→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۴۰ · نقشهٔ جلسات

یونگ — کاربردی

۱۶,۸۰۱ واژه · ۲۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه نسبت تفکر و عاطفه با نقش‌های جنسی و نقد مردسالاری طرح می‌شود و فردگرایی در برابر حل‌شدن در جمع از زاویه یونگی بررسی می‌گردد. بحث به سرمایه‌سالاری، فشار بر فردیت، تجربه بالینی سلف و نمونه‌هایی چون هیتلر و یوفو به‌مثابه نماد آرکتایپی می‌رسد.

پرسش و پاسخ

جلسه شفاهی در واقعشون این است که سوالشون در مورد این است که من در یکی از جلسات گفتم که مثلاً در تمایزی که بین تفکر و عاطفه برقرار هست در واقع تشخیص می‌دهیم و اینکه تفکر و عاطفه را جزو دو قطبی هایی می‌دانیم که جنبه جنسیتی دارند آن وقت وقتی حرف از این زده می‌شود که همونطور که تفکر ارزش دارد عاطفه هم ارزش دارد ولی ما در واقع فرهنگ مردسالار داریم بیش از اندازه به تفکر برایش ارزش قائل می‌شویم من فکر میکنم بین صحبت هام یک چیزی گفتم مثلاً فرض کنید این غلط است مثلاً می‌شود همان‌طوری که بر اساس فکر کردن ما تصمیم گیری میکنیم زن ها یک جوری بر اساس احساس تصمیم

گیری میکنند و می‌شود تصور کرد که آن‌جوری هم به نتایج درستی بتوانیم برسیم یک جوری انگار که هر دو تا ابزار تفکر و عاطفه به خوبی همدیگر.

می‌توانند در تصمیم گیری کمک بکنند و سوال در واقع این است که خب معمولاً این‌جوری است که آدم وقتی بر اساس احساس خودش تصمیم می‌گیرد تصمیم های درستی نمیگیره در حالی که تفکر مثلاً یک جوری با دوراندیشی بیشتر می‌شود تصمیم های درست تری گرفت من نکته اولی که می‌خواهم بگویم این است که لزومی ندارد من از این دفاع بکنم که اگر مثلاً فرض کنید با مردسالاری موافق نیستیم این معنی و برای تفکر و عاطفه برای هر دوشون اصالت قائلیم این نتیجه اش این باشه که من بخواهم

دفاع کنم که در هر حیطه ای اگر تفکر خوب کار می‌کند عاطفه هم به همان خوبی کار می‌کند. یعنی من تصورم این است که این حرف درستیه که معمولاً با تفکر می‌شود مثلاً فرض کنید دوراندیشی انجام داد که شاید به طور طبیعی با عاطفه نمی‌شود انجام داد یا اصولاً یک نکته خیلی مهم به نظر من این است که ذاتاً تفکر قابل آموزش تره تا عاطفه نکته این است که در برآیند به این نتیجه برسیم که همان‌جوری که یک جا اگر یک جاهایی تفکر دارد بهتر کار می‌کند عاطفه هم یک جاهایی بهتر کار می‌کند نکته این نیست که من مثلاً یک حیطه ای مثل تصمیم گیری را انتخاب کنم و بگویم که اینجا چون تفکر

بهتر کار می‌کند. پس خب دیگر مردسالاری خوب است درست است مثلاً نکته این است که من باید به کل مثلاً جریان ها نگاه کنم در همه موقعیت ها ببینم آیا مثلاً فرض کنید با نقد کردن عاطفه با تفکر تنها می‌شود زندگی کرد یا نه نقایص تفکر ممکن است جای دیگر ای در واقع مشخص بشود و من نکته اول این است که من لزومی ندارد که دفاع بکنم از اینکه در هر حیطه ای ارزش گذاری هایی که به سمت قسمت مردانه شده حتماً غلطند و مثلاً فرض کنید تفکر و عاطفه در هر جایی که نگاه بکنید با همدیگر مساوی هستند مثلاً خیلی بدیهیه که شما نمی‌توانید با استفاده از عاطفه به خوبی که با تفکر مثلاً دیگر

از یاد میگیرید. یعنی لازم است من دفاع بکنم از اینکه ریاضیات هم می‌شود مثلاً یک جور ریاضیات مبتنی بر احساس و عاطفه داشته باشیم نه ریاضیات خودش در آن قطب تفکر اصلاً قرار دارد و فکر میکنم که هر چقدر یک نفر بی عاطفه تر برخورد کند با ریاضیات یک جورهایی موفق تره کافیه که خیلی منطقی برخورد بکند هرچند این حرف حالا شاید خیلی حرف دقیق و درستی نباشد ولی بر من نکته اولی که می‌خواهم در جواب این سوال بدهم بگویم این است که اگر حرف های من این‌جور برداشت شد که تفکر و عاطفه در زمینه تصمیم گیری هایی که مثلاً فرض کنید احتیاج به دوراندیشی دارد برنامه ریزی های مثلاً فرض کنید کلان

کشور عاطفه و تفکر یک جور ارزش یکسان دارند. خب فکر میکنم که این برداشت درست نیست ولی اینکه آیا عاطفه اصولاً در تصمیم گیری ها هیچ نقشی ندارد و می‌شود عاطفه را کلاً کنار گذاشت و یک جوری با تفکر محض تصمیم گیری کرد این کاملاً فکر اشتباهی یعنی عاطفه در واقع یک جور کمک می‌کند به تصمیم گیری همونطور که یونگ در واقع بیان می‌کند عاطفه یک جور نیروییه که شما می‌توانید با استفاده از آن ارزش گذاری بکنید ارزش گذاری برای خوب و بد انجام بدهید من در موقعیتی قرار گرفتم و احساس بدی دارم نسبت به موقعیتی که در آن هستم و احساس خوبی دارم نسبت به موقعیتی که دیگر ای که می‌توانم تصور بکنم این ارزش گذاری داری اصولا عاطفه کارش این است که بر اساس ارزش‌ها انگار یک جوری تصمیم می‌گیرد.

این بده، آن خوبه، من مثلاً این کار را می‌کنم. یا مثلاً شما به اخلاقی که می‌شود اسمش را اخلاق زنانه گذاشت، اگر اخلاق مردانه بر اساس درست و غلط مثلاً معنی پیدا می‌کنه، اخلاق زنانه می‌تواند بر اساس زشت و زیبا معنی داشته باشه. یک کاری زشته، یک کاری زیباست.

زیبایی و زشتی را می‌شود به اعمال انسان نسبت داد و می‌شود بر اساس زشت و زیبا یک جور تصمیم‌گیری کرد که چه کاری خوبه، چه کاری بده. اینکه عواطف کمک می‌کنند به اینکه ما یک جوری ارزش‌گذاری‌های درست انجام بدیم، تفکر کمک می‌کند به اینکه من یک جوری در واقع راه‌هایی را پیدا بکنم که به آن چیزی که خوب می‌دانم برسم.

این در عین حالی که من دارم وقتی دارم تصمیم‌گیری می‌کنم، یک جوری ممکن است از عاطفه برای هدف‌گذاری کردن، برای تشخیص دادن اینکه چه چیزهایی خوب و بده استفاده بکنم، در عین حالی که دارم فکر می‌کنم به اینکه چه جوری می‌توانم به طور منطقی کارهایی را انجام بدهم.

من نهایتاً تصورم این است که تفکر خالص هیچ جایی خوب کار نمی‌کنه، عاطفه خالص هیچ‌وقت خوب کار نمی‌کند و همیشه من حرفم نهایتاً این است که شما باید به یک حالت تعادلی برسید که همه این چیزها را با همدیگر داشته باشید و این به کمال رسیدن معنایش این است و در عین حال قبول دارم که در جاهایی که احتیاج به تصمیم‌گیری‌های مثلاً فرض کن اجتماعی هست، تصمیم‌گیری‌های فردی که همراه با دوراندیشیه، تفکر یک جور چیز ضروریه که اگر نداشته باشید حتماً اشتباه می‌کنید.

یعنی با عاطفه خالص کار کردن، ببین من دفاعم از جنبه‌های زنانه این نیست که جنبه‌های زنانه را می‌شود مستقل از جنبه‌های مردانه کاملاً بگوییم درست کار می‌کنند. هدف من مرتب چیزی که تکرار می‌کنم این است که جفتشون جدا از هم بد کار می‌کنند.

و تو حالت تعادله که ما می‌توانیم در واقع بگوییم اگر شما ندونید ارزش‌گذاری‌های خوبی نداشته باشید، خوب و بد را در واقع ارزش‌گذاری نکنید، اصلاً تفکر می‌خواهد شما را چه تصمیمی می‌خواهید بگیرید؟

به چه سمتی می‌خواهید برید؟ چه خوبه؟ چه بده؟ از کجا می‌خواهید به کجا برید؟ اینکه من لازم است که یک حسی داشته باشم نسبت به موقعیت‌هایی که در آن هستم، موقعیت‌هایی که می‌توانم در آن قرار بگیرم و بعد یک جوری با استفاده از تفکر راه‌های درست را پیدا بکنم و به نتیجه برسم.

این دقیقاً من فکر می‌کنم تو دنیایی قرار داریم که تفکر بدون عاطفه مشکل ایجاد کرده و دقیقاً اینکه اصلاً معلوم نیست که کجا داریم می‌ریم ولی تصمیم‌های موضعی خیلی خوب داریم می‌گیریم. اینکه تصمیم‌های آدم‌ها را به گیم تشبیه می‌کنند. یک یک گیم وجود داره، مردها اتفاقاً اصلاً روحیه‌شون همین‌جوری هست دیگر.

یک سری قواعد گیم بهشان بدید، یک تصمیم‌ها استراتژی‌های خیلی دقیقی انتخاب می‌کنند که مثلاً Payoffشون به بهترین وضعیت ممکن برسد. ولی اصلاً این گیم قرار است ما را به کجا ببره؟ چه بازی‌ای داریم انجام می‌دیم؟ این‌ها خودش مهم است دیگر. ببینید نهایتاً من جوابم به این سوال این است که دقیقاً این شکلی هست که با عواطف نمی‌شود خیلی دوراندیشانه تصمیم‌های درست گرفت.

با تفکرم نمی‌شود بدون عاطفه اصلاً بفهمیم که چه کار داریم می‌کنیم. یک جوری تلفیق این دو تا خوب است و در حیطه تصمیم‌گیری تفکر چیز خیلی ضروریه.

آدماهایی که صرفاً با استفاده از عواطف خودشان یک سری تصمیمات می‌گیرن، معمولاً خیلی تصمیمات آنیه و نیاز دارد که آدم تفکر خوبیش این است که شما یک سری اصول در واقع برای خودتان در نظر می‌گیرید و بعد بر اساس آن اصول می‌توانید یک استنتاج‌هایی بکنید.

اصول ثابتی داشته باشید که همیشه در واقع ازش استفاده بکنید و معمولاً عواطف خیلی مبتنی بر اصول خودآگاهی نیستند. بنابراین جواب من این است که اصلاً لزومی ندارد من در هر حیطه‌ای جواب این باشه که هر چیز زنانه و مردانه به خوبی هم کار می‌کنند.

اصلاً قرار نیست که بگوییم که هیچ‌کدومشون خوب کار می‌کنن، قرار است بگوییم جدا از هم دیگر بد کار می‌کنند. و در بعضی از حیطه ها مثلاً در ریاضیات قطعاً این‌جوری است که تفکر ضروریه و عواطف مثلاً اینجا خیلی نقش مهمی ندارند.

ما حیطه‌های مردانه‌ای به وجود آوردیم که در آن تفکر خوب کار می‌کند و آنجا ممکن است عواطف خیلی به درد نخورن. وجود یک چنین حیطه‌هایی که اکثر مثلاً جنبه‌های علمی را شاید تشخیص تشکیل می‌دن، حتی هنر را هم کم‌کم وارد همین حیطه ها کردیم، مثلاً به فرم بیشتر توجه داریم که تفکر آگاهانه یک جوری در واقع بهتر در آن می‌تواند دخالت بکند.

به هر حال حرف این است که بله حیطه‌هایی وجود دارد که تفکر بهتر کار می‌کنه، حیطه‌هایی وجود دارد که عاطفه در آن بهتر کار می‌کند و نهایتاً ما باید به یک حالت برآیندی این دو تا برسیم. با هر کدومشون به طور خالص کار بکنید یک مشکلاتی پیش می‌آید. فکر کنم جواب نسبتاً روشنی دادم به این حرفی که در واقع سوالی که شده بود.

ببینید در ادامه بحث‌هایی که من در فواصل قبل کردم، می‌خواهم قبل از اینکه بحث را ادامه بدم، روی یک چیزی تاکید بکنم. آن هم این است که بحث‌هایی که دارم می‌کنم چقدر دور شدیم از آن اهداف اصلی که تو این جلسات داشتیم که مثلاً بر اساس روان‌کاوی حالا فعلاً کاربردهای یونگ را قرار بود بگویم.

چون بعد از جلسه این در واقع حرف پیش آمد که یک جورهایی به نظر می‌آید که وارد یک دیتِیل شدیم که خیلی ربطی به اهداف اولیه‌مون ندارد. من می‌خواهم اصرار کنم که بحث‌هایی که اینجا دارم می‌کنم به شدت یونگی‌ان.

بنابراین خیلی این احساس را ندارم که هرچند برنامه‌ریزی شده نبود که این‌قدر به اصطلاح وارد این بحث‌های مردسالاری و این حرف‌ها بشم، شاید بیش از مثلاً اندازه لازم به نظر می‌رسد که روش معطل شدیم، ولی می‌خواهم روی این اصرار بکنم که این بحث‌ها یونگی‌ان.

در واقع می‌خواهم روی این اصرار بکنم که آن چیزی که معمولاً در ادبیات موجود بهش تحلیل یونگی می‌گویند را من از اولش در واقع بنا را بر این گذاشتم که خیلی آن‌جوری بحث نکنم.

من این حرف را بارها تکرار کردم که شاید بیانی که من از یونگ می‌کنم به دلیل اینکه خیلی میل دارم که یک جوری از یک اصول اصول و مبانی مثلاً منطقی مثل یک مدل علمی در واقع در آن بیارم، یک مقدار با بیان‌های خود یونگ ممکن است تفاوت‌هایی داشته باشه. معمولاً چیزی که بهش می‌گویند تحلیل یونگی این‌جوری است که باید مثلاً برویم تو اسطوره‌ها یک سری نمادها پیدا بکنیم.

مثلاً اگر در مورد مرد و زن داریم بحث می‌کنیم، برویم چهره زن را در اساطیر مطالعه بکنیم، بگوییم که این‌ها نمادهایی از آنیما هستند و از این حرف‌ها. که مراحل آنیما چیست و یا مثلاً در مورد مرد و زن داریم بحث می‌کنیم، هی برویم سراغ آرکی‌تایپ‌های آنیما و آنیموس و حرف‌هایی که خود یونگ زده.

من اصرارم این است که یونگی بودن از نظر من بیشتر از اینکه مثلاً فرض کنید دقت کردن به نمادپردازی‌ها باشه، اعتقاد به وجود یک جور ناخودآگاه جمعی، یک چیز ثابت در همه انسان‌ها که هم جنبه جسمانی داره، هم جنبه مکانیسم‌های روانی دارد.

یونگی بودن و ناخودآگاه جمعی

این مکانیسم‌های روانی نماد تولید می‌کنن، فرهنگ تولید می‌کنند و اینکه ما انگار یک بیس ثابتی در انسان‌ها داریم که حالا باید دنبال این باشیم که فرهنگ در واقع یک بیس فرهنگی ثابت در انسان‌ها داریم که این به اعماق وجود انسان‌ها در واقع یک جوری مربوطه و ما باید دنبال این باشیم که یک جور فرهنگ منطبق با این چیزی که در واقع در درون ما هست را به وجود بیاریم و تشخیص بدهیم که کجاها در واقع مثلاً رویا می‌بینیم، به دلیل اینکه کارهایی که می‌کنیم، تو فرهنگی که زندگی می‌کنیم با آن نقشه مثلاً رشد درونی ما هماهنگ نیست.

من چیزهایی که به نظر من به شدت یونگی هستند، اصول یکی وجود یک بیس مشابه یونیورسال تو همه انسان‌هاست. تمایل به رشده و اینکه این تمایل به رشد از درون انسان توسط یک مرکزی دارد کنترل می‌شود و همه‌چیز در واقع تحت تاثیر این تمایل به رشده.

این مفاهیم یونیورسال ناخودآگاه جمعی، یعنی وجود یک چیز یونیورسال که تو همه انسان‌ها هست، به‌اضافه اعتقاد به اینکه این چیزی که در درون همه انسان‌ها هست، یک نقشه رشد مشابهی برای همه انسان‌ها تولید می‌کند و اینکه این چیز یونیورسال که در همه انسان‌ها هست، نمادهای مشترک تولید می‌کند که در همه انسان‌ها به نوعی در واقع به‌طور ثابت وجود دارد و همین است که باعث می‌شود ما بتوانیم از اسطوره‌ها استفاده بکنیم، بتوانیم از مثلاً ادبیات مدرن را بر اساس ادبیات باستانی چیزهایی در موردش بگوییم و الی آخر.

آن چیزی که به نظر من هسته مرکزی تفکر یونگه، وجود یک چیز ذاتی و متمایل به رشد تو همه انسان‌هاست. اگر این‌جوری در نظر بگیرید حالا که من و نکته خیلی اساسی اینکه عدم تعادلی وجود دارد و ما علاوه بر رشد، تمایل به تعادل هم داریم.

یعنی من از این‌جوری تعبیر می‌کردم که اساس تفکر یونگ وجود یک جور نیاز به تعادل دینامیک در انسانه. یعنی هم نیاز به تعادل داریم و این تعادل یک جای ثابتی نمونده، مثل اینکه در سن‌های مختلف همین‌جور در واقع شما درونتون دارد یک چیزی پیش می‌رود و احتیاج دارید که در واقع وقتی هر وقت تعادل دینامیک می‌زنیم، تلفیق کردن ایده تعادل و ایده رشده.

خب؟ حالا اگر این‌جوری نگاه بکنید، من فکر می‌کنم همه بحث‌هایی که دارم می‌کنم یونگیه به شدت. یعنی اینکه اختلاف یعنی زن و مرد را به یک چیزهای خیلی ذاتی داریم برمی‌گردونیم و به صورت عدم تعادل داریم بهش نگاه می‌کنیم و شما اگر در مکتب‌های دیگر روان‌کاوی بروید می‌بینید که این دیدگاه وجود ندارد یعنی نه تو فروید چنین چیزی وجود دارد و نه تو لکان این دقیقاً نگاه یونگیه که باعث می‌شود شما بتوانید این‌جوری نگاه بکنید و الان یک توضیح مختصر در مورد فروید و لکان می‌دهم و تصور من این است که یکی از نقاط اوج برتری ایده‌های یون نسبت به فروید و لکان همینجاست بحث‌های مربوط به زن و مرد و ارتباط

بین زن و مرد مشکلات مشکلات که الان در دنیای به اصطلاح مدرن و پست مدرن پیش آمده تو اختلال‌هایی که به وجود آمده هیچکدوم از آن مکتب‌ها به نظر من خیلی در واقع به طور دقیق و خوبی نمی‌توانند این مسائل را تحلیل بکنند و فکر می‌کنم که همه بحث‌های که کردن تو قالب‌های یونگی در واقع می‌گنجه و تو قالب‌های دیگر.

نمی‌گنجه بنابراین احساسم این نیست که یونگی بحث نمی‌کنم ولو اینکه تو ظاهر بحث‌هام اسم چندان زیادی از آنیما و آنیموس نبردم اسم از نمی‌دانم انواع آنیما نبردم به هیچ اسطوره‌ای کم و بیش می‌شود گفت اشاره نکردم این‌ها قسمت‌های ظاهری دیدگاه‌های یونگه فکر می‌کنم یک چیزهای خیلی عمیقی در دیدگاه‌های یونگی

وجود دارد و وقتی که می‌گویم مثلاً یک تحلیل یونگی منظورم واقعاً این چیز متداولی که تحلیل یونگی یعنی مثلاً به اسطوره‌ها اهمیت دادن آرکی‌تایپ‌ها را در یک اثر هنری مثلاً پیدا کردن لزوماً نیست فکر می‌کنم یک چیز عمیق‌تری در یونگ وجود دارد که آن‌ها در واقع تو مرحله بعدیش ظاهر می‌شوند اول باید شما به وجود ناخودآگاه جمعی یک سری چیزهای ثابت در انسان‌ها معتقد باشید بعداً بروید سراغ.

اینکه حالا این چیز ثابت خودش را در طول تاریخ کجاها نشان داده کجاها می‌شود ازش یک علائمی پیدا کرد و الی آخر منتها مسلماً اگر من قصدم این نبود که یک سری بحث‌های جنرال بکنم که زیاد یونگی نباشد خب می‌شد در طول بحث‌ها خیلی

حرف‌های دیگر هم زد من یک خورده این را رعایت کردم که از آن سخنرانی عمومی به بعد یک مقدار در واقع فرض را بر این بگذاریم که آدم‌هایی که اومدن تو آن جلسه عمومی نشستن با مبانی یونگ خیلی آشنا نیستند.

بنابراین سعی کردم که استفاده از اصطلاحات و مثلاً جزئیات نظری یونگ را به حداقل برسونم ولی دو تا اصلی که گفتم مثلاً اینکه جنسیت را به صورت عدم تعادل بهش نگاه بکنیم و اینکه تفاوت زن و مرد را جدی بگیریم ذاتی‌خورده بگیریم این‌ها به شدت دیدگاه‌های یونگی‌ان و اصلاً با دیدگاه‌های مثلاً فرویدی هماهنگ نیستند با دیدگاه‌های دیگر هم خیلی هماهنگ نیستند بگذارید من یک توضیح مختصری بدهم که فراموش نکنید که فروید

چگونه نگاه می‌کرد و می‌خواهم در واقع یک جوری بهتان نشان بدهم که فروید کجای این من جلسه قبل گفتم در مورد این که این نوع نگاهی که من تو این جلسات به این مسئله مرد سالاری داشتم یک نقطه کاملاً مقابلی.

فمینیسم تشابه و تضاد مدل‌ها

دارد که حالا نمی‌دانم اسمش را بگذاریم مثلاً دیدگاه رسمی آکادمیک چیزی که فمینیسم مبتنی بر تشابه بیشتر بهش می‌گویند که تقریباً در یک تضاد عجیبی با این دیدگاه قرار دارد و خب اینکه دو تا مدل شما داشته باشید که یک جوری خیلی جاها درست برعکس همدیگر دارند حرف می‌زنند و در کنار همدیگر دارند زندگی می‌کنند و هر دوتاشون به نظر می‌آید که موجودیت‌شون به حالت پایداری رسیده این یک خورده عجیبه

دیگر آدم انتظار ندارد دو تا مدل علمی ضد همدیگر حرف بزنن. اصلاً باید یک حرف‌های خیلی مشترکی در واقع باشه یک جاهایی با هم یک اختلاف‌هایی داشته باشند ولی واقعاً فکر می‌کنم این دو تا دیدگاه عمیقاً متناقض و متضاد با همدیگر هستند و حالا همین توضیحاتی که جلسه قبل دادم تا حدود زیادی دو جلسه قبل گفتم هم ادعاهای آن‌ها جواب‌هایی که از این ور می‌آید تا حدودی این را باید روشن کرده باشه در مورد فروید اگر به فروید نگاه کنید اگر یونگ اعتقادش این است که تفاوت‌های زن و مرد بی‌نهایت عمیق‌ان و به اعماق وجود انسان در واقع برمی‌گردن و اساساً تفاوت‌ها این‌جوری هستند که شما دو تا آرکی‌تایپ کاملاً متمایز از همدیگر

این آرکی‌تایپ‌های چیزهای خیلی ذاتی هستند و شما در مرد آنیما دارید در زن آنیموس دارید. مثل اینکه اصلاً در به آرکی‌تایپ‌ها که در واقع ویژگی‌های آن ناخودآگاه جمعی هستند که تو همه انسان‌ها به طور ذاتی وجود دارد مرد و زن آنجا با همدیگر اختلاف دارند یعنی مثل اینکه در عمیق‌ترین لایه‌های روان انسان بین مرد و زن یک اختلافی وجود دارد خب شما اگر به فروید نگاه بکنید، فروید این بعد دیدگاه‌های جدیدتر اینه، دیدگاه‌های به اصطلاح رسمی‌تر که الان تو دیدگاه‌های مطالعات زنان و این حرفا، نقطه مقابل این است.

تا جای ممکن سعی می‌کنند بگویند این اختلاف‌ها جنبه‌های فیزیولوژیک و زیست‌شناسی و روانی‌ش در مینیمم ممکن است و اختلاف‌ها بیشتر زاییده فرهنگ و آن چیزی است که اجتماع در واقع دارد به ما تحمیل می‌کند.

یعنی جامعه‌ست که نقش‌های زن و مرد را آراپدیده و این‌ها اصالتی ندارند به هیچ چیزی عمیقی در روان انسان در واقع برنمی‌گردن. تفاوت‌ها در حد تفاوت‌های فیزیولوژیک و آناتومیک خیلی ساده‌ست و روان، روان زن و مرد، قابلیت‌های روانی زن و مرد تقریباً به طور کامل با همدیگر مساوی هستند.

کافیه که شما نوع تربیت این دو تا را یکی بکنید تا بتونن کارایی‌های مشابه داشته باشند. اینکه درست یونگ تقریباً یک طرف طیفه و این دیدگاه یک طرف دیگر طیف هستن، خیلی واضح است دیگر. یعنی آن تا حد ممکن تفاوت‌ها را یک جورهایی ذاتی می‌گیرد تا جای نه اینکه به تفاوت‌هایی که نتیجه تربیت و اجتماع هست قائل نیست.

ولی فکر می‌کنم تو مجموعه نظریه‌های موجود یونگ در واقع یک سر طیف قرار می‌گیرد که نه فقط زیست‌شناسی رو، مکانیسم‌های روانی زن و مرد را با همدیگر متفاوت می‌گیرد و این طرفش خب طبیعی همه چیزو فرهنگی فرض می‌کند. فروید یک جایی تو بین این دو تا قرار می‌گیرد.

می‌خواهم سعی بکنم که جایگاه فروید را اینجا مشخص بکنم که اگر یادتون باشه فروید وقتی در مورد جنسیت دارد بحث می‌کنه، اولاً اهمیت فوق‌العاده‌ای به جنسیت می‌دهد تو نظریه خودش و نکته دوم این است که اخلاق جنسی، شکل‌گیری رفتارهای جنسی را برمی‌گردونه به دوران اولیه‌ی کودکی. به جایی که مثلاً فرض کنید عقده‌ی ادیپ ایجاد می‌شه، پسر نمی‌دانم با پدر مجبور می‌شود همانندسازی بکند و الی آخر.

بنابراین از یک نظر جنسیت و رفتارهای جنسی از نظر فروید خیلی خیلی تفاوت‌هایی هستند که برمی‌گردن به سال‌های اول زندگی، نه به لحظه تولد. یعنی از یونگ اگر بپرسی، یونگ می‌گوید اصلاً دختر و پسر وقتی متولد می‌شوند در مکانیسم‌های روانی‌شون یک تفاوت‌هایی وجود دارد. علاوه بر به اصطلاح تفاوت‌های جسمانی که می‌بینید، قابلیت‌های روانی متفاوتی نسبت به همدیگر دارند.

فروید وضعیت مکانیسم‌های روانی را انگار در بدو تولد چندان احساسش این است که تمایزی وجود ندارد. یک جور به هر حال آموزش داخل خانواده، یک جور اتفاق‌های تدریجی داخل خانواده‌ست که باعث می‌شود که این‌ها از همدیگر جدا بشن، مکانیسم‌های روانی متفاوت پیدا بکنند. بنابراین از یک طرف نزدیک به یونگه، برای خاطر اینکه اصولاً احساسش این نیست که آموزش‌های فرهنگی و اجتماعی خیلی مهم‌ان.

قبل از اینکه کودک وارد جامعه بشود و آموزشی ببینه، قبل از اینکه اصلاً زبان یاد بگیرد حتی، شاید بتواند حرف بزنه، این تفاوت‌ها درون خانواده، یعنی در عمیق‌ترین تجربه‌هایی که با انسان‌های دیگر دارد به وجود آمده. متوجه هستید؟

از این نظر در این طیف یک جوری متمایل می‌شود به سمت یونگ، ولو اینکه مکانیسم‌های روانی مربوط به جنسیت را در بدو تولد خیلی بهش قائل نیست، ولی نزدیک به بدو تولده. یعنی بیشتر تجربه‌های داخل خانواده را مسئول شکل‌گیری جنسیت می‌داند و به هیچ وجه از نظر فروید این‌جوری نیست که جنسیت در جامعه توسط فرهنگ و سوپر ایگو مثلاً دارد ساخته می‌شود. آن یک چیز جداست.

در عین حالی که سوپر ایگو می‌تواند به رفتارهای زن و مرد شکل‌های خاص بده. مثلاً شما الان اگر از دیدگاه یونگ و فروید نگاه بکنید، دنیای مدرنی که مرز و زن خیلی بیشتر از قدیم شبیه همدیگر دارند رفتار می‌کنن، این از نظر اگر از فروید بپرسید، سوپر ایگوست که این را ایجاد کرده.

قرار نیست که دختر و پسر شبیه همدیگر رفتار بکنند برای اینکه یک نقشه‌ی در واقع روانی مجزایی نسبت به همدیگر دارند با توجه به مفهوم عقده‌ی ادیپ و تفاوت اساسی که زن دختر و پسر تو آن مرحله شکل‌گیری جنسیت با همدیگر دارند.

بعد از اینکه از خانواده خارج می‌شن، سوپر ایگو یعنی جامعه‌ی فعلیه که دارد به این‌ها تحمیل می‌کند که نقش‌های مشابه همدیگر داشته باشن، وگرنه این نقش‌ها یک جوری در سال‌های اول کودکی از همدیگر جدا شده.

نقش‌های جنسی و ذات روان

از یونگ هم بپرسید که اصلاً هیچی دیگر. یونگ معتقده که این نوع به اصطلاح نقش‌های مساوی که دارند سعی جامعه دارد سعی می‌کند به مرد و زن بده، این‌ها در واقع یک جوری مخالف با ذات مکانیسم‌های روانی عمیق زن و مرده و بنابراین مثلاً برای زن کاملاً این نقش‌هایی که دارد می‌پذیره یک جوری مسمومه. ببینید درست این‌ها نقطه دیدگاه روان‌کاوانه نقطه مقابل دیدگاه‌های رسمی آکادمیک هستند.

کلاً اینکه در یک دانشکده مثلاً همین الان در یک دانشکده روان‌کاوی یک چیزی دارند می‌گویند تو جامعه جایی که مطالعات زنان و جامعه‌شناسی یک چیز کاملاً ضد آن دارند می‌گویند جالب است که برای این کلاً فمینیست‌های مبتنی بر تفاوت به یک دلایلی به شدت با فروید حتی بیشتر از اینکه با یونگ دشمن باشند با فروید دشمنن. بله. تشابه.

آن‌هایی که مبتنی بر تشابه بحث می‌کنند فمینیست‌هایی که بیشتر شهرت دارند به فمینیست بودن خیلی دشمن فروید هستند. برای خاطر اینکه فروید یک جور ذاتی در نظریه‌اش به مرد نسبت به زن برتری می‌دهد. یعنی مثلاً وقتی که قائل به اینکه همه زن‌ها ذاتاً به دلیل جنسیت خودشان رشک مثلاً نمی‌دانم به مردانگی مرد دارند و این چیزی نیست که در نقش‌های اجتماعی‌شون مثلاً به وجود آمده باشه.

این چیز ذاتیه. در همان بذر به اصطلاح در دوران کودکی این حالت‌ها به وجود می‌آید و یک جوری آرزوی مرد بودن و احساس فقدان کردن به دلیل زن‌انگی یک جوری مردسالاری رسمیه دیگر.

حالا ولو اینکه اگر به طرفدارهای فروید بگویید ممکن است سعی کنند یک جوری به هر حال این را درستش بکنند ولی واقعیت این است که تمام چیزهایی که فروید در مورد تفاوت مکانیسم‌های مرد و زن و این‌ها می‌گوید متمایل به این است که انگار ذاتاً زن احساس اگر زن در مشاهده می‌شود که نسبت به مرد احساس حسادت داره، میل به مرد بودن در زن وجود داره، این یک چیزی نیست که به دلیل مثلاً فرض کنید رفتارهای اجتماعی که با مرد و زن شده به وجود آمده.

این اصلاً ذاتیه. یعنی کلاً ذاتاً زن احساس می‌کند که یک چیزی نسبت به مرد کم دارد. ممکن است مثلاً شما در دفاع از این موضع بگویید که خب فروید نمی‌گوید که واقعاً کم دارد. می‌گوید این‌جوری حس می‌کند. یک رشک و حسد. ممکن است این مبنای درستی نداشته باشه. یک حس اشتباهیه ولی ذاتاً عمیق زن را دارند.

به هر حال این یک جور احساس کهتری نتیجه بیولوژیه نه نتیجه رفتار اجتماعی برای زن‌ها. و خب این خیلی آدمو متمایل می‌کند به اینکه اگر این تئوری درست است خب اصلاً مردسالاری شاید چیز درستی باشه. بعد بگذارید بحثمون یک فقط یک نکته‌ای بگویم. هنوز من در مورد لکان هیچ حرفی نزدم. ولی این نوع دیدگاه‌های فرویدی در لکان رسمیت خیلی بیشتری پیدا می‌کند.

یعنی اگر شما زیاد نمی‌بینید که فمینیست‌ها را و تروپای لکان بپیچن برای اینکه لکان به اندازه فروید مطرح نیست. اگر یک روزی لکان مطرح بشود آن‌وقت قطعاً برخورد فمینیست‌ها با لکان باید یک جوری شدیدتر باشه.

من خودم شخصاً معتقدم که در این بحث‌های مربوط به جنسیت و آثار اجتماعی‌ش و این‌ها یونگه که راه درست را انگار پیدا کرده و آن دو تا هر دوتاشون یک جوری تحت تأثیر فرهنگ مردسالار نظریاتشون اصلاً متمایله به مردسالاری. شما سؤال دارید؟ خب بهتر.

من این در واقع مقدمه را گفتم برای اینکه این احساسمو بیان بکنم که هرچند برنامه‌ام این نبود که وارد این‌قدر مثلاً روی مسئله مردسالاری و این‌ها در این جلسات بحث بکنم، برنامه‌ام این بود که در جلسات جداگانه‌ای بحث در مورد مردسالاری را مثلاً داشته باشم و یکی دو جلسه ولی احساسم این نیست که خیلی از این جلسات دوره به دلیل اینکه ذاتاً این نوع نگاهی که من دارم تنها مدلی که ازش می‌شود در آن مدل روانی در واقع دفاع کرد مدل یونگه.

یک یک نکته دیگر این است که من همین‌جوری به عنوان یک تبصره می‌خواهم بگویم که به نظر می‌آید که یونگ خیلی خوب در مورد زن و مرد در مورد مردسالاری و این‌جور چیزها بحث کرده.

خیلی زیاد هم از این بحث‌ها هست. یعنی هر جایی که در مورد آنیما و آنیموس دارد بحث می‌کند به هر حال یک جوری به این مسائل هم اشاره می‌کند.

ولی ممکن است به نظر بیاید که یونگ چندان توجهی به سرمایه‌داری ندارد و مثلاً این شاید یک نقصی در تهدیدهای یونگه با توجه به اینکه یونگ خیلی سعی کرده که ایده‌های خودش را در های مختلف در واقع به کار ببره کمتر وارد بحث‌هایی شده که مستقیماً به مثلاً فرض کنید جامعه سرمایه‌داری و این‌ها و آسیب‌های روانی که می‌رسونه مربوط می‌شود.

این من می‌خواهم بگویم این ظاهر مطلبه و می‌خواهم سعی کنم یک آدرسی بهتان بدهم که کجاهاست که یونگ دارد به اختلال‌های که نتیجه نظام سرمایه‌داری اشاره می‌کند بدون اینکه خیلی وارد مکانیسم‌های سرمایه‌داری بشود.

در واقع یک خورده عقب‌تر وایساده یک چیز کلی‌تر از سرمایه‌داری را دارد نقد می‌کند. آن هم هر جاییه که یونگ به عنوان شاید بزرگترین انحراف موجود جامعه مدرن به ضدیت جامعه مدرن با فردیت انسان بحث می‌کند. که این یکی دو جا نیست.

یعنی شما در آثار یونگ می‌توانید یک حجم بزرگی از مطالب پیدا بکنید که یونگ در واقع اعتقادش این است که جامعه مدرن اصولاً فردیت را دارد نفی می‌کند. یعنی انسان را به صورت یک موجود به طور افراطی به عنوان یک موجود اجتماعی دارد بهش نگاه می‌کند به عنوان یک فردی در جامعه و هرچه که جلوتر داریم می‌ریم استقلال فرد انگار یک جوری دارد بیشتر زیر سوال می‌رود.

هرچند شعارهای فردگرایی داده می‌شه، حرف از آزادی نمی‌دانم دموکراسی، آزادی فردی، این‌ها همه‌اش انگار یک جور حالت جبرانی دارد.

فردگرایی شعاری و حل‌شدن در جمع

واقعیت امر یک چیز دیگه‌ست. انسان‌ها به شدت مقید به جامعه شدن و حل شدن انگار در جامعه و این یک چیز اختلال بزرگیه. اصلاً اگر اشتباه نکنم، حداقل تو زبان فارسی، من نمی‌دانم این ترجمه یک کتابی از یونگه یا نه، در زبان فارسی یک کتابی وجود دارد که تقریباً می‌شود گفت کل بحثش همین است.

عنوان دو بار این کتاب ترجمه شده. یک بار اسمش هست نفس ناشناخته. یک ترجمه دیگر هم از این کتاب هست. یعنی اول تحت عنوان نفس ناشناخته. شک کردم که اسمش این باشه. حالا یک چنین چیزی در اصفهان منتشر شد.

اینجا اصفهان یک انتشارات خوبی داره، نشر پرسش اگر اشتباه نکنم اسمش. و بعداً یکی از این انتشارات خوب تهران با یک ترجمه دیگه‌ای این را چاپ می‌شود. کل بحث شهروند در مورد همین مسئله فشاریه که تو جامعه مدرن به فردیت می‌آید.

تقریباً همه جاهایی که یونگ در مورد سیاست دارد بحث می‌کنه، نقدش نسبت به سیاست مدرن همین است. این گله‌ای زندگی کردن و اینکه انسان‌ها را مثلاً فرض کنید بحث‌هایی که در مورد فاشیسم و اتفاق‌های جنگ جهانی دوم داره، اینکه یک ما پدیده‌های جدیدی که واقعاً انگار که توسط رسانه‌ها آدم‌ها به صورت یک گله‌هایی چوپانی می‌شوند دیگر.

می‌روند این‌ور، می‌روند آن‌ور و فردیتشون کاملاً در جامعه، یعنی کلاً فردیت یک آدم، شما ببینید اینکه ما تو دوران مدرن به یک جایی برسیم که در حداقل دهه‌های اه تو من حتی می‌شود گفت نیمه اول قرن بیستم یکی از مهم‌ترین چیزهایی که یک فرد در خودش احساس می‌کند تعلقش به ملته. یعنی ناسیونالیسم تبدیل می‌شود به یک ایدئولوژی غالب همه حداقل جوامع اروپایی.

این یک چیز خیلی عجیبیه دیگر. اینکه من بیشترین احساس هویتم این باشه که مثلاً ایتالیایی‌ام. یعنی در واقع هویتم این است که متعلق به این سرزمین یا این جامعه هستم. خب این واقعاً یک چیز من فکر نمی‌کنم آدم‌ها در زمان‌های قدیم مثلاً خیلی احساس ایرانی بودن، احساس نمی‌دانم این‌ور، این تعلقشون به یک جامعه خیلی این احساسشون ضعیف‌تر بود.

ناسیونالیست بودن. یعنی با یک رنگ پرچم مثلاً اساساً این حالت قراردادی که ناسیونالیست بودن. این تعلق داشتن به یک آب و خاک، به یک دهکده، به یک خانواده، این خیلی فرق می‌کند با تعلق داشتن به یک ملتی که یک مفهوم قراردادیه. یعنی همین ایتالیا ممکن است فردا یک خورده بزرگ‌تر یا کوچک‌تر بشه، ولی من هنوز احساس می‌کنم ایتالیایی‌ام.

یعنی اصلاً مهم هم نیست این ایتالیا چه‌جوریه. این انگار رنگ پرچمه که همه چیز را دارد تعیین می‌کند. اگر ایتالیا مثلاً آلمان تبدیل به یک شهرک هم بشه، من همچنان باید احساس کنم که مهم‌ترین ویژگی‌ام این است که متعلق به آلمانم. نه می‌شود گفت تعلق به زبانه. این تقریباً یک چیز واقعیه.

چون اساس ناسیونالیسم چیزی که بیشتر تعیینش می‌کند پرچم و نظام سیاسیه دیگر. مثلاً من به دلیل اینکه ناسیونالیستم برای ایتالیا می‌جنگم، برای آلمان می‌جنگم. خب؟ به عنوان یک یعنی ملت در قرن بیستم یک واحد سیاسی قراردادیه و بعد هم هویتمو بر اساس این می‌خواهم یک جوری تعیین بکنم. مهم‌ترین مشخصه خودم را ببینم مثلاً به عنوان اینکه عضو این ملت هستم.

یک چیز عجیبی. چون که در دوران مدرن مدام در واقع جامعه دارد پیش‌رانی می‌کند یک جوری به سمت از بین بردن فردیت انسان، این بحث‌هایی که تو را یونگ دارد می‌کند به شدت نزدیک‌ان به نقد کردن سرمایه‌داری. چون این ویژگی‌ها، ویژگی‌های این سرمایه‌داری هم که دارد پیش می‌رود دارد به وجود می‌آورد.

ولی کمتر، من جایی دیدم که مستقیماً این نقد را به نظام سرمایه‌داری را بکنند. اتفاقاً این نگاهی که یونگ داره، این حسن را دارد که همان‌جوری که من وقتی حرف از سرمایه‌سالاری می‌زنم، نظام سرمایه‌داری غرب همون‌قدری سرمایه‌سالار حساب می‌شود که مثلاً فرض کنید نظام کمونیستی چین، این‌ها جفتشون در واقع یک کار دارند انجام می‌دهند.

سرمایه‌سالاری از دید یونگ

فقط متد کار کردنشون با همدیگر فرق می‌کند. هر دوتاشون کاپیتال را مثلاً درآمد سرانه نمی‌دانم کشور را دارند بالا می‌برن. این تصمیم‌گیری‌های اساسی بر اساس فرهنگ و هیچ‌چیزی نیست به نظر من که بر اساس مثلاً اقتصاد باشه. سرمایه‌سالاری به این معنا اتفاقاً شما وقتی متن‌های یونگ را می‌خوانید بیشتر پیکان حملاتش به یک چیزهایی مثل فاشیسم و کمونیسمه.

بیشتر از اینکه به سرمایه‌داری به این معنای مثلاً آمریکاییش در واقع توجه داشته باشه. احساسش این است که کمونیسم و مثلاً فاشیسم که در آن یک جور ناسیونالیسم یک جور احساس سوسیالیسم هم بوده، این‌ها بیشتر حتی از نظام سرمایه‌داری آمریکایی فردیت را به خطر انداختن. یله‌وارتر دارند با آدم‌هایی که تو آن کشورها زندگی می‌کنند برخورد می‌کنند.

بنابراین نقدهای یونگ از نقد سرمایه‌داری به معنای متعارفش یک جوری فراتر می‌رود. آن چیزی را که مانع پیشرفت انسان می‌داند این است که ما در نظام‌های اجتماعی داریم زندگی می‌کنیم که خیلی دارند به فردیت فشار می‌آرن. اگر این را یک جور نقد سرمایه‌سالاری بدونیم، آن‌وقت می‌شود گفت که یونگ هم به هر حال در زمینه نقد سرمایه‌سالاری به اندازه کافی بحث کرده.

بدون اینکه خیلی به مکانیسم‌های اقتصادی اشاره بکند. بفرمایید. اینجا می‌آورد دیگر. یعنی شما تعلق‌تون به قبیله هم یک جوری دور بودن از فردیت‌تون هست. برای خاطر اینکه قبیله، خانواده مثلاً. خانواده یک چیز واقعی‌تریه و به فرد نزدیک‌تره. یعنی شما یک تعلقات واقعی به خانواده خودتان دارید.

شما هرچه اینجا اصلاً مشکلی که به وجود آمده از نظر یونگ این است که این تعلقات اجتماعی بسط پیدا کردن و از حالت‌های واقعی در واقع دور شدن. شما نمی‌توانید بگویید مثلاً تعلقی که به خانواده‌تون دارید با دیدگاه‌های فردی خودتان خیلی فاصله گرفته.

خانواده به مثابه امر واقعی

از یک جهاتی اولاً شما به یک چیز واقعی در اطراف خودتان توجه دارید. رنگ پرچم و نمی‌دانم یک چیز قابل تغییری نیست.

خانواده شما یک چیز واقعی، نمی‌شود به طور قراردادی یکی از اعضای خانواده شما را کم کرد یا زیاد کرد. خانواده شما یک چیز واقعی‌ست. اگر بیش از اندازه شما غرق بشوید در تعلقات خانوادگی خودتون، خطر دارد. به هر حال باید انسان هویت فردی خودش را حفظ بکند به رشد تمام دیدگاه‌های یونگ اساسش این است که رشد فردی یک چیز خیلی مهمی است.

هر چیزی جلوی، اصلاً همه مکانیسم‌های روانی شما تعبیه شدن برای اینکه شما را به یک رشد فردی خاص با یک نقشه خاص برسونن که متعلق به شخص شماست، یک چیز یونیورسال. خب؟ بنابراین حتی خانواده می‌تواند تعلقات خانوادگی بیش از اندازه می‌تواند مزاحم فردیت شما باشه. درست؟

ولی واضح است که قوم و قبیله و ملت و نمی‌دانم یک چیزهایی این شکلی بیشتر مزاحم هستند. حداقل خانواده یک چیز واقعی‌ایه. به وقتی شما تعلق به خانواده دارید، یک جوری مثلاً فرض کنید چیزهای عاطفی خیلی طبیعی و غریزی که تو وجود همه انسان‌ها هست و با آن مثلاً شما به پدر و مادرتون که علاقه‌مندی، اصلاً نه تنها با نقش، نقشه رشد درونی شما ناسازگار نیست، خیلی هم سازگاره. روابط، ولی تعلق به یک پرچم فکر نمی‌کنم با دستورات سلف مثلاً خیلی ربطی داشته باشه.

سلف و نمادهای ثابت

سلف رنگ مثلاً سه‌رنگ و نمی‌دانم یک رنگ پرچم و این‌ها را نمی‌شناسه.

دقیقاً مشکل اینجاست که شما هرچه در واقع دارید تو تاریخ پیش می‌رید، این جامعه‌ای که شما دارید به احساس تعلق بهش دارید می‌کنید بزرگ‌تر و قراردادی‌تر و دینامیک‌تر می‌شود و دورتر از ویژگی‌های ذاتی انسان دارد می‌شود و هی بیشتر فشار می‌آورد. شما خانواده‌تون چقدر شما را در مثلاً فرض کنید در دوران باستان نگاه کنید خانواده فرد را چقدر سعی می‌کند در جهت یک منافع انحرافی برنامه‌ریزی بکند.

هرچه جامعه بزرگ‌تر می‌شود و قراردادی‌تر می‌شه، اهداف جامعه با اهداف فرد بیشتر در تعارض قرار می‌گیرند. خانواده شما را مثلاً تشویق می‌کند که کار بکنید، کار کردن یاد بگیرید. در دوران باستان نگاه کنید مثلاً شما را ببرن به پدر پدر، پسر را ببرن به شکار، مادر نمی‌دانم یک سری وظایفی که باید دختر انجام بده را بهش یاد بده.

این‌ها همه یک جوری در جهت ادامه حیات یک خانواده باستانی انگار برمی‌گردد به معاشه. بنابراین چیزی که هدف جهت‌دهی که به فرد عضو خودش می‌کند هم در همان جهته.

این‌جوری نیست که آرمان‌های عجیب و غریب دور از ذهنی را مثل مثلاً فرض کنید آرمان‌های فاشیستی را در نظر بگیرد یا کمونیستی را در نظر بگیرد و بعد سعی کند که شبانه‌روز کار کند تا ذهن فرد را در یک جهتی که اصلاً با منافع خودش سازگار نیست جهت بده.

فاشیسم این کار را می‌کرد. یعنی از رسانه‌ها استفاده می‌کرد، آدم‌ها را وارد یک جهان خیالی می‌کرد که همه برای یک هدف مشترکی بجنگن که این هدف مشترک هیچ ربطی به رشد فردیشون نداشت.

احیا کردن مثلاً فرض کنید عظمت روم باستان با سلف، با دستورات سلف سازگار نیست. نمی‌دانم سلف روم باستان نمی‌شناسه و احیا شدن مثلاً فرض کنید روم باستان هم مطمئناً چیزی نیست که شما اگر در جهت‌اش فعالیت بکنید رشد فردی‌تون مثلاً بهش کمک بشود.

ما تو دورانی زندگی می‌کنیم که جامعه بزرگ شده، قراردادی شده و از رسانه‌ها استفاده می‌کند و انسان‌ها را مثل گله به این‌ور و آن‌ور می‌برد و به جایی هم نمی‌بره که چراغ‌های خوب باشه.

لااقل مثلاً اگر همه این گله را می‌بردن یک جایی غذای خوب بخورن و این‌ها باز شاید یک جورهایی بهتر بود. مدام این جایی که ما داریم به سمت‌اش می‌ریم توسط جامعه بهش هدایت می‌شویم دورتر می‌شود از نیازهای واقعی‌مون.

این من تحلیلم در مورد سرمایه‌داری اساس‌اش این است. سرمایه‌داری از یک جایی به بعد اجباراً توهم مجبور ایجاد بکند برای اینکه بتواند کالا تولید بکنه، کالا بفروشه. یعنی هی مثلاً فرض کنید سیمولیشن. من فکر کنم بیشترین کاری که سرمایه‌داری مدرن انجام می‌دهد این است که نیازهای شما را یک جوری سیمولیت بکند.

شما رفتارهایی را از شما بخواهد که یک چیز مشابهش جز نیازهای واقعی شما هست ولی الان مثلاً فرض کنید این کالا را می‌خرید فکر می‌کنید که یک نیازتون را برطرف می‌کنید.

یعنی این حس به اصطلاح به وجود آوردن جهان مجازی و توهم ایجاد کردن، یک اهدافی یا وسایلی را تولید کردن که با اهداف و وسایل واقعی زندگی انسان سازگار نیست، این ذات سرمایه‌داری از یک جایی به بعد.

تا یک جایی سرمایه‌داری داشت سعی می‌کرد که غذا به اندازه کافی برای بشر تولید بکنه، مسکن تولید بکنه، نداشتن مردم و داشت کارهای مفید انجام می‌داد. وقتی نیازهای فیزیولوژیک را تونست رفع بکنه، برای خاطر اینکه نیازهای بالاتر را نمی‌تواند آن‌جوری که نیازهای فیزیولوژیک را با کالا رفع می‌کند رفع بکنه، هی حالا سعی می‌کند که نیازهای فیزیولوژیک را یک جوری بس بده.

مثلاً فرض کنید تکست را از یک حالت طبیعی خارج بکنه، انواع و اقسام مثلاً فرض کنید بازیچه‌هایی درست بکنه، تفریحاتی درست بکند که چندان به نیاز رفع نیاز جنسی کمک نمی‌کنند. ولی به هر حال این تنوع ایجاد کردن، فرهنگ تنوع‌خواهی را ایجاد کردن کمک می‌کند به اینکه نظام سرمایه‌داری بتواند کالاهای متنوعی را اینجا به فروش برسونه.

بنابراین به طور مداوم سرمایه‌داری جدید این کار را انجام می‌دهد که انگار انسان‌ها را دچار توهم می‌کند و اهداف جامعه‌های جدید نه تنها منطبق با نیازهای فرد نیست، ضد نیازهای فرد. همین که شما مثلاً الان شخص شما باید یک چیزی حدود ۲۰ سالی تقریباً هست که دارید آموزش می‌بینید در این نظام در جامعه خودتون، نه چیزی که به درد رشد فردی‌تون بخوره تقریباً بهتان یاد ندادن.

چرا؟ برای اینکه اهداف جامعه چیز دیگری‌ست. شما مثل یک پیچ و مهره‌ای در نظام اقتصادی باید یک جایی جا بگیرید دیگر حالا هرچه بهتر شما را بتونن به صورت پیچ یا مهره دربیارن، خودشان درتون می‌آرن. حالا پیچ و مهره هم مثال خوبی نیست چون همه پیچ مثلاً قرار بشیم، باز دو نوع هم نداریم.

آموزش و پیچ‌ومهره اجتماعی

بفرمایید. من فکر می‌کنم که این که همه‌اش پیچ بشه، می‌خواهم بگویم که من فکر می‌کنم درست است که ایران مثلاً سرمایه‌داری هم داره، حافظه نمی‌کند با چه با رشد فردی، ولی مدل مقابله‌اش فرق می‌کند با آن چیزی که شما می‌گویید. من یک چیزی اینجا یادداشت کردم جلوتر قرار بوده بگویم ولی حالا که این سوال را کردید بد نیست که بهش همین الان اشاره بکنم.

نظام سرمایه‌داری به نظر می‌رسد ایدئولوژی ندارد و از این نظر یک عده‌ای احساسشون این است که این خوب است که ایدئولوژی خاصی را تحمیل نمی‌کند. مثلاً به نظر می‌رسد که خب در نظام سرمایه‌داری لیبرال مثل آمریکا همه یک جوری می‌توانند آزادن که اعتقادات خودشان را داشته باشند.

ولی به نظر من این‌جوری نیست. یعنی من فکر می‌کنم قبلاً به اندازه کافی بحث کردم. نمی‌خواهم بحث بکنم فقط ایده خودم را می‌گویم. نظام سرمایه‌داری ضد ایدئولوژیه.

سرمایه‌داری ضد ایدئولوژی

به معنای اینکه اصلاً ایدئولوژی را نمی‌پذیره و این خودش ایدئولوژیه. یعنی لیبرال بودن تبدیل شده خودش به ایدئولوژی. ببین مثل این است که من یک ایدئولوژی داشته باشم آن هم این است که هیچ ایدئولوژی‌ای خوب نیست.

و این کم‌کم اول به نظر می‌رسد که خب من یک جوری آدم آزاداندیشی هستم نمی‌خواهم ایدئولوژی را تحمیل بکنم. ولی واقعیت این است که بعد از یک جایی به بعد این خودش تبدیل شده به یک جور ایدئولوژی. اینکه نظام‌های ایدئولوژیک خوب نیستند می‌گویند دیگر این حرفو نظام‌های ایدئولوژیک خوب نیستند.

این نظام سرمایه‌داری نمی‌تواند ایدئولوژی داشته باشه. برای خاطر اینکه ماکسیمم کردن سود و نمی‌دانم چه بله با ایدئولوژی منافات دارد. یعنی من یک بار این بحث را این‌جوری گفتم. گفتم نظام سرمایه‌داری مثل این است که شما یک مسئله اپتیمم‌سازی دارید و می‌خواهید این را حلش بکنید. می‌خواهید یک چیزی تحت عنوان کاپیتال را حالا لزوماً پول نیست را ماکسیممش بکنید.

هرچقدر در هر مسئله اپتیمیزیشن هرچه تعداد قیدها کمتر باشه شما به ماکسیمم بیشتری می‌توانید برسید. بنابراین نظام سرمایه‌داری می‌رود و رفته و این را به وضوح می‌بینید در تاریخ ۱۰۰ ساله حداقل در شهر که هر نوع قیدی را بردارید. این قیدها شامل ایدئولوژی‌های مثلاً فرض کنید سیاسی میشه، شامل ایدئولوژی‌های اخلاقی می‌شود و الی آخر.

یعنی اگر یک جایی مثلاً فرض کنید می‌رسیم به اینکه یک جور قواعد اخلاقی دینی وجود دارند که مثلاً با پورنوگرافی مخالفت می‌کنند ولی پورنوگرافی بازار خوبی دارد شما کم‌کم باید این قید را بردارید دیگر. شما اگر به یک جایی مثلاً جنگ جهانی دوم که تمام شد یک اتفاق خاصی من فکر می‌کنم در فرهنگ وابسته به سرمایه‌داری پایان جنگ جهانی دوم در ۱۰ ۱۵ سال بعدش یک اتفاق خاص افتاد.

من هم دست و پا شکسته گاه‌به‌گاهی بهش اشاره می‌کنم. می‌خواهم حداقل نظر شما را جلب بکنم به این دوران خاص که یک نقطه عطفی در برداشته شدن بعضی از قواعد اخلاقی در جهان غرب بوده و بیشتر هم از آمریکا شروع شد یک مقدار شاید فرانسه.

مثلاً بله یک بخشیش سکشوال رولوشن هست. اینکه بعد از من می‌خواهم بگویم که این یک دلیل خیلی خیلی ساده یک چیز داشت. مربوط به نظام اقتصادی داشت.

طبق معمول بعد از جنگ جهانی دوم انفجار جمعیت اتفاق افتاد و اواسط دهه ۵۰ تعداد خیلی خیلی زیادی نوجوان وجود داشتن که این‌ها فرهنگ در واقع نظام سرمایه‌داری منافعش اقتضا می‌کرد که برای این موجوداتی که تو سنین نوجوانی هستند کالا تولید بکنند و دوره نوجوانی هم دوره مصرف کالاست دیگر به هر حال خیلی به معنای واقعی کلمه هنوز نیازهاشون سطوح فیزیولوژیک هستند خیلی خوب جواب می‌دهند در واقع به سرمایه‌داری.

چون من اشاره خاصی به مثلاً فرض کنید دوران الویس پریسلی که الویس پریسلی یک جور به اصطلاح یک شمایل خاص یک دورانه که یک چیزی را ما پشت سر گذاشتیم.

الویس و شکستن قواعد اخلاقی

بعداً به سکشوال رولوشن و این چیزها رسیدیم. یعنی فرهنگ از شما تو آن دوره دهه ۵۰ که نگاه کنید از موسیقی گرفته تا سینما همه جنبه‌های فرهنگی و هنری یک تحول اساسی توشون اتفاق افتاد و یک با فشار فوق‌العاده زیاد یک قیدهای اخلاقی یک دفعه شاید از آن به بعد تا دوران مثلاً سال‌های دهه مثلاً ۸۰ و ۹۰ و این‌ها اتفاق مهم دیگه‌ای نیفتاد. همان در واقع صدها شکست تبدیل شد به دوران مثلاً خاصی دهه ۶۰ و ۷۰ که سکشوال دچار این اتفاق افتاده‌ان.

یعنی شما وقتی که یک جمعیت نوجوان به وجود می‌آید که هزاران هزار نفرن و این‌ها یک کالاهایی را طلب می‌کنن، خب برای‌شان کالا تولید می‌شود دیگر. اینکه غیر و من به این دلیل به این دوره اشاره می‌کنم که دوره‌ی مقابله‌ی شدید نهادهای اخلاق‌گرای آمریکا با این پدیده‌ی الویس پریسلی، علت اینکه الویس پریسلی را به عنوان نماد می‌گم، شما جاهای دیگر نمی‌بینید که هیاهوی زیادی شده باشه.

ولی حول و حوش راک اند رول به عنوان یک پدیده‌ی فرهنگی جدید یک قیامتی به پا شد. یعنی تمام نظام‌های اخلاقی و مذهبی آمریکا با تمام قوا در واقع یک جوری وایستادن جلوی این پدیده و شکست خوردن. برای خاطر اینکه نظام این را در واقع نمی‌پذیرفت.

که درست است این ضد اخلاقی که به طور معمول ما داشتیم در آمریکا ولی یک این سد شکست بوده. من یک بار به این موضوع اشاره کردم که یک مقاله‌ای خواندم در فکر می‌کنم هرالد تریبیون، حدود چهار پنج سال قبل، درباره‌ی امینم. در آن اشاره کرده بود که امینم پدیده‌ای مثل الویس پریسلی.

امینم به مثابه پدیده

یعنی دوباره به نظر می‌آید که یک تفاوت اصلی، یعنی آن مقداری که به اصطلاح دارد ناگهان قواعد اخلاقی را زیر پا می‌ذاره، مثل یک نقطه‌ی عطف می‌ماند. امینم یک ستاره‌ی بزرگ موسیقی رپه. شباهتش به الویس پریسلی از این جهته که الویس پریسلی هم همان کاری را کرد که امینم کرده.

از این نظر که راک اند رول یک چیز متعلق به سیاه‌پوست‌های آمریکا بود و الویس پریسلی تونست این موسیقی را به جمعیت بزرگ سفیدپوست‌های در واقع آمریکا بشناسونه. با الویس پریسلی بود که راک اند رول تبدیل به یک پدیده‌ی جهانی شد. تا وقتی سیاه‌پوست‌ها این موسیقی را داشتن که بله بیشتر بین خودشان بود.

کمتر در واقع پیش می‌اومد که یکیشون یک صفحه‌ای مثلاً خیلی بفروشه. ولی الویس پریسلی تو سال ۱۹۵۶ همه‌ی رکوردها را در واقع یک جوری با فروختن یک صفحه‌ی معروفی در واقع صفحه دیگر می‌دانید صفحه چیست که بله. آن موقع صفحه، صفحه‌ی دورو هم بود. اولین بار بود فکر کنم تو آن سال‌ها صفحه‌های دورو می‌زدن.

و الویس پریسلی صفحه‌ای تولید کردم که دو تا ترانه در واقع در آن بود که با اختلاف بسیار زیاد نامبر وان‌های آن سال شدن و بعد هم تا چند سال این اتفاق ادامه پیدا کرد. امینم از این نظر شباهت دارد که رپ را که باز در واقع منشأ سیاه دارد وارد فرهنگ به شدت وارد فرهنگ سفیدپوست‌ها کرد و الان دیگر شما نمی‌توانید بگویید که رپ موسیقی سیاه‌پوست‌هاست.

و آن فروش نجومی مثلاً یکی دو تا از آلبوم‌های امینم هم برای موسیقی رپ یک اتفاق خاص بود. یعنی قبلش به این شکل بین‌المللی نشده بود که امینم این کار را کرد. و دقیقاً نکته‌اش این است که امینم از نظر شکستن قواعد اخلاقی یک چیزی مشابه الویس پریسلی هست.

یعنی اگر الویس پریسلی برای اولین بار ترانه‌هایی می‌خوند که یک جوری سکسی بودن نه عاشقانه ولی اینکه الان شما اگر گوش بکنید و متن ترانه‌ها را ببینید تعجب می‌کنید که این چیزها را این حرف‌ها را بشود اسمش را سکسی گذاشتن که اینقدر در آن استعاره و مثلاً ترانه‌ی معروف آن خون‌داگ ترانه‌ی سکسی در دوران خودش حساب می‌شود بدون اینکه هیچ چیز خاصی در واقع در آن باشه.

اینکه برای اولین بار ترانه‌ی یک از قول یک پسر جوانی با دخترها دارد مستقیم صحبت می‌کند و یک جور حالا به طور استعاری یا مستقیم دارد حرف‌هایی می‌زند که می‌تواند مسائل جنسی بشود حالا خیلی در حد ترانه‌ی عاشقانه قبل از جنگ جهانی دوم این‌جوری نبود.

خیلی در یک لول رمانتیک بود مثلاً خیلی در لول بالاتری. امینم قواعد اخلاقی مثلاً ترانه خوانده از قول یک پسری که مادر خودش را کشته و حالا دارد توضیح می‌دهد که می‌گوید ساری ماما مثلاً چطور شد که کشتم. دارد تعریف می‌کند که چه شد مادر خودش را کشت.

یا ترانه‌ی خیلی خیلی پرفروش و معروفش از طرف یک پسری که دارد به امینم پیشنهاد می‌کند که بیا با همدیگر زندگی کنیم. من دوست‌دخترمو می‌ذارم کنار، تو هم دوست‌دخترتو بگذار کنار، با هم زندگی می‌کنیم و بعد فحش‌های دستی تو نامه‌هاش مثلاً می‌نویسه و این حرف‌ها.

به هر حال این یک خود برای دنیا انگار در حداقل آن سالی که نمی‌دانم سال ۲۰ اگر اشتباه نکنم، ۹۹ یا ۲۰، بله جزو معروف‌ترین ترانه‌های آن سال‌هاست.

حالا من چیز اشاره‌ای که می‌خواهم به این مقاله‌ی هرالد تریبیون بکنم این است که توصیه کرده بود آن اشتباهی که در مورد الویس پریسلی کردید را نکنید. جلوی این وای‌نستید که دوباره شکست بخورید. متوجه هستید؟ این خیلی جالب است دیگر. یعنی نظام سرمایه‌داری این‌جوری است که دیگر این پدیده اتفاق افتاده. می‌بینید؟ فروش داریم می‌کنیم. بی‌خود خودتان را وارد جنگی نکنید که حتماً می‌بازید در آن.

بگذارید اگر ما چون مطمئنیم که برده، بنابراین نیاید مثلاً بپرید و دقیقاً تو آن مقاله اگر اشتباه نکنم این نکته را می‌گفت که به نظر می‌آید که این را متوجه شدن و درست دارند رفتار می‌کنند. یعنی به اصطلاح هنوز این جمعیت‌های اخلاقی داخل آمریکا و مذهبی‌شون که فعالیت می‌کنند در ایالت‌های خیلی قدرت دارن، به نظر می‌آید در مورد امینم خیلی سخت نگرفتن.

یعنی به عنوان یک چیزی که دیگر خب نمی‌شود جلو این چیزها را گرفت، قبول کردن که این هم مثلاً دیگر کشت حرف‌هام از کشتن مادر و دیگر نمی‌دانم هم‌جنس‌گرایی و مثلاً به این شکل و این‌ها، می‌گوید یک چیزی است که باید تحملش بکنیم دیگر این هم این‌جوری شد.

اینکه سرمایه‌داری ادعا می‌کند که من ایدئولوژی ندارم، لیبرالم و معنایش این است که هیچ‌جور در واقع قاعده‌ای را نمی‌پذیره، این ذات سرمایه‌داریه و این چیز خوبی نیست. ببینید یک سرمایه‌داری، فرهنگ سرمایه‌داری به طور طبیعی با نژادپرستی مغایرت دارد.

نژادپرستی و مرزهای سرمایه‌داری

نژادپرستی یک ایده‌ایه. مثلاً ممکن است نژادپرستی مانع از این بشود که شما کارگر سیاه‌پوست استخدام بکنید. سرمایه‌داری این قید را نمی‌پذیره.

یعنی اینکه شما می‌بینید در آمریکا کار به جایی می‌رسد که یک سیاه‌پوست رئیس‌جمهور حتی می‌شه، خب این را یک عده تبلیغ می‌کنند که ببینید چقدر نظام مثلاً لیبرال خوبه، مردم چقدر روشن‌فکرن. اگر این‌جوری بود که قیدهای بد برداشته می‌شد و قیدهای خوب می‌موند، قابل دفاع بود. سرمایه‌داری قیدها را برمی‌داره.

این که چیز جالبی نیست. اگر من بر واقعیت این است سرمایه‌داری با نژادپرستی مخالفه، سرمایه‌داری با هر جور اعتقاد و عقیده‌ای مخالفت می‌کند. هیچ قیدی را نمی‌پذیره مگر اینکه به نفعش باشه. یا نگیم به نفعش باشه، آن نقطه، آن نقطه به اصطلاح اپتیمومی که الان نظام سرمایه‌داری می‌تواند بهش برسه، توسط این قید تهدید نشود.

یعنی اگر نظام سرمایه‌داری مدام آن نقطه اپتیمومش دارد حرکت می‌کند و بنابراین آن یک جاهایی به یک خط‌هایی می‌رسد که این‌ها جزو مرزهای آن ناحیه فیزیبل هستند که می‌خواهند از آن بروند کنارتر، بنابراین آن خط باید خودش را یک خورده ببره اون‌ورتر.

این پدیده که نژادپرستی تو نظام سرمایه‌داری از بین می‌ره، وقتی قابل تقدیسه که شما در کنارش ببینید که یک سری قیدهای مثبتی که وجود داره، آن‌ها شکسته نمی‌شود.

اینکه نظام سرمایه‌داری همه قیدها را می‌شکنه، این چیز قابل افتخار کردنی نیست. و کسانی که فکر می‌کنند مثلاً فکر می‌کردند که اوباما انتخاب نمی‌شود چون نمی‌دانم نظام آمریکا ذاتاً نمی‌دانم نژادپرست، نه اصلاً این نظام نظام آمریکا ذاتاً هیچی نیست به غیر از سرمایه‌داری.

اوباما و شکستن قید نژادی

ذاتش همین است و فکر می‌کنم خیلی اتفاق‌های عجیب‌تر از این هم ممکن است تو آمریکا شما ببینید که می‌افتد. بفرمایید. نظام تأیید می‌کند دیگر. کسی تأیید نمی‌کند. نه، شما می‌گویید نظام آمریکایی مثلاً خود ایران نیست که کلاً همه قیدها را برمی‌داره. غیر از اینه؟ نه، غیر از این است. بله. بله. مثلاً فرض کنید یک جور دانش.

آن دانش که شما می‌گویید نه، نه. مثلاً فرض کنید من می‌توانم تصور بکنم، نمی‌خواهم بگویم این دانش مشخصی وجود دارد. یونگ مثلاً اگر حرف‌های یونگ را علمی در نظر بگیری، یونگ دارد برای انسان یک نقش رشد تعیین می‌کند و می‌تواند بنابراین بگوید که یک چیزی برای این انسان بده، یک چیزی خوب است.

یک جور جامعه‌ای بده، یک جور جامعه‌ای بده. این مقدار تأکید روی اجتماع و دور شدن فرد از فردیت بده، اگر زیادی هم فردی باشه ممکن است شما بگویید آن هم بده. خب؟ من می‌گویم که حالا بیایم از یک اعتقادات خاصی مثل مثلاً مدل یونگی هم بیایم کنار. همین الان یک چیزی وجود داره، مثلاً بهداشت روانی.

بهداشت روانی ایدئولوژی خاصی پشتش نیست، مدل خاصی هم پشتش نیست. یک جور مطالعات تجربیه که برای مثلاً سلامت روان انسان چه شرایطی خوبه، چه شرایطی بده، آدم‌ها چه کارهایی بکنند خوبه، چه کارهایی بکنند بده. خب؟ بنابراین این‌جوری نیست که دانش، همین دانشی که الان وجود داره، نسبت نسبت به انواع و اقسام قیدهایی که می‌شود گذاشت برای فعالیت‌های اجتماعی بی‌تفاوت باشه.

ولی شما می‌بینید که هیچ‌وقت تو تصمیم‌گیری‌های کلان مثلاً نظام سرمایه‌داری، یک چیزی تحت عنوان بهداشت روانی و نمی‌دانم مسائل روان‌کاوی و روان‌شناسی این‌ها دخالت داده نمی‌شود. یعنی من هر این سؤال که کی قرار است تعیین بکند که چه خوبه، چه بده، من نمی‌خواهم جواب بدهم که یک مرجع خاصی وجود دارد.

من می‌گویم هر مرجعی که شما در نظر بگیرید، از بی‌مرجع بودن بهتر است. ما به ازای این نظام کمونیستی که حالا یک ایده‌آل و آرمان معقولی برای بشر در نظر می‌گیره، ها؟ ولو اینکه شما این را قبول نداشته باشید، از اینکه به هر حال یک قیدهایی می‌گذارد. یعنی شما در نظام کمونیستی هر کاری نمی‌توانید بکنید. به هر قیمتی نمی‌توانید به یک سمتی بروید.

یک قیدهایی وجود دارد برای اینکه یک آرمان وجود دارد. خب؟ جامعه قرار است به یک جای خاصی برسد. من فکر می‌کنم تمام این مسیرهایی که تعیین می‌شن، ولو اینکه کج باشن، این‌وری باشند یا اون‌وری باشن، از اینکه هیچ قیدی را نپذیرن بهتر است.

جامعه سرمایه‌داری، ببین یک نکته خیلی مهم اینه، جامعه سرمایه‌داری، مشخصاً جامعه آمریکا، در بدو ظهورش یک قیدهایی را شکست که به نظرم می‌اومد خیلی کار مفیدی دارد انجام می‌دهد. مثلاً اشرافیت و اعتقادات احمقانه دوران مثلاً فئودالی را همه را شکست و اروپایی‌ها محض مثلاً کارهایی شدن که تو آمریکا داشت انجام می‌شد و تبعیت کردن اروپایی‌ها و نظام‌های مشابه آمریکا را به وجود آوردن.

شاید به غیر از مثلاً فرض کنید انگلیسی‌ها که تا حدود زیادی نظام خاص اشرافی رو، پادشاهی این‌ها را حفظ کردن، تمام اروپا تحت تأثیر انقلاب آمریکا و نوع نظام دموکراتیک که در آمریکا به سر و کار اومد، یکی بعد از دیگری انقلاب کردن یا به طور مسالمت‌آمیزی حکومت‌های دموکرات تشکیل دادن.

اینکه قیدهای عجیب و غریبی وجود داشت و نظام سرمایه‌داری این‌ها را شکست، در شروع به نظر می‌اومد که کار خیلی خوبی است و یک آرمان‌هایی هم نظام سرمایه‌داری برای خودش در نظر گرفته. مثلاً نظام آمریکا کاملاً آرمان‌های دیگه‌ای داشت در ابتدا. ولی واقعاً واقعیت این است که آن نوع نظام، آن تفکر سرمایه‌داری، آن آرمان‌بینی را هم دیگر کنار خودش نمی‌تواند داشته باشه.

یعنی همین‌جور دهه به دهه، قرن به قرن که نگاه می‌کنید، می‌بینید که قیدها کلاً برداشته شده. من کلاً این حرفی که دارم می‌زنم بهش اعتقاد دارم. ترجیح می‌دهم که یک نظامی را ببینم، یک نظام اجتماعی که قیدهای غلط گذاشته برای خودش، ولی قیدهای تک‌شده.

یعنی قبل از اینکه شروع بکند راه بیفته، یک آرمان‌هایی برای خودش در نظر گرفته، ولو اینکه آرمان‌ها خیلی دقیق و خوب تعریف نشده باشن، تا یک نظامی که هیچ قیدی ندارد. این‌ها شما جامعه‌شناسی را با سرمایه‌داری، با این‌ها را دارید ترکیب می‌کنید؟ اِ، نه. آن‌جوری که شما دارید می‌گید، اِ، موضوع این است که تا چقدر شما در واقع حیطه فردی را حق دارید زیر پوشش خودتان بگیرید.

آن جامعه‌ای که شما دارید می‌گید، مشکل عمده‌اش آرمان‌هاش نیست. مشکل این است که چقدر دارد در واقع به خودش حق می‌دهد که حیطه فردی را بشکنه. یعنی اینکه در اتاق مردم مثلاً فرض کنید یک چشمی وجود دارد که همه چیز را دارد می‌بیند. مشکل تو آرمان‌گرایی‌اش نیست، مشکل تو نحوه عملکردنشه. دقت می‌کنید؟

بله. اجازه بدید، ایشون، شما، شما دارید سمت این می‌رید که قیدهایی وجود دارند که از بی‌قیدی بدترن. خب من فکر می‌کنم این را قبول بکنم، ولی مهم این است که بی‌قیدی خوب نیست. من می‌خواهم بگویم نظام سرمایه‌داری هر بار که یک قید منفی را می‌شکنه، این را تبدیل به تبلیغات برای خودش می‌کند.

تبلیغ شکستن قید منفی

نه نه، ببین، در نکته، من حرفی که دارم می‌زنم اینه، سرمایه‌داری ضد نژادپرستی ذاتاً.

برای اینکه نژادپرستی یک جور اعتقادیه، یک قیدیه که ربطی به تولید کالا و این حرف‌ها ندارد. وقتی که سرمایه‌داری نژادپرستی را می‌شکنه، اوباما مثلاً در برده‌ها تو آمریکا آزاد می‌شوند یا اوباما در آمریکا پیروز می‌شه، این تبدیل می‌شود به یک تبلیغات، یک موج تبلیغاتی بسیار بسیار مثبت برای نظام آمریکا. من می‌گویم در کنار این نگاه کنید که قیدهای دیگر هم دارد می‌شکنه.

اصولاً قید را نمی‌پذیره و این، این را فراموش نکنید که نظام سرمایه‌داری مشکلش این است که ذاتاً نمی‌تواند قید بپذیره. یعنی هر مدت اگر یک تولید یک سری کالا، یک سرمایه‌ای یک جایی بتواند تولید انبوهی وجود داشته باشه که یک قیدی، اخلاقی یا هرچه می‌خواهد باشه، جلوشو دارد می‌گیره، آن را می‌شکنه.

حالا این می‌تواند گاهی یک قیدهای منفی باستانی احمقانه‌ای که بشر بهش مقید شده، در حال شکستن‌اشه. گاهی مثلاً فرض کنید بعضی از حریم‌های اخلاقی دارد شکسته می‌شه، گاهی یک چیزهای دیگه‌ای که خیلی خوبن یا بدن. مهم این است که بی‌قیدی و بی‌فرهنگی به معنای مطلق کلمه، فرهنگ سرمایه‌داریه.

یعنی هیچ گزاره‌ای در گزاره اخلاقی و عقیدتی در نظام سرمایه‌داری نمی‌تواند مطمئن باشه که این باقی می‌ماند. کافیه که نظام سرمایه‌داری برایش از نظر تولید کالا اصطکاک پیدا بکنه، بعداً می‌ذاره‌اش کنار. بفرمایید. اشتراک پیدا بکنه، در اینجا می‌دانیم. بفرماییم.

در واقع اینکه من همگی بیشتر دیدیم که من همینکه میدارم که این تلقایی در اینجا بسیار دیگر میدارم، به امریکا چیز شروع باشید، مورد باشید برقیب وقتی من نکند اینکه تلقی باشم نخست یکم دیدید که این قوایه یکی در اینجا پیش میدینید که از کجا خب مثلا شما بگویید که قواید اخلاقی وجود دارد که امریکایی ها بهش مقاید هستند، در یک وقت نمیشکنند مثلا جدا انتشار آلگاه گذاری این اتفاقا میفته یعنی شکستان غیبه ها در نظام سرمایداری خیلی مسالمت آمید انجام نمی‌شود من چیزی که می‌خواهم بگویم شما در واقع یک جوری می‌خواهید بگویید که من جواب شما این است که نظام سرمایه داری و مثلا نظام آمدید وقتی قابل تقویصه وقتی قیده

مثلا نظام پرسیگون میشکنه که قیدهایی که قیدهای مصبتی اطلاعا نشکسته باشه چون وقتی که مثلا پرسیگون که نظام سرمایه داری آلبومی که یک جوری در واقع دارد یک نفر حرف از کشتن مادر را خودش می‌زند.

حالا همدیزگیرهای ادام جزئی به اسطلاح کانتروگرشاله یک جوری ممکن است آدم بگوید که خب از کجا همدیزگیرهای بده بعد اینکه تک نمیخواهم کسی بگوید که حرف دارند از کشتن مادر یک چیزی است که اخلاقا اشکالی ندارد یا مثلا فرض کنیم یک فیلمی هست خیلی پرسروشه نتیجه اینکه هر جایی که نمایش دارد می‌شود یک قتلای مشابه قتلای در آن فیلم اتفاق نفته این فیلم قاتلی میدهد فتحه این‌جوری بود دیگر تا دراند تو هر کشوری نشان دادن کارهای مشابه ی جوانها کرده یعنی یک جور تشکیل به قطع که در کنار غیر دارد مصبت شکستن نشود.

یعنی یک جور ایدئولوژی مثلا یک جور انسانیت کشتنی باشه. به نظر می‌آید که نجات پرستی وقتی تو امریکا شده اولا هیچ فرهنگ هیچ کشوری به نظر امریکا برددار نبوده در طول تاریخ شاید نمی‌دانم روم و یونانی نام زیاد داشتن در دوران مده بردداری بیجگی نظام اقتصادی امریکا بود اروپا که این‌جوری نبود اروپا این همه نرددن از آفریقا مثلا کشتی کشتی سیاپوس نرددن آنجا سرزمین های بکره به صدار بزرگ وجود داشت برای کشت و کار احتیاج به جمعیت کارگره مثلا زیادی داشتن که میرفتن ارزون تنی کار این بود که یک پول بدی یا آدم بخری برای مادام را آن کار. کن بنابراین اولا نظام سرمایه داری امریکا اول خودش برگاهی را به

وجود آورد برای اینکه نظام اقتصادی آمریکا در مثلا فلسفه آن قرن 18 ها میاید داشت برای گسترش خودش یعنی شما برای اینکه کشترار های جنوب آمریکا را پند و بکاری نیاز داشتید به این کارگرها و نظام مباه میدونست که این کار انجام بشود روزی در داداری که امریکا شکسته شد که کارخونه های شمال ذرکیت پدیروفتن این کارگرهای جنوب را داشتن یعنی به نفر نظام اقتصادی امریکا بود که تا حدودی من نمیخواد می‌گویم اینها یک معادلات هیچ چیز انسانی و اخلاقی که امریکا نبوده شما هرشی تو تاریخ آمریکا را به اقعب برگرد میدین میبینین اخلاق و انسانیتش رنگ پررنگ تلی دارد آرمانی دموقراسی در شروع استقلال آمریکا بی نهایت آرمان پررنگی آزادی اداله از اینها همه وجود دارد کسانی که قانون اصاسی آمریکا را نوشتن به نظر من خیلی با حسن نیتون کار را انجام دارند انقلاب آمریکا خیلی مفتید مصبکی بوده تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی جمعه.

هر چه که جلوتر می‌آید ببینید که جامعه امریکا از اخلاق و آلمانه اولی خودش بیشتر گوش شد. اصلاً گیم دارم بازی می‌کنم. هیچ قید اخلاقی هم ندارم. به راحتی می‌توانم بروم بزرگترین جنایت‌ها را تو دنیا انجام بدهم و احساس می‌کنم که این جزو گیم‌شون دیگر. باید این کار کارها را بکنم.

در حالی که آمریکا در ۲۰۰ سال قبل این‌جوری نبوده. نظام سرمایه‌داری من می‌خواهم بگویم ویژگی‌ش همین است. آرمان آزادی، عدالت، همه چیز تو این نظام سرمایه‌داری شکست می‌خورد. و نمی‌تواند بمونه. اصلاً تعریف نظام سرمایه‌داری این‌جوری است. چون اگر نظام قرار است که کاپیتال را ماکسیمم بکنه، اپتیمیزیشن دارد انجام می‌دهد دیگر. بنابراین نمی‌تواند قیدها را تحمل بکند. بله؟

نه، مشکل این است که آن چیزی که می‌خواهد اپتیمم بکند نه، آخه من این قید را به معنای مسئله اپتیمیزیشن به کار می‌برم. من در مسئله اپتیمیزیشن یک تابع هدف دارم که می‌خواهم این را ماکسیمم بکنم. یک سری نامساوی دارم که این‌ها قیدهایی هستند که می‌خواهم رعایت کنم.

قید، بهینه‌سازی و آرمان سرمایه

تو این محدوده می‌خواهم دنبال نقطه ماکسیمم اپتیمم بگردم. خب؟ من قید را به این معنا به کار می‌برم. مشکل جامعه سرمایه‌داری این است که یک چیزی را می‌خواهد ماکسیمم بکند که ربطی به بشر و نمی‌دانم ویژگی‌ها و رشد بشر و این‌ها ندارد. بله دیگر آرمانشه دیگر. دقیقاً جامعه سرمایه‌داری جامعه‌ای که می‌خواهد کاپیتال را و این را ماکسیممش بکند. دقیقاً.

بنابراین قیدهای اخلاقی، قیدهای ایدئولوژیک، از نژادپرستی گرفته تا احترام گذاشتن به مادر، هیچ‌کدوم این‌ها با آن مسئله اپتیمیزیشن‌ش ربط ندارد. بنابراین همه این‌ها به تدریج کم‌کم محو می‌شوند. در واقع نظام سرمایه‌داری می‌رود به سمت عدم توازن. اصلاً انگار هیچ‌چیزی هیچ خوب و بدی وجود ندارد. هیچ‌چیزی که شما بتوانید از پیش بگویید که مثلاً چه درسته، چه غلط است در آن وجود ندارد.

از جمله رنگ مثلاً پوست که ربطی دارد به تولید کالا. شاید سیاه‌پوست‌ها اگر هر کسی خوب کالا تولید بکند و مخصوصاً تو دوران پست‌مدرن، دوران به اصطلاح پساسرمایه‌داری، هر کسی بیشتر کالا مصرف بکنه، موجود قابل احترام‌تریه. اگر سیاه‌پوست‌ها بیشتر مصرف بکنن، چرا این‌ها بهشان بیشتر احترام نمی‌ذاریم؟

دارند کمک می‌کنند به آن ماکسیمم شدن آن چیز دیگر. هر چقدر شما بیشتر تولید و مصرف بکنید، آن کاپیتاله، آن تابع هدفتون دارد بیشتر می‌شود. بفرمایید. من قبول دارم که کلیت اصلاً یک تعارضاتی دارند تو این نظام. ولی می‌خواهم بگویم که سرمایه‌داری حداقل قیدها را دارد به سمت یک نقطه هدف حرکت می‌کند.

بنابراین تو این شرایط هم قیدها، قیدهای اخلاقی را می‌گیره، خب؟ بعدش این بحث حالا من دارم این‌جوری می‌گویم که در جهان سوم هستن، در شرق هستن، خب؟ در غرب، می‌خواهم بگویم که جامعه سرمایه‌داری الان فرض کنند یک سری قیدهای هستن، این‌ها همون‌طور که من فرهنگ سرمایه‌داری را می‌بینم، من چیزی ازش حس نکردم. وقتی فرهنگ سرمایه‌داری را نگاه می‌کنم، هدفش خوشم می‌آد، خب؟

من کاری ندارم که این فرهنگ چه خوبی برای سرمایه، کاپیتال خودش می‌تواند داشته باشه. من می‌خواهم ببینم که این فرهنگ نیازهای اصلی و آن وضعیت من را ارضا می‌کند یا نه. نه خوشم می‌آد، اکثر شهرها خوششون می‌آید.

این را می‌خواهم این را در نظر بگیرم که حالا این فرهنگ، و فرض هم این است که من موجود بی‌مایی نیستم، این‌ها به عنوان روانی، با هم می‌توانند نیازهای فردی و اصلی‌م چی‌ئه.

پس چرا من از این فرهنگ جدا نمی‌شم؟ این یک نشانی از این است که این فرهنگ، اتفاقاً دارد فردیت را هم خوب ارضا می‌کند. یعنی خیلی فاصله نگرفته از فردیت. دلیل اینکه من به عنوان یک آدم من نگران این هم که این بحث دارد خیلی طولانی می‌شود.

اگر اشکال ندارد مختصر جواب بدهم و بروم یک خورده سراغ بحث دلیل اینکه ما می‌بینیم که تو جهان سوم نسبت به دنیای لیبرال سمپاتی وجود داره، این است که اینجا ما گرفتار یک قیدهای دین‌باید احمقانه هستیم. مخصوصاً تو مسائل اجتماعی. و آن قیدها آنجا نیست و به نظر آن می‌آید که در هر حال یک جوری رسیدن به آنجا برای ما می‌تواند آرمان باشه.

دقیقاً برای همان دلیلی که اگر شما گرفتار مثلاً این نظام اشرافی باشی، ورود به دنیای سرمایه‌داری برای‌تان یک رشد حساب می‌شود. ما قیدهای باستانی کاملاً بی‌معنی‌ای داریم در رفتارهای مثلاً اجتماعی خودمان. بنابراین نظامی که قید نداره، متأسفانه ممکن است برای ما به سطوح اومدیم از یک جور قیدهای زیادی که در واقع اطرافمون هست، چه قیدهای فردی، چه اجتماعی.

مثل اینکه ما یک سوپرایگوئه. ببین نظام سرمایه‌داری من قبلاً هم این حرف را زدم. طرفدار کودک. اصلاً پایداری نظام سرمایه‌داری به دلیل این است که اولین بار در جهان انگار یک فرهنگی به وجود آورده، یک والدی به وجود آورده که طرفدار کودکه.

مثل یک والدی که به کودک می‌گوید که هر کاری دلت می‌خواهد بکن. جذابیت دارد دیگر و ضد رشد هم هست. نباید به کودک بگویید هر کاری دلت می‌خواهد بکن. به هر حال باید کودک مسیری را طی بکند تا به بلوغ و مثلاً به رشد و شکوفایی برسد.

نظام سرمایه‌داری همین‌جور بچه‌ام تا جایی که غذا می‌خوره، می‌رود مثلاً فرض کنید که بچه‌ام خب اگر ولش بکنی خیلی بنابراین ما به دلیل اینکه تو این نظام‌های زندگی می‌کنیم که یک سوپر ایگویی داریم که نه ما را به جایی می‌رسونه و نه می‌گذارد کودکمون بچره مثلاً به اندازه کافی. خب لااقل نگاه می‌کنیم به غرب می‌بینیم این‌ها یک جور خوشی‌های زندگی روزمره خودشان را دارند.

ما که مثلاً فرض کنید تو این نظام‌های شرقیمون به چیزی نرسیدیم با این همه مثلاً قید و بندی که برای خودمان گذاشتیم، پس این‌ها را بشکنیم. حالا یک نظام لیبرال برای ما ممکن است جالب باشه، تهش را نمی‌بینیم. تهش را نمی‌بینیم. چون روشن‌فکرای غرب کدومشون راضی‌ان از وضعیت جامعه خودشون؟

همه‌شان از همین حالت بی‌قیدی و عدم تمایزی که نظام سرمایه‌داری به وجود آورده، بی‌معنایی که به زندگیشون در واقع مسلط شده، دارند شکایت می‌کنند. ما یک جایی هستیم عین اینکه مثلاً شما در اروپا، ما همان احساسی را داریم الان نسبت به غرب که یک موقعی ۲۰۰ سال قبل اروپایی‌ها نسبت به آمریکا داشتن.

یک کتابی هست، یک آدمی هست به اسم توکویل. نمی‌دانم می‌شناسیدش یا نه. الکسی دو توکویل، یک روشن‌فکر معروفه، فرانسوی که رفت آمریکا برای گزارشی از آمریکای دموکرات آن دوران اولی تشکیلش در واقع می‌نوشت. خوشبختانه تو زبان فارسی همان کتابش با اینکه زبان فارسی این ترجمه کتاب یک رندومه دیگر.

مثلاً بعضی از کتاب‌ها که به نظر نمی‌رسه هنوز وقتشون، نوبتشون باشه که ترجمه بشن، ترجمه می‌شوند ولی یک کتاب‌های خیلی اساسی ممکن است یا سخته مثلاً ترجمه کردنش که بهش نمی‌رسه آدم. همان کتاب اصلی توکویل ترجمه شده به فارسی تحت عنوان دموکراسی در آمریکا اگر اشتباه نکنم.

توکویل و دموکراسی در آمریکا

کتاب مفصلی هم هست. و هم دو سه تا کتاب خوب درباره خود این آدم وجود دارد. زندگیش و افکارش. چون دقیقاً آن کتاب یک حالتی آرمانی از جامعه آمریکا آنجا در واقع انعکاس پیدا کرده که خیلی برای اروپایی‌ها رشک‌برانگیزه. اروپایی‌هایی که پادشاه دارن، نظام اشرافی احمقانه‌ای دارند. ما همان الان ما تو شرق همان احساس را داریم نسبت به جامعه غرب.

که یک سری قیدها را شکستن، یک نظام لااقل می‌شود گفت بدون شک این غربی‌ها نظام اجتماعی معقولی درست کردن. با اینکه زندگی فردیشون ممکن است سیاه شده باشه ولی شما در شهر مثلاً غربی که راه می‌رید، آثار عقل را می‌بینید در حالی که الان تو تهران وقتی راه می‌رید هیچ اثری از عقل نمی‌بینید.

از رانندگی نمی‌دانم راننده ما گرفته تا هر چیزی نگاه کنید هیچ چیزی نظام اجتماعی وجود ندارد که طراحی شده باشه. هی چیزهایی همین‌جوری مانده و مثلاً از سنت و مدرن و قروقاطی هیچ‌وقت ماشین آمده فرهنگش نیامده. همین‌طوری داریم زندگی می‌کنیم دیگر. به هر حال یک چیز رشک‌برانگیزی وجود دارد تو نظام غرب که ما را تحریک می‌کند.

منتها دقیقاً نکته این است که شما تهش را باید ببینید که تهش برداشتن همه قیدهاست، نه این قیدهایی که الان ما را اذیت می‌کند. نظام نظام خوب نظامیه که قیدهای مناسب بگذارد که برای بشر با روان و با رشد روانی بشر، با همه ویژگی‌های بشری یک جوری هماهنگ باشه. خانواده مثلاً شما ببینید خانواده، قیدهای خانوادگی آن‌ها هم شکسته دیگر.

خانواده هم دیگر وجود ندارد. یعنی هیچ‌چیزی غرب دارد می‌گوید به سمت دیگر هیچی وجود نداشته باشه. هیچ‌جور اخلاق، هیچ‌جور نظام مثلاً فرض کنید فردی، حتی بعد از نابود شدن فردیت فرد، خانواده هم دارد از هم می‌پاشه. یعنی هیچ‌جور مثلاً چیزهای حتی جوامع کوچک‌تری که اهداف احتمالاً غیر اهداف اجتماعی داشته باشند، قابل تحمل نیست.

و هیچ‌کس این کار را نمی‌کند در غرب. یعنی ایشان پرسید که مثلاً کی قرار است این قید هیچ‌کس تو غرب نمی‌گوید این کار را این قید را بردارن یا برندارن. نظام نظام سرمایه‌داری این کار را می‌کند. یعنی آدم‌هایی هستند منافعی دارن، خلاصه نظام قانون‌گذاری سیاسی می‌رود به سمت اینکه آن کاپیتال ماکسیمم بشود. مدام وقت‌های پیش می‌آورد.

یعنی همیشه این‌جوری وقتی یک قید مهمی دارد برداشته می‌شه، مبارزه می‌شه، روانی و علنش، شما در همین دوران دهه ۵۰ آمریکا که خیلی دوران جالبی برای مطالعه کردنه، شما اصلاً می‌بینید که قانون تصویب می‌شود برای اینکه این کار را هم شما هنوز در آمریکا رده‌بندی فیلم‌ها را احتمالاً می‌بینید مثلاً انواع و اقسام رده‌بندی وجود دارد.

مثلاً رده‌بندی X وجود داره، نمی‌دانم PG وجود دارد که هر کدام که تا چه سن و سالی می‌توانند هنوز که هنوزه خیلی از کانال‌های تلویزیونی آمریکا حق ندارند مثلاً فیلم X پخش بکنند. یعنی آمریکا جامعه‌ای نیست که شما بگویید به راحتی مثلاً مقاومت نکرده در مقابل پیشرفت یک چیزهایی. مثلاً تلویزیون کابلی می‌تواند هر چیزی پخش بکند.

فلان نوع رسانه حق ندارد از فلان نوع رده‌بندی استفاده بکند. چیزهایی که شاید ما تو جامعه خودمان فکر می‌کنیم آنجا مثلاً کاملاً دیگر این چیزها آزاده، اصلاً اینطوری نیست. فقط هم مسئله سکس نیست. جالب است که سانسور در آمریکا از یک جهاتی معقول‌تر از سانسور تو کشور ماست. چون تو تلویزیون ایران ساده‌ترین نوع رابطه مرد و زن را نشان نمی‌دن.

بعد خشونت، مثلاً فکر کنید یک RPG اگر بخوره تو کله یک نفر منفجر بشود و تیکه‌های این انفجار روی دوربین هم بپاشه، از نظر تلویزیون ما این اشکال ندارد. شما X، رده X از سکس گرفته تا خشونت، حتی کلام مثلاً بی‌ادبانه در X شدن یک فیلم مؤثره. و وقتی در آمریکا X می‌شه، واقعاً محدودیت نمایشش به وجود می‌آید.

یعنی در واقع یک جوری تهیه‌کننده وقتی دارد تولید می‌کنه، روی این حساب می‌کند که اگر X بشه، یک سری مخاطبای خودش را از دست می‌دهد و عوضش یک سری دیگر را به دست می‌آورد. بنابراین مثلاً ممکن است با یک اگر یک فیلمی با یک صحنه دارد X می‌شه، تهیه‌کننده فشار بیاورد که این صحنه را بردارید از تو فیلم.

برای اینکه بعداً نمی‌شود در سینماهای مثلاً فلان نوع نشونش داد یا تلویزیون پخشش نمی‌کند. بنابراین همچنان نظام آمریکا به عنوان یک نظام بسیار اخلاقی، شما احتمالاً این را نمی‌دونید که ۲۰۰ سال قبل شدت اخلاقی بودن جامعه آمریکا در چه حدی بوده. خیلی بیشتر از چیزی که الان تو ایران می‌بینید. مذهبی بودن و اخلاقی بودن تو بنیان‌گذاری آمریکا بی‌نهایت قوی بوده.

انگیزه‌های در واقع مسیحی به اصطلاح پیوریتنیست که شدیدترین نوع مثلاً نظام اخلاق و تقوا را در همه فرقه‌های مسیحی بوده، این‌ها مبنای جامعه آمریکا بود. اینکه آن جامعه به اینجا رسیده و دارد همین‌جور به طور مداوم در واقع این رگه‌ها را می‌شکنه، با اینکه به هر حال مقاومت‌هایی در داخلش انجام می‌شود.

بنابراین سؤال شما جوابش همین است. ما همان وضعی نسبت به غرب را داریم که یک روزی اروپا نسبت به آمریکا داشت. و اگر اروپایی‌ها از شیوه رفتن در نظام سرمایه‌داری خوشحالن، مطمئن باشید ما هم اگر شیوه برویم ۱۰۰ سال بعد خوشحال خواهیم بود. فکر می‌کنم همه روشن‌فکرای اروپایی ناراضی‌ان دیگر. به هر حال بیشترین جایی که در دنیا روشن‌فکرا چپ‌ان، یعنی یک جوری با نظام سرمایه‌داری مخالف‌ان، قطعاً اروپاست.

فرانسه اولین جایی بود که با آمریکا پیوست در کل اروپا. فکر می‌کنم چپ‌ترین نوع به اصطلاح روشن‌فکری را شما در فرانسه می‌بینید. بگذریم از این. من این نکته از این نظر مهم است که من یک جوری در متن‌سالاری مدام در واقع به یونگ می‌توانم ارجاع بدهم و به نظر می‌رسد در مورد سرمایه‌سالاری نمی‌شود این کار را کرد.

نقد یونگی فشار بر فردیت

من سعی کردم بگویم که سرمایه‌سالاری از چه جهت توسط یونگ نقد شده. نه به عنوان یک نظام اقتصادی، به عنوان یک نظامی که کل در واقع جامعه‌ای که به فرد، فردیت فشار می‌آورد. از نظر یونگ مهم نیست که این نظام سرمایه‌داری به معنای متداولش باشه، کمونیستی باشه یا هر چیز دیگه‌ای باشه.

اساساً از نظر یونگ مشکل اینجاست. جامعه‌ای که فردیت را به رسمیت نمی‌شناسه، جامعه‌ای که در واقع دارد با انسان یک جوری مبارزه می‌کند و از نظر یونگ غرب کاملاً این‌جوری است. خب. ببخشید. نه دیگه، خواهش می‌کنم. من بحث را ادامه ندیم. من این را به عنوان یک نکته گفتم، هرچند نکته مهمی است.

مثلاً یک قبل از اینکه شما سؤالتون را بکنید، من واقعاً تو یادداشتم بود که به این موضوعِ برداشته شدنِ گیت‌ها اشاره بکنم، ولی نه به این مفصلی. خب. آخرین چیزی که جلسه قبل گفتم، مسئله تکنولوژی بود و اینکه یک جوری در واقع تکنولوژی با سرمایه‌سالاری خودش یک چیزی داره، یک رابطه مستقیم. یعنی این نوع تکنولوژی که ما بحث داریم با سرمایه‌داری هماهنگه.

سعی کردم توضیح بدهم که هماهنگیش از چه جهته. در بحث کردم در مورد تکنولوژی خیلی مختصر از یونگ استفاده کردم که بشود زودتر در واقع به یک نتیجه‌ای رسید.

هرچند که می‌شود بحث‌های مربوط به تکنولوژی را مستقل از مثلاً مدل‌های یونگی در موردش بحث کرد که اگر کسی علاقه‌مند بحث عمیقی در مورد تکنولوژی ببیند شاید هایدگر آدم مناسبی باشه برای اینکه یک خورده درس‌هاشو در مورد تکنولوژی بخونه.

یک کتاب خوبی به زبان فارسی منتشر شده اگر اشتباه نکنم به اسم فلسفه تکنولوژی که از خیلی‌ها در آن مقاله هست از جمله از هایدگر. ترجمه خیلی خوبی هم دارد. فکر می‌کنم اسمش همین است فلسفه تکنولوژی. کاری به نظام مثلاً یومدی و این حرف‌ها ندارد ولی کلاً انتقادی که نسبت به تکنولوژی مدرن فلاسفه دارند را آنجا شما می‌توانید ببینید.

در واقع نه تنها تکنولوژی آن چیزی که معمولاً خیلی بهش توجه نمی‌کنند آن چیزی که ما بهش می‌گوییم ساینس گرایش‌های تکنولوژیک در آن هست و یک جور دانش خاصیه که با نظام سرمایه‌داری و با ویژگی‌های مردسالارانه در واقع هماهنگه.

یعنی ما می‌توانیم دانش‌های دیگه‌ای را تصور بکنیم مثلاً تو زمینه‌های علوم انسانی تو زمینه‌های مثلاً هنر این‌ها شما می‌توانید یک جور دانشگاه‌هایی را تصور بکنید با یک زمینه‌هایی که خیلی جنبه مردسالارانه یا سرمایه‌داری نداشته باشند. چرا ساینس با سرمایه‌داری هماهنگه؟ یعنی در واقع وقتی می‌گوییم ساینس با سرمایه‌داری هماهنگه یک اتفاق خیلی طبیعی تو دنیا افتاده.

نظام سرمایه‌داری دانش‌هایی را ترویج کرده و ازشان حمایت کرده که به دردشون می‌خوردن. شما فیزیک به معنای ارسطویی را که نگاه می‌کنید این به هیچ درد نظام سرمایه‌داری نمی‌خوره. برای خاطر اینکه عمیقاً معطوف شناخت طبیعته. نه معطوف به اینکه بتواند رفتار طبیعت را پیش‌گویی بکند. دقت می‌کنید؟

مدل شما وقتی فیزیک مدرن را نگاه می‌کنید یک مدل فیزیکی که قطعاً باید یک مدل ریاضی باشه هدفش این نیست که دقیقاً به شما بگوید که الان در جهان خارج چه چیزی وجود دارد. برای اینکه ممکن است اجزای این مدل را اصلاً نتونه تطبیق بده به بعضی از واقعیت‌های خارجی. یعنی مدل رئالیستی نباشد مثل مثلاً مکانیک کوانتوم.

چیزی که از مدل فیزیکی ما نیاز به اصطلاح طلب می‌کنیم در فیزیک مدرن این است که این مدل پیش‌گویی بکند رفتار طبیعت را. همان‌طوری که مکانیک کوانتوم می‌کند این کار را. یعنی وقتی که مدل کار می‌کند و کارش این است که نتیجه آزمایشی را پیش‌گویی می‌کند به طور دقیق این مدل از نظر ما مدل معتبریه.

و اصلاً ما مدل‌ها را در واقع این‌جوری تست می‌کنیم. فلسفه ساینس فلسفه علم این‌جوری پوپر می‌گوید این است. شما یک مدل علمی می‌سازید پیش‌گویی‌هایی انجام می‌دید و پیش‌گویی‌هایی که قابل تست کردن باشند. اگر این با نتایج آزمایش با پیش‌گویی‌هاش با واقعیت هماهنگ بود این مدل قابل قبوله اگر نبود می‌ذاریمش کنار.

بنابراین اساس ساینس برخلاف مثلاً فیزیک دوران یونان ساختن مدل در به اصطلاح برای پیش‌گویی و این چیزی است که از در آن تکنولوژی درمیاد. از در علم یونانی تکنولوژی درنمیاد. ولی وقتی شما یاد بگیرید که رفتار طبیعت را پیش‌گویی بکنید آن‌وقت می‌توانید کنترلش کنید. می‌توانید یک دستگاهی را بسازید که یک جور خاصی کار کند. درسته؟ خب همه تکنولوژی این را می‌خواهد دیگر.

شما اگر بگویید که چه مدلی وجود دارد که اگر من این را این‌جوری ست بکنم این دستگاه را این کار را برای من انجام بده و اگر من مدلی داشته باشم که به من بگوید که این ستینگ منجر به چه نتیجه‌ای می‌شود حالا من می‌توانم یک دستگاهی بسازم. بنابراین مهم نیست که ما مکانیک کوانتوم را نمی‌فهمیم.

مهم نیست که نمی‌دونیم اجزای مکانیک کوانتوم در عالم خارج به چه دارند اشاره می‌کنند. این مدل این‌که به شناخت جهان چندان کمک نمی‌کند. مهم این است که من از همین مکانیک کوانتوم از همین فرمول‌ها می‌توانم لیزر درست کنم. می‌توانم یک سری پدیده‌های می‌توانم ترانزیستور درست کنم. مخصوصاً چون تو دانشکده برق هستیم این خیلی آلات معدن هست.

معدن نمی‌دانم چیز کوانتومی چیست. من هنوز دارم بلوک‌نک می‌زنم. چیه؟ طیف‌نگاری می‌کنم معدن. طیف‌نگاریه حالا دیگر طیف‌نگاری هم خیلی وقتا بدون کوانتوم گسستگی طیف‌ها خیلی قابل توجیه نیست.

به هر حال مهم این است که من الان ساینس به وضوح اگر طبیعت خودش را ۳۰۰ سال قبل نشان نمی‌داد در زمان نیوتن احساس این بود که این ساینس یعنی این پارادایم جدیدی که در دانش بشر ایجاد شده شناختیه. یعنی نیوتن دارد به ما می‌گوید که جهان چگونه‌ست. دقت می‌کنید؟ با احساس نیوتنی این است دیگر آن این نمی‌گوید من دارم یک مدل ریاضی برای پیش‌گویی ارائه می‌دهم.

ساینس، پیش‌گویی و شناخت

دارد می‌گوید جهان این‌جوری است. نیرو در آن وجود داره، نمی‌دانم این نیرو اثر می‌کنه، این تأثیر می‌گذارد و الی آخر.

ولی الان طبیعت واقعی ساینس ما در قرن بیستم در واقع می‌بینیم، هرچه جلوتر می‌ریم بیشتر این طبیعت را داریم می‌بینیم که جنبه‌های شناختی در آن فرعی‌ان. آن چیزی که مهم است این است که شما مدلتون نتیجه آزمایش درست پیش‌بینی بکند. و بنابراین تمام این پارادایم ساینس با مردسالاری خودشان هماهنگ کرده و با مردسالاری هم که هماهنگه. برای خاطر اینکه تنها چیزی که لازم دارد تفکر منطقیه.

قرار مدل ریاضی ارائه بدن. قرار نیست، شما مثلاً اگر حوصله کردید یک بار کتاب کیمیاگری کیمیاگری روان‌شناسی و کیمیاگری یونگ را بخونید، می‌بینید چقدر در کیمیاگری به عنوان یک دانش کهن که حالا شایعه‌ست که می‌خواستن مس را تبدیل به طلا بکنند و یونگ سعی می‌کند در این کتابش نشان بده که چندان این‌طوری نبوده، یعنی این اهداف خیلی عمیق‌تر از اینی در واقع جزو اهداف کیمیاگرا بوده.

شما وقتی این کتاب را می‌کنید ببینید آنجا عواطف واقعاً نقش دارند. یک جور مثلاً فرض کنید درک تمثیلی و سمبلیکی که آنجا نقش اصلی را دارد باز می‌کند. هیچ ریاضیاتی وجود ندارد و اصلاً به نظر نمی‌رسه یک آدمی با استعدادهایی که الان می‌تواند فیزیک و شیمی بخونه، بتواند در آن پارادایم کیمیاگری آدم موفقی باشه.

آن‌ها مثلاً یک جور در واقع انگار دنبال ارتباط، نه این حرفی که دارم می‌زنم خیلی مسامحه‌آمیزه، نمی‌دانم چه بگویم. مثل اینکه دارند سعی می‌کنند که با طبیعت ارتباط عاطفی برقرار بکنند. نه یک جور ارتباطی که به صورت تکنولوژیک همراه با زور و جبره.

و اینکه چرا ساینس با مردسالاری هماهنگه برای اینکه آن قسمت‌هایی از مغز که بیشتر به نظر می‌رسد با تفکر و ابسترکشن و این‌ها ارتباط دارد اینجا به کار گرفته می‌شود. و تکنولوژی هم که واضح است که یک چیز مردسالارانه است. به دلیل همان دلیلی که آخر جلسه قبل توضیح دادم.

اصلاً تکنولوژی معطوف در واقع به غلبه کردن بر طبیعته. طبیعت اصولاً یک ذات مادینه دارد از دیدگاه یونگ و نفوذ کردن و غلبه کردن و کنترل کردن طبیعت یک اکشن مردانه‌ست. و اینکه من همه چیز را تحت سلطه خودم بگیرم و کنترل بکنم، این اصولاً یک خواست مردانه‌ست. خواست زنانه نیست.

بنابراین تمام دوران مدرن چه سرمایه‌داری و چه مردسالاری، هر دوتاشون در واقع این ساینس را و این نوع تکنولوژی را که می‌تواند مخرب هم باشه و ما الان داریم آثار تخریبی‌شو در واقع می‌بینیم از دهه ۹۰ از در واقع به این‌ور که از مهم‌ترین بحث‌های دنیا در واقع آثار تخریبی تکنولوژی بوده و شما می‌بینید که به هر حال همه این‌ها در واقع با هم با سرمایه‌داری هم با مردسالاری یک جوری در واقع هماهنگن.

و این حرف‌ها که نمی‌دانم ما من در انتهای جلسه قبل گفتم این ادعاهایی که فمینیسم رسمی مثلاً آکادمیک می‌کند که ما اگر حتی در طبیعت مرد و زن یک اختلاف‌هایی وجود داشته باشه می‌توانیم با تکنولوژی بهش غلبه بکنیم، این دقیقاً یک دیدگاه مردسالارانه خیلی عمیق توشه.

بعد من احساسم این است که فمینیسم رسمی به اندازه کافی عمیق نیست و از مردسالاری دور نشده. در واقع مثل این است که شما حدودی مردسالاری در ذات آدم نفوذ کرده باشه و حالا دارند سعی می‌کنند که با پذیرفتن یک سری پیش‌فرض‌های مردسالارانه که به جنبه‌های مردانه ارزش بیشتری می‌ده، سعی کنم بگویم حالا زنا هم این ارزش‌ها را بهشان مثلاً بپذیرونم، بگویم که زنا هم می‌توانند این ارزش‌ها را داشته باشند و اگر هم نه یک جوری با تکنولوژی می‌روند مثلاً.

ایده‌ها ایده‌های مردسالارانه است. خود ایده‌هایی که پشت فمینیسم رسمی وجود دارد. حالا من این واژه رسمی را که می‌گویم بیشتر می‌خواهم تأکید بکنم که در نظام‌های آکادمیک در واقع اکثریت دارد.

حالا یک یک نوع بررسی که من دارم سعی می‌کنم که این قید خودمو کم‌کم بردارم و تا خودم احساس آزادی بکنم که می‌توانم از هر چیزی در مورد یونگ استفاده بکنم، نه لو اینکه افرادی را در کلاس می‌بینم که در جلسات یونگ نبودن ولی خلاصه ناچارم. یعنی من یک جلسه عمومی داشتیم که آنجا تعهد اخلاقی من این بود که چیزی نگم که به حرف‌های قبلم ربط داشته باشه.

ولی حتی اگر همه افراد کلاس هم جدید باشند هم باید این تعهد اخلاقی را بگذارم کنار. یعنی فکر می‌کنم که برای این کلاس یک اهدافی تشکیل شده و اینکه هی من مدام یک زیگ‌زاگ‌هایی بروم و یک حرف‌هایی را که ساده می‌شود زد نزنم برای خاطر اینکه نمی‌خواهم از یونگ نمی‌خواهم استفاده بکنم.

کلاس، ذاتاً کلاس یونگ هست. کلاسِ روان‌کاوی نیست. یک یک استفاده‌ای از یونگ اگر من می‌خواهم شروع بکنم در واقع یک جوری آزادانه از بحثی بحث‌های یونگ استفاده بکنم. یک چیزی که می‌شود ازش استفاده کرد این است که اعتقادات یونگ به اینجا منجر می‌شود که شما یک در واقع بپذیرید که در روان انسان یک نظام نمادینِ یونیورسال وجود دارد که تقریباً بین همه آدم‌ها مشترکه.

این نظامِ نمادین خودش را در رویاها و در اسطوره‌ها به ما نشان می‌دهد و یکی از کارهای حجیمی که یونگ انجام داده این است که بخش عمده‌ای از زندگی خودش را صرفِ مطالعه این نمادها کرده.

از اسطوره‌های باستانی گرفته تا رویاهای افراد مختلفِ جوامع مختلفِ بشری و تحلیل کردنِ این‌ها و دست آوردنِ قواعدی که آن قواعدِ یونیورسالی که تو همه‌شان در واقع صدق می‌کنن، شمایل‌های جهانی که همه‌جا ظاهر می‌شوند و همین‌طور سعی کرده برای یک تئوری به وجود بیاورد که نمادهای مهم کجا کدوم‌ها هستند با استفاده از همین مطالعاتِ خودش این‌طوری که ادعا می‌کند با همین مطالعاتِ تجربی نقشه مثلاً رشدی که یک آرکیت، اصلاً پی برده به اینکه یک چیزی تحت عنوانِ سلف وجود داره، یک نقشه رشدِ عمومی وجود دارد و الی آخر.

سلف و تجربه بالینی یونگ

همیشه ادعای یونگ این بوده و به نظر من هم ادعای درستیه یعنی دروغ نمی‌گوید که همه‌ی چیزهایی که می‌گوید نتیجه تجربه‌ست نه اینکه خیلی آدمِ تئوری‌سازی نبوده، پیش‌فرضی نداشته و مثلاً مفهومِ سلف را از در رویاها درآورده.

این ایده‌ی یونگ که ما یک نظامِ نمادین داریم که تو همه‌ی انسان‌ها مشترکه و خودش را یک جاهایی به وضوح نشان می‌ده، معنایش این نیست که ما در رفتارهای خودآگاهِ خودمان مصون هستیم از نفوذِ آرکیتایپ‌ها و نمادهایی که در ناخودآگاهِ ما وجود دارد.

من منظورم و اینکه خودِ روشن‌تر بیان بکنم، من فکر می‌کنم تصورِ عمومیِ آدم‌ها این است وقتی مثلاً روان‌کاوی می‌خوانند که ما اینجا دو تا یک زندگیِ دوگانه‌ای داریم.

وقتی می‌خوابیم، ناخودآگاهمون کار می‌کند و یک جوری نمادین مثلاً با ما یک حرف‌های عجیب و غریبی می‌زند که احتیاج به تفسیر و تعبیر داریم که بفهمیم چه دارد می‌گوید. وقتی که بیداریم، تفکرمون دارد کار می‌کنه، خودآگاهمون دارد کار می‌کند و ما بر اساسِ آن تصمیم می‌گیریم و الی آخر.

یونگ اصولاً با این نوع تصور و این دوگانگی مخالفه. من قبلاً این را گفتم حالا می‌خواهم روش بیشتر تأکید بکنم که سراسرِ زندگیِ ما همیشه ناخودآگاه بیداره، اصلاً نمی‌خوابه و همیشه دارد کار می‌کند. همان نظامِ نمادین و زبانِ خودش را دارد. به شدت روی احساساتی که به ما دست می‌دهد تأثیر می‌گذارد چه بیداری چه خواب.

روی در افکارِ ما حتی دخالت می‌کند. وقتی ما می‌گوییم یک چیزی به فکرم رسید، اینکه این از کجا رسید معمولاً به نظر می‌رسد از آسمان رسید ولی باید بگوییم از ناخودآگاه رسید. حتی روی افکارِ من فکرایی به وجود می‌آره، فکرایی را تقویت می‌کند و تضعیف می‌کند.

تنها فرقِ بیداری و خواب این است که چون در بیداری هیاهوی خودآگاهی، خودآگاهی صدای بلندی داره، نمی‌ذاره که ما نجواهای مثلاً ناخودآگاهی را بشنویم. وقتی می‌خوابیم و این قسمت خاموش می‌شه، آن‌ها را می‌شنویم. تصاویری که تولید می‌کنند را می‌بینیم، عواطفی را که ایجاد می‌کند را حس می‌کنیم. دقت می‌کنید؟

بنابراین این نقطه خیلی مهم است که تصوری که یونگ از ناخودآگاه دارد اصولاً یک چیزِ کاملاً کلیه که مربوط به بدن، مربوط به نظامِ روانی که همراهِ با این بدن هست می‌شود و این چیزی نیست که از کار بیفتد. فرقِ بیداری و خواب این است که صدایِ خودآگاهی در بیداری وجود دارد و تحتِ شعاع قرار می‌دهد.

ما در بیداری در واقع آن صداهایِ ظریف‌تر و تصاویری که ناخودآگاه تولید می‌کند را نمی‌بینیم و نمی‌شنویم. اگر این را بپذیرید، آن‌وقت این نقطه، نقطه مهمی می‌شود که در رفتارهایِ انسان، چه به‌صورتِ فرد، چه رفتارهایِ اجتماعی، ایده‌هایی وجود دارد که معنیِ نمادین دارند بدونِ اینکه انسان‌ها خودشان متوجه متوجه‌اش باشند.

یعنی اگر من متمایل می‌شم مثلاً فرض کنید به یک کارهایی یا همه‌ی افرادِ یک اجتماع یک دفعه‌ای آرمان‌هایی پیدا می‌کنن، یک حسِ خاصی بهشان دست می‌ده، این‌ها می‌تواند منشأِ ناخودآگاه داشته باشه. هرچقدر که یک آدم نامعقول‌تر دارد رفتار می‌کنه، در بیداری‌اش، شما باید بیشتر دنبالِ این بگردید که منشأِ این رفتارهایی که دارد انجام می‌دهد در ناخودآگاهی‌شه نه در خودآگاهی‌اش.

و چون من کلاً شخصاً احساسم این است که آدم‌ها که این‌ها انسان‌های نامعقول دارند رفتار می‌کنند و جوامع بیشتر از افراد نامعقول هستن، بنابراین وقتی به چیزهای نامعقول می‌رسن، طبعاً باید انتظار داشته باشم که یک سری عوامل ناخودآگاه دارند آدم‌ها را به این سمت می‌کشن.

نکته‌ای که من می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که اگر این را بپذیری، آن‌وقت خیلی چیزها رفتارهای اجتماعی آدم‌ها که خودآگاهانه دارد انجام می‌شه، می‌تواند بعد سمبلیک پیدا بکند.

یعنی بعضی از اشیا در یک جامعه می‌توانند به طور سمبلیک، یعنی در واقع خیلی رفتارهای بیداری که انسان‌ها انجام می‌دن، می‌تواند با استفاده از نمادهای ناخودآگاه که ما در رویا استفاده می‌کنیم، تعبیر بشوند. یک یک جامعه چرا به فلان شیء علاقه‌مند می‌شه؟

چرا به فلان انسان علاقه‌مند می‌شه؟ مثلاً اگر یک انسان با تصویر نمادین قدرتمندی که یک آرکتایپ مثلاً در وجود همه آدم‌ها دارد خودش را بتواند منطبق بکنه، یعنی نمادی بشود مثلاً فرض کنید از قهرمان، قهرمان یک آرکتایپه. یا نمادی، یک نمادی بشود از یک آرکتایپ مثبت یا منفی.

آن‌وقت جامعه، یک جامعه که یک چنین چیزی را به صورت نمادین پذیرفته، می‌تواند در واقع یک رفتارهای هیستریک و عجیب و غریبی نسبت به این فرد از خودش نشان بده. از نظر تو تحلیل‌های یونگ، هیتلر برای جامعه آلمان دقیقاً تجلی یک آرکتایپه.

هیتلر و آرکتایپ جمعی

و مسیح مثلاً برای جامعه مسیحی تجلی یک آرکتایپه. برای همین است که این چهره‌ها چهره‌های بسیار تأثیرگذاری هستند و یک جوامعی را به دنبال خودشان می‌کشن.

برای اینکه تونستن خودشان را منطبق بکنند با یک ویژگی‌ای که تو روان این آدم‌ها بوده. این را فراموش نکنید که آرکتایپ آرکتایپ‌ها و ناخودآگاه جمعی علاوه بر ویژگی جهانی به طور لوکال جنبه‌های فرهنگی هم دارند. یعنی جوامع خاص ممکن است این آرکتایپ‌ها درشون یک شکل‌های خاصی هم داشته باشه.

یعنی شما معمولاً وقتی تو تحلیل‌های یونگی نگاه می‌کنید، حرف از مثلاً فرض کنید نمادهای جهانی، نمادهای کالچرال اصطلاحاً و نمادهای فردی می‌زنند. یک آدم خاص، آنیماش، آنیما یک آرکتایپ یونیورسال. همه مردها آنیما دارند. ولی یک فرد خاصی آنیمای خاص برای خودش دارد. یک کالچر، یک جامعه می‌تواند آنیماش را تو یک محدوده خاصی تغییر بکند. مثلاً یک جور تصور خاص از زن تو یک جامعه غلبه پیدا بکند.

دقت می‌کنید؟ یا از نظر تاریخی ممکن است در یک زمان خاصی یک آرکتایپ یک شکل خاص بگیرد. هیتلر در دوران خودش یک جوری تحولات اجتماعی آلمان، زندگی خاصی که مردم می‌کردن، از نظر روانی این‌ها را به سمتی برده بود که انگار یک آرکتایپی درشون خیلی فعال شده بود و هیتلر در واقع منطبق شد با یک چیز عمیقی در روان آلمانی‌ها و به همین دلیل تونست یک کاریزمای عجیب و غریبی پیدا بکند که من تصورم این است که شاید هیچ‌کدوم شما کاریزمای هیتلر را خیلی تصوری ازش نداشته باشید که در چه حد بوده.

من اگر می‌خواهید یک یک جایی کاریزمای هیتلر را ببینید، یک فیلمی هست که خانم یک خانم به اسم ریفنشتال تهیه کرده که خب تقریباً قطعاً شهرت دارد الان هم دلایل کافی وجود دارد که معشوقه هیتلر هم بوده.

یک کارگردان بسیار معروف آلمانی به اسم لنی ریفنشتال یک فیلمی دارد به اسم پیروزی اراده. بعد می‌بینید این فیلم را. من این فیلم را جداً دیدنش را به عنوان یک فیلم تاریخی به همه شما توصیه می‌کنم. برای اینکه بفهمید هیتلر یعنی چه. الان هیتلر مثلاً یک آدم جنایتکار و نمی‌دانم بد و شما ببینید تو این فیلم آلمانی‌ها چه کار می‌کنند.

این فیلم کلاً یک فیلم مستنده در مورد اجلاس حزب نازی آلمان در سال ۱۹۳۴ تو نورنبرگ. آن که به این داره؟ رژه هم دارد. خیلی چیزها دارد. پیروزی اراده اسم انگلیسیش چیه؟ تریومف آو ویل. تریومف آو ویل. یک چنین چیزی. تریومف آو ویل. یا یک یک بله. با تریومف پیروزیش. بله؟ بله.

بله من می‌توانم برای‌تان بیارم اگر کسی ندارد اینجا. فکر می‌کنم یک نسخه خوب ازش دارم. و این واقعاً شما تو این فیلم من فکر می‌کنم اصلاً در تاریخ شاید یک چنین کاریزمایی وجود نداشته باشه.

در حد پرستش رفتاری که آلمان‌ها نسبت به و این در انتهای زمانیه که من فکر می‌کنم اولین اجلاس حزب نازی در آلمانه که حرف شاید آخرین جمله‌ای که تو این سخنرانی‌ها هست هیتلر می‌گوید که امروز روزیه که ما باید فقط کافی نیست بگوییم که من برای آلمان کار می‌کنم.

شعار حزب نازی این بود که مثلاً من برای کشور خودم کار می‌کنم برای آلمان. سازندگی می‌کردند دیگر. هیتلر که از اول نیومد بگوید من می‌خواهم بجنگم.

این آخرین شاید جمله هیتلر تو این فیلم این است که امروز روزیه که من ما باید بگوییم که من برای آلمان اگر لازم باشه می‌جنگم و سال ۳۴ هنوز هیتلر هیچ چیزی از جنگ‌طلبی نشان نداده. خیلی رگه‌های رگه‌هایی تو این فیلم هست که با ویل رژه می‌روند.

اعضای حزب نازی و مخصوصاً اگر این فیلم را دیدید به آن روزی که آن ساعت چون یک برنامه چند روزه‌ست این گردهمایی نورنبرگ و یک قسمتی وجود دارد تحت عنوان ملاقات هیتلر با جوانان. شما این جوان‌های آلمانی این فیلم را دقت بکنید ببینید چه حال و هوایی دارد. ببینید من فقط حالا برای اینکه فیلم خیلی جالبیه نه یک منتقدی در مورد این فیلم حرف جالبی زده.

گفته شما هر چقدر که با فاشیسم مخالف باشید نمی‌توانید جلوی خودتان را بگیرید و در زمان تماشای این فیلم دو ساعت فاشیست نباشید. اینقدر جاذبه دارد این فیلم.

یعنی شما را هم همراه با مردم و کارگران به ستایش هیتلر مثلاً مشغول می‌کند. بله. می‌گویم فیلم من فقط یک اشاره کوتاه به شروع فیلم بکنم برای اینکه آن حسی که یک نکته خیلی مهم در مورد این فیلم هست که کارگردانی‌اش فوق‌العاده‌ست.

با اینکه فیلم مستنده امکانات بی‌نهایتی در اختیار خانم ریفنشتال گذاشته حزب نازی و نمی‌دانم چند تا دوربین مراسم فیلم‌برداری کردن. بی‌نهایت به نظر می‌رسد برای اینکه در یک صحنه مثلاً فرض کنید یک اجتماع از ۳۰ ۴۰ زاویه شما نماهایی می‌بینید که با یک تدوین فوق‌العاده‌ای به همدیگر من فقط به نمای شروع این فیلم اشاره کنم برای اینکه حال و هواشو ببینید.

فیلم با این نمای از آسمان از ابرها شروع می‌شود و هواپیمای هیتلر از بالا از آسمان به زمین می‌آید و هیتلر ظاهر می‌شود. یعنی این کاملاً احساس ملت آلمان یک ناجی آسمانی که آمد و این‌ها را از بدبختی نجات داد این کاملاً در آن زمان و شما جمعیت را نگاه بکنید ببینید چند نفرن. این فقط تو نورنبرگه مثلاً این اجلاس. همه مردم آلمانن تقریباً.

فکر نمی‌کنم یک درصد مثلاً در آلمان اگر سال ۱۳۵۸ تو ایران یک رفراندوم شده ۹۸ و ۲ دهم مثلاً جمهوری اسلامی رای آورده من فکر می‌کنم اگر تو آلمان رای‌گیری می‌کردید ۹۹ و ۲ دهم هم چه بیشتر هیتلر رای می‌آورد و این در مورد انتهای دوره سازندگی هیتلر از این به بعد صنایع نظامی در آلمان شروع به کار می‌کند و کاملاً مشخص می‌شود که هیتلر برای سازندگی آلمان نیامده یک اهداف دیگه‌ای هم تو سر خودش دارد و تا آن موقع.

خب فقط کار مثبت کرده و همه هم ستایشش می‌کنند هرچند که این ستایش تا ماه‌های آخر جنگ هم ادامه داشته یعنی از داخل آلمان باز من فیلم معرفی می‌کنم بعد

این سوال پیش می‌آید که این فیلم را کجا باید پیدا بکنیم بعداً من دچار این مشکل می‌شم که مثلاً باید به هر حال شما هر فیلمی که از دورانی که در آلمان ساخته شده در زمان جنگ ببینید بگذرین از من یاد از چیز بحث خلاصه من می‌خواهم در واقع از به بعد خودمو آزاد طرح بکنم که حق دارم که بنا به دیدگاه‌های یونگی این دیگر کاملاً یونگیه دیگر حتی فرویدی هم نیست.

یعنی من برای تحلیل هر چیزی حق دارم که رفتارهای انسان را در رفتارهای حتی اجتماعی انسان را با استفاده از نظام‌های سمبلیکی که می‌شناسیم در درون انسان مثلاً که همان نظام‌های سمبلیکی هستند که در رویاها بیشتر در واقع باهاش سروکار داریم و ظاهر می‌شوند تعبیر و تفسیر بکنم.

مثلاً به عنوان مثال بیاید به مثلاً در مورد تکنولوژی که داریم بحث می‌کنیم به تسخیر ماه به عنوان یک امر سمبلیک نگاه کنیم. من نمی‌دانم خود یونگ مقاله‌ای چیزی در این مورد دارد یا نه.

یونگ یک مقاله معروفی در مورد یوفو به عنوان یک شیء سمبلیک و این شور و شوقی که در بعضی از مردم وجود دارد که با بشقاب‌پرنده ببینن و این‌ها بحث این به یک چیز خیلی عمیقی در واقع ربط دارد.

یوفو به مثابه نماد

ولی به تسخیر ماه نگاه کنید به عنوان یک آرمان بزرگ تکنولوژی که بشر در قرن بیستم بهش رسیده و ماه به وضوح یک نماد زنانه است و این نوع رفتار خاص و عجیب و غریبی که بشر، یعنی شور و شوق رفتن به ماه به یک چیز عمیقی به نظر می‌رسد تو روان انسان مربوطه.

شما از یک جهت می‌توانید بگویید خب چون ماه اولین کره نزدیک به زمین بود، رقابت عجیبی در مورد رفتن به ماه ولی مسئله این است که در طول تاریخ ما ادبیاتی داریم که آدم‌ها به ماه می‌روند یا نمی‌رن. می‌دانید یعنی این حس اینکه مردها یک جوری مثل رفتن به ماه مثل آرمان تسخیر یک چیز زنانه در ذهنشون در واقع برای‌شان نمایش پیدا می‌کند.

من می‌خواهم بگویم که این حسی که ما داریم و چیزی که من دفعه قبل گفتم که تکنولوژی اصولا یک جور خالی کردن یک جور مردانگی انباشته شده‌ای که تخلیه نشده یک جایی در طبیعت که خودش در واقع یک جور از جنس انگار زنانه است، این حس عجیب رفتن به ماه و تسخیر کردن ماه در آرمان بیهوده‌ای بود که گوشی در واقع تلاش خیلی خیلی طولانی مدتی انجام گرفت مثل یک جور تسخیر کردن یک چیز.

در واقع ماه از نظر نظام سمبلیک درون ما به یک جور معنویت زنانه اشاره می‌کند. نه به زنانگی به عنوان که مثلاً زمین دارد اشاره می‌کند. و این آرزوی رسیدن به ماه می‌تواند در واقع نتیجه این باشه که مردها دقیقاً به معنای واقعی کلمه به آن ماهی که باید می‌رسیدن نرسیدن به عنوان یک چیز درونی.

یعنی شما اگر مثلاً من این‌جوری می‌خواهم بگویم شما وقتی می‌خواهید یک پدیده‌ای را ببینید تعبیر نمادینش چیه، شما فرض کنید که یک مردی خواب ببیند که رفته به ماه یا ماه در رویاهاش آنجا ظاهر بشود. این دقیقاً نشان‌دهنده توجه این آدم به یک جور در واقع معنویت زنانه است. به یک جنبه مثبت آگاهی‌بخشی که ارتباط مرد با زن می‌تواند داشته باشه.

و اگر یک مردی خواب ببیند که به ماه رفته، یک جور مثل مسلط شدن به آن جنبه معنوی زنانه است. اگر یک نماد مثبتی در رویاها یک معنی مثبتی می‌دهد و اگر انسان، ببینید این یک قاعده کلیه. من اگر به معنای واقعی آن نماد تو زندگی خودم نرسیدم، اجباراً یک کارهایی می‌کنم که انگار آن کمبود خودمو جبران بکنم.

یعنی اگر یک چیز عمیق روانی در انسان وجود دارد یا حالتی که مرد می‌تواند بهش برسد و یک جوری معنویت زنانه را به چنگ بیاره، اگر دور شد و اصلاً به چنین چیزی نرسید، ممکن است دچار یک چیز بشه، دچار به اصطلاح یک جور وسواس این بشود که هرجوری شده همین کره ماهی که واقعاً در خارج وجود دارد را تسخیر بکند.

در حالی که این ربطی به آن معنای واقعیش ندارد. یعنی چیزی که من دارم می‌گویم زمینه‌ای را دارم فراهم می‌کنم که خیلی چیزهایی که در رویا یک معنی‌ای دارن، یک معنی معنوی‌ای دارند که باید تعبیر بشه، گاهی وقتی که شما به آن واقعیت روانی نمی‌رسید، به طور وسواس‌آمیزی ممکن است تو زندگی‌تون آن عمل سمبلیکی که واقعاً معنی ندارد را بخواهید بهش تمایل پیدا کنید که انجام بدهید.

و حالا من چون خیلی طول کشیده این بحث، تمام می‌کنم بحث را ولی ان‌شاءالله از جلسات آینده یک خورده بیشتر در واقع برمی‌گردیم به نظام سکری یونگ به معنای واقعی، یک خورده عمیق‌تر و از اجزای تئوری یونگ سعی می‌کنم استفاده بکنم.

نه صرفاً سعی می‌کنم که یک خورده از این بحث مردسالاری زودتر خارج بشوم و فقط می‌خواهم بگویم اگر کسانی می‌خواهند تو این جلسات شرکت بکنند خوب است که لااقل این متن‌های پیاده‌شده‌ای که در اینترنت گذاشتن را یک نگاهی بکنند.

یعنی من دیگر رعایت این که یک کسی بعضی از معنی نمادها را نمی‌دونه یا بعضی از اصول تئوری یونگ را نمی‌دونه را نمی‌کنم و سعی می‌کنم که یک جوری فرض را بر این بگذارم که همه چیز را می‌دانند.

حالا اگر سوالی هست، فکر کنم در حد یک سوال وقتمون دیگر یک ساعت و ۵۶ دقیقه شده. بفرمایید. من یک کتابی خواندم از این آقای... خب. در داستان کوتاه از یک شخصیت زنانه که در واقع نقشی دارد.

خب. ولی اینجا شخصیت به نظر می‌رسد که ارزشمند شده بود که می‌شود مثلاً بهش یا نه، مثلاً دارد می‌بیند چه و... خب حالا این که با آنیما چطوری ارتباط داره؟ این احتمالاً آنیمای من هست. که بهتان گفتم من داستانی که نخوندم از این نظریه هایی که شما دارید می‌گویید هیچی نمی‌دانم.

خب حالا این که می‌گویید که یک مرده یا زن از دست بعد نقش یک جنس دیگر را که بهتان می‌گویید چیه؟ فکر می‌کنم بشود حرف خیلی کلی زد. باید ببینیم که چه کار دارد می‌کند. خب حالا این را بگویید. آیا مثلاً این آنیما در واقع در ذهن من؟ آیا آن آنیما خودش یک آنیمای مستقله؟ نه.

یعنی مثلاً یک مرد نه، به نظر می‌رسد خالص. خالص. بله. حداقل تو تئوری آن این‌جوری به نظر می‌رسد که مثل یک زن خالص. حالا من یک چیزی که فراموش نکنم بگویم این است که

فقط این مشکلی که وجود دارد این است که مهرجویی extremely آگاهانه فیلم می‌سازه. هرچند یعنی هر چقدر که یک آدم عاطفی تر مثلاً هنرمندی که بیشتر به عواطف و الهامات خاص خودش مثلاً متکی باشه خب طبعاً شما باید انتظار نقد روانکاوانه مؤثرتری داشته باشید یا حداقل بتوانم بگویم ساده تری داشته باشید.

یک آدمی که خیلی منطقی فکر می‌کند و خیلی منطقی مثلاً کار هنری انجام می‌دهد یعنی خیلی کاراش دو تا چهار تاست مهرجویی به معنای واقعی کلمه متفکر مهمی حتی در فرهنگ فارسی فرهنگ ایرانی در مثلاً ۲۰ ۳۰ سال ۳۰ ۴۰ سال اخیر و می‌تونسته به جای اینکه فیلم ساز بشود مقاله بنویسه.

یعنی آدم خیلی آگاهی، خیلی فلسفه بلده و اصلاً مدرکی در دستش فلسفه است، سینما نیست. طبعاً شما یک در فیلم یک چنین آدمی یک خورده زحمت دارد تا لایه های ناخودآگاهش را پیدا بکنید. در حالی که بعضی از کارهای هنری هم را نگاه که می‌کنی کاری نمی‌توانید بکنید به غیر از اینکه این را به عنوان چیز سمبلیک معنی بکنید.

در حالی که هر کار مهرجویی طبعاً پوشش تفکر خیلی مشخصی هست و شما ممکن است هیچ نیازی به تعبیر دست فیلم سمبلیک در کاراش نبینید. در عین حال به هر حال فیلم هامون فیلم خیلی خوبی است.

من یک فیلم مشخصاً جالبی که به بحث مردسالاری مستقیماً مربوط می‌شود هرچند هامون هم همینطور هست فیلم درخت گلابی‌ش که یک جور اولاً یک زن نوشته داستان را و مهرجویی فیلم کرده.

خیلی هم وفادارانه تبدیل به فیلم کرده. تقریباً همه چیزهایی که تو داستان هست ولی یک جور نگاه خاص مثلاً فرض کنید به مفهوم آنیما و این‌ها برای‌تان می‌توانید پیدا بکنید. من هامون را برای دارم مطرح می‌کنم که کاندیدیه که در کلاس در موردش بحث بکنیم.

چیزی که من دوست دارم این است که قبل از اینکه وارد بحث بشویم یک لیست تهیه بشود از کارهایی که می‌خواهیم بکنیم. شما به اندازه کافی وقت داشته باشید که روی چیزهایی که می‌خواهیم بحث بکنیم حتماً فیلم را ببینید، یک خورده فکر بکنید، چیزی بخوانید و بعد هم بشینیم صحبت کنیم. بنابراین من دارم این را می‌گویم که تشویقتون بکنم که پیشنهاد بیاورید.

پیشنهادهای خوب و در موردش مثلاً ممکن است خیلی پیشنهادها زیاد باشه من قدرت انتخابم برود بالا. ولی به هر حال دوست دارم که یک جوری حتی رندوم یک قرعه کشی بکنیم برای اینکه من فکر می‌کنم اگر خودم هی یک چیزی بیارم در موردش بحث بکنم یک جوری این شبهه پیش می‌آید که خب این است که اینجا بحث های روانکاوانه در مورد این اثر هنری خوب دارد جواب می‌دهد.

ولی اگر هم یک کار قرعه کشی بکنیم یک چیزی در بیاید آن وقت من سعی می‌کنم نشان بدهم که هر جایی را می‌توانید در واقع تحلیل بکنید. حالا اگر کسی پیشنهادی دارد بیاید بگوید. خصوصی مثلاً به من بگوید که چه چیزی مورد علاقه‌اش هست.