمهایه که یک هورمونی ترشح میشود. من وقتی بیدارم، به دلایل فرهنگی این دکمه را هی فشار میدهم و این هی ترشح میشود و تعادل به هم میخورد.
وقتی میخوابم اتفاق فرهنگم خاموش میشه، طبیعی است که جسم سعی میکند در جهت مخالف این حرکت کردن آن به حالت تعادل رسیدن. و این حرکت به سمت تعادل در واقع معنایش این است که من در طول مدتی که در خواب هستم، اختلالهای فرهنگی، اختلالهای خودآگاه هم دارد جبران میشود. توسط مکانیسمهای ناخودآگاه. درسته؟
و اینها میتوانند در رویا به طور طبیعی حالا این برگشت این مکانیسمهایی که شروع میشوند در رویا و من برمیگردونن به یک حالت طبیعی، اینها هستند که میتوانند رویا ایجاد کنند و در رویا پر از اینفورمیشنهای جبرانیه. یک لحظه اجازه بدهید من به یک جایی برسم که بشود سوال بکنم.
من میخواهم این ببینید این یک چیز عمومی، خیلی خیلی حرف عمومیایه که من میتوانم در مورد همه حرفهایی که مثلاً مکانیسم فرویدی چه میگه؟ ببینید مثل اینکه یک جور دارم آن را تأمینش میکنم. میگویم که مسئله این نیست که من در خواب میخواهم مثلاً فرض کن در خواب خودم را فقط ادامه بدهم.
یکی از چیزهایی که در خواب هست، یکی از نیازهای بیولوژیکی که بدن من آن لحظه ایجاد در واقع برای حفظ تعادل خودش به هر حال بهش احتیاج داره، خواب چگونه به وجود میاد؟
خواب، خستگی و اسید عضله
شما یک فعالیتهای جسمانی میکنید، یک سری اسیدها در عضلاتتون ترشح شده، احساس خستگی میکنید، یک سری در واقع چیزهای جسمانیتون انگار به ته رسیده و حالا احتیاج به خواب دارید دیگر. پس خود خواب اصولاً جز مکانیسمهای جبرانیه.
بدن دارد خودش را برمیگردونه به آن نقطه صفر اولیهای که بهترین حالتشه. خب؟ بنابراین یکی از آن جریانهایی که به سمت تعادل میآید خود مربوط به خود خوابیدنه و اگر چیزی بخواهد مخالفت با این بکنه، این جریان سعی میکند راه خودش را ادامه پیدا ادامه بده.
و یکی از چیزهایی که در واقع چیز هر چیز دیگهای را هم میتوانید تا حالا تصور بکنید. و من میتوانم فرض بکنم که بدن، جسم من، روان من، کل مکانیسمهای بدن من یک وضعیتهای تعادل برای خودشان در واقع در نظر میگیرن، تعادلهای هورمونی، تعادلها از نظر اینکه چقدر مغز من چه سیگنالهایی را با چه شدتی بفرسته یا نه، مثل یک حالت طبیعی، یک حالتی که من اگر آن تو باشم در بهترین حالت هستم، این را برای خودش در نظر میگیرد و تمام چیزهایی که در طول روز و در طول زندگی این تعادلها را به هم زدن، در خواب یک جوری بروز میکند. برای اینکه در خواب شروع میکند برخلاف جهت حرکت کردن.
اینجوری معنی پیدا میکند که ما چرا، چرا یونگ اصرار دارد تو سنت یونگی اصولاً بیش از هر چیزی فانکشن خواب، فانکشن جبرانیه. یعنی اگر شما از یک چیزی بیش از اندازه خوشتون میاد، شما یک آدمی را بیش از اندازه بهش علاقهمند شدید.
خیلی طبیعی است که این آدم را در خواب به شکل بدی میبینید. و رویا این را برای شما یک خورده وحشتناک میکند. آن احساس اضافهای که نسبت به این آدم دارید اینجوری جبران میشود. من از این مثال خیلی شاید دور از ذهن شروع کردم ولی از درون خودم میخواهم یک خورده بیام بیرون.
من هر چیزی که حالت اضافه داشته باشه و در واقع یک جوری از نظر مکانیسمهای درونی من، مثلاً فرض کنید من در زندگی شخصی خودم نسبت به مثلاً فرض کنید یک آدم، بیاید مثلاً یک رابطه بین مرد و زن را در نظر بگیرید. ممکن است یک مرد در شرایطی متوجه این نیست که به هر حال یک ارتباط عاشقانه میتواند خطرناک هم باشه.
و میتواند بهش آسیب هم برسونه. معمولاً در حالت شیفتگی شدید، آدمها همه این حسابگریهای خودشان را میذارن کنار و در یک مورد خاص ممکن است به وضوح الان اصلاً یک چنین علاقهای با این شدت برای این آدم مضر باشه. و حتی این هم به هر حال یک جوری میتواند در به اصطلاح ناخودآگاه ضبط شده باشه.
و اینها در واقع در طول مدتی که آدم در خواب هست، به نوعی انگار به حالتهای تعادل اولیه، یعنی اگر الان با یک شدتی بیش از اندازهای، این شدت بیش از اندازه علاقه داشتن، باز یک چیزی میشود تعبیرش کرد به اینکه یک جوری تعادل هورمونی به یک سمتی به هم خورده. و از یک حد مجازی گذشته. و این ممکن است آسیب برسونه.
آن آدم ممکن است در رویا وقتی این تعادل هورمونی دارد برمیگرده، رویایی که ایجاد میشود در واقع یک جوری جبرانکننده آن حالت انحرافی باشه که در زندگی روزانه داشته. شاید یک آدمی که بیش از اندازه مثلاً در مجالس عزاداری شرکت میکنه، مدام خوابهایی ببیند که مثلاً مربوط به مجالس شادمانی به طور کاملاً بیبند و بار و غیرعادی باشه.
مثل اینکه، مثل اینکه آن هورمونها جهتشون تغییر کرده، هورمونهای شادی دارند سعی میکنند ترشح پیدا کنن، آنها را سرکوب بکنند و نتیجهاش این است که در خواب مثلاً یک جوری رویاهایی ظاهر میشود که مربوط به شادیه. یونگ فکر میکنم این یک حرف از خود یونگ اگر اشتباه نکنم که آدمهای درونگرا معمولاً رویاهای پرجمعیت میبینند.
یعنی به تجربه این حرف را دارد میزند و آدمهای برونگرا بیشتر رویاهای تنهایی میبینند. اینکه یک جوری انگار رویا ساز مخالف میزند در مقابل انحرافهایی که شما پیدا کردید. حالا اینجور فکر کردن و اینجور نگاه کردن به رویا که حالا من سعی میکنم تو جلسات آینده یک خورده باز ترمیمهاشم بگویم که مثلاً به چه جاهای دیگهای میتواند برسد.
فعلاً تا حد اینکه مثلاً این وسواسو دارم که از مسائل بیولوژیک و اینها خارج نشیم، یعنی از آن حیطه عمل فرویدی خارج نشیم، فقط یک خورده با همان مکانیسمها سعی بکنیم که ببینیم چه چیزهای دیگهای هم میشود در رویا ظاهر بشود.
وقتی شما به رویا اینجوری نگاه میکنید، کاملاً شأن رویا نسبت به رویای فرویدی کاملاً تغییر میکند. یعنی رویاهای شما منبع اطلاعاتی هستند در مورد اینکه شما چه مشکلات فرهنگیای دارید، چه اشتباهاتی تو زندگیتون دارید مرتکب میشوید. نه فقط مربوط به این میشوند که شما چه چیزهایی را دوست دارید.
در واقع به جای اینکه بگوییم رویاها مربوط به این میشوند که ما چه چیزهایی را دوست داریم و چه چیزهایی را آرزو داریم، حالا آرزوهای خودآگاه یا ناخودآگاه، عین همین حرف را میتوانیم بزنیم به شرط اینکه مفهوم آرزو و خواسته را یک خورده عمومیتر باز بهش نگاه کنیم.
بازتعریف آرزو در افق یونگی
در واقع من میخواهم بگویم که مثل اینکه این آرزوی جسم منه که به تعادل برسد. مثل اینکه آرزوی ناخودآگاه منه که آن اشتباهی که در مدام دارم تکرار میکنم را نکنم دیگه، برای اینکه تعادل مرا به هم زده. بنابراین دیگر اینجوری نیست که من وقتی به یک رویا دارم نگاه میکنم، مثل یک چیز بیمارگونه نگاه کنم. مثل یک رویاهایی، مثل یک آرزوهایی، نمیدانم کودکی سرکوب شده.
نه، ممکن است اینها خیلی چیزهای جدی و بسیار مثبتی باشند. همانطوری که مثلاً آرزوی سلامت کردن چیز مثبتیه، رویا میتواند مثبت باشه و میتواند سرشار از اطلاعات باشه در مورد اینکه ما چه راههای اشتباهی تو زندگیمون داریم میریم.
و فقط به عنوان آخرین نکته برای اینکه این جلسه یک خورده دارد طولانیتر از حد معمول میشه، چون دیر شروع کردیم البته، فکر کنم دو ساعت بیشتر نشده هنوز. شما به این نکته دقت بکنید که همه این حرفهایی که من دارم میزنم را بگذارید کنار آن حرفی که قبلاً زدم که مفهوم تعادل در نظریه یونگ به شدت دینامیکه.
یعنی شما اگر از رشد روانی خودتان عقب افتاده باشید، حالا در رویا بهتون، یعنی آن تعادلی که شما میخواهید بهش برسید، اگر شما یک چیزهاییتون بچگانه مونده، در خواب اینجوری نیست که فقط کارهایی که در روز کردید برگرده.
اصلاً اگر یک سطح هورمونی در شما پایینه که نشانه این است که مثلاً شما یک جور عقبافتادگی از نظر رشد دارید، از نظر رشد روانی، این در رویا خودش را ظاهر میکند.
یعنی میخواهم بگویم نوع برگشتن به تعادل در دیدگاه یونگ، یک برگشتن در محور افقی نیست. به اضافه رفتن به سمت بالا هم هست. یعنی اگر شما از رشدتون عقب افتادید، از آن تعادلی که تو این لحظه عمرتون باید داشته باشید عقب افتادید.
پس برنمیگردید به من یک یک چیز ریاضی تو ذهنم، بدون اینکه مثل این تعادل اینجوری نیست که من این نقطه، ببین من مثلاً فرض کن یک سطحی از هورمونها را نمیتوانم فیکس بکنم بگویم که این سطح هورمون تعادل برای بشره و بنابراین آدمها فقط میتوانند مثبت یا منفی بشوند.
یک سری پارامتر ست بکنن، بگویم اینها وقتی صفر هستند خوبه، اگر مثبت یا منفی بشوند بده و همهاش به سمت صفر. همیشه داریم به سمت صفر نمیریم. به یک چون خود این صفره تغییر میکنه، داریم همیشه به یک سمتی میریم که علاوه بر اینکه عدم تعادله، یک جوری انگار جهت رشد را هم رویا میتواند نشان بده. نمیدانم متوجه شدید یا نه.
یک آدمی ممکن است الان به اندازه یک آدم ۱۴ ساله از نظر روانی رشد کرده، همین امروز یک کاری انجام داده که تعادلش فقط تو محور افقیاش خورده جابهجا شده، شب برمیگردد سر جاش. ولی یک آدمی که ۴۰ سالشه و هنوز نقطه تعادل ۱۴ سالگیشو در واقع دارد در بدنش، این هر شب یک خورده هم این شیبش به سمت بالا هست این به نقطه تعادل ۴۰ سالگی میرسد.
پس عجیب نیست که اگر یونگ میگوید که ما در رویاها، رویاهای رشد میبینیم به طور منظم. رویاهای رشد یعنی من اگر مثلاً اگر مشکل روانیای دارم که خیلی هم مزمن شده، مثلاً یک کاری را که باید تو زندگیم میکردم نکردم.
از نظر یونگ مثلاً مکانیسمهای روانی به سمت رسیدن به یک نقطه خاصی هستند. مثلاً یک چیزی تحت عنوان فرایند فردانیت که من هی اسمی میبرم، ولی تعریف نمیکنم، حالا بعداً میآیم بهش میرسیم، یک اصلاً باید یک مسیری طی بشود. همانطوری که رشد جسمانی باید مسیرشو طی بکنه، رشد مکانیسمهای روانی هم باید یک مسیری را طی کرده باشن، این آدم نکرده.
اینطوری نیست که ناخودآگاهش این را دیتکت نکند. مدام در واقع این مشکل وجود دارد و حالا نه هر شب، ولی گاهگداری به هر حال این به وضوح رویاهایی میبیند که مربوط به این عقبافتادگیهای مزمنش میشود. نه فقط چیزهایی که همین امروز رفته در یک کاری، مثلاً یک مشکلی برای تعادل مثلاً جسمش یا روانش به وجود آمده.
من با همین موضوع فعلاً جلسه را تمام میکنم. فقط میخواهم بگویم که این در واقع شروع این است که من میتوانم حداقل تا این سطحی که فعلاً صحبت کردم، بدون اینکه مکانیسمهای فرویدی را خیلی به هم بزنم، با تأمین دادنشون این مفهوم را وارد بکنم که رویا صرفاً نشاندهنده آن مثلاً آرزوهای سرکوفته دوران کودکی نیست.
فانکشن جبرانی رویا
میتواند شامل آنها هم باشه. میتواند شامل یک سری اطلاعات مثبت در مورد وضعیت روانی جسمانی واقعی من باشه. از بیماریهای جسمانی گرفته تا مشکلات روانی. هر چیزی که در بدن تأثیری از خودش باقی گذاشته باشه، از کارکردهای بیش از اندازه یک بخش مغز گرفته تا به هم خوردن یک سری تعادلهای هورمونی و الی آخر.
همه اینها میتوانند در رویا ظاهر بشوند. بنابراین رویا میتواند شأن جبرانی داشته باشه. اطلاعاتی به من بده در مورد اشتباهاتی که میکنم. و این مهمترین فانکشن رویا از نظر یونگ. یونگ، من آخرین جمله را سعی میکنم بگم، اگر به اینکه ظاهراً سؤالم میخواهم بپرسم.
یونگ میگوید که من این تجربه را به دفعات زیاد انجام دادم که وقتی که یک آدمی برای اولین جلسه میآید پیش من برای رواندرمانی و من سیستم کار خودمو بهش میگویم که از امشب باید رویاهای خودتو یادداشت بکنی.
هر شب یادداشت کنی و دفعه بعد که میآیی مثلاً به تعداد حداقل شبهایی که خوابیدی برای من رویا بیاری، هرچه که یادت بوده، اگر هرچه که تو رویا میبینی رو، چون فروید یکی از یونگ یکی از ویژگیهای تفسیر رویاش این است که یک رویا را تفسیر نمیکند.
دنباله رویاها را تفسیر میکند و معتقده اصولاً نگاه کردن به یک رویا میتواند گمراهکننده باشه. مثلاً اگر ۵۰ تا رویای پشت سر هم یک آدمو ببینید، خیلی چیزها دستتون میآید. و یونگ میگوید من این را به کرات تجربه کردم که اولین رویایی که همان شب یک آدم میبیند و میآره، معمولاً مهمترین نکته زندگیش در آن هست.
آن چیزی که باعث مشکلات روانیش شده. یعنی همین اطلاع به خودآگاه یک چنین چیزی در راه امیدی برای مثلاً نجات هست، انگار یک جوری از طریق خودآگاه به ناخودآگاه منتقل میشود و یک فعالیت خاص تو آن یعنی فعالیتی که ممکن است به طور مدام رویاها تکرار نشن، آن رویاهای اصلی.
اولین رویا و مشکل اصلی زندگی
ولی میگوید که من تجربهام این است که نه اینکه دفعه بعدی که میآید خوابی که معمولاً مربوط به همان شب میشه، خواب اصلیه. و به تجربه من دیدم که این مهمترین مشکل زندگی این آدم را که چرا تعادل روانیش دارد به هم میخوره، افسرده شده یا حالا هر چیز دیگر را تو خودش دارد.
این نگاه خیلی نگاه متفاوتیه. من به رویا به عنوان یک منبع اینفورمیشن در مورد وضعیت روانی آدمها نگاه میکنم که میشود برای مداوا از اطلاعات داخلش استفاده کرد. فروید هم به عنوان یک منبع اینفورمیشن استفاده میکند ولی نه با این نگاه که در آن اطلاعات مربوط به بیماری باشه به این شکلی که یونگ در واقع نگاه میکند.
اینکه رویا مثلاً یک جوری برخلاف هر دوتاشون به هر حال معتقدن در رویا اینفورمیشن هست، هر دوتا معتقدن که اینفورمیشنها مربوط به روانرنجوریها میشوند به نوعی، به اشکالات میشوند. فروید هم کاملاً همینجوری نگاه میکند. ولی باز شیوه نگاه کردن، شأن رویا در نظر یونگ یک جوری برجستهتره. به همان میزانی که ناخودآگاه یونگ نسبت به ناخودآگاه فروید یک چیز مثبتتر.
مثلاً یک جایی نیست که چیزهای بد پنهان شده باشند. خودش مثلاً فروید انتظار ندارد که یک آدم سالم در مورد راه رشد خودش مثلاً رویا ببیند. ولی آن معتقده که آدمی که هیچ مشکل، عدم تعادلی هم نداره، با خلاصه یک سری حرکتهای را به بالا را ممکن است در رویاهای خودش ببیند.
و بگذارید حالا بقیه این بحث را بگذاریم برای جلسه آینده. خب شما یک
سوال داشتید از خیلی وقت قبل. و ثابت. خب، خودآگاه نمیتواند به مثلاً فرض کنید، شما نمیتوانید با خودآگاه ضربان قلب خودتان را کم و زیاد بکنید. ولی بیداری ممکن است بتوانید یک کارهایی بکنید.
ولی اینجوری نیست که شما بتوانید بدن خودتان را مثلاً مکانیسمهای روانی، مثلاً فرض کنید یک آدمی با خودآگاهی خودش حالا من یک مثال بزنم که دیگر کاملاً محال باشه، چون همه کار خلاصه تا یک حدی میشود انجام داد دیگر. بگذارید مثلاً شما نمیتوانید با خودآگاه خودتان یک کلیهای دیگر برای خودتان ایجاد کنید. یا یکی از کلیههای خودتان را با فکر کردن، حالا از کار میشود البته انداخت.
یک سری کارها را مطلقاً نمیشود انجام داد و یک سری کارها خیلی خیلی ممکن است دشوار باشه. تأثیر گذاشتن با فکر روی یک سری مکانیسمهای طبیعی بدن. راحت نیست حداقل. شما مثلاً فرض کنید، مثلاً ممکن نیست شما با خودآگاه خودتان تصمیم بگیرید که از امروز سنگ بخورید. یا عادت بکنید به سنگ خوردن.
به نظر میآید خلاصه سنگ مواد غذایی مربوط به ناخ، جسم را تأمین نمیکند. حالا مواد معدنی خلاصه یک مقدار احتیاج به پروتئین و نمیدانم اینها هم دارد. یعنی یک چیزی که در طبیعت شماست، مربوط به کارکرد جسم شماست. ممکن است شما بتوانید خودتان را عادت بدهید که سنگ بخورید. ولی نمیتوانید عادت بدهید خودتان را که با از سنگ تغذیه کنید.
جسمتون نمیتواند از مواد معدنی موجود در سنگ مثلاً پروتئین بسازه. شما با شما در زمان بیداری هر کاری، هر بلایی میتوانید از نظر فرهنگی سر خودتان بیاورید. یک آدم میتواند بدترین شرایط روانی ممکن را شما الان برای خودتان تو ذهنتان مجسم کنید، وحشتناکترین شرایط روانی که ممکن است یک بشر داشته باشه را در نظر بگیرید.
ممکن است یک آدمی به دلایل فرهنگی خودش را بخواهد تو آن حالت قرار بده. مثلاً اعتقاد دارد که باید عذاب شدیدی تحمل بکند چون کار بدی کرده و بخواهد این را از طریق مثلاً به افسردهترین، اصلاً بعضی از آدمها واقعاً آدمهای افسرده همین کار را میکنند دیگر. انگار میشینن که خودشونو عذاب بدن.
میشینن بدترین چیزهای ممکنی که تو زندگیشون پیش آمده و بدترین اتفاقهایی که در آینده ممکن است پیش بیاید فکر میکنند. خب، شما میتوانید با در زمان بیداریتون این اراده کنید و یک چنین کاری با خودتان بکنید. به محض اینکه خودآگاهیتون خاموش میشه، نه اینکه برگرده سر جای اول، خلاصه یک بردار کوچیکی هم هست که یک جوری یک خورده اینورتر میآید دیگر.
یعنی اگر خودتان را رسوندید به یک شرایط وحشتناک روانی، وقتی میخوابید یک حرکتی به سمت تعادل میکنید. همان میتواند باعث رویای شما بشود. و من فکر نمیکنم اکثریت، یعنی شما نمیتوانید با ذهن خودتون، طبیعت خودتان را تغییر بدهید. اصلاً کارکردهای مغز خودتان را عوض کنید.
مثلاً اونجایی که دستتونو کنترل میکنه، برود پاتونو کنترل بکند یا مثلاً به جای اینکه سیگنالهای اینجوری بفرستید، سیگنالهای دیگر بفرستید. خیلی کارا میشود کرد. خیلی کارا میشود کرد.
تا یک حدودی هم نقطه تعادل جسم ما، نقطه تعادل خیلی کریتیکالی که شما بگویید آقا یک خورده اینورتر، اونورتر بشه، عکسالعمل نشان بده نیست. واقعاً ممکن است تا یک مقدار تنوع فرهنگی مثلاً شما داشته باشید، چندان قابل دیتکت کردن نباشد.
نمیشود گفت یه، حالا آدمهای مختلف هم قطعاً از نظر نقطههای تعادل با همدیگر تفاوتهایی دارند. قطعاً اینجوری است. ولی به هر حال شما هر چقدر هم فعالیت ذهنی بکنید، وقتی که از حالت تعادل دور شدید، وقتی میخوابید به سمت نقطه تعادل حرکت میکنید و همین میتواند یک رویا این که مربوط به مشکل عدم تعادل شما هست در واقع به وجود بیاورد.
فکر کنم را خط گرادیان هم حرکت میکند دیگر. بله از این که در دانشگاه، من همش اصلاً دوست دارم تو دانشکدههایی صحبت بکنم که کارکرد
مثلاً کارهایی که با کامپیوتر میکند را نده در حدِ اسمبلی، اصلاً برود دیگر آن چیز بنویسه، آن اصلاً معادلات و مدارها را هم بنویسه که ببینید الکترونها کجا دارند میروند. دیگر بعد از یک مدتی من میگویم این آنیماست، این مثلاً فرض کنید سایهست. اگر یک چنین رویایی دیدی، نشاندهندهی یک چنین چیزی است و الی آخر.
یعنی خیلی دیگر هایلول صحبت میکنیم. حالا اینجوری که نگاه بکنید، به نظر میآید که بله دیگه، این شد که مثلاً هر وقت من اگر یک آدمی را دیدم در خواب، خیلی آدمِ خوبی بود، این معنایش این است که این آدم، مثلاً من آدمِ خوبی است ولی من فکر میکنم آدمِ بدیه و رویا دارد اینجوری جبران میکند.
نه، این دیگه، رویاها را فقط از نگاتیوِ یک چیزهایی، مثلاً مشکلاتِ خودم بگیرم. من سعیام این است که، این مثلِ اینه، اگر با فروید هم اینجوری رفتار بکنید، همین میشود. اگر خواب دیدی که مثلاً یک سوسک را کشتی، آرزو داری یک سوسک را بکشی.
اینجوری نیست که واقعاً معنیِ، یعنی فروید، فروید هم از یک جایی، دستِکم، الان، قبلاً بحث کردم که، خب، پس باید به روشِ درستِ خودش، اینها را مطرح کنیم.
در خصوصِ، مثلاً اینکه وقتی کارهایِ اصلیِ اتفاقاً خوابها، اینها، در موردش صحبت شده، خب، من فکر میکنم تو آن قسمتی که، من توجیهِ فروید را گفتم، ولی بعد تو قسمتِ نقد، جزوِ چیزهایی بود که به نظرِ من، خیلی توجیهِ خوبی فروید برایِ این کابوسها ندارد.
بله. ولی اینها خیلی زیاد، مهم نیستند. من کلاً بیشتر را این نقاطِ قوت سعی کردم نگاه کنم. برایِ خاطرِ این که، من به معنایِ واقعیِ کلمه، من بیشتر از هر چیزی دنبالِ این هستم که به جایی برسیم بتوانیم یک کارِ واقعیِ، یک چیزِ کاربردی داشته باشیم.
خیلی را این که، میگویم حساسیت داشته باشم، کی راست میگه، کی دروغ میگه، همان قسمتی که راست میگوید را آدم نگه دارد و ازش استفاده بکند. خب، مثلاً آن مطلب خب احمد دوست داریم نظر یونگ درست باشه. خب ممکن است ولی واقعاً ممکن است خیلی آدمها هم قبول کنند که دوست ندارند مفهوم تعالی وجود داشته باشه.
مسئولیت به وجود میاره. به هر حال این چیزها را باید یک جوری بگذاریم کنار دیگر. من بیشتر از هر چیزی میل دارم از هر نظریه را قسمتهای مثبتش صحبت بکنم. حالا ممکن است ایران هم به هر حال یک جایی نقد هم میکنیم.
مثلاً الان از الان من قبلاً گفتم الان هم میگویم یونگ به وضوح این اشکال را دارد که زبان با وجود اینکه زبان یکی از مهمترین ویژگیهای بشره از قدیم و ندیم میگویند که انسان حیوان ناطقه یونگ در نظریهاش توجه خاصی به زبان ندارد. من کمتر دیدم اصلاً در مورد زبان حرف بزند.
در حالی که زبان در شکلگیری زبان انسان، تو شکلگیری خودآگاهی و خیلی از مکانیسمهای نقش اساسی دارد. لکان به زبان توجه میکند. فروید هم به اندازه کافی به زبان توجه نمیکند. ولی حالا من چیزم این است که این یک چیزهایی دارد به نظر من یونگی نسبت به فروید یک چیزهایی بیشتری دارد. مدلش یک خورده شاخ و برگهایی یک جایی داده که درستن.
یک چیزهایی هم حذف کرده از مدل خودش که به نظر من باید بهش اضافه کرد. یعنی از فروید و یونگ هر کدومشون یک جاهایی قدرت دارند و یک جاهایی ضعف دارند. لکان هم همینطور. و هر سهتاش بدون اینکه با هم به تناقض برسن همزمان قابل استفادهان. من بیشتر چیزم این است که را جنبههای مثبت بیشتر حرف بزنم.
و مثلاً در مورد یونگ هم ممکن است یکی دو جلسه حالت انتقادی داشته باشه ولی فقط صرف اینکه به هر حال چون این حرفها را میزنم و احساس وظیفه میکنم که یک چیزهایی را دیگران هم بگویم وگرنه اگر مثلاً جلسات فقط این بود که کاربردهای نظریه یونگ را یک جایی بخواهیم اپلای بکنیم و فقط هم در مورد یونگ صحبت داریم میکنیم مقایسه هم با کسی نمیکنیم، اصلاً ممکن است در آن هیچ انتقادی هم نداشته باشه.
بیام بگویم آقا اینها را میگوید اپلای هم بکنید این میشود. حالا ممکن است یک نفر از همان اپلیکیشنها احساسش این بشود که خیلی نظریه خوبیه، برای اینکه خیلی خوب به کار میرود. یک کم احساس کند که نه اصلاً به درد نمیخوره. به هر حال این یک راه قضاوت کردنه دیگر.
من به جای اینکه از لحاظ نظری قضاوت کنم، میآم میگویم اگر اینها درست باشه خب مثلاً این اثر هنری را اینجوری باید بهش میشود نگاه کرد. اینجا این حرف را میشود زد. این یک ابزاره. بهش نگاه کنیم. شما الان درسهای دانشگاهی را میخونید، مثلاً مخابرات میخونید، در مورد ضعفهای نظریه مخابرات هم کسی به شما چیزی میگه؟
الان اینهایی که فیزیک میخوانند اینهمه مشکلاتی که در نظریههای مثلاً کوانتوم فیلد تئوری هست را تو کلاسها روش تأکید میکنن؟ نه. آموزش میدن، میگویند خود این هم کاربردشه. حالا شاید یک استادی هم بیاید بگوید آقا یک اشکالهایی هم هست. ولی ما قرار است که آن مثلاً خوبش را یاد بگیریم. معمولاً آموزش اینجوری است.
هدف این است که من یاد بگیرم فروید چه میگفت و چه جوری میشود ازش استفاده کرد. یونگ چه میگفت، چه جوری میشود ازش استفاده کرد. منتها خب حالا من فکر میکنم را سه تا چیز میخواهیم بگیم، خود به خود اینکه حالا آن دارد بهتر میگه، این دارد کجا اشتباه میکنه، این هم پیش میآید. بله.
اگر هدف قضاوت کردن در مورد اگر مثلاً یک درسی ارائه بشود تحت عنوان مثلاً روانکاوی فروید، آدم باید سعی کند همهجانبه باشه و من اینجا رسماً در مورد شیوههای درمانی فروید خیلی صحبت نکردم. نقطه قوتشه دیگر. تقسیمبندی بیماریهای روانی از دیدگاه فرویدی و شیوه برخورد درمانیاش از نظر خود فروید قسمت اصلی کارش.
خب به درد من نمیخورد در موردش صحبت نکنم. گفتم صحبت نمیکنم. و همیشه هم این را گفتم که اینجاش خیلی جالب است. ولی به چه درد میخورد مثلاً من اینها را بدونم و بعد بخواهم مثلاً برنامه فرهنگی بکنم. هدف من این نیست که هدف من فرویدشناسی یا یونگشناسی نیست.
اینها را در واقع تا جای ممکن سعی میکنم که این جلسههای نظری کوتاه و فشرده باشند و بعد برویم سراغ چیزهای اپلیکیشنهای واقعی. فکر من فکر میکنم این مهم است. این احساس به وجود بیاید که روانکاوی نه روانکاوی فروید، یونگ یا لکان. نهضت روانکاوی خیلی خیلی خیلی قدرتمنده و به آدم یاد میدهد که به دنیا یک جور دیگهای نگاه کند.
زیر چیزها را ببیند. فرق نمیکند فروید یک زیر یک چیزهایی را میبینه، یونگ یک جای دیگر را میبینه، لکان هم یک حرفهای دیگهای میزند. خب خودمان میشویم. نه جاهای مختلف قدرت دارند. من سعی میکنم بهتان بگویم کدومشون کجاها قدرتش بیشتره. مثلاً به نظر من فروید در تحلیل بیماری روانی قدرتمندتر از یونگ و لکان.
یونگ در مورد آدمهای نرمال مکانیسمهای روانیشون قویتر از فروید. و کاملاً این برمیگردد به اینکه از کجاها شروع کردن، اهدافشون چه بوده. دعواهاشون به نظر من دعواهای دکون یعنی چیز است دیگر دکونش مقابل همدیگر است. کی مثلاً مشتریاش بیشتر باشه و اینها. این واقعاً از لحاظ نظری نه اینکه با هم اختلاف ندارند.
اختلافهای خیلی اساسی هم دارند. ولی اینجوری نیست که یک نظریه یک جامعه که با همهشان در واقع یک جور سازگار بشود نتونه به وجود بیاید. من فکر میکنم در آینده چنین اتفاقی میافتد. یک خورده این تعصبات و اینها کم بشود. خب مثلاً فرض کن لکان کاری که کرده زبان را وارد بحثها کرده. خب آن کار را نکرده.
خب و هر جایی که در مورد زبان داریم صحبت میکنیم لکان کاربرد بیشتری دارد. به یک چیزی نگاه کرده که آنها نگاه نکردن. از یک زاویه دیگهای به ماجرا نگاه کرده. مهم این است که شما یاد بگیرید که کجا کدام یکیشون را میتوانید خوب اپلای کنید. و من هدفم این است که به یک چنین چیزی برسم.
به جای اینکه وارد اختلافات و نمیدانم آن اینجا راست میگه، این اینجا دروغ میگوید. نه یک خورده فکر میکنم دور میکند ما را از هدفمون. من احساس میکنم آن جلسههایی که در مورد فروید داشتیم و به کار بردیم برای اکثریت جالبتر بود از صرف بحث نظری کردن. فکر میکنم اینجوری است.
و احساس نمیکنم یک نفر به این حس رسیده باشه که این حرفهایی که داریم میزنیم مطلقاً غلطه، ایراد دارد. نه واقعاً شما وقتی یک چیز فرویدی یک چیزی را نگاه میکنید، واضح است که دارید یک چیزی را میفهمید که قبلاً نمیفهمیدید و این درست است. نمیدانم منظورم میفهمید یا نه. یعنی یک چیزی که برایتان جواب میدهد.
بله دیگر. یعنی شما مثل اینکه یک تئوری فیزیکی را یک جایی خلاصه جواب میگیرید، ولی آن که این تئوری کلاً درست نیست. خب؟ همه علم اینجوری است دیگر و اینجوری پیش میرود. شما باید ببینید کجا میتوانید این را اپلای کنید. شاید مثلاً فروید یک سری بیماریهای هیستری را خوب درمان کرد. خب؟
این مهم این است که من یاد بگیرم که اگر یک آدم با هیستری آمد پیش من، روش فرویدی برایش خوب کار میکند. ببینید بله واقعاً یک نفر با وسواس که مثلاً دست شستن بیاید پیش شما. من فکر میکنم شیوههای خیلی ساده رفتار درمانی و شناخت درمانی برای یک چنین آدمی احتمالاً خیلی بهتر کار میکند تا یونگ و فروید و لکان و این حرفها.
ولی اگر یک آدمی آمد گفت که من مثلاً مثل این یارو که آمد پیش یونگ که من احساس میکنم سرطان روده دارم و یونگ میگوید خب برو پیش مثلاً کسی که متخصص گوارشه، میگوید نه من میدانم سرطان روده ندارم.
یعنی آزمایشها به من گفتن ولی من نمیتوانم این از فکر از سر من اصلاً دست برنمیداره که یک غدهای آنجا هست. یک چیزهای پیچیدهتر. یک آدمی مثلاً فرض کن هر شب اژدها تو خواب ببیند. خب؟ این را دیگر رفتار درمانی نمیشود گردش کرد. بعضی از آدمها مشکلات روانشون خیلی خیلی عمیقه.
نمیتونی بهش تجویز بکنی. به یک آدمی که دستش احساس میکند کثیفه، تجویز کن که مثلاً یک روز اصلاً دستشو نشوره. کمکم آن مغزش خسته میشود از اینکه هی چک بکند که این دست تمیزه، کثیفه، تمیزه، کثیفه. ممکن است خوب بشود. ممکن است مثلاً شاید خوب بشود. معمولاً به یک وسواس دیگر پیدا میکند.
ولی حالا تا حدودی به هر حال ممکن است آدمها در شرایطی که خیلی وسواسشون قوی نیست و پیشرفته نیست، با یک چنین تمرینی کاملاً خوب بشوند. واقعاً کردن این کار را نتیجه هم داده. هیستری را یک آدم مثلاً یک دختری که شب خوابیده فردا صبح زبان مادریاش را فراموش کرده.
رواندرمانی صحبت میکند این را میشود با رفتاردرمانی اصلاً حرف تو گوش نمیدهد این اصلاً مشکلش یک چیز است میگوید یک جاییش انگار اصلاً اعماق وجودش یک اختلالی پیدا کرده هیستری را که نمیشود با رفتاردرمانی و شناختدرمانی درست کرد.
خب؟ یا باید از فروید استفاده بکنید یا از مثلاً یونگ و لکان آدمهایی که خیلی عمیق شدن در بیماریها. من یک بار این حرفو زدم واقعاً فکر میکنم ارزش دارد که تکرار بکنم.
چرا دکون فروید و یونگ و لکان تعطیل شده؟ برای خاطر اینکه زمانی که فروید تئوری خودش را درست میکرد از هر ۱۰۰ هزار نفر یک نفر هم نمیاومد پیش روانکاو. بنابراین آدمهایی به فروید مراجعه میکردند که بیماریهای بسیار عجیب و غریب داشتن.
طبعاً فروید نظریه خودش را فروید و یونگ و لکان تا حدودی نظریهشونو برای بیماریهای بسیار عجیب طراحی کردن نه برای این آدمی که دست خودش را هی میشوره. ۵۰، ۶۰ سال گذشته الان آدمها تفکاشونو میذارن میروند مشاوره رواندرمانی میکنند.
با زنشون اختلاف دارن، بچهشون نمیدانم فلان کرده، با پدر و مادرشون میروند رواندرمانی. خب معلوم است اینجور مشاوره احتیاج به این ندارد تو بری رویاهای دوران کودکی این آدمو بررسی بکنی.
یک خورده باهاش حرف بزن، شناختدرمانیش کن. بگو بله اینجوری نیست، اینطوری فکر نکن، اینقدر مثلاً نگران نباش، یارو هم خوشحال میشود میرود. در واقع جمعیت آدمهای مراجعهکنندهها تغییر کرده. نه اینکه آن تئوریها غلط بودن. تئوریها الان میتونه، آدمهای با مشکلات سطحیتری میان، بنابراین با یک چیزهای هایلولتری، چون لازم نیست آدمو باز کنید برین رودهشو ببینید در اعماق روانش چه میگذره.
دقت میکنید؟ من فکر میکنم چیزی که مهم است الان شما اگر مشاوره رواندرمانگر شدید یک روزی بسته به آدمی که آمده باید یاد گرفته باشید که کجا از فروید استفاده کنید. کجا بروید سراغ رویاهاش. یک آدم دیگر با این وضعی که دارد از حرفهاش چیزی دستگیر آدم نمیشود.
یک آدمی که خیلی قاطی کرده اصلاً نمیتواند به شما بگوید که مشکلش چیست. بگو رویاهاتو بیار، حالا شاید از تو آنها بشود یک چیزهایی درآورد. الان از رویا خیلی استفاده نمیکنند این مشاورها. برای خاطر اینکه مراد، مراد مسئله اختلاف زناشویی که دیگر به رویا ربط ندارد. دو طرف یک اختلافی دارند با همدیگر ممکن است همینجوری با حرف زدن، با تمرین دادن.
خب مثلاً میگویند آقا یک سری کارهای جدید یادشون میدهند. برای مثلاً مذاکره کردن یادشون میدن، نمیدانم جلسات هفتگی بگذارید با همدیگر مشکلاتتونو بگید، فلان کار را تو نکن، تو هم آن کار را نکن. مشکلاتشون تا یک حدودی حل میشود. ولی اگر یک آدمی آمد یک مشکل مثلاً فرض کن فتیشیسم داشت تو بهش بگو خب دیگر از این به بعد سعی کن مثلاً کفش زنانه نخری.
مثلاً که دست خودش نیست که، میبینی؟ یک چیزی نیست که بتونی با، خودش که میداند نباید این کار را بکند. با حرف زدن نمیشود یک چنین آدمی را درستش کرد. به هر حال من فکر میکنم چه در درمان، چه در نقد فرهنگی باید یاد بگیرد آدم کدام تئوری، شما باید یاد بگیرید مکانیک نیوتونی را اینجا به کار ببرید، آنجا نمیتوانید به کار ببرید، جواب نمیدهد.
مکانیک کوانتومی را آنجا باید به کار ببرید، تئوری گرانش مثلاً اینشتین را هم یک خورده در اسکیلهای بزرگتر به کار ببرید. من فکر میکنم اینجوری باید نگاه کرد. و من سعی میکنم اینجوری نگاه کنم. به جای اینکه وسواس به خرج بدهم که کی درست میگه، من خب همه غلطن.
مثل همهچیز. همه ناقصان. فروید قطعاً اشتباه داره، یونگ داره، لکان هم دارد ولی نه اصلاً تو این محیط، آدم وقتی میخواهد کار بکند با یک چیزی اینجوری نگاه نمیکند. سعی میکند یاد بگیرد و بفهمه که کدومو کجا میتواند اپلای بکند.
وقتی اپلای میکنی جواب میدهد دیگر دارد جواب میدهد دیگر. حالا بعضی از اجزات، من تئوری فروید را یک جاهایی اپلای میکنم، خیلی خوب هم جواب میده، مطمئنم هستم که خیلی حرفهاش درست است. یک چیزی درست هم در آن بوده، مثل همهی نظریهها.